دوست دختر

قسمت قبل

قسمت دوم داستان بی نهایت رو وقتی نتیجه ی قسمت اول رو دیدم نوشتم. توی این قسمت نحوه ی اشنایی و همینطور چگونگی شکل گیری رابطه شخصیتهای داستان رو توصیف کردم. بنابراین اگه دنبال خوندن یک داستان خوب هستین پیشنهاد میکنم که بخونین ولی اگه میخواین یک داستان سکسی صرف بخونین بهتره که شروع نکنین..

اونروز خیلی عجله داشتم که زودتر برسم خونه اما هرچی اشتیاقم بیشتر میشد ترافیک هم سنگین تر میشد. انگار همه دست به دست هم دادن که نذارن زودتر به خونه برسم. ثانیه شمار چراغ قرمز که شروع به حرکت کرد شوق و ذوق بودن با سیاوش هم هر لحظه بیشتر از قبل توی دلم بوجود میومد. میدونستم که اگه دیر برسم ممکنه پریسا زودتر از من دست بجنبونه. هرچند خودم پریسا رو وارد دوستی دونفرمون کردم ولی حس حسادت زنونه م نسبت بهش کم نمیشد با اینکه اصلا پشیمون نبودم و پریسا هم با درک این موضوع که دوستی من و سیاوش زودتر شکل گرفته، همیشه الویت رو به من میداد.
نمیدونم از چی این پسره خوشم اومد که اینطوری خودم رو ول کردم توی بغلش. شاید قیافه ی جذابش، هیکل مردونه ش یا اخلاق خوب و سنگینش منو اینطور جذب خودش کرد. از همون روزای اولی که به همراه پریسا توی تورهای مسافرتی میدیدمش بدجوری به دلم نشسته بود. توی چشماش یه چیزی بود که ازش خوشم میومد. یه جور جذبه، یا غرور مردونه. البته این فقط من نبودم که اینطور جذبش شده بودم. دخترایی که توی گروهش بودن هم همین حس رو نسبت بهش داشتن. اینو میشد توی نگاه تک تک شون دید. سیاوش پسر خوب و با جنمی بود. توی گروهشون کسی رو حرفش حرف نمیزد البته نه به خاطر اینکه بخواد به کسی زور بگه. یه رفتاری با بقیه داشت که همه دوستش داشتن و بهش احترام میذاشتن. چندبار دیده بودم که اگه مشکلی برای کسی پیش میومد خیلی راحت و بدون هیچ منتی برای رفعش اقدام میکرد. مثل اونکاری که توی اخرین سفرمون به تنگه واشی برای من و پریسا انجام داد که باعث شد جرقه اشناییمون زده بشه. اشناییتی که تا الان هم ادامه داره و یکی از لذتبخش ترین دوستیهای موجود رو برای ما رقم زده. هنوزم وقتی یاد اون سفر میفتم مچ پام درد میگیره. دردی لذتبخش که بودن با سیاوش رو برای من به ارمغان اورد...

بعد از اینکه از آب بیرون اومدیم حس خیلی بدی داشتم روی دلم یه چیزی سنگینی میکرد و نگاه ترحم امیز دیگران رو روی خودم حس میکردم. پریسا هم همین حال و روز رو داشت و درحالی که زیر بغلم رو گرفته بود تا کمکم کنه برای راه رفتن، لنگ لنگان ادامه ی مسیر میدادیم. سیاوش و شاهین با فاصله کمی جلوتر از ما حرکت میکردن و بقیه هم هرکسی با دوست و اشنای خودش طی مسیر میکرد. فقط من و پریسا بودیم که به غیر از خودمون با کس دیگه ای اشنا نبودیم. سیاوش هرازچندگاهی نگاهی به پشت سرش و ما مینداخت و لبخندی دلنشین و مهربانانه بهمون میزد. لبخندی که نشانه ای از ترحم دیگران نداشت. وقتی که توی رودخونه شناور بودیم و سیاوش زیر بغلم رو گرفت و منم دستم رو دور کمر حلقه کرده بودم، حس بسیار خوبی داشتم. باور نمیکردم که اینقدر بهش نزدیک شده باشم. دلم میخواست خودم رو محکم بچسبونم بهش تا با گرمای تنش سرمای آب رو حس نکنم.
بالاخره به محل مورد نظر رسیدیم و زیر درختان سرسبزی اتراق کردیم. بلافاصله پس از رسیدن، روی تخته سنگی زیر سایه یک درخت نشستم و دمپایی مو در اوردم و مچ پامو که معلوم بود ورم کرده ماساژ دادم. به شانس خودم لعنت فرستادم که این دیگه چه اتفاقی بود که برام افتاده و مسافرتمون رو تحت تاثیر قرار داده بود. شاهین به طرفمون اومد و درحالی که سعی میکرد رفتاری راحت و صمیمی داشته باشه کوله پشتیمون رو کنار تخته سنگ گذاشت و پرسید: حالتون چطوره؟ و رو به من گفت: پات درد میکنه؟ و نشست و با دستش خیلی اروم مچ پامون فشار داد. دردم نیومد ولی از ریلکسی و راحتی شاهین هم خوشم نیومد و حس کردم میخواد ازین موقعیت سو استفاده کنه. ( البته بعدها فهمیدم که اشتباه میکنم) به همین خاطر پامو کمی جمع کردم و خیلی ناراحت جواب دادم: درد میکنه ولی بهتر از اولشه.
دروغ میگفتم چون هرکسی میدونه اگه از ضرب خوردگی مدتی بگذره دردش بیشتر میشه. شاهین بلند شد و درحالیکه متوجه ناراحتی من شده بود به سمت سیاوش که در طرفی دیگه به همراه دخترا مشغول انداختن زیر انداز و اماده کردن وسایل ناهار بود رفت و چیزی بهش گفت. اونهم برگشت طرف ما و نگاهی به من انداخت. سپس به سمت کوله پشتی خودش رفت و پس از کمی جست و جو با یه بسته قرص به طرفمون اومد. با دیدنش حس کردم طپش قلب گرفتم و هیجان زده شدم. لبخندی زد و کنارم نشست و گفت: شاهین بهم گفت که مچ پات بدجور درد میکنه این قرص استامینوفن رو بخور دردش رو کمی تسکین میده. چون وقتی سرد بشه دردش بیشتر میشه. بعد رو پریسا کرد و گفت: شما که حالتون خوبه؟ اگه توی افتاب بشینین لباساتون زودتر خشک میشه" و درحالی که بلند میشد ادامه داد: لباستون که خشک شد بیاین روی زیرانداز زیر سایه بشینین تا ناهار حاضر بشه. و به سمت شاهین که مشغول روشن کردن اتیش بود راه افتاد. پریسا وسایل کوله رو دراورد و روی تخته سنگ گذاشت. ظرف غذای الویه مون پر از اب بود و نون و بقیه خوراکیامون خیس خیس شده بود. چندتا بیسکوییت و شکلاتی که اورده بودیم هم دیگه قابل خوردن نبود و فقط میوه ها رو میشد ازشون استفاده کرد. بطری اب رو از میون وسایل برداشتم و با دوتا قرص سر کشیدم. نسیم نسبتا خنکی وزیدن گرفته بود که به خاطر خیس بودن لباسام باعث شد احساس سرما و لرز کنم. کم کم مسکن اثرش رو بروی درد پام گذاشت و حس کردم میتونم روی پام بیاستم. تازه اونجا بود که تونستم زیبایی های طبیعت اطرافم رو بهتر ببینم. جمعیت زیادی به صورت گروهی و انفرادی در زیر درختها نشسته بودن و از هر طرف بوی غذا و انواع کباب به مشام میرسید. حس کردم دلم ضعف میره. نگاهی به پریسا انداختم که وسایل کوله رو جمع کرده بود و از نگاهش به خوراکیهای از دست رفته معلوم بود که بدجوری گرسنه شه. وقتی ایستادن منو دید گفت: فرزانه خیلی گرسنمه ولی روم نمیشه بریم با اونا غذا بخوریم. یه جورایی معذبم.
منم که دست کمی از پریسا نداشتم گفتم: منم همینطور ولی مثل اینکه چاره ای نداریم. سیاوش که با بچه ها پای اتیش بگو بخند راه انداخته بود و به همراه شاهین جوجه های سیخ شده رو کباب میکرد متوجه ما شد و پس از چند دقیقه به طرفمون اومد. با لحن صمیمی تری نسبت به قبل از من پرسید: حالت چطور؟ به نظر میرسه مسکن روی پات اثر کرده.
لبخندی زدم و در حالی که وزنم رو روی پام مینداختم جواب دادم: اره خیلی بهترم دستت درد نکنه.
خواستم حرکت کنم که دردی خفیف رو توی مچ پام احساس کردم که باعث شد کنترلم رو از دست بدم اما قبل از اینکه بخوام بیفتم سیاوش خیلی سریع زیر بغلم رو گرفت و منو نگه داشت. ایندفعه سرم رو روی بازوی ورزیده ش گذاشتم و نگاهم بی اختیار به نشان فرهور طلایی که گردنش بود افتاد. یک لحظه عطر مردونه ای به همراه بوی عرقش دماغم رو نوازش کرد. در حالت عادی به هیچوجه از بوی عرق مردها خوشم نمیومد ولی نمیدونم چرا اون لحظه این بو برام خوشایند اومد. دست دیگه م رو توی دستش گذاشتم و محکم خودم رو نگه داشتم. اروم سرم رو بالا اوردم و با سیاوش چهره به چهره شدم. توی چشمای مشکیش نگاه کردم و در حالی که نفسهای گرمش رو روی صورتم احساس میکردم سعی کردم لبخند بزنم. از روی شانه هاش، پشت سرش رو نگاه کردم که دوستاش به اتفاقاتی که روی داده بود نگاه میکردن. مخصوصا دخترای همراهشون که مشخص بود این قضایا و حضور دو مهمان ناخوانده زیاد براشون خوشایند نیست. پریسا هم که وسایل رو جمع کرده بود بلند شد و به همراه من و سیاوش به سمت بقیه راه افتاد....

صدای بوق ماشین پشت سری منو به خودم اورد و فهمیدم که چراغ چند ثانیه ای هست که سبز شده. دنده رو جا زدم و خواستم که حرکت کنم ولی پام از روی کلاچ رد شد و ماشین خاموش شد. صدای بوق ممتد ماشینهای پشت سری هر لحظه بیشتر میشد و منو دستپاچه تر میکرد. تا خواستم ماشین رو مجددا روشن کنم ثانیه های پایانی چراغ گذشت و دوباره قرمز شد. صدای بوق اعتراض امیز ماشینهای پشتی به همراه متلکها و فحش های راننده هاشون به سوی من روانه بود. " آخه زن رو چه به رانندگی. بابا بشینین تو خونه بچه داریتون رو بکنین دیگه" ،
" هی میگم خانوم کجا؟ هی میگی کجا کجا؟"،
"حیف اون ماشین که دادن دست تو"
شیشه ماشین رو بالا دادم و با بالا رفتنش صدای راننده ها هم کمتر شد. ولوم پخش ماشین رو زیادتر کردم تا موسیقی کمی ارومم کنه و دوباره در افکارم غوطه ور شدم...

ندا با دیدن من و پریسا بلند شد و به سمتمون اومد. دست منو گرفت تا دست سیاوش رو ول کنم. توی این موقعیت هم ول کن نبود. دوتا دختر دیگه هم که اسمشون شهره و بیتا بود بلند شدن و کوله رو از پریسا گرفتن. ندا با نگرانی ساختگی ازم پرسید: پات بهتره؟ البته با قرصی که سیاوش بهت داد باید دردش کمتر شده باشه.
این متلکش رو شنیده گرفتم و برای اینکه جواب خوبی بهش بدم گفتم: اره سیاوش جون لطف کرد امیدوارم براش جبران کنم.
قبل از اینکه متوجه اثر کردن حرفم و تغییر قیافه ندا بشم سیاوش از پشت سرمون گفت: نه بابا من که کاری نکردم انجام وظیفه بود خانومه....؟! راستی اسمتون رو بهمون نگفتین!
تازه متوجه شدیم که هنوز خودمون رو معرفی نکردیم. خواستم چیزی بگم که پریسا درحالی که نگاه خاصی به شاهین میکرد جواب داد: من پریسا هستم این دوستمم فرزانه ست.
سیاوش نگاهی به من انداخت و گفت: پس اسمت فرزانه ست. هر حدسی میزدم جز این. سپس ادامه داد: من سیاوش هستم. این دوستم شاهین که معرف حضورتون هست. خانومها ندا، بیتا و شهره هم از همراهان همیشگی ما هستن. البته دو سه تا دیگه از بچه ها امروز نیومدن ولی معمولا ما چند نفر توی بیشتر سفرها پایه ایم.
شاهین هم که متوجه نگاه های دوستانه پریسا شده بود در حالی که کبابها رو روی اتیش جابجا میکرد گفت: البته با حضور شما احتمالا تعدادمون بیشتر بشه.
این حرف به مذاق دخترها خوش نیومد. شاید ترجیح میدادن که به جای ما، دوتا پسر خوشتیپ بهشون اضافه میشد. پس از معارفه نسبی، دخترها سفره رو پهن کردن و ناهار رو به همراه سیاوش و شاهین حاضر کردن. هرچی بیشتر میگذشت با جمع صمیمی تر میشدیم. پس از خوردن ناهار و جمع کردن سفره قرار شد که از ذغالهای به جا مانده یه قلیون چاق کنن. ندا که متخصص چاق کردن قلیون بود به همراه شهره که دختری زیبا بود و از لباساش مشخص بود که پولدار هم هست، دوتا قلیون از توی کوله هاشون دراوردن و مشغول اماده کردنش شدن. شاهین شیرین بازیش گل کرده بود و سر به سر دخترا میذاشت و پریسا هم گهگداری برای اینکه سر صحبت رو باهاش باز کنه تیکه هایی مینداخت. کم کم باهاشون راحت تر شدیم و یخ بینمون اب شد. سیاوش یه دست ورق از توی کوله ش دراورد و از من پرسید: بازی که بلدی؟
جواب دادم : فقط حکم و چهار برگ.
سیاوش گفت: کل ورق همین دوتا بازیش از همه باحالتره. ولی ما بیشتر هفت خبیث بازی میکنیم میخوای یاد بگیری؟
گفتم: چرا که نه. اتفاقا خیلی دوست دارم یه بازی جدید هم یاد بگیرم.
بیتا دختری که به نظر کم حرف تر از بقیه میومد از توی کیفش یه بسته سیگارو فندک دراورد روشن کرد دودش رو داد طرف سیاوش و رو به من با شیطنت چشمک زد. سیاوش که از دود سیگار ناراحت شده بود گفت: بیتا بازم شروع کردی؟ مثل اینکه استعمال دخانیات رو باید توی گروه ممنوع کنیم.
بیتا که از چهره و سبک سیگار کشیدنش به نظر میرسید از بقیه بزرگتر باشه گفت: تورو خدا نکن سیاوش وگرنه کی میخواد ترک کنه..!
از لحنش اصلا خوشم نیومد. خیلی بی حیا و دریده به نظر میرسید. سیگار رو خیلی حرفه ای دود میکرد و مشخص بود که اینکاره ست. صورتش جای جوشهایی بود که معلوم بود به خاطر عصبی بودنش کنده. سیاوش هم زیاد سربه سرش نمیذاشت و یه جورایی ازش دوری میکرد. ولی توی چهره و رفتار این زن چیزی بود که خوشم نمیومد. بیتا خودش رو کشید طرف سیاوش و درحالی که سیگار روشن گوشه لبش دود میکرد به بهانه گرفتن ورقها دست سیاوش رو گرفت و کمی بیشتر از حد معمول توی دستش نگه داشت. سیاوش ازین رفتار بیتا معذب شد و درحالی که گوشه چشمی به من داشت ورق ها رو بهش داد و دستش رو از دستانش بیرون کشید. بیتا در حالی که سیگار هنوز روی لبش بود و دودش چشماش رو اذیت میکرد خیلی حرفه ای مشغول بر زدن و پخششون شد. از نگاههای سیاوش به بیتا فهمیدم که دل خوشی ازش نداره و فقط به خاطر مسائل خاصی تحملش میکنه.....

اینبار دیگه اجازه ندادم تا بوق ماشینهای پشت سری دربیاد و قبل از اینکه چراغ سبز بشه با یک تیک آف صدادار حرکت کردم. صدای اهنگی که از پخش ماشین، پخش میشد منو بیشتر بیاد سیاوش مینداخت. راست راستی عاشقش شده بودم و از وقتی که اولین سکس رو باهاش کردم این علاقه هم بیشتر شد. وقتی رابطه مون صمیمی تر شد، تصمیم گرفتیم که باهم توی خونه ی اون زندگی کنیم. راستش اون اواخر همش خونه ی سیاوش بودم و خیلی کم پیش میومد که برم اپارتمان خودمون که با پریسا گرفته بودیم که این موضوع باعث شده بود بین من و پریسا فاصله بیفته. اصلا دوست نداشتم که رابطه ی من و پریسا به خاطر یک پسر به پایان برسه یا به خطر بیفته. اونم این موضوع رو فهمیده بود ولی سعی میکرد به رومون نیاره و ترجیح میداد که مارو درک کنه. ولی من نمیتونستم بهترین دوستم رو توی شهر غریب تنها بذارم. وقتی موضوع رو با سیاوش درمیون گذاشتم تصمیم گرفتیم که اپارتمان خودمون رو تحویل بدیم و با پریسا بیایم خونه ی سیاوش و سه نفری زندگی کنیم. پریسا اول قبول نمیکرد و حتی تا یه مدتی هم تنهایی زندگی کرد ولی اخرش راضی شد که بیاد پیشمون. خونه ی سیاوش یه اپارتمان حدودا هفتاد متری دوخوابه بود توی یکی از محلات غربی و دنج تهران. خودش هم مدیربازرگانی و فروش یک شرکت صادرات و واردات بود که وضع مالی خوبی هم داشت ولی چون با خونواده ش مشکل داشت تنهایی زندگی میکرد. قبل از دوستی من دوست دخترای زیادی داشت. اینو میشد ازنوع رابطه ش و حرفه ای بودنش توی سکس فهمید. نزدیک خونه که شدم طپش قلب گرفتم. همش خدا خدا میکردم که سیاوش خونه نباشه. طبق محاسبات من هنوز باید توی باشگاه باشه. ساعت حدود هشت و چهل دقیقه ی شب بود. ریموت کنترل درب پارکینگ رو زدم و چند دقیقه بعد توی پارکینگ ماشینم رو پارک کردم. خوشبختانه ماشین سیاوش نبود و این نشون میداد که هنوز نیومده. خیلی سریع پیاده شدم و کیفم رو برداشتم. پله ها رو تندتند بالا رفتم و اینقدر عجله داشتم که اصلا متوجه نشدم که شالم روی شونه هام افتاده. پشت در که رسیدم کفشهای پریسا رو دیدم و فهمیدم که زودتر از من اومده خونه. دیگه فرصت نکردم کلید رو از کیفم دربیارم و چندبار پشت سرهم زنگ رو زدم. پریسا بلافاصله در رو باز کرد و با دیدن من گفت: چته دختر مگه سر اوردی؟
تندی کفشهامو دراوردم و شالم رو که روی دوشم افتاده بود رو برداشتم. پریسا که عجله م رو دید با شیطنت گفت: هول نشو بابا، سیاوش هنوز نیومده.
گفتم: خودم میدونم دیدم ماشینش توی پارکینگ نبود. سریع دکمه های مانتوم رو دراوردم و لباسام رو از تنم خارج کردم. پریسا یه مقدار نگاهم کرد و خودش رو انداخت رو کاناپه. وقتی لخت شدم رفتم سمت حموم. میدونستم که سیاوش وقتی بیاد خونه اول از همه میاد که دوش بگیره واسه ی همین میخواستم توی حموم غافلگیرش کنم. همیشه از سکس زیر دوش اب خوشش میومد و منم سعی میکردم بیشتر توی این موقعیت قرارش بدم. کارش توی سکس زیر دوش حرف نداره و همه ی چیزی رو که از یک پارتنر میشه انتظار داشت رو انجام میده. فقط حیف که از سکس خشن خوشش نمیاد. برعکس ظاهرش که بیشتر مواقع و مخصوصا توی اداره شون خشک و رسمیه، ولی در باطن خیلی روحیه لطیفی داره. وقتی یادش میفتم و طرح هیکل مردونه و ورزیده ش رو توی ذهنم میارم واینکه تا چند دقیقه دیگه توی اغوشش سکسی بیاد موندنی رو تجربه میکنم، تنم مورمور میشه.
آب رو سرد و گرم کردم و اروم خودم رو زیر دوش کشیدم. با خوردن اولین قطره های اب به پوست تنم، رعشه ای لذتبخش همه وجودم رو در بر میگره و خستگی یک روز کار و رانندگی توی ترافیک رو از تنم به در میکنه. بازم یاد سیاوش میفتم و پیش خودم میگم الان کجاست؟ بی اختیار یاد ترانه ای میفتم و چشمام رو زیر دوش اب میبندم و شروع میکنم به زمزمه کردنش..
میخوام تورو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفسهام، برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشمها رو میخوام...
با شنیدن صدای بسته شدن در به خودم اومدم و به سرعت به پشت سر برگشتم و سیاوش رو دیدم که با یک شرت کنار در وایساده و خریدارانه نگاهم میکنه...

ادامه ...
نوشته: شاهین silver_fuck

این ماجرا از ٢سال پیش شروع شده و هنوز هم ادامه داره راستی تمام اسم هایی هم که بکار بردم واقهی نیستم.من یه پسری با قد 185 خوش قیافه و خوش لباس بودم و اهل جنوب غرب کشورم یه شب توی یه رستوران با یه دختری اشنا شدم به اسم مریم.مریم دختری با قد 172 لاغر اندام و خیلی خوشکل بود طوری که وقتی با هم راه میرفتیم همه نگاش میکردن مریم خیلی خون گرم بود و اصلا از اون تیپ دختر هایی نبود که خودش رو بگیره برا همین خیلی باش راحت بودم اولین رابطه ی سکسی ما که خیلی کوتاه بود این بود که یه شب ما ماشین داشتم میرسوندمش خونشون موقع خدافظی نگام کرد و صورتش رو اورد جلو و لبام رو بوس کرد در همین حین دستم رو بردم لای پاش و از زانو تا کسش کشیدم و تا رسیدم به کسش خدافظی کرد و رفت همه ی این اتفاقات 15 ثانیه هم طول نکشید ولی باعث شد که رومون بسشتر تر رو هم باز بشه راستی خونه مریم اینا تو یه شهرک خلوت بود و زیاد کوچه هاش شلوغ نبودن. و این کار همیشگی ما شده بود که موقع خدافظی از هم لب بگیریم و برا من خیلی لذت بخش بود تا این که خانواده مریم رفتن فرانسه برا تابستون اخه خالش اونجا بود و اون بخاطر ترم تابستونه مجبور بود بمونه خونه دو روز بود که خانوادش رفته بودن و اون تنها بود بش اس دادم چه خبر که فرستاد دارم ار تنهاهی میمیرم بش گفتم خوب امشب میام دنبالت بریم بیرون که گفت نه تو بیا خونمون منم از خدا خواسته قبول کردم ساعت شش بود که رسیدم در خونشون در زدم و وارد شدم با لباس راهتی خیلی خوشکل تر بود بام دست داد و لبام رو بوس کرد و منو به پزیرایی برد روی یه مبل دو نفره نشستم که دیدم با یه لیوان شربت اومد شربت رو که خوردم رفتیم توی اتاقش و پای کامپیوتر توی سایت you tube چرخ میزدیم که گفت دیروز یه کلیپ جالب دیدم گفتم چی که سرچ کرد french kiss و قتی فیلم لود شد خلیل جالب بود بوس های فرانسوی بیشتر زبون هاشون رو به هم میزنن وقتی تموم شد بش گفتم میخوایی امتحانش کنی گفت بدم نمیاد که صورتم رو بردم جلو و شروع کردم اولش روی صندلی بودیم یه ذزه موقعیتمون نسبت به هم بد بود که بش پیشنهاد کردم بریم روی تخت رو تخت که نشسته بودیم در حین لب گرفتم خوابید روم خیلی یرام لذت بخش بود که یه دختر روم خوابیده بود نرمی سینه هاس که خیلی بزرگ نبودن رو روی خودم حس میکردم در حالی که زبونش رو تو دهنم میچرخوند حدود بیست دقیقه داشتیم از هم لب میگرفتیم که من اومدم سراغ گردنش وقتی گردنش رو میخوردم معلوم بود که خیلی حال میکنه بعد جامونو عوض کردیم و من امدم روش بعد از یه لب کوچیک دوباره اومدم سراغ گردن و لاله گوشش و همزمان از رو لباس سینه هاشو که خیلی خوش فرم و سفت بودن رو میمالیدم که تیشرت زردش رو در اودردم و سینه هاش رو میخوردم بدنش خیلی سفید و خوش بو بود نوک سینه هاش سفت شده بودن در همین حال از رو شلوار نارکش کسش رو میمالیدم اخه خودش میگفت تو خونه برا راحتی نه کرست میپوشه نه شرت ار کسش این قدر اب شهوت اومد که شلوارش خیس شد اینقدر مالیدم تا ارضا شد اون که خیلی حال کرده بود حال نداشت بلند بشه گفت میخوام برم حموم بغلش مردم و بردمش حموم خودم هم لخت شدم فقط یه شرت پام بود وقتی شلوارش رو در اورد تازه کسش رو دیدم یه تیکه گوشت سفید پف کرده بود از همه کس هایی که تو فیلم سکسی ها دیده بودم قشنگ تر بود رفتیم ریز اب و اون اومد تو بغلم و و از کمرش دست کشیدم تا رو کونش کونش هم خیلی خوش فرم بود واقها هیچ وقت فکر هم نمیکردم که با یه همچین دختری لخت زیر دوش باشم که دوباره لباش رو گذاشت رو لبام و دست کرد و کیر من کت عین سنگ شده بود رو از تو شرتم در اورد بش گفتم میخوریش که گفت نه و با اصرار های من گذاشت دهنش و فقط عقب جلو میکرد رو سر کیرم کاملا معلوم بود بی تجربس که بش گفتم بسه خوابوندمش کف حموم و پاهاش رو باز کردم کسش یه دونه هم مو نداشت از انگشت های پاش شروع کردم لیس زدن تا رسیدم به کسش وقتی با زبوم چاک کسش رو باز کردم یه اه بلند کشید همینطور که داشتم کشس رو میخوردم کاهی با انگشت میکردم تو کونش بعد از چند دقیقه حالت 69 گرفتیم و اوم اون کیر منو میخورد ولی بیشتر برام با اب دهنش جق میزد و من کس و کونش رو میخوردم لای کسش رو باز میکردم و زبونم رو میکرم تو سوراخ کسش که برا بار دوم ارضا شد منم که داشت ابم میومد رخت تو صورتش یه ذره هم ریخت تو دهنش که بدش امد صورتش رو که شست تمام بدن همه کفی کریم و تو بغل هم از هم لب میگرفتیم خیلی دست گشیدن رویا لمبر های لیز خوش فرمش حال میداد اومدیم بیرون و میخواستم لبا سام ر بپوشم که یادم افتاد شرتم تو حمومه و خیس مریم سریع گذاشتش رو بند تا خشک شد یه پنچ دقیقه طول کشید اخه هوا گرم بود موقع خدافظی لبام رو بوسید .وقتی اومدم بیرون ساعت نه و نیم بود. فردا شب شام رفتیم بیرون و وقتی میخواستم حساب کنم یه دفعه کارت عابرش بانکش روکشید و هر کاری کردم منصرف نشد وقتی خواستم برسونمش در خونه اسرار کرد که برم تو وقتی از تو حیاط اومدیم تو خونه سریع پرید تو بلغم و لباش رو گذاشت رو لبام بغلش کردم و تا تو اتاقش لب به لب بودیم خوابوندمش روتخت و مانتوش رو در اوردم و از رو لباس سینه هاش رو میمالیدم تیشرتش رو که در اوردم یه سوتین قرمز تنش بود از گردنش شروع کردم خوردت تا رسیدم به سینه هاش.بدنش گرم شده بود منم لباسام رو در اوردم و فقط با یه شرت بودم سرم رو فشار میداد سمت کسش یه راست اومدم سراغ سلوارش دکمه هاش رو باز کردم و از پاش در اوردم و از رو شرتش که ست سوتینش بود کسشو میخورم شرتش رو کشیدم پایین و کسشو میخوردم و سینه هاش رو میمالیدم با انگشت میکردم تو کسش و تا میرسید به پردش در میاوردم و قتی به ارگاسم رسید دوتا انگشتم رو تا ته کردم تو کسش و پردش پاره شد و یه جیغ کوچیک زد و کمی خون اومد با دسمال پاکش کردم و گفت دیگه خانوم شدم منم بغلش کردم و ازش لب گرفتم که گفت میخوام کیرت رو بخورم گفتم باش از تو شرتم درش اورد و کرد تو دهنش خیلی بهتر از دیشب ساک میزد من خوابیده بودم رو تخت و چشمام رو بسته بودم که یه دفعه کیرم اتیش گرفت چشمام رو که باز کردم دیدم نشسته رو کیرم یه ذره نشست و خودش رو روم بالا پایین میکرد توری که سینه هاش رو صورتم بود گفت خسته شدم خوابوندمش و و پاهاش رو باز کردم کسش هنوز خونی بود کیرم رو کردم تو کسش و ساق پاهاش چسبیده بود به صورتم اون جوراب های سفیدی که پاش بود میخورد به به صورتم و حشریم میکرد و میگفت بکن اااااااااه پارم کن که یه دفیه به ارگاسم رسید من که چند بار دیگه تلمبه زدم و ابم رو ریختن روی سینه هاش که خوشش اومد با دسمال پاکش کرد و خوابید تو بغلم و بش گفتم ببخشید برا پردت که گفت من دیگه ماله توام گفت بریم حموم که دیدم ساعت یازده شبه گفتم نه من باید برم لباسام رو پوشیدم و از خونشون اومدم بیرون که اس داد امشب بهترین شب زندگیم بود فردا ساعت هفت شب رفتم دنبالش در رو باز کرد رفتم تو دیدم داره ظرف میشوره گفتم مگه ماشین ظرف شوییتون خرابه گفت نه پودرش تموم شده رفتم و از پشت سینه ها رو گرفتم گفت نکن اومدم شلوارش رو کشیدم پایین و دیدم طبق معمول شرت پاش نیست لمبر هاشو باز کردم و کونش رو میلیسیدم که رسیدم به کسش خودش کونش رو داد عقب یه دو دقیقه که خوردم اب رو بست و برام ساک زد پیراهنش رو در اوردم خودم هم لخت شدم سرپا میرم رو از پشت کردم تو کسش خیلی لیز و گرم بود دستاش رو گذاشت رو دیوار و کس میداد سینه هاش هم میگرفتم که ارضا شد و من هم ابم اومد و ریختم رو کمرش لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون از اون موقع تا حالا خیلی باش سکس داشتم و اونم از سکس با من راضیه راستی برا این که باردار نشه از قرص ضد بارداری استفاده میکنه.اگر غلط املایی داشت ببخشید.

