دوجنسه

سلام دوستان این داستان حدود هفت و هشت ماه قبل اتفاق افتاد می خوام تعریف کنم امیدوارم خوشتون بیاد قبل ازهرچیزاسم من ادریسه و بچه ها دوستام فرانکی صدام لی کنند من به دلیل موقیت شغمیل برا خودم یه خونه مجردی داشتم اون روزها حوصله ام سر رفته بود و بالوتور گفتم یه دوری برم بیرون نزدیکای پن بعدظهربود به سی وسه پل رفتیم با موتور تو پارک پرسه می زدیم که چشم به دو تا هلو خوشگل دوجنسه افتادم با خودم گفتم یه کون درست حسابی افتادی ادی خلاصه اهارو تعقیب کردم هی نازافاده می کردند یکشون پدرام بود اواون یکی اشکان با هزاربدبختی شماره پدرام گرفتم و رفتم اون شب خلاصه پیام داد با هم قرار گذاشتیم بریم استخرخصوصی و فرداش رفتم که پدرام کون قشنگ چه تیکه شده بود و بانازعشوه دخترانش کیرمو شق کرده بود با هم رفتیم داخل استخر خصوصی وای خدای من شهوت چشامو کورکرده بود کیرم داشت شرتمو پاره می کرد پدرام لباساشو عوص کرد و رفت اماده شد بدنش یه تارمو نداشت داخل سوناشدم بخار همه جاگرفتم بود چشا پدرام خمارشده بود با دست نرمش ارام کیرمو گرفت و دنبال خودش کشید دو زانو نشست کیرمو می مالید انگار بستنی لیس میزد با چی طعمی میخورد دستامو بردم و با سینه هاش بازی کردم چه حالی میداد تو استخرخصوصی اهوی خوشگلی بنام پدرام تو چنگم بود بلندش کردم و چهار زانو نشست کیرم لای پاش گذاشتم وای چه حسی بود کونش ادمو ازخود بخود می کرد ارام سرکیرمو فشار دادم پدرام یه اه شهوتی سر داد که باعث تحریکم شد تا ته فرو کردم و نرم واسش تلمبه میزدم پدرام چه حالی می کرد و اخ واخ اوخ می کرد می گفت ادی بیشتر کیرسفیدتو میخوام بکن توش بکن بکن اه اوخ من زن توم درسته پسرم و گی دوبی جراحی می کنم اخ بکن بکن من فشار تلمبه زدنمو بیشترمیکردم تا خسته شدم کیرم دراوردم و پدرام بغلش کرد گفتم واسم ساک بزنه لا مصب ماهرانه کیرمو میخورد عین فیلما پورنو کیرمو نوک زبون میزد چشاشو خمار می کرد میخورد بهش گفتم بسه که وقتشه باید جرت بدم بلندشد باعشوه ناز ضربدری راه رفت دستامو حلقه کردم کمرشو گرفتم وکیرمو بردم لای پاش گذاشتم گفت دیرم شده البته ناز می کرد سینه های دوجنسه شو با دست فشار دادم کیرمو تا ته تو کونش فرو کرد به نفس نفس افتاده بود حال میکرد تلمبه ها مو بیشتر میکردم داشتم می شدم کیرمو دراودم گفتم بخور خیلی قشنگ میخوردا انگارچنگ تو دلم می زدند حس قشنگی بود ابم داشت میمود درازش کردم اب کیرم رو سینه دوجنسش ریختم وبلندش کردم چند بوس از لباش کردم لباسامو پوشیدم و از استخر زدیم بیرون!!!!چون واقعی بود بلدنبودم تخیلی بنویسم با تشکر فحش ندین

نوشته:‌ ادریس

من آریا 37 ساله و همسرم نازی 34 ساله 3 سال هستش که به کانادا اومدیم. ما زندگی جنسی خوبی داریم و در اینجا فرصتی پیش اومد که کمی ادویه اون رو بیشتر کنیم. البته به دوستان بگم که قبل از این که کس یا کسان دیگری رو وارد تخت خوابشون کنن باید خیلی زیاد با هم صحبت کنن و از خطراتش غافل نشن. به هر حال ما از طریق سایت craigslist که همه جور چیزی درش پیدا میشه، با چند تا ترانسکشوال که فانتزی همیشه مون بود، ایمیل رد و بدل کردیم؛ عکس فرستادیم و عکس گرفتیم... اولش به نطر آسون میومد ولی نتیجه افتضاح بود! بیشترشون مردهای زن پوش بودن و واقعا فاجعه بار. بعد از یک ماه گشتن بالاخره مورد دلخواهمون پیدا شد. یک ترنس سنگاپوری بسیار زیبا. شب قرار فرارسید و هر دو ما یه مقدار عصبی بودیم. در رو زدن و لیدی بوی ما با یک لباس سکسی و یک بطری شراب وارد شد. بعد از روبوسی شراب رو باز کردیم و مشغول گپ زدن و نوشیدن و موسیقی شدیم. سرمون که گرم شد، تصمیم گرفتم جو رو سکسی تر کنم تا خودم و نازی یه خورده راحت تر باشیم. نازی یه پیراهن سر هم تا روی زانو به رنگ بژ پوسیده بود و زیرش هم شرت و سوتین قرمز. من سرمو نزدیک گوشش بردم و لاله گوشش رو لیسیدم و همزمان دستم رو روی پاش گذاشتم.به سرعت تحریک شد و آه آرومی کشید. دستم رو لای پاش لغزوندم، اون هم دستش رو از روی شلوار روی کیرم گذاشت. ترنس که اسمش گلوریا بود، پا شد و اومد نشست روی مبل سه نفره ای که ما روش نشسته بودیم. اون هم بی مقدمه اون یکی لاله گوش نازی رو خورد. نازی خیلی عصبی شد ولی ظاهرشو حفظ کرد تا جو عادی بشه. نازی گفت شما شروع کنید تا من راه بیفتم. دست گلوریا رو گرفتم و نشوندم روبروی خودم و شروع کردم ازش لب گرفتن. نازی شروع کرد نوک سینه شو مالوندن. گلوریا با یه حرکت سریع تاپ و سوتینشو در آورد و دوتا سینه سفت و خوش فرم بیرون افتاد. رفتن سراغ سینه هاش و حسابی سرشو لیسیدم. دستم رو لای پای نازی بردم و از کنار شرت کسش رو مالیدم. گلوریا بلند شد و دامن کوتاهش رو در آورد. در زیر شرت زنونه ش کیر بزرگش خود نمایی می کرد. نازی که دیگه به حد کافی حشری شده بود، دست برد و کیر گلوریا رو در آورد بیرون؛ خیلی کلفت و راست بود و اندازه مال من ولی تیره تر. نازی اومد جلو و کیر هر دو ما رو گرفت تو دستش و به نوبت شروع به ساک زدن کرد. رفتیم رو تخت. تو حالت مثلثی دراز کشیدیم: نازی کیر گلوریا رو می خورد، گلوریا کیر من رو و من هم کس نازی رو... خیلی عالی و حشری کننده بود. بعد بلند شدیم، من پاهای نازی رو بلند کردم و آروم فشار دادم تو کسش و گلوریا هم رفت بالای سرش و گذاشت تو دهنش. اولین بار بود که نازی جونم با دو کیر حال می کرد و من از حالش لذت می برم. من هم از بالا بیکار نبودم و سرمو بردم جلو و سینه های گلوریا رو مکیدم. اینجوری از دو طرف بیشتر به نازی فشار میومد و از طرفی با دیدن این صحنه حشری تر هم میشد. موقع تغییر پوزیشن بود... نازی به پهلو خوابید و گلوریا هم از بغل کرد تو کسش، من هم به پهلو تو کون گلوریا کردم؛ خیلی صحنه تحریک کننده ای بود. من و نازی برای اولین بار جلوی هم با یه غریبه.... دز حقیقت اون به غریبه کس میداد و من هم غریبه رو می کردم. من که تلمبه می زدم، کیر گلوریا هم بیشتر وارد کس نازی میشد. همزمان گلوریا با لوبریکنت خیلی زیاد کون نازی رو چرب می کرد. با این که چند بار نازی رو از پشت کرده بودم ولی تنگ بود و دردش می گرفت ولی گلوریا همزمان با کس کردن خیلی حرفه ای دائم کون نازی رو بازتر و بازتر می کرد. یه دفعه گلوریا گفت حالا وقت پوزیشن آخره : DP. من رو تخت به پشت خوابیدم، نازی نشست رو کیرم و گلوریا کونی رو که یه ربع روش کار کرده بود تصاحب کرد. به نازی یاد داد چطوری دو تا کیر رو تو خودش جا بده و چطوری به تناوب 6 نفس کوتاه و یه نفس عمیق بکشه تا راحت تر تحمل کنه...... شروع کردیم به تلمبه زدن.... صدای فریاد شهوت ما ساختمون رو برداشته بود........ بعد از 3 دقیقه نازی پر سر و صدا ترین ارگاسم زندگیشو تجربه کرد و بلافاصله من هم احساس کردم دارم میام........ به گلوریا گفتم، اون هم سریع نازی رو جابجا کرد و کیرمو تو دهنش کرد و همه آبمو قورت داد...... نازی که آروم شد گلوریا کیرشو لای سینه های بزرگ نازی گذاشت و همه آبشو اون جا خالی کرد. نازی هر دو تا کیر رو تو دست گرفت و سرشونو با آرامش لیسید و سه تایی آروم در کنار هم خوابیدیم.

نوشته: آریا

سلام. من ماهانم و ۲۲ ساله و خوشکل. همین خوشکلیم باعث شد که حسابی کونی بشم و تو ۱۴ سالگی منو بکنن. خلاصه اینکه من با مردای مختلف سکس داشتم اما جنده نبودم. خیلی دوس داشتم با یه شیمیل( زن کیر دار) سکس کنم اما خوب کسی پیدا نمیشد. چند وقت پیش یه سفر رفتم تایلند البته از عمد رفتم اونجا چون سکس زیاد هست. وقتی رسیدم اونجا از روی اینترنت کلوپ گی ها رو پیدا کردم. زبانم خیلی خوب بود. رفتم اونجا و اون شب تونستم به یه مرد سیاه پوست افریقایی بدم که خیلی حال داد اما فکر سکس با شیمیل از ذهنم خارج نمیشد. روز بعد صبح رفتم به کلوپ گی ها و به یه کسی که اونجا کار میکرد موضوع رو گفتم اون یه ادرس بهم داد که کلوپ دوجنسه ها بود. شب رفتم اونجا خلوت تر از کلوپ گی ها بود. بیشتر رقص سکسی بود کم کم داشت اخر شب میشد و کسی پیدا نشده بود با خودم گفتم برم و موضوع رو به یکی از اونایی که اونجا کار میکنن بگم و رفتم و بهش گفتم اون گفت اینجا اکثر مردایی که میان برای کردن دوجنسه ها میان یه انعامی بهش دادم و اونم ازم خواست منتظر باشم. داشتم ناامید میشدم و با خودم گفتم پوله رو مفت دادم. دیدم اومد طرفم و گفت باهام بیا. باهاش رفتم منو برد تو یه اتاق که یه زن خوشکل نشسته بود قدش شاید ۱۷۶ و هیکل بود و سفید و سینه های درشت که منو بهش معرفی کرد اسمش سوزانا بود و اهل انگلیس. خودش رفت و منو و زنه تنها شدیم زنه اومد کنارم و به کونم دست زد گفت تا صبح ۲۰۰ دلار. من گفتم اوکی. بردمش هتل و از قبل اتاق رو واسه ۲ نفر رزرو کرده بودم. رسیدیم اتاق یکم اضطراب داشتم و اونم فهمید اومد کنارم اما کاری نکرد فهمیدم و رفتم پول اوردم بهش دادم. نشستم کنارش، ازم خواست جلوش لخت شم منم لخت شدم. تپش قلبم رفته بود بالا خودش پاشد و لخت شد وای عجب کیری داشت حدود ۱۹ سانت و کلفت. یه کاندوم کشید روش و نشست لبه تخت و پاهاشو باز کرد منظورشو فهمیدم و رفتم بین پاهاش پایین تخت نشستم و کیرشو کردم تو دهنم دلم میخواست بدون کاندوم ساک بزنم اما از مریضی میترسیدم. خلاصه حسابی خوردمش کیرشو. منو بلند کرد و گفت بخواب من سگی خوابیدم رو تخت و اومد پشتم و اول گذاشت لاپام. یه حس عجیبی داشتم سر کیرشو مرد تو و کم کم داد تو منم که تنگ نبودم و شروع کرد به تلمبه زدن و سرعتشو برد بالا و با قدرت بهم ضربه میزد که منم عاشق اینکارم. خوابوندم پ ۲ پامو داد بالا و دوباره میکردم و من داشتم لذت میبردم از این حالت بیشتر چون میدیدمش که داره منو میگاد سینه هاشم تند تند تکون میخورد با دستم سینه هاشو گرفتم و همزمان میمالیدم فهمیدم خوشش میاد یه لحظه اومد یه لب ازم گرفت ازم خواست برگردم و بالشتو گذاشت زیر شکمم و خوابید روم و چند ضربه زد که ابش اومد تو کاندوم اما من داغیشو احساس کرد کشید بیرون و کنارم دراز کشید رفتم روش و ازش لب گرفتم دیدم کیرش خوابیده بلند شد رفت دستشویی بعد هم من رفتم و اومدم پیشش بیحال شده بود رفتم براش یه ابمیوه اوردم خورد و گفتم نظرت چی بودگ گفت خوشم میاد و حس خوبی دارم یه پسر زیرم باشه ولی گفت تنگ نیستی منم براش گفتم که قبلا زیاد دادم. یه بار دیگه تا صبح باز منو کرد و فرداشبش هم ۲ بار و این یکی از بهترین خاطراتم بود.

نوشته: ماهان

کنکور تموم شد و به هر زحمتی که بود رفتم دانشگاه.خوبیش این بود که توی یه شهر دیگه بود.من خوابگاه رو دوست نداشتم با اصرار از پدرم خواستم که یه خونه نزدیک دانشگاه برام بخره.آخه اگه کرایه یا رهن کنی ممکنه صاحب خونه بفهمه که دوست دخترتو با خودت میاری و خر بیار باقالی بار کن.خوب بالاخره هرجوری بود خونه رو خریدیم وسایلمو گذاشتم توش و آماده ی شروع سال تحصیلی جدید شد.۱مهر اومد و من با اشتیاق صبح زود بلند شدم و تیپ زدم و موهام رو فشن کردم و حسابی برای این که تو چشم باشم به خودم رسیدم. رفتم دانشگاه.خیلی حال می داد که با دختر ها هم کلاسی هستم.اصلا به خاطر همین درس خوندم که به دانشگاه بیام. داشته باشید چه قدر پر رو بودم که از همون اولش دنبال یه دوست دختر مثل خودم می گشتم. تازه اگه امکان داشت دوتا یا بلکه هم سه تا.

دو هفته گذشت و من درحال بررسی بودم که یه خفنش رو پیدا کنم.یک دختر نظرم رو جلب کرده بود که اسمش سمیرا بود.فکر می کردم مناسب باشه.اون هم با من وارد دانشگاه شده بود.با هزار زحمت و از طریق دوستام و اونا هم از طریق دوست دختر هاشون که زودتر از من دست به کار شده بودند شماره ی سمیرا رو پیدا کردم.همون شب بهش پیام زدم که من رامین یکی از هم کلاسی هات هستم.جواب داد خوب که چی؟گفتم:از آشنایی با شما خوشبختم.گفت:من هم از شما خوشم اومده.منم پررو پررو پیام زدم دوستم می شی؟اونم انگاری خیلی ذوق کرده بود و گفت:چرا نشم؟کجا همدیگه رو ببینیم؟نه بابا انگاری اون از من بدتر و عجول تره.بهش گفتم:فردا بعد ظهر ساعت ۵ تو پارک نزدیک دانشگاه منتظرتم.خوبه؟پیام زد: آره خوبه حتما میام.دوستم.روز بعد فقط یه کلاس صبح داشتم.بعد از کلاس زود اومدم خونه و کمی خوابیدم و دو سه ساعت به خودم بر رفتم و لباس خوب هام رو پوشیدم.حسابی برای اولین ملاقات آماده شدم.

