شما اینجا هستید

مامان

مامان گوهر و من

هرچي بهش مي گفتم مامان وايسا ما اين جا حقمونو بگيريم تورو خدا شوهر نکن واسه من آقا بالا سر نيار . خودم درسامو ول مي کنم ميرم سرکار . فايده اي نداشت که نداشت . مي تو نست قرص و استوار از حقش دفاع کنه . حداقل يه پنجم از سرمايه بابا بزرگ و قسمتي از دارايي مامان بزرگ مال اون بود . داستان از اين قراره . مامان تازه چند ماهي بود که دوازده سالگي رو پشت سر گذاشته که گول يه پسري رو مي خوره و شکمش بالامياد از ترسش چيزي نميگه اون پسره هم که بابام باشه غيبش مي زنه . مامان وقتي زبون باز مي کنه که نيازي هم به زبون باز کردنشم نبود چون شکمش داشت همه چي رو مي گفت . پدر بزرگ مرد مومن و مهربوني بود .

داستان سکسی:

من و مامان نازم فریده

اسم من نیماست و 14 سالمه و از لحاظ تیپ و قیافه هم تقریبا خوبم و تهران زندگی می کنیم، اعضای خانواده ما 3نفر هستن ، من ، بابام که نگهبان یه شرکت خصوصیه و 24 ساعت نگهبانی می ده و 24 ساعت خونست و مامانم که اسمش فریده هست و 34 سالشه و تیپ خیلی نازی داره ، بدنش اندامی و به نظر من از همه لحاظ نمره 20 رو داره و صورت خیلی نازی هم داره که خیلی ها عاشقشن .

داستان سکسی:

من و مامان در دبی

سلام اسم من شهرام آخر تابستون قرار شد منو مامان و بابا بريم دبي دو روز قبل سفر بابا كارش زياد شدو قرار شد من و مامان با هم بريم تو دبي به منو مامان يك اتاق دادن مامان من يك زن 50 ساله سينهاش 85 كونش اندازه يك طبل روناي كشيده هيكل خوبي داره تا رسيديم مامان مانتو شلوارشو در اورد يك سارافن يك سره تا سر روناش تنش كرد نصف از سينهاش بيرون بود روناش سفيد سفيدشم افتاده بودن بيرون منم يك شلوارك تنم كردمو ديدم مامان با همون لباس كيفش و برداشت رفت جلو در منم اخمام رفت تو هم و ازش خواستم يك لباس مناسب تر تنش كن اونم كفت عزيزم ميخواي غيرتي بازي در بياري همين الان بريم ايران من دوست دارم اينجا ازادي راحت

داستان سکسی:

مادرانه (1)

داشتم تو راه پله ها بند کفشمو میبستم ، خیلی کلافه بودم ،مونده بودم که چرا این همه استرس دارم ، بازم بخاطر شغل بابام باید میرفتیم یه شهره دیگه ، این باره چهارم بود ، تا 2 3 سال میگذشت که یکم به شهر جدید عادت کنیم ،جا به جا میشدیم ،مامانم خیلی با بابام بحث کرد یر این مسئله ولی اصلا فایده ای نداشت ، چند بار به بابام گفته بود فکر من نیستی فکر این یدونه بچت باش ، تو همین فکرا بودم که یهو در خونه باز شد و مامانم با صدای خواب آلود گفت: امیر سرده کلاهتو ببر

داستان سکسی:

سكس من و مامان سيما

درود ب همه دوستاي عزيز
داستاني رو ك ميخام واستون بنويسم كاملا واقعيه و برميكرده ب 2 ماه بيش . من تا جند روز بيش فك ميكردم فقط منم ك اينكارو كردم اما جند روز قبل ك اتفاقي تو نت بودم يهو ي داستان سكس با محارم ديدم ك مربوط ب اين سايت بود و خوندمش ولي احساس كردم خيلي داستاناي مصنوعي و مسخره اي هستن البته بعضي داستانا ك حيفم اومد از ي داستان واقعي سكسي ب بروبج سايت جيزي نكم ، البت عذر منو ببذيريد ك زبان كوشيم فارسي نميشه متاسفانه و اكه ميبيني خطاها رو ب بزركيتون ببخشيد .
خوب بريم سراغ خاطرم

داستان سکسی:

ماساژ دادن مامانم

سلام به همه دوستان.من کیان هستم و17 سالمه والی درشت حیکلم.مامانم 45 سالشه بدنه زیبایی داره.من با مادرم وپدر وخواهرم زندگی می کنم.خواهرم دانشجوی اصفهان هستش .پدرم کارمنده وتا ساعت 7 شب اداره بود.اکثر وقطها منو مادرم تنها هستیم .مادرم همش قربون صدقه من میره وهمه کاری برام میکنه.نمی زاره من دست به ساه وسفید بزنم.بیرون که میرم تا بر می گردم 10 بار به من زنگ می زنه.بیگزریم.یک روز زمستان مادرم بیرون رفته بود که موقه برگشتن زمین خورده بود وپاش وباسنش کبود شده بود و در شدیدی داشت.به سختی او مد خونه.من تا فهمیدم چی شده زود رفتیم دکتر .بعد از 3 یاعت برگشتیم خونه.دکتر فقط گفت باید آب درمانی کنی وپماد