نوشته: ؟

دانیال هستم 22 ساله و میخوام داستان سکس با دوست دخترم رو براتون بنویسم . ولی دوست دارم قبلش بگم که خیلی از داستانا رو خوندم و نمیدونم این دوستان ما چرا همه کیر 20 سانتی دارن ؟ چرا همه طرفو میبینن درجا میکننش ؟ اینجاها کجاست که اینجوری راحت میدن ؟
من 173 قد دارو و 70 وزن . هیکل تو پر و ورزشی دارم . زیاد حاشیه نمیرم . یه دوست دختر دارم به اسم شیما که حدودا 2 ماهی میشد با هم آشنا شده بودیم . بعد از یک مدت که تصمیم گرفتم باهاش سکس داشته باشم کارمو شروع کردم . با اس ام اس های نصف شب شروع شد ( از لباس چی تنته تا سکس تل( که این خودش یک هفته طول کشید . یه روز که موقعیت بیرون رفتن براش پیش اومد به من خبر داد منم گفتم باید از فرصت استفاده کنم . از اونجایی که خونه ما هیچوقت خالی نمیشه زنگ زدم پسر عمم که خونه دانشجویی زندگی میکرد و جریان رو براش گفتم . اون تائیدیه دادو رفتم بیرون . (اینم بگم من شیراز هستم) . قرار گذاشتیم حافظیه و بعد از کمی قدم زدن رفتیم کافی شاپو بعد هم تصمیم گرفتیم بریم اونور حافظیه بشینیم . معمولا ظهرها حافظیه خلوت یا هرکی سمت چپ حافظیه میشینه با دوست دخترشه . کنار هم رو صندلی نشستیمو اون شروع کرد وراجی . حرفایی که اصلا حوصله شنیدنشو نداشتم ولی مجبور بودم خودمو مشتاق جلوه بدم . آخه حرف از دوست پسر قبلیش بود . کلا داشتم بیخیال امروز میشدم که دیدم سرشو گذاشت روشونم . دستم هم گرفت . منم از فزصت استفاده کردمو دستشو میمالیدم . بعد دستم رو بردم رو بازوهاش و ماساژ میدادم بازوهاشو. گرم شدنشو احساس میکردم . و بلاخره موقعیت رو مناسب دیدم و بوسش کردم . اون کاملا حشری شده بود و از رفتارش میشد فهمید . آهنگ نفساش تغییر کرده بود . دستمو میگرفت و محکم فشار میداد بعد شل میکرد . دورو ورو نگاه کردم دیدم خبری از گشت نیست بقیه هم که مهم نبودن چندتا دوست دختر دوست پسر بودن که توجهی به ما نداشتم . از موقعیت استفاده کردم لبمو گذاشتم رو لبش که یهوووووو پسر فال فروش اومدو حال مارو قشنگ گرفت . شیما گفت بریم یه جای خلوت . سوار ماشین شدیمو منم گفتم بریم خونه . اولش ترسید . گفت نه میترسم امن نباشه اتفاقی بیفته و از این حرفا . یعد از کلی اصرار و حرف زدن راضی شد . پسر عمم هم که خونه رو بخاط من خالی کرده بود خیالم راحت بود . رفتیم خونه و در باز کردم رفتم تو (قبل از اینکه فحش بدبد من خودم کلید داشتم . پسر عمم یک سری کلید داده بود به خودم برای اینجور مواقع ) . رفتیم تو و تا در رو بستم درجا بغلش کردم . اونم محکم چسبید بهم . بردمش تو اتاق خواب پسر عمم و رو تخت گذاشتمش . بعد دراز کشیدم روش و دستاشو با دستام گرفتم و لبمو گذاشتم رو لباش . شروع کردم به خوردنو مکیدنو زبون بازی . بعد آروم رفتم رو گردنش شروع کردم به خوردن و دست چپم رو روی پاهاش میکشیدم . بعد دوباره لبمو گذاشتم رو لباش و تنمو یکم ازش جدا کردم . شروع کردم به باز کردن مانتوش . دکمه های مانتوشو باز که کردم نشستو و پایین پاهاش و اونو هم نشوندم . مانتوی اونو در آوردم و بعد تی شرت خودم هم در آوردم . یه تاپ صورتی چسبون زیرش تنش بود فقط . که نوک سینه هاش به وضوح معلوم بود . دوباره خابوندمشو شروع کردم به خوردن لبو گردنش و دستم رو از زیر تاپ رسوندم یه سینه هاش . سفت شده بودن . سینه هاش پرتقالی و متوسط بود . (سایز بلد نیستم ) . همین که سینشو تو دستم گرفتم بلاخره صداش در اومد بعد اون همه نفس نفس زدن .
آهههه . یه اه کوتاه کشید . تاپشو در آوردم و از گردنش شروع کردم به بوسیدنو اومدم پایین . حالا رسیده بودم به سینهاش . همون پایین سینه هاشو لیس میزدم تا خوب حشیری بشه . آروم گفت بخووورررر . شروع کردم به مکیدن سینه هاش . اونم هی آهههه میکشیدو جیقای کوتاه میزد . با یه دستم داشتم دکمه شلوارشو باز میکردم با اونیکی هم سینه ای که نکیخوردم تو دستم بودو با نوکش بازی میکردم . دیگه شروع کرده بودم محکم مک زدن که یه جیییییییغ بلند کشیدو گفت آروم نخورده . بلاخره با کلی تلاش شلوارشو باز کرمو به سختی از پاش در آوردم . برگشتم اینبار من زیر خابیدم . روش دیگه کامل باز شده بود (توضیحات آخر داستان ) . شروع کرد به لب گرفتن بعد گردنمو مک زد بعد هم هی بوس میکردو میلیسیدم میمکیدو میرفت پایین . منم آهم در اومده بود دیگه . شلوارمو باز کردو از پام در آورد . میخواست شرتمو هم در بیاره که گفتم نه نه نه . دستاشو گرفتمو نزاشتم . میدونست باید چکار کنه و خندش گرفت . همونجوری که دستش تو دستام بود آرووم از رو شرت کیرمو که سفت شده بود گاز گرفت بعد لبه شرتمو با دندون گرفت و به هزار بدبختی تونست درش بیاره . البته کیرم که پیدا شد دیگه اجازه استفاده از دستا رو بهش دادم . دوتامون داغ داغ بودیم . اولش یجوری کیرمو نگاه میکرد که انگار نجسه . با دستش گرفتش آروم آروم باهاش بازی کرد . بعد بوسش کرد . یکم لیسش زد . بعد کم کم انگار خوشش اومد کردش تو دهنش . گرمای دهنش رو احساس میکردم . کیرمئ تا اونجایی که میتونست کرده بود تو دهنش . سخت بود براش . آخه کیر من 16 سانت بیشتر نیست (ببخشید کیر 20 سانتی ندارم) ولی عرضش 6 سانته و خداییش کلفته . شروع کرد به ساک زدن و آه منو در آورد . کم کم تندش کرد ولی دندوناش اذیبتم میکرد برای همین نزاشتم ادامه بده . دوباره اونو خابوندم زیرو پاهاشو دادم بالا . از رو شرت شروع کردم به خوردن کسش . بیشتر دورو ورشو لیس میزدم . خودش که دوباره از خود بیخود شده بود شرتشو در آورد . گفت بخور برام . منم شروع کردم به لیسیدن . آروم میخوردمو میلیسیدم . بعد از یک دقیقه کسشو یکم از هم باز کردمو شروع کردم به زبون زدن به چوچولش و با انگشت باهاش بازی کردن . اونم هی میگفت آههههههههه آآآآهههههههه جییغغغغغغغغغغ اومممم اوففففففف بخور برام آآآآآآآآآآآآ آههههههه . بعد از تقریبا 8 تا 10 دقیقه ارضا شد . اینم بگم تنها اتفاقی که افتاد قبل از ارزا شدنش پاهاش محکم فشار داد رو کمرم و با دستش تختو محکم چنگ زد بد آروم شد و خبری از لرزشو این حرفا نبود . حالا نوبت من بود که ارضا بشم . بهش گفتم به پشت بخواب . اونم حرفی نزد ولی قشنگ میشد ترسو تو چهرش احساس کرد . سوراخ کونش کوچیک و ناز بود رفتم و کرم آوردم . بهش گفتم باز کون . اون هم دو طرف کونشو گرفت و باز کرد . خیلی حشری شدم وقتی سوراخ رو دیدم . خیلی ناز بود . کرمم مالیدم رو سوراخش خوب چربش کردم . آروم انگوشت کوچیکمو کردم تو سوراخش . دستشو ول کرد یه آِییییییییی گفتو دستمو گرفت . گفتم باید تحمل کنی . با حالتی پر از درد گفت خوب درد داره . بعد دستمو ول کرد . انگوشت کوچیکمو آروم آروم کردم تو بعد کشیدم بیرون . انگشت اشارمو کردم تو کرم و آروم کردم تو آروم آروم میکردم تو اونم هی میگفت آِیییییییییییییی . دردم میاد . بسه . انگشت اشارمو یه 30 ثانیه که تو نگه داشتم آروم شد . بد بدون اینکه انگشت اشارمو در بیارم انگشت بقلی هم آروم کردم تو . دردش اومد باز . بازم یکم صبر کردم بعد اینبار شروع کردم به عقب جلو کردن . اونم آه میکشیدو ناله میکرد تا اینکه کم کم به اینم عادت کرد . بعد سه تا انگشت کردم و حساب نالش در اود . یکم تول کشید ولی بلاخره ب 3 تا انگشت هم عادت کرد . دیگه حالا نوبت کیرم بود . دوست داشتم برام ساک بزنه باز ولی اگر میگذشت دوباره باز کردن کونش زحمت داشت . همونجوری که دراز کشیده بود کیرم چرب کردم نشستم رو پاش طوری که کیرم جلوی سوراخش بود . سر کیرمو گذاشتم رو سوراخش و یکم مالیدم . حسابی کیرم سیخ شده بود اول سعی کردم بدون کمک کیرمو بکنم تو ولی نشد . بعد با انگشت سر کیرمو فشار دادم توو که یهو یه جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ بلند کشید . گریش در اومد . خواهش میکرد بکشم بیرون . از یه طرف دلم براش سوخت ولی حشرم نمیذاشت . حدود یک دقیقه گذشت تا آروم شد و فقط سر کیرم داخل بود . بعد شروع کردم به فشار دادن . هر بار تقریبا یک سانت میکردم تو و میکشیدم عقب . اوونم جییغ میزد . میگفت آیییییییییییییییی . با دستش سعی میکرد سرعتمو کم کنه . تقریبا نصف کیرمو کردم تو بعد خوابیدم روش . همونجوری که نصف کیرم تو بود سینه هاشو با یک دست گرفتم و با دست دیگش شروع کردم به مالوندن کسش . خیلی آرومتر شد ولی هنوز درد داشت . همینجوری ناله میکرد تا بلاخره تمام کیرمو جا کردم تو . آههههههههههه میکشیدو ناله میکرد . از یه طرف مالیدن کسش خیلی بهش حال میداد از یه طرف هم درد بود که کم کم داشت کم میشد . بعد از اینکه احساس کردم عادت کرده دستامو گرفتم به سینه هاش و شروع کردم به تلنبه زدن . خیلی آروم . کیرمو میکشیدم عقب بعد دوباره تا ته میکردم تو اونم ناله میکردو آه میکشید . کم کم خوشش اومده بود . سرعتمو یکم زیاد کرده . دوباره جیغش شروع شد . هی میگفت آیییییییییییییی . آروتر . اووووفففففففففف . دردم میاد . سینه هاشو فشار میدادم . صدای آهش بیشتر حشریم میکرد . دیگه صدای تلمبه زدنم به وضوح شنیده میشد . اونم هی ناله میکرد . بعد از 10 مین احساس کردم آبم کم کم داره میاد . تلمبه هامو آروم کردم ولی شدید تر . آروم ارضا شدن بیشتر بهم حال میده . کیرمو میکشیدم عقب تا ته میکردم تو و فشار میدادمو هی تکرار میکردم اونم با تمام وجود ناله میکرد . بلاخر آبم اومد . کیرمو محکم فشار دادم تو و تمام آبمو خالی کردم تو کونش . خیلی داغ شد کیرم . دوتامون حسابی عرق کرده بودیم . همین که آبمو ریختم تو محم تو بغلم فشارش دادم اونم انگار که راحت شده بود یه آه طولانی کشید . یه 5 دقیقه ای توی بغل هم دراز کشیدیم بعد بلند شدم . به سختی میتونست بلند شه . بغلش کردم و با هم رفتیم حمام . بعد از دوش یکم بهتر شد ولی اینطور که بعدا گفت تا دو روز درد داشته . یه 4 ماهی با هم بودیم که 4 بار دیگه سکس داشتیم با هم و ولی با ماجراهای متفاوت و جالب . بعد هم دیگه با هم به هم زدیم آخه فکر کنم دوست پسر جدید پیدا کرده بود . اونجا هم که گفتم روش باز شد آخه با اینکه تو بغلم لخت بود ولی هنوز یکم خجالت می کشید .
با کمال تشکر از اینکه داستانمو خوندید .
قبل از فحش دادن اگر جایی مبهم بود بگید اگر نتونستم جواب بدم بعد فحش بدید .
اگر دوست داشتید خاطرات منو هم بخونید خوشحال میشم بقیه داستانو رو هم بزارم .
سکس با محارم ندارم ولی گی دارم .
و ببخشید که بیشتر مکالماتو حذف کردم آخه پیش خودم گفتم فیلم نامه که نمینویسم .

با تشکر

دانیال

سلام من اسمم آرتین نیست و تمامی اسم ها و شاید هم مکان های وارد شده در داستان بخاطر حفظ آبرو و هویت عوض شدن ...
کل داستان از اول تا آخر واقعیت .... باور کردن یا نکردنش با خودتونه ....
____________________________________________________________________________________________________

اسم من آرتین ، 13 سالمه اواخر سال 90 رفتم تو 14 سالگی و میخوام برم کلاس سوم راهنمایی خب از اینها که بگذریم ... من همین حدودا یک ماه پیش
من امتحان علومم رو دادم و از مدرسه اومدم بیرون ، ساعت 10 میشد تا اومدم زنگ بزنم که پدرم بیاد دنبالم ، دوستم گوشیمو گرفت گفت ول کن بابا با هم میریم ، گفتم باشه ...
بعد دیدم طرف خونه نمیره داره میره طرف مدرسه ی راهنمایی دخترا
گفتم :
ایول داش آرش حله میریم من تا ساعت 12:30 وقت دارم ..
تو راه که میرفتیم گفت آرتین از دوست دخترت چه خبر گفتم بابا با اون بهم زدم شارژی بود گفت غصه نخور ( جای تعریف نباشه ) تو پسر باحالی هستی پیدا میکنم واست ، بعد گفتم بیخیال نمیخواد خودم پیدا میکنم ، بعد ازش پرسیدم گفتم تابستون چه کلاسی میری گفت زبان و بدنسازی .... بعد گفتم باشه با هم میریم خلاصه همینجور حرف زذیم تا یه 10 دیقه ای شد و رسیدیم در مدرسشون بعد من یه نگاهی به دخترا انداختم دیدم نه چنگی به دل نمیزنن بیخیال بریم ... گفت وایسا دوست دخترم بیرون بیاد ... گفتم اهان باشه
تا اومد بیرون آرش بهم گفت اها اوناهاش بعد دیدم نه بابا سلیقش بد نیست گفتم اینا که دوتان کدومشون هردوتا خیلی چیزای خوشگلی بودن ولی فقط یکیشون مال اون بود اون خوشگلتره که چشاشم هفت رنگ بودو باید خودم تو تور میزدم...
من نمیدونم یهویی چطور شد ازش خیلی خیلی خوشم اومده بود تا تو راه که میرفتیم خونه ازش پرسیدم اون دوستشه گفت اره دوست دوست دخترمه بعد ازش خواهش کردم گفتم میشه شمارش برام بگیری ؟ ... گفت باشه سعیمو میکنم ...
حالا من رسیدم خونه ساعت 11:30 میشد خونه دوستم توی خونه های مهروزان ولی خونه ی ما یه 600 متری با اونا فاصله داره یه چند هفته ای گذشت و من هر روز بعد از امتحانا این کارم شده بود که با یکی از بچه ها برم جلو مدرسشون ...

اخراین امتحان بود با آرش رفتیم جلو مدرسشون یه یارویی با ماشین پراید ... ما که وایساده بودیم جلو مدرسه اومد پیشمون گفت شما اینجا هرروز چی میخواین ؟ .... ما هم با ترس و لرز گفتیم خواهرمون اینجاس وایسادیم منتظرش بعد یارو به از من پرسید گفت فامیلت چیه برم بپرسم شاید مرخص شده ... بعد ما گفتیم بگین مینا جمشیدی بعد یارو ماشینش گذاشت خودش رفت داخل .... ما زدیم به چاک من که رسیدم خونه بعد از ظهر ساعت 4 دوستم زنگ زد گفت اماده شو میخوایم جایی بریم منم گفتم کجا گفت بریم ثبت نام واسه کلاس زبان گفتم باشه بعد مادرم گفت کی بود گفتم دوستم گفت بریم کلاس زبان بعد مادرم گفت بگو امروز نمیشه باید بریم جایی بعد با هزار تا التماس بالاخره تونستم یکاریش بکنم بعد من لباسامو پوشیدم کفشمو واکس زدم به قول بر و بچ تیپ خفن زدما ادکلن و عطر و هدست و شلوار لی جدیدا کلا باحال بود تعریف از خودم نباشه .. .
ساعت 5:30 شد دوستم اومد با هم رفتیم جلو تاکسی تلفنی کنار تاکسی تلفنی تعمیرگاه بود توش یه افغانی ماشینارو تعمیر میکرد بعد به ما دو تا گفت بیاین من رو گذاشت تو یه ماشینی دوستمم جلو ماشین بهم گفت وقتی ما ماشینو هل دادیم دستیرو بکش بعد تا که وقتی دستی رو کشیدم و اومدم بیرون دیدم که هی وای من کفشام کثیف شده گرمم بوده عرق کردم یکمی خوشبختانه عطر داشتم تو جیبم دستمالم داشتم حل شد موضوع خلاصه سرتونو بدرد نیارم به تاکسی گفتیم یه ماشین میخوایم گفت الان میاد تا ساعت 6 الاف وایسادیم زیر گرما گفتیم پس چی شد میگه ماشین رو فرستادن پیش کلاس اشتباه فهمیدن نفهما Big Grin
خب بالاخره با هزارتا دردسر رسیدم اونجا ، ساعت حدودا 6:15 میشد رفتیم تو دفتر کلاس ثبت نام کردیم ( یه موقع فکر نکنین عکس و کپی شناسنامه و این چیزارو فراموش کردیم اینارم بردیم ) گفتن روز یکشنبه کلاستون شروع میشه گفتیم باشه و بالاخره نمیخوام داستان زیاد طولانی بشه با اینکه هنوز نصفشم نگفتم .... روز یکشنبه شد و ما یک تیپ خفن تر از اون زدیم و ارایشگاه هم خواستیم بریم موهامونو درست کنه دیدیم تعطیله گفتیم بیخیال
بعد که رفتیم تو کلاس زبان دیدیم اوهو داره میگه امروز کلاس لغو شده ما هم عصبانی برگشتیم خونه تا روز سه شنبه شد و با یه تیپ خیلی باحال و ارایشگاه هم رفتیم موهامونو درست کردیم و رفتیم ساعت 6:30 تو کلاس نشستیم چندتا از همکلاسیای دیگه هم نشسته بودن چندتا دختر هم بودن بعد تا کلاس شروع شد ساعت 6:45 میشد کلاس به خوبی و خوشی گذشت و تا از کلاس بیرون اومدیم دیدیدم روبروی کلاس یه ارایشگاه زنانه هست دیدم یه دختره ای ازش بیرون اومدم دیدم این همون خودشه که در مدرسه دیدمش و ازش خوشم اومد بعد دوستم بهم گفت بیا با هم بریم دنبالش ادرس خونشونو بفهمیم گفتم ول کن پسر دنبال دردسری ...
بعد دوستم زنگ زد به پدرش اومد دنبالمون مارو رسوند و روز چهارشنبه من به دوستام زنگ زدم گفتم بیاین با هم بریم امشب پارک یه کباب ترکی بزنیم تو رگ 6 نفر بودیم با تاکسی رفتیم فشرده شدیما ... Big Grin اخه پارک هم زیاد دور نبود رسیدیمو و شامی زدیمو کیفی کردیم پاستور هم اورده بودیم تا ساعت 10 ده و نیم فکر کنم میشد نشستیم جگورز هم داشتیم فردا شد دوباره با تیپ خیلی خیلی خیلی خیلی خن ها خدایی یعنی اگه من از اون موقع عکس میگرفتم همتون کیف میکردین بعد بازم ارایشگاه رفتیم ارایشگره رو میشناسم زیاد پول هم نمیگیره ولی خیلی جای تمیزیه بالاخره رفتیم سر کلاس و نشستیم دیدیم که اون دختره و دوست دختر دوست من با هم تو کلاس هستن یعنی واقعا کیف کردیما هم عجیب هم هم حال کردنی.... از اینجا داره کم کم شروع میشه ..... سرکلاس معلم وقتی بچه ها میان تو کلاس معلم در کلاسو قفل قفل میکنه بعد 10 دقیقه از کلاس گذشته بود حدودا و یکی از بچه ها دیر رسید و تا معلم رفت در کلاسو باز کن موقعیتی پیش اومد و من تونستم یه چشمکی بزنم کسی حواسش نبودا حالا شایدم دیدن نمیدونم والا .... کلاس که تموم شد من به دوستم گفتم خوش قول زود باش شماره اون دختره رو از دوست دخترت بگیر نصف شب میشد که دوستم بهم اس داد شمارشو منم که داشتم شبکه من و تو رو نگاه میکردم همه خواب بودن بعد اس دادم به دختره هرچقدر که اس دادم جواب نداد صبحش بهم اس داد گفت بله شما ؟ گفتم سر کلاس چشمک ... و همینجور رابطه مونو تا روز یکشنبه ردیف و داغ کردما به جای باریک هم رسوندم البته من گفتم که نمیخوام زیاد طولانی بشه یکشنبه هفته بعدش بودا یعنی 10 روز بعد .... چند ساعت قبل از کلاس دختره که اسمش ساناز بود بهم اس داد گفت امروز تو زنگ تفریح کلاس وقتی بهت اس دادم بیا پشت کلاس گفتم اوکی .... زنگ تفریح شد و بهم اس داد موقعیتش بود بعضیا تو نماز خونه بودن بعضیا هم پیش ابسردکن و بعضیا هم ....... من رفتم پشت کلاس بهم گفت آرتین تو از من خوشت اومده نزدیک بهم نبودیما چون من با اولم بود روم نمیشد زیاد گفتم اره بعد بهم نزدیک شدیم و دستشو گذاشت رو شونه هام و سرشو کج کرد و منم سرم رو کج کردم و چند ثانیه ای ازش لب گرفتم که بچه ها گفتن آرتین گفتم یا خدا دختره سریع رفت رژ لبشم طعم شکلات بود چی بود یادم نیس بالاخره به خیر گذشت و از اون موقع هی اس سکسی بهم میدادیم و بهش گفتم من مکان دارم اگه واسه سکس میخوای گفت گمشو مگه دیوونم گفتم باشه...
روز سه شنبه سر کلاس بودیم که دختره یه نامه بهم داد کسی ندید .... نامه رو تا اومدم بذارم تو جیبم اخه جیب شلوارم زیاد بزرگ نیست افتاد و همه دیدن گفتم چیزی نیست چک نویس ریاضیه بعد از کلاس که اومدیم بیرون من با بعضی از دخترای توی کلاس هم دوست بود و میشناختمشون یه پسره فکر کنم دبیرستانی بود با موتور بود اومد جلو کلاس وایساد موتورشو گذاشت اومد طرف من یقمو گرفت گفت ساناز چکارته که هی بهش نامه و اس میدی منم ترسیدم و گفتم فامیل دورمونه اخه زشت بدی پیش این همه دختر و پسر زشته ابروی ادم بره بعد دوستام اومدن گفتن ولش کن همون شب ساعت 8:30 به دوستام زنگ زدم و ماجرا رو تعریف کردم و گفتن پدرشو در میان دوستم نبود (آرش ) رفته بود خونه من با یکی دیگه از دوستام بود بعد رفتم خونه رفتم تو اتاقم دوستم زنگ زد گفت ما رفتیم پیشش گفتیم چرا آرتین رو اذیت کردین گفته شوخی کردم ...

فک کنم ترسیده بود Big Grin

روز پنجشنبه من و آرش رفتیم سر کلاس معلممون فکر کنم عوض شده بود سر کلاس بود تا مارو دید گفت میدونم شما دوتا چیکار کردین دیگه نیاین سر کلاس بعد ما نمیدونیم چی شد اصلا ماجرا چیه همینجور در کلاس وایسادیم همه بهمون میخندیدن بعد معلم اصلیمون اومد و اون راهمون داد اصلا همچی قاطی شده بود خدا میدونه چی شده بود بعد روز جمعه همینجور به ساناز اس میدادم گفت اس نه زنگ بزن من رفتم تو حیاط زنگ بهش زدم هی گفتیم دوستت دارم و از این حرفا بعد بهم گفت نظرم راجع به سکس عوض شده گفتم خب باشه کی ؟ ولی کاندوم از کجا ؟ گفت هر وقت تو بگی بعد گفتم هر وقت خونه خالی شد خبرت میکنم به من گفت تو بیا خونه ما خالیه گفتم ساختمونه بده خبر میره صدا میره ول کن گفت اوکی... اخه اونا خونشون تو ساختمون بود .... بعدش یه حدود دو هفته ای شد و من هم برام چند بار موقعیت پیش اومد که ازش لب بگیرم و گرفتم 3 بار
مادرم کلاس داشت یه شهر دیگه نزدیک بود 40 دقیقه میشد
پدرم هم که بعضی وقتا تا شب سرکار بود خواهرم هم خونه ب خالم بوذ روستا من تنها بودم مادرم زنگ زد گفت امشب نمیام چون فردا کلاس دارم بعد پدرم هم که ساعت 5 اومد رفت گفتم کی میای گفت شام برات گذاشتم گرم کن یا سوپ درست کن واسه خودت من ساعت 10:30 یازده میام منم که از خودام زنگ زدم به ساناز گفتم الان میتونی بیای ؟ گفت دیوونه الان بیام به مادرم چی بگم ..؟ گفتم بگو با دوستات میری پارک گفت حالا بخاطرتو یکاریش میکنم اون روزم دوشنبه بود ....
ساعت 6:30 بهم اس داد گفت میخوام با تاکسی بیام خونتون کجاست ؟ ادرس دادم گفتم بیا ولی چند متر عقب تر پیاده شو تا راننده شک نکنه بعد یک ربع دیگه رسید و اومد داخل پدرم زنگ زد گفت شام میخوری یا برات از رستوران بیارم قلبم میزد بوم بوم بوم گفتم نه خوبه (با لرزش صدا ) گفت چرا صدات میلرزه گفتم الان حموم بودم کولر روشن بود گفت باشه مواظب باش ...
بعد ساناز بهم گفت چرا تلوزیون خاموشه گفتم ول کن شبکه های ++++ رو پاک کردیم ..... بعد بهش گفتم کاندوم اوردی ؟ گفت نه بهت کس که نمیدم گفتم اوکی بعد رفتیم تو اتاق من رو تخت خوابید ولی نمیدونم چرا تو حال بهم لب نداد رفتم روش ازش حدود 5 دقیقه ازش لب گرفتم منم چند روز پیش تو یاهو از بر و بچ پرسیده بودم کاندوم از کجا بیارم گفتن پلاستیک بکش دور کیرت بعد از لب گرفتن از ساناز جون یواش یواش مانتوی تنگشو در اوردم و سوتین نوجوانی پوشیده بود چیز باحالی بود ولی اونو باز نکردم اول با دستم مالیدم سینه هاشو یه خورده سفت شد ولی هر چی بود زیاد بزرگ و خوردنی نبود بعد اون شرت قرمزشو در اوردم و دوباره ازش لب گرفتم و سوتینشو باز کردم و سینه هاشو خورده همون موقع چوچولشو هم با دستم میمالوندم بعد با دست زد تو سرم گفت چرا تو لباستو در نمیاری گفتم تو درش بیار اول پیرهنمو در اورد و دید موی زیر بغل دارم و بعد شرتمو در اورد و خایمو مالید و گفت پسر چه کیری داری گفتم ساک بزن گفت نه خوشم نمیاد ساک بزنم بعد دیدم تخمام داره درد میکنه تپش قلبم زیاد گفتم بیا بریم دستشویی گفت باشه بریم رفتم نشستم رو توالت اونم جلوم ایستاد و من کسشو لیس میزدم همون چوچوله بعد تحریک شد و گرفت منو و باهم رفتیم تو اتاق و من رفتم یه پلاستیک فریزری برداشتم و پاهاشو باز کردم و میگفت آرتین تورو خدا نکن نه نه نه
بعد بازم چوچولشو با دست مالوندم و سر کیرمو گذاشتم داخل گفت آرتین نکن هم واسه من هم واسه خودت دردسر میشه دیم راست میگه هم تنگه هم پرده داره هم بده بیخیال بعد پلاستیکو انداختم تو سطل و هی کس خوشمزه و تراشیده شدشو لیسیدم هی پاهاشو میبست و باز میکرد هی میگفت اه اه اه ه اه نکن وایی وایی منم میگفتم اووم اووم
بعد من خوابیدم روش و گردنشو لیسیدم و یه لب دیگه ازش گرفتم
توصیف ساناز : پوست سفید - قد : 1/55 حدودا چون هم قدمه - لب های متوسط - ابرو باریک و کمون - بینی کوچیک - چشم هفت رنگ و درشت و اندام خیلی قشنگ خیلی خیلی خیلی - مو خرمایی

توصیف خودم : پوست تقریبا سبزه - قد 1/55 - لب متوسط و صورتی هر کی میبینه فک میکنه رژ لب زدم - ابرو متوسط و کمون - بینی تقریبا کوچیک - چشم سیاه مایل به خرمایی- اندام ذاتا هیکلی - مو خرمایی

بعد من نشستم رو تخت و گفتم ساناز بیا خودش اومد رو نشست و کیرمو کردم تو کونش که وای نگو چه تنگه ولی خیلی خب بود تند تند بالا و پایین رفت منم با دست سینه هاشو میمالوندم و کسشو و بسختی گردنمو میبردم جلو تا لب ازش بگیرم و اونم هی ناله میکرد تا ابم میخواست بریزه در اوردم و ریختم روش بعد بهم گفت وایسا وایسادم اونم کیرمو مالوند و جلق میزد باهش بعد منم کسشو دست میگرفتم وای که چه حسی باحالترین لحظه زندگیم بود ساعت 8 هشت و نیم میشد که گفت آرتین من باید برم گفتم خواهش میکنم بمون گفت نه گفتم ساعت 8 تمومه گفتم باشه تا از رو تخت بلند شدیم سر هر دومون گیج میرفت انگار میخواستیم غش کنیم بعد با هم رفیتم یه حموم چند دیقه ای و اونجا هم همش به حال داد ولی من توان ایستادن نداشتم بدجور حالم خراب بودا .... بعدش رفت خشک کرد خودشو
ازش پرسیدم به خانوادت چی گفتی اومدی گفت گفته رفته استخر بعدم یه لب دیگه ازش گرفتم و زنگ زد تاکسی و رفت منم دوباره یه حموم دیگه رفتم تمیز و مرتب و بازم سرم گیج میرفت و تخمام درد میکرد ولی رفتم شام خوردم و خوابیدم و فردا بهم اس داد و هی از سکس دیشبمون میگفت و فرداش هم تو کلاس اینقد شاد بودم که نگو امیدوارم خوشتون اومده باشه تک تک جاهای باحالشو گفتم ..... همش راست بود بغیر از اسم ها و برخی مکان ها ..... تمام . .. . هنوزم با ساناز رابطه دارم این داستان تازه ی تازه بود ...

اگه تا چند روز دیگه هم سکس داشتم اینجا مینویسم

نوشته: آرتین

اول چشماتو دوس دارم بعد لباتو بعد موهات . خط لبخندت .انحنای پیشونیت . دست راستم ارنج شده زیر سرم .از بالا بهت نگاه می کنم .انگشت وسط دست راستم روی لبات کشیده میشه.آروم نوازشش می کنم .بیمارستان خوب بود امروز؟خوشحالی که کار می کنی .به یه آره اکتفا می کنی .دستم لیز می خوره روی خط لبخندت .لبات رو لمس می کنم گوشه لبات رو با نرمی سر انگشتم فشار می دم .چشماتو می بندی-می خوای بخوابی ؟- نه عزیزم ادامه بدهامشب از قصه خوندن خبری نیست .گاهی میریم زیر پتو با چراغ قوه قصه می خونیم برا هم .گودی چونت رو خیلی دوس دارم روی چونت آروم ضرب می گیرم .به رستنگاه موهات خیره شدم روی پیشونیت .دستم میره طرفش.الهام لباست خیلی خوشکله .اصلا تو هر چی بپوشی خوشکل میشی-
اگه چیزی نپوشم چی ؟-
اون وقت خوشکل تر تر.انگار بخوام ابروهات رو طراحی کنم مسیرش رو چند بار طی می کنم .میرسم به گوشات خیلی نرمه .لاله گوشت رو بین انگشتام فشار میدم .نوازش می کنم . هیچ وقت مقاومت نمی کنی .هر چند حوصله نداشته باشی .امشب حوصله داری .وقتایی که دلت می خواد یه بوی خاصی می دی یه بوی مطبوع .با پشت دستم از کنار گوشت تا گردنت رو لمس می کنم .چشمات خمار میشه قلقلکت میاد سرتو کج می کنی م نرم به سمت دستم .با انگشت اشارت لبام رو فشار میدی دستم سر می خوره پشت گردنت مهره هاتو حس می کنم زیر انگشتات ماساژش میدم .خم میشم روی صورتت بیشتر دلم می خواد بو کنم موهات و عطرش دیوانه کنندس .لبم رو می کشم روی پیشنیت .یه بوس کوچولو میذارم بین دوتا چشمات .صورتم رو میکشم به صورتت آروم .حرکت میدی صورتتو چونتو میمالی به صورتم .گوشه لبتو میبوسم .چونتو با لبم نوازش می کنم .بوی عطرت و خمیر دندون قاطی شده .بوی تازگی می دی بوی کوهستان .بوی اول صبح .پشت دستم پایین گردنت ثابت می شه گرماش میشینه پشت دستم .داری گوشامو نوزش می کنی گردنتو می بوسم .سرتو میدی عقب گردنت بیشتر نمایان میشه.لبم روی گردنت میچرخه سرم رو به گردنت فشار می دی کناره گردنم رو میچسبونم به گردنت .الهام گرمات خیلی دلنشینه .بالای سینتو دست می کشم .لبم لب بالاییت رو یه کم می کشه .نفس می کشی زیر گوشت رو زبون می کشم .یه صدای نامفهومی از حنجرت بیرون میاد شبیه اوووم .دوباره لب پایینت رو یه کم با لبم می کشم گردنتو محکم تر می بوسم پوست گردنتو با لبام می کشم .لبات رو می کشی به لبم روی لبت زبون می کشم .وقتی لبت خیسه بیشتر خوردن داره بیشتر خوشم میاد لب پایینت رو با مکث بیشتری نگه می دارم بین لبم.لختی بین سینه و گردنت رو دست می کشم .سرم میارم پایین تر همون مسیری که دست کشیدم رو با زبون خیس می کنم .از بالای سینه هات تا لبت زبون می کشم..سینه تو توی مشتم می گیرم یه کم فشار میدم .لب پایینم رو ساک میزنی .صدات قوی تر بیرون میاد اوووم-الی خوشت میاد ؟-زمزمه می کنی اره محمد خوبه خیلی خوبه .بیشتر حشری می شم دستم می ندازم دور کمرت گردنم میذارم روی گردنت سینتو به سینم فشار می دمدستت رو دور کمرم قلاب می کنی خودتو می چسبونی بهم.توی همون حالت دست می کشم پشتت از ناودون کمرت میام بالا تا برسم به گردنت .پایین که میرم بیشتر پیشروی می کنم انگشتمو می کشم شیار بالای باسنت .دستو از زیر سوتینت می رسونم به سینت .نوکش رو لای انگشت وسط واشارم فشار می دم باهاش بازی می کنم از زیر سوتینت بیرونش میارم نوکشو با زبون لمس می کنم دورشو زبون می کشماز این کار خوشت مییاد .سرم رو فشار میدی به سینت ..دوباره از سینت تا لبت رو زبون می کشم به لبت که می رسم می خوای که وایسم.تو لب بالایی منو ساک می زنی من لب پایینت رو .آآآآآه ه ه ه ه الهام . سینتو می خورم نوک قهوه ای رنگشو می کنم تو دهنم اول بعد همشو یه جا می کشم تو دهنم .با دست دیگم اون یکی سینت رو می مالم دستم از زیر کمرت رد می کنم سوتینت رو از پشت باز می کنم . خودت کمک می کنی بیرونش میاری.واااای الهامم سینه هات خیلی خوشکله .یه کم متورم شده نوکش راست شده سرم رو می کشی روی صورتت دوباره لبم رو می خوری .گاز می کیری لبم رو .به چشمات نگاه می کنم شهوت موج می زنه تو چشمات کیرم بیدار شده یه کم می مالمش بهت دستم رو میارم پایین از روی شرتت کست رو ناز می کنم یه کم فشارش می دم .- آآآآ ه ه ه ه محمد ادامه بده-عزیزم تا صب باهاتم دستم رونات رو نوازش می کنه تا زانوت از داخل دستم وسط پاهات روی رونت می لوله تا زانوت پاهات رو جمع می کنی دستم رو با رونات فشار میدی لای پات .ساق پات رو خیلی دوس دارم . خودت هم می دونی چقد قشنگه .وقتایی که دامن کوتاه می پوشی دیوونم می کنی .اطراف کست رو دست می کشم . از بغل شورتت یه کم دستمو می کشم روش .خیسه شورتت . مث شورت من روی شیکمت دست می کشم می مالمش .نافت رو دوس دارم انگشت می کشم دورش .پهلوهات رو بادست می گیرم سرم رو می ذارم رو شیکمت . زبونم رو می کشم دور نافت .بعد توی نافت می چرخونم .آآآآآییییییییییییی . خوشکلم . راحتی .دست می کنی کیرم رو می گیری از روی شلوارم .بزرگ شده .فشارش می دی محکم .انگشت وسطم رو می ذارم روی کست.لب بیرونیش رو پیدا می کنم دست می کشم توش از روی شرتت کمرت از تخت جدا میشه .انگشتمو میذارم جلو لبت .می خوریش خیسش می کنی می دونی می خوام چیکار کنم .دست می کنم توی شرتت با انگشت خیسم میکشم روی کست لاشو پیدا می کنم نوک انگشتم رو اروم فشار می دم توش.تی شرتم رو بیرون میاری دست می کشی روی سینم با موهای سینم بازی می کنی دستت می ره توی شلوارم بیرونش میاری .فشارش می دی توی دستات .یه کم اب اومده ازش سرش خیسه میچسبونمش به کست.دست میکنم لای باسنت از پشت شورتت رو می کشم پایین .جلوی شورتت خیس خیس شده .یه کم باد می خوره به کست سردش میشه .کف دستم رو می ذارم روش با انگشتم لای پات رو قلقلک می دم .شلوار و شورتم رو یه جا می کشی پایین .بقیش رو خودم در میارم .حالا لخت لخت خوابیدیم تو بغل هم .زیر کیرم رو میذارم روی کست دوتاشون داغ هستن مال تو داغ تر .آآآاآ خ خ خ خ الهام .بمال خودتو بهم .طاق باز می خوابم تو میخوابی روم خودتو می کشی بهم سینه هاتو می مالی به سینم .دستم از پشت شکاف باسنتو می ماله از پشت دستم میرسه به کست.انگشتم رو تند تند می کشم روش لبامون دوباره تو هم قفل می شه زبونت رو ساک می زنم .اهت در میاد و خودتو بیشتر می مالی شیکم کیرم روی کست اینطرف اونطرف میشهالهام می خوام بکنمت .الهام می خوام تا ته بکنمت .الی جوووووون ااااایییییییمحکمتر محکمترازت جدا میشم سرم رو می برم لای پات زبون می کشم لای پات . یه بوی خاصی میده دیوانه کنندس با دست لبای کست رو باز می کنم لاش زبون می کشم .صدای نالت در میاد با صدای بلند اه اوخ می کنی صدات بیشتر منو حشری می کنه می چرخی کیرم رو لیس میزنی .من برا تو دارم لیس می زنم تو برا من سینه هاتم دارم می مالم . صدات خیلی بلنده .نگران نیستم .بذار همه بدونن ما چقد همدیگه رو دوس داریم
الهام بسسسسه می خوام بکنمت اووووم . الهام پاشو
میرم پایین تخت تو رو می کشونم لبه تخت سرش رو می کشم لای پات وای چه خنک شد کیرم از دهنت که بیرون آوردی پاهات رو خودت بالا نگه میداری سرش رو با دست میذارم جلو سوراخت یه کم فشار میدم دستمو تکیه می دم به تخت پاهاتو روی دستم نگه می دارم فشار می دم توش .آآآآآآآآآآی .تا تهش رو فرو می کنم توش میارم بیرون نمیذارم سرش بیاد بیرون دوباره تا ته فرو می کنم توش .دردت میاد ولی داری لذت می بری صدای اآا ه ت بلند تر شده .عقب جلو می کنم سرم میارم رو سینت یه کم سینتو مبی خورم دوباره عقب جلو می کنم عرقم داره در میاد .ارضا کردن تو خیلی طول می کشه خوبه که زودی ارضا نمیشی میفتم روت غلط می زنم تو میشینی رو من کیرم رو تنظیم می کنی جلو سوراخت .شروع می کنی به بالا پایین کردن گاهی واقعا تو منو می کنی...

