دوست دختر

اسم من وحید(مستعار) 27 ساله شاغل هستم. که با توجه به نوع شغلم با تعدادی از دختران و پسرانی که بصورت پاره وقت و اغلب دانشجو هستند کار میکنم.
داستان من از اونجایی شروع شد که با یکی از دخترها با نام مرجان که حدودا 5 سال از من بزرگتر بود رابطه پیامکی پیدا کردم ابتدا چون بعنوان مسئولش بودم در مناسبت ها برای هم پیامک میدادیم بعد شعر و جمله های عاشقانه و... تا آخر به جایی رسید که تو اغلب داستان ها وجود داره.
بیشتر شب ها به هم پیامک میزدیم و از خواسته های هم میگفتیم. مرجان بارها بهم گفت که عاشق من هستش اما فاصله سنی و سنت های خانواده ها اجازه نمیده ما به هم برسیم. من هم که دوست داشتم با اون یه رابطه سکسی داشته باشم این حرفشو بعنوان نقطه ضعف اون قرادادم و بارها ازش خواستم که عشقشو به من ثابت کنه.که اونم هر بار در جوابم میگفت که هر طوری من بگم اون ثابت میکنه. چندین بار غیر مستقیم بهش گفتم که دوست دارم باهاش سکس داشته باشم اما بخاطر اعتقاداتی که داشت مخالفت میکرد. تا اینکه من بهش گفتم اگر واقعا عاشق منه و منو دوست داره باید با من رابطه ای هرچند مختصر داشته باشه. که اونم قبول کرد. ابتدا چند بار تو محیط کارم در بوسیدن و لب دادن بود و چند بار هم که به بهونه رسوندن سوار ماشینش کرد در حد لب گرفتن و مالیدن سینه هاش از روی لباس بود. یک روز بهش پیشنهاد دادم که بریم خونه یکی از بچه که تو کرج بود که اونم برای اینکه تو عشقش به من کم نیاره قبول کرد.خونه دوستم یه خونه مجردی دانشجویی بودو وقتی که رسیدیم به خونه شروع کردیم به صحبت کردن بعد از گذشت نیم ساعت طاقت نیاوردم و رفتم به سمتش و شروع کردم به لب گرفتن بعد شروع کردم به مالیدن سینه هاش و قتی دیدم مخالفتی نداره دکمه های مانتوشو باز کردم یه تاب قرمز تنش بود از روی تاب دوباره سینه هاشو مایدم و بهش گفتم اگر تمایل داره تابشو خودش در بیاره اونم بدون زدن هیچ حرفی در آورد. سینه های کوچیکی داشت در کل اندام لاغری داشت .منم ارز فرصت استفاده کردم و بازدن سوتینش به بالا شروع کردم به خوردن سینه هاش.و قتی دیدم که با خوردن سینه هاش در حال خودش نیست دستشو گرفتم و بردم سمت کیرم ابتدا از روی خجالت ممانعت میکرد ام کم کم شروع به مالیدن کرد .همزمان که سینه هاشو میخوردم دکمه شلوارشو باز کردم و زیب شلوارشو پایین کشیدم وقتی دیدم حرفی نزد یا ناراحات نشد شلوار و شرتشو با هم کشیدم پایین. کوس کوچیک و نرمی داشت شروع کردم به خوردن کوسش که دیدم یواش یواش نالش بلند شد وقتی دیدم داره لذت میبره منم شروع کردم به لخت شدن. کیر زیاد بزرگی ندارم ازش خواستم کیرمو بخوره اما قبول نکرد.بعد به پشت خوابوندمش و دم کونشو خیس کردم اروم سرشو گذاشتم دم سوراخش که بزارم تو دیدم حرفی نمیزنه اما داره پتویی که زیرش بود و چنگ میزنه. منم سریع در آوردم . گذاشتم لای پاش که بعد از حدود 2 دقیقه آبم اومد و ریختم تو دستمالی که از قبل تهیه کرده بودم.
بعد از تمیز کردن کیرم بلند شدم رفتم دستشویی و بعد از چند دقیقه که برگشتم دیدم مرجان نیست.بعد از چند دقیقه بهم پیام داد که دیگه هیچ وقت دوست نداره هیچ رابطه ای بین ما باشه.بعد از کمی فکرکردن به این نتیجه رسیدم که مرجان فقط بخاطر عشق به من حاضر شد تن به این کار بده اما من لحظه ای اینو درک نکردم....

نوشته: وحید

سلام خاطره ای که می‌خوام بنویسم شاید یکم طولانی باشه از این بابت عذر می‌خوام... من با مریم چند سال پیش دوست شدم یعنی‌ زمانی‌ که سال سوم دبیرستان بودم که واسه کنکور میخوندم و کتابخونه میرفتم. ما با هم تو کیبخن آشنا شدیم و من که هیچ دختری رو تا حالا باهاش دوست نبودم تونستم با کمک راهنمایی دوستام مخشو زدم. خلاصه مثل همهٔ پسرای دیگه کار ما هم به خونه کشید. البته چون ساکن شهر کوچیک بودیم خونه قرار گذاشتن یجور اجبار بود چون امنیت بیشتری داشت و کسی‌ مارو با هم نمی‌دید.اینو لازم بگم من اصلا قصد سکس نداشتم آدم بسیار احساساتی‌ ائ‌ هستم و هدفم از رابطه بیشتر ابراز احساسات و پر کردن تنهایی‌ بود به نظر من محبت کردن مثل محبت دیدن یه نیازه. سکس ما بخاطر خجالتی بودن من بعد از مدت‌ها اتفاق افتاد و مراحل ابتدایی زیادی داشت. هدفم از نوشتن این داستان گفتن این مراحل وگرنه به نظرم عمل دخول رو همه به یه روش انجام میدان خیلی‌ تفاوتی‌ نمی‌کنه. روزای اول من فقط باهاش حرف میزدم حالا اون تو چه فکری بود نمیدونم،بعد از مدتی‌ یک روز یه خاطره تلخ واسم تعریف کرد و شروع کرد به گریه کردن منم بعد از کلی‌ تقلا با خودم رفتم و بغلش کردم،اولین‌بار بود ،کاملا خاطرم هست که چه حسی داشتم،یه بدن نرم و دوست دشتنی رو زیر دستام حس می‌کردم بجای آروم کردنش ذهنم درگیره لذت لمس بدنی متفاوت بود،این باعث شد که بغل کردنش واسم عادی بشه و دیگه خجالت نکشم البته جدا از خجالت کشیدن حس می‌کردم اگر از نظر جنسی‌ بهش نزدیک شم یا به سکس بکشمش ممکن از دستش بدم اون موقع نمیدونستم همه مثل من فکر نمیکنن راجع به سکس.روز‌ها با بغل کردنش گذشت.عاشقش شده بودم اما در کنار عشق کشش شدیدی از نظر جنسی‌ نسبت بهش حس می‌کردم و می‌خواستم باهاش سکس کنم اما با رضایت کامل اون و بدون ناراحتی‌ و پشیمونیش.یه روز که بغلم بود و داشتم گونه شو میبوسیدم در حین برداشتن لبم از رو گونه ش و رفتن به سمت گونه سمت دیگه لبمو به لبش کشیدم تا ببینم چه عکسالعملی نشون میده وقتی‌ هیچ حرفی‌ نزد فهمیدم که ناراحت نمیشه لبمو به لبش چسبوندم و پوست نازک و نرم لبشو با لبام حس می‌کردم و بیشتر لبمو فشار میدادم،به طرز وحشتناکی داغ شده بودم چشمامو بسته بودم و داشتم تصور می‌کردم که لبای نازش رو دارم حس می‌کنم،یه لحظه چشمامو باز کردم دیدم چشماش بستست بیشتر لبمو فشار دادم که متوجه شدم آروم یه ذره دهنشو باز کرد با این کار یه مقدار لبام خیس شد و حس کردم نوک زبونشو به لبم زد، منم نوک زبونمو به زبونش زدم،دیگه لبام خشک نبود و حس کردم بوسه بیشتر حالت شهوتی پیدا کرده تا عاشقانه،با اینکار با تنگتر کردن حلق دستام به خودم فشارش دادم و نرمی سینه‌شو رو سینه‌ام حس کردم اما لبمو از لباش جدا نمیکردم،فکرم درگیر بود،به لذت اینکار فکر می‌کردم و اینکه وقتی‌ تموم شد چی‌ باید بگم و اصلا چجوری تمومش کنم،با خودم گفتم دیونه عاشقشی اونم عاشقته(البته اشتباه می‌کردم)پس نگران هیچی‌ نباش اون واسه تو خلق شده و تو واسه اون،شهوتم بیشتر شد لبشو مکیدم که صدای نفساش دراومد که حالمو داغون میکرد و شهوتم بیشتر میشد،در اوج لذت بودم عاشقانه میبوسیدمش و فکر می‌کردم اونم عاشقانه میبوسه،بد از حدود یک ساعت که تمام تصورات قبلیمو راجع به لب گرفتن از یه دختر امتحان کردم همه چی‌ تا حدی عادی شد و از بغل هم درومدیم،بلافاصله قبل اینکه چیزی بگه گفتم چقدر شیرینی‌ و دوباره بغلش کردم و پیشنیشو بوسیدم و بلند شدمو گفتم میرم چایی میزارم،اون روز و روز‌های بد به همین ترتیب گذشت که درگیره مرحلهٔ بعد شدیم...بعد از گذشت چندین جلسه به همین منوال ازش خواستم مانتشو دربیاره و راحت باشه،اونم قبول کرد. وقتی‌ اینبار بغلش کردم حین لب گرفتن چشمامو باز کردم و از بالا از داخل یقهٔ لباسش به سینه هاش نگاه کردم، وای که چه صحنه ائ‌ رو میدیدم،دو تا سینهٔ سفید نسبتا بزرگ که از بالا نگاه می‌کردم و چاک سینه هاش چشمامو خیره کرده بود،اولین بار بود که خودمو اینقدر نزدیک به سکس میدیدم،دوست داشتم با لبام لمسشون کنم اما میترسیدم منو در حین دید زدن سینهش ببینه، با خودم می‌گفتم شاید خودش نخواد من ببینم،راستش اصلا نمیدونستم چجوری باید شروع کنم و سکس کنم یا اصلا راجع به این موضوع حرف بزنم. با فشار دادنش تو بغلم به خودم سعی‌ می‌کردم حسشون کنم،از این لحظه فهیدم که لب گرفتن اوج لذت نیست اگر دستم به سینه هاش برسه اوج لذت‌و میبرم اما نمیدونستم چجوری اینکارو بکنم که نشم یه آدمی‌ که به دروغ میگه دوسش دارم... اگر داستانم ارزش خوندن داره در داستانای بعدیم تا مرحلهٔ آخر که سکس کامل بود بنویسم،منتظر نظرتون هستم چه فحش باشه چه تعریف از اینکه وقت گذاشتیدو نظر دادید ممنونم، راستی‌ علت اینکه اسم داستانو گذشتم اشتباهه درست اینه که اعتقاد دارم که - اشتباه کار درستیه که نتیجهٔ دلخواه نمیده - ،،، با سپاس

نوشته: rahaa-aazaad

ساعت تقریبا 3 بود که از سر کار اومدم خونه.خسته بودم حال غذا خوردن نداشتم .به مادرم گفتم می خوابم .هنوز تو خواب وبیداری بودم که حرفهای پدر مادرم در مورد مسافرت به مشهدو شنیدم.حواسمو جمع کردم دیدم درسته .به بهانه اب خوردن بلند شدم واز مادرم پرسیدم اونم گفت شنبه میرن مشهد تا 4 شنبه.نا خوداگاه 1 حس خوشحالی اومد سراغم چون تنها میشدم .ولی 1کم فکر کردم دیدم با سه یا چهار نفری که دوست بودم تو این چند وقته بهم زده بودم و اعصابم بهم ریخت.فقط ایدا بود که من اصلا ازش خوشم نمیومد .چندباری سکس داشتیم ولی بهم حال نمیداد چون خیلی لاغر بود و هرکاری بهش می گفتم می گفت خوشم نمیاد .با مریم هم تازه تو دانشگاه دوست شده بودم ولی اون هم دختر سنگینی نشون میداد هم خیلی زود بود واسه پیشنهاد دادن.شنبه شد و من صبح از سر کارم به ایدا اس دادم که عصر بیاد خونه .اونم بعد کلی سوال جواب گفت باشه.خداییش اگه با کسی دیگه بودم عمرا بهش اس نمیدادم که بیاد.نزدیکای 4 خونه بودم به ایدا اس دادم .اونم که مرض اس ام اس داشت شروع کرد به سوال جواب که کی بیام .چجوری بیام و...... تو این بین مریم زنگ زد و با هم حرف زدیم در مورد درسو امتحان وجزوه.درسش خوب بود منم که کلاس نمیرفتم بهش گفتم جزوه هارو برام کپی کنه دیرتر قرار بزاریم ازش بگیرم.اونم قبول کرد.10 دقیقه نشد حرف زدیم ایدا خودشو ترکوند با اس ام اس.دیدم اس داده نمیشه بریم بیرون ؟ جواب دادم بیا خونه حوصله بیرونو ندارم .دراز کشیدم منتظر شدم تا جواب بده.ولی جواب نداد منم تو دلم بهش فحش دادم گوشیو نگاه کردم خشکم زد اس اشتباه واسه مریم داده بودم.وای عجب گندی زدم.ایدا اس داد قهر کردی باشه دارم میام نیم ساعت دیگه اونجام.بهم ریخته بودم چون جلوی مریم خراب شده بودم الان پیش خودش چی فکر می کردخواستم بهش اس بدم ولی فکر کردم هرچی بدم بدتر میشه تو فکر بودم که جواب داد.........قلبم داشت در میومد اس باز کردم.دیدم نوشته مگه تنهایی؟از خوشحالی قاطی کرده بودم توضیح دادم براش که تنهام واونم گفت فقط واسه جزوه ها میاد وزود میره.خونشون نزدیک بود1 ربع بعد کفت سر کوچه است.به ایدا اس دادم کار دارم ولی ول کن نبود.درو باز کردم ومریم اومد خونه براش چایی اوردم خوردیمو حرف زدیم.نمیدونستم چجوری رومو باز کنم باهاش.گفتم چرا ازم فاصله گرفتی بیا پیشم بشین دیگه.اونم اومد تو دلم گفتم خو ب حالا چی بگم.......سرم پایین بود وساکت بودیم اونم سرش تو گوشیش بود.نا خوداگاه رفتم که ببینم داره چی کار میکنه دیدم داره عکس میبینه.کفتم بده ببینم عکسارو.امید داشتم 1 عکسی یا چیز سکسی تو گوش باشه که استارت کارو بزنم.رفتم تو فایل فیلمو عکس اولی دیدم منظره بود بعدی برعکس رفتم و بله.....فیلم سکس 14 ساله.اومد گوشیو بگیر گفتم بزار ببینم به به جه فیلمی قسم می خورد مال قبله و یادش رفته پاک کنه منم گفتم ایراد نداره.حرفو عوض کردم گفتم ولی اینا سنشون بیشتر از 14 است اونم هل کرده بود اصرار می کرد 14 سالشونه.خلاصه باهم کلیپو نگاه کردیم.منم اخر کلیپ واسه اینکه ناراحت نباشه اروم بوسش کردم گفتم 14 ساله بودن.قرمز شد بهش کفتم تو بوسم نمیکنی اونم با خجالت اومد بوسم کنه نگام نمیکرد گفتم نگام کن برگشت سمت من و اروم از لبش بوس میکردم تو بین بوس کردن من اونم 1 بوس نصفه نیمه میکرد.اخرین بوسی که کرد محکم لبشو چسبیدم شروع کردم به خوردن لبش نشون میداد که میخواد از دستم فرار کنه ولی اگه واقعا میخواست می تونست.دیگه کم کم اونم همراهی می کرد.اروم رو مبل دراز کشیدم شاشو از سرش برداشتم گرمش شده بود بلند شدم گفتم مانتو رو در بیار چروک میشه.با ناز گفت نمیخواد منتظر نشدم و دگمه های مانتورو باز کردم درش اورد.تاپش جوری بود که شکمش معلوم بو یقه هم باز بودسینهاش تقریبا معلوم بود 2 باره لب خوردن شروع شداروم رفتم سمت گوشش وقتی زبونمو اروم به گوشش رسوندم دیدم دیگه داره دیونه میشه.مثل دیونه ها از دستم میخواد بیرون بیاد.حرکتش باعث شد از مبل بیفتیم پایین.فرصت رفتن به اتاق نبود چون ممکن بود در بره از دستم.گفتم اروم دیگه با گوشت کاری ندارم گفت قول بده.منم با لب دادن قول دادم! ایندفعه رفتم سمت گردنش بازم شهوت از نفساش معلوم بود دستم از زیر تاپش رسوندم به سینهاش اروم نوکشو گرفتم وشروع کردم به مالیدن.با صدای شهوتی گفت سعید بسه دیگه این حرفش از 100 تا اره وادامه بده سعید برام بهتر بودتاپو دادم بالا سوتین نداشت گفت سعییییید نکن.ومن شروع کردم به خوردن دیگه دیوانه وتر میخواستم همشو بکنم دهنم.دستم بردم سمت شکم و زیر شکمش .پاهاش جفت کرده بود نمیزاشت پایینتر برم دگمه شلوارشوباز نمیکرد. ولی خلاصه راضی شد.منم دیگه به بهانه گرما فقط شرت تنم بود.ولی اون شلوارشو در نمی اورد.منم اصرار می کردم ولی نشد.به اصطلاح قهر کردم پشت کردم بهش وخوابیدم مثلا.اروم اومد از پشت بغلم کرد عصبی شده بودم .گرمم بود.فکرم دیگه کار نمیکرد.بوسم کرد وقتی سینه هاش به پشتم خورد دوباره شهوت اومد سراغم اروم نازم میداد و میگفت تا اینجا هم خیلی کوتاه اومده ولی تواون شرایط فقط 1 چیز ارومم میکرد.دستش روشکمم بود دستشو گرفتم بردم سمت شرتم مقاومت جزیی داشت رسوندمش به کیرم حرکت نمیداد دستشو .با دستم بهش نشون دادم که بماله.اروم شروع کرد تو گوشم گفت دیونه.بازم نفسش تند شده بود.دستش هدایت کردم داخل شرتم دیگه خجالتی در کار نبود. برگشتم سمتش.چشماش بد جور خمار شهوت بود ازش لب گرفتم دستم بردم سمت کوسش و مقاومت نکرد.شلوارشو در اوردم.شرتش خیس شده بود.اروم می مالیدم و اون دیگه داد میزد کامل لخت بودیم.گذاشتم لای پاهاش و شروع کردم به جلو عقب کردن اونم محکم بغلم کرده بود.گفتم برگرد.مخالفت کرد که از پشت اصلا سکس نمیکنه.تو ذهنم اومد یعنی از جلو سکس..........دلو زدم به دریا گفتم از جلو میکنم اونم گفت اروم فقط.یعنی مریم اوپن بود؟منم اروم کردم و نگه داشتم تا عادی بشه ولی دیگه توان نگه داشتن خودمو نداشتم مریم هم مثل مار به این طرف اون طرف میرفت شروع کردم به کردن کمتر از 5 دقیقه نشد که هر2 ارضا شدیم.

نوشته: pesare_shoja

داستانی که دارم تعریف میکنم برا 4 ساله که با دوست دخترم الهام بودم.من با الهام تو اینترنت اشنا شدم که بعدبه صحبت های تلفنی و بعد به دیدن و...کشید.
اول اشناییمون با صحبت ها و آشنا شدن هم گذشت تا بعد به سلیقه ها و کم کم نزدیک و نزدیکتر میشد و حرفا راحت و راحت تر میشد.تا اینکه به الهام گفتم دوست دارم باهم راحت باشیم.تا مدتی گذشت و حرف از علائقمون میشد که دوست داریم بغل هم باشیمو بعد کم کم احساسات قاطیش شد و به علاقه های دیگه کشید....منم برا اینکه الهامو رو خط بیارم حرفارو به بی راهه میکشیدم هر چند الهامم گاهی پایه بود.....تا جایی که حرف ازکرم صورت واینا شد که الهام بهم گفت هیچ میدونی این کرم هارو از آب کیرشمامردا درست میکنن.که این حرفش اولین جرقه رو برا رابطه های بعدش بوجود آورد.منم چون دوست داشتم از علائقش بیتر بدونم حرف و بیشتر کشش میدادم....میپرسیدم تودوست داری آبمو کجات بریزم..الهامم میگفت دوست دارم رو پستون و رو صورتم که منم چون رابطه نداشتم با دختری شهوتی میشدم و دوست داشتم باهم رابطه داشته باشیم.

الهام دختری بود با قد175 .کمرش باریک.ولی تا جایی که بخواین کونش جلب توجه میکرد و سینه هاش.پستوناش نسبت به قد و هیکلش فوق العاده تو دید بود.سایز پستوناش 75-80 بود و خودش میگفت گرد گرده و همش میخوابه میاد رو گردن و صورتش.

اولین دیدارمون زمانی بود که از علاقه های سکسمون که برا هم میگفتیم مدتها میگذشت.با هم قرار گذاشتیم داخل ترمینال شهر.تا اونوقت الهام و ندیده بودم تا اینکه پیاده شدم دم ترمینال دیدم وایستاده.رفتیم تو کوچه دیدیم کوچه خلوته و بعد کلی حرف بادیدن دورو برمون دیدم کسی نیست.ازش خواستم بچسبم بهش و ببوسمش که با کلی ناز از هم لب و بغل گرفتیم.

مدتی گذشت دیدم الهام میگه بیا دیدنم.باهم قرار گذاشتیم باز تو همون کوچه ترمینال.1خورده باهم بودیم و دیگه هردومون دنبال جایی برا خلوت کردن بودیم که رفتیم روبروکوچه ترمینال دیدیم لب دریاست و خلوت خلوته.1خورده نشستیم و هی بهم زل میزدیم و لب میگرفتیم ولی نمیتونستیم کاری کنیم آخه رومون هنوز بهم باز نشده بود.تا اینکه پاشدم برم لب دریا قدم بزنم دیدم الهام ازپشت چسبیده بهم و دستشودورم حلقه کرده.مم سرمو برگردوندم ازش لب گرفتم دیدم جلوم وایستادو دوباره دستشو دورم حلقه کرد.منم 1سر داشتم لبشو میخوردم.دیدم الهام خودشو داره بیشتر میچسبونه بهم ....پستوناشو که کلا چسبونده بود به سینه هام با کمرش بازی میکرد و با دو دلی کم کم نزدیک میکرد به شکمم میچسبوند.تا اینکه کم کم دیدم خودشو وسط پاهام جامیکنه...دیگه شکمشو محکم میچسبوند به شکمم و کسشو چسبوند به کیرم و کسشو رو کیرم میمالید و کسشو میچرخوند رو کیرم.واااااااااای چی داشتم حس میکردم 1کس حشری روی کیرم داره خودشو میمالونه....
من ماتم زده بود.باحرکتاش شهوتی شدم و کیرم داشت میترکید ازشهوت و اونی که الهام میخواست شد.الهامم که سرش و کرده بود پایین تا راست شدن کیرم از زیرشلوارو ببینه.آخه همش تو اس ام اساش بهم میگفت دوست داره خودش کیرمو بماله تا از رو شلوار معلوم بشه....

الهام کسشو هی میمالید روی کیرم و با2تا دستش حلقه زده بود دور کمرم تا خودشو لای پاهام جاکنه.من که دیگه شهوت سرتاپامو گرفته بود ازخود بیخود شدمو چنگ زدم 2تا لمبره های کون الهامو گرفتم.واااااااااااای چی میدیدم 1کون نرم و بزرگ که تا دوست داشتم فقط باهاش ور میرفتم و هی با لمبره هاش بازی میکردم و تو دستم چنگ میزدم و از هم بازش میکردم و الهام که بهم چسبیده بود رو به لای پاهام و روی کیرم فشار میدادم.الهام از لذت میگفت اوووووووم در گوشم. تا اینکه پاهامو باز کرده بودم و الهامو رو کیرم فشار میدادم.الهامم بیکار ننشسته بودو مدام کمرشو میچرخوند و باحرکتا سکسی خودشو به کیرم فشارمیداد و میمالید.تا اینکه 1لحظه دیدم پستوناش که بهم چسبیده بود سرد شدو 1حسی بهم میگفت که ارضا شده.حتی الانم برام سواله.با اینکه چند باری ازش پرسیدم واس خاطر چی بوده اما واقعیتو نمیگفت.
تا اینکه الهام خانم ما ارضا شد.منم فقط تونستم با کون نازش که عاشق گاییدن از اون کون نرم و سکسیش بودم حال کنم و کسش که رو کیرم مالیده میشد.

الهام همش کنار من بود برام میرقصید و خودشو بهم میمالید.....عاشق رقصیدن برام بود . انگار میدونست چطوری منو تحریک کنه و کاری کنه که دلربایی کنه و منو رو خودش بکشونه.....

رابطه ما کم کم طوری شد که الهام میگفت دوست دارم مال من باشی و شب تا صبح سکس کنیم و چند بار منو تاصبح بکنی.منم برا حال کردنش هرشب باهاش سکس تل داشتم و از علائق سکس باهم میگفتیم.تا اینکه به الهام میگفتم دوست دارم بکنمت و دوست داری از کس بکنمت یا از کون؟ الهام گفت از کس بیشتر لذت میبره.

من گفتم یعنی از کون نکنم؟؟؟؟آخه کون الهام چشامو گرفته بود.نه تنها من هرکسی تا میدیدش کمر قوس دارشو با کون نازش که عین خمره بود و میدید.

تا اینکه الهام گفت: از کونم دوست داره بده و از هردو باید بکنم.منم که شهوتی شده بودم بهش میگفتم دوست دارم آبمو تو کونت بریزم تا کونت از این بزرگتر بشه و بیشتر هوسیم کنه و جلب توجه کنه. الهام هم میگفت تا ته باید بکنمش.....

الهام که همش خودش میگفت تو خونه همش مادرم بهم میگه تو شبیه 5 هستی.....یعنی کمر و کونش انقده جلب توجه میکنه.درز کونش با کمرش وقتی میشینه شبیه5 هست......

دیگه پاتوق ماشده بود لب ساحل.دفعه بعدی برا اینکه کلا باهم راحت باشیم مستقیم رفتیم لب دریا.روی سنگ پشت به دیوار تکیه داده بودیم ازش خواستم روبرو بشینه روی پاهام....الهام نشست روی پاهام دستمو میکشیدم روی رون پاهاش از چشمای الهام مشخص بود هوس چی کرده....بعد بازی با رون پاهاش ولب گرفتن...ازش خواستم لای پاهاشو باز کنه.الهامم باز کرد و منم دستمو گذاشتم روی کس الهام دیدم بعد چند ثانیه دور گردنم حلقه زد و شروع کردیم از هم لب گرفتن و دستمو بردم توی شلوارش...وااااااای چی میدیدم 1کس خیس خیس....دستم از بس خیس شد به راحتی لیز میخورد لای پاهای الهام....با کسش که بازی کردمو با چوچولش ور رفتم دستمو از زیر مانتو بردم پستوناشو چنگ زدم وااااای که انقده نرم بود تا فشار میدادم الهام خودشو و پستوناشو بهم فشار میداد و پستوناشو به سرم فشار میداد و لبخند کوچیکی میزد و خودشو بهم میچسبوند.دیگه مشخص بود مست مست شده و هوس کیر کرده...هی لب میگرفتیم که چنگ زدم کونشو گرفتم و لمبره های کونشو از هم باز میکردم و 1لحظه بهش گفتم دوست دارم بکنمت...بهم گفت ااااااااوف دوست دارم کیرت تو کسم باشه ولی من دخترم.تااینکه خودش اومد رو پاهام به طرف من روی کیرم نشست و خودشوچسبوند به من و دستشو دور گردنم حلقه زد.وااااای چی میدیدم 1کس روی کیرم نشسته و با کسش هی روی کیرم میماله.....من فقط از بس هوسی بودم نگاه میکردم.دیدم الهام شروع کرده به کوبیدن.....باور کنید چنان میکوبید که کسی ندونه فکر میکرد اون پسر باشه.چنان تند تن میکوبید که من با نحوه کوبیدن کسش از بس شهوتی شده بودم که قدرت انجام کاری رو نداشتم...الهام کمرشو تا میتونست به سمت عقب میبرد و بعد محکم به سمت جلو روی کیرم میکوبید.من دیگه از بس شهوتی بودم میدیدم...کمر الهامو گرفتم چندتا تلمبه میزدم از رو شلوار میکوبیدیم بهم.تا اینکه کم کم دستمو بردم از پشت تو شرتشو لمبره های کونشو چنان چنگ گیزدم و میکشیدم از هم باز میکردم که آب کسش و که لای پاهاش بود و حس میکردم.کون الهامو از هم باز میکردم و لای کونش با دستم بازی میکردم تو آسمونها میرفت...چنان حرفای سکسی میزد که من از روی شهوت قدرت انجام کاری رو نداشتم.میگفت دوست دارم جرررررررم بدی و پاره ام کنی کسمو خون بیاری.تا ته ته رحمم پر کیرررررر کنی کیرتو تا ته حس کنم کسم پرپر بشه زیر گوشم میگفت بکن منو منو بکن....منم دو سمت کرو کونشو میگرفتم تا جون داشتم میکوبیدم ولی الهام تا کوبیده میشد به کیرم کسشو میچرخوند روی کیرم تا مثلا تا ته حس کنه کیرمو.....چنگ زدم مانتم الهامو کشیدم بالا 2تا دستامو از زیر مانتو بردم پستونا الهامو تو مشتم گرفتم و چنان فشار میدادم دختره بیچاره کسشو فقط میچرخوند روی کیرم چنان فشار میداد که حس میکردم لای کسش رو یهو دیدم الهام چنان میکوبه به کیرم که منم از رو شهوت 2طرف کمرشو گرفتم و الهامو میکوبیدم به کیرم که خودم ارضا شدم و یهو دیدم کوبیدناش آروم شد و لب میگرفت و خودشو میمالید روی کیرم....مست مست شهوتی شهوتی رو کیرم نشسته بود و ازهم لب میگرفتیم.
موقع برگشت به خونه دیدم عزیزم اس ام اس داد که از تنازی امروز خیلی لذت برده و از بس هوسی شده که وقتی رسید خونه شورتش و که از بس خیس شده بوده عوض کرد....
ما همش صبح ساعت 8:30 اینطوریا قرار میزاشتیم لب دریا و تا ساعت 1باهم بودیم.
دفعه بعدی رابطمون الهام دانشگاه بود برگشتنی باهم خواستیم بیایم داخل شهر بهش گفتم بریم 1چیزی بخوریم.رفته بودیم مثلا بریم کافی شاپ که تا رفتیم تو دیدیم کافی شاپ نیست و قهوه خونه هست و تا توجه کردیم دیدیم 1دختره پسره لم دادن رو تخت.الهام اولش بدش اومد ولی چند باری بهم گفت بریم قهوه خونه که من قبول نمیکردم آخه همش سر صبح مجبور بودیم همو ببینیم سر صبحم که نمیشد شکم خالی قلیون کشید....
تا اینکه مجبور شدیم بریم مکان خودمون.تا رسیدیم لب دریا همدیگه رو بغل کردیم و خودمونو بهم میمالیدیم.الهام از اونجایی که قدش کوتاهه خودشو وایستاده به سختی میکشید روی کیرم.تا جایی که بهش گفتم تو قدت کوتاهه خودتو نمیتونی بمالی به کیرم و شکمت میخوره به کیرم که الهام میگفت من کیرتو لای کسم حس میکنم....و شروع میکرد خودشو میکشید بالا و میاورد روی کیرم باور کنید چند باری نوک کیرمو حس کردم لای شیار کس الهام گیر کرده از رو شلوار الهام وقتی حشری میشد سکسی سکسی میشد . من عاشق همچین دخترییم. حمله میکرد به کیر....دیگه با دستش از رو شلوار کیرمو چنگ میزد و هی میمالید ومیگفت دوست دارم خودم کیرتو از رو شلوار دست بکشمو راست راستش کنم تا وقتی از رو شلوار راست میشه و معلوم میشه کسم آب بیفته ....دوست داشتم همیشه لختش کنم لب ساحل بکنمش.لب ساحل جایی بود که 1خونه نیمه کاره درستش کرده بودن به الهام گفتم بیا بریم تو لباسامونو در میاریم لخت لخت میفتیم رو هم....هیچوقت نمیومد.یا کنارش باغی بود همش زود میومدم میرفت میگشتم انقده دوست داشتم بخوابونمش زمین از کس و کون بکنمش اما هیچوقت نمیومد.تا اینکه رفتیم گوشه ای و وایستادیم روبرو هم لب میگرفتیم که خودمو لای پاها الهام جا کردم و هی کیرمو فشار میدادم به کسش و دیدم الهامم داره همراهی میکنه و هی 1قدم خودشو فشار میده روی کیرم تا اینکه حرکت کمرمون با چرخش روی کس وکیر همدیگه بود و دستامونو دور کمر هم محکم گرفته بودیم و خودمونو بهم فشار میدادیم.الهامم که از بس هوسی شده بود کیرمو از رو شلوار میمالید منم کسش و میمالیدمو دست کرده بودم توی شورتشو کسشو میمالیدم که دیدم الهام دستشو برده تو شلوارمو کیرمو میماله.تا اینکه کیرمو گرفت قربون صدقه ش میرفت و میگفت واااااااای چقدر نرم و چقدر داغه .....منم کس الهامو پر آب کردم و بهم میگفت دوست دارم کیرتو تو کسم حس کنم.....ازم میخواست تو سوراخ کسش انگشت کنم.....منم چوچوله الهام جونمو میمالیدم و یهو انگشت میکردم تو سوراخ کس الهام....1چیزی بهم میگفت بیخیال وجدان بشم و انگشتمو تا ته بکنم تو سوراخ کسش و پرده اش رو پاره کنم تا بعدا هروقت میتونم بکنمش.....دوست داشتم یهو انگشتم تو کس الهام فشار بدم.الهامم چون میترسید یهو شهوتی بشم و پرده کسشو پاره کنم حساسیت به خرج میداد و احتیاط میکرد......طوری شده بود وقتی کس الهامو مشت کرده بودمو انگشتامو لای کسش میمالیدم کمرش و میچرخوند و پاهاشو باز میکرد و انگار میخواست بشینه خودشو سمت پایین میبردو کمرو کونشو به طرز قشنگی انگار میخواد روی کیر بشینه و کسشو رو کیر بماله به سمت پایین میچرخوند....من از دیدن این کاراش هوسی شده بودم و الهامم 1ریز دستش روی کیرم بود.دیگه طوری شد که کیرمو از شلوار در آوردم که الهام از رو ترس گفت نه نه الاهن یکی میاد که من دستشو گذاشتم روی کیرم اونم اول با کمی ناز بعد با لب و کل کیرمو مالیدن شروع کرد ور رفتن کیرم....الهام همش تو سکس تل که با هم داشتیم میگفت دوست داره تموم کیرمو تا ته تو دهنش جا کنه....من نشستم رو سنگها و الهامم جلو پاهام نشست و کیرمو بر انداز کرد و شروع کرد مالیدن....بهش گفتم عزیزم دوست دارم برام بخوری....شروع کرد مالیدن کیرمو و بعد عین جنده ها کیرمو زیر دماغش مالید و بویی کرد و چسبئند به لبش...من از دیدن کاراش شهوتی شهوتی شده بودم....نمیدونم شایدم قبلا هم با دوست پسر قبلیش امتحان کرده بود د.ست داشتم گاییده شدنشو جلو چشام ببینم.دوست داشتم 3نفر بودیم 2نفر روبروم رو هوا نگهش میداشتن و پاهای الهامو باز میکردن من جلوش وای میستادم تا میتونستم میکوبیدم تو کسش.....
الهام کیرمو میمالید و میکشید زیر بینیش و بووو میکرد بعد 1لب از نوک کیرم میگرفت و 1لیس از پایین بیضه هام تا سر کیرم زد و همه کیرمو 1ریز کرد تو دهنش....من از دیدن ساک زدنش مخصوصا تا ته خوردنش شهوتی شهوتی شده بودم....الهام همینطور پشت سر هم تا ته کیرمو تو دهنش جا میکرد و سرشو میچرخوند تا کیرم و خوب تا ته تو دهنش جا کنه.....منم که از دیدن ساک زدنش هوسی میشدم تا ته ساک زدنشو انکار میکردم تا برام بیشتر ساک بزنه و شهوتم و بیشتر کنه....
انقده ساک میزد تا اینکه سر کیر میرسید عین آبنبات مک میزد انگار آبمو از کیرم میخواست بکشه بیرون...بهم میگفت دوست دارم آبتو از تو کیرت بکشم بیرون....میگفت دوست دارم بریزی رو کسم ....گرما آب کیرتو رو کس و پستونام حس کنم و وقتی آب کیرت و میریزی روی کس و پستونام با کیرت آبتو بمال رو کسم و پخشش کنو تا میتونی تو دستت بگیر بکوب و ضربه بزن عین شلاف به کسم و سر کیرتو بمال روی نوک پستونام....
الهام واقعا سکسی بود.من واس هیکلش دیگه عاشقش شده بودم و مخصوصا بیشتر علاقه ای که بینمون بوجود اومده بود....
الهام چنان کیرمو میمکید که من مست شده بودمو فقط نگاهش میکردم...تا اینکه برگشت بهم گفت کیرت شیطون شده امروز....منظورش این بود اینهمه ساک زده هنوز آبش نیومده آخه وقتی سکس تل میکردیم تا حرفا سکسی میزد من زود ارضا میشدم و بهم میگفت زود انزال....
بهم گفت کیرم شیطون شده....منم پاشدم خودمو لای کس الهام جاکردمو کونشو چنگ زدم دیوانه وار به قصد پاره کردن میکوبیدم....یهو دیدم خود الهام دستشو دور کمدم گذاشته تند تند میکوبه کسشو....بهم گفت اووووووووف کیرتو همشو لای کسم حس میکنم....منم که عاشق جملات سکسی الهام جون بودم لمبره های کونشو فشار میدادم به سمت خودم تا کس الهامو جررررر بدم....دستمو تو شورتش کردم و کون نرم و بزرگشو از 2طرف باز کردم و هی لای کونش دست میکشیدموبا سوراخ کونش بازی میکردم و آب کسشو از لای پاهاش سمت کونش میمالیدم و دور سوراخ کونشو خیس میکردم....الهام بهم میگفت شورتم خیس خیسه....منم بهش گفتم دوست دارم کیرمو از روی شورت خیست فرو کنم تو کست ... الهام سرش پایین بود و کیر راست شده منو دید میزد که وقتی میکوبم به کسش چطوری تکون میخوره....بهش گفتم الهام؟همش دوست دارم وقتی هواست نیست که من هستم یهو از پشت بچسبم بهت و کیرمو لای کونت بمالم....دیدم الهام برگشت باور کنید وقتی خم شد کون بزرگش چنان خودنمایی میکرد که من از روی شهوت یهو خواستم ارضا بشم....دیدم الهام کمرو کونشو میچرخونه رو کیرم و میگه کونم برا توهست عزیزم دوست دارم از پشت جرررررم بدی و کیرتو تا ته تو کونم حس کنم....چمن احساس میکنم ترکا سکسی ترین و حشری ترین دخترا رو دارن واقعا دیوانه میکنن دختراشون .دختراشون پستوناشون بزرگ .کونشون حرف نداره.....تازه خودشون انقده حشرین که اجازه نمیدن به آدم تا اختیار سکس و تو دست بگیریم.....
الهام کونشو چنان میکوبید رو کیرم که من لذت میبردم هم از دیدن کونش آخه مانتوشو داده بود بالا 1کمی از کمرو شورتش مشخص بود منم دست کردم از زیر مانتو 2تا پستوناشو گرفتم آخه عشق اینم دخترا وقتی خم شدن پستوناشون آویزونه 2دستی چنگ بزنم و تو دستم بگیرم.....2تا پستونا الهامو گرفته بودمو فشار میدادم تو چنگمو هی میکشیدم....دیگه روش از پشت به حالت خم شده دراز کشیده بودم دیگه....تموم جلو بدنم چسبیده بود به پشتش.....الهامم تو این حالت کونشو میچرخوندو یهو فشارم داد به دیوار با کون بزرگش کیرمو له میکرد....من از دیدن این کارش تعادلم بهم ریخت کون الهامو 2دستی گرفتم چنان میکوبیدم کیرمو به کونش الهام دیگه اااااااه و اووووووه ش بلند شد و پستوناش با چنان سرعتی دیدم تکون میخوره که چنگ زدم گرفتم پستوناشو و مدام فشار میدادم و میکشیدم تا آویزون تر بشه....
الهام یهو دیدم کونشو بهم فشار دادو وایستاد منو به دیوار پرس کرد.....روشو برگردوند گفت از کس میخوام لذت ببرم حالا....منم که دیگه شهوتی شده بودم بلندش کردم از جلو رو دستام بلندش کردم آوردم لای پاهام و محکم میکوبیدم تو کسش دیدم گردنمو گرفته چشمای الهام چنان خمار شد و صورتش جلو چشمام بود چسبوندمش به تخته سنگ دیگه روی 1تخته سنگ بزرگ دراز کشیده بود وپهن شده بود منم تو همون حالت عین فیلما که رو دست و بازو نگه میدارن و رو هوا میکنن تو کس الهامو تو همین پوزیشن میکردم که دیدم الهام چنان چشماش هوسیه و 1اوووووووفی کرد که حالت لب و چشماشو دیدم متوجه شدم ارضا شده و دور گردنم حلقه زده بودو منو به خودش فشار میداد .....منم دیگه با سرعت میکوبیدم تو کسش که خودمم از این وضع الهام که جرررر خورده و پاررررره شده ارضا شدم.....
تا اینکه الهام شب بهم گفت دوست داره اینطوری بکنمش و پاهاشو بدم هواااااااااا تا میتونم تا ته بکنم و تند تند که کیرمو تا ته رحمش حس کنه.......بهم میگفت دوست داره کیر 25 سانتی بره تو کسش.....و تا ته بشینه روش و جرررررش بده....
یادمه بهش میگفتم آدمایی هستن که کیر 1متری هم دارن تا اینکه ببینم عکس العملش چطوریه.... الهام اولا میگفت نهههههههه اونا کسشو جر میدن.....کم کم به کیرا خیلی بزرگ هم علاقه پیدا کرد....میگفت دوست دارم از کیر 1متری لیز بخورم عین آسانسور بشینم روش و تا ته رحمم حسش کنم میگفت دوست داره ببینه تا کجا میره توش....