ساعت یک ربع به پنج رسیدم پارک.یه دفعه سمیرا رو دیدم و یک لحظه هنگ کردم و دوباره عاشقش شدم.چه درست انتخاب کرده بودم.همون چیزی بود که می خواستم.لباساش کلا با اون لباس هایی که تو دانشگاه می پوشید فرق می کرد.واقعا سکسی سکسی بود.یه شلوار لی که رو زانوهاش پاره بود و ده سانت ده سانت پارگی داشت یه لباس کوتاه که تا بالای رون پاهاش بود و یه شال رو سرش که اصلا اگه می دیدیش فکر می کردی شال نزده.گوش هاش کاملا معلوم بود گوشواره های بلند و گرونی داشت.موهاش هم طلایی و فرفری.نزدیکش که رسیدم بوی اتکلنش داشت داد می زد.اون هم حسابی به خودش رسیده بود و با شوق و ذوق اومده بود سر قرار.یه نیمکت خالی پیدا کردیم و نشستیم روش.اول خودمون رو به همدیگه معرفی کردیم.سمیرا گفت:من خوابگاه نیستم الان دارم با یکی از دوست هام تو یه خونه زندگی می کنم.بهش گفتم که قراره بابام برام یه خونه بگیره.من هم به سمیرا گفتم که توی یه خونه تک و تنها زندگی می کنم.خوب به هر حال یک سری چیز ها به هم گفتیم و رفتیم یه رستوران شیک و یه پیتزا زدیم.بعد دیگه از هم خداحافظی کردیم.رفتم خونه و مستقیم رفتم حموم و به عشق سمیرا دو بار جلق زدم و حال کردم.و بعدش هم نشستم پا اینترنت و حال کنی.یک هفته فقط تو دانشگاه می دیدمش و دو بار دیگه تو همون پارک باهاش قرار گذاشتم.تا این که یه شب زنگ زد و گفت:آدرس خونت رو بده که می خوام بیام باهات کار دارم.من هم آدرس خونه رو بهش دادم و سریع در عرض ربع ساعت به عشق اومدن سمیرا کل خونه رو که خیلی داغون بود کردم مثل یه دسته گل.نیم ساعت بعد ساعت ۸ شب رسید خونم.در رو از روش باز کردم.اومد داخل و بهش تعارف کردم نشست رو مبل.منم رفتم چایی بیارم.وقتی برگشتم دیدم لباساش رو عوض کرده و لباس راحتی توی خونه پوشیده بود.یه لحظه فکر کردم ما با هم زن و شوهریم.نشستم کنارش و گفتم چی شده که یادی از ما کردی؟گفت امروز بابام زنگ زد و گفت وضع اقتصادیم زیاد خوب نیست و نمی تونم برات خونه بخرم.برو خوابگاه دانشگاه ثبت نام کن.ولی من خوابگاه رو دوست ندارم آدم رو خیلی محدود می کنند.بعد هردو ساکت شدیم.یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید.دیدم انگاری سمیرا هم رفته تو فکر.بهش گفتم تو هم داری به همون چیزی فکر می کنی که من فکر می کنم.گفت:هر چی تو بگی رامین جونم.گفتم باشه به دوستت و بابات بگو رفتم خوابگاه و بیا پیش من زندگی کن.دیگه هم زیاد با اون دوستت ارتباط نداشته باش که بهت شک نکنه.گفت:دوستت دارم رامین.می دونم که خیلی به فکر منی.من اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم.گفتم منم دوستت دارم عزیزم.بعد یه لحظه ساکت شدیم و سمیرا لب هاش رو آورد سمت لب هام خیلی حال کردم گفتم ایول بدون اینکه نیازی باشه درباره سکس باهاش صحبت کنم خودش پایه است.بهترین فرصته که بکنمش.لب هامون رو زدیم بهم و همدیگه رو بوس می کردیم و زبون به زبون هم می زدیم و مزه ی دهن همدیگه رو می چشیدیم.بعد بهش گفتم برای کیرم آماده ای گفت:آماده ی آماده ام.بعد رفتم دوربینم رو با پایه اش رو آوردم.آمادش کردم طوری که تمام تخت اتاقم رو می گرفت.دو دوربین دیگه رو از دو زاویه دیگه آماده کردم.من بابام پول دار بود و پول خوب ازش می گرفتم و کلی چیز خریده بودم و همه رو آورده بودم به خونه ی جدیدم.خلاصه یه استدیو فیلم برداری تو اتاقم درست کردم و با سمیرا خوابیدم روی تخت تا شروع به کار کنیم.دوباره شروع کردیم به لب گرفتن.بعد من دستم رو بردم زیر لباسش و سینه های درشت و سفت شدش رو گرفتم و می مالوندم و حال می کردم.سمیرا هم داشت حسابی حال می کرد.با یه حرکت تکنیکی لباسشو در آوردم و بعد هم سوتینشو.بابا عجب بدن تمیز و سفیدی داشت و چه پستون های بزرگ و خوشگلی داشت.برای اولین بار در۱۸ سالگی یه دختر لخت همسن خودم رو به صورت زنده و سه بعدی و از نزدیک دیدم.حسابی کیف کردم و بدون مکث با دهن رفتم سمت پستون هاش و مثل یه بچه از پستون هاش خوردم.دستم رو بردم سمت کسش و از روی دامن و شورتش می مالوندم.اون هم دستش رو برد سمت کیرم که از وقتی بهم زنگ زد و گفت می خوام بیام پیشت سیخ شده بود و از روی شلوارم ماساژش می داد.دیگه حشری شده بود.در حال خوردن سینه هاش بودم که سریع هلم داد عقب و اومد سمتم و لباس و زیرپوشم رو به کمک خودم درآورد.و بعدش زود شلوارم رو کشید پایین و از پام در آورد و از روی شرت کیرم رو که داشت شرت رو سوراخ می کرد می مالید و حال می کرد.کمی بعد شرتم رو هم از پام درآورد و کیرم رو دید و گفت عجب کیری داری رامین جون میده بخوریش.بعد کیرم رو تا ته کرد ته دهنش طوری که حلقش رو با کیرم حس کردم.بعد تند تند می کرد تو و درش می آورد.عالی ساک می زد.آبی رو که قبل از منی میاد با زبونش لمس می کرد و چنان کشی میومد که نمشه گفت.این کارو می کرد که آبم یعنی منی بیاد بعد دیدم نزدیکه گفتم سمیرا بسه دیگه آبم نزدیکه.گفت: بزار بیاد می خورمش عجب خری شده بود ببین شهوت چی به روز آدم میاره.سریع هلش دادم عقب و نزاشتم ادامه بده.نمی خاستم اون قدر زود آبم بیاد و به بقیه سکس بی میل بشم.بعد زود دامنش رو کشیدم پایین و شرتش رو هم از پاش در آوردم.و بالاخره به آرزوم رسیدم و چشمم به کس یه دختر روشن شد.بعد بدون معطلی در حالی که هردو کاملا لخت بودیم با دهن رفتم سمت کسش.با زبون می خوردمش و صدای آه و نالش رو درآورده بودم.بهتر از خوردن یه بستنی قیفی لیس می زدم.بعد زبونم رو کردم تو سوراخش که یه دفعه صداش بلند شد.گفتم:این که تازه زبونم بود با کیرم می خوای چطور تا کنی؟ بعد بلند شدم و یه لبخند به سه تا دوربین زدم و کیرم رو با صابون لیز کردم و گذاشتم رو سوراخش و یه دفعه کردم تو.بعد سمیرا چنان آه بلندی کشید که گفتم الانه که همسایه ها بریزند سرمون.بعد چنان قشنگ تلمبه می زدم که اگر کسی می دید فکر می کرد حداقل بار پنجاهمه دارم سکس می کنم.بعدش دیدم بالاخره داره ابم میاد.نصفشو خالی کردم تو کون سمیرا بقیش رو آوردم نشستم رو سینش و ریختم تو صورتش .اونم با عشق و حال خوردش و بعد کیرم رو کردم تو دهنش و آوردم بیرون.دیگه بی حال افتادم کنارش.ولی اون دست بردار نبود اومد سمت کیرم و دوباره ساک می زد.و بعد نشست روش و بالا و پایین می پرید .وبعد شاشید بهم و دراز کشید کنارم.هردو از بی حالی ده دقیقه ای دراز کش بودیم.بعد بلند شدم و رفتم دوربین هارو بردم توی حمام.بعد به سمیرا گفتم بیا این جا با هم حال کنیم.بلند شد و اومد و اول آبمو رید تو حموم و حالا زیر دوش حال نکن پس کی بکن.یه نیم ساعتی تو حموم بودیم که هردو اومدیم بیرون و لباس پوشیدیم.سمیرا هم آماده ی رفتن شد خداحافظی کرد و گفت فردا وسایلم رو میارم تا با هم باشیم عزیزم.گفتم مواظب خودت باش عزیز دلم.اون روز از خستگی زیاد و خوشحال و سرمست خوابیدم.روز بعد که کلاس نداشتم از خواب بلند شدم و یه راست رفتم پای کامپیوترم و فیلم های سکسم با سمیرا رو انداختم تو یوتیوپ و سایت سکسی ای که داشتم .تو فیس بوک هم زدمشون تا بشر ببین و حال کنن.بعد خودم دوباره فیلم رو دیدم و حسابی شهوتی شدم و رفتم دو تا پاکت فریزر آوردم و با چسب تهاشون رو به هم وصل کردم و دو تا رو پر از آب کردم و گره زدم و از وسط گزاشتمش روی شیر وسطی حموم و یه کون برای کردن ساختم.با اینکه دیگه سمیرا مال من بود ولی دست بردار نبودم.لخت شدم و کیرم رو کردم وسط پلاستیک ها به سرعت تلمبه زدم و آبم رو به زحمت پاشیدم روی صورتم و حال کردم.یه دفعه صدای در اومد از چشم در نگاه کردم دیدم آشناست میشه لخت در رو براش باز کنم..در رو باز کردم سمیرا اومد تو و به هم سلام کردیم .بهش گفتم که داشتم تو حموم حال می کردم.گفت:وسایلم رو آوردم لباس بپوش بیا کمک.ولی من لباس نپوشیدم و همون طور لخت از پله ها رفتم پایین و سمیرا وسایل رو می داد و من یواش می آوردم بالا تا کسی از همسایه ها در رو باز نکنه و من رو لخت ببینه نزدیک بود یکیشون ببیندم ولی به خیر گذشت.در نظر داشتم به همسایه ها بگم سمیرا خواهرمه و با هم تو یه دانشگاه قبول شدیم.بالاخره وسایل تموم شد و من هم لباسم رو پوشیدم و در کنار سمیرا کیف زیادی بردم.دو هفته ای گذشت و با ترفند هایی که اجرا کردیم در کنار هم زندگی کردیم و تقریبا هر شب سکس رو داشتیم.تا این که دو تا از بچه های دانشگاه رو با دوست دخترشون که دقیقا مثل من و سمیرا با هم حال کرده بودند برای یه سکس دسته جمعی به خونمون دعوت کردیم.بهرام و دوست دخترش نازآفرین و شهاب و دوست دخترش لیلا.که اتفاقا این آخریش یعنی لیلا وای اگه بگم شاخ در میارید و پسر ها کیرشون سیخ میشه.لیلا دوجنسه بود یعنی هم کیر داشت هم کس.هم می تونی بکنیش و هم می تونه بکندت.بدبخت شهاب.اون شب بالاخره رسید.اولش رفتیم پای اینترنت.خوبیش این بود همه متوجه بودند قراره چکار کنیم ودیگه نیازی به توضیح نبود. اولش من رفتم توی سایت:

www.siwamu.com

ما پسر ها حسابی حال کردیم.fعدش هم رفتیم به سایت

callejeroscdn.callejerospajeros.com

بعدش هم رفتیم به این آدرس:

www.lesblove.in/images2/teen1.jpg

و عدد ۱ را تا ۱۰۰۰ و بالاتر عوض کردیم.

بعد رفتیم توی:

www.pridetube.com

و توی سایت های سکسی دیگه هم رفتیم.دیگه آماده بودیم برای شروع به کار.تمام عکس های سکسی رو که تو اینترنت دیدیم سیو کردیم و من روی فلش ریختم و به ال سی دی خونم وصلش کردم که همین طور شروع کنه به نمایش عکس ها.دوربین هام رو هم راه انداختم .همگی نشسته بودیم و عکس ها رو نگاه می کردیم.دیگه می خواستیم شروع کنیم همگی با هم شروع به درآوردن لباس هامون کردیم.من حواسم به لباس هام نبود داشتم لیلا رو نگاه می کردم که کیرشو ببینم.تا کیرشو دیدم چنان لذتی بردم که حد نداره خیلی شاد بودم که قراره با یه دوجنسه سکس کنم.همگی که کامل لخت شدیم من گفتم اول من و لیلا.بهرام گفت نه لیلا رو من می خوام.خلاصه با هزار زحمت بهرام رو راضی کردم که اول من با لیلا سکس کنم.بهرام هم سمیرا.و شهاب هم نازآفرین رو بکنه.زود رفتم سمت لیلا و کیر خوشگلش رو گرفتم.گفتم کیرت حرف نداره.شروع به ساک زدن کردم.بهرام هم داشت سمیرا رو می کرد.شهاب هم زیر دست نازآفرین بود.داشتم ساک می زدم که دیدم شهاب آبش اومده و نازآفرین داره می خوردش بعد هردو تکونی خوردند و کمی از آب شهاب ریخت روی کمر من.من هم عصبانی شدم و کیر لیلا رو ول کردم و رفتم پشت شهاب و یه تف زدم به کیرم و کردم تو کون شهاب.نامرد گفت ایول بازم بکن خیلی حال می ده.منم به شدت می کردمش.در این فرصت بهرام رفته بود و داشت کیر لیلا رو ساک می زد.لیلا رو ول کرد رفت سمت نازآفرین و کیرش رو کرد تو کسش.یه دفعه دیدم لیلا اومد سمت من و کیرشو کرد تو کونم.حالا فهمیدم دخترها چه دردی می کشند و در عوضش چه حالی می کنند.لیلا اون قدر تلمبه زد تا آبشو خالی کرد تو کونم.سمیرا که بیکار نشسته بود و داشت کس خودش رو می مالید و کیر بهرام رو در حال کردن نازآفرین لیس می زد اومد و نشست روی کیر شهاب .حالا شهاب داشت سمیرا رو می کرد .من داشتم شهاب رو می کردم و لیلا کیرش رو کرده بود تو کون من.بهرام از نازآفرین جدا شد و اومد سروقت لیلا و کرد تو کونش.نازآفرین بیچاره که از زنجیر سکسیان جا مانده بود اومد کنار لیلا و کیر لیلا و کون من رو لیس می زد و با دستش کس خودش رو می مالید.همگی محو تماشای عکس های تلویزیون شدیم.چقدر حال می داد.همگی از هم جدا شدیم .من و بهرام وشهاب و لیلا دور سمیرا و نازآفرین حلقه زدیم و اونا نشسته بودند و کیر ما چهار تا رو می مکیدند کیر لیلا بیشتر طرفدار داشت.من کمی جلوتر رفتم و کیرم رو زدم به کیر لیلا.عجب لذتی داشت.بعد هم زدم به کیر بهرام و شهاب و بعد می کردم تو دهن سمیرا و بعدش نازآفرین.دیگه داشت آب چهارتاییمون میومد که همگی خالیشون کردیم تو سر و سینه و پستون سمیرا و نازآفرین. هر کس کیر یا کس اون یکی رو می خورد و از هر صحنه عکس یادگاری می گرفتیم.زمین که کاشی بود پر شده بود از منی .به زحمت می شد راه بری.دو ساعت بزرگترین سکس دسته جمعی دنیا رو رقم زدیم و آخر بی حال و خسته با لب و دهن و سر و سینه و کیر وکون و کس کثیف و منی افتادیم زمین.بعد از نیم ساعت تماشای عکس های سکسی همگی بلند شدیم ودوباره زنجیر قبلی رو ساختیم.که یکدفعه یه اتفاقی افتاد.چشمتون روز بد نبینه دیدم صدای در میاد و یکی کلید کرده تو در و داره در رو باز میکنه.چنان ترسیدم که انگار قراره تیربارم کنند.در باز شد و از روشنایی قیافه ی مردی جلوی چشمانم نمایان شد.پدرم بود که با دیدن چنین صحنه ای عصبانی شده بود.بی خبر اومده بود که به من سر بزنه.بقیه بچه ها هم با دیدن پدرم هنگ کرده بودند.پدرم اومد تو و در رو پشت سرش بست.همه مونده بودیم که ببینیم چه عکس العملی نشون میده.هنوز چیزی نگفته بود.یه لحظه یه چیزی دیدم که در اون زمان انتظار همه چیز رو می کشیدم الا اون.به نظر شما بابام چی کرد؟بله اونم دست به کار شد.
خلاصه بعد از یه سکس حسابی و یه روز با حال فراوان. آن شب را در فکر آن روز به خواب آرامی رفتم.

بعد از اون سکس دسته جمعی که بابام هم بهمون پیوست.دیگه هر وقت زنگ میزد میگه چی میکنی و سراغ سمیرا رو ازم می گیره اما بهش نگفته بودم که سمیرا پیش خودم زندگی میکنه.دو ماه با سمیرا جور بودم در این مدت کلی با هم حال کردیم.و عشق را در کنار یکدیگر تجربه کردیم.تا اینکه یه روز بابای سمیرا از شهرستان اومده بود که بهش سربزنه.سمیرا که از قبل می دونست باباش قراره بیاد آماده شده بود که سوتی نده.روزی که باباش اومد جلوی دانشگاه همدیگه رو دیدند و با هم رفتند دوری زدند.بعد باباش بهش میگه که من اینجا جا گرفتم برای امشب که بخوابم تو هم امشب خوابگاه نرو و بیا پیش من.بعد به اصرار بابای سمیرا هردو میرند سمت خوابگاه اما چون سمیرا با کمی پول یکی از دوست هاش تو خوابگاه رو خر کرده بود که باباش شک نکنه.خلاصه نقشه به خوبی پیش رفت و پدر سمیرا از اینکه اون خوابگاه نیست شکی نکرد.بعد اون شب رو کنار هم با هم خوابیدند.روز بعد هردو از هم خداحافظی می کنند.قرار بود که باباش اون روز برگرده شهرستان.و سمیرا هم گفته بود که صبح کلاس دارم.خلاصه سمیرا از باباش خداحافظی میکنه و میره دانشگاه.که ناگهان بابای سمیرا متوجه میشه که سمیرا موبایلشو جا گذاشته.خلاصه با ماشینش راه میفته دنبال تاکسی ای که سمیرا سوار شده که به دانشگاه بره.اما بابای سمیرا متوجه میشه که تاکسی اصلا به سمت دانشگاه نمیره و از مسیر دیگه داره میره.اینجاست که به سمیرا شک میکنه و تصمیم میگیره که تعقیبش کنه.از قضا سمیرا داشت میومد خونه من.یا همون خونه خودش.من هم خونه بودم اومد تو و تمام ماجرایش با پدرش رو برام تعریف کرد و گفت همه چی رو به راهه.گفت:همه چی آرومه تو به من دل بستی.این چقدر خوبه که تو کنارم هستی.خلاصه خیلی خوشحال بود.من گفتم:حالا که خوشحالیم بیا بریم بیرون یه چرخی بخوریم.گفت باشه و هر دو آماده شدیم و رفتیم یه کافی شاپ و بعدش هم توی پارک روی یه نیمکت نشستیم و گرم صحبت شدیم.که در یک لحظه مردی.را دیدم که از پشت سر آمد و جلوی ما ایستاد و با عصبانیت به ما نگاه کرد.من داشتم فکر می کردم که این مرد کیه که یه دفعه دیدم سمیرا گفت:بابا شما اینجا چکار می کنید؟باباش بدون سلام گفت:شما؟سمیرا گفت:یکی از هم دانشگاهی هامه.باباش با عصبانیت گفت:که هم دانشگاهیته.آره؟بعد سریع دست سمیرا رو گرفت و بردش سمت ماشینش و همین طور که سرش داد میزد اون رو می کشید.همه ی مردم توی پارک محو تماشا شده بودند.واقعا باورم نمیشه ولی اون آخرین لحظه ای بود که سمیرا رو دیدم.دو سه روز با اینکه دل نگرونش بودم بهش زنگ نزدم تا آب ها از آسیاب بیوفته.ولی بالاخره صبرم تموم شد و بهش زنگ زدم.اما خاموش بود.دیگه هیچ وقت روشن نشد.فهمیدم که باباش یه بلایی سر سیمکارت آورده.دیگه کم کم نا امید شدم.آخه بعد از اون اتفاق دیگه دانشگاه هم نیومد.بعد از مدتی متوجه شدم که سمیرا از این دانشگاه رفته.با شنیدن این خبر بزرگترین غم عمرم رو حس کردم.همه ی دنیا روم خراب شد.آره من شکست عشقی خورده بودم.اون هم چقدر بدجور.یه حکایتیه که میگن:زندگی بی وفاست کسی را که دوست داری او تو را دوست ندارد و کسی که او تو را دوست دارد تو او را دوست نداری و کسی را که هم تو او را دوست داری و هم او تو را دوست دارد بهم نمی رسید.چه برسه به اینکه عاشق هم باشید.خلاصه دو ساعتی در غم از دست رفتن سمیرا سوختم.ولی از اونجا که پسر ها بی خیالند گفتم:به کیرم و به کسش که رفت.عوضش حسابی کردمش و باهاش حال کردم این نشد یکی دیگه رو پیدا می کنم.دوباره وضعیتم شد مثل روز های اول دانشگاه که دنبال دوست دختر می گشتم.دلم می خواست یکی رو پیدا کنم که بتونه باهام تو خونم زندگی کنه و حسابی کیرم رو با کسش دوست جون جونی کنم.چون لیلا ی دوجنسه رو دیده بودم دلم می خواست که اگه شد یه دوجنسه برای خودم پیدا کنم و از اون جایی که دوجنسه به این راحتی پیدا نمیشه قصد لیلا رو کردم.ولی از شانس بدم شهاب هنوز با بود و حسابی باهاش سکس می کرد.فکر از سر راه برداشتن شهاب مثل خوره افتاد به جونم.خلاصه من که شماره لیلا رو داشتم بهش یه پیام زدم و بهش گفتم که فردا تو فلان کافی شاپ ساعت ۶بعدازظهر منتظرتم.میای؟گفت:باشه بهش گفتم فقط به شهاب نگو که کجا میری؟گفت:باشه.رفتم سر قرار دیدم تنها اومده و عجب لباس سکسی پوشیده بود یه مانتو کوتاه که یقه اش از بس پایین بود که اگر می خواستی پستون هاش رو بخوری خیلی راحت پیداشون می کردی.یه شلوار لی هم پاش بود و یه شال صورتی کم رنگ و موهاش بژ رنگ بود و معلوم بو که اتو کشیده اومده.آرایشی کرده بود خفن درست مثل عروسک ها شده بود.کیرم از دیدن قیافه سکسی ش راست شده بود که نگاه کردم سمت زیپ شلوارش که احساس کردم کیر اون هم سیخ شده.اولین بارم نبود که می دیدمش اما نمی دونم چرا ایندفعه خفن شده بود برای من.خلاصه نشستیم و من اول داستان سمیرا براش تعریف کردم که احساس تاسف کرد.می خواستم بگم آره جون خودت.چون تو سکس های دسته جمعی بیشتر کیر من رو تحویل می گرفت تا شهاب.و این شانس و برتری من نسبت به شهاب بود.سراغ شهاب رو ازش گرفتم و دعوتشون کردم که اون شب بیاند خونمون برای عشق و حال و سکس .چون خیلی دلم برای کردن تنگ شده بود.اونا شب و اومدند. من که پیتزا سفارش داده بودم.شام خوردیم.و یک سری عکس های سوپر و سکسی دیدیم و هرسه حشری شدیم.به شهاب گفتم امروز دلم می خواد بکنمت حاضری؟گفت:به شرط اینکه بعدش بشی.بعد لیلا اومد سمت من و شهاب که کنار هم دراز کشیده بودیم.از شهاب لب می گرفت و با دستش سر من رو ناز می کرد.که کم کم لباس شهاب رو در آورد و سینه هاش رو لیس میزد و شهاب رو حسابی حشری کرده بود لباس های من رو هم در آورد و شلوارم رو هم کشید پایین و کیرم رو که اعلام آمادگی می کرد رو از روی شرت کرد تو دهنش.من و شهاب هم کم کم لباس های لیلا رو درآوردیم.و هر کدوم یکی از سینه هاش رو میک می زد.لیلا شرتم رو دیگه از پام درآورده بود و داشت ساک می زد.ما لباس های لیلا رو درآوردیم و همچنین شورتشو و من سریع پریدم و با زبونم پریدم سمت کیر خفنش.یادتون نره که لیلا دو جنسه بود.شده بودیم حالت 69 .شهاب هم کیر من رو گرفته بود تو دستش و کیر لیلا رو هم لیس می زد.بعضی وقت ها هم زبونمون به هم می خورد.بلند شدم و به شهاب گفتم که لیلا رو بکنه.اون هم از کون.شهاب خوابید و لیلا پشت به شهاب نشست رو کیرش و خودش به زور کیر شهاب رو کرد تو کونش و خودش بالا و پایین می پرید و تلمبه می زد.من داشتم لیلا رو از جلو نگاه می کردم.عجب صحنه ای تا حالا اینجوریش رو ندیده بودم.کیر لیلا که دو برابر درازتر و کلفت تر از کیر من و شهاب بود همین طور تکان می خورد و جلوی چشمانم بندری می رقصید.یک لحظه جوگیر شدم و رفتم شامپو رو آوردم و زدم به کیر خودم و کیر شهاب و کون لیلا و سریع و بدون معطلی کیرم رو به زور و با هزار زحمت از کنار کیر شهاب کردم تو کون لیلا.که دادش دو برابر بلند تر.شد.بعد به سرعت شروع کردم به تلمبه زدن.از شدت شهوت محکم تلمبه می زدم که شهاب گفت بسه کسکش کونی.کیرم آتیش گرفت.بعد جالب اینجا بود که هرسه تا با هم آبمون اومد.من و شهاب خالی کردیم تو کون لیلا.لیلا هم که داشت به کیرش بر می رفت منی ازش با فشار زد بیرون.حسابی کون لیلا از تنگی به گشادی میل کرده بود.اما شهاب بی خبر بود.کار رو شروع کردم بلند شدم و رفتم پشت شهاب و سریع یه تف زدم در کونش و سر کیرم رو کردم تو کونش خیلی سخت بود.کونش خیلی خیلی تنگ بود.بعد دستم رو بردم جلو و کیرش رو با دو دستم محکم گرفتم و به سرعت برق و باد کردم و درآوردم.اون قدر کردم تا داشت از حال می رفت .داد و فریاد میزید که ولم کن .ولی من محکم چسبیده بودمش و رفتم جلوش و کیرشو محکم می کشیدم و می کردم توی دهنم و محکم گاز گرفتم که دیدم از کیرش شروع کرد به خون اومدن.دیگه فهمیده بود که من می خوام بلایی سرش بیارم.ولی دیگه دیر شده بود.سرش رو گرفتم و بلندش کردم و زدم به دیوار که یکدفعه خنده ی لیلا به جیغی بلند تبدیل شد.شهاب بیهوش افتاد.آری شهوت و عشق مرا کور کرده بود و حتی مرا به چنین کاری کشاند.من که قصد کشتن شهاب را نداشتم یکدفعه شوکه شدم.لیلا رو آروم کردم و بهش گفتم مگه من رو دوست نداشتی؟حالا فقط من و توییم و هیچ مزاحمی نداریم.لیلا در همون حالی که هردو لخت بودیم.گفت:نمی ترسی پلیس گیرت بندازه.گفتم نه می برمش بیرون شهر و یه جای پرت می سوزونمش و از دستش برای همیشه راحت می شیم.لیلا هم که این اواخر به شهاب شک کرده بود از این اتفاق ناراضیه ناراضی هم نبود.خودمون رو تمیز کردیم و لباس پوشیدیم و بدن لخت شهاب رو توی یه ملافه پیچیدیم و یواشکی گذاشتیم توی ماشین.رفتیم بیرون شهر و با ترس و لرز انداختیمش یه جایی و اون رو با بی رحمی به آتیش کشیدیم و با ترس برگشتیم خونه.حالا دیگه یه دوست دختر نه یه دوست دختر دوجنسه ی جدید پیدا کرده بودم.لیلا اومد که خونه ی من زندگی کنه.اون هم دانشجو بود ولی یه دانشگاه دیگه.حالا شروع کردم به حال کردن با لیلا که انصافا بهتر از سمیرا بود تا اینکه یه روز وقتی در خونم رو باز کردم پلیس رو دیدم که سریع به دستم دستبند زد و جرم قتل من بر همه آشکار شد.این شد سزای سکس و عشق ورزی و نگاه به کس نه ببخشید کیر ناموس مردم.