ادامش برا بعد!!

سلام خدمت شما عزیزان خواننده
نه میخوام از خودم نیم ساعت تعریف و کس شعر بکنم نه از اون طرف میریم سراغ اصل مطلب
فقط بگم تا آخرش بخونین خواهش میکنم کلی برای تایپ این زحمت کشیدم خواهشا بخونیدش اونایی هم که شامپو آماده کردن جلق بزنن نا امید بشن چون صحنه سکسی نداره ولی موضوع کلیش راجع به سکسه
یه روز صبح بود داشتم میرفتم مدرسه ( اون موقع پیش دانشگاهی بودم )مدرسه ما هم یه جوریه که حدودا تو تپه و خرابه ساختن از بس از شهر دوره
داشتم تک و تنها میرفتم سمت مدرسه توی یه جاده خاکی که توش پرنده هم پر نمی زد
داشتم میرفتم و به کار های کثیفی که توی گذشتم انجام داده بودم فکر می کردم یه صدایی شنیدم کمک کمــــــــــــــک ولم کن ترو خدا ولم کــــــــــــــن فکر کردم مثل تمامی اون کابوس هایی که تو بیداری می دیدم این صدا ها صدا ساریناست که یه روزی داشت همین حرفا رو بهم میزد و من بی اعتنا به اون فریاد هاش شروع کردم به کردنش. بیخود اشک تو چشمام جمع شد خیلی دوستش داشتم و با این کارم از دستش دادم توی حال خودم نبودم و گریه وجودمو گرفته بود که دوباره یه صدایی شنیدم
کــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــک آشغال دستتو از روی من بکش کنار
یهو یه لحظه شک کردم خدای من سارینا هیچ وقت به من همچین حرفی نزده بود
یعنی این صدای سارینا نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟پس صدای کی میتونست باشه؟شاید هم فقط خدا و وجدانم میخواستن آزارم بدن
هی صدا ها تکرار میشد دیگه شک کردم صدا معلوم نبود از کجا میاد
دقت کردم رفتم دنبال صدا دیدم توی یک باغی صدا از اونجا میاد 3 نفر بودن در مقابل یه دختر!!!!!!!ای خدا یه لحظه یاد اهنگ شاهین نجفی(وقتی خدا خوابه) افتادم خون توی رگام به جوش اومد
یکیشون روی دختره بود و کسکش کیرش رو کرده بود تو کون دختره و دختره هم زار زار اشک می ریخت و فریاد کمک میکرد
با خودم گفتم حروم زاده ام اگه ننه اینا رو نگام
دیدم مکث کردن بی فایدس رفتم دنبال یه سلاحی چوبی چیزی که باهاش بشه ضربه سنگینی وارد کرد با هزار بدبختی یه چوب پیدا کردم نیم متری می شد فکر کنم (فعلا بحث ما سر سایز چوب یا سینه دختره یا کیر مرده نیست)آروم آروم رفتم جلو و دور خیز کردم و با تمام وجودم ضربه زدم به سر یکیشون (اون دوتایی که نمی کردن اونور داشتن نگاه میکردن و کس شعر می گفتن کس کشا که من یکیشونو زدم ) این افتاد اونکی برگشت اومدم بزنم چوبمو گرفت انداخت اونور (نمیخوام ادعا کنم همشونو زدم داغون کردم رفت )(من کلا اهل خشونت نبودم و یه جورایی شل و وا رفته بودم ولی ا لعان قضیه فرق می کرد ) مونده بودم چی کار کنم اون یه کارگر قوی بود (که بعدا فهمیدم این طرفا کار می کردن و این دختره هم خونشون نزدیک مدرسه ماست )و من هم آرمین شل و وا رفته موندم چیکار کنم من یه چیزی توی سریال فرار از زندان دیده بودم (توی مسابقه مایکل و یارو توی سونا که الکس یه روشی بهش یاد داد)به ذهنم اون رسید آخه یه چند باری توی دعواها ازش اسفاده کرده بودم و جواب داده بود اونکی که داشت میکرد تازه فهمیده بود و داشت میومد این طرف با دست نشونش دادم یارو برگشت ببینتش با تمام قوا زدم تو کشکک زانوش و افتاد رو زمین اونی که داشت میومد چاقو دستش داشت
یه لگد زدم تو کلیه های اون کسکشه بعدش با سنگ زدم تو کلش (سنگه بزرگ بود)
اینکی اومد جلو با چاقوش یه ضربه زد تو شکمم یه لحظه تموم زندگییم اومد جلو چشمام ولی گفتم من نمی بازم با لگد زدم توی خایه هاش مثل سگ پرید هوا
همشونو زمین گیر کرده بودم رفتم بستمشون به درخت ( حتما العان میگید طناب از کجا آوردی و میخواین مچمو بگیرین ولی باید بگم خودشون طناب آورده بودن باسه بستن دختره که استفاده هم ازش نکرده بودن )
زنگ زدم پلیس اومد اینارو دستگیر کرد و بعدش یهو یکی اومد به دست منم دستبند زد گفتم من باسه چی؟؟؟گفت به جرم قتل
(واقعا حال می کنید چه قانون شیوا و قشنگی داریم؟؟؟؟کیر رستم و سهراب و غول 7 سر تو کون قانون گذار ایران ) مارو بردن بازداشتگاه به جرم قتل (اونجایی که با سنگ گنده زدم تو کله یارو ضربه مغزی شده بود) و اونارو نمیدونم کجا بردن یه چند روزی بود اون تو بودم و یه جورایی از کار خودم اصلا ناراضی بودم و حتی اگه اعدام میشم بازم پشیمون نبودم
بهم گفتن ملاقاتی داری خدای من مونده بودم کیه؟؟؟؟من که بجز یه مادربزرگ پیر هیچکی رو نداشتم اونم از این جریانا خبر نداشت
رفتم دیدم یه دخترس نشناختمش فکر کردم خبرنگاره خودشو معرفی کرد و بهم گفت همون دخترس که اون روز اون 3 تا............
گریش گرفته بود کلی باهام دردودل کرد و تشکر و اینا بعدش گفت میاد تو دادگاه نمیذاره من محاکمه بشم بعدش مامان باباش اومدن و خلاصه یه وضعی شده بود که اصلا گفتن نداره مادرش یه جوری گریه میکرد میخواستم بمیرم از این دنیای کثافت راحت بشم
به علت سنگینی جرم من با سند اجازه بیرون آوردن منو نمیدادن و هرجا هم که می بردنم با دستبند و پا بند می بردنم
دختره ( اسمش عسل بود)هر روز میومد و برام غذا میورد (میگفت که خودش درست کرده ) و کلی با هم حرف می زدیم یه جوری وابستش شده بودم که شبا تو بازداشتگاه به امید دیدن دوباره اون میخوابیدم

بعد یک ماه وقت دادگاهم شد و بعد کلی مدرک رو کردن و اینا و اعتراف کردن اون 2 کسکش من تبرعه شدم و اون 2 تایی که مونده بودن رو قاضی به اعدام محکوم کرد.من دیگه مدرسه نرفتم و فقط روز اول منو دعوت کردن که ازم تقدیر کنن و اینا
خانواده عسل اینا داشتن از این شهر به علت این جریان که معروف شده بود میرفتن داشتم دیوونه می شدم شبا خوابم نمی برد
یه روز دلمو زدم به دریا و رفتم خونشون و گفتم عسلو دوست دارمو میخوامش گفتن تو العان توی شرایط بدی هستی (منظورشون عذاب وجدان قتل و اینا بود)ولی من پشیمون نبودم و اگر دوباره اتفاق میوفتاد بازم انجامش می دادم
خلصه گفتن تو جو گیر شدی و..............دیدم عسل با گریه رفت تو اتاقش گفتم بذاریداز خودش عسل بپرسیم گفتم بذارید اول من برم تو بعد 5 دقیقه صداتون می کنم رفتم تو دیدم داره گریه میکنه رفتم گفتم چته؟؟؟گفت هیچی بهش گفتم که دوسش دارم و میخوامش گفت من نمی خوامت و اصلا باسه چی مزاحم شدی؟؟؟؟من دوست داشتم اونا با من اون کارو میکردن اعصابم خرد شده بود ولی یه حسی بهم می گفت داره دروغ میگه بهش پیله کردم بازم همین ها رو گفت گریم گرفته بود با حق حق زجه میزدم حالم اصلا خوب نبود اونم گریش گرفتو اومد پیشم و بهم گفت آرمین دوست دارم گفتم تو که میگفتی ازت متنفرم؟؟؟؟؟؟؟گفت اون موقع فکر می کردم فقط داری از سر انسان دوستی این مارو میکنی اون حرفارو زدم ول کنی بری ولی العان فهمیدم دوستم داری
بهش گفتم پس با من ازدواج می کنی؟؟گفت آرمین تو واقعا حاضری باهام ازدواج کنی؟؟؟در حالی که خودت منو دیدی در حال...........؟؟گفتم عشق من به میل خودت که نبود تجاوز بود منم عاشق اون پرده تو نیستم و فقط پرده بهونه است برای نشان دادن پاک دامن بودن که من می دونم تو هستی کلا یه حسی بود نمی تونم توصیفش کنم
قرار شد من و مادر بزرگم خونمونو بفروشیم و با اونا بریم یه شه دیگه رفتیم اونجا و یه خونه خریدیم (با هزار بدبختی)
.
.
.
توی این یه سالی که از مهاجرت به شهر جدید گدشته بود خیلی عشق من و عسل بیشتر شده بود و دیگه تا1 ماه دیگه ازدواج می کردیم خلاصه بدون هیچ مهمون و مراسمی ازدواج کردیم و زندگی مشترکمونو تشکیل دادیم و هر روز بیشتر به هم وابسته میشدیم
عسل تا 3 ماه بعد ازدواجمون اجازه سکس به من نداد چون دیگه از سکس بدش میومد و منم این 3 ماه رو تحمل کردم گفتم بذار فراموش کنه یه روز بهش گفتم عزیزم بیا سکس کنیم و عشقمون رو عملی انجام بدیم ممانعت کرد و گفت بدش میاد تمام حرف هایی دلمو که توی این 3 ماه عقده شده بود برامو بهش گفتم اونم راضی به سکس شدو بهش قول دادم اگه بدش اومد دیگه اصلا حرف این چیزارو نیارم (قسمت سکسشو نمیگم چون دوست ندارم کیر مردم باسه زن من بلند بشه )بعدش زندگیمون عادی شد و همچنان داریم به خوبی وخوشی زندگی می کنیم و هر روز یه عشقمون افزوده میشه
و من از عذاب وجدان دارم می سوزم....................نه عذاب وجدان قتل عذاب وجدان کاری که قلا با سارینا کرده بودم
(بچه ها این یه داستان سکسی نبود یه رمان سکسی بود که خودم نوشتمش همین العان امید وارم خوشتون اومده باشه
ادامه بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
(اگر واقعی بود به نظر شما آیا کار درستی کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
و اسم این داستان منفی در مثبت هم بر می گرده به اینکه با سارینا کار منفی انجام دادم ولی دفعه بعدی جبران کردم

نوشته: آرمین تنها

تازه راه افتاده بودم سمت محل کارم که دیدم گوشیم زنگ خورد. شماره ش تقریبا اشنا بود مطمئن بودم که قبلا بهم زنگ زده ولی دقیقا یادم نمیومد. بعد از چند تا زنگ جواب دادم: الو بفرمایین. پشت خط یه صدای زنونه بدون لهجه با کمی مکث جواب داد: الو سلام اقا شاهین؟
بفرماین امرتون. بازم یه کم مکث کرد و انگار که مردد باشه گفت: ببخشید من خانوم احمدی هستم چند روز پیش یه یخچال...... واسمون نصب کردین.
یه کم فکر کردم و سریع به جا اوردمش. بله خانوم احمدی خوب هستین شما. مشکلی براش پیش اومده؟ بازم یه مقدار مکث کرد و گفت: بله بله نمیدونم چرا از دیشب حس میکنم سرماش کمه. یه مقدار هم صدا میده.
وقتی حرف میزد صداش میلرزید انگار ازچیزی هیجان زده شده باشه در حالی که هفته پیش که زنگ زده بود خیلی با اعتماد به نفس و راحت حرف میزد. گفتم :موتورش روشن میشه؟ منظورم اینکه کار میکنه؟ مثل اینکه انتظار همچین پرسشی رو نداشت چون مکثش بیشتر از دفعات قبل طول کشید. "ممممم اره فکر کنم روشن میشه. میتونین یه سر بیاین خودتون یه نگاهش بکنین؟
هنوز زیاد از محله ای که خونه شون بود دور نشده بودم یه نگاه به ساعتم کردم و گفتم: خواهش میکنم، تا یه ربع دیگه اونجا هستم. تشکر کرد و گوشی رو قطع کرد. از نحوه برخوردش یه مقدار تعجب کردم مثل دفعه پیش نبود. حدود یک هفته پیش بود که باهام تماس گرفت تا یخچال تازه خریداری شده شو براش راه اندازی کنم. از صداش و همینطور طرز حرف زدن و نداشتن لهجه ش فهمیدم که باید اهل این منطقه نباشه. یه نکته جالب هم این بود که نام خانوادگی همسرش با من یکی بود واسه همین وقتی گفت احمدی هستم واسم جالب بود. وقتی در خونشون رسیدم همزمان با من از یه ماشین پراید اژانس پیاده شد. یه زن حدودا بیست و چند ساله که خیلی هم زیبا و شیک بود. از من یه ده سانتی کوتاهتر بود که برای یک زن، قد بلندی محسوب میشه. همراهش یه زن تقریبا چهل و چند ساله و خیلی لاغر اندام هم بود که از طرز حرف زدنش معلوم بود اهل همین شهره. بعد از سلام و اشنایی راهنمایی کرد به سمت اپارتمانش که طبقه سوم یه ساختمان شش طبقه بود. اسانسورشون خراب بود مجبور شدیم از پله ها استفاده کنیم. توی راه پله خیلی سریع توضیح داد که تازه اسباب و اثاثیه اوردن و یخچال هم نداشتن و ازینکه سریع برای انجام کارشون اومدم تشکر کرد. به دم درب خودنشون رسیدیم و پس از باز کردن در وارد شدیم. یه اپارتمان خیلی شیک که هنوز اسباب خونه به طور کامل سرجاشون قرارنگرفته بود. وسایل اشپزخونه توی کارتن رو هم انباشته شده بود و هنوز باز نشده بود.از تازگی و نو بودن لوازم مشخص بود که تازه ازدواج کردن. به سمت اشپزخونه شون رفتم که یخچال رو قرار داده بودن خوشبختانه از کارتن درش اورده بودن و این کارم رو راحت تر میکرد. زنی که همراهش بود و بعدا فهمیدم که از اقوام شوهرشه و اتفاقا هم خانوادگی من هم بود اومد جلو وشروع کرد به اظهار فضل کردن در مورد مسایل فنی و اینکه اره من از این چیزها خیلی میدونم. اصلا ازین جور زنهای مرد نشاء خوشم نمیاد. با اون جثه لاغرمردنیش که نزدیک بود از وسط نصف بشه چه ادعاشم میشد. زیاد به حرفهاش توجه نکردم و فقط سوالاتی رو که درمورد یخچال میپرسید رو جواب دادم. چند دقیقه بعد خود خانوم احمدی که صاحب خونه بود از اتاق دیگه اومد. لباس بیرونش رو عوض کرده بود و یه شلوار برمودای تو خونه ای تا زیر ساق پا و یه تاپ رکابی فیروزه ای هم تنش بود والبته یه مانتو روش پوشیده بود ولی دکمه هاشو نبسته بود. موهای یه کم مجعدشو پشت سرش جمع کرده بود. با دیدنش سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم. قبلا پیش اومده بود که واسه کار جایی برم و طرف بدون روسری باشه واسه همین زیاد تعجب نکردم. تا مدتی که یخچال باید کار میکرد تابه برودت لازم برسه ازش درمورد خونه پرسیدم و اینکه خریدن یا اجاره ست. یه نگاهی بهم کرد و خندید و گفت:نه بابا خریدن کجا بود همینجارو کلی پول واسه اجاره ش دادیم. اون زن همراهش رفته بود اتاق دیگه و مثل اینکه داشت وسیله هاشو جابه جا میکرد. وقتی ضمانتنامه رو پر کردم و ازش خواستم امضا کنه پرسید :شما از احمدی های همین شهر هستین؟
بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم: من احمدی پور هستم و اصالتا واسه همین شهریم. البته احمدی ها همشون مثل من خوش اخلاق نیستن. اینو به شوخی گفتم ولی مثل اینکه یاد موضوعی افتاده باشه گفت: بله میدونم. بعد از اون تو تموم مدتی که طرز کار یخچال رو براش توضیح میدادم خیلی ساکت و اروم نگاه میکرد و یه جورایی حس میکردم حواسش اینجا نیست. چند دقیقه بعدش هم موقع خداحافظی گفتم:اگه مشکلی پیش اومد باهام تماس بگیرین. تا دم در پشت سرم اومد و تا وقتی که پاگرد راه پله رو پایین نرفتم در رو نبست..
به این اتفاقات هفته پیش که فکر میکردم چیز خاصی نبود که توجهمو جلب کنه ولی حسم بهم میگفت که موضوع فقط خرابی یخچال نیست. رسیدم دم اپارتمان و زنگ واحد رو زدم. سریع جواب داد بله؟
گفتم: احمدی پور هستم واسه یخچال... هنوز حرفم تموم نشده بود که در باز شد. به سمت راه پله ها رفتم نمیدونم چرا به کل قضیه مشکوک بودم جلو در اسانسور که رسیدم متوجه شدم تعمیر شده. وارد اسانسور شدم و درب رو بستم خودمو توی آینه روبروی در نگاه کردم. دستی به سر و موهام کشیدم و لباسم رو مرتب کردم. نمیدونم حرکت سریع اسانسور باعث شد طپش قلب بگیرم یا همون حس لعنتی. وقتی اسانسور توی طبقه ایستاد متوجه شدم که قبلم هنوز با هیجان میزنه. اومدم بیرون و زنگ در رو زدم. اینبار یه مقدار طول کشید تا در باز بشه. وارد خونه شدم و در پشت سرم بسته شد یه صدایی شنیدم که گفت: سلاااام.
وقتی برگشتم و پشت در رو نگاه کردم حس کردم قلبم داره از جاش در میاد. خانوم احمدی رو دیدم که همون تاپ دوبنده فیروزه ای اونروز رو پوشیده ویک شلوارک همرنگ و ست تا بالای زانو پاشه ،مننتهی بدون مانتو. چهره ش مضطرب و پریشان بود و بدون ارایش. خب البته طبیعی بود هنوز ساعت نه صبح بود و تازه از خواب بیدار شده. اینو به خودم گفتم تا اوضاع واسم طبیعی جلوه کنه. ولی لباسی که تنش بود یه مقدار غیرطبیعی نشون میداد. یه نگاه گذرا بهش کردم و درحالی که سعی میکردم خودم رو خونسرد نشون بدم جواب سلامش رو دادم و پرسیدم: یخچالتون چش شده؟
یه کم بهم نگاه کرد و راه افتاد طرف اشپزخونه. وقتی جلوم حرکت میکرد متوجه شدم که زیر تاپش سوتین نبسته چون بندش روی شونه ش نبود. نگاهم رو از روی شونه هاش به سمت کمرباریک و باسن گرد و بزرگش بردم که با هر حرکت تکون تکون میخورد. ایندفعه اندامش قشنگتر معلوم بود. همونجا بود که متوجه شدم زیر شلوارکش خط شرت نیست. یعنی شرت هم پاش نبود! توی همون فرصت کم شاید چند ثانیه ای چندین فکر به سرم خطور کرد. یعنی موضوع چیه؟ هرچقدر هم که ریلکس باشه میدونست که من میخوام بیام، میتونست یه لباس مناسبتر بپوشه. حس خوبی نداشتم. وارد اشپزخانه شدیم من رفتم سراغ یخچال. یه نگاه به درجه ها و برد دیجیتالش کردم. روشن بود و خیلی اروم کارمیکرد. بدون اینکه به خانوم احمدی نگاه کنم ازش پرسیدم: گفتین مشکلش چیه؟
بازم همون مکث لعنتیش باعث شد که به طرفش برگردم. دیدم زل زده بهم وانگار که از بی تفاوتی من نسبت بهش لجش گرفته باشه با صدایی که کمی نفس نفس میزد گفت: از دیشب موتورش صدا میکرد و سرماش کم شده بود.
دستمو بردم پشت یخچال و کندانسورش رو لمس کردم. گرم بود هیچ چیزی که نشون بده مشکلی داره وجود نداشت. دیگه مطمئن شدم که موضوع یخچال نیست. در حالی که سعی میکردم حواسم به نوک سینه های نسبتا بزرگش که زیر تاپ نخی و نازکش خودنمایی میکرد پرت نشه نگاهی بهش کردم و گفتم: این یخچال مشکلی نداره.... یه کم مکث کردم و ادامه دادم: ولی به نظر میاد واسه شما مشکلی پیش اومده.!!
ازین صراحت لهجه م جا خورد. خودمم انتظار نداشتم همچین چیزی بگم. یه مقدار ترسیدم که نکنه واکنش تند و منفی نشون بده و بابت چیزی که گفتم ناراحت بشه. اصلا شاید قصد و نیتی نداشته باشه و واقعا فکر میکرد که یخچال خرابه و برای اینکه خیالش راحت بشه باهام تماس گرفته بود. یه کم نگاهم کرد و اومد سمتم. بازم قلبم افتاد ترسیدم گفتم الانه که بزنه زیر گوشم و سر و صدا کنه و بعدشم به شوهرش میگه و اونوقت بیاو درستش کن. ازینکه به این زودی نتیجه گیری کرده بودم ازخودم بدم اومده بود. اومد نزدیکم و درحالی که هنوز توی چشمام نگاه میکرد ناگهان خودشو انداخت توی اغوشم. بهت و تعجب تمام وجودم رو گرفته بود. انتظار هر حرکتی رو داشتم به غیر از این. دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و سر و بدنش رو محکم چسبوند بهم به طوری که برامدگی سینه هاشو روی سینه م احساس کردم. دستامو دوطرفم باز کردم و چند ثانیه تو همون حالت موندم. نفس نفس میزد و با هر نفس بالا و پایین میرفت. تمام بدنش داغ بود و یه عطر ملایم زنونه به همراه بوی عرق تنش زیر دماغم رو نوازش میکرد. نمیدونم چقدر طول کشید تا از حالت شوک در بیام. هنوز نتونسته بودم اتفاقاتی که رخ داده بود رو تجزیه تحلیل کنم. پس از چند لحظه که گذشت و تونستم خودم رو جمع و جور کنم دوطرف بازوش رو گرفتم و سعی کردم که از خودم جداش کنم. ولی محکم چسبیده بود و انگار که خجالت بکشه توی چشمام نگاه کنه نمیذاشت که رهام کنه. بالاخره تونستم جداش کنم و ازش فاصله بگیرم. چشماش پایین بود و نگاهم نمیکرد سینه هاش با نفس های تند و هیجانزده ای که میکشیدبالا و پایین مییرفت. هنوز هیچ حس محرک و شهوت انگیزی نسبت بهش بهم دست نداده بود. فقط تشنه این بودم که بدونم موضوع چیه؟!! البته یه حدسهایی میزدم.اینکه مثل خیلی از زنها که یه پسر جوون رو میبینن حس شهوتش برانگیخته شده و از این حرفها. ولی این موضوع در مورد هر زنی صادق نیست. اونم زنی توی این سن و سال و تازه ازدواج کرده. معمولا زنهای سن بالاتر که شوهرشون نسبت بهشون سردتر میشن همچین حسی بهشون دست میده. برام پیش اومده بود که پیشنهادهایی از همچین زنایی برای دوستی بهم بشه. ولی من هرچی که باشم اهل سکس و دوستی بازن شوهر دار نبوده و نیستم. زن شوهر دار و متاهل جز خطوط قرمز من محسوب میشه. البته فاحشه های خیابانی و دخترای فراری رو هم باید بهش اضافه کنم. توی زندگیم هیچوقت دنبال این سه قشر نرفتم و البته دلایل خاص خودم رو دارم. ولی الان و توی این خونه، یه زن جوان بیست و چند ساله با یه اندام و هیکل وسوسه انگیز جلو روم وایساده و میتونم حدس بزنم که توی ذهنش چی میگذره. دستم رو زیر چونه ش گذاشتم و سرش رو بالاگرفتم. مجبور شد نگاهم کنه. سعی کردم کمی مهربانانه باهاش برخورد کنم تا شاید ازین حالت در بیاد. گفتم: چی شده خانوم احمدی؟
ازینکه خانوم صداش میکردم و هنوز اسم کوچیکشو نمیدونستم خنده م گرفته بود. در حالی که به چشمام نگاه میکرد چیزی نمیگفت. حس میکردم که براش سخت باشه بخواد چیزی بگه. پس از کمی مکث و درحالی که چشماش شروع به رقصیدن کرده بودن با یه صدای بغض کرده گفت: نمیدونم چم شده. ازون روزی که رفتی همش بهت فکر میکنم. به صدات ،به نگاه های بی تفاوتت وقتی که داشتی حرف میزدی، حتی اونروز که با اون لباس اومدم پیشت خیلی عادی و معمولی برخورد کردی. همه اینها داره دیوونه م میکنه. نمیدونم چیکار کنم. از حرفهاش جا خوردم. انتظار هرچیز دیگه ای داشتم جز این. منتظر بودم بگه بیا منو بکن بیا جرم بده، بدران...
ولی خداییش این یکیو نمیتونستم تصور کنم. اومدم بگم شما متاهلی شوهر داری و... که حرفم رو قطع کرد و گفت: میدونم، خیال میکنی به این چیزا فکر نکردم؟ خیال میکنی اینقدر پست و بیخودم که راست راست عاشق یکی غیر از شوهرم بشم؟
وقتی اینا رو میگفت دیگه نتونست تحمل کنه و بغضش ترکید و گریه کنون خودش رو دوباره انداخت توی بغلم. ایندفعه دیگه مثل قبل جا نخوردم یه جورایی انتظارش رو داشتم. بدنش خیس عرق بود و داغتر شده بود. اشکهای چشمش روی زیرپوشم که از زیر پیرهنم معلوم بود میریخت و چشماش رو خشک میکرد. این دفعه دستم رو دور شونه ش حلقه کردم و به خودم فشردمش. سرش رو بلند کرد و دستامو نگاه کرد. مثل اینکه اصلا توقع همچین حرکتی رو ازم نداشت. توی بد موقعیتی گیر کرده بودم. نمیدونستم چیکار کنم. ولی حس میکردم که این قائله رو همینجا باید ختمش کنم وگرنه این قافله سر دراز خواهد داشت. توی همون حالت ازش پرسیدم: حالا از من چی میخوای؟ چیکار میتونم برات کنم؟ میدونی که نمیتونیم باهم دوست باشیم. هرچی باشه تو شوهر داری و از هرلحاظ که فکر کنی درست نیست.
سرش رو بیشتر به سینه م فشار داد و گفت: میدونم ولی دست خودم نیست. نمیدونم چی میخوام ازت، فقط میخوام باهات باشم.
این حرفش تکونم داد و حس شهوتی که تا اون موقع خوابیده بود رو درونم بیدار کرد. میتونستم واسه یه بار هم که شده باهاش بخوابم. اینطوری شاید بیخیال من میشد و این حس هوس الودی رو که فکر میکرد عشقه رو به فراموشی میسپرد. با این فکرها حس کردم که اتفاقاتی اون پایین داره میفته. تازه اون موقع بود که تمام چیزهایی که ازش میدیدم برام لذتبخش شد. بوی تنش، گرمای بدنش، سفیدی پوستش که تا اون موقع متوجهش نشده بودم و همینطور اندام زیبا و بی نقصی که داشت همه و همه اومد جلوی چشمم. دوباره از خودم جداش کردم و توی چشماش زل زدم. هنوز حالت دخترانه ی خودش رو حفظ کرده بود و تحت تاثیر پاره شدن پرده بکارتش تخم چشماش نترکیده بود. لبخندی زدم و اندامش رو برانداز کردم منتهی اینبار کاملا خریدارانه و از روی نیت و نظر. همیشه عاشق زنهایی بودم که قد بلند داشتن و پوست سفید. و حالا این زن که روبروم ایستاده تا مثل یه بره شکارم بشه، تمام مؤلفه های زن مورد نظرم رو داشت. همه چی اماده بود که شروع کنم ولی.... بازم اون حس درونی سراغم اومد. "داری چیکار میکنی شاهین؟ این یه زن شوهرداره واین یعنی خط قرمزت. مگه همیشه نمیگفتی که سراغ هیچ زن شوهر داری نمیری؟ مگه همیشه ادعا و افتخارت این نبود که تاحالا فقط با دوست دخترات و زنای بیوه ای که دوستت بودن و کسی تو زندگیشون نبود سکس داشتی؟ پس حالا چی شده که داری پا روی اصولت میذاری؟ درسته که مجردی ولی اگه یه روز ازدواج کنی و کسی این کار رو با همسرت کنه اونوقت چیکار میکنی؟ "
اما حس دیگه م میگفت: اصلا به توچه توکه نه شوهرشو میشناسی و نه قراره ببینیش. خودتم که نخواستی، خودش میخواد. اگه تو نکنیش میره به یکی دیگه میده توهم که نمیخوای بهش تجاوز کنی و همیشه باهاش باشی. فقط یه همین یکباره...
توی همین فکرا بودم و هرلحظه لبخند روی لبم کمرنگ تر میشد. خانوم احمدی که تردید و تعللم رو دید اومد طرفم و اینبار لبش رو محکم گذاشت روی لبم و شروع کرد به مکیدن. بازهم غافلگیر شدم. یه جورایی توی عمل انجام شده قرار گرفتم. انگار منتظر مجوز بودم و اونم با این حرکتش این جواز رو برام صادر کرده بود. حس درونی که منو ازین کار نهی میکرد پوزخندی زد و رفت و دیگه حسش نکردم. به جاش یه حس شهوت قوی تمام وجودم رو پر کرد. دیگه نمیدونستم دارم کار درستی انجام میدم یا نه فقط میخواستم ازین فرصت پیش اومده نهایت استفاده رو ببرم. همونطور که لبم رو روی لبهای داغ و قلوه ایش گذاشته بودم دستم رو از زیر تاپ نازکش به روی سینه های سفت و دخترونه ش رسوندم. وقتی لمسشون کردم تنم لرزید ،چقدر گرم و لذتبخش بود. کیرم دیگه به نهایت راست شدنش رسیده بود. دست دیگه م رو روی برجستگی کونش گذاشتم و از کمر فشارش دادم به خودم. وقتی کسش چسبید به کیرم چشماشو بست و یه آه بلند کشید. از فرصتی که لبش رو از روی لبم جدا کرد استفاده کردم و لب پایینش رو با دندونم گزیدم. این کارم باعث شد که نهایت لذت رو ازین حالت ببره. وقتی دستم رو از پشت کونش به لای پاش رسوندم، شلوارک خیسش نشون میداد که توی این مدت خیلی تحریک شده. دیگه وقتش بود که ازاد و راحت بریم سر وقت همدیگه. بهش گفتم: میخوای همینجا تو اشپزخونه سرپایی کارمون رو بکنیم؟!!
یه نگاه به دوروبرش انداخت و انگار تازه متوجه شده باشه خندید و گفت: بریم تو اتاق خواب.
دوست نداشتم که وارد حریم خصوصی زناشوییشون بشم. هرچی بود اونجا محل عشقبازی شوهرش بود و من نباید به خودم اجازه میدادم که روی تختی که باهمسرش میخوابه باهاش فسق و فجور کنم. جدا ازین حرفها اونجا اصلا راحت نبودم. گفتم: اتاق خواب نه بریم رو مبل. مثل اینکه از پیشنهادم خوشش اومد چون چشماش برقی زد و دستم رو کشید طرف کاناپه مبل راحتی که توی پذیراییشون بود. نشستم رو مبل و کشیدمش سمت خودم.نشست بین پاهامو کمربند شلوارم رو باز کرد با یک حرکت از پام در اورد. منتظر بودم که شرتم هم در بیاره ولی دستی از رو بهش کشید پاهاش رو از هم باز کرد و نشست روش. کسش رو از روی شلوارک روی کیرم که توی شرت بود تنظیم میکرد و میمالید. این کارش نشون داد که اونقدرها هم که فکر میکردم اماتور نیست. دستامو بردم دوطرف تاپشو گرفتم و خودشم دستاشو برد بالا و با یک حرکت از تنش در اوردم. تازه اونجا بود که سینه های بلوری سفیدش تکون تکون خوران نمایان شد. واقعا از زیبایی چیزی کم نداشت. اندازه ش درشت و توپر بود و نوکش رو هاله قهوه ای کمرنگ احاطه کرده بود. مثل اینکه متوجه شد که محو تماشای سینه هاش شدم با دستش دوتاشون رو گرفت و چسبوند بهم. دیگه نتونستم طاقت بیارم و صورتمو فرو کردم بینشون. گرمای تنش و عطر بدنش رو که باوجود تعرق واسم خوشایند بود با یک نفس عمیق به درون ریه هام فرستادم و مدتی از این حالت سرمست شدم. واقعا لذتبخش بود. شروع کردم به خوردن و لیسیدن اون دوتا گوی بلورین. با لبم نوک سینه هاشو میگرفتم و فشار میدادم اونم چشماشو بسته بود و سرش رو گرفته بود رو به بالا. دستامو دوطرف کمرش گرفتم ولی هیچ چربی اضافه ای به دستم نیومد که بخوام توی دستم بگیرم. اندامش واقعا میزون بود. دستامو به پشت کمرش رسوندم و شروع کردم پشتش رو با ناخنهام خط کشیدن. البته خیلی اروم به طوری که جای دستم روی تنش نمونه. میدونستم که با هر حرکت ناخنم رعشه به اندامش میفته. توی همون حالت سرش رو جلو اورد و صورتش رو چسبوند به صورتم و زیر گوشم گفت: لعنتی داری چیکار میکنی باهام؟ دارم دیوونه میشم! وبا یه لرزش خفیف نشون داد که به ارگاسم رسیده. معلوم بود که از خیلی وقت پیش از من تحریک شده بود. منم با صدایی که سعی میکردم مملو از شهوت باشه خیلی اروم گفتم: حالا خیلی مونده دیوونه بشی. وبا یک حرکت خوابوندمش روی کاناپه و خودم بین پاهاش قرار گرفتم. توی همون حالت به اندامش نگاه کردم و دستم رو از وسط سینه هاش که با وجود درازکشیدن هنوز سفت و رو به بالا بود، تا روی نافش کشیدم. میدونست که چیکارمیخوام کنم. توی چشمام زل زد و ملتمسانه نگاهم میکرد با اینکه ارضا شده بود ولی مشخص بود که با تمام وجود میخواد که ادامه داشته باشه. لای کسش از روی شلوارک نازکش خیس شده بود . به طوریکه اگه دستم رو میچسبوندم بهش کسش معلوم میشد. یه کم دیگه از روی همون شلوارک مالیدمش و از دوطرف گرفتمش و خیلی اروم به سمت پایین کشیدم. باسنش رو از روی کاناپه بلند کرد و کامل ازپاش در اوردم. حالا دیگه لخت لخت جلوم دراز کشیده بود. یه نگاه عمیق به کس بدون مویی که داشت انداختم. هنوز حالت دخترانه خودش رو حفظ کرده بود. یه خط صاف که فقط نوک چوچوله ش بیرون زده بود و اب از سر و روش میبارید. دوطرفش رو گرفتم و از هم باز کردم لبهای کوچیک داخلش مثل یه گل نیلوفرصورتی خودنمایی میکرد. به چشام زل زده بود از از نگاه خریدارانه و مشتاقانه من به کسش لذت مبرد. نمیخواستم به این زودی برم سروقتش و کارم رو تموم کنم. حالا عهد و پیمانی رو که با خودم داشتم شکسته، و همخوابی با زنی شوهر دار رو به جون خریده بودم، میخواستم نهایت استفاده رو ازین فرصت ببرم. چون مطمئن بودم که دیگه این اجازه رو به خودم نمیدم. پاهاشو بهم چسبوندمو دادم بالا. توی این حالت کسش مثل یه دونه گندم از لای پاش بیرون میزد. با اشتیاق بدن و کس و کونش رو نگاه میکردم و با دستام نوازش میکردم. پاهاشو از هم باز کردم و از ساق پاش شروع کردم بوسیدن. انگار کل بدنش رو اپیلیدی کرده بود چون حتی یه خال مو هم زیر زبونم و روی لبم احساس نکردم. اروم اروم به سمت بین پاهاش رفتم. پوست بدنش بینهایت لطیف و نرم بود. دستم رو به اروم از روی سوراخ کونش تا کسش کشیدم. با هر تماس دستم به بدنش میدیدم که تنش مورمور و موی بدنش سیخ میشه. دیگه بیشتر ازین نمیتونستم طولش بدم. یه دستمال کاغذی از روی میز عسلی کنار کاناپه برداشتم و با دقت ترشحات دور کسش رو تمیز کردم. در همین حین با شیطنت نوک دستمال رو به نوک چوچوله ش میکشیدم که باعث میشد کمرش رو از رو مبل بلند کنه. دیگه اماده بود که با تمام وجود براش بخورم.سرم رو نزدیک کسش کردم و با یه نفس عمیق عطرش رو به اعماق ریه هام فرستادم و سپس زبونم رو مثل دستم از روی سوراخ کونش تا نوک چوچوله ش کشیدم.
طعم اب کسش که ترش و وسوسه انگیز بود با زبونم مزه کردم. چند بار دیگه این کارو تکرار کردم. کم کم باهربار حرکت زبونم رو وارد کسش میکردم. با دستام لب بزرگ کسش رو باز کردم و داخلش رو که باهربار نفس کشیدن جمع میشد رو نگاه کردم. زبونم سفت و تیز وارد کسش کردم. طعم ترش و گوگردیش بیشتر حس میشد. خیلی داغ و نرم بود. اروم نوک زبونم رو به نوک میانی چوچوله ش میکشیدم و حس میکردم که یه دونه داغ به نوک زبونم میخوره. میدونستم که اگه همینطوری ادامه بدم برای بار دوم ارضا میشه. پیش اومده بود که یک دختری رو فقط با خوردن کسش و بازی کردن با چوچوله ش ارضا کنم بدون اینکه حتی کیرم رو ببینه. بعد ازیه مدتی ازین حالت خسته شدم و ازش خواستم که برگرده و پشت به من قمبل کنه. با خستگی و رخوت بلند شد برگشت. سینه هاش با حالت وسوسه انگیزی تکون میخورد. اروم وسرش رو به قسمت نشیمنگاه کاناپه فرو کرد. عاشق این پوزیشن هستم چون وقتی از پشت باریکی کمرش رو میدیدم و باسن پهن و قلمبه ش، واقعا تحریک میشم. اینبار سوراخ کون تنگ و قهوه ایش رو بهتر میدیدم. اروم از زیر کسش شروع به لیس زدن کردم تا روی کون اومدم. این کار رو چند بار دیگه انجام دادم و حس کردم که با هربار کمرش رو به طرف جلو میکشه. دیگه نمیفهمیدم که دارم چیکار میکنم. برگشتم و سرم رو زیر کسش گذاشتم و وحشیانه شروع به خوردن و لیسیدن کردم. حالا دیگه تمام کونش روی صورتم بود و همه صورتم خیس از اب. بعد از مدتی حس کردم که دیگه وقتشه بلندو اماده کردنش بشم. سرپا ایستادم و شرتم رو که تا اون موقع فقط یه مقدار پایین کشیده بودم و کیرم رو دراورده بودم، کاملا از پام دراوردم. تازه اونجا بود که فهمیدم چقدر پیش اب ازم خارج شده. چون تو تموم اون مدت دست بهش نزده بودم. خانوم احمدی وقتی دید بلند شدم یه نیم چرخی زد و اندام لخت و کیرم رو نگاه کرد. معلوم بود دوست داره که برگرده و بکنه تو دهنش ولی منکه میدونستم با کوچیکترین تماسی با دهنش ارضا میشم این اجازه رو بهش ندادم و دوباره برگردوندمش. سر کیرم رو اروم اغشته به اب کسش کردم و تنه ش رو روی سوراخ کونش مالیدم. با تماس کیرم به بدنش یه تکونی به خودش داد. اروم سرکلاهکش رو وارد کسش کردم بقدری خیس بود که اصلا نیازی نداشت تا بخوام یواش انجام بدم. وقتی کاملا واردش شد یه مقدار نگه داشتم تا ابم زودت نیاد. پس از چند لحظه شروع به عقب جلو کردم. با هر ضربه موج قشنگی رو کونش ایجاد میشد که تا روی کمرش امتداد پیدا میکرد. سرش رو توی پشتی مبل فرو کرده بود و ناله های خفیفی میکرد. همین حرکاتش باعث شد که حس کنم دارم ارضا میشم. نه لعنتی الان وقتش نیست...! یه دستمال برداشتم و کیرم رو کشیدم بیرون و هیچ حرکتی نکردم. چندتا نبض زد و چند قطره اب سفید از روش روی دستمال چکید و بقیه ش برگشت. در این حالت تا مدت زیادی ارضا نمیشم و میتونستم به کارم ادامه بدم. این حالت خیلی کم واسم اتفاق میفته و درصورتیه که به موقع بکشم بیرون. خانوم که فکر کرده بود ابم اومده خواست بلند بشه و برگرده که دستم رو روی شونه ش گذاشتم و به حالت اول برگردوندمش. حالا که میدونستم ابم دیرتر میاد میتونستم پوزیشن های دیگه ای رو هم امتحان کنم. کیرم رو دوباره و ناگهانی فرو کردم توش که این کارم باعث شد سرش رو بالا بیاره و ناله کنه. یک پام رو کنار مبل گذاشتم و پای دیگه م هم اون طرفش. حالا کاملا روی کاناپه و پشتش سوار شده بودم. دستم رو به پشتی اتکا کردم و شروع به کردن کردم. توی این حالت تمام کیرم به کسش میخورد و صدا میکرد. حس میکردم که نوک کیرم توی اعماق کسش به یه چیزی میخوره. فهمیدم که تا اخرش فرو رفته چون سرش رو بالا اورد و گفت:آخخخ کیرت رو توی شکمم حس میکنم. ازین حرفش خیلی هوسی شدم. بعد از چند تا ضربه حس کردم که زانوهام دارن میشکنن. از رو کاناپه پایین اومدم و درحالی که کیرم هنوز توش بود موهاش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش. روی زانو بلند شد وبا این کار کسش رو دور کیرم تنگ تر کرد. دستامو روی پستونهای داغ و سفتش گذاشتم و زیر گوشش گفتم: حال میکنی؟