1بار باهم رفته بودیم کافی شاپ ...رفتیم طبقه بالا دیدیم 2تا پسرو دختر نشستن.ما باهم صحبت میکردیم تا اینکه دیدیم اونا پا شدن و رفتن.... ماهم که سفارش غذا داده بودیم طول میکشید تا آماده بشه....منم روبرو الهام نشسته بودم تا اینکه دیدم الهام میگه بیا کنارم بشین منم رفتم کتارش اول باهم لب گرفتیم تا اینکه هردو همدیگه رو میمالیدیم....من دستمو کردم تو شلوارش دیدم دستم یه شکمش فشار میاره.....الهام پاشد کره شلوارشوگرفت که بده بالا دیدم وااااااااای کونش چنان تو شلوار خودنمایی میکنه و چنان کمرشو عین سکسی ها تو شلوار میچرخوند کیرم راست شد....الهام متوجه شد و یهو کیرمو از رو شلوار میمالید و دستشو زیر بیضه هاو میکشید که دیگه از کنار رون پاهام زد تابلو معلوم شد..... منم دستمو کرده بودم تو شورت الهامو کس نازو بزرگشو میمالیدم الهام میگفت کسم کیر میخواد بهش گفتم اینجا که نمیشه کاری کرد....خواست کیرمو درارم که گفت نه تابلوه و یکی میاد زشته....گفتم خب کیرم تورو میخواد...یهو دیدم بچه ها الهام دکمه های بالا مانتوشو باز کرد و هر2تا پستوناشو انداخت بیرون باور کنید همچین پستونایی از نزدیک ندیده بودم...چنان بزرگ بود هر کدوم از سرمون هم بزرگتر بود واقعا الهام راست میگفت وقتی میخوابه میفتن رو گردنش.....وقتی پستوناشو دیدم نوک پستوناش داشت خود نمایی میکرد....نوک هرکدوم از پستوناش آنچنان تیز بود به اندازه 1بند انگشت ما آقایون میشد....معلوم بود الهام من تو خلوت نقشه رسیدن به کیر منو داشته.....پستونا الهام چنان گرد و بزرگ بودن که من اول خواستم 2تا پستونا جنده خانممو بمالم ولی نشد هردوشونو تو دستام بگیرم و مجبور شدم پستون سمت راستی رو گرفتم ....اووووووووف 1کس تو فست فود جلوم نشسته و میخواد جررررش بدم.....نوک پستوناشو مک میزدمو میکشیدم و دور نوک پستوناش با نوک زبونم میلیسیدم.نوک پستوناشو با تیزی دندونم میکشیدم تا اینکه دیدم الهام کیرمو محکم فشار میده متوجه شده داره لذت میبره....برام نوک پستوناشو اندازهش برام جالب بود .نوک پستوناشو اندازه گرفتم دیداندازه 1بند انگشتم میشه.... قهوه ای کاکاویی....چنان مک میزدم و حمله میکردم بهش که دیدم الهام سرشو انداخت بین پاهام و به کیرم حمله میکنه....چنان کیرمو از گوشه شلوارم گاز میگرفت که مست مست شدم و ارضا شدم به الهام گفتم همه آبمو کشید بیرون.....الهام دیدم خودشو جمع و جور کرد و بعد غذا برا اینکه از الهام جونم تشکر کنم و این دفعه من خالیش کنم بردمش لب دریا.....از روی شلوار همو میمالیدیم تا اینکه 2تا دستامو بردم تو شلوارشو کونشو میمالیدم و هی از هم بازش میکردم لمبره های کونشو......الهامم طبق معمول کسشو روی کیرم میچرخوند.....تو فکر کردنش بودم..... دستمو دور سوراخ کونش میچرخوندم و آب کسشو به سوراخ کونش میمالیدم و تا اینکه خودش گفت میخام.....اول انگشتمو با آب کسش خیس کرده بودمو فشار دادم تو سوراخ کونش....دیدم الهام کسشو فشار میده به کیرمو 1آآآآآآآآآآآه کوچیک میکنه منم همینطور انگشتمو با سوراخ کونش بازی میدم....1بند انگشتم رفت تو کون الهام....واااااااااای دوست داشتم کیرمو 1سر جای انگشتم تو اون کون نرم و گاییدنی الهام فرو میکردم.... دیدم الهام میگه اووووووووف....به من بیشتر حال میداد برا اولین بار پاره شدن و باز شدن عشقتو تو بغلت ببینی....منم دیدم درد میکشه و انگشتم بیشتر از این نمیره تو.....انگشتمو در آوردم گذاشتم تو دهنم....آنچنان خوشمزه بود طعم کونش باور کنید انقده دختر تمیز ندیده بودم.....انگشتمو کردم تو کونش چند تا فشار دادم باره گذاشتم تو دهنم و مزه میکردم و از این کار لذت میبردم.... دوست داشتم از پشت سرمو میکردم لای کون الهامو زبونمو تو کونش فرو میکردم و لای کون تا روی کسشو میلیسیدم.....انگشتم خیس خیس کردم و یواش یواش تا ته کون الهام فرو کردم....همینکه فرو میکردم الهام کمرشو میداد سمت عقب و یهو میداد جلو خودشو میچسبوند به کیرم که منم با انگشتم هی بازی میکردم تو سوراخ کونش....حالا دیگه انگشت بزرگ دستم تا ته تو کون الهام بود....یهو الهام دستش دورم حلقه کرد و گفت در بیار میسوزه......منم گفتم تازه تا تتتتتتتتتتته رفته و دوست دارم جا بازکنه.....الهام کسشو میچرخوند روی کیرم و انگشت منم با چرخوندن کس و کمر الهام تو کون نازش جا باز میکرد......تا اینکه اون دستمم گذاشتم تو کس الهام و هم کسش رو میمالیدم هم انگشتم تو کونش بود .....تا اینکه دستم لای کس الهام بود و با انگشت دستم که تو کونش بود فشار آوردمو الهامو از زمین بلند کردم دیدم پاهاش رو هواست و خودشو تکیه داد بهم ومنو محکم گرفته....رو هوا چنان کسشو میمالیدم و از پشت انگشتم تو کونش بود و حالا تو سوراخ کونش راشت جررررررش میداد دیدم دست و پا میزنه.دستم از تو شورتش در اوردم الهام خودشو لای پاهام جاکرد و با کسش میکوبید به کیرم منم حشری حشری شده بودم و انگشت بزرگ دست چپمو چنان عین قلاب گرفتمو الهامو عین قلاب آویزون میکنن از پشت به سمت بالا کشیدم الهام گفت اوووووووووف جررررررر خوردم که منم دستمو کردم تو شورتش که انگشتمو تو سوراخ کسش کنم که دیدم الهام نمیتونه رو پا وایسته و خودشو به من تکیه داده و بهم میگه آبموووووو حس میکنی؟من که دستم شده بود خیس خیس و از آب کس الهام جون چون خیلی دوست داشتم آبشو بخورم با انگشتم آبشو رفتم بچشم دیدم میزنه پشت دستم که نجسه آب کسم.....1خورده از آب کسشو چشیدم دیدم دهنم کززززززز شد و آب دهنم هی خشک میشد....بعد که از الهام پرسیدم با کونش حال کردم گفته که چند روزه سوراخ کونش میسوزه.......مشخصه که کیررررررررر میخواد تا عادی بشه براش.....
الهام همش بهم میگفت دوست دارم کیرتو لای پستونام بزاری تلمبه بزنی منم دهنمو باز کنم تا وقتی کیرت از لای پستونم بیرون میاد بره تو دهنم سرشو بلیسم........من نمیدونم پستونای این دختر چقدر بزرگ بود....شاید واس خاطر این بود که شاید زیاد میمالید یا از قبل دوست پسراش زدنش زمین افتادن به جون الهام من....

الهام برای من فوق سکسی بود...به قول خودش هیچ جای بدنش استاندارد نیست.....کونش که شبیه 5 هست و تو خونه مادرش بهش تیکه میندازه که کونش چقدر بزرگه.....یا حتی بهم میگفت کسش انقده بزرگه میگفت وقتی میره دریا میبینه استخوان کسش از مال بقیه جلوتر زده......باور کنید کس الهام به سختی تو دستم جا میشد با اینکه دستا من بزرگه....یا حتی پستوناش که آبمو در میاورد نوک کاکاویی و به اندازه 1بند انگشت و گرد سایز 80 کیر هر کسی رو راست میکرد و همه عاشق بدست آوردنش میشدن.....مخصوصا اگه با الهام کسی تجربه سکس رو داشته باشه......الهام عاشق حمله کردن به کیر و مک زدن بیضه ها و تا ته ساک زدنه و دیوانه وار تلمبه میزنه......گاییدنی ترین دختر دنیاست....
1بار الهامو بردمش تو شهر قدم بزنیم بهم گفت با دختر عمش که از تبریز اومده بود اومده بودیم تو این کوچه 2تاپسره از این پرتقالا سبز نارس رو درخت بوده رو محکم میزنه به کون الهام ...منم تا تصور کردم کون الهامو که جلوم راه میرفت هوس کونشو کرده بودم... رفتیم لب ساحل داخل شهر روی تخته سنگها که نشسته بودیم دیدم رون پاهامو میماله و به کیرم نزدیک میشه دیگه کیرم طاقت نیاورد و کم کم داشت حال میومد....کنارم نشسته بو الهام.....دست کردم زیر مانتو از بالا مانتوش پستوناشو گرفتم.....گفت الان یکی میاد متوجه میشن....گفتم بریم پس 1گوشه ای بشینیم.....بلند شدیم رفتیم 1گوشه ای نشستیم دیدم داره از روی شلوار لای پاهامو میماله و رون پاهامو میماله....منم 1کم با پستوناش بازی کردمو و نوک پستونا الهاممو تیز کردم و بعد دستمو بردم تو شلوار الهام....پاهاشو باز کردم ....باز باز....دراز کشید روی زمین.....دستشو کرد تو شلوارم کیرمو فقط فقار میداد.بهش گفتم بیضه هامم بماله و تو مشتش بگیره.....دیگه لهام مست مست خوابیده بود روی زمین و پاهاش باز باز...دستم 1ریز روی چوچوله الهام بود و هر از گاهی تا وسط پاهاش و لای کونش میبردم چنان میمالیدم که یهو دیدم الهام رنگش سفید شده و بیحال بیحال شد حتی نمیتونست پاشه....خودش که میگفت چشاش تار شده بود....که حتی پاشدیم بریم دیدم نمیتونه خوب راه بره.....

الهام من. همش عاشق این بود از این لواشک لوله ای ها دور کیرم بپیچه و ساعتها برام ساک بزنه.....منم بهش میگفتم دوست دارم آبم همون لحظه دراد و لواشکارو با آب کیرم بخوری.....الهام عاشق خوردن آب کیرم بود.....میگفت دوست دارم چنان ساک بزنم و بیضه هاتو بکشم و نوک کیرتو مک بزنم زخم بشه که حتی آب کیرمم در اومد ول نکنه کیرمو تا قطره آخر آب کیرمو بخوره و جلوم تو دهنش نشونم بده و بعد بخوره جلوم تا من ببینم هوسی بشم بکنمش.....

یا حتی الهام من.دوست داشت روی کیرم مربا بریزه و بخوره کیرمو منم بهش میگفتم دوست دارم کیرمو که با مربا میخوری دوست دارم با همون مربایی که رو کیرم مونده بکنم تو کست و تلمبه بزنم ....

الهام انقده بدن سکسی داشت که 1بار میره تبریز...خونه دختر داییش....شوهر دختر داییش شب نقشه گاییدن الهامو کشیده بود و بهش پیشنهاد داد تا موقع خواب الهامو بکنه....و حتی شب الهام که میترسید موقع خواب بیاد بکندش یواشکی چندباری اومد ترتیبشو بده که نشد......تقصیره مرده نبود....الهام بدنی داره که به چشم میاد....مخصوصا کون و پستوناش هوس هر مردی رو در میاره.....

1مطلبی راجع به خانمها خونده بودم تواینترنت که میگه:خانمها چند دسته اند. اونایی که مچ پاهاشون یا لگن پاهاشون بزرگه هوسشون زمانی بصورت کامل خالی میشه که تا ته تو کسشون کوبیده بشه....این برا من انگار همینطور ثابت شد....آخه مچ پاها و لگن پاهای الهام کلفت بود و همش هم میگفت من عاشق اینم که کیرتو تا ته توی رحمم حس کنم.....و وقتی کیرمو تا ته میچسبوندم چنان میکوبید و از کوبیدناش حس میکنم که این واقعا همینطوره....

1بار کنارم نشسته بود و لب ساحل دکمه های شلوارشو باز کردم و خواستم کسشو بخورم......سرمو بردم لای پاهای الهام کسشو بوسیدم و بعد رفتم تا چند تا لیس بزنم دیدم نمیزاره میگه دوست ندارم برام بخوری..........ولی حالا میگه دوست دارم بخوابی رو زمین و منم پاهامو باز کنم بیام رو صورتت وقتی خم میشم سوراخ کسمو بینی حشری بشی و کیرت برام راست بشه..... و بشینه رو صورتم من زبونمو تو کسش ببرمو لای کسشو بخورم.....
الهام عاشق حمله کردن به کیره.....همش دوست داره با صدای بلند ساک بزنه و بیضه هامو بکشه و بهش حمله کنه......عاشق شورت و لباسهای سکسیشه که بخوابه جلوم خودشو بماله تا من ببینم هوسی بشم بیام بکنمش...

نوشته: سینا

سلام میخوام از خاطره ی سکس با دوست دخترم براتون بنویسم....
بچه که بودیم از همون دوران ابتدایی تو محلمون یه دختر بود که واقعا okبود از همون اول همش باهاش ارتباط داشتم هم بازی کودکیم بود خیلیم دوسش داشتم ولی اون موقع کی میدونه سکس چیه؟اما از شانس بد من پدرش سکته ی مغزی کرد و فوت کرد بعد یکی دو ماه اوناهم از اون محله گذاشتن رفتن همش جلو چشم بود با اینکه اون موقع سنی نداشتم ولی خیلی دوسش داشتم خیلی دنبالش گشتم و اما نشد قرار نبود که با اون دوست بشم .یه جمله ی قشنگ هست که میگه دنیا رو بد ساختن یا اونایی که دوسشون داری تو رو دوست ندارن یا اونایی رو کی دوست نداریی تو رو دوست دارن اونایی هم که همدیگه رو دوست دارن کم میشه که بهم برسن.خلاصه سرتون رو درد نیارم تا اینکه گذشت چند سالی راستش من هم خوشگل بودم از بچهگی همم خوشتیپ بودم از اول واسه همین زیاد مورد نظر دخترا قرار میگرفتم اما نمیتونستم با هیچ کدوم دوستی کنم تا اینکه پارسال تو محلمون یه واحد 6 7 طبقه ای ساختنو واحداشو اجاره دادن دوسه ماهی من ازش بیخبر بودم تا اینکه یه روز جلو در خونشون دیدم یه دختر بود یه جوری خودشو ارایش میکرد که من اول فکر کردم ازدواج کرده سنشم بالا میزد اما خداییش خیلی خوشگل بود چند بار که دیدمش حس کردم واقا خیلی دوسش دارم از یکی از بچه های محله امارشو دراوردم دیدم بابا هم سنیم دلم طاقت نیاورد و دلو زدم به دریا و افتادم دنبالش چند مدت که گذشت دیدم اونم منو دوست داره از کاراش معلوم بود یه روز افتادم دنبالش که ببینم چیکار میکنه دیدم میره ارایشگاه خلاصه فهمیدم که اونجا مال خودشونو اونجا کار میکنه با مادرش مادرشم دست کمی ازش نداشت ولی من اهلش نبودم تا اینکه یه روز دیدم که تو سوپر مارکته داره واسه خونشون خرید میکنه همیشه یه شلوار تنگ میپوشید با یه مانتو کوتاه که خیلی زننده بودو توجه خیلیا رو جذب میکرد شمارم تو جیبم بود که وارد سوپری شدم از بغلش که رد شدم انداختم جیب مانتوش اونم اصلا نفهمید اخه سوپری شلوغ بود من که برگشتم فک نمیکردم باهام دوست شه خیلی دختر سنگینی بود به هر کسی پا نمیداد خلاصه اون شب بهم اس داد اما اس اولش واقعا منو تحت تاثیر قرار داد نوشته بود:سلام.اما چرا اینقد دیر؟ماتم زده بود دیدم اون از همون اول میخواسته باهام دوست شه اما دخترا واسه خاطر عزتی که دارن تو انجور کارا پاپیش نمیشنگذشت بعد یکی دوماه دیگه خیلی با هم صمیمی بودیم و حس میکردم یه جای بزرگی تو زندگیم داره تابستونا بعد ظهری همیشه با هم بودیم اون به بهانه کار میزد بیرون منم واسه فوتبال میزدم بیرون.راستش من خیلی اهل سکس نبودم نمیخواستم خودمو تو منجلابش بندازم اما یه روز بهم گفت بریم ارایشگاه کار دارم منم باهاش رفتم همینکه رسیدیم اونجا مانتو شو دراورد و روسرشو برداشت اومد جلوم وایستاد زل زده بود به چشام منم تا حالا تو چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم بهم گفت:چقد دوسم داری:ماتم زده بود شده بودم عین یه تخته سنگ گفتم اونقدی میخوامت که تو نمیخوای همینو که گفتم سرم گرفتو لباشو گذاشت رو لبام وای چه حسی داشت یه جور لبامو میخورد که انگار چند ساله چیزی نخورده البته منم بیکار نبودما بعد یه ربع سرمو ول کردو بهم گفت از وقتی که تو رو دیدم دو ماه بود که تو فکرم بودیو منتظر همین لحظه بودم دیگه کیرم شده بود دکل مخابرات سوتینو شلوارشو در اورد منم نفهمیدم کی لباسامو در اوردم اومد پایین و یه جوری ساک میزد که دیگه پاهام مست شده بود بهش گفتم بخواب روی صندل اونجا یه صندلی بود که تاشو بود عین صندلی های vipها خوابید اونجا و منم خوابیدم روش بهم گفت چیکار میکنی پس بکن توش گفتم نه بابا یه وقت پاره میشه بعد واست بعد میشه گفت پس میگی چیکار کنم گفتم کاری نداره که برگرد برگشتو از جلو خوابید کونش تنگ بود نمیشد راحت کردش خیلی درد میکشید روی میزو که نگاه کردم وازلین پیدا کردم مالیدم رو کیرمو گذاشتم دم کونش یه ذره که حل دادم همش رفت تو بهش دقت میکردم حین اینکه داشتم میکردمش خیلی حال میکرد اولاش سخت بود ولی بعد اینکه کرمو زدم حال میکرد برگشت بهم گفت تو سکسو بیشتر دوست داری یا لب گرفتنو؟من راستش زیاد اهل سکس نبودم گفتم لب چطور مگه گفت پس باشه بیا جلو اونقد ازش لب گرفتم که لب پایینش خونی شد ولی تو تموم این مدت اون بیشتر از من حال میکردبعد 1.5ساعت اینا زدیم بیرونو دیگه از اون به بعد شد دوست number 1من همیشه وقتی که دوستام منو باهاش میدیدن یه حس حسادتو تو وجودشون میدیدم همیشه از من شمارشو میخواستن یه بار به سودا نگفتم شمارشو دادم به یکی از دوستای صمیمیم میخواستم ببینم عکس العمل راجب دوستی با دوستم چیه عدش بهش اس دادم ککهمن ننیستم و یه هفته میریم شیراز پیش عموم اینا /الکی/دستم یه هفته دنبالش بود اما حتی یه بار هم بعد اینکه بهش اس داده بود u?جواب نداد از اون به دیگه واقعا شده بود زندگیم حالا هم هس.ممنون از اینکه واسم وقت گذاشتین.//صرفا واسه سکس با کسی دوست نشین چون لذتی نداره اونوقتی لذت داره که بدونی هم تو اونو وس داری هم اون تورو/////بای

نوشته: مهران

سلام من 26 سالمه و خاطره ای که میخوام تعریف کنم ماله سه سال پیشه سکس زیاد داشتم این به یاد موندنی تر بودبرام شاید برای شمام جالب باشه. فقط یه چیزی بسیار قلط. املایی دارم ایراد نگیرید لطفا من اول ابتدایی رو واسه املا مردود شدم . متنفر بودم ازش. به هر حال . من مغازه عینک فروشی داشتم و یکی از دخترای فروشنده پاساژ با من سلام علیک داشت. طفلک چهره نداشت که برم تو سرش بکنمش اما دوستای خوشکلی داشت . یه روز اومد مغازه من گفت مصطفی چایی داری من که روم باهاش باز بود چایی خشک بهش دادم و گفتم راحله؟ گفت جانم گفتم آجی یه حالی به ما میدی ؟ گفت چی ؟ گفتم اطرافت دوست زیاد داری یک دوست خوب برام جور کن . گفت دوستای من اهل اینکارا نیستن خلاصه پیله کردم بهش و گفت باشه فقط یه چیزی؟ گفتم چی؟ گفت یکی هست اسمش الاهه است خیلی دختره خوبیه و بسیار خوشکل. فقط من بهش میگم. ازتعریف میکنم و برنامه دیدن همدیگرو فراهم میکنم مخ زدنش با تو که میدونم اون پا نمیده.قبول؟ گفتم حلالت .تو برو باقیش بامن. خلاصه بعد سه روز زنگ زد گفت بیا جلو باشگاه پرورش اندام. خانوم ها به فلان آدرس .منم حسابی تراشیده و شیک ماشین و سوار شدم رفتم یه پراید داشتم . رفتم جلو باشگاه دیدم دم در آجی راحله وایستاده گفت وایستاد صداش میزنم بیاد بیرون گفتم باشه. منتظر چشم به در باشگاه دوخته بودم دیدم یه دختر اومد بیرون خودم و جمع و جور کردم صدامو صاف کردم. خوب توجح کردم دیدم بی تفاوت رد شد . خب چون اون نبود . رفت و آمد زیاد بود آخه تو باشگاه . خلاصه ده دقیقه گذشت چشمم به در باشگاه میخکوب شد . تا حالا دیدی از این دخترای مهجبه که بسیار خوشکل و با نمکن که حیفت میاد حتی دستشونو بگیری. یه پرى . .سفید چهار شانه. چشم درشت دماغ قلمی از روچادر میشد حدس زد چطور اندامی میتونه داشته باشه. دیدم داره به من نگاه میکنه پرسید الاهه خانوم؟ دیدم یه سر تکون داد .پریدم از ماشین پایین با کلی با احترام و لفظه قلم احوال پرسی در ماشین و باز کردم نشستىم تو ماشین راه افتادىم . فقط سکوت بود. کمی که رفتیم گفتم تشنتون نی الاهه خانم گفت نه حرفاتون و بگید من کار دارم . تازه فهمیدم گاوم زایده است .راحله گفت بد پا میده و فقط مگر بحث تریپ ازدواج باشی شاید قبول کنه بیاد چند بار فقط باهات بیرون،اونم اگر اعتماد کنه .خلاصه دیدم اوضا رو جلو آبمیوه فروشى نگه داشتم. دوتا آب پرتقال گرفتم آوردم تو ماشىن . خلاصه هر چی هنر داشتم رو کردم با کلاس و با منطق حرف زدم تا راضی شد شمارشو داد . چند هفته همون منوال طرز برخود سنگین برخورد کردم .اما خسته شده بودم پا نمیداد هیچ جوره . در همین بین بود که خطش واسه همیشه خاموش شد.منم بی خیالش شدم تا یه روز مغازه بودم گوشیم زنگ خورد. باورم نشد الاهه بود برداشتم بعد سلام علیک گرم برام چرندیات بافت که چرا گوشیش خواموش بوده...بهش گفتم میشه ببینمت؟گفت باشه .گفتم کجا بریم؟گفت از جاهای شلوغ خوشم نمیاد .با کلی ترس و لز که ناراحت نشه گفتم بریم خونه خواهرم.گفت کسی نیست گفتم نه خواهرم خونه مادرمن میرم کیلید خونشونو میگىرم.خلاسه قبول کرد و رفتیم .خونه .نشست روى مبل من پرو فقط به چشاي نازش نگاه میکردم که خندش گرفت گفت چیه؟ منم گفتم باورت. میشه عاشقت شدم آروم نزدیکش شدم گفتم میشه ببوسمت .فقط لبخند زد نگام کرد منم قلبم داش کنده میشد از شهوت به نفس نفس افتاده بود آروم لبمونزدیگ لبش کردم چندتا نفس دادم تو نفسش چسبوندم لبام و آروم دیدم چشاش بسته شد.به نفس نفس افتاد .لبش باز شد لب پایینم گرفت تو لبش مثله کسايی که یه عمره گشنن لبای منو ميخورد شاخ در آورد این همون آدمه . منم چادرشو با روسري شو .در آوردم وای چه اندامی.حسابی گردنشو خوردم دیدم داره از شهوت میمیره. بغلش کردم بردمش تو اتاق رو تخت أروم لختش کردم بی حال افتاده بود چشاش بسته با خودم گفتم دارم خواب میبىنم ولی واقعى بود بدنه کشیده کس سفید ورم کرده .اینگارى با تیغ بازش کردن.اونى که حتی فکرشم نمیکردم لخت جلوم بود . مثل ندیدهها رفتم سراغ کسش شروع کرد لیس زدن خیس بود داشتم دیوونه میشد اووف الانم کیرم به یادش بلند شد.سینه هاش اندازه که مشت کنم یه هوا بزرگتر.دستم و گرفت گذاشت رو سينه هاى نازش . فشار دادم داشت حلاک مىشد اژ شهوت .دستم و کشید تا روش بخوابم.روش اومدم روش دوباره لبامو شروع کرد خوردن. پاهاشو رو هم انداخت که چفت شدن . کیرم و آروم مالیدم به کس تمیزه ورم کردش که حسابی خیس شده بود.فشار دادم لاى پاش لیز شد کیرم و میرفت لاى کس داغ صورتیش.اه داشت لبامو میجواید. دستاشو انداخت دور کمرم. حسابی فشارم میداد رو خودش.شروع کرد بلند آه آه بکن اه .احساس کردم داره ارضا میشه منم تو بغلم فشارش دادم تند تند میزدم لای پاش .داش دیگه ارضامیشد اونم تند تند شروع کرد عقب جلو کردن من حشريتر شدم شونمو گاز گرفته بود فشار میداد داشت آبش میومد منم داشت آبم میومد پاهاشو چفتترکرد نفسام به آه تبديل شد کیرمو از لاى پاش کشیدم بیرون همه آبمو ریختم روی شیکمش. جفتمون با هم ارضا شدىم بعد نیم ساعت که روهم خواب بودیم بلند شدیم تمیز کردیم. همو رفتیم. و یک سال با هاش بود رابطمون از اون رو ز. به بعد سکس بود.ولى فکرشم نمیکردم این دختره با این سفت و سختی و به این خوشکلی رو بکنم.

نوشته:‌ mosi

خیلی وقت پیش توی چت روم باهاش آشناشدم. هم رشته ای و هم سنم بود.باهاش کلی صحبت کردم و وقتی شمارمو دادم با اکراه قبول کرد.اصلا امید نداشتم ک اس بده.اما ی هفته بعد اس داد.منم وقتی فهمیدم اونه کلی خوشحال شدم.ما خونمون تهران بود و اون کرج.بخاطر همین نمیتونستیم هرروز همو ببینیم و مجبور بودیم فقط یا اس بدیم یا تلفنی بحرفیم.بالاخره یروز قرار گذاشتم برم ببینمش.اون میگفت شاید با دوستش بیاد ولی من اصلا دوس نداشتم یکی اضافه پیشمون باشه.اونم قول داد ک دوستش نیاد.
روزی ک رفتم قرار بود ساعت 3 اونجا باشم اما خب شانسا ساعت 1 رسیدم.اواسط آذر بود و سوز شدیدی میومد.بهش زنگ زدم گفت چن دقیقه دیگه میاد....ولی تا ی ساعت بعد طولش داد.تازه با دوستش اومده بود.من خیلی عصبانی بوئم چون هم یخ کرده بودم هم ب قولش عمل نکرده بود.بهرحال سعی کردم خوشحال باشم از دیدنش و شروع کردم به شیرین زبونی!
بعد از قرار کلی ازم خوشش اومده بود و میگفت تو جزوه بهترین پسرایی ک تاحالا دیدم.منم ک ساده فکر میکردم راس میگه.....
خلاصه 2 هفته بعد قرار شد اون بیاد تهران.روزی ک اومد باهم رفتیم پارک ملت و کلی خوش گذشت.وقتی شب برگشتم خونه باز اس داد ک ازین ببعد همیشه من میام تهران چون امروز خیلی بهم خوش گذشت.منم خوشحال ازینکه بالاخره ی جی اف پیدا کردم ک از دیدنمون خوشحال میشه....!!!!
خلاصه گذشت و رسید به امتحانای دی ماه.ی روز اس داد ک دیگه نمیخاد باهام باشه.من سریع بهش زنگیدم و علتشو پرسیدم.گفت ک وقتی میخام درس بخونم همش بتو فکر میکنم و نمیتونم تمرکز کنم.... اونروز خیلی التماسش کردم ک قول میدم دیگه اس ندم تا آخر امتحانا ولی اصلا قبول نمیکرد.... تا اینکه عصبی شدم و اس دادم :«میدونی من چرا ابهات دوس شدم؟فکر کردی خرم با یکی ک نه قیافه داره نه میذاره باهاش حال کنم دوس بشم؟من میخاستم باهات سکس کنم.چون ب هیچ درد دیگه ای نمیخوری.برو گمشو» خداییش وقتی اون اس رو واسش فرستادم فکرمیکردم حق بامنه و وقتی یاد بدقولیهاش میفتادم بیشتر حرصم میگرفت ک چرا من انقدر ساده ام....
بعد از چن دقیقه زنگید دیدم داره گریه میکنه.... بهم گفت:
-ازت انتظار نداشتم.بخدا انتظار نداشتم همچین حرفی بزنی.خیلی نامردی.
-ببین میدونی چرا همه بهت پیشنهاد دوستی میدن؟چون همشون مث من فقط ازت سکس میخان.چون نه قیافه داری نه سینه!! اصن خوب شد ک رفتی.چون من عاشق سینه ام و توام ک نداری...!!!!
-خفه شو عوضی.حالم از تو و هرچی پسره آشغاله بهم میخوره....

تا 2 روز هیچ اسی بهش ندادم.بالاخره دلمو زدم به دریا و اس دادم «چطوری؟» اونم جواب داد «بتوچه» فهمیدم اونم دلش واسم تنگیده.زنگیدم و کلی باهاش صحبت کردم و ازش عذرخواهی کردم و قول دادم دیگه نه بهش فحش بدم نه اس! اونم قبول کرد و قرارشد ماهی یبار همدیگرو ببینیم.....
دیگه اس ندادیم تا بعد از 3 روز! آخرشب اس داد:«یه وقت فکرنکنی دوستت دارما.... اما نمیدونم چرا دلم واست تنگ شده....!!!!» منم گفتم «قربون اون دلت برم ک از خودت مهربونتره...» و باز اس بازی هامون شروع شد!
تا اینکه بعضی وقتا میدیم وقتی اس میدم جواب نمیده و آخرشب جواب میده.وقتی پرسیدم گفت :«با دوستم میرم بیرون و اونم با بی افش میاد باهم میگردیم»
-احیانا بی اف ایشون ک با شما کاری نداره؟؟
-نه بابا من اصن اونو محل نمیذارم.من بخاطر دوستم میرم و میخام یکم بگردم حوصلم بیاد سره جاش.
-میدونی ک من بهت اعتماد 100 درصد دارم
-آره عزیزم...منم بهت اعتماد 100 درصد دارم....

خلاصه گذشت و گذشت تا....
من توی دوران دبیرستان عاشق یکی از دخترایی شدم ک توی راه مدرسه میدیدمش.اون ی دختره محجبه و سرسنگین بود.بخاط همینم هیچوقت جرات نداشتم برم جلو باهاش بحرفم.تا اینکه اواخر دی ماه (مدتی ک با این جی افم بودم) اونو توی فیسبوک پیدا کردم(البته من اسمش نمیدونستم و چون بایکی از دوستاش دوست بودم ، فیسبوک بهم اونو پیشنهاد کرده بود و ز روی قیافه اش شناختمش.اونایی ک فیس هستن میدونن جریان چیه)
توی فیس بهش پیغام دادم ک من از دوران دبیرستان از شما خوشم میومده و.... الانم میخام ک ببینم نظرتون راجع بمن چیه.بعد از مدتی جواب داد ک خاهش میکنم.ولی من شمارو بجا نمیارم.منم گفتم ک لازم نیس شما بجا بیارید!شما بیا یروز همو ببینیم تا کامل توضیح بدم.....ولی قبول کرد هفته بعد ببینمش....

توی همین دوران منو جی افم دوباره دعوامون شد و باهام قهرکرد.منم وقتی دیدم جوابمو نمیده اینو براش فرستادم:
«عزیزم هرجورراحتی.اما من قراره هفته بعد به ی سفر برم.نمیدونم چقدر طول میکشه.شاید فرداش برگشتم شایدم تا آخر عمرت دیگه منو ندیدی.عزت زیاد!» ک دیدم ا داد منظورت چیه؟
منم کلی کشش دادم و آب و تابش دادم ک خودمم از هیچی مطمئن نیستم!من ی هفته نمیتونم بهت اس بدم.چون هنوز وضعیتم مشخص نیس.... خلاصه با یه سری چرت و پرت اوسکلش کردم....!!!! مثلا صبح اس میداد سلام چطوری من آخر شب یا روز بعد جوابشو میدادم.
خودمم تعجب میکردم منکه اینهمه دوسش داشتم و واسه اینکه یبار اول اون اس بده سلام چطوری ذوق میکردم چرا حالا اینجوری شدم.خودشم همش میپرسید تو چرا انقدر سرد شدی... ولی خودم میدونستم چرا اینجوری شدم.چون عشق حقیقی و 4ساله ام رو پیدا کرده بودم و تونسته بودم باهاش بحرفم و دیگه هیچ دختری برام اهمیت نداشت....
تا اینکه رفتم و عشقمو دیدم... نسبت به اونم سرد شده بوده بدم.من اوایل وقتی عشقمو میدیدم دستام میلرزید و وقتی تو چشام زل میزد از خوشحالی نمیدونستم چکارکنم ولی الان جی اف جدیدم با اینکه هیچ برتری نسبت ب بقیه دخترا نداشت اما تونسته بود تا حدودی جای اونو واسم بگیره.... باهاش صحبت کردم و گفتم ک میخام پولامو جمع کنم و بیام خواستگاریت.ولی اون کاملا مخالفت کرد و گفت من نمیتونم به زندگی با کسی ک هم سن منه فکرکنم و دوسدارم بایکی ازدواج کنم ک از نظر عاطفی بتونم بهش تکیه کنم.... با اینکه خیلی سعی کردم ک قانعش کنم ک عشق و عاشقی ربطی به این مسایل نداره اما زیره بار نرفت ک نرفت....
اونروز اومدم خونه همه چیو به جی افم گفتم.گفتم ک عاشق یکی دیگه ام و میخام باهاش ازدواج کنم.اونم قول داد تا همیشه دوستم بمونه و وقتی خاستم با عشقم ازدواج کنم از هم جدا شیم.
ولی از فردای اونروز دیگه بهم س نداد.3 روز تمام همش من اس میدادم و میزنگیدم اما اصلا محلم نمیذاشت.تا اینکه بهم گفت ک از وقتی فهمیده عاشق یکی دیگه ام ، ازینکه میخام ولش کنم خیلی ناراحت شده و مثلا خاسته فداکاری کنه و باهام بای کنه.ولی بهش فهموندم ک اون هیچوقت نمیتونه جای تورو بگیره... و خداییشم هیشکی تا حالا جاشو واسم نتونسته پر کنه.
برای بار دوم رفتم عشقمو ببینم و نظر نهاییشو بپرسم.اون گفت ک ما میتونیم مثل دوتا هم دانشکده ای باهم دوست باشیم ولی فکر ازدواجم نکن! منم از خداخواسته حرفشو قبولیدم و ترکیدم!!!!
تا اینکه قرارشد جی افم برای بار دوم بیاد تهران.دوروز قبلش بهم گفت از عشقت چخبر منم الکی گفتم ک هنوز خبری نیس.ولی یدفه اون گفت:
-ببین نمیدونم چرا حس میکنم داری دروغ میگی.توروخدا ببخش اما نمیدونم چرا همچین حسی دارم.
-(منم اون شب خیلی خوابم میومد)آره توراست میگی! شب خوش!
-نخاب دیگه دلم واست تنگیده بیا یکم باهم بحرفیم
-بخدا خابم میاد
-کاش اونجا بودم و نمیذاشتم بخابی
-مثلا چکارمیکردی؟
-هی بوست میکردم و توام عصبانی میشدی و میزدی نصفم میکردی!
-کجامو بوس میکردی؟؟؟؟
-پررو نشو دیگه یه چیزی گفتم
-ولی من لباتو بوس میکردم و آروم در گوشت میگفتم دوست دارم عزیزم
-باز شروع نکن
-بعد میومدم سمت گردنت و آروم میلیسیدمت و با زبونم قلقلکت میدادم
-قلقلکم نده من خیلی حساسم
-بعد میومدم سمت سینه های نازت و نوکشونو میخوردم
-توکه گفتی سینه هامو دوس نداری؟
-مگه میشه سینه های ناز تورو دوس نداشته باشم.توام اون حرفامو فراموش کن...بعد میومدم پایینتر شرتتو درمیاوردم....جوووووون
-دیدیش؟؟؟؟
-آره...بعد چوچولتو میبوسیدم و کوستو میخوردم
-اه نگو کوس بدم میاد. بگو چیز!
-اوکی.بعد منم چیزمو درمیاوردم میدادم میخوردی!
-اه حالم بهم خورد بگیر بحخاب بسه نخواستیم بابا!
-خدا لعنتت کنه ک نمیذاری بکنم توت!
-هاهاهاها نذاشتم شب خوش بوس بای....