بله دوستان عزیز دیدید که من با کشتن شهاب به خاطر لیلا محکوم به اعدام شدم و هرچی هم که پول می دادم حل نمی شد.از دانشگاه هم اخراج شدم.و به زندان شهر خودمون منتقل شدم.دیگه امیدی به زندگی نداشتم.چون خیلی سکس داشتم توی دو ماهی که برای اعدام توی زندان بودم حسابی اذیت شدم چون عادت کرده بودم.
اصلا امیدی به ادامه زندگی نداشتم که فکر فرار از زندان به سرم خورد.نقشه دقیقی کشیدم که حرف نداشت هیچ وقت فکرم به این خوبی و در هیچ کاری کار نکرده بود.
یه شب که همه خواب بودند خودم رو از بالای تخت که ارتفاع نسبتا زیادی.داشت انداختم پایین و از درد داد بلندی زدم که همه را بیدار کرد.می خواستم طوری بپرم که دستم بشکند.اما پایم فقط ضربه دید.همه دور من جمع شده بودند و من را که پایم را گرفته بودم و آه و ناله می کردم نگاه می کردند.
چند نفر من را بلند کردند و وارد آمبولانس کردند و با یه سرباز و یه دستبند به کمرش به بیمارستان فرستادند.تا اینجا که به هدفم رسیده بودم.من رو در بیمارستان بستری کرده و دکتر من را معاینه کرد گفت:که مشکلی نیست و تا دو سه روز دیگه مرخصی.سربازه که مراقب من بود رو کرد به من و گفت:بدشانسی آوردی اگه از روی مرده بودی دیگه سختی اعدام رو نمی کشیدی.تو دلم بهش گفتم:حالا می بینی کیر کی می سوزه من یا تو.
شب روز دوم آماده ی فرار شدم.می خواستم از پنجره فرار کنم اما از شانس بدم پنجره باز نمی شد.پس شیشه رو شکستم و به سرعت پا به فرار گذاشتم.من طبقه آخر بستری شده بودم.رفتم بالای پشت بوم و از رو پشت بوم خونه ها که به هم نزدیک بودند می دویدم و از اونجا کمی دور شدم.با اینکه پایم ضربه دیده بود اما فکر فرار بهم جون داده بود.به خانه ای رسیدم و دیدم که انگاری کسی فعلا توی اون زندگی نمیکنه.توی حیاطش هم دری داشت که به زیر زمین راه داشت.پریدم توی حیاط خونه که پایم خیلی درد گرفت.ولی به زحمت رفتم توی زیرزمین و در را بستم.که توی تاریکی دیدم یه تنور توی زیرزمینه رفتم و توی اون قایم شدم.و اونجا کمی آروم گرفتم.مطمعن بودم که سرباز صدای شیشه رو شنیده و الان حتما دنبال من هستند.خلاصه اون شب رو اونجا توی تنور خوابیدم و کسی سراغم نیومد و پیدام نکرد.پایم خیلی درد می کرد.اون روز رو هم کامل توی تنور خوابیدم.و شانس که خونه خالی بود.از شیر آبش کمی آب خوردم تا جون بگیرم.بعد از دو شب خوابیدن در تنور صبح زود بلند شدم و چند تا وسیله به درد بخور از تو حیاط برداشتم و زدم بیرون و مراقب از آن جا دور شدم و اون وسایل رو فروختم تا پولی دستم بیاد.بعد یه چیزی خوردم و خودم رو به خونه رسوندم.وقتی در را زدم پدرم از خواب بلند شد و در را باز کرد و با تعجب گفت:تو اینجا چکار می کنی؟
رفتم داخل و قضیه فرار رو بهش گفتم.اون ناراحت شد ولی چون اعدام من رو نمی خواست بدش هم نیومد.از بابام خواستم که منو فراری بده به دبی.قبول کرد و یکی رو که توی کار قاچاق بود می شناخت کارم رو برام ردیف کرد.من که هنوز لیلا یادم نرفته بود سراغش رو از بابام گرفتم.اول گفت:احمق دست از دختر بازی بردار.بعد گفت:چون دانشجو بود و دوست تو بود و خیلی دوستت داشت گذاشتم توی اون خونه باشه.منم زود شماره ی اونجا رو گرفتم.شماره موبایلش که تو موبایلم بود و دست پلیس بود.گوشی و برداشت و یکدفعه دلم ریخت.احساس کردم که خیلی عاشقشم.سلام کردم.یه لحظه سکوت کرد و گفت:رامین تویی؟گفتم:آره عشقم.سریع گفت من فقط منتظر تو بودم با اینکه می دونستم اعدام میشی سراغ کسی نرفتم.بعد زود گفت:وایسا ببینم تو الان زندان نیستی؟در رفتی؟گفتم:آره.گفت:چطور؟گفتم:بعدا بهت میگم.باید ببینمت فردا سریع می ام اونجا پیشت.شماره موبایلشو گرفتم و پول زیادی برداشتم و رفتم به شهر قبلی و یه راست سمت خونم.در رو که باز کرد زود پریدیم تو بغل همدیگه.خیلی از دیدن هم خوشحال بودیم.من که دلم برای یه سکس حسابی تنگ شده بود سریع لباس های لیلا و خودم رو درآوردم و برام ساک زد و آبم رو خورد و براش ساک زدم و آبش رو خوردم.دلم برای کیرش تنگ شده بود.دوجنسه ها حرف ندارند.بعد کلی کردمش و کلی کردم.این بهترین سکس عمرم بود.
بعد همان طور که بی حال افتاده بودیم رفتم توی بغلش و بهش گفتم پلیس دنبالمه باید در برم.می خوام برم دبی.هستی باهام یا نه؟گفت:من دوستت دارم تا آخرش باهاتم ولی دانشگاه رو چکار کنم.گفتم:نگران نباش دانشگاه های اونجا بهتره دو تایی درس می خونیم.اصلا دانشگاه می خوایم چکار اونجا اون قدر کار و کاسبی خوب میگیره که نیازی به دانشگاه و درس نیست.تازه من کلی پول از بابام می گیرم و اون حتما ما رو ساپورت میکنه.دلت نمی خواد یه زندگی عشق و حال با آزادی مطلق داشته باشی.گفت:چرا که نه من مال تو ام.هرجا بری باهاتم.
خلاصه کارهای رفتن به دبی جور شد و سه چهار روز بعد با لیلا رفتم دبی.و دوباره متولد شدم.تولدی خوش تر.

من با عشقم لیلا رفتم دبی و اونجا یک مغازه ی سی دی فروشی زدیم و مشغول به کار شدیم.بیشتر فیلم هامون سکسی و سوپر بودند.اتفاقا تمام سکس هایم را که قبلا انجام داده بودم و فیلم برداری کرده بودم با کیفیتHD زدم روی DVD و می فروختم.حسابی هم پر فروش شد و توی دبی ترکوند.یه شب که نشسته بودم کنار لیلا و فیلم نگاه می کردم ناگهان هوس سکس به سرم زد و پریدم تو بغل لیلا و بعد از دو دقیقه نوازش همدیگه هر دو بلند شدیم و می دونستیم چی می خوایم و لباس هامون رو تا مرز لخت شدن در آوردیم.اما این سکس با بقیه متفاوت بود.من می شاشیدم به سر و صورت لیلا و اون می رید تو دهن و صورت من.حسابی به هم عن ریدیم و بدنمون بوی گند گرفته بود اما شهوت این چیزا سرش نمیشه.خلاصه یه کثافت کاری عالی انجام دادیم و همدیگه رو حسابی گوه مالی کردیم.ولی خیلی حال داد.آخرش هم هردو یه جلق حسابی زدیم و کردیم.روز بعدش با هم رفتیم گشت و گزار که دیدیم یه دختر و پسر خفن لخت تو خیابون می چرخند فکر نمی کردیم که اون قدر اونجا راحته.عجب جالب بود.همه دورشون جمع شده بودند اما کسی کاری به کارشون نداشت.
شب همان روز لیلا به من گفت: ولی عجب چیزی بودند.دوتایی لخت بودند.عجب حالی میده هان.بهش با شوخی گفتم:می خوای ما هم لخت بریم بیرون.گفت:آره.گفتم:باشه میریم.روز بعد لیلا گفت:حالا باید به قولت عمل کنی.گفتم:چه قولی؟گفت:خودت رو به اون راه نزن.گفتم:جان خودت نمی دونم چه قولی.گفت:مگه قول ندادی لخت بریم بیرون که همه نگاهمون کنند؟گفتم:بابا شوخی کردم.واقعا تو جدی گرفتی؟دلت می خواد؟گفت:آره.الان هم صبرم تموم شده باید همین الان لخت و پیاده بریم کنار دریا و حال حسابی.مثل اینکه این سه روز روز سکس بود.منم که همچین بدم نیومد گفتم باشه.لخت میریم کنار دریا و دلی از عزا درمیاریم.خونه ی ما هم به کنار دریا نزدیک بود حدود ۵۰۰ متر پیاده یه ۲۰دقیقه ای طول می کشید.بعد آماده شدیم و لخت شدیم و از خونه زدیم بیرون.اولین نفر یه پسر ۱۰ یا ۱۲ ساله ما رو دید که وایساده بود و نگاه می کرد و می خندید.چند قدمی که جلوتر رفتیم دیدم راننده ی یه ماشین که یه پسر جوون بود داشت ما رو نگاه می کرد.شک ندارم تو کیر لیلا کف کرده بود.که یه دفعه چون حواسش به ما بود سر تقاطع تصادف کرد.کیر هردومون هم شق شق شده بود.جلوتر که می رفتم یه دختر و مادرش هم به ما و کیر لیلا زل زده بودند.لخت بیرون اومدن تو دبی یه چیز طبیعی بود ولی بازم همه نگاه می کردند.یک دقیقه از بیرون اومدن از خونه نگذشته بود که دیدیم یه ۷. ۸ نفر دارند با موبایل فیلم و عکس می گرفتند.کمی بعد یه پسر حشری اومد جلوی لیلا یه لحظه کیر کلفت لیلا رو گرفت تو دستش و ولش کرد.خلاصه همه ما رو با چشماشون ورانداز می کردند.ما هم حال می کردیم.عجب کیفی داشت.بالاخره داشتیم به کنار دریا می رسیدیم که دیگه اونجا کمتر ما رو نگاه می کردند چون اونجا همه مثل ما بودند و چیز عجیبی نبود.
رسیدیم کنار دریا.همه لخت بودند.بعضی ها هم شورتشون رو پوشیده بودند.ولی عجب کیر هایی و کس هایی!ولی هیچی هم که نگاهمون نمی کردند به خاطر کیر لیلا سرشون به سمت ما بود.می دونستم این باعث میشه که با کسای دیگه هم دوست بشیم.چون همه حسرت نداشتن یه دوجنسه رو می خوردند.البته چون زبون دبی رو خوب بلد نبودیم بهتر بود ایرانی پیدا می کردیم.به خصوص که اونجا ایرانی ها ریختند.
خلاصه قبل از رفتن توی آب دراز کشیدیم که آفتاب بگیریم.بعد از ربع ساعت آفتاب گرفتن رفتیم تو بغل هم و کیرامون رو زدیم به هم و باهاشون بر می رفتیم که دیدم که دختر و پسر که هر دو کاملا لخت بودند اومدند جلو و گفتند:شما هم ایرانی هستید؟من گفتم:آره.از آشنایی با شما خوشبختم.نگاهی به کیر پسره انداختم دیدم چه کیر زشتی داره از بس موهاش زیاد بود و نزده بود اصلا کیرش توشون گم شده بود.ولی سر کیرش شکل خوبی داشت.معلوم بود برای کون دختره خوب تراشیدش.اومدند کنار ما و چهارتایی دور هم نشستیم.بعد گرم صحبت شدیم.اسم پسره نیما بود و اسم دختره شراره.در حین صحبت اونا که اصلا حواسشون نیود کلش داشتند به کیر خوش تراش لیلا نگاه می کردند.که بعد نیما پرسید:لیلا تو دوجنسه ای؟بهش گفتم:په نه په با عمل کیر یکی رو بریده و چسبونده به کسش.نیما گفت:من خیلی دوست دارم که با شما هم روابطی داشته باشم.مثلا می خواست درست بگه.می خواستم یه چیزی بهش بگم و ناموس بازی دربیارم ولی به خودم گفتم نه همه حق دارند دوست داشته باشند که با چنین کسی سکس کنند.بعد یاد بلایی که سر شهاب به خاطر لیلا آوردم افتادم.پس چیزی نگفتم.بعد همه با هم رفتیم توی آب برای شنا.من خوب شنا بلد بودم اما نیما و لیلا و شراره یه چس هم حالیشون نبود.این شد که یادشون دادم.حسابی تو بغل هم بودیم.یه لحظه دیدم که توی آب نیما کیرش رو کرد تو کس شراره.هردو به شدت حشری بودند و آه و ناله می کردند و معلوم بود حسابی دارند لذت می برند.من و لیلا هم معطل نکردیم و یکی از زیبا ترین صحنه های سکسمون را که تجربه کرده بودیم رو به نمایش گذاشتیم.لیلا به شدت تمام کیر خوشگلش رو به زور توی آب کرد تو کونم.و با دو دستش کیر دراز من رو گرفته بود و با اون من رو عقب و جلو می کرد.لیلا نقش یه مرد رو بهتر از نیما بازی می کرد.احساس کردم که آب رفته تو کونم.نیما در حالی که داشت تلمبه می زد و ما رو نگاه می کرد.گفت:رامین می زاری کمی با لیلا اختلاط کنم.گفتم:صبر کن کمی دیگه کارمون تموم میشه.لیلا کیرش رو در آورد و شروع کرد به ساک زدن کیر من.بعدش برام یه جلق حسابی زد.عجب چیزی این سکس.نیما اومد سمت لیلا و یا راست کرد تو کونش.چون کیر نیما کلفت تر از کیر من بود کمی به زحمت و با آه و ناله رفت تو.بد تلمبه نمی زد.بعد آبش اومد و خالی کرد تو کون لیلا.من هم که دلم برای یه چوچول کس تنگ شده بود فرصت رو غنیمت شمردم و چوچول شراره رو لیس می زدم.یه دفعه گازش گرفتم که دادی زد و همه به سمت ما نگاه کردند.تا فهمیده بودند که ما چکار می کنیم.عده زیادی به سمت ما آمدند و به جمع ما پیوستند.فرصت خوبی بود که با یه دختر خارجی حال کنم.هر کی تو هرکی شد.هرکس هرکی رو گیر می آورد می کردش.یه ۱۵ یا ۱۶نفر شده بودیم.من که کیرم رو داده بودم دست شراره و داشت ساک می زد و بدتر از لیلا هم می زد شراره رو ول کردم و رفتم سمت یه دختر خارجی که خیلی خوشگل و تپل بود و کونش و پستون هاش داشت توی آفتاب می درخشید و خودنمایی می کرد.سریع رفتم توی بغلش و ازش لب گرفتم.می خواستم مزه ی سکس با خارجی ها رو بچشم.بعد نشست و اومد سر وقت کیر نازم.نوازشش کرد.و بعد تا ته کرد تو حلقش.بهتر از لیلا ساک نمی زد بدتر هم ساک نمی زد.ولی چون اون یه خارجی بود و من تجربه ی اولم بود حسابی لذتش بیشتر بود.بعد دیدم آبم نزدیکه کشیدم بیرون و سریع بدون اینکه بهش فرصت بدم خودش رو آماده کنه کردم تو کسش که آه کوچکی کشید.کمی بعد دیدم زود ارضا شده و بدنش داره می لرزه.منم در آوردم و رفتم سمت چوچولش.با دو دستم می کشیدم و ولش می کردم.اول یه انگشت بعد دو انگشت و بعدش هم کمک تا مچ دستم رو کردم تو کسش و از تنگی درآوردمش.بعد با چند تا دیگه و یه پسر هم سکس کردم.سمت لیلا رو نگاه کردم دیدم سرش دعواست.سه چهار نفر فقط کیرش رو گرفته بودند و داشتند می کشیدن.دو نفر هم با هم کرده بودند تو کونش.حتی دختر ها هم دورش جمع بودند.
دیگه کم کم سکس تموم شد و همگی کم کم دو بار ارضا شدیم و از آب زدیم بیرون.بعد هرکس با دوست دخترش مشغول بازی و شوخی شد.منم دوباره رو به بالا کنار لیلا لب دریا دراز کشیدم و آفتاب می گرفتم.داشتم به حوادثی که بعد از آمدن به دانشگاه برام افتاد فکر می کردم.زندان و...واقعا آدم باور نمیکنه زندان و پای دار کجا. دبی و لب دریا و سکس حسابی کجا.اما این واقعیت داشت و من اون رو تجربه کرده بودم.بعد من و لیلا هر دو چرتی زدیم.و بعد که از خواب بلند شدیم کمی شراب زدیم و مست کردیم.دوباره رفتیم تو حس پرواز و کیر و خایه مالی همدیگه.لیلا هم شاش داشت و همون جا شاشید به هیکلمون.بعد رفتیم تو آب و کمی بهش شنا یاد دادم.اون رو از کمرش توی دستام بین دستام و بدنم می گرفتم و اون دست و پا می زد تا یاد بگیره.خلاصه بعد از یه رو سکسی سکسی پرکار خسته و کوفته لخت و بی حال رفتیم سمت خونه و همون اتفاقات در راه.آن روز من ۵بار جلق زدم که یه رکورد شکنی عالی در یک روز بود.باید بگم تو گینس ثبتش کنند.دو سه شب بعدش با هم رفتیم به یه دیسکو ایرانی که خارجی هم زیاد داشت.حسابی با پسر ها و دختر ها رقصیدیم و دق و دلی خالی کردیم.اونجا بود که فهمیدم لیلا عالی می رقصه.دفعه های بعد قبل از هر سکس اول با لباس و بعد لخت با ترانه می رقصیدیم.خلاصه حسابی توی دبی حال کردیم و خبری هم از پلیس نبود.هنوز هم نیست.امیدوارم هیچ وقت پیدامون نکند.
خیلی ممنون از اینکه تا آخر داستان من را خواندید. و من را تحمل کردید.
امیدوارم که خوشتون اومده باشه.اگه هم نیومده به کیرم.
شوخی کردم.راستی اگه میشه هر چی سایت و آدرس عکس و فیلم سکسی شدید دارید برام توی نظر ها بنویسید که منم حال کنم.ممنون.

