خیانت

به نام خالق عشق
هوا سرد بود و روی درخت ها برف نشسته بود و فضایی کاملا دو نفره ایی رو ایجاد کرده بود و من طبق معمول یقه ی پالتو ی بلندم رو بالا کشیدم . مثل یه بچه لاک پشت مظلوم توی لاکم فرو رفته بودم و با یار دیرنه ام می سوختم ، کام های سنگین از سیگارم که توی این مدت فقط اون بود که عمق غم و تنهایی من رو درک کرده بود . یاور همیشه مومن در حال هنرنمایی بود و داشت آهنگ چشم من رو می خوند ؛ بازم من رو بردتوی دریای خاطراتم ......
هوا سرد مثل همیشه ولی گرمای دست های عشقم سردی هوا رو به خوبی از یادم برده بود ، همین جور به هم تکیه داده بودیم . تقریبا یه ربع بود بینمون هیچ حرفی رد و بدل نشده بود که یه دفعه دل ارام گفت : علیرضا تو واقعا من رو دوست داری ؟ منم با یه لبخند ملیح و با آرامش خاصی گفتم : معلوم که نه ! در همین حال چشمم رو چرخوندم و با اخم غلیظ دل آرام مواجه شدم . دال آرام گفت : چرا ؟بلند خندیدم و گفتم : من عاشقتم . گفت پس همیشه با من می مونی ؟ با لبخندگفتم : الان که دیره فردا بهش فکر میکنم ، اگر به نتیجه رسیدم خبرت میکنم ! ( این تیکه کلام من بود ) دل آرام صورتش رو چرخوند طرف من و لب هامون به هم نزدیک شد........
یه دفعه دست کسی رو رو ی شونم حس کردم . توی دلم گفتم : بر خر مگس معرکه لعنت . نا خواسته از دریای خاطراتم به سمت ساحل واقعیت حرکت کردم و دیدم سهیل پشت سرم دست به سینه وایستاده . بدون اینکه حرفی بزنم سرم رو برگردوندم به درخت های سر پاک خیره شدم که سهیل با عصبانیت گفت : بازم رفته بودی تو فکر و حتما هم داشتی به اون عوضی فکر می کردی ؟ که یه دفعه با اخم بهش نگاه کردم تا اومدم حرفی بزنم گفت : باشه غلط کردم ! من اخم هامو باز کردم . سهیل گفت : علیک سلام ، نمی خوای به من جا بدی تا بشینم ؟ دود سیگار رو دادم بیرون و گفتم : سلام . خودم رو کشیدم سمت چپ نیمکت . سهیل گفت : خوب چی شد ؟ تمومش کردی ؟ تازه یادم افتاد که برای چی توی این سرمای سگ کش از خونه بیرون اومده بودم . دود سیگارم رو دادم بیرون و خیلی آروم گفتم : نه ! سرم رو برگردوندم طرف چپ خودم و داشتم توی ذهنم چهره ی سهیل رو که از شدت عصبانییت سرخ شده بود رو تصور می کردم ، که سهیل گفت : برای چی ؟ من فردا باید کارو تحویل بدم . گفتم : به جهنم برو بگو هنوز طرحشون آماده نشده و دیر کردش رو از مبلغ قرار داد کسر کنن . سهیل گفت : این سومین باره که از موعد تحویل کار گذشته و کار رو تحویل ندادیم ، فکر کنم دیگه چیزی از مبلغ قرداد نمونده ! من باید برای یه شرکت بازرگانی یه تیزر تبلیغاتی آماده می کردم و سه ماه از تاریخ تحویل کار گذشته بود . سهیل این دفعه با عصبانیت بیشتر گفت : از موقعی که این جدنه خانوم با رئیسش ریخته رو هم و تو رو تنها گداشته دیگه دستت به کار نمیره . سهیل مدیر برنامه ها و مسئول بستن قرداد های من بود. من کیفم رو برداشتم و کام آخر رو از سیگارم گرفتم و ته سیگارم رو پرت کردم تو باغچه و گوشیم رو برداشتم و سمت ماشین حرکت کردم . همین جور که ازش دور می شدم صدای سهیل می اومد که داشت داد میزد و می گفت : ما رو کیرتم حساب نمی کنی ، حالا به صاحب کار چی بگم ؟ داد زدم و گفتم : نمی دونم یه جور حلش کن دیگه ! رفتم توی ماشین که با گرمای توی ماشین که از سرمای بی رحم بیرون بهتر بود و می شد به عنوان هوای گرم ازش یاد کرد . که یه دفعه نگاهم به عروسک آویزون به آینه اوفتاد و دوباره رفتم توی غار تنهایی و در خلصه خاطراتم فرو رفتم .......
رفته بودم به یه شرکت بازرگانی برای تحویل کار ؛ تازه دانشگاه روتموم کرده بودم و سعی می کردم بهترین کار رو تحویل صاحب کار بدم تا بتونم توی این شهر شلوغ و پر از طراح برای خودم اسم ورسمی پیدا کنم و همیشه سرموقع برای تحویل کار به شرکت طرف قرارداد می رفتم تا گزند دست صاحب کار ندم ، اون روز یک کت وشلوار طوسی با یک پیرهن سفید پوشیده بودم ، یه تیپ کاملا رسمی برای جلب توجه صاحب کار، وارد شرکت که شدم خودم رو به منشی معرفی کردم و گفتم با مدیر شرکت سرساعت 15 قرار دارم . منشی حرفم رو تایید کرد و گفت : بفرمایید . تا اون موقع نمی دونستم مدیر اون شرکت کیه و چه سلیقه ای داره . وارد اتاق شدم و طرح رو بهش نشون دادم . گفت : به نظرم طرح خوبی ولی باید خانم قربانی مسئول تبلیغات شرکت هم اون رو تایید کند و به من گفت : توی سالن اتاق سمت چپ . من رفتم بیرون و پیش خودم گفتم : عجب خری مرتیکه ، حالا این خانم قربانی دیگه کیه ؟ در زدم یه صدای دخترونه و زیبا گفت : بفرمایید . در رو باز کردم و داخل اتاق شدم ، یه میز توی اتاق بود که تا حالا لنگه اون رو ندیده بودم ، یک صندلی بزرگ مشکی پشت به میز بود . اتاق کاملا زیبایی بود ، تمام پارامترهای طراحی صحنه و چیدمان رو رعایت کرده بود ، مثلا تضاد رنگ بین سیاه و سفید ، استفاده کردن از المان های سنتی در یک فضای مدرن که باعث میشد آدم احساس آرامش کنه . پشت میز پنجره های قدی بزرگی بود که چشم انداز زیبایی از شهر به نمایش در آورده بود . صندلی رو برگردوند و به من گفت : بفرمایید . یه خانوم نسبتا ریز نقش با آرایشی ساده و مقنعه سرمه ای ولی صورت زیبا و متناسبی داشت و هیچ کدام از اجزای صورتش تو چشم نبود ، کاملا معمولی یه غرور و جذبه ی خاصی داشت که جذابیتش رو بیشتر می کرد . نشستم روی صندلی جلوی میزش و گفتم : کلهر هستم . گفت : بله می شناسمتون . از این حرفش یه خورده جا خوردم که خودش ادامه داد : کارهاتون رو دیدم و خودم شما رو به مدیر معرفی کردم ، حالا اگه میشه طرحتون رو ببینم ؟ کیفم رو گذاشتم روی پا هام و کاغذ ها رو از توش در آوردم و به سمتش گرفتم ، کاغد هارو ازم گرفت و عینکش رو از توی کشوی میزش در آورد و به چشمش زد و مشغول وارسی طرح ها شد . 45 دقیدقه گذشت و هیچ حرفی نمی زد و فقط طرح ها رو نگاه می کرد . زیر لب گفتم : زنیکه مسخره شو در آورده ، مارو الاف خودش کرده . که یه دفعه گفت : بله ؟ چیزی گفتید ؟ با دست پاچگی گفتم : بله ! یعنی نه ! با شما نبودم .بالاخره به حرف اومده بود و شروع کرد به حرف زدن درباره ی طرح ها : در کل طرح های خوبی هستند ولی باید روی جزئیاتش کار کنید . شروع کرد نواقص کار رو گفتن . بعضی موارد رو خیلی خوب اشاره می کرد اما در بیشتر مواقع وسواس زنانه بود و همین کفر من رو در می آورد . در آخر گفت : نواقص رو برطرف کنید و تا هفته ی دیگه طرح رو برام بیارید . حرصم گرفته بود اما با یه لبخند مصنوعی گفتم : حتما . از جام بلند شدم و طرح هارو ازش گرفتم و توی کیفم گذاشتم و به سمت در حرکت کردم . یه دفعه با صدای بلند گفت : خداحافظ . تازه یادم افتادچه سوتی دادم ! اینقدر عصبانی بودم یادم رفته بود خداحافظی کنم . برگشتم سمتش و گفتم : روز به خیر . دستگیره در رو گرفتم که دوباره گفت : اگر امکان داره شمارتون رو بدید تا درباره ی طرح ها باهاتون صحبت کنم ، شاید قرار گذاشتیم با هم روی طرح ها کار کردیم . از شنیدن این حرف تعجب کردم پیش خودم گفتم : مار از پونه بدش میاد در خونه اش سبز می شه و بلند گفتم : بله حتما. کارت ویزیتم رو بهش دادم و از اتاق خارج شدم .......
صدای باز شدن در منو به خودم آورد . سهیل بود داشت می گفت : خدارو شکر نرفتی و گرنه حتما تا خونه از سرما میمردم ...... ÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷ سلام به دوستان شهوانی و به خصوص بر و بچ داستان خون
من تقریبا دوسال توی سایت میام و میرم و یه سالی هست روی این داستان کار میکنم و از دوستانی مثل مکس ماهونی و مهندس گل پسر کمک گرفتم . خوشحال میشم نظرتون رو درباره ی داستان بدونم . لطفا امتیاز یادتون نره . به قول سیلور : هرکی داستان رو بخونه و امتیاز نده من حلالش نمی کنم
امضا :تنها ترین بی کس شهوانی

نوشته:‌ علیرضا(بی کس73)

سلام دوستان اسم من بهزاده اینی هم که میخونید زندگی نامه منه.