در حالی که چشماشو بسته بود خیلی کشدار گفت: آآررررره .
دوباره هولش دادم و بلندش کردم. باز فکر کرد ابم اومده. ولی ایندفعه نشستم جاش و فهمید که باید بشینه روی کیرم. خواست که روبرو بشینه ولی منکه عاشق دیدن کونش از پشت بودم بهش گفتم که برگرده. برگشت و کیرم رو زیر کسش تنظیم کرد و به ارومی نشست روش. این دفعه هم کیرم تا ته رفت داخلش چون بازم ته کسش رو حس کردم. کمر باریک و کون گنده و پهنش روی کیرم بالا پایین میرفت. یه مقدار خمش کردم تا سوراخ کونش هم ببینم. کیرم توی کسش جا خوش کرده بود و دورش اب کس سفید رنگش پر شده بود. دیگه حس کردم که باید خودم رو ول کنم. دستمو انداختم دور سینه هاش و کشیدمش سمت خودم. جفت پستوناشو گرفتم تو دستم و فشار دادم و زیر گوشش گفتم: چطوره؟ بازم چشماشو بسته بود و چیزی نمیگفت. دیگه داشتم واقعا میومدم توی اخرین لحظه کیرم رو کشیدم بیرون و ابم با فشار از زیر ناف تا روی سینه و گردنش رو ابیاری کرد...
چند لحظه توی همون حالت موندم. نفس نفس میزدم انگار که توی یک مسابقه دوی صدمتر شرکت کرده باشم. تمام بدنم خیس عرق بود و بدنش روم میلغزید. کم کم نفسم جا اومد و دمای بدنم پایین اومد. خانوم احمدی از روم بلند شد و با دستمال کاغذی سینه ها و گردنش رو تمیز کرد.نگاهم رو به اندامش انداختم و سینه های خیس شده از اب منیمو نگاه کردم. اونم یه نگاهی به کیرم انداخت و گفت: اینو نمیشه با دستمال تمیزش کرد برو بشورش. دیگه نای سرپا ایستادن نداشتم. با اینحال بلند شدم و همونطوری به سمت دستشویی راه افتادم. وقتی خودم رو توی اینه نگاه کردم خنده م گرفت. لپام گل انداخته بود و سرخ و سفید شده بودم. موهای سرم ژولیده شده بود و موهای سینه م خیس عرق بود. بدنم بوی تعفن گرفته بود. کیرم رو زیر اب سرد گرفتم انگار که با روغن چرب کرده باشنش پاک نمیشد. خیلی دوست داشتم یه دوش ابگرم میگرفتم. توی همین لحظه در باز شد و خانوم احمدی با یه حوله و لباس زیر و وسایل حموم اومد داخل. هنوز لخت بود و با دیدن بدن لختش بازم هوسی شدم. یه نگاه از توی اینه به من کرد و گفت با این سر و وضع میخوای بری سرکار؟ و هولم داد سمت حموم. وقتی دونفری رفتیم زیر دوش اب تمام خستگی از تنم در رفت. نگاهی به تن و بدنش کردم که اب وسوسه انگیز از روی سرش به روی سینه هاش میریخت. نگاهی به من کرد و خودش رو چسبوند بهم. حالا دیگه همه بدنمون میخورد بهم. ساق پا،زانو ،ران و کسش. دوباره کیرم راست شد و راه خودش رو به میان پاهاش پیدا کرد. ولی نه!!!
قرار نبود دوباره اتفاقی بیفته. تاهمینجاش هم خیلی زیاده روی کرده بودم. اگه هوس بود همین یکدفعه بس بود. دستم رو که دورش حلقه کرده بودم، باز کردم و از خودم جداش کردم. گفتم دیگه کافیه. منهم خیلی دیرم شده. بهتره دیگه هیچ اتفاقی بین ما نیفته. هم تو وهم من هرچیزی که امروز اینجا رخ داده رو فراموش میکنیم. و به سرعت از حموم بیرون اومدم. حوله ای رو که تو رختکن اویزون کرده بود رو برداشتم خودم رو خشک کردم و بستم دور کمرم و اومدم تو اتاق. به سمت لباسام رفتم که از رو زمین برداشته و گذاشته بود روی کاناپه. حوله رو باز کردم و مشغول پوشیدن لباس شدم که در حموم پشت سرم صدا کرد. برگشتم و دیدم یک حوله ربدوشامبر پوشیده و موهای سرش خیسه و با اشتیاق به لباس پوشیدنم نگاه میکنه. با حوله موهامو خشک کردم و به سمت اشپزخونه رفتم. کیف وسایلم رو برداشتم و به سمت در حرکت کردم. قبل از اینکه دستگیره در رو بگیرم پیشدشتی کرد و دستش رو روی دستگیره گذاشت. برگشتم و نگاهش کردم. بی اختیار چشمم به خط چاک سینه ش افتاد. نگاهمو دنبال کرد و خیلی اروم یه بوسه از گوشه لبم گرفت و گفت: ممنونم. درو باز کردم و وارد راه پله شدم. یهو مثل اینکه چیزی یادم اومده باشه برگشتم و از لای در ازش پرسیدم: راستی اسم کوچیکت چیه؟ لبخندی زد و گفت: خانوم احمدی و در رو بست...

نوشته: شاهین silver_‎fuck

سلام بروبچ من تاحالا خاطره سکسی ننوشتم اگه زیاد خوب نبود دیگه ببخشید.راستی این خاطره واقعی واقعی هستش خوب بریم سر داستان.
این قضیه بر میگرده به 3سال پیش اون موقع من سی سالم بود .راستی بزارین یکمی از خودم بگم قد 178 وزن 73 رنگ پوست گندمی چهره متوسط هیکل همه میگن خوبه بگذریم. من تو سایت کلوپ عضو بودم ولی زیاد اونجا سر نمیزدم تا اینکه بعد از مدتی یک سر به سایت زدم دیدیم یک درخواست دوستی دارم وقتی باز کردم دیدیم یک دختر با ارایش خلیجی هستش بدم نمیومد ادش کردم اسم کلوپ ایدیش باران بود خلاصه ما هم از اون روز ببعد بیشتر میرفتم تو سایت تا یک روز یک پیام برام گذاشته بود که وای چقدر عکساتون قشنگ هستن اخه من عکاسی حرفه ای میکنم از طبیعت خلاصه این گذشت تا اینکه یک روز بطور اتفاقی اون که تو سایت بودم دیدیم اونم چراغش روشن شد سریع بهش پیام دادم که اون هم سریع جواب داد با سلام و احوال پرسی شروع شد از اینکه از عکسام خوشش امده بود ازش تشکر کردم چقدر هم از عکسام استقبال کرد. بلاخره کار به دوستی معمولی رسید از خودش گفت دوتا خواهر بودن از عربهای اهواز بودن ولی 15 سال بود که تو کویت زندگی میکردن خلاصه این باران خانم ما یک جورایی از ما خوشش امده بود دیگه کار بجایی رسیده بود که هرروز ساعتها تو سایت بودیم که خودش از من شماره منو خواست منم بهش دادم بعد از چند ساعت زنگ زد با یک لهجه عربی فارسی خوب صحبت میکرد نمیدونستم یک جورایی بمن وابسطه شده. تو این مدت کم دیگه کار خانم شده بود روزی چند بار زنگ زدن و حرفهای عاشقانه زدن مادرشم در جریان دوستیمون قرار داده بود چند بار هم با مادرش صحبت کردم زن خوبی بنظر میرسد.

سرتون را درد نیارم این باران خانم یک دل نه صد دل عاشق ماشده بود البته منم از قضیه ناراضی نبودم یک دختر متولد 63 از زیبایی میشه گفت خدا براش سنگ تمام گذاشته بود خیلی ناز و باربی بود. دیگه کار بجایی رسیده بود که اگه میخواست برای خودش چیزی بخره نظر منو هم میپرسید.گذشت تا اینکه این باران ما خواست بیاد ایران میگفت این بارو فقط بخاطر تو دارم میام که اگه خدا خواست باهم ازدواج کنیم منم کمو بیش خانوادمو در جریان گذاشتم که شاید همچین جریانی اتفاق بیوفته همه چی محیا بود تا اینکه شب موعود رسید گفتم میام فرودگاه دنبالت بکسی نگو بیاد فرودگاه راستی یادم رفت بگم که این باران خانم یک عمه تو تهران داشت و هروقت میامد ایران یک راست میرفت خونه عمش البته بگم عمه اش هم از جریان ما باخبر بود.شب ساعت 1 بامداد پروازش مینشست.ساعت11:30 از خونه حرکت کردم رفتم سمت فرودگاه امام رسیدم فرودگاه ساعت 12:15 بود.بالاخره ساعت یک پرواز کویتیه نشست من که تا اون موقع فقط چندتا عکس ازش دیده بودم.هنوز از نزدیک ندیده بودمش.مسافرا اومدن استرس داشتم یکم از رو پله های برقی دیدمش ولی اون منوندید چی بگم ازش یک تیپ خلیجی زده بود که فکر کنم همه براش راست کرده بودن میشد دید که چشمها بطرفش هستن که ببینن بطرف کی میره منو دید اومد سمتم نگذاشت نه برداشت منو بغل کردو زد زیره گریه همین منو فشار داد بخودش دروغ چرا راست کردم حسابی نگبن ندید بدید بود ها نه ولی تا بحال دختر عرب منو بغل نکرده بود.سوار ماشین شدیم امدیم سمت تهران رسوندمش در خونه عمش از قبل یک گوشی بایک خط ایرانسل براش گرفته بودمدادم بهش چون از وقتی که کویت بود میگفت من اومدم تهران باید منو فرداش ببری شمال بیچاره تابحال شمال نیامده بود.منم بهش قول داده بودم که ببرمش فرداش بهش زنگ زدم دیدم جواب نمیده گفتم شاید خوابه ولی هرچی زنگ زدم دیدیم نه خبری ازش نیست خلاصه ساعت 4 بعدظهر اس داد که بیا سر میرداماد منم رفتم اونجا دیدیم اومد سمت ماشین سلام کردم جوابمو نداد ناراحت بود گفتم چیه گفت هیچی اسرار کردم دیدم گوشیمو داد دستم گفت اس ام اس ها چیه تو گوشیت تازه فهمیدم چه گندی زدم من یادم رفته بود اسهای گوشی رو پاک کنم از دوست دخترم بود توش دیگه شروع کرذیم به ماستمالی که این برای خیلی قبل هستش کسی بغیر از تو تو زندگی من نیستش و از این حرفها بخیر گذشت ساعت 12شب بسمت چالوس حرکت کردیم دوستم اونجا یک ویلا داشت که کلید ویلارو ازش گرفته بودم.بعد از تونل کندوان یک بارون قشنگ هم شروع به بارش کرد داشت هز خوشحالی سکته میکرد سانروف ماشینو زده بود کنار بارون میخورد بصورتش که یک دغفه لپم داغ شد یک ماچ ابدار از من گرفت رفتم رو هوا.ساعت نزدیکای 5صبح رسیدیم ویلا باران شدیدی میامد راستی فصل ابان بود رفتمیم تو ویلا سریع اماده شدم برای خواب داشتم میمردم از خواب رفتم روتخت اونم امد پیشم موهاشو باز کرده بود تا باسنش بود بت یک شلوارک سبز رنگ و یک تاپ سورتی کمرنگ خیلی ناز شده بود خودشو چسبوند بمن منم بغلش کردم و گرفتیم خوابیدیم تا ساعت 11 صبح از خواب بلند شدم رفتم بیرون کمی خرید کردم امدم دیدیم رفته حمام دوش بگیره چای اماده کردم دیدیم صدام میزنه رفتم گفت از بس عجله کرده حوله یادش رفته برای خودش بیاره منم حوله خودمو براش بردم دادم از لای در بهش امد بیرون دیدم حوله پیشه گفتم برو کنار شومینه تا برات چای دارچین بیارم گفت اخه چیزی تنم نیست گفتم خوب نباشه اینجا که بغیر از منو تو که کسی نیست.گفت اخه روم نمیشه گفتم ناز نکن برو تا برات چای بیارم با هم بخوریم رفت رو مبل کنار شمینه منم براش یک چای لب سوز و لب دوست بردم حوله از رو شونش اویزان بود رفتم پیشش همینطوری نگاهش میکردم گفت هیزبازی بچه شیطون رفتم براش سشوار اوردم گفتم میتونم خودم برات سشوار بزنم قبول کرد گفتم بنشین پایین منم نشستم پشتش یک جورای از پشت چسبیدم بهش خوش فهمید ولی بروی خودش نیاورد.کیرم بدجور راست کرده بود پاهامو باز کردم گفتم بیا وسط تر تا بهتر بتونم موهاتو شونه کنم کیرم از پشت خورد به کمرش فهمید گفت میبینم حالت زیاد خوب نیست شیطون بلا بوی شامپوی موهاش داشت دیونم میکرد خودشو بهم بیشتر میچسبوند دیگه خودشم حالی به حالی شده بود سشوار زدن تمام شد سرشو بوسیدم برگشت بدون مقدمه لبامو گرفت به لباش اتیش بود لباش دروغ نگم بیشتر از 20 دقیقه لبای همو خوردیم حوله رو از روش زدم کنار کاملا وای چی میدیدم یک بدن سبزه لایت زیاد سبزه نبود میشد گفت همرنگ پوست خودم بود سینهاش سایزه 80 سر بالا دیگه چیزی نفهمیدم سر سینهاشو میمکیدم داشت دیونه میشد همش ناله میکرد یک کس نازو خوش فورم چه کپلهایی داشت صاف صاف من زیاد با کس سرو کار داشتم ولی این یک چیزه دیگه بود یک کون خوش فرم قوس کمر هم داشت دیگه نگو رفتم لای پاش کسشو بو کردم بو صابون میداد زبونم لای کسش کشیدم ناخنهاشو تو بدنم فرو کرد از شدت شهوت یک 10 دقیقه ای کسشو خوردم دیگه داشت ناله میکرد برش گردوندم تازه چشم افتاد به کون خوشگلش لای کونشو باز کردم یک سوراخ کون قهوه ای کمرنگ بدون مو زبونمو دور سوراخش میچرخوندم ذیگه از حشر زیاد داشت گریه میکردتازه یادم افتاده بود که لباسهای خودمو در نیاوردم خواستم در بیارم نذاشت گفت خودم در میارم تو یک چشم بهم زدن لختم کرد تا شورتمو در اورد گفت مگه تو عربی با این کیر کلفت یادم رفت بگم من کیرم 18 سانته و کلفتم هست سر کیرمو لیس میزد خودش میگفت که بار اولش هست و اینهارو هم از تو فیلمها یاد گرفته و یک بار هم با دوستش که دختر هم بوده لز داشته کیرمارو میمکید داشتم خالی میکردم دیگه فهمید کیر مارو از دهنش در اورد گفت که دختر نیست وقتی که با دوستش لز میکرده دوستش یک دعفه دوتا اتگشت میکنه تو کسش و پردش پاره میشه سر همین قضیه هم با دوستش بهم میزنه ولی نذاشت بزارم تو کسش گفت میخوام برای شب اول ازدواج بکنی توش ولی از کونم میتونی به شکم خوابوندمش لای کونشو باز کردم سر کیرمو گذاشتم در سوراخش همین که سرش رفت تو جیغی زدو از زیرم در رفت گفت چشام سیاهی رفت از درد کمی سبر کردیم گفتم بیا سرپا بزارم نو کونت دردش کمتره یک تف جانانه انداختم رو کیرمو کمی هم دولاش کردمو سر کیرمو میزون کردم بایک فشار تا نصفه کردم تو کونش خواست خودشو خلاص کنه که نذاشتم ناله میکرد کمی سبر کردم دیدم اروم شده گفتم حاضری برای بقیش گفت مگه تا ته نکردی گفتم نه تا امد بگه تا همینجا بسته با یک فشار تا خایه کردم تو کونش پاهاش سست شد اروم خوابوندمش داشت مثل ابر بهار اشک میریخت شروع کردم به تلمبه زدن دیکه دردش براش لذت داشت یک 10 دقیقه ای کردمش دیدم داره تختو چنگ میزه فهمیدم داره ارضا میشه یک دعفه یک ناله کردو بدنش شل شد منم دیگه داشت ابم میامد گفتم کجات بریزم گفت بریز تو دهنم ولی نمیدونم خوشم بیاد یا نیاد منم گفتم امتحان کن کیرمو در اوردم همین که ابم امد ریختم تو دهنش تا مزش کرد حالش بد شد و بالا اورد سریع رفت سمت دستشویی رنگش مثل گچ سفید شده بود براش اب قند اوردم ازش معذرت خواهی کردم که گفت اشکال نداره خودم خواستم ولی دیگه تا زنده هستم نمیزارم ابتو بریزی حتی رو صورتم خلاصه ما 3روز شمال بودیم وقتی هم برگشتیم تهران چند روز هم تهران بود تو این چند روز هم باهم سکس داشتیم و برگشت کویت چند روز بعد هم زنگ زد گفت ما برای هم ساخته نشده ایم و از این جور جفنگیات و رفت پی کاره خودش امیدوارم که خوشتون امده باشه فقط جون مادراتون فحش ندیدن اگه خوشتون نیامده تا باز هم براتون بنویسم شاد باشد.....

