دوست دختر

سلام این فقط ی خاطرست
من قسمت پذیرش اتاق عمل ی بیمارستان کار میکنم و این خاطره مربوط میشه به چهار سال پیش که من 26 سالم بود . ی روز ی مریض آوردن اتاق عمل که ی زن مسن بود و ی خانم جوون حدود 23_24 ساله همراهش بود . درطول عمل این خانم جوون چند بار اومد و از من سوال کرد و هر بار با چشمای عسلی و لبای خوشکلش ی جور دل منو میلرزوند . تا اینکه عمل تمام شد و مریضو بردن بخش . عصر اون روز وقتی تقریبا کار من تموم شده بود و داشتم آماده میشدم که برم خونه ی لحظه ی صدای آشنا و زیبا به گوشم خورد که گفت : سلام آقا . منم سرمو بالا آوردم و وقتی همون خانم جوونو دیدم شوکه شدم و دستپاچه جواب دادم : سلام بفرمایید . اون خانمم گفت : میخواستم بابت صبح تشکر کنم . من که دل تو دلم نبود گفتم : خواهش میکنم مادرتون بهترن ؟ جواب داد : خوبن ولی اون خانم مادر من نیست . گفتم پس چکارتون هستن ؟ گفت : مادر شوهرم و در حالی که لبخند میزد گفت : کاش مرده بود . فهمیدم که رابطه خوبی با شوهر و مادر شوهرش نداره و از روی شیطنت خندیدم و شمارمو نوشتم روی ی کاغذ و بهش دادم و گفتم : اگه کاری داشتین بهم زنگ بزنید . اون شب بعد از چند تا اس ام اس عاشقونه و ی کم درد دل چند تا اس ام اس سکسی براش فرستادم و اونم جواب داد و فهمیدم بدش نمیاد . چند شب بعد بهم زنگ زد و گفت امشب میتونی بیای خونمون ؟ منم از خدا خواسته گفتم : آره . البته بگم که شوهر سپیده ی مرد خوش گذرون بود که معمولا آخر هفته با دوستاش میرفتن تفریح و شکار . خلاصه کارم که تمام شد سریع رفتم خونه ی دوش گرفتم و ساعت 10 از خونه زدم بیرون . وقتی رسیدم در خونشون قلبم تند تند میزد و ی کمم میترسیدم ولی دلو زدم به دریا و زنگ زدم . در که باز شد دید ی زن خوشکل با موهای بلند و مشکی و ی آرایش ملیح که زیبایی صورتشو دو چندان میکرد و ی تاپ زرشکی بدون آستین که سوتین سفیدش کاملا پیدا بود و ی شلوارک جین جلوم ظاهر شد . وارد شدم و از همون جا بغلش کردم و لبامو گذاشتم روی لباش و بوسیدمش تا وارد سالن پذیرایی شدیم . بعد از ی پذیرایی مختصر که البته با شیطنت های من همراه بود سپیده اومد و پیشم نشست . دیگه نمیونستم صبر کنم . دستمو انداختم دور گردنش و شروع کردم لباشو خوردن کم کم ولو شد روی زمین و منم شروع کردم گردن و گوشاشو خوردن . تاپشو بیرون آوردم و سوتینشو باز کردم . چه سینه هایی داشت گرد و سفت خوردنی سایزش حدودا 70 یا 75 بود . اول نوکشو با لبام کشیدم و بوسیدمش و آروم با دستام میمالیدمش که صدای سپیده آروم آروم شنیده میشد که میگفت هووووووم هوووووووم با ولع بیشتری سینه هاشو میخوردم و گاهی هم نوک سینشو ی گاز کوچولو میگرفتم . صدای سپیده داشت بلند تر میشد و میگفت آهههههههههه واااااااااای بخورش بخورش کم کم رفتم پایین تر و شلواکشو درآوردم . ی شرت سفید فانتزی پوشیده بود که میشد از زیرش کس تپل و گوشتیشو دید که حالا خیس شده بود و بوی خاصی میداد . با دندونام شرتشو آوردم بیرون و شروع کردم به لیسیدن کسش . اولش چند تا جیغ زد ولی هرچی بیشتر میخوردمش باله هاشو بیشتر میشنیدم . اووووووووم ااوووووووم بخورش بیشتر بخورش همش مال خودته بخورش . بعد از این بلند شد و شلوار منو بیرون آورد و کیر راست شدمو از زیر شرتم بیرون کشید و شروع کرد به خوردن و لیسیدن کیر من . وای که چه حالی میداد . بعد از چند دقیقه عشق بازی خوابوندمش و بین دوتا پاهاش نشستم و در حالی که هی میگفت زود باش منو بکن کیرمو گذاشتم توی کسش و آروم فشار دادم داخل . کس تنگ و داغی داشت و حسابی هم خیس شده بود و کار منو راحت کرده بود و بعد از چند بار جلو عقب کردن با ی فشار محکم همه کیرمو تو کسش جا دادم و حالا دیگه سپیده داشت جیع میزد و حال میکرد چند دقیقه ای تلمبه زدم تا اینکه اوج گرفتن ناله های سپیده رو دیدم و فهمیدم داره ارضا میشه و به همین خاطر سرعت تلمبه کردنمو بیشتر کردم تا ی لحظه با هم ارضا شدیم و من که میدونستم سپیده طبیعی جلوگیری میکنه همه آبمو روی سینه های خوشکلش خالی کردم . و هر دومون روی زمین ولو شدیم . اون شب تا صبح دو بار دیگه ما با هم سکس داشتیم و خاطره زیبا فراموش نشدنی برامون شکل گرفت .
فربد

ساعت ۲ ظهرتلفن خونه زنگ زد ! الو(چتوری پلنگ) این اسم رمز بود تا آذر بفهمه که منم و حرف بزنه ! چون پدر ۵۸ ام هم صداش روطوری تغیرمیدادتا آذر بیچاره فکرمیکرد منم . آخه پیرمرد بد جوری سیخ کردبود تا دوست دختر من رو گیر بندازه چون همیشه ساعت ۲ زنگ میزد و اگه من ازقبل تلفن خونه رو صداش کم نمی کردم اون بیدارمیکرد.... .
با صدای لرزون گفت: خودتی عزیزم دلم برات تنگ شده !.... .
من داشتم ازش تعریف میکردم و خاستم ازش لبی بگیرم!
سایه ای رو جلوم دیدم وفهمیدم پیرمرد بیدارشد و خطرحمله میره
خاستم خدا حافظی کنم که ! کشیده پدرم که به پس گردنم زد گوشی تلفن رو توی دهنم جاکش ! بلندشدم فرارکنم که فکر لنگ درازش رونکرده بودم و آنچنان اردنگی زد که مثل مرغابی که روی آب راه میره منم رو هوا تا بخورم به دیوارومثل آن آب دهنم که از چکش که خوردم و پاشید به عکسش و داشت میومد پایین ازروی قاب عکسش . منم ازبرخورد به دیوار افتادم زمین .
بله این حالم بود ازیک صحبت ساده که با دختری که دوستش داشتم درسن بیست یک سالگی داشتم . ولی خدا بزرگ بود و میخاست ما بهم برسیم خواهرم مهد کودکی کار گرفت در نزدیکی خانه آذر ومنم که اونموقه کارم نقاشی تابلو و منظره بود با پرداخت تمام پول رهن حیاط خودم روسرایدار اونجا کردم و آذررو فرستادم پیش خاهرم والبته خاهرم اون روتو دبیرستان میشناخت و به عنوان مربی گرفت واینجوری صبح که زود میمد من که خاب بودم رو میدید منم تو اون سن تازه تواداره جهاد کشاورزی بعنوان نقشه کش بطورموقت روزمزد استخدام شده بودم. آخه من خدمتم رومعافیت دوبرادری گرفته بودم و مدرک فنی معماری درجه یک رو هم داشتم والبته مهارت زیادی هم درترسیم نقشه .
صبح اول که همدیگررو اینقدرنزدیک میدیدیم ازهم خجالت می کشیدیم و فقط سلام واحوال پرسی می کردیم ولی بعد از در آغوش گرفتن هم بعد سه سال تلفنی حرف زدن فهمیدم که امن ترین جا داین دنیا آغوشیست که تو را با محبت درخود میپزیرد و متاسفانه همان آغوش شهوتت را برمینگیزد وعشق را به هوس وهوس را به نفرت ازعشق میکشاند .

یواش یواش دوست داشتیم بیشتر کنار هم باشیم و از این رو من زود ترآمدم واوهم زود ترمهد رو تعطیل کرد . تا با هم تنهاباشیم وقتی امدم دیدم غذاروآماده کرد ...... . بعدش دوشکم رو انداخت و لخت شدیم من ورزش رزمی کارمیکردم و اونم زیبای اندام میرفت و قد بلند وموهای خورمای با چشمان قهوای روشن والبته پوستی سفید و که هنوزم هرکی میاد میگه این تابلوی کی وازروی کی این نقاشی روکشیدی ؟ بله من واون همدیگردوست داشتیم برا همین ازهم نمی ترسیدیم و خجالت نمیکشیدیم . وقتی بدنش رولمس میکرم گفت من بکن ! گفتم نمیخام بهت آسیب بزنم . گفت : هرشب بهت زنگ میزنم برات پشت تلفن خدم ارزا میکنم و تا صبح کسم برات آب میکنه حالا نازمیکنی ونمیکنی . گفتم : عزیزم منم برات کف دستی میزنم ولی تودختری کسی ازفرداخبرندار!شاید نشه بهم برسیم ؟! اونوقت میخای چه کنی؟!
خلاصه گریه کرد ولی وقتی شروع کردم به ماساژ کوسش با کیرم کمی آروم شد و اینقد با هاش وررفتم که آیش درامد . گفت میخام کیرت روبخورم تا آبت دربیاد و شروع کرد بخوردن البته بقدر فیلم سکسی قبلآبهش داد بودم که تواین کارمثل حرفه ای ها ساک میزد وتا ته کیرم رومیخود تا آب ازچشاش بیرون میو مد. تا دیدم بدنم شل شد ودارآبم تودهنش درمیاد خاستم بکشم بیرون که با دستاش اجازهندادخدم روبکشم عقب و آبم تودهنش خالی کدم . حال عجیبی داشتم بقدری لذت برده بودم که دوست داشتم بازم آبم بیاد . گفتم دوست دارم بکونمت ؟ گفت ازکونم گفتم آر گفت بیا ولی میگن درد داراگه دوسم داری
وقتی دردم گرفت میگم بکش بیرون . گفتم باشه ولی شنیدم کیفش به موقه ای که اونی که میکنی داردرد میکشه ! گفت پس توجه به درد من نکن . خابوندمش ومالیدم کیرم روروی سوراخ سورتی کونش شیارای تنگ کونش هنوزیادم وقی میمالوندم سرکیرم رومی خاروند ولی خیلی نرم بود و همینجوری آب کیرم میریخت روی سوراخش گفت بکن تورخدا بکن . گفتم بازش کن روی سینه افتاده بود روی دوتا بالشت گردی که زیردوشک انداخته بودیم تا کونه نرم وگردش که وقتی کشیده میزدم ریرش تکونی میخورد که دمبه گوسفد رو یادم مینداخت . خلاصه سرش
گزاشتم روی سوراخش وگفتم کونت رو بالاو پایین کن تا برتو و شروع کرد به با لا و پایین و صدای آه آوه هم که ناشی ازاششبرای فروکردن کیر به کونش بود رو هم میدا خوب نتیجه تلاشش رفتن سرکیرم بود به کونش ولی هم اون التماس میکرد بیشترفروش کنم وهم خدم میخاستم ولی میدونستم کیرم برای این کون بزرگه وصد درصد کونش رو پاره میکنه ولی گرمای سوراخش مثل زغالی گداخته بود که روی نک کیرم گزاشتع باشن ازطرف دیگه داشت کونش رو فشارمیدادبالاتا چند میلی متری بیشتربروباست دیگش کوسش روداشت مساژمیداد منم گفتم خدت روشل کن میخام فشاربدم گفت تورخدا اگه درد کرد بیاری بیرون کونم پاره نشه منم گفتم باشه.... . بقدری آب ریخته بودم توکونش که وقتی خدم روشل کردم روش وفشاردادم قشنگ بازشدنش و تنگیش روحس کردم بیچاره تورفتن کیرم دادمیزد درددارترخدادرش بیار ولی تا ته رفت توکونش وتوهمون رفتن چنان حسی بهن داد که مکم اززیر سینه هاش رو گرفتم و دورست یادم نیست چنتا تلمه با فشار زدم ولی یادم زیاد نبود و آبم رو با فشارریختم توکونش و تازه فهمیدم داره درد میکشه وقرارمون که اگه دردش کر..... دربیارم ازاین حرفا ! خلاصه سریع اوردم بیرون که هنوزخوب نیومدبود بیرون ازتوکونش کن . خدش رد اززیرم پرد کرد یک طرف و با گریه برگشت و کشیده آب داری بهم زد وگفت مگه نگفتم درد میکنه چرا نیووردیش بیرون؟! وداشت ازشدت دردگریه میکرد،خاستم نازش روبکشم که قهرکرد و رفت دست شویی با گریه . دیدم جایی که نشسته کمی خون موند رودوشک ، فهمیدم که بیچاره چه عزابی کشیده ازشدت ناراحتی باز ازش معذرت خاستم ورفتم . شبش بهم زنگ زد و ازدرد کون داشت گریه میکرد از خودم متنفرشده بودم دوست نداشتم تو این حال بخاطر من باشه ولی مقصرخودم بودم .
بهش گفتم دیگه مهد نمیام وگرنه بازممکنه بهت آسیب برسونم اونم گفت اگن نیام که ببینتم خودش رومیکشه وازاین حرفا گفتم میام خاستگاریت گفت اگه بیای دنیاروبهم دادی و ...... .
به پدرم ومادرم گفتم که فلانی رودوست دارم ولی گفتن نه کارمشخصی داری نه ما پولی که برات سرمایه کنیم دخترمردم رو فردا بدبخت میکنی ...... . دیگه قبل اینکه آذربیاد من میرفتم یا اگه هم رو میدیدیم صبح فقط بقلش میکردم . بعد یک هفته گفت که بازبیام پیشش ومیخاد که بکنم توکونش ! گفتم درد میکنن ازاین حرفا . گفت توکارنداشته باش حس میکنم بیشترازاون درد خدشم امد تابدم چون هروقت بهش فکرمیکنم کونم و کوسم بد جورهوای کیرت رومیکنه ...... . واین شد که بازم تا دوسال من واون باهم بودیم . تا اینکه ازدواج کرد وحالا من سی شش سال دارم واون سی سالی الان داره. ویک دخترخشکل که دوباره خاست با من حرف بزنن ولی من سرم رو انداختم پایین وازکنارش رد شدم . بخاطرخودش ولی هنوزدستش داشتم .
بعدازاو هیچ دختری یا زنی را دردلم جای ندادم . فقط برای اینکه به خاستگارش جواب مثبت بدهد با مربی دیگری که دوستش بود طرح دوستی ریختم واوراازخدم متنفرکردم ولی بعداز ازدواجش متوجه شد که نقشه بود تا اوازدواج کند .
امیدوارم اگرمورد عتماد کسی قرارگرفتید مانند من نباشید وبه عماداو احترام بگزارید . و همه چیز را فدای لذتی چند ساعت نکنید .

نوشته:‌ دانشمند دیوانه

با سلام خدمت دوستای شهوانیه خودم
اتفاقی وارد سایت شدم و بیشتر از داستانها از نظرات با نمک بعضی دوستان خوش اومد و کلی خندیدم و خواستم داستان یکی از سکسهامو بگمو نظرتونو بدوم
فرزاد 25 ساله از بندر عباس هستم
از اونجایی که خوشبختانه همیشه خونه خالیم به راهه به واسطه شغل خونواده و خانواده بندر نیستن و معمولا آخر هفته ها میان پیشم مطابق معمول رفتم تمرین و 6 عصر برگشتم با کلی خستگی به واسطه فشار تمرین اون روز خونه .آخه فوتبالستم مثلا .دوش که گرفتم دیدم که مریم جونم بارها زنگ زده زنگ زدم با کلی خوش حالی گفت فرزاد از مسئول خوابگاهمون تا 11 اجازه گرفتم بیرون باشم به بهونه تولد دوستم بیام پیشت منم که کلی خسته بودم اما نمیتونستم شرایطی که واسه سکس فراهم شده رو پس بزنم گفتم آره عزیزم اما شام با تو. خوابگاشون کوچه روبرویمونه مریم رو هم به خاطر حق همسایگی به دست آورده بودم.خلاصه اومد خونه جفتمون تشنه سکس بودیم آخه من اردو بودمو بازی داشتم تقریبان 5 روز بود سکس نداشتیم خدایش واسه من مدت زیادیه اونم با داشتن مریم که هم خوش اندام بود هم فوق العاده حشری خیلی خوشگل نبود اما نسباتا خوب بود فیس بچگونه ای داشت منم که از قبل خودمو آماده کرده بودم که مثل همیشه طوفانی سکس کنیم بلا فاصله بردمش رو تختمو شروع کردم به سکس مثل همیشه کیرمو خورد تا ارضا شم آخه جوری میخوره که نمخوام برم سراغ کردنش وساک زدنشو ترجیح میدم بعد از اینک ارضا شدم باز سکس کردیم از کون کردمش که خیلی حال کردیم جفتمون بعد دیگه وقت نداشتیم و رفت شامم واسم درست نکرد.خیلی دوسم داشت بخدا هر کاری واسم میکردو نه نمیگفت و روزای خوبی داشتیم منم باهاش راحت بودمو کمبودی نداشتم با بودنش تا اینکه واسه بیرون اومدنای زیادشو آرایشو حجابش گفتن باید بگی خانوادت بیان طفلی تازه 19 سالش بودو از ترس اخراج از خوابگاه گریه میکردو قرار شد خواهر بزرگش سمیرا که 28 سالش بود از شیراز بیاد.منم خونه خالی داشتمو مریم رو هم که خوابگاه راه نمیدادن پس با هم فردا شبش رفتیم فرودگاه دنبال سمیرا جون هرچند عکسشو بارها دیده بودم و تلفنی زیاد حرف زده بودیم اما به نظرم یه آدم دیگه بود اصلا شبیه مریم نبود با اینکه مریم خوب بود اما تو فرودگاه با خودم گفتم واااای عجب چیزیه. زیبایه اندام و قیافش در حدی بود که در مقام مقایسه سمیرا و مریم تو دلم گفتم مامانه سمیرارو زائیده اما مریمو ریده
شامو رفتیم بیرون بعد رفتیم خونه ی ما به سمیرا میگم آخه چجوری با این تیپ میخوای وساطت مریمو کنی که گفت مجهزمو با خودم مقنعه و... آوردم کلی شوخی کردیم کلی خندیدیمو سعی کردم حسابی خودمو پیش سمیرا عزیز کنم و از من بیشتر از قبل خوشش اومد جوری با هم شوخی میکردیم که مریم طفلی داشت بهش بر میخورد اما دست خودم نبود حسابی چشمو گرفته بود هرچند مریمو خیلی دوس داشتم.خلاصه شبو با کلی آرزوی سکس با سمیرا صبح کردمو دیدم اون دوتا بیدارن سمیرا حموم بود مریم طفلی هم آماده بود که بریم دانشگاشون و کلی استرس داشت.سمیرا که دیگه آماده شده بود وقتی از اتاق اومد بیرون منو محو تیپش کرد وای مثلا تریپه خانومی زده بود بخدا از قبل جیگر تر بود با اون موهای بلوندش.خلاصه رفتیم در دانشگاشون اونا رفتن تو منم بیرون منتظر که چند دقیقه بعد سمیرا اومد تو ماشینو گفت بریم حل شد گفتم کجا گفت برو بازار یکم خرید کنم منم که حتی دوس داشتم باهاش پا به پا راه برم گفتم ایول بریم تو مسیر نا خوداگاه دستشو گرفتم اونم چیزی نگفت منم جسارتم گل کردو فکری که از دیشب تو ذهنم بودو به زبون آوردم گفتم چند وقته سکس نداشتی سمیرا خندید گفت چیییییی باز تکرار کردم دید پرو تر از این حرفام گفت 3شب پیش با دوست پسرم منم گفتم خوش به حالت من که خیلی وقته آخه مریم که خوابگاهه منم همش تمرینم تازه چون دختره خوب ارضا نمیشم و دارم رنج میکشم{با وجود اینکه مریم بارها گفته بود از جلو بکن اصلا مشکل ندارم اما بخدا دلم نیومد}اونم گفت آخی چقد تو خوبی منم از فرصت استفاده کردمو گفتم سمیرا الان هوا گرمه بریم خونه شب میایم خرید اونم قبول کرد.تو راهه خونه داشتم بال در میاوردم هر لحظه خوبیای مریم میومد تو ذهنم اما نمیخواستم سمیرارو از دست بدم تا اینکه رفتیم خونه رو تختم نشستیم من واقعا روم نمیشد کاری کنمو همش تو چشاش نگاه میکردم آخه باورم نمیشد که تا دقایقی دیگه میکنمش تا اینکه سمیرا بوسم کردو گفت چته منم یخم آب شدو شروع کردم به خوردنه لباش همینطور که لباشو میخوردم روبروی هم خوابیدیمو سرشو گذاشت رو بازوی چپم منم زبونمو کردم تا ته تو دهنش که خیلی حال کردو محکم چسبیدیم به هم در همین حال دکمه های مانتوشو داشتم باز میکردمو درش اوردم همیشه یادمه یه تاپه سبز داشت که کلی حشریم کرده بود اون لحظه درش آوردم ازش خواستم کمک کنه شلوارشو در بیارم بعدش سوتینشو از رو شونهاش در آوردمو محو بدنش شدم پوستش مثل صورتش سبزه بود جای خطهای سوتینش سفید بود دیگه طاقت نداشتم سینهاش گرد بود با دستام حسابی مالوندمشون اما نخوردم تا حشری ترش کنم سوتینشو باز کردم دوباره لباشو خوردم گردنشو حسابی با زبونم خیس کردم سمیرا داشت ناله میکرد اما بازم باورم نمیشد دارم میکنمش بازوهاشو لیس زدم با زبونم پهلوهاشو لیس میزدم دیگه داشت جیق میزد اومدم سینهاشو خوردم کیرم داشت میشکست با دیدن حالشو چشاش که خمار شده بود داشتم حال میکردم هی میگفت فرزاد بسه دیگه طاقت ندارم کیرتو بکن تو کسم منم که دوس داشتم بیشتر سینه هاشو بخورمو حشری ترش کنم به خوردنه سینه های خوش فورمو قهوه ایش ادمه دادم که تنش لرزیدو هیچی نگفت منو محکم گاز گرفتو ارضا شد منم شکمشو خیس کردم با زبونم به پشت چرخوندمشو کمرشو لیس زدم که دوباره آهی کشیدو جیغش بلند شد چرخوندمشو رونشم خوردم وای جفتمون داغ بودیمو مست مست وقتی داشتم رونشو لیس میزدمو خیس میکردم بازوم خورد به کسش فرا تر از تصورتون خیسو داغ بود از رو شرتش با دستام محکم فشار دادمو فقط با التماس ازم میخواست بکنم تو کسش تا دستمو برداشتم محکم گرفتو کرد تو شورتش منم لباسامو در آوردم اما کیرمو گرفت که بکنمش خیلی حالش بد بود ازش خواستم یه حالی به تنم بده و همه جامو خیس کنه اونم تنمو خوردو بعد کیرمو کرد تو دهنش مثل مریم ساک نمیزد اما خوب بود تخمامو با ولع خاصی میخورد دیگه وقتش بود کیرمو بکنم تو کس تپلش که حسابی خیس شده بود. بین پاهامو داشت لیس میزد که صدای من بالا رفته بودو کیرمو که داشت میخورد از شهوت زیاد سرشو محکم فشار دادم که طفلی اوق زد اما از کارم خوشش اومدو خواست سکس خشن کنیم انگار خیلی دوس داشت منم تجربه زیادی نداشتم اما به روم نیاوردمو تو اون حال قبول کردم دیگه جفتمون کردن میخواستیم که من آروم کیرمو گذاشتم رو کسشو بالا پایین کردمو مالیدم رو کسش کیرم داشت آتیش میگرفت خیلی داغ بود داشت اذیت میشد هی میگفت کیرتو بکن تو کیرتو بده بهم یالا من که میخواستم ندمو بیشتر حشریش کنم دیدم گفت بخدا ضعف کردم چرا نمیکنی منو بکن با این کیر کلفتت که دیگه طاقت نیاوردمو یهو با تمام وجود و با شدت خاص و بی رحمیه تمام کردم تو کسش جوری که اصلا انتظار نداشتو شک شد جیغ بلندی کشیدو منم که قرار بود خشن بکنمش یه سیلی آروم زدم بهش کلا کس خل بودو کلی حال کردو قربون صدقم رفت منم حشری تر باز کردم تا دسته تو کسش و پاهاش که رو شونم بودو لیس میزدمو کلی جیغ میزد بعد از چند دقیقه خسته شدمو خواستم بیاد رو کیرم بشینه منم خوابیدمو وقتی چرخید سمتم که بیاد رو کیرم بشینه باز اندامشو دیدمو سینهاش که گرد بودنو آویزون نبود حشریم کرد در حال نگاه به اندامش و لذت بردن بودم که نشست رو کیرمو آهه بلندی کشیدیم جفتمون خودش داشت بالا پایین مکردو من داشتم لذت میبردم جوری که من داشتم از ضربه هایی که میزد به کیرم اذیت میشدمو داشت آبم میومد که گفتم حیفه سگی نکنمش پس زود جلوشو گرفتمو چرخوندمش به پشت کونشو که دیدم کم مونده بود ارضا شم خواستم بکنم تو کونش نذاشت منم با تمام حرص کردم تو کسش اما از بالا داشتم کونشو میدیدم که از ضربه هایی که با دست زده بودم حسابی سرخ بودو منم آب دهنمو میریختم رو کونش که میرفت سمت سوراخش واااااااااااای ااااااوف عجب حالی داشتم که دوباره ارضا شد که منم بدون توجه به آبی که از کسش میومد چرخوندمشو خوابیدم روشو تند ترو تند تر از قبل میکردم فهمیده بود میخوام ارضا شم هی میگفت فرزاد تند تر زود باش آبتو واسم بریز منم که با حرف زدنش حشری تر شده آبم داشت میومد تا اومدم درش بیارم کمرمو محکم فشار داد که آبمو بریزم تو کس نازش منم آبمو ریختم تو کسش واییییییی بچه ها خیلی خوب بود نا نداشتم از روش بلند شم خودشو کشید عقب کیرمو در آوردو کرد تو دهنشو اصلا انتظار این کارو نداشتم اما آخرین قطره های آبمم خورد.خلاصه عجب سکسی بود جای تک تکتون خالی.
معذرت فراوان اگه زیاد شد تازه خیلیاشم نگفتم که رفتیم دنبال مریمو...
مریمو دوس دارم اما سمیرا رو نمیشد رد کرد خداییش