نوشته: two sexi

ساعت 4 عصر بود خسته از سر كار بر مي گشتم كه ديدم كنار خيابون يه هلو منتظر ماشينه.
ترمز كردم و براش بوق زدم نگاه نكرد منم گفتم بي خيال اومدم راه بيوفتم كه ديدم نظرش عوض شد و به طرف ماشين راه افتاد. شيشه را پايين دادم ببينم چي ميگه كه ديدم در را باز كرد و نشست تو ماشين بغل خودم. با سرعت راه افتادم و ازش اسمشو پرسيدم. يه نگاهي كرد و گفت مگه تو مسافر كش نيستي؟ گفتم مگه تو مسافري؟ گفت بله. گفتم سفر به خير . كم نياورد گفت عاقبتت به خير. هر دو خنديديم و تو خنده دستمو زدم رو دستش . گفت پر رو نشو كجا داري ميري؟ گفتم من جا ندارم. گفت زودتر ميگفتي بيخودي وقت ما را تلف نكن. گفتم خودت چطور؟ پول خوبي ميدم. گفت مثلا چقدر؟ گفتم عرف بازار. گفت: عرف بازار با مكان 300 هزاره. گفتم قبول. گفت من فقط از پشت ميذارم. يه كم فكر كردم ديدم خيلي وقته كون نكردم گفتم قبول . طرف خيلي آس بود . يه زنگ به دوستش زد و گفت از چها راه بعد بپيچ تو خيابون ... خلاصه رفتيم مكان مورد نظر و اون جلوتر رفت تو و من پشت سرش . يه آپارتمان مسكوني كه 2 تا اطاق خواب مخصوص اين كار را داشت. رفتيم تو يكي و حالا باهاش تنها بودم رفتم طرفش كه گفت صبر كن خودم لخت ميشم. گفتم نميشه جون خودت. بغلش كردم و دستمو از پشت به كونش رسوندمو و شروع كردم به ماليدن. سرش را انداخت رو شونه من و شروع كرد به ليسيدن گردنم. مانتوشو دراوردمو و ممه هاشو تو مشتم گرفتم و بلوزشم خودش دراورد و نوبت شلوار جين تنگش افتاد كه با هزار زور كشيدمش پايين. رفتم سراغ شورتش كه ديدم برگشت. گفتم چرا برگشتي؟ گفت تو با عقب كار داري نه جلو. بعدش شورتشو كشيد پايين. چه كوني داشت. گفتم برگرد حالا اون نانازو ببينم. گناه كه نداره!گفت نه. تعجب كردم و خوابوندمش و از پشت ممه هاشو مي ماليدم و يه لحظه از روي شيطنت دستمو به كوسش رسوندم كه چشمتون روز بد نبينه.!!!! دستم بجاي خوردن به كوس به يه كير كلفت 20 سانتي خورد و از ترس پريدم بالا.اونم فهميد و برگشت ديدم بله طرف دو جنسه است و كيرش از منم كلفت تره. گفت مگه نگفتم دست به اونجا نزن بچه ... ؟ گفتم تو كلاه برداري گفت من كه گفتم از عقب خودت اشتباه كردي. در حين اين صحبتها تازه فهميدم صداش هم صداي مردونه است . تو همين فكرا بودم و كيرم هم ديگه خوابيده بود كه يهو پريد رو من و شروع به لب گرفتن كرد. چه لبي ميداد و چه لبي مي گرفت. ولي من كه انگار دارم همجنسبازي ميكنم گفتم دست نزن لجن برو كنار ميخوام برم. گفت تا حالا كون دادي؟ گفتم خفه شو اين چه حرفيه؟ گفت حالا لذت كون دادنو بهت ميچشونم . منو هل داد و اومد روم. اومدم پرتش كنم كه ديدم چه زوري داره كيرشو گذاشت لاي پام. يه حس عجيب اومد سراغم تا حالا اونجوري نشده بودم . گفت براي شروع كار يه لاپايي منو مهمون كن. بعد با زبونش افتاد به جون پشت من. چه كيفي ميداد. خوب كه خيس شد كيرشو گذاشت لاي پاهامو و شروع كرد چه دادي ميزد منم رو هوا بودمو و كيف ميكردم . كيرش لاي پام و ممه هاش روي كمرم و از پشت هم كيرمو نوازش مي داد. يه لحظه نفهميدم چي شد كه كيرشو كرد تو كونم. دادم رفت هوا اونم حشري تر شد و فشارشو بيشتر كرد برق از همه جام پريد ولي زود دردش خوب شد و اونم با فشار زياد تا دسته چپونده بود تو.برگشتم ديدم چه منظره اي شده ؟ مثل جلادها منو ميكرد و منم كيف ميكردم. خوب كه صفا كرد درش اورد و گفت نوبت توه. منم اونقدر شهوت بدنمو گرفته بود كه بي مقدمه كردم تو كونش ولي ديدم آبم داره مياد زود دراوردم. فهميد و گفت بيا تو بغلم. رفتيم تو بغل هميگه و تو يه چشم به هم زدن هر دو با فشار آبمونو رو بدن همديگه خالي كرديدم.

نوشته: علی

متن خاطره: حمل روزهای پایانی سال در دوره خدمت سربازی خیلی سخته. عده زیادی از بچه ها مشغول جمع و جور کردن اسباب و لوازمشون بودن و خودشون رو برای رفتن به خونه در تعطیلات نوروز آماده می کردند. ولی متاسفانه من و عده کم دیگری از هم دوره ای ها مجبور بودیم چند روز اول عید رو سرخدمت بمونیم و نیمه دوم تعطیلات به خونه بریم. این اولین باری بود که هنگام تحویل سال در کنار خانواده ام نبودم و از این بابت خیلی غصه میخوردم. البته من افسر وظیفه بودم و به خاطر رشته تحصیلیم موقعیت خوبی در پادگان داشتم و بهم بد نمی گذشت ولی دوری از خانواده در عید نوروز چیزی نیست که بشه راحت از کنارش گذشت.من با چند افسر دیگه با هم در یک آسایشگاه بودیم. یکی دو روز به آخر اسفند باقی مانده بود که یک سرباز به اسم فرزاد رو به عنوان « امربر » به ما معرفی کردند تا کارهای آسایشگاه ما مثل نظافت و آشپزی و ... رو انجام بده. فرزاد در همون نگاه اول به دل من نشست. پسر مودب و آرامی بود که صدایی نازک ، با هیکلی ظریف و پوست سفید و کم مو داشت و در یک کلام ظاهرش کمی دخترانه به نظر می رسید. فرزاد منو حسابی جذب خودش کرد. بیچاره خیلی بدشانس بود که آخر سال به پادگان اومده بود. نمیدونم تحت تاثیر حس ترحم یا حس شهوتم یا شاید هم حس همشهری گری بود، که از افسر مربوطه خواستم که برخلاف امربر قبلی، فرزاد در خوابگاه خودمون باشه و همونجا یه تخت بهش بدیم. افسر مافوق که احترام زیادی برای من قایل بود با تقاضام موافقت کرد. آسایشگاه ما زیاد شلوغ نبود و ما چند نفر افسر وظیفه بودیم که اونجا اقامت داشتیم، تازه الان نصفمون هم باید برای تعطیلات به مرخصی میرفتن، به همین خاطر اقامت فرزاد میتونست ما رو از تنهایی در بیاره. تازه برای اونهم خوب بود، بجای اینکه به آسایشگاه سربازهای معمولی بره با ما در یک آسایشگاه پنج ستاره اقامت میکرد!فرزاد رو به آسایشگاه بردم و به بقیه بچه ها معرفیش کردم. طفلکی کمی احساس غریبی و دلتنگی میکرد و در اون جمع همه امیدش به من بود. منهم ناخودآگاه بهش احساس علاقه میکردم. همون روز اول، من و فرزاد دوستان صمیمی شدیم.روز28 اسفند بچه ها یکی یکی از ما خداحافظی کردن و به مرخصی رفتن و پادگان خلوت شد. دل همه ما گرفته بود و حوصله هیچ کاری نداشتیم. من تصمیم گرفتم بعد از ظهر به حمام برم تا شاید از اون حالت کسالت و رخوت بیرون بیام. وقتی مشغول آماده کردن لوازمم بودم فرزاد هم حوله و لباسهاش رو برداشت و همراه من به حمام اومد. پیش خودم فکر کردم چون تازه وارده، میخواد با من بیاد تا راهنمائیش کنم. در راه بین آسایشگاه و حمام من قسمتهای مختلف پادگان رو بهش نشون دادم و چیزهایی که باید میدونست بهش گفتم. ولی فرزاد در جواب من گفت که شاید او مدت زیادی اونجا نمونه و بعد از تعطیلات عید و تشکیل کمسیون پزشکی از سربازی معاف بشه. با کنجکاوی ازش پرسیدم مگه چه بیماری داری که میخوای معافیت بگیری؟ فرزاد سکوت کرد و چشماش پر اشک شد. منهم دیگه چیزی ازش نپرسیدم. وارد حمام شدیم. پادگان خلوت بود و غیر از ما فقط دو سه نفر دیگه توی حمام بودن.به رختکن رفتیم و لباسهامون رو در آوردیم و داخل کمد مخصوص گذاشتیم. هیکل نیمه لخت فرزاد رو که دیدم خیلی تعجب کردم. خیلی شبیه دخترها شده بود. بدنش موهای ریز کم پشتی داشت، دستهاش کمی از حالت عادی درازتر بود و سینه اش حالت برجستگی مخصوصی داشت. عجیب بود که شورتش اصلا" برجستگی کیر و بضه ها رو نشون نمیداد. ترسیدم اگه زیاد بهش نگاه کنم ناراحت بشه. سعی کردم خودم رو عادی بگیرم. به سمت حمام حرکت کردیم. چون حمام خلوت بود در نمره حمام رو باز گذاشتیم. زیر دوش که رفتم همش بیاد بدن فرزاد بودم. طرز راه رفتنش عشوه خاصی داشت و بدجوری منو تحریک کرده بود. از بس در این مدت هیکلهای ضمخت و پشمالو دیده بودم حالا با دیدن بدن فرزاد حسابی حشرم بالا زده بود. از درز بین آهن های دیواره نمره نگاهی بهش انداختم. یک آن تصور کردم در نمره بغلی دختری زیر دوش ایستاده! کم کم داشتم بین این ظاهر فرزاد و معافیتش از خدمت سربازی ارتباطی رو کشف میکردم.دل به دریا زدم، لیفم رو برداشتم و به نمره بغلی رفتم. از آمدن من تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد. خودم رو به اون راه زدم و بهش گفتم ممکنه پشت و کمرم رو لیف بزنی؟ لیف رو از من گرفت، تماس دست لطیفش با نوازشهایی که به بدن من میکرد باعث شد حسابی شق کنم.مثل اینکه خودش هم بدش نیومده بود، چون غیر از کمر، همه جای بدن منو لیف زد! خیلی تحریک شده بودم. البته نیازی به گفتن نبود و او با دیدن کیرم که از توی شورت خیس میخواست بیرون بزنه همه چیز رو فهمید. احساس کردم فرزاد هم توی حالت نرمال نیست و حسابی تحریک شده. حالا داشت سینه و جلوی بدنم رو صابون میزد، منهم خودمونی شدم و با دستام شونه و گردنش رو نوازش میکردم. یه دفعه همینطور که بدنم رو صابون میزد دستش رو به کیرم زد. نگران عکس العمل من بود...من با لبخند بهش گفتم: پس در نمره رو ببند تا کسی ما رو نبینه! انگار دنیا رو بهش دادن! در رو بست و جلو من ایستاد. همینطور که به چشمام نگاه میکرد کیرم رو از روی شورت توی دستش گرفت و میمالید. با دستم کمرش رو نوازش میکردم. بعدش کیرم رو از توی شورت آزاد کرد. مدتها بود که به این درازی ندیده بودمش! وقتی فرزاد کیرم رو میمالید آهسته آه میکشید. خواستم منهم بهش حال بدم، دستم رو خیلی آروم توی شورتش بردم تا کیرش رو بمالم.ولی هرچی دستم رو توی شورتش حرکت دادم اثری از کیر نبود! یعنی چی؟...کش شورتش رو پایین کشیدم...خیلی تعجب کردم...فرزاد کیر نداشت...زیر شکمش یک برآمدگی گوشتی با یک شکاف بود، بالای اونهم یه چیزی شاید بشه گفت شبیه کیر ولی کوچولوتر از هسته خرما، همین!با حیرت بهش نگاه کردم. فرزاد سرش رو روی شونه ام گذاشت. با خجالت گفت علت معافیت من همینه. من پسر نیستم و مشکل کروموزومی دارم. خیلی دلم بحالش سوخت.از تن صداش فهمیدم داره گریه میکنه. ازش پرسیدم بالاخره تو پسری یا دختری؟ گفت هیچکدوم ... یه کیر کوچولو دارم که هیچ حسی نداره و فقط باهاش ادرار میکنم و یه اندام جنسی دخترونه هم زیرشه. دکترها گفتن با عمل جراحی پلاستیک میتونن درستش کنن، ولی اول باید معافیت سربازیم رو بگیرم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. بوسیدمش و بهش گفتم: انشاالله همه چیز درست میشه.حالا دیگه از کرده خودم پشیمون بودم. میخواستم از اونجا خارج بشم و به نمره خودم برگردم ولی فرزاد دستم رو گرفت. متوجه منظورش نشدم. بهش نگاه کردم. با من و من گفت من به پسرها و کیرشون خیلی علاقه دارم و ازش لذت میبرم.. میشه بمن کمک کنی؟با خوشحالی گفتم هر کمکی بخوای درخدمتم! فرزاد خودش رو بمن چسبوند و کیرم رو با شکمش لمس کرد بعد اونو بین پاهاش گذاشت و پاهاش رو محکم بهم چسبوند. کیرم رو بین پاهاش عقب و جلو کردم خیلی خوشش اومد. بعدش فرزاد جلوی من نشست و کیرم رو با اشتیاق توی دهنش برد. احساس میکردم تمام خونم در سر کیرم جمع شده. ماهها بود که سکس نداشتم و بهمین خاطر خیلی زود آبم اومد و روی گردنش ریخت. هر دومون میخواستیم بیشتر حال کنیم و از اینکه به این زودی من آبم اومده بود ناراحت شدیم. از طرف دیگه ممکن بود کسی به حمام بیاد و برامون دردسر ایجاد کنه.توی رختکن از فرزاد پرسیدم چطوری و با کجات حال میکنی؟ جواب داد با سوراخ جلوییم. دهنم از تعجب باز مانده بود. گفتم مگه تو سوراخ جلو هم داری؟ حوله رو از دور خودش کنار زد، برآمدگی گوشتی زیر شکمش رو با انگشت باز کرد... یک شکاف کوچک وسطش بود. بی اختیار ازش پرسیدم:یعنی میشه کرد توش؟! فرزاد درحالیکه شورتش رو می پوشید با خنده گفت: بله،چرا که نه!!در راه بازگشت به آسایشگاه، فرزاد برایم توضیح داد که او به یک نقص کروموزومی مبتلاست که در نتیجه ماهیت جنسیش بطور دقیق مشخص نشده. دکترها به او گفته بودن که در آینده با عمل جراحی، اندام جنسی او را تا حد امکان به یکی از دو جنس نزدیک میکنند. البته در آینده، فرزاد چه مرد و چه زن بشود در هرصورت عقیم خواهد بود.با وجود اینکه شناسنامه اش را با اسم پسرانه گرفته اند ولی خود فرزاد تمایل زیادی به زن بودن داشته و از حالا خودش را برای تغییر جنسیت آماده میکند. او برایم توضیح داد که گاهی با فرو بردن انگشت در سوراخ جلویش(که مثلا" کس بود!) خودارضایی میکند.با تردید ازش پرسیدم آیا تا قبل از عمل جراحی و روشن شدن آینده جنسیت، تمایل داری سکس کنی؟ و او با صداقت جواب داد که همیشه در آرزوی سکس با پسرها بوده و میخواهد زودتر آنرا تجربه کند.دیگه بهتر از این نمیشد. یک کس با پای خودش به پادگان اومده بود تا نوروز اون سال در سربازی به من بد نگذره! اول میخواستم خودم شبانه و تنهایی ترتیب فرزاد را بدهم، ولی هر چی فکر کردم دیدم اینطوری کار پیش نمیره و بقیه اگر بفهمن برام دردسر درست میکنن. هر روز هم که نمیتونستم با فرزاد به حمام برم! پس یک راه بیشتر باقی نمانده بود: تقسیم فرزاد با بقیه بچه های آسایشگاه.البته ما از اوایل خدمت با هم در لویزان بودیم و به همشون اطمینان داشتم.همه اونها بچه های خوب و با معرفتی بودند. فقط یک مسئله بود: ما با هم کمی رودرواسی داشتیم و همین مسئله کار را مشکل میکرد.دیگه به نزدیکی آسایشگاهمون رسیده بودیم.از فرزاد پرسیدم:از نظر تو ایرادی نداره که موضوع رو به بقیه هم بگم و آیا از اینکه توی آسایشگاه با من و بقیه افسرها سکس داشته باشی، ناراحت نمیشی؟او با خجالت جواب داد : هرجور شما صلاح میدونید ستوان!یک هفته ای میشد که سرباز امربر قبلی رفته بود و آسایشگاهمون حسابی بهم ریخته بود. فرزاد همه جا رو تمیز و مرتب کرد و بعدش با ظرافت و هنری که فقط در وجود دختر خانمها دیده میشه برامون سفره شام رو چید. در کنار هم از خوردن شام لذت بردیم. بعد از شام من وضعیت فرزاد رو برای بچه ها تشریح کردم و بهشون گفتم اگه آقاپسرهای مودب و آرامی باشید میتونید باهاش سکس کنید. فریاد شادی بچه ها بلند شد. انگار یادشون رفته بود که همه شون افراد تحصیل کرده و محترمی هستن! سیل بوسه بود که به سمت فرزاد روانه شد! از همه طرف احاطه اش کرده بودن. به زور اونو از دست بچه ها خلاص کردم و بهشون گفتم خونسردیتون رو حفظ کنید و صبر داشته باشید! اول این موضوع باید بین خودمون پنج نفر بمونه و به جایی درز نکنه. دوم اینکه ما مجبوریم نیمه های شب و وقتی همه خوابیدن با فرزاد حال کنیم، اونهم بصورت گروهی! این قدر شهوت زده شده بودن که مثل بچه مدرسه ایها حرف منو قبول کردن. دیگه کسی اجازه نداد فرزاد سفره رو جمع کنه.دورش رو گرفتن و سعی کردن سرحالش بیارن. خودمون هم سفره رو جمع کردیم و ظرفها رو شستیم، انگار حالا دیگه ما پنج نفر «امربر » فرزاد شده بودیم!ساعت خاموشی فرا رسید و ما سعی کردیم مثل همیشه به رختخواب بریم. قرارمون برای نیمه شب بود. مطمئن بودم هیچکس از ذوق خوابش نبرده! نیمه شب فرارسید. به نظر میومد که خواب همه پادگان رو گرفته. به آهستگی از روی تشک بلند شدم. همراه من پنج تا کله دیگه هم از روی بالش بلند شد! فقط فرزاد بود که خوابیده بود. یکی از بچه ها بالای سرش رفت و خیلی آروم اونو از خواب بیدار کرد. امیر که ظاهرا" قبلا" هم تجربه سکس گروهی داشت، یکی از تختها رو وسط سالن کشید و به فرزاد گفت روی تخت دراز بکشه. بعد رو به ما کرد و گفت: دیگه معطل نکنید، زودباشید لخت شید!کار مشکلی بود، لخت شدن جلوی چهار نفر که کیرهاشون شق کرده بود و با چشماشون حریصانه همدیگه رو نگاه میکردن! غیر از امیر، بقیه خجالت میکشیدن و جرأت درآوردن لباسهاشون رو نداشتن.امیر از این فرصت استفاده کرد و با شیطنت گفت: بسیار خب، اگه شما نمیخواید، خودم به تنهایی با فرزاد جون حال میکنم!با شنیدم این حرف همگی دست پاچه شدیم، شرم و حیا و ادب و نزاکت و خلاصه همه چیز رو کنار گذاشتیم و کشیدیم پایین! عجب منظره ای بود.پنج تا کیر قد کشیده اطراف یک تخت! فرزاد که از یک طرف احساس زنانگیش به شدت غلیان کرده بود و از طرف دیگه در تمام عمرش اینقدر کیر ندیده بود با چشمان از حدقه در اومده به ما نگاه میکرد.بچه ها دیگه معطل نشدن، امیر داشت ازش لب میگرفت، کامران سینه های فرزاد رو میمالید، افشین هم بالای سرش رفته بود و کیرش رو دهن فرزاد گذاشته بود، اون یکی هم پاها و ران فرزاد رو نوازش میکرد.خلاصه همه مشغول بودند. منهم به پایین تختخواب رفتم. روی زانوهام نشستم و شورت فرزاد رو پایین کشیدم. نور سالن کم بود و چیز زیادی دیده نمیشد. اول با انگشتم لایه گوشتی رو از هم باز کردم تا سوراخ وسطش معلوم بشه و بعد یواش یواش انگشتم رو وارد کسش کردم (البته اگه بشه اسمش رو کس گذاشت!). فرزاد پاهاش رو از هم باز کرد. حالا دیگه وقتش بود...بچه ها عقب رفتند، همه با کیرهای افراشته داشتن منو تماشا میکردن! کیرم رو جلو بردم و به دستگاه تناسلی عجیب فرزاد مالیدم.از تماس کیرم با بدنش خیلی خوشش اومد. پاهاش رو دورکمرم حلقه کرد... کیرم رو جلو بردم و آروم فشار دادم... سوراخش زیاد تنگ نبود و با کمی فشار، سرکیرم واردش شد.فرزاد آه بلندی کشید. آهی از درد و توام با لذت. با دو دستش کیرهای امیر و کامران رو گرفته بود و میمالید. لباش رو از شدت درد دندون میگرفت.کمی مکث کردم. فرزاد ازم خواست ادامه بدم. بیشتر فشار دادم. احساس عجیبی داشتم. کردنش لذت کردن کس واقعی رو نداشت، ولی شب عید و توی پادگان، همین هم غنیمت بود! خودم رو عقب و جلو کردم. حالا دردش کمتر شده بود و لذت بیشتری میبرد. فقط تونستم دوسوم کیرم رو وارد سوراخش کنم. احساس کردم که تهش مانعی وجود داره و بیشتر از این نمیشه واردش کرد. آهسته لگنم رو تکون میدادم. سوراخش خیلی خشک بود و هردومون اذیت میشدیم. به بچه ها گفتم: خیلی خشکه، یه کم کرم بیارید.افشین از توی کمدش یک قوطی کرم آورد، کیرم رو بیرون کشیدم، افشین با دستش کیرم رو چرب کرد، هیچ وقت فکر نمیکردم کیرم رو دست یک مهندس الکترونیک بدم تا برام چربش کنه! بقیه بچه ها هم کیرهاشونو چرب کردن. دوباره کیرم رو وارد کردم. این دفعه خیلی نرم و راحت شده بود. کمی تلمبه زدم. دلم میخواست بیشتر ادامه بدم ولی بقیه عجله داشتن که زودتر نوبتشون برسه! کیرم رو بیرون کشیدم و بلند شدم. همه به سمت پایین تخت هجوم آوردن! امیر گفت به نوبت بکنید و قبل از اینکه آبتون بیاد جاتون رو به یکی دیگه بدید تا حسابی حال کنید. دو تا بالش زیر باسن فرزاد گذاشتیم تا بتونیم ایستاده بکنیمش. افشین کیرگنده اش رو جلو برد.بهش گفتم: مواظب باش، کیرت خیلی گنده ست، همه اش رو فرو نکنی، بنده خدا جرمیخوره! بچه ها یکی یکی پایین تخت می ایستادن و فرزاد رو میکردن و بعد جاشون رو به اون یکی میدادن و میچرخیدن. سکس باحالی بود. از دیدن منظره سکس گروهی خیلی لذت بردم.دقیقا" نمیدونم بار چندمی بود که میکردمش که احساس کردم میخواد آبم بیاد. با عجله کیرم رو بیرون کشیدم و با دست مالیدمش. آبم روی شکم فرزاد ریخت. با دستش آبم رو پخش کرد. بلافاصله بعد از من افشین کیرش رو وارد کرد. دیگه صدای ناله فرزاد بلند شده بود. برای اولین بار در عمرش به ارگاسم رسیده بود. بچه ها یکی یکی آبشون اومد. کارمون که تموم شد سینه و شکم فرزاد مثل حوض آب شده بود! با دستمال سینه اش رو پاک کردیم. میدونستم کمرش درد میکنه. اونو برگردوندم و براش کمرش رو ماساژ دادم. وقتی میبوسیدمش فرزاد بمن گفت: بچه ها ازتون ممنونم، شما بهترین لذت زندگیم رو بمن دادید.فردای اون روز هیچکس به فرزاد اجازه نمیداد در آسایشگاه کار کنه، همه بهش میرسیدن، یکی براش میوه پوست میکند، اون یکی بهش شکلات میداد تا بدنش تقویت بشه و نیرو بگیره. خلاصه او تنها سرباز ارتش بود که پنج افسر « امربر » در اختیار خودش داشت!عید اون سال به برکت وجود فرزاد، ما دوری از خونه رو احساس نکردیم. در واقع اصلا" دلمون نمیخواست به خونه برگردیم. اواخر فروردین بود که پرونده فرزاد به کمیسیون پزشکی رفت و چند روز بعدش فرزاد از سربازی معاف شد.لحظه خداحافظی از او برای همه مون سخت بود. در این چند هفته خیلی با هم صمیمی شده بودیم. چند ماه بعد سربازی من هم به پایان رسید و به خونه برگشتم. یک روز در بین لوازمم عکسی رو پیدا کردم که دست جمعی با فرزاد گرفته بودیم. آدرسش رو داشتم، تصمیم گرفتم که به بهانه دادن عکس، به دیدنش برم.زنگ خونه شون رو که فشار دادم، دختر جوانی در رو بروم باز کرد. فکر کردم حتما" خواهرشه.بهش گفتم:من از دوستان دوره خدمت سربازی آقا فرزاد هستم و براشون چیزی آوردم، اگه ممکنه صداشون کنید بیان دم در.با کمال تعجب دیدم که اون دختر خانم دست منو گرفت و به داخل کشوند و با صدای بلند گفت: مامان یکی از دوستام اومده! با تعجب و ناباورانه وارد خونه شدم. مادرش به استقبالم اومد و بعد از سلام و احوال پرسی به من که هاج و واج مونده بودم گفت: مشتاق دیدار شما بودیم، فرحناز از محبتهای شما خیلی برامون تعریف کرده ستوان! من که هنوز گیج بودم روی مبل نشستم و اونها برای من شرح دادن که فرزاد بعد از معاف شدن از سربازی، یک عمل جراحی موفق داشته و حالا دیگه توی خونه فرحناز صداش میکنن!بعد از گذشت سالها هنوز هم باورکردنش برای من خیلی مشکله