اواخر تابستون 84 بود صبح طبق معمول ساعت 9 سوار اتوبوس واحد شدم که برم دم مغازه .
روی صندلی روبروی قسمت زنونه نشستم . داشتم به گوشیم ور میرفتم که اتوبوس ایستاد و یه دختر چادری با یه زن دیگه سوار شدند و نشستن روبروی من. نا خداگاه نگاهم گره خورد تو نگاه دختره که اونم نگاهش میخ شده بود به چشمای من .چند دقیقه گذشت تا به خودم اومدم . یه دختر خوشکل وناز بایه چهره معصوم چم دوخته بود به من .یه لبخند بهش زدم تازه به خودش اومد ،خندش گرفت و سرشا انداخت پایین .
دیگه رسیده بودی به استگاه نزدیک مغازم. پیاده که شدم زیر چشمی نگاه کردم دیدم اونا هم پیاده شدند.
رفتم طرف مغازه سریع در را باز کردم و رفتم پشت ویترین مغازه که به طرف خیابون بود. پشت شیشه ایستادم و پیش خودم میگفتم ایکاش برگرده و منا ببینه که از قضا هر دوتاشون برگشتند و چند ثانیه ای نگام کردند و رفتند .
چشمای دختره وقتی منا تو مغازم با اون همه موبایل دید برق زد.
بعد رفتنشون همش تو این فکر بودم که چی میشد دوباره ببینمش.
فردا صبح تو مغازه داشتم جنسایی که برام رسیده باد را میچیدم که یه صدای لرزون گفت سلام.
برگشتم دیدم خودشه .
جوابشا دادم و نشستیم به حرف زدن.
اسمش مریم بود و تازه بیست سالش تموم شده بود.
دوستی ما از اینجا شروع شد.
واقعا دوستش داشتم یعنی میپرستیدمش.
برای اولین بار کنار رودخونه تو یه پارک یه لب کوچولو ازش گرفتم.
اولین بارم بود که یه دختر رامیبوسیدم. واقعا حس خوبی داشتم .کیرم راست شده بود و دیگه داشت شلوارما پاره میکرد.
اونم متوجه شد یه نگاه کرد و زد زیر خنده .
دستشا گرفتم و گذاشتم رو کیرم .خندش به ترس تبدیل شد و با چهره وحشت زده پرسید چقدر بزرگه؟ 0
خندیدم و دستشاگرفتم بردمش تو ماشین وبرگشتیم خونه.
از اونروز رابطه ما عمیقتر شد و همش خدا خدا میکردم یه موقعیت جور بشه و بیارمش خونه و ببینم چی زیر اون مانتو قایم کرده.
بالاخره یه روز بردمش خونمون.
به محظ رسیدن لبامون چفت شد تو هم و چسبوندمش به دیوار و شروع کردم به خوردن لباش و گردنش.
صدای آه و ناله ازش بلند شد.
آروم دستما بردم طرف سینه هاش با عشوه نگام کرد .نمیدونید چه گیرایی داشت اون چشماش.
مانتوشا کندم و خابوندمش رو زمین.
یه تاپ دکمه دار ساتن سفید بوشیده بود که سینه هاش از زیر تاپ چشمک میزد.
تاپشا در آوردم .واااااای دوتا سینه پرتقالی سفید زیرش قایم شده بود.
منم مثل وحشیا افتادم به جونشون و شروع کردم به خوردن.
عجب سینه هایی.
یکم که سینه هاشا خوردم حوس کردم سری به کون خوشتراشش بزنم .
نمیدونید چه کون نازی داشت .
اما هر کاریش کردم نذاشت شلوارشا در بیارم و داغ این موند به دل من.
چند وقتی از این قضیه گذشت تا اینکه یه روز از طریق یه غریبه متوجه شدم مریم با چند نفر دیگه هم در ارتباطه و باهمشون سکس داره.
داشتم دیوونه میشد .
اما باورم نمیشد .
تا اینکه یه بار خودش با کمال پروگی گفت که با یکی دوست شده و طرف اونابرده خونه و کون سفتی ازش کرده .
دیگه داشتم منفجر میشدم.
دلم میخواست خفش کنم.
زدم تو گوشش و رفتم رابطمون برید از اون به بعد مثل گرگ افتادم به جون دخترا و زنا.
فقط دلم میخواست از هر چی زن و دختره انتقام بگیرم.
برای همین هر دختر یا زنیا میدیدم و چشمم میگرفتش باهر دوز و کلک باهاش رفیق میشدم و تو همون هفته اول کون سیری حالا چه با رضایت چه بازور ازشون میکردم و رهاشون میکردم.
بعد از یکسال مریم دوباره اومد سراغم و با التماس و خواهش ازم عذرخواهی کرد .
اما تو ذهن من فقط انتقام بود.
وانمود کردم که بخشیدمش.
اونم باورش شد.
تا اون روز که دوباره اومد تو خونمون اما اینبار من فقط فکر انتقام بودم.
برعکس دفه قبل تا یکم سینه هاشا مالیدم سریع خودش لخت لخت شد.
دیگه از شرم و حیا تو اون خبری نبود.
خوابوندمش رو تخت و بدون مقدمه کیرما یه باره با حرص فرو کردم تو کونش تا اومد جیق بزنه سرشا محکم فشار دادم رو بالشت.
اشک از چشماش شرشر میریخت اما برام مهم نبود و با حرص دل کیرمافرو میکردم تو کونش و در میاوردم.
چنان کونی ازش کردم که وسط کار دیگه از شدت درد ازحال رفته بود و من ادامه میدادم .
آبم که اومد همشا خالی کردم تو کونش .
وقتی کیرما کشیدم بیرون سوراخ تنگ کونش اندازه مچ دست باز مونده بود.
رفتم یه لیوان آب یخ آوردم ریختم رو مریم تا بهوش اومد .
ازجاش نمیتوست تکون بخوره و فقط گریه میکرد.
بلندش کردم و بهش گفتم برو گمشو جنده از این خونه بیرون و اونم رفت.
از پنجره رفتنشا نگاه میکردم.
نمیتونست قدم از قدم برداره.
اما حقش بود.
این سزای خیانت به یه عاشق بود که حاضر بود برای عشقش جون بده

نوشته: غریبه

دوباره به این ساعت وامونده نگاه می‌کنم که عقربه‌ی ثانیه شمارش تند و تند داشت می‌چرخید. چرخشی که نوید دهنده‌ی مرگ زمان بود، زمانی که ای کاش به عقب بر می‌گشت. زمان زیادیه که دارم خودکارم رو بین انگشتام به رقص در میارم تا بتونم بهترین کلمات رو از حلقومش بیرون بکشم و این ورق کاغذ رو با جوهر آبی مزین کنم. باز کردن قفل یه صندوقچه بدون داشتن کلید کار سختیه. صندوقچه‌ای که من می‌خوام بازش کنم دلیه که سالهاست کلیدش رو دور انداختم و هیچوقت به دنبال پیدا کردنش نبودم.
با صدای بلندگویی که سرپرستار رو صدا می‌زد از خواب بلند شدم. چشمام رو به سختی باز کردم. نور پنجره‌ای که کنار تختم بود بی مهابا به چشمام حمله می‌کرد.
سرم رو به سمت چپ چرخوندم. مادرم کنار تختم روی صندلی خوابش برده‌بود.
می‌خواستم بلند بشم ولی دست چپم روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد و به دست راستم یه سرم وصل بود و توی پای راستم یه درد شدید رو حس می‌کردم.
سرم رو به بالشت تکیه دادم. به ذهنم فشار می‌آوردم تا بفهمم چه بلایی سرم اومده.
حلقم خشک بود ولی نمی‌خواستم مادرم رو بیدار کنم.
چشمام رو بستم و سعی کردم به عقب برگردم. آخرین ته مونده‌های ذهنم یه مشت صحنه‌های درهم و برهم بودن... شب بود و شب. نور چراغ ماشین‌هایی که با سرعت رد می‌شدن جلوی چشمم به رقص در اومدن. کنار خیابون وایساده بودم و گذر ماشین‌هایی رو نگاه می‌کردم که عین برق رد می‌شدن. این دنیای کثیف برای من تموم شده‌بود. می‌خواستم خودکشی کنم اما نه با تیغ، نه با قرص، نه با سم. فقط کافی بود دو قدم به جلو بردارم تا این زندگی لعنتی تموم بشه. زورم به هیچ جا نمی‌رسید ولی برای جون خودم شمشیر کشیده بودم و می‌خواستم تا آخرین قطره‌ی خونش رو بریزم.
بغضی که ساعت‌ها توی گلوم لونه کرده‌بود داشت بزرگ و بزرگ تر می‌شد. یه تصمیم، یه اراده، یه جنبش.
نه دستام می‌لرزیدن، نه تپش قلب داشتم. برعکس سبک بال و آزاد بودم. به چراغ یکی از ماشین‌ها خیره شدم و وقتی به چند قدمیم رسید خودم رو به جلو پرت کردم. صدای ترمز ماشین رو شنیدم ولی دیر شده‌بود. درد توی تمام بدنم پیچید و محکم به زمین برخورد کردم.
جسم‌های سیاهی که بالای سرم جمع شده‌بودن رو می‌دیدم.
پلکام لحظه به لحظه سنگین‌تر می‌شدن. دیگه خبری از اون بغض نشکسته نبود. بر عکس لب‌هام می‌خندیدن یا اینکه حداقل خودم اینجور فکر می‌کردم و الان اینجا توی بیمارستان روی تخت دراز کشیده‌بودم و داشتم به گذشته فکر می‌کردم.
اصلا من چرا اون کار رو کردم؟
صدای بازشدن در اتاق باعث شد چشمام رو باز کنم.
آریا بود بهترین دوست و همدمم. با دیدنش تمام گذشته‌ام زنده شد. گذشته‌ای که می‌خواستم چالش کنم. می‌خواستم یه بیل بردارم و توی دل تیکه‌پاره شده‌ام یه چاه عمیق بکنم و تمام خاطراتم رو اونجا دفن کنم. کاش می‌شد اما هیچوقت همه چیز اونجوری که ما می‌خوایم پیش نمی‌ره.
آریا تردید داشت که بیاد جلو یا نه.شرم رو توی چشماش می‌خوندم.