نوشته: فرزاد

سلام امروز میخواهم از سکسم با سارا بگم البته اسم ها جا به جا شدن تا خدا نکرده شوهر سارا جونم اگر این نوشته خواند باز هم متوجه نشه که چه زن کسو با حالی داره
از بچگی هر پسر فامیل اسمش رو 1 دختر دیگه فامیل بود من سارا هم همین طور سارا از بچگی هی دختر متوسطی بود سبزه قد بلند لاغر اندام مو لخت بلند .
من سال 83 رفتم دانشگاه اهواز و انجا مشغول تحصیل شدم و از قضا سارا هم سال بعد اندیمشک قبول شد و امد خانه ما چون خانه ما اندیمشک بود .من کلا کم خانه می امدم و خیل کم سارا می دیدم این داستان ادامه داشت تا زمانی که من دیگه درسم تمام شد امدم اندیمشک سارا هم چون دیگه ترم اخر بود درس هاش غیر حضوری می گرفت و کمتر خانه ما می امد
فصل خرداد ماه بود که تو خانه نشسته بودم که سارا اس ام اس داد که میخواهم 1 چیزی بهت بگم ولی روم نمیشه من نمیدانستم چی میخواهد بگه تا اینکه کنجکاویم گل کرد اصرار کردم و ان هم ازم قول گرفت که ابروش نگه دارم و این حرفش جا دیگه نزنم شروع به اس دادن کرد و گفت من دددددددددددوست دارم می دانم که نباید دیگه دوستت داشته باشم چون من دیگه ازدواج کردم و شوهرمم دوست دارم(اخه چند سالی بود که با یک کارمند شرکت نفت ازدواج کرده بود)ولی نمی توانم تو را هیچ وقت فراموشت کنم حتی زمانی که خانه شما بودم بارها شده بود که دلم میخواست بپرم جلوت مخفیانه بوست کنم (باور کنید این حرف که شنیدم نمیدانستم خوشحال شم یا ناراحت)من هم اس دادم که من هم همینطور می دانستم که چند روز دیگه امتحان داره و باید بیاد خانه ما از ظهر منتظرش بودم که ساعت 4 رسید خانه خیلی عادی برخورد کردم کسی خانه نبود ان زمان جز من مامان سارا لباسش عوض کرد تو پذیرایی نشست پیش مامان من هم چند لحظه نشستم بعد رفتم تو اتاقم پشت کامپیوتر چشم همش به سارا بود با ان قد بلندش شلوار گرمکن خاکستریش پیراهن پسرانه خیلی زیبا شده بود (این هم بگم که سارا همیشه تو خانه ما روسری می پوشید ان روز هم همین طور)درست یادم نمیاد که خودش امد تو اتاق من یا من صداش کردم که بیا تو اتاق من درس بخوان تو پذیرایی جلو تلویزیون نمیشه درس خواند که امد تو اتاق پشت سرم ایستاده بود تو این فکر بودم که مامان تو اشپز خانه است و دید به اتاق من نداره بلند شدم از رو صندلی کنارش ایستادم بدون کلمه ای حرف ناگهان بغلش کردم لبم گذاشتم رو لبش عجب صحنه رومانتیکی ان من من ان لب میگرفتم زود از ترس اینکه کسی ببینه جدا شدیم
راستش بخواهید درست یادم نمیاد همون روز بود یا فرداش اخه ساررا چند تا امتحان داشت تا چند روز خانه ما بود
من عصر شروع به غر زدن کردم که خیلی وقته باغ نرفتیم که سارا هم نشسته بود ان هم گفت من هم میام باغ که رفتیم با سارا رفتیم تو باغ شروع به چرخ زدن کردیم اخرای باغ بود که برگشتم سمتش باز م بغلش کردم واییییییییییی خدا بغل کردن بوسیدنش چه حالی میداد چه بوی خوبی میداد که پرسیدم گفت از لوسیونه حتی برا اینکه شیک باشه قبل اینکه بیاد خانه ما موهاش رو هم رنگ کرده بود دوست داشتم همانجا بکنمش ولی می دانستم که وقت زیاده و شب و فردا وقت هست گفتم اگر همین الان بچسبم بهش فکر میکنه فقط برای سکس بهش محل گذاشتم امدیم سمت اتاق باغ چند دقیقه نشسته بودیم که مامان خواست بره استخر شنا کنه به من سارا هم گفت شما هم بیاید سارا گفت اگه شوهرم بفهمه میکشه منو ولی قبول کرد که بدون روسری با لباس بیاد تو استخر چند دقیقه شنا کردیم که مامان رفت دستشویی مدام چشمم به سمت جاده بود با یه چشم با چشم دیگه سارا رفتم سمتش باز همدیگرو بغل کردیم عجب اندامی داشت باز هم لب گرفتن ولی از ترس زود از هم جدا میشدیم 1 بار هم دست کردم تو سوتینش که خودش جدا کرد گفت شیطون نشو به هر حال من از استخر امدم بیرون چون با خودم میگفتم مامان هر طور شده داره ما رو داره دید میزنه سارا هم لباسشو بدون اینکه بذاره من ببینم عوض کرد امد شب گفتم تو اتاق من بخواب من تو حیاط میخوابم اتاق من خنکه تره که قبول کرد من هم جلو بالکن در اتاق خودم که 1 در به حیاط داشت خوابیدم ولی چه خوابی تمام بیدار بودم تا ساعت 4 که دیگه دیدم چراغا خاموشه یواش در اتاقم باز کردم امدم تو اتاق خودم در که احالی خانه از داخل خانه می توانستن داخل اتاق من ببینند بستم رفتم بالا سر سارا نشستم یواش شروع به ناز کردن موهاش کردم باور کنید خیلی می ترسیدم که نکنه بترسه و جیغ بزنه ولی خدارو شکر ارام از خواب بیدار شد شروع به لب گرفتن از همدیگه کردیم تو رخت خوابش دراز کشیدم هی میگفت من این در به سمت داخل خانه هیچ وقت نمی بندم اگر کسی ببینه بسته شک میکنه و میگفت برو ولی هر دو انچنان حسی به هم داشتیم که عقل نمی توانست ما را از هم جدا کنه شروع به بوسیدن گردنش گردم امدم به سمت سینه هاش کم کم دکمه ان پیراهن پسرانش باز کردم 1سوتین ابی (بهتون نگفتم سارا کون کوچیک سینه خوش فرم نه بزرگ نه کوچیک داشت که تو ان لباس پسرانه ان روز تمام چشم من به خودش معطوف کرده بود)سوتین دادم پایین ان سینه دیدم کاملا متفاوت بود ان سینه خوش فرم یه پستون کچولو با نوک سیخ به اندازه یک دکمه کوچیک بلند شده با ا هاله قهوه ای زیبا بود ولی ان سینه قلمبه که من دیده بودم نبود تمام ان پستون که من در طول روز دیده بودم 1 سوتین اسفنجی بوده!!!!!!!!!!!!!
شکمش لیس زدم لطیف ترین خوش اندام ترین دختر که تا حالا دیده بودم حالا تو بغل من بود
دستم بردم سمت شلوارش که کسش تحریک کنم که جلوم گرفت کفت انجا دیگه نمیشه انجا مال مجیده(شوهرش)حالا بود که شروع کرد به ضد حال زدن که تو اگر من میخواستی میخواتی من به دست بیاری باید با من ازدواج میکردی پس این دیگه مال تو نیست
خیلی ضد حال خوردم خودم کشیدم کنار ولی باز با خودم گفتم داره ناز میکنه باید حشریش کنم تا بتونم بکنمش شروع به لیسیدن گوش گردن سینش کردم باز هم رفتم پایین که باز هم راه نداد
همون موقع بود که از خانه هم صدا می امد من دیگه ترسیدم غلیرغم میلم تصمیم گرفتم برم سر جام بخوابم
فردا صبح که از خواب بیدار شدم دیدم سارا هنوز خوابه با یه بوس بیدارش کردم گفتم بشین درست بخوان تو خانه یه چرخ زدم دیدم مامان هم نیست نمیدانستم مامان کجاست ولی حدس میزدم که رفته بانک قسطاش پرداخت کنه باز هم چند باری ناخونک به سارا زدم ازش لب گرفتم تا ساعت 10 که سارا میخواست بره و امتحان بده کثافت ازم قول گرفت که تو اتاق نرم دنبالش تا لباس عوض کنه که من خاک تو سر هم نرفتم وقتی رفتم که ان شلوار جین تاپ خوشکلش پوشیده بود رفتم پشت سرش داشت موهاش شانه میزد از پشت چسبیدم به کونش گردنش بوس کردم مانتوش تنش کردم رفت
این جریان تا 2 روز ادامه داشت ولی کثافت اصلا نذاشت حتی شب بعد هم که رفتم بالا سرش باز دستی به کسش بزنم تا اینکه امتحانش داد رفت
این جریان گذشت تا ترم دیگه باز هم همان ماچ موس بازی ها ولی باز هم سکس نههههههههههههههه راه نداد
این زیبا ترین بدن بود که تا حالا دیده بودم ولطیف ترین بدن که تاحالا لمس کرده بودم ولی از فرداش بگم که زکام شدم گلوم گرفت نمیتوانستم راحت صحبت کنم دلیلش بعدا فهمیدم وقتی پستونش می خوردم از پستونش یه چیزی بیرون امد که همان باعثش بود که بعدا بهش زنگ زدم گفتم الوده که خیلی ناراحت شد گفت نه این طوری نبوده حتما سرما خوردی

نوشته:‌ آرش

سلام دوستان عزیز اسم من امیر29 سالم
چندسال پیش دوست دخترمن دانشگاه شیرازبودیه روزمن سرزده رفتم شیراز که به دوست دخترم پرستو سربزنم
صبح زودرسیدم انجا یه کم باماشین توی شیرازبالاپایین کردم می دونستم دوست دخترم ساعت 9کلاس داره زنگ زدم بهش سلام عزیزم خوبی مرسی چه خبر سلامتی دارم اماده میشم برم کلاس باشه عزیزم توکجای منم گفتن سرکارم باش مزاحم نمیشم خداحافظی کردم منم گازشوگرفتم رسیدو درخانه زنگ خانه زدم امددربازکردمنوکه دیدکلی شکه شده بود پریدشروع کردیوسیدنم منم شروع کردم بوسیدنش رفتیم تودوستش هنوزتوی رخت خواب بودگفت پرستو کی گفت امیر کی امیر دوستش ازتوی رخت خواب بلندشد منو که دید شوکه شده بودخندیدگفت بابا مگه تو نگفتی که تهران این که پشت در بود
منم باخنده گفتم سلام ما اینیم دیگه دوستش از زیر پتو امد بیرون وقتی چشمم به دوستش افتاد نفسم بند امد سلام دست دادیم نشستم روی مبل به روی خودم نیوردم پرستوکه اماده بود بره خواست زنگ بزنه تاکسی بهش گفتم عشقم بیا با ماشین من برو دوستش گفت دیگه چی میخوای صبح هی میگفت ای کاش ماشین داشتم اخه زمستون بودهواهم خیلی سردبود

پرستوخداحافظی کرد و رفت منو شیدا تنها موندیم شیدام با یه شلوارک کوتاه یه تاپ نازک سفیدکه باهم ست بودن نشسته بودتوی رخت خواب لباسای زیرشم ست مشکی اون پوست سبزش اندام زیباش داشت خودنمای میکرد
بلندشد صبحانه درست کردوخورد شیدا زیاد اهل درس نبود صبحانه که اورد شروع کرد حرف زدن خیلی دختر شیرینی بودمنم یکی دو ماهی بودسکس نکرده بودم نگاهم که به شیدا می افتاد بیشتر امپرم میرفت بالا اونم تمام سینه هاش شکم کمرش پیدابودخلاصه صبحانه خوردیم منم سیگارم دراوردم شروع کردم کشیدن گفت من امروزحال کلاس رفتن ندارم شما هم که امدی دیگه کامل بیخیال شدم پاشو با هم بریم بیرون تاپرستو بیاد از کلاس منم قبول کردم رفتیم بیرون کلی گشتیم یه جا وقتی خواستیم ازخیابان ردشیم ترسید با اون دستای نازش دستم گرفت و چسبید بهم وقتی این کاروکرد من داغ شدم چنان خودشو چسبونده بودبهم که نگو منم دستموگذاشتم دورکمرش بعد از اینکه ازخیابان رد شیم دستم ورداشتم ولی اون دست منومحکم گرفته بودول نمیکرد

کلی گشتیم توی بازار یه دفعه چشمش افتادبه یه شلوارلی رفتیم توی مغازه رفت شلواروپروکردمنوکه دم درمغازه داشتم سیگارمیگشیدم صداکرد دیدم وای تمام اندام زیباش کمرباریک سینه های سایز 75انداخته بیرون بانازمیگه امیرجون این دکمش بسته نمیشه منم ازمغازه داریه تیغ گرفتم خواستم که جای دکمه شلواروبیشتربازکنم چشم افتاد به اون کس نازش که توی شلوار جین بوداخه شلواروکشیده بودپایین ترخلاصه باهزارزحمت کارتمام کردم بعش گفت نروبمون یه قری دادوگفت خوب منم که امپرم چسیبده بودوایستادم که بیادخلاصه فروشنده میگفت شلوار 85000تومان شیدامی گفت 65000بیشترندارم سیگارم تمام امدم توی مغازه گفتم شیداجان چی شده بانازجواب داد میگه 85000منم ندارم گفتم اشکال نداره من میدم باکلی اسرارقبول کردبه شرط اینکه پول پس بده داشتیم ازمغازه میومدیم بیرون پرستوزنگ زدگفت 2ساعت کلاس نداره بریم برای نهاربیرون رفتیم توی یه رستوران سنتی نشستیم غداخوردیم قلیون هم کشیدیم کلی گفتیم خندیدیم پرستوکه بایدبرمیگشت دانشگاه چون تاساعت 8شب کلاس داشت ماپرستورسوندیم دانشگاه بعدش باشیدارفتیم یه چرخیزدیم ساعت 1.30برگشتیم خانه منم لباسامو دراوردم داشتم سیگارمیکشیدم توی کف شیدابودم که دیدم شیدارفت توی اطاق شلواری که خریده بودپوشیدوبایه کفش پاشنه 20سانتی امدبیرون باهمون نازهمیشگی گفت قشتگ سرموبرگردوندم دیدم وای یه جفت سینه سفیدخشکل جلوم وایستاده من که قاطی کرده بودم وحواسم فقط به سینه هاش بودگفتم چی گفت امیرجون شلوارومیگم منم که تازه به خودم امده بودم گفتم اره جیگر شدی دیدم نیم رخ وایستادجلم گفت باسنم سینه هام چطوره خوب توی این شلوارجواب مبده منم گفتم عالی دل هرپسری میبره دیدم گفت ای بابا امیرجون کوپسرخوب ادم که نمیتونه به همه اعتمتادکنه دیدم دست مردتوی جیب شلوار20000تومان دراورد گفت اینم پولی که بابت شلوار داده بود ی اولش قبول نکردم دستم گرفته بوداسرارمیکردمنم که حواسم فقط به اون بودپول گرفتم یه کم قردادرفت توی اطاق بعدازدوسه دقیقه صدام کردامیرجون گفتم بله گفتت با رفتم توی اطاق دیدم داره بادکمه شلواربرمیره گفت لطفا بازش کن منم شروکردن به بازکردن دکه دکمه بازشد داشتم دستم میکشیدم عقب دبدم دستمومحکم گرفت گفت لطفا داشتم دیوانه میشدم گفتم چی گفت شلوارخیلی تنگ کمکم کن درش بیارم درازکشیدروی زمین پاهاشودادبالا شلواروکه شیداچسبیده بودبه پاش کشیدم تادرامد چشمم افتادبه اندام تراشیده نمیزش خودمو جم کردم گفتم اینم شلوار داشتم میرفتم گفت کجا بمون همینجا گرم تره که منم که دیگه داشتم منفجرمیشدم موندم بلندشدرفت یه اهنگ ملایم گذاشت یه نخ سیگارروشن کردشروع کردبه کشیدن دیدیم ناراحت گفتم چیزی شده دیدیم گفت ای کاش تودوست پسرمن بودبی گفتم چچچچییییی پرستوخیلی ازتوتعریف کرده بودولی من دیدم نسبت به پسراخیلی بدبود تاامروزشمارودیدم مونده بودم جی بگم دیدم خودشو انداخت توی بقلم شروع کردبوسیدن منم که تاپ شلوارک تنم بودوقتی توی اون سرما یه بدن گرم زیباخودشوکامل انداخته بودروم شکه شده بودم دیدم امدلبم بوسیدگفت توی این چندساعت که باهم بودیم عاشقت شدم منوبگی فکرمیکردم خوابم دیدم نه شروع کردبه لبام خوردن بعداروم توی گوشم گفت یه خواهش لطفا امروزتومال من باش منم مال تو منم که ازخدام بود گفتم باشه عزیزم شروع کردیم به لب خوردن بلندشد تاپم ازتنم دراوردشروع کرد به خوردن بنم تمام بنم میخورد انکارنوی عمرش هیچی نخورده بودمنم اروم ناپشو دراوردم سوتین مشکی بازکردم وای چه سینه های داشتم نگاهشون میکردم که دیدم خندید گفت وقت نگاه کردن نیست سرموگرفت فشارداد روی سینه هاش وای 10دقیقه ای خوردم دیدم گفت امیرجون پاشوکارت دارم بلندشدم شلوارکم ازپام دراورد شروع کردازروی شرت کیرموخوردن اروم درش اورد گفت جونم امیرکوجولودیدی اخر به دستت اوردم منم یه کیر 18سانتی نسبتا کلفت گذاشنم توی دهنش شروع کردبه خوردن بعدگذلشت لای سینه هاش مالوندنه صورتش گفتم شیداجون حالانوبت منه دبدیم خندیدگفت ای جان شروع کن من ازحالابه بعدهمیشه مال توم منم ارم شورتشو دراوردم کس صورتیش ورم کرده بودشروع کردم به خوردن شکمش یواش یواش رون بعدم رسیدم به کسش وای چه کسی خوردم خوردم اونم اه میکشید باموهای من بازی میکرد که یه دفعه دیدیم سرموبلندکردگفت میخوام منم بخورم خلاصه 69شدیم شرع کردیم به خوردن منم یواش یواش باسورخ کونش بازی کردم تا اماده بشه گفتم شیداجون باشحوت خاصی گفت جووون گفتم برگرد که وقتش دیدم گفت چشم سریع برگشت منم یه نرم کننده بدن ازکیفم دراوردم شروع کردن ریخنت روی بدنش خوابیدم روش شروع کردم به مالوندن دیدم داره دیونه میشه اه بکن دیگه بکن اروم مکرشواوردم بالاکیرمومالوندم درسوراخ شروع کردم به داخل بردن وای اجب چیزی انم که داشت حسابی حال میکرد میگفت بکن بکن بکن منم سروع کردم به تلمبه زدن چنددقیقه ای زدم دیدیم بلندشد گفت تودرازبگش من بشینم روش وای امدنشست روش پسرداشتم دیونه میشودم بااون موهای صاف بلبدش بازی میکرد وقرمیودمنم مه داشتم میموردم کشیدمش پایین شروع کردم به خوردن لباسینه هاش بعد چندقیفه خوابندمش روی کمر وشروع کردم مالوندن کیرم روی کسش داشت دیونه میشود میگفت امیرجون پارش کن گفتم نه عزیزم شروعرم به خوردن سینه هاش یواش هم کیرموحل دادن داخل کونش دیدم نفساش داره تندمیشه داشت ابش می امد شروع کردم به تندتندزدن که دیدم شروع کرد به لرزیدن منومحکم فشارمیدادتوبقل خودش منم که خیس عرق شده بودم که دیگه داشت ابم میامد که باشحوت فراون میگفت بریزش روی شکمم منم که ابم داشن میام
ریختمش روی شکمش وای بعدش یه نخ سیگار کشیدیم خوابیم رفتیم حمام برگشتیم دوباره امدیم خوابیم توی بقل هم داشت خوبمون میبرد که پرستوزنگ زدگفت بیا دنبالم بعدازاون من هم باپرستوبودم هم با شیداوای پرستو از این خبردار نشد

نوشته:‌ امیر

درود برهمگی...نمیدونم ازکجا شروع کنم ،از اولش بگم یا آخرش یا ....من تو جوینیام دوس دختر نداشتم ,آخه ما تو اوجی که لذت میخواستیم از دخترا ببریم خفقان بود،هم سن وسالهای من میدونن ،کمیته و هرروزم اگه یه ذره مرتب بودی یه خیابون تو سرت درست میکردن ،حالا دوست دختر دیگه ای روزگار،مث حالا نبود که تو ماشین جلو کلانتری حالشو میبری.دست برقضا منم تمیز شیک پوش مرتب و هر روزم درگیر با کمیته .تو خیابونی که میرفتم سرکار 6مدرسه دخترونه بود وقتی تعطیل میکردند چادر سیاه بود که خیابون و پر کرده بودند.جونم بهتون بگم که حسرت یه ماچ از اون همه صورت و قنبل و پاچه و پستون مارو کشته بود،نهایت لذتی که میبردیم یه نامه عاشقونه داغ داغ بدون یه ذره از حرف سکسی آخه تا میومدیم یه کلمه بگیم اینم یه بوس از راه درور میگفتن گم شو بی تربیت.حالا ما نمیدونستیم اینا برا چی نامه میدن که با یه بوس خواستن بی تربیت میشدیم.

گذشت و گذشت ازدواج کردیم ماهم بیخبر از حال و هوای دخترا و اخلاقشون رفتیم پای سفره نشستیم و هفت سنیمون شروع شد.جونم براتون بگم که ای روزگار خانم من گیر بازارشد.نه با زن داداشم حرف میزنی نه با خواهرم گپ میزنی نه با دخترخاله هام شور میزنی فقط و فقط من ...اخی روزگار من منم خوشتیپ کوچولو تو دل برو ناز ناز...

حالا دیگه از اون سالهای خفقان دوربودیم و 15سال از مزدوجیمون میگذشت و منم تمام و کمال درخدمت خانواده بودم...جونم بهتون بگم دیگه بیشتر ازاین نمیتونستم شکاکیت خانم تحمل کنم گفتم من که خیری ازجونی ندیدم بذارببینم اینهمه گیر براچیه و مزه سکس دزدی هم مث میوه دزدی ازباغ همسایس یا نه ..سرتون درد نیارم اولین مشتری مغازه که اومد تو چنان تحویل گرفتم که تکون نخورد بنده خدا مات مبهوت میخ زمین شده بود،فقط شماره گذاشت و رفت.تشنه به این میگن نه..(نخندواقعیت تلخیست)یه تک زدم که به موقع بزنگه.ساعت دوازده تا یک و نیم شبهای جمعه میرفتیم فوتسال..بعد بازی گوشی نگاه کردم دیدم یه ده باری زنگ خورده .تماس گرفتم به به تات گل خوشبوست.سلامی کردم و گفتم درخدمتم جااااااانم.گفت بیا خونه تنهام..یه قری دادم و آب دهنم سفت شد نزدیک بود نره پاسسن خفه بکشم و حسرت اینم تودلم بمونه...شوتی رسیدم در خونش .منتظر بود گفتم این ساعت شب کسی نیاد گفت نه بیا تو .رفتم یه دوشی گرفتم و تندی زدم بیرون.گفتش کوروش جونم توکه اهل دل نبودی گفتم حالا نیاز شد بده گفت نه گله.کنارش نشستم ولوله ی تو دلم بود برا اولین بار ای خدا ببخش .موهای فری خوشکل ،هیکل ناز و نیمه تنومندی داشت باسنش اوج هنر خدا بود میشد بجا میز چای بذاری روش و با کونش میل کنی غرق در نگاهش ودم دراز کشید کنارش دراز کشیدم دستی تو موهاش کشیدم آخی ....ماما ماما مامان ....صدای یه بچه کوچک میخکوبم کرد عین چارلی چاپلین پریدم توشلواره و هنو شلواره نرفته بود پام پیرهنه زدم به دست و شورت هم بیخیال ..مینا جون خداحافظ....وای کوروش کجا .؟میرم تو جا .در حیاطم باز نکردم ازعصبانیت رو دیوارپریدم پایین یکی تو کوچه بود یهو مات شد تا دهن بازکنه رو زمین درازکش خوابیده بود.این 206بدبخت تا گازمیخورد روندم.آخه ای روزگار حسرت اینم بدلم شد عذاب وجدانم گرفتم ..حالا بعدن بهتون میگم براتون مینویسم چه دارم جه سکسهایی کردم چش شیطون کور.....عشق پنهان