این اولین بار بود ک باهاش حرفای سکسی زدم.هیچوقت اجازه نمیداد و همیشه بای میکرد.
فردای اونروز وقتی به عشقم اس دادم باهاش بحرفم تحویلم نگرفت و منم خیلی ناراحت شدم.جی افم اس داد و بهش گفتم ک همه کسم منو قبول نکرده حوصلتو ندارم.اونم ناراحت شد و گفت اصن فردا نمیام....منم گفتم نیا به جهنم ک نمیای.فکرکردی چه پوخی هستی؟.... خلاصه قهرکرد و دوباره منم نازشو کشیدم....
فرداش بزور قبول کرد ک میاد و گفت با دوستام میام.(منظورش دوست خودش و بی اف دوستش!) منم قبول کردم و وقتی رفتم مترو صادقیه به استقبالش دیدم زیاد تحویلم نمیگیره.گفتم دوستات کوشن گفت دیر اومدی رفتن.خلاصه منم کلی دلبری کردم تا دوباره خوشحال شه و از بودن در کنار هم لذت ببریم.

بعد از ی مدت بهش گفتم ی سری فیلم خوب جدید پیدا کردم یروز بیا همو ببینیم بهت بدم.شب قبل از قرارمون وقتی فهمیدم باز قراره با نوید(بی اف دوستش)بیاد عصبانی شدم و گفتم اصلا نیا یرو از همون نوید بگیر.اونم کلی نازمو کشید و منم با این شرط قیول کردم ک فردا نه دوستتو باید ببینم و نه مخصوصا نوید رو.اونم قبول کرد و منم مث احمقا رفتم سر قرار!
وقتی رسیدم دیدم دوستش هست و از نوید خبری نیس.باصدای بلند گفتم:«این اینجا چکار میکنه؟مگه قرار نبود من نبینمش؟» اونم کلی ذاشاره کرد ک زشته و دوستش هنوز نیومده و اگر بیاد ازمون جدا میشه.دوستشم هی میگفت اگرشماها مشکل دارید من اینجا میمونم.منم با عین اوسکولا قبول کردم دنبالمون بیاد...
تا اینکه تو یه پیتزایی نشسته بودیم و دوستش همش به نوید میزنگید عزیزم عشقم فدات شم کجایی بیا منتظرتم و اصلا به لب به پیتزا نزد ک نزد.منم هی به جی افم اشاره میکردم حواست باشه با بی افش چطوری میحرفه!یاد بگیر! تا اینکه نوید اومد....
کاش میمردم و هیچوقت نمیدیدمش....
یه پسر خوشتیپ و خوش هیکل معلوم بود یه سالی هست باشگاه میره.صورت شاد و جذاب.... از چیزی ک میترسیدم سرم اومد....
اومد توی پیتزایی و بامن ک روی صتدلی نشسته بودم دس داد و به جی افمم مثل بای بای دس تکون داد و جی افمم همونطور با یه نیش از بناگوش دررفته جوابشو داد.من تا این صحنه رو دیدم اختیارمو از دس دادم و چشام پر اشک شد... جی افم همش میگفت «چرا آخه گریه میکنی؟منکه الان پیشتم از چی نگرانی؟فکرمیکینی من نویدو دوسدارم؟تو چرا همش بهم شک داری؟من بهت قول دادم باتو میمونم و سره حرفم هستم» منم گفتم همش تقصیر خودمه.... همش تقصیر خودمه.... اونم میگفت«چی تقصیر توئه؟چرا اینجوری میکنی؟»
-ببین من میرم اگر برات مهم بودم دنبالم بیا و گرنه خداحافظ واسه همیشه
بلند شدم و رفتم بیرون.پشت سرم اومد و دستمو گرفت گفت آخه چرا ناراحت شدی؟
-ندیدی باهات چجوری سلام کرد؟خجالت نکشیدی اونجوری جوابشو دادی؟تو تا حالا چندبار اونجوری باهام با لبخند صحبت کردی ک حالا واسه اون برات عادی شده؟
-منکه طور خاصی سلام نکردم.اون جو گیر بود خوشو آدم حساب کرد
-(داد زدم سرش)ندیدی جی افش چجوری باهاش میحرفید؟
-داد نزنا.... چرا دیدم ولی دلیل نداره منم اونجوری باهات بحرفم....
یه لحظه نگاش کردم و بخودم گفتم اگر ادامه بدم دعوامون میشه و وضع بدتر میشه.بذار ازین موقعیت احساسی حساس استفاده کنم:
از کنار در حالی ک راه میرفتیم بغلش کردم و گفتم :«عزیزم من عاشقتم.خیلی دوستت دارم.بخدا میترسم همیشه از دستت بدم.تو رو خدا ببخشید تندی کردم.خودت میدونی ک من بغیر تو کسی رو ندارم فدات بشم.» اونم باهام آشتی کرد و اون روزم گذشت...

تا اینکه اسفند ماه بود ک یه برف حسابی اومد (یادتونه که؟) که ایکاش نمیومد....
صبح اس دادم سلام برف بازی رفتی؟ ک دیدم دوساعت بعد جواب داد آره الانم برف بازی بودم با دوستم و نوید و دوستش! منو میگی یدفه قاطی کردم و گفتم مگه قول ندادی تو باهاش نگردی؟گفت بابا دوستشو آورده بود باهام دوس شه منم گفتم ک بایکی دیگه ام فقط بخاطر تو قبول نکردم باهاش دوس شم! منم ک شانسا شارژم ته کشیده بود گفتم پس بهش بگو واست شارژ بفرسته تا بمنم بدی! ولی اون گفت :«ازت انتظار نداشتم اینو بگی.تو دیگه دوسم نداری ک حاضری بایکی دیگه دوسشم.خیلی نامردی.» منم قاطی تر از اون گفتم :«نه پس خیال کردی بازم نازتو میکشم؟نخیر خیال کردی جنده خانم.» البته از واژه های جنده و کیرم دهنت بارها درموردش استفاده کرده بودم و اون انقدر مهربون بود ک هردفه منو بخشیده بود...
رفت و آخر شب باز ازش عذر خاهی کردم و فرداش گفت ک دیگه نمیخاد باهام باشه و ازم خسته شده.منم کلی ناراحت شدم و زنگیدم و پشت تلفن انقدر داد زدم ک گلوم درد گرفت.... بالاخره قرارشد برای آخرین بار برم کرج و فلشمو ازش بگیرم....

روزی ک رفتم سر قرار تنها بود و برای اولینبار یه آرایش خیلی خوشگل کرده بود ک همون لحظه اشک توی چشام جمع شد....اونروز فهمیدم چقدر دوسش دارم و الان دارم چ کسی رو از دس میدم...
کلی باهاش صحبت کردم تا راضیش کنم ک تنهام نذاره اما نمیدونم چرا اونی ک میشناختم نبود؟کلی پیشش گریه کردم ولی اصلن انگار نه انگار...
تا اینکه بعد از ناهار بهش گفتم تا ساعت 4 باید بمونم وگرنه خونه بهم شک میکنن ک کجا بودم (چون معمولا ساعت 6 میرم خونه) اونم قبول کرد و همینجوری داشتیم توی خیابونا و کوچه های گوهردشت رسه میزدیم.منم ک فهمیده بودم التماسام فایده ای نداره بیخیال شده بودم و داشتیم چرت و پرت میگفتیم! یدفه نمیدونم چرا حشری شدم گفتم یه لب میدی؟گفت نه و خلاصه از من اصرا ازون انکار! تا اینکه تو یه کوچه خلوت چسبوندمش به دیوار گفتم تا لب ندی ولت نمیکنم! اونم همش تقلا میکرد ولش کنم اما بیخیال نبودم!
من دست چپمو گذاشته بودم روی کنار سینه اش (بجای گذاشتن روی بازوش) و با اون یکی دستم میخاستم سرشو محکم نگه دارم تا بتونم ببوسمش!!!!
تا اینکه یدفه چشاشو بست و منم سریع لبامو چسبوندم روی لباش! اون نذاشت ب جایی برسه ک دهنمو باز کنم و زبون بزنم.سریع سرشو چرخوند و لبامون جدا شد.گفت خیلی کثافتی نمیگی یکی ببینه چی میشه؟؟؟؟
خلاشه گذشت و باهاش بای کردم و رفتم خونه.بعد یه هفته اس دادم و التماسش کردم ک دوباره ببینمش! اونم میگفت ک امکان نداره وهمش یه سوال میکرد چه دلیلی داره همو ببینیم؟منم میگفتم دلم واست تنگ شده و باید بیای ی جی اف واسم پیدا کنی تا ولت کنم.اما یه شب بدجور حالمو گرفت....
گفت:
-خیلی دوسم داری؟
آره واست میمیرم.
-اگر بدونی ک اونروزی ک واسه آخرین بار همو دیدیم و ازت جدا شدم توی راه برگشت ی 206 سوارم کرد و فرداش باهاش رفتم بیرون و بخاطر اون بود ک ی هفته محلت نمیذاشتم بازم دوسم داری؟ یا اینکه روز برف بازی نوید منو هلم داد توی برف ها خودشو اداخت روم و به بهانه شوخی کلی دسمالیم کرد چی؟
-فکرکنم دیگه دوست ندارم.... شب خوش بای
باورم نمیشد انقدر عوضی باشه.این همه مدت من فقط براش یه سرگرمی بودم.حالا دیگه از روی دوس داشتم نمیخاستم ببینمش.میخاستم ازش انتقام بگیرم....
فرداش گفتم 22 فروردین بیا همو ببینیم ( اون موقع ک اینو گفتم اوایل عید همین امسال بود) قرار شد بیاد تهران ولی من فقط به این فکرمیکردم ک اگر بیاد تهران طوری دستمو بندازم تو کوسش ک پردش پاره شه و دلم خنک شه....
ولی اون دیگه هیچوقت نیومد.خودش شک کرده بود ک اگر بیاد دهنشو سرویس میکنم....
و اما عشقم.... بعد عید قرارشد ببینمش و بهم گفت ک امروز آخرین باریه ک همو میبینیم.چون من قبلا از یکی خوشم میومد و حالا همه چی جور شده و نمیخام بهش خیانت کنم...
و من ماندم و تنهایی و سرزنش خودم ک چرا با جی افم بد رفتاری کردم تا اینجوری شه....
همه میگن بیا برو بازم بایکی دوس شو.ولی نمیدونم چرا دیگه حوصله حرص زدن بی خودی رو ندارم....
موفق باشید.
خدانگهدار

نوشته: ُُSingle

با سلام فقط میتونم بگم که گفته هام داستان نیست و واقعیه. لطفا بی تربیت ها یا نخونن یا اگرم خوندن فحش ندن.
شروع: یه روز داشتم با رفیقم با موتورش توی شهر میچرخیدیم که با هم رسیدیم به پارک،پیاده شدیم رفتیم توی پارک که بعد حدود پنج دقیقه گوشیم زنگ خورد شمارش آشنا بود بله شماره ی بهاره جونم بود وقتی با استرس جواب دادم اون صدای دلنشین جیگری شو شنیدم که گفت سلام جوابشو دادم بهش گفتم کاری داشتی؟ گفت دیدم چند وقته بهمون سر نزدی دل تنگت شدم و با خودم گفتم یه یادی ازت بکنم.منم بعد معذرت خواهی گفتم اینجا نبودم و امروز اومدم شهرمون،گفت اگه رسیدی یه سر از ما بزن منم گفتم الان با وسیله دوستم میام پیشت.(آخه ما یه سال قبل از این اتفاق با هم دو سال دوست بودیم ولی من چون دوستش داشتم هیچوقت باهاش به فکر سکس نبودم.)

خلاصه موتور دوستم رو با اصرار برای 10 دقیقه گرفتم رفتم. سر کوچه شون که رسیدم ایستادم ساعت تقریبا 12ونیم به بعد بود که دیدم مادرش با برادر کوچیک بهاره سوار موتور پسر داییش دارن میرن مسجد.اونجا بود که فهمیدم چه خبراییه.به شماره ای که دستش بود زنگیدم که بهاره گفت موتورت رو توی خیابون بذار جوری که کسی تو رو نبینه بیا سمت خونمون. گوشی رو قطع کرد.رفتم دیدم در حیاط نیم بازه رفتم تو چون مطمئن بودم تنهاست.بهاره پشت در بود تا رفتم تو در رو بست و از فرط دلتنگی خودش رو انداخت بغلم و بعد روبوسی دیدم گریه اش در اومده.لبش رو بوسیدم و دستش رو گرفتم گفتم جیگری من نباید گریه کنه دستم رو گرفت گفت بیا بریم خونه که دلم حسابی برات تنگه.با هم رفتیم داخل بغلش کردم و مثل قبلا همدیگه رو غرق بوسه کردیم چون سر ظهر بود و خونه خالی، شهوت هم اومد سراغم اما اون هم دست کمی از من نداشت گفتم بهاره جونم بسه ممکنه کاری بدم دست جفتمون.هیچی نگفت فقط یه نگاه کرد که تا تهشو خوندم و گفتم خودت خواستی بعدا ناراحت نشی بگی بهم تجاوز کردی.بوسم کرد و خودشو توی بغلم فشار داد یه فشار همراه التماس.منم بدجور حشرم زده بود به سقف.لباساشو در آوردم و تا جایی که گفت جون من دیگه نخور، سینه ها و گلو و دور ناف و سر شونه هاشو خوردم بعد رفتم سراغ کسش که اصلا مو نداشت اونقدر خوردم که داشت موهامو میکند.بعد بلندش کردم گفتم دوست دارم عشقم سینه هامو بخوره اونم اونقدر زبونشو کامل به سر سینه هام میکشید که دادم رفت هوا بهش گفتم جیگری برو سراغ اصل کاری گفت تا حالا نخوردم حالم بد میشه منم گفتم من خوردم تو نمی خوای بخوری؟ اینکه نامردیه. با اکراه اومد سراغ کیرم که صاف صاف بود زبونشو زد به کیرم و کم کم شروع کرد بعد حدود 3 دقه که خورد دیگه دندوناش گیر نمی کرد و خودش هم با ولع تمام میخورد دیگه جفتمون خسته شده بودیم و سکس می خواستیم بلندش کردم و دوست داشتم بکنم تو کون نازش اول سوراخشو با تف خیس کردمو کم کم با انگشت خیسم با سوراخ کونش ور رفتم تا خوب آماده شه وقتی دیدم اوضاع مساعده کیرمو حسابی خیس کردمو بهش گفتم اجازه هست خانمی؟ سرشو تکون داد و گفت مختاری.کیرمو گذاشتم دم کونش و یکم بازی دادم و دیدم خودشم داره کونشو تکون میده با یه فشار سرشو کردم تو که دیدم داره دردش میاد منم همزمان از پشت شروع به خوردن گردنش کردم و شروع کردم گاییدن عشقم. دیگه تبدیل به تلمبه شده بود و اونم حال می کرد و بعد حدود 5 دقه گایش آبم داش میومد بهش گفتم چیکارش کنم؟ که بهاره گفت دوست دارم آبتو توی کونم خالی کنی خیلی حال کردم آبمو ریختم توی کونش.بعد بهم گفت خواستگار دارم چیکار کنم منم گفتم که تا چند سال دیگه شرایطشو ندارم برو زنش شو حالشو ببر.که دیدم شروع کرد به گریه کردن و منم که طاقت گریشو نداشتم اشکم سرازیر شد. همو تا تونستیم بوسیدیم و زدم بیرون.

بعد سه روز که همش با هم در تماس بودیم بهم گفت امشب قراره بیان چیکار کنم؟ گفتم مثبت باش پسر خوبیه.و همون شب بهاره من به عقد یکی دیگه در اومد بعد دو ماه بهاره رو توی خیابون دیدم که صورتش کبود بود دلم براش سوخت گفت یک هفته ست که شوهر ناجنسش با یه دختره آشنا شده و بهاره ی منو به هر بهانه ای کتک میزنه و منم گفتم غصه نخور به خدا قسم که تلافیشو سرش در میارم و شب پر خون میاد خونه و ازبهاره جدا شدم.از قضا شب دور میدون شهرداری منطقه 1 دیدمش و تا جایی که خورد بی بهانه زدمش. بهاره جونم رو دوست دارم تا پایان عمرم. باورم نمیشه بهاره جونم رو کردم...

امیدوارم خوشتون اومده باشه.ببخشید اگه طولانی شد.و مهم اینه که شما بزرگوارید.به امید مرگ شوهر بهاره تا من بتونم با بهاره جون ازدواج کنم.....

نوشته: ???HHHH

سلام به همگی .
من مغازه داشتم که یه دختر خوشکل مامانی سفید توبغلی اومد یه چیزی بخره در همین هین با هم حرف زدیم و خوش و وش ساده ای کردیم .یه چند بار دیگه هم اومد من از اون خوشم اومده بود ولی چیزی نمیگفتم تا یه روز رفتم خونه دیدم کنار خواهرم نشسته تو اتاق من .من سلامی کردم فهمیدم که همکلاسی و دوست خواهرمه .اون وقتی من نبودم عکس من رو دیده بود و من رو شناخته بود و هی از خواهرم در باره من میپرسید بلخره با هم دوست شدیم تا جایی که گفت بیا خاستگاری ولی من بلاتکلیف بودم تا اینکه یه رفیقی داشتم خانمش هر روز تا ظهر میرفت سر کار من هم یه روز که اون ساعتهای 9 بود که امد دم مغازه سوار متور کردمش و رفتم خونه رفیقم. اون ما رو تنها گذاشت رفت بیرون من هم یه خورده شیره تریاک خوردم شروع کردم به شیره کشیدن و یه کم هم به اون میدادم و در همین حال لب میگرفتیم خیلی نعشه شده بودم تمام بدنم میخارید که رفتم روش و شروع کردم لب گرفتن کم کم لباساشو در آوردم یه کم خودشو میگرفت تا اینکه فقط یه شرت پاش بود شروع کردم به خوردن گوش و گردن و بعد سینه هاش آخ چه سینه های کوچلو و جمو جوری داشت سفید و نوک کوچک و صورتی تا شهوت من و اون بالا رفت کم کم دست کردم تو شرتش کسشو مالوندم که دیدم تو حال خودش نیست من هم لوخت شدم تو ی بغلم بهش ور میرفتم من کم کم شروع کردم کسشو به خودن اولین بارش بود خیلی حال میکرد اون دستای کوچکی داشت من میخوردم و اون کیر من رو میمالید تا جایی که چرخوندمش و همینجور که سر کیرمو کردم تو کونش داد زد و از جا پرید من دوباره باهاش ور رفتم و یه خورده کرم عطر آگین مالیدم به ناخونم و شروع کرم به بازی باکونش کم کم دو ناخونی کردم تو کونش اون هم اول اخ و ناله ای میکرد هم کسشو میخوردم هم ناخونم تا اخر تو کونش بود من خابیدم و بهش گفتم بیا بشین روی من تا خودت کیرمو بکنی تو کونت تا دردت نیا اومد نشست و بعد از حدود نیم ساعت که هی دردش میومد و از روی من بلند میشد بلخره کون اون و کیر من رموت شدن و آخ چه حالی میکردم کمرم بخاطر شیره هایی که خورده بودم صفت شده بود و یک ساعتی طول کشید تا ابم اومد اون که قبلش از خوردن من ارضاء شده بود نفس راحتی کشید گفت بلاخره تموم شد کونمو پاره کردی کونم درد میکنه جم جور کردیم و رفتم رسوندمش از اون روز به مدت دو سال من بیشتر روزها ساعت 9 میرفتم بکنمش تا اینکه یک روز بعد از کردن به من گفت من سه ماه است با یه نفر دیگر عقد کردم من باورم نشد و چند بار دیگر هم کردمش تا عکس شوهرش رو بهم نشون داد و از اون روز به بعد دیکه من این رابطه رو نمیخاستم و اون هم بعد از مدتی به مشهد پیش شوهرش که اونجا کار میکرد رفت.

نوشته:‌ xxx

خاطره ای که براتون تعریف میکنم مال اواخر سال نود و یکه اون موقع تازه با مینا آشنا شده بودم.مینا دختر خوبیه، پدرش نظامی هست و اونطور که مینا میگه محیط خشک خونه خستش می کنه.به نظرم مینا هم بیشتر به خاطر محیط خونه و احتیاج به یک همصحبت با من دوست شد.یا بهتر بگم که من مخ اون را زدم! قضیه مخ زدن مینام به این صورت بود که یکروز من و دوستم فرهاد به قصد شکار طعمه جدید توی پارک کنار مدرسه مینا نشسته بودیم که مینا با رفقای مدرش اومدن پارک.سه تا دختر جیگره دبیرستانی.رفقای مینا مانتویی بودن و خودش چادری.ما دو تا هم که بوی طعمه جدید رو حس کرده بودیم مثل شیر گرسنه دنبالشون راه افتادیم.بعد از ده دقیقه تعقیب شکار و متلک پرونی آخرش فرهاد موفق شد شماره هامون رو بدست سه طعمه برسونه.کلا دخترا وقتی با همن زیاد پا نمیدن.شبش یک شماره ناشناس بهم مسج خالی داد ،بعدشم شروع کرد به معذرت خواهی کردن!! خلاصه ما هم که درسمون رو بلد بودیم حدس زدیم که یکی ازون سه تا دختره.بعد از پاچه خواری های طولانی و خرج ده پونزده اس ام اس بی زبون! مخشو زدیم.اینطوری بود که مخ مینا خانم شروع به زده شدن کرد.دو سه هفته ای فقط هر از گاهی مسج میدادیم.مینا ازون دخترای هست که به راحتی نمیزاره باهاش صمیمی بشی.آخرش موفق شدم دعوتش کنم کافی شاپ.اونم بالاخره قبول کرد.خلاصه کشوندیمش اونجا و با هم سر یک میز نشستیم.مثل دو تا غریبه فقط بستنی میخوردیم و به همدیگه نگاه میکردیم، هر کاری میکردم بهم رو نمیداد که بهش نزدیکتر بشم خلاصه بعد از دو سه بار ملاقات مخشو زدم و به بهانه اینکه دوتایی تنها باشیم و کسی مزاحممون نشه کشوندمش خونه داداش بزرگم.ایام عید داداشم و زن و بچش دو سه روزی رفته بودن شمال و کلیدشون دست بابام بود.منم به بهانه سرکشی به خونه داداش، کلید را از بابام گرفتم.بعدش مسج دادم به مینا و باهاش تو خونه داداشم قرار گذاشتم.دو ساعت بعد رسید خونه داداشم.اول یکم چایی و میوه براش آوردم که دوتایی خوردیم.بعد شروع کردم به آماده کردنش.اول یکم بهش نزدیک شدم و دستشو گرفتم.بعد اومدم دست بزارم روی رونش که دستمو پس کشید.بهم گفت رضا این چه کاریه میکنی؟ گفتم چون دوستت دارم می خوام نازت کنم.اونم با اکراه قبول کرد.یکم که رونشو مالیدم، حس کردم که داره خوشش میاد.بهش گفتم عزیزم مانتوت رو در بیار که راحت باشی.مینا گفت نه همینطور راحتم.منم گفتم ناز نکن خانمی و بلند شدم و مانتوش را در آوردم.بعدش اومدم بغلش کنم.اونم گفت لوس نشو رضا.منم گفتم دوست داشتن که این حرفها را نداره.خلاصه با هزارتا خایه مالی گذاشت یکم بغلش کنم.خب تا حالا پنجاه درصد ماجرا حل شده بود.دست کردم تو موهاش و موهای سیاه خوش عطرشو ناز کردم.واسه مرحله بعد یک ماچ لپش کردم که قرمز شد صورتش.منم امون ندادم و لبامو گذاشتم روی لبای باحالش.انداختمش رو مبل و حالا لب بگیر کی نگیر! .با دست آزادم هم دکمه های پیرهنشو باز میکردم.دست کردم که سوتینشو هم در بیارم که جیغ کوتاهی زد که نکن.منم که دیگه توحال و هوای دیگه ای بودم دست کردم سوتینشو باز کردم سینه های جیگرش جا باز کردم و منم افتادم رو سینش.اونم باهام راه اومد.واقعاً خوردن سینه حال میده.یکم که از خوردن سینه هاش دوتایی حال کردیم دست کردم با یک حرکت شلوار و شرتشو کشیدم پایین.اونم که یکهو انگار برقش گرفته باشه یکهو بلند شد و گفت دیگه بسه رضا.منم در اوج شهوت بودم و اصلا نمیخواستم هلوی رسیدم که شلوار و شورتش تا زانو پایین بود از دستم در بره.فقط خدا میدونه اون لحظه چطور راضیش کردم که بشینه سر جاش.بهش قول دادم که از کمر به پایین رو کاری نداشته باشم.اونم شلوارشو کشید بالا و دوباره نشست روی مبل.منم دوباره بغلش کردم و سینه خوردنم را ادامه دادم.ولی واقعا حیف.ده دقیقه ای تو بغلم بود تا اونجا که گفت دیگه خسته شدم.منم ولش کردم تا لباسشو بپوشه.بعدش دو تایی سر و وضعمون را مرتب کردیم و زدیم بیرون.هنوزم باهاش دوستم و ازش خوشم میاد.ولی تو این چند ماهه نگذاشته برم زیر کمرش.فعلا پروژه های مخ زنی در دست اجراست.ببینیم کی به یار میرسیم!

نوشته:‌ رضا

داستانی که مینویسم مربوط به منو دوست دخترم آیسانه.
بعد آشنایی تلفنی منو آیسان ازخصوصیاتمون میگفتیم.تا اینکه باهم راحت و راحتتر شدیم و بعدا حرفا جنسی هم اضافه شد.یادم میاد اولین باری که آیسانو دیدم رفتم شهرشون.
یادم رفت من اهل مازندرانم و آیسان هم اصلیاتا ترک بود که خانوادشون چندسالیه اومدن شمال و ساکن شده بودن.آیسان دختری با قد 1/60 با وزن 50 کیلو و پوست سبزه و کون استثنایی وبه قول خودش کس بزرگی که وقتی میرفت شنا لب دریا،میگفت کسم از کس بقیه بزرگتره و جلو اومدست. پستونا بزرگ 75-80 .آیسان همش میگفت کونش همیشه همه جا جلب توجه میکنه و منم عاشق همچین خصوصیاتی هستم و میگفت من شبیه 5 هستم و هیچ جاش استاندارد نداره.کس و کون و پستوناش فوق العاده بزرگ.در هر صورت طوری بود که هر مردی دوست داره همچین دختری رو بکنه.من بعد آشنایی اولیه 1روز به دیدنش رفتم و قرارگذاشتیم ترمینال. اون از توشهر بودن همش میترسید تا از اشناهاش نبیننمون.
اولین روز اشناییمون همش دنبال جایی بودم چندلحظه بغلش کنم.تااینکه 1لحظه کوچه خلوت شدوازش خواستم ببوسمش تابانازو عشوه بوسیدمش.
مدتی گذشت ورابطمون خیلی راحت شدوحرف کیروکس واینا اومد وسط تا اینکه بهش پیشنهاد دادم از کون بیشتر دوست داره بده یا ازکس.که اون بادو دلی گفت:از کس بیشتر لذت میبره...که من بهش گفتم:یعنی از کون دوست نداری؟که گفت از کون هم دوست دارم ولی از کس بیشتر لذت میبره.
فردا شب حرف کرم صورت اینا شده بود که بهم گفت هیچ میدونی این کرم هارو از آب کیرشما مردا درست میکنن.که منم از فرصت استفاده کردمو گفتم دوست داری آب کیرمو بریزم رو صورتت که اون هم مشتاقانه همچین چیزی میخواست.
حرفامون زیادی سکسی میشد گاها. تا اینکه به سکس تلفنی میکشید و بهم میگفتیم چطوری میخوایم سکس کنیم.
آخر هفته رفتم تنکابن.دومین بار دیدنمون بود که بازم رفتیم ترمینال.بعد که نشد کاری کنیم رفتیم کوچه روبرو ترمینال که لب دریا بود.دیدیم خلوته و کسی نیست.1خورده صحبت کردیموازهم لب گرفتیم که من پا شدم.دیدم اون از پشت خودشوچسبوند بهم ودستشودورم حلقه کرد.بعد چند لحظه اومد جلوم وایستاد و بغلم کرد.تو بغلم که گرفتمش دیدم پاهاشو نزدیکتر اورد لای پاهام طوری که پستوناش کلا چسبیده بود به سینه هام و لای پاهاشو فشار میداد لای پاهای من.تازه من حس کردم چی میخواد؟اخه آیسان همینطور نزدیک و نزدیکتر میومد کمرو کسش رو روی کیرم میچرخوند.دستمو دورش حلقه کردم و اونم که از همون اول دستش دورم حلقه زده بود.چنگ زدم کونشو گرفتم.وااااااااای چی میدیدم.1کون نرم و بزرگ.اووووف.دوست داشتم لختش کنم لای کونشم شده لیس بزنم بکنم.لمبره های کونش تو دستم جا نمیشد.با دو تادستام میمالوندم کونشو از هم بازش میکردم.دوست داشتم انقده لمبره های کونشو بمالم و فشار بدم که کیرم 1راست بره تو کسش.وقتی هم که چسبیده بودیم بهم که 1ریز داشتیم لب همو میخوردیم.انقده کونشو مالیدم و فشار دادم به کیرم که کیرم راست شد و اون متوجه راست شدن کیرم شد.همش سرش پایین بود و یواشکی میدید کیرمو.با دستام چنگ زدم پستوناشو گرفتن و آیسان هم کسشو فشار میداد رو کیرم.چنان فشار میداد که کیرم شق شده بود.10 دقیقه ای بهم میپیچیدیم که دیدم پستوناش که چسبیده بود بهم سرد سرد شد.هنوزم نمیدونم چرا؟ (به نظرم خالی شد .آخه بعدش تموم کردیم بغل و تنازی رو)
سومین بار دیدنمون من تصمیم گرفتم بیشتر از هم لذت ببریم برا همین قرارمون دیگه لب دریا شده بود.تا دیدمش بغلش کردمو لبشو میخوردم که رفتیم 1گوشه ای نشستیم.من ازش خواستم بغلش کنم.آیسان پا شد و من نشوندمش رو پاهام و روبرو خودم و شرو کردم لب گرفتن و کمرشو مالیدن و کم کم لای پاهاشو بعد کسش.بعد وایستادیم و منم محکم چسبیدم بهش و ازش لب گرفتم و خودمو لای پاهاش جا کردم.
آیسان تازه متوجه شد چه خبره.کونشو میمالیدم و دستمو دور کمرش حلقه میزدم که دیدم داره باهام همکاری میکنه و کسشو میماله به کیرم تا حسش کنه.متوجه شدم حشری شده.لب طولانی مدتی گرفتم و دستمو بردم تو شورتش.واااااای چه کس بزرگ و خیسی.
با انگشتم شروع کردم لای کسش بازی کردن که اه و اوهش بلند شد.منم میگفتم جااااااااان.کیر میخوای؟اونم میگفت آره.کسشو مالیدم دیدم خودشو داره میماله بهم.دیگه تو فضا بود.دکمه های شلوارمو که داشتم باز میکردم دیدم متوجه من شده و میگه نه .یکی میاد میبینه زشته. منم که دیگه هیچی حالیم نبود شلوارمو 1خورده دادم پایین و کیرمو در آوردم و شروع کردم مایدن کسش.یهو دیدم آیسان چنگ زد کیرمو باحرص و ولع تو دستش گرفت و هی میماله میگه واااااای چه کیر نرم و دااااااغی.دوست دارم منو بکنی.تو گوشم میگفت تورو میخوام.بکن منو.ازم میخواست موقع سکس حرفای سکسی بزنیم.میگفت بیشتر تحریکش میکنه.
یهو این حرفارو که میزد منم که کیرم روبرو کسش دیدم چسبید بهم و دستش دورم وکونمو چنگ زده خودشو محکم میکوبه به کیرم و 1ریز لبمو میخوره.
منم دیگه چنان حشری شده بودم فقط وایستاده بودم و لبشو میخوردم و توجهم به ضربه های کسش بود که چه محکم و قوی میکوبه به کیرم.تا حالا همچین ضربه های شهوتیی رو حس نکرده بودم.یهو خودم وا موندمو چسبیدم به دیوار که حشرم بیشتر شد به هوس آیسانم فکر میکردم که داره چه لذتی از کیرم میبره.
تا اینکه کمرشو گرفتم و گفتم بشینیم عزیزم.آیسان خودمو نشوندم رو کیرم دیدم کیرمو تو دستش گرفته و میگه میترسم رو همچین کیری بشینه و کسش پاره میشه.منم کیرمو از دستش گرفتمو کمرشو با دست چپم داشتمو با دست راستم کیرمو روی چوچوله و لای کسش میمالیدم که یهو نشست رو کیرم که من مست هوس شدمو دستامو دورش حلقه کردمو آیسان فقط میکوبید و من شده بودم 1کیر راست فقط.باور کنید چنان هوسی شده بود که من همچین کوبیدنی ندیده بودم.من مست مست شده بودم از دیدن همچین صحنه هایی.
آیسان کمر نازشو تاجایی که میتونست به عقب میبرد و تا جایی که میشد به جلو میکوبید.منم مدام لب میخوردم یا گاهی پستوناشو از زیر مانتو که داده بود بالا 2دستی تو مشتم میگرفتمو چنگ میزدمو باهاشون بازی میکردم.یا کمرشو که خودش مانتوشو داده بود بالا که لخت بود دست میکشیدم.ااااااو چه کمری لامصب.یا 2دستی لمبره های کونشو همین که رو کیرم تلمبه میزد باز میکردم و لای کونش دست میکشیدم و فشار میدادم کونشو به سمت خودم که همه کیرمو تا ته حس کنه.آیسانم تا با سوراخ کونش و لای کونش ور میرفتم هوسش بیشتر میشد همش میگفت دوست دارم کیرتو تا رحمم حس کنم.حرفای سکسیش بیشتر حشریم میکرد که به خودم اومدم و کمرشو2دستی گرفتم و چنان هردومون عقب و جلو میکردیم که صدا کوبیده شدن مستم کرد و همه آب کیرم با فشار اومد و فقط تونستم اون لحظه آیسانو تو بغلم بگیرموبه خودم فشار بدم و آبمو خالی کنم.آیسان یهو متوجه شد یه چیز گرمی بدنشو داغ کرد.رو کیرم نشست و مدام لب گرفت.بادستاش صورتمو گرفت بوسه های کوچیکی از لبم میگرفت.
من ارضا شده بودم.مونده بود آیسان.بهم گفت من تازه داشتم حال میکردم و زود انزال شدی.منم نخواستم فقط خودم به ارگاسم رسیده باشم گفتم بازم میخوام و ازت سیر نمیشم.1چند لحظه ای صحبت کردیم و بعد خودم چیسبدم بهش و آیسان داشت از روی شلوار کیرمو میمالوند.منم دستمو کرده بودم تو شلوارش و کس نازشو تو مشتم گرفتم.1فشار کوچیکی دادم و گفتم چه کس بزرگی داری آیسانم گفت همش مال خودته دوست دارم کیرت همش تو کسم باشه.من یهو گفتم اوووووف. آیسان من گفت جوووون و دست کرد تو شلوار کیرمو گرفت و شروع کرد باهاش ور رفتن.گفتم بزار درش بیارم.گفت:نه نه.نمیخواد.یهو کسی میاد میبینتمون.منم گفتم باشه.بهم چسبیده بودیم و منم دکمه بالا مانتوشو باز کرده بودم و از تو کرستش پستوناشو در اوردم و هی با پستوناش ور میرفتم.بهش گفتم آیسان:دوست دارم همش از پشت که هستی یهو چنگ بزنم خودمو بچسبونم بهت کیرمو بزارم لای کونو لای پاهات.آیسان گفت:اووووووف منم میخواااام.یهو برش گردوندم محکم خودمو کوبیدم به کونش.اوووووف جاتون خالی فقط میبایست بودین همچین کونی رو جلو کیرتون خم شده میدیدین.از روی شلوار کیرمو میچلوندم لای پاها و به کون ناز آیسانم.
آیسان گفت:وااااااای الان که خم بشم سوراخ کسم باز میشه.تو هم که چسبیدی بهم با1فشار کیرت راحت میره تو کسم.منم که دیگه عاشق حرفای سکسی و هیکل سکسی عشقم بودم گفتم دوست دارم از کون بکنمت.
یهو دیدم آیسان داره کونشو میماله به کیرم.هی کونشو بالاو پایین میکوبید به کیرم و یهو فشار میاورد محکم رو کیرم که به نظرم کیرمو لای کونش حس کنه کامل.یهو شهوتم زیاد شد 2سمت کمرشو گرفتم مانتو آیسان بالا زده بود و کونش تو شلوار جین چسبون خودنمایی میکرد.تا 2سمت کمرشو کرفتم چنان کیرمو لای کونش فشار میدادم دوست داشتم شلوار جینشو پاره کنه بره تو کون به این بزرگی.
چندتا تلمبه زدم که دیدم آیسان منو با کونش چسبوند به دیوار .منم حشری حشری شده بودم.آخه دختری میخواستم که همچین استیلی داشته باشه. ولی آیسان فوق سکسی بود.بهش همش میگفتم دوست دارم روزی چندبار بکنمت.یا همش کیرم تو کست باشه.حتی داره راه میره.آیسانم همش میگفت کسم زخم میشه کیر زیاد توش بمونه.
آیسانم که منو با کون محاصره کرده بود و خواست آبمو بکشه که من از پشت چسبیده بودم بهش شکم و جلو تنمو چسبوندم بهش و اونم از روی لذت خودشو صاف کرد و به صورت ایستاده پشتش بودم حالا که دستمو کرده تو شلوارش بهم گفت انگشت کنم تو سوراخش .منم چند بار با سوراخ کسش بازی کردم و بهم گفت چوچولشو بمالم که هی چوچولشو میمالوندم و تو کسش انگشت میکردم که یهو دیدم چسبید بهم و بهم میگه آبمو که داره میاد حس میکنی!منم گرما آبشو حس کرده بودم.با دستم کس خیسشو حالا میمالیدم که کاملا یس خیس بود.معلوم بود چندبار آبش اومده بود.بهم گفت شورتم خیس خیسه.دوست داشتم لخت کنم آیسانو شورت خیس و کس پر آبشو ببینم که چقدر خیسه الان.دستمو از شورتشش کشیدم بیرون ولی هنوز هوسی بودم.گفتم میخوام آبتو بخورم.انگشتا دستم هنوز خیس بود از آب کس آیسان و تا گذاشتم تو دهنم دیدم پشت دستم میزنه و میگه برو با آب دریا دستتو بشور.
1خورده که چشیدم آب کسشو دیدم مزه دهنم 1طوری شد.آب دهنم خشک میشد همش.ولی دوست داشتم اون رون و مچ پاهای هوسیشو بازکنم مچ پاهاشو با دست بگیرم باز بازش کنم طوری که اون کس بزرگش از لای پاهاش نمایان بشه بیفتم به جون کسش و تا میتونم زبونمو تو سوراخ کس آیسان فرو کنم لای شیار کسش و با زبونم بازی بدم و یهو 1لیس بزرگ از سوراخ کونش تا روی کسش رو خیس کنم.
تو راه برگشت که داشتم بر میگشتم شهر خودمون عزیز دلم بهم اس ام اس داد که کلی لذت برده چند باری آبش در اومده شورتشو که خیس خیس شده بودوعوض کرده و چقدر دوستم داره.
سایز پستونا آیسان 75-80 بود با پستونا گرد و نوک سینه هاش قهوه ای و نوک های تیز و بزرگ که وقتی آیسان من هوسی میشد به اندازه 1بند انگشت ما آقایون میشد.کیرررررم راست میشد نوک پستوناشو میدیدم.
آیسان همش عشق تنازی بود تا سکس.
1بارم تو میدان امام تنکابن سمت چپ که میخوره به لب دریا رفته بودیم.آیسان جلوتر ازمن راه میرفت تا کسی از اشناهاش نبینه ضایع بشه.تا راه میرفت جلوم.من تا کون و کمرشو میدیدم شهوتم میگرفت از بس لامصب کونش جون میداد برا سکس.که توکوچه تعریف میکرد 1بار اومده بودن بافامیلشون لب دریا که چندتاپسر مزاحمشون میشه و با پرتقال سبز و کال پسره میکوبونه به کون آیسان.
منم تا شنیدم خب حق دادم به پسره و کیرم راست شد برا کون گاییدنی آیسان جون.
لب دریا نشسته بودیم که دیدم داره ران پاهامو دست میکشه...کم کم بالا و بالا تر دست میکشید که متوجه حشری بودنش شدم و ازش خواستم به گوشه ای بریم و بشینیم.
رفتیم 1گوشه ای نشستیم.دست کردم داخل شلوارش و آیسان دراز کشیده بود روی زمین.از لای کس تا لای کونشو دست میکشیدم و کلید کردم روی چوچوله هاش از بس مالیدم چوچوله های آیسانو که چشماش تار شد و بیحال ولو شد رو زمین.وااااااااااااای که 1کس حشری روی زمین....بلند که شد روی پاهاش نمیتونست راه بره و حتی حواسش بود کجا داره میره.....