داستان سکسی:

مامان و دکتر تو مطب

سلام من عضو این سایت نیستم داستاناشو میخونم چون به نظرم خیلی هاشون اتفاق افتادن و راستن آخه دوروبر آدم یه همچین مسائلی پیش میاد . بعضی هاشون خاطره هستن و بعضی هاشون داستان.

داستان سکسی:

یتیم خونه

اون روزا رو خوب يادم نيست ، فقط پنجره هاي بزرگ اون يادمه ، تخت هاي كنار هم و صداي گريه بچه ها ، قهر و آشتي هاي تموم نشدني و مسئولين خانمي كه بعضي هاشون خيلي مهربون بودن .

داستان سکسی:

کون دادن مامان به بابا

این داستانو من کپی کردم از یه سایت__ﻣﻦ ﺑﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻭ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ , ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ 14 ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮﻭﺯ ﺟﻖ ﻣﯿﺰﺩﻡ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﻟﺨﺖ ﺑﻮﺩ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩ. ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮐﺸﺘﯽ ﮔﯿﺮﻩ ۴۵ ﺳﺎﻟﺶ ﺑﻮﺩ , ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﻗﻮﯼ , ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻗﺪ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﻫﯿﮑﻞ ﮔﻮﺷﺘﯽ ﻭ ﺗﻮ ﭘﺮﯼ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺳﯿﻨﻬﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﮐﻮﻧﻪ ﻗﻤﺒﻠﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﮔﻠﺪﻭﻥ ﺭﻭﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ! ﭼﺸﻢ ﻭ ﺍﺑﺮﻭ ﻣﺸﮑﯽ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﻟﻮﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﻞ , ۳۰ ﺳﺎﻟﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﮕﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﻣﺮﯾﺾ .

داستان سکسی:

مامان و حسین آقا طلا فروش

من 24 سالمه و اسم مستعارم میثم
یک خواهر26 ساله دارم و یه خواهر 18 ساله
مادرم زن خوب مهربون خوش تیپ و زیباییه و کدبانوی خوبیه .اسم خواهرها و مادرمو نمیگم .
قصد ندارم با حرفای دروغ جلب توجه کنم فقط بخونید و نظر با خودتون
از وقتی یادمه مادرم به لباس و آرایشش اهمیت زیادی میداد و توی فامیل از همه زیباتره .یه زن 46 ساله نسبتا تپل ..پوست سفید و سینه ها و پاها و پوستش مثل یه دختر جوونه و لیپوساکشن هم کرده که فرم شکمش زیبا شده

داستان سکسی:

مفعول شدنم وارتباط فاعلم با مامانم

سلام من سامان۲۵سالمه داستانی که مینویسم واقعیه اونایی که بدشون میاد نخونند منم که مینویسم برای تخلیه روحی خودمه چون سالهاست که به خاط این اتفاقات دارم عذاب میکشم گاهی اوقات تحریکم میکنه گاهی هم عذابم میده من تک فرزندم و سالها پیش پدرمادرم به دلیل سفرپدرم به خارج از کشور ازهم جداشدن وما تنها موندیم از بچگی همیشه با مامانم میرفتم حموم بیرون وقتی میرفتیم من تورخت کن میشستمو اون میرفت تو بعد چند دیقه یه مردی میومد تو به ظاهر برای کیسه کشیدن و شستن من میموندم تا کارشستن تموم میشد بعد که میرفت من میرفتم تو اون وقت من حدود ۶ یا۷ سالم بودبه دلیل کوچیک بودنو خیلی بچه مامانی بودن و نداشتن ارتباط زیاد

داستان سکسی:

من و مامان فاطمه

...سلام ...اسم من امین 17 تمومم 171 قد دارم یک کیر کلفت و درازی دارم نه تا اونحدود تا حدود 16 یا 17 یا 18
یعنی درست اندازش نگرفتممریضم نیستم تندازه بگیرم . از مشخصات مامانم اینه که ایشون 35 سال سن دارن 159 قدشونه و 70 و خورده ای وزنشون سینه های کوچیکی هم دارن ولی در عوض یک کون خیلی تپل وخوش فرم دارن که همه چشمشون به اونه حتی فامیلم به کون گنده ی مامان بارک می گن...!بگذریم بریم سر اصل مطلب ،فراموش نشود به علت اینکه جذاب تر باشد دقیق بخونید...