نوشته: mmd10

ساعت حدوده چهار صبح بود، تازه بهش شب بخیر گفته بودم و اونم خوابیده بود اما من خوابم نمیبرد آخه استرس داشتم از پنجره اتاق آسمونو که هنوز رنگ نقره ای تیره داشت رو میدیدم دستام روی سینه ام بود و چشام کاملا باز یه بار دیگه گوشیمو نگاه کردم و چند تا از اس ام اس هاش رو خوندم ...
-فرهاد اگه کسی بیاد چی؟
-هرچی شد پای خودت عشقم
و . . .
چقدر دیر میگذشت ، داشتم به فردا فکر میکردم که کم کم فکرای ناجور اومد سراغم : ازش فیلم بگیرم؟ نه امکان نداره اجازه بده، خب یواشکی میگیرم؟ نه فرهاد تو نامرد نیستی که از احساسات یه دختر سو استفاده کنی، اونم دختری که واقعا عاشقشی و به خاطرش هر کاری میکنی... پتو رو کشیدم رو صورتم اما خوابم نمیبرد ، باورم نمیشد من فرهاد بیست ساله که تا همین چند وقت پیش با هیچ دختری دوست نمیشدم قراره فردا با زیباترین دختر رویاهام هم خواب بشم ، قبله پریسا همیشه فک میکردم یه آدم دراز بیریختم اما اون همیشه میگفت وقتی کنارت راه میرم حس میکنم که جام امنه و کسی جرات نداره نگاهم کنه آخه هم خوش تیپی هم قد بلند ولی من باور نمیکنم چون اکثر حرفاش از رو احساساته
مامان و بابام برای انجام کار های خونه داداشم که تازه تو تبریز قبول شده بود شب با هواپیما رفتند و من موندم خونه آخه مغازه داشتم و اونام کاملا به من اعتماد داشتند ... نه از خودم تعریف نمیکنم ، پریسا اولین دختری بود که حتی دستشو گرفتم چون واقعا عاشقش بودم.
کم کم آفتاب داشت پنجه کشون وارد اتاقم میشد و من هنوز خوابم نبرده بود
آخرای مرداد بود و هوا یکم خنک بود پاشدم پنجره رو باز کردم و یکم بیرونو نگاه کردم کسی تو کوچه نبود گه گاهی ماشین رد میشد
رفتم سر جیبم و یه نخ سیگار برداشتم تا نصفه راه اومدم باز برگشتم و بستشو برداشتم میدونستم که یک نخ جواب نمیده، رفتم تو حال و فندک رو از کنار پیتزایی ک دیشب خورده بودم برداشتم در بالکن رو باز کردم و نشستم رو صندلی بار دوم که فندک زدم روشن شد و سیگار رو آتیش زدم ، بیچاره سیگار همیشه به پای اعصاب خورد و سوالای بی جوابم میسوخت اما این دفعه اعصابم خیلی آشفته بود، میترسیدم ، ازین که آینده پریسا رو به خاطر چند ساعت با هم بودن خراب کنم میترسیدم ، واقعا شهوته یا عشقه؟اولین نخ رو کشیدم نزدیکای فیلترش بود که از بالکن انداختمش پایین نخ دوم رو روشن کردم و داشتم به این فکر میکردم که چرا نمیتونم صبر کنم تا موقع ازدواج هرچی بیشتر فکر میکردم به این نتیجه میرسیدم که دارم اشتباه میکنم و اینم یه هوسه اما ته دلم یه غوغایی بود که همه این افکارو سرکوب میکرد... دیگه حوصلم سر رفت بر خلاف انتظارم زیاد نکشیدم پاشدم و رفتم خونه رو جمع و جور کردم ساعت حدوده هفت بود ، بدجور خوابم میومد ، رفتم حموم و دوش گرفتم جلو آینه واستادم و یکم به خودم نگاه کردم و شروع کردم به اصلاح کردن اول صورتم بعد زیر بغل و بعدشم کیرم ... سینم زیاد مو نداشت اما همونا رو هم با موزر زدم ،یهو یادم افتاد که کونم پره پشمه دوست نداشتم پریسا ازم بدش بیاد برای همین اونارو هم با کرم موبر زدم
اومدم بیرون ساعت هشت بود اتاقم رو هم جمع کردم و پرده هارو کشیدم
لباس پوشیدم و رفتم پایین سوار ماشین شدم و رفتم مغازه تو مغازه باهاش حرف نمیزدم نه تلفنی نه اس ام اسی از مغازه که برگشتم ساعت یک بود سره راه از داروخونه یه بسته کاندوم خریدم اصلا نفهمیدم چی بود اما مهم این بود که تاخیری داشت.
رسیدم خونه زنگ زدم بهش و حدود نیم ساعت باهاش حرف زدم ، میترسید و اضطراب داشت ، با اینکه خودمم نگران بودم اما آرومش کردم و باهاش واسه ساعت شیش قرار گذاشتم یه بار دیگه رفتم حموم و به دوش پنج دقیقه ای گرفتم ، رفتم سریخچال و باقی مونده ناهار دیروز رو که مونده بود خوردم دراز کشیدم و گوشی رو واسه ساعت چهار کوک کردم
نیم ساعت طول کشید تا خوابیدم ... با صدای زنگ موبایل بیدار شدم گوشیو برداشتم و با چشمای نیمه باز نگاه کردم به صفحه... پریسا بود جواب دادم
- الو؟
- سلام عشقم خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟
-الهی بمیرم خواب بودی؟
-نه گلم ینی بیدار شدم دیگه جونم؟
-فرهاده من میشه زودتر بیای دنبالم؟
-مثلا کی شیرین جونم؟
- بازم شیرین؟بدم میاد اصن برو با همون شیرین جونت
- الهی قربونه پریسام بشم من کی بیام گلم؟
-الان
اینو ک گفت درجا پاشدم گفتم راه افتادم اس میدم تو آماده شو از الان که گفت من آمادم و یه خنده کرد و بعدشم گفتم دوست دارم و قطع کردم
خیلی سریع آماده شدم و رفتم بیرون درو که بستم یادم اومد ادکلن نزدم برگشتم بالا ادکلن زدم و رفتم سوار ماشین شدم یه اس به پریسا دادم که ده دقیقه دیگه بیاد سر کوچشون
خانوم خوشکله برسونمتون؟
برو آقا مزاحم نشو
زدیم زیر خنده و سوار شد ،
اولین کاری که کرد یه بوس از لپم کرد که رد رژش رو لپم موند گفت حق نداری پاکش کنی منم گفتم فدات بشم چرا پاک کنم،آهنگ دلت با منه محمد علیزاده رو پلی کردم دوتایی شروع کردیم به خوندن ، خیلی حس خوبی بود یهو از کادویی که واسش خریده بودم یادم اومد،
-عشقم داشبورد رو باز کن ببین چی دارم برات
باز کرد و یهو جعبه رو ضد تو صورتم گفت خیلی بی شخصیتی لباش آویزون شد یهو یادم اومد چه سوتی دادم کاندومی که خریده بودم اونجا بود!
با کلی منت کشی راضیش کردم یه بار دیگه داشبورد رو نگاه کنه این دفه لبخند اومد رو لبهاش و چشاش برق زد یه جعبه کوچیک خوشکل بود بازش کرد و توش یه گردنبند که طرحش یه قلب توخالی بود و جنسشم نقره با یه زنجیر نقره خیلی خوشش اومد و دوباره لپمو بوس کرد کلی قربون صدقه هم رفتیم رسیدیم خونه ریموت رو زدم و وارد حیاط شدیم میخواس پیاده شه که گفتم نه بشین سریع پیاده شدم و درو براش بازکردم گفت باباااااا رمانتیک رفتیم بالا ، باهم نشستیم رو مبل بهش گفتم خب عشقم تا کی پیشمه؟گفت تا ساعت نه هستم بعدش باید ببریم خونه دوستم تا بابام بیاد دنبالم ،
گفتم چی میخوری؟یه نگاه شیطنت آمیزی کرد و گفت لباتو ... آروم آروم صورتشو نزدیکم میکرد نفسش که به لبام خورد تمام فکرای صبح اومد تو ذهنم خواستم برم عقب اما نه دلم میومد نه میتونسم عقب نشینی کنم حریفم قلبمو تسخیر کرده بود
لبامون رفت رو هم آروم آروم لب هاشو میمکیدم اما اون از من محکم تر میمکید زبونمو کردم تو دهنش اونم متقابلا زبونمو میخورد و زبون میزد پوزیشنمون خوب نبود واسه همین بغلش کردم انداختمش رو مبل چهار نفره و خودمم روش خوابیدم هنوز شالشو در نیاورده بود که گفت وایسا یه لحظه نشست و شالشو در آورد موهای مشکی و لختش با اون چشاش مشکیش یه زیبایی خاصی به صورت سفیدش داده بود بهش میخورد بیست سالش باشه اما نوزده بود ... شالشو که در آورد ناخداگاه چشمم به خط سینش افتاد قبلا تو اس ام اس هایی که بهم میدادیم از زیر زبونس کشیده بودم سایز سینش 75 بود
دوباره خوابیدم روش و شروع کردم لب گرفتن بعد از حدود پنج دقیقه لب گرفتن دیگه نفسم بالا نمیومد رفتم پایین تر و گردنشو آروم با نفس هام نوازش میکردم بعد کم کم لبامو گذاشتم رو گردنش و شروع کردم به خوردن و میمکیدم که گفت عشقم آروم تر کبود میشه بیچاره میشم گفتم باشه دو طرف گردنشو خوردم و میبوسیدم
دستمو گذاشتم رو سینه هاش و اون دکمه های پیرهنمو باز کرد و درش آورد و گفت چه خوشتیپم شده امروز چه بویه خوبییی اووووم ، به به چه صاف و صوفم کرده آقا با دستش کشید وسط سینه هام گردنم رو یکم خورد
بلندش کردم و دکمه های مانتوشو باز کردم یه تاپ تنگ قرمز تنش بود که با رنگ رژش جور بود
تاپشو آروم درآوردم چرخوندمش از پشت بند سوتینشو باز کردم و سوتینشو در آوردم دستامو گذاشتم رو سینه هاش و گردنشو از پشت میخوردم بغلش کردم و بردمش تو اتاقم ، میگفت تخت یه نفره بیشتر حال میده جا تنگه مجبوری بغلم کنی، قبله اینکه بریم رو تخت دکمه شلوارشو باز کردم یه شلوار جین نسبتا تنگ آروم کشیدمش پایین شرتشو خودش نگه داشت رونای سفیدشو که دیدم داشتم دیوونه میشدم شلوار خودمم در آوردم و انداختمش رو تخت یه شرت مشکی پاش بود که روش یه پاپیون قرمز داشت،با سوتینش ست بود.
نشستم روش یه پام یه طرفش و اونیکی هم طرف دیگه کیرم بدجوری شق شده بود و شرتم را آورده بود بالا جوری که از بغل کاملا ته کیرم دیده میشد آخه شرتم هم تنگ بود هم پاچه نداشت
یه خنده کوچولو کرد و گفت نگاهش کن چقد گندست . خوابیدم روش و افتادم به جونه سینه هاش خیلی حشری شده بودم یه دختر سفید با اندام عالی زیرم خوابیده بود سینه های سفید و نوک کوچولو و خوش فرم آروم آروم به نوکش زبون میزدم یکیو میمالیدم و اونیکی رو میخوردم داشت لباشو گاز میگرفت رفتم پایین تر و آروم شرتشو در آوردم ، کس خوشکلش بدجوری خود نمایی میکرد ، دستشو گذاست روش و روشو اونطرف کرد بهش نگاه کردم و گفتم عشقم؟دستشو آروم برداشتم ... خجالت میکشید آخه تاحالا ندیده بودمش اما مالونده بودم
زبونمو کامل درآوردم و با نوکش از پایین تا بالا کسشو لیس زدم سینه هاش رو گرفت تو دستش و منم دهنمو چسبوندم به کسش مکیدم تو و نگه داشتم با دماغ نفس میکشیدم و کسشو ول نمیکردم با زبونم میمالیدمش نفس هاش تند شده بود آه و نالش شروع شده بود خیلی حشریم میکرد و حال میکردم که یهو سرمو آورد عقب و گفت پس من چی؟ پاشد نشست لبه تخت شرتمو در آورد و یه نگاه به کیرم کرد گفت مطمینی 18 سانته؟گفتم برم خط کش بیارم؟ خندید ،کیرمو کامل شق شده بود گذاشت رو لباش و کرد تو دهنش خیلی حسه خوبی داشت گرمای دهنش انگار داشت کیرمو آروم میکرد که یهو کیرم خورد به دندوناش وارد نبود و هی دندوناش اذیتم میکرد اما من صدام درنمیومد خوابوندمش رو تخت پاهاشو باز کردم و یه بار دیگه ی لیس به کوسش زدم میخواس حرف بزنه که گفتم ما حرفامونو قبلا نزدیم نفسم؟ گفت فقط آروم و ساکت شد ، از کاندوم یادم اومد تو ماشین قبله سوارشدنش یه دونشو گذاشته بودم تو جیب پیرهنم،پیرهنو از رو زمین برداشتم و کاندمو درآوردم کشیدم رو کیرم نمیدونستم چقد باید بمونه تا تاخیریش عمل کنه آخه موقع ساک زدنش نزدیک بود آبم بیاد واسه همین یکم دیگه ازش لب گرفتم و سینه هاش و خوردم بعد کیرمو گذاشتم رو کسش و آروم از بالا تا پایینشو با کیرم مالوندم بعد گذاشتم لاش و آروم آروم سرشو کردم تو
یه ذره که رفت تو خودشو کشید بالا کمرشو گرفتم گفتم دوست دارم عشقم اونم گفت آرووم کم کم کردم تو اما هی خودشو میکشید بالا منم یه دفعه ای کردم تو و یه جیغ بنفش زد و گریش گرفت چند لحظه ساکت بودم و همونطوری وایستاده بودم بعد آروم درش آوردم و قربون صدقش میرفتم
با دستمال کاغذی خونی که رو کیرم بود رو پاک کردم و گفتم ماله من شدی واسه همیشه اشکاش رو صورتش بود اما یه لبخند زد و گفت بودم
لبه کسش یکم خونی شده بود اونم پاک کردم و دوباره کیرمو گذاشتم توش آروم آروم تلمبه میزدم خیییلییی آروم و آهسته آخه هنوز درد داشت کاندومه خونی شده بود
برا همینم همون موقع درش آوردم کیرم زیاد حس نداشت حس میکردم سنگین شده ... کم کم احساس میکردم که درد و سوزشی که داره تحمل میکنه جای خودشو به لذت داده آخه آهو ناله هاش داشت بلند میشد لباشو گاز میگرفت منم با همون سرعت تلمبه میزدم کیرمو تا نصفه میکردم تو کسش و درمیاوردم حدود پنج الی ده دقیقه داشتم تلمبه میزدم که حس کردم داره ارضا میشه چون نفس هاش خیلی سریع شده بود و پشتمو چنگ میزد کیرمو درآوردم ، ناخوناش رو فرو کرد تو پشتم خوشو آورد بالا و بعد دوباره خوابید چند قطره آب از کوسش راه افتاد خیلی کم بود میخواستم بخورم اما نذاشت گفت الان ممکنه خونی باشه ... دوباره کردم تو دو سه تا تلمبه که زدم حس کردم آبم داره میاد سریع کیرمو در آوردم و گذاشتم رو شکمش اونم گرفت تو دستاش و مالید و آبم پاشید رو سینش یکم مالید به خودش دستمال برداشتمو آبمو پاک کردم و خواببدم کنارش تا ساعت هشت تو بغله هم بودیم و حرف های عاشقونه میزدیم
بلند شدم یه سیگار روشن کردم ازم گرفت و خودش کشید گفتم دوس ندارم بکشی گفت پس توام نکش عزیزم اینو که گفت سیگارو گرفتم ازش و انداختم تو جاسیگاری بغلش کردم و بوسیدمش بهش گفتم هیچ وقت ولت نمیکنم و عاشقت میمونم
یواش یواش باید میرفتیم دیگه لباساشو تنش کرد گردنبندشو بستم و یه لب طولانی از هم گرفتیم
خوش مزه ترین چیز دنیا برام بود
بردمش خونه دوستش چند دقه بعد اس داد که درد داره اما خیلی خوش گذشت منم گفتم که هیچ وقت انقد حال نکرده بودم و خداحافظی کردیم

ایشالا چند ماه دیگه میخوام برم خواستگاریش
ممنون که خوندین
ببخشید اگه غلط املایی داشتم یا جایی رو بد توصیف کردم و طولانی بود.
اما یه خواهش لطفا به خاطر هوس دل نشکنین ....

نوشته: فرهاد

سلام من ماهانم 25 سالمه.آدم حشری نیستم.طبیعتمه. به قول دوستام شهوتت خشک شده. کلا آدمیم که به موقش مثبتم به موقشم منفی. الان دانشجو ام تو شهر خودم البته 4 سال دیگه ایشالا تخصص رادیولوژیمو میگیریم. فک کنم کلا تو زندگیم 6 یا 7 بار جلق زدم اونم 7-8 سال پیش. با بچه ها بودیم یهو میگفتن آغا جلق میزنیم میریزیم تو یه ظرف هرکی دیرتر آبش اومد میریزیم رو صورتش. در همین حد فقط. اینم به اصرار دوستم میذارم(داستانو)دوس دخترم اسمش یلداس خیلی دختر خوبیه هم سنیم.یعنی بار ها شده خونه ها خالی میشد میرفتیم خونه هم ولی حتی لباس همم درنمیاوردیم فقط در حد لب. دیگه همه میدونستن عشقمون پاکه پاکه. راستی از دبیرستان باهاش دوستم قول دادم درسم که تموم شد بیام خواستگاری.خونوادمونم تشکیل شده از یه خواهر نایس یه مامان فوق العاده یه پدر پایه و باحال و در عین حال غیرتی.ما زیاد پیش میاد آخر هفته هارو با چندتا خانواده دیگه که دوستیم باهاشون مهمونی بگیریم ورق بازی کنیم و برقصیمو از این کارا.

یکی از دوستای قدیمیمون که هم دانشگاهی مادرم بود رزیتا خانومه شوهرش آقا محمود دختر شم لیدا 3 سال ازم کوچیک تره.ینی اونقدی که من حالم ازش بهم میخوره اون دوبرابر من ازم متنفره.خوشگله.رقاصه. ینی استیلش نایسه. منم 9 ساله بدن سازی کار میکنم.ولی از نظر من اندامم اونی که میخوام نیست.بسکتبالم تا پارسال ادامه میدادم.گارد راس. فهمیده بودم این رزیتا خانوم کلا خیلی دور من میگشت.یلدا ام گاهی اوقات میاوردم مهمونی. اوایل در غالب دوست خواهرم ولی الان دیگه همه میدونن با همیم.حتی از باباش اجازه میگیرم که بریم بیرون.سرتونو درد نیارم یلدا فهمیده بود که رزیتا منو برا لیدا در نظر داره.برا همین عین هاپو رفتار میکرد باهاش. من بعد ها فهمیدم که چرا انقد این رو من سوزنش گیر کرده.بعله این تازه یه بیوگرافی بود از زندگی من
از سه شنبه ها متنفرم! بد ترین اتفاقای زندگیم تو این روزه این داستان لعنتیم تو سه شنبه اتفاق افتاده
خیلی شیک ازخواب بلند شدم موزیکو زیاد کردم. متااالیکااااااا.صبح میچسبه زمستونم بود.دی.هوام که طبق معمول ابری. آخه سه شنبه بود. یه جوری من باید روزم به فنا بره دیگه یلدا پیام داد دلم واست یه ذره شده غزیزم امروز بریم بیرون لطفا منم گفتم چشمو ساعت 4 آماده میشدم که برم دنبالش که مامان گفت رزیتا مودم جدید گرفته خواسته تو براش کانفیم کنی.تو خونه با مامانم بیشتر بریتیش صحبت میکنیم.که منم اعصابم خورد شدو گفتم مگه نمیدونی با یلدا قرار دارم گفت کاری نداره که پسرم 2 ساعت باهم باشین بعد دخترمو بیار ببینمش.گفتم خوب فهمیدم ماهک خونه نیست توام مهمون داریو میخوای اون بیاد کمکت. خندیدو رفت.گفت دیر نکنین.رفتم در خونه یلدا خانوم اومد بیرون نیگاش کردم گفتم چه شیک شدی امروز زیبای من! خندیدو گفت توام همینطور عشق جذاب من.رفتیم یکم قدم زدیمو سردش شد گفت بریم کافی شاپ خلاصه رفتیمو نشستیم یه 30 دیقه گذشت ساعتمو نیگا کردم گف دیرته؟گفتم نه 7 جایی باید برم مامانمم گفت ببرمت خونه مثل اینکه کارت داره.نیگام کرد گفت آقا ماهان من اگه تورو بعد اینهمه مدت نشناسم که دیگه هیچی. پریشونی نفس.چی شده؟خیلی دختر تیزیه انصافا گفتم باید برم خونه رزیتا برا...
ناراحت شد.گفت خوب بلند شو دیگه بریم بسه.زود برو که زود بیای.گفتم یلدا ناراحتی گفت نه. رفتیم بیرون کافی شاپ.گفتم تو چشام نگاکنو بگو نیستم.اگه هستی به جون تو نمیرم.وایساد گردنمو گرفت محکم لبمو بوس کرد.گفت جای رژ لبم پاک نمیشه فهمیدی؟گفتم چشم سرکار رسیدیمو گذاشتمش خونه و گوشیمم سایلنت کردم.میدونستم الان مامانم به کار میگیرتشو دیگه مسج نمیده.ماشین ورداشتم.تو راه هی فک میکردم الان میاد منو با لیدا تنها میذاره.رسیدم تو دیدم رزیتا خانوم با یه پیراهن سفید مشکی و یه دامن 4خونه قرمز سفید مشکی اومد استقبال.عحیب بود.یه اشکالی وجود داشت. گفت لیدا کوشش؟ گفت با باباش رفته خونه... خارج از شهر بود.رفتم نشستم پشت سیستم قبلشم پالتومو بش دادم که بذاره تو اتاق مهمان.سیستم تو اتاق لیدا بود.چای آورد خم شد جلوم سینش معلوم میشد نیم نگاهم حتی نکردم.نشست و یه ذره بش یاد دادم کارمو که دوباره بلند شدوچای ورداشت چون سرد بود.این دفعه بیشتر خم شد که کاملا بیرون اومد سینش. بازم ندیدم اصلا.رفت.گفتم خدایا این دیگه چه داستانیه زود باید از این خراب شده خارج بشم.دوباره چای آورد گفتم شاید امتحانم میکنه بابا.بزرگترین اشتباه زندگیمو کرد خیلی هیز نگاه کردم سینشو.به همون خدا ناخواسته بود.گفت چشاتو ببند بستم.گفت یه آرزو بکن و بد بگو کودوم چشته.همینطور صدا نزدیک میشد چشامو باز کردم دیدم چند سانت فاصله داره باهام.بلند شدم گفتم خوب رزیتا خانوم با اجازه رفع زحمت میکنم شما کانکتی الان به نت.نیگام کرد گفت کسه خوار نت من تورو میخوام ماهان!خواستم کاملا همه حرفاشو نشنیده بگیرم.گفتم خوشحال شدم طرف مام بیاین یه سر با آقا محمود. داغ کرده بودم دستمو گرفت دستام میلرزید.گفت ای جانه من!یعنی رزیتا انقد ترسناکه؟تو چشاش نگا نمیکردم اصلا.گفتم لطفا بذارید رد شم خانوم دسشو گذاشت رو کیرم گفت نمیذارم جیگر من.دوتا بازوهاشو گرفتم بلندش کردم دلو زدم به دریا گفتم ببین لاشی تا الانش که به شوهرت هیچی نمیگم بهت لطف میکنم فهمیدی من مجرد نیستم حالام دیگه طرف منو یلدا نیا.بازم تو چشاش نگا نکردمرفتم پالتومو بردارمو برم دیدم رو کاناپه نشسته از ته دل زجه میزنه به خداوندی خدا درو باز کردم که برم.دلم نیومد.نشستم کنارش دستمو گذاشتم رو شونش گفت ولم کن. آره من هرزه ام من جنده ام من هیچی نیستم.گفتم رزیتا تو جنده نیستی شوهرت رفیق بابامه.بچت هم بازی بچگیام بوده تو خودت جای مادرمی(ولی انصافا جوون بود)گفت تو چه میدونی از براورده نشدن نیاز یه زن.نیگام کرد.چشم تو چشم شدیم.چشمای اشک آلوده شو وقتی از اون زاویه دیدم گفتم پیش خودم بابا این عجب تیکه ای بوده.چشاشو نیمه بسته کرد اومد سمت لبام.نه کسش نه اندامش نه سینش هیچیش منو به اندازه عطرشو چشای فوق العاده وطعم لبش منوحشیری نکرد وحشی شدم.تا اون موقع نشده بودم اون شکلی.پیرنشو تند تند دراوردم.هرچی سعی کردم سوتینش باز نمیشد.گفت بذا خودم بازش کنم.تا باز کردم حمله کردم به سینه هاش یادمه که تو گوشم میخندیدو میگفت ماهانم برا خودته.آیییی تا میتونی بخور.من جو زده عوضی رفتم سمت کسش گفت بذار درارم دامنو شورتو(عجب حیوون وحشی بودم من)پیرهن مردونمو دراروردم زیرش چیزی نپوشیده بودم.رزیتا نیگام کردو گفت جووووووون چه بدن عضله ای داری.بی اختیار گفتم گه نخور سلیطه گردنشو گرفتم پشتشو زدم به کاناپه.فکر میکرد دارم باهاش سکس خشن میکنم ولی من واقعا ازش متنفرشده بودم. از طرفی دیگه عاشقش.شرو کردم به خوردن کسش.بدم اومد. بلند شدم شلوارمو دراوردم شورتمم همینطور.گفت بذا کیر عشقمو مزه کنم.گفتم غلط اضافه نکنو بخواب سگ کی باشی کیر منو بخوری جنده.من هر غلطی میکردم اون حشرش بیشتر میشد.بماند که آه آه ش کل خونه رو برداشته بود به بدنش نیگا میکردمو پای راستشم گرفته بودم.تو چشاش باز نیگا کردمو دیگه داغون داشتم میشدم. کشییدم بیرون موهاشو گرفتمو گفتو تا قطره آخرشو میخوری.فک کردم الان وقتشه غقده مو خالی کنم کمرمو چرخوندمو آبمو ریختم رو پارکتش.بعله رزیتا خانوم از این حرکت بد عصبی شد.رفتم دستشویی گفت برگشتنی این گندیم که زدی تمیز کن.حال نداشتم.ولی بازم از خنده مردم.بعد دستشویی رفتم دستمال خیس وکشیدم رو زمینو آبمو تمیز کردم.افتاده بود رو مبلو حال نداشت.گفت مرسی عشقم که امشب بهم حال دادی.گفتم توام مرسی که سرپا ریدی به زندگیم.گفت ااااااه گیر نده دیگه میدیدم چظوری حال میکردی.گفتم تو یه روانی عزیزم به پزشک مراجعه کن.لباس پوشیدم که برم تو همون حالت گفت شمارتو میدادی حداقل.خندیدمو رفتم گفت من که از مامانت میگیرم.گفتم گرفتی از روش 2تا بنویس بدبخته عقده ای.رفتم خونه یلدا نبود.مامان گفت دیر کردی بابات رسوندش. 1 هفته تو دعوا بودیم که خدارو شکر الان آشتیم.بعد اون هرجا رزیتارو دیدم سعی کردم فاصله بگیرم ازش.هنوزم که هنوزه رزیتا داره روم کار میکنه. چند دفعه ام تهدید کرده که زندگیتو نابود میکنم اگه با من نباشی. من اهمیت نمیدم.بهترین کار همینه.ولی برای اولین بار احساس کردم ازم استفاده شده.انگار من داده بودم!
به هرحال مرسی که خوندین
ممنون

نوشته: ماهان

سلام خدمت دوستای گلم
من مدت زیادیه تو سایت عضو هستم اما هیچوقت به طور جدی توی سایت فعال نبودم....میخواستم خاطره خودمو از اولین سکسم بنویسم...
راستش قبل از این موضوع قبلا با یکی از هم کلاسیهام یه کارایی کردیم ولی اون موقع بچه بودیم و درک درستی از این کار نداشتیم... تقریبا پنج بار با ایمان(همکلاسیم) حال کردیم در حد لای پا اونم با ترس و استرس زیاد ....تا اینکه از گذاشتیم کنار و تا الان به اون روزا میخندیم....غرض اینکه کم کم شهوت توی وجودم بالا میگرفت ولی کسی نبود، یه مدت زیاد خود ارضایی میکردم اما همیشه دلم میخواست با یه دختر باشم.تا اینکه با اولین دوست دخترم آشنا شدم. اسمش سحر(مستعار) بود.دختر خوشگل و خوش صحبتی هم بود هم دیگه رو دوس داشتیم.اما با توجه به خونواده ای که داشت نمیشد زیاد بیرون ببینمش باهاش تنها جایی برم.داستان دوست شدنمون برمیگرده به دختر داییم، اون بیچاره نقشه کشیده بود که با کمک دوستش سحر منو اذیت کنن پس به سحر سپرده بود که بهم زنگ بزنه و سرکارم بذاره و مثلا مچ گیری کنه ،منم تا اون وقت دوست دختر تا این حد جدی نداشتم .بعد ها باهم دوست شدیم و خیلی هم صمیمی بودیم اما دختر داییم نمیدونست.من همیشه خونه داییم بودم چون خیلی اون و دختراش رو دوس داشتم که البته مثل خواهرام هستن،واسه همین وقتی میومد میتونستم ببینمش و خیلی خوشحال میشدم.با اس ام اس شوخی های سکسی میکردیم خیلی دختر ساده ای بود و گاهی حرفامو نمیفهمید کلی اذیتش میکردم و بعد از دلش در می آوردم.اولین بوسه رو تو حیاط خونه داییم ازش گرفتم هول بودیم اما خیلی خوب بود یادمه سرشو انداخت پایین و از خجالت سرخ شده بود دلم میخواست محکم بغلش کنم نگهش دارم اونم همینو میخواست اما نشد، بیشتر وقتا به بهونه دستشویی یا صحبت با تلفن از اتاق دختر داییم که میومد بیرون باهاش شوخی میکردم و میبوسیدمش.
تا اینکه یه شب بدجور هواشو کرده بودم و خوابم نبرد بهش اس دادم:بیداری؟گفت:آره اما تو چرا نخوابیدی؟
گفتم:راستشو بخوای بدجور هواتو کردم...منظور بد نگیر ولی اینجوریه دیگه..نمیتونم از فکرت بیرون بیام.
جواب داد:فدات شم...حالا راجب چی فکر میکنی؟
گفتم:با پیام که نمیشه گفت...
جواب داد:صبر کن بهت زنگ میزنم.
قلبم شدت می تپید.نمیدونستم چی باید بهش میگفتم!چند بار با خودم مرور کردم هرچی از هرکجا یاد گرفته بودم اومد تو ذهنم از فیلما، کتابا،اینترنت،دوستام....خلاصه یه تک زنگ زد و منم باهاش تماس گرفتم اون شب وقتی باهاش حرف میزدم صدای نفسهاشو میشنیدم که بالا گرفته بود . میگفتم دلم میخواد الان بیام تو دستام بگیرمت و لباتو ببوسم ،سینه هاتو ببوسم،دستمو بذارم بین پاهات و بممالمت، میخوام بکنمت.....
تا این حرفو زدم یه آه بلندی کشید و کم کم آروم گرفت...متوجه شدم ارضا شده...بهش گفتم خودتو دستمالی کردی؟گفت :هوم..!
گفتم من دوست دارم سحر ،خیلی هم دلم میخواد باهات سکس کنم ولی خودت میدونی اگه بهم نرسیم واسه تو خیلی بد میشه و از این چرت و پرتا که خودمم شاید قبول نداشتم.فقط میخواستم با اون باشم. اونم خیلی دلش میخواست باهام سکس کنه حتی از منم حشری تر بود.یادمه بهم میگفت بخدا دختر خرابی نیستم اما میخوام فقط با تو باشم اگه اینجوری فکر کنی میکشمت....میدونستم چی میگه خودمم همجین حسی داشتم . میدونستم گناه بزرگیه اما سحر واقعا یه گناه بود؟مدت زیادی تو فکر بودم کجا با هم تنها باشیم؟ کجا یه موقعیت مناسب گیر میاد؟البته خیلی هم طول کشید،تقریبا چند ماهی شد اما واسه من یکی که چند سال گذشت. تا اینکه وقتش رسید...مدتها بود به همه جوانب کار فکر کرده بودم و با هم چند بار مرور کردیم اما فکر کنم اون روز سحر تنها کسی نبود که ترسیده باشه،شایدم من بیشتر نگران بودم.نزدیک امتحانای سحر بود که بهش زنگ زدم تا بیاد خونمون ... نگران بودم..
اما وقتی که اومد خیالم راحت شد دستاشو گرفتم آوردمش سمت خودم لبامو چسبوندم رو لباش و یه بوس طولانی ازش گرفتم بغلش کردم و با هم رفتیم تو اتاقم.روی تخت خوابوندمش گردن و لباشو میبوسیدم .آروم لباساشو درآوردم بعدش هم مال خودمو.بهم گفت بغلم کن منم کنارش دراز کشیدم و اومد تو بغلم .ضربان قلبش رو میتونستم حس کنم تنش داغ بود.دستمو بین پاهاش میکشیدم از روی شورتش کسش رو میمالیدم.گفتم :سحر میخوام کستو بخورم...
با صدایی شهوت آلود و نفسهای بریده فقط گفت :بخور...
اول لبامو گذاشتم روی کسش...طعم زیاد خوبی نداشت اما بد هم نبود اما همون برخورد کافی بود تا اولین ناله سحر رو بشنوم...
به قدری شهوتی شدم که تا بخودم اومدم دیدم دارم مثل حرفه ای ها کسشو میخورم و زبونمو روش میکشم....از بالا تا پایینش رو میلیسیدم....یهو دیدم سرمو گرفت و محکم بین پاهاش فشار داد و بعد یه لرزش کوچیک....ارضا شده بود.
اومدم بغلش کردم و شروع کردم به مالیدن سینه ها و بدنش گفت بازم میخوام....خندیدم و گفتم نمیشه من هنوز نشدم...
گفت :چیکار باید بکنم؟
منم گفتم :از جلو که نمیتونم بکنمت...یا از عقب یا بین پاهات....اگه خواستی میتونی ساک هم بزنی...
راستش تجربه هیچ کدوم رو نداشتم و نمیدونستم کدوم بهتره...همش میگفت: میگن از عقب درد داره.
همونجور که خوابیده بود کیرمو گذاشتم لای پاهاش و باهاش بازی میکردم .سعیم این بود که از عقب بکنمش.پس دوبار رفتم سراغ کسش و شروع کردم به خوردن اما اینبار با انگشتم کونشو میمالیدم.
کیرم اونقدرا بزرگ نیست اما سحر اندام لاغری داشت خیلی طول کشید تا فقط نصفه کیرم رو داخل کنم.دیدم اصلا تحمل نداره.گفت واست ساک میزنم.رفتم کیرمو شستم و برگشتم پیشش روی تخت دراز کشیدم اول خیلی با اکراه اینکارو میکرد.منم برش گردوندم طوری که باسنش سمت من باشه و واسم ساک بزنه.چون هم میخواستم با خوردن کسش بیشتر تحریکش کنم و هم کونشو بازتر کنم.الان که به اون روز فکر میکنم اصلا بلد نبود ساک بزنه اما من واقعا خوشم اومده بود. نمیدونم از ترس بود یا اینکه قبل از اومدن سحر خودمو یه بار خالی کرده بودم.اما هر کاری میکردم آبم نمی اومد.یادم اومد یکی از دوستام میگفت وقتی طرفت به بغل دراز کشیده باشه دردش کمتره.ما هم اینکارو کردیم و ایندفعه موفق شدم. همزمان که میکردمش کسش رو هم میمالیدم تا اینکه آبم اومد ریختم روی پشتش...خودم حس میکردم که داغه..سحر هم میگفت سوختم...برای بار آخر ارضاش کردم و یه مدت روی تخت تو بغل هم ولو بودیم ....ساعتو نگاه کردم باور نمیکردم دو ساعت ونیم گذشته.سریع بردمش حموم و اونم رفت خونه.
.الان سحر یک ساله ازدواج کرده ولی هیچوقت نشد باز باهم سکس کنیم اما مدت زیادی با هم بودیم.
اینم از خاطره اولین سکس من بود .اونقدرا هم سکسی نبود اما واسه من یه چیز دیگه ای بود.
میخوام باز هم خواطراتمو تعریف کنم.اگه وقت داشته باشم و البته اگه شما دوست داشته باشید.ممنون از تحملتون.