نوشته: ؟

سلام به همه دوستاي گلم-اسمم ميلاده و برا بار اوله اينجا مينويسم
اگه جاييش بد بود با نقدتون كمك كنين بعديا بهتر باشه
اول از خودم بگم ميلاد-٢٠ سالمه-قد ١٧٥-وزن ٨٣
اما داستان ...
داستان از اونجا شوروع ميشه كه سال ٨٩ من به صورت تلفني با دختري به اسم آنا آشنا شدم- آنا ١٧ سالش بود ( منم اون موقع ١٨ ساله بودم) . من با آنا از طريق پسر عموم اشنا شدم ، آنا از يه ماه قبل محرم به پسرعموم إس ميداد و قصد دوستي داشت ( پسر عمومم ١سال ازم بزرگتره ولي خر خونه و اهل دوستي نيس ) خلاصه كار به جايي كشيد كه محرم شمارشو بهم داد و گفت ببين چي ميخواد و امارشو درار منم شوروع كردم إس دادن تا اخر محرم بود كه زنگ زدم بهش و نرمش كردم كه ببينمش - تا اينجاش فقط قصدم اين بود امارشو درارم - خلاصه قرار شد اول اسفند پارك ملت ببينمش
اون روز كلي به خودم رسيدم و تيپ زدم از اتو مو گرفته تا مش موقت. رفتم سرقرار ولي نبود زنگ زدم بهش گفت من هستم تو كجايي ؟! گفت من يه روسري زرد سرمه و برگشتم ديدم يه كم اونورتره و ديدم چش نخوره بدك نيس!
رفتم جلو سلام كردم ولي دس ندادم ١ساعت باهم نشسته بوديم و حرف ميزديم تا گفت من برم ديگه ، بلند شديم دست داديم و رفت -از اون روز خيلي همو ديديم و به قول خودش تهرانو فتح كرديم ، به پسرعموم نگفتم با آنا دوس شدم ، دوستيمون ادامه داشت تا پارسال اسفند سالگرد دوستيمون . برده بودمش بام تهران - به مامان باباشم گفته بود با دوستاشه.اونجا كه بوديم كامل بهم چسبيده بود ( شايد از ترس ! )
رابطه ما تا اون موقع جز لب و بغل كردن نبود. يادمه اولين بار رفتيم تو پاركينگ خونه ما با كلي ترس و لرز يكي يكي رفتيم تو ، چون عصر بود كسي نبود و خلوت بود كوچه، رفتيم تو پاركينگ و محكم بغلش كردم خودشو ول كرد تو بغلمو لم داد بهم گرمي سينه هاشو حس ميكردم ولي از روي عشقم به خودم اجازه شيطوني نميدادم، روسريشو دراوردم و اول گردنشو بوسيدمو گوششو كردم تو دهنم شل شده بود كه لبامو گذاشتم رو لباش و انگار جفتمون اروم شديم زبونشو گفتم بياره بيرون و واسش خوردم ، من چون قبلش تجربه داشتم بلد بودم ولي اون بيشتر تماشاچي بود. لباي متوسط يا بهتره بگم تپل يا به اصطلاح دمبه اي داشت.
بعد از اون روز هرسري همو ميديم لبم ميداديم حتي شده وسط خيابون !
اما قسمت اصليش اونجا بود كه سالگرد دوستيمون بالاي بام تهران دستشو محكم فشار دادم و گفتم عاشقمي ؟ گفت معلومه اره
گفتم آنا يك سال گذشته و الان وقتشه بيشتر نزديك باشيم گفت يني چي ؟ ( خيلي پاستوريزه بود ) گفتم ازت سكس ميخوام گفت نه گفتم پس عاشقم نيستي گفت هركاري بخواي ميكنم ولي اين نه گفتم فقط همين يه كم رفت تو فكر بعد چندديقه گفت باشه-منو ميگي انگار بهم تيتاپ دادن !
سريع بوسش كردم و گفتم ميدونستم نه نميگي - اون شب بردمش خونشون و قرار شد خبر بدم بهش راجع به سكس
دربه در دنبال جا بودم تا يكي از دوستام خونوادش رفتن مسافرت و خونه خالي جور شد منم سريع به آنا آمار دادم كه جا جور كردم و يه بهونه جور كن ساعت ٤ ميام دنبالت اونم قبول كرد-٤ رفتم اوردمش و رفتيم تو خونه و منم كليدو گرفتم با دوستم خداحافظي كردم
آنا رو بردم تو خونه ، يه ترسي توچشاش بود ولي بهم اطمينان داشت . يه كم نشستيم جلو ماهواره و ابميوه از تو يخچال اوردم و خورديم و گفتم بريم بخوابيم گفت بريم
رفتيم تو اتاق يه تخت ٢نفره خوشگل با روتختي طلايي كه بعضي جاهاش برق ميزد بود گفتم بپر بغلم اومد بغلم و جفتمون پريديم رو تخت يه كم لب داديم تا من كم كم دستمو موقع لب دادن لاي لپ هاي كونش كشيدم گفت كارمون درسته ؟ گفتم اگه بهم اعتماد داري اره-گفتم دكمه هاي مانتوتو واكنم ؟ گفت بكن ، شوروع كردم واكردن . واااي زير مانتوش يه تاپ البالويي بود دهنم اب افتاد سريع دستمو انداختم رو سينه هاش و شوروع كردم مالوندن ،چون دست نخورده بود سينه هاش شل بود، يه كم مالوندمش تا كم كم صداي اوووم گفتنش بلند شد تاپشو دراوردم و بند سوتينشم از پشت واكردم و باهم كشيدمشون بيرون. باورم نميشد ،سينه هاش برق ميزدن . منم شوروع كردم ممه خوردن-بدن فوق العاده سفيد و تميزي داشت و به خودشم معلوم بود رسيده اخه يه دونه موهم نه رودستش بود نه جاي ديگه. دستشو گذاشتم رو كيرم و گفتم بمال اونم داشت ميماليد ، شيطون دكمه هامم واكرد منم كمكش كردم و لباسمم دراوردم و اروم دكمه هاشم واكردم و شلوارشو كشيدم بيرون يه شرت نخي قرمز پاش بود كه قشنگ زيرش معلوم بود. من سريع شرتمم دراوردم و كيرمو قشنگ دادم دستش، اول كه كيرمو ديد يه كم جاخورد و گفت تاحالا از نزديك نديده بودم قربونش بشمو
همينجور كه داشت كيرمو ميماليد دستمو انداختم رو شرتشو كسشو شروع كردم ماليدن- ااااههههه و اوهش دراومده بود تا ٦٩ شديم و شرتشو دراوردم خيلي تپل و ناز بود لبه هاش چسبيده بود به هم يه بوسش كردم كه يه دفه آنا خودشو از روم كشيد كنار ! گفتم چيه ؟ گفت ميترسم اتفاقي برا پردم بيفته گفتم نترس ديوونه مراقبم
گفت باشه دوباره اومد روم و شروع كردم خوردنش ولي اون گفت بدم مياد بخورم فقط بوسش ميكنم كيرتو گفتم باشه اذيتت نميكنم خلاصه نيم ساعتي اينجوري بودم تا يه دفه يه اههههه بلند كشيد و أرضا شد يه كم از ابش خوردم و بلند شدم گفتم حالت سجده شو منم ارضا شم ، قمبل كرد منم از اب كسش دستمو خيس كردم و با دوتا انگشت كردم تو سوراخ كونش
يه دفه يه جيغ بلند كشيد كه شاشيدم به خودم ! گفتم عزيزم تحمل كن يه كم. ٢ تا انگشت شد ٣ تا و اونم فقط ااااههه و اوووهههه ميكرد تا كيرمو گذاشتم دم كونش و چنتا تف انداختم در كونش و اروم كله كيرمو كردم تو كه جيغ زد باز گفت نكن توروخدا پاره ميشم گفتم من مراقبتم يه كم لبشو خوردم اروم شد تا كم كم با بدبختي تمام تا ته كردم تو ( كيرم ١٠ سانته زياد بزرگ نيس ولي بازم ايول داشت تحمل كرد اخه كلفته )
يه كم كه واسش تلمبه زدم حس كردم داره ابم مياد گفتم چيكار كنم ابمو ؟ گفتم جوووننن عشقم گلم بريز همون تو . خيلي حشري شده بود و اه و اوه ميكرد منم توش تخليه كردم و بعد عينه جنازه افتادم رو تخت اونم گفت اخيش اتيش گرفتم بعد اومد تو بغلم . تو بغل هم خوابيديم و بعد يه ساعت يه حموم رفتيم و مراسم لب بازي برگزار شد تا گفت من ديگه بايد برم
واسش يه اژانس گرفتم و فرستادمش رفت منم يه كم اتاقو تميز كردم و كليدو دادم دوستم و رفتم خونه خوابيدم باز
از اون روز ديگه باهاش سكس نكردم چون بيشتر از يه نياز جنسي حس عشق داشتم كه سكس كردم و بار بعد مطمعنم بيشتر نياز جنسيه
الانم هنوز باهميم پسرعمومم نميدونه .
مرسي كه داستانمو خوندين
منتظر نقدتون هستم .

نوشته: میلاد

اون شب طبق معمول حدود ساعت نه شب بود که از باشگاه میومدم خونه. خیلی خسته بودم و چون چند روز هم غیبت داشتم یه مقدار سنگین تر کار کرده بودم تا هیکلم از رو فرم نیوفته. پله های اپارتمانم رو یکی یکی اومدم بالا. کلید رو توی قفل انداختم و قبل از اینکه بچرخونم دیدم در یهو باز شد. یه مقدار جا خوردم ولی وقتی صورت خندان و تپلی پریسا رو دیدم که از شوکه شدنم خنده ش گرفته لبخندی زدم و وارد خونه شدم. پریسا طبق معمول همیشه یه تاپ و شلوار استرج مشکی پوشیده بود که بدن سفید و تپلش رو جمع و جورتر نشون میداد. وقتی درو پشت خودم بستم دستشو دورگردنم حلقه کرد و لباشو محکم رو لبام گذاشت. یه لحظه تمام خستگیم در رفت و احساس کردم یه جون دوباره گرفتم. پس از چند لحظه که لباشو از رو لبم برداشت یه نفس عمیق کشیدم و گفتم چته دختر نفسم بند اومد بذار بیام تو بعد خفه م کن. دوباره خندید و گفت اخه منتظرت بودم. یه نگاهی بهش انداختم. مثل همیشه شاد و بشاش بود. چشمای روشن و موهای خرماییش با پوست سفید بدنش کاملا همخونی داشت. قدش از من کوتاهتر بود یه مقدارهم تپل و توپر. عاشق نگاه کردناش بودم مخصوصا وقتی با یه عشوه خاصی بهم زل میزد. دختر ساده و مهربونی بود که همه چیز تو دنیا براش جالب بود. ساکم رو از دستم گرفت و پرسید اب میخوری. گفتم اره دارم میمیرم از تشنگی سریع رفت تو اشپزخونه و با یه لیوان اب برگشت. وقتی اب خنک رو خوردم انگار نیرویی تازه گرفتم. لیوان رودادم دستش و درحالی که با دستم کون سفت و درشتش رو فشار میدادم یه بوسه از لپش کردم. هروقت که میخوام ببوسمش وسوسه میشم که لپشو گاز بگیرم واسه همین همیشه حواسش جمعه. ولی ایندفعه همچین قصدی نداشتم.
پرسیدم فرزانه کجاست و به سمت اتاق خواب راه افتادم. پریسا درحالی که هیکلش رو روی کاناپه ولو میکرد گفت طبق معمول رفته حموم. درحالی که لباسامو در میاوردم گفتم ای بابا مگه نمیدونه که این موقع من همیشه از باشگاه میام باید دوش بگیرم. پریسا با شیطنت جواب داد شاید واسه همین میپره تو حموم. لباسامو کامل دراوردم و با یک شرت رفتم پشت در حموم. صدای دوش اب میومد. چند ضربه به در زدم و درو باز کردم. توی اون فضای بخارگرفته اندام باریک و کشیده فرزانه رو دیدم که پشت به در زیر دوش داره یه ترانه رو زمزمه میکنه:
میخوام تورو ببینم نه یکبار نه صد بار به تعداد نفسهام... اصلا متوجه نشد که درو باز کردم. یه مقدار همونطور نگاش کردم. واقعا جذاب بود. اب روی شونه هاش سر میخورد و روی باسن گرد و ورزشکاریش میریخت. پوست بدنش سبزه روشن بود و نسبت به پریسا لاغرتر و بلندتر بود. وقتی درو پشت سرم بستم یه کم ترسید و سریع برگشت ولی تا منو دید یه نفس به ارومی کشید و گفت تویی سیاوش ترسیدم چرا اینطوری میای تو. گفتم منکه در زدم تو نشنیدی نیز اصلا هم نمیدونستی که من الان میخوام بیام. همونطور که زیر دوش بود یه لبخند شیطنت امیز زد و گفت خیلی خودتو تحویل میگیریا. من دیگه کارم تموم شده داشتم میرفتم. ایندفعه با دقت نگاهش کردم سینه های گرد و رو به بالاش زیر دوش اب تکون میخورد و منو به چالش میطلبید. نگاهمو اروم به پایین سر دادم به لای پاهاش که کس بدون مویی رو پنهان کرده بود. کم کم حس کردم که کیرم داره از زیر شرت بلند میشه. فرزانه همونطور که به برجستگی زیر شرتم زل زده بود گفت چشماتو درویش کن بچه فیلم سینمایی که نگاه نمیکنی مگه نمیگی میخوای دوش بگیری خب بیا دیگه من دارم میرم. وخواست که از کنار من رد بشه. دستم رو انداختم دور کمرش و درحالی که میچسبوندمش به خودم چرخیدم طرف دوش اب. لباشو گرفتم تو لبم و شروع به میک زدن کردم. اب دوش از سر و صورتمون جاری بود و همزمان با خوردن لبش وارد دهنم میشد. موهای بلند اب خوردهش تا روی کمرش میرسید. شکم و سینه هاشو چسبوندم به خودم و توی چشمای قهوه ایش که شهوت توش موج میزد نگاه کردم. دوتا دستامو از پشت رو لمبه های کونش گذاشتم و بیشتر چسبوندم به خودم. با این کارم فرزانه هم بیکار نموند و دستاشو روی دوطرف کمرم گذاشت و شرتم رو اروم طوری کشید پایین که کیر راست شدم رو اذیت نکنه. همیشه ازین دقت نظرش خودشم میومد. مثل خودم حواسش بود که توی رفتارش خشونت به خرج نده. میدونست که برعکس خودش من عاشق سکس ملایمم. وقتی شرت اب خورده و خیسم رو دراورد کیر سیخ شده مو گرفت تو دستش و مثل کسی که واسه اولین باره داره کیر میبینه براندازش کرد. اروم نشست و زیر دوش اب که هنوز باز بود کاملا شستش. یه کم مالید به صورتش و درحالی که چشماشو بسته بود تا اب واردشون نشه شروع به خوردن کرد. دلم نمیخواست ابم زود بیاد و میخواستم زودتر برم سراغ کردن کسش. میدونستم که واسه لاس زدن و عشقبازی وقت زیاد داریم واسه همین بلندش کردم و یه لب محکم از لبش گرفتم. اروم برگردوندمش فهمید و خودش دولا شد و دسته های شیر حموم رو گرفت. اب هنوز باز بود و با ریزشش روی بدنمون باعث میشد که بیشتر لذت ببریم. کونش رو تا اونجا که میتونست به بیرون قمبل کرد و پاهاشو باز کردو کس سبزه ش از لای پاش بیرون زد. نشستم و با دستم لای کسش رو باز کردم. اب شرشر روی کمرش میریخت و از لای کسش رد میشد. زبونمو روی کسش کشیدم این حرکتم باعث شد کمرش رو یه تکون بده. چندبار دیگه این کارو تکرار کردم بازهم همراه لیسیدنش اب دوش وارد دهانم میشد. حس کردم بیش از اندازه اب خوردم. یه کم دیگه زبونم رو وارد کسش کردم و بلند شدم واماده برای کردنش. دوطرف کونش رو از هم باز کردم تا کیرم راحت تر وارد کسش بشه. به خاطر باز بودن اب، ترشحاتی که باعث روانتر شدن کسش میشد پاک شده بود و این موضوع کردنش رو سخت تر میکرد. میدونستم که مجبورم بدون نوازش کیرم رو وارد کسش کنم. فرزانه هم که اینو فهمیده بود سرش رو پایین گرفته بود و منتظر بود. وقتی کسش رو کاملا باز کردم سر کیر کلفتم رو به ارومی وارد کردم و فشار دادم. خیلی راحت تر از اونی که انتظارش رو داشتم داخل رفت. ولی با این حال درد ناشی از ورود کیر باعث شد که سرش رو بالا بیاره و یه اه هوسناک بکشه. توی کسش داغ بود. پس از چند لحظه شروع به تلمبه زدن کردم. از پشت اندام قشنگش رو نگاه میکردم. اب دوش روی کمرش میریخت و از روی کیرم که توی کسش عقب جلو میرفت رد میشد و به زمین میریخت. موهاشو گرفتم و سرش رو بالا اوردم. با اینکار یه مقدار خشونتی که میدونستم توی سکس دوست داره و من بیشتر مواقع ازش دریغ میکردم رو چاشنی کردنم کردم.
لحظات لذتبخشی رو میگذروندم. همیشه عاشق سکس توی حموم و مخصوصا زیر دوش بودم. فرزانه هم که اینو میدونست اکثر مواقع منو توی این موقعیت قرار میداد. توی همین حس و حال بودم که حس کردم دوتا چیر نرم اروم خورد به پشتمو همزمان دوتا دست تپل دور شکمم حلقه شد. یه چند ثانیه ای طول کشید تا بفهمم چه اتفاقی داره میفته. وقتی متوجه شدم و اروم برگشتم به پشت سرم نگاه کردم بدن سفید تپل و بلورین پریسا رو دیدم که لخت لخت داره خودشو میچسبونه بهم. اینقدر توی سکس با فرزانه غرق شده بودم که یادم رفته بود پریسا هم بیرون حمومه. نمیدونم چند دقیقه داشت مارو از پشت سر نگاه میکرد. توی همون حالت درحالی که کیرم رو توی کس فرزانه عقب جلو میکردم سرم رو به طرف پریسا چرخوندم ولبای قرمز و قلوه ایشو توی لبم گرفتم و شروع به خوردن کردم. دستمو از دور کمر فرزانه برداشتم و اروم بردم لای پای پریسا و کس نرم و تپلش رو که نوک چول قرمزش زده بود بیرون رو مالیدم. تازه اون موقع بود که فهمیدم کسش چقدر خیسه و معلوم شد که ما اینقدر تو حال خودمون بودیم که اصلا متوجه نشدیم که پریسا کی وارد حموم شد. فرزانه که کندشدن حرکتم رو دید برگشت و پریسا رو نگاه کرد. نیشش باز شد و درحالی که با ضربه های من نفس نفس میزد گفت چیه بدذات نتونستی تحمل کنی فقط من فیض ببرم. پریسا هم در حالی که سعی میکرد از پشت تخمامو توی دستش بگیره گفت خوبه حالا همیشه توی حموم واسه توئه. تو تختخواب هم که تا میام کاری کنم میپری وسط و میگی منم بازی. پریدم وسط حرفشون و گفتم بسه بابا دعوا نکنین اینقدر هست که دوتاتون رو سیر کنه و با یک حرکت پریسارو کشوندم کنار خودم زیر دوش. سینه های نسبتا بزرگش رو توی دستم گرفتم و درحالی که به حرکت عقب جلو توی کس فرزانه ادامه میدادم کردمش توی دهنم. دیدن تن و بدن سفید و سکسی پریسا خیلی بیشتر به وجدم اورد. با اینکه بدنش پر بود ولی زیاد چاق نبود. رونای سفید و قشنگی داشت و کونش هم از روی کمرش به بالا باریک میشد. یه دستم رو روی کونش گذاشتم و دست دیگرمو بردم لای کسش. لبهامو روی لبای سرخش گذاشتم و همزمان با مالیدن کسش شروع به میک زدن کردم. حواسم بود که کیفیت کردن کس فرزانه رو هم کم نکنم. دیگه نتونستم طاقت بیارم و حس کردم که دارم ارضا میشم ولی قبلش سریع کیرم رو بیرون کشیدم تا مانع بشم. خوشبختانه به موقع اقدام کرده بودم. ریزش اب دوش که دیگه کم کم داشت سرد میشد باعث شد که ابم برگرده. میدونستم که در این حالت تا مدتی دوباره طول میکشه که به مرز ارضا برسم. فرزانه که ازین پوزیشن خسته شده بود سرپا شد و ایستاد. کش و قوسی به بدنش داد و نگاهی به من کرد که داشتم با حرص لب پریسا رو میخوردم. به حالت اعتراض گفت باز تا پریسا رو دیدی منو ول کردی. نخواستم که فرزانه رو ناراحت کنم. واسه همین برگشتم طرفشو تکیه دادمش به دیوار و پای راستش رو بلند کردمو کیرم رو کردم توی کسش. چشماشو بست و یه اخ کوچیک گفت. اونم مثل اینکه از دیدن پریسا به وجد اومده بود با چندتا ضربه محکم خودشو محکم چسبوند بهم و با لرزش خفیفی ارضا شد. اروم کیرمو ازکسش کشیدم بیرون و برگشتم طرف پریسا که داشت کشس رو میمالید و مارو نگاه میکرد. کشیدمش طرف خودم و زیر دوش اب چسبوندم به خودم. تمام بدنش رو خیس کردم. دوش اب رو که دیگه داشت سرد میشد بستم و لبای قرمز وقلوه ای پریسا گرفتم تو دهنم سینه های گرد و تپلش رو چسبوندم به سینه های خودم. تن و بدنش یه تیکه اتیش بود با اینکه زیر دوش رفته بود ولی بازم داغ بود. توی همون حالت دستامو زیر کسش بردم و یکی از باهاشو بلند کردمو کیرمو روی کسش کشیدم. چشماش رو بسته بود و سرش رو بالا برد. میدونستم که پرده داره و نمیشه مثل فرزانه باهاش حال کرد. واسه همین برش گردوندم اونم و مثل فرزانه شیر اب حموم رو گرفت و کونش رو طرف من قمبل کرد. از دیدن کونش توی اون زاویه کیرم که تواین فاصله یه مقدار شل شده بود دوباره شق شد. واقعا از پشت زیبا بود. دستم رو به ارومی رو کمر و لمبه های خوش تراش کونش کشیدم باز کردم. سوراخ کون قهوه ای کمرنگش رو که بالای کس قلمبه شده خودنمایی میکرد با انگشت شصت مالیدم. به قدری کس قشنگی داشت که وسوسه شدم کیرم روتا ته بکنم توش. فرزانه یه مقدار اونطرف تر روی یک چهارپایه پلاستیکی نشسته بود و درحالی که کسش رو میمالید با چشمای خمارش مارو نگاه میکرد متوجه نگاه و تامل من روی کس پریسا شد و در حالی که اخم کرده بود به صدا دراومد هوووووم چیکار میکنی؟ یه نگاه بهش کردم و گفتم بدچیزیه لامصب. پریسا که اینارو دید برگشت و تو همون حالت گفت قرارمون فقط کون بودا. پیش خودم گفتم حالا اگه قرارمون از کس بود عمرا قبول نمیکرد کون بده. کیرم رو روی کسش مالیدم و به پیش ابش که تمام کسش رو خیس کرده بود اغشته کردم. واسه همین بود که دوش اب رو بستم چون کارم رو برای کردنش سختتر میکرد. یه مقدار کیرم رو روی سوراخ کونش مالیدم و در حالی که قبلش شصتم رو تا یه بند فرو کرده بودم توش اماده کردنش شدم. کیرم رو اروم فرو کردم یاد روز اولی افتادم که میخواستم کونشو بکنم. واقعا تنگ و بکر بود. الان هم با اینکه خیلی وقته ازون روز میگذره بازهمون تنگی رو داره. کلاهک کیرم که وارد کونش شد خودش رو منقبض کرد. با دست یکی روی کونش زدم و گفتم خودتو شل بگیر دختر. سرش رو اورد بالا و لباشو گاز گرفت و خودشو اروم داد عقب. همیشه همین کارو میکرد تا کمتر دردش بیاد. وقتی تا ته رفت حس کردم که دور کله کیرم رو با یه حلقه تنگ محاصره کردن. یه کم تو همون حالت موندم تا جاباز کنه. وقتی خودش شروع به عقب جلو کردن کرد منم باهاش همراهی کردم. با هرضربه یه موج روی کون و کپلش ایجاد میشد. کمرش رو نوازش کردم و با ناخنهام روی کونش میکشیدم. میدونستم این کار دیوونه ش میکنه. موهای پشت سرش رو دور ذستم حلقه کردم و سرش رو به بالا گرفتم. پریسا برعکس فرزانه از خشونت خوشش نمیومد وبرعکس عاشق ناز و نوازش بود. واسه همین بدم نمیومد یه مقدار اذیتش کنم. روی کمرش خم شدم و زیر گوشش نجوا کردم چیکار داری میکنی. درحالی که چشماشو بسته بود تو همون حالت گفت دارم کووون میدم. گفتم کون دادن رو دوست داری. با ناله جواب داد اررررررره. موهاشو کشیدم و راستش کردم. تو این حالت لمبه های کونش بسته میشد و کیرم وسطش فشرده تر میشد. حس کردم نهایت لذت رو ازین حالت میبره. فرزانه که دید دارم خشونت رو چاشنی کردنم میکنم بلند شد و اومد طرفم. در حالی که سینه های اویزون پریسا رو فشار میداد رو به من گفت چرا واسه من اینطور خشن رفتار نمیکنی و نوک پستون پریسا رو لای انگشتش فشار داد. پریسا که کونش تنگتر شده بود از درد به خودش پیچید. فرزانه دستش رو پشت گردنم گذاشت و یه لب محکم ازم گرفت. دیگه خسته شده بودم. حس میکردم که کمرم داره درد میگیره. اگه ورزش مداوم و تغذیه خوب نبود تا اینجا دووم نمیاوردم. فرزانه سرش رو لای سینه های پریسا کرد و شروع به خوردنشون کرد. گاهی هم با شیطنت و بدجنسی نوکشون رو گاز میگرفت. گفته بودم که عاشق سکس خشنه و حالا میخواست که پریسا رو مورد لطف خودش قرار بده. همونطور که کیرم توی کون پریسا تلمبه میزد فرزانه نشست بین پاهاش و شروع به خوردن کسش کرد و البته با چاشنی خشونت. پریسا دیوانه وار نفس نفس میزد و ناله میکرد. صداش توی فضای بسته حموم اکو میشد. به طوری که اگه کسی ازبیرون میشنید فکر میکرد که ارواح خبیثه توی حموم رخنه کردن. این حالت دیگه رمقی واسم نذاشت و خودم رو که تا اون موقع سعی کرده بودم نگه دارم شل کردم و همزمان با لرزشهای خفیف پریسا اب کیرم رو با فشار توی کونش خالی کردم ودل دل زدن کیرم رو توی کونش حس میکردم. چند لحظه توی همون حالت موندم و اروم کیرم رو از کونش کشیدم بیرون. این حرکت باعث شد که ابم از کونش روی رونش بریزه. فرزانه که بین پاهای پریسا بود شروع به لیسیدن و زبون زدنشون کرد. دیگه داشتم از پا میفتادم. خیلی وقت بود که سه نفری توی حموم به این صورت ایستاده سکس نداشتیم. معمولا سکسهامون رو کاناپه یا تخت خواب انجام میشد.دوش اب رو باز کردم و کون و کپل پریسا رو شستم. فرزانه هم بلند شد و سه نفری رفتیم زیر دوش. پریسا که هنوز حالش جا نیومده بود سرش رو روی شونه هام گذاشت و فرزانه هم توی بغلم اروم گرفت. منم یه دستم رو روی کون پریسا گذاشتم و دست دیگه رو روی کون فرزانه. سرمو رو به بالا گرفتم برخورد اب دوش روی صورتم خستگیمو کمتر میکرد. توی همون حالت به روزی فکر میکردم که با این دوتا فرشته اشنا شدم و روابطمون شروع شد...

روی کاناپه نشستم و دارم تلویزیون نگاه میکنم. برنامه های خسته کننده ای که میون انبوهی از اگهی های تبلیغاتی پخش میشه. نمیدونم اگه این ماهواره رو هم نداشتیم چیکار میکردیم. از صبح که یا کلاسیم یا سرپروژه های مختلف. همه دلخوشیم اینه که بیام خونه و اوقاتمو با فرزانه و سیاوش بگذرونم. گفتم سیاوش.. نمیدونم چرا دیر کرده هر شب تا این موقع دیگه خونه رسیده بود. فرزانه که تا اومد رفت حموم دوش بگیره. میدونم که دوش گرفتن بهونه شه. منتظره تا سیاوش بیاد و تو حموم باهاش حال کنه. همیشه همینطوریه. تو خونه طوری لباس میپوشه که رو وسوسه ش کنه. خب البته حق داره. هرچی باشه اول اون باهاش دوست شد و بعد من بهشون اضافه شدم. نمیدونم چطور شد که به اینجا رسید. یه دوستی سه نفره که هیچ کجای دنیا نمیشه نمونه شو پیدا کرد.با سیاوش توی یک تور مسافرتی اشنا شدیم. نه این تورهایی که هدفشون فقط وقت گذرونیه و نشون دادن جاذبه های توریستی شهرهای مختلف. یه تور تفریحی توی یکی از شبکه های اجتماعی ایرانی. مدتی بود که من و فرزانه عضو این شبکه اجتماعی شده بودیم و کلی هم فعالیت میکردیم. من و فرزانه دوران دانشجویی باهم اشنا و خیلی زود باهم صمیمی شدیم. هردومون هم اهل شهرستان که واسه دانشگاه اومده بودیم تهران. برای همین از خیلی لحاظ شبیه بهم بودیم. توی کلاس همیشه پیش هم مینشستیم و همه جا باهم میرفتیم. کم کم یه رابطه عاشقانه بین ما شکل گرفت. به طوری که خیلی ها بهمون حسادت میکردن و پشت سرمون حرفهای مزخرف میزدن. مخصوصا پسرهایی که دستشون رو ازمون کوتاه کرده بودیم چو انداخته بودن که این دوتا همجنسبازن. کلی به این حرف میخندیدیم. البته یه جورایی بدمون نمیومد که دیگرون مخصوصا پسرا اینجوری فکرکنن. حداقل از مزاحمتها و ورورهای بیخودیشون تو دانشگاه راحت بودیم. ولی قیافه دخترها دیدن داشت وقتی مارو باهم میدیدن. خیلیاشون طرف ما نمیومدن و اونهایی هم که لزبین بودن سعی میکردن که خودشون رو به ما بچسبونن. که البته مشخصه که از هر دوگروه جدا خودمون رو دور نگه میداشتیم. سال اول رو که توی خوابگاه مزخرف دانشجویی گذروندیم تصمیم گرفتیم واسه سال دوم دونفری یه خونه اجاره کنیم. به سختی ولی هرجور که شد یه اپارتمان نقلی گرفتیم و یه مقدار هم وسیله جمع و جور کردیم باهم زندگی دانشجویی رو شروع کردیم. من فرزانه رو عاشقانه دوست داشتم و اونهم همینطور. شبها توی بغل هم میخوابیدیم و از جیک و پیک هم باخبر بودیم. ولی نه من و نه اون هیچوقت حس همجنسگرایی نسبت بهم نداشتیم. اتفاقا همیشه باهم مخ پسرا رو میزدیم. اکثر وقتها هم واسه خنده دو به دو با یه پسر و دوستش دوست میشدیم و بعد از اینکه می تیغیدمشون باهاشون بهم میزدیم. داشتم میگفتم که توی این گروه اینترنتی یه گروهی بود که هر هفته تورهای تفریحی ترتیب میداد و هزینه هاشم نسبت به تورهای مسافرتی خیلی کمتر بود. ماهم هرهفته روزهای جمعه هماهنگ میکردیم باهاشون میرفتیم. دیگه تقریبا با مدیر گروه و بقیه بچه ها اشنا شده بودیم. توی یکی از همین تورها چندتا دخترو پسر رو دیدیم که از رابطشون معلوم بود خیلی باهم صمیمی و دوست هستن و مشخص بود که خیلی وقته که همو میشناسن. حدود سه تا پسر و چهار تا هم دختر. همشون هم دور یه پسر خوشتیپ و خوش هیکل به اسم سیاوش جمع میشدن و توی یه اتوبوس واسه هم جا میگرفتن. بچه های خوب و منطقی به نظر میرسیدن. نه مثل خیلیا بی جنبه و لاشی بازی در میاوردن و نه ضدحال و عنق. غذاشون رو باهم میخوردن و بزن و برقصشون هم باهم بود. خیلی دوست داشتیم که یه جورایی بهشون نزدیک بشیم. ولی مثل اینکه اونها هم از رابطه صمیمی من و فرزانه فکرای بد میکردن. بعد از چند هفته دوباره گروهشون رو دیدیم. ایندفعه با فرزانه هماهنگ کردیم که خودمون رو یه جوری باهاشون اشنا کنیم. واسه همین توی همون اتوبوسی که چندنفرشون جا گرفته بودن سوار شدیم. این دفعه دوتا دختر و دوتا پسر نشسته بودکه یکیشون همون سیاوش بود. رفتیم اخر اتوبوس روی دوتا صندلی بشینیم که یهو یکی از اون دخترای گروهشون گفت ببخشید خانومم اینجا جای کسیه. فرزانه گفت خب ماهم کسی هستیم دیگه. اون دختره خواست دوباره چیزی بگه که ایندفعه سیاوش گفت اشکال نداره ندا. بعد رو به ما گفت بفرمایید بشینید. فرزانه هم با یه نگاه شیطنت امیز گفت ممنونم و نشست سمت پنجره و منم نشستم پهلوش. اون دختره که اسمش ندا بود و معلوم بودکه خیلی حالش گرفته شده دزدکی بهمون چشم غره میرفت. اینو موقعی که برگشتم تا پست سرم رو نگاه کنم فهمیدم. توی همین حین نگاهم به سیاوش افتاد که کنار یه پسر دیگه نشسته بود.حق داشتن که همه دورش جمع میشدن. پسر قدبلند و خوشتیپی بود. موهای مشکی و روغن زده براق چشمهای مشکی و ابروهای پرپشت مردونه داشت از هیکلش معلوم بود که ورزشکاره. یه پیراهن کمر کرستی تنگ پوشیده بود که بازوهای ورزیده ش توی استین کوتاهش خودنمایی میکرد. دکمه های پیرهنش هم تا روی سینه باز بود. یه گردنبند طلایی هم گردنش بود. با یه شلوار جین ابی رنگ. از نگاه های گاه و بیگاه فرزانه فهمیدم که بدجوری چشمش رو گرفته. این موضوع رو ندا هم فهمیده بود و چپ چپ نگاهمون میکرد. از بقیه نفرات گروهشون فقط یه دختر دیگه اومد وقتی مارو جای صندلیشون دید تعجب کرد. ولی با اشاره سیاوش چیزی نگفت و اتوبوس بعد از حدود نیم ساعت راه افتاد. اونروز قرار بود بریم تنگه واشی. یه منطقه تفریحی سمت دماوند. از جاذبه های توریستیش رودخونه ای بود که از بین دوتا تخته سنگ عبور میکرد. به طوری که برای گذشتن و رسیدن به محل اتراق راهی جز رفتن از میان رودخونه وجود نداشت. واسه همین همه مجبور بودن که با دمپایی و همونطور با لباس به اب بزنن. با اینکه وسط تابستون بود ولی هم جریان اب زیاد بود و هم سرمای اون. وقتی از اتوبوس پیاده شدیم بچه های گروه سیاوش بلافاصله باهم جمع شدن و به سمت رودخونه راه افتادن. من و فرزانه هم دونفری کوله هامون رو برداشتیم و به همراه بقیه نفرات دنبالشون راه افتادیم. وقتی به اب زدیم حس کردم که سرمای اب تا مغز استخون پام نفوذ کرده. مسئول تور که یه پسر جوان بود مدام سفارش میکرد که مواظب دمپاییا و همینطور راه رفتنتون باشید چون اگه توی اب بیفتید به سختی میتونین خودتون رو کنترل کنین. من و فرزانه دست همو محکم گرفتیم و زدیم به اب. عمق زیادی نداشت. نهایت تا بالای زانو بود. البته هرچی جلوتر میرفتیم تا روی کمرمون هم میومد. سیاوش و بچه های گروهش جلوتر از همه حرکت میکردن و گهگداری هم پشت سرشون رو نگاهی مینداختن. بقیه نفرات تور هم چند به چند مشغول راهپیمایی توی اب بودن. خنکای اب توی اون گرما واقعا لذتبخش بود. با اینکه لباسمون تا بالای زانو خیس شده بود ولی بدنمون به سرمای اب عادت کرده بود. دیگه به وسطهای راه رسیده بودیم و تقریبا تاکمر توی اب بودیم. پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم که بقیه هم مثل ما توی اب هستن. زن و مرد و دختر و پسر و پیر و جوون همه توی اب بودن. یه لحظه خنده م گرفت و به فرزانه گفتم: اخه مگه مجبور بودیم بیایم اینجا که اینطوری گیر بیفتیم. فرزانه هم که ازین موقعیت ما هم عصبی شده بود و هم خنده ش گرفته بود گفت همینو بگو ماهم بیکاریما...
هنوز این حرف کاملا از دهانش خارج نشده بود که یهو یه تخته سنگ که زیرپاش بود لغزید و سر خورد توی اب. منهم چون دستش رو محکم گرفته بودم کنترل خودم رو از دست دادم و باهاش افتادم تو اب. فرزانه که ترسیده بود بلند داد زد ااااای کمممممک.. کوله پشتی و کیف و همه وسایلمون روی اب شناور شده بود توی بدموقعیتی گیر افتاده و واقعا مستأصل شده بودیم. چند نفر از پسرایی که پشت سرمون بودن و از اول روز زاغمون رو چوب میزدن فردین بازیشون گرفت و خواستن خودشون رو به ما برسونن ولی فاصله شون از ما خیلی بود. توی همین هیر و بیر بود که حس کردم یه دست مردونه قوی دور کمرمو گرفت چسبوند به خودش. وقتی به خودم اومدم دیدم سیاوش با یه دستش منو گرفته وبا دست دیگرش هم بازوی فرزانه رو. بلند فریاد زد اروم باشین گرفتمتون. بعد روبه پسری که همراهش بود فریاد کشید شاهین کوله پشتیشون رو بگیر. همون پسری که توی اتوبوس کنار سیاوش نشسته بود سریع کوله و بقیه وسایلمون رو که روی اب غوطه ور بود گرفت. توی این فاصله من و فرزانه تونستیم سرپا وایسیم وخودمون رو کنترل کنیم. سیاوش وقتی دید که سرپا شدیم گفت حالتون خوبه. میتونین راه برین. من گفتم خوبم اره میتونم. ولی فرزانه که پاش رو سنگ سر خورده بود نمیتونست واسه همین دستشو دور کمر سیاوش انداخت. اونم منو رها کرد و زیربغل فرزانه رو گرفت و اروم شروع به راه رفتن کردن. بالاخره وقتی بعد از حدود نیم ساعت پیاده روی توی اب به اونور رودخونه رسیدیم تمام لباسامون تا زیر گردن خیس اب بود. بی رمق و خسته کنار هم روی زمین نشستیم. حال روز فرزانه از من خیلی بدتر بود. پای راستش از مچ پیچ خورده بود و نمیتونست درست راه بره. بقیه نفرات هم کم کم از رودخونه بیرون اومدن. شاهین کوله و کیف و بقیه وسیله هامون رو که از اب گرفته بود رو برامون اورد. بقیه بچه های گروه سیاوش اومدن و دورمون حلقه زدن. ندا همون دختری که توی ماشین دیدیمش اومد جلو نشست روبروی فرزانه و ازش پرسید حالت خوبه.؟ فرزانه هم که حوصله غمیش اومدن این دختره رو نداشت با بی حوصلگی جواب داد بهترم. سیاوش که اوضاع ما رو اینطوری دید گفت خیلی خب بهتره راه بیفتیم از بقیه عقب نمونیم و رو به ما گفت وسیله هاتون رو بردارین با ما بیاین. با این وضع مطمئنا چیزی واسه خوردن ندارین. سپس کوله هامون رو به همراه شاهین برداشت. منم بلند شدم و زیر بغل فرزانه رو گرفتم کمکش کردم تا سرپا وایسه و دونفری لنگ لنگان پشت سر سیاوش و گروهش راه افتادیم....