نوشته: خـــایه های رســتم

با سلام
حال مقدمه ندارم پس میریم سره اصل مطلب
شونزده سالم بود و هنوز هیچ سکسی هم نداشتم. خیلی تو کف بودم. دو سه تا دوست دختر داشتم اما هیچ کدومشون راضی نمی شدن که با هم سکس کنیم. دیگه داشتم دیوونه می شدم. اینقدر هم جلق زده بودم که پوست دستم کنده شده بود. در به در دنبال یکی می گشتم که بتونم باهاش سکس داشته باشم. راستش چند بار دوستام گفته بودن که میتونن واسم جنده جور کنن اما واقعا می ترسیدم. دنبال یه سکس بی دردسر بودم.
تا اینکه بالاخره یه فکری به سرم زد. با خودم گفتم اگه بتونم با یکی دوست بشم که ازم بزرگتر باشه شاید بتونم یه حالی بکنم. از اون موقع گشتم دنبال یکی که از خودم بزرگتر باشه. به چند نفر پیشنهاد دادم اما هیچ کدوم قبول نمی کردن. بهم می گفتن دهنت بوی شیر میده و از این حرفا. یه بار هم با یکی خیلی جور شدم اما آخرش پشیمون شد. یه دختره بود که شاگرد مادرم بود و میومد خونمون واسه کلاس خصوصی. مادرم دبیر زبان بود و توی موسسات خصوصی درس می داد. اسمش مهناز بود. بعد از کلی منت کشیدن قبول کرد و اومد خونمون. اما همین که خودمو لخت کردم پشیمون شد و رفت. نمی دونم چرا. همونجوری رفتم تو آینه خودمو نگاه کردم. بدنم سفید و ناز بود و هیچ مشکلی نداشت.

یه چند مدت گذشت تا اینکه متوجه چیزی شدم. کنار خونه ما یه آپارتمان ساخته بودند که ده دوازده واحدی داشت. و همه واحد ها هم فروش نرفته بود. توی یکی از همون واحد ها زنی بود که متوجه رفتار عجیبش شده بودم.
پنجره اتاق من روبروی پنجره واحد اون زن بود. می دیدم که گه گاهی میاد پشت پنجره و لبخند می زنه. اوایل اصلا بهش فکر نمی کردم اما هر روز رفتارش عجیب تر می شد. مثلا خیلی پیش میومد که توی کوچه به هم برمی خوردیم و اون حسابی نگاهم میکرد و لبخند می زد. کم کم به فکرش افتادم و به این بهانه که کس کسه و شونزده ساله و چهل ساله نداره خودمو قانع کردم که جدی تر بهش فکر کنم. رفتم دنبال درآوردن آمار.
از چند نفری که می شناختم در موردش پرسیدم. مثلا از نگهبان آپارتمان که با هم سلام و علیک داشتیم یا یه پسر که اسمش کامران بود و تازه دوست شده بودم باهاش. اما فقط یه چیز فهمیدم اینکه تنها زندگی میکنه.
از یه طرف کلافه بودم که چرا نمی تونم آمارشو دربیارم و از یه طرف هم می سوختم چون رفتارش کاملا تحریک کننده بود. مدتی هم به همین منوال گذشت تا یه اتفاق افتاد.
یه روز که برق خونمون اتصالی کرده بود بابام منو فرستاد که از نگهبان آپارتمان چسب برق و سیم چین و از این چیزا بگیرم. رفتم تو اتاقه نگهبانه اما اونجا نبود. جاش یه چیز بهتر بود. یه دفتر بزرگ باز همینطور باز مونده بود و توش شماره ساکنین ساختمون نوشته شده بود. چون اسمش رو نمی دونستم مجبور شدم همه شماره ها رو توی موبایلم بنویسم که خوشبختانه تعداد شماره ها زیاد نبود. فقط پنج تا بود. اونقدر ذوق کردم که دست خالی برگشتم خونه و چند تا فحش آبدار از بابام خوردم.
یکی یکی به شماره ها زنگ زدم. دو تا از شماره ها رو مردا جواب دادن و یکی رو هم یه بچه. از اونجا که می دونستم تنها زندگی میکنه پس باید یه زن بر می داشت. پس فقط دو تا شماره مونده بود. هر دو تا شماره رو زن ها جواب دادن. داشتم به هدفم نزدیک می شدم. به یکی از شماره ها چند بار زنگ زدم تا سر آخر یه مرد برداشت. فهمیدم که پس اون هم نیست. خوشحال خوشحال بودم. چون بالاخره شمارشو پیدا کرده بودم. اما اسمش چیه؟
چند بار زنگ زدم و از عمد حرفای عاشقانه می زدم. من دارم برات میمیرم و عاشقتم و از این حرفا. اما هر بار قطع می کرد . می گفت باید خودتو معرفی کنی و الا قطع می کنم. منم خب می ترسیدم. ممکن بود کار بده دستم.

دل رو زدم به دریا. زنگ زدم و بهش گفتم اگه خودمو معرفی کنم مشکل برام درست نمیکنی؟ بهم اطمینان داد که اذیتم نمیکنه. بهش گفتم بیا دم پنجره اونجا منو میبینی. گوشی قطع شد و اومد دم پنجره و من رو دید که با ترس روبروی پنجره ایستاده بودم. خیلی ترسیده بودم. بلافاصله گوشیم زنگ خورد. از ترس بر نداشتم . اگه به بابام میگفت آبروم می رفت. اون شب رو نخوابیدم. به گه خوردن افتاده بودم.
از اون روز به بعد با ترس و لرز بیرون می رفتم. همش دلهره داشتم که نکنه به بابام یا مامانم بگه. تا اینکه یه روز توی کوچه دیدمش. صدام کرد. با ترس و لرز جلو رفتم.
گفتش که شمارمو از کجا پیدا کردی . بهش گفتم. شروع کرد به نصیحت. ما هم سن نیستیم و تو باید درس بخونی و از این چیزا. آخرش اما چیزی گفت که دوهزاریم افتاد. گفتش که گاهی میتونم بهش زنگ بزنم و درد دل کنم.
من دیگه زنگ نزدم اما اون چرا. هر روز پیام عاشقانه می داد و تک می زد و از پنجره نگاهم میکرد. منم دیگه کم کم راه افتادم و یه چیزایی فهمیدم. اینکه اسمش اعظم هست و سی و هفت سالشه و توی یه شرکت بزرگ حسابداره و تنها زندگی می کنه. هر چی می گذشت رابطه ما بیشتر می شد و کم کم صحبت از سکس هم پیش اومد.
بار اول اون حرف رو به سکس کشید. گفت «تا حالا سکس داشتی». با حسرت گفتم «نه». گفت «چرا، تو که خیلی خوشگلی؟». مونده بودم چی بگم. چند بار دیگه هم بحث رو به سکس کشوند و توی آخرین تلفن گفتش که اگه من میخوام حاضره با من سکس داشته باشه.

وقتی این رو گفت انگار دنیا رو بهم داده بودن. مثل دیوونه ها میخندیدم. شاد بودم. سر حال. روزی هزار بار اندامش رو تصور می کردم. خیلی خوشگل نبود اما برای من بی تجربه که کیرم فقط با دستم آشنا بود انگار بهشت برین بود. چشم های سیاه داشت. موهای سیاه. لبای پهن و دندونای بزرگ و سفید. پاهای گوشتالود و هیکل قوی. از من خیلی قوی تر بود. قدش نزدیک 180 می شد و معلوم بود وزنش هم زیاده در حالیکه من فقط 172 قدم بود و 61 کیلو وزن داشتم.
بالاخره قرار رو گذاشتیم. پنجشنبه شب. هر جوری بود خونه رو پیچوندم و زدم بیرون. فکر همه جا رو کرده بودم. نگهبانه هم گیر نمی داد چون دیده بود که گاهی میرم پیش کامران (همون دوستم که توی یکی از اون واحدها بود). به خودم هم صفایی داده بودم. موهای زیربغل و کیرم زده بودم و حسابی عطر زدم.
در رو که زدم زود اومد بیرون. خیلی ماه شده بود. یه تاپ مشکی و یه شلوار چرمی قشنگ. کیرم داشت منفجر می شد. گفت شام خوردی و منم گفتم آره. چند دقیقه ای نشستیم و شربت خوردیم و بعدش گفت حاضری؟ منم با همه وجودم گفتم آره.
شروع کرد به لخت کردنم. تو چند ثانیه لخت مادرزاد بودم. هی قربون صدقه ام می رفت و به سینه هام دست می کشید و لیس می زد. تعجب کرده بودم. من تجربه نداشتم و می گفتم حتما قلقش اینه. حسابی من رو لیسید و منم سینه و کونش رو می مالوندم. دستمو گرفت و گفت بریم تو اتاق. اونجا تخت خواب هست. در رو باز کرد. اولش هیچی ندیدم خیلی تاریک بود. وقتی چراغ رو روشن کرد کپ کردم. سه تا زن دیگه هم تو اتاق بودم. گیج بودم. به اعظم نگاه می کردم و اون هم همش می خندید. رو کرد به اون سه تا زن و گفت « می پسندید؟» اونام با خنده اومدن جلو و شروع کردن دست کشیدن به بدنم. خیلی ترسیدم. سریع برگشتمو خواستم فرار کنم اما در اتاق بسته بود. خواست جیغ بزنم که دیدم اعظم و یه زن دیگه چاقو درآوردن و گفتن اگه داد بزنی همینجا تیکه پارت می کنیم.

به گه خوردن افتاده بود. گریه می کردم. اولش فکر کردم میخوان ازم پول بگیرن اما اونا پول نمی خواستن. چیز دیگه ای می خواستن.
اعظم چاقو رو گذاشت کنار گردنمو و منو کشید روی تخت و چهار نفری شروع کردن به بستن دست و پام. دهنم رو هم بستن. فکر نمی کردم اینطوری بشه. اولش خودمو دلداری دادم که بجای یکی چار تا زن رو میکنی اما موضوع چیز دیگه بود.
هر چهارتاشون شروع کردن به لخت شدن. واااااااااااااای.واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای. خدایا یعنی خواب نبودم. اون زنها کیر داشتن.
گیج بودم. منگ بودم. گریه میکردم اما بی دفاع بودم. در مورد دو جنسه ها چیزهایی شنیده بودم اما باور نمی کردم خودم تو دامشون افتادم. اومدن به سمتم. اونا میخواستن من رو جر بدن.
اعظم اومد رو سینم و کیرشو گرت جلوی دهنم. دستمال رو از رو دهنم برداشت و گفت اگه صدات دربیاد خفه ات می کنم. کیرشو چپوند تو دهنم. داشتم خفه میشدم. گریه می کردم و طعم بد کیرشو مزه میکردم. یکی دیگه شون که اسمش مژگان بود اومد نزدیک کونمو شروع کرد به خوردن کونم. و اون دو تای دیگه که فهمیدم اسم هاشون مهین و پریسا است اومدن سراغم. مهین که باید چهل و پنج سالی می شد اومد و پاهام رو لیس می زد. انگشتای پامو میکرد تو دهنش و گاز می زد. پریسا هم داشت روی بدنم دست می کشید و تهدیدم می کرد. فهمیدم که چاره ای ندارم جز اینکه به حرفشون گوش کنم.
دست و پاهامو باز کردن و منو مثل سگ خوابوندن رو تخت اعظم اومد پشتمو و بقیه هم دست و پاها و دهنمو گرفتم.آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااخ. هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو. مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممممممممممماااااااااااااااااااااااااااااااان. نفسم بالا نمی اومد. وقتی به خودم اومدم دیدم دارم کیر مژگان رو لیس می زنم و اعظم هم داره کونمو میکنه. یه مایع گرمی روی سوراخم حس می کردم نمی دونم آب کیر بود یا خون. اعظم داشت وحشیانه من رو میگایید. میگفت سگ کوچولو مدتها بود واسه ات نقشه داشتم. درد بود درد. هم درد کونم و هم درد شونه هام چون اعظم با ناخونای بلندش شونه هام رو چنگ می زد. مدتی اینطور گاییده شدم و بعد نوبت بعدی بود. اعظم کیرشو از کونم بیرون کشید و چند تا سیلی به کونم زد. مژگان که پیرترینشون بود کیرشو کرد تو کونم. مثل اعظم درد نداشت اما بازم سخت بود. مژگان راحت پنجا سالش می شد. تو این مدت هم که مشغول کون دادن به مژگان بودم داشتم کیر مهین رو میخوردم. مژگان یه پنج دقیقه ای منو گایید و آبشو ریخت تو کونم. مهین اومد سراغم. منو برگردوند به پشت و گفت اگه پسر خوبی باشی اذیتت نمی کنم. سینه هام رو لیسید و کیرشو به زور تو کونم جا داد. وقتی مهین داشت منو میگایید پریسا تخم هاشو توی دهنم میکرد. از ریسا خیلی می ترسیدم. از همه جوون تر بود و کیرش واقعا گنده. قیافه اش هم گنده بود. مهین هم با لذت من رو کرد و پریسا آخرین نفر بود. دیگه لازم نبود به زور نگهم دارند. جون نداشتم از اون گذشته پریسا اونقدر قوی بود که نیازی به گرفتن من نبود. دو تا پاهامو داد بالا و بی اغراق نزدیک بیست دقیقه وحشیانه منو از کون جر داد.

آخراش داشت خوشم میومد. مژگان دیگه کیرش خوابیده بود و مهین هم فقط گاهی با دندوناش گوشمو می گرفت اما هنوز اعظم و پریسا گشنه بودند. تا صبح چند بار دیگه گاییده شدم. پریسا دو بار دیگه و اعظم و مهین هم یکبار دیگه منو گاییدن.
صبح که شد بی حال از خواب بیدار شدم. چهار تا تراول صد هزاری گوشه تخت بود و اعظم هم داشت بهم می خندید. اومد ماچم کرد و گفت که خیلی بهمون حال دادی اینم جایزت، به نفعته که ساکت بمونی.
راستش بعد از اون شب خیلی فکر کردم چیکار کنم. از یه طرف کیرم بود و بی پولی از یه طرف کونم بود و پولداریو تصمیم گرفتم که بازم برم پیششون. هنوز هم باهاشون در ارتباطم و دارم بهشون کون میدم. هم به مژگان، هم مهین و هم اعظم. اما کون دادن به پریسا طعم دیگه ای داره. الان دیگه اگه پریسا هفته ای یکبار کونمو جر نده نمی تونم دووم بیارم.

نوشته: NirVana

این اول داستان منه که مینویسم و مربوط به یه نفر دیگه میشه که واسم تعریف کرده.
به زودی داستان هایی که مربوط به خودم و سکس هام میشه رو تعریف میکنم.

من سعید هستم26 ساله. قد 180 و وزنم 82.ترم 3 بودم که یه دختر جدید و مامانی اومد توی کلاسمون.از شمال مهمان شده بود , بچه کرج بود و اسمش مهسا محمدی (مستعار) بود.
حدود 170 قدش بود و هیکل قشنگی داشت .
ازش خوشم اومده بود و دنبال یه بهانه بودم که سر صحبت رو باهاش باز کنم اما با کسی نمیپرید و سرش تو لاک خودش بود.
تصمیم گرفتم به بهونه جزوه برم تا کارش.یه روز که از دانشگاه داشتیم بر میگشتیم تهران, توی ماشین با هم بودم.کنارم نشسته بود و هندزفری زده بود و موزیک گوش میداد.
خوشبختانه وسطای راه شارژ گوشیش تموم شد وهندزفری رو درآورد.بعدازچند دقیقه بهش گفتم ببخشید ,شما جلسه قبل مقاومت مصالح بودید؟ با اکراه پاسخ داد آره.
گفتم : میتونم جزوه تون رو قرض بگیرم ؟ یه ذره من و من (meno men) کرد و گفت باشه و جزوشو بهم داد. تهران که رسیدیم با یه خداحافظی ساده از هم جدا شدیم.
جزوش خیلی تمیز و خوش خط بود و حال میداد واسه شب امتحان.
پس فرداش که رفتم دانشگاه تا دیدمش رفتم طرفش و سلام و احوالپرسی گرمی باهاش کردم و از جزوه و خطش تعریف کردم.
میدونستم ساعت 3 کلاساش تموم میشه و توی حیاط منتظربودم که با هم برگردیم.تا دیدمش سریع رفتیم جلوی در دانشگاه که مثلا منتظر ماشین هستم.تا اومد یه سلام کردم و اونم جواب داد و بعدش نشت توی ماشین و منم نشستم کنارش.