ولی مگه اون چیکار کرده بود که باید قصاص می‌شد؟
هر بلایی سرم اومد، مقصر خودم بودم نه کس دیگه. ولی نه، مقصر "زیبا" بود.
یه لبخند زدم و با صدایی که به زور شندیده می‌شد گفتم:
نمی‌خوای یه لیوان آب به ما بدی رفیق؟ دارم از تشنگی هلاک می‌شم.
خنده رو لبای آریا نشست و به سرعت جلو اومد و بعد از گذاشتن گل و شیرینی روی میز متحرکی که جلوی تختم بود گفت:
دیوونتم پژمان. تو جون بخواه آب چیه.
با شنیدن صدای ما مادرم از خواب بلند شد.
گریه‌اش گرفته بود. از حرفاش فهمیدم که تاریخ تصادفم دیشب بوده و امروز صبح همه‌اش توی اتاق عمل جا خوش کرده بودم.
توی پام پلاتین کار گذاشته بودن و ساعد دستم شکسته بود.
مادرم فکر می‌کرد بر اثر بی‌احتیاطی تصادف کردم ولی کاش می‌تونستم دردم رو با یکی تقسیم کنم. کاش می‌تونستم بگم از چی دارم می‌سوزم.
مادرم بعد از اینکه مطمئن شد حالم خوبه من و آریا رو تنها گذاشت.
آریا: شرمنده‌ام رفیق، همش تقصیر من بود.
به چشمای آریا خیره شدم. گیج بودم. توی بایگانی ذهنم دنبال مقصر می‌گشتم.
ناخودآگاه به یک سال پیش برگشتم. شبی که عروسی برادر آریا بود و من برای اولین بار کت و شلوار پوشیده بودم.
یه حس خاص داشتم. شاید استرس بود. شاید خجالت.
یادمه سفتی کراوات باعث شده‌بود یقه‌ی پیراهنم به پوست گردنم ساییده بشه.
کراوات رو کمی شل کردم ولی فایده نداشت. نمی‌دونم شاید بخاطر این بود که عادت نداشتم.
عروسی از ساعت هشت شب توی تالار شروع می‌شد ولی به اصرار آریا من زودتر رفتم خونه‌ی خودشون تا از اونجا با هم به تالار بریم.
تابستون بود و هوا گرم. نیم ساعتی می‌شد توی حیاط منتظر برگشتن آریا بودم که مادرش صدام کرد و گفت بیا توی خونه، اما با اون همه کفش زنونه‌ای که جلوی در ردیف شده بود، ترجیح دادم توی حیاط وایسم به همین خاطر گفتم ممنون.
یک دقیقه‌ای از رفتن مادر آریا گذشت که یه دختر با یه سینی که دوتا شربت آبلیمو توش بود اومد و جلوم وایساد.
- ممنون، نمی‌خواست زحمت بکشین.
- خواهش می‌کنم این چه حرفیه؟ بهتر بود می‌اومدید توی خونه.
- اینجا راحت ترم. اون یکی شربته اشانتیونشه؟
دختره خندید و گفت :
- نه اینو برای آریا آوردم احتمالا الان باید پیداش بشه، ولی اگه بخواین دوباره براتون میارم.
- نه دستتون درد نکنه. همین یه دونه‌اش کافیه. می‌خوام معده‌ام جا داشته باشه امشب یه دل سیر غذا بخورم.
من روی صندلی نشسته بودم و اون جلوم وایساده بود.
یکی از شربت‌هارو برداشتم. سرماش از دهنم تا معده‌ام رو خنک کرد. لیوان رو سر جاش گذاشتم و تشکر کردم.
- پس این سینی رو پیش خودتون نگه دارین تا آریا بیاد.
سینی توی یکی از دست‌هاش بود و با اون یکی دست یه چادر رو دور کمرش گرفته بود. وقتی سینی رو خم کرد آبی که توی ته سینی بود باعث شد لیوان سُر بخوره و دقیقا روی سینه‌ی من فرود بیاد. لیوان شیشه‌ای افتاد و منم عین برق‌گرفته‌ها از رو صندلی بلند شدم.
دختره لبشو به دندون گرفت و گفت خاک تو سرم ببخشید.
خنده ام گرفته بود نمی‌دونستم چیکار کنم. به چشمای مشکیش خیره شدم و گفتم خیر سرم یه بار اومدم کت و شلوار بپوشم ها!
- ببخشید نفهمیدم چطوری شد. الان براتون دستمال کاغذی میارم.
- نمی‌خواد خانوم، کار از دستمال کاغذی گذشته. اگه آریا اومد بهش بگین پژمان رفت لباساش رو عوض کنه.
بعد از خداحافظی بسمت خونمون که یه کوچه پایین‌تر از اونجا بود راه افتادم. افکارم گوش حواسم رو گرفته بود و داشت منو بسمت فکر و خیال هدایت می‌کرد.
دختر خوشگلی بود. چشمای مشکی و بزرگش منو یاد آهویی می‌انداخت که زمان بچگی داشتم. ابروهای پیوندیش به زیبایی آرایش شده بود و بالای چشماش رو قاب گرفته بودن. وقتی از جام بلند شده بودم قدش تا روی شونه‌هام می‌رسید یعنی یه چیزی حدود 160 تا 165.
ولی این افکار مزخرف چی بود؟ آریا بهترین دوست من بود و ناموس آریا عین ناموس خودم بود.
یه سیلی به افکارم زدم و وارد خونه شدم.
یه پیراهن مشکی و شلوار جین همرنگش پوشیدم و یه کمربند سفید رو با کفش‌هام ست کردم و بعد از زدن ادکلن از خونه بیرون اومدم.
حس عجیبی داشتم. نمی‌دونم چرا ولی دائم تصویر اون دختر جلوی چشم‌هام رژه می‌رفت. میون سیل افکارم غرق بودم که صدای آریا منو به خودم آورد.
آریا: کجایی داداش؟ نمی‌خوای باهام حرف بزنی؟ می‌دونم سکوت احتیاجی به مترجم نداره ولی تو رو جدت قسم اینجوری بهم نگاه نکن.
با خنده گفتم: تو که هنوز سر پا وایسادی بیا بشین بچه.
آریا بعد از اینکه نفسش رو بیرون داد، صندلی رو کشید کنار تخت و نشست.
آریا: یه ساعته با چشای ورقلمبیده و قورباغه‌ایت بهم زل زدی اونوقت می‌گی بیا بشین مرد مؤمن؟
- مزه نپرون حال خندیدن ندارم.
آریا: تو اصلا حال چی رو داری؟ به ولله قسم همش ضد حالی. نگاه چه بلایی سر خودش آورده. آخه چرا حواستو جمع نمی‌کنی؟
یه لبخند تلخ زدم و گفتم: حواسم جمع بود. جمع تر از همیشه. می‌خواستم خلاص بشم از این همه کثافت و نکبت.
آریا به چشمام خیره شد.
آریا: دست مریزاد. مردم خودشونو با تیر تفنگی، قرصی، سمی، چیزی می‌کشن. اونوقت تو رفتی خودتو انداختی زیر گوشت کوب که اینجوری له و لورده بشی؟
- خیر سرم می‌خواستم مرگ مغزی بشم چهار تا از تیکه‌های بدنم بدرد این و اون بخوره و اون دنیا چیز کلفت نکنن توی کونم. بعد با صدای بلند خندیدیم.
بجز من یه پیرمرد دیگه توی اتاق بود و ظاهرا داشت خواب چنتا پری دریاریی یا شایدم حوری رو می‌دید.
آریا: پژمان جدی دارم بهت می‌گم بهتره گذشته رو فراموش کنی. نمی‌خوام بلایی سرت بیاد چون هیچوقت نمی‌تونم خودم رو ببخشم.
- نترس دیگه کار احمقانه‌ای نمی‌کنم. خدا اگه می‌خواست بمیرم تا الان مارو به دست ملک‌الموت سپرده بود.
آریا: می‌دونم درست نیست بگم ولی...
- ولی چی؟ حرفت رو بزن.
آریا: زیبا می‌گفت می‌خوام باهات حرف بزنم. می‌گفت می‌خوام جبران کنم.
کمی طول کشید تا حرفش رو هضم کنم.
یه خنده‌ی عصبی کردم. خنده‌ای که اگه توش دقیق می‌شد نفرت و خشمم رو می‌دید.
- چی رو جبران کنه آریا؟
یکسال از عمرم رو؟ یا نه، دست و پای شکسته‌ام رو؟
اون می‌تونه احساساتم رو بهم بر گردونه؟ می‌تونه قلبم رو بند بزنه و تیکه‌هاش رو به هم بچسبونه؟
آریا: آروم باش پژمان. می‌دونم اون کارش اشتباه بوده. هوس یا هر چیزی دوست داری اسمش رو بذار ولی بهش فرصت بده.
- آریا خودت می‌دونی من اونو به چشم یه دوست دختر نگاه نمی‌کردم و دوستش داشتم. فکر می‌کنی من با یه آدم هرزه می‌تونم زندگی کنم؟
آریا سرشو انداخت پایین و من هم به بالشت تکیه دادم و چشمام رو بستم.
صدای خداحافظی آروم آریا رو شنیدم ولی عکس‌العملی نشون ندادم و بعد از چند لحظه صدای بسته شدن در به گوشم رسید.
دوباره سعی کردم خاطراتم رو به یاد بیارم.
شب عروسی با توجه به گفته‌های آریا فهمیدم دختری که بعد از دیدنش لحظه‌ای از فکرم بیرون نرفته بود دختر خاله‌ی اونه.
بعد از اون شب چیزی حدود یک هفته شب و روز با خودم کلنجار رفتم. بین دوراهی بودم. از طرفی می‌ترسیدم دوستی ده ساله‌ام با رفیقم بهم بخوره واز طرفی دختر خاله‌اش دلم رو برده‌بود و مغزم رو به سیخ کشونده بود.
بالاخره طاقت نیاوردم و موضوع رو با هر بدبختی بود به آریا گفتم.
اون بطور کامل من رو می‌شناخت و می‌دونست پسری نیستم که اجازه بدم هوس افسارم رو به دست بگیره.
ولی واقعا حس من چی بود؟ یعنی می‌شد اسمش رو عشق گذاشت؟
اصلا عشق از چه زمانی شروع می‌شد؟
آریا اونشب فقط گفت در موردت باهاش حرف می‌زنم.