ادامه ...

نوشته: شاهین silver_fuck

چند باری بود که زنگ میزد ، اما نه اینکه حال وحوصله درست حسابی نداشتم ردش میکردم ، هربارم که میپرسیدم شمارمو از کجا اوردی پرت و پلا میگفت که شانسی گرفتم ، اخرش ام نفهمیدم ،خلاصه قرار شد همدیگرو ببینیم . دختر بدی بنظر نمی رسید ، میگفت : دوست پسرش بهش خیانت کرده وپس از اینکه پرده خانوم ورداشت ولش کرده رفته. من هم چون از نوع جریان مشکوک بودم ، هم ترسیدم کار دستم بدم هم یه جوری از خانوما فراری بودم بخاطر بلایی که سرم اومده بود ، گفتم : من بقدر کافی غم غصه ، گرفتاری دارم ، به درد تو نمی خورم . هراز چندگاهی s میداد، زنگ میزد و قرار هایی تو پارک و رستوران میذاشتیم، که تویکی از همین قرار ها من بی اختیار دستم دراز کردم که دست بدم باهاش که ، امتناع کرد ، خیلی بهم برخورد چند قدمی که رفتیم از شدت عصبانیت تاب نیاوردم و گفتم که دیگه نه زنگ بزن نه میخوام ببینمت، گذشت و گذشت من یک سالی دور از ایران بودم ، به محض برگشت، وقتی تو فرودگاه موبایلم روشن کردم تلفنم یه تک زنگ خورد ، باورم نمیشد ، بدها میگفت توی این یک سال هر شب زنگ میزدم بهت ، خلاصه یک روز عصر زنگ زد پرسید شب کجایی؟ گفتم خونه ، گفت : میخوام بیام ببینمت، . ساعت ۱۰بود زنگ زد پلاک خونرو پرسید ، ماشین پارک کردو اومد بالا، باورم نمیشد این همون دختر ساده باشه یه ارایش غلیظ ، بالباس تنگ وارد شد کلی هم تپل شده بود، نشست شروع کرد به صحبت و منم داشتم پذیرایی میکردم چند بار گفت خونت خیلی گرمه ، گفتم خوب لباستو در بیار ، گفت: لباسم خیلی لختیه ،گفتم شلوارک و تیشرت نو دارم هنوز تنم نکر دم میخوای بدم لباساتو عوض کنی راحت بشینی ؟ گفت باشه پشت سرم اومد اتاق خوابم همینکه داشتم از کمد لباسارو ور میداشتم گفت : پشت سرتو نگاه نکن من لباسمو در اوردم ، همینکه من شلوارکو دادم بهش گفت: تی شرت نمی خواد بدی، گفتم ک میتونم برگردمژ گفت : اره بابا، منم باورم نمیشد این سینه ها واقعی باشه بدنش زیاد چاق نبو ولی دو تا سینه خیلی بزرگ داشت تاپ قرمزشو پاره میکرد اومد کنارم وایساد از پنجره بیرون نگاه میکرد ، منم داشتم از مسافرتم تعریف میکردم، باور کنین نفسم بالا نمیومد، کم کم بریده بریده صحبت میکردم از بالای سرشم سینه هاشو دید میزدم که یهو دستمو گذاشتم رو جفت سینه هاش چسبوندمش به دیوار ، لباشو میخوردم مثل قهدی زده ها، ولی زورم نمیرسید سینه هارو خوب فشار بدم ، خوابوندمش رو تخت همش میگفت : نه نه نه داری چیکار میکنی؟ گفتم: منو دیونه کردی تو این سینه هارو کجا قایم کرده بودی؟ وقتی سینه هارو گاز گاز میکر دم شروع کرده بود به ناله کردن اومدم شلوارکو در بیارم میگفت: نه نه ولی همراهی میکرد دستم رفت لای پاش صداش بلند تر شد کسش خیس خیس بود ، نوک سینه شو که میخوردم به کمرش قوس میداد که سینه اش و بیشتر به رخم بکشه، دستشو بردم گذاشتم رو کیرم ، هیچکار نمیکرد فقط باتمام وجود فشارش میداد ، خوابیدم روش کیرم مالیده میشد به کسش ،اومدم یکم پاشو باز کنم که بذارم تو کسش ، گفت نه من دخترم ، گفتم خودت گفتی ..... گفت : اشتباه میکردم پرده ام پاره نشده، گفتم ک پس برگرد از پشت بکنم، گفت :نه درد داره گفتم ک بسپار به من . کرم ضد افتابو خالی کردم تو دستم و سوراخ کونش، با انگشتم شروع کردم با دور سوراخ و توش ور رفتن بعد از اینکه دو انگشتم کردم تو ش ، نوبت کیرم بود، اروم اروم کیرمو گرفتم کردم تو کونش ، صورتشو کرده بود تو بالش داشت اه اوف میکرد ، منم دستامو گذاشته بودم رو کمرش داشتم تلمبه میزدم ، اخ اخ چه کونی داشتم میگایدم جووووون ، وقتی یادم میو مد این همون دخته که روزای اول قرار باهام دست نمی داد الان داره یه حال اساسی بهم میده اونم از کون نازش بیشتر حشری میشدم که یهو احساس کردم داره ابم میاد ، تندترش کردم دوتا ضربه هم به کونش زدمو ابمو ریختم تو کونش وای وای ی ی همونجا خوابیدم روششششششششش

نوشته: kaiahan

سلام من آریام و 21 سالمه قضیه ای که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به شیش ماه پیش .
من یه دختر خاله دارم به نام سیمین که1 سال از من کوچیک تره از بچگی من و سیمین هم بازی بودیم تا این که بزرگ شدیم و والدینمون نمی ذاشتن دیگه مثل قبل با هم باشیم.
سیمین از بچگی خوشگل بود بزرگ هم که شد توچشم همه ی پسرای فامیل بود و همه آرزوی کونش رو داشتن من هم از قاعده مستثنا نبودم و داغ تر از بقیه بودم. و یه جورایی هم دوستش داشتم به خاطر همین هم دنبال یه راهی میگشتم که بهش نزدیک تر بشم تا این که عروسی پسر داییم توی شلوغی رفتم پیشش و باهاش سلام و احوالپرسی کردم دیدم اونم بدش نمیاد که با هم باشیم. از اون به بعد دوستی من و سیمین به دور از چشم بابا مامانمون شروع شد. سیمین دختر زیاد بد حجابی نبود و قبل از من هم دوست پسر نداشت و به سکس با کسی غیر از شوهرش هم اعتقادی نداشت و من هم با اینکه خیلی تو کفش بودم ،چون دوستش داشتم به همون مالوندن ساده اکتفا کردم دوستی من و اون ادامه داشت تا این که سیمین براش خواستگار اومد و خالمینا هم که وضعشون زیاد خوب نبود سیمین رو 18 سالگی به یه پسر شهرستانی شوهر دادن و رفت شهرستان. شایعاتی بود که میگفتن پسره خوب نیست و هر روز با یه دختر میگرده و ... .
من از اینکه سیمین از دستم رفته بود خیلی ناراحت بودم و یواش یواش داشتم بیخیالش میشدم که شیش ماه بعد از عروسیشون یه اس ام اس از طرف سیمین برام اومد منم شروع کردم به جواب دادن که اس م س هاش سکسی شد و جوکای ناجور میفرستاد و منم جواب میدادم. اس بازیمون به تماس کشیده شد و برام از شوهر و زندگیش تعریف میکرد اینجا بود که فهمیدم تموم اون شایعات درست بوده و سیمین هم اعتقاداتش به خاطر رفتار فرهاد شوهرش عوض شده بود. بیچاره میگفت شوهرش شبا خونه نمیاد همیشه با دوست دختراشه و این بیچاره رو هر روز خونه تنها میذاره. تماسامون دیگه هر روز بود و سیمین با حرفای سکسیش منو حشری تر میکرد و کیرم رو راست تر تا این که یه نقشه اساسی برای رسیدن به سیمین اونم بی دردسر به ذهنم رسید. با سیمین هماهنگ کردم که به فرهاد بگه من ازدواج کردم و قرار شد که بگه من برای یه مآموریت از طرف شرکتم میخوام با زنم بیام شهرستانشون. فرهاد هم که از تهران دور بود و نه به تهران میومد و نه حتی احوال ما رو تلفنی جویا میشد به خاطر همین هم به راحتی تمام دروغ ها رو قبول کرد و مرحله 1 نقشه درست اجرا شد.
برای مرحله بعدی لازم بود یه جنده توپ پیداکنم که با معرفی یکی از دوستام یکی خوش فرمش رو پیدا کردم که اسمش مهتاب بود قد 164 ،هیکل معرکه، سینه هاش بادکنک، کونش هلو. نقشه رو بهش گفتم خیلی خوشش اومد و قرار شد که به ازای 150 هزار تومن پول سه چهار روز با من باشه. این مرحله هم درست شد.
من و مهتاب که نقش همسرم رو بازی میکرد راه افتادیم سمت شهرستان. همه چیز رو برای سیمین گزارش میکردم و اونم آماده پذیرایی از ما بود وقتی که به شهرشون رسیدیم اومدن استقبالمون و همون اول که از ماشین پیاده شدیم دیدم فرهاد عجیب داره زیرزیرکی مهتاب رو دید میزنه. با همدیگه به خونشون رفتیم ،وقتی که رسیدیم داشتم شاخ در می آوردم یه خونه داشتن 1000 متر بنا با استخر و جکوزی و سایر مخلفات، بعدا که پرسیدم فهمیدم بابای فرهاد از مایه دارای شهرشونه و پولشون از پارو بالا میره.
وارد خونه که شدیم من و فرهاد رو مبلا لم دادیم تا این که مهتاب وارد پذیرایی شد و با یه تاپ زرشکی تنگ که نصف سینه هاش بیرون زده بود و با یه شلوار چسبون که به زور کونش رو جا کرده بود، کنار من نشست، لحظه ای که وارد پذیرایی شد چهره فرهاد خیلی خنده دار بود انگار یه لحظه خشکش زده بود و خیره شده بود به سینه مهتاب و واسه اینکه ضایع نشه بیخیال دیدن شد ولی همش چشمش به مهتاب بود مهتاب هم خیلی به خودش رسیده بود، چند دقیقه بعد سیمین وارد پذیرایی شد وقتی که دیدمش داشتم میترکیدم که چرا وقتی که باهاش بودم ترتیبش رو ندادم، یه تاپ نازک پوشیده بود که نوک سینه هاش معلوم بود با یه شلوار نیمه چسبون، وقتی که فرهاد دیدش خیلی تعجب کرد ولی از ترس اینکه به مهتاب بربخوره و بره لباساش رو عوض کنه چیزی به سیمین نگفت و تا زمانی که ما اونجا بودیم بیخیال قضیه بود اون شب خیلی خسته بودیم و زود خوابیدیم.
صبح من به بهانه کارای شرکت زدم بیرون تا فرهاد با مهتاب راحت باشه ظهر که برگشتم جریان رو از مهتاب پرسیدم که گفت از صبح تا حالا فرهاد دنبالش بوده و چند بار خودش رو بهش چسبونده. بعد از ظهر اون روز رو با خرید گذروندیم توی بازار فرهاد از هر موقعیتی استفاده میکرد تا خودش رو به مهتاب بچسبونه من و سیمین هم یواشکی میخندیدیم البته مهتاب هم تو کارش حرفه ای بود. تا اینجای کار مرحله 3 هم به درستی پیش رفت حالا مونده بود مرحله آخر...
اون شب تصمیم گرفتیم همه یه جا بخوابیم واسه همین هم به ترتیب اول سیمین بعد مهتاب ،من و بعدهم آقا فرهاد ردیف کنار هم خوابیده بودیم کمی بعد فرهاد خوابش برد و مهتاب با یک حرکت خود جوش که خیلی ازش خوشم اومد، جاشو با سیمین عوض کرد، تا سیمین کنار من خوابید میخواستم همون جا بکنمش اما نمیشد کاری کرد چون فرهاد ممکن بود بیدار بشه. واسه همین هم خیلی آروم شروع کردیم لب گرفتن تا اینکه تاپش رو درآورد و تازه فهمیدم که سیمین چی بوده، سینه هاش رو که دیدم میخواستم قورتشون بدم، شروع کردم به خوردن یکیش و بادستم اون یکی رو میمالوندم سیمین نفساش بلند تر شده بود و کم کم داشت ناله میکرد که از ترس بیدار شدن اون پفیوس بیخیال شدم و سپردم به یه وقت مناسب تر که فردا بود...
فردا صبح بعد از صبحونه من گفتم میخوام برم استخر که فرهاد گفت منم باهات میام، مهتاب گفت نه اول من و آریا میریم بعد تو و سیمین برید فرهاد هم گفت نمیشه و مهتاب هم همینطور اصرار میکرد وسط این درگیری من دیدم همه چیز طبق برنامست و نوبت منه، که گفتم اصلا همه با هم میریم! که دیدم فرهاد ساکت شد ولی از خداش بود که بگه باشه اما از مهتاب خجالت میکشید که مهتاب تیر خلاصی رو زد و گفت باشه همه با هم میریم! فرهاد که انگار تو کونش عروسی بود با خوشحالی گفت باشه من و سیمین هم هستیم من و فرهاد زود تر رفتیم تو آب داشتیم صحبت میکردیم که خانوما رسیدن وقتی که وارد شدن کیر فرهاد جوری شق شد که تا 20 متری هم معلوم بود منم کم از اون نداشتم هم به خاطر هیکل سکسی مهتاب و بیشتر به خاطر سیمین، که چون دوستش داشتم مهتاب زیاد به چشمم نمیومد بعد از چند دقیقه فرهاد و مهتاب کنار هم بودن و من و سیمین پیش هم که من گفتم خسته شدم و میخوام برم بالا و سیمین هم گفت منم میام و مهتاب گفت خوش باشید، فرهاد هم چیزی نگفت و اهمیتی نداد چون دیگه معلوم بود که قراره چه اتفاقی بیفته و به خیال آقا فرهاد یه سکس ضربدری بود!
بعد از این که خودمون رو خشک کردیم رفتیم بالا کیر من عین دسته تبر سفت شده بود و داشت منفجر میشد و بی صبرانه منتظر کس سیمین بود، تو اتاق عین دیوونه ها لخت رو هم افتادیم و قربون صدقه هم میرفتیم و از همدیگه لب میگرفتیم، لباش خیلی ناز بود دوست داشتم بکنمشون، بعد از لب گیری شروع کردم به بوسیدن زیر گلوش و لاله گوشش، خیلی از این کار خوشش میومد، اومدم پایین تر و سراغ سینه های درشتش یکی رو میمکیدم اون یکی رو فشار میدادم بعد نوبت اون یکی بود گاهی یه گاز کوچولو هم میگرفتم که یه آخ نازی میگف که بد جور حشریم میکرد، همینطور که سینه هاش توی دهنم بود دستم رو بردم طرف کوسشو شروع کردم به مالیدن دیگه ناله های سیمین بلند شده بود و حالا دیگه نوبت کسش بود، اومدم پایین، کسش بکر بود و تمیز، شروع کردم به لیسیدن کسش که دیدم داره میلرزه و کسش خیس شد، دوباره ازش لب گرفتم تا حالش جا اومد، گفت که نوبت منه و رفت سراغ کیرم یه جوری ساک میزد که باور نمیکردم این همون سیمینه که به هیچ کس پا نمیداد، عین گرسنه ها میخورد نزدیک بود آبم بیاد که از دهنش کشیدم بیرون، به پشت خوابوندمش روی تخت داد میزد که زود باش دیگه، من کیرتو میخوام، بکن توش، منم نامردی نکردم و با یه ضرب همش رو کردم تو که یهو جیغ بلندی زد که صداش به فرهاد و سیمین هم رسید. شروع کردم به تلمبه زدن همینجور تلمبه میزدم و سرعتم رو بیشتر کردم که دیدم دوباره داره می لرزه و ارضا شد، حالا نوبت من بود، ازش اجازه کونش رو گرفتم اونم با ترس قبول کرد، کیرم رو گذاشتم دم کونش اما ایندفعه آروم آروم دادم تو ،کونش خیلی تنگ بود اما فکر نکنم من اولین کسی بودم که گذاشته بود از عقب بکنمش ، وقتی که کیرم رو میکردم تو آخ و اوخ میکرد، چند دقیقه نگه داشتم تا جا باز کرد و آروم عقب جلو می کردم بعد از چند دقیقه تلمبه زدن آخ اوخش به آه و اووه تبدیل شد و ناله میکرد و میگفت زود باش سریع تر منم تند تر میزدم تا اینکه همزمان با هم ارضا شدیم بعد چند تا لب از هم گرفتیم و بغل هم خوابیدیم تا کار اونها هم تموم بشه.
بعد نیم ساعت اونا هم اومدن بالا ودیگه باهم راحت بودیم و لخت میگشتیم بعد از اینکه ناهار رو خوردیم خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت تهران بیچاره مهتاب انقدر خسته بود که کل مسیر خواب بود وقتی که رسیدیم خواستم به مهتاب پول بدم که قبول نکرد و گفت فقط به خاطر حال گیری فرهاد قبول کرده بود بیاد و ازش خیلی تشکر کردم، از مرام و معرفتش خوشم اومده بود، بعد از اون قضیه هفته ای یکبار باهاش سکس دارم و ماهی یکبار میریم شهرستان و با سیمین جونم سکس دارم.
دوستان عزیزم این داستانی که خوندید واقعی نبود فقط ساخته ی ذهن ناقص من بود و برای این بود که شما لذت ببرید و سرگرم باشید اما بدونید اصلا این قضیه عملی نیست. نه تنها این بلکه 99 درصد این داستانا دروغه. فقط برای سرگرمی، این داستانا رو بخونید.

نوشته:‌ دروغ نویس

اولین نگاه، اولین عشق، اولین سکس ... برای من فقط یک کلمه تفسیر این هاست؛ مینا! عاشق شدم اما ... همه چیز زود تمام شد ... عاشقم بود و همه چیز زود تمام شد. معجونی از عشق و جوانی بود همه چیز؛ معجونی از عشق و سکس های دبیرستانی ... عاشقانه ای که با نگاه آغاز شد؛ امید داشت ... عشقبازی با تمام وجود بود اما ... نمیدانم چرا همه چیز تمام شد!
چند ماه از قشنگترین عذاب دنیا گذشته بود ... و من با احساسی برگرفته از جوانی و شهوت؛ به بهانه ای همراه خانواده ی خودم مسافرت نرفتم ... از مینا خواسته بودم که با هم باشیم اون روزها؛ مینا با احساسی پر از دلهره گفت بود: باشه! خودم رو از خونه ی مادربزرگم به خونه رسوندم؛ یه دوش آب گرم و یک لیوان ماالشعیر؛ به استعاره از پیک شراب ! مینا آمده بود ... همونطور که از من خواسته بود ... بولیزی برمودایی و شلوار جین تنگ ... تن هر دو مثل بید زمستان میلرزید و وسط گل قالیچه ی اتاقم اولین بوسه گاه ما بود ... روی تخت همه چیز مبهم بود ... شهوت و عشق و شور و دلهره ... همه چیز مثل خواسته های اون بود ... هیچ پیراهنی روی زمین نیفتد و بند هیچ لباسی باز نشد ... مینا از همه چیز راضی به نظر می رسید و من به بهانه ی عشقی که داشتم راضی تر بودم! همه چیز از دفعه های بعد شروع شد و آن صحبت بین ما ... شاید شوخی که آخرش به ارضای شهوت من رسید ... همه چیز عاشقانه بود، حتی خود ارضایی های من برای مینا! از حمام با هم صحبت میکردیم به روش خاص خودمان ... اون خود ارضایی میکرد و من برای او و از احساس هم برای هم می گفتیم ... گوشی های تلفن خیس نمیشد توی کیسه فریزری که گره اش زده بودیم؛ اما خودارضایی حسابی خیس مان میکرد ... چند بار با هم بودنمان با عشق بازی و بوسه و باز شدن بند سوتین تمام شد؛ بدون هیچ اعتراض و درخواستی از سوی من! عاشقش شده بودم .. اما حس تضاد بین عشق و شهوت آزارم میداد ... اما لب به اعتراض باز نمیکردم! اصلا نمیداستم اعتراض داشتم به این حس ارضا نشده یا نه! رفته رفته همه چیز رنگ سکس گرفته بود ... همه چیز از دست زدن به کیر من شروع شد ... وقتی مینا از من خواست که یک بار از روی شلوار دست به آلتم بزنه، توی کوچه ی پشتی ... صبح ساعت 8 وقتی همه خواب بودن ... چند ماهی بود شرایط برای با هم بودن مساعد نبود و شاید اون کوچه بهترین جا بود ... بعد از بوسه ی کوتاه از روی لب؛ مینا دست زد به کیرم و با خنده ای که فقط از دست شیطان بر می آمد از من دور شد ... بار های بعد سکس پر رنگ تر شد و هر بار بیشتر از همیشه کس مینا رو میخوردم و چنگ زدن مینا به ملافه های سفید روی تخت رو میدیدم ... مینا فقط کمی میخورد اما من اصراری نداشتم ... من فقط میخوردم و مینا به گفته ی خودش بیشتر از چند بار ارضا میشد ... بی حال از من عشق میخواست و من هم عشق میدادم و هم هوس ... معلوم بود! هر شب هر دو برای هم خود ارضایی میکردیم و به هم نمی گفتیم ... مینا عاشقم بود و تنها سوال بعد عشقبازی اون همین بود: نوید تو راضی میشی از عشق بازی با من ؟ من میگفتم آره اما اون میدونست که من نمیشم ... مینا بار های بعد تسلیم شده بود ... بکارت براش مهم نبود؛ تنها چیز مهم این بود که با از دست دادن باکرگی اش دل من رو برای همیشه پیش خودش نگه داره ... من میترسیدم اما تشنه ی سکس بودم ... " نوید تو منو کی میکنی" آخرین جمله ی مینا فبل اولین سکس ما بود ... چند بار امتحان کردم و چند بار لیس زد اما درد گرفت مینا و من ادامه ندادم ... آخرین بار بهم گفت میخوام تو هر لذتی رو بفهمی و از من تنها یک چیز خواست ... سهراب آروم آروم بکن تو پشتم ... کاندوم لازم نیست آبش رو بریز پشتم ... سهراب تو چطور میخوای منو بکنی ... من میخوام بشینم روی کیرت تا اونجوری دردم نگیره ... سهراب آخه درد میکنه من میدونم ... همه ی این ها آخرین حرف های ما بود قبل سکس ... همه چیز شروع شد مثل همیشه ... مامان اینا تهران بودن ... رفتیم حمام و به جز بوی خوب موهای مینا چیزی یادم نمیاد ... اومدیم هر دو به یک اتاق رفتیم ... وقتی در رو باز کردم مینا سوتین و لباس زیر مشکی تنش بود ... بی اختیار فقط عشق بازی کردیم و آخر بهش گفتم برای سکس آماده ای؟ سرش رو تکان داد یعنی آره اما میدونستم میترسه ... به حالت سگی خوابید و من چند بار امتحان کردم و نشد ... با دست خودش کیرم رو گرفت و هول داد ... قشنگترین احساس دنیا بود ... عشق و شهوت هر دو با هم میخندیدند ... مینا خودش رو انداخت روی تخت به خاطر درد اما دوباره بلند شد و من اینبار چند بار با اصرار فشار میدادم و مینا به خاطر عشق تحمل میکرد و من ارضا شدم و مینا هنوز درد داشت .... برای بار دوم خسته بودم و مینا رو آروم کردم با آغوشم ... با بوسه هایی از عشق ... اما بازی مینا با موهای سینه ی من آرومش میکرد ...
همه چیز به سادگی تمام شد بین ما ...
مینا هنوز فکر میکنه به خاطر سکس بود ... این رو از آخرین اعترافش فهمیدم ... وقتی گفت حق من جدایی بود، چون خودم رو بی هوا در اختیار تو قرار دادم!
هیچ چیز به خاطر سکس نبود ...
تنها من میفهمیدم چرا تمام شد همه چیز ...
اما ...
عشق هنوز هست توی دلم ...
توی تصویر خیالی خود ارضایی هایم ...

نوشته: سهراب

سلام به همه برو بچه های شهوانی
اسم من کامران و ساکن یکی از منطقه های جنوب تهران یه بهتر بگم نازی اباد(قدم 179و وزنم 84 کیلو بدنسازی کار میکن با رنگ پوست سفید)
جریان از اونجا شروع شد که من دانشگاه قبول شدم و پدرم برام یه 206 خرید دیگه کارم شده بود کس چرخ زدن و این چیزا یه روز با پسر عمه ام داشتیم کس چرخ میزدیم که یهو پسر عمه ام با ارنج زد پهلومو دو تا دختر رو بهم نشون داد تو یه تاکسی که داشتند امار سگی میدادن!خلاصه کنم بعد کلی امار بازی پیاده شدن و اومدن سوار ماشین شدن.بعد سلام و کس شعرایی که همتون میدونید و رد و بدل شماره با یکیشون که اسمش ریحانه بود و بچه فردیس بود پیاده شدن و رفتن!ناگفته نمونه که ریحانه یه دختر لاغر اسکلت خیلی کیری بود ولی دوستش مریم یه دختر سبزه نمکی با کلی ناز و ادا بود که کون خودمم پاره کردم ولی بهم پا نداد البته به پسر عمه ام هم پا نداد!
یه مدتی میشد که با ریحانه دوست بودم حدودای دو هفته که گفتم پایه ای منو و تو و مریم و جواد(یکی از دوستام)بریم چیتگر؟اونم قبول کرد تو چیتگر بودیم که مریم رفت دستشویی ولی خیلی طول کشید ریحانه خواست بهش زنگ بزنه ولی خداروشکر شارژ نداشتو مجبور شد با گوشی من زنگ بزنه از اینجا شد که شماره مریم خانوم رو ما گیر اوردیم!خلاصه اون روز هم تموم شد شب رو تختم دراز کشیده بودم و فکر میکردم پیش خودم گفتم کس خوار ریحانه گوشیمو برداشتمو یه اس عاشقانه به مریم دادم!به دو دیقه نشد که با یه اس عاشقانه جوابمو داد دیگه عادی شده بود روزی سی چهل تا اس به هم میدادیم تا دل رو زدم به دریا بهش پیشنهاد دوستی دادم(البته بگم کلی خالی بسته بودم که بابام میلیاردر و اینا)
مریم:یعنی چی؟
من:یعنی دوست دارم
مریم:شوخی میکنی؟
من:نه به ناموسم قسم
مریم:پس ریحانه چی؟
من:گور پدرش من از روز اولم تورو میخواستمو......
.
.
.
.
.مریم :بهت خبر میدم
منم که تقریبا خیالم راحت شده بود مخش رو زدم پا شدم برم کس چرخ بزنم که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم ریحانه اس:
من:سلام عسلکم
ریحانه:به من نگو عسلکم به مری جونت بگو اشغال مگه چی برات کم گذاشتم از قیافه کم داشتم یا هیکل یا متانت؟(حالا کس کش هیچ کدومم نداشتا)
من:(با حالت بعهت گفتم )چی شده؟
ریحانه:مری زنگ زد همه چیزو گفت که به هم علاقه مند شدید منو بگو داشتم رو دیوار کی یادگاری مینوشتم من به خاطرت به چهار تا خواستگارم جواب رد دادم!(حالا خوارکسه هرکی ندونه فک میکنه چهار سال با هم بودیم خوبه فقط دو هفته بوده چهار تا خواستگار براش اومده)
من:سیکتیر بابا کس و شعر نگو
گوشیو قطع کردم و ز زدم مریم تا گوشیرو برداشت گف ریحانه بهت زنگ زد گفتم اره خلاصه این شد جریان دوستیه ما.............
یه سه چهار ماهی با هم بودیم و کس کش اصلا راه نمیداد حتی یه لب!منم همش تو نخ بودم چطور بیارمش تو مکان !!!
یه روز که رفته بودم کرج دنبالش تو دانشگاه اتفاقی سر راه برا قناری هام از دامپزشکی یه سری قرص گرفتم که تو ابشون حل کنم که تقویت شن دکتره قرصارو ریخت تو یه پاکت و بهم داد مریم که اومد سوار ماشین شد مثل همیشه کل ماشینو گشت که چیزی از اثار دختر پیدا کنه یهو قرصارو دید و پرسید اینا چیه:یهو یه چیزی به مغزم اومد گفتم ضد جنسیت گف یعنی چی؟گفتم من عاشق تو شدم قبل از تو هم که میدونستی هی با این و اون بودم پس سکس هم زیاد داشتم الان عادت کردمو نمیتونم جلو خودمو بگیرم برا همین اینارو میخورم که یه وقت خدایی نکرده بهت خیانت نکنم !تعجب کرده بود پرسید ضرر نداره؟گفتم تو بعضی موارد عقیم میکنه یهو جا خورد!تا خونه چیزی نگف رسوندمشو اومدم خونه.
شب اس داد کامران برو با کسی سکس کن!من حالا الکی فیلم اومدم زنگ زدم جیغ داد که تو منو دوس نداری و این حرفا
بعد کلی خایه مالی باهاش اشتی کردم و گفتم تنها یه راه هست که قرص نخورم اونم تویی گفت اخه من دخترم چه جوری گفتم تو چیکار داری؟این همه سوراخ همش یکیش بسته استا.خلاصه به هر زحمتی بود راضیش کردم که بیاد خونمون !
هفته ی بعد بود که مادرم اینا رفتن کرج خونه عمه اینام زنگ زدم بهش و گفتم بیا گف باشه فقط یه دو ساعت دیگه من هرچی اصرار کردم که الان گف نه دوساعت دیگه(بعدا فهمیدم رفته اپیلاسیون تو این دو ساعت)
ساعت دو بود که رفتم دنبالش اوردمش خونمون ماشینو تو پارکینگ گذاشتمو پیاده شدیم اومدیم تو اسانسور محکم بغلش کردم و گونه اش رو بوسیدم خیلی رمانتیک حالتی که هر دختری دوس داره سرمو بردم نزدیک گوششو تو گوشش زمزمه کردم مریم خیلی دوست دارم!
اسانسور ایستاد پیاده شدم در و باز کردم و رفتیم تو ! اول خونمون و بهش نشون دادمو دوباره بغلش کردم محکم به خودم چسبونده بودمش کیرم سفت شده بود و داشت شلوارمو پاره میکرد !شالش رو از رو سرش برداشتم دونه به دونه دکمه های مانتوش رو باز کردم تا رسیدم به اخریش که خوارکسه یه سنجاق قفلی بود اون رید تو حالم خراب شده بود باز نمیشد کس کش با هر مصیبتی بود بازش کردمو مانتوش رو از تنش در اوردم یه تی شرت خونگی استین کوتا سبز رنگ که روش عکس گربه سگ بود تنش بود (راستی مریم یه دختری بود با قد 167 اینا پوست سبزه موهای بلند تا بالای قوس کمر سینه های ریز و سر بالا ولی سفت سایزشم نمیدونم) من داشتم لباشو میخوردم دستمو بردم سمت سینه اش اروم گرفتمش تو دستم دقیق اندازه دستم بود کل دستمو پر کرده بود اروم فشارش میدادم و لباشو میخوردم ولی اون هیچ همکاری باهام نمیکرد دستمو بردم پشتش و یکی از لمبرای کونشو گرفتمو فشار دادم یکم با کون و پستونش بازی کردم خودمو بردم پشتش از پشت بغلش کردم و چسبونده بودم بهش دستمو گذاشتم رو کس نازش همین که دستم خورد بهش انگار دکمه روشنش رو زدم برگشت طرف و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و حالا لب نگیر کی بگیر اروم دستمو از زیر لباسش بردم تو دستمو گذاشتم رو کمرش گرمای پوستش رو حس میکردم لبامو از لباش جداکردم و لباسش رو در اوردم و لباس خودمو در اوردم وای خیلی زیبا بود یه بدن سفت و شق و رق یه سوتین دخترونه بدون اسفنج نارنجی تنش بود زود سوتسینش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش زبونمو دور نوکش میچرخوندم که یهو دستشو رو کیرم حس ردم بله خانوم زده بود بالا منم دیدم موقعیت مناسبه و شلوارشو در اوردم در کمال نا باوری دیدم شرت پاش نیست البته بعدا گف تو ارایشگاه مومی شده بود و اینا! با نگاش بهم فهموند توام لخت شو منم همین کارو کردم دستش رو گرفتم و بردم تو اتاق خواب دراز کشیدم رو تخت و گفتم بیا تو بغلم اونم همین کارو کرد اومد تو بغلم محکم دستمو دور کمرش حلقه کردم و لاله ی گوشش رو میخوردم میلیسیدم لباشو میخوردم داشت دیوونه می شد ناله میکرد که برگشتمو خوابوندمش رو تخت خودمم نشستم رو سینه اش کیرمو گذاشتم لب دهنش بدون این که من چیزی بگم خودش زبونش رو دور کلاهکش میچرخوند یهو تا نصفه کرد تو دهنش خیلی حرفه ای میخورد خیلی یهو کیرمو در اورد از دهنش و شروع کرد به لیسیدن تخمام داشت ابم میومد منم که دلم نمیومد بذارم ابم بیاد و کونش نذارم خودمو کشیدم عقب و شروع کردم به مالیدن کس نازش دیگه داشت پرپر میزد که یهو گف کامران بکن توش گفتم کس و شعر نگو بابا کس مغز گف نه بکن من پرده ندارم تو بچگی تو ژیمناستیک پاره شده راست یا دروغش پای خودش(خانومی که میگف من دخترم نمیشه اخه همونه ها) اولش باور نکردم گفتم میخواد خودشو خراب کنه رو سرم گفتم خودتو انگشت کن انگشت وسطشو کرد تو دهنشو خیسش کرد بعد کرد تو کسش داشتم شاخ در میاوردم این همون مریمیه که ادعای پاکیش و کیر ندیده بودنش میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خلاصه از ترسم که بره شکایت کننه و اثار تو کسش نمونه رفتم از اتاقم یه کاندوم اوردم کشیدم رو کیرم اروم حل دادم رف تو برق چشاش شهوتمو بیشتر میکرد محکم و با تمام نیروم تلمبه میزدم کل اتاق رو صدای جیر جیر تخت و ناله ی مریم پر کرده بود که یهو صدای ناله اش افتاد فهمیدم که ارضا شده تو همین فکر بودم که حس کردم داخل پاهام خالی شد و ابم با تمام فشار پاشید بیرون و بی حال افتادم روش بعد پنج دیقه گفتم من میرم حموم تو حموم بودم که در و باز کرد دیدم حاضر شده گفت دیرم شده همو بوسیدیمو با یه شیطنت خاصی یه ضربه به کیرم زد و رف خونه!بعد از اونم تا چند وقتی با هم رابطه داشتیم که از اینجا رفتن کرج و رابطمون کمرنگ شد تا قطع شد!
دوستان بدیش رو به خوبی خودتون ببخشید وایراداش رو هم بذارید به پای بی تجربگی!