بعد از چند دقیقه بهش گفتم : خیلی ممنون بابت جزوه.لطف کردین و گفتش :خواهش میکنم , کاری نکردم. بعدش گفتم :خانوم محمدی ببخشید , شما همه ی جزوه هاتون اینقدر مرتب و خوش خطه؟ گفت چطور مگه؟ گفتم آخه اینقدر زیبا و مرتبه که آدم دلش میخاد زودتر آخرترم برسه تا بخوندش واسه امتحان. خندش گرفت و گفت : قابل شما رو نداره . بهش گفتم : واقعا ؟ گفت :آره .گفتم:پس من دیگه سر کلاس جزوه نمی نویسم و جزوه های شما رو میگیرم, هم خوش خطه هم مرتب .
گفتش:اینقدرا هم که شما تعریف میکنین خوب نیست , خجالتمون میدین. جزوه های خودتون هم خوبه.سریع یکی از جزوه هامو در آوردم و نشونش دادم. گفتم : کجای جزوه ی من مثل مال شماست؟ گفتش : بدک هم نیست فقط یه مقدار درهم برهمه.
با خنده بهش گفتم حالا که مشخص شد جزوه های شما بهتره من دیگه جزوه نمی نویسم و از شما میگیرم و کپی میزنم.
یه لحظه مکث کرد و گفت باشه قبول , فقط یه شرط داره . گفتم چه شرطی. گفت من معارف 2 رو نمیتونم برم , شما برین سرکلاس و جزوش رو بنویسید . تو دلم بهش خندیدم که چقدر بچه مثبته که معارف رو هم با جزوه میخونه . بهش گفتم قبول, کلاسش کی هست؟ گفت 5 شنبه ساعت 11 .گفتم عالیه.
وقتی رسیدم تهران با اصرار و خواهش کرایش رو حساب کردم و با هم خداحافظی کردیم.
فرداش سر کلاس فیزیک دیدمش , خیلی گرم احوال پرسی کردیم و نزدیک هم نشستیم.
همش حواسم به مهسا بود , چند باری نگام کرد و تا دید دارم نگاش میکنم سریع سرش رو برگردوند. کلاس که تموم شد رفتم پیشش و بهش گفتم که جزوه رو لطف میکنین؟
گفت مگه خودتون ننوشتین؟ گفتم نه. گفت پس سرکلاس چه کار میکردین؟ گفتم به درس توجه میکردم . گفت : معلوم بود , خودم دیدم.
اون روز عصر دوباره منتظربودم که بیاد و باهم برگردیم. وقتی اومد سلام کردم . مهسا گفت عجب تصادفی, بازم شما ؟؟؟ توی راه گفتش که نمیشه که شما سرکلاس بیکار باشین و من فقط بنویسم. گفتم خودتون قبول کردن ,گفت باید تقسیم کار کنیم .گفتم چطوری?گفت هر جلسه رو یه نفر بنویسه .گفتم : دارین زیرحرفتون میزنیدا. از شما بعیده . گفت من خسته میشم خوب .گفتم : هر وقت خسته شدین , بگین که من بنویسم .گفت قبوله.
تو ماشین یه مقداری از دانشگاه و کلاسا حرف زدیم تا رسیدیم تهران و .....
جلسه بعدی که با هم کلاس داشتیم , پیشش نشستم و نوبتی جزوه مینوشتیم و قرار شد بعد از کلاس باهم جزوه هارو هماهنگ کنیم و تو همون جلسات هم شمارش رو ازش گرفتم.
2 ماهی گذشت و موقع میان ترم شد که 2-3 روز دانشگاه نیومد.چند بار بهش اس دادم اما گوشیش خاموش بود. یه شب اس داد که آنفولانزا گرفته و نمیتونه بیاد دانشگاه و چون جزوش ناقصه میان ترم نمیده.
منم گل گرفتم و بهش گفتم که من جزوه هارو واسش میارم.اولش قبول نکرد اما بالاخره قبول کرد. قرار گذاشتیم که برم یه پارک نزدیک خونشون. وقتی رسیدم پارک تازه برف شروع شده بود , هرچی تو پارک چرخیدم پیداش نکردم ,نیم ساعت بعد اس داد که تب کرده و نمیتونه بیاد و جزوه رو براش ببرم خونشون.با خوشحالی قبول کردم و رفتم .وقتی رسیدم زنگش زدم و اومد پایین جلوی در و جزوه هارو بهش دادم.یه شال قهوه ای سرش بود با یه بلوز و دامن مشکی .
یه تعارف زد که برم بالا و منم سریع قبول کردم و رفتم.تعجب کرد و باورش نمیشد به این راحتی قبول کنم.بهش گفتم کسی نیست؟گفت نه.مامانش رفته سرکار .

یه چایی داغ آورد که خیلی چسبید و شروع کردم به صحبت.ازدانشگاه قبلیش پرسیدم که گفت برای اینکه نزدیک کرج باشه اومده دماوند و دنبال اینه که انتقالی بگیره و بیاد کرج.
اصلا حالش خوب نبود و از تب سرخ شده بود.میخواستم برم که گفت تازه رسیدی و بیرون برف میاد و یه مقدار دیگه باش و رفت میوه آورد و کنارم نشست.
چند دقیقه هردو ساکت بودیم,بهش گفتم میتونم یه چیزیمهم بهش بگم؟گفت آره.گفتم قول میدی ناراحت نشی؟مکس کرد و گفت سعی میکنم.
گفتم که چند وقته یه احساس خاصی بهت پیدا کردم , مخصوصا این چند روزی که نیومدی دانشگاه ,خیلی نگرانت شدم.
چندلحظه فکرکرد و گفت واضح تر منظورتو بگو. گفتم : اگه موافقی یه مقدار به هم نزدیکتر شیم و بیشترهمو ببینیم. با صدای بلند گفت نه , ما به هم نمیخوریم. بهش گفتم ببخشید.شرمنده ناراحتتون کردن.تا رفتم بلند شم که برم , دستم رو گرفت و گفت :اشتباه متوجه شدی, رابطمون به عنوان یه هم کلاسی اشکال نداره اما بیشتر از یه همکلاسی نه. گفتم یعنی چی؟ گفت خودت بهترمیدونی چی میگم.
باخودم گفتم که ازهیچی بهتره و یاد بیماریش افتادم. گفتم :خیلی تب داریا , وقتی دستم رو گرفتی , دستم سوخت , بهتره استراحت کنی و منم میرم . گفت باشه .خداحافظی کردم و رفتم.
تو مترو بودم که اس داد : پرسید واکسن آنفولانزا زدم؟ گفت نگرانه که منم آنفولانزا بگیرم.بهش گفتم که آره و خیالش راحت باشه .
فرداشب حدود ساعت 11 اس داد که میتونم فردا برم پیشش و با هم درس بخونیم , گفتم آره .فردا ساعت 9 رسیدم خونشون.یه مقدار آرایش کرده بود و یه بلوز دامن رنگ روشن پوشیده بود.بعداز چنددقیقه رفتیم تو اتاقش و کنارهم نشستیم و شروع کردیم به درس خوندن.بعداز چنددقیقه کاملا نزدیک هم بودیم .گاهی اوقات پا یا دستمون بهم میخورد و مهسا هم هیچ عکس العملی نشون نمیداد. یه ساعتی گذشت و مهسا گفت که درس بسه و رفت میوه بیاره.میوه رو که خوردیم دوباره رفتیم سراغ درس و نشستیم کنارهم .ایندفعه کاملا به هم چسبیده بودیم وکم کم موقع حل مسئله ها دست هم دیگه رو خط میزدیم.نیم ساعتی گذشت و مهسا گفت میخام یه نقاشی بکشم و شروع کرد به نقاشی کردن.غروب آفتاب رو کشید و منم دستم رو انداختم دور گردنش و نگاه میکردم.نقاشی که تموم شد گفت : قشنگه؟ منم دوتا دستم رو دور گردنش حلقه کردم و بهش گفتم عالیه عزیزم.
یه فکری زد به سرم ,دلم رو زدم به دریا و تا صورتش اومد سمت من لبام رو گذاشتم رو لباش.چندلحظه اول هیچ کاری نکرد اما بعدش شروع کرد به حرکت دادن لب و زبونش.کاملا بغلش کرده بودم.بعد از لب گرفتن گفت سعید,ما به هم نمیخوریم,بذار رابطمون در همین حد باشه,
گفتم:من که کاری نکردم , اگه مخالفی همین هم تعطیل میکنیم.گفت آخه , و بلند شد رفت توی هال.
رفتم پیشش و بغلش کردم و دستم رو گذاشتم روی سینش و یه مقداری گردن و گوشش رو خوردم و گفتم موضوع چیه؟به منم بگو؟ گفت هیچی. گفتم یه موضوعی هست که به من نمیگی .لباش رو گذاشت رو لبام و دستمو گرفت و برد سمت اتاق خواب و خوابیدیم روی تخت.توی گوشم گفت : من یه دخترکامل نیستم و دو جنسه ام.
هنگ کردم , هیچی به ذهنم نمیرسید , اصلا به قیافش نمیخورد , به مهسا گفتم شوخی میکنی؟میخوای منو امتحان کنی؟گفت نه.تصمیم با خودته.میتونی همین الان بری و فراموشم کنی.باور نکردم که دوجنسه باشه.لبام رو گذاشتم رو لباش و شروع کردم به مالوندن سینه هاش.رفتم سراغ گردنش وحسابی خوردمش.مهسا هم دستش رو برد سمت کیرم و میمالیدش.بعه از چنددقیقه بلوزش رو درآوردم.یه سوتین سفید تنش بود.سینه های گرد و بدن سفید.سوتینش رو کندم و شروع کردم به خوردن سینه هاش.مهسا خوشش اومده بود و ناله میکرد.مهسا دستش رو برد توی شلوارم و کیرم رو میمالید.5 دقیقه ای گذشت و بهش گفتم دیگه وقتشه.شلوارمو درآوردم و اونم پشتشو کرد به من و شلوارشو درآورد.عجب باسنی!!!! سفید و گوشتی. تا برگشت دیدیم که راست میگفت و دوجنسس.خشکم زد.مهسا شروع کرد به خندیدن.تو دلم گفتم: کونو به باد دادی سعید . اومدی تور بزنی , تورت زدن .بیچاره شدی.
مهسا اومد سمتم و بغلم کرد و شروع کرد به لب گرفتن.ازش جدا شدم و بهش گفتم:منو بیخیال شو , غلط کردم, جزوه نخواستم..... پرید وسط حرفم و گفت خودت خواستی,یادت رفته؟ اما نگران نباش, بیا خوش میگذره, بهش گفتم آخه من پسرم,مگه میشه خوش بگذره, مارو بیخیال شو.مهسا گفت : تا 5 دقیقه پیش منو میخواستی حالا نمیخوای؟خیلی نامردی؟همتون مثل همین. پسرا همشون اینجوری هستن. برو دیگه نمی خوام ببینمت. و رفت سمت اتاق خواب مادرش.
از یه طرف میترسیدم و از طرف دیگه دلم براش میسوخت.رفتم پیشش و بهش گفتم فقط قول بده حواست باشه که من پسرم و شروع کردم به لب گرفتن.
بعد از چند لحظه گریش قطع شد و بغلم کرد و با دستش کیرم رو می مالید.رفتم سراغ گردن و گوشش و می خوردمشون و با دستم کیرشو می مالیدم.میخواستم زودتر آبش بیاد که بیخیال من بشه.
شرطش رو کند و خوابید روی تخت و منم شرطم رو درآوردم.کیرش بزرگ نبود,حدود 7-8 سانت بود.خوبیدم روش و شروع کردم به خوردن سینه هاش.مهسا داشت ناله میکرد.بعد از 5دقیقه جامون رو عوض کردیم و رفت سراغ کیرم و شروع کرد به ساک زدن,3-4 دقیقه که ساک زد داشت آبم میومد.بهش گفتم به حالت سگی بشینه و بعدش با انگشت باسوراخش بازی کردم که باز بشه و آروم کیرم رو کردم تو کونش.مهسا یه آخ کوچیک گفت و شروع کردم به کردن مهسا.آروم میکردمش که بعدا هم نخواد تلافی کنه و منو محکم بکنه.
بعد از چند دقیقه به یه طرف خوابوندمش و کردم تو کونش.با یا دستم هم کیرشو میمالیدم.بعد از چند دقیقه مهسا گفت که کیرشو نمالم چون نمی خواد آبش بیاد.
داشت آبم میومد که کیرم رو از تو کونش در آوردم و مهسا رو به پشت خوابوندم و پاهاش رو دادم بالا و کردم تو کونش.شروع کردم به کردم.گفت که واسش جلق بزنم. منم شروع کردم.سرعت تلمبه زدنم بیشترشده بود و ناله های مهسا شدیدتر.صداش خونه رو پرکرده بود .قربون صدقم میرفت و حرف های سکسی میزد .دیگه داشت آبم میومد. به مهسا گفتم آبم رو کجا بریزم ؟ گفت هروقت داشت میومد بیا تو بغلم و بریز رو شکمم .سرعت تلمبه زدن رو سریعتر کردم و مهسا هم خودش داشت جلق میزد. لحظه ای که می خواست آبم بیاد کیرم رو از کون مهسا درآوردم .یه مقدار آبم پاشید روی سینه هاش و سریع خوابیدم روش و آبم ریخت رو شکمش.مهسا یه مقدار خودشو تکون دادو لرزید و آبش اومد.محکم بغلم کرد و گفت مرسی عزیزم,خیلی حال داد و یه لب گرفتیم.نیم ساعتی تو بغل هم بودیم.شکم من و مهسا از آب منی هامون خیس خیس شده بود.باورم نمیشد که این سکس اینطوری تموم شه.

فردای اون روز من آنفولانزا گرفتم و امتحان میان ترم رو نرفتم بدم.
تقریبا هر هفته با مهسا سکس داشتیم و اون دوران بهترین نمرات رو گرفتم.
مهسا 1 ترم دیگه موند و بعدش انتقالی گرفت و رفت کرج و گفت که میخواد عمل انجام بده و بیخیال کیرش بشه و خداحافظی کرد و خطش رو عوض کرد.

این داستان تجربه فرد دیگری بوده است.
فرستنده: mimi2012

سلام.من سینا هستم.21سالمه.من خیلی به سکس با دو جنسه ها علاقه دارم.میخوام اولین کون دادنم به یه دوجنسرو واستون تعریف کنم.داستان از اونجا شروع شد که قرار شد من واسه کارآموزی برم اداره پست.روزی که رفتم اونجا مسئول بخش گفت که باید با یه خانمی که قبل از شما اومده و اونم کارآموز بود کار کنی.رفتم تو اتاق.وای چه شانسی.تا دختررو دیدم تو دلم گفتم خدا کنه کارآموزی حالا حالاها ادامه پیدا کنه.اسمش مریم بود.وااقعا ناز بود.یه مدت که گذشت زیاد بهم پانمیداد تا اینکه منم دیگه نا امید شده بودم.بهد از چند روز خودش تمایل داشت که باهام لاس بزنه.اونجا بود که فهمیدم میگن به دختر محل ندی خودش میاد سمتت درسته.هر روز بیشتر بهم عادت میکردیم.دیگه همدیگرو هم لمس میکردیم.احساس میکردم خیلی به کونم نگاه میکنه.در موردکونم بگم (اینم عکسش)

large_Photo-0022.jpg

هی سعی میکرد با کونم بازی کنه.بعضی وقتا حس میکردم برجستگی رو شلوارشو.پیش خودم گفتم یعنی میشه مریم دوجنسه باشه.وای چه حالی میده.روزا گذشتو کارآموزیمون تموم شد.ولی رابطه ما هر روز گرمتر میشد.یبار تو اس ام اس بهم گفت سینا باید یه واقعیتیو بهت بگم..من دو جنسه ام.میخوایبا من بمونی یا نه؟منم گفتم خودم شک کرده بودم.از دو جنس ها خیلی خوشم میاد.از خدامه.گفت چرا تا حالا بهم نگفتی؟گفتم روم نمیشد.خلاصه قرار گذاشتیم.بهم گفت فردا برم خونشون که کسی نیست.فرداش رفتم خونشون.در باز بود رفتم تو.کسی جوابی نداد.تو دلم گفتم نکنه باباش خونه باشه که یدفه مریم پرید از پشت کونمو گرفت.گفت ترسیدی.قلبم اومده بود تو دهنم.یه شلوارک پوشیده بود با یه تاپ.رفتیم تو اتاقش.خوابوند منو رو تخت شروع کرد لباسامو در اوردن.منم بدنم مو نداره.گفت سینا وای چه بدن سکسی داری.سیخ کردم.گفتم قابل شما رو نداره.شروع کرد ازم لب گرفتن.همه جای بدنمو میلیسید واقعا حشر بود.دستمو گذاشت رو کیرش گفت از رو شلوار بمالش.منم شروع کردم به مالیدن.کیرش بزرگ بود.شرتشو دراورد.وای عجب کیری بود.از 20سانتم بیشتر بود و کلفت.کیرشو گذاشت تو دهنم.بلخره به ۀرزوم رسیدم.یه کیر کلفت دوجنسه تو دهنم بود.تا ته کردم تو دهنم.خیلی خوشمزه بود.موهامو گرفته بود تو دستاش.کیرشو تا ۀخر فشار میداد تو حلقم.داشتم خفه میشدم.یه نیم ساعتی واسش ساک زدم تا خودش گفت برگرد قمبل کن.شروع کرد به لیسیدن کونم.وای چه حالی میداد.سوراخم باز باز شده بود.کیرشو میمالید به سوراخم.حشر حشر شده بودم.آروم داشت فشار میداد تو سوراخم ولی اینقد کلفت بود جا نمیشد.تف انداختو با یه فشار محکم کرد تو.تا آخر رفت تو.از شدت درد یه جیغ بلند کشیدم.کونم داشت میسوخت ولی اون هیچ توجهی نمیکرد.انقد داد زدم دهنمو با پارچه بست وتند تند تلمبه میزد.خوابیده بود روم.بیچاره کونم.جر خورده بود.تا آخرین نقطه کیرش و سوراخم بود.گرمی بدنشو حس میکردم.داشتم بیهوش میشدم.اون هی بیشتر تلمبه میزدو داد میزد.وحشی شده بودو با دست میزد رو کونم.گفت داره آبم میاد.آبشو خالی کرد تو کونم.خیلی زیاد بود آب کیرش.با اینکه کونم پاره شده بود ولی خیلی بهم حال داد.از اونروز به بعد هر روز میکنتم.مریم چند تا دوست دو جنسه هم داره که اونا هم منو کردن گروهی.دفعه بعد خاطره سکس گروهیمم میگم.

نوشته: سینا

سلام.من سینا هستم.20سالمه.نمیخوام زیاد مقدمه جینی کنم.من واسه کار آموزی باید میرفتم اداره پست.این خاطره واسه پارساله.اعصابم خورم بود که افتاده بودم اونجا.گفتم از فردا باید با یه سری کسخل سروکله بزنیم.فرداش رفتم اون قسمتی که باید اونجا مشغول میشدمو خودمو به مسئولش معرفی کردم.گفت باید با یه خانومی که اونم کارآموزه کار کنی.رفتم پیش دختره.وای عجب دافی ببود.خیلی ناز بود.اولا زیاد با هم رابطه ای نداشتیم.یکم که گذشت دیدم داره ابراز تمایل میکنه که با من بلاسه.

چند هفته ای گذشت.با هم خیلی صمیمی شده بودیم.همدیگرو لمسم میکردیم.اسمش ساناز بود.حس کردم خیلی به کونم نظر داره.پیش خودم گفتم بجای اینکه به کیرم نگاه کنه کلید کرده رو کونم.یبار حس کردم داره با کونم بازی میکنه.به رو خودم نیوردم.یه تکونی به خوذم دادم اونم سریع دستشو کشید.متوجه برجستگی رو شلوارش شدم.بیخال بودم تا اینکه کارآموزی تموم شد ولی ارتباط ما همچنان برقرار بود.بیشتر وقتا با هم بودیم.یه روز تو اس ام اس بهم گفت سینا میخوام یه واقعیتیو بهت بگم.گفتم چی؟ گفت من دو جنسه ام.میخوای با من باشی یا نه.شوکه شدم.اصلا انتظار نداشتم.گفتم آره این چه حرفیه.مهم نیست.من خودتو میخوام.گفت مرسی عزیزم.یه چی ازت بخوام نه نمیگی؟گفتم چی؟گفت من کونتو میخوام.کونت خیلی نازه.منم که از خدام بود گفتم آره حتما.ولی شک کرده بودک اونروز که با کونم بازی میکردی.گفت پس چرا نگفتی؟گفتم آخه نمیدونستم که دو جنسهای.گفت خیلی خب.فردا خونمون خالیهومیتونی بیای کونتو جر بدم.منم قبول کردم.خیلی هیجان داشتم که ساناز رو تو یه شکل جدید ببینم.رفتم درو باز کرد.دیدم کسی نیست.گفتم نکنه باباش خونه باشه که یدفه یاناز از پشت کونمو گرفت.زهلم ترکید.گفتم بذلز بیام تو بهد بپر روم!!!گفت خب حالا.یه لب مشتی از هم گرفتیم.گفت برو تو اتاق تا بیام.من کونم خیلی بزرگه نه اینکه چاق باشم.اصلا چاق نیستم.ولی خیلیا دنبالمن.اومد تو گفت چشاتو ببند.وقتی چشامو وا کردم کپ کردم.وای خدا.یعنی این سانازه.باورم نمیشد.عجب کیری داشت.گفت چت شد؟گفتم انتظار نداشتم همچین کیر کلفتی داشته باشی!!!گفت حالا کجاشود یدی هنوز کامل سیخ نشده!!گفتم ساناز یعنی این چند سانته؟گفت نمیدونم.خودت سانت کن.متر لورد.وای 22سانت.باور نکردنی بود.گفت سینا دیگه تحمل ندارم.بزار دهنت.کیرشو کرد تو دهنم.سرشو میک میزدم.موهام تو دستاش بود.کیرشو فشار میداد تو دهنم.هر دفه که فشار می داد تا حلقم میرفت.داشتم خفه میشدم.نیم ساعت واسش ساک زدم از کیرش تف میچکید.یکم کونمو لیس زدوکونم بازه باز شده بود.گفت سینا عجب کون نازی داری.این کون فقط مال خودمه.خوابوند منو رو تخت.کیرشو میمالوند به سوراخم.فشار میداد بره تو.انفد کلفت بود نمیرفت.یدفه با یه فشار محکم همه کیرش رفت تو کونم.یه جیغ بلند کشیدم.گفت چه خبرته؟ابلان همه میفهمن.گفتم خیلی کیرت کوچیکه اینجوریم میدی تو؟ساتاز چسبوند خودشو به من.گوشمو گاز میگرفت.گرمیه بدنشو حس می کردم.تا آخرین نقطه کیرش تو کونم بود.کونم داشت به شدت میسوخت.ساناز داشت محکم تلمبه میزد.داد میزدم.خیلی درد داشت.گفتم ساناز بسه تو رو خدا.جرم دادی.گفت هنوز مونده.با شدت بیشتری تلمبه میزد.خدا خدا میکردم زودتر آبش بیاد.پاهامو داد بالا.گفت سینا رونات خیلی بزرگ ه.دوباره کیرشو تات ته کرد تو.از شدت درد بغضم گرفته بود.گفت آبم داره میاد.کیرشو گذاشت تو دهنم.آبش با شدت پاشید تو دهنم.تمومی نداشت.دهنم پر آب کیر بود.مجبور شدم همرو بخورم.مزش بد نبود.یه نگا به کونم انداختم.یه جورایی انگار پاره شده بود.خوابید روم.لب میگرفت ازم.لباسامو پوشیدم سریع .میترسیدم خانوادش سسر برسن.از اون موقع تا حالا هر روز میکنتم.من دفه اوله داستان مینویسم.اگه بد نوشتم شرمنده.از اونموقع با دوستای سانازم که دوجنسه بودن سکس گروهی دارم.