نوشته:‌ half life

سلام.
ارشام هستم.یه پسر معمولی.26 ساله..اما در عوض عاشق سکس..تیپ و قیافه معمولی دارم اما زبونه چرب و نرمی دارم..راحت میتونم با خانوم های اطرافم ارتباط برقرار کنم.
خب.داستان از اونجا شروع شد که با یکی از دوستام رفتیم سر قرار.دوستم با دوست دخترش بود و یه دختر خوش هیکل و من..
دوستم و زیدش با هم حرف میزدن و من و اون خانوم که اسمش سمیرا بود با هم..قلیون و سرویس تنقلات سفارش دادیم..
قلیون و کشیدیم و از سفره خونه بیرون اومدیم..ماشین و روشن کردم و دوست دختر دوستم و رسوندم و بعد دوستم و در آخر سمیرا خانوم و...
وقت پیاده شدن شماره بهش دادم..گذشت و بعد دو روز تماس گرفت..کلی حرف زدیم و گفت که حوصله اش سر رفته و خواست که بریم بیرون..بهش گفتم که آماده بشه تا برم دنبالش.
رفتم سمت محله شون.دیدم از دور یه خانوم خوش تیپ و خوش هیکل داره میاد..دیدم بعله.خودشه..سوار شد و طبق آداب دست دادیم.گفتم کجا دوست داری بریم؟
گفت:یه جایی که خلوت باشه..من باشم و خودت..
گفتم باشه..گاز و گرفتم رفتم لب ساحل..یه ویلای نقلی دو خوابه داریم اوجا..درب و باز کردم و ماشین و بردم تو پارکینگ..
درب و بستم و رفتم سراغ درب سمت شاگرد ماشین..باز کردم و سمیرا خانوم پیاده شد..رفتیم بالا.نشستیم رو مبل.تلویزیون و ماهواره رو روشن کردم.هوا تقریبا بارونی بود.دریا و موج هاش خیلی دیدنی بود.شروع کردیم به حرف زودن.از زندگیش کمی تعریف کرد.زندگی پر از سختی داشت.بهش گفتم نگران نباش.خدا بزرگه.درست میشه.اومد کنارم نشست و سرش و گذاشت رو شونه ام.منم ناخداگاه دستم رفت سمت موهاش.کمی نوازشش کردم.بعد یه ربع دیدم صداش درنمیاد..دیدم خانوم خوابش برده.بغلش کردم بردمش تو اطاق خواب.گذاشتمش رو تخت.بخاری رو روشن کردم و تیشرت خودم و در آوردم و با نیم تنه بالای لخت رفتم کنارش..پتو رو از زیر پا ورداشتم و انداختم رومون.تاژه داشت خوتبم میبرد که یهو دستشو حلقه کرد دور کمرم.سفت چسبیده بود بهم.منم بغلش کردم.تنش حرارت خاصی داشت..یه عطر خیلی خوش بو به تنش زده بود.شیرین و خوش بو..دیگه کم کم پشت چشمام گرم شده بود.داشت خوابم میگرفت.دیدم با انگشتش روی پوست سینه ام و نوازش میکنه.کمی قلقلکم گرفت.اما خوشم اومده بود.اما از حق نگذریم کارش و خوب بلد بود و حرفه ای کارش و انجام میداد..دور نوک سینه ام.زیر گردنم.خط سینه ام.دور لبم.دلش میخواست دیوونم کنه.چشمام و باز کردم زل زدم به چشم هاش.ناخداگاه لب هامون نزدیک هم شدن و چفت شدن..وای چه لب هایی.نرم و درشت.حرفه ای میک میزد.گاز میزد.جرقه لب آتش داغی به پا کرد.آتشی که خاموش شدنی نبود حالا حالا ها..دستام و بردم سمت سینه هاش.از لباس داشتم میمالیدم..بی خیال لب هاش شدم و گردن و لاله گوشش و با زبون تحریک میکردم که آه های خوشگل و آرومی میکشید.دستم و از زیر لباسش بردم سمت سینه هاش.سینه های نرم و کشیده،نوک بزرگ.تو فضایی دور از کره زمین بودیم جفتمون.تیشرت و سوتینش و در آوردم.جوووون.سینه های خربزه ای.با زبون بوسه های ریز به نوکشون میزدم.شروع کردم میک زدن و گاز گرفتن،که با هر گاز گرفتن آه شهوت و دردش باهم بالا میرفت.زبونم رو تمام تنش قدم میزد.دکمه شلوارش و باز کردم و اون هم بدون ممانعت همکاری میکرد و این لذت ما رو بیشتر میکرد و باعث میشد جفتمون راضی باشیم.شلوارش و درآوردم و یه شرت لامبادای توری پوشیده بود که از زیر شرتش کس تپل و گوشتیش خود نمایی میکرد.شرتش و درآوردم و سرم و بردم بین پاهاش.زبونم و با ناز و خرامان رو کسش کشیدم که دیگه جیغش در اومد..سرم و فشار میداد به کسش.سینه هاش تو دستام بود و کسش تو دهنم.سرمای هوا تو آتش شهوت جفتمون گم شده بود.
دستم و گرفت و بلندم کرد.خودش هم بلنو شد.دکمه شلوارم و باز کرد.آروم کشید پایین.با کف دستش روی شرتم دست کشید.کیر بزرگم از زیر شرت داشت عرض اندام میکرد.شرتم و در آورد و کیرم و گرفت تو دستش.سرش و گذاشت تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن.خیلی نرم و حرفه ای.دیگه دیوونه ام کرده بود.چند دقیقه ای سک زد.بلند شدم.پوزیشن و عوض کردیم.خابوندمش رو تخت و رفتم بین پاهاش.سر کیرم وگذاشتم روس کسش.خیس و شهوتی..با یه فشار کوچولو تمام کیرم و بلعید و تو خودش جا داد.آروم تلمبه زدم.نرم و پشت سر هم.پاهاشو دور کمرم قفل کرده بود.منم روش دراز کشیدم و گاهی لب هاشو میخوردم و گاهی گردن و گوش و سینه هاشو.چشماهشو بسته بود و آه و ناله میکرد.بلند شدیم و به پشت خوابوندمش.یه بالش زیر شکمش گذاستم.از پشت کیر شقم و گذاشتم دم کسش و فشار دادم تو.داشتم تو بهشت پرواز میکردم.
دیگه وقتش بود که آبم بیاد و اون هم با صدای خش دا میگفت که آب میخواد.
بلند شدم.دو زانو نشست زیر کیرم.منم با فشار آبم و ریختم رو سینه اش.
سینه هاشو به هم میمالید و آب کیرم و بین جفت سینه هاش پخش میکرد
..ارشام

سلام
ميخواستم يه داستان واقعى رو براتون تعريف كنم راستش اين اولين داستانى است كه مينويسم
اسم من وحيد هستش در تبريز زندگى ميكنم الان ترم آخر كارشناسى هستم ماجرا بر ميگرده دو سال پيش كه كاردانى رو ميخوندم
پس از اينكه كنكور دانشگاه آزاد قبول شدم رفتم دانشگاه ؛(هر كى دانشگاه رفته جو دانشگاه رو ميدونه)ترم سوم دانشگاه بودم كه با دخترى آشنا شدم ؛اسمش آيسان بود؛دخترى آرام و مودب بود؛بعدا وقتى دوستام فهميدن من باهاش دوست شدم تعجب ميكردم كه چطور من اونو راضى كردم كه باهام دوست بشه؛آخه دختره سربه زيرى بود؛
بلاخره دوستى ما ادامه يافت؛ما باهم خيلى صميمى بوديم حتى تصميم گرفتيم بعدا باهم ازدواج كنيم؛بعد از اين تصميم ديگه رابطه ما فرق كرد مثل زن و شوهر ها باهم رفتار ميكرديم يواش يواش اسمس هاى خنده دار سكسى به هم ميفرستاديم؛آيسان هم حرف هاى سكسى ميزد؛خونه آيسان نزديك يه باغ بود كه توش درخت ميوه زياد داشت؛من يه روز به بهانه اون باغ رفتم به سمت خونشون؛از باغ بهش زنگ زدم؛نگفتم كه نزديك خونشونم؛بعد از احوالپرسى به آيسان گفتم كجايى؟ آيسان هم در جواب گفت:خونه هستم و تنهام.به شوخى گفتم:آيسان جان دوست داشتى الان پيش هم بوديم.آيسان يه آهى كشيدو گفت:آره آرزومه.
منم خواستم از فرصت استفاده كنم گفتم: پس آيسان جان درو باز كن كه آومدم.اول باور نكرد بعد گفتم درو باز كن تا ببين،همون لحظه ديدم سراسيمه درو باز كرد طورى كه فراموش كرده بود چادر سرش كنه؛فورا پريدم داخل تا كسى منو نبينه.آيسان حول شده بود خواهش ميكرد كه از خونشون برم چون ميترسيد مامانش بياد خونه؛بهش كمى دلدارى دادم گفتم كه زود ميرم؛ديگه چاره اى نداشت،باهم رفتيم داخل،بعد كه به خودش آومد فهميد كه با تاپ و شلوار پيشم وايساده،خواست بره كه نذاشتم گفتم:من كه تو رو اينطورى ديدم ديگه ميخواى لباس بپوشى كه چى بشه،قبول كرد و نشست پيشم؛شروع كردن به مخ زنى،بهش گفتم آدم از شوهرش اينگونه پذيرايى ميكنه يه بوسى يه بغل كردنى،گفت:برو بابا حال داريا زود برو الان مامانم مياد.
به حرفش گوش ندادم و كشيدم طرف خود خواستم ببوسمش كه خودشو عقب ميكشيد،به زور بوسيدمش و دستمو رو پشتم كشيدم،التماس ميكرد كه كارى نكنم؛منم كه حشرى شده بودم دستم از پشت داخل لباسش كردم ديدم داره كم كم حال ميكنه اما بازم مقاومت ميكرد،همین لحظه خوابوندمش زمين و افتادم روش،لبام رو لباش گذاشتم خيلى حال ميداد بعد از روش بلند شدم خواستم برشگردونم كه بلند شد التماس كرد كه تموم كنم ولى من دست بردار نبودم تازه داشتم حال ميكردم رو شكم خوابوندمش تاپش را دادم بالا كه نذاشت بيشتر بالا بدم گفت به خدا داد ميزنم ها خجالت نميكشى،منم ديدم ناراحت ميشه همون جورى از روى لباس خودمو بهش مى ماليدم اندام خوبى داشت؛برگشت گفت:منم دوست دارم باهات سكس كنم ولى اينجا جاش نيست بذار بعدا يه جاى دنج باهم حال ميكنيم،منم چیزی نگفتم و لبامو رو لباش گذاشتم؛در همين لحظه صداى باز شدن در خونشون آومد اشتباه نكنم مادرش بود؛آيسان رنگش پريد؛تو اون لحظه مات مونده بوديم كه چيكار كنيم؛ آيسان زود منو به اتاقى برد اونجا يه كمدى بود رفتم اونجا قايم شدم،راستش خودم هم بدجورى ترسيده بودم اگه مامانش ميدونست من و آيسان رابطه داريم پدرم در ميومد؛خلاصه مادرش آومد تو رنگ و حال آيسان رو ديد؛ازش پرسيد كه چى شده كه آيسان گفت فشارش پايين آومده ؛مادرش هم در حال صحبت كردن ميومد طرف اتاق ؛قلبم داشت از جاش بيرون ميومد كه آيسان جلوشو گرفت نذاشت بياد اتاق.مامانش گفت معلومه تو چته ميخوام برم اتاق لباسامو عوض كنم؛آيسان اومد جلوى كمد تا مامانش كمدو باز نكنه،مامانش همون جا لباساش رو عوض كرد مانتوشو درآورد و يه تاپ تنش بود سينه هاش خيلى گنده بود شلوارش رو درآورد يه شورت صورتى رنگى داشت همون لحظه با اينكه ميترسيدم كيرم راست شده بود؛مامانش شلوار ديگه اى رو پوشيد از اتاق رفت وقتى رفت يه هويى گفت آيسان اين گوشى مال كيه زمين افتاده،همون لحظه دست تو جيبم كردم ديدم گوشيم نيست وفهميدم هنگام حال كردن با آيسان افتاده زمين،حالا بيا و درست كن؛آيسان هم خوشبختانه فورا گفت مال مينا (دختر همسايه) هستش اشكال داشت آورد درستش كنم،مادرش كه سر از كار آيسان در نياورد نشست و آيسان برا مامانش چاي آورد،منم با خودم گفتم بدبخت شدم حالا چطورى از اونجا بيام بيرون؛يك ساعت گذشت آيسان هم ديگه تو حال خودش نبود مامانش گفت:آيسان امروز حالت خيلى بده،چي شده ،چيزى خوردى كه فشارت پايينه؛ميخواى ببرمت دكتر،همون كه مامانش گفت دكتر آيسان گفت :آره مامان بيا بريم دكتر.
تو دلم گفتم آفرين به اين هوشت ،بلاخره لباساشون رو پوشيدن رفتند دكتر،بعد از 10 دقيقه از كمد آومدم بيرون با ترس و لرز از خونه زدم بيرون،بعدا كه با آيسان حرف زدم گفت كه يه آمپول هم الكى بهش زدن تو گوشى همش بهم فوش ميداد.
بعد ها ارديبهشت ماه بود كه قرار شد يه اردوى دانشجويى برگزار بشه كه فقط دخترا رو ميبردن؛منم فرصت رو غنميت دونستم و به آيسان گفتم به خانوادت بگو ميرم اردو ولى به جاى اردو باهم ميريم عشق و حال؛اولش آيسان قبول نمى كرد بعد راضيش كردم كه به قولش عمل كنه و بريم عشق و حال؛حالا فقط دنبال يه جاى دنج بودم كه بريم واسه عشق و حال؛البته اينو بگم كه خونه خودمون هيچ وقت خلوت نميشد همش رفت و آمد توش زياده واسه اين بايد يه جاى مناسب پيدا ميكردم.
بعد از فكر كردن يه چيزايى به ذهنم رسيد؛به آيسان گفتم شناسنامه اش رو هم برداره؛منم به خونواده گفتم با دوستان ميريم گردش،
با آيسان قرار گذاشتم،رفتم پيش دوستم و ماشينش رو واسه يك روز گرفتم؛با ماشين رفتم سر قرار ديدم بله آيسان خانم با يه تيپ خوشگل و مامانى اونجا وايساده؛كنارش وايسادم تا ديد منم فورا سوار شد؛بعد باهم رفتيم؛آيسان گفت كجا ميريم گفتم اروميه،گفت ارومیه واسه چی گفتم بشین خودت میفهمی
اولين هتل كه ديدم نگه داشتم رفتم داخل تا ببینم اتاق خالی دارن یا نه؟
مهماندار مشغول بود و با تلفن حرف میزد وقتی پرسیدم گفت آره اتاق خالی داریم گفت شناسنامه هاتونو بدین شناسنامه ها رو گرفت از شانس ما بدون اينكه نگاه كنه ازدواج كرديم يا نه كليد اتاق رو داد؛منم كه منتظر همين لحظه بودم دست آيسان رو گرفتم بردم اتاق؛وارد اتاق كه شديم درو بستم دیگه هیچ کس مزاحم ما نبود برای اینکه لفتش ندم فورا آيسان رو بغل كردم،گرماى بدنش بيشتر منو حشرى ميكرد؛ دستامو به سينه هاش رسوندم و از رو مانتو سينه هاش روماليدم و گردنش رو ميبوسيدم؛همون جورى بردمش جلو ،بعد افتاديم رو تخت شروع کردم دكمه هاى مانتوش رو باز كردم؛شلوارش رو به زور كشيدم پايين و از پاهاش درآوردم،يه شورت سیاه پاش بود ؛تاپش رو دادم بالا بعد خودش از تنش در آورد حالا ديگه با شورت و كرست جلوم بود ؛آيسان هم لباس هاى منو درآورد،كيرم بدجور سيخ شده بود وقتى شلوارم رو درآورد كيرم از لاى شورتم بيرون زده بود كيرم رو با دستش گرفت و حسابى ماليد گفتم بخورش اصلا قبول نكرد يه تف انداخت روش و با دستش بالا و پايين ميكرد آنقدر بالا پایین کرد که کیرم داشت از جاش در میومد کم کم داشت آبم ميومد كه زدم كنار كرستش رو باز كردم سينه هاش افتاد بيرون؛ سينه هاش حرف نداشت نوك سينه هاش از شهوت محكم شده بودن؛شروع كردم به خوردن سينه هاش با يه دستم هم رو كسش ميكشيدم؛از سينه هاش آرام آرام اومدم تا به كسش رسيدم ؛شورتش رو با دندونام كشيدم پايين عجب كوسى داشت حتى يه دونه مو هم نداشت،شروع كردم به ليسيدن آنقدر كسش رو خوردم كه از حال داشت جيغ ميزد و هى چنگ ميزد؛لاى كسش رو با زبونم وا كردم و با زبونم عقب جلو ميكردم كه يه لحظه به لرزش افتاد فهميدم كه ارضا شد؛به پشت خوابيدم و كشيدم طرف خودم كيرم جلو صورتش قرار دادم اصلا دوست نداشت كه كيرمو بخوره ولى به زور راضيش كردم اونم فقط سر كيرمو مك ميزد ؛چون دختر بود نميتونستم از کسش بکنم واسه اين رو شكم خوابوندمش ،شروع كردم به مالش كونش،هر از گاهى كسش رو ميماليدم،بعد انگشتم رو به آرامى داخل كونش كردم كون خيلى تنگى داشت همين كه دستمو عقب جلو ميكردم جيغ كشيد و از درد تشك رو گاز ميگرفت که یه لحظه پا شد گفت که نمی خوام بدم درد داره تو رو خدا اینجوری نکن میخوای لاپایی بذار
گفتم اولش اینجوریه بعدا عادت میکنی بلاخره یه طوری راضیش کردم که دراز بکشه ایندفعه یه باش گذاشتم زیر شکمش و انگشتمو عقب جلو كردم تا كونش حسابی باز شد خوابيدم روش و سر كيرم رو گذاشتم سوراخ كونش كه يه لحظه فرياد كشيد،جرم خوردم بكش بيرون؛ولى من دست بردار نبودم دستمو جلو دهنش گرفتم تا زياد صدا نكنه كه داشت دستمو گاز ميگرفت؛يه لحظه با تمام توان كيرم كردم تو كونش ديگه داشت گريه ميكرد و فوش ميداد دیگه از دستش خسته شده بودم و به حرفاش گوش نمی دادم؛بعد از چند بار تلمبه زدن ديدم عادت كرد و داشت حال ميكرد؛بلند شدم و به حالت چهار دست و پاش كردم و شروع كردم به تلمبه زدن آنقدر تلمبه زدم كه خسته شدم آيسان هم نمی دونم اون لحظه چطور حشرى شده بود که هى ميگفت بكن محكم تر بكن آه جون دارم جر ميخورم، جرم بده كونمو پاره كن وای دارم کون میدم وایییییی وایییییی وایییییی؛منم كه با اين حرفا حشرم زد بالا با قدرت تلمبه ميزدم ؛داشت آبم ميومد كه كيرم رو از كونش كشيدم بيرون كه كمي از آبم تو كونش ريخت و بقيش ريخت رو تشك؛بيحال افتادم روش و از لباش يه بوسه زدم و تو بغل هم خوابيديم يك ساعت بعد بلند شدم ديدم آيسان با كيرم ور ميره وكيرمو رو كسش ميماله؛با اينكه خسته بودم ولى كيرمو رو كسش ماليدم بعد کیرمو گذاشتم لاى پاش كه وقتى عقب جلو ميكردم به كسش ميخورد؛بعد از چند بار جلو عقب كردن ديدم ارضا شد؛سريع پاشدم رفتم يه دوش گرفتم و زنگ زدم واسمون غذا آوردن؛بعد از غذا وسایلمو رو جمع کردیم که بریم رفتم کلید اتاق رو تحویل بدم که دیدم مهماندار چپ چپ نگام میکنه کلید دادم گفتم شناسنامه ها رو بدین میخواهیم بریم
مهماندار گفت کجا میخواین بریم میخوام زنگ بزنم پلیس ببینم شما چه نسبتی با هم دارین منو آیسان که حول شده بودیم گفتیم خوب زنو شوهریم دیگه مهماندار گفت خیلی خوب اگه زنو شوهرین بذارین پلیس بیاد تا همه چی معلوم بشه میخواست زنگ بزنه نذاشتم دیگه چاره ای نداشتم گفتم بابا یه غلطی کردیم تو رو خدا بذار بریم دیگه از این غلطها نمیکنیم خلاصه راضیش کردیم و از اونجا آمدیم بیرون
واسه اینکه حالمون گرفته شده بود رفتيم شهربازى تا اونجا حالمون جا بیاد بعد از گردش و تفریح از آنجا هم مستقيم رفتيم تبريز؛آيسان رو كمى مونده به خونشون رها كردم ؛خودم هم رفتم خونه،
اين بود داستان منو آيسان،اميدوارم لذت برده باشيد،اگه زياد كشش دادم ببخشيد ،سعى كردم واقعيت رو بگم

نوشته:‌ وحید

اگر مقدمه اولین داستانم مقداری طولانی می شود عمیقا از دوستان شهوتران عذر خواهی می کنم و عزیزان را به کمی تامل و صبر دعوت می کنم و قلبا سپاسگذارم.
من مدت مدیدی است که دنبال مکانی برای ثبت خاطراتم هستم. و برای اولین بار این مهم بالاخره تحقق یافت.
اگر هر سکس با یه نفر متفاوت یه خاطره باشه من خاطرات زیادی دارم ولی با توجه به داستانای بی روح جدید دوستان بهترین خاطرم رو به عنوان اولین خاطره می نویسم تا اگر خوب بود ادامه بدم و اگر نه به ایجاد خاطره نو بیاندیشم تا نوشتن اون...
**** ***** ****** ******* ******** ********* ********** ***********
دانشگاه کارشناسیم اصفهان بود. 2 ترم اول رو اصفهان خوندم بقیشو تهران میهمان. ترم آخر برگشتم اصفهان.
مینا یه دختر بود از نظر قیافه ، صورت و هیکل کاملا فوق العاده و جذاب بود. ولی دختر خاکی و ساده ای بود. سفید، پاها بلند، سینه 65، و... ترمای اول دانشگاه یه جور خاصی نگاه می کرد ولی من مثل شیرجه تو استخر توپ روزی با یه دختر تابلو تو اصفهان می چرخیدم. ترم 3 رفتم تهران و گذشت تا ترم آخر که برگشتم. 3سال گذشته بود. یه ذره آدم حسابی شده بودم. امتحان یکی مونده به آخر ترم بود شمارش رو گیر آوردم و زنگ زدم. انگار منتظر تماس بود خیلی عادی ولی سنگین برخورد کرد. گفتم اگه میشه یه جایی برای چند ساعت ببینمت. بعد از یکم سوال و جواب که چی شده چرا واز این حرفا قرار گذاشتیم تو یه کافی شاپ. دقیقا نمی دونستم چرا قرار گذاشتم یا چرا زنگ زدم.
2روز بیشتر تا پایان ترم نبود و از طرفی منم آدمه شناخته شده و تابلویی بودم تو دانشگاه و نمی شد جانماز آب بکشم. دوست دخترای اون سالها رو میشناخت. شب تماس گرفت و عذر خواهی کرد که فردا نمی تونه بیاد و قرارمون شد پس فردا بعداز امتحان، بعد از ظهرش.
روز امتحان همو که دیدیم یه لبخند ریز زدیم رد شدیم که بعدش دیگه ندیدمش.
تو دانشگاه با یه مانتو زرد زنگ معمولی و مقنعه بود بعد از ظهرتو کافی شاپ یه تیپ بیهوش کننده آبی زده بود که عجیب خشگل تر شده بود .نشستیم و شروع به صحبت کردیم، تنها نکته خوشگلی که گفتم اینکه: الان وقتی برای دوستی نیست و من دارم میرم از این شهر. فقط اومدم بهت بگم که دوست دارم و تو این سالهام دوست داشتم حتی وقتی نبودم تو یادت بودم و شایدم نبینمت دیگه پس هیچ غرضی ندارم و اومدم فقط حرف دلمو بزنم برم...
2.5 ساعتی تقریبا تو کافی شاپ بودیم. نیم ساعت آخر یه جور خاص و قشنگی بود لحن حرف زدنش. همش یه لبخند تحریک کننده رو لباش بود.چند تا شوخی و جک قاطی حرفام زدم فقط اون لبخند و میزد عوضی که میریختم بهم.
قاطی حرفاش یه چی شد گفت خستم از صبح تا الان ، نمی دونم چی شد گفتم من یه جایی دارم اگه بخایم میتونیم یه ساعتی استراحت کنیم و مینا یه لحظه مکث کرد سرشو پایین انداخت دوباره اون لبخندو زد. اصلا به مغزمم خطور نمیکرد... یه 1 دقیقه ای ساکت بودیم و من گفتم مهمون شما بودیم کافی شاپ دیگه؟ خندیدو رفت حساب کرد.
سوار ماشین شدیم رفتیم یه خونه که چند تا سوییت داشت و تقریبا مخصوص همین کار بود ساعتی اجاره میداد. لامصب بعد 4 سال هنوز لو نرفته بود. رفتیم تو سوییت باورم نمیشد. اصلا غیرممکن بود . خیلی سریع اتفاق افتاد. من متعجب ولی انگار اون برعکس من خیلی آروم بود. یه 5 دقیقه نشستیم رو مبل و به این ور اون ور هی نگا میکردیم گاهی هم بهمدیگه کوتاه. تخت هم وسط بغل چند تا مبل بود. خیلی آروم بدون اینکه حرفی بزنیم پا شدم اونم پاشد همدیگرو بغل کردیم. نمیدونم شاید یه 10 دقیقه ای شد .مانتوشو در آوردم اصلا انگار لال بود منم همینطور. کلا سکوت. یه نگاه بهم کرد دوباره بغلم کرد.چشاشو بست آروم لیاشو گذاشت رو چونم. ثانیه های اون روز رو هم یادم نمیره. من چشام باز بود و لبامو گذاشتم رو لبش. بعد از ا دقیقه مینا لباش رو باز کرد و لب پایین من موند بین لباش. انقدر داغ بود که بی اختیار چشام بسته شد. از هم خجالت می کشیدیم. انگار تصویر آهسته بود. هیچکدوممون حرکت سریع نداشتیم و آروم لبهای همدیگرو می خوردیم.
دستمو بردم زیر لباسش رو پهلواش و آروم نوازشش کردم. سرتون درد نیا خیلی طول کشید تا لباس و شلوارشو درارم انقدر اروم کار میکردیم. بعد اون با کمال احساس پیراهن منو دراورد و بعد از چند دقیقه اینکه دستش رو سینم بود شلوارمو دراورد. اون سوتین و شرت بنفش داشت منم شرت قرمز جیق.
نمی دونم ولی خیلی از اینجا به بعد وارد بود. بر خلاف همیشه هیچ عجله ای برای کردن نداشتم. همه کاراش آروم و دقیق بود عوضی. انقدر بدن منو قشنگ لمس می کرد کمتر تو فیلمام همچین چیزی دیده بودم.
خیلی آروم کیرمو دراورد بعد از کلی بوسه قشنگ آروم شروع کرد به خوردن. و بدون اینکه عجله کنه سرعتشو زیاد کرد. فوق العاده وارد بود. طریقه لمسش با دست و خوردنش فوق العاده بود. تمام بدنم پر از لذت بود. بعد شورتمو کامل آروم دراورد تا کرد بوسید و گذاشت کنارش. دوباره شروع کرد به خوردن. بعد من رفتم نوازش صورت و بعد گردن و سینه هاش . سوتینشو با یه دست بدون اشتباه خیلی سریع باز کردم. یه لبخند معنادار و قشنگی زد(یعنی خیلی حرفه ای هستی!! ). منم لبخند زدم و یه بوسه رو وسط سینش گذاشتم. یه کم گردن و سینه هاشو نوازش کردم و وقتی شروع کردم به خوردن گردنش به زور صداشو نگه داشته بود در نیاد. حس میکردم. رفتم سراغ نوازش پاهاش و شورتشو درآوردم یه کم خیس بود انگار خجالت کشید ولی هیچ عکس العملی نشون نداد. وقتی شورتشو بوسیدم چشاشو از خجالت بست. و وقتی رفتم کسشو بخورم نذاشت اصلن.
بوسه بارونش کردم. کوتاه دوباره بغلش کردم. بینهایت آروم کیرموو تو دست گرفتم و با سرش کسشو نوازش دادم . یه کم که ترشحاتش زیاد شد دستمو برداشتم و دوباره بدون دست کیرم کسشو نوازش میداد. آماده بودم که شروع کنم چشامو بسته بودم که بالاخره اولین کلمه از دهنش در اومد. اسممو صدا کرد که چشامو باز کنم. اونم چشای گندش کامل باز بود و قفل شده بود تو چشام. من که همیشمه چشامو می بستمو سریع تا بیخش فرو میکردم الان شکه شده بودم بعد حدود 30ثانیه آروم حرکت دادم و کم کم رفت داخل. چشامون فقط پلک میزد ولی رومونو برنمیگردوندیم از هم. معلوم بود هم داره درد وارد شدن رو میکشه هم لذت اون رو و به زور تمام خودشو نگه داشته بود که فقط نگاه کنه و تو صورتش چیزی معلوم نباشه. من هم گیج بودم و هم بینهایت داشتم لذت میبردم . خیلی زیبا بود. بعد از چند دقیقه تحمل یهو دیگه طاقتش تموم شد فشار داد خودشو تو بغلم و در گوشم هی آروم صدام میکرد. ولی من کماکان سکوت.چند دقیقه ای تلمبه زدم . دستشو از دور گردنم برداشت و بازومو گرفت. فشار داد و آروم فشارشو زیاد کردو در آخرو با ناخنش یک فشاره اساسی داد و رها کرد. یکم شل شد و سرد. منم سرعتمو زیاد کردم فکرمم متمرکز که زود آبم بیاد. هرچند نمیخاستم هیچوقت ارضا شم ولی گفتم شاید اذیت بشه.. آبم که خاست بیاد کیرمو دراوردم شرطمو با سرعت زیاد برداشت باز کرد و با اون دستش تحریک کرد کیرمو تا آبم اومد. ریخت تو شرطم یه تا زد گذاشت رو سینش منو با قدرت تمام بغل کرد. شرط موند بینمون. زیاد زیاد منو بوسید. و منم بیحال موهاشو نوازش می کردم.
یه چند دقیقه ای بغل هم دراز کشیدیم. پاشدیم آروم به ترتیب که لباسارو دراورده بودیم به هم پوشوندیم البته غیر از شرط من!!.
خودمونو مرتب کردیم و کماکان بدون اینکه کسی چیزی بگه از خونه اومدیم بیرون.
ماشین سر کوچه بود داشتیم قدم میزدیم به سمت ماشین دستشو گرفتم ادامه دادیم. بدون اینکه به هم نگاه کنیم یا هماهنگ کنیم قدم زنان از بغل ماشین رد شدیم. نمیدونم چرا. همینطورمیرفتیم . تو ذهنم مونده بودم که باید چیکار کنم که پا به پای اون بیام تو این کارا ،دور بزنیم برگردیم سمت ماشین یا تا اونجایی که میتونم پیاده برم که کم نیارم.
سر خیابون رسیدیم یه گلدون بزرگ بود که میشد گوشش نشست. دستشو یه کم فشار دادم آروم واساد و نشست. وقتی نگاش کردم چشاش خیس بود.یه کم با تعجب نگاه کردم ولی چون هنوز ساکت بودم بازم چیزی نگفتم. بعد اشاره کردم میرم ماشینو بیارم. سرشو تکون داد. رفتم دستشو ول کنم یهو فشار داد گفت "مرسی". منم گیج شدم اولین کلمه به ذهنم رسید گفتم "عزیزم"
رفتم ماشینو آوردم نبود سر جاش. دورو برم یه دور زدم نبود. رفته بود...
تا شب تو خودم غرق بودم. از درون کس خل شده بودم. انگار جادوم کرده بود. کاراش همه همه همه خاص بودن . به تک تکشون داشتم فکر می کردم. خونه یکی از دوستام بودم تو اتاق نزدیک ساعت 2 شب بود که یه اس ام اس اومد "مرسی" منم دادم "عزیزم". دیگه جواب نداد.
فردای اون روز هر کاری کردم زنگ بزنم گفتم نه. یه اس ام اس دادم سلام خوبی؟ و دلیور نشد. منم از رو کلاس بازی دیگه زنگ نزدم. پس فرداش هم همینطور و بعدش که دیگه من رفتم تهران.
بعد از یه هفته زنگ زدم یکی از بچه ها دانشگاه برا یه کار تو دانشگاه که سوال کنه حرف شد یهو گفت مینام که ازدواج کرد گفتم هااااااااا... کیییییی. گفت مینا 4 روز پیش مراسم عقد کنون گرفته بود ... ...