نوشته: کامران

سعید هستم 20 سالمه.قیافه معمولی دارم ولی زیاد به خودم میرسم فقطو فقط دوس دارم با دخترای پولدارو ابر کوس بپرم.خونه خودمون پایین شهره .دخترای این حوالی رو زیاد به پا نمیگیرم چون میدونم اگه باهاشون دوست بشی هرچی داریو نداری باید واسشون خرج کنی تا شاید اخرش بهت دادن.ما یه همسایه داشتیم به اسم مریم که 15سالش بود قیافش متوسط بود از این سفیدای معمولی.از رفتار این دختر معلوم بود که ازم خوشش میاد هر وقت میدیدمش بهم خیره میشد وکلا معلوم بود که نخ میده.منم هروقت میدیدمش سرمو مینداختم پایین و محل نمیدادم.خونه های این اطراف همه کوچیک هستن و تو یه کوچه 40تا خونه هست خونه ما و این مریم خانم دقیقا چسبیده بود به هم یه شب داشتم با پسر خالم بلوتوٍث بازی میکردم که یهو دیدم یه بلوتوث به اسمmaryam پیدا شد من فهمیدم دختر همسایه س بیخیال شدم ولی پسر خاله م ادش میکرد اما اون قبول نمیکرد

گذشت تا چند روز. یه شب گوشیم دستم بود داشتم فیلم دانلود میکردم که بلوتوثم روشن بودم یهو دیدم یه بلوتوثی که شمارشو گذاشته ادم کرد من که دو هزاریم افتاد این مریمه و اونم میدونست که من سعید ستم چون اون اطراف پسر جون من بودم منم همون شب با اون شماره تماس گرفتم با صحبت کردم که گفت اشتباه شده و از این حرفا میخواست ناز بکنه که من زدو تو برجکش وگفتم باشه خداحافظ.تا اینکه خودش زنگ زد وخلاصه باهاش دوست شدم ولی تو این دوستی اصلا بهش رو نمیدادم و خیلی سرد باهاش رفتار میکردم چون من فقط میخواستم بکنمش به هرحال از جلق که بهتر بود .تا اینکه رفتارمو عوض کردم و گفتم عاشقت شدم و میخوام بگیرمت هر طوری بود وابسته ش کردم ناگفته نماند هرچی پول داشتیم کردیم خرج کارت شارژ خانم.تا اینکه بار اول که رفتیم سر قرار یه لب ازش گرفتم و معلوم بود زود راه میاد رابطه ما داشت روز به روز عاشقانه تر میشد البته واسه اون که فک میکرد میگیرمش.وهرشب براش عکسو فیلم سکسی بلوتوث میکردم.اونم عکسای خودشو میفرستاد.یه روز صبح ساعت 10 بود با بچه قهوه خانه بودیم جاتون خالی برنامه مشروب داشتیم که مریم زنگ زد داشت حرف میزد که لابه لای حرفاش گفت پدرو مادرش خواهر کوچیکشو بردن دکتر و اون تنها خونس داره درس میخونه تا این گفت فرصتو غنیمت شمردم واولش یکم حرف ازدواج زدم گفتم قراره برم سر کار بعدش بیام خواستگاریت اونم خرشده بود که گفتم هر طوری هست امروز باید بیام پیشت اون بیچاره ترسیده بود میگفت پدرم اینا صبح زود رفتن الان بر میگردن ولی من زیاد اصرار کردم اما دیدم داره راه نمیاد گفتم تو که بهم اعتماد نداری بهتره همینجا رابطه مون ختم بشه تا اینو گفتم جا خورد گفت اگه تو بیای خونه ما.اونوقت بابام بیاد چی؟؟؟گفتم من به هادب میگم هروقت ماشین بابات اومد بهم زنگ بزنه تا از پشت بوم فرار کنم(هادی سر خیابون فلافلی داره)اونم که میترسید من بپرم و بی شوهر بمونه با چندتا شرط قبول که من برم خونه شون اما واسه 10دقیقه و سکس هم نکنیم.قبول کردم با استرس زیادی اومدم تو کوچه خودمون به مریم اس دادم که درشونو باز بزاره.خلاصه رفتیم تو خونه شون دیدم مریم اومد جلوم ولی با مانتو مدرسه که به قول خودش امتحان داشت وباید میرفت ولی معلوم بود که دروغ میگه و مبخواد مارو بپیچونه.رفتم تو نشستم اون سر پا بود کمی حرف زدیم بعد رفت تو حیاط از گوشه در نگاه کنه پدرش نیومد یا نه که تا روشو برگردون بدون معطلی بدون اینکه بذارم ناز بکنه کمرشو گرفتم زدمش زمین میدونستم وقت واسه ساک زدونو کوس لیسی نیست سریع مانتوشو از تنش کندم.اونم با صدای بلندی جیغ میکشیدو داد میزد اما هم شهوتی بودم هم مست.تو چند ثانیه لختش کردم بدنش سفید بود مو هم نداشت البته داشت ولی کم.به پشت خوابوندمشو یه کم توف زدم به کیرم.گذاشتم رو سوراخ کونش تو نمیرفت.مریمم که داشت فحش میداد و انگاری فهمیده بود.من نیتم چیه.با انگشتم کردم تو کونش خوب یه جیغ خیلی بلند کشید.کمی انگشتو کردم تو کون کوچولوش بعد بعد کیرمو کردم احساس میکردم یه چیزه خیلی تنگی دوره کیرمو گرفته نمیتونسم زیاد تلمبه بزنم باره اولم بود گریه های مریمم تمرکزمو بهم میسزد ولی تا 10دقیقه دوام اوردم بعدشم ابمو ریختم تو کونش.کرمو دراوردم گذاشتم لای پاش چند دقیقه گذاشتم اونجا کریه هایمریم اروم ترشده بود انگاری خوشش اومده بود بهش گفتم چرا گریه میکنی اگه زنم بشی که یه شبه طلاقت میدم گفتم اگه میخوای حسن نیتمو نشونت بدم بیا تا پردتو بزنم.یه مقاوت کمی کرد ولی خیلی کم.دوتا پاشو دادم بالا کیرمو گذاشتم در کوسش یکم فشار دادو ولی تو نرفت به کیرم توف زیادی زدم با فشار دادم تو اونم یه اهی کشید ولی از بس گریه کرده بود توان نداشت دیگه کرمو کشیدم بیرون چند قطره خون رو کیرم بود که پاکش کردم دوباره جا زدم حدود 10.15دقیقه از جلوکردمش بعدشم رفتم.ولی بعد از این قضیه دیگه بیشتر ازش متنفر شدم و اینو به خودشم گفتم ولی خوشبختانه باهاش بهم زدم و الانم با هادی فلافل فروش دوسته .

نوشته: سعید از کرمانشاه

سلام به همگی
راستش این داستان رو از یکی از پیج های فیس بوک کپی کردم
میدوارم خوشتون بیاد

سهیلا

صبح جمعه بود.کامپيوترم را روشن کردم و با بی حوصلگی شروع به گشتن صفحه های مختلف سايت ها شدم.توی يکی از سايت ها ی سكسی مشغول تماشای عكس بودم كه زنگ در زده شد.در را كه باز كردم زن همسايه روبه رويی بود.اسمش سهيلا بود؛ زنی ميانه سال با گونه های استخوانی و پوست گندمی. اندامی متناسب داشت با موهای قهوه ای تقريبا روشنی كه رشته های هايلايت طلايی اطرافش رو پركرده بود.تقريبا ۳۷ يا ۳۸ساله بود اما هنوز جذابيت و زيبايی خاص خودش رو حفظ كرده بود.تنها اشكالی كه داشت اين بو د كه خيلی پر حرف و عصبی بود.
من كه پس از گشت و گذاز اينترنتی در سايت های مختلف سكسی تقريبا تحريك شده بودم سعی می كردم نيم تنه و كير راست شده ام را پشت در پنهان كنم.(بچه تر كه بودم سكس با سهيلا جزئيی از فانتزی سكسی من بود؛شب ها در خيالم تن رسيده و زيبايش را برهنه ميكردم و با دستمالی كردن نقطه های حساس بدنش در خيال خودم ارضا می شدم).بعد از سلام و احوال پرسی از من خواست كه با هم به انباری برويم تا گونی برنجشان را با كمك من به خانه بياورد.(در ضمن او يك پسر ۱۸ساله بنام سپهر و يك دختر ۲۱ ساله به نام سارا هم دارد؛كه در آينده از خاطراتی كه با سپهر داشتم بيشتر مينويسم).اورا پشت در منتظر نگه داشتم و بعد از پوشيدن شلوار آلت برجسته ام را طوری كه جلب توجه نكند درون شورت و شلوارم پنهان كردم و سپس هردو با هم به انباری كه در پشت پاركينگ ساختمان بود رفتيم.
جلوی در انبار منتظر شدم تا با كليد در را باز كند .مانتويی كرم وروسری قهوه ای سرش كرده بود.شلوار پارچه ای مشكی هم در زير مانتو اش پوشيده بود.پاهايش كه درون صندل سرمه ای با لاك زرشكی تزيين شده بودند مرا بيشتر تحريك ميكرد.انگشت های پای كشيده و زيبايش سال ها بود كه لبان مرا در آرزوی بوسيدنشان ميسوزاند.كمی بعد در باز شد و با هم از راهروی تاريك انبار گذشتيم و در مقابل در فرعی انباريشان رسيديم.در اصلی پشت سرم را بستم.فضای داخل انباريشان خيلی كوچك و تنگ بود.و به زحمت با وجود اسباب و اساسيه بلا استفاده منزل دونفر در كنار هم در ان قرار می گرفتند.
چند دقيقه گذشت و او مشغول مرتب كردن قوطی های روغن و ديگ و ظرف های دیگر آنتو شد.كمی بعد من را صدا زد و خواست تا چند تكه ظرف مسی و بدرد نخور را در طبقات و قفسه های تعبيه شده در ديوار مجاور قرار دهم زيرا طبقات خالی بالاتر بودند و او نمی توانست به تنهايی از پس اين كار برآيد.بعلت تنگی جا در فاصله كمی پشت سر من ايستاده بود و مرا راهنمايی می كرد.صدای نفس هايش زا پشت سرم احساس می كردم و متعاقب آن حرارت گرمی را كه از لبان برجسته و تنگش بروی گردنم احساس ميشد؛ حسی جنون آميز را درون رگهايم می دواند.ظرف ها را در طبقه آخر جای دادم.

مشغول جابه جايی گونی برنج شد.حالا من بودم كه پشت سرش ايستاده و بعلت تنگی جا به در بسته انبار تكيه داده بودم .گونی برنج بروی زمين بود و برای جابه جايی اش مجبور شد كه به حالت دولا قرار بگيرد در همين حالت به طور ناگهانی باسنش به كيرم كشيده شد.لحظه ای هر دو ساكت شديم ولی بعد از چند ثانيه بلا فاصله خودش را به جلو كشيد و مشغول ادامه كار شد.از شدت هيجان كنترلم را از دست داده بودم؛برای لحظه ای تصميم ام را گرفتم و خودم را آرام به جلو متمايل كردم اين بار درست نقطه ميانی کيرم را با برجستگی باسنش تنظيم کردم و با فشار اندکی خودم را به باسنش چسباندم.مکث کوتاهی کرد و دوباره مشغول ادامه کار شد.شايد شرم مانع برگشتن و تلاقی نگاه هايمان می شد.اين برخوذد او جرئتم را بيشتر کرد.اين بار همانطور که خودم را به او چسبانده بودم فشار کيرم را از روی مانتو به برجستگی خوش فرم باسنش بيشتر کردم.وبا حرکات عمودی کيرم را بروی باسنش می کشيدم.ساکت بود و به همان حالت دولا مانده بود و دستهايش را به دهانه گونی بی اراده فشار می داد.
چند ثانيه بعد ناگهان ايستاد و دامن و شلوارش را صاف کرد...احساس کردم به پايان آن لذت بزگ نزديکم.در همان حالت که برگشت برای اولين بار در آن لحظات دلپذير چهره به چهره و مقابل هم ايستاديم.گونه هايش از شدت شرم و هيجان سرخ شده بودند و چشم هايش را به زمين دوخته بود.شايد خودش را مسئول وقوع چنين حادثه ای ميدانست.سعی می کرد که نگاهش را پنهان کند و بلافاصله خودش را برای فرار از آن موقعيت به در رساند.فکری به سرم زد؛کليد برق را خاموش کردم تا شايد در تاريکی به احساس شرم غلبه کنم.
تاريکی همه جا را فرا گرفته بود و در فضای تيره و تنگ انبار صدای نفسهايمان را در خود پنهان می کرد.اين بار با کمک تاريکی ترس و شرم را از خود دور می کردم و خودم را بر فضای اطراف مسلط می ديدم.قبل از آنکه در بگشايد و خارج شود دستانم را به دور پهلويش حلقه کردم و اورا به سمت خودم کشيدم.باز هم ممانعتی نکرد و خودش را در اختارم گذاشته بود.اين تسليم شدن بيشتر از شهوت؛ ناشی از غافلگير شدنش بود.در ان دقايق کوتاه و تاريک فرصت تصميم گيری نداشت و من از اين حالت او نهايت استفاده را می بردم.اورا دوباره سر پا ايستاندم و خودم را از پشت به او فشار دادم.دست هايش را به در زده بود و باسنش را کمی به عقب داد و من حرکاتم را با سرعت بيشتری انجام می دادم. سعی می کردم که زمان را از دست ندهم.او مثل شکاری در چنگ من گيج و تسليم هر حادثه ای شده بود و زمان تنها عاملی بود که می توانست اورا از چنگ من رها کند.پس سعی کردم در حداقل زمان لازم اورا از پای در آورم.برای اينکار دستانم را از زير مانتو به جلوی شلوارش رساندم و به آرامی دکمه شلوارش را باز کردم.و زیپ آن را هم متعاقبا پايين دادم و شلوارش را تا زير رانهايش پايين کشيدم.دستانش را بروی دستان من فشار ميداد و با حالتی عصبی مانع از انجام اين کار ميشد.همچنان هيچ حرفی نميزدو مثل کسی که دهانش قفل شده است ساکت بود.به هر ترتيب شلوارش را از زير دستانش رها کردم...شلوار به آرامی بروی زمين لغزيد.

دستم را بروی باسنش می کشيدم و هر دوطرف باسنش را با فشار بزير دستانم چنگ ميزدم با اين کار کم کم شکارم را رام و مطيع خودم ميکردم.و با بلند و کشيده شدن نفسهايش مطمئن شدم که اورا کاملا از پای در آورده ام.به آرامی لبه شرتش را پايين کشيدم.از پشت شکاف باسنش را با انگشت طی ميکردم.با دست دوطرف باسنش را از هم باز و صورتم را بين باسنش قرار دادم...حرارت مرطوبی از اين نقطه مشامم را پر ميکرد.زبانم را از بالای باسنش به درز آن و سپس سواخ چروک و تنگش ميکشيدم و در انتها تا زير کس خيسش ادامه ميدادم.با هر حرکت زبانم از بالا تا زير برجستگی کسش تمام بدنش را لرز خفيفی فرا می گرفت.بوی عجيبی از کسش ساطع می شد که شهوتم را چندين برابر می کرد.لبانم را بروی لبهای کسش ميکشيدم و گاهی آن را بطور کامل با فشار مکش لبهام بدرون دهانم قرار می دادم.خيسی داخل رانهاش هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد.و از زير تا درون رانهاش می رسيد.دهانه کسش و منطقه اطراف را موهای تازه تراشيده شده ای بصورت تيغ تيغ و يکنواخت پوشانده شده بود و اطراف سوراخ باسنش پرز نازک و کمی از مو وجود داشت که با آب دهان و شيره کسش آميخته شده بود.حرکات زبانم را تندتر کردم...باسنش را مرتب ميان صورت خيس من فشار ميداد و سر مرا به لای گوشت های مرطوب باسن و کسش ميفشرد...با شديدتر شدن اين حالتش و ناله های کشيدش احساس کردم که در حال ارضا شدن است.زبانم را با فشار بيشتر لابلای لبهای کسش ميچرخاندم...چند دقيقه بعد باسنش را با فشار به صورت من زد و با ناله های بلند متوجه شدم که ارضا شد.
حالا نوبت من بودتا از اين لحظه شگرف نهايت لذت را ببرم.همانطور که پشت سرش ايستاده بودم.تکمه های شلوار جينم را باز کردم.کير متورم ام را بين باسنش تنظيم کردم .برگشت و کيرم را بين دستانش گرفت و بعد از کمی مالش آن خواست که آن را در دهانش قرار دهد اما من مخالفت کردم؛فرصتی چندانی نداشتيم و بايد سريع تر از آنکه کسی متوجه شود کار را تمام کنيم.با التماس به کيرم نگاه ميکرد.کيرم را بين رانهاش قرار دادم و با فشار بروی لبهای داغ کسش می کشيدم بعد از اينکه بطور کامل خيس شد آن را بروی کسش تنظیم کردم و با اندکی فشار آن را به درون آن حفره مرطوب و تنگ هدايت کردم.برای لحظه ای آه بلندی کشيد.برای اينکه صدا بيرون نرون دستم را بروی دهانش قرار دادم و بلا فاصله مشغول کردن آن کس شيرين و داغ شدم....
ضربه های کيرم با شدت زياد بروی باسن برجسته و موزون اش می نشست.و با هر فشار خودش را بيشتر به من ميفشرد.دستهايم را که بروی لبش بود با ولع و اشتهای زياد می ليسيد و من يکی يکی انگشتانم را درون دهان گرمش فرو ميکردم....لحظات شيرينی بود....دقايقی که با سرعت طی می شدندو زمانی که به پيش می رفت تا در لحظه ای جاودانه و مقدس مارا از اوج ابر های روشن لذت بر خاک درد و خستگی رها کند...اما من تمام جزئييات کار را با نيروی حس و انديشه ام همچون تنفس هوای پيرامون به عمق ذهن هايمان فرا می خواندم...
در فضای کوچک و تنگ انبار و همراه با وسايلی ساده و محقر هر دو در کنار هم اوج ميگرفتيم ...در تاريکی محض اطراف لحظه به لحظه دری بروی نور باز ميکرديم و روحمان در لذتی داغ و شيرين غوطه ور ميگشت....احساسی که با هر ضربان جسم من در روح او تبلور می يافت و هر دو مارا در لذتی غريب غرق می نمود....

دقايقی بعد احساس کردم که چيزی در درونم به نقطه انفجار ميرسد....احساسی که در تنهايی بسيار خفيف تر ش را گاها تجربه خواهيم کرد اما در آن لحظات هر دو باهم به بالاترين درجه آن رسده بوديم...ضرباتم تند تر شده بود...
خوشبختانه تمام اين احساسات را توانسته بودم به خوبی هرچه تمام تر به او القا کنم و چندی بعد هردو هم زمان به اوج لذت رسيديم.
کيرم را از درون کس داغ و مرطوب اش بيرون کشيدم و آبی را که با فشار به بيرون ميريخت را بروی باسن خوشتراش سهيلا تخليه کردم...اوهم با پاهای باز و به حالت دولا مرا در زير ناخن های بلند و خوش ترکيبش ميفشرد و هم زمان با من مايعی بيرنگ از کسش به زمين می ريخت همچنان دستانم را بروی دهانش فشار می دادم تا ناله هاش توجه اهالی ساختمان را جلب نکند ....
چند لحظه بعد مثل قايقی که بعد از امواج طوفان به ساحل آرامی ميرسد هردو ما آرام شده بوديم...اورا از آغوشم خارج کردم زيرا بايد سريع تر آنجا را ترک کنيم...شرتش را بدون اينکه بخواهد خودش را يا باسنش را پاک کند بالا کشيد و سپس شلوارش را به پا کرد و مانتو اش را نيز صاف و مرتب نمود....
گونی برنج را برداشتم و با هم از پله ها بالا رفتيم...گونی را در مقابل منزلشان قرار دادم ...مانتو اش را کمی صاف کرد زنگ زد سارا که انگار تازه از خواب بيدار شده بود در را باز کرد و سپس رفت...ايستادم تا برود...لبخندی از سر رضايت و آرامش زد و در را بست...
بعد از اتفاق آن صبح جمعه چند بار ديگر من و سهيلا در انبار و خانه با هم رابطه داشتيم که بيشتر آنها هم به خواست اوبود...حالا من برای او حکم شکار را بازی می کردم و اين احساسی بود که شايد باعث تمام شدن رابطه ما شد

فرستنده:‌ 615

اسمه من حامده و 22 سالمه یه روز داشتم از دانشگاه برمیگشتم خونه که دیدم یه دختر منتظره تاکسی هستش صورتش سفید و تپل بود چشماشم مشکی جلوش ماشینمو نگر داشتم و ازش خواستم سوار شه نگاه قشنگی داشت دوباره که بهش گفتم سوار شد تو را از هر دری حرف زدیم گفت اسمش مهساست و 20 سالشه پدرش چند سال پیش مرده و خرجه خودش ومامانشو داداشش که تازه ازدواج کزده میده فهمیدم وضع مالیه خوبی ندارن اما من تو همون نگاه اول عاشقش شدم خلاصه رسوندمش نزدیک خونش اونم شمارشو بهم داد و رفت وای موقع را رفتنش با اینکه مانتوش زیاد تنگ نبود اما باسنه بزرگش خیلی ناز چپو راست میشد با خودم گفتم بلاخره یه کیس باحال پیدا کردم. اونروز تلفنی باهم حرف زدین فردا هم دو باره دیدمش اینبار با ماشین رفتیم تو یه کوچه خلوت و اونجا ازش لب گرفتم و حسابی رونای تپلشو مالیدم بعد دستمو بردم زیر مانتوش چون هوا گرم بود زیره مانتو فقط یه تاپه تنگ و کوتاه تنش بود و منم مشغوله مالیدنه شیکم و پهلوهاش شدم ( اونایی که دختر بازی میکنن یا دوست دختر دارن میدونن خیلی از دخترا تو همون قراره اول حاضرن سکس کنن البته نه همه دخترا ) پهلوها و شیکمش خیلی نرم بودن مثله دنبه دیگه طاقت نداشتم دسته مهسارو گرفتم و گذاشتم رو کیرم که از رو شلوارجینم بدجور شق شده بود و مهسا مشغوله مالیدن شد منم دستمو کردم تو شورتش و دستمو کشیدم لای خطه کونش از طرفی لبامونم تو هم بود و جفتمون رو ابرا بودیم تا اینکه صدای یه ماشین مارو به خودمون اورد لبامو از لبش جدا کردم و بهش گفتم یه روز تو خونه اینکارارو با خیاله راحت میکنیم و بعد از یه دور زدن و بستنی خوردن مهسارو رسوندم خونشون.

خلاصه من هروز مهسا رو میدیدم و روز به روز علاقمون بهم بیشتر میشد تا اینکه یروز مامان بابام تصمیم گرفتن برن شهرستان عیادته یکی از فامیلامون که تازه عمل کرده بود از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم قضیه به مهسا اس ام اس کردم و گفتم پس فردا خونمون خالیه بعد از داشگاه میام دنبالت خلاصه روزه موعود رسید اونروز مهسا یه ارایشو غلیظ کرده بود و خیلی ناز شده بود بهش گفته بودم وقتی که میخواد بیاد یه شلوارکه تنگ و کشی یعنی از همونایی که تو خونه میپوشه بیاره خلاصه رسیدیم خونه من به مهسا گفتم شلوارشو عوض کنه منم لباسمو عوض کردم و یه تیشرت با شلوارک پوشیدم وقتی برگشتم واااااااااای وقتی مهسا رو دیدم قلبم نزدیک بود وایسه یه تاپه قرمزه خوشرنگ تنش بود که بنده کرستش بیرون زده بود و رنگشم مشکی بود بازه ها و بدنه توپل و سفیدی داشت شیکمشم به طرزه حشری کننده ای بیرون زده بود شلوارکشم بنفش بود و رونای کلفت و نازی هم داشت کسشم قلمبه بود مهسا پشتشو بهم کرد وای کون گندش از پشته اون شلوارک وحشتناک سکسی بود زیبایی و بزرگیش حد نداشت یه کونه پهن که تا حدودی شبیه یه گلابیه گنده میموند با خودم گفتم حتما مهسا خیلی کون داداه که کونش اینطوری گنده شده مهسا شرو کرد به غر دادان و رقصیدن البته از رقصش معلوم بود که میخواد منو حشری کنه منم نشستم رو کاناپه تو اتاقم و مشغوله تماشای غر دادانه عشقم شدم کیرم دیگه داشت شلوارکمو جر میداد رفتم طرفش و مهسا تو عالمه خودش همچنان داشت غر میداد اما من از پشت خودمو بهش مالیدم و کیرم از رو شلوارک داشت به کونش میخورد و داشت دیگه اتیش میگرفت برش گردوندم و ازش لب گرفتم و زیر گردنشو بوسیدم بعد همینطور که ایستاده بودیم دستمو رو کونش کشیدم و بهش گفتم جووون چه کونه گنده ای داره گفت واسه خودته عشقه من گفتم واسه کیه ؟ گفت واسه حامدمه گفتم چی واسه حامدته ؟ گفت اه کونم کونه گنده و سفیدم من همینطور مشغوله مالیدنه کونش از رو شلوارکش بودم و لبمم رو لبش بود که رفتیم طرفه تخت و افتادم روش و از هم لب گرفتیم و حسابی مالیدمش تا اینکه تاپشو در اوردم وای سینه هاش برجسته و ناز بودن و از پشته اون کرسته مشکی خیلی زیبا به نظر میرسید منم از رو سوتین بوسیدمش و کلی قربون صدقش رفتم بعد اومدم پایین تر و شیکم نازو سفیدشو بوسیدم مهسا هم گفت وووووووییییی حامدی خیلی نازی قربونت برم من گفتم حالا کجاشو دیدی بعد شلوارکه تنگشو داوردم چه رونای گوشتی و سفیدی داشت شورتشم مشکی بود تیشرت و شلوارکمو دراوردم و پریدم تو بغلش و حسابی بدنه لختمو به بدنه گوشتی و سفیدش می مالیدم کیرمم از شورت مالیده میشد به کسش و به جفتمون حال میداد تا اینکه سوتینشو داروردم و افتادم به جونه سینه هاش و هی میخوردم و میبوسیدمشون مهساهم مدام قربون صدقم میرفتم بعد رفتم پایین تر دوباره شیکمشو بوسیدم چون فهمیدم از این کار خیلی خوشش میاد اما اینبار بیشتر شیکم و پهلوهاشو بوسیدم و لیسیدم و رفتم پایین تر سراغه روناش تا کفه پاشو بوسیدمو لیسیدم وکلی قربون صدقه اون بدنه گوشتی و سفیدش رفتم تا اینکه سرمو بردم لای پاهاش و شورته مشکیشو با دندونام دراوردم و حسابی کسشو لیسیدمو مکیدم مهسا هم همش میگفت اه جون بخورش فداتشم واسه خودته وای کسم واسه حامدمه منم با ملچ ملوچه فراوان واسش خوردم تا بایه جیغه اروم اما طولانی اب کسش دراومد و من اون لحظه از بس حشری بودم تموم ابشو خوردم البته خیلی کم بود بعد از اینکه ابشو اوردم پریدم تو بغلش و حسابی بوسیدمش و بهش گفتم تو کیرمو نمیخوری ؟گفت چرا که نه فداتشم منم نشستم مهسا هم اومد جلوم و اول مشغوله مالشه کیرم از شورت شد بعدش با دستای تپل و نازش اونو بیرون اورد و گفت وای چه کیری داری فداتشم منم گفتم واسه خودته گلم اما اول صبرکن یه دقه منم یه اسپره از زیره تختم برداشتم و زدم به کیرم مهسا هم یکم واسم جلق زد تا کیرم دوباره داغ بشه بعد کیرمو فشار داد از شدته لذت جونم داشت درمیومد مهسا اروم لبای خوشگلشو اورد جلوی کیرم و مشغوله مکیدن شد سره کیرم تو دهنش بود و با دوتا دستش برام جلق میزد تموم اب دهنش از گوشه لباش ریخته بود رو کیرم بعد از حدوده سه دقیقه که کیرمو خورد لباشو از کیرم جدا کرد و گفت جووووووون عجب کیری داری فداتشم و مشغوله جلق زدن واسه کیره تفیم شد چون کیرم خیس بود بیشتر بهم حال میداد بعد از خواستم تخمامم بخوره و در حینه خوردنه تخمام واسم جلقم بزنه اونم قبول کرد مهسا تخمامو خورد و کیرمم میمالید واسم منم دیگه داشتم حسابی حال میکردم که مهسا خودش خسته شد و کیرمو ول کرد واومد تو بغلم و دوباره لبای همو خوردیم ومن تو چشمای قشگش نگاه کردم وبهش گفتم خیلی دوست دارم اونم گفت منم دوست دارم عزیزم و دوباره همو بوسیدیم بعد ازش خواستم قمبل کنه اونم قمبل کرد و کونشو کرد هوا وای تو این حالت کونش خیلی سکسی و بزرگ شده بود صورتمو بردم نزدیکش و اول چندتا بوسه رو لمبراش زدم بعد اونارو با لبام گاز گرفتم نزدیکه پنج دقیقه با کپلاش ور رفتم همش میلیسیدمو میبوسیدمشون بعد کپلاشو باز کردم و چشمم به سوراخه کونش افتاد که حسابی معطر و تمیز بود منم با کله رفتم تو کونش و تا اونجایی که میتونستم زبونمو تو سوراخه کونش فرو کردم سوراخش با اینکه تنگ بود اما معلوم بود مهسا قبلا کون زیاد داده منم همینطور سوراخشو میخوردم که دیگه ناله مهسا در اومد و گفت وای حامد بسه دیگه کی منو میکنی ؟ گفتم چشم قربونت برم من بعد بهش گفتم دوست دارم واسم بگوزی مهسا با تعجب گفت چیییی ؟ گفتم بگوز واسم تا صداشو بشنوم گفت اخه نمیشه گفتم بخاطره من فقط یکم سعی کن مهسا هم یکم بیشتر کونشو داد بالا و گفت اه اوه و یهو صدای گوزیدنش تو کله اتاق پیچید مهسا گفت یکی از عادتاش اینه که هروقت تو خونه تنهاست با صدای بلند بگوزه منم گفتم جووووووووون چه عادته خوبیه فداتشم بعد کیرمو به صورته شلاقی اما خیلی اروم زدم رو کونه گنده و سفیدش و بعد کیرمو گذاشتم لای لمبراش و بالا پایین کردم مهسا گفت وای حامد چه حالی میده گفتم الان چی میخوای ؟ گفت کیرتو میخوام گفتم کیرمو میخوای چیکار؟ گفت میخوامش میخوام کیره کلفتتو بکنی تو کونم منم تا اینو شنیدم کیرمو گذاشتم دمه سوراخه کونش و بعد کردم تو وای داخلش خیلی گرم و باحال بود اول اروم کیرمو تو کونش نگه داشتم بعد با دستام زانوهاشو خم کردم و به صورته دمر خوابیدم روش با دوتا دستام سینه هاشو گرفتم و حسابی فشار دادم و بعد تو کونه گندش تلمبه زدم خیلی باحال بود حس میکردم تو اوجه لذته جنسی هستم همینطور که داشتم کونه گنده مهسا جونمو میگاییدم مدام قربون صدقش میرفتم و میگفتم جون عجب کونی داری تو فداش بشم من مهسا هم گفت واسه خودته کونم واسه تو عشقه من هروقت خواستی بکنش گفتم تو جنده کی هستی ؟ گفت جنده حامدم گفتم اره تو جنده منی بعد از گفتنه این حرفا دیوانه وار داشتم تو کونش تلمبه میزدم که یهو گفتم کسکشت کیه ؟ گفت تو کسکشه من تویی فداتشم دیگه حس کردم کیرم از حده معمولش گنده تر شده که گفتم اییییییییی دارههههههه میییااااااااد مهسا با هیجان گفت جوووووون بذار بیاد همش ماله خودمه جووووووون منم یهو ابم اومد و همشو با فشار ریختم تو کونش خیلی اب ازم رفت انگار تمومی نداشت همشو تو سوراخه تنگ و داغه کونه مهسا خالی کردم و روش ولو شدم دیگه نای حرکت نداشتم که به اورومی کیرمو که هنوز نیمه شق بود از کونش بیرون کشیدم و همدیگرو بغل کردیم و دوباره مشغوله لب بازی شدیم مهسا دوباره دستشو گذاشت رو کیرم واونو مالید تا شق شد منم دوباره افتادم روش و اینبار لاپایی حال کردیم حسابی کیرمو لای پاهاش میمالیدم و مهسا همش میگفت اه جون وای صداش از دفعه قبل ضعیف تر شده بود حس کردم واسه باره دوم ابم میخواد بیاد اینبار کیرمو دادام دسته مهسا تا واسم جلق بزنه و ابمو بیاره اونم با جلق زدن ابمو اورد و خیلی بهم حال داد و دوباره همو بغل کردیم اینبار چون مهسا هم ارضا شده بود دیگه حالی نداشت و بعد از زدن یکم حرفای عاشقانه تو بغله هم خوابیدیم حدوده دو ساعتی خواب بودیم وقتی بیدار شدم دیدم مهسا به پهلو خوابیده و کونه گندش به طرفه منه منم سرمو گذاشتم رو کونه نرمش پوسته کونش خیلی داغ بود حسابی لمبرای کونشو بوسیدم که مهسا جونم یهو یه گوزه گنده ول داد که بدجور سرحالم اورد بعد بیدار شد بهش گفتم سلام عشقم اونم گفت سلام عزیزم منم گفتم چیزی میخوری واست بیارم ؟ گفت نه ممنون فهمیدم داره تعارف میکنه منم رفتم و بایه ظرف شیرینی و یه کاسه بزرگه چیپس و با یکم ماست و همینطور دو تا کاسه بستنی برگشتم حسابی خوردیم و خودمونو تقویت کردیم که مهسا گفت حامد شاش دارم منم گفتم وای منم شاش دارم دوست داری دوتایی باهم بریم توالت و بشاشیم ؟ مهسا که انگار از این پیشنهاد خوشش اومده بود گفت اره بدمم نمیاد جفتمون بلند شدین که بریم کونه گنده مهسا موقع را رفتن کپلاش میخورد به همدیگه و حالته باحالی داشت هنوز باورم نمیشد که این کونو گاییدم خلاصه بعد از اینکه شاشیدیم دوباره از کون گاییدمش بعدشم دوتایی لباسامونو پوشیدیم و اومدیم از خونه بیرون اونروز تا شب با مهسا بیرون بودم و حسابی خوش گذروندیم شبم رسوندمش خونه دوستیه من با مهسا شش ماه طول کشید تو این شش ماه هفته ای نبود که باهم سکس نکنیم اما واسه مهسا خواستگار اومد و منم چون امادگی ازدواج نداشتم ا زش خواستم بره جدایی واسه جفتمون سخت بود اما مجبور بودم ولش کنم چون خواستگارش هم ادم حسابی بود هم پولدار اما خداییش تا اخره عمرم فکر نکنم مزه کونه گنده و سفیده مهسا از رو کیرم پاک بشه !
پایان