نوشته: سینا

سلام من اسمم صبا(مستعار) ازوقتی دوباره آیدین رو دیدم اتفاقائی برام افتاد که برام خیلی جالب بود.من یک بسرم وحدود 26 سالمه به خاطر اینکه از مردا متنفرم دوست دارم همه منو صبا صدا کنن.الان میخوام یکی از اون اتفاقای جالب رو تعریف کنم.

یک شب داشتم چندتا کلیپ سکسی دانلود میکردم(لزبود؛چون من عاشق هات لزم)که از یاهو مسنجر متوجه شدم یک میل اومد اول زیاد توجه نکردم؛بعد که دانلود تموم شد ایمیلم بازکردم دیدم دوستم آیدین!نوشته بود سلام؛خوبی شمارتو گم کردم با من تماس بگیر خیلی دوست دارم ببینمت!بعد شماره خودشم گذاشته بود.راستش اول نمیخواستم تماس بگیرم چون آیدین از وقتی که دانشگاه قبول شد؛دیگه دور دوست موستای قدیمی رو خط کشیده بود؛ولی چون از سیستم آیدین خوشم میومد تصمیم گرفتم صبح بزنگم. صبح حدود ساعت 10ونیم بود که تماس گرفتم؛اولش آیدین نشناخت بعد که گفتم منم......یجوری گفت کجائی که انگار از شنیدن صدای من بال در آورده بود!همون روز با هم قرار گذاشتیم وساعت 2ونیم رفتیم رستوران؛آیدین از وقتی رفته بود دانشگاه خیلی خوشگل تر شده بود؛من چون به چهره زنها حساسم این چیزا رو زود متوجه میشم.همینطور که غذا میخوردیم آیدین گفت راستش از همون اولین روزای دانشگاه با یک خانم آشنا شدم که خیلی با حاله وخلاصه کلی تعریف کرد؛که خانم تنهاست ومن همیشه با اونم؛خیلی دوستش دارم دیگه بهش عادت کردم؛گفتم خب خوش بحالت کاش من جای تو بودم و حسابی باهاش حال میکردم.همین و که گفتم آیدین گفت یک فکرائی برات دارم؛حالا راه بیفت بریم برات میگم؛منم تو دلم خیلی خوشحال شدم گفتم دمش گرم حتما الان میخواد دو نفری بریم پیش زیدش؛از رستوران اومدیم بیرون آیدین گفت میخوام تو رو با یک نفرآشنا کنم؛یک خانم با کلاس که دوست عشقم نسرینه واسمش ثریاست خیلی خوشگله و کلی تعریف کرد؛منم دیگه از زور خوشخالی داشتم منفجر میشدم ودوست داشتم الان پیش ثریا خانم بودم وحسابی میخوردمش واونم منو میخورد.چون عاشق لزم از بوی زن وتو بغل زن بودن خیلی خیلی حال میکنم. همیشه دوست داشتم تو این فیلمای هات لز؛یک زن حسابی منو بکنه ومنم سینه هاش بخورم دیگه طاقت نداشتم؛به آیدین گفتم یک قرار بذار با هم آشنا بشیم.

خلاصه تو راه کلی صحبت کردیم وآیدین گفت برای اولین جلسه قرار میذارم حضوری همدیگرو ببینید وبعدش دیگه خودت میدونی؛گفتم باشه فقط قرار زود بذار که خیلی دوست دارم ثریا رو ببینم؛رسیدیم نزدیک خونه ومن سرکوچمون پیاده شدم وآیدین گفت شب خبرش بهت میدم.اون شب تا دیروقت بیدار بودم حدود ساعت یک بود که یک اس اومد دیدم آیدینه نوشته بیداری منم سریع جواب دادم وزنگ زدم گفتم چی شد؟ آیدین گفت برای پس فردا که میشد جمعه قرار گذاشتم؛ولی چون ثریا شبش میاد خونه نسرین باید بیای اونجا بعد با هم بریم بیرون؛بعد من به آیدین گفتم تو کجائی؟گفت من شبش خونه نسرینم میخوام تا صبح با عشقم باشم فرداشم با آیدین رفتیم بیرون ویک دوری با هم زدیم وکلی صحبت از گذشته وآیدین گفت فردا تیریپ کن که ثریا خوشش بیاد و.......! جمعه حدود ساعت 11 بود که من حسابی به خودم رسیدم ورفتم سمت خونه نسرین خانم تقریبا با ماشین یک ربع راه بود تو راه که داشتم میرفتم شانس گه من کم کم داشت بارون میگرفت؛رسیدم دم خونه نسرین خانم یکی دو بار زنگ زدم کسی جواب نداد؛میخواستم با موبایل آیدین بگیرم که از پشت آیفون آیدین گفت توئی.......بیا تو؛منم سریع رفتم تو رسیدم جلوی در زنگ که زدم یدفعه یک خانم میانسال ولی خیلی خوشگل وخوش هیکل بود در رو باز کرد وسلام واحوالبرسی کردیم ورفتم تو؛رفت نشست بغل آیدین وگفت دوستت ومعرفی نمیکنی؟ آیدین هم دمش گرم کلی ازم تعریف کرد وتعارف کرد ونشستم رو مبل روبروی آیدین گفتم داره بارون میاد حالا چجوری بریم بیرون؟نسرین خانم گفت هرکی خربزه میخواد پای لرزشم میشینه؛تو همین حین شوخی کردن بودیم که یک نفر سلام کرد واز تواتاق اومد بیرون فهمیدم ثریاست.یک تیشرت صورتی؛سینه های بزرگ از 75 بیشتربود شلوارک کوتاه وتنگ موهاشم بلند بود خیلی حال کردم یعنی دقیقا همون چیزی بود که دوست داشتم اصلا باورم نمیشد که من میخوام ثزیا رو بکنم؛کیرم راست شده بود وفقط هواسم به پستونای ثریا بود؛سلام احوالپرسی کردیم ونشست کنارمن؛همون موقع نسرین خانم رفت تو آشپزخونه آیدین به من اشاره کرد خوبه؟گفتم عالیه.بعداز اینکه نسرین خانم ازمون پذیرائی کرد رفت نشست پیش آیدین ودم گوش آیدین یه چیزی گفت وآیدین گفت باشه! با هم رفتن تو اتاق ونسرین خانم؛ ثریاخانم رو صدا زد وثریاخانم هم رفت تو اتاق بعد آیدین اومد بیرون گفت چون بارون میاد بیرون رفتن کنسله همین جا دور همیم .بعد نسرین خانم وآیدین اومدن بیرون وبه من گفتن برو تواتاق منم دیگه تو کونم عروسی بود که یک کس حسابی افتادیم؛رفتم تو اتاق ودرو بستم ثریاخانم گفت از من خوشت اومده گفتم خیلی! نشستم رو تخت کنارش گفت زود بیا شروع کنیم من دیگه طاقت ندارم؛از این حرفش تعجب کردم وتو دلم گفتم حتما خیلی سکس دوست داره ! گفت نمیخوای لباسم در بیاری منم از خدا خواسته گفتم چشم عزیزم.تیشرتش درآوردم دیدم یه سوتین قرمز همونطور که حدس میزدم سایزش از 75بیشتر بود؛دیگه طاقت نداشتم سریع سوتینش بازکردم وشروع به مالوندن سینه هاش اونم دستش و آورده بود وازجلو کیرم میمالید؛شروع کردم خوردن سینه هاش مثل فیلمای لز آب دهن میریختم رو سینه هاش ومیخوردم کم کم شلوارمو در آورد یه دستی به پاهام کشید وگفت برگرد پشتت وببینم منم برگشتم ویه دست به کونم کشید وگفت چه باسن خوش فرم وسفیدی داری؛گفتم قابل نداره همین که گفتم با انگشت فاکش کرد تو کونم ویکمی تکون داد؛خیلی میسوخت واولش ناراحت شدم بعد خوشم اومد دوست داشتم بازم بکنه تو همین حین که باز رفته بودم سراغ پستوناش گفت کیرت یکم کوچیکه ولی خوبه دوست دارم این اندازه ی؛آخه کیرمن 15 سانته نه کوچیکه نه بزرگ! شروع کرد به خوردن کیرم یه 5شیش دقیقه ای طول کشید دیدم داره آبم میاد گفتم ثریاجون داره آبم میاد گفت باشه اومد بریز رو سینه هام گفتم آخه من هنوز نکردم گفت عیبی نداره اگه آبت اومد نیم ساعت بعد بکن.یدفعه با دستش کیرم گرفت مالید مثل فواره پاشید بیرون؛بی حال شده بودم اصلا بدنم جون نداشت دوست داشتم بخوابم؛یکمی لباش خوردم بعد گفت تو نمیخوای مال منو بخوری؟گفتم چرا میخورم من عاشق خوردن ولیسیدن کسم اونم اگه کس عشقم باشه؛یک لبخند زد وگفت پس پاشو میخوام خودت شلوارکم ودر بیاری,بلند شدم شلوارکش در آوردم پشتش به من بود گفت: یک لحظه صبر کن دیدم خودش شرتش ودر آورد وقتی برگشت یک صحنه ای دیدم که اصلا باورم نمیشد؛خشکم زده بود با دستش کیرش مالید وگفت تو از این به بعد مال منی,کیرش دوبرابر کیرمن بود کلفت وخوشگل,خیلی کیرش ناز بود از یک طرف اصلا نمیتونستم حرف بزنم از طرف دیگه چون عاشق هات لز بودم انگار چیزی که قلبا دوست داشتم بهش رسیده بودم ناخوداگاه دستم رفت سمت کیرش شروع کردم به خوردن کیرش یه جوری میخوردم که خیلی خوشش اومده بود مثل فیلما؛اونم دستش گذاشته بود رو سرم ومیگفت بخورعزیزم بخور تو دیگه مال خودمی.ثریا یک 2جنسه خوشگله که میتونه همه نیازای منو براورده کنه و براحتی ارضام کنه,حسابی واسش میخوردم تخماشم لیس زدم خیلی حال کرده بود بعد منو برگردوند وگفت میخوام کونت پاره کنم منم دیگه از خداخواسته سریع برگشتم اونم اول با انگشتش یکمی کونم باز کرد آروم نوک کیرش گذاشت دم سوراخم وانگشتش آب دهن مالید و مالید در کونم بعد همه کیرش کرد توکونم خیلی درد داشت دلم درد گرفته بود ولبای کونم خیلی میسوخت بعد شروع کرد به تلمبه زدن بازم درد داشت ولی یکم بهتر شده بود بعد گفت بشین زمین میخوام سگی بکنم منم به حالت سگی نشستم واز دوباره کرد تو کونم این بار دردش کم بود وخیلی بیشتر بهم حال میداد یه 10 دقیقه ی گذشته بود حسابی داشتم حال میکردم که ثریا گفت باید آبم بخوری من دوست ندارم آبم بریزم دور,یه دفعه یک آهی کشیدوهمینطور که با دستش نوک کیرش گرفته بود گفت زودباش داره میاد بعد همش رو خالی کرد تودهن من؛آبش شور بود ولی خیلی دوست داشتم بخورم ثریا هم دیگه بیحال شده بود یکمی ازهم لب گرفتیم ومن باز یک دل سیر پستوناش خوردم اونم خیلی خوشش اومده بود؛بعدتو همین حال که پستوناش میخوردم ثریا گفت تو کارت چیه؟ منم بهش گفتم بیکارم؛گفت ازت خوشم اومده وباید بیای پیش من زندگی کنی,میخوام مثل زن توخونم باشی وهمیشه بهت نزدیک باشم,بعد گفت من با تومیتونم خوشبخت باشم و گفت پاشوباهم بریم حموم بعد مادوتائی دست همدیگه رو گرفته بودیم دراتاق که باز کردم دیدم نسرین خانم توی حال داره به آیدین تلمبه میزنه اصلا باورم نمیشد؛آیدین اصلا به من هیچی نگفته بود ومن مات ومبهوت بودم نسرین خانم یک خنده ای کرد و به ثریا گفت برو زود بیا کارت دارم...............ادامه دارد

لطفا نظرتون بدبد تا بقیه داستان تعریف کنم

هوا تقریبا تاریک شده بود و همسایه ها چراغ ها شونو روشن کرده بودن . من هم تو اتاق بالا مشغول درس خوندن بودم (البته خیر سرم).سرم از کتاب داشت سوت می کشید اخه همش حواسم پیش کس هایی بود که تو خیابون دیده بودم.پیش خودم گفتم برم کنار پنجره یه سیگاری دود کنم . روبروی خونه ما یه خونه بود که یه خانواده ارمنی تازه اومده بودن اونجا .همین طور مشغول دود کردن بودم که یهو چراغ حمامشون روشن شد .چون تازه اسباب کشی کرده بودن هنوز پرده نداشت البته از داخل کوچه دید نداشت طوری بود که تنها از بالا دیده می شد . من هم امار دخترای اون خونه رو داشتم تنها 2 تا دختر داشت یکی 18 و دیگری 29.خلاصه دیدم خواهر کوچیکه می خواد حمام بگیره من هم سریع چراغ اتاقم خاموش کردم که دیده نشوم.خلاصه دختره مشغول در اوردن لباس هاش شد وای خدا چه بدن سفیدی داشت برجستگیهای سینش کیر هر جنبنده ای رو سیخ میکرد.در همین حین که داشت لباسشو در می اورد دوش اب رو باز کرد تا اب گرم بشه.کم کم شلوارشو در اورد وای یه کونی داشت ابته از دور دلم می خواست گازش بزنم(حیف که نمی شد).کیرم داشت ورجونک ورجونک از شلوارم می زد بیرون . دست به کیرم زدم دیدم اه چه حرارتی داره شده بود مثل سنگ سفت.خلاصه ماهایا (اسمش بود)شرت و کرستشو در اورد و رفت زیر دوش . ای خدای من چه صحنه ای بود وقتی با لیف و صابون داشت بدنش رو می شست.یه چند دقیقه ای گذشت دیدم که دستش رفت لای کسش شروع کرد به بالا و پایین کردن.چیزی رو که می دیدم نمی تونستم باور کنم .بهد از چند دقیقه مالیدن دیدم یه کیر سیخ از جلوی کسش زد بیرون.....اول فکر کردم دارم اشتباه می بینم بیشتر دقت کرم دیدم نه بابا کیر واقعییه.مغزم تا چند دقیقه چیزی رو که چشمم می دید نمی تونست تحلیل کنه .اره یعنی اون دو جنسه بود؟(shemale).با یه دستش نوک سینشو می مالیدو با اون یکی با کیرش بازی می کرد.....تو این فکر ها بودم که احساس سوزش تو دستم کردم .....سیگارم مثل ادمای معتاد تا اخر سوخته بود .نشستم و تو ذهنم اون چیرو که دیده بودم دوباره مرور کردم.با خودم گفتم شاید اشتباه می کنم و اونی که دیدم یه جور کیر مصنوعی باشه! ولی نه نمی شد . تصمیم گرفتم سر از این راز در بیارم ولی چه جوری ......اها باید باهاش طرح دوستی می ریختم.
ساعت 8 بعد ازظهر کلاس کنکورش تمام میشد و باید با ماشین یه جوری مثلا تصادفی از جلوش رد می شدم و انوقت ابراز اشنایی می کردم.خلاصه در ماشینو وا کرد و نشست تو ماشین و گفت :سلام . تو دلم گفتم صداش که دوخترونه است.کم کم که باهاش صحبت می کردم بیشتر شک می کردم که شاید چیزی که دیدم خطای چشمی بوده. تو راه هر از چند گاهی چشمم رو به وسط پاهاش می انداختم ولی از روی شلوار لی چیزی معلوم نبود.از ماشین که داشت پیاده می شد گفتم ما می تونیم بیشتر با هم اشنا بشیم .یه نگاهی به من کرد و چند لحظه ای تو چشمم خیره شد و گفت من هر روز همین ساعت از کلاس می یام خونه اگه دوست داری می تونیم این مسیرو با هم بیاییم .از جیبم شماره موبایل رو که از قبل نوشته بودم بهش دادم و گفتم اگه خواستی زنگ بزنی این شماره همراهمه.کاغذ رو گرفت و در ماشین رو بست رفت به سمت خونه.چشمم روی کونش زوم شده بود که یههو سرشو به طرف عقب چرخوندو منهم سریع نگامو عوض کردم و براش دستی تکون دادم.تقریبا یه چند ماهی هر روز با هم همین مسیر رو می رفتیم خونه و تو راه از درس و کتاب و کس و شعرای اینجوری حرف می زدیم.
حدودای ظهر بود و من سرم تو کتاب بود ولی فکرم پیش اون چیزی که دیده بودم .یهو صدای موبایلم در اومد یه تکس مسیج بود از ماهایا. نوشته بود که فردا تمام خانواده دارن میرن کلیسا و یه چند ساعاتی تنها است .ازم خواسته بود برم اونجا با هم درس بخونیم (خیر سرمون)
شب از ذوق فردا و اظطراب خوابم نمی برد.همش داشتم فکر می کردم اگه فردا کار به سکس کشید و دیدم چیزی که شک داشتم حقیقته باید چی عکس العملی نشون بدم ؟
حدودای ساعت 10 صبح بود که تکس داد زود بیا اینجا....من هم که از قبل خودمو اماده و تر تمیز کرده بودم رفتم به سمت خونشون.در رو برام باز گذاشته بود . اومد جلوی در به استقبالم وای خدای من یه دامن کوتاه با یه تاپ پوشیده بود .خیلی سکسی شده بود .بوی عطرش داشت دیونه ام می کرد .گفت بیا تو .رفتم داخل رو کاناپه نشستم اومد کنارم نشست و چند دقیقه ای تو چشم های هم دیگه ذل زدیم. تو دلم اشوب بود و می ترسیدم چیزی که دیده بودم واقعیت داشته باشه. می دونستم چند ساعتی بیشتر وقت نداریم و باید سریع کار و تموم کنیم .از جاش بلند شد که بره چیزی بیاره بخوریم که یهو وسطای راه خشکش زد .بر گشت یه نگاهی به من کرد و دوباره راهشو ادامه داد.صدای خوردن لیوان و استکان و از اشپزخونه می شنیدم .صداش کردم ماهایا :بیا نمی خواد چیزی بیاری بیا کنار من بیشتر با هم باشیم. خلاصه با دو تا لیوان بزرگ شربت البالو اومد و نشست . یه چند دقیقه ای مشغول خوردن شربت بودیم . همش هواسم به ساعت بود که دیر نشه . خلاصه دل رو زدم به دریا و گفتم نمی خوای اتاقتو به من نشون بدی.....
رو تختش دراز کشیدم و گفتم تخت نرمی داری . بهش گفتم بیا کنار من دراز بکش .تو صورتش پر از تردید بود ولی خلاصه اومد و کنار من دراز کشید من هم از پشت بغلش کردم و کیرم رو هی به کونش فشار می دادم .صدای نفس هاش به شماره افتاده بود و هی تندتر می شد .با خودم گفتم حالا وقتشه.خیلی اروم دستم کردم زیر بلوزش و سینه هاش با ملایمت تمام مالش دادم.گفتم با هام قهری چرا پشتت رو به من کردی .تا روشو برگردوند لبش رو گرفتم و شروع به مکیدن کردم .در تمام این مدت هیچ حرفی یا مقاومتی نمی کرد و این به من جرات ادامه کار رو می داد ولی نمی دونم چرا جرات دست زدن به کوسش رو نداشتم.
پیرهنش رو دراوردم و سوتینش رو باز کردم .وای خدای من سینهاش سفت و شق کرده بود .بدنش اونقدر سفید بود که جای دستم تا چند ثانیه رو بدنش می موند.
از گردنش شروع به خوردن کردم و به سینه هاش رسیدم .نوک زبونم رو رو سینه هاش می چرخوندم و بازی بازی تا نافش رسیدم .دکمه اول شلوارشو بازکردم همین جور تا دکمه اخر شلوارش رفتم .تو دلم اشوب بود که زیر این شلوار یه کس منتظر منه یا یه کیر گنده.
خلاصه با هزار بدبختی شلوارشو در اوردم و ............چیزی که ازش می ترسیدم و دیدم .یه کیر سفید نیمه خواب با 2 تا خایه سفید بدون حتی یه موی سیاه.
از جام بلند شدم که بگم این چیه که ...........دستم و محکم گرفت و گفت هیچی نگو.شلوارم رو از تنم در اورد و کیرم رو گذاشت تو دهنش . کیرم که گرمای دهنش رو حس کرده بود شروع به سیخ شدن کرد .با زبونش زیر کلگی کیرم رو می مالید . صدای خوردن کیرم و ملچ و ملوچش ذهنم رو قفل کرده بود و هیچی نمی تونستم بگم .با نوک زبونش زیر خایه هامو لیس می زد و یا دستش کیرم رو بالا و پایین می کرد .
رو تخت منو خوابوند و یه کم روغن بچه رو کیرم ریخت و شروع به بازی با کیرم کرد .دیگه داشت خوشم می اومد و نمی تونستم هیچ تکونی بخورم . کم کم دستم رو بردم سمت کونش و شروع به مالیدن کونش و سوراخ کونش کردم.
یهو دیدم حالت 69 روی من دراز کشیده و داره برام ساک میزنه .کیرش راست شده بود . زبونم گذاشتم روی خایه های کوچیکشو شروع به لیسیدنشون کردم .هر بار که این کارو تکرار می کردم کیرش حالت ارتجاعی تکون می خورد معلوم بود داره حال می کنه.یهو کیرشو گذاشت رو لبم و کم کم فشار می داد که بره تو دهنم . سر کیرشو شروع به خوردن کردم که دیدم از شدت لذت ساک زدن کیرم رو متوقف کرده بود و کیرم بدون هیچ حرکتی تو دهنش جا خوش کرده بود.
یه کاندم اورد و رو کیرم کشید و خیلی اروم کردش تو سوراخ کونش .وای که چه قدر تنگ و گرم بود.همون جور که روم نشته بود من هم از پشت سینه هاشو مشت کردم و می مالیدم .دستمو گرفت و گذاشت رو کیرش منهم براش کیرشو بالا و پایین می کردم.کیرش خیلی خوشگل بود .یه کیر بلند و صاف .حتی یه ذره کجی هم نداشت.دراز و سفت بود.
خوابوندمش رو تخت و لنگاشو دادم هوا و شروع به تلمبه زدن کردم با یه دستم هم براش حالت جق زدن کیرش رو می مالیدم .احساس کردم که داره ارضاع می شه منهم سریع خودم رو ارضا کردم و با تمام قدرت ابم رو ریختم تو کونش . یا یه دستم زیر خایه هاشو می مالیدم و با اون یکی دستم براش جق می زدم که یهو ابش اومد و با چند تا جهش بلند کلی اب ازش اومد .
یه چند دقیقه ای کنار هم دراز کشیدیم و بعدش لباسا مونو پوشیدیم و بدون حتی یه کلام حرف از هم جدا شدیم و من اومدم خونه و بعد از اون جریان انگار که تا حالا همدیگر رو نمی شناختیم به زندگی روزمره ادامه دادیم ...........
ولی باید اعتراف کنم سکس با اون برام شده یه خاطره که نمی دونم باید بهش افتخار کنم چون خیلی لذت بخش بود یا باید شرم کنم .ولی به هر حال یه تجربه شیرین بود .
4 سال بعد از این قضیه اونها از اون خونه رفتند و این خاطره هر وقت که می رم کنار اون پنجره برام دوباره زنده می شه .