داستان سکسی:

دسته جمعی رفته بودیم زیارت

هر چی پدرم گفت صبر کن شاید واسه هفته بعد مرخصی بگیرم و همراهتون بیام قم به گوش این مامان چادری ما نرفت که نرفت . من و آبجی سهیلا و مامان شیلا واسه زیارت از اصفهان راه افتادیم طرف قم . تقریبا چهار ساعتی رو تو راه بودیم . با این که سیزده سال بیشتر نداشتم ولی احساس غرور و مردانگی می کردم . خواهرم یه سال ازم کوچیکتر بود و مامان ما هم که زود ازدواج کرده بود تازه سی سالش شده بود . بابا همه جا با هامون میومد واسه همین مامان زیاد آشنایی نداشت که باید کجا اتاق بگیریم و کجا بخوریم و به اصطلاح نمی دونست چه جوری مرد باشه . منم اولین تجربه ام بود و باید خودمو نشون می دادم .

داستان سکسی:

مامان و راننده آژانس

من سعید 19 ساله هستم و مادری دارم35-36 سالمه 14 ساله بود که ازدواج کرده خیلی خوش اندام و قیافه بکری داره و علاقه خاصی به پوشیدن مانتوهای توسی مایل به سفید داره عکس مادرم که تو 13 بدر گرفتم طوری می زارم که ابروی مادرم نره تا ببینید چقدر اندام و مخصوصا لبش و نوع روژی که همیشه می زنه آدم دیوانه می کنه اگر دوست دارین روزی سکس می کنید با کسی با شباهتهای مادرم سکس کنید رنگ پوست مادرم می بینید مابین گندمی روشن و سفید وای خیلی توپه وقتی تو خونه دامن و یک پیراهن آستین کوتاه شیشه می پوشه می شه کرستشو دید و سینه هاشو که قابل توصیف نیست عکسها رو ببینین تا دستگیرتون بشه چند بار که شبها با بابام سک

داستان سکسی:

مامان ناهید

سلام اسم من شهرام آخر تابستون قرار شد منو مامان و بابا بريم دبي دو روز قبل سفر بابا كارش زياد شدو قرار شد من و مامان با هم بريم تو دبي به منو مامان يك اتاق دادن مامان من يك زن 50 ساله سينهاش 85 كونش اندازه يك طبل روناي كشيده هيكل خوبي داره تا رسيديم مامان مانتو شلوارشو در اورد يك سارافن يك سره تا سر روناش تنش كرد نصف از سينهاش بيرون بود روناش سفيد سفيدشم افتاده بودن بيرون منم يك شلوارك تنم كردمو ديدم مامان با همون لباس كيفش و برداشت رفت جلو در منم اخمام رفت تو هم و ازش خواستم يك لباس مناسب تر تنش كن اونم كفت عزيزم ميخواي غيرتي بازي در بياري همين الان بريم ايران من دوست دارم اينجا ازادي راح

داستان سکسی:

مامان شهوتی و آقای دکتر

سلام دوستان اسم من نادر مامانم يك زن ٤٥ ساله سينهاش ٨٠ قدش ١٧٠ كلا خوش هيكل اون خيلم راحت مثلا تو خونه بدون سوتين با يك لباس كوتاست حتي تو مهموني ها هم همين جور طوري كه بارها ديدم مرداي فاميل دارن سينهاشو ديد ميزنن يك شب كه بابام شيفت بود مامان منو ساعت ٣ صبح از شدت سردرد بيدار كرد منم با ماشين بردمش بيمارستان موقع رفتن مامان يك ساق شلواري مشكي بدون بلوز با سوتين مشكي با يك مانتو جذب سرمه اي تنش كرد اونجا منتظر شديم تا نوبتمون شه دو سه تا مريض رفتنو نوبت ما شد رفتيم تو دكتر دو سه تا سوال از من كرد و از مامان خواست استينشو بده بالا واسه فشار خون مامان كه استين مانتوش خيلي جذب بود بالا نمي رف

داستان سکسی:

بستنی با کس مامان

بابام یه دوست داشت که همیشه میاومد خونه ما مامان منم یه کم خوش استیل و باحال بود منکه بچه بودم سر درنمی اوردم ازین چیزا .یه روز که بابام خونه نبود دوست بابام اومد خونمون و یه چشمک به مامانم زد مامانم منو فرستاد برم بستنی بگیرم از سوپر سر کوچمون بهم پول داد گفت برو 3 تا بخر بیا من چون با یکی از بچه های تو کوچمون دعوا داشتم مجبور بودم به جای دیگه برم بستنی تهیه کنم خلاصه یه 20 دقیقه ای شد برگشتنم وقتی برگشتم دیدم کسی تو خونه نیست کنجکاو شدم همه سوراخ سمبه های خونه رو گشتم آخه خونه ما تو روستا بود بزرگ و جا دار یه اتاق داشتیم که رو پ

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در RSS - مامان