نوشته:‌ ممل

صدای شرشر دوش آب لاله رو ازخواب بیدارکرد، عقربکهای ساعت رومیزی کوچیک روی میزآرایش ساعت هشت ونیم رو نشون میداد، بدن لختش روی تخت دونفره احساس کوفتگی میکرد، احساس کرختی وسرما،
بسختی بلندشد ولباسهای زیرشو که گوشه تخت انداخته بود روپوشید و پس از شستن دست وصورتش در روشویی دستشویی به قصد روشن کردن اجاقی که کتری چای صبحونه روش بود به آشپزخونه رفت، درحالیکه چشاش هنوزازخواب پفیده بود نگاش به موبایل احسان که روی اوپن بود افتاد، ابتدا رد شد اما احساسات فضولانه زنونه و مشکوک صحبت کردنای چندوقته احسان باعث شدکه دستش سمت گوشی بره و باحالت عجولانه مشغول تفتیش وپرسه زدن توی گوشی موبایل شد، پس از چرخیدن تو صندوق پیام و مشاهده ی چندتاپیامک مناسبتی وشعرومتل، ناگهان توجهش به مخاطبی مشکوک بامحتوای پیامای عاشقانه که به دفعات تکرارشده بود شد، باعجله گوشی خودشو ازاتاق اورد و شماره اون مخاطب رو ذخیره کرد وگوشی رو سرجاش گذاشت، درهمین حین صدای بم مردی که در چاردیواری مرطوب و نمناک حموم مثل اکو میپیچید، صدا زد: لاله حوله رو که به چوب رختی آویزونه بیار برام . . .
صدای لوسی باحالت کشیده ای اومد:الو بله بفرمائید،
تا صدای باریک زن اونطرف خط مثل جیغی ممتد توی گوش لاله پیچید، لاله سراسیمه گوشی رو قطع کرد، براش مسجل شده بود که شوهرعزیزش احسان با این خانوم رابطه داره و به او خیانت کرده، لاله درحالیکه روی تخت باشوک درازکشیده بود گوشی رو پرت کرد گوشه اتاق و قطرات درشت اشکی ازگوشه دوچشمش فرو افتاد ومثل خرده های ریزقندیل درموهای پریشون خرماییش گم شد. براستی چرا احسان به لاله خیانت کرده بود، مگه لاله چی کم داشت؟مگه احسان بارها به او ابرازعشق نکرده بود واز زندگی با او ابرازخوشبختی نکرده بود؟مگه نه لاله در زیبایی توفامیل وآشنا شهره بود؟مگه نه همه دخترای فامیل درحسرت زیبایی لاله کشک رشک میسابیدن؟؟؟این پرسشها که مرتب در ذهن لاله تکرارمیشدمثل بتک سنگینی روح اونو درهم میکوبید...
احسان دریک شرکت نفتی که زمینه کاریش توچاههای حفاری نفت میبود کارمیکرد و درامدش خوب بود وچارده روزکار میکرد و دوهفته استراحت، ظاهرأ تا پیش ازاین قضیه زندگی خوب وآرومی داشتند و بجز تماسهای مشکوک چندوقته احسان چیز دیگری شک لاله را برنتابیده بود، درمدتیکه احسان سرکاربود، یالاله میرفت خونه پدریش و یا بسفارش احسان داداشش علی می اومد خونه و پیش لاله میموند تا تنها نباشه!
ساعت هفت بعدازظهربود ،لاله خودشو روی کاناپه انداخته بود، از رفتن احسان به سرکار دوروزگذشته بود، لاله طی این چند روزه ازشدت فکرو تأسف و یأس و انزجار داغون شده بود، ناگهان مثل اینکه چیزی یادش اومده باشه ازجاپرید ومثل یک متهم درحال فرار لباس پوشید و بیرون رفت.
کلید ازبیرون درقفل چرخید ولاله باصورتی رنگ پریده وارد خونه شد، یک پلاستیک حامل چند بسته قرص رو انداخت روی اوپن و درحالیکه روسریشو پرت کرد گوشه اتاق، خودشو انداخت روی مبل ودوباره بفکرفرورفت، داشت تمکرکز میکرد که تموم نفرت خودشو جمع کنه تا جرأت خودکشی تو وجودش زبونه بکشه، آره اون باید خودشومیکشت، دیگه زندگی واسش معنا نداشت، مثل یک آذرخش وسرعت یک صاعقه تموم خوشبختی وامیدش به فلاکت و یأس تبدیل شده بود، عشق آتشی اون به احسان حالا تبدیل به نفرت و انزجارشده بود وباخود به این فکرمیکرد که واقعأ حائل ضخیمی بین عشق و نفرت نیست همانطورکه میون سعادت و فلاکت. . .
هرچه تلاش کرد نه او جرأت خودکشی رو داشت و نه با اینکار دل آزرده اش ازبابت رذالت شوهرش خنک میشد، آره او میباید مثل احسان به خود او خیانت کنه، اما باکی ؟ ؟ ؟
هنوز چند دقیقه نگذشته بودکه لاله یاد چشم چرونی های علی داداش شوهرش افتاد که همیشه دنبال فرصت هست تا لحظه ای مناسب برای دید زدن بدن لاله شکارکنه، لاله پی به این موضوع برده بود اماهیچوقت بهش راه نداده بود، اماحالا علی رو واسطه خوبی برای انتقام ازخیانت شوهرش میدید...
گوشی رو ورداشت و شماره سمیرا خواهرشوهرش رو گرفت وپس ازسلام واحوالپرسی های ظاهری ازاو خواست علی رو بفرسته تا تنها نباشه،
بعد ازقطع مکالمه بلند شد و بسمت میز آرایش رفت و بطرز تندی آرایش کرد، اما سرازیرشدن اشکاش باعث شده بود آرایشش بهم بخوره و چندبار مجبوربه تکرارشد، بانگاهی سرد حلقه ازدواجشو نگاه کرد که بطرز احمقانه ای توانگشتش فرورفته بود، درحالیکه دستش بشدت میلرزید حلقه رو دراورد و انداخت پشت قاب عکس کوچکی که دوسال و هفت ماه پیش گرفته شده بود و لبهای خندون خودشو احسان رو تولباس عروسی نشون میداد، صدای آیفون که اومد رشته افکارش پاره شدو باترس واسترس درحالیکه سعی میکرد ریلکس باشه رفت و درو بازکرد . . .
علی رسید، درواحد4که براش بازشد چشماش ازتعجب گرد شد و بانگاه شگفتزده اش به لاله که یک تاپ سبز چسبون و شلوارک جین پوشیده بود میخواست مطمئن شه ایا این همون زن داداش محجوب و بانجابتشه، لاله همچنانکه لبخندتلخ تصنعی به لب نشونده بود گفت، بفرما داخل، نمیای تو؟؟
علی روی مبل نشسته بود و لاله توآشپزخونه داشت از دلستر خانواده تویخچال میریخت توی لیوان براش،
پس ازاینکه لاله دوتالیوان پر دلسترکه بعلت لرزش دستش یکمقدارش ریخته شده بود روسینی روجلوی علی گذاشت، پس ازاحوالپرسی و پرس وجوهای فامیلی مسخره وظاهری، سکوت حکمفرماشد، علی داشت باچشاش لاله رومیخورد مخصوصأ وقتیکه لاله برای پیش بردن نقشه اش مدام پاهاشو این وپا اون پامیکرد وچشای علی روکه روپاهاش که تا بالای زانولخت بود بیشتر غرق تماشا میکرد، علی دیگه جریانو گرفت ازچه قراره و بخیال خودش بعله سروگوش لاله میجنبه و این ضیافت بخاطر اون چیده شده بود، بلاخره علی پسرترگل و ورگلی بود که درعنفوان 22سالگی تموم کمالات یک مرد بالغ رو داشت وبه پندارش قاپ لاله رو دزدیده بود، وقتیکه لاله به بهونه ی جمع کردن لیوانها وسینی از روی میز، خودشو ازفاصله مبلی که علی روش نشسته بود و میز مذکور رد داد و بدنش به علی مالید، طاقت علی سراومد و بسمت لاله هجوم برد و ازپشت بهش چسبید، درحالتی که دستاش رو انداخت دورکمر لاله، شروع به بوکردن و بوسیدن گردن لاله شد، سپس لاله روبرگردوند ولباشو قفل کرد رولبای لاله ، شروع کرد به مکیدن لبای لاله، تن خشکیده لاله مثل مجسمه توچنگ علی ساکن بود و بی حرکت، دراین حین لاله تموم قدرتشو تودستاش جمع کرد و درحالیکه دست علی روگرفت اونو بسمت اتاق و تخت دونفره خودشو احسان کشوند...
لاله خودشو انداخت روتخت و بانگاهش به علی فهموند شروع کنه، علی درحالیکه تیشرت زردش که مارک پولو کلوپ روش بود رو درمی اورد رفت روتخت و شلوارجینش رو هم کند، مثل قحطی زده ها به لاله هجوم برد و شروع به خوردن و مکیدن لبای لاله کرد، پس ازچند دقیقه تاپ تنگ سبزلاله رو دراورد و باچشمایی که از دیدن بدن سفید لاله گرد شده بودن به لاله فهموند سوتینشو بازکنه، وقتیکه سوتین کنار رفت، علی دوتاپستون خوشفرم سفید دید که پایینشون باهاله های صورتی بطرز خوشرنگی پوشیده شده بود، مثل کودک شیرخواری که چند روز ازخوردن شیرمحروم باشه به سینه های لاله حمله کرد، بایک دستش یکیشو میمالوند، ماساژمیداد ،میچلوند و اون یکی رو تودهنش کرده بود میخورد، زبونشو دورتادورهاله میکشید ، کامل که خیسش میکرد ،میرسید به نوک پستونش ،آروم گازمیگرفت ومک میزد، گاهی یک وقفه مینداخت و نفس میگرفت وقربون صدقه لاله میرفت، ازهمون حرفای عاشقانه جعلی که فقط درحد فاصل "نعوض تا نزول" اعتبار دارن و بعدسکس بی معنان، لاله اماهیچ حرفی نمیزد، بالبایی بسته صورتش بسمت سقف اتاق بود وچشاش رو هم بود،
علی هنوز درگیرسینه های لاله بود، بلاخره فارغ که شد، بسمت گردن لاله خیز ورداشت وشروع کرد به لیسیدن گلوش، گاهی بومیکرد، گاهی لیس میزد، گاهی هم بوس، درست مثل سگ گرسنه ای که ازشوق رسیدن به یک استخوون دستپاچه میشه و نمیدونه چیکارکنه، بابوسه های ریز وممتد بالاتنه لاله روغرق بوسه کرد، سپس از شکاف میون پستونا لاله بالیس وزبون تاپایین رفت ورسید به ناف، زبونشو شق کرد و تو انحنای نافش میچرخوند، بعدازاینکه کامل زبونش ازاصطحکاک با پوست لاله خشک وبی آب شد، دستاشو انداخت دورکمرلاله و شلوارک لی لاله رو که حالت کشی داشت رو پایین کشید،وااااای چی میدید یک کوس سفید و برآمده که مثل یک گل بین پاها لاله قرار داشت ، احساس غریزی علی مجبورش کرد ناخودآگاه زبونشو بکشه روش، که بمحض برخورد لاله یک ناله خفیف طویل بادهانی بسته کرد ، علی شروع به خوردن کوس لاله کرد، زبونشو کامل میکشید روکوسش، باانگشتاش لاشو بازمیکرد وزبونشو که مثل مارشکل داده بود توکوسش میچرخوند، چوچولشو لیس میزد و گاهی انگشتشو یکی دوبند فرو میکرد ودرمی اورد، پس از پنج شش دقیقه علی بلند شد وکیرشق شدش رو جلوی دهن لاله گذاشت و گفت عزیزم بخوور، لاله باچشای نیمه باز وبیتفاوت یک لبخند تلخی زد که شبیه لبخندای دیوونه ها معلوم نبود پشتش خنده هست یاگریه، شادی هست یاغصه،
علی بیخیال ساک زدن لاله شد ودوباره بین پاهای لاله قرارگرفت و درحالیکه با دستش کلاهک بادکرده کیرشو به داخل کوس لاله هدایت میکرد، باصدایی که ازفرط شهوت ازاعماق گلو بلندمیشد میگفت: اووووف قربون کوست برم، چه تنگ وداغه، آیییییی سوختم وآروم کیرشو تا انتها توکوس لاله جاداد، دراین حین لاله که کوسش ازکیرعلی پرشده بود یک آه کشید ودوباره چشاشو بست، علی که کیرش تا دسته نشسته بود همونطورکه نگه داشت بودخم شد ولباشو گذاشت رولبای سرد لاله ودوباره بلندشدو آروم شروع به تلنبه کرد، کیرشو تا کلاهک بیرون میکشید ودوباره فرومیکرد، همیشه توکف چنین لحظه ای بود، ریتم تلنبه زدن رو تندترکرد و باصدای نیمه گرفته اش قربون وصدقه لاله میرفت، فدات بشم عشقم، بلاخره مال من شدی، میدونی چندوقته توکفت هستم زن داداش، ازهمون وقتیکه اسی"احسان" عقدت کرد من عاشقت بودم و بهش حسادت میکردم، اووووف عاشقتم، حرفای علی که یک دستشو بکمرش زده بود و بادست دیگه اش پای لاله رو گرفته بود وتلنبه میزد، لاله رو یاد حرفا احسان انداخت، چشای بی تحرک و مرده وار لاله که به سقف دوخته شده بود خیس شد وازگوشه دوچشمش قطرات درشت وشفاف اشک فروافتاد و میون موهای پریشون خرماییش گم شد، علی سرعت تلنبه زدنشو به حداکثر رسوند، بدنش عرق کرده بود،محکم خودشو به لاله میکوبید، برخورد بدن علی باتن لاله باعث شده بود پستوناش مثل ژله بلرزه وبالاوپایین بره، علی باصدای بلند وآه های طولانی ارضاشد وتموم آب منی خودشو توکوس لاله ریخت، بعدش خم شد ولبای سرد لاله رو به نشون تشکر به دهن گرفت وچنان ازشوق این عشقبازی غیرمنتظره شادمان بود که متوجه رد اشکای لاله که دوجاده باریک نمناک توچهرش ساخته بود نشد . . .
.‏ ‏. .
علی ازخواب بلند که شد عقربکهای ساعت کوچک روی میزآرایش ساعت هشت ونیم رو نشون میداد، بدن لختش روتخت دونفره احساس کوفتگی میکرد، احساس کرختگی وسرما،
برای چندلحظه نفهمیدتوچه شرایط ومکانی قرار داره، یادش که اومد دیشب بالاله عشقبازی کرده احساس کیف وسرخوشی بهش دست داد، به پشت سرش که لاله درازکشیده بود برگشت تا لاله رو ازخواب بیدارکنه، اما نزدیکترکه شد و نگاهش افتاد به چهره لاله که به یک پهلو افتاده بود شوکه شد...از دهان نیمه بازلاله کف سفید و کشداری بروی پوکه های خالی قرص میریخت !

آذرخش کبودرنگ

چند سالی میشد که باهاش دوست بودم، سکس های زیادی رو توی خیلی جاها باهمدیگه تجربه کرده بودیم. بهش میگفتم غنچه! البته نه اینکه کم سن و سال باشه، نه! سی و دو، سه سال داشت و هنوز هم خودشو طوری نگه داشته بود که چهره و مخصوصآ هیکلش عالی بود.
مجرد بودم و کار و کاسبیم هم خوب بود، آشنایی ما از اول هم بخاطر مغازه ایی بود که داشتم. برعکس اون، چهره و هیکل من، بیشتر از سن ام نشون میداد، یه جورایی انگار روزگار منو پخته بود.
خیلی از شبها برای مشروب خوردن میرفتم خونه اش. از یه جین گیلاس شراب خوری همه رو شکونده بود، الا دوتا دونه، که فقط مخصوص من و اون بود. چقدر شب ها با هم مست میکردیم و کس شعر میگفتیم، گاهی میخندیدیم و یه وقتایی هم از زندگی گله میکردیم. چه سکس هایی باهم داشتیم، چه جاهایی باهم میرفتیم و حال میکردیم. همیشه اون میوه ها رو برای مزه کردن پوست میکند و ریز میکرد، اکثرا هم ساقی خودش بود.
یه بار که رفته بودیم عباس آباد شمال و قرار بود دو سه روزی اونجا بمونیم، با خودمون مشروب و ویسکی نداشتیم، دوتایی سوار ماشین شدیم و با هزار زحمت یه دونه قوطی ودکا جور کردیم و مزه خریدیم و برگشتیم ویلایی که اجاره کرده بودیم و تقریبا لخت بساطمونو به پا کردیم و نشستیم که بخوریم. جاتون خالی توی حیاط ویلا کباب مرغ هم آماده بود که هم جای شام رو پر کرد و هم مزه.
باز هم مثل همیشه میوه ها رو پوست گرفت و ساقی هم خودش بود. یادمه ته استکانی میریخت و عرق خوردنمون خیلی هم طولانی شد. حین عرق خوری، برعکس همیشه زیاد حرف نمیزد. قبلا بعضی اوقات بجای مزه، از همدیگه لب میگرفتیم، ولی این بار! این حس رو هم نداشت.
عرق خوریمون که توی سالن پذیرایی ویلا بود تموم شد و به بهونه ی سر درد رفت توی اتاق خواب که یه کم دراز بکشه و بعد برگرده پیشم. خودمو با ماهواره و ... معطل کردم و منتظر بودم که بیاد یا اینکه منو صدا بزنه برم پیشش. خیلی طول کشیده بود، کنجکاو شدم و بدون اینکه صداش کنم، رفتم جلوی در اتاق خواب... .
از همون موقعی که وارد عباس آباد شده بودیم، فهمیده بودم که دل و دماغ درست و حسابی نداره. اون از عرق خوریش که مثل همیشه نبود، این هم از الآنش که آهنگ 'اگه یه روز بری سفر، بری ز پیشم بی خبر' فرامرز اصلانی رو گذاشته بود و داشت گریه میکرد!
اعصابم خورد شده بود. کنترل خودمو از دست دادم و رفتم با لگد سی دی و باند و همه چی رو شکستم. زیاد عصبانی نبودم، یه جورایی عقده ای شدم. این همون ترانه ایی بود که با دوست پسر قبلیش، زیاد گوش میکرده و بعدها پدر و مادرش با اینکه میدونستن رابطه شون به سکس هم کشیده، با ازدواجشون مخالفت میکنن. (البته لازم به ذکره که بکارتش رو هم از دست داده) ...
هیچ حرفی نمیزد، کم کم صدای گریه اش تبدیل به هق هق ضعیف تری شد. برگشتم سالن پذیرایی و یه سیگار روشن کردم. دیگه داشتم دیوونه میشدم. آخه چرا هنوز هم از یاد نبرده بودش. ازش انتظار داشتم حالا که با من اومده برای تفریح و اینکه خیلی وقته برای همدیگه هستیم، فقط به من فکر کنه. توی ذهنم داشتم با همین فکرها پرسه میزدم که اومد بیرون و رفت صورتش رو بشوره که سیگارم رو خاموش کردم و شروع کردم به جمع کردن وسایل که همون نصفه شب برگردیم.
وقتی دست و صورتش رو آب زد و اومد منو با این کار دید، عین اینکه دلش برام سوخته باشه، اومد جلو و با ناز و عشوه میگفت که غلط کردم عزیزم، منو ببخش، ببین الآن بچه ی خوبی شدم و هزار تا کس شعر دیگه. اونقدر استادانه شروع کرد به عشق بازیه در حین شوخی و ویشکون گرفتن و با ناز و ادا حرف زدن! که خر شدمو از جمع کردن وسایل بیخیال شدم.
کشون کشون منو برد روی کاناپه و شروع کرد به لب بازی و زبون زدن به زیر سینه هام. در حین این کارها ازم عذر خواهی میکرد و میگفت الآن که تو رو دارم و هیچ چیزی کم ندارم و ...
به کارش وارد بود، چون توی این مدت که باهم بودیم، منو خوب شناخته بود، حس و حالمو داشت عوض میکرد ولی با این حال، این دفعه من بودم که کم حرف شده بودم و به زور، به خودم قبولوندم که باید ببخشمش.
یواش یواش دستش داشت میرفت سمت شلوارکی که پوشیده بودم، دستش رو برد توی شرتم و کیرم که هنوز کاملا سیخ نشده بود رو گرفت و باز هم با عشوه گفت این چرا هنوز بیدار نشده؟. من جوابی ندادم ولی اون به کارش ادامه میداد. از اول عرق خوری، فقط یه سوتین و شورت یشمی رنگ تنش بود که خودم بهش کادو داده بودم. سوتینش رو در آورد و سینه های خوشگل و سر بالاش رو میمالید به سینه هام. از حرکاتش میشد فهمید که میخواد منو حشری کنه ولی خودش زودتر از من حشرش زده بالا. از چشماش میخوندم که داره التماس میکنه من هم همراهیش کنم. بی اختیار جریان چند دقیقه پیش از ذهنم رفته بود بیرون و حالا من هم پا به پای اون جواب لب گرفتن ها و زبون زدن ها رو میدادم. من روی کاناپه بودمو اون روی من. سینه های خوش فرمش رو با دستام میگرفتم و نوکش رو زبون میزدم، سایز سینه اش 75 بود و به نظر خودم بهترین اندازه و بهترین شکل رو داشت. وقتی که یه تیشرت یقه باز میپوشید و یا هر چیزی که خط سینه ش معلوم میشد، نمیتونستم چشم از اون قشنگترین خط دنیا بردارم.
هم قد و هیکل خودم بود، بلند و کشیده، نه چاق و نه لاغر. پایین تنه ی توپری داشت که اکثر مردها از جمله خودم خیلی دوست داشتم.
کیرمو از دستش ول کرد و گذاشت لای پاهاش و اونا رو به هم فشار میدد. یه کمی دردم گرفت،
با یه لحن شیطنت آمیزی بهم گفت: ها، باز هم برام ناز میکنی یا نه؟
من هم با یه لحنی که مثلآ خودمو به موش مردگی زده باشم گفتم: من غلط بکنم، ناز کردن کجا بود؟
و یه کمی پاهاش رو شل کرد، فهمید که من این مدل رو زیاد دوست ندارم و از روی من بلند شد و پشت به من، همراه با ناز و کرشمه، کونشو میچرخوند و شورتش رو از پاش درمیاورد که صورتش رو به سمت من کرد و مثل یه جنده ی تمام عیار پرسید: عزیزم دوست داره چجوری بکنتم؟ و زبونش رو به علامت شوخی و مسخره کردن درآورد.
من هم بلند شدم و گفتم: عزیزت میخواد مثل سگ بکنتت و من هم زبونم رو برای اون درآوردم و تکون دادم.
با اشاره ی من فهمید که باید به سمت مبل خم بشه، با آرنج به دسته ی مبل تکیه داد و خم شد، کونش رو داد بالا و کمرش رو آورد پایین تر، رفتم پشتش و از گودی کمر و کونش تا مچ پاش رو دست کشیدم و نشستم روی زمین. با زبونم چند بار از سوراخ کونش تا کسش رو طی کردم، با اینکه مزه ی شور آب کسش رو چشیدم ولی تا جایی که تونستم چند بار زبونم رو فرو کردم توی کسش. بلند شدم و با دستام لپ های کونش رو باز کردمو کیرمو گذاشتم دم کسش، با یه فشار آهسته کلاهک کیرم رو فرستادم تو و یه لحظه حس کردم کسش رو جمع کرد و کله ی کیرم رو احاطه کرد، دوباره یه کمه دیگه آروم فشار دادم که تا نصف کیرم رو بلعید، صدای آه گفتن همراه با لذتش خیلی بهم حال میداد، یه کمی کیرمو آوردم بیرون و این بار با فشار بیشتر کیرمو تا ته جا کردم، صدای آه گفتنش رو به معنیه "پاره شدم"، منو توی لذتی که میبرد شریک میکرد، من هم چند بار آهسته عقب جلو کردم و با دستم کمر و کونش رو به طرف خودم کشیدم، این بار تا جایی که امکان داشت کیرم رو فرو کردم، انگار سر کیرم به یه جایی میخورد. چشمام روی کون و خط کونش بود که چسبیده بود به زیر شکمم. اون سینه های خوشگلش بهم میگفت که اونارو توی مشتم بگیرم و بمالمشون، یه کمی بخ جلو خم شدم و گرفتمشون توی دستم، چون به سمت پایین آویزون شده بودن خیلی نرم تر و خواستنی تر شده بودن، کم کم سرعتمو بیشتر کردم و پشت سرهم تلمبه میزدم، صدای آه آه گفتنش با صدای شالاپ شلوپ یه ریتم خاصی داشت، مثل این بود که کونش همراه با آه گفتن، موج مکزیکی میرفت برام. دیگه کم کم داشت خوش هم باهام همکاری میکرد و کونش رو میداد عقب جلو و احساس کردم میخواد ارضا بشه، واسه همین ضربه هامو قویتر و با شدت و سرعت بشتری میزدم، چند لحظه این کار رو ادامه دادم تا اینکه یه آه طولانی و با صدای لرزون کشید و آبش اومد، چند لحظه حرکتمو آرومتر کردم که خودشو کشیدجلو و کیرم رو درآورد، به پشت روی مبل خوابید و پاهاشو آورد بالا، میدونستم چی میخواد. دوباره کیرم رو سریع گذاشتم داخل و یه دستم رو گذاشتم زیر گردنش و با دست دیگه م یکی از سینه هاشو گرفتم و نوکش رو آوردم بالا، تا جایی که میتونستم گذاشتمش توی دهنم و در حین میک زدن از دهنم میاوردمش بیرون، تلمبه زدن و میک زدن رو باهم و باسرعت بیشتری ادامه میدادم، صدای من هم دراومده بود و با هر بار جلو رفتن آه میکردم و اون هم با "جان" گفتن جواب میداد، پشت سرهم آه و جان، خودمو کامل روی هیکلش ننداخته بودم و یه فاصله ی کمی باهاش داشتم، با هر بار عقب جلو کردنم، اون یکی سینه ش تکون های قشنگی میخورد، فاصله ی آه گفتن های من و جان گفتن های اون کمتر و کمتر میشد، تا جایی که صداهامون با صدای تلمبه زدن قاطی شده بود و از پلک های باز شده و چشماش که داشت بیرون میزد فهمیدم دوباره داره ارضا میشه، بی معطلی سرعت خودمو تویه ضربه زدن و خوردن سینه ش به نهایتی که میتونستم رسوندم و ... یک آآآآآه از طرف من و یک جااااان از طرف اون به قایله پایان داد و ناخن های اون بود که از شدت شهوت و لذت داشت کمر منو میخراشید.
چند لحظه خودمو ول کردم روی هیکل نازش و با یه لب مختصر، خودم رو بلند کردم و دستمال کاغذی رو که بهش دادم، دوباره همون حس لعنتی به سراغم اومد...
این حس و سوال که چرا هنوز هم بعد از این همه مدت، هنوز هم وقتی به آهنگ مورد علاقه ی عشق اولش گوش میکنه، گریه میکنه، مگه من براش کم گذاشتم! خوش بحال کسی که براش گریه میکنه و هزار فکر دیگه که یه جورایی هم حسادت منو برمی انگیخت و هم تنفر منو...

پایان قسمت اول

دوستانیکه این اولین داستان منو میخونن، نظراتتون رو خواهم خوند و اگر باب میلشون بود، توی پست نظرشون رو بگن که ادامه اش رو بنویسم، اگر هم که نه، نمینویسم.

از اینکه وقت گذاشتید و داستان رو خوندید و با نظراتتون منو راهنمایی میکنید ممنونم.
نوشته ی اختیاری

نوشته:‌ ؟

سلام به همگی بچه خوب بد باحال بی حال حشری غیر حشری خلاصه سلام به همتون من آرش بچه اصفهان 19 ساله میخوام داستان سکس با صدف دختر همسایه را براتون بگم من تا حالا داستان ننوشتم راستش علاقه نداشتم به داستان نویسی اگه بد نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید راستش این داستان مال چند روز پیش که برام اتفاق افتاده اول از خودم بگم من 184قدمه 80 کیلو وزن دارم 19 سال داره ولی هیکلیم ارسیه بم صدام جوریه که به جونه 23 ساله میخورم داستان از اونجای شرو شد که من امتحانات پایان ترما دادم 22 خرداد با بچه ها بلیط گرفتیمو که از یزد بیام اصفهان خونه یه ساعت زودتر رسیدیم ترمینال رفتیم تو سالن انتظار نشستیم اینا بگم من تا حالا دوست دختر نداشتم دروغ چرا داشتم ولی همش تلفنی بوده و هیچ وقت ندیدمشون یا قرار نزاشتم همو ببینیم داشتم با بچه ها صحبت میکردم که چشم به یه دختر که رو صندلی روبه روی من پرت شد واقعأ خوشکل بود یه شال زرد رنگ با یه مانتو ی سبز کم رنگ با آرایشی که کرده بود واقعأ دهنم آب افتاد که یه دفعه یه نگاه به من کرد چشای آبی قشنگی داشت همینطور محوش بودم که رفیقم گفت آرش بلندشو بریم الان اتوبوس راه میفته رفتیم سوار شدیم 4 تا صندلی کنار هم گرفته بودیم رفتم نشستم ولی دلم پیش اون دختر بود تو فکرش بودم که یه دفعه متوجه ورودش بو اتوبوس شدم اومد صندلی جلوی ما نشست یه دوستم داشت که مالی نبود نشستیم راه افتادیم چون ساعت7 بلیط گرفتیم هوا که یکم تاریک شد دیگه خوابم گرفت خوابیدم راستش تازه اون دختر ازفکرم رفته بود بیرون راستش به خودم گفتم همچین هوری که من تو خوابم نمیتونم با هاش باشم نیم ساعت خوابیدم از تشنگی بیدار شدم رفتم وسط اتوبوس آب بخورم یه لیوان که خوردم یه دفعه یکی بهم گفت میشه یه لیوان آبم به من بدین اول نگاش نکردم گفتم باشه لیوانا پر کردم برگشتم دیدم همون دخترس لیوان آبا خورد گفت میشه یه دونه واسه دوستم بدین من با پته پته گفتم چشم شما جون بخواه یه لبخند بهم زد لیوانا ازدستم گرفت که یه لحظه دستش به دستم خود گرمای دستش کاری کرد تمام بدنم شل شد تشکر کرد رفت نشست منم رفتم نشستم تا اصفهان تو فکر لحظه برخورد دستش بودم خلاصه ساعت12:30رسیدیم اصفهان چون اتوبوس خراب بود دیر رسیدیم پیاده که شدم دیدم اونم پیاده شد خوشحال بودم چون فهمیدم اونم تو منطقه ما زندگی میکنه گفتم الان کسی میاد دنبالش ولی کسی نیمده بود ساکشا که پایین گذاشت تو پیاده رو ایستاد با موبایلش صحبت میکرد گفتم شاید خونشون نزدیکه منم وسایلما برداشتم به سمت خونه راه افتادم که اونم راه افتاد شاید باورتون نشه ولی هم مسیر بودیم حدود 10 دقیقه راه هست تا خونه تا نصف های راه که رسیدیم برگشت رو به من گفت مگه خواهرو مادر نداری دنبال من راه افتادی گفتم من دنبال شما راه نیفتادم راه خونمون اینوریه گفت پس راهتا برو گفتم باشه کمی وایستاد که ازش دور شم بعد راه افتاد رفتم سمت خونه وسایلا گذاشتم زمین کلید بندازم رودر که دیدم دختره در خونه بغلیا زد همسایه دیوار به دیوار با تعجب به هم نگاه کردیم که در باز شدو رفت تو خونه خلاصه رفتم تو خونه گرفتم خوابیدم ولی تا صبح همش به فکرش بودم صبح ساعت 9 بیدار شدم و با داداشمو مادرمو مادر بزرگ سلام و رو بوسی کردم صبحانه رو زدمو بعداز ظهر زنگ یکی از دوستام زدم رفتم بیرون هفته اول اینگونه گذشت من دختر را ندیدم حالم گرفته بود یه روز تنها بلند شدم رفتم سی و سه پل نشسته بودم که یه دفعه یکی بهم گفت میشه اینجا بشنم به خودم اومد که یه دفعه دیم همون دختره با دوستش که تا حالا ندیده بودمش بود با دست پاچه گی گفتم بله بفرمایید نشست گفت شما آقا آرش هستین پسر همسایه درسته گفتم شما اسم منا از کجا میدوننین گفت راستش از داداشتون پرسیدم من یه داداش کوچیک دارم که اول دبستانه گفتم خوب گفت راستش میخوام ازتون عذر خواهی کنم بابت اون شب فکر میکردم دنبالم افتادین گفتم خواهش میکنم من به دل نگرفتم یه دقیقه ساکت بودم انگار منتظر حرفی از سمت من بود ولی من اهمق هیچی نگفتم اون گفت پس من برم دیگه خداحافظی کردمو اون رفت هی به خودم فحش میدم که حداقل پیشنحاد دوستی میدادی بهش خلاصه خونه که اومدم یه نامه نوشتم که اگه میشود بامن تماس بگیرید لطفأ آرش091300نوشتم رو برگه دادم داداشم بعد ازظهر رفته بود بیرون بازی با پسر همسایه رفته بود بهش داده بود شب ساعت11 بود کو اس اومد سلام من صدف دختر همسایه هستم آقا آرش کاری داشتین?
من بدون مقدمه فرستادم سلام صدف خانم راستش از موقع که شما را دیدم یه جورای از شما خوشم اومد چند وقته که همش تو فکر شمام اگه افتخار بدین با من دوست بشین قول میدم دوست خوبی باشم?
بعد از 30 دقیقه که جوابی نیومد زنگ زدم اما خاموش بود حدود ساعت 2:30 بامداد اس اومد که دیدم صدف نوشته بود راستش آقا آرش منم از شما خوشم اومده ولی نمیدونم بتونم به شما اعتماد کنم چون من قبلأ دوستی داشتم که تنهام گذاشت و ضربه سختی بهم زد دیگه نمیخوام تکرار بشه
من فرستادم اگه به من اعتماد کنید مطمئن باشید هیچوقت تنهات نمیزارم و اینطوری شد که من با صدف دوستم آغاز شد هفته های اول فقط اس مس زنگ بود ولی هفته دوم قرار گزاشتن دیدن هم دیگه که هر روز به هم وا بسته میشدیم 3 هفته گذشت تو فکر سکس باهش افتادم چند دفعه گفتم خیانته ولی این نفس هی وسو سه میشدم تا این که شروع به فرستادن پیامای سکسی کردم اونم جوابما میداد 2 3 دفعه با هم سکستل کردیم که هم من تشنه اون بودم و هم اون تشنه من
من شبا بالا پشتبون میخوابیدم و پشتبون ما چسبیده به پشتبون اونا بود یه دیوار یه متری بینش بود یه شب بهش گفتم همه که خوابیدن بیا پشت بوم من تا ساعت 1 صبر کردم ولی خوابم برد حدود ساعت 2 بود که دیدم لبام داره داغ میشه از خواب پریدم که دیدم صدف با یه شلوارک یه تاپ قرمز رنگ بالا سرمه تا دیدمش بقلش کردم خوابوندمش نیم ساعتی همینطوری ازش لب میگرفت لبای شیرین عین عسل خوشمزه هر چی میخوردم سیر نمیشدم دستما گذاشتم رو سینه هاش سفت شده بود شروع کردم به مالوندش گردنشا خوردن نفس نفس زندش تند شده بود تاپشا از تنش در اوردم که تا بدنشا دیدم برق از چشم پرید پوست سفید که تو نور ماه مدرخشید سوتینشا که باز کردم پستونا متوسط پرتقالی داشت بانوک صورتی که من حریصانه شروع به خوردنش کردم سینهاش از بس خورده بودم قرمز شده بود رفتم پایین به نافش رسیدم شکمشا لیس زدم یه دستما کذاشتم از رو شلور رو کسش که گرما کسشا حس میکردم شروع به مالیدم کردم آه ناله میکرد شلوارکشا در اوردم یه شرت صورتی با گلای سفید پوشیده مثل وحشیا شرتشا در اوردم یه کس پف کرده خیس از آب کس
کس صورپی رنگ بدون مو شروع کردم به خوردن اطراف کسش یه 5 دقیقه که خوردم با صدای لرزان شهوت امیزی گفت آرش تو را خدا کسما بخور دارم میمیرم با اولین لیسی که زدم لرزید که فهمیدم ارضا شده صدف آه بلندی کشید....شل شد بعد از یه دقیقه بلند شد
گفت خوب حالا دیگه نوبت منه افتاد به جون پیرنم همیه دکمه هاشا کند در عرض یه چشم بهم زدنم شلوارو شرتمم در اورد شروع کرد بوسیدو لیسیدن کیرم کیر من حدود 20 سانتی میشه ولی اون لحظه شاید به 22 سانتم میرسید کیرما کرد تو دهنشو شروع به ساک زدن کرد زیاد بلند نبود ولی بهم حال میداد داشت آبم میومد که گفتم داره میاد که اون شروع کرد به جلق زدن آبم اومد یکم پاشید رو سینهاش بقیشم ریخت روشکمم هر دو بیحال تا ساعت 3:45 دقیقه تو بقل هم بودیم که صدف بلند شد یه لب دیگه ازم گرفت لباسا شا پوشید و رفت اونش یه شب رویای بود واسم فردا اون روز صدف با خوانودش رفتن مسافرت این چند روزه حس میکنم بیشتر بهش علاقه مند شدم هروز بهم زنگ میزنیم و بی صبرانه منتظر برگشتش از مسافرت هستم تا بتونم یه دفعه دیگه باحاش سکس کنم!
اگه بد نوشتم ببخشید من داستان نویس خوبی نیستم

نوشته:‌ آرش

اول هر چیز خودمو معرفی میکنم م حامد 25 سالمه ومدرک فوق دیپلم کامپیوترم و شاغلم هرچند که شغلم به کارم ربطی نداره ولی بالاخره حداقل یه کار دارم. داستان من از جمعه 2 هفته پیش شروع میشه . بعد از یک هفته کار روز جمعه با بچه ها قرار گذاشتیم بریم بیرون از شهر ساعت حوالی ساعت 6بود که رسیدم دم در خونه دیدم یه وانت پر اثاثیه رو دارند خالی می کنند توی حیاط خونمون من هم که از همه جا بی خبر رفتم توی خونه از دادشم کوچیکم پرسیدم:چی شده بابا تغییر شغل داده کهنه جم میکنه یا قراره توی حیاط سمساری بزنه؟اونم گفت:نه این وسایل رو که میبینی جهزیه دختر نسرین خانم پریه.
پری؟همون دختره که تو محل همه جا جا صحبتش بود یه دختر سوسول وخوش هیکل که هر کی می دیدش کیرش به احترمش بلند میشد؟ البته ناگفته نماند من هم مثل بچه های محل توکف ش بودم حتی من خر میخواستم برم قبل سربازی برم خواستگاریش که خانوادم نذاشتن گفتند این دختر جنسش خرابه خلاصه 5 سال پیش شوهر کرد و از شیراز رفت. بالاخره مادرمو دیدم گفتم قصیه این لوازم چیه؟اونم گفت انگار پریا همون(پری) با شوهرش اختلاف پیدا کرده خانوادشم طلاقشو گرفتن وسایلشم اینجاست برای اینکه خونشون آپارتمانیه جا برای این همه وسایل ندارند.
اون روز گذشت تا جمع هفته پیش که همه بر حسب عادت همیشگی رفته بودن خونه آقا بزرگ که خونش بیرون شهره اون جمعه هم قرار بود من با بچه بزنیم بریم بیرون شهر آرش رفیقم زنگ زد گفت قرارمون کنسل شده ونش خراب شده ما هم که تعدادمون زیاده نمیشه با ون دربست بریم بیرون آخه بیشتر بچه ها الافن و بیکار پس پولی در نیست و خرج بقیه هم میفته گردنمون.من هم به ناچار موندم خونه داشتم برای خودم نهار دست وپا میکردم که یکدفعه صدای زنگ در اومد من هم رفتم در و باز کنم در و باز کردم حدس بزنین کی پشت در بود؟درست پری البته تو نگاه اول نشناختمش به خاطر گرمای هوا یه مانتو نارنجی و یه شلوار راحت پوشیده بود قیافشم که کلی فرق کرده بود دماغ عمل کرده لبای پروتز کرده تو یه کلام سکسی بود سکسی تر شده بود. سلام کرد و گفت:حالتون چطوره ببخشید مزاحم شدم مادر هستند منم گفتم نه با بابا اینا رفتن خونه آقا بزرگ اونم گفت می خواستم یه سری وسایلم رو از توی اثاثیه بردارم منم گفتم بله بفرمائید تو اونم اومد تو شروع کرد به گشتن توی وسایلش وقتی نشست خواست توی جعبه ای که زیر پاش بودو بگرده مانتوش چسبید به کونش کونشم کاملا معلوم بود منم طاقت نیاوردم وکیرم بلند شد یه چند ثانیه ای همون جوری موند من هم که از خودم بیخود شده بودم.یکدفه بلند شد و رو کرد به من گقت میشه اون جعبه که اون بالاست رو به من بدید دستم بهش میرسه من هم سریع دستمو انداختم توی جیب شلوارم تا متوجه کیرم بلند شودم نشه گفتم چشم الان سریع اون جعبه رو بهش دادم دوباره شروع کرد به گشتن توی جعبه کلافه شده بود دوباره رو کرد به منو گفت بی زحمت میشه اون کارتونی که بالای سر منه رو هم لطف کنید بدید به من من هم که همچنان کیرم دار بود داستامو بلند کردم تا کارتونو بردارم که ناگهان کیرم خورد به بازوش حس کردم حرارت بدنم تا 100 درجه اضافه شده ولی انگار متوجه نشد که کیرم بهش خورده چون جلوی پام نشسته بود بهش گفتم که بلند شه تا بتونم بی دردسر برش دارم اونم بلندش ولی من این دفعه رفتم درست پشت سرش وایستادم دستادمو دوباره بلند کردم و کیرمو رو نزدیک کونش بردم بالاخره تونستم بچسبونم به کونش ولی یه لحظه احساس کردم کیرم رفته توی درز کونش ولی بازم بی تفاوت بود انگار میدونست ولی اهمیتی نمیداد جعبه رو که دادم دستش نشست تا توشو بگرده وقتی داشت وسایل رو زیر رو میکرد ناگهان چشمم به سوتینش افتاد که از زیر مانتوی نازکش معلوم بود یه سوتین سفید با نوشته های مشکی انگلیسی من که کاملا حشری شده بودم من هم برای اینکه از حال وهوا در بیام خواستم بهش کمک کنم برای همین نشستم روبروش شالش از هم باز شده بودن و شکاف دو تا سینه هاش معلوم بودن ناخواسته کلید کردم بهشون یک سره بهش زل زدم بازم حس کردم که دارم اتیش می گیرم .نمیدوم چی شد که یکدفه بلند شد و گفت تو خجالت نمی کشی عوضی بی شعور منم گفتم برای چی؟ گفت برای چی یک ساعت داری منو دید میزنی از شلوارت مشخصه رفت طرف در من هم دنبالش رفتم وقتی بهش رسیدم بازم کیرم بهش خور البته این دفعه اتفاقی بود حالم من هم هی داشت حالم بدتر میشد وبالاخره بد شد جلوشو گرفتم و چسبوندمش به در دستاشو گرفتم مثل یه کوره اتیش داغ بود صورتمونزدیکش کردم و لبامو گذاشتم رو لباش لباش داغ بود و نرم ولی انگار شکه شده بود عکس العملی مشو نداد که شروع کردم به مالیدن سینه هاش سینه هایی واقعا خوش فورم و نرمی داشت که یکدفه دیدم داره تند تد نفس میکشه انگار که هوا رو ازش گرفتن. دستاشو گرفتم وبردمش سمت اتاق خودم وقتی رسیدیم به اتاقم بغلش کردم و شروع کردم به بوسیدن گلوش دیگه نمی تونستم طاقت بیارم شروع به خوردن سینه هاش از روی مانتوش اونم دیگه طالقت نیاورد و شروع کرد به در آوردن مانتوش من هم لباسامو در آوردم وقتی که سر مو بالا آوردم دیدم با یه سوتین ویه شورت صورتی رنگ جلوم وایستاده دیگه از خودم بی خود شدم مثل دیونه ها گرفتمش حولش دادم طرف تخت شورتشو درآوردم وشروع کردم به خوردن کوسش یه کوس سبزه تراشیده شده و داغ وآتیشی موقع خوردن ناله های شهوت انگیزی میکرد که بیشتر حشریم می کرد.بلند شدمو شورتمو در آوردم آروم آروم کیرم فرستادم تو کوسش بارفتن کیرم تو کوسش یه ناله خیلی خوشگل کردو منو بیشتروبیشتر حشری کرد منم پشت سر هم کیرمو میبردم توکوسش در می آوردم توی این فاصله پری سوتینشو کند و انداخت یه گوشه سینه هاش خوش فورمش با هر بار تقه ی من مثل یه موج که به سخره میخوره هی میرفت وبر میگشت .نمیدونم چند دقیقه این کار طول کشید واز هر صدای ناله هاش منو بیشتر حشری میکرد.بالاخره وایستادمو کیرمو از کوسش در آوردم بهش گفتم چهار دست وپا وایسته اونم وایستاد میخواستم کرمو بندارم توکونش که یهویی برگشت گفت کون نه دردم میاد من هم گفتم فقط چند دقیقه بعدشم اولش درد داره بعد عادت میکنی اونم قبول کرد من هم یکم آب دهنم و زدم به کیرم که راحت بره تو کونش با این حال برای اولین بار نذاشت بندازم ولی بار دوم به یکدفه کیرمو سر دادم توی کون تنگش رفتن کیر توی کون همانا فریاد پری هم همانا منم بی توجه به اون به کارم ادامه دادم اما با این حال نتونستم بیشتر از چندتا تقه بزنم چون هم پری دردش میگرفت هم من دیگه نایی برای ادامه داشتن داشتم به هرحال کیرمو از کونش در آوردم .وقتی که خواست برگرده طرف من ناگهان چند قطره آبم پرت شد طرفش ریخت روی صورتش اونم نامردی نکردو کیرمو گرفت تو دستش و انداخت تو دهنش داشت حسابی بهم حال میداد که بازم آبم اومد و ریخت توی دهنش البته این دفعه خوش حال نشد و همه رو تف کرد بیرون حتی نزدیک بود بیاره بالا.
بالاخره بلند شد و منم گرفتم تو بغلم و لباشو بوسیدم توی این لحظه موبایلش زنگ خورد اونم جواب داد به جانم مامان نه بیرونم پیش یکی از دوستای قدیمیم باشه تا نیم ساعت دیگه میام باشه خداحافظ.
من که دیگه حال نداشتم روی تخت ولو شده بودم اونم رفت تا لباساشو پیدا که وبپوشه موقع رفتن گقت:ممنون برای امروز خوش گذشت چندماهی بود که سکسی نداشتم منم به شوخی گفتم اگه از ای چیزا خوشت میاد پس چرا طلاق گرفتی؟ گفت همه چیز که سکس نیست این وگفت راه افتاد طرف وسایلش یک جفت کفش پاشنه بلند از اون جعبه ای که بهش داده بودمو برداشت خداحافظی کرد .
توی این هفته هم اصلا ندیدمش اینم از قصه ی پری و من

نوشته: رشاد

سلام اولین باره که میخوام یکی از خاطرات سکسم رو بنویسم اگه بد بود به خوبی خودتون ببخشید !
منو دوست دخترم یه جورایی میشه گفت با هم زندگی میکنیم آخه اونم مثه من مجردی زندگی میکنه. ولی بیشتر وقتا پیش من میمونه از وقتی که هم خونه ایش ازش جدا شد.
مهسا با سکسی بودن خودش منو روانیه خودش کرده . طوری که دعوا هامونم با سکس تموم میشه !
یه روز با مهسا دعوامون شده بود . شب اومدم خونه دیدم میخواد بخوابه. خیلی قیافه میگرفت برام اعصابمو خورد کرده بود بش گفتم پاشو برو خونه ی خودت! نیش خند زد گفت : هه! فک کردی ! تو برو بیرون آشغالا هم با خودت ببر بیرون !!!!! منو بگی دلم میخواست بکشمش ! وقتی دید واقعا میخوام برم یه هو خیلی سکسی گفت : آرااااد ؟؟؟ اگه میخوای بمون !!!! گفتم : باشه ! پتو برداشتم برم رو کاناپه بخوابم . بش گفتم : اگه ترسیدی بیا پیشم ( آخه مهسا خیلی ترسو تشریف داره) . همون موقع گفت : میشه رو مبلِ تو اتاق بخوابی من میترسم !! گفتم باشه . اومدم که بخوابم . دیدم گفت میای بند سوتینمو باز کنی ؟؟؟ چشایه خمارشو که نگا کردم کیرم داغ کرد ...گفتم : چشتم عشقم ... اومدم انگشتامو کشیدم به کمرشو بند سوتینشو باز کردم ... آروم دستامو بردم رو سینه هاش ... یه آآآآه کوتاهی کشید که حس حردم الان آبم میاد !لبامو گذاشتم پشت گردنش شروع کردم به زبون زدن .. دیدم نفس داره میزنه و میگه : عوضی ولم کن ... کثافت من بات قهرم . ولم کن .. اوف این حرفاش بدتر حشریم میکرد .. نوکه سینه هاشو میمالیدمو گردنشو مک میزدم ... آروم خوابوندمش . خوابیدم روش .... لباشو شرو کردم به خورده ... که دیدم داره دست میکشه رو کمرم .. رفتم تو گوشش نفس زدم دیدم حشرش باز چسبیده به سقف .. همون مووقعه منو خوابوند رو زانو ایستاد با ائن چشا خمارش نگام میکرد و زبونشو رو لباش میکشید و آروم دست میکشید رو شورتش .... آروم شورتشو در آورد و چوچولشو جلوم میمالید ... اوف تا ته شق کرده بودم ....که دست گذاشت از رو شورتم رو کیرم ... کیرمو میمالید و آه میکشید و میگفت : جووووووووون این فقط مال خودمه ..... اووووخ ...
کیرمو از کناره شورتم آورد بیرون . سرشو میمالید داشتم میترکیدم ...شرتمو در آورد نگام کرد گفت : بخورمش : گفتم آره تا ته مثه همیشه بخورش .... کیرمو گذاشت تو دهنش و زبونشو توری میزد به سر کیرم که مویرگا سرم داشت میترکید .. حال دنیا مال من بود ... کیرمو مک میزدو از اونجایی که من به تخمام خیلی حساسم . تخامامم با دست میمالیدو کیرمو میخورد ... کیرمو از دهنش آورد بیرون .. چسبوند کیرمو به شکمم از تخمام لیس میزد تا زیر کرمو که میرسید به پشت سر کیرم ... عشق میکنم با این کاراش ...
دیگه نوبت من بود .. خوابوندمش . قبل اینکه کس خوشگلشو بگاییم دست گذاشت رو کسش و خیسی کسشو گرفتو گذاشت رو تخمامو مالیدش که تخمام خیس شده بود ...
مثه دیوونه ها افتادم روش و چوچولشو مک میزدم و لیس میزدم و سینه هاشو میمالیدم .. از پایین کشس میخوردم زبونمو تو سوراخش میچرخوندم و میومدم تا چوچولش که صدای آه و اوووهش بیشتر دیوونم میکرد .... سرمو گرفت رو کسش فشار میداد میگفت بخورش همش ماله توا . همشو بخور عوضی .. پارم کن .. که یه هو سرمو بلند کرد کیرمو گرفت سر کیرمو مالید به چوچولش یه هو سر کیرمو گذاشت رو سوراخشو گفت : اینجا رو میبینی باید بره اینجا .. میخوام کیرت پارم کنه ... اوووف آراد خیلی کیرتو میخوام کلفته حال میکنم باش ... وحشی شدمو کیرمو فروو کردم تو کسش که صدای جیغش داغووون ترم کرد ... خوابیدم روش سینه هاشو میخوردمو تلمبه میزدم ... انقد محکم تلمبه میزدم که تخمام محکم میخورد به به تنش و صدای شلپ شلوپه کسش راه افتاده بود ... مهسا یه تکونی خورد تنش فهمیدم ارضا شده و گفت : آخ آراد جرم دادی آشغال کیرت پارم کرد دوباره .. همون موقع آبم داشت میومد که کشیدمش بیرون مهسا کردش تو دهنشو شروع کرد به مک زدن که آبم با فشار ریخت تو دهنش ... یکمشم رو سینه هاش رویخت . دیگه جووون نداشتم لخت افتادم روش .. که گفت : آراد میشه تا صبح روم بخوابی نری رو مبل ؟؟؟؟داشتم واسه این دلبریاش میمردم گفتم : آره عشقم مگه میشه تنهات بزارم ... کیرم که آروم گرفته بود وفتی خوابیدم روش روو تنش بود داشتم از حال تا صب میمردم مثه همیشه که تا صب تو آسمونام باهاش ...
ببخشید اگه بد بود . اگه دوست داشتید نظر بدید که بازم براتئن بنویسم . جریانای باحال تری هم دارم که فک کنم خوشتون بیاد . چاکرتونم (آراااااد)

سلام.امیدوارم همواره شاد و سر حال باشید.قصد دارم اولین داستانمو براتون تعریف کنم.
من رضا 21 ساله هستم.ساکن تهران.قدم 190 و وزنم 100 هست.حدود 2سال پیش من با دختر زیبا با استایل سکسی به نام غزال اشنا شدم... دختری مانکن با قد 160 و وزن 56کیلو گرم.لب هاش غنچه با بینی کوچک و چشمانی زاغ.صورتی گرد با موهای مشکی. خونش چند خونه اونور تر از خونه ما بود. اولش فقط منو از لباش بهره مند میساخت اما کم کم با هم سکس کامل کردیم. تا اینکه گذشت و گذشت.. یه روز به من زنگ زد و بعد از احوال پرسی گفت تنهام.بیا پیشم. تا یادم نرفته پدر و مادرش به رحمت خدا رفته بودن و اون با خواهر بزرگترش زندگی میکرد.خواهرش 20 ساله و دانش جو بود. خودشم 17 سالش بود اون روز با دوستاشون رفته بودن بیرون و عشقم تنها مونده بود..تلفن قطع کردمو زود یه دوش گرفتمو لباسامو پوشیدمو رفتم.رسیدم در خونشون زنگشونو زدم.بدون اینکه جواب بده درو باز کرد. خونشون طبقه اول بود. اون روز استرس عجیبی داشتم.رفتم خونشون و دیدم غزال با ی تاپ صورتی و دامن قرمز با کلی ارایش درو ب روم باز کرد. از هم لب گرفتیمو من کاپشنمو دراورمو رو مبل نشستم.اونم رفت چای بیاره.راستش از صبح استرس عجیبی داشتم.طوری که غزال هم متوجه شد و ازم پرسید چیزی شده؟ من هم گفتم هیچی.کمی با هم صحبت کردیم و بعد غزال گفت بیا باهم برقصیم. گفتم باشه. ضبطو روشن کرد. کمی باهم رقصیدیم.خسته ک شدیم نشستیم. من فهمیدم ک غزال حشری شده اما ب روش نمیاوردم.تمام ذکرو فکرمم مربوط به اون استرس بود. از طرفیم خواهرش هر لحظه ممکن بود سر برسه.
شروع کردم نوازش موهاش.اگار خودشم همینو میخواست چون بدون معطلی سرشو گذاشت روی سینم.اما من جسمم اونجا بود فکرم جایی دیگه بود.دستمو بردم رو سینهاش.اونم چشماشو بسته بود.حدود 5 دقیقه بعد آروم گردنشو بوسیدمو تاپ تنگشو دراوردم.یه سوتین مشکی پوشیده بود که بینهایت سکسیش کرده بود.لبامونو رو هم گذاشتیم شروع کردیم به لب گرفتنو لب دادن.خیلی خوشمزه شده بود اونروز.در حین لب گرفتن سوتینشو دراوردم افتادم رو سینهاش.با ولع خاصی میخوردمشون.انگار بار آخرم بود که تو دستم میگرفتمشون.بغلش کردم بردمش رو تخت خوابش.دامنو شورتشو باهم پایین کشیدم.دوباره رفتم سراغ سینهاش.از شکمش تا کسشو اروم بوس میکردم.رسیدم به چوچولش.اول آروم بعدش مثل وحشیا شروع کردم به خوردنش.سمفونی قشنگی بود صدای آه و ملچ ملوچ زبونم با کسش. بلنش شد گفت :بسه عشقم . اومد تی شرتمو دراورد ی بوس از سینهام کرد اومد پایین کمربندمو باز کردمو بقیشو گذاشتم به عهده خودش.
شروع کرد شلوارمو کشید پایین کیرمو گرفت تو دستاش و شروع کرد به خوردن. با حرص ولع عجیبی میخورد.انگار جونم با ساک زدنش داشت از سوراخش در میاورد بیرون.دستشو گرفتم بلندش کردم ی بوس کوچولو ازش گرفتم رفتم سراغ باسنش (اینم بگم کلا از اسم کون بدم میاد و اصلا به کار نمیبرم ) از خط کسش تا سوراخ باسنشو لیس میزدم.زبونمو میکردم تو سوراخش.آخه خیلی دوست داشت.کیرمو دادم بخوره.خیس شد آروم گذاشتم تو سوراخش .کیرم معمولیه ولی یکم کلفت. اروم با مالش سینه هاش فشار دادم .تا کلاهکش رفت تو ی آه بلند کشید.منم گفتم جون.با کمی فشار تا نصفشو کردم.دردش اومده بود اما چیزی نگفت..شروع کردم تلمبه زدن و هر دفعه بیشتر فرو میکردم.صدای اه و نالش درومده بود. معلوم بود داشت لذت میبرد.
در حین تلمبه زدن سینه های خوش فرمشو فشار میدادم... بعد حدود 10 دقیقه داشتم ارضا میشدم و با یه داد همشو رو باسنش ریختم. اما هنوز غزال ارضا نشده بود.برش گردوندم بعد 20-30 ثانیه اونم لرضا شد.2 دقیقه بغل هم خوابیدیم..بعدشم رفت حموم منم رفتم خونمون
بعد اون قضیه چند باری باهم سکس داشتیم تا اینکه یه روز باهم رفته بودیم بیرون دیدم حالش بهم خورد و بالا آورد.من هول شده بودم نمیدونستم چیکار کنم ... تو حین رفتن به دکتر دیدم خون بالا آورده با سرفه های شدید. دکتررفتیم گفت باید 2-3 تا آژمایش بده
بعد 4 روز جواب آزمایشارو گرفتیم... باورم نمیشد.غزالم مبتلا به سرطان خون بود
غزال روحیشو بد باخته بود طوری که 2ماه بعد فوت کرد. اسم خواهرش سارا بود از غزال خوشگل ترو خوش فرم تر.. سر خاک سپاریش داییهاش تا منو دیدن شروع کردن به فحش دادنو کتک زدن... انگار مردن غزال به گردن من بود !
سارا که از همون وقتی که با غزال بودم با من راحت بود. چون اکثر فامیلاشون اونجا زندگی میکردن تقریبا همه از رابطه احساسی ما خبر داشتن . سارا منو به بهانه ی جمع و جور کردن خونشون با ماشینش برداشت تا مثلا منو برسونه. تو راه ی کلمه حرف نمیزدم فقط گریه میکردم. نامرد داییش ی مشت زده بود که لبم پاره شده بود.پای چشمم کبود شده بود.
رسیدیم دم خونشون. بدون تعارف رفتم بالا . موقع بالا رفتن انگار جونم از بدنم میومد بیرون. با همون وضیعت خونین و مالین رفتم سرمو گذاشتم رو تخت غزال و یه دل سیر گریه کردم... به خودم اومدم دیدم سارا 1 تیکه یخ با بتادین و پنبه دستشه.
بسه دیگه رضا از بس گریه کردی حالی واست نمونده بیا اینجا بینم..
خودشم دست کمی از من نداشت. در حین پانسمان رفتم به دوران خوش با غزال..چشماش..لباش...صورتش... 1 اشک از چشمم سر خورد اومد رو گونه هام. سارا گفت :
مگه نمیگم گریه نکن؟ صاف واسا زخمتو پانسمان کنم. برای اولین بار خیره به چشماش شدم... وای خدای من! چقد شبیه غزالم بود!!! انگار خودش بود... بهش گفتم غزال... و از فرط هیجان و خستگی بیهوش شدم. نمیدونم کی بود دیدم عمه های سارا اومدن کمکش. بدون هیچ یاللهی رفتم صورتمو شستمو زدم بیرون. 1 ساعت بعد سارا زنگ زد :
الو رضا؟ پس چرا میای؟ اینو گفت و صدای گریش بلند شد
چی شده سارا چرا گریه میکنی؟
ناسلامتی ختم غزاله پس بخندم ؟
یکم دلداریش دادمو گفتم : اگه نباشم بهتره آبرو ریزی نمیشه
رفتم سر خاک غزال. واسش هرچی شعر گفته بودمو خوندمو برگشو اتیش زدم. ساعت 7 بود بلند شدم رفتم خونه مادر بزرگم (نزدیک بهشت زهرا بود ) از این قضیه گذشت تا چهل غزال....
تو این مدت من مرده ای متحرک شده بودم. نه غذای درست و حسابی نه گردشی نه تفریحی.ساعت ها میشستم گوشه اتاقو به عکس غزال نگاه میکردم. حتی چند باری سارا زنگ زد ولی حال و حوصلشو نداشتم . گفتم بهتره یه سفر برم شمال حال و هوام بهتر بشه...
چهل غزال گذشته بودو من هنوز تو شوک بودم باورم نمیشد اما انگار سارا زیاد ناراحت نبود
سه شنبه ساعت 11 بود که سارا زنگ زد:
جانم سارا؟
سلام رضا خوبی؟ میخوام لباس بخرم منو میرسونی؟ حال نداشتم اما بی اراده گفتم باشه حاضر شو.
رفتم یه دوش گرفتم. از بس گریه کرده بودم شده بودم مثل مرده متحرک.رفتم حاضر شدمو جلو خونشون رسیدم زنگ زذم که بیاد .3 دقیقه بعد.....
سلام رضا جون خوبی؟ماماینا خوبن؟
مرسی سلام دارن. وقتی اومد تو ماشین بوی عطر غزالو میداد.....
میبری منو گیشا خرید کنم؟
باشه حتما. تو راه از هر دری گفت. انگار نه انگار که 41 روز از مرگه خواهرش گذشته... بوتیکارو زیرو کردیم. لباس انتخاب میکرد . هنگام پرو از من نظر میخواست. اما من اصلا دل و دماغ این کارو نداشتم. الکی نظر میدادم.بعد 2 ساعت چرخیدنو خرید کیف و کفش و لباس خانم.. رفتیم فست فود. تا غذا بیارن باز شروع کرد:
رضا جان چرا مشکیتو در نمیاری؟ بریم واسه تو هم خرید کنیم؟
نه سارا حالا چی شده تو لباس خریدی؟
با یه ذوق کودکانه گفت : خوب چهل غزال تموم شد دیگه خسته شدم از بس مشکی پوشیدم.!
حرفی نزدم. بعد غذا بردمش دم خونشون. اونقدر اصرار کرد و قسم خورد که رفتم بالا یه چیزی کوفت کنم بعد برم.رفتم بالا دیدم عجب...! کل دکوراسیون عوض کرده بود.یه عطر سکسی زده بود که ادم دوست داشت بخوردش . اما خوب... مرگ غزال و ... این جور چیزا بهم جرأت خطور چنین فکریو به ذهنم نمیداد. ی شربت واسم آورد رفت لباساشو عوض کنه. منم چشامو بستمو رفتم به دوران خوش گذشتم.تو خودم بودم که سارا با عشوه صدام کرد : رضا جون لباسا بهم میاد ؟
انگار خود غزال بود.با همون ظرافت صدا....با همون استایل.... خدایا دارم دیوونه میشم....خداااا
رضا کجایی؟ صداش سطل آب یخی بود به پیکره ی اتشین وجودم
آره سارا چقدر خوشگل شدی.
با عشوه گفت : سلیقه توء دیگه !
بی اختیار خندیدم... اونم خندید . یه خنده زیبا که صورتشو زیبا تر نشون میداد. انگار غزال بود... آروم صدا زدم غزالم تویی؟ غزال... غزااااااااال!!! دیگه چیزی نفهمیدم. چشامو باز کردم دیدم سارا بالا سرمه منم رو مبل دراز کشیدم. ساعت 5 بود.حس عجیبی داشتم. حس روزای عاشقی با غزال.گفتم سارا.. زدم زیر گریه.سارا بهت زده منو نگاه کرد بعد گفت چی شده؟ اما گریه امونم نمیداد. رفتو یه لیوان اب آورد واسم..ناخودآگاه دستم خورد به دستش... گفت چی شده رضا؟ گفتم غزال... و دوباره زدم زیر گریه. دستمو گرفت بعدش بغلم کرد. وای خودای من... حس عجیبی داشتم.یعنی عاشق شدم؟ خدا سارا چرا منو بغل کرد؟ چرا من اینجام؟ غزالم؟ غزالم کجایی؟.....
رضا عزیزم ...
جا خوردم.سارا بار اول بود منو عزیزم خطاب میکرد . چشمام تو چشماش گره خورد.یه چشمای آبی..آبی به رنگ دریا...
رضا من خیلی وقت میخوام یه مسئله ایو بگم لطفا گوش بده زود قضاوت نکن:
من عاشقتم رضا..آره درست شنیدی عاشقتم. فکر میکنی چرا اصلا با کسی نبودم؟ چون نمیتونم خودمو تو آغوش کس دیگه ای جز تو تصور کنم...کسی از مرگ خواهرش خوشحال نمیشه... اما من در عین ناراحتی خوشحال بودم که به تو میرسم... رضا من تورو دوست دارمو واسه تو حاضرم قید همرو بزنم....
نه نمیخوام بشنوم...نمیخوام.. سارا تو چقدر سنگدل بو....
نه رضا من عاشقم.. اینو که گفت دلم هری ریخت پایین.گفتم من .. من...
آره! انگار منم عاشقش بودم.... اما نه! ممکن نیست.. من عاشق غزال بودم و هستم... نه این حقیقت نداره. دیدم سارا با چشمای خوشگلش خیره ی منه. چقد چشاش قشنگ بود.نفهمیدم چی شد اما دیدم لباش رو لبامه و دستش پشت سرم. با حرص لبمو میمکید.صدای لب کل اتاقو برداشته بود. عشق..نفرت... خدایا این کیه؟ سارا یا غزاله؟ سارا... عاشقتم...
بوی عطر تنش آدمو دیوونه میکرد. گردنش طعمیو داشت که 100بار بهتر از شهد عسل بود...با عشوه هاش طوری جذبم کرد که دیگه مثل موم تو مشتش بودم
بگم 10 دقیقه لب تو لب بودیم اغراق نکردم.. مست شده بودم.حالیم نبود.حالا میفهمم.. عشوه ریختن سارا... لباسای سکسی... من اینجا...
بلند شدم لباساشو دراوردمو بدنشو با ولع خاصی میخوردم. حتی اجازه ندادم دست بزنه به لباساش. همشو خودم دراوردم.....رفتم سراغ کسش...سارا داد میزد: اره رضام بخور فقط مال توء 1 سال منتظر این روزم... بلند شد منو لخت کرد کیرمو خورد... وای خدا این ساراست ؟ جونم داشت میزد بیرون. 69شدیم من کس اونو میخوردم اونم کیر منو.. آروم آروم رفتم سراغ کسش. اول با زبونم میخوردمش تا صدای آه و نالش به آسمون هفتم برسه . دستمم روی سینش اونم دست منو میگرفتو فشار میداد
برگردوندمو باسنشو خوردم...وقتی حسابی اون باسن خوش فرمو سفیدشو خوردم گفت بسه دیگه من آماده ام
سارا با کسی سکس نکرده بود. پس طبیعتا سوراخش به نسبت کوچیک بود. آروم اول 2تا انگشتو طوری بردم که احساس درد نکنه.بعد 5 دقیقه مالشو اه و اوه کیرمو گرفتمو گذاشتم لبه سوراخش.با دستم کسشو میمالیدم . یکدفعه کیرمو تا کلاهکش کردم تو طوری جیغ زد که فکر کردم همسایه ها میریزن اینجا.
آروم آروم هل میدادم تو.صدای نفس های تند من با آه و آی سارا انگار سنفونی بهتون اجرا میکرد.. سرعتشو بیشتر کردم طوریکه سارا به سختی نفس میکشید. بعد 40 روز لازم داشتم این سکسو این سارا رو این حسو...
شروع شد. تکون های شدید سارا که قبل من ارضا شده بود. بعد ارضا کیرمو گرفت یک مک محکم زد که جون از کالبدم زد بیرون...آروم زبونشو رو کیرم میکشیدو بعد تند ترش میکرد...تا 5 دقیقه بعد که ارضا شدم
5 دقیقه گیج بودم.با صدای بسته شدن در حموم به خودم اومدم. من به غزال خیانت کردم؟ لباسامو پوشیدم رفتم بیرون.سارا زنگ زد:
عشقم واسه شام بیا... انگار مجذوبش شدم.یه دسته گل خریدمو رفتم.بی شرف ماکارونی گذاشته بود. عاشقش بودم. هم غذا هم سارا...سارا بوی غزال میداد..
تا 3 شب بیدار بودیم. هر دو از کاری که کرده بودیم راضی بودیم. بساط مشروب و قلیونو سیگار همه چی بود.
بعد مشروب آروم رقصیدیم حین رقص لباشو میبوسیدمو اون بی شرف واسم عشوه میومد
شب پیشش خوابیدم.. تا صبح بغل هم.صبح با بوسه بلندم کرد...رضام دوست دارم.
منم دوست دارم عزیزم.... قول بده تنهام نزاری..
زدم زیر گریه..من به غزال خیانت کردم سارا...تو به خواهرت خیانت کردی... نه
نه رضا... من هم به عشقم رسیدم هم اینکه نذاشتم دست نا محرم به عشق ابجیم برسه..بهونه بود.باور بود باوروند بهم...
سارا...عاشقتم
سارا...عزیزم...
__________________________________________________________________________دوستان عزیز این داستان بوده و حاصل تخیلات منه.جای فحش لطفا راهنماییم کنید بهتر بنویسم چون نوسندگیو دوست دارم. ارادت مند شما... شهاب

تازه دانشگاه قبول شده بودم . تا اون زمان نه خبری از دوست دختر بود نه سکس . 1 هفته مهلت داشتم که برم مشهد تا کارهای ثبت نامم رو ردیف کنم . صبحش رفتم یه بلیط به سمت مشهد گرفتم . اوتوبوس بعد از ظهر حرکت میکرد . تا حالا نشده بود که بخوام تنهایی سفر کنم . به همین خاطر یکم هیجان و یه خورده هم میترسیدم .مامانم تو جمع کردن وسایل کمک کرد و بازم شروع کرد به اون نصیحت های مادرانش . که همیشه تظاهر میکردم دارم گوش میدم . راستش دیگه خسته شده بودم از این همه بچه مثبت بازی . دوست داشتم یکم هیجان تو زندگی داشته باشم
به همین خاطر مشهد واسه دانشگاه انتخاب کردم . تا بتونم کمی راحت تر باشم.

بعد از ظهر شد . . بعد از خداحافظی با خانواده حرکت کردم. تو راه داشتم به این فک میکردم که اگه بتونم خونه داشجویی بگیرم خیلی خوب میشه . ولی باید میرفتم خونه عموم. عموم تنها با زنش زندگی میکردن - خب دوسش داشتم ولی خیلی کسل کننده بودند . رسیدم ترمینال . اوتوبوس رو به هر بدبختی بود پیدا کردم . کنارم یه جوون هم سن و سال های من بود . پسر باحالی بود . شاداب و خنده رو . مثه اینکه میخواست وسط راه پیدا شه . راستش اسم یه شهرستانی اورد ولی الان یادم نیست . واسه شام نگه داشتن . پسره بهم گفت بریم یه ساندویچ بزن که خیلی گرسنمه . منم که مادرم برام شام گذاشته بود . روم نشد بگم نه نمیام من غذا دارم . فک کردم الان بهش بگم بهم میخنده
رفتیم ساندویچ بخوریم . بعد از اوردن ساندویچ پسره بهم گفت پشت سرتو نگاه کن ببین چه تیکه ای . من نگاه کردم . یه دختر زیبا و که اونم داشت ساندویچ میخورد . با گوشیشم بازی میکرد . پسره بهم گفت گوشیت بلوتوث داره . گفتم اره واسه چچی میخوای ? گفت میخوام واسش بلوتوث بفرستم !!!گفتم ول کن بابا کی به من تو پا میده . گفت میخوام یکم فقط بخندیم و اسکلش کنیم .منم بهش گوشی رو دادم . گفت عکس سوپر داری ؟ گفت اره تو یه پوشه است . بهش گفتم از کجا میخوای بفهمی که اسم بلوتوث چیه ؟ گفت بالاخره یکی رو انتخاب میکنم . این دخترا همش اسم های مسخره
و لوس میذارن . داشت حرف میزد که گفت بیا پیداش کردم . رفتم بغل دستش نشستم و دیدم اره یکی رو به اسم زهرا پیدا کرده . براش فرستاد . ولی اصن اکسپت نمیکرد . چند بار امتحان کرد تا بالاخره شد . اینقدر که خوشحال شدیم بلند خندیدم . همه داشتن ما رو نگاه میکردن . سریع خودمون رو جمع و جور کردیم و رفتیم تو تا تو اتوبوس بشینیم . ولی دختره عادی رفتار میکرد .پسره هی میگفت وای ببین عجب کونیه. من بهش میگفتم ساکت میشنوه ولی انگار که نه انگار .بالاخره بیخیالش شدیم . رفتیم بخوابیم . پسره رفت با راننده صحبت کرد که یه جایه خاصی پیادش کنه . من بیحال افتاد رو صندلی . اینقدر خسته بودم که سریع خوابم برد. نمیدونم چقدر گذشت که دیدم یکی دارم صدام میکنه . دیدم بغل دستیم همون پسره هست میگفت که باید همین جاها پیاده شه . همه جاتاریک تاریک بود . همه هم خواب بودن . باهاش خداحافظی کردم . پا شدم که برم اب بخورم همه خواب بودن مثه جنازه ها . حتی وسط صندلی ها هم خواب بودن . ابم رو خوردم و داشتم برمیگشتم که دیدم یه زن میانسال حدود 40 -45 ساله بیداره . من بی اعتنا برگشتم و رفتم تا رو صندلی ام بخوام . خوشحال بودم که پسره رفته منم الان2 تا صندلی دارم تا روش لم بدم .داشت خوابم میبرد که حس کردم یکی داره نزدیک میشه . نگاه کردم دیدم که همون خانم است که بیدار بود . اومد یه سلام کرد و نشست کنارم . اولش در هوا و که نمی تونه تو اتوبوس بخوابه حرف میزد .
بعدش پرسید که چرا دارم میرم مشهد منم کل ماجرا براش تعریف کردم . من ازش پرسیدم که شما چرا دارینن مشهد که گفت داره واسه یه سخنرانی میره مشهد . منم کلی تعجب کردم . بهش گقتم که چه سخنرانی . -گفت که درمورد روابط خانوادگی از این حرف ها مشاوره میده .-راستش واسم عجیب بود که چرا اومده داره با من صحبت میکنه که یعدفه خودش گفت که اون پسره که باهات بود دوستت یا فامیلته ؟ منم گفتم نه تازه باهاش اشنا شدم . بعدشم مثه مادر ها شروع کرد به نصیحت کردن منم که خوابم میومد و اص به حرفاش توجه نمیکردم . داشت میگفت که نباید به هرکس اعتماد کرد از این حرف ها . منم تو دلم داشتم فحش بهش میدادم که یعدفه یه چیزی گفت که جا خوردم - گفت : دیدم چجوری به اون دختره بدبخت گیر داده بودین و میخواستین براش بلوتوث بفرستین . منم مونده بودم چی بگم گفتم شما از کجا فهمیدید ؟ گفتش : چون بلوتوثه واسه من اومد . واااااای داشتم از خجالت اب میشدم . گفتم مگه اسم بلوتوث شما چیه ؟ میخواستم امتحانش کنم ببینم داره راست میگه ؟ گفت زهرا
من گفتم که من اصن تو فاز این حرف ها نیستم . اون پسره داشت خیلی اصرارمیکرد . خانمه که دیگه اسمشو میدونستم زهرا هست گفت اره منم چون میدونستم پسری خوبی هستی اومدم و دارم باهات الان حرف میزنم . بهم میگفت که کارش همینه در مورد روابط بین دختر و پسر . منم ساکت بودم هیچی نمی گفتم . بهم میگفت اره باید مراقب باشی تو سن خیلی خطرناکی هستی . هزار تا خطر تهدیدت میکنه . چون خام هستی نباید گول این چیزها رو بخوری . منم بهش گفتم که اصلا اگه به چیزی نیاز نداشته باشه چرا باید دنبالش باشه ؟ اونم گفت اره درسته ولی از راه منطقی و قانونی . بهم گفت امروزه سکس خیلی داره جووون هایه ما رو از راه بدر میکنه . سطح توقع های مردم رو بالا میبره . تا گفت سکس یه جوری شدم . نمی دونم چرا ولی خیلی احساس راحتی باهاش میکردم بهش گفتم مثلا من الان نیاز جنسی دارم چجوری باید رفعش کنم . دیدم یکم خودشو جمع جور کرد. فک کنم یه جورایی ترسید . بهش گفتم ببخشید نباید اینو میپرسیدم . فهمید که منظور خاصی ندارم . بعد گفتش نه اشکالی نداره . گفتش مشکل شما جووون ها باید خودتون رو سرگرم کنید . برید کلاس های مختلف . برید سراغ ورزش . برید سر کار . بیکار بودن شهوت انسان رو زیاد میکنه بعدش گفت الان مطمنم تو گوشیت پر از فیلم های مسعجن هستش . که منم گفتم نه بابا . من رو به این حرف ها چیکار. گفت پس اون عکسه از کجا اومده . منم گفتم فقط همون یکی بودش . یعدفه گوشی رو برداشت و گفت اگه راست میگی رمز گوشیتو بگو تا ببینم . دیدم خیلی داره ضایع میشه بهش رمز ر گفتم . از به طرف دیگه مطمن بودم که نمی تونه فیلم ها رو پیدا کنه . رمز رو گفتم . هی بهش میگفتم بابا ندارم الکی نگرد . . یعدفه گوشی رو جلو صورتم گرفت این چیه ؟؟؟ وای یکی از فیلم سوپر ها رو اورده بود . منم عصبانی شدم بهش گفتم میشه بس کنی . ای همه جووون دارن کیف و حالشون رو دارن میکنن چرا اومدی گیر دادی به من ؟ گفت : خیله خوب داد نزن همه رو بیدار میکنی - گوشی رو پرت کرد طرفم و رفت سرجاش.
من دوباره گرفتم دوباره خوابیدم . ولی نمی تونستم خوابم ببره . همش تو فکر زهرا بودم - ناراحتش کرده بودم . یعدفه یه فکری به سرم زد . رو یخ فایل کانتک براش نوشتم که معذرت میخوام و براش با بلوتوث فرستادم . دیدم اونم همین کارو کرد و نوشته بود نه ناراحت نشدم من فقط میخواستم کمکت کنم . من دوباره براش نوشتم که مشکل من با این چیزها حل نمیشه . نوشت که مگه چه مشکل داری ؟ نوشتم که مشکل مثبت بودن - دیگه هیچی نفرستاد فک کردم که ناراحت شده . منم گرفتم خوابیدم - 2 یا 3 ساعت نگذشته بود که دیدم راننده با اون صدای نکره اش داره داد میزنه - مونده بودم که چیکار شده - گیج خواب بودم که راننده اومد گفت پاشو برو بیرون که میخوام در هارو ببندم تازه فهمیده بودم که واسه نماز نگه داشتن . . بعد از 20 دقیقه برگشتیم تو اوتوبوس اصن خبری از زهرا نبود - بیرون رو نگاه کردم دیدم داره میاد - یه خانم قد بلند چادری - شبیه خانم مدیر هابود - مهربانی محبت تو صورتش داشت داد میزد - اومد بالا یه خنده کرد و رفت نشست سرجاش . دیدم با یه کیف داره ور میره - من خیلی خوابم میومد - میخواستم بخوام ولی مرده جلویی داشت تخمه میخورد . صداش تو گوشم داشت میپیچید . بهش گفتم داداش فوتبال هنوز تموم نشده ؟ یه نگاه چپ چپ کرد و دست از سر اون تخمه برداشت . من داشتم چرت میزدم که چراغ هارو خاموش کردن منم گرفتم خوابیدم . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کردم که یکی اومد کنارم نشست چشمامو باز کردم دیدم زهراست . بهش گفتم چیه بازم میخوای نصیحت کنی ؟ گفت نه میخوام مشکلت رو حل کنم . چادرشو انداخت روم و با دستش زیپ شلوارمو باز کرد . گفتم چیکار میکنی . گفت ساکت باش . چشماتم ببند . منم دیدم اوضاع داره خراب میشه هیچی نگفتم . زپم رو باز کرد و کیرم رو گرفت تو دستش . بعد یکم کرم بهش زد فهمیدم اون لحظه که داشت باکیفش ور میرفته دنبال کرم بوده .شروع کرد با کیرم بازی کردن. منم چشمامو رو بسته بودم داشتم کیف میکردم . تو حال خودم نبودم . دو دسته داشت کیرمو میمالید . اصن تو خال خودمو نبودم . کرم لیز کرده بود کیرمو راحت داشت هی دستاشو بالا پایین میکرد . بهش گفتم بخورش لعنتی . یعدفه زد تو گوشم که خفه شو . همین کارم که دارم میکنم از سرت زیاده . . هیچی نگفتم میترسیدم همینم از دست بدم . داشت با کیرم ور میرفت که یعدفه یه فکری به سرم زد گوشی رو برداشتم اروم شروع کردم ازش فیلم گرفتن از صورتش فیلم گرفتم .اصن حواسش نبود - خودشم حشری شده بود . یه چند دقیقه ازش فیلم گرفتم و خاموشش کردم . دوباره چشمامو بستم . تو افکار شیطانی ام بودم که داشت ابم میومد .بهش گفتم دارم ابم مباد سریع دستمال برداشت و ابم رو ریخت روش . هیچی نگفت و رفت .منم ولو شدم خوابم برد . صبح شده بود بیدار شدم دیدم هرا بیداره ازش خجالت مکشیدم . یاد فکر شیطانی ام افتادم . فیلم رو براش فرستادم اما اصن حواسش به گوشیش نبود به هر بدبختی بود متوجه اش کردم . دوباره براش فرستادم . کامل که شد دیدم قرمز شد . سریع اومد کنارم و گفت این بود جواب محبتم . منم گفتم شمارتو بده حرف زیادی نزن . پا شذ رفت سرجاش . منم همش حواسم به گوشیم بود تا بلوتوث کنه . نه خبری نبود . رسیدیم مشهد داشتم ساکم رو بر میداشتم که اومد ظرفم یه کاغذ بهم داد . شماره اش رو بهم داده بود . منم شماره سیو کردمو پشتش نوشتم مثه سگ میکنمت . پرت کردم طرفش . برش داشت . دیگه نگاهش نکردم . رفتم دنبال کار دانشگاه . کارهام تقریبا تموم شده بود داشگاه 10 روز دیگه شروع میشد . منم تصمیم گرفتم که برگردم شهرمون . تو اتوبوس به شماره اس دادم سلام - نوشت سلام - براش نوشتم خوبی زهرا خانم ؟ نوشت :: اخرشو بگو چی میخوای؟ منم نوشتم سکس - نوشت نمیشه - نوشتم چرا شوهر داری گفت نه ولی نمیشه - گفتم تو هم نیاز داری منم نیاز دارم چرا نشه ؟ هیچی نفرستاد - اس دادم گفتم کجا زندگی میکنی نوشت تهران . انگاری تو کونم عروسی بود . گفتم کی برمیگردی ؟ نوشت اخر هفته چرا؟ نوشتم میخوام بخورمت . دوباره نوشت نمیشه نوشتم مگه تو نیاز نداری ؟ دلت کیر نمیخواد . میخواستم حشریش کنم . نوشت چرا ولی نمیشه . نوشتم چرا؟ نوشت من از تو بزرگترم . منم نوشتم وقتی فیلمتو پخش کردم اونوقت میفهمی . دوباره هیچی نفرستاد . نوشت تو اصن جایی سراغ داری که حرف مفت میزنی ؟ راست میگفت : نوشتم تو اوکی رو بده شده تو خیابونم شده میکنمت . اون شب دیگه هیچی نفرستاد . شد اخر هفته . منم تو این مدت هی بهش زنگ و اس میدادم تا یادش نره . جمعه بود که ازش خواستم همدیگه رو ببینیم .تو یه پارک قرار گذاشتیم . خوبی این بود که هیچکی به ما شک نمیکرد چون سن زهرا بیشتر از من بود . رسیدم پارک دیدم داره دست تکون میده . رفتم جاش . شروع کردیم به صحبت کردن . گفت که یه مادر پیر داره که به خاطر اون ازدواج نکرده. و تنها زندگی میکنه . میگفت خواهر برادراش همه ازدواج کردن . منم گفتم پس وقتی سفر میری چیکارش میکنی ؟ گفت خواهرم میاد ازش مراقبت میکنه . چون مادرش حتی نمی تونه راه بره . منم بهش گفتم پس چرا از من سراغ مکان میگیری ؟ گفت کجا ؟ گفتم خونه خودتون . گفت مامانم چیکار کنم؟ گفتم که هیچکار ما میریم تو اتاق کارمون رو میکنیم . هیچی نگفت . بهش گفتم فیلمی که ازت دارم یادت نره . بیچاره گفت باشه بذار فک کنم . بهت خبر میدم . میخواست خداحافظی کنه که بره من از پشت یه انگولش کردم . دوباره زد تو دنده لج بازی که نکن بیشعور کسی میبینه . منم راهم رو کشدیم رفتم . شب بود که اس ام اس داد فردا صبح ساعت 9 بیا این ادرس هروقت رسیدی زنگ بزن در رو باز کنم . وای باورم نمیشد فردا اولین سکس م رو قراره بکنم . فرداش بیدار شدم دوش گرفتم و اماده شدم که برم به همون ادرس . مادرم امدومد گفت کجا کجا ؟ گفتم میخوام برم مدرک دیپلمم رو بگیرم . زدم بیرون . رسیدم به همون ادرس . زنگ زدم بهش دیدم در باز شد . رفتم بالا . دیدم در یه خونه بازه رفتم . دیئم زهرا ایستاده میگه سریع بیا تو برو تو اتاق .من رفتم تو اتاق تو راه مادرشو رو دیدم که خوابه . تو دلم گفتم حاج خانم پاشو که دخترت میخواد پاره شه . . رفتم تو اتاق . دستام داشت میلرزید . زهرا اومد . بهش گفتم نمی خوای پذیرایی کنی . که زذ زیر گریه .اشکاشو دیدم یه لحظه از خودم بدم اومد گوشی رو برداشتم رفتم سمتش دادم دستش گفتم خودت پاکش کن . گوشی رو سریع گرفت و فرمت کرد . دادش بهم . بهش گفتم خیالت راحت شد ؟ من رفتم خداحافظ . رفتم سمت در که دیدم از پشت دستاشو انداخت رو کمرم . برگشتم یه نگاه کردم بهش . گفت تا قبل از امروز دلم نمیخواست باهات سکس کنم ولی الان باید جرم بدی . اینو که گفت مثه وحشی ها شروع کردم لباشو خوردن وای چقدر خوب بود . زبونشو میمکیدم . لبامو جدا کردم نگاه بهش کردم چشماش برق میزد .هلم داد روی تخت . شلوارم کشید پایین . از روی شرت کیرمو میمالید . بهش گفتم بخورش لامصب . کیرمو در اورد . وای چقدر بزرگ شده بود . تا حالا خودم ندیده بودم . یکم نگاهش کرد و بعد شروع کرد به لیس زدن . با یه دستشم داشت تخمامو ناز میکرد . یعدفه ای کامل کردش تودهنش . شروع کرد ساک زدن . خیلی حال میداد . داشتم حال میکردم که ابم اومد. همش ریخت تو صورتش . یکم چپ چپ نگاهم کرد گفت مسخره کردی خودت رو . پس من چی ؟ من که حال صحبت کردم نداشتم گفتم چشم چقدر غر میزنی . بعذ از چند دقیقه دیدم شروع کرد دوباره به کیرمو خوردن . مور مورم میشد ولی دوباره حشری شذم . هلش دادم عقب سریع روسری و مانتوشو باز کردم . تی شرتشو در اوردم . کرست نبسته بود . شروع کردم به خوردنش . وای چقدر حال میداد . درسته که کوچیک بود ولی کیف دنیا داشتم میکردم . زهرا بهم گفت بسه دیووونه ام کردی کیرتو تو کوسم میخوام . منم تعجب کردم گفتم مگه پرده نداری گفت نه خودم زدم . منم سریع شلوارشو کشیدم پایین . جووون شرتم نپوشیده بود . تا حالا کس از نزدیک ندیده بوودم . مونده بودم چیکار کنم . هی بهش دست میزدم که زهرا هلم داد رو تخت و نشست رو صورم. بی اختیار کوسش تو دهنم بود خیس خیس بود . شروع کردم به خوردنش کس سفید و بی مو زهرا همچی میخوردم کردم که دادش بلند شده بود - پا شد برعکس شد . کوسش تو دهن من و کیر من تو دهن زهرا . با زبونم سوراخش رو پیدا کردم هی زبونم رو میکردم تو کوسش که پا شد گفت من دیگه طاقت ندارم . اروم اروم نشست رو کیرم - کامل رفت تو کوسش . وای فک میکردم کیرم لای دیوار گیر کرده و یکی داره روش اب جوش میریزه - یه نگاه به زهرا کردم دیدم داره لبشو گاز میگیره . مو هاش ر ریخت تو صورتش و شروع کرد به بالا پایین شدن . اینقدر اینکار رو کرد که خسته شد . بهم گفت حالا نوبته تویه . من به حالت سگیش کردم کیرم و کردم تو کوسش . شروع کردم به تلمبه زدن . از اون نما خیلی کونش خوش فرم شده بود با دست محکم میزدم در کونش . خود زهرا هم هی جلو و عقب میرفت . خیس عرق بودیم هر بار که کون زهرا می خورد به بدنم صدای شالاپ شلوپ بلندی به میشد . کیرمو در اورد کرد تو دهنش . شروع کرد به ساک زدن . کیرم که خوب خیس شد . دوباره برگشت بهش گفتم بازم سگی؟ گفت نه دیدم پاشو اورد بالا منم پاشو گرفتم . اروم کردم تو کوسش . چند دقیقه همینطور بی حرکت وایستادم میخواستم خود زهرا ازم خواهش کنه که تلمبه بزنم - همینطور شد هی میگفت تلمبه بزن دیگه مردم . من شروع کردم به تلمبه زدن . مثه وحشی داشتم تلمبه میزدم که صداش اخ در امد دهنش رو گرفتم وبا اون یکی دست میزدم در کونش . کونش قرمز قرمز شده بود . کیرمو در اوردم و به کوسش میمالیدم خیلی حال میداد تا اینکه ابم اومد . همشو ریخت رو صورتش
بعدش باهم رفتیم دوش گرفتیم . زیر دوش بهش گفتم دوست دارم میخوام زنم باشی . اونم گفت چرا که نه

نوشته: فرزین

خیلی خوشحال بودم. بالاخره به آرزوم رسیده بودم و بلیط پاریس توی دستم بود. داشتم از خوشحالی بال در میآوردم زنگ زدم به مامان جواب داد:
-بله پویا!
- چطوری مامی خوشگلم؟! بالاخره بلیطش رو گرفتم هفته دیگه ساعت 10:30 صبح!
- خوب به سلامتی، گفتم تا پول ها رو توی جوب آب نریزی دست برنمیداری. حالا هم واسه شیرینی سر راهت واسه خودت و بابات ی چیزی بگیر میخوام برم خونه آبجیت آشپزخونه رو هم تمیز کردم هر چی میخورید بعدش تمیز کنید.
- ای بابا، نمیشه نزنی تو حالمون؟! چشم میگیرم.
از بچگی رویای سفر به فرانسه رو در سر داشتم ولی خوب برای پاسپورت بایست میرفتم خدمت. تو ایام دانشگاه ور دست عموم تو شرکت خودش کار میکردم و با توجه به رشتم که حسابداری بود، حسابدار بودم و عمو هم حقوق خوبی میداد و با حقوقی که بهم داده بود ی پس انداز خوبی داشتم. بخشی از پولهام رو جمع کردم تا بعد از خدمت اولین کارم این باشه که برم فرانسه و موفق هم شدم به آرزوم رسیدم. از همون دم در آژانس مستقیم رفتم بانک پولها رو درآوردم و به یورو تبدیل کردم (خدا رو شکر اون زمان بازار ارز اینقدر فجیع نبود) چیزی حدود 5000 یورو شدند. برای 8 رور کافی بود. در ضمن من 25 سالمه با قیاقه و تیپی معمولی.
بعد از یک هفته روز سه شنبه پرواز داشتم قرار بود 8 روز اونجا باشم. رفتم فرودگاه امام تنهای تنها، همه با کس و کارشون اومده بودند ولی من خودم بودم با کیرم. منتظر بودم تا اعلام کنند کارت پرواز رو بگیریم. نشسته بودم که ی دختره اومد روبروم نشست ی نگاه بهم کردیم و بعد به کار خودمون مشغول شدیم. اعلام کردند برید کارت پرواز بگیرید بلند شدم برم دیدم دختره هم با من پاشد فهمیدم که همسفریم و چون من فقط یک چمدان کوچک باهام بود و اون یکم وسایلش زیاد بود گفتم اجازه میدید کمتکتون کنم اونم با یک لبخند گفت ممنون میشم. سر صف که رسیدیم ی تعارف بهش زدم که شما اول بفرما خوشش اومد و ازم پرسید:
- شما هم میرید پاریس؟! - اگر خدا قسمت کنه. - فعلا که قسمت کرده دیگه چی میگید؟!
- هنوز کامل قسمت نکرده ممکنه بریم رو آسمون هواپیما بیفته. من شانس ندارم. - برعکس من خوش شانسم نگران نباش نمیافته. - شما خوش شانسی زنده میمونی ولی من میمیرم.
- خندید و دستش رو کشید جلو گفت من فرنوش هستم. دست دادم و خودم رو معرفی کردم بعدش گفت: اگر اجازه بدید پیش هم صندلی بگیریم الان ی صندلی به من قالب میکنند بغل ی پیرزن یا یکی دیگه حوصله وراجی اونا رو ندارم بشینم پیش کسی که هم سن خودم باشه لااقل.
- خواهش میکنم، باعث افتخاره، فکر کنم یکم دارم شانس میارم.
خندش گرفته بود و به اون خانم که داشت کارت پروازها رو میزد گفت ما رو کنار همدیگه اگر میشه صندلی بدید ی نیگا کرد به دستمون ببینه حلقه چیزی داریم یا نه که سریع فرنوش گفت: دوستمه میخوایم کنار هم باشیم. زنه هم یک خنده زد و گفت چشم، خوش بگذره. عجیب بود که خوش اخلاق بود یا شایدم شانس ما بود.
تو سالن ترانزیت یکم نشستیم و دختره گفت: واسه چی میخوای بری فرانسه؟! من هم آرزوهای دور و درازم رو گفتم و اضافه کردم فقط برای تفریح. بعد من ازش همون سوال رو کردم. جواب داد: دارم میرم پیش خواهرم، حدوده 6 ساله رفته فرانسه و منم هر سال تابستونا میرم پیشش. منم مثل شما بیشتر تفریحیه.
سوار هواپیما شدیم و کلی با هم حرف زدیم. خیلی از من اکتیو تر بود و شیطنت خاصی داشت فهمیدم که 24 سالشه. یکسال و 7 روز از من کوچکتر بود. من آدم نسبتاً کم رویی بودم که خیلی طول میکشید با کسی گرم بگیرم بیشتر اون حرف میزد. معلوم بود هم اون از من خوشش اومده هم من خیلی رفته بودم تو کف اون. حدود 6 ساعت پرواز بود و وقتی رسیدیم پاریس و موقع تحویل بار، گفت اگه میشه وسایلم رو نگه دارید تا برم سرویس بهداشتی و بیام منم یکم صبر کردم وقتی اومد دیدم مانتواش رو در اورده، روسری هم دیگه سرش نیست. قدش بلند بود و هم قد خودم بود کمی کوتاهتر حدود 180 سانت، موهاش کوتاه بودند و یک مدل پسرونه داشتند و رنگشون هم خرمائی رنگ بود. فهمید تعجب کردم خودش گفت: بالاخره ی روزی قانون ایران هم عوض میشه. منم با سر تایید کردم.
خارج شدیم، دیدیم خواهر و شوهرخواهرش اومدند دنبالش منم سلام کردم و بعد گفتم اگه اجازه بدید مرخص بشم. دختره گفت: خواهش میکنم خیلی خوش گذشت ممنونم. من هم بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن دوس داشتم شماره اش رو بگیرم ولی روم نمیشد و از طرفی دیگه خط من هم اونجا کار نمیکرد ایرانسل داشتم ولی گرون بود و نمی دونستم کار میکنه یا نه. منم برگشتم گفتم از کجا میتونم تلفن بزنم و یک نقشه بگیرم؟! بعد رو به شوهر خواهرش کردم و گفتم: ببخشید اگر هتل خوبی مشیناسید که هم قیمتش مناسب باشه و هم خوب باشه سراغ دارید؟! یهو خود فرنوش برگشت و گفت بیا قبل از اینکه برم واسط یک خط از اپراتورهای اینجا بگیرم شماره ات رو داشته باشم خواستی بری بیرون با هم بریم من کمی اینجا رو بلدم. و من یک خط گرفتم فقط 1 یورو! 3 سوت هم فعال شد. شماره خط جدیدم رو به خانواده خودم هم دادم و خط رو زدم رو گوشی.
رفتم یک هتلی که شوهر خواهرش معرفی کرده بود و قیمتش هم خوب بود اتاق گرفتم. آخر شب کمی رفتم بیرون و کمی هم گشتم ولی زود اومدم هتل چون دیروقت بود. انصافا زبون فرانسوی ها خیلی سخته و منم انگلیسیم بد نبود ولی خوب منم مثل خودشون لهجه انگلیسی تخمی ای داشتم واسه همین به زور به هم میفهمیدیم.
فردای اونروز کله سحر تقربا ساعت 7 یا 8 فرنوش زنگ زد و منم خوابالو جواب دادم:
- الو؛ - سلام، نگی که هنوز خوابی؟! تو که اینقدر عشق پاریس بودی گرفتی بخوابی؟!
من که هنوز دو هزاریم نیافتاده بود و فکر کردم خواهرمه جواب دادم: نه الان از جلسه با مونالیزا برگشتم تو شوکم. ی نگاه به ساعتت کن خواهر گلم اینجا با اونجا تایمش فرق داره.
- اولا علیک سلام، دوماً فرنوشم. کجایی تو؟!
- سلام، ببخشید. هتلم.
- خوبه بلند شو صبحانه بخور تا یک ساعت دیگه میام دنبالت بریم بیرون.
منم بلند شدم و بعد از حموم منتظرش شدم. در کل تو اون مدت همش با هم بیرون میرفتیم و یکی دوبار هم خونه خواهرش اینا رفتیم و یا باهاشون رفتیم گردش. یک روز فرنوش گفت: کی پرواز برگشت داری؟! گفتم: 4 روز دیگه ساعت 9 صبح. گفت: اگه دوس داشته باشی بریم بندر مارسی شهر فوق العاده قشنگیه. تازه میتونیم یکم کنار ساحل باشیم. گفتم اگه دیرم نمیشه بریم گفت نگران نباش. قطار TVG داره (قطار پرسرعت) تقریبا 5 ساعت تو راهیم ظهر میرسیم، شب و فرداش اونجاییم روز بعدش برمیگردیم ی شب میخوابی دوباره پارسی بعدش برمیرگردی. فرداش صبح زود خودمون دوتایی با قطار رفتیم وقتی به مارسی رسیدیم واقعا راست میگفت شهر فوق العاده ای بود.
پیشنهاد داد به یک هتل بریم که از هتل های شیک و پیک و نسبتاً خوب اونجا بود و منظره رو به دریا داشت. رفتیم که دو اتاق 1 نفره بگیرم ولی اگر یک دو نفره میگرفتیم خیلی ارزون تر میشد. توافق کردیم دونفره بگیریم ولی بازم خیلی بود. هزینه اون دو شب دو برابر پنج شب بود که من تو هتل پاریس بودم ولی چون زیاد خرید نکرده بودم پولم میرسید. ولی خداییش هتل فوقالعاده ای بود حدود 3800 یورو شد. هزینه ها هم نصف شد. همون شبی که رسیده بودیم یکم با هم گشتیم و شب خوابیدیم.مبل خیلی خوبی داشت و راحت بود فرنوش هم روی تخت خوابید.
فردا قرار بود بریم کنار دریا خود هتل نزدیک ساحل بود. وقتی رفتیم ساحل من ی شورت که مخصوص اونجا خریده بودم تو اتاقک های تعویض لباس پوشیدم و رفتم منتظر فرنوش شدم. وقتی اومد قشنگ فهمید که هنگ کردم. چشمم رو از قبل گرفته بود و دیگه با این وضع فهمدیم که عاشقش شدم. ی بیگنی خفن پوشیده بود که سینه ها خوش فرمش تو اونا خود نمایی میکرد و شکم اصلا نداشت و هیکلش انصافا ردیف بود (البته اکثر دخرتهای اونجا همین تیپی بودند Big Grin ). اومد جلوم گفت: برگرد اینجا! کجایی؟! گفتم: هیچی بریم؟!
رفتم باهم دریا و کلی اون روز خوشگذشت. و از همه دری حرف میزدیم. شب وقتی برگشتیم بعد از یک دوش رفتیم رستوران. عزم خودم رو جزم کردم که بگمش دوسش دارم و ازش درخواست کنم ی مدتی با هم باشیم تا بیشتر با هم آشنا بشیم.
سر میز شام قشنگ معلوم بود هول کردم. خودش برگشت گفت:
- پویا چیزی شده؟! - فرنوش ی چیزی بگم ناراحت نمیشی؟! - نه بگو، ناراحت نمیشم.
- میدونم شاید واسه این حرفا یکم زود باشه ولی تو این مدتی که با هم بودیم نسبت بهت یک حس خاصی پیدا کردم که میتونم بگم این که بهت علاقه مند شدم. ولی خوب هنوز در حدی نیست که بخوام درخواستی دیگه ازت بکنم ولی من میخوام ازت خواهش کنم اگر مشکلی نداری یک مدت بیشتری با هم باشیم تا بیشتر از هم شناخت داشته باشیم و شاید این آشنایی سبب یک اتفاق خوب برای هر دو ما بشه. (البته این حرفها رو خیلی به زحمت گفتم و با کلی من و من!)
فرنوش که کمی جا خورده بود خودش رو جمع کرد و خنده از لبش پرید و جدی شد گفت: من مشکلی ندارم فقط کمی شوکه شدم. من هم از تو خوشم اومده و فکر کنم من به تو علاقه مند شدم ولی من مشکلی دارم.
- چه مشکلی؟! نکنه نامزد داری؟! - نه بحث این نیست. چطور بگم؟! این شاید برای تو مهم باشه.
- خوب بگو! این همون شناختیه که باید از هم داشته باشیم. - من.... من پرده ندارم.
انگار آب سردی روی سرم ریختند. قفل کردم. که خودش ادامه داد:
- دو سال پیش ی پسره بود که تو همین فرانسه باهاش آشنا شدم و پرده ام رو زد و بعدش فهمیدم اون قصد دیگه ای داشته اصلا فکر نمیکرد اینقدر برای من مهم باشه. ولی خوب اون کارش رو کرده بود. نمی تونم بگم اشتباه کردم چون میدونستم دارم چیکار میکنم ولی الان پشیمونم. به تو هم همین الان میگم.
من که هنوز تو شوک بودم بلند شدم و رفتم بیرون ی هوایی بخورم. تو فرهنگ ایران بزرگ شده بودم و این برام درکش یکم سخت بود. بیشتر با خودم فکر کردم و گفتم قیدش رو میزنم ولی نمی تونستم فراموشش کنم واقعا دوسش داشتم یهو همه چیز برای من عجیب شده بود. با اینکه سخت بود ولی تصمیم گرفتم همیجوری که هست بخوامش شاید دیگه مثلش گیرم نیاد و مهم اینه که من خیلی دوسش دارم.
بعد از یک ساعتی برگشتم تو اتاق. فرنوش وقتی دیدم بلند شد و جلوم وایساد سرش پایین بود انگار خجالت میکشید. از کنارش رد شدم و رفتم سر یخچال ی آب معدنی برداشتم و بازش کردم و بعد برای اولین بار جلوی اون رفتم کنار پنجره و سیگار کشیدم، ساکت بود و تا حالا اینجور ندیده بودمش. رفتم روبروش وایسادم گفتمش: همون یکباره بوده. سرش رو بالا آورد و گفت: به جون پدر و مادرم همون یکبار بوده. گفتمش مامان و بابات میدونند: سرش رو انداخت پایین و آروم گفت: نه. ولی آجیم میدونه. خجالت میکشید نگام کنه. با انگشتم زیر چونه اش رو گرفتم و سرش رو بالا آوردم و گفتم: ولی من هنوز میخوامت، حرفم عوض نشده. حالا چرا ناراحتی؟!
یک نگاه قشنگ کرد و خنده به لبش برگشت و گفت: قول میدم و بعد یهو لپم رو بوسید نگاه هم کردیم اینبار من به سمت لبش رفتم، لبش رو روی لبام گذاشت. هول شدم فکر رو نمی کردم و اول خودم رو جدا کردم ولی بعدش خودم ادامه دادم. لبای همدیگه رو تند تند و با ولع زیادی میخوردیم و دستای هم دور سر همدیگه قفل شده بود. صدای ملچ ملوچ لبامون فضای اتاق رو عوض کرده بود من هولش دادم رو تخت و افتادم روش و ی لحظه جدا شدم و گفتمش: مطمئنی الان وقتشه؟! گفت: اگر اتفاقی غیر از اینم بیوفته بازم میخوام امشب رو با تو باشم. منم گفتم: منم همینو میخوام. و دوباره شروع کردم به بوسیدنش و بعد از چند دقیقه آروم رفتم پایین و شروع کردم از گردن و کنار گوشاش بوس گرفتن گازهای کوچیک گرفتن بعد رفتم سمت لباسش و دکمه های پیراهنش رو باز کردم و بعد خودش سوتینش رو از پشت باز کرد. پریدم روی سینه هاش و با ولع زیادی میخوردم. خیلی خوش فرم بودند. گرد و سفت. همونطور که مشغول خوردن سینه هاش بودم خودش پیراهنم رو از تنم در آورد. و بعد من رفتم سراغ شلوارش و شروع کردم شلوارش رو از پاش درآوردم. و بعدش کمی از رو شرت کسش رو مالوندم. بعد شورتش رو دادم پایین و مشغول خوردن شدم. اون دیگه داشت لذت میبرد و صدای اه اه کردنش بلند شده بود. ی چند دقیقه ای خوردم و بعدش ی تکونی خورد و ارضا شد.
بلند شدم کنار خوابیدم تا یکم حالش جا بیاد و آروم موهاش رو نواش میکردم. بعد از ی5 دقیقه گقت حالا دیگه نوبت منه! یک چشمک زد و لباش رو به لبام قفل کرد و در حالی که مشغول لب گرفتن بود آروم کمربندم رو باز کرد و شلوارم رو از پام درآورد. بعد رفت سراغ کیرم و آروم دستش گرفت و شروع به خوردن کرد. بعضی وقتا دندوناش به کیرم میخورد. و منم تندی تا آبم نیومده پاشدم و بغلش کردم و بعد از کمی لب گرفتن رو تخت خوابوندمش و رفتم پشت سرش و از پایین کیرم رو دادم تو کسش. دو تایی داشتیم آتیش میگرفتیم و لذت میبردیم و من از پشت سر از کمرش و شونه هاش بوس میگرفتم حین اینکار با هم حرف هم میزدیم داشتم آروم بالا پایین میکردم و صدای برخورد بدن های ما به هم فضا را بسیار شهوت آلود کرده بود. بعد از چند دقیقه پوزیشن رو عوض کردیم اون از بالا اومد نشست رو کیرم. این حالت خیلی حال میداد و اونم تند تند بالا پایین میکرد. خوبیه این حالت این بود که در حین تلمبه زدن ازش لب هم میگرفتم که به هر دو تایی ما خیلی حال میداد. واقعا داشتم لذت میبردم. گاهی حرکاتش رو آروم میکرد و گاه تندتر ادامه میداد. حین کار همش لبش رو گاز میگرفت و چشاش رو میبست.
بعد حالت رو عوض کردیم و خوبوندمش رو میز و از روبرو کیرم رو دوباره وارد کردم و شروع کردم به تلمبه زدن صدای اه اه هر دوی ما بالا گرفته بود و هر دو به اوج شهوت رسیده بودیم حین کار در اودمد بهم گفت حالا من خوش شانسم یا تو؟! گفتم نمی دونم شاید من!! گفت هر دوی ما.همینطور داشتم و اون بالا پایین میکرد و صداش خیلی قشنگ بود و آه و اوه میکرد و اه اه کردنش فضای اتاق رو پر کرده بود.
بعد از 2 یا 3 دقیقه داشت اون صداش رفت بالا و فهمیدم داره به ارگاسم میرسه و منم سرعتم رو بیشتر کردم اون با یک تکون کوچیک ارضا شد و منم گفتمش داره آبم میاد گفت بریز رو شکمم و منم همین کار رو کردم. بعدش هر دو با هم ولو شدیم رو تخت. باورکردنی نبود لحظاتی که داشتم. طول شب رو کنار هم خوابیدیم و فهمیدم همون لحظه که نمی تونم فراموشش کنم. وقتی کنارم خوابید بود خودم رو خوشبخت دیدم.
فردای اون روز با هم برگشتیم پاریس و من رفتم تهران ولی ارتباط ما با هم ادامه داشت. بعد از یک سالی که تکلیف کارم مشخص شد، برای خاستگاری رفتیم کرمانشاه و اونا هم قبول کردند. خوشبختانه طبقه بالای آپارتمان پدرم رو، از قبل پدرم خریده بود و این تاثیر زیادی روی قبول کردن خانواده فرنوش داشت.
الان 5 ساله داریم با هم زندگی میکنیم و زندگی متوسط و خوبی داریم و من هنوز هم دوستش دارم و زندگی خوب و خوشی رو کنار هم داریم. واقعا که فرنوش در زندگی من تا اینجا بسیار موثر بود و من بخش بزرگی از موفقیت هام از جمله ارتقای مدرکم رو مدیون اون هستم. از خدا هم همیشه سپاسگزارم که من رو با فرنوش آشنا کرد بهرحال همیشه دو آدم به نحوی به هم میرسند و من اینطور بود. میتونم الان بگم من مرد بسیار خوش شانسی هستم و دیدن فرنوش بهنرین اتفاق زندگی من بود.
الان من و اون منتظر تولد اولین فرزندمون هستیم و اون از من خواست یا به قول خودش ویار داشت که داستان او ن روزا رو براش بنویسم و اینجا بزارم چون من و خودش گه گاهی به اینجا سری میزنیم. امیدوارم وقتی این رو میخونه دعوامون نشه. :دی
خیلی ممنون حوصله کردید و خوندید.

نوشته: پویا

همزمانسازی محتوا