نوشته: آرش

سلام بچه ها ببخشید که تاخیر داشتم در نوشتن خاطرم،خلاصه بعد از کردن سینا در سنّ ۱۳ سالگی گفتم که تحصیل از راه دور رو انتخاب کردم،بعضی‌ موقع من باید میرفتم سر کلاس تا رفع اشکال کنم.
توی کلاس با دختری به اسم فرشته آشنا شدم،که خیلی‌ دختر نازی بود قد بلند(بلندتر از من)لاغر ۴شونه سبز صورت خیلی‌ خوشگل ترکیب صورتش شبیه کتایون ریاحی بود،
من با فرشته(فری) بیشتر خو گرفتم اصلا فکر سکس با اون رو نداشتم،بعد مدتی‌ که با هم آشنا شدیم من برا مشکلات درسیم میرفتم خونه اونها،این رفت آمد شروعی بود برا رابطه من با اون،اون خونشون راحت میگشت
(تاپو شلورکو بدن سبزه ماهیچه ای کشیده)شما رو چه حالی‌ میندازه؟؟؟به زور کیرم که تقریبا شق میشد صافو صاف می‌کردم(دور از چشمش)،که ۱روزی خیلی‌ جیگر شده بود و من محو اون بودم با چشمم داشتم میخوردمش اصلا حواسم بهش نبود که اونم داره منو با تعجب نگاه می‌کنه و داره شلوار لی من که کاملا باد کرده بود،گفت بهار چرا کست اونطوری شده منم دیدم که چه گافی دادم سریع پاشدم برم که سریع دستشو گذشت مثلا رو کسم ولی‌ گفت وااااااای این که کیره،گفتم ببخشید نگفتم بذار برم
اونم که داشت حشریتر میشد بیشتر با کیرم از رو شلوار ور میرفت پاشد و لباشو گذشت رو لبم و فقط داشت میبوسید منم که روم باز شده بود و مال اونو میبوسیدم و دستم از رو دامنش رو لمبر کنش بود،در ۱ آن منو هل داد رو تخت و مثل این جنده ها توی فیلم سوپر ۴دست پا اومد سمت کیرم و از رو شلوار باهاش ور میرفت بد دکمهرو باز کرد یکان کیرم با شدت تمام خورد به صورتش من که خیلی‌ داشتم حل می‌کردم اونم مسلجندها کیرمو میخورد از پین تا بالا لیس میزد تخممو میخورد منم دستم تو موهاش گر زده بودم و ساک زدن اونو با حرکت کمرم
هماهنگ کرده بودم،بد ۱۰ دقیقه ای‌ به پشت خوابید و با کله اش اشاره کرد که بیا منم لب کوتاهو محکم گرفتم بعد رفتم رو گردن بعد لاله گوشش بد اومدم سینهأ ورزشکاریشو که سفت شده بود یکی‌ یکی‌ میمکیدم کاملا سرخ شده بودن بعدم اومدم رو شکم مهیج اش لیس زدم بد از نوک پا با اون ساقه بلندو سکسیش
بد رونای سفتش. عجب دختر کاملی بود این فرشته اونم در حین لیس زدن من هی‌ آه و اوه میکرد بلند که منو دیونتر میکرد رسیدم سر اصل کاری یه لیس محکم زدم که پستش مثل این کارتونا جم شد بعد چوچولش بعد زبونم تو کوسش داشت دیوون میشد و کمرشو بالا پین تاب میداد میگفت بیشتر بیشتر که یکدفعه دهانم پر آب شد. بعد که آروم
شد منم خسته از ارضأ اون،بعد با روی گشاده اومد سمتم ماچم کرد گفت ممنون حالا نوبت توئه گفتم که خسته میشیا من دیر میام (کیرم خوابید بود)،من که لبه تخت نشست بودم اومد و باز برام ساک میزد دوباره کیرم داشت سیخ میشد
کاملا کیرم خیس شد،به شکم خوابندم و زیرش بالش گذشتم داشتم با سوراخش ور میرفتم گفت که بذار جلوم من حلقویم. منم در همون حالت از پشت کردم تو کوسش،اوه اوه اوه کوسش تنگ لیز بود،منم شروع کردم به تلمبه زدن و با ۱دستم چچلشو میملندم
با ۱دست دیگم سینشو،عجب تیکی بود این دختر،خسته شدم برگردوندمش حالا از جلو کردم به شدت می‌کردم روش خام شدم و در همون حل ازش لب می‌گرفتم،اصلا خبری از آبم نبود،کلم زد سرپهم تجربه کنم،بلندش کردم و همدیگرو بغل کردیم منم داشتم می‌کردم که باز اون که تا الان
داشت جیغ میزد(تند می‌کردم کیرمم بزرگ بود دیگه)باز منو سفت گرفت و باز اومد عجب فازی داشت تلمبم بیشتر شد تقریبا با صورت نور که در یک آن کوسش پر آبم شد،تو همون حالت همو بغل کردیمو لب مشتی‌ کردمو کنارش خوابیدم، بعدم که رفتم خونه.اگه خوشتون اومد بگین تا بازم بگم.

نوشته:‌ بهار

با سلام مجدد من علیرضا هستم که چند روز پیش یه خاطره از دوران دانشجویی براتون فرستادم اما قضیه ای که می خوام تعریف کنم مربوط میشه به همین جمعه گذشته.
عصر جمعه خونه داداش بزرگم بودم که میخواستن برن مهمونی منم با بی حالی از خونشون زدم بیرون یه ساعت کوس چرخ زدم زنگ زدم خونه دادش کوچیکم دیدم خانمش رفته خونه مادرش شهرستان اینم تنهاس رفتم خونشون برش داشتم زدیم بیرون که بیفتیم دنبال یه کوس بگردیم و روز جمعه ای یه حالی به خودمون بدیم!
اول عصر یه کم خبری نبود و کل محدوده میرداماد تا ونک و ولی عصر تا تخت طاووس عاری از هرگونه کون و کوسی بود یه خورده بعد زنگ زدم پسر عمم که همیشه تعداد متنابهی کوس زیر دست و بالش داره خلاصه اون کس کش هم دم لایه تله نداد و 2 ساعت تمام ما رو کیر کرد خلاصه هوا که تاریک شد جنده های محترم کمکمک فعالیت شبانه خود را شروع کردن و خیابان پر شد از کوس های رنگارنگ در انواع مختلف. کیس اول رو تو خیابون ولیعصر نرسیده به ونک زدیم که دو نفر بودن یکیش کیری بود و اون یکی چیز توپی بود دیدم از جلو ماشین در میرن پیاده شدم رفتم طرفشون تا گفتم سلام پیریه برگش گفت نفری 40 میگیریما! یه لحظه مخم تیر کشید که اووووووووووو چه خبره یه راه میخوای بکنیش تو کوس طرف حالا معلوم نیس دفه اول ابت زود بیاد بعدش زرتی 40 چوب پیاده بشی ولی به روی خودم نیاوردم گفتم بابا کی حرف پول زد در راه کوس جان دادن رواس که لااقل سوارشون کنم و بعدش مخشونو کار میگیریم قیمت رو میاریم پایین القصه این دو فقره کوس رو بلند کردیم اومدن چپیدن تو ماشینو تا نشستن پیریه گفت که ما نصفشو تو ماشین میگیریم نصف بعدی تو خونه قبل از عملیات!
دیدم کاملا حرفه ای ان و به هیچ وجهی من الوجوه نمیشه سرشونو شیره مالید دوباره شروع کردم به مزه ریختن که بابا بیخیال حالا یه تخفیفه کوچولو بدین ما هم از شرمندگیتون در میایم و یه دفه که نیس ما میخایم مشترک بشیم و از این کوس شعرا که پیریه یه دفه ای وحشی شد که یالا نیگهدار پفیوس بچه کونی!
بعد با عشوه به اون یکی گفت که مریم جون پیاده شو بریم اینا پول بده نیستنو اسو پاسن. ناکس انقد حرفه ای بود که فوری به افکار پلید من پی برد و با صدتا فحش که لطیف ترینش مادر قحبه بود پرین پایین تو این اثنا دیدم اووووووو اون ور خیابون یکی دیگه واساده انده کوسه خیلی توپ و خوش هیکل تا خواستم دور بزنم برم جلوش واسم فوری دو تا کوس اولی رفتن سراغش که بابا با این بچه کونیا نریا اینا پول ندارن که خودشون کونین و از این کوس شرا خانم کوس دومی هم اگه 1% احتمال سوار شدنش بود با این حرفا دیگه رایش برگشت اونم بی خیال شدیم و دوباره تلاش مستمری رو برا یافتن لااقل 1 فقره کوس تعاونی و اعلا شروع کردیم نیم ساعت بعد دو مورد دیگه رو سوار کردیم که نسبت به اولی ها هم خوشگل تر بودن و هم قیمتشون 30 تومن بود و همینکه مهربونتر هم بودن اما اینا هم گیر داده بودن که نصفش باید تو ماشین پرداخت بشه که منم یه تراول بیستی اماده کرده بودم که بهشون بدم ایناهم میگفتن باشه 40 تا هم خوبه میدین ولی نظر من این بود که تو خونه هم 20 تا دیگه بدیم و بی حساب بشیم که بعد از کمی چونه زدن متآسفانه این دو مورد نیز رمیدن و پریدن!
دیگه داشت اعصابم خرد میشد به زمین و زمان فحش میدادم که ای کیر تو این شانس هیچ جنده ای یعنی حاضر نمیشه یکم بامون راه بیاد عجب زمونه ای شده عجب گرانی شده گوشت خوب کیلویی 5000 تومن اون موقع 250 گرم گوشت خوک 30-40 هزار تومن ای ریدم تو این مملکت از این پسر عمه کوس کشم خبری نشد که نشد مثل اینکه اونم رو فرم نبود اخه این جور مواقع کوسای تیری می اورد میکردیم حیف. ساعت دیگه داشت 11 میشد و دیگه هرکی هم قرار بود بده سوار یکی شده و رفته بود خیابونم کمکم داشت خلوت میشد که یه هو سمت مخالف خیابون کیس تازه ای به چشم خورد از دور خیلی کوس به نظر اومد فور دور زدیمو من پیاده شدم دیگه باید هر طور شده مخ این یکی رو می زدیمو یه فیضی به کیر مبارک کی رسوندیم خلاصه تا پیاده شدم خانم گفتش که 30 میگیرم منم گفتم باشه زود بیا سوار شو دو قدم به طرف ماشین اومد بعهد وایساد منم برگشتم دیدم دو تا جوجه بسیجیه کونی بغل ماشین به داداشه گیر دادن حوصله درگیری رو نداشتم پریدم تو ماشین دستی بردم بالا گفتم برادر سوتفاهم شده یا مهدی ادرکنی!
کوس کش نیششو باز کرد و به راننده گفت بریم برادر خودین. گازشو گرفت رفت دختره هم از ترسش پرید تو یه پیکان قراضه و رفت ما هم دنبالش یه خرده بعد پیاده شد اون بغل یه فرعی بود رفتیم تو صداش کردم بدو اومد پرید تو ماشین گازشو گرفتیم رفتیم یه هو دیدم دوباره این دو تا کسکش بغل ماشین دارن علامت میدن که وایسا خوشبختانه بزرگراه نزدیک بود و مسیر باز و ساعت حدوده 11.5 منم با این اطمینان زنجیری که همیشه تو ماشین بود در اوردمو اومدم از شیشه بیرون جاتون خالی یه 4 5 تا حسابی حواله این مادر قحبه ها کردم و گاز دادیم و رفتایم خوشبختانه این مورد اخری دیگه از پول پیش و این حرفا چیزی نگفت و منم اصلا راجع به پول صبتی نکردم فقط تو را واسه غذا و کاندوم نیگه داشتیم رفتیم خونه!
تو خونه اولش نفری یه قرص خوردیم و بعد شامو زدیم بعدش دختره پاشد که کی اول میاد منو داداشی به هم نیگاه کردیم و با اشاره به من گفت که اول تو برو منم قبل از اینکه برم اتاق خواب به پسر عمم زنگ زدم که کونده تو که کوس جور نکردی لااقل اگه دوس داریس یکی اوردیم بیا بکن.
اونم مثل قرقی از اون ور شهر حرکت کرد که بیاد. خلاصه من تا رفتم تو جنده خانم چراغو خاموش کرد به طوریکه اتاق تاریکه تاریک شد بعد هم فوری لباساشو دراورد و کاندوم رو سریع کرد تو کیرم و شروع کرد از رو کاندوم ساک زدن (البته اینم مدل جدیدیه که چند وقتیه در میان جنده های محترم مد شده و به خیال کوس کششون فکر می کنند که به این طریق جلو ایدزو میگیرن که البته از همین جا به عنوان یک پزشک به کلیه جنده های محترم اعلام میکنک که ایدز از طریق سکس اورال منتقل نمیشود" و از این به بعد با فراق خاطر نسبت به کیر رنج کشیده مردم ساک بزنن و لذت یه ساک اساسی رو به ملت زهر مار نکنن و صد البته تنها کاری که جنده ها خوب انجام میدن همین ساک زدنه که اونم بیشتر به خاطر اینه که اب مشتریه بخت برگشته زودتر بیاد و زودتر اسکن ها رو بگیرن و گورشونو گم کنن) خلاصه دیدم این جنده الانه که ابمو بیاره اول خواستم یه بار ابمو بیارم بعد دیدم که ممکنه بعدش کیرم راس نشه بی خیالش شدم و رویا رو کشیدم کنار!
خواستم به کوسش دست بزنم که دیدم خودشو میکشه کنار و نمیذاره دست بزنم برگشت گفت دست نزن ابم میاد گفتم اشکالی نداره خوب بیاد دیدم بهونه اورد بیخیال شدم در ضمن هی پاهاشو به هم میچسبوند که دستم به لای پاش نخوره خلاصه رویا دراز کشید و یه چیزی مثل کرم مالید به کیرم بیشتر شک کردم که واسه کوس کردن که کرم نمیخواد اخر سرم یه متکا خواست که بذاره زیر کمرش در حالیکه دستاش رو جلوی کوس کذاییش گرفته بود تقریبا مطمئن شدم که خانم دو جنسس و به اصطلاح شی مل تشریف دارن منم به روی خودم نیاوردم و کیرم رو اروم گذاشتم لب کونش که گشاده گشاد بود معلوم بود که حسابی واسش زحمت کشیده و موقع ریدن دیگه احتیاجی به زور زدن نداره و خیلی راحت رفع حاجت میکنه با بی میلی شروع به تلمبه زدن کردم و تو این فکر بودم که این دوجنسه کونی پیش خودش سرمون کلاه میذاره لذا از افکار سکس خارج شدم و ابم هم که موقع ساک کم مونده بود بیاد دیگه سست شد و با وجود فشارهایی که رو کون طرف میاوردم ابم نمی اومد دو بار پوزیشن عوض کردیم تا بالاخره ابم اومد واز لجم کشیدم بیرون کاندومو در اوردم و پاشیدم به سر و کولش بلافاصله اومدم بیرون جریانو به داداشم گفتم برخلاف من حالش گرفته نشد و خوشش هم اومد و گفت که اتفاقا من از دو جنسه ها خیلی خوشم میاد خلاصه یه نیم ساعتی هم اون با رویا ور رفت و دو بار کاندوم ترکوند اخرشم ابش نیومد که نمیدونم به دلیله گشادیه بیش از حد کونه رویا بود یا قرصه اثر خوبی داشت پشت سر داداشم رویا ذرتی لباس پوشید اومد بیرون تو این بین پسر عمم هم اومد ولی هر چقدر اصرار کردیم که تو رو خدا به این بنده بینوا هم بده نداد که نداد و برگشت گفت که دیرم شده ازین قرتی بازیها!
خلاصه بهش گفتم چقدری بدم راضی بشی برگشت گفت که 2 نفر 60 تومن مخم تیر کشید با خودم گفتم ای کوس کش کون گشادتو جای کوس حواله کردی این همه هم پول میخای هر چقدر کردم به 30 تومن راضی نشد که نشد و تز منم این بود که من فکر کردم 2 نفرو گفتی 30 تومن و الا 20 تومنم کوس توپ فراوون بود تازه فکر کردی با بچه 15-16 ساله طرفی اندازه موهای سرت تو کون و کوس گذاشتم دیگه فرق این دو رو نفهمم باید برم بمیرم کس کش حروومزاده با پررویی تمام با اون صدای کلفت کیریش از رو نمیرفت که من کوس دارم بش گفتم جای دور که نیس مایه همین جاس بکش پایین ببینیم ولی نکشید که نکشید!
دیدم به هیچ صراطی مستقیم نمیشه یه نقشه شیطانی واسش کشیدم گفتم راستشو بخوای من اصلا پول همرام نیس باید از عابر بانک بگیرم بهت بدم که لااقل از خونه ببرمش بیرون که یه موقع ابرو ریزی نکنه از خونه زدیم بیرون و به پسر عمم گفتم تو از پشت بیا که یه موقع مشکلی پیش نیاد الکی دنبال عابر بانک بودم واین کونیه مدام تکرار میکرد که من خودم ختم روزگارم یه موقع فکر نکن میتونی منو دور بزنی و از این حرفا که تو این بین دوباره 2 نفر از برادرها به دادم رسیدن اونا که داشتن با موتور گشت میزدن 2 نصفه شب ما رو میبینن و شک میکنن و با موتور میفتن دنبالمون منم یه معکوس کشیدمو گازش و گرفتم! پست سر من پسر عمم و پشتش برادرا عجب صحنه ای بود خیلی زود گمشون کردم ولی رویا که معلوم بود خیلی ترسیده و دنبال درد سرم نمیگرده هی اصرار میکرد که پولم نمیخام فقط نیگر دار پیاده بشم تو دلم میگفتم کوس عمت باستی پولم بدی که دو تا پسر خوشگل و خوشتیپ و علاف خودت کردی تو این بین با موبایل پسر عمم تماس گرفتم و مثلا با ترس بهش گفتم که این کوس کشا افتادن دنبالمون نمیتونم برم بانک پول همرات داری و جوری که رویا بشنوه بلند گفتم صدیه باشه دختره میاد اونجا صدیو بهش بده بره. برگشتم به رویا گفتم زود 40 تا پیاده شو میخام یه صدی بت بدم گورتو گم کنی ما کی امروز همش بد اوردیم اینم روش اولش قبول نمیکرد و هی میگفت نیگر دار میخام پیاده شم بالاخره خم شدم به زیر صندلی که ترسید گفت چاقو در بیاری جیغ میزنم!
بهش گفتم بچه بازیا چیه الان کلتو در میارم یه دونه تو مغزت خالی میکنم که نتونی نفس بکشی بد جوری ترسیده بود و عرق کرده بود در اورد 40 تومن داد بهش گفتم برو ماشین پشتی بگیر تا پیاده شد جفتمون گاز دادیم رفتیم و. پشت سرمون صدای ناهنجار رویا که داد میکشید مادر جنده ه ه ه ه ه وایساااااااا و ما تو سیاهی شب گم شدیم تا اولا واسه خیلی ها درس عبرتی بشه که کونو به جای کوس قالب نکنن و مهم تر اینکه زیاد سر پولش چونه نزنن که ممکنه اعصاب طرف بریزه به هم و مادرشونو بگاد و به قول جنده ه ای قدیمی هر چی دادی خدا بده برکت سرمایه دادی مگه مایش چیه؟ خوش باشین و منتظر خاطرات بعدی

 

 

همزمانسازی محتوا