روز‌ها یکی یکی قتل‌عام می‌شدن و روز به روز من برای شنیدن جواب اون دختر حریص‌تر می‌شدم.
دختری که اسمش زیبا بود. بعد از گذشت یه هفته آریا بهم گفت که زیبا جواب مثبت داده و اون هم بی‌میل نیست. و اینجوری بود که جرقه‌ی عشق من و زیبا زده شد. عشقی که الان آرزو می‌کنم کاش هیچوقت بوجود نمی‌اومد.
زیبا دختر خوبی بود و باعث شده بود توی شخصیتش غرق بشم.
اونقدری دوستش داشتم که مطمئن بودم خودم رو اونقدر دوست ندارم.
دیوانه وار بهش محبت می‌کردم و تمام عشق و احساسم رو به پاش می‌ریختم و در مقابل اون هم زیر گوشم ندای عشق رو سر می‌داد.
دوباره صدای در اتاق من رو به خودم آورد.
این بار پدرم بود که از توی چهارچوب در رد شد و به سمتم اومد. یه لبخند گرم روی لبش بود لبخندی که باعث شد همه‌ی درد‌هام رو فراموش کنم و بهش لبخند بزنم.
پدر: زبونم مو در آورد از بس به تو یکی گفتم مثل آدم از خیابون رد شو.
- دستت درد نکنه یعنی آدم نیستم دیگه؟
پدر: آدم که هستی منتها از اینایی که باید ورشون داشت و بردشون مدرسه‌ی استثنایی‌ها.
- آهان پس لابد اشتباهی ورم داشتن بردنم مدرسه‌ی نمونه؟
پدر: آره دیگه گاهی اوقات اشتباه پیش میاد.
بعد از گفتن حرفش شروع به خندیدن کرد.
چهار روز بعد از بیمارستان به خونه منتقل شدم. زمین‌گیر بودم و عین یه تیکه گوشت گوشه‌ی خونه افتاده بودم. گوشتی که داشت فاسد می‌شد و تاریخ مصرفش می‌گذشت. لحظه‌ای نبود که بیاد روز تصادفم نیافتم.
روزی که مرگ عشق رو باور کردم.
تقریبا یه سال از رابطه‌ی من و زیبا می‌گذشت و من بشدت وابسته‌اش شده بودم. اون روز وقتی آریا رو دیدم یه چیز خاص توی چشماش بود. مرتب نگاهش رو ازم می‌دزدید. می‌خواست حرف بزنه ولی مردد بود ولی بالاخره زبون باز کرد.
آریا: پژمان باید یه چیزی رو بهت بگم. خودت می‌دونی ما از شش‌سالگی با هم بودیم و الان تو از داداشم بهم نزدیکتری ولی می‌خوام قول بدی کار عجولانه‌ای نکنی که بعدش پشیمون بشی.
با خنده بهش گفتم: دِ جون بکن بلبل مست، ببینم چته عین مرغ سر کنده داری بال بال می‌زنی.
آریا: در مورد زیباست.
با شنیدن اسم زیبا گوش‌هام تیز شدن و کل حواسم رو دو دستی به حرف‌های آریا تقدیم کردم.
آریا: پژمان بهتره بیخیال اون بشی.
- یعنی چی؟ چرا؟
آریا: اون بجز تو با یه نفر دیگه هم هست. شاید بهتر باشه فراموشش کنی چون می‌دونم احساساتت پاکه نمی‌خوام بعدا ضربه بخوری.
مغزم نمی‌تونست حرفش رو حلاجی کنه بخاطر همین با سکوت بهش زل زدم.
آریا: سامان رو که می‌شناسی؟ همونی که پدرش یه شرکت ساختمونی داشت.
با سر جوابش رو دادم که ادامه داد.
آریا: دو روز پیش وقتی با ماشین چرخ می‌زدیم سامان زیبا رو اتفاقی کنار خیابون دید و با دستش زد تو پهلوم و گفت زید ما رو حال می‌کنی چه اندامی داره؟
حرفشو باور نکردم و گفتم دروغ می‌گی. بخاطر این که بهم ثابت کنه خواست نگه داره که گفتم راهشو ادامه بده. می‌گفت با زیبا توی کلاس زبان آشنا شده و این که...
- آریا تورو جون مادرت مثل آدم حرف بزن مغزم داره سوت می‌کشه.
آریا: و این که تا الان چند بار با هم سکس کردن.
دنیا دور سرم چرخید ولی هنوز کور سوی امیدم روشن بود.
- خب شاید دروغ گفته.
آریا از روی تختم بلند شد و روی صندلیه جلوی کامپیوتر نشست. بی اختیار خنده روی لبام جا خوش کرد.
- دیوونه نزدیک بود سکته‌ام بدی. اونوقت توی ببو گلابی نشستی تا هر چرندی می‌خواد در مورد دختر خاله‌ات بگه؟
آریا: پژمان اون اسم زیبا رو می‌دونست.
- منگل مگه نمی‌گی با هم توی یه کلاس زبان هستن؟
آریا: پس بهتره مطمئن بشیم.
گوشیش رو برداشت و به سامان زنگ زد.
قرار شد تا یه ساعت دیگه بریم خونشون.
ترس توی تمام بدنم پیچیده بود و دلشوره عجیبی وجودم رو فرا گرفته بود ولی باید می‌رفتم. وقتی به خونه‌ی سامان رسیدیم بعد از یه احوالپرسی گرم ما رو به داخل دعوت کرد. خونه‌ی بزرگ و مجللی داشتن. خونه‌ای که پر بود از اشیای لوکس و گرون قیمت و همچنین وسایلی که بنظر عتیقه می‌اومدن. دکوراسیون خونه یه جور خاص بود. ترکیبی از وسایل قدیمی با اشیای مدرن.
حال و روز خوبی نداشتم به همین خاطر روی یکی از مبل‌ها نشستم و بیش از حد کنجکاوی نکردم.
سامان: خب آریا بگو ببینم چه کاری داشتی که اینقدر هول بودی.
آریا: پدر و مادرت شرکتن؟
سامان: آره بابا، اونا از صبح‌خروس خون تا بوق سگ اونجا کار می‌کنن و پول روی پول می‌ذارن.
- تو که نباید بدت بیاد.
سامان: نه چرا بدم بیاد؟ بالاخره همه‌ی اینا قراره به من برسه.
آریا: خوشم میاد بیخیال مهر و محبت و این چیزایی.
سامان بلند شد و رفت توی آشپزخونه.
- آریا جون من اینقدر طفره نرو و یه راست اصل مطلب رو بگو.
آریا با سر جواب داد باشه و تو همین حین سامان اومد بهمون چایی تعارف کرد و دوباره نشست.
آریا: سامان می‌خواستم در مورد اون دختری که کنار خیابون دیدیم حرف بزنیم.
راستش رو بخوای اون دختر خاله‌ی منه و تقریبا یک ساله که با این آقا پژمان ما بساط عشق و عاشقی چیدن.
می‌خواستم ببینم واقعا حرفت راست و حسینی بود؟
سامان یه خورده جا خورده بود و تعجب رو می‌شد توی چشم‌هاش خوند. یه کم خودش رو روی مبل جابه جا کرد و با من من کردن گفت.
حق... حقیقتش رو بخواین نه.
دوست داشتم حرفش رو باور کنم ولی رفتارش...
- ببین سامان ما خیلی وقته با هم رفیقیم درسته؟ باور کن نه می‌خوام بلایی سر تو بیارم نه سر اون فقط می‌خوام بدونم عاشق کی شدم. درکم کن لعنتی فقط می‌خوام بدونم به چه موجودی گفتم دوستت دارم. به یه هرزه یا به یه آدم پاک و معصوم. من اونو واسه ازدواج می‌خواستم پس بهم حق بده که دنبال حقیقت باشم.
سامان به من و بعدش به آریا نگاه کرد و گفت: اگه راستش رو بخواین الان چند ماهی می‌شه که من با زیبا دوستم و با هم...
- با هم چی؟
سامان سرشو انداخت پایین و گفت: با هم سکس داریم.
با حرفش بدنم وارفت و به مبل تکیه دادم.
آخه چرا؟ مگه چی براش کم گذاشتم که بخواد همچین کاری بکنه؟ من که از همه لحاظ ساپورتش می‌کردم.
نفسم بالا نمی‌اومد و یه بغض توی گلوم داشت ریشه می‌دووند و بزرگتر و بزرگتر می‌شد.
دوست داشتم گریه کنم تا سبک بشم. دوست داشتم خودم رو خالی کنم ولی با آب سردی که آریا داد دستم بغضم فروکش کرد و خوابید.
- به زیبا زنگ بزن و بگو بیاد اینجا.
سامان با حالت درماندگی به آریا نگاه کرد که این بار داد زدم و گفتم بهش بگو تا بیاد.
آریا: پژمان تو الان عصبانی هستی بهتره آروم بشی.
- ببین آریا من نمی‌خوام کار احمقانه‌ای بکنم فقط می‌خوام مطمئن بشم.
بالاخره سامان به زیبا زنگ زد و قرار شد بعد از ظهر بیاد خونشون.
توی این مدت از فرط اضطراب و استرس داشتم دیوونه می‌شدم.
ساعت‌ها به کندی می‌گذشت و من فقط ذهنم رو مرور می‌کردم. می‌خواستم بفهمم کجا براش کم گذاشتم که این کار رو باهام کرد ولی هیچ جوابی پیدا نکردم.
ساعت حدودا شش عصر بود که آیفون خونه بصدا در اومد.
دعا می‌کردم زیبا نباشه ولی بود. دختری که یک سال از عمرم رو صرفش کرده بودم. دختری که کرور کرور احساساتم رو پاش ریخته بودم.
سامان بسمت آیفون رفت و بعد از نگاه کردن توی مانیتورش گفت زیباست .
- میری توی حیاط و همون جا با هم ور میرید. نمی‌دونم هر کاری که می‌کردید.
آریا: پژمان اون دختر خاله‌ی منه.
با خشم به آریا نگاه کردم و گفتم:
و همین طور عشق من. یعنی دختری که قرار بود باهاش ازدواج کنم، در ضمن ایشون که دفعه‌ی اولشون نیست سکس می‌کنن. هست؟
آریا هیچی نگفت و سرشو انداخت پایین. شاید شرمنده بود، شاید هم غمگین.