نوشته:‌ حامد

من مسعود 21سالمه.میخوام داستان سکسی خودم با دوست دختر دوستم رو براتون بگم.به جون خودم این داستان واقعیت داره خواهشن فوش ندید.قبل از شروع داستان میخوام از خودم بگم.من یکم چاغم(یکم که نه خیلی)،پشمالوام،چشام شلایی اما ریزن.یه پسر تپل موپل که موهامو به قول بهزاد دوستم مدل ابنه ای میزنم. واما داستان؛یه تابستون گرم بود من دوستم صابر داخل خونه خواهرم که مسافرت بودن تنها بودیم اینم بگم که من تازه عمل کرده بودم و شکمم حدود ده سانتی پاره بود.صابر که تو محله به صابر کس باز معروف بود بهم گفت؛میخوام امروز بهت حال بدم.یهو گوشیشو دراورد و به دوستش که مهرنوش اسمش بود یه اس داد.که بعد از نیم ساعت در خونه به صدا دراومد خودش بود.وقتی چشمم به باسنش افتاد،نزدیک بود همون لحظه ابم بیاد.یه باسن گنده با کمر باریک، سینه های مرمری ولی صورتش خیلی کیری بود.پیش خودم میگفتم فقط همون که یه سوراخ داشته باشه کافیه،و اما صابربه بهونه مغازه رفت بیرون.اووووه من موندمو یه عالمه باسن.از خجالت صورتم سرخ شده بود اخه اولین باری بود که با یه دختر تنها شده بودم.تو کونم عروسی بود.دلم زدم به دریا رفتم کنارش نشستم گرمای وجودشو حس کردم. یهو دست خودم نبود ابم اومد.بعد نمیدونستم چطور دودولمو کنترل کنم.زنگ زدم به دوستم که باباش دکتر بود یه قرص لوزی برام اورد.چند دقیقه بعد قرص رسید.من بودم و یه کمر سفت و یه باسن بزرگ. شروع کردیم لباساشو اروم دراوردم خوابوندمش رو زمین شروع کردم به لیس زدن کسش صداش دراومد،واقعا بوش میومد ولی از اونجایی خیلی تو کف بودم ادامه دادم.حالا نوبت مهرنوش بود جافیمو دراورد بعد شرتمو دراورد یهو ماتو مبهوت چند لحظه موند بعد زد زیر خنده گفت تو با این همو وزن و مو چرا کیرت البته به قولش دودولت چقدر کوچیکه.منم واقعا خجالت کشیدم. اما کاریش نمیشد کرد.دمر خوابوندمش و دودولمو گذاشتم لای قمبلش اهم بلند شد و حیف که شکم یاری نمیکرد.باور کنید اینقدر کردمش که بقیه هام باز شد.هر طوری که میکردمش انگار نه انگار اخه کیرم واقعا کوچیک بود.از تو کونش دراوردم بهم گفت که اوپنم ولی ترسیدم که از جلو بزنمش .دیدم فایده نداره کیرمو گذاشتم تو دستم یه جلق توپ زدم مهرنوش دهنش باز مونده که کس و کون اینجا ریخته بعد من جلق میزنم.بعد ریختمش رو سینه هاش.بعد با هم یه دوش گرفتیم بعد صابر با بستنی هاش اومد ما هم که انگار نه انگار.شتر دیدی ندی.و دراخر نصیحت من به برادران عاشق(یکی دوست میدارم ولی افسوس که او هرگز نمیداند )

نوشته: m.s

سلام بچه ها
من تازه عضو شهوانی شدم.اما قبلا داستان هاتون و زیاد خوندم.
یریم سر داستان.داستان که نه واقعیت.چون خیلی از داستان هاتون تخیلی هست اما این عین واقعیته. من تا قبل از این موضوع سکس کامل نداشتم.لب و مالیدن و داشتم اما کامل نه.من خیلیییییی به پا مخصوصن ساق و مچ پا تحریک میشم.
من از اون دسته پسرهایی بودم که همیشه عشق دوست دختر داشتم.کلا نسبت به سنم زیاده خواه بودم اما به دست هم نمی اوردم تا اینکه با مریلا آشنا شدم.
دانشجوی دانشگاه کرج بودم(کاردانی).میدونید دیگه کاردانی شر و شیطونن.من یه دوست داشتم به اسم سهیل که 2 ترم ازم عقب بود.مریلا منو خیلی تو منگنه میزاشت.مثلا به اون سلام نکن.اینور نیا.اونجا نرو
1 بار سهیل گفت تولدمه و میخوام چندتا از دوست های دختر از دانشگاه و بگم,تو و مریلا هم بیاین.منم میدونستم اون نمیاد,به مریلا نگفتم .
سهیل مارو دعوت کرده بود به یکی از سفره خونه های نزدیک دانشگاه.رفتم دیدم 4 تا دختر که قیافه هاشون معمولی رو به خوب هست. سهیل معرفی کرد(نسیم,مهشید,فرنوش,فریما).از اونجایی که عادت ندارم دست بدم سلام کردم و نشستم.
چون زیاد نمیشناختم حرف نزدم اما یواش یواش گرم شدم و طبق اخلاقم شروع کردم خندوندن.
اون روز تموم شد و شماره هامون بین من و اون 4 تا به عنوان دوست رد و بدل شد.
3 هفته بعد برنامه گذاشتیم بریم بام کرج.بعد جاده چالوس.
تا اینکه من لو رفتم جلوی مریلا (یکی از دوستاش ماهارو با هم دیده بود).باهام تموم کرد و من هم 1 جورایی خوشحال بودم.
عید سال 87 بود که دپرس بودم(2 ماه بعد از اتمام رابطه من و مریلا),به دخترا زنگیدم.همه مسافرت بودن جز فرنوش.
فرنوش قدش 160 هیکل توپر بود ,پوست سبزه, همیشه آرایش خفن داشت.پیش مامانش آرایشگری میکرد.بهش گفتم پایه ای بریم بیرون؟گفتمن تا 7 اینجام سختت نیست از تهران بیای؟گفتم نه بابا.
ساعت ک7:30 باهاش دم مهستان قرار داشتم.خیلی باحال شده بود.یکم قدم زدیم.از بین شلوغی ها به زور رد میشدیم که ناخودآگاه دستم میرفت پشت کمرش و هدایتش میکرم,از طرز زیرزیرانه نگاه کردنش میفهمیدم دختر پایس.رسوندمش خونشون و رفتم.
تا اینکه 14 فروردین که مثلا کلاسا شروع میشه(کی میره آخه؟) رفتم کرج.از بچه ها فقط نسیم پایه بود.نسیم 1 رنو داشت اومد دنبالم گفتم بریم جاده چالوس؟گفت بریم.سکسی شده بود.اوایل جاده گفت من بشینم.جامونو عوض کردیم,دیدم معمولی نشست.استیل لم دادن و .....
میدونستم مامور زیاده واسه همین سد کرج و هم رد کردیم.رسیدیم به کلاتپه.رفتیم بغل رودخونه.نه جاده معلوم بود نه کسی اونجا بود.اونجا قدم میزدیم .1 نیم ساعتی گذشت.نشستیم کنار آب که دستمو بردم دور کمرش.هیچی نگفت اما خودشم وا نداد.میخندیدیم تا اینکه مخصوصا لپشو بوس کردم.خندید.گفتم دوست داشتی گفت آره.بازم بوسش کردم بازم خندید.طبق تجربه های قبلی میدونستم بوس خانوم ها کارسازه.اومدم بوسش کنم رفتم سمت گوشش.لرزششو حس کردم.گفت اوییی چیکار میکنی دیوونه؟
گفتم مگه بدت میاد؟گفت نه اما یکی میبینه.گفتم نمیبینه.فکر کنم یه 10 باری کارم و ادامه دادم که قشنگ ریتم نفساش عوض شد. از ماشین یه زیرانداز آوردم نشستم اونم خیلی جالب سرشو گذاشت رو پام.با پایه بودنش حاااال کردم.موهاشو ناز کردم دولا شدم بوسش کنم که لبم رفت رو لبش.خودش این کارو کرد.حق داشت.
1 لب 1 نگاه 1 خنده دوباره لب.10 دقیقه شد.دستم رفت پایین.از رو مانتو سینشو حس میکردم.می خواستم با دستام بمالمشون.سینهاش 65 بود.(خود نسیم 170 قد داشت,تقریبا سبزه.چشم ابرو مشکی,به نسبت قدش هیکلش عااالی بود)خیلی آروم آروم دستم از تو یقه رف تو. وقتی سوتینشو حس کردم دقیقا حس کوهنوردایی و داشتم که میخوان پرچم و یکوبن.همه این کارا رو زمان لب بازی کردم.نوک سینه تو دستم بود.بین 2 تا انگشتام تابش میدادم.اونم خودشو اینور اونور میکرد.
در همین حال نسیم 1 چیزی گفت که جاخوردم.(میای خونمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) جااااااااااان؟
1 دختر به من گفت.پرسیدم مامان بابا؟خواهر برادرت؟
گفت مامانم معلمه از ساعت 7 تا 12:30 نیست.بابام تهران شرکت کشتیرانیه.داداش و خواهرش هم میرفتن مدرسه.

با حرفایی که همه میزنن ما لببازی و ادامه دادیم.مثلا میگفت فردا پی بپوشم و اینا.از شانس گهمون صدای ماشین اومد.شاشیدم به خودم که گشت نباشه.نبودد.یه زن و شوهر بودن که مارو دیده بودن لبازی میردیم و دست منم تا خایه تو لباس نسیم.
چپ چپ نگامون کردن ماهم جمع کردیم برگشتیم.تو راه یه دستم رو روناش میچرخید.فردا میخواستم لختش کنم.گفتم واسم هرچی میپوشی بپوش فقط از زانو به پایین لخت باشه.1 باشه بهم گفت که پاشو چنگ زدم.رسیدسم کرج.خدافظی کردیم.واسه فردا برنامه داشتم.از کون میده؟ساک میزنه؟کلافه بودم که اس ام اس داد میره حموم واسه فردا آماده شه.
صبح ساعت 7 دم خونشون بودم.باباش زودتر میرفت.مامانشم دیدم رفت. 1 عروسک اومد پشت پنجره دست تکون داد.باورم نمیشد اون دختر ساده اینقدر داف بشه.تلفنی گفت بیا جلو آپارتمان.در و باز کرد.گفت طبقه 3 در سمت راست.قطع کرد.
رفتم بالا دیدم در نیمه بازه.نزدیک که شدم دیدم نسیم با 1 شلوارک سفید و 1 تاپ تنگ سفید جلومه.موهاشو طوری جمه کرده بود اما معلوم بود از صبح زود آماده شده.رفتم تو اول سلام بعد یه لب غنچه ایی گرفتیم.گفتم چقدر ناز شدی گفت قابل نداره.گفتم تو عمل معلوم میشه.غش غش خندید.خونشون بد نبود.بزرگ بود.3 خوابه.خودش 1 اطاق جدا داشت.گفت چیزی می خوری؟گفتم خودتو.گفت جدی گفتم.منم گفتم مگه شو خی دارم؟
-بیا اطاقمو بیبن
رفتم دیدم بعلهههههههههههه.تخت آمادس.1.5 نفره بود تختش.دراز کشیدم گفتم بیا پیشم.اومد کشوندمش رو خودم .رفتم تو کاره لب.این همه نیومده بودم بشینم که.اونم همکاری کرد.لب میگرفتیم.ریتم جفتمون عوض شده بود.کیر منم سیخ شده بود.بر عکس شدیم.اون زیر بود.دستم رفت سمت سینش.تاپش تنگ بود.اما جوینده یابندس.نوکشو باز فتح کردم.رفتم سمت گوشش.از ته دل نفس می کشیدم و بوسش میکردم.تو خونه دیگه راحت بودیم.آآآه ه ه ه ه ه ه میکشید.اینور اونور میشد.
جالب بود لباس تنمون بود.گفت بلیزتو درار.دراوردم.معلوم بود باهام خیلی حال میکنه.منم تاپش و درآوردم اما نذاش سوتین در بیارم.یهکم داد بالا همین.منم مثل وحشی ها رفتم روش.کیرم از رو لباس میمالید,دستم 1 سینه,دهنم اون سینه.
واقعا صداش تو خونه میپیچید.خودم شلوارمو دادم پایین.بند کمر شلوارکشو باز کردم.کشیدم پایین.همه این کارا با لب بود.
خودشم کمکم کرد.پاهاشو بلند کرد که راحتتر دربیارم.مرز کیر تا کوسش شورتهامون بود.ماله اون خیس.ماله من سیخ.
میمالیدم بهش که دستم رفت تو شورتش اما پشم داشت.جا خورم پرسیدم اینا چین؟گفت فکر نمیکردم پایین بری.
گفتم واسه فردا نباشه.گفت چشم.دستمو در آوردم و با مالشش آبم اومد.
رفتیم دانشگاه و بعد هم خونه هامون.
فرداش رفتم دیدم لباس خواب تنشه.گفت خوابم میاد.گفتم با هم بخوابیم.من دیگه خودم لباسمو در آورم با شورت خوابیدم.
پشت کرد بهم . منم از پشت چسبوندم بهش.دستم گذاشتم رو کسش و اون دستم هم زیر سرش بود.اینقدر با کسش بازی کردم که با اعتراض گفت اینجوری بخوابم؟دستم و بر داشتم.5 دقیقع بعد برگشت.چشماش بسته بود اومد نزدیکتر.فهمیدم لب می خواست.لب گرفتبم.رفتم روش.دستم تو شورت بود.انگشتم کردم تو.گفتم اگه دختر باشه میگه.دیدم هیچی نگفت.2 تا انگشت.فقط آآه میکشید,چشماش نیمه باز و خمار بود.لباش لرزش داشت.گفتم مگه پرده نداری؟گفت ارتجاعی هست.گفتم یعنی بکنم تو؟ گفت نه.گفتم تو که پرده نداری.گفت میترسم.منم اولین بارم بود.دستمو بردم دوباره توش.تند تند انگشت میکردم.باز آآآآه و اووووه میکرد.کیرم و در آوردم گذاشتم روش.نمیرفت تو.زور میزدم نمیرفت.با کمک انگشتام کیر و راهی کردم.جای تنگی بود.نسیم داشت کمرمو چنگ میزد.کیرمو بردم عقب.جلو.عقب جلو.دیدم خیس شد.نرم و روون شد.توش انگار روغن موتور ریختن.کیرم داشت حال میکرد.3 2 1 آبم اومد کشیدم بیرون آبم اومد.زود آبم اومده بود اما اولین بار بود کس کردم و حال داد بهم.
فرداش بازم اومدم.نسیم این سری شرت و سوتین هم نبسته بود.فقط شلوارک صورتیش پوشونده بودش.
باز لب بازی.مالش.کردم توش.این سری آبم دیرتر اومد اما حال داد.آبم و ریختم دور رونش.پاهاشو لیس میزدم.رفتم سمت کسش.میخوردما.نمیدونم چرا وحشی بودم.69 کردم خودمون و من می خوردم اون بیکار.با دست سرشو هول دادم جلو.گفت باشه.دیدم کیرم داغ شده.دیدم با دستاش گرفتتش.دوباره سرشو هول دادم با اعتراض گفت بااااشه.جالب بود هیچی نگفتم امّا فهمید باید بخوره.ایندفه کیرم منفجر شد.از کردن بیشتر حال داد.دیگه من نمی خوردم.از ته دل ساک میزد واسم.لیس میزد.گفتم کون میدی؟
گفت بریم حموم آره.حوله بردداشتیم.ت. حموم رفتیم تو وان.اومد روم.گفت کسم و بکم با این کرم هم کونم و انگشت کن.
این کارو کردم.اول بدم میومد اما 1 حسی میگفت ضرر نمیکنم.
بعد 5 دقیقه پاشد و لب وان وایساد.1 پاش تو وان یکی لب وان بود.گفت بیا دیگه.کیرم و گذاشتم دم سوراخ کون.خیلیییییییییییی تنگ بود.کیرم درد گرفت.وقتی زور زدم رفت.نسیم 1 جیغی زد که دلم سوخت.گفت واینسا بکن تا بازشه.منم کردم.اول سخت بود اما راش با شد.از کس بیشتر حال داد بهم.بردمش کف حموم خوابیدیم من رو بودم تو این حالت از کون کردم.آبم داشت میومد.نگفتم ریختم توش.گفت سوختممممم.
کیرم و شستم دادم بازم خورد.
نزدیک 2 ماه اینجوری بودیم تا دانشگاه تموم شد.مدرسه ها تعطیل و مامانش 3 ماه تابستون خونه بود دیگه.
مرسی که خوندین اما واقعیت داشت.
دوست داشتین هم ادامه دارهو هم فرنوش رو از پشت کردم.

نوشته:‌ f.n.p

به نام خدا
لطفاً تا تهشو بخونيد
سلام خدمت همه ى دوستان با صفاى شهواني
من خيلى تو خط سكس و اينجور چيزا نيستم. چند روز پيش بيكار بودم، خوابمم نمي برد حال وحوصله ي درسم نداشتم. به يكي از رفيقام كه اسمش "شاهين"ه پي ام دادم چيكاركنم گفت بيا اين سايت سايت با حاليه. اومدم ديدم داستاناي چرت زياد داره گفتم منم يكي از خاطرات خنده دارمو بگم .اگر خوب بود كه هيچي اگرم چرت بود به بزرگي خودتون ببخشيد.غلط املايي هم نگيريد لطفاً. اين خاطره مال چند سال قبله كه تو دبيرستان بودم

ماجرا از اون جايي شروع شد كه امتحان عربي داشتيمو من هيچي نخونده بودم. به يكي از رفيقاى صميمي ام كه اسمش پرهام بود گفتم كه با داييش هماهنگ كنه كه به من برسونه. آخه من دستم شيكسته بود و يكي از معلما برام مي نوشتن. معلماي ما هم تنبل از خداشون بود يكي داوطلب بشه. دايي پرهام هم مسئول سايت بود. يعني قبل از اينكه آزمون شروع بشه پاسخنامه رو ميدادن به اون كه آماده اش كنه به محض تموم شدن امتحان انو بذاره تو سايت. خلاصه اونم اومد و همه جوابارو سريع بهم گفت ولي من واسه اينكه سه نشه چند تا رو غلط نوشتم. خلاصه بعد امتحان تازه فهيدم چه گهي خوردم. آخه من قول داده بودم در قبال اين لطف پرهام اونو كه اعتياد شديديي به جق داشت ترك بدم. پرهام راهنمايي هم با من بود و از همون موقع به شدت مي زد. ديگه كمر واسش نمونده بود. من با دو تا از رفقا (شاهين و سعيد) شروع كرديم به ترك دادن پرهام. خودمم دوست داشتم تركش بدم. يه جورايي شرطي شده بودم. هر كاري ميكرديم اين كوني رو تركش بديم نمي شد. آخرين راهي كه به نظرمون اومد پيداكردن دوست دختر براش بود. ديگه وارد تابستون شده بوديم و بيكار بوديم. دو سه هفته ي تموم كارمون كسچرخ خوردن بين پارك ها و مركز خريدها و مترو و... شده بود. يه بار توي مترو يكي رو ديديم كه مو به تنمون سيخ شد. اول از همه من رفتمو يه يكوچولو باهاش صحبت كردم. بعد از چند روز پرهام كسخول انداختيم وسط. با برو بچ مي رفتيم خونشونو بهش آداب معاشرت و يه سري كار ديگه ياد داديم. يه صفايي به صورتش داديم و رفتيم بيرون. رفتيم براش لباس و كفش و ... خريديمو يه كم شبيه آدماش كرديم. اون موقع تازه آيفون ٣جي اومده بود و يكي از دوستاي بابام براي بابام خريده بود. با هزار بدبدختي اونو براي چند روز از بابام پيچيدم. يه جوري وانمود مي كردم كه انگار دنيا رو بهم دادن. اونم ديد دارم كيف مي كنم گفت اون برا خودت و رفت واسه خودش يه گوشي خريد. از اين بهتر نمي شد. فرداش با پرهام رفتيم مترو. معمولاً يه روزايي ميشد تو مترو پيداش كرد. خيلي آدم دقيقي بود. گوشيمو دادم دست پرهام و يه اسپري ٢١٢ خالي كردم روش. با دختره آشنا شد. يك ماه آزگار طول كشيد تا دختره با پرهام دوست شد. دختر شلي نبود. دهنمون صاف شد تا با هم دوست شدن. خيلي به سرم زد وسط كار ول كنم برم ولي دوس داشتم بونم تهش چي ميشه. حقيقتش عاشق دختره شده بودم. مو هاش بور بود و هميشه يكم از مو هاش از يه طرف روسريش افتاده بود بيرون. رنگ چشاش آبي و سبز و ...نبود ولي چشاش با آدم حرف مي زد. هيچ آرايش نمي كرد البته هميشه يه ماتيك قرمز مي كشيد رو لباش كه به صورت سفيدش خيلي ميومد. دختره همسن ما بود و خيلي ايده آل. ديگه وقتش رسيده بود. به پرهام گفتيم كه يه قرار باهاش بزاره. اين اولين قرارشون با هم بود. دو هفته بود كه پرهام و به عشق سارا(راستي اسمش سارا بود) نگه داشته بوديم. بسته بوديمش به شيرموز. دو هفته براي اون كه بعضي وقتها حتي روزي چند بار مي زد خيلي زياد بود. واسش كلاس آموزشي سكس گذاشته بوديم. نزديك ١/٥ گيگ فيلم آموزشي ( البته بدون صحنه چون آماده بود با كوچيك ترين چيزي خودشو تخليه كنه) و فايل متني و سخنراني رو بخوردش داديم. البته اون كه هيچي نمي فهميد ولي ما واسه خودمون اوسا شده بوديم.

شب قرار با خونواده ي شايان اينا كه آپديت بودن هماهنگ كرديمو خونه رو واسشون خالي كردن. پرهامم فرستاديم حموم خودشو تر و تميز كرد. منم به مامان وبابام گفتم شب خونه ي سعيد اينا مي خوابم. خونواده ي سعيد اينا هم هماهنگ بودن.

من و سعيدم رفتيم يه بسته قرص دير انزال و چند بسته كاندوم و يه اسپري ٢١٢ و يه انگوشتر باحال واسه سارا خريديم. قرار بود پرهام چند ساعت زود تر بياد سر قرار كه من آماده اش بكنم.
يه ساعت مونده به قرار پرهام زنگ زد و گفت نمي تونم بيام. گفتم چرا. گفت ديشب تو حموم تاقت نياورده همه ي آبشو به فنا داده. هر چي فحش بلد بودم بارش كردم و قطع كردم.

يه كم كه گذشت ديدم بدم نشد. سارا كه نميدونه قرار قرار سكسي بوده. خودم باهاش صميمي ميشم. و ميگم پر هام ديگه كلاً نمياد پيشت و رابطتون به هم خورده.
زنگ زدم به سعيد كه موضوع رو بگم يهو سر و كله ي سارا پيدا شد. خيلي سعي كردم گوشي رو نبينه ولي ديگه ديده بود. انگار مثل كسي كه از قبل از ماجرا خبر داشته باشه تعجب نكرد.

با هم صحبت كرديم و بهش راجه به علاقم بهش گفتم. يادم اومد كه خونه ي شايان اينها خاليه پس دعوتش كردم اونجا.

بعد از اينكه رفتيم اونجا ازش پذيرايي كردم و يكم حرف زديم. بعدش بهم گفت كه دوسم داره. نميدونيد خر كيف شده بودم انگار دنيا رو بهم داده بودن. بعدش گفت همون بهتر اون دوست ضايعت با من بهم زد.

گفت خونه خودته ؟ گفتم نه خونه ي يكي از دوستامه كه مسافرتن. تصميم گرفتم هر سؤالي مي پرسه راستشو بگم. خيلي سخت بود ولي بهترين راه بود.
ازم پرسيد تا حالا دوست دختر داشتي. گفتم نه. نميدونم چرا ولي فكر كردم خوشش اومد.

گفتم ميخواي خونه رو بهت نشون بدم ؟ همونجوري كه داشت روسريشو در مياورد گفت خب معلوم.

ديگه خيلي خر كيف شده بودم. بوي عطرش ديوونم كرده بود. گفت اينجا جا لباسي هست ؟ گفتم نمي دونم. اينو كه كفتم مانتو شو همونجا در آورد و گذاشت رو مبل. تنش يه تي شرت آبي و پاش يه شلوار سفيد بود. خيلي جيگر شده بود. همينجور كه داشتم خونه رو بهش نشون ميدادم هي بهش نزديكتر ميشدم. نزديكاي اتاق خواب كه رسيديم ديگه دستم كامل دور گردنش بود. نگام كرد و بهم توپيد خودموني نشو. ار خجالت داشتم شرشر عرق مي ريختم. اتق خوابشون انصافاً بزرگ بود.وارد اتاق خواب كه شديم از پشت اومد و پشت گردنمو بوس كرد. برگشتم نگاش كردم يه چشمك بهم زد كه يعني شوخي كردم. منم سرمو يكم بردم پايينو گردنشو از كنار يه بوس كوچولو كردم وشروع كردم گردنشو آروم آروم از كنار خوردن. بعد سرمو آوردم بالا و لبم و گذاشتم رو لبش. اونم همراهي كرد. خيلي حال داد. ولي يه كم مزه ي رژ لب احساس ميكردم ولي اصلاً مهم نبود.
بعد از يكي دو ديقه لب گرفتن بي اختيار بغلش كردمو خودمو با اون پرت كردم رو تخت. تيشرتمو در آورد. منم تيشرتشو در آوردم. پستوناشو كه ديدم خوف كردم. نه اينكه بزرگ باشه ، تا حالا از نزديك پستون نديده بودم. خيلي ميخواستم بخورمشون ولي مقاومت كردم. چون تو يكي از مقاله ها نوشته بود اگه همون اول پستونا رو بخوريد رابطتون زود تر سرد مي شه. منم سينمو چسبوندم به پستوناش. پاشو انداخته بود دورمو منم ازش لب ميگرفتم. بعد از چند ديقه كه گذشت اومد كمربندمو باز كنه. بهش گفتم مطمعني ؟ مكثي كرد و گفت نه. خنديد و كمر بندمو باز كرد. بهش گفتم من اولين بارمه. گفت خب منم اولين بارمه. شلوارمو دراورد. از تو كيفم يه بسته كاندوم درآوردم. ازم چاپيدشو بازش كرد. ازش گرفتمشو گفتم روم نميشه. بايد خودم بكشمش. بهم خنديد و دادش. بعد شلوارشو در اورد. يه شرت مشكي پاش بود. بدنش به طرز عجيبي سفيد و خوشگل بود.تا كاندوم رو كشيدم سريع رفتم زير لحاف. سارا هم اومد زير لحاف. شرتشو در آوردم و دوباره حلقه زديم تو هم و از هم لب گرفتيم. بيست سي ثانيه كه گذشت يهو لحاف و زد كنار و نشست و به كيرم نگاه كرد و گفت اين كه مشكلي نداره كه روت نمي شه. شانسي كه آورده بودم اين بود كه دو سه روز قبل بهش رسيده بودم و تر تميزش كرده بودم. به كس سارا كه نگاه كردم خوف كردم. تر و تميز و خوشگل و شفاف. نگام كرد و گفت فكر اينو از سرت بيرون كن. جا خوردم. گفت شما پسرا خيلي بي جنبه اين. فقط ميتوني لا پا بذاري. يه چيز ميزايي تو اون فيلماي آموزشي يادگرفته بودم. رفتيم زير لحاف و كذاشتم لا پاش. دستشو دور گردنم حلقه كرده بود و موهام رو نوازش مي كرد. منم كم كم شروع كرده بودم به خوردن گوش سارا. با دستمم داشتم پشت كمرشو نوازش مي كردم.پوستش وحشتناك نرم و لطيف بود. ديگه نفسهامون داشت تند ميشد كه كيرمو گرفت و آروم گذاشت تو كسش و بعد گفت فقط تا پرده. اگه پرده رو بزني صافت ميكنم. منم آروم عقب و جلو مي كردم. چسبيده بوديم به همديگه و كم كم صدامون داشت در ميومد. سكسمون طولاني شده بود. من به فاصله ي چند ثانيه بعد از سارا ارضا شدم و بيحال سارا رو بغل كردم. چون سكسمون طولاني شده بود به شدت خسته شده بوديم . با صدايي آروم گفتم سارا ديرت نشه. گفت به مامانم گفتم امشبو خونه ي دوستم ميخوابم. اينو كه گفت با خيال راحت تو بغل همديگه خوابيديم.

سه چهار ساعت بعد بيدار شديم و لباسامونو نصفه نيمه پوشيديم. از قبل سانيويچ خريده بوديم گذاشته بوديم تو يخچال. اونا رو در آوردمو با سارا خورديمشون.

شبم رفت خونه ي دوستش خوابيد منم شبو خونه ي سعيد اينا موندم.

بعد از اون چند بار ديگر هم سكس داشتيمو تقريباً هر هفته همو ميديدم تا اينكه دو سال پيش براي ماموريت باباش رفتن اصفهان. ولي هنوزم بعد از دوسال هر هفته همديگر رو رو وب مي بينيم. مامان باباي پرهامم فهميدن چه گهخوري بوده تركش دادن.

ممنونم از اينكه تا تهشو خونديد!

نوشته: nonymous@

همزمانسازی محتوا