1بارم رفته بود برا امتحانش تبریز.شب میره خونه دختر عمش.شب کف کیر میشه و داشت با من سکس تلفنی میکرد.....
شب شوهر دختر عمش تو نخش میفته که بکندش...انقده حشری شده بود شوهر دختر عمه ش که تا شب میشه اومد تو اتاقش ودید میزد و خواست ترتیبشو بده....

1بار رفته بودیم فست فود.سفارش ساندویچ داده بودیم.رفته بودیم طبقه بالا .روی 2تا میز کناریمون پسرو دختر بودن که بعد چند دقیقه ای رفتن.فقط من و آیسان مونده بودیم.روبرو آیسان نشسته بودم.بهم گفت چرا روبرومی؟بیا کنارم بشین.منم که رفتم کنارش ازش لب خواستم.لب گرفتنمون طولانی شد من دستمو بوردم تو شلوار آیسان که انگار به شکمش فشار میاورد.پا شد کمر شلوارشو گرفت که بکشه بالا تا دستمو راحتتر بکنم تو شلوارش دیدم همین که کونشو و کمرشو میچرخونه کیرم هوسی شد .زودی دست بردم تو شلوار آیسانو چوچولشو میمالیدم که دیدم آیسان دکمه های مانتوشو باز کرده و پستوناشو از رو کرست داده بیرون.واااااااای چی میدیدم.تاحالا پستوناشو اینطور آزاد و روبرو خودم ندیده بودم.سایز پستونا 75-80 .گرررررررررد.توجه به نوکشون کردم دیدم عین کیر راست شده هستن.بند انگشتمو برا اندازه گیری نوکش گذاشتم که دقیقا 1بند انگشتم شده بود.
شوکه شده بودم باهمچین کس نازی چیکار کنم تو فست فود.من مدام کسشو میمالیدم از تو شلوارش.انقده هوس مستم کرد که خواستم پستونای آیسانو چنگ بزنم.توجه که کردم دیدم از بس پستوناش بزرگه از صورت آیسانم بزرگتره.جووووون میداد کیر لای پستوناش کرد و انقده آب کیر بریزی رو پستوناش که مست بشه.
به ناچار یکی از پستوناشو 2دستی گرفته بودم و آیسان هم مدام داشت کیرمو از رو شلوار میمالید.منم که حشری بودم نوک پستون آیسانو با تیزی دندونم میمالیدمو میک میزدم و دور نوک پستونشو میلیسیدم.طوری که میشد هوس و تو چشمای شهوتی آیسان دید.دستم که تو کسش بود کم کم بیشتر داشت خیس میشد و آیسان یهو چشمش به کیری که از بس دست میکشید افتاد که از گوشه شلوار تا کجای رون پاهام اومده.1دست قشنگی لای پاهام کشید که بیضه هامو بماله بعدخم شد سرشو گذاشت رو کیرم شرو کرد از روی شلوار گاز گرفتن کیرم.من تا پستوناشو که آویزون شد و مخصوصا نوکش که انقده دراز و کشیده بودو از طرفی چنان هوس آیسان برای خوردن کیرم از روی شلوارو دیدم چنان آبم تو شلوارم اومد که آیسان متوجه ارگاسم من شد.
منم برای جبران بردمش لب دریا بعد فست فود کیرمو از شلوار کشیدم بیرون و پستوناشو لخت کردم که آیسان تا کیرمو دید خم شد جلوم.منم نشسته بودمو آیسان کیرمو اسرار داشت تا ته بکنه تو دهنش.کیرمو اگه از دستش نمیگرفتم ساعتها ساک میزد.
بهم میگفت میخوام تا ته کیرتو بخورم.و این کارم میکرد.من که بهم خیلی لذت میداد از ساک زدن آیسان همش میزدم زیرش که نتونسته تا ته ساک بزنه و کاری میکردم که بیشتر تا ته ساک بزنه و بهش میگفتم وقتی تا ته میخوره سرشو تکون بده که همش بره تو دهنش جا باز کنه.یا آیسان دوست داشت از زیر کیرم شروع کنه لیس زدن تا روی کیرم.بیضه هامو بخوره یا لیس بزنه و بکشه.
باور کنید انقده آیسان دوست داره تا ته بخوره کیرو بهش لذت میده.مخصوصا سر کیرو ملچ و ملوچ میده...همش میگه دوست داره دور کیرم لواشک بپیچه و ساعت ها ساک بزنه. یا حتی مربا بریزه رو کیرم از لای پاهام و از بیضه ها شروع کنه لیس زدن تا سر کیرم . منم که همش دوست دارم با همون مربا باقی مونده روی کیرم که آیسان برام میلیسه از پشت و جلو بکنمش.به قول آیسان دوست داره صدا تلب وتلوب کیرم به کسش رو بشنوه.
آیسان عاشق ساک زدنه.من خیلی قبولش دارم وقتی کیرو تو دستش میگیره تا آبشو نیاره ول نمیکنه.کارشم فقط تا ته خوردنه و حمله به کیر.من که دیوونه شم.سکسی ترین دختریه تا حالا دیدم.واقعا میخوامش.حرف نداره.
به آیسان گفتم از پشت بشینه روی رون و ساق پاهام که نشسته ام و دریا رو ببینه....چنگ میزدم 2دستی پستونا لخت و مامانیش که بیرون افتاده بود و مالیدن و بعد از 1خورده مالیدن با دوتا دستام رون پاهاشو و لای پاهای نازشو مالیدن.تا اینکه آیسان چنان شهوتی شد که خودشو کشوند عقب اومد رو کیرم نشست و کونشو میچرخوندو میمالید بهم .کیرم کم کم داشت به استقبال کس و کونش میرفت تا جایی که دستمو بردم تو شلوارش و از پشت 2تالبه های کسشو باااااااز کردن.بهم میگفت:وووووووووی لبه های کسمو باز نکن آب کسم شرشر میریزه.منم لبه های کسشو از هرطرف محکم میکشیدم تا سوراخ کسش باز باز بشه.بالای کسش و ،چوچولشو میمالیدم که چنان هوسی شده بود که از پشت که بهم چسبیده بود سرشو به عقب آوردو انداخت رو شونه هام.منم تا دیدم آیسان کمرشو نیم دایره وار کرده و پستوناش خودنمایی میکنه ،جفت پستونای آویزون بزرگشو تو چنگ گرفتمو فشار میدادم و میکشیدم که آیسان از رو هوس میتونست فقط کونشو رو کیرم بچرخونه و بکوبه به کیرم.
چنان تنازی مستمون کرد که یاد 1پوزیشن افتادم که جنده هارو بلند میکنن رو دستو محکم میکنن توکسشون.
منم آیسانو بلند کردم با دستام.گذاشتم رو کیرم وایستاده میکردم آیسانو.چنان میکردم از رو شلوار که انگار جدی جدی آیسان داره جررررر میخوره.
آیسان از بس حشری شده بود دیگه چیزی نمیتونست بگه و نگاهش به کیرم بود که چطوری تو اون حالت کوبیده میشه به کسش.واقعا هم پوزیشن عالیی هست.2تاپاها رو هوا و 1کس بااااااااااز جلو کیرت و رو هوا کس میکنی.
آیسانو میکوبیدم میکوبیدم تا اینکه خسته که شدم.گفتم دیگه باید جرررررت بدم.و چسبوندمش به دیوار و تا میکوبیدم به کس آیسان دیدم آه و ناله های آیسانو واااااااااای اون حالت لبش که میگفت:اووووف حشرمو بیشتر کرد.تا اینکه محکم تلمبه میزدم که یهو نزدیک ارگاسم رسیدن خوابیدم رو آیسانو اونو در همون حالت چسبیده به دیوار بین خودمو دیوار پرس کردم.
آب کیرم که اومد بهم گفت بهش چسبید و تن نازی دوست داشتنیی بود و دوست داره بازم پاهاشو بدم هوا و بکنمش.

یکی از روزا دیگه بود که لب دریا بودیم تکیه داده بودم به دیوار کوچیک نیم متری.چنان اومد چسبید بهم و خودشو لای پاهام جاداد که لای کسشو حس میکردم.بهش میگفتم قدش کوتاهه و الان که چسبیده بهم کیرم به شکمش میخوره.تا اینکه خودشو میاورد بالا روی انگشتا پاهاش بلند میشد و کسش و میمالید و به کیرم که باور کنید لبه های کسش و که به سر کیرم گیر میکرد رو احساس میکردم.
بهم میگفت تکون نخورم که داره کیرمو حس میکنه.
منم دکمه های بالا مانتوشو باز کرده بودم و پستوناشو لخت کرده بودم که از دور پستوناش مشخص بود چه برسه حالا که رو کیرم دست و پا میزد.با دستام نوک پستوناشو گرفته بودم تیز کرده بودم و میکشیدم که دیگه نوک پستوناش به آخرین حد تیز بودن رسیده بود و عاشق تکون دادن پستونا آیسان بودم.1فکری به ذهنم رسیده بود.نوک پستوناشو گرفته بودم چنانتکون میذاذم که پستونای آیسان به همه سمتی میرفت از بس بزرگ بود.آیسانم که به جون کیرم افتاده بودو کسشو باکیرم حال میداد.
یهو کمرو کونمو چنگ زد و چنان محکم میکوبید که یهو دیدم کمرشو جای کوبیدن داره میماله و میچرخونه روی کیرم و داره گردنمو به نشونه راضی بودن و عالی بودن میبوسه که به خود منم این بوسه لذت داد....که از این کارش متوجه شدم کس آیسان جونم خیس خیسه و به ارگاسم رسیده.معلوم بوده با کیر خیلی حال کرده که برای اولین بار تو رابطمون بوده که همچین بوسه ای زد.البته بوسه خیلی بهم میداد روی لبم یا روی کیرم ولی به گردنم برای اولین باربود.
منم چسبیدم بهش و حالا نوبت من بود.منم دستمو کردم تو شلوارش و 2تا لمبره های کونشو تو دستم گرفتم .آیسان یهو چنان کونمو چنگ زد و منو فشار داد لای پاهاش که عزمم جزم شد 1سیخ باید بزنمش.لمبره های کونشو باز میکردم و دست میکردم لای پاهای عزیزم که آب کسش که اومده بود از لای پاهاش میشد حس کرد.
با انگشت بزرگ دستم با سوراخ کون آیسان بازی کردم و با آب کسش انگشتمو خیس کردمو اب کس آیسانو آوردم لای کونش و با انگشتم با سوراخ کون آیسان جونم بازی میکردم و یواش یواش کردم تو...بهم میگفت نه نه.اما من انگشتمو با کمی مکث لحظه به لحظه بیشتر تو کونش میکردم تا جایی که به وسطهای بند انگشت بزرگم که رسید با سوراخ کونش بازی کردم و هی عقب و جلو میکردم دیگه آیسان حرفی نمیزد.انگار خوشش اومده بود و لذت میبرد.دستمو در آوردم و انگشتمو گذاشتم تو دهنم.وااااااااااااای چه مزه ای!لذت بخش بود.
انگشتم را با آب دهنم خیس کردم و 2باره فرو کردم بعد چند تا حرکت انگشتمو تا ته تو کون ناز آیسان جونم فرو کردم.کاش لختش میکردم و کیرمو تا ته میکردم تو کون نازش.انگشت بزرگمو تو کونش فشار میدادم تا ته و آیسانو سعی میکردم با همون انگشتم بلندش کنم.یهو آیسان هوسی شد و لب طولانی ازم گرفت و جلوی پاهام زانو زد و افتاد به جون کیرم.دیوانه وار به کیرم حمله میکرد.گاز میگرفت.بیضه هامو میکشید تو دهنش میگرفت و با صدای بلند میخورد طوری که حشری حشریم کرده بود.سر آخر سر خودشو لای پاهام برد و حمله کرد به بیضه اهم که من پر از شهئت شده بودم و زمان ارگاسمم رسیده بود.سعی کردم خودمو کنترل کنم ولی آیسان بی پروا به کیرم حمله میکرد و ساک میزد.یهو فقط تونستم آیسانو از جلو کیرم بلندش کنم.که آیسان خودش بعد بلند شدن چسبید بهم و سعی میکرد کسشو بکوبه به کیرم.چند دقیقهای میکوبید تا اینکه من به اورگاسم رسیده بودم و اون از گرمایی که روی تنش حس کرده بود متوجه سده بود من به ارگاسم رسیدم و تا لای پاهای خود را دید که پر از آب و خیس شده رو به من متوجه ارضا شدن من شد.
من هنوز عاشق بی پروای آیسان هستم.کافیه فقط خودتون ببینینش و یا تجربه سکس باهاش رو داشته باشین.
آیسان همش عاشق کیرهای بزرگ و به قول خودش فقط کیر25 سانتی دوست داره.و دوست داشت کیر تا ته رحمش بره.
همش ازم میخواست بکنمش و تند تند تلمبه بزنم.ازم درخواست میکرد پاره اش کنمو کسش را جر بدم تا بیشترخون بیاید.

من1مطلبی تو اینترنت راجع به استیل دخترها خوانده بودم.
خصوصیات آیسان اینطور بود که مچ پای کلفتی داشت.رون های پاها کلفت.به قول اون مطلب این نشانه هوس بیشتر دخترهاست و اینطور دخترها هوس باورنکردنی دارن که فقط باید محکم و تا ته کس شان تلمبه زد تا ارضا بشن.
من به این باور رسیدم چون استیل و هیکل آیسان جونم دقیقا همینطور بود و دوست داشت تا ته رحم گاییده بشه و تند تند تلمبه بزنمش.
واااااااای من هنوز در هوس هیکلشم.دوست داشتم 2-3 نفری به جون آیسان میفتادم تا ببینم تحمل چند نفرو داره.
مخصوصا 2نفر جلوم رو هوا داشته باشنش پاهاشو رو هوا باز کنن تو بغلشون و من جلوش بایستم فقط بکوبم تو...

نوشته: سینا

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت
بازم جمعه بود و از فكر به غروب دلگير جمعه ها داشت روانيم می كرد ، چند وقتی ميشد كه به خواست خودم يه خونه جدا گرفته بودم و تنهايی توی خونه اونم روزهای جمعه خيلی اذيتم ميكرد ،
حالم خوب است
اما
دلم تنگ آن روزهايی شده که می توانستم از ته دل بخندم
ياد روزهای تلخ گذشته كه خيلی هم دور نبود افتاده بودم و افكار مختلف مثله خُره داشت مغزم رو ميخورد و با خودم درگير بودم كه يهو صدای زنگ گوشيم رشته ی افكار مزخرفم رو پاره كرد ، گوشی رو برداشتم و به صفحه نگاه كردم و ديدم شهنامه ، خدارو شكر ، تنها كسی كه ميتونست من رو از اين حال خراب بيرون بياره ،
: جانم ؟
درده جانم ، كوفت جانم ، كونيه الدنگ ، معلوم هست چه كونی داشتی ميدادی كه اينهمه مدت منو معطل خودت كردی ؟ اين همه سال رفيقتم يكبار به من ندادی ، اين كدوم كسكشی هست كه درگير كون دادن بهش بودی و جوابِ منو نميدادی ؟ حالا واسم لفظ قلم هم گُه خوری ميكنی و جانم جانم راه ميندازی كونده ؟ حالا پاشم منم بيام اونجا و كونت بذارم كه بفهمی بايد زود جواب سرورت رو بدی ؟
اوووووو ، كيرم تو نفست ، چته وحشی ، اول سلام عليك كن بعد حمله ور شو عزيز
گُه خوردی بابا ، رستم با اون كيرش هی كير كير نميكرد و میگفت دودول ، مال تو كه در مقابل اون شومبولم نيست كه كيرم كيرم ميكنی
ای بابا ، زنگ زدی چرند بگی يا اينكه ...
يا اينكه و درد ، كونده ، بابك پاشو بيا بريم بيرون ، حوصلم سر رفت تو اين جمعه كيری
شهنام جان ، خُب پسر خوب اينو مثل بچه آدم ميگفتی ديگه ، اينهمه الفاظ قشنگ لازم نبود ديگه
بچه آدم اسمشون هابيل و قابيل بود ، معلومه كه من بچه آدم نيستم ، اسم مادرمم فرنگيسه نه حوّا ، حالا بنال ميای يا بيام اونجا اينقدر بزنمت و مثل لش بكشمت دنبالم بابك ؟
بابا جان ، منم حوصلم سر رفته خُب ، اما مگه تو ميذاری منم حرف بزنم ؟
خُب حالا ، لباس بپوش پنج دقيقه ديگه با ماشين جلو در طويلتونم
عجب آدم نفهمی هستيا ، بعدشم با ماشين حسش نيست ، بيا يكم امروز پياده روی كنيم ، اعصابم گاييدس ، ميخوام يكم راه برم
باشه ، بپوش لباساتُ تا من برسم

صدای زنگ اومد و ديگه با آيفون در رو باز نكردم ، كفشمو پوشيدم و تا رسيدم در حياط رو باز كردم باز چرنديات شهنام شروع شد ، قيافم رو كه ديد يه چند لحظه ساكت شد و بعدش
داداش گلم چته باز ؟ بازم فكر و خيال به كس شعرهای گذشته ؟ بابا بيخيال بريم يكم بچرخيم خودم حالت رو ميزون ميكنم
رفتيم تو خيابون و داشتيم قدم ميزديم كه تازه به جمعيت تو خيابون دقت كردم ، خدای من چقدر شلوغ بود بيرون ، انگار نه انگار كه امروز جمعست!
چقدر ملت ما بدبختن و يه دلخوشی ندارن ، حتی توان مالی اين رو ندارن كه آخر هفته هم دست خانوادشون رو بگيرن و برن تا بيرون شهر و تفريح
تو همين فكرها بودم كه يهو يكی بدجور بهم تنه زد و داشتم زمين ميخوردم ، تا برگشتم نگاش كنم يهو داد زد هوی كوری مگه ؟
كور جد و آباد..... كه جلوی دهن شهنام رو گرفتم و رو به يارو كردم و گفتم ببخش عزيز ، عذر ميخوام ، طرفم يه چيزی زير لب گفت و رفت
آخه الاغ جان يارو ماليده بهت ، گاگول معذرت خواهی هم ميكنی ؟
به ياد ندارم نابينايی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت بينا خورد گفتند : مگركوری!
روزگارت بی نياز باد از اين جماعت بينا
ولش كن شهنام ، آخر هفته حال و حوصله دادگاه و پاسگاه نداشتم
اوه ، اين گهی كه خوردی رو خودت فهميدی چی بود ؟ بابا آرنولد شوآرت زينگولوووو ، اينجوری ميگی ميترسما
همينجوری داشتيم قدم ميزديم و ديگه منم با اين داستانی كه پيش اومده بود از اون حال و هوا بيرون اومده بودم كه ديدم دو تا دختر از جلومون دارن ميان كه تقريباً چهره های زيبايی هم داشتن و اندام زيباتر از چهرشون ، يكيشون هم عينكی بود و از جلومون رد شدن و منم كه محو تماشاشون بودم كه يهو شهنام دستمو جوری كشيد كه صدوهشتاد درجه چرخيدم و ناخواسته باهاش افتادم دنبال اون دو تا ، شهنام با صدای تقريباً بلندی به اون دختره كه عينكی بود گفت :
ببخشيد خانم ، ميشه شماره چشمتون رو بهم بديد تا بتونم باهاتون در تماس باشم ؟
دختره برگشت و نگاه تلخی به شهنام انداخت ولی هيچی نگفت كه توی همون لحظه من محكم زد پس سرش و داشتم باهاش بحث ميكردم كه يابو اين چه وضعيه آخه ؟ خداييش خجالت نميكشی با اين سنت همچين كاری ميكنی ؟ خوبه خودتم خواهر داری ، خوشت مياد كسی تو خيابون به خواهرت همچين چيزی بگه ؟ تقريباً توی پياده رو ايستاده بوديم و تا اومد جوابم رو بده كه يهو يكی با دستش سه تا چهار بار ضربه زد به شونم كه برگشتم ديدم يكی از همون دختراست ، اما نه اونی كه عينكی بود ، تا چشمم به چشمش افتاد فكر كنم چند لحظه ای محو نگاه به چشمای زيبا و گيراش شده بودم اما تا شروع كرد به حرف زدن خودمو جمع و جور كردم ، منتظر بودم يه سيلی حوالم كنه ، فكر كردم منو با شهنام اشتباه گرفته
ميتونم اسمتون رو بدونم ؟
بابك !
آقا بابك ، حرفهايی رو كه داشتی با دوست بی ادبت ميزدی رو شنيدم و راستش خيلی خوشم اومد ، ميدونم كه توی ذهن مردم ما جا افتاده نيست كه يه دختر بياد و جلوی يه پسر رو بگيره و ازش شماره بخواد و اگرم چنين كاری رو انجام بده حتما در موردش فكر بد ميكنن ، اما به دو دليل من اين كار رو انجام ميدم ، يك اينكه واقعا از خودت و حرفات خوشم اومده ، دو هم بخاطر اينكه اونجای اين دوست بی ادبت رو بسوزونم تا از شما ياد بگيره
منم واقعاً از يك طرف هاج و واج مونده بودم واسه حرفاش و از طرف ديگه هم محو تماشای زيبايی چشماش بودم كه ديدم ميگه بابك خان حالا ميشه لطف بفرماييد و شمارتون رو بهم بگيد كه بهتون تك زنگ بزنم تا شما هم شماره منو داشته باشيد كه منم با چند لحظه مكث و مِنو مِن كردن شمارمو بهش گفتم و اونم بهم زنگ زد و شمارش افتاد روی گوشيم كه تا اومدم گوشيمو نگاه كنم گفت شيما ، گفتم جانم ؟
گفت اسمم رو گفتم كه ذخيره كنی ، اسمم شيماست ، اينو گفت و يه زبون واسه شهنام درآورد و خداحافظی كرد و رفت ، اينجاش جالب بود كه تو تمام اون لحظات هيچ صدايی از شهنام در نيومده بود
شيما كه داشت ميرفت تا برسه كنار دوستش تازه دقت كردم ديدم از پشت چه اندامی داره ، مخصوصا كمر باريك و باسن فوق العاده خوش فرم
اومدم حركت كنم كه ديدم شهنام مثل مجسمه ميخكوب شده همونجا
اومدم تكونش دادم و گفتم راه بيوفت ديگه اسكُل
با دهن باز برگشت نگام كرد و گفت بابك ؟
بله ؟ چيه ؟ جانم ؟ بگو ديگه
بابك ؟ جانه مامان بيا انگشت كثيفت رو بكن توی كونم كه ببينم خواب نيستم!!!
بيااااااااااااااااااااااااااا ، حالا ديدی بيداری ؟
آشغاله همجنس باز ، حالا من يه چيزی گفتم ، نفهمم بايد وسط خيابون اون انگشت كثيفت رو ميكردی توی كونم كه از دهن تو تميزتره ؟
آخه تا كی بايد اين خايه مالی كه نه كس ليسی های تو باعث بشه من ضايع بشم جلوی ديگران ؟ ها ؟ باز خود شيرينی كردی ؟ بازم حس فردين بازيت گل كرده بود ؟ آخه من موندم تویه كونی چقدرم خوش شانسی آخه ، يارو همينجوری تورو بيرون ميديد پشمای اپيلاسون شدش رو هم بهت نميدادا ، حالا اومده شمارتم ازت گرفته ؟ توی احمق چرا شماره دادی آخه ؟ مگه نميدونی اينا يكجور دامه ؟ اينجور دخترا ميان توی خيابون دنبال پسرای كونی كه اونارو واسه داداش و باباهاشون و جور كنن ، پس اينهمه توی رسانه ها ميگن گول اينجور آدما رو نخورين رو دايورت كردی روی تخمات ؟
بابا جان ، عجب نفسی داری تو ، خداييش چجوری ميتونی اينجوری يكسره و بدون مكث پشت سر هم حرف بزنی آخه ؟
بابك؟ تو كه چيزی وسط پاهات نداری به درد كسی بخوره ، حداقل شمارش رو بده من ، حداقل من بجای تو ميتونم بكنمش
دوباره زدم تو سرش
بخاطر همين لش بازی هاته كه طرف اينجوری ريد بهت ديگه
همينجوری بحث و خنده شوخی كه گذشت و رسيديم خونه و شام رو هم شهنام خونه من كوفت كرد و نزديك ساعت يازده داشتيم خداحافظی ميكرديم كه بره كه يهو صدای اس ام اس گوشيم اومد
برو ، برو بچه كونی ، برو كه خوده طرفه
برو گمشو خونتون ديگه ، تا آخرين لحظه ای هم كه ميخوای بری بايد فوضولی كنی بچه جان ؟
برو كونت رو بده بابا ، برو هزاران بار خدارو شكر كن كه همچين رفيق باحال و با نمكی داری كه باعث شد يكی تحويلت بگيره
خُب حالا ، در اين كه شكی نيست ، ديگه پررو نشو
خوبه خودتم ميدونی ، پس برای تشكر بيا سرش رو ببوس
تا اومدم يكی از كفشهايی كه دم دستم بود رو پرت كنم طرفش بدو بدو فرار كرد و از اون طرف حياط بهم فاك نشون ميداد
برگشتم داخل ، گوشی رو برداشتم و نگاه كردم ديدم 2 تا پيام دارم
اوليش نوشته بود سلام بابك خان خوبيد ؟ ببخشيد ، ديروقت كه مزاحم نشدم ؟
دوميش هم نوشته بود بابت حركت امروزم معذرت ميخوام ، ميدونم حركت نسنجيده و از ديد ديگران غير قابل باوری بود ، اولش ميخواستم حال اون دوستتون رو بگيرم ، دوماً بعد اينكه اومدم سمتتون واقعاً از خودتون هم خوشم اومد ، اُميدوارم حداقل شما از حركت امروز من برداشت بدی نكرده باشيد ، مخصوصاً در مورد خودم ، هركسی برای شخصيت خودش ارزش قائله ، منم آدم رك و خاصی هستم اما از اوناش نيستم ، پس خواهشا در موردم فكر بد نكنيد ، دليل ديگه هم كه باعث شد پيام بدم اين بود كه نظر شمارو در مورد خودم بدونم و بدونم اصلاً اهل دوستی هستيد و اصلاً از من خوشتون اومده يا نه ؟
منم جوابش رو نوشتم و فرستادم ، از كار و خانواده و اخلاق با هم حرف زديم و از هم سوال پرسيديم تا هزاران چيز ديگه و اون شب تا ساعت سه شب داشتيم اس ام اس ردوبدل ميكرديم كه من ازش عذرخواهی كردم و گفتم ببخشيد چون بايد بخوابم و صبح برم شركت ، و از اون شب ديگه اس ام اس بازی ها و تماس های ما شروع شد و سه ماه از دوستی رسميمون ميگذشت ، با هم راحت تر شده بوديم و هفته ای دو تا سه بار هم با هم بيرون ميرفتيم و از همه چيز با هم حرف ميزديم جز سكس ، قشنگ باعث شده بود خيلی چيزهارو ديگه به ياد نيارم ، كم كم به وجودش توی زندگيم عادت كرده بودم ، فرق اخلاقش با تمام كسايی كه تا اون روز باهاشون دوست شده بودم باعث شده بود كه يجورای خاصی دوستش داشته باشم ، اما يك روز صبح كه توی شركت بودم و شديداً درگير كارام بودم يه پيامی داد كه مثل يخ سرد شدم و ...
پيام اولش اين بود ،
بابك ، من تا امروز توی همه چيز باهات روراست و صادق بودم ، تا امروز هيچی رو ازت مخفی نكردم و هيچ دروغی بهت نگفتم جز يك چيز
بدجور با خودم درگير بودم ، با هزاران ترس و لرز بهش جواب دادم كه بگو عزيزه دلم ، ميدونی كه از دروغ خوشم نمياد ، هرچيزی كه باشه ميتونم باهاش كنار بيام ، فقط چيزی رو ازم مخفی نكن ، اما ته دلم بدجوری دلشوره داشتم كه چی ميخواست بگه ، همش نگران بودم و جوری سگ شده بودم كه به منشيم گفتم نه كسی توی اتاقم بياد نه تلفنی رو وصل كنه ، حوصله و اعصاب هيچ چيز رو نداشتم و فقط منتظر جواب بودم ، يه سيگار روشن كرده بودم و خاكه های سيگار رو توی استكان چايی كه روی ميز كارم بود ميريختم كه اس ام اس اومد ، جوری با عجله اومدم گوشی رو از روی ميزم برداشتم كه گوشی از دستم پرت شد روی زمين ، زمانی كه متن پيام رو خوندم واقعاً انگار توی اين دنيا نبودم ، گيجه گيج ، روانيه روانی ، اولين سيگار و پنج يا شش تا سيگار ديگه پشت سرش
رو كردم و گفتم به سیگارم
که از جانم چه می خواهی ؟
نوشت با خط دود خود
به دردت می خورم گاهی
تو بر من می نهی آتش
که درد خود کنی تسکین
منه بیچاره میسوزم
تو از حالم چه میداني
متن پيام :
بابك جان ، بخدا من دوست دارم ، روز به روز عشقی كه توی دلم دارم بهت بيشتر ميشه و نميخوام از دستت بدم ، اما ديگه اينجوری نميتونستم ادامه بده با اين چيزی كه تا امروز بهت نگفتم ، بخدا چون فقط نميخواستم از دستت بدم نگفتم ، اما ديگه اينجوری ادامش سخته ، اگه قراره چيزی بشه بهتره الان بشه و اين موضوع باعث نشه كه مجبور شم زمانی كه بيشتر از هميشه با تمام وجود عاشقت باشم بخوام از دستت بدم ، پس مرگ يكبار رو شيون هم يكبار
پيام دوم و ادامه حرفاش ،
بابك من سال 88 ازدواج كردم و ازدواج نا موفقی داشتم و بعد دو سال بخاطر تمام مشكلاتی كه داشتم جدا شدم ، الانم بعد جداييم يك ساله كه سمت هيچ مردی نرفتم و نخواستم مردی وارد زندگيم بشه ، هم ترس زندگی تلخ گذشته رو داشتم و هم ترس اينكه هركی كه طرفم مياد بخاطر رابطه جنسی باشه تا اينكه خودم گرفتار عشق به تو شدم ، الانم كه ديدم و مطمئن شدم كه تو فقط به فكر اين يك چيز نيستی و جز چندبار اس ام اس و جك سكسی چيزه ديگه ای نبوده تصميم گرفتم واقعيت رو بهت بگم ، فقط خدا ميدونه كه چقدر عاشقت شدم و فقط از خدا ميخوام كه اين يك چيز باعث جداييم از تو نشه ، از توام انتظار ندارم همين الان جوابم رو بدی و چيزی بگی ، فقط ازت خواهش ميكنم منو بابت اين موضوع ببخش و خواهش ميكنم خوب فكر كن به همه چيزو بعد جوابم رو بده ، حتی اگه ديگه نخوای جوابمو بدی هم بهت حق ميدم اما بدون واقعاً دوست دارم كه حاضر شدم اين موضوع رو بهت بگم و ميتونستم همينجوری به ........
ديگه ادامه پيام رو نخوندم ، چشمام سياهی ميرفت ، باز به حماقت و سادگی خودم لعنت فرستادم و داشتم با خودم دعوا ميكردم كه چرا رابطه و ضربه ی قبلی برام تجربه خوبی نشده بود كه دوباره اينقدر ساده به يكی ديگه دل ببندم ؟ خدايا واسه چی دوباره من ؟ آخه تاوان چه گناه مرتكب نشده ای رو داری ازم ميگيری ؟ ای تف به تو روزگار لعنتی
از شركت زدم بيرون اومدم سمت خونه ، به خودم كه اومدم ديدم خونه هستم و فقط پُك زدن به سيگاره كه آرومم ميكنه ،
انگار زندگی
تمام ِ صبرش را بخشیده است به من
هرچه من صبوری میکنم او با بی صبری ِ تمام هُل میزند
برای ضربه بعد
کمی خستگی دَر کن لعنتی ،
خیالت راحت خستگی ِ تمام ضربه هايی كه به من ميزنی
به این زودی ها دَر نمی شود
ديگه مغزم كار نميكرد ، سعی كردم يكم خودم رو جمع و جور كنم ، بخاطر همين تصميم گرفتم برم دوش آب سرد بگيرم كه شايد سرمای آب باعث بشه يكم ذهنم آروم بشه و بتونم تكليف خودم رو روشن كنم
بازم مثل هميشه ياده ياور هميشگيم افتادم و بهش يه پيام دادم كه شهنام اگه كاری نداری پاشو بيا من خونه هستم و باهات يكم حرف دارم ، بازم به كمكت نياز دارم ، اگه وقت داشتی بيا و بعدشم پاشدم رفتم دوش بگيرم
زير دوش بودم كه يهو ياده شيما افتادم ، تقصير اون بدبخت چی بود اين وسط كه يه ازدواج ناموفق داشته ؟ تقصير خودمه ، واسه اينكه از ديد خودم با بقيه فرق داشت و ميخواستم واسه زندگی آينده روش حساب كنم ، خب اين دليل نميشه كه چون طلاق گرفته نتونه همسر خوبی برای من باشه ، من كه مشكلی باهاش نداشتم ، اما جواب خانوادم رو چی بدم ؟ بگم دلم ميخواد كسی زنم بشه كه قبلا طلاق گرفته ؟ خب مگه طلاق گرفتن شيما دليل به بد بودنشه ؟
همينجوری با خودم درگير بودم و داشتم با خودم بحث ميكردم كه صدای پشت هم زنگ آيفون منو به خودم آورد ، سريع حوله رو پوشيدم و اومدم در رو باز كردم ، پنج ثانيه نشده بود كه ديدم شهنام با كفش پريد اومده داخل و تا سرش داد زدم هوی حيوون با كفش نيا كه ديدم عين وحشی ها كفشاش رو درآورد و هركدوم رو به يكطرف پرت كرده و دويد طرفم و همينكه رسيد بهم يه لگد حوالم كرد ، عين اُسكل ها داشتم نگاش ميكردم كه چرا اين كارو كرده كه داد زد به والله اگه يك كلمه حرف بزنی چنان ميزنمت كه صدای سگ بدی ها عوضی ، آخه آشغاله كونی ، آخه لاشی ، آخه كونده ، آخه اون عمت رو من از كون گاييدم ، آخه هزارتا فحشه ديگه به توی كسكش ، اونجوری بهم اس ام اس ميدی و بعد گوشيت رو جواب نميدی ، اصلاً گوشيت رو يه نگاه بنداز ببين چقدر زنگ زدم ، بعدم ميام پنج دقيقه پشت در می مونم و درو باز نميكنی نميگی فكر منه بی همه چيز هزارجا ميره ؟ بخدا ميخواستم از ديوار بيام توی خونه ، بعد ميام ميبينم آقای كونی خان رفته بوده حموم و مشغول جلق زدن و بوده و مارو به كيرم زده ، تو كه ميخوای جلق بزنی ديگه به من اس نده كه پاشو بيا اينجا و ...
شهنام جان ببخش داداش ، بخدا اينقدر داغون بودم كه رفتم دوش آب سرد بگيرم كه يكم فكرم آزاد بشه ، بخدا شرمندتم ، خيلی بهم ريخته ام
بابك خانِ آشغال ، ببخشمت كه چی ؟ با بخشيدن تو چی به منه عوضی ميرسه كه اينقدر دلواپس و نگران توي جاكِش بودم
ببخش داداش ، فقط يكم آروم باش و بگير بشين ، مثلا خير سرم خواستم تو بيای به من كمك كنی ، بخدا هر كاری بگی انجام ميدم
كون بده بهم ، تا كونت نذارم آروم نميشم
خب حالا بابا ، بگير بشين برم برات آبميوه بيارم تا آروم بشی
آبميوه رو آوردم و لباس پوشيدم و اومدن همه چيز رو براش تعريف كردم ، اونم بدتر از من گيج شده بود و خيلی حرف زد ، حرفای شهنام هم مثل افكار من هر كدومش ضد و نقيض بود
خلاصه چندين ساعت حرف زديم ، موقع رفتنش شماره شيما رو ازم خواست و خداحافظی كرد ، منم يكسره داشتم فكر ميكردم كه نفهميدم كی خوابم برد و چشمام رو كه باز كردم ديدم ساعت هشت صبح شده ، وای خدای من ، ديرم شده بود ، بايد ميرفتم سر كار، سريع آماده شدم و رفتم ، اما عصبی و داغون ، نزديكای ساعت يك بود كه ديدم شهنام اومده شركت دنبالم و با كلی و دعوا و زور منو سوار ماشين كرد و به بهانه اينكه ناهار بريم بيرون ، هرچی بهش گفتم كارم زياده همش ميگفت بابا رئيس بگو بقيه انجام ميدن ديگه
خوشحال شدم چون ديدم داره ميره به سمت اون كافه ای كه اكثراً برای قليون و شام ميرفتيم اونجا و واسه يكی از دوستامون به اسم بهنام بود ، چون اونجا و محيطش رو خيلی دوست داشتم و واقعاً زيبا بود و آرامش بخش ، رسيديم و بعد كلی خوش و بش و روبوسی با بهنام تا اومدم برم سمت يكی از آلاچيق ها كه بهنام گفت برين هشت
بريم هشت ؟ چرا بهنام بهمون گفته كجا بريم ؟ از اين اخلاق ها نداشت‌ ، درسته آلاچيق هشت بزرگ بود و انتهای كافه بود ، اما چرا تعيين تكليف كرد ؟
داشتم با خودم حرف ميزدم كه شهنام دست انداخت پشت گردنم و آروم آروم منو كشوند اون سمت ، در آلاچيق رو باز كرد و كفشم رو درآوردم و تا اومدم برم بالا كه يهو جا خوردم ، ديدم شيما توی آلاچيق نشسته و تازه فهميدم كه تمام اينها برنامه ريزی شهنام بوده ، منم خيلی عادی رفتم داخل و با شيما سلام و روبوسی و نشستم كنارش ، آخه تقصير اين بدبخت چيه كه اينم زندگيش اينه ؟ الانم كه دير نشده بود و زود واقعيت رو بهم گفته بود ، پس خودم بايد تصميم ميگرفتم كه باهاش باشم يا نه ، منم از ديشب يه چيزايی تو سرم بود
تازه به خودم اومدم و ديدم شيما داره با بغض و يه حالت معصومانه بهم نگاه ميكنه ، تا اومدم بگم خوبی شيما كه ديدم شهنام گفت ما با اجازه ميريم شاش كنيم
شهنام خاك بر اون سرت ، مرده شور اون ادبت رو ببرن كه مثلاً ميخوای اجازه بگيری ، بخدا حرف نزنی بهتره
دلت بخواد ، شاشه ديگه ، هم من دارم ، هم تو ، هم شيما ، چيزه بدی نيست كه بخوام خجالت بكشم
شيما داشت ميتركيد از خنده ، اما من به اين كس شعرهاش ديگه عادت داشتم و عجيب نبود برام
شهنام رفت و تا اومدم حرف بزنم كه شيما شروع كرد به حرف زدن ؛
ببخش اگه بدون اجازت اومدم ، اما دوستت ازم خواست بيام تا بتونيم بشينيم رودررو با هم حرف بزنيم و تكليفمون روشن بشه
تا گفتم تكليفمون معلومه خانوم ، ديدم شيما ساكت شد و نگام ميكنه ، گفتم من توی ادامه اين رابطه مشكلی نميبينم
يهو پريد بغلم و شروع كرد به بوسيدنم ، منم چندتا بوسش كردم و بهش گفتم سر جاش بشينه تا حرفمو ادامه بدم و هرچيزی كه توی دلم بود رو بهش گفتم و حتی بهش گفتم دليلم واسه زندگی مشترك باهاش بود و هست كه باز پريد و بوسم كرد ، تا گفتم اما به يك شرط ، ديدم خشكش زد ،
اونم اينه كه زمان هايی كه من خونه هستم و تو هم وقت داشتی بيای پيشم ، جوری كه حس كنيم واقعاً داريم با هم زندگی ميكنيم تا بتونم بهتر بشناسمت و بتونم راحت واسه آينده تصميم گيری كنم كه حس كردم ناراحت شده ،
شيما جان يكم منطقی باش ، توام قبلاً ازدواج ناموفقی رو داشتی ، دوست داری بازم تكرار بشه برات ؟ فكر كردی با اين هفته ای دو بار بيرون اومدن و زنگ و اس ام اس ها ميشه همديگه رو خوب شناخت ؟
حق رو به تو ميدم بابك جان ، درست ميگی ، منم شرطت رو قبول ميكنم ، من خودم رو بهت ثابت ميكنم ، حتی تمام سعی خودمو ميكنم كه واسط يه همسر واقعی باشم تا بتونی خوب منو بشناسی ، اما توام خودت رو بهم ثابت كن
تا نگاش كردم و تا اخمام رفت توی هم يهو حرفش رو عوض كرد ،
راستش رو بخوای تو خودت رو بهم ثابت كردی و دليل اينكه من واقعيت رو بهت گفتم همين بود ، پس منم خوده واقعيم رو بهت ثابت ميكنم
ته دلم خوشحال شدم از حرفاش و داشتم خدارو شكر ميكردم كه ديدم شهنام با سينی ناهار و كلی مخلفات اومد ، ناهار رو خورديم و برگشتيم ، توی راه به شهنام گفتم بريم سمت شركت من ماشينم رو بردارم ، رسيديم و از شهنام كه داشتم خداحافظی ميكردم شيما بهم گفت :
بابك ايرادی نداره من با ماشين تو بيام ؟
نه اتفاقاً خودم ميخواستم بهت بگم كه پيشدستی كردی
بعله ديگه ، مشكل بين اين زوج رو بنده حل كردم ، آخرشم شهنام شده لولو و شيما خانوم ميترسه با بنده ی بدبخت و خاك بر سره گردن شكسته تشريف ببرن خونه
ديگه شيما تركيده بود از خنده ،
نه شهنام جان ، اينجوری نيست ، چون ميخواستم يكم بيشتر با بابك حرف بزنم بخاطر همين گفتم
اووووووووه ، خُب برو ، برو خانوم جان ، شما خانوما يك ماه حرف بزنين پشت هم بازم حرف دارين
شيما پياده شد خداحافظی كرد و درو كه بست شهنام بوق زد و رفت
اومدم ماشين رو روشن كردم و شيما نشست توی ماشين ، تا اومدم حركت كنم گفت بابك ،
جانم ؟
ميشه بريم خونه ؟
خب داريم ميريم ديگه !
نه خونه ی تورو ميگم بابك ، مگه خودت نخواستی هر زمانی كه وقت داشتم بيام و ... منم الان وقت دارم ، البته اگه تو بخوای
اين چه حرفيه عزيزم ، معلومه كه ميخوام
رسيديم و ماشين رو پارك كردم و رفتيم داخل ، رفت روی مبل جلوی تلويزيون و منم لباسمو عوض كردم و رفتم آشپزخونه كه چايی بذارم و تا آبميوه بريزم ببرم براش كه ديدم اومد توی آشپزخونه ،
تو چرا زحمت ميكشی ؟ مگه اين كارا كارِ خانومه خونه نيست ؟
آخه تو اولين باره ميای اينجا ، زشته
نه عزيزم ، زشت نيست ، اگه من خانوم خونه ام پس بذار به پای من
جای چايی رو بهش نشون دادم و رفتم تلويزيون رو روشن كنم كه تازه يادم اومد لباس راحتی نداره كه بپوشه
شيما ؟ شيما جان ؟
جانه دلم فدات شم ؟ جانه شيما ؟
خانومی يادم رفت بهت بگم لباست رو عوض كن ، اگه نگفتم از طرفی من لباس زنونه ندارم كه بهت بدم بپوشی و يجوری حرفم الكی ميشد
ايرادی نداره ، تاپ كه پوشيدم ، اما اگه يه شلوارك داشته باشه حتما ميپوشم
يهو يادم اومد يه شلوارك نارنجی رنگ دارم كه كوتاهه و بيشتر به شرتك ميخوره تا شلوارك ، فكر كنم برای يه خانوم مناسب باشه و رفتم از كمد لباسها برداشتم و صداش كردم كه بياد بپوشه و خودم اومدم بيرون تا راحت باشه و رفتم جلوی تلويزيون نشستم و چندتا كانال بالا پايين كردم كه ديدم صدام كرد و زمانی كه برگشتم نگاش كردم داشتم سنگ كوب ميكردم از زيباييش ، شلوارك بهش ميومد مخصوصا كه تاپش هم همرنگش بود هم تازه به زيبايی اندامش پی بردم ، وای خدای من ، چقدر زيبا شده بود ، موهای مشكيش رو هم آزاد كرده بود و ريخته بود پشتش ، همينجوری محو تماشای زيباييش بودم كه صداش منو به خودم آورد
آقا پسر محترم ، هيز بازی نداريما ، خوردی منو با نگاهت
نه بخدا ، داشتم به دستای زيبای آفريدگار آفرين ميگفتم كه همچين فرشته زيبايی رو ...
خوبه خوبه ، نميدونستم اينقدر زبون باز هم هستی ها
اينو گفت و رفت سمت آشپزخونه ،‌ از جلوم كه رد شد تازه ديدم باسنش از اونی كه با مانتو و شلوار ديده بودم خيلی خوش فرم تره لامذهب ، يك لحظه بدجور سيخ كردم ، اما سريع ذهنم رو پرت كردم جای ديگه و كم كم كارش تو آشپزخونه تموم شد و اومد كنارم نشست و شروع كرد نگاه كردن به تلويزيون ، بدنش كه بهم خورد گرمای تنش حالمو دگرگون كرد ، توی همين فكرها بودم كه ديدم داره نگام ميكنه
چيه گُل پسر؟
هيچی شيمايی ، بخدا فكر بد نكن ، اما حق بده اگه اينجوری كنار سنگ هم باشی حالش خراب ميشه ، چه برسه به من كه يه مرد هستم و ...
نذاشت حرفم تموم بشه ،
بله ، فقط هم مرد من هستی و مال من ، پس منم برای آقای يكی يكدونم هيچی كم نميذارم و لبش اومد روی لبم
انگار منم منتظر همين لحظه بودم ،‌ همچين توی لبهای همديگه گره خورده بوديم كه انگار هيچی نميتونست مارو از هم جدا كنه ، شايد ده دقيقه لب تو لب بوديم ، از روم بلند شد و قشنگ منو روی مبل ولو كرد و اومد روی من ، اما منم بيكار نشدم و كشيدمش روی خودم و شروع كردم به لب گرفتن ، با هزار تا ترفند خودمو از زيرش كشيدم بيرون و برعكس شديم ، در حالی كه لب هاش رو ميخورم آروم آروم دستمو بردم سمت سينه هاش و با چشمام يجوری ازش اجازه گرفتم ، تنها كاری كه كرد اين بود كه سرمو كشيد سمت سينه هاش ، از روی تاپش شروع كردم به بوييدن و بوسيدن سينه هاش ، نميدونم يهو چم شد كه مثل وحشی ها توی يك لحظه تاپش رو از تنش در آوردم و سوتينش رو كشيدم بالا ،‌ وای ، عجب سينه های ناز و سفتی داشت ، شروع كردم به ليسيدن و ميك زدن نوك سينه هاش و صداش در اومد بعد چند دقيقه ای كه داشتم سينه هاش رو ميخوردم هر چند لحظه نوك سينه هاش رو يكبار با دندون هام فشار ميدادم كه اين باعث ميشد جيغ های آرومی بكشه ،‌ شروع كردم با دستام به فشار دادن سينه هاش و اومدم روی نافش ، زبونم رو كه دور نافش ميچرخوندم به خودش ميپيچيد ، دستم رو انداختم شلواركش رو كشيدم پايين ، بعد نگاه كردن به اون بدن خوش فرمش ديگه طاقت نياوردم و بدون معطلی شرتش رو هم كشيدم پايين ، انگار كه منتظر چنين چيزی نبود و يهو ساكت شد ، اما من ديگه توی حال خودم نبودم ، بدون اينكه چيزی بگم پاهاشو از هم باز كردم و شروع كردم به ليسيدن كسش ، ميك ميزدم ، ليس ميزدم ، با زبونم و ... كه ديگه صداش به جيغ تبديل شده بود و علناً فرياد ميزد ، جوری منو با دستش به خودش فشار ميداد كه واقعاً يك لحظه گردنم درد گرفت ، اما بالای ده دقيقه يكسره ادامه دادم كه آخرش با تكونای شديد و ناله هاش مواجه شدم ، نگاش كه كردم فكر كردم از حال رفته ، منم صبر كردم و بعد از چند لحظه كه دوباره سرحال شد بغلم كرد و بدجور منو به خودش فشار ميداد ، بهم گفت نميخواستم تا اينجا پيش برم اما بخاطر اين لذتی كه بهم دادی منم بهت لذتی ميدم كه تا الان تجربه نكرده باشی ، گفتم شيما جان بخدا نميخوام از روی اجبار اين كارو انجام بدی ، دستش رو گذاشت روی دهنم و از روی مبل بلند شد و منو پرت كرد روی مبل ، اومد و شلواركم رو از پام كشيد بيرون اما شرتم رو تا نصفه كشيد پايين و شروع كرد به خوردن و ساك زدن ، راحت ميشد فهميد كه آماتوره ، اما با تمام وجودش جوری تلاش ميكرد كه واقعاً تو اوج بودم ، چشمام رو بسته بودم و داشتم لذت ميبردم كه ديدم واستاد ، تا چشمام رو باز كردم ديدم پاش رو گذاشته دو طرف منو كيرم رو آروم وارد كسش كرد ، يه لحظه احساس كردم كيرم وارد كوره آتيش شده ، يه لحظه چنان آه دلنشينی گفت كه هنوز صداش توی گوشمه ، شروع كرد به بالا پايين كردن
اووووووووف‌ ، بابك ميخوامت ، دوست دارم‌ ، آهههههههههه
آه ، آه ، آه ، آههههههههههههه ، ميخوامت عزيزممممممم
چند لحظه ای اين حالتش ادامه داشت ، از زيرش اومدم بيرون و ازش خواستم به حالت داگ استايل بره ، زمانی كه روی مبل داگ استايل شد دوباره باسن خوش فرم و زيباش چشمم گرفت‌‌ ، اما نميخواستم اذيتش كنم ، رفتم پشتش و آروم تا نصفه كردم توی كسش ، انگار نه انگار كه همين چند لحظه پيش داشت روی كيرم بالا پايين ميكرد ، هنوز تنگ بود ،‌ چنان آهی كشيد كه ناخواسته تا آخر كردم توی كسش
جوووووووووون ، الهی بميرم برات ، بزن بابكم ، محكتم تر بزن
آخخخخخخ ، آی ی ی ی ی ی ، جونم ، محكمتر عشقم ، بزن بزن ، جووووووون
داری چيكار ميكنی بابكم ؟ داری شيماتو ميكنی ؟ جوونم ، بكن ، آی ، اوخ ، ای جونممممممممم
بزن ، بزززززززززززن بابك ، بزن دارم ميشم ، محكمترررررررررررر
منم به حرفش گوش دادم و عين وحشی ها محكم و محكم تلمبه ميزدم
بازم تكوناش شروع شد ، ايندفعه خيلی شديدتر از دفعه اولش ، بازم بيحال شد كه منم كشيدم بيرون ، چند ثانيه نگذشته بود كه برگشت و شروع كرد ازم لب گرفتن ، منم در حالی كه پشتش بودم و ازش لب ميگيرفتم آروم انگشتم رو بردم روی سوراخ كونش ، اما نه فشار ميدادم نه ميخواستم به زور بكنم داخل كه لبش رو از لبم جدا كرد و گفت
بابك ؟ خيلی كونمو دوست داری ؟ آخه از ظهر تا الان همش نگاهت به كونم بود
آره دوست دارم ، واقعاً نهايت خوش فرمی و زيباييه ، دلم نمياد بهش دست بزنم كه مبادا بهش لك بيوفته
بابك ، تا الان از عقب ندادم ، اما اگه قول ميدی آروم بتونی بكنی حتماً اينكارو بكن ، ميخوام توام حال كنی
تونستن رو كه ميتونم نفسم ، اما نميخوام حتی يك لحظه هم اذيت بشی
ديگه نه نيار ، فقط خواهشاً آروم ، منم دوست دارم برای اولين بار با تو تجربش كنم
هرچی فكر كردم و گشتم يادم نيومد كرم رو كجا گذاشتم و همينجور كه داشتم ميگشتم چشمم به روغن بچه افتاد ، با اكراه برداشتم و رفتم تو سالن ، آخه تا الان نشده بود واسه همچين كاری ازش استفاده كنم و ترس اينو داشتم كه بخواد عواقبی داشته باشه
يكم ريختم روی كونش و با دستم ماليدم به تمام كونش ، چقدر اينجوری كونش زيباتر شده بود ، يكمم ريختم روی سوراخش و آروم يه بند از انگشتم رو داخل كردم ، يه لحظه يه تكونی خورد و يه اووووم گفت كه داشتم پشيمون ميشدم ، ديدم هيچی نميگه منم ادامه دادم ، بند دوم ، يكم بعدش كل انگشتم داخل بود ، يكم نگه داشتم و آروم آروم شروع كردم عقب جلو كردن ، احساس ميكردم دردش اومده ، اما خودش نميخواست چيزی بگه ، پس فرصت خوبی بود كه ادامه بدم ، زمانی كه ميخواستم انگشت دوم رو بكنم داخل بهش گفتم اگه دردش اومد بگه كه با مخالفتش روبرو شدم و گفت نميخواد اينجوری ادامه بدی ، كيرت رو بكن تو و خم شد ، منم حرفش رو گوش كردم ، هم سوراخش و هم كيرم رو خيس كردم و كيرم رو با كونش ميزون كردم ، با يكم فشار سرش رفت داخل و يه تكون خورد اما هيچی نگفت ، از زير دستش رو به پشت آورد و كمرم رو كشيد سمت خودش كه يعنی بيشتر ، زمانی كه شروع كردم به فشار دادن ناخواسته تا ته كردم توی كونش ، يه لحظه چنان آخی گفت و لبه مبل رو چنان فشاری داد كه دلم ريش ريش شد ، خواستم بلند شم كه نذاشت و گفت يكم بمون اگه طاقت نداشتم ميگم
چند لحظه ای اينجوری ادامه پيدا كرد و آروم كيرم رو يكم كشيدم عقب و زمانی كه احساس كردم يكم عادت كرده شروع كردم عقب جلو كردن كه كم كم هم سرعتم زياد ميشد ، اولش جز صدای نفسش هيچ صدايی ازش نميومد ، اما شروع كرد
آخخخخخخخ ، آی خدا جر خوردم ، پارم كردی بابك
واييييييييييييييی ، هم درد داره هم حال ميده ، بزن بابك ، بزن ، محكمتر بكن ، بكن عزيزم
آههههههههه ، بكن بابك ، مردممممممم خداااااااااااااااااااااا
شيما حرف بزن ، دوست دارم وقتی حرف ميزنی ، بگو ، بازم حرف بزن عمرم ، الان دارم چيكار ميكنم ؟
داری كونمو جر ميدی
درد داری عزيزم؟
نه ، بكن ،‌ محكمتر بزن ، داره حال ميده ، بزززززززززززززززن ، آههههههههههههههه ، اوووووووه ، اووووووووووووووف ، آآآآآييييييييي
با حرف زدنش بيشتر تحريك شده بودم و سرعتم و بالا برده بودم ، يه لحظه حس كردم تمام وجودم داره ميريزه بيرون ، آبم داشت ميومد و ديگه فرصت اين رو نداشتم كه بهش بگم يا بكشم بيرون و آبم رو با فشار خالی كردم داخل كونش و بعد چند لحظه ازش جدا شدم و ولو شدم روی زمين ، شيما هم اومد روی سينه هام دراز كشيد و روی پيشونيش رو بوس كردم و ازش تشكر كردم كه بهم گفت من از تو ممنونم عزيزم ، تو زندگيم اينقدر لذت نبرده بودم ، بعد از اينكه سرحال شديم پاشديم و تك تك رفتيم دوش گرفتيم و تا شب كلی حرف زديم و خنديديم و شام درست كرد و بعد شام هم رسوندمش در خونشون .
چند وقتی از اون روز ميگذره ، خيلی كنار هم خوشبخت بوديم و هستيم و اكثر روزها كنار هميم ،‌ اما هر روز و هر روز كارمون سكس نبود و ...
واقعاً از خدا ممنونم كه بعد از مدتها زندگی خوش رو بهم فهموند و هميشه هم ازش سپاسگذارم .
____________________________________________________________________

خدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته نمیشود ،
تنها كسی است كه با دهان بسته هم میتوان صدایش كرد ،
با پای شكسته هم میتوان سراغش رفت ،
تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمیدارد ،
تنها كسی است كه وقتی همه رفتند می ماند ،
وقتی همه پشت كردند آغوش میگشاید ،
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود و
تنها سلطانی است كه دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه كردن .
♥ خدا را برایتان آرزو دارم ♥

نويسنده : s_O_l_t_a_n

سلام به بکس شهوانی اولش داستانی که میگم خودتون بخوووونید متوجه میشید واقعی هست یا ن؟ بریم سر اصل مطلب من اسمم ارمین هست و خیلی قیافه مثبتی دارم اما باطنم از شیطان هم بدتره هرچی کار خلاف بگی بلدم ولی سوتی نمیدم تو فامیل و بیرون واسه همین همش میگند پسر خوبیم 18سال دارم قدی تقریبا 180 وزنی 60 کیلو با موهای سیاه من از بچگی تو کف این بودم که چرا با دخترا نمیتونم رابطه برقرار کنم واقعا هم نمیتونستم ولی با پسرا راحتر بودم علت اون رو هم فکر کنم اعتماد به نفس پایینم بود و تو کلاس هم کتک این کارم رو میخوردم که چرا تو کلاس ساکتم حرف نمیزنم و همیشه مسخره دوستام بودم تو فامیل هم به عنوان دختر خونه میدونند بهم میگنند واست خاستگار پیدا کردیم چون من زیاد تو خونه میمونم و اهل ولگردی تو خیابونا نیستم یا همون اصطلاح متر کردن خیابونا بلد نیستم مثل همیشه روزی تو خونه نشسته بودم کاری نداشتم به فکرم اومد به چند نفری مزاحم بشم شاید یکی دختر در اومد این ارزوی من براورده شد البته با اس مزاحم میشدم یادمه من 56 تا اس به شماره های مختلف ارسال کردم که علاوه بر اینکه خطم مثل 118 شده بود زر زر زنگ میخورد پسرای زیادی هم کردند تو کونم 40تای اونا پسر بودند 10 تا از شماره ها وجود نداشتن و 6تای بقیه جواب اس رو ندادن منم روی اونا بیشتر تمرکز کردم بهشون زنگ زدم سه تاشون دوباره پسر شدند دیگه تف کردم به این شانسی که من دارم و اقعا هم بد شانس بودم شب ساعت 10 اینا بود یه اس اومد سلام با خودم گفتم اینم پسره دیگه داره سرکار میزاره جوابشو ندادم تا دیگه اس نزنه ول کن نبود تا صبح بهم 16تا اس داده بود فرداش دل به دریا زدم و یه اس دادم میتونم اسم شما رو بپیرسم بهم گفت اسمم پریا هست ولی دوستام پری میگند ولی باز اعتماد نداشتم گفتم میخوام زنگ بزنم زنگیدم یه صدای ناز و خوشگلی پشت تلفن جواب داد الو سلام دیگه مردم از خوشحالی سر سخن رو باز کردم و خودمو معرفی کردم بعدش اون معرفی کرد فهمیدم که از من 2سال کوچیکه خونشون هم تو یه منطقه متوسط که نه زیاد پولداره نه زیاد فقیر هست زندگی میکنه منم از متوسط یکم پایین تر من باهاش 1ماهی حرف زدم دیگه کار به اونجاها رسیده بود که سوالی نداشتم بپرسم و حوصلم سر رفته بود خواستم ببینم اهل +18 هست یه نه؟ رفتم سراغ سوالای سکسی اولین سوالم این بود که پریا کوچوله خوابه؟؟؟؟:)گفتش پریا کوچولو کیه؟؟؟فهمیدم که از دنیا 4سال عقب هست و کلا قطع امید کردم انقدر اصرار کرد که پریا کوچولو کیه؟ اخرش گفتم با چی جیش میکنی؟؟ چند لحظه بعد اس داد بیشرف برو گم شو اشغال دیگه هم اس نزن منم دیگه حرفی پیدا نکردم بگم تا اینکه 1هفته بود کات کرده بودم باهاش دنبال دخترای دیگه بودم با شماره های جدید دیدم باز اس داد منو می بخشی ارمین؟دیگه مطمئن شده بودم هرچی بگم قبول میکنه گفتم شرطی دارم اگه قبول کنی من حرقی ندارم قبل از اینکه شرط رو بگم اس داد میدونم چی میخوای قبوله ولی زیاد پر رو نشووووو تا شب به هم اس سکسی دادیم من سوال میکردم و اونم جواب میداد ولی خجالتی بود دیگه حشریم زده بود بالا باید میدیدمش که اون دختری که اینقد خودشو تعریف میکنه کیه؟ماشین بابایی رو با هزار زحمت گرفتم که میخوام برم با دوستانم کلاس کنکور قرار گذاشتیم جلوی یه پارکی سوارش کنم رسیدم سر قرار دختری که دیدم فرم سکسی داشت قد 176 وزن 60 اما قیافش مشتری بخر نبود همین که سوار شد سلام کرد و دست داد از اون لحظه به بعد ضربان قلبم زیاد شد شب قبلش هم گفته بودم که میخوام باهم حال حسابی کنیم اونم با هزار زحمت که فقط لب بریم نه زیاد از اون کنیم قبول کرده بود خلاصه رفتیم شروع کردیم به حرکت کردن یکمی از شهر فاصله گرفتیم زدم جاده خاکی کنار یه باغی ایستادیم کسی هم نبود چون وسط هفته بود از استرسی که داشتم بدنم خیس عرق بود اولش یکم حرف زدیم تا خجالتمون کم بشه بعدش گفت:نمیخوای شروع کنی؟؟؟گفتم چی رو؟؟؟(خدایش اصلا یادم نبود واسه چی اومدیم) گفت بابا مگه نمیخواستی از من لب بگیری رو میگم دیگه تازه فهمیدم که چی میگه گفتم بیا پشت ماشین جلو نمیشه جا نیستش (کوس مغزی منو نگا واسه لب رفت دعوتش میکنم واسه عق ماشین) قبول نکرد و انقد ناز کرد که دو دلم یه جوراییی میخوام یه جورایی نه نمیخوام نیم ساعت واسه راضی کردن خانوم وقت گذاشتم تا قبول کرد رفتیم عقب نشستیم یه لب کوچولو گرفتم دیدم بعد نبود ادامه دادم به لب رفتن انقد خجالتی بود تا راحت بشه زمان برد دیگه ارمین کوچولو بیدار شده بود اونم دیگه خبری از خجالت نبود و راحتر شده بود بهانه بعدیش اینبار ترس کون دادن بود مانتوشو در اوردم یه بلوز کرمی بود شروع کردم به مالیدن سینه هاش با لبی که میگرفتم دیگه هر چی سرم مو بود از جا کندش که نکن زشته یکی میاد می بینه بلوزشو در اوردم سوتین سیاه رنگش رو زدم پایین تو تا سیب کوچولو افتاد جلوم و از دختر 16ساله انتظار سینه های جی دن جیمز رو نداشم شروع کردم به خوردنشون از اون به بعد ماجرا عوض شد دیگه اونم راضی بود اه اه اه کردنش شروع شده بود تحمل نداشتم هر چی لباس داشتیم در اوردیم بجز شرت دوتامون شرتی که داشت توری بود با گلهای ابی و کمی هم خیس بود شرتشو در اوردم وااااای کوس تپل که فقط تو فیلم سوپر دیده بودم و فکر نمیکردم یه روز کوس ببینم شروع کردم به لیس زدن اولش خندش میگرفت بعدا این خنده ها شد ناله و اه به چوچولش حساس بود میخوردمش اه اه اه اه کردنش تندتر میشد تا اینکه دیگه گفت ارمین تو رو خدا تمومش کن مردم از لذت وقتی کیر منو دید زد باز زیر خنده این چیه؟چرا اینقد کوچولو؟؟(انگار 30سال هست سکس میکنه) کیر منم 13سانتی بودش گفتم حالا معلوم میشه کوچولو هست یا نه؟به پشت خوابوندمش تف کردم دم سوراخ کونش هرچی زور زدم که بره تو نشد به جای کون اون کون خودم باز شد خسته شده بودم از کیفش کرم صورت رو در اورد گفت با این امتحان کن ببین میشه کرم رو زدم به انگشتتم یکم تونستم جا باز کنم و ناله های ارومی میکرد گفتم درد که نداره گفت ادامه بده بابا من ادامه دادم دیگه انگشتم راحت تو کونش جا باز کرد بعد انگشت دوم و بعد دیگه کیر خودمو با سرعت دادم توش جییییییییییغی کشید که فکر کردم پرده گوشم کر شد شروع کرد به گریه کردن و میخواست لباساشو بپوشه و بریم این بار من بهش میخندیدم بهش گفتم خیلی کوچولو بود ن؟؟؟؟دیدم یه خنده زد و گفت جون ارمین یواش تر بده وگرنه میرمااااداشتی کونمو پاره میکردی منم یکم اروم تر کردم و تلمبه های ارومی میزدم دیگه خیلی حال میکرد و میگفت دوست دارم ارمین شوهر خودمی و نمیخوام ازت جدا بشم و کلی کووووس شعر گفتن 10دقیقه ای دادم تو کونش تا از کمر افتادم ابم اومد ریختم تو کونش از سوزشی که کیرم داشت مردم ولی اون هنوز ارضا نشده بود بازم برگردوندمش و چوچولشو انقد خوردم دیگه میگفت بخور بخور بخور بخور بخور دیدم شروع کرد به لرزش گفتم چی شد جوابی نیومد و یکم لباشو خوردم یکمی که اروم شد گفت خاک تو سرت ارضام کردی بعد میگی چی شد؟ بهم گفت خیلی شوووووووووووووووووتی بابا(بازم میگم انگار 30ساله سکس میکنه) چند دقیقه ای لب رفتیم الان من میخواستم تموم کنم اون ول کن نبود بابام هم از طرفی زر زر زنگ میزد وخلاصه لباسامون رو پوشیدیم من دیگه به ارزوی دیرینم رسیده بودم که با دختری بتونم رابطه داشته باشم و اونم از من راضی بود و برگشتیم گذاشتم جلوی همون پارک قسمت خند دارش اینجا بود که نمیتونست راه بره و کلی بهش تا رسیدن به خونه خندیدم (کیر من کوچولو هست ن؟) و شب بهم اس داد که بهترین روز عمرم بود ولی درد دارم بعد از اون ماجاراهای بعدیمون شروع شد بتا اینکه تهدید های داداشش و فهمیدن خونوادم و...... که دو بار دیگه هم سکس داشتیم تا یه روز تو خیابون با یه پسر دیدمش و تف کردم رو صورتش و به زندگی بدوووووووووون(دختر)ادامه دادم (تاکید به زندگی بدون دختر دارم چون واقعا مجرد بود خیلی خوبه).و فهمیدم که هر چه کردم بر خودم کردم لعنت بر خودم باد.شاید اون اس رو به شماره دیگه ای میدادم بااااااااااااز پسر میشد و.......

تموم شد امیدوارم خوشتون امده باشه ببخشید که بخش سکسی رو نتونستم خوب توضیح بدم به شما هم پیشنهاد میدم اگه خطی دارید که استفاده نمیکنید به چند نفری اس بدید شاید شما هم خوش شانس باشید ولی نه مثل من که یه دختر پیدا بشه اونم اخرش با خیانت تموم بشه.... البته من دیگه خط خودمو عوض کردم و .....

مر30.ارمین

سلام به بچه و دوستای شهوانی خودم
داستانی که میخوام واستون بگم واقعی واقعیه> داستان از اون جایی شروع شد که ی شب که با دوستام داشتم میرفتم فوتبال،تو ماشین دوستم نشسته بودم که ی شماره همش تک میزد منم اولا بهش پا ندادم ولی بعد ی مدت دیدم که میخواد ارتباط برقرار کنه،منم کم کم باهاش راه افتادمو من هم که عشق سکس بودم با خودم فکر میکردم که خدا اینو برام رسونده>>><< چند وقت از ارتباطمون گذشته بود که شروع کردم به حرفهای سکسی و صحبت های سکسی< اوایل خودشو میزد به اون راه و پا نمیداد ولی کم کم راه افتاد و قضیه کامل برعکس شد و حالا دیگه اون به من حال میداد و واسم از فیلم و رابطه سکسی و ................. حرف میزد و تحریکم میکرد>>

ی روز دلو زدم به دریا و بهش پیشنهاد سکس دادم اونم بدون هیچ مخالفتی قبول کرد>فقط مشکل کار اینجا بود که تو شهر ما یعنی ایلام این کارا زیاد اتفاق نیفته و چون شهر کوچیکه همه همدیگه رو میشناسن و خونه خالی خیلی کم پیش میاد!!!!!!!!

تعطیلات نوروز بود که کسی خونمون نبود همه ی خانواده رفته بودن مسافرت ولی من نرفتم!!ی روز که بدجور حشری شده بودم به لیلا جون (اسم مستعار عشقم) اس دادم که ببینم در چ حاله و چیکارا میکنه،اونم که امسال کنکوریه واس خاطر اینکه درس بخونه نرفته بود بیرون منم از خوشحالی داشتم بال در می آوردم،بهش زنگ زدم و خلاصه هرجوری که شده راضیش کردم که بیاد پیشم نزدیک ظهر بود که اومد پیشم منم که اتاقم از فضای کلی خونه جداست و تقریبا" مجزاست اونجا از پذیرایی میکردم کم کم کیرم داشت سیخ میشد و اون هم متوجه این وضعیت شده بود،شالشو در آورد و نشست پای کامپیوترم منم که داشتم منفجر میشدم دلو زدم به دریا و رفتم بغلش کردم و شروع کردم به خوردن لباش جالب اینجا بود که هیچ مخالفتی نکرد انگار که از وقتی که اومده بود منتظر این وضع بود منم که دیدم خوشش میاد شروع کردم به درآوردن لباساش وای که چ بدن و چه هیکل مشتی داشت سینه های گرد و کوچولو با باسن سفید تپل و کس خوشکل تنگ همین که کسشو دیدم بدجور حشری شدم و دوس داشتم بدون هیچ مقدمه ای برم سراغش و........... کم کم شروع کردم به خوردن سینه هاش آخه من عشقم سینه س،زیر بغلشو خوردم و کلی ازش لب گرفتم،تو این مدت اونم بیکار نبود و همش با کیرم داشت بازی میکرد وای چه لحظاتی بود انگار تو آسمونا بودم کم کم رفتم پایین تر و شروع کردم به خوردن کوسش وای که چه مزه ای میداد انگار داشتم هلو میخوردم لیلاجونم که از من بدتر حشری شده بود و سینه هاشو گرفته بود تو دستش و همش میمالیدشون داشت ارضا میشد ولی من داشتم از فشار کیرم میترکیدم وای که بدجور داغ شده بودم کیرموگذاشتم لای کوسش و فشار دادم تو وای که چه حالی بهم همین طور که داشتم تلمبه میزدم لیلاجونم همش آه و اوه میکرد و همش میگف پوریا یواش منم که از خوشحالی گوشام نمیشنید متوجه شدم که آبم داره میاد ی دفه کیرمو درآوردم و گذاشتم تو دهنش و همه آبمو ریختم تو دهنش ولی فک کنم که از این کارم ناراحت شد و دوس نداشت ولی به خاطر اینکه من ناراحت نشم تموم آبمو خورد وای که چه حالی کردیم با هم کاشکی خسته نمیشدیم و خوابمون نمیبرد ی یکی دو ساعاتی خوابیده بودم از خواب که بلند شدیم هوا داشت تاریک میشد با هم رفتیم حموم تو حموم هم ی دس دیگه هم از جلو و هم از عقب خوب کردمش و دیگه باید میرفت منم که اصلا دوس نداشتم از پیشم بره و دوس داشتم امشبو پیشم بخوابه ولی باید میرفت خونه عمه ش خلاصه سرتونو درد نیارم رفتم رسوندمش خونه عمه ش و دیگه از اون روز تا حالا ندیدمش آخه دار واسه کنکور میخونه و خیلی هم درس خونه.......... بچه دعا کنین که ی رتبه خوب بیاره تو شهر دیگه تا منم به راحتر بتونم ببینمش آخه تو ایلام این کارا خیلی سخته>>>>>>>>>> دوستون دارم ممنون که داستان منو لیلا جونمو خوندین>>>>>>>>>>>>>>

نوشته: پوریا

سلام.امیر هستم از تهران 21 سالمه.اولین با که میخوام داستان بنویسم امیدوارم که خوشتون بیاد یه روز گفتم بذار یه خط 0912 بخرم.رفتم یه خط 12 گرفتم .صاحب قبلی خط من یه زنی بوده که ظاهرا خراب بوده.این خط زیاد زنگ خور داشت تا اینکه یه روز یه خانمی یه اس ام اس سکسی فرستاد که فک میکرد این خط هنوز برای دوستشه.من اس دادم شما؟زنگ زد گفت با فلانی کار دارم گفتم این خط واگذار شده و گفت ببخشید و قطع کرد.من اس دادم گفتم خانمها هم از این اسا به هم میدن؟جواب داد چرا که نه؟خانمها مگه دل ندارن؟خلاصه از طریق اس مخشو زدم و باهاش دوست شدم.البته این زن 29 سالش بود بیوه بود.1 هفته از دوستیمون گذشت و قرار گذاشت که برم همدیگرو ببینیم.من گفتم کجا ؟
گفت بیا خونه ی من.اولش ترسیدم گفتم نکنه یه موقعه نقشه داشته باشه واسه من.خلاصه دلو زدم به دریا و رفتم خونه اش.داشتم از استرس میمردم.یه ذره میوه و شیرینی هم بردم.وقتی دیدمش کپ کردم.یه خانم قد بلند خوش استیل با یه کون گنده.باورم نمیشد که با همچین خانمی دوست شدم.نشستیم یه ذره میوه و شیرینی خوردیم یکم با هم حرف زدیمو بعد نیم ساعت هر دوتامون ساکت شدیم.نمیدونستم که چه جوری باید بهش بگم که شروع کنیم یعنی روم نمیشد.خودش گفت نزدیک نمیشی بهم؟اینو که گفت روم باز شد.(البته قبل اینکه همدیگرو ببینیم تلفنی درباره ی سکس با هم حرف زده بودیم.)روم باز شد و نزدیکش شدم.شروع کردم دستمالی کردن.لبمو گذاشتم رو لبش شروع کردم به خوردن.اون هم همین کارو میکرد.بعد از چند دقیقه لب بازی لباسشو از تنش در آوردم شروع سینه هاشو خوردم شهوت از چشامش میبارید.میگفت بعد از طلاقم سکس نداشتم چیزی حدود 2 سال. اون هم همزمان کیرمو میمالید.بعد از چند دقیقه شلوارمو درآوردم شورتمو هم شیرین در آورد.بهش گفتم برام ساک میزنی گفت نه بدم میاد.گفتم اگه تو بخوری من هم ماله تو رو میخورم.باز قبول نکرد.یه ذره قربون صدقه اش رفتم بالاخره قبول کرد هر دوتامون کامل لخت شدیم.شروع کرد به وایییییییییییییی چه لذتی داشت ساک زدن 10 دقیقه که ساک زد گفتم حالا نوبته منه.اینو که گفتم گفت عزیزمممممممممممممممم.لبو از من گرفتو خوابید.پاهاشو دادم بالا شروع کردم به خوردن کسش.وقتی داشتم میخوردم چه آه و ناله ای میکرد سرمو فشار میداد به کسش و دائم با سرو کلم و سینه های خودش بازی میکرد.6-7 دقیقه که خوردم گفت نمیکنی دارم میمیرم گفتم الان میام عزیزم.پاشدم یه لب ازش گرفتم و رفت م سر بخت کسش.
کیرم شده بود مثل سنگ. رو کمرخوابندمش پاهاشو دادم بالا کیرمو دو سه بار مالیدم رو کسش کله شو کردم توش.واااااااااااااااااااااااااااای انگار کیر و کردی تو تنور.شروع کردم به تلمبه زدن.دیگه سروصدای شیرین بد جور بلند شده بود بد جور آه و اوخ میکرد همزمان که میکردم هرزگاهی لب هم ازش میگرفتم.10 دقیقه کردمو کیرمو در اوردم و خوابیدم زمین به شیرین گفتم بیا بشین روش.شیرین اومد نشست روش شروع کرد به بالا پایین کردن خودش.انگار دنیارو بهم داده بودن.البته اینو هم بگم من اسپره زده بودم.شیرین که بالا پایین کرد و یه دفه دیم خوابید رو من و داره میلرزه فهمیدم که ارضا شده.
دوباره بعد یکی 2دقیقه شروع کرد به بالا پایین کردن دیدم دیگه نا نداره.بلندش کردم به حالت 4 دستو پا ژس گرفت.یه دفه چشمم افتاد به سوراخ کونش.بهش گفتم بکنم تو کونت گفت نههههههههههههههههه.به زور راضیش کردم گفت باید قول بدی که آروم آروم بکنی گفتم باشه.روی میز آرایشش کرم دست و صورت بود برداشتم اول سر کیرمو چرب کردم بعد مالیدم دور سوراخش.سر کیرمو که گذاشت دو سوراخش دوباره تاکید کرد که آروم تر گفتم باشه دیگه.اروم اروم فشار دادم به سختی داشت میرفت تو.همین که فشار دادم جیغ میزدخلاصه به زور رفت تو اروم اروم شروع کردم به تلمبه زدن درد شیرین هم افتاده بود بعد از چند زدن تند شده بود بود شیرین هم بدجور ناله میکرد معلوم بود داره حال میکنه.آبم داشت میومد سریع کیرم کشیدم بیرونو آبمو گرفتم رو دستمال کاغذی.بهترین سکس عمرم بود شیرین هم خیلی حال کرده بود.البته بعد از اون بازم سکس داشتیم و داریم.امیدورام که خوشتون اومده باشه.خواهشن فوش ندین.مرسی.

نوشته: امیر

تقریبا سال 1386 بود که خواهر زنم (سحر ) که با ما زندگی می کرد . اون سال سحر با یکی از دوستاش با هم توی یه شرکتی کار می کردند منم بعضی وقتها با ماشینم اونا رو میرسوندم محل کارشون . یه روز ما به یه جشن عروسی فامیل دعوت شدیم و من نتونستم مرخصی بگیرم و برای همین زنم به تنهایی رفت تا با خانواده خودش برن عروسی (آخه فامیل خانومم بودن ) . از قضا سحر هم نتونست مرخصی بگیره و نرفت . حالا منو سحر سه چهار روزی رو باهم تنها شدیم و من هم که تو نخ کس و کون سحر بودم بهترین فرصت بود تا یه امتحانی بکنم ببینم میتونم بکنمش یا نه . خلاصه از سرکار که اومد خونه من غذا رو درست کردم و نشستیم خوردیم و سحر هم سریع رفت حموم . منم در اتاق رو نیمه باز گذاشتم که اگه اومد بیرون ببینمش . وقتی میخواست بیاد بیرون من خودمو زدم به خواب و اونم باید میرفت توی اتاق بغلی که لباساشو بپوشه تو اون حالت تونستم نیمه برهنه ببینمش ولی خوب جرات نکردم کاری کنم تا اینکه مثلا از خواب بیدارشدم و اونو که داشت لباس می پوشید دیدم . اونم منو دید و خودشو کشید کنار تا نبینمش ولی زیاد حساسیت به خرج نداد . تا اینکه من گفتم میخوام برم حموم و به شوخی گفتم سحرجون برم حموم میای پشتمو بمالی که اونم به شوخی گفت امردیگه ای ندارین . منم گفتم فعلا نه و رفتم حموم . تو حموم داشتم به سحر فکر میکردم و با کیرم ور میرفتم که دیدم سحر در زد و گفت بیام تو . گفتم رای چی که جواب داد مگه خودت نگفتی بیام منم از خدا خواسته ولی گفتم شوخی کردم ولی اگه میخوای بیا که اونم اومد تو . منم لیف رو دادم بهش داشت پشتمو میمالید ولی زیر چشمی به کیرم هم نگاه میکرد من که متوجه شدم باعث شد کیرم راست بشه و راحت تر بشینم تا ببینه . تو همین حین دیدم داره دستشو میشوره و بره گفتم چی شد که جواب داد الان میام آخه عرق کردم بو گرفتم . منم که پکر شده بودم تو دلم گفتم کیرم تو کونت . خلاصه داشتم میومدم بیرون که دوباره در زد و اومد تو دیدم تاپ و شلوارک تنشه گفتم چی شد که جواب داد عرق کردم لباسامو کمتر کردم منم به شوخی گفتم که آدم توحموم بدون لباس میاد که گفت بله وقتی بخواد خودشو بشوره نه دیگرانو . بازم شروع کرد لیفو گرفتنو مالیدن پشت من که بازم کیرمو راست شده دید . این بار دستامو پاهامو همه جامو میخواست بماله (عین بچه ها ) کیرمو که دید لبخندی زدو گفت خودتو خراب نکن حالا . منم خودمو زدم به اون راه گفتم چی میگی گفت با تو نبودم با اون پایینی بودم منم خودمو زدم به خنگی که نگرفتم چی گفتی اونم نامردی نکرد و گفت اگه دستش بزنم ناراحت نمیشی منم گفتم هرجور راحتی که اومد تمام بدنم رو مالوند تا دستش به کیرم رسید گفتم دوستش داری جواب داد ای بگی نگی میخوام ببینم چجوریه که این همه دوستام تعریف میکنن منم گفتم برو لباستو دربیار بعد بیا تو . یکم خجالت میکشید منم از خجالتش سو استفاده کردمو دستمو بردم تو شلوارکش دیدم خیسه یواش یواش کشیدم پایین و لباساشو هم درآوردم چه سینه هایی داشت واقعا هرچی بگم کم گفتم (دو تا لیموی ناب ) خلاصه اونجا حسابی مالوندمش و حشرشو بردم بالا دیدم داره میلرزه که خوابوندمش تو کف حموم و رفتم روش البته اون دمر خوابید منم روش خوابیدم . اون که ارضا شد نوبت من بود تا بترکونم . داشتم لاپایی میزدم که گفت زنتم اینجوری میکنی گفتم چطور گفت بذار تو منم که ترسیده بودم گفتم مگه اوپنی که جواب داد نه و لی کون که دارم . (سحر کون خوش فرمی داشت و حتی الامکان میتونست زیر کیر من طاقت بیاره ) برای همین منم از خداخواسته رفتم رو کار تا بکنمش . سر کیرمو تف زدمو یواش گذاشتم در کونش تا اومدم فشار بدم گفت برو کرمو بیار اینجوری منو پاره میکنی . منم کرمو آوردم و زدم دم کونش و یه خورده هم رو کیرم مالیدم و گذاشتم دم کونش که گفت بذار خودم عقب جلو کنم اونجوری دردم میاد . یه خورده عقب جلو کرد که من راضی نشدم چون کله کیرم هم خوب نرفته بود برای همین گفتم حالا نرم شدی بذار من کار کنم و یه فشار دادم که کیرم رفت تو کونش و اونم یه جیغی زد من که ترسیده بودم گفتم اگه میخوای در بیارم که جواب داد به کارت برس . دیدم داره خوشش میاد منم یواش یواش شروع کردم تلمبه زدن . جوری شد که کیرم تا ته داشت میرفت تو کونش اونم که خودش خواسته بود نمیتونست بگه بسه منم تلمبه زدنمو تند تر کردم و اون داشت هی آخ و اوخ میکرد . دیدم دوباره ارضا داره میشه منم حشری تر شدم و آبم داشت میومد که گفتم آبم داره میاد صدای جیغ ارضا شدنش که اومد منم هرچی آب بود خالی کردم تو کونش و روش خوابیدم تا دو سه دقیقه همونجوری بودیم بعد بلند شدمو هردومون خودمونو شستیم و اومدیم بیرون . بعد از اون تا سه چهار روزی که تنها بودیم روزی چند بار میکردمش و اونم اضافه کاریشو با من میگذروند . الان هم که شوهر کرده و هروقت دلش بخواد کیر میخوره . یه بار یه تیکه هم انداختم بهشو گفتم معلومه فقط از عقب کار میکنین که اینجوری طاقچه زدی . اونم گفت نه قبل از ازدواج کیر کلفت میخوردم ولی الان زیاد حال نمیکنم و منم گفتم هر وقت خواستی بیا من در خدمتم . دفعه بعد داستان کس و کون کردن سحر جون رو براتون تعریف میکنم .

نوشته: امیر

سلام به همه بچه باحال های شهوانی. خیلی وقت تو سایت شهوانی میام اما نه حال نوشتن داشتم نه وقتشو اما چند وقته به خاطر عوض شدن کارم وقت آزادم زیاد شده. اسمم حمید،29 سالمه، با قد178، حدود 10سال بدنسازی کار میکنم، چندتا مقام و... الان هم یه استیل خوب. حدود 2سال پیش از تهران اومدیم کرج. هنوز خونه رو کامل نچیده بودیم واسه همین مادرم شبا میرفت خونه داداشم. یه روز دوستم(که فامیل خیلی نزدیکمم هست) بهم زنگ زد گفت اگه امشبم مادرت نیست با بچه ها بیایم اونجا، منم که فکر کردم منظورش از بچه ها فقط پسره گفتم بیاید که وقتی اومدن دیدم جمال با دوست دخترش نسرین و دوستمون مجید اومدن...
3روز قبلش من با جمال و نسرین واسه خرید رفتیم بازار تهران که بار اولی بود که نسرین رو میدیدم که همون موقع و از حرکات نسرین فهمیدم که تنش حسابی میخواره چون هروقت حواس جمال نبود بازوی منو میگرفت و نگاه معنی داری میکرد اما من حس خواصی نداشتم، به خاطر جمال...
اون شب که اومدن خونه ما یه کم بازی کردیم یه کم تی وی نگاه کردیم که مجید جلو تی وی خوابش برد منم جای جمال و نسرین رو انداختم تو اتاق خوابی که حموم داره! خودمم تو اتاق دیگه. ساعت نزدیک 2:30بود، خوابم نمیبرد کنار پنجره داشتم سیگار میکشیدم که دیدم جمال از اتاق درومد رفت دستشویی، پشت سرش نسرین با یه سیگار اومد پیش من سیگارو روشن کردو یهو دستشو گذاشت رو کیر من!! گفت جووون این کیر بره به من چی میشههه! هنگ کرده بودم اما خیلی عادی وباخنده گفتم عجب رویی داری تو که همین الان از زیر جمال پاشدی گفت این یه چیز دیگه است، که تو همین حین جمال اومد و اون دستشو کشید. جمال هم یه سیگار کشیدو رفتن خوابیدن. منم رفتم تو جام دراز کشیدم داشتم به کار نسرین فکر میکردم که خوابم برد...
تو خواب بودم که احساس کردم لبام داره با ی جاروبرقی مکیده میشه! چشامو باز کردم دیدم صورت نسرین تو صورتمه و دستش رو کیر راست شدمه، گفت بیدار شدی؟ ناخوداگاه صورتشو هول دادم و گفتم چیکار میکنی الان جمال بیدار میشه گفت نترس خوابه و دوباره صورتشو آورد به طرف صورتم که اینبار محکم تر هولش دادم که پاش خورد به در اتاق که ازونجایی که در نو بود صدای لولاش بلند شد که با این صدا هردومون فهمیدیم جمال بیدار شد آخه صدای خورپوفش که تا اونجا میومد قطع شد، نسرین خودشو با لپ تاپش سرگرم کرد منم رفتم سرجام، جمال اومد از جلو در یه نگاهی انداخت و به نسرین گفت تو هنوز نخوابیدی؟ پاشو بیا بزار حمید بخوابه و رفت یه آب خورد و رفت تو اتاق که نسرین هم رفت تو اتاق پیشش. داشتم از فکر اینکه جمال چه فکری دربارم میکنه دیوونه میشدم که نیم ساعت بعد نسرین یه اس داد که خوابیدی؟ اس دادم چرا اینکارو کردی الان جمال چه فکری دربارمون میکنه جواب داد جمال اصلا فکر نمیکنه و الان خوابه خوابه! گفت بیام پیشت؟ گفتم نه جمال بفهمه بد میشه، اما راستشو بخواید بدم نمیومد بکنمش اما احترام جمال واسم مهمتر بودکه اس داد فردا آدرس میدم بیا خونم(بیوه بود و تنها). دیگه اس ندادم. صبح هر3تا باهم رفتن، جمال و مجید رفتن سرکار نسرینم سر راه رسوندن خونش. نیم ساعت بعد از رفتنشون نسرین به من اس داد که ساعت 11بیا پیشم با آدرس. من خر میدونید چیکار کردم؟! رفتم محل کار جمال و اس ام اسای دیشب و امروزو نشونش دادم و جواب جمال... مقصر تویی! حتما تو کاری کردی که اون این کارو کرده! خیلی نامردی! دیگه نمیخوام ببینمت! دنیا رو سرم خراب شد. از پیش جمال که رفتم نسرین زنگ زدو هرچی از دهنش درومد بهم گفت! شدم ازونجا رونده و ازینجا مونده...
2هفته ای گذشت و من ازین فکرا داشتم دیوونه میشدم که چرا حداقل نسرین رو نکردم که یه فکری زد به سرم; نسرین اون روزا بهم گفته بود یه پودر واسه چاق شدنش واسش بگیرم آخه یه کم لاغر بود. اونروز رفتم پودرو خریدم و فردا صبح بهش اس دادم پودری که خواسته بودی رو گرفتم چه جوری برسونم بهت؟ فکر میکردم جواب نده یا اگه بده فقط فحش باشه! اما اس داد با آژانس بفرس برام منم پولشو میدم آژانسیه بیاره واست. پریدم یه ماشین گرفتمو خودمم باهاش رفتم. زنگ خونشو زدم گفتم پودرو آوردم که انگار منتظر باشه گفت میاریش بالا؟ طبقه 4 یه آپارتمان بود رفتم بالا باهاش دست دادمو پودرو دادم بهش، گفت بیا تو گفتم با آژانس اومدم گفت خوب برو بگو بره که ازخدا خواسته پریدم پولشو حساب کردمو جنگی برگشتم بالا. تا رفتم تو یه کوچولو بغلش کردمو رفتم نشستم رو مبل. همزمان که اون پودررو نگاه میکرد منم داشتم خونشو ورانداز میکردم. یه کم درباره جمال و اون قضیه حرف زدیم و من به خاطر حرکت بچه گونم ازش معذرت خواهی کردم که گفت دیگه دربارش حرف نزنیم. یه کم که گذشت من دراز کشیدم رو مبل و سرم رو گذاشتم رو پاش، داشتیم موزیک گوش میدادیم که من دستم رو گذاشتم پشت سرش و کشیدمش به طرف صورتم که گفت نکن حمید گفتم چرا؟ گفت اونبار که من خواستم تو نخواستی حالا من نمیخوام، گفتم اونبار من اشتباه کردمو پشیمون شدم توام میخوای پشیمون شی؟ همزمان صورتشو کشیدم سمت صورتمو شروع کردم به خوردن لباش...
لباش خیلی داغ و خوشمزه بود اما جای من میزون نبود بلند شدمو خوابوندمش رو مبل خودمم خوابیدم روش و بازم لبای داغشو حسابی خوردم و همزمان تاپ سفیدشو از تنش دراوردم یه سوتین صورتی زیرش زده بود که سینه های کوچولوش توشون برق میزد که زودی اونم دراوردم سینه های کوچیکی داشت اما خوردنش خالی از لطف نبود یکی رو میخوردمو اون یکی رو با دستم میمالیدم دیگه کم کم داشت ناله هاش شروع میشد کم کم رفتم پایین و شکم و پهلوهاشو میخوردم و یواش یواش شلوار جین تنگشو درمیاوردم نسرینم داشت به خودش میپیچیدو ناله میکرد شورتو شلوارو باهم دراوردم، واااای کسسسس میمیرم واسه خوردنش شروع کردم به خوردن کسش یه کم که خوردم انگشتمم کردم توش، داشتم از خوردن کس خوشمزش لذت میبردم که دیدم بدنش لرزیدو ارضا شد. تو حال خودش بود که زود بلند شدم لباسامو دراوردمو سرپا کیر راست شدمو گرفتم جلوی دهنش، نمیخواستم ساک بزنه فقط میخواستم خیسش کنه اما با چنان ولعی شروع کرد به خوردن کیرم که فکر کردم الانه که کیر بیچارمو قورت بده! کیرمو از تو دهنش دراوردمو رفتم روش، پاهاشو باز کردو منم کیرمو گذاشتم اول سوراخش، فکر میکردم خیلی گشاد باشه و راحت بره تو اما باورم نمیشد با کلی زحمت و با فشارای کم کم تونستم همه کیرمو بکنم تو، نه اینکه کیر من خیلی گنده باشه، کس اون خیلی خیلی تنگ بود. داشت جر میخورد کیر منم داشت پوست اندازی میکرد! خلاصه بعداز چند ثانیه شروع کردم به آروم تلمبه زدن، وای که چه حالی میداد، هم به من هم به نسرین. داشتم تلمبه میزدم که نسرین گفت حمییید داری پاره ام میکنیییی خیلی حال میدههههه گفتم یعنی کیرم از کیر جمال بزرگتره؟ گفت خیلییییی... پیش خودم گفتم کیر من که خیلی بزرگ نیست(16سانت) پس کیر جمال دودوله!! داشتم به اینا فکر میکردمو تلمبه میزدم و حال میکردم که زنگ در واحدشون به صدا درومد... از ترس ریده بودم به خودم پیش خودم گفتم همینو کم داشتم که تو خونه این جنده منو بگیرن و اینو بندازن گردنم! نسرین بلند شد از چشمی یه نگاهی انداختو گفت همسایه بغلیه، باز نمیکنم تا بره. من که اومده بودم به خودم و دوباره چشام باز شده بود چشام خورد به خالکوبی بالای کون نسرین، کیرم که از ترس خوابیده بود دوباره راست شد خوبی اون همسایه مزاحم این بود که هم ارضا شدنمو عقب انداخت هم با دیدن خالکوبی نسرین حشری تر شدمو همونجا از پشت بغلش کردمو شروع کردم به خوردن گردن و گوش نسرین. با این حرکت من نسرینم حشری شده بود. کم کم اومدیم وسط پذیرایی خوابیدیم دوباره پاهاشو باز کردو بازم با بدبختی کیرمو کردم تو کسشو تلمبه زدم همزمانم داشتم لباشو میخوردم بعداز یه کم کردن گفتم سگی بشینه و قمبل کنه وقتی کونشو دیدم یه کم کون تنگشو خوردم آخ که کون خوردن چه حالی میده مخصوصا با اون خالکوبی شهوت برانگیزش. داشتم فکر میکردم که بکنم تو کونش اما دیدم کیرم تو کسش با بدبختی رفته چه برسه به این کون تنگ تر... کیرمو کردم تو کوسشو همونطور که کیرم توش بود از حالت سگی دراوردمشو دمر خوابوندمش که احساس کون کردن بهم بده، خیلی حال میداد وقتی خودمو رو کون کوچولوش شناور میکردم، تو همین حال بودم که احساس کردم آبم داره میاد گفتم نسرین داره میاد گفت بریز تو! اینو که گفت انگار دنیارو بهم دادن آخه همه سکس یه طرف ریختن آب تو کس یا کون یه طرف دیگه، چندتا تلمبه زدمو آبمو با فشار خالی کردم توشششش... خوابیدم کنارشو یه کم لباشو خوردم و ازش تشکر کردم. بعدازون جریان کم کم رابطمون کم شدو تموم...
اگه غلط املایی داشتم یا بد نوشتم ببخشید، از شنیدن و دیدن نظراتون خوشحال میشم. اگه خوشتون بیاد خوشحال میشم بازم خاطرات سکسیمو براتون بنویسم.

فیتنس13

طبق معمول هر روز توی شرکت مشغول رسیدگی به کارهام بودم که گوشیم زنگ خورد.یاد قرارمون افتادم و لبخند زنان گوشی رو برداشتم.
- سپهر جان عزیزم هنوز شرکتی؟.
- بله خانمی ولی کم کم دارم میرم سمت خونه تا آماده بشم و بیام پیشت.
- فدات شم منتظرم نذار دیگه؟.نمیخوایی که نصف شب برسی.
- باشه عزیزم.الان راه میفتم.
کارهای باقیمونده رو موکول کردم به فردا صبح و از پشت میزم با عجله بلند شدم و کتم رو پوشیدم و از دفتر زدم بیرون.توی شلوغی ترافیک غروب توی دلم خدا خدا میکردم زیاد دیر نرسم.
سارا واقعا مهربون و خونگرم بود و با وجود اینکه 5 سال از خودم بزرگتر بود هیچوقت از این نظر با مشکلی مواجه نشده بودیم.ولی از ابتدای آشنایی هم خیلی روراست بهش گفته بودم که در مورد رابطه باهاش چه فکری میکنم و فقط تا زمانی که مجرد هستم و تصمیم به ازدواج نگرفتم میتونیم باهم باشیم و از رابطه دوستیمون کمال لذت رو ببریم.همیشه رد نگرانی رو توی چشمهاش به وضوح میدیدم و هر بار خواستم تا وقتی واسه اونهم که پا به 37 سالگی گذاشته بود زیاد دیر نشده رابطه مون رو به هم بزنم یه چیزی مانع راهم بود.و اون وابستگی عجیبی که به سکس با سارا پیدا کرده بود.گرچه سارا از زیبایی خیره کننده ای برخوردار نبود اما به واسطه مهارت زیادی که توی سکس داشت و هیکل روی فرمش خودبخود شرایط مطلوبی رو بوجود آورده بود که چشم پوشی ازش برام سخت بود.یه نیرویی باعث میشد که پامو بیشتر روی پدال گاز فشار بدم و هر چه زودتر خودمو به سارا برسونم تا ببینم امشب دیگه با چه فانتزی سکسی قراره پذیرای نیروی شهوت و شرارتم باشه.
تو همین افکار بودم که رسیدم خونه.با عجله به اتاقم رفتم و با عجله داشتم وسایلم رو واسه رفتن به حمام آماده میکردم که خواهرم صدام کرد:
- سپهر بیا تلفن کارت داره.
با بیحوصلگی پرسیدم:
- کی هست؟.
- نمیدونم یه خانمی هست میگه با تو کار داره.
با توجه به کار من که چند تا منشی ریز ودرشت تو شرکت داشتیم که بعضی اوقات به دلیل جواب ندادن همراه من ،به تلفن خونه زنگ میزدن و با توجه به رابطه مستقیم کاری من با اونا نه واسه من عجیب بود زنگ زدن اونا و نه واسه خونه.
واسه همین خیلی عادی از خواهرم پرسیدم:
- خودشو معرفی نکرد؟.
- نه . گفت کار مهمی باهات داره.
با بی میلی گوشی رو از خواهرم گرفتم وجواب دادم
- بله بفرمایید.
و منتظر جواب شدم چند ثانیه جوابی نیومد پس دوباره با تحکم گفتم:
- بفرمایید.
- سپهر خودتی ؟
صداش برام خیلی آشنا بود.ولی حوصله فکر کردن نداشتم واسه همین پرسیدم:
- بله شما؟.
- دیگه نمیشناسی منم آناهیتا
از جوابش یخ کردم گلوم بدجوری خشک شده بود بعد از چند لحظه گفتم
- آ....؟ که چی؟ بعد از آین همه سال زنگ زدی که چی بگی؟.
باورم نمیشد که اون بعد از این همه سال که از ازدواجش میگذشت و دورادور با خبر شده بودم که بچه دار هم شده بهم زنگ بزنه.خواهرم با شنیدن اسم آناهیتا ی لحظه ایستاد و بهم نگاه کرد. انگار اون هم باورش نمیشد که طرف پشت خط اون باشه.یک لحظه مثل برق تمام گذشته از جلوی چشمام گذشت و آخرین دیدارمون رو به یاد آوردم. قیافه بزک کردش تو قاب پنجره واسم زنده شد که داشت نگاههم میکرد.
- سپهر من دارم شوهر میکنم.
- نشنیدم چی گفتی دوباره بگو.
مست بودم با دست به تیر برق تکیه دادم که وزنم رو نگه داره. بلند خندیدم و گفتم:
- نه بابا راست میگی؟.
با ترس نگام کرد این فرصت آخر بود.
- دیدی که بابام رضایت نمیده...
- هم خودت رو وهم شوهرت رو میکشم.
خودم هم میدونستم که این کارو نمیکنم آخه خیلی خاطرش رو میخواستم اون موقع 7 سال بود که از آشنایی ما میگذشت همسایه روبروی ما بودن وقتی به محل ما اومدن همه بچه ها زود فهمیدن که آناهیتا فقط مال منه. چند ماهی از رابطه ما نمیگذشت که پدرش از طریق نامادریش از رابطه ما خبردار شد تازه وقتی فهمیدم با کی طرف هستم که ازم شکایت کرد و یک روز که از دبیرستان اومده بودم دم درخونه منکرات انداختم تو ماشین و تا اومدم به خودم بیام دیدم زیر مشت و لگد برادران منکرات دارم له میشم .
بگذریم که به چه بدبختی از این ماجرا فرار کردم بعد از اون ماجرا رابطه من باهاش خیلی کم رنگ شد چون باباش بدجوری کنترلش میکرد. یادمه ی شب که بهم زنگ زده بود ازم خواست که آخر شب برم خونشون. باباش واسه خرید فروشگاهشون به تبریز رفته بود با اینکه جز زن بابا وخواهر و داداش کوچیکش که اونم طبقه بالا بودن کسی نبود ولی بدجوری میترسیدم چون باباش تجسم شر بود. کلا تو زندگی آدم بی کله ای بودم ولی این موضوع چیز ساده ای نبود .
قرار این بود که آخر شب که همه خوابیدن درو نیمه باز بذاره تا من برم تو . نیمه شب با هزار فکر ناجور زدم تو کوچه و چون درو باز دیدم رفتم تو. طبقه پایین که آنا اتاقش توش بود ی نیمچه پله میخورد و میرفت پایین دیدم تو سرسرا پیداش شد آروم صدا زد" بیا تو "و خودش رفت داخل. بیصدا به دنبالش رفتم داخل . اتاقش کنار ی انباری بود که وسایل اضافه رو اونجا میذاشتن،ولی الحق اتاق تمیزی داشت. روی تخت دراز شده بود یک لحظه چرخید ونگاهم کرد آرایش ملایم و دخترونه اش همراه با تاپ و دامن کوتاه نارنجی رنگ خوشگلیش رو دو چندان میکرد با دست اشاره کرد" بیا پیشم بخواب ".
در طول آشنایمون جز چند تا بوسه چیزی بین ما نگذشته بود. کنارش دراز کشیدم و دستم رو زیر سرش گذاشتم و به طرف خودم کشیدمش بدنش یه تیکه آتیش بود صورتم رو لای موهاش فروکردم و بوی عطر مست کننده موهاش رو با ولع بوئیدم. لبامون بهم قفل شد. تا جون داشتم میکش زدم دیگه لباش داشت به سفیدی میزد.یک لحظه نگاهم روی سینه های کوچیکش قفل شد از بالای تاپ میشد خطش رو دید. سرم رو به زیر گردنش نزدیک کردم و آهی از سر لذت کشید . آروم تاپش رو دادم بالا و از زیر سوتین صورتی رنگش یکی از سینه هاش رو با دستم بیرون کشیدم نوک صورتی اش رو آروم زبون زدم آه بلندی کشید چند دقیقه به خوردن ادامه دادم کیرم داشت منفجر میشد.تاپش رو از تنش درآوردم و دستم رو از زیر دامن به طرف کوسش بردم و اون رو تو دستم گرفتم شورتش خیس بود دامنش رو بالا زدم کوس توپولش از زیر شورت داشت خودنمایی میکرد شورتش رو پایین کشیدم ی کم مو داشت ولی من کوس مودار رو بیشتر دوست دارم زبونم رو به طرف چوچولش بردم و بالا کشیدم با هر زبون کمرش رو بالا و پایین میکرد شلوارم رو پایین کشیم وکیرم رو بیرون آوردم از دیدنش کمی مکث کرد کیرم رو گرفت و شروع به زبون زدن کرد. سرش رو گرفتم و کیرم رو به طرف دهنش فشار دادم کیرم رو بین دندونهاش فشار داد و دردم گرفت.دلم نمیخواست آسیبی به پرده بکارتش برسه واسه همین برش گردوندم باسنش بزرگ و خوش فرم بود. لاش رو با دست باز کردم سوراخ قهوه ایش داشت دلبری میکرد شروع به خوردن کونش کردم نالش بلند شده بود.از بس سوراخ کونش رو لیس زده بودم آب دهانم همراه با آبی که از کسش راه افتاده بود سوراخش رو خیس خیس کرده بود و نیازی به کرم نبود.کیرم رو آروم در سوراخش گذاشتم با دست جلوش رو گرفت و با نگرانی برگشت و نگام کرد معلوم بود ترسیده بهش گفتم نترس عسلم نمیذارم درد بکشی دوباره دراز کشید .سر کیر بلندم رو که زیاد کلفت نیست دم سوراخش گذاشتم و آروم هلش دادم داخل سرش به زور رفت تو. دیدم داره درد میکشه گفت "سپهرم درد دارم "گفتم "الان عزیزم". بیشتر فشار دادم کیرم تا دسته رفت تو. جون عجب کون گرم وتنگی داشت. آروم شروع به تلمبه زدن کردم وسرش رو برگردوندم و ازش لب گرفتم داشتم ارضا میشدم سرعتم رو بیشتر کردم وبا فشار همه آبم رو داخل کونش خالی کردم. اینها خاطراتی بود که به سرعت نور از جلوی چشام رد شد حالا 8 سال از ازدواج کردنش میگذشت. به خودم اومدم دوباره پرسیدم :
- آنا نگفتی چرا زنگ زدی ؟
ببین سپهر میدونم تو خاطره خوبی از من تو ذهنت نداری باور کن بهت حق میدم ولی من هم دلایل خودم رو واسه این ازدواج داشتم که اگر بشنوی مطمئنم قانع میشی. سپهر بدجوری بهت نیاز دارم شاید تا الان این زندگی لعنتی رو با هر بهانه نگه داشتم ولی الان اتفاقی تو زندگیم افتاده که باید ببینمت. با توجه به اینکه میدونستم اون واقعا پدر منطقی نداره که بتونه باهاش درد دل کنه و اینکه خودم هم کنجکاو شده بودم که چه اتفاقی ممکنه اون رو بعد از این همه سال سمت من کشیده باشه با هزار سوال که داشت کلم رو منفجر میکرد شمارمو دادم و ازش خواستم فردا باهام تماس بگیره.

ادامه دارد...

نوشته: blak wolf(سپهر)

قسمت قبل...

سلام به همكي؛طبق معمول به خاطر تايب بد باموبايل و نداشتن پژگچ معذرت ميخوام؛البته كلمه هايي كه خوندنشون بدون پژگچ سخت ميشه يا معناش خيلي عوض ميشه رو با كپي و پيست درستشون ميكنم.

... پريدم تو دستشويي و نكاه كه به آينه كردم رنكم شده بود مثل گچ! استرس خيلي بدي اومده بود سراغم و از همه بدتر اين كير لعنتي بود كه نميخوابيد! يكم كذشت و تو فكر بودم كه جه خواهد شد كه ديدم خيلي ضايع بازيه و وقتشه برم بيرون؛ زود لباسم رو مرتب كردمو كيرمو زورچپون كردم تو شرتم و جاشو درست كرد كه ضايع نباشه و رفتم بيرون. رفتم تا هنوز همونجا وايساده. با لبخند چپ چپ نكاهم كرد و با طعنه كفت دستتو نميشوري؟! بعدشم زد زير خنده! خودش فهميده بود واسه جي رفتم دستشويي؛داشت اذيت ميكرد؛منم كه يكم خنديده بودم و ريلكس تر شده بودم كفتم رفتم فقط واسه
ريلكسيشن!!! و جفتمون پكيديم از خنده!
خلاصه رفتم بالا بله ها و وقتي دست داديم به هم به وضوح لرزش دست و تنم به خاطر دردست كرفتن دست نرم و لطيفش رو متوجه شد!(بي جنبه هم خودتي! خو از بجه سربه زير كه تا حالا دختر نديده توقع بيشتر داري؟)
بعد روبوسي كه ديكه من رو ابرها بودم!! وقتي منو به داخل راهنمايي كرد و رفتم تو يهو از آسمون هفتم سقوط كردم و با مخچه رفتم تو زمين! آخه خونه نبود لامصب قصر بود واسه خودش؛ منم هاج و واج با دهن باز داشتم دور و برمو نكاه ميكردمو تازه داشت حساب كار دستم ميومد كه جه خبره!!
رفتيم رو مبلها روبروي هم نشستيم يكم حرف زديم ولي جه حرف زدني!شده بودم مث وحشت زده ها و خيلي جدي جوابشو ميدادم و اصلا يه وضعي كه نكو و نبرس؛ اونم فهميده بود و سعي داشت يخ منو بشكنه كه يهو كفت بس كادوي خوشكل من كو؟!! من بدبخت برق 3فاز كه هيج برق فشارقوي وصل كردن بهم؛ آخه من با جه رويي انكشتر بدل 60 هزار تومني بدم به اين دختر كه خودشون تريلياردرن؛ واقعا اون لحظه خجالت ميكشيدم كه بيرونش بيارم! اصلا خجالت ميكشيدم اونجا باشم!
تو فكر بودم كه جه خاكي به سرم بريزم كه يهو ديدم يه صداي خوشكل و آروم بغل كوشم ميكه چت شده امروز؟اتفاقي افتاده؟
به خودم اومدم و رومو سريع بركردوندم سمتش كه يهو لبم خورد به لبش !روي باهام نشست و خيره شد به جشمام و كفت شوخي كردم بابا ! اصلا كادو نميخوام از تو؛خودت واسه من يه كادويي؛همين كه به خاطر من اومدي اينجا خيلي واسم با ارزشه؛
منم سرمو انداختم بايين و با صدايي كرفته كفتم راستش كادو برات كرفتم و هيج قابلت رو نداره ولي ...
-ولي جي؟
-ولي ...
-حرفتو بزن ديكه
-آخه ...
-واي كشتي منو؛بكو ديكه
ديكه اعصابم خورد شده بود و نميدونستم جه بايد بكم!! كفتم آخه به درد تو نميخوره! و همزمان جعبه انكشتر رو بيرون اوردم !
زود از دستم قاپيدش و با خنده كفت مكه جي كرفتي ناقلا؟ بعدشم زود شروع كرد به باز كردن جعبه و تا انكشتر رو ديد جيغ زد وااااي جه خوشكله!
من : !
هستي : جقدر خوش رنكه
من : !!
هستي : جه اندازه هم هست
من : !!!
هستي : بهترين كادوي عمرمه
من : !!!!
هستي : معلومه خيلي خوش سليقه اي ها
من : !!!!!
هستي : انكشتر به اي قشنكي نداشتم تا حالا
من : !!!!!!
كفتم ببخشيدا اين بدله انوقت از انكشتر طلاي دستت هم قشنكتره؟!
بابات بهت سرويس طلا 5مليوني داده انوقت بهترين كادوي عمرت اين انكشتره؟!!
كفت اينا فرق ندارن با هم واسه من؛تازه مال تو خيلي باارزش تره واسم؛ جون تو هديه اتو با همه بس اندازت خريدي و هرجي در توان داشتي كذاشتي واسه من ؛ پدر من هم با توان خودش واسه من كادو خريده.
بس فكر نكن جون قيمتش كمتره دوستش ندارم؛اتفاقا جون از طرفه تو هست از همه جيز بيشتر دوستش دارم.
وقتي اينا رو كفت ناخوداكاه براي اينكه بهش بكم جقدر دوستش دارم و جقدر خوشحالم كه اينطوري فكرميكنه روي لبش رو با احساس و يكم طولاني بوسيدم!! بعد كه سرم اوردم عقب تازه فهميدم جكار كردم و از خجالت سريع كفتم ببخشيد منظوري نداشتم! اونم كه بدتر از من از خجالت قرمز شده بود زود از روي باهام بلند شد و كفت ميرم شربت بيارم!
خلاصه يه 10 دقيقه لفتش داد كه باعث شد هم من آروم بشم و هم اون!
اون عصر كلي جرت و برت كفتيم واسه هم و وقت رفتن شد ديكه؛ من بيجاره كه همش حواسم به لب هاش بود و دوست داشتم دوباره ببوسم و ... ولي خجالت ميكشيدم.
وقت خداحافظي ديدم يه جوري نكاه ميكنه! كفتم جيه؟ سرشو بايين انداخت و همزمان كه با انكشتر دستنش بازي ميكرد با خجالت كفت ميشه دوباره منو ببوسي؟!!
منم كه خودم تو كف لباش بودم رفتم جلو و بوسيدمشو و تا تونستم خوردم و چشيدم و جقدر هم خوشمزه بود نامرد! بعدشم بغلش كردمو به خودم فشارش دادم و يكي از قشنكترين لحظات زندكيم رو با كسي كه عاشقش بودم ثبت كردم و پيشونيش رو بوسيدم و بدون خداحافظي رفتم به سمت خونه!
7ماهي از اون قضيه كذشته بود و تولد من بود؛تو اين مدت خيلي با هم صميمي تر شده بوديم و 10-12 باري خونشون رفته بودم و بوسيدن و لب كرفتن و بغل كردن ديكه طبيعي شده بود.
1شنبه بود و فرداش تولد من بود و قرار كذاشته بوديم باهم باشيم روز تولد من؛خلاصه زنك دوم بود عربي داشتيم و منم دل تو دلم نبود واسه فردا كه يهو يكي از بدترين خبرهاي عمرم رو بهم دادن؛
هستي اس ام اس داده بود كه ديشب مادرش بهش كفته بوده از رفت و آمد يه بسره به خونه با خبره و فرداشب بايد جوابكو باشه جلو خانواده!!
اولش فكر كردم شوخيه آخه زياد باهم شوخي ميكرديم ولي وقتي با بي توجهي من روبرو شد زنك زد و وقتي صداي گريش رو شنيدم به وخامت قضيه پي بردم و ريده شد تو روحم!!
ديكه نتونستم بيشتر صحبت كنم باهاش تو مدرسه و عصر هم هرجي زنك زدم خاموش بود؛داشتم ديونه ميشدم؛آخر شب بود كه زنك زد و با كريه فقط معذرت خواهي ميكرد و بعداز تلاش هاي بي وقفه من بالاخره آروم شد و از سير تا بياز قضيه رو تعريف كرد و آخرشم باز با كريه كفت مجبور شدم كفتم كه تو بودي كه ميومدي خونمون!
وقتي اين حرف رو زد قشنك احساس كردم قلبم واسه جند لحظه ايستاد!!!
خواستم فحش بارونش كنم ولي خودمو تو موقعيت اون قرار دادم و بهش حق دادم!آخه خانواده هاي هردوي ما روي ماها خيلي حساس بودن و كوجكترين اشتباهي از ما اونها رو بدجوري نكران ميكرد(واي واي كه جه ميكشم من از دست خونواده !!)
اما يهو كه يادم اومد كه ممكنه باباش بره با بابام صحبت كنه؛ مطمعن بودم كه اين قضيه تو كل خانواده اي كه بدجور روي من و دين و مذهب و ناموس و ... حساس هستن اثر ميكذاره. به جان خودم حاضرم قسم بخورم اكر لو ميرفت 5 تا سكته قلبي و 3تا ايست قلبي تو فاميل رو شاخش بود؛منم كه ميكشتن ؛خودشونم كه از اين شهر ميرفتن!! حالا جه خاكي به سرم ميريختم؟!
شبش تا صبح كابوس ميديدم طوري كه جندبار بابا و مامانم رو بيدار كرده بودم بس داد زده بودم؛مامانم تا صبح بالا سرم موند اصلا نميتونستم حرف بزنم !!! مثل اينكه قفل زده باشن به دهنم؛ديكه ساعت 6 بود كه منو زود بردن بيمارستان و ديكه هيجي يادم نيست جون آمبول آرام بخش زدن بهم و خوابم برد.
وقتي بيدار شدم يهو مادربزركم و مامانم پريدن و بوسيدن منو و هي كريه ميكردن و ميپرسيدن خوبي؟ خوبي؟!
منم كه خوب بودم خواستم بكم خوبم كه يهو در اتاق باز شد و من از ديدن اين صحنه باز هنگ كردم!
بابام و بابابزركم با گريه اومدن تو و پشت سرشون هم دايي و خاله و عمه و عموي بزركم + همسراشون با نگراني اومدن تو!!!!!
تازه داشت عمق فاجعه معلوم ميشد واسم؛فكرش رو بكن بخاطر كابوس ديدن من همه نكران شدن و كار و زندكي رو رها كرده بودن اونوقت اكر قضيه ي هستي لو ميرفت ديكه ....
خلاصه با حرف زدن من و بوسه بارون كردن من و تلفن زدن به بقيه فاميل جهت دادن خبر سلامتي من قضيه تموم شد!! (قبول دارم يكم هندي شد و سوسول بازي ولي خو جكار كنم !!! خانواده منن ديكه!! )
آقا رفتيم خونه تا هستي اس داده و نوشته شب بابام بعد كلاس زبانت مياد باهات حرف بزنه!
حالا خر بيار و باقالي بار كن؛بازم جاي شكرش باقي بود كه به بابام نمخواد جيزي بكه.شب هرجي مامان كفت نمخواد بري كلاس و بمون استراحت كن من قبول نكردم و با موتورم رفتم كلاس؛كلاس كه تموم شد رفتم تا تو ماشينش نشسته منتظر منه! ايندفعه ديكه مطمعن بودم ميرينم تو خودم!!! تا نشستم تو ماشين بعد سلام كفتم بخدا دوستش دارم و ما كار بدي نكرديم!!
باباش هم كه از حول شدن من خندش كرفته بود كفت ميدونم كارخلاف نكردي!يادت باشه مامان هستي دكتر زنان زايمان هست و هستي نميتونه جيزي رو مخفي كنه! بعدشم كلي حرف زد كه خلاصه اش اينه: جون شما كار خلاف نكردين و از طرفي با قطع رابطه شماها ممكنه ضربه روحي ببينين جون هستي تعريف كرده جقدر به هم وابسته ايد(!!) و از طرف ديكه جون هستي تو اين سن كشش داره به سمت جنس مخالف؛ ممكنه دوباره بره با يه بسر ديكه و بسراي سودجو وم كم نيستن و شايد نتونيم كنترلشون كنيم و ...
خلاصه ديكه بقيه تهديد ها و بايدها و نبايدهايي كه كفت رو نميكم كه بيشتر خسته بشيد!! منم كه تو كونم عروسي بود!! آخرشم با خوش رويي تمام واسه تولدم بهم يه پاكت داد كه توش بول بود و واسه فرداشب هم دعوتم كرد!
البته اولش فكر كردم ميخواد فردا كونم بذاره!!
وقتي داشتم سوار موتورم ميشدم برم خونه اصلا باورم نميشد كه اين واقعيت داشته باشه طوري كه يكي از بجه هايي كه تو حياط بود رو كرفتم كفتم يكي بزن تو كوش من! كه اونم كفت ديوانه و رفت!!
سوار موتور بودم و داشتم با خودم ميخوندم منو اين همه خوشبختي محاله محاله محاااااله كه يهو خدا حرفم رو جدي كرفت و يه نيسان پيكاب از توي پارك با دنده عقب اومد وسط خيابون و منم هركاري كردم ردش كنم نشد و آخرش ساق پاي راستم محكم به سپرش خورد و چنان تصادفي كردم كه نكو و نبرس !!!

داشتم لب هاي صورتي و قشنك يه دختر ناز و خيلي قشنك رو ميخوردم و با دستم پستي و بلندي هاي بدنشو لمس ميكردم يه يهو صداي غرش موتور يه ماشين باعث شد به طرف صدا بركرديم ؛يه نيسان پيكاب بود كه اينطور گاز ميداد؛ يهو زمين زير پاهام لرزيد و زير پاهام خالي شد و داشتم سقوط ميكردم كه دختره دستمو كرفت ولي هركاري كرد نتونست منو نكه داره و داد و فرياد و دست و پا اندازي هاي منم كارساز نشد و داشتم به داخل يه دره پر از آتش سقوط ميكردم و داد ميزدم كه يهو همه جا تاريك شد!! بدنم
داشت ميلرزيد؛مثل كسي كه شوك ميگيرتش؛به هزار زحمت تونستم به اندازه ي جند ميلي متر جشمام رو باز كنم! دور و برم پر بود از دكتر كه همشون با عجله كار ميكردن و تند تند حرف ميزدن؛لوله ي توي دهنم اجازه ي حرف زدن بهم نميداد هرجند كه ناي حرف زدن هم نداشتم؛يهو يكي از دكترا داد زد ضربان قلب خيلي كمه؛داريم از دست ميديمش و يهو همه جا سفيد و پر از نور شد و ... . به زور كمي چشمام رو باز كردم؛بازم لوله تو دهنم بود و كلي جيز به دست و سينم وصل بود؛صداي بوق بوق دستكاه توجهم رو جلب كرد كه يهو 2تا خانم پرستار با عجله اومدن تو و مشغول برسي وضعيت من بودن كه يه دكتر
سريع اومد تو باز من به خواب رفتم! دوباره جشمام رو باز ميكنم؛اينبار ديكه لوله اي توي دهنم نيست و راحت نفس ميكشم اما هنوز دستكاه ها بهم وصلن؛ حتي به سرم هم جيزهايي وصله؛باز هم برستار ها سريع ميان تو شروع به معاينه ميكنن؛اين بار ازم سوال ميبرسن و ازم ميخوان مثلا دستم رو آروم تكون بدم و ... ؛وقتي خنده روي لب هاي آقاي دكتر رو ميبينم نميدونم جرا احساس خيلي بدي بهم دست ميده!آقاي دكتر ميكه به سلامتي وضعيتت استيبل شده آقا امير! اما من همجنان با تعجب نكاهش ميكنم؛دكتر ميكه جيه؟ جيزي شده؟ آها نكران نباش؛مادرت تا همين 1ساعت بيش بالاي سرت بود ولي
بدر و مادربزركت به زور بردنش خونه تا استراحت كنه؛آخه 2 هفته بود اصلا از بيمارستان بيرون نرفته بود؛الانم زنك ميزنيم بهشون تا بيان! ناخودآكاه برسيدم جرا من اينجام؟ دكتر هم كفتش تصادف كردي اونم از نوع فوق بدش! كفتم يعني جي؟ كفتش ظاهرا يه ماشين شاسي بلند يهو با دنده عقب مياد تو خيابون و شما هم كه باموتور بودي هركاري كردي نتونستي ردش كني و بالاخره قسمت جلو موتور از كنار سپر ماشينه رد ميشد ولي پاي راستت محكم به سپر مي خوره و به سمت چپ منحرف ميشي و شاخ به شاخ ميخوري تو يه نيسان كه بار داشته و با سرعت هم از روبرو ميومده! بعدم با سر رفتي تو شيشه
ماشين و گوني هايي هم كه بار نيسان بوده خالي شده روت!! از اون طرف هم يه 405 كه با سرعت ميومده ؛ميخواسته نميتونه ماشين رو كنترل كنه و دوباره محكم ميخوره به نيسان باري؛شكر خدا تو رو كابوت نيسان بودي و بين دو تا ماشين نبودي وكرنه ... ؛بعدشم متاسفانه نيسان و بارش آتيش ميكره و صورت و كمرت بدجوري ميسوزه كه شكر خدا عملت كرديم و صورتت با جندتا عمل ديكه كاملا طبيعي ميشه!! كفتم بس جرا جيزي يادم نمياد؟ دكتر كفتش طبيعيه؛شما 2ماه تو كما بودي و ضريب هوشياريت خيلي پايين بود؛ايشالا زودتر خوب ميشي كفتم آقاي دكتر من هيج جيزي يادم نمياد؛ دكتر هم با خنده كفت
كفتم كه عزيزم؛مهم نيست؛خيلي ها صحنه هاي تصادفشون يادشون نمياد اين بار با عصبانيت كفتم من هيجي يادم نمياد حتي اسمم رو! يهو خنده رو لباي دكتر خشك شد! اومد طرفم و بازم كلي سوال و بررسي عكس هايي كه از سرم كرفته بودن؛آخرشم كلي جيز نوشت تو كاغذ و داد برستار و كفت زود بفرستين ام آر آي ؛ بعدم به من نكاه كرد و كفت نكران نباش ؛خيلي ها حافظه شون رو بعد از تصادف به صورت موقت از دست ميدن ولي زود خوب ميشن؛تو هم زود خوب ميشي اميرخان! ولي نميدونم جرا يه حسي بهم ميكفت وضعيتت خيلي بده و دكتر داره روحيه بهت ميده! خلاصه منو بردن ام آر اي و همين كه اومدم
بيرون ديدم 2تا آقاي مسن و 2تا ميانسال به همراه 2تا خانم مسن و 2تا ميانسال با جشم هاي اشك آلود دارن ميان سمتم ولي هيج كدوم واسم آشنا نبودن!! اما ظاهران خيلي خوشحال بودن كه من به هوش اومدم؛ اما خبر نداشتن كه من حافظه ام رو از دست دادم واسه همين از برخورد متعجبانه من و سكوتم تعجب كردن كه يهو دكتر سر رسيد و همشون رو كشيد كنار و با لبخند يه نكاه به من انداخت ولي به راحتي نگراني توي چشماش رو خوندم؛ منو بردن توي يه بخش ديكه واسه برسي پا و دستم؛آخه پاي راستم و دست چپم تو گچ بود و بعد برسي دكتر تشخيص داد به خوبي جوش نخورده و بايد دوباره بشكنيمش و گچش
بكيريم(از اين قسمت بكذريم كه ياد آوريش هم تنم رو به لرزه ميندازه!!) خلاصه ديكه فرداش دوباره به هوش اومدم؛همه،از نظافتجي بيمارستان تا دكترا و برستارها يه طوري نكاهم ميكردن كه داشتن با جشم هاشون بهم ميكفتن بيپچاره اين طفلك رو نگاه كن! به جرأت ميكم اون روز بيش از 200 چهره ي متفاوت پشت پنجره ي اتاقم ديدم كه واسه ملاقات اومده بودن اما دكتر اجازه نداده بود بيان داخل؛هرجند خانم مهربوني كه كفته بودن مادرم هست تمام مدت كنارم بود و واسم تعريف ميكرد و معرفي ميكرد اونا رو واسم؛بنده خدا ميديدم اشك تو چشماش هست ولي بازم خودش رو كنترل ميكرد و با
خنده باهام حرف ميزد! از خودم بدم ميومد؛حس ميكردم اوني كه بايد ميومده به ديدنم نيومده هنوز!هرجي به ذهنم فشار مياوردم هم بي فايده بود! آخر اون روز اون خانمه ديكه از دستم شاكي شده بود و تا آقاي دكتر اومد داخل با كريه رفت طرفش و كفت پس چرا باهام حرف نميزنه؟ اونجا بود كه دلم شكست؛فهميدم جقدر دارم بقيه رو عذاب ميدم؛اون خانم مادرم بود ولي من ابله حتي حاظر نشده بودم باهاش حرف بزنم تا كمي خوش حال بشه؛پس اوني كه منتظرش بودم كي بود كه از مادرم هم واسم مهم تر بود؟! 2هفته اي كذشته بود و 2 روز ديكه عيد بود و هنوز صورتم بانداژ بود و تو اين مدت فقط روز به
روز داغون تر شده بودم جون هيج جيزي يادم نيومده بود؛تازه قضيه مبهم تر هم شده بود واسم؛آخه دختري كه دخترخالم معرفي شده بود بهم؛كوشي موبايلي بهم داد و كفت اين موبايلته!! نفهميدم جرا دست اونه ولي اكثر قسمت هاي موبايلم رمز داشت!! كه منم يادم نميومد رمزش جيه و بدتر اعصابم خورد شد! روز عيد همه كنارم بودن و منم يكم روحيم بهتر شده بود كه يهو بين اس ام اس هاي تبريكي كه واسم مي اومد يه اس ام اس اومد كه حالم رو كرفت! از طرف فرهاد بود؛اون طور كه مادرم كفته بود بهم موقع ملاقات بجه هاي كلاس و رفقا، فرهاد بهترين دوستم بود كه از 7 سالكي مثل 2تا داداش باهم
بزرك شده بوديم؛انصافا هم تو اين مدت خيلي بهم سر ميزد و از مدرسه و بجه ها و ... غيره واسم ميكفت تا بلكه جيزي يادم بياد! خلاصه تو اس ام اس نوشته بود اینجا زمین است ، زمین گرد است ! تویی که مرا دور زدی ..... فردا به خودم خواهی رسید !!!! حال و روزت دیدنیست.... من شاخم در اومده بود؛آخه همين نيم ساعت قبل فرهاد اس تبريك عيد فرستاده بود و توش نوشته بود كلي واسه سلامتيم دعا و نذر كرده! جوابش دادم جرا؟آخه مكه جي شده؟ اس ام اس هام بهش نمي رسيد؛كفتم شايد بخاطر عيد هست و شلوغه خط ها نميرسه بهش؛خواستم زنك بزنم بهش كه ديدم 2تا شماره داره؛دائميش رو كرفتم خاموش
بود؛ايرانسلش رو كرفتم برداشت. خلاصه بهش كفتم اين جيه فرستادي كه كفت من نفرستادم و ... خلاصه معلوم شد كه فرهاد فقط يه خط ايرانسل داره و بس! مونده بودم پس اون كيه كه من به اسم فرهاد ذخيره كردم شمارش رو!! دوباره جون رفته بودم تو خودم باعث شدم عيد به بقيه زهرمار بشه! فرداش بردنم تا گچ پا ودستم رو باز كنن كه دكتر در كمال تعجب كفت اصلا جوش نخورده!! برادرم من رو از اطاق بيرون برد و زود بركشت بيش بقيه تا بفهمه دكتر جي ميكه؛در اتاق باز بود و من فهميدم دكتر جي ميكفت؛اون ميكفت يكي از نكراني هاي ما همين بود؛امير هيج تمايلي به حركت دوباره و تحرك نشون
نميده و اين قضيه باعث شده استخوان هاش جوش نخورن جون خودش نميخواد! يكم كه فكرش كردم ديدم وقتشه زودتر از شر اين بيمارستان خلاص شم؛اينجوري بهتر و راحت تر ميتونستم دنبال كذشته ام بكردم! 3ماه كذشت و من با كمك معلم خصوصي درس ها رو يادكرفتم و امتحان ها رو خوب دادم؛با همه اعضاي خانواده ام آشنا شده بودم؛ اما يه موضوع بدجوري اذيتم ميكرد؛اونم همون اس ام اس بود؛كوشيش هم كلا خاموش كرده بود بعد اون قضيه! وسط تابستون بود كه يه بوشه مخفي بيدا كردم تو مبايلم كه پر بود از فايل هاي صوتي! آخريش رو كه باز كردم فهميدم اين مكالمه تلفني هست كه ديروز با بابام
داشتم!فهميدم كه كوشيم مكالمه هاي منو ضبط ميكنه! خيلي خوب بود جون شايد ميشد يكم از كذشتم خبردار شم! جالب تر از همه اين بود كه اكثر فايل ها به اسم فرهاد و مال همون شماره بود كه بهم اس زده بود! باورم نميشد؛صداي يه دختر بود كه من و اون با هم حرف ميزديم! همش رو كوش دادم ولي هرجي جلوتر ميرفتم بيشتر از كذشتم ميترسيدم و همش به اين فكر ميكردم اكر اين خانواده مذهبي قضيه رو بفهمه جي!! اما آخرين فايل مربوط به اون شماره رو كه باز كردم دهنم از تعجب باز موند! صداي دختر خالم بود كه داشت باهاش حرف ميزد و به دختره ميكفت ديكه سراغ اميرو نكير؛من نامزدشم و
قراره به زودي با هم ازدواج كنيم و اون ديكه تو رو نميخواد!! دختره هم با كريه قطع كرد! يعني قضيه جي بود؛يعني دختر خالم راستشو كفته بود! از مادرم كه برسيدم كفت نهههه!! بين تو و دخترخالت قراري نبوده و نيست!! حالا جه طوري قرار بود دختره رو بيدا كنم خدا ميدونست فقط. كلاس سوم شروع شد و من همجنان از كذشتم جيزي به ياد نمي آوردم و بدتر از همه قضيه اون دختره بود كه بدجوري عذابم ميداد؛ تو آبان ماه ، يه شب كه از امتحان ميان ترم زبان داشتم با هم كلاسي هام برميكشتم خونه يهو تو بياده رو دختري منو جذب خودش كرد؛خيلي زيبا بود و خوش اندام؛ همش احساس ميكردم
ميشناسمش اما هيجي يادم نميومد! يه لحظه به صورتش دقيق نكاه كردم يهو مغز سرم تير كشيد و يه صحنه كه داشتم اونو دم در ورودي يه خونه ميبوسيدم از ذهنم كذشت و بعدش هم اون كابوسه يادم اومد و اين همون دختر توي كابوسم بود! وقتي به خودم اومدم اون رفته بود و بجه ها اطرافم هي ميبرسيدن جي شده و جته؟ مثل ديوونه ها دويدم و اطرافم رو دقيق نكاه ميكردم تا بيداش كنم ولي هيج اثري ازش نبود. حالم بدجوري خراب شده بود دوباره؛قضيه اين دختر حتي 1 لحظه هم از ذهنم بيرون نمي رفت.شده بود واسم كابوس شبانه!شب ها تو خواب ميديدمش كه همش كريه ميكنه و منو نفرين ميكنه. جوري
ريخته بودم تو هم كه حتي ديكه ميخواستن ببرنم پيش راوانپزشك! درسي هم بشدت افت كرده بودم؛مثلا تو كذشته خرخون بودم و تپل ولي الان لاغر بودم درس نخون! معدل نوبت اولم شد 17؛يادمه دين و زندكي كرفته بودم 11 ! تو مدرسه هيج كس باور نميكرد؛ كذشت تا يه روز براي ساخت ايميل براي درس مباني كامبيوتر رفتم تو سايت ياهو كه يهو ديدم يوزر و پسوردي بصورت ذخيره شده اونجا هست؛رفتم داخلش و ايميل ها رو بررسي كردم؛جالب تر از همه ايميل هاي دختري به اسم هستي بود كه با سوالات كامبيوتر شروع و كم كم به حرف هاي روزمره و عاشقانه تبديل شده بود!خوب لااقل اسمش رو فهميده
بودم؛اسم و فاميلش واسم آشنا بود! نه در گذشته؛ بلكه مطمعن بودم اين اسم رو به تازكي شنيدم از جايي!! خلاصه خواستم ايميل بزنم بهش ولي نميشد جون ايميلش رو پاك كرده بود. شب همه خونه ما بودن و واسه تولدم برنامه ريزي ميكردن كه يهو يه جيزي يادم اومد!اون اسم رو از زبون يكي از بجه هاي كلاس شنيدم كه داشت تعريف ميكرد قبلا ميخواسته مخش رو بزنه ولي الان ديكه خيلي بداخلاق و عصباني شده و ديكه به درد نميخوره؛فوري رفتم تو اتاق و شماره اون دوستم رو از فرهاد كرفتم و زنك زدم بهش و ازش خواهش كردم زود هرجي ميدونه اش واسم بكه و اكه آدرسي داره بهم بكه؛اونم بجه
با معرفتي بود و كفت و بعدشم كفت فقط ميدونم مدرسه فلان ميره!! از خوشحالي تو پوست خودم نمي گنجيدم!مسئله داشت حل ميشد! فرداش رفتم دم مدرشون و وقتي ديدمش خواستم برم جلو كه يهو يگان ويژه اومد و منم كلي فحش به شانس مسخره خودم دادم و راه افتادم دنبال اتوبوسش؛ وقتي بياده شد داشت با دوستاش ميرفت تو كوجه و وقتي به يه خونه شيك رسيد يهو مزدا 3 جديد پشت اون در نظرم رو جلب كرد و يهو ناخودآگاه دلشوره ي بدي اومد سراغم!يهو سرم تير كشيد و خودم رو ديدم تو يه ماشين مزدا 3 و يكه آقا كه داشت با عصبانيت يه جيزايي بهم ميكفت اما يه تيكه خاص از حرفش فقط برام تكرار ميشد: واي به حالت اكر دل دختر منو بشكني!!!واي به حالت ! واي به حالت ! وقتي به خودم اومدم دختره رفته بود داخل. روز تولدم بود و صورتم هم خوب خوب شده بود. حس ميكردم الان بايد يجا ديكه باشم! شب ساعت8 بود كه وسط تولد زدم بيرون و رفتم سر كوجه ي اون دختره! در كمال تعجب ديدم با يه بسري داره تو كوجه قدم ميزنه! يكم از پشت ديوار سرك كشيدم كه يهو يكي از بشت زد روي شونم و وقتي بركشتم ديدم اي داد بيداد ! همون آقاهه بود كه تو مزدا 3 بهم كفته بود واي به حالت!!! يهو بازم سرم تير كشيد و اينبار از هوش رفتم؛ وقتي به هوش اومدم ساعت 9 بود. توي يه اتاق بودم كه فكر كنم
قبلا هم اونجا اومده بودم؛اتاقي بزرك و پر از انواع عروسك! با يه تخت 2نفره و دكراسيون قشنك آبي؛ يهو رو تختي آبي با طرح هاي گل روش رو كه ديدم يه صحنه هايي يادم اومد : من و هستي رو تخت بوديم و اون روي من بود و داشتيم لب ميكرفتيم و من داشتم بدنش رو از رو لباس كشف ميكردم! يهو در اتاق باز شد و مهلت نداد جيز ديكه اي يادم بياد و اون آقاهه با جهره اي ناراحت اومد داخل!! بشت سرش دختره و مادرشم اومدن تو! منم مث اسكل ها فقط نكاهشون ميكردم! دختره نتونست جلو گريه ي خودشو بگيره و با گريه كفت عوضي واسه جي اومدي اينجا؟ گمشو برو بيرون! بعدشم دويد اومد جلو و يه
كشيده محكم زد تو كوشم؛بعدم دويد رفت بيرون از اتاق؛اون آقا هم اومد جلو كفت 1سال بيش دقيقا توي همين شب و ساعت بهت كفتم واي بحالت اكر دل دختر من رو بشكني! اون 1 سال بيش بود كه دعوتت كردم بياي خونم؛نه الان!!! كمشو برو و ديكه هم هيج وقت برنكرد. كفتم صبر كنيد من تو ضيح بدم! يهو داد زد نيازي به توضيح تو نيست؛هستي داره ازدواج ميكنه؛با همون بسري كه ديدي؛بسر عمه اش اينو كه كفت بدجوري قلبم شكست! آخه من مقصر نبودم؛شايدم بودم و خبر نداشتم! به هر حال ناخواسته جند قطره اشك از جشمام اومد؛ اون آقا صداش رو آروم كرد و اضافه كرد اكه حتي يكم از مردونكيت واست
مونده برو واسه هميشه و راحتش بذار! خواسته يا ناخواسته من زندكي اون دختر رو به بازي كرفته بودم. يكم كه فكر كردم ديدم هركز دوست ندارم دوباره زندكي اون و ديكري رو خراب كنم؛پس با صداي كرفته كفتم معذرت ميخوام؛از طرف من بهشون بگيد حلالم كنه! خيلي آروم رفتم سمت در اتاق؛اما من بلد نبودم از كجا برم بيرون؛كفتم ميشه راه خروج رو نشونم بديد؟ با پوزخند كفت اين همه اومدي و رفتي هنوز راه رو بلد نيستي؟ اومدم توضيح بدم كه يهو يادم اومد اكه قضيه رو بفهمن ممكنه دختره بازم تن به ازدواج نده و همش هم تقصيرمن ميشه دوباره!تازه باعث ميشدم تا دل يه پسر ديكه هم
بشكنه. پس جيزي نكفتم و اون هم راهنماييم كرد به بيرون؛هنوز صداي كريه هاي دختر شنديده ميشد از تو حياط؛ بركشتم و به پدرش كفتم اميدوارم خوشبخت بشن و از اون خونه اومدم بيرون ...

روز ها و هفته ها ميگذشت و من هنوز حافظه ام رو به دست نياورده بودم.به يه جور پوچي رسيده بودم. نميدونستم دقيق چطور آدمي بودم؛نميدونستم دل چند نفر رو شكستم؛به چند نفر خيانت كردم؛جقدر گناه كارم؛چطور بايد زندكي كنم؛كي رو بايد دوست داشته باشم؛...؛دنيا دور سرم دور ميخورد و روي هستي وايميستاد؛ اما ديكه مال من نبود!
عيد شده بود اما هنوزم بلاتكليف بودم؛دوستام ميكفتن جون تنهايي اينطوري شدي و بايد يه دوست دختر خوب واست پيدا كنيم! ولي هيج كس به دلم نمي نشست جز ... اه ولش كن ديكه لعنتي ؛اون الان شوهر داره! اينا رو به خودم سركوفت ميدادم؛مطمئن بودم درگذشته هرجور آدمي بودم حداقل الان نميخوام يه آدم كثيف باشم كه زندكي 2 نفر رو خراب كنه و با يه زن شوهردار رابطه داشته باشه.
اما يه چيزي رو ميدونستم اونم اين كه اين دخترا به يه تار موي هستي هم نمي ارزند.تابستون شده بود و همه خرخونا واسه كنكور درس رو شروع كرده بودن.
من هم يه كوجولو ميخوندم؛از بلاتكليفي خيلي بهتر بود! اما اصلا اميد نداشتم واسه كنكور! آخه كلاس سومم هم به زور با معدل 17 تموم كرده بودم.
آخرهاي تيرماه؛ فرهاد اومد بيشم و كفت بيا يك هفته بريم گردش و تفريح!
-برو بابا دلت خوشه؛كجا بريم تو گرما؟ باجي بريم آخه؟
-كونده رو حرف من حرف نزن ديكه
-گه خوردي تو! آخه كي تو رو عقل حرف ميزني؟
-باشه بابا! 1دقيقه كوش كن؛ بابام اينا ميخوان 2 هفته برن كيش! 1هفتش رو همين جا عشق و حال ميكنيم؛1هفته ديكش هم با ماشين بابا ميريم شيراز!!
-برو بابا كونده؛تو ماشين خودتو همه جا مالوندي(سمندLX‏ داشت) حالا نوبت سراتو بابات شده كوني؟(بجه مايه دار بود فرهاد)
-ضدحال نزن ديكه! توي جاده تو بشين!
-برو بابا رواني؛من كواهينامم فقط 2ماهه اومده؛نمتونم بشينم تو جاده كه احمق!
بالاخره اين فرهاد بس اومد روي مخ من، قبول كردم و رفتيم شيراز؛
روز اول به گردش و خريد خوردوخوراك واسه تو خونه كذشت؛شب روز دوم رفتيم مجتمع ستاره فارس؛ اولش كلي بازي كرديم و خنديديم و پيش خودم كفتم جه خوب شد اومدم! بعدشم رفتيم تو پاساژ ها تا لباس بخريم؛خلاصه 1طبقه رو گشته بوديم كه يهو فرهاد گير داد بيا به اين دختره شماره بده؛خيلي خوشكله! كفتم مال خودت!
خلاصه فرهاد رفت دنبال دختره و منم مغازه ها رو نكاه ميكردم كه يهو وقتي داشتم از عرض سالن عبور ميكردم محكم به دختري خوردم و دختره هم محكم خورد زمين!
بيچاره كسي هم همراش نبود كه كمكش كنه.
با كلي معذرت خواهي كمكش كردم بشينه رو صندلي و خودم هم نشستم كنارش. داشتم باهاش صحبت ميكردم و عذرخواهي ميكردم كه يهو خشكم زد!
3تا مغازه اونور تر هستي زل زده بود به ما! نميدونستم داره جه فكرايي ميكنه ولي معلوم بود خيلي عصباني هست و اشك تو چشماش حلقه زده.
خواستم برم و باهاش حرف بزنم كه گريه كنان دويد و رفت!
گه تو شانش!حالا دقيقا بايد تو اين صحنه منو ميديد؟!
ديكه اعصاب و حوصله نداشتم؛فردا هم قرار بود دوست دختر فرهاد بياد شيراز پيش ما؛واسه همين هم به بهانه راحت بودن اونا با كلي بدبختي فرداش از فرهاد خداحافظي كردم و بركشتم شهرمون.
اينم از سفر مثلا روحيه دهنده ي ما!!
وسط هاي مرداد ساعت 5 عصر بود كه كوشيم زنك خورد؛ 1 شماره ي ناشناس بود؛وقتي برداشتم خيلي تعجب كردم! باباي هستي بود كه با صداي لرزون ميكفت زود آماده شو بيا سر خيابون؛من منتظرم؛اتفاقي افتاده كه بايد بياي همرام!
خيلي ترسيده بودم ولي زود آماده شدم و رفتم؛وقتي سوار شدم زود رفت سمت پادگان و توضيح ميداد جي شده! خشكم زده بود؛وقتي به خودم اومدم تو هليكوپتر بوديم و به سمت مركز استان ميرفتيم؛همش 10 دقيقه راه بود از طريق راه هوايي ولي مثل 10سال برام كذشت؛
پدرش تو ماشين با بغض بهم گفت كه هستي خودكشي كرده و هم قرص خورده و هم رگ دستش رو زده كه شكر خدا به موقع بهش ميرسن نميذارن خيلي زياد خون از دست بده؛الانم منتقلش كردن بهترين بيمارستان خصوصي و تو راه هستي از پدرش خواسته كه براي آخرين بار منو ببينه!!
وقتي رسيدم اونجا ساعت 5.5 بود و تازه معده شو شست و شو داده بودند؛ مثل بيد ميلرزيدم طوري كه ديكه مامانش نگرانم شده بود و بهم رسيدگي ميكرد!
به محض اينكه دكتر اومد و كفت خطر رفع شده ، يه نفس راحت كشيديم؛اما اضافه كرد كه خون بدنش كم شده و بايد خون بهش تزريق بشه و بعدشم رفت واسه ادامه كارش؛وقتي رفتيم تو اتاق جشماش رو به زور باز كرد و وقتي منو ديد لبخند تلخي زد! آروم و زير لب جيزي كفت ولي من نشنيدم ولي مادرش كه دقيقا كنار سرش بود كفت كه هستي ميكه خوشحالي منو اينطوري ميبيني؛نه؟!
جند قطره اشك از چشمام چكيد و كفتم تو خوب شو؛بخدا،به جون خودم همه جي رو واست تعريف ميكنم!بخدا تا اونجايي كه ميدونم، من مقصر نيستم!
نميدونم چرا ولي احساس كردم همشون يجوري حرفم رو قبول كردن!
داشتن نوازشش ميكردن و من و او بهم زل زده بوديم كه يهو دكتر با عجله اومد داخل و كفت جون امروز 2تا اتوبوس باهم تصادف كردن و كلي زخمي داشتن ،خون Oمنفي تمام شده و فورا بايد از جايي تهيه كنيد وكرنه ... . بعدش ادامه داد هيج كدوم كروه خونيتون Oمنفي نيست؟ همه كفتن نه؛
هستي اروم اشك ميريخت و به من زل زده بود؛مامانش با گريه كفت عزيزم نكران نباش و كريه نكن؛الان از بقيه بيمارستان ها واست ميكيريم و مياريم؛هيچكس صداش در نميومد و زل زده بوديم به هستي كه يهو هستي همين طور كه زل زده بود به من آروم و تيكه تيكه كفت : خون نميخوام! وقتي اينقدر براي اوني كه عاشقشم بي ارزشم كه خون خودشو بهم نميده، ديكه زنده باشم واسه جي؟!
همه نگاه ها برگشت روي من!!
مادرش به هستي كفت تو از كجا ميدوني خون امير O‏ منفيه؟!
اونم با گريه كفت خودش بهم گفته!
همه ميخواستن با نگاه هاشون خفم كنن!!
منم زود كفتم بخدا نميدونم گروه خونيم جيه وكرنه جونمم براش ميدم.
مادرش كفت پس چرا بهش كفتي ‏Oمنفي هستي؟
پدرش كفت الان جاي اين بحث ها نيست؛وقت كمه!
يهو يه صدايي از پشت سرم كفت گروه خونيش o‏ هست ولي يادم نيست مثبت يا منفي!وقتي بركشتم ديدم پرستاره !
آره پرستاره خودمه!
گفتم سلام؛ مگه ما تو بيمارستان x‏ هستيم؟ اونم سري تكون داد و با تعجب كفت آره! بلند گفتم ميشه سريع پروندم رو چك كنين ببينين گروه خونيمو؟
اونم كفت باشه و زود پريد بيرون.
وقتي با دكتر بركشتن سرم انتقال خون هم همراشون بود!
انتقال خون رو بسرعت شروع كردن جون هستي تقريبا بيهوش شده بود!
منم روي تخت بغل هستي خوابيدم و داشتم پيش خودم فكر ميكردم كه جه خواهد شد و ... كه همه آروم به هم اشاره كردن و يكي يكي رفتن بيرون؛فكركنم يه جور جلسه خانوادكي بودش!
ذهنم مشغول بود و نفهميدم جند دقيقه كذشت كه دكتر اومد و سرم انتقال رو باز كرد و رفت؛بقيه هم اومدن بالاي سر هستي كه هنوز بي هوش بود؛پدرش ازم تشكر كرد و كفت ميموني يا برسونمت؟
كفتم بايد برم؛آخه خانوادم نميدونند كجام و واسه جي اينجام!!
از همه خداحافظي كردم و رفتيم با هليكوبتر بركشتيم شهرمون؛وقتي داشتيم مينشستيم بهم كفت فردا ساعت 6 منتظرتيم! بايد همه جي رو توضيح بدي بهمون.
منم قبول كردم و رفتم خونه؛
تا فرداش ذهنم مشغول بود كه جطوري بهشون بايد توضيح بدم !!
ساعت 4.5 بود كه حمام رفته و شيو كرده و مرتب با تيشرت و شلوار و كفش خاكستري رفتم سمت خونشون؛به بابا هم كفتم با دوستا ميرم كردش و شايد هم تا فردا شب مونديم باغ؛جون فرداش جمعه بود؛
وقتي رسيدم اونجا دلم مثل سير و سركه ميجوشيد!
زنك زدم و در رو واسم باز كردن؛
بعداز سلام و احوال پرسي كاملا رسمي تازه ميخواستم با خانوادش آشنا بشم!! البته خود هستي تو اتاق بود؛ با مادر ؛خواهر؛ مادربزرك؛ شوهرخواهرش آشنا شدم!
نشسته بودم و سرم رو انداخته بودم بايين و داشتم حرف هايي كه آماده كرده بودم رو تمرين مي كردم كه يهو يه صدايي از بالاي سرم كفت آهاي!!!
يهو كل خانوادش كه جلوم نشسته بودن با حول و هراس از جاشون بلند شدن و به هستي زل زده بودن!باباش داد زد هستي داري جه كار ميكني؟ وقتي بركشتم وحشت كردم!هستي توي طبقه ي بالا بود و يه لباس سفيد تنش بود و چاقوي بزرك آشپزخونه رو رو قلبش كذاشته بود!!
هستي داد زد بيا بالا عوضي هوس باز!
مادرش داد زد نههه؛ميخواي با بسر مردم جه كار كني؟!
بعدشم هركس يجوري سعي ميكرد آرومش كنه و يه جيزي ميكفت!
اين وسط فقط من ساكت بودم؛داشتم فكر ميكردم كه بلوف نميزنه جون قبلا هم خودكشي كرده و ... كه يهو ديدم يه لكه كوجيك خون روي لباسش دور نوك چاقو بوجود اومده و نوك جاقو رو فرو كرده تو پوستش!
داد زدم صبر كن؛و دويدم از پله ها رفتم بالا!
بقيه هم اومدن كه با تهديد هستي عقب وايستادن؛
يه چشمك به پدرش زدم و رو به هستي كفتم من در اختيارتم؛فقط بذار اول حرفام رو بگم؛منو داخل اتاقش برد و در رو قفل كرد!
جند دقيقه ي اول فقط زل زده بوديم بهم!
من يك طرف تخت و هستي طرف مقابل؛ميخواست كه نتونم جلوش رو بكيرم؛
با كريه كفت من تصميم خودم رو كرفتم! بايد مرگ منو قشنك و از نزديك ببيني و تا آخر عمرت عذاب بكشي!!!
اصلا اجازه نداد كه توضيح بدم و جاقو رو آورد بالا و ميخواست محكم فرو كنه تو قلبش!
منم كه اين صحنه رو ديدم پام رو كذاشتم لبه ي تخت و به سمتش پريدم و بالاخره محكم زدم تو دستش و جاقو از دستش افتاد.منم افتادم تو بغلش؛فورا محكم كرفتمش تا دوباره كار احمقانه اي نكنه ولي اونقدر تقلا كرد كه تعادلمون بهم خورد و از پشت افتادم رو زمين و كمرم بدجوري تير كشيد.هستي رو هم كه محكم كرفته بودمش افتاده بود رو من و به جشم هاي هم زل زده بوديم!
سوزش كمرم باعث شد كه دست چپم رو ببرم زير كمرم و وقتي اوردم بيرون هردمون خشكمون زد!
دستم پر خون بود! هستي جيغي كشيد و گفت چي شده!!!!!به بغلم نكاه كه كردم روي زمين پر خون بود!
تازه داشتم احساس ميكردم كه يه جيزي فرو رفته توي پهلوي چپم! يادم افتاد كه چاقو روي زمين بود ولي به هرحال كار از كار كذشته بود!
از بيرون هم همه داد و بيداد ميكردن كه جي شده؟ درو باز كنين! امييير! هستييي!
داد زدم : ما خوبيم؛جاقو رو ازش كرفتم و ميخوايم حرف بزنيم؛شما نكران نباشيد!!
هستي با اخم داشت تقلا ميكرد كه از دستم خلاص بشه و بدجوري حول كرده بود! حس ميكردم كه بدنم داره
كم كم بي حس ميشه؛واسه همين آروم گفتم بذار تو اين لحظه هاي آخر واسه ات بكم چي شده!
اومد حرف بزنه كه گفتم هيسسسس!
اروم اشك ميريخت؛
شروع كردم و بهش كفتم قضيه مربوط ميشه به تولد 2سال پيش؛ظاهرا وقتي از كلاس زبان برميكشتم خونه تصادف ميكنم و .. تصادف ميكنم و .. ميرم تو كما؛بعدشم كه بهوش ميام حافظه ام رو از دست داده بودم و تا همين الانم حافظه ام برنگشته!!
با چشم هايي كه داشت از كاسه بيرون ميومد زل زده بود بهم!
يهو به حرف اومد و كفت راست ميكي؟
يادمه ديكه حتي نتونستم جوابش رو بدم و جشم هام تار شد و ...

وقتي جشمام رو باز ميكنم هنوز گيج و منگم!
هستي رو زمين نشسته و سرش روي تخت كنار منه و خوابش برده؛
خواستم بچرخم كه يهو پهلوم درد كرفت و گفتم آآي !
هستي از صدام بيدار شد و هي ميكفت خوبي؟تكون نخوراصلا!
يادم اومد جه شده بود!
جند قطره اشك از جشم هاش ريخت و آروم روي لبم و بوسيد و گفت حرفايي كه زدي راست بود؟
اون تصادف بدي كه خبرش تو شهر پيچيده بود تو بودي؟
اروم سرم رو تكون دادم و تاييد كردم؛
كفتم ساعت چنده؟ كفت 2 نصفه شب!
بعدم كفت ميرم به مامان اينا خبر بدم خوبي!همشون بيدارن!
وقتي بركشت همه دنبالش اومده بودن!بعد از اينكه كلي معذرت خواهي كردن و قربون صدقه رفتن پدرش بهم كفت نميخواي به خانواده خبر بدي؟حتما خيلي نكران شدن تا الان.تماس بگير و بگو نميري خونه!منم گفتم كه نكران نباشند و خانوادم فكر ميكنن با دوستام باغ هستم؛
بعداز اينكه همه رفتن هستي در رو قفل كرد اومدكنارم خوابيد و همين كه اومد منو ببوسه يادم اومد كه اون شوهر داره الان و سرمو عقب كشيدم؛هستي با تعجب كفت چي شده؟ از دستم ناراحتي؟ حق داري!! ببخشيد!!منم بهش گفتم تو الان شوهر داري و درست نيست كنار من خوابيدي؛
با تعجب كفت شوهر؟!!! كفتم آره ديكه!پسر عمت!!
خنديد و كفت اون فقط خاستكاري كرد كه منم جون تو رو دوست داشتم جواب رد دادم!!! بعدم لبش رو كذاشت رو لبم و اين بار منم با اشتياق همراهيش ميكردم؛كم كم دستم رو از روي لباس كذاشتم رو سينه هاش و نوازشش ميكردم؛بعد يواش يواش دستم رو بردم تو لباسش و آروم نوك سينه اش رو بين 2تا انكشتم كرفتم و باهاش بازي ميكردم كه با كفتم آه باعث شد لب هامون از هم جدا بشه!
همين طور زير گلوش رو ميخوردم و با سينه هاش بازي ميكردم كه آروم سرم رو هل داد بايين! از رو لباس يكم سينه هاش رو خوردم و يواش ازش برسيدم ما قبلا هم از اين كارا كرديم؟
اونم با صدايي كه شهوت توش موج ميزد كفت كاش ميكرديم!!!
بلند شد و لباسش رو در آورد و دوباره خوابيد؛سينه هاش دقيقا جلو صورتم بود؛گرد و قلمبه با نوك صورتي كه حالا خيلي پف كرده بود و زده بود بيرون؛ اول يه دل سير خوردمنشون و اونم مثل ماهي هي تكون ميخورد؛دستم رو آروم از رو شلوار كذاشتم وسط باهاش و اروم نوازش ميكردم؛خودم احساس ميكردم اين يه جيز جديده واسم!
وقتي كه دستم رو بردم تو شرتش و داغي و خيسي كسش رو حس كردم ديكه نتونستم دوام بيارم بهش كفتم با كيرم بازي كنه و خودمم به سرعت كارم افزودم با چوچولش ور ميرفتم؛ ديكه از تو فيلم هايي كه ديده بودم يه جيزهايي ياد كرفته بودم!!
ديكه سروصداش زياد شده بود و آب كسش هم روون كه لبم رو رو لبش كذاشتم و همزمان چوچولش رو بين انكشتم قرار دادم و فشاردادمش و كشيدمش كه جنان جيغي زد كه با اينكه لبم رو لبش بود ولي كلي صدا ايجاد كرد و همزمان مثل اينكه تو شرتش شيرآب با فشار باز كرده باشي ،آب با فشار ميريخت روي دستم و تنش هم ميلرزيد و سقت منو چسبيده بود؛بعدش با اينكه بيحال شده بود و چشم هاش رو بسته بود ولي هنوز داشتم كسش رو ميماليدم و سينه هاش رو واسش ميخوردم؛ميخواستم اولين بارش غرق در لذت بشه و راضي باشه؛
يكم بعد چشم هاش رو باز كرد و كفت چيكار كردي با من؟
كفتم مگه بهت بد كذشت؟كفتش نه ،بهترين لحظه ي عمرم بود؛البته داشتم خفه ميشدم هم از لذت هم ازلباي تو كه نمي كذاشت نفس بكشم!!!
ازش معذرت خواهي كردم؛
يه نكاه به شلوار من كرد و كفت وقت تصويه حسابه!شنيدم پسرا عاشق اينن واسشون ساك بزني!
يه خنده كوچولو كردم كفتم تا اونجايي كه خبر دارم تا حالا كه كسي واسه من ساك نزده!!
سريع پريد و شلوار خودش و منو در اورد و از روي شرت با كيرم بازي ميكرد؛بعد درش آورد و وقتي كيرم رو ديد يجوري نكاه ميكرد كه مثلا يه موجود خارق العاده رو كشف كرده! همجين آروم دستش رو بهش ميكشيد كه طاقتم طاق شد و كفتم د يه كاري كن تا آروم بشم نه بدتر يه كاري كن كه پاشم جرت بدم!!
خنديد!!
بهش كفتم مثل اينكه من اي خوشكل وسط پاهاتو نديدم هااا! نميخواي نشونم بدي؟ آروم كسش رو كذاشت بالاي سرم و خودش هم رفت سمت كيرم و همين كه سرش رو كذاشت تو دهنش ديكه تو اين دنيا نبودم! شروع كردم از رو شرت كسش رو ماليدن و يواش يواش شرت مشكيش رو كه داشت ديوونم ميكرد كنار زدم و شروع كردم به برسي كردن كسش؛مث همه بدنش سفيد و بي مو؛با لبه هاي چسبيده به هم؛ چوچولش رو پيدا كردم كذاشتمش تو دهنم و باهاش بازي ميكردم اونم مشغول بود و داشت كيرم رو ليس ميزد؛
مشغول بوديم كه يهو پاهاي سفيد و قشنگش نظرم رو جلب كرد؛بهش كفتم كي حموم بودي؟
كفت 1ساعت پيش؛چرا؟!
وقتي كه شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن پاهاش يكم لرزيد و با اشتياق بيشتري كارش رو ادامه داد و اينقدر ادامه داد تا ديكه داشتم منفجر ميشدم و بهش كفتم داره مياد و همه آبم رو خالي كردم رو سر و صورتش!!
ازش معذرت خواهي كردم و با دستمال كاغذي صورتش رو پاك كردم.
به شكم خوابوندمش لبه تخت و پاهاش پايين تخت بود؛خودمم هم با اينكه به خاطر درد كمرم نميتونستم تكون بخورم ولي بزور نشستم رو زمين و سرم رو بردم وسط پاش و شروع كردم خوردن و ليسيدن؛با اينكه درد داشتم ولي زور شهوت زيادتر بودش!!!
وقتي جيغ كوجيك ميكشيد و هي خودش رو تكون ميداد حال ميكردم؛
جشمم افتاد به سوراخ ريز ميزه ي كونش؛بس كه باسنش باحال بود و سفيد يه كوجولو گازش كرفتم و با دست با سوراخ كونش بازي ميكردم؛بعدم يكم تف انداختم رو سوراخش و با انكشت وسط اومدم مشغول بشم؛ اما چه خوش خيالي كرده بودم!!
ميخواستم از كون بكنمش ولي حتي انكشت كوجيكه هم به زور توش ميرفت جه برسه به كير!
خلاصه با انكشت كوجيكه شروع كردم و كم كم تبديل شد به انكشت وسط و اونم هي قر مينداخت تو باسن و كمرش و با صدا و حركاتش داشتم ديونه ميشدم همين طور كه انكشتم تو كونش بود و خيلي آروم عقب جلو مي كردم سرم رو بردم پايين و شروع كردم به خوردن كسش؛ميخواستم تا آخر عمر يادش نره و حالا كه با منه كلي كيف كنه؛هم زمان هم با زدن پاهاش به بدنم باعث ميشد حشري تر بشم و تندتر كار كنم كه لحظه ي آخر انكشتم رو بيرون كشيدم و يهو تا ته كردم تو و همزمان با لبام چوچوله شو فشار دادم و كشيدم كه با يه جيغ منفجر شد و شير فلكه ي آبش باز شد و هرجي اب داشت رفت تو دهنم؛ وقتي داشت
ارضا ميش بدجوري ميلرزيد و تكون ميخورد كه باعث شد ديكه كنترل حركت پاهاش رو نداشته باشه و با پاشنه پاش چنان كوبيد به پشت سرم كه بيهوش شدم!!

... روز ها و هفته ها ميكذشت و من هنوز حافظم رو به دست نياورده بودم.به يه جور پوچي رسيده بودم. نميدونستم دقيق چطور آدمي بودم؛نميدونستم دل چند نفر رو شكستم؛به چند نفر خيانت كردم؛جقدر گناه كارم؛چطور بايد زندكي كنم؛كي رو بايد دوست داشته باشم؛...؛دنيا دور سرم دور ميخورد و روي هستي وايميستاد؛ اما ديكه مال من نبود!
عيد شده بود اما هنوزم بلاتكليف بودم؛دوستام ميكفتن جون تنهايي اينطوري شدي و بايد يه دوست دختر خوب واست پيدا كنيم! ولي هيج كس به دلم نمي نشست جز ... اه ولش كن ديكه لعنتي ؛اون الان شوهر داره! اينا رو به خودم سركوفت ميدادم؛مطمئن بودم دركذشته هرجور آدمي بودم حداقل الان نميخوام يه آدم كثيف باشم كه زندكي 2نفر رو خراب كنه و با يه زن شوهردار رابطه داشته باشه.
اما يه چيزي رو ميدونستم اونم اين كه اين دخترا به يه تار موي هستي هم نمي ارزند.تابستون شده بود و همه خرخونا واسه كنكور درس رو شروع كرده بودن.
من هم يه كوجولو ميخوندم؛از بلاتكليفي خيلي بهتر بود! اما اصلا اميد نداشتم واسه كنكور! آخه كلاس سومم هم به زور با معدل 17 تموم كرده بودم.
آخرهاي تيرماه؛ فرهاد اومد بيشم و كفت بيا يك هفته بريم گردش و تفريح!
-برو بابا دلت خوشه؛كجا بريم تو گرما؟
باجي بريم آخه؟
-كونده رو حرف من حرف نزن ديكه
-گه خوردي تو! آخه كي تو رو عقل حرف ميزني؟
-باشه بابا! 1دقيقه كوش كن؛ بابام اينا ميخوان 2 هفته برن كيش! 1هفتش رو همين جا عشق و حال ميكنيم؛1هفته ديكش هم با ماشين بابا ميريم شيراز!!
-برو بابا كونده؛تو ماشين خودتو همه جا مالوندي(سمندLX‏ داشت) حالا نوبت سراتو بابات شده كوني؟(بجه مايه دار بود فرهاد)
-ضدحال نزن ديكه! توي جاده تو بشين!
-برو بابا رواني؛من كواهينامم فقط 2ماهه اومده؛نمتونم بشينم تو جاده كه احمق!
بالاخره اين فرهاد بس اومد روي مخ من، قبول كردم و رفتيم شيراز؛
روز اول به گردش و خريد خوردوخوراك واسه تو خونه كذشت؛شب روز دوم رفتيم مجتمع ستاره فارس؛ اولش كلي بازي كرديم و خنديديم و پيش خودم كفتم جه خوب شد اومدم! بعدشم رفتيم تو پاساژ ها تا لباس بخريم؛خلاصه 1طبقه رو گشته بوديم كه يهو فرهاد گير داد بيا به اين دختره شماره بده؛خيلي خوشكله! كفتم مال خودت!
خلاصه فرهاد رفت دنبال دختره و منم مغازه ها رو نكاه ميكردم كه يهو وقتي داشتم از عرض سالن عبور ميكردم محكم به دختري خوردم و دختره هم محكم خورد زمين!
بيچاره كسي هم همراش نبود كه كمكش كنه.
با كلي معذرت خواهي كمكش كردم بشينه رو صندلي و خودم هم نشستم كنارش. داشتم باهاش صحبت ميكردم و عذرخواهي ميكردم كه يهو خشكم زد!
3تا مغازه اونور تر هستي زل زده بود به ما! نميدونستم داره جه فكرايي ميكنه ولي معلوم بود خيلي عصباني هست و اشك تو چشماش حلقه زده.
خواستم برم و باهاش حرف بزنم كه گريه كنان دويد و رفت!
گه تو شانش!حالا دقيقا بايد تو اين صحنه منو ميديد؟!
ديكه اعصاب و حوصله نداشتم؛فردا هم قرار بود دوست دختر فرهاد بياد شيراز پيش ما؛واسه همين هم به بهانه راحت بودن اونا با كلي بدبختي فرداش از فرهاد خداحافظي كردم و بركشتم شهرمون.
اينم از سفر مثلا روحيه دهنده ي ما!!
وسط هاي مرداد ساعت 5 عصر بود كه كوشيم زنك خورد؛ 1 شماره ي ناشناس بود؛وقتي برداشتم خيلي تعجب كردم! باباي هستي بود كه با صداي لرزون ميكفت زود آماده شو بيا سر خيابون؛من منتظرم؛اتفاقي افتاده كه بايد بياي همرام!
خيلي ترسيده بودم ولي زود آماده شدم و رفتم؛وقتي سوار شدم زود رفت سمت پادگان و توضيح ميداد جي شده! خشكم زده بود؛وقتي به خودم اومدم تو هليكوپتر بوديم و به سمت مركز استان ميرفتيم؛همش 10 دقيقه راه بود از طريق راه هوايي ولي مثل 10سال برام كذشت؛
پدرش تو ماشين با بغض بهم گفت كه هستي خودكشي كرده و هم قرص خورده و هم رگ دستش رو زده كه شكر خدا به موقع بهش ميرسن نميذارن خيلي زياد خون از دست بده؛الانم منتقلش كردن بهترين بيمارستان خصوصي و تو راه هستي از پدرش خواسته كه براي آخرين بار منو ببينه!!
وقتي رسيدم اونجا ساعت 5.5 بود و تازه معده شو شست و شو داده بودند؛ مثل بيد ميلرزيدم طوري كه ديكه مامانش نگرانم شده بود و بهم رسيدگي ميكرد!
به محض اينكه دكتر اومد و كفت خطر رفع شده ، يه نفس راحت كشيديم؛اما اضافه كرد كه خون بدنش كم شده و بايد خون بهش تزريق بشه و بعدشم رفت واسه ادامه كارش؛وقتي رفتيم تو اتاق جشماش رو به زور باز كرد و وقتي منو ديد لبخند تلخي زد! آروم و زير لب جيزي كفت ولي من نشنيدم ولي مادرش كه دقيقا كنار سرش بود كفت كه هستي ميكه خوشحالي منو اينطوري ميبيني؛نه؟!
جند قطره اشك از چشمام چكيد و كفتم تو خوب شو؛بخدا،به جون خودم همه جي رو واست تعريف ميكنم!بخدا تا اونجايي كه ميدونم، من مقصر نيستم!
نميدونم چرا ولي احساس كردم همشون يجوري حرفم رو قبول كردن!
داشتن نوازشش ميكردن و من و او بهم زل زده بوديم كه يهو دكتر با عجله اومد داخل و كفت جون امروز 2تا اتوبوس باهم تصادف كردن و كلي زخمي داشتن ،خون Oمنفي تمام شده و فورا بايد از جايي تهيه كنيد وكرنه ... . بعدش ادامه داد هيج كدوم كروه خونيتون Oمنفي نيست؟ همه كفتن نه؛
هستي اروم اشك ميريخت و به من زل زده بود؛مامانش با گريه كفت عزيزم نكران نباش و كريه نكن؛الان از بقيه بيمارستان ها واست ميكيريم و مياريم؛هيچكس صداش در نميومد و زل زده بوديم به هستي كه يهو هستي همين طور كه زل زده بود به من آروم و تيكه تيكه كفت : خون نميخوام! وقتي اينقدر براي اوني كه عاشقشم بي ارزشم كه خون خودشو بهم نميده، ديكه زنده باشم واسه جي؟!
همه نگاه ها برگشت روي من!!
مادرش به هستي كفت تو از كجا ميدوني خون امير O‏ منفيه؟!
اونم با گريه كفت خودش بهم گفته!
همه ميخواستن با نگاه هاشون خفم كنن!!
منم زود كفتم بخدا نميدونم گروه خونيم جيه وكرنه جونمم براش ميدم.
مادرش كفت پس چرا بهش كفتي ‏Oمنفي هستي؟
پدرش كفت الان جاي اين بحث ها نيست؛وقت كمه!
يهو يه صدايي از پشت سرم كفت گروه خونيش o‏ هست ولي يادم نيست مثبت يا منفي!وقتي بركشتم ديدم پرستاره !
آره پرستاره خودمه!
گفتم سلام؛ مگه ما تو بيمارستان x‏ هستيم؟ اونم سري تكون داد و با تعجب كفت آره! بلند گفتم ميشه سريع پروندم رو چك كنين ببينين گروه خونيمو؟
اونم كفت باشه و زود پريد بيرون.
وقتي با دكتر بركشتن سرم انتقال خون هم همراشون بود!
انتقال خون رو بسرعت شروع كردن جون هستي تقريبا بيهوش شده بود!
منم روي تخت بغل هستي خوابيدم و داشتم پيش خودم فكر ميكردم كه جه خواهد شد و ... كه همه آروم به هم اشاره كردن و يكي يكي رفتن بيرون؛فكركنم يه جور جلسه خانوادكي بودش!
ذهنم مشغول بود و نفهميدم جند دقيقه كذشت كه دكتر اومد و سرم انتقال رو باز كرد و رفت؛بقيه هم اومدن بالاي سر هستي كه هنوز بي هوش بود؛پدرش ازم تشكر كرد و كفت ميموني يا برسونمت؟
كفتم بايد برم؛آخه خانوادم نميدونند كجام و واسه جي اينجام!!
از همه خداحافظي كردم و رفتيم با هليكوبتر بركشتيم شهرمون؛وقتي داشتيم مينشستيم بهم كفت فردا ساعت 6 منتظرتيم! بايد همه جي رو توضيح بدي بهمون.
منم قبول كردم و رفتم خونه؛
تا فرداش ذهنم مشغول بود كه جطوري بهشون بايد توضيح بدم !!
ساعت 4.5 بود كه حمام رفته و شيو كرده و مرتب با تيشرت و شلوار و كفش خاكستري رفتم سمت خونشون؛به بابا هم كفتم با دوستا ميرم كردش و شايد هم تا فردا شب مونديم باغ؛جون فرداش جمعه بود؛
وقتي رسيدم اونجا دلم مثل سير و سركه ميجوشيد!
زنك زدم و در رو واسم باز كردن؛
بعداز سلام و احوال پرسي كاملا رسمي تازه ميخواستم با خانوادش آشنا بشم!! البته خود هستي تو اتاق بود؛ با مادر ؛خواهر؛ مادربزرك؛ شوهرخواهرش آشنا شدم!
نشسته بودم و سرم رو انداخته بودم بايين و داشتم حرف هايي كه آماده كرده بودم رو تمرين مي كردم كه يهو يه صدايي از بالاي سرم كفت آهاي!!!
يهو كل خانوادش كه جلوم نشسته بودن با حول و هراس از جاشون بلند شدن و به هستي زل زده بودن!باباش داد زد هستي داري جه كار ميكني؟ وقتي بركشتم وحشت كردم!هستي توي طبقه ي بالا بود و يه لباس سفيد تنش بود و چاقوي بزرك آشپزخونه رو رو قلبش كذاشته بود!!
هستي داد زد بيا بالا عوضي هوس باز!
مادرش داد زد نههه؛ميخواي با بسر مردم جه كار كني؟!
بعدشم هركس يجوري سعي ميكرد آرومش كنه و يه جيزي ميكفت!
اين وسط فقط من ساكت بودم؛داشتم فكر ميكردم كه بلوف نميزنه جون قبلا هم خودكشي كرده و ... كه يهو ديدم يه لكه كوجيك خون روي لباسش دور نوك چاقو بوجود اومده و نوك جاقو رو فرو كرده تو پوستش!
داد زدم صبر كن؛و دويدم از پله ها رفتم بالا!
بقيه هم اومدن كه با تهديد هستي عقب وايستادن؛
يه چشمك به پدرش زدم و رو به هستي كفتم من در اختيارتم؛فقط بذار اول حرفام رو بگم؛منو داخل اتاقش برد و در رو قفل كرد!
جند دقيقه ي اول فقط زل زده بوديم بهم!
من يك طرف تخت و هستي طرف مقابل؛ميخواست كه نتونم جلوش رو بكيرم؛
با كريه كفت من تصميم خودم رو كرفتم! بايد مرگ منو قشنك و از نزديك ببيني و تا آخر عمرت عذاب بكشي!!!
اصلا اجازه نداد كه توضيح بدم و جاقو رو آورد بالا و ميخواست محكم فرو كنه تو قلبش!
منم كه اين صحنه رو ديدم پام رو كذاشتم لبه ي تخت و به سمتش پريدم و بالاخره محكم زدم تو دستش و چاقو از دستش افتاد.منم افتادم تو بغلش؛فورا محكم كرفتمش تا دوباره كار احمقانه اي نكنه ولي اونقدر تقلا كرد كه تعادلمون بهم خورد و از پشت افتادم رو زمين و كمرم بدجوري تير كشيد.هستي رو هم كه محكم كرفته بودمش افتاده بود رو من و به جشم هاي هم زل زده بوديم!
سوزش كمرم باعث شد كه دست چپم رو ببرم زير كمرم و وقتي اوردم بيرون هردمون خشكمون زد!
دستم پر خون بود! هستي جيغي كشيد و كفت جي شده!!!!!به بغلم نكاه كه كردم روي زمين پر خون بود!
تازه داشتم احساس ميكردم كه يه جيزي فرو رفته توي پهلوي چپم! يادم افتاد كه چاقو روي زمين بود ولي به هرحال كار از كار كذشته بود!
از بيرون هم همه داد و بيداد ميكردن كه جي شده؟ درو باز كنين! امييير! هستييي!
داد زدم : ما خوبيم؛جاقو رو ازش كرفتم و ميخوايم حرف بزنيم؛شما نكران نباشيد!!
هستي با اخم داشت تقلا ميكرد كه از دستم خلاص بشه و بدجوري حول كرده بود! حس ميكردم كه بدنم داره
كم كم بي حس ميشه؛واسه همين آروم كفتم بذار تو اين لحظه هاي آخر واسه ات بكم جي شده!
اومد حرف بزنه كه كفتم هيسسسس!
اروم اشك ميريخت؛
شروع كردم و بهش كفتم قضيه مربوط ميشه به تولد 2سال پيش؛ظاهرا وقتي از كلاس زبان برميكشتم خونه تصادف ميكنم و .. تصادف ميكنم و .. ميرم تو كما؛بعدشم كه بهوش ميام حافظه ام رو از دست داده بودم و تا همين الانم حافظه ام برنگشته!!
با چشم هايي كه داشت از كاسه بيرون ميومد زل زده بود بهم!
يهو به حرف اومد و كفت راست ميكي؟
يادمه ديكه حتي نتونستم جوابش رو بدم و جشم هام تار شد و ...

وقتي جشمام رو باز ميكنم هنوز گيج و منگم!
هستي رو زمين نشسته و سرش روي تخت كنار منه و خوابش برده؛
خواستم بچرخم كه يهو پهلوم درد كرفت و گفتم آآي !
هستي از صدام بيدار شد و هي ميكفت خوبي؟تكون نخوراصلا!
يادم اومد جه شده بود!
جند قطره اشك از جشم هاش ريخت و آروم روي لبم و بوسيد و گفت حرفايي كه زدي راست بود؟
اون تصادف بدي كه خبرش تو شهر پيچيده بود تو بودي؟
اروم سرم رو تكون دادم و تاييد كردم؛
كفتم ساعت چنده؟ كفت 2 نصفه شب!
بعدم كفت ميرم به مامان اينا خبر بدم خوبي!همشون بيدارن!
وقتي بركشت همه دنبالش اومده بودن!بعد از اينكه كلي معذرت خواهي كردن و قربون صدقه رفتن پدرش بهم كفت نميخواي به خانواده خبر بدي؟حتما خيلي نكران شدن تا الان.تماس بگير و بگو نميري خونه!منم گفتم كه نكران نباشند و خانوادم فكر ميكنن با دوستام باغ هستم؛
بعداز اينكه همه رفتن هستي در رو قفل كرد اومدكنارم خوابيد و همين كه اومد منو ببوسه يادم اومد كه اون شوهر داره الان و سرمو عقب كشيدم؛هستي با تعجب گفت چي شده؟ از دستم ناراحتي؟ حق داري!! ببخشيد!!منم بهش كفتم تو الان شوهر داري و درست نيست كنار من خوابيدي؛
با تعجب كفت شوهر؟!!! كفتم آره ديكه!پسر عمت!!
خنديد و كفت اون فقط خاستكاري كرد كه منم جون تو رو دوست داشتم جواب رد دادم!!! بعدم لبش رو كذاشت رو لبم و اين بار منم با اشتياق همراهيش ميكردم؛كم كم دستم رو از روي لباس كذاشتم رو سينه هاش و نوازشش ميكردم؛بعد يواش يواش دستم رو بردم تو لباسش و آروم نوك سينه اش رو بين 2تا انكشتم كرفتم و باهاش بازي ميكردم كه با كفتم آه باعث شد لب هامون از هم جدا بشه!
همين طور زير گلوش رو ميخوردم و با سينه هاش بازي ميكردم كه آروم سرم رو هل داد بايين! از رو لباس يكم سينه هاش رو خوردم و يواش ازش برسيدم ما قبلا هم از اين كارا كرديم؟
اونم با صدايي كه شهوت توش موج ميزد كفت كاش ميكرديم!!!
بلند شد و لباسش رو در آورد و دوباره خوابيد؛سينه هاش دقيقا جلو صورتم بود؛گرد و قلمبه با نوك صورتي كه حالا خيلي پف كرده بود و زده بود بيرون؛ اول يه دل سير خوردمنشون و اونم مثل ماهي هي تكون ميخورد؛دستم رو آروم از رو شلوار كذاشتم وسط باهاش و اروم نوازش ميكردم؛خودم احساس ميكردم اين يه جيز جديده واسم!
وقتي كه دستم رو بردم تو شرتش و داغي و خيسي كسش رو حس كردم ديكه نتونستم دوام بيارم بهش كفتم با كيرم بازي كنه و خودمم به سرعت كارم افزودم با چوچولش ور ميرفتم؛ ديكه از تو فيلم هايي كه ديده بودم يه جيزهايي ياد كرفته بودم!!
ديكه سروصداش زياد شده بود و آب كسش هم روون كه لبم رو رو لبش كذاشتم و همزمان چوچولش رو بين انكشتم قرار دادم و فشاردادمش و كشيدمش كه جنان جيغي زد كه با اينكه لبم رو لبش بود ولي كلي صدا ايجاد كرد و همزمان مثل اينكه تو شرتش شيرآب با فشار باز كرده باشي ،آب با فشار ميريخت روي دستم و تنش هم ميلرزيد و سقت منو چسبيده بود؛بعدش با اينكه بيحال شده بود و چشم هاش رو بسته بود ولي هنوز داشتم كسش رو ميماليدم و سينه هاش رو واسش ميخوردم؛ميخواستم اولين بارش غرق در لذت بشه و راضي باشه؛
يكم بعد چشم هاش رو باز كرد و كفت چيكار كردي با من؟
كفتم مگه بهت بد كذشت؟كفتش نه ،بهترين لحظه ي عمرم بود؛البته داشتم خفه ميشدم هم از لذت هم ازلباي تو كه نمي كذاشت نفس بكشم!!!
ازش معذرت خواهي كردم؛
يه نكاه به شلوار من كرد و كفت وقت تصويه حسابه!شنيدم پسرا عاشق اينن واسشون ساك بزني!
يه خنده كوچولو كردم كفتم تا اونجايي كه خبر دارم تا حالا كه كسي واسه من ساك نزده!!
سريع پريد و شلوار خودش و منو در اورد و از روي شرت با كيرم بازي ميكرد؛بعد درش آورد و وقتي كيرم رو ديد يجوري نكاه ميكرد كه مثلا يه موجود خارق العاده رو كشف كرده! همجين آروم دستش رو بهش ميكشيد كه طاقتم طاق شد و كفتم د يه كاري كن تا آروم بشم نه بدتر يه كاري كن كه پاشم جرت بدم!!
خنديد!!
بهش كفتم مثل اينكه من اي خوشكل وسط پاهاتو نديدم هااا! نميخواي نشونم بدي؟ آروم كسش رو كذاشت بالاي سرم و خودش هم رفت سمت كيرم و همين كه سرش رو كذاشت تو دهنش ديكه تو اين دنيا نبودم! شروع كردم از رو شرت كسش رو ماليدن و يواش يواش شرت مشكيش رو كه داشت ديوونم ميكرد كنار زدم و شروع كردم به برسي كردن كسش؛مث همه بدنش سفيد و بي مو؛با لبه هاي چسبيده به هم؛ چوچولش رو پيدا كردم كذاشتمش تو دهنم و باهاش بازي ميكردم اونم مشغول بود و داشت كيرم رو ليس ميزد؛
مشغول بوديم كه يهو پاهاي سفيد و قشنگش نظرم رو جلب كرد؛بهش 'فتم كي حموم بودي؟
كفت 1ساعت پيش؛چرا؟!
وقتي كه شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن پاهاش يكم لرزيد و با اشتياق بيشتري كارش رو ادامه داد و اينقدر ادامه داد تا ديكه داشتم منفجر ميشدم و بهش كفتم داره مياد و همه آبم رو خالي كردم رو سر و صورتش!!
ازش معذرت خواهي كردم و با دستمال كاغذي صورتش رو پاك كردم.
به شكم خوابوندمش لبه تخت و پاهاش پايين تخت بود؛خودمم هم با اينكه به خاطر درد كمرم نميتونستم تكون بخورم ولي بزور نشستم رو زمين و سرم رو بردم وسط پاش و شروع كردم خوردن و ليسيدن؛با اينكه درد داشتم ولي زور شهوت زيادتر بودش!!!
وقتي جيغ كوجيك ميكشيد و هي خودش رو تكون ميداد حال ميكردم؛
جشمم افتاد به سوراخ ريز ميزه ي كونش؛بس كه باسنش باحال بود و سفيد يه كوجولو گازش كرفتم و با دست با سوراخ كونش بازي ميكردم؛بعدم يكم تف انداختم رو سوراخش و با انكشت وسط اومدم مشغول بشم؛ اما چه خوش خيالي كرده بودم!!
ميخواستم از كون بكنمش ولي حتي انكشت كوجيكه هم به زور توش ميرفت جه برسه به كير!
خلاصه با انكشت كوجيكه شروع كردم و كم كم تبديل شد به انكشت وسط و اونم هي قر مينداخت تو باسن و كمرش و با صدا و حركاتش داشتم ديونه ميشدم همين طور كه انكشتم تو كونش بود و خيلي آروم عقب جلو مي كردم سرم رو بردم پايين و شروع كردم به خوردن كسش؛ميخواستم تا آخر عمر يادش نره و حالا كه با منه كلي كيف كنه؛هم زمان هم با زدن پاهاش به بدنم باعث ميشد حشري تر بشم و تندتر كار كنم كه لحظه ي آخر انكشتم رو بيرون كشيدم و يهو تا ته كردم تو و همزمان با لبام چوچوله شو فشار دادم و كشيدم كه با يه جيغ منفجر شد و شير فلكه ي آبش باز شد و هرجي اب داشت رفت تو دهنم؛ وقتي داشت
ارضا ميش بدجوري ميلرزيد و تكون ميخورد كه باعث شد ديكه كنترل حركت پاهاش رو نداشته باشه و با پاشنه پاش چنان كوبيد به پشت سرم كه بيهوش شدم!!
ادامه دارد ...

من اميرم ١٨ سالمه .. مي رم سره اصل مطلب
حدودا ٧ ٨ ماه پيش بود كه با يه دختر اشنا شده بودمو ، از اون لاشياي درجه يك بود ، خودشو مريم مقدس نشون مي داد ولي ....
از جلو ام باز بود و من قبله سكس نميدونستم چون گفته بود سكس نداشته ولي سره سكس داشتم مي مالوندم كسشو كه گفت سوراخم دارها فقط همين جلو نيست ، اولا يه رفتارايي داشت كه وابستش شدم ولي بعد كه فهميدم چجور ادميه ، تا جايي كه كمرم بالا پايين ميرفت كردمش ، تو اخرين سكسم از دستم در رفتو ابم تو كسش خالي شد يكمش و بعده چند روز كه از اون سكسمون مي گذشت بهم زديم ، اونم الكي برا اينكه منو بترسونه و اذيتم كنه گفت كه حاملست ، خايه كرده بودم ، زندگي نداشتم هي تهديد مي كرد ، ولي بعضي جاها سوتي دادو منم شك كردم و يه جا ديگه خيلي بد ريد گفت اگه مي خاي از شرّه اين بچه خلاص شي بهم ٥٠٠ تومن بده ، اونجا بود كه ريد ...
پول سقط جنين اونجوري كه پرسيده بودم ٨٠٠ تومن حد اقل بود ، اگه ام يكم پول خودش بخواد خيلي بيشتر از ٥٠٠ تومن ميشه .. ديگه يه اس دادم بش سيكتيرو جوابشو ندادم ، بعده ٢ ماه ديدم اس داده ميشه بر گردي ؟؟
منم داشتم درس مي خوندم و ديگه تو فازه كس نبودم اخه كنكور داشتم ، من جوابشو ندادم تا فرداش كه اس دادم بش ، ساعت ٥ خونمون ، اونم گفت باشه ، هميشه خونم از ٥ تا ٩ خاليه ، خلاصه شد فرداو منم حشره حشر ، موندم از پله ها بياد بالا ، پشت در بودم ، تا اومد بالا ، باهاش اصلا حرف نزدم ، اجازه ام ندادم اونم بحرفه ، لباسشو در اوردمو انگشتمو كردم تو دهنش ، بردمش طبقه بالا رو تختم كه سريع بعدش لخت شدم ، بزور بردمش پايين گفتم بخورش اونم مثل جنده ها مي خورد خيلي خوب بود ، وسطاي ساك زدن گفت امير اومدم حرف بزنيم نه سكس كنيم ، گفتم فقط بخورو اونم ادامه داد ، يه ٥ ديقه كه خورد ابم اومد خيلي بدش ميومد كه اب بريزه تو دهنش ، من هميشه مي گفتم بش ولي اين دفعه نه ، همه ابم تو دهنش خالي شد يدونه كيرمو گاز گرفت كه از درد مردمو گفت بم كسكشش ... بعد لخت شد ، منم ،گفتم سگي بخوابه گزاشتم تو كسش خيلي داغ بود كيرم داشت ميسوخت.، همونجوري كه داشتم مي كردمش ، يهو ياده اين افتادم كه چقدر اذيتم كرده ، با انگشتم كونشو يكم باز كردم بعد روغن برنزه كه كناره ميز بودو ماليدم به سوراخش كه خيلي چرب كرد ، بعدش اسپري بدن و برداشتم كردم تو كونش كه به معناي واقعي جر خورد ، خيلي قطره اسپري زياد بود ، جيغ زدو مي خواست در بره، ولي با اون يكي دستم قفلش كردم ، اسپريو هي تا ته مي كردم تو كونش خودمم تلمبه ميزدم ديگه اشكش در اومد منم ابم داشت ميومد ، گفتم بش اسپري دوس داري يا اينكه ابمو بخوري
با گريه گفت مي خورم ، ولش كردم كه اومد كيرمو خوردو ابم ريخت دهنش ، منم لش كردم رو تختو مي خنديدمو بش گفتم جنده خانوم سر به سرم نزار اينجوري ميشي بعد.. با گريه لباسشو پوشيد و عينه پرگار را ميرفت منم مي خنديدم ، همينجوري فحشم مي داد و رفت ، بخدا ادمه لاشي اي نيسم نميدونين چه بلا هايي سرم اورد با ابن كار نصفشم جبران نشد ولي دلم خنك شد.. بخوام بگم كاراشو طولاني تر ميشد از اين
داستان كاملا واقعيه ، باور نميكني به كيرما

نوشته: amiirr

همزمانسازی محتوا