برام مهم نبود آریا چه حسی داره فقط می‌خواستم زیبا رو بشناسم.
سامان خودش رفت در رو باز کرد و من هم رفتم پشت پنجره.
وقتی در باز شد زیبا رو دیدم که از چهارچوب در اومد تو و سامان رو به آغوش کشید.
فکر نمی‌کردم دیدن این صحنه اینقدر برام زجر آور باشه. زانوهام سست شده‌بود ولی می‌خواستم روی پاهام بایستم و ببینم. آریا کنار من قرار گرفته و می‌دیدم که اون هم دست کمی از من نداره.
خونشون حیاط بزرگی داشت. سامان زیبا رو برد کنار استخر و شروع به لب گرفتن کردن. زیبا با دستاش پشت سامان رو می‌مالید. دست‌هایی که جایگاه بوسه‌های داغ من بود.
از خشم به خودم می‌پیچیدم ولی باید می‌دیدم. سامان کار زیادی نمی‌کرد. نمی‌دونم شاید بخاطر این بود که می‌دونست ما توی خونه داریم می‌بینیمشون.
زیبا خودش دکمه‌های مانتوش رو باز کرد و بعد از در آوردن تاپش تی شرت سامان رو هم از تنش در آورد.
سامان به سینه‌های زیبا از روی سوتین چنگ می‌انداخت و لب‌هاش رو به نیش می‌کشید.
می‌خواستم آب دهنم رو قورت بدم ولی بغضم نمی‌ذاشت.
سامان در برابر شهوت زانو زده‌بود و بعد از لیسیدن گردن زیبا سوتینش رو باز کرد و سینه‌هاش رو یکی یکی میون دست‌هاش می‌چرخوند و با اون‌ها بازی می‌کرد.
دیگه طاقت دیدن نداشتم. از بس دست‌های مشت کرده‌ام رو بهم فشار داده‌بودم ناخون‌هام توی کف دستم فرو رفته‌بودن و عرقی که روی زخم‌هام ریخته بود باعث سوزششون می‌شد.
می‌خواستم از کنار پنجره عقب بکشم که آریا دستم رو گرفت.
- ولم کن آریا کاریشون ندارم فقط می‌خوام برم. خورد شدم رفیق.
چشم‌های آریا خیس بود ولی من نمی‌خواستم اشکی بریزم. سعی کردم تمام توانم رو جمع کنم تا بدون این که حتی به صحنه‌ی سکس سامان و زیبا نگاه کنم از خونه بزنم بیرون.
صدایی رو نمی‌شنیدم فقط می‌دویدم.
فقط می‌خواستم فرار کنم اما از دست کی؟ از دست خودم؟ از دست سرنوشتم؟ یا از دست زیبا؟
اونقدری دویدم که به نفس نفس زدن افتادم و روی زمین نشستم.
مگه قلب یه پسر هفده ساله چقدر ظرفیت داره که بخواد این همه درد رو تحمل کنه؟. احساس می‌کردم تحقیر شدم. احساس می‌کردم غرورم خورد شده و دیگه هیچی ازم باقی نمونده. خالی شده بودم. خالی از هر گونه احساس.
بعد از چند ساعت قدم زدن به یه خیابون رسیدم. تصمیمم رو گرفته بودم. تصمیمی که راحتم می‌کرد و بعدش اون تصادف و الان روی یه تخت گوشه‌ی اتاقم افتاده بودم.
الان دیگه خالی نبودم. پر بودم، پر از نفرت، پر از خشم، پر از درد، پر از عقده‌هایی که روی دلم سنگینی می‌کرد و باید خالی می‌شد.
چهار ماه طول کشید تا کاملا خوب بشم و پلاتین‌های توی زانوم رو در بیارن.
چهار ماه زمان زیادی بود برای فکر کردن. می‌خواستم انتقام بگیرم. برام فرقی نمی‌کرد از کی ولی می‌خواستم تقاص دل شکسته‌ام رو از این و اون بگیرم. از کسانی که هیچ تقصیری نداشتن.
اول از همه رفتم سراغ زیبا. می‌خواستم اول صید رو جذب کنم و بعد با بی رحمی کامل تیکه‌پاره‌اش کنم. مثل یک شکارچی حرفه‌ای.
می‌خواستم روحش رو درب و داغون کنم. همونجوری که اون خوردم کرده‌بود. توی این مدت بارها آریا حرفش رو وسط کشیده‌بود و می‌گفت که پشیمونه اما من اون پژمان سابق نبودم. افسارم پاره شده‌بود.
بعد از این که خوب شدم با واسطه‌گری آریا دوباره با زیبا آشتی کردم و رابطه مون از سر گرفته شد، اما خیلی چیزا فرق کرده‌بود. من خالی از هرگونه احساس بودم بطوری که هر وقت توی آیینه نگاه می‌کرم سردی رو توی چشم‌هام می‌دیدم. جلوی زیبا می‌خندیدم و ادای عاشق‌ها رو در می‌آوردم. هر کاری از دستم بر می‌اومد می‌کردم تا بیشتر و بیشتر وابسته‌ام بشه.
گذر زمان برای من زجر آور بود. مثل خودکشی کردن با یه تیغ کند. یه چیزی حدود شاید دو ماه از آشتی من و زیبا می‌گذشت که اون رو به خونه‌مون دعوت کردم. خونه‌ای که ایستگاه آخر من و زیبا بود.
برای اومدنش لحظه‌شماری می‌کردم. انتظارم از نوع انتظار یه عاشق برای دیدن معشوقش نبود بلکه انتظار یه شکارچی برای دیدن شکارش بود.
وقتی اومد یه رژ لب صورتی رو با شالش ست کرده بود و خط چشمش باعث شده بود چشم‌های بزرگش دو برابر به نظر برسن.
یه مانتو و شلوار سفید و چسبون پوشیده بود که برجستگی‌های اندامش رو هر چه تمام‌تر به نمایش می‌ذاشتن.
بعد از دست دادن و رو بوسی نشست.
- چیزی می‌خوری برات بیارم؟
زیبا: نه ممنون.
- اینجوری که نمی‌شه آخه از قدیم گفتن خشک خشک نمی‌چسبه.
زیبا شالش رو برداشت و نگاهم کرد.
زیبا: حالا که اینقدر اصرار داری فقط یه لیوان آب.
رفتم و براش شربت و میوه آوردم.
زیبا: اووو چه خبره گفتم که فقط آب.
- بخور جای دوری نمیره عزیزم.
زیبا: می‌خوای چاقم کنی پس فردا بگی زشت و بد ترکیبی نمی‌خوامت؟
بعد با صدای بلند زد زیر خنده.
موهای بلندش رو طلایی رنگ کرده بود. مثل این بود که یه آبشار طلایی از روی سرش کشیده شده‌بود و به بالای برآمدگی سینه‌هاش ختم می‌شد.
- اگه شیرینی هم می‌خوری تا برات بیارم؟
زیبا: خوشم میاد زل زدی تو چشام و هی می‌گی اینو برات بیارم اونو برات بیارم. خب اگه می‌خوای برو وردار بیار.
از جام بلند شدم که گفت:
شوخی کردم بابا. من نیومدم میوه و شیرینی بخورم.
با چشمکی که زد رفتم سمتش و با گرفتن دستش بلندش کردم.
از درون می‌خندیدم. خنده‌ای از ته دل.
بسمت اتاق خودم رفتیم. واقعا چرا؟
چرا توی این یک سال با زیبا سکس نکرده بودم؟ به احترام عشقم یا رفیقم؟
به افکارم آتش‌بس دادم و بعد از بستن چشم‌هام شروع به بوسیدن لب‌های زیبا کردم.
داغی زبونش وحشی‌ترم می‌کرد. با دستام دو طرف باسنش رو گرفته‌بودم و فشارشون می‌دادم و زیبا پهلوهام رو گرفته بود.
زبونش رو از توی دهنش بیرون می‌کشیدم و می‌مکیدم. اونقدری می‌مکیدم که ناله‌اش بلند می‌شد و سعی می‌کرد با چرخوندن سرش زبونش رو بیرون بیاره.
دستام رو بسمت دکمه‌های مانتوش سر دادم و یکی یکی بازشون کردم و همراه با تاپش یکی پس از دیگری درشون آوردم.
سوتین شیری رنگش رو از پشت باز کردم بعد از گرفتن یه لب کوتاه سرم رو بسمت سینه‌هاش بردم و شروع به خوردن کردم.
نوک نرم و سفت سینه‌اش رو بین لب‌هام فشار می‌دادم و با زبونم روش می‌کشیدم.
صدای ناله‌ی زیبا بلند شده‌بود و آروم آه می‌کشید. نفسش رو با صدا بیرون می‌داد و توی موهای من چنگ زده‌بود.
بعد از لیسیدن و خوردن هر دوتا سینه‌هاش روی تخت نشستم و گفتم شلوار و شورتش رو در بیاره.
حس شهوتم دست بدست حس انتقامم داده‌بود از من یه ابلیس ساخته بودن. می‌خواستم بازیش بدم همونجوری که اون بازیم داده‌بود.
زیبا پوست سفید و روشن و بدون مویی داشت. اندام کشیده و نسبتا متناسبش آدم رو وسوسه می‌کرد. بلند شدم و خودم هم لباسام رو در آوردم و گوشه‌ی تخت نشستم.
زیبا جلوی پام روی زمین نشست و کیرم رو توی دستاش گرفت و بعد از لب گرفتن سرش رو بهش نزدیک کرد. حس عجیبی داشتم. شاید استرس بیش از حد.
دهن داغ و گرم زیبا باعث شد افکارم رو دور بریزم و با ولع بهش نگاه کنم.
زبونش رو همه جای کیرم می‌کشید و بعد اون رو توی دهنش فرو می‌کرد و همراه با بالا پایین کردن سرش دست چپش رو روی کیرم می‌کشید.
از خود بی خود شده بودم و دوست داشتم کارش رو تا ابد ادامه بده.
با یه دستم محکم موهاش رو گرفتم و خیلی سریع سرش رو بالا و پایین می‌بردم. بعد از چند لحظه آبم با شدت و طی چند مرتبه ریخت توی دهنش.
موهاش رو ول کردم و بدن بی حسم رو روی تخت انداختم.
زیبا چند تا دستمال کاغذی برداشت و آب دهنش رو توی اون تف کرد و اومد کنار من و با دستش شروع به مالیدن کیرم کرد.
زیبا: اگه می‌گفتی آبت داره میاد نمی‌مردی‌ها.
- چقدر خوب ساک می‌زنی. معلومه وارد شدی تو کارت.
حس می‌کردم بهش برخورده ولی هیچی نگفت و دوباره سرش رو بسمت کیر نیمه خوابیده‌ام برد و اون رو کرد توی دهنش. با دست راستش بیضه‌هام رو می‌مالید و با اون یکی دستش کیرم رو گرفته‌بود و با اون به زبونش ضربه می‌زد و من هم با دستم کسش رو می‌مالیدم.
با عقب و جلو کردن خودش می‌فهمیدم که این کار رو دوست داره و لذت می‌بره ولی دوباره همون حس انتقام تمام وجودم رو گرفت. نمی‌خواستم بهترین سکس عمرش باشه و یا این که لذت زیادی ببره.
براش جا باز کردم و روی تخت به اون حالت داگی رو دادم و خودم پشتش قرار گرفتم و بعد از این که کمی به کسش زبون زدم رفتم سراغ سوراخ کونش و با رطوبت کسش انگشتم رو خیس کردم و اون رو توی سوراخش فرو کردم.
کمرش رو بیشتر داد بسمت پایین و پاهاش رو یه خورده بازتر کرد.
نمی‌خواستم کونش جا باز کنه. باید درد می‌کشید.
انگشتم رو در آوردم و کیرم رو با تف لیز کردم.
زیبا: پژمان اینجوری نه. تورو خدا یه خورده باهاش ور برو اینجوری درد داره.
بی توجه به اون سر کیرم رو گذاشتم روی سوراخش و فشارش دادم. سر کیرم توی کونش جا خوش کرده بود و داغیش وادارم می‌کرد که بیشتر فرو کنم. با دستام زیبا رو محکم گرفتم و کیرم رو تا نصفه فرو کردم. زیبا بالشتم رو گاز می‌گرفت و گریه می‌کرد. دیدن اشکاش منو به خنده می‌انداخت.
- چیه خانومی؟ درد داره نه؟
زیبا: پژمان تورو خدا درش بیار درد می‌کنه.
- تو که باید گشاد باشی. ماشالا سامان جونت خوب ازت پذیرایی می‌کرد.
زیبا: خفه شو پژمان درش بیار.
حرفش باعث شد تمام کیرم رو فرو کنم. دیگه نمی‌تونستم توی اون حالت نگه‌اش دارم به همین خاطر روی تخت خوابوندمش و وزنم رو انداختم روش.
- نترس الان دردش تموم می‌شه. تو که از سکس خوشت میاد نه؟ من چی برات کم گذاشتم که رفتی با اون پسره‌ی عوضی؟
سرم رو گذاشته بودم کنار گوشش و ضجه می‌زدم.
درد بود که توی صدام می‌پیچید.
بغضم ترکیده‌بود و با هر تلمبه‌ای که می‌زدم می‌گفتم چرا؟ آخه لعنتی چرا این کار رو با من کردی؟
زیبا ساکت بود و خاموش. حتی اشک‌هاش هم بی صدا بودن.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی داشتم ارضا می‌شدم. وقتی آبم رو توی کونش خالی می‌کردم بدن ظریف و کوچیکش یه لرزش خفیف کرد. نمی‌دونستم ارضا شده یا بخاطر آب منه.
از روش بلند شدم و به دیوار تکه دادم.
زانوهام رو توی بغلم گرفته بودم و گریه می‌کردم. گریه‌هایی از ته دل. می‌خواستم آتیش دلم رو با اشک‌هام خاموش کنم.
زیبا: پژمان. قلب و احساس من مال تو بود.
- آخه چرا زیبا؟ من فقط با تو سکس نداشتم. یعنی بخاطر سکس رفتی با اون؟ نمی‌تونستی به خودم بگی؟
زیبا از روی تخت بلند شد و گفت:
نه چون برای عشقمون احترام قائل بودم همونجوری که تو بهش احترام می‌ذاشتی.
یه پوزخند زدم و گفتم:
عشق؟ تو اگه عاشق من بودی همچین کاری نمی‌کردی.
زیبا: پژمان من درکت می‌کنم و می‌دونم کارم اشتباه بوده.
- نه زیبا. من عشق تورو همون روز توی اون خونه‌ی کوفتی وقتی که داشتی با سامان عشق و حال می‌کردی چال کردم و از اونجا پا به فرار گذاشتم. الانم بهتره لباست رو بپوشی و بری خونتون.
زیبا داشت اشک می‌ریخت و بهم زل زده‌بود.
از روی تخت بلند شدم و بغلش کردم. موهاش رو ناز می‌کردم. و سرم رو به موهاش می‌مالیدم و بوشون می‌کردم.
از خودم جداش کردم و گفتم:
زیبا نمی‌تونم. نمی‌تونم یه عمر با خیال این که شاید دوباره بهم خیانت کنی زندگی کنم. خودت می‌دونستی دوستت داشتم ولی الان حسی نسبت بهت ندارم
بطور کامل ازش جدا شدم و روی صندلی نشستم.
زیبا: من منتظرت می‌مونم پژمان. شاید روزی برگشتی.
- تو عاشق من نبودی و نیستی.
زیبا لباس‌هاش رو تنش کرد و وقتی می‌خواست از اتاقم بره بیرون آهسته گفت:
برای این که بهت ثابت کنم عاشقت هستم منتظرت می‌مونم.
زیبا رفت. از اون روز به بعد کلی با خودم کلنجار رفتم. نمی‌دونستم کاری که کردم اشتباه بوده یا درست. می‌خواستم زیبا رو ببخشم. هنوز دوستش داشتم و با تمام وجودم می‌خواستم خودم رو راضی کنم که ببخشمش اما بعد از یه ماه و نیم آریا بهم خبر داد که اون با پسر عموش نامزد کرده. با این خبر بهم ثابت شد که یه دروغگو بیشتر نبود. یکی که فقط لاف عشق رو می‌زد و طعم اون رو نچشیده‌بود.
واسه خیانت کردن هزارتا راه وجود داره ولی هیچ کدومشون به اندازه‌ی تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست.

نوشته: کفتار پیر - پژمان

این سرگذشت منه از ابتدای عاشق شدنم تا زمان جداییم. طولانیه . اصراری ندارم باور کنین. نوشتم چون نوشتن باعث میشه احساس سبکی کنم. امیدوارم واسه شما اتفاق نیافته. سه بار سکس توش اتفاق میافته و مابقی ماجرای زندگیمه.

اولین بار تویه خونه مادربزرگم دیدمش. چهره معصومی داشت. تو حیاط داشت با چندتا فامیلا خوش و بش میکرد. اسمش راحله بود. قد حدود 160 وزنش 65 تا. ازش خوشم اومد و چند وقتی بود با دوس دخترم بهم زده بودم. از فامیلای دور بودن. انگار روزگار توری برنامه ریزی شده بود که مارو بیشتر به هم نشون بده. روزها همینطور میگذشت و من بیشتر میدیدمش و اونم متوجه نگاهم شده بود. طولی نکشید که اول با شوخی های معمولی و جک های بی مزه باهمدیگه دوست شدیم. اولش خیلی دوستیه معمولی بود یعنی حتی نمیشد اسمشو گذاشت دوستی اما دلم بهش خوش بود چون دوستش داشتم. مدتی گذشت تا اینکه وارد دانشگاه شدم. بعد از یکهفته سر کلاس بودم بهم زنگ زد. رفتم بیرون کلاس. سلام علیرضا خان!
سلام چطوری راحله جان. مرسی حالا دیگه دانشگاه قبول میشی و خبرم نمیدی دیگه. منم با بهانه های مختلف از دلش در آوردم. گفت میخوام واسم ایمیل درست کنی. گفتم داری که! گفت نه دیگه میخوام عوضش کنم. میدونستم خودش بلده درست کنه و بهش گفتم بلدی که چرا به من میگی؟ گفت یادم رفته (تابلو دروغ میگفت. اصلا دروغ گویه خوبی نبود). خلاصه قبول کردم و قرار شد شبیه به اسم عسل واسش یه ایمیل بسازم. شب از خونه بهش پیام دادم ایمیلت و ساختم. الانم رمزش تاریخ تولدته. بازش کردی عوض کن. پیام داد نمیدونستم تاریخ تولدم یادته! چرا عوضش کنم بهت اعتماد دارم. اینو که گفت حس خوبی بهم دست داد اینکه نسبت به قبل بیشتر بهم احساس اعتماد و نزدیکی میکنیم. اون شب گذشت و بیشتر باهم در تماس بودیم.سال آخر هنرستانش بود و بعضی وقتها کلاسش رو دو دره میکرد و باهم میرفتیم بیرون. فعلا تنها نزدیکیمون دست گرفتن همدیگه بود. اونم با چه بدبختی راضیش کردم. خلاصه روزها به همین منوال گذشت تا با یکی از دوستاش آشنا شدم به اسم پریسا. نسبت به خودش خیلی شیطون تر بود اما با جنبه بود و وقتی باهم بودیم معمولا یکم با فاصله با ما بود تا باهاش راحت باشم. خلاصه تا اون موقع اصلا فکر سکس باهاش نبودم. نه اینکه بدم بیاد اما چون حس خیلی خوبی بهش داشتم بعضی وقتها که به سرم میزد باهاش سکس کنم از خودم بدم میومد انگار که بخوام با خواهرم سکس کنم. اما بعد از مدتی نمیدونم بخاطر شرایط سنی یا موارد دیگه حس نیازم به سکس چند برابر شد و هر روز کارم شده بود جق زدن حتی چند بار در روز. چشمام حسابی گود افتاده بود و اصلا نمیتونستم جلویه خودمو بگیرم و با هر صحنه ی محرکی میرفتم خودمو ارضا میکردم. دیگه دلم میخواست باهاش سکس کنم اما اصلا نمیدونستم چطوری بهش بگم با اینکه حتی همدیگه رو نبوسیده بودیم. از خیالش گذشتم. آخرای دورش بود و باید یه دوره کارآموزی میرفت. منم بخاطر اینکه تویه یکی از شرکتهایی که میتونست بره دورش رو اونجا بگذرونه آشنا داشتم بردمش اونجا و معرفیش کردم و همینطور پریسا رو هم چون میخواستن باهم باشن همونجا معرفیش کردم. خیلی خوشش اومده بود که تونستم این کارو بکنم انگار واسش خیلی با ارزش بود همینطورم میخواست پوز منو جلویه دوستش بیاد. خیلی جاها دیده بودم دخترا خیلی دوست دارن پوز دوست پسراشونو جلویه دوستاشون بدن مخصوصا اینکه پریسام دوست پسر نداشت. حالا یا قبلا داشته یا از اول نداشته رو نمیدونم. وقتی داشتیم از تو اتاق روابط عمومی اون شرکت اومدیم بیرون و رفتیم تویه آسانسور. دوستش گفت من از پله ها میرم آخه میترسم (دروغ میگفت تابلو چون واسه بالا اومدن با آسانسور اومده بود ) من و راحله تنها بودیم و وقتی دره آسانسور بسته شد و راه افتاد دستشو دراز کرد منم بهش دست دادم همون موقع منو کشید سمت خودش و رویه گونمو بوسید. خیلی احساس خوبی داشتم مثله همون حسی که با دوست دختر سابقم داشتم. همون گرما همون حس وصف نشدنی. بویه بدنش انگار اومده بود رو پوست صورتم مونده بود. وقتی اومدیم بیرون هر دوتاشون به همدیگه نگاه شیطنت آمیزی کردنو خندیدن فهمیدم که دروغ پریسا واسه چی بوده از قبل باهم هماهنگ کرده بودن. پریسام هر از چند گاهی بهم نگاه میکرد و انگار بدش اومده باشه و یه لبخند تلخی میکرد. از اون روز به بعد رابطه من با راحله صمیمی تر شده بود و هرموقعیتی که پیش میومد میبوسیدمش و خیلی کم میشد اجازه بده لباشو ببوسم. تو همین حین پریسا هم گاه گاهی بهم پیامکهای عارفانه میداد و بعضی مواقع به بهانه خرابی کامپیوترش بهم زنگ میزد. بخوبی احساس کرده بودم که منو دوست داره اما شک داشتم که داره اینکارو میکنه به خواسته راحله تا منو امتحان کنه یا چیزه دیگه بهمین خاطر دست از پا خطا نکردم. گذشت تا اینکه نیاز سکس واقعا بهم غلبه کرده بود و خود ارضایی بهم حال نمیداد خیلی زود میشدم و اصلا کیفی نداشت. یه روز که داشتم بهش پیام میدادم بحثو کشوندم به ازدواج. تا اینو شنید انگار که منتظر چنین حرفی از من باشه گفت امروز میخوام ببینمت حتما بیا. منم کارامو انجام دادمو رفتم سر قرار. گفت چه عجب علیرضا خان عاشق شدن انگار. گفتم من خیلی وقته که میخواستم این موردو باهات در میون بزارم اما روم نمیشد. گفت من تاحالا رو حساب دوستی بهت فکر میکردم باید فکر کنم (بازم دروغ میگفت مشخص بود که از خداش بوده من بهش این پیشنهاد رو بدم اما از اونجایی که دخترا تو این جور موارد مغرورن بروز نمیدن). قرار گذاشتیم خبرشو چند روزه دیگه بهم بده اما همون شب قبل از خواب مثل همیشه که باهمدیگه حرف میزدیم قبل از شب بخیر گفتن گفت میتونی با یه دسته گل بیایی خونمون. فهمیدم جواب مثبتو داده منم با همون حرفای رمانتیک تخمی که معمولا این جور موارد رد و بدل میشه قربون صدقش رفتم و شب بخیر دادیم. تا صبح نفهمیدم خواب رفتم یا نه همش تو فکرش بودم. خیلی دوستش داشتم حتی فکر کنم اگه خواببم برده بود بازم تویه خواب بهش فکر میکردم. ( حتما تا حالا شده که یه چیزی حسابی فکرتونو مشغول کنه و حتی تویه خوابم ولتون نکنه). چند روزی گذشت و موضوع رو با مامان در میون گذاشتم و اتفاقا خود مامان هم ظاهرا به فکر چنین وصلتی بوده چون با مادرش صمیمی بودن و رفت و آمد داشتن. سرتونودرد نیارم مجلس نامزدی برگزار شد و من و راحله به قول خودمون مال همدیگه شدیمو قرار بود تا آخر عمرمون ماله هم باشیم. اوایل خیلی باهم صمیمی بودیم. از همه چیزمون واسه هم میگفتیم. آب میخوردیم همدیگه رو خبر میکردیم. بعد از مدت اما احساس میکردم مثله قبل نیست. سرد تر شده کمتر بهم میگه دوست دارم یا کمتر لب میده و به بهانه های مختلف مثله پاک شدن رژ لبش فقط گونشو میبوسیدم. دیگه باهاش راحت تر بودم و یه روز بهش گفتم راحله دوست داری بیای خونه آیندمون رو ببینی؟ (ما یه آپارتمان سه طبقه ساخته بودیم و قرار بود من تویه طبقه سوم مستقر بشم). خلاصه اولش خیلی نه میاورد اما منم با چرب زبونی و این کس شعرا که میخوام نظر بدی خونه رو چطوری درست کنیم راضیش کردم بیاد پیشم. خب من تک فرزند بودم و هم مامان و هم بابا کارمند بودن. قرار شد یه روز صبح که مامان بابا میرن بیرون از خونه بیاد پیشم. اصلا آروم و قرار نداشتم حتما میدونید چه حس بدیه وقتی قراره یه دختری رو بیارین خونه. صدای در که اومد فهمیدم بابا و مامان رفتن. موبایلشو گرفتم و طبق قرارمون که تویه کوچه بقلیمون منتظر بود سریع لای درو باز کردم و اومد تو. دستشو گرفتم و بوسش کردم بازم سرد بهم جواب داد فقط گونمو بوسید. به روی خودم نیاوردم و بردمش بالا. از پشت بغلش کردم وسط پذیرایی بردمش گفتم نظرت چیه. یکم حرفهای تخمی زد که چی باید کجا باشه و اینا بعدش گفتم خب بریم اتاق من یکم آهنگ گوش بدیم. گفت باید برم خلاصه با اصرار بردمش تویه اتاق. کیرم حسابی شق شده بود مخصوصا وقتی از پشت بغلش کرده بودم. حس کردم خودشم متوجه شده اما به رویه خودش نمی آورد. نشست رویه تختم و منم روی صندلی کامپیوتر چندتا آهنگ ملایم انتخاب کردم و رفتم کنارش نشستم. دستاشو گرفتم و بوسیدمش. گفتم راحله یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟ با اینکه نگاهشو ازم میدزدید گفت باشه بگو. خیلی سرد حرف میزد دلم میخواست سرش داد بزنم چرا اینقدر سرده اما بازم کوتاه اومدم. گفتم چند وقتیه احساس میکنم ازم مثله قبلنا خوشت نمیاد کم محلی میکنی. گفت خر شدی فکرای الکی نکن اگه اینطور بود اینجا نبودمو این کس شعرا که معمولا دخترا میگن. به ظاهر قبول کردم اما ته قلبم باورم نمیشد. از قبل برنامه ریزی کرده بودم که باهاش یکمی سکس کنم. دستمو بردم رو کمرش و بغلش کردم و گفتم قربون خانوم خشگلم بشم. لبخند تلخی زد و یکم خودشو تو بغلم جا کرد. شروع کردم گونه هاشو بوسیدن و خواستم لبشو ببوسم روشو برگردوند گفت الان حوصله ندارم. گفتم راحله جان من و تو الان دیگه ماله همیم چرا اینقدر دوری میکنی. گفت حال و حوصله ندارم. گفتم بخاطر من ایندفعه رو با من باش. گفت باشه و فقط لباشو در اختیارم گذاشت اما خودش حسی نداشت. فقط من میبوسیدمش و اون انگار مثله عروسکهای سکس سرد و بی تحرک بود. ولی من دیگه تویه حال خودم نبودم و حشری شده بودم و فقط میخواستم ارضا بشم و توجهی نکردم و شروع کردم دیگه به خوردن لباش بجای بوسیدنش. سمت راستش نشسته بودم و دست چپم دور کمرش بود و دست راستم رو آروم بردم سمت سینه هاش. سینه های بزرگی داشت اما سفت نبودن شل بودن. وقی دستم رسید به نوک سینه هاش یه آه کوچکی کرد دستشو گذاشت رویه دستمو فشار داد. حداقل اینجا رو خیلی دوست داشت ظاهرا. منم تو همین حین از روی لباسش سینه هاشو میمالیدم. با دست چپم شالشو برداشتم و یه عطر فوق العاده مطبوعی ازش بلند شد. انگار کل عطر بدنش تنوره کشیده بود تویه شالش. دیگه عطرش داشت دیونم میکرد. رفتم سمت گردنش . عرق کرده بود منم با ولع تمام گردنشو میخوردم. قبلا که با دوست دخترم تجربه داشتم میدونستم دخترا به لاله های گوششون فوق العاده حساسن. رفتم به طرف لاله ی گوشش شروع کردم به مکیدنش آهش رفت بالا. صداش فوق العاده حشری بود و حشر منو چند برابر میکرد. دیگه نمیتونستیم نشسته ادامه بدیم و بهش تکیه دادم و فهموندمش بخوابه. رفتم روش و بازم لباشو بوسیدم اما اینبار خودشم همکاری میکرد باز اومدم زیر گردنش تا شروع کردم به لیسیدنش باز همون ناله های حشریش شروع شد. منم اینقدر واسش لیسش زدم که داشت دیونه میشد. کیرم حسابی شق شده بود و هر از گاهی میخورد به پاهاش و حتی به روی کسش میمالید. شلوار لی پوشیده بود اما حتما حس میکرد کیرمو ولی باز به رویه خودش نمی آورد. با همون ناله ها میگفت بسه دیگه تمومش کن اما من توجهی نمیکردم. دیگه با دو دست سینه هاشو میمالیدم و آروم آروم شروع کردم به بالا زدن پیرهشن. اول یکمی خود داری میکرد اما معلوم بود دوست داشت درش بیارم اما باز غرورش اجازه نمیداد به راحتی بهم راه بده و منم با بوسه و ادامه دادن لیسیدن لاله های گوشش راضیش کردم که پیرهنش رو بزنم بالا. یه سوتین سیاه بسته بود سعی کردم دستمو ببرم زیر بدنش تا سوتینش رو باز کنم اما وقتی فهمید خودش لبه های سوتینش رو داد پایین زیر سینه هاش و گفت نمیخواد بازش کنی. سینه هایی فوق العاده سفیدی داشت. عینه برف سفید . هنوز شل بودن اما نه مثل قبل اما سر سینه هاش عینه کیرم شق شده و راست کرده بود. من تاحالا چنین سینه های سفیدی ندیده بودم بخصوص که از رنگ قهوه ای خیلی بدم میومد اما سر سینه هاش صورتی کم رنگ بودن. شروع کردم به لیسیدن و بوسیدن وسط سینهاش. لیس زنان اومدم پایین زیر خط سینه هاشو میلیسیدم همین کارو تکرار میکردم که با دستاش سرمو گرفت و مسقیم برد رویه سینه هاش و بهم فهموند که نوک سینه هاش رو مک بزنم.سریع تیشرتمو در آوردم و بقیه پیرهنش رو که زده بودم بالا از سرش در آوردم. بالا تنه هامون لخت بود افتادم روش گرمای بدنمون فوق العاده دلپذیر بود و محمک بغلش کردم و سینه به سینه لبهاشو میبوسیدم وای چه گرمایی داشت سینه هاش عرق کرده بود و دوست داشتم تویه اون عرق بدنش غلط بزنم. رفتم پایین اول با زبونم حسابی با نوک سینش بازی میکردم و اونم میلرزید چند دقیقه فقط هر دوتا سینه هاش رو زبون میزدم میخواستم حسابی حشریش کنم. دیگه طاقت نیارود دوباره با دوتا دستش سرم گرفت و با تمام قدرتش فشار داد روی سینش. منم طاقتم تموم شده بود و شروع کردم با ولع وصف نشدنی به مکیدن سینه هاش. وای وای گفتناش شروع شد و داشت حسابی حال میکرد منم محکم میمکیدمش . سر سینه هاش یکمی قرمز شده بود و مویرگاش یکم خون افتاده بودن اما زیر پوستی. ترکیب رنگ قرمز و صورتی نوک پستونش رنگ فوق العاده ای بهش داده بود و شهوت منو دو چندان میکرد و باز افتادم به مکیدنش. کشیدم بالا و شروع کرد به لب گرفتن دیگه اون بود که منو با دستاش کنترل میکرد و منم به هرجاش میرسیدم زبونش میزدم و میلیسیدمش. رفت پایین رویه گردنم شروع کرد اول بوسیدن حس خوبی داشت مثله اولین بوسه ای که تویه آسانسور بهم زد. شروع کرد به لیس زدن گردنم منم خیلی خوشم اومده بود و گفتم پس الکی نیست که دخترا خیلی خوششون میاد از لیسیدن زیر گردنشون. زمان متوقف شده بود هیچی واسم معنی نداشت. خودمو رو بدنش ول کرده بودم و کیرم رو بیشتر به کسش نزدیک میکردم اما هنوز حس ترسی داشتم که جرات نداشتم بزارم رویه کسش. اما اونم دست کمی از من نداشت و حس کرد که میخوام کیرمو بزارم رویه کسش. بهم گفت یکم برو بالا تر طوری که کیرم اومد رویه کسش. گفت همینجاس. دیگه با خیال راحت کیرمو بهش میمالیدم و اونم داشت سینه هامو میبوسید. دیگه طاقتم سر اومد گفتم شلوارتو در بیار اما هنوز جملم تموم نشده بود انگار که از قبل فکرشو کرده بود گفت نه همینجور خوبه از رو شلوار. داشتم دیوونه میشدم بازم ازش خواهش کردم اجازه بده شلوارتو در بیارم بازم خودداری کرد. خودم شلوارمو در آوردم تا شاید اونم راه بیاد باهام اما باز دوتا دستاشو گرفته بود لب شلوارشو سفت گرفته بودشون. اگه تو حال عادی بودم فحش کشش میکردم و کتکش میزدم اما حشری بودم و دیگه چند دقیقه بیشتر تا ارضا شدنم باقی نمونده بود. حتما میدونید تو این موقعیت فقط فکر خالی کردن هستین و دیگه تو این موقعیت نمیشه زیاد ناز کشید چون اعصابشو ندارین. بی خیالش شدم داشتم ارضا میشدم. شروع کرد کسشو بهم فشار دادن کمرشو بالا پایین میکرد . دوست داشتم شلوارش سد راهم نبود و تا دسته کیرم و میکردم تویه کسش. لیسیدن سینه هامو تموم کرد و افتاد به جون وسط سینم و میمکیدش. حتی گازم میگرفت اما دردش فوق العاده دلچسب بود. منم حسابی هرچه توان داشتم کیرم و میمالیدم به کوسش. یکدفعه با فشاری که تاحالا تجربه نداشتم چنان آبی فوران کرد که فرصت نکردم خودمو از روش بلند کنم. همونجا رو شلوارش خالی کردم و مقداریشم ریخت رویه شکمش. فکر کنم گرمای آبم که ریخت رویه شکمش باعث شد اونم بیشتر تحریک بشه و منو کشوند تو بغلش و دست و پاهاش بصورت خفیف اما مداوم داشت میلرزید فهمیدم اونم ارضا شده. تو بغل همدیگه ولو شده بودیم و از روش دراز کشیدم بغلش و دوباره همو بغل کردیم. بازدم نفسش میخورد به صورتم خیلی حس خوبی داشت. هردومون حسابی عرق کرده بودیم و بویه عرقمون فوق العاده دلپذیر بود بخصوص اینکه آب منی ها رو هم پاک نکردیم و رویه تخت و لباسامون مالید. تو همون حالت تو بغل همدیگه خوابیدیم. قبل از خواب بهش گفتم عاشقتم اونم گفت دوست دارم. حرف که زد گرمای دهنش خورد تویه صورتم یه نفس عمیق کشیدم تا همش بره تویه وجودم. اصلا این حس رو نمیشه با کلمات بیان کرد. اونجا همون حالتیه که میگیم تو فضاییم. چشمامو بستم تا جایی که میشد همو فشار دادیم و صورتشو برد زیر گردنم و همون حالت خوابمون برد. یه خواب دیدم. تویه باغی بودیم من و اون و خانواده هامون. باغ انتها نداشت و درختهای مو فوق العاده بزرگی بودن و داشتم بهش نگاه میکردم. بیدار شدم دیدم داره نوازشم میکنه و تا فهمید بیدار شدم لبخندی زد و گفت ساعت خواب آقا. نمیدونین چه حس لذت بخشیه وقتی چشمتونوباز میکنین و اولین تصویر، تصویر عشقتونه. گفتم عاشقتم و گفتم باورت میشه خوابتو دیدم. گفت چاخان نکن میدونم دوستم داری اینو میگی که بگی دوست دارم. اما باز گفتم راست میگم و خوابمو واسش تعریف کردم. گفت دیگه باید بره دلم نمیخواست هیچ وقت اون موقعیت تموم بشه. عرقامون خشک شده بود اما هنوز بویه عطر بدنش تویه وجودم بود. با التماس چند دقیقه دیگه تو بغلم بود و میبوسیدمش و باز کیرم شق شد و دستمو بردم سمت سینه هاش . داشتم کم کم میمالیدمش که گفت هوی باز دوباره حالت خراب میشه نکن من باید برم دیگه. ساعت 12:30 بود. از صبح که ساعت 7 حدودا اومده بود پیشم اصلا باورم نمیشد چطور زمان گذشته. بلند شد پیرهنش رو پوشید از تویه کیفش رژ لبشو برداشت منم تماشاش میکردم . کارش که تموم شد یه بوسه کوچولو بهم کرد و گفت ببین تا کسی نیومده من دیگه برم. رفتیم پایین درو باز کردم بیرونو نگاه کردم کمی صبر کردم تا کوچه خلوت بشه و درو باز کردم گفتم میتونی بری عزیزم. یه بوس دیگه روه گونم کرد و گفت خدافظ عزیزم. رفتم بالا. چراغایه اتاقو خاموش کردم افتادم رویه تخت. هوز بویه عطر بدنش بود انگار سالها اینجا بوده. هر نفسی که میکشیدم حسم قوی تر میشد و دلم میخواست سریع برم دنبالش و باز بیارم تو خونه ببوسمش. تو همون حالت باز خوابم برد. خیلی حال داد. مست مست شده بودم عینه وقتایی که عرق میخوردم مست شده بودم. دیگه بویه عطر بدنش کم شده بود و بیشتر بویه آب منیام دلمو میزد. بلند شدم رفتم حمام. زیر دوش ثانیه به ثانیه لحظه هایی رو که داشتیم مرور کردم. رفتم بیرون خودمو خشک کنم دیدم واسم یه مسیج اومده. بازش کردم راحله بود. نوشته بود: ازت انتظار نداشتم. همین. خشکم زد به گوشیم زل زده بوم دم که صفحش خاموش شد. اعصابم ریخت بهم. این باعث شد لحظه ای که میخواستم شلوارشو در بیارم و نذاشت بیاد جلویه چشمم. تموم اون احساس خوبی که داشتم تبدیل شد به نفرت. دراز کشیدم رویه تختم و رفتم تویه فکر. چرا نذاشت شلوارشو در بیارم و هزار تا فکر جور واجور. مامان و بابا اومدن خونه و وقت ناهار شد. با بی میلی غذاموم خوردم با اینکه خیلی گشنم بود. شب شد بهش پیغام دادم مثله همیشه که قبل از خواب باهم حرف میزدیم. گفت خوابش میاد شبت بخیر بوس بوس. اعصابم خورد شد. با چند ساعت این ور اون ور شدن خوابم برد. فرداش رفتم بیرون. زمان پایان ترم بود تویه زمان فرجه ی بین امتحانات بودیم. کاری نداشتم. گوشیم زنگ خورد جواب دادم. سلام علیرضا خان. پریسا بود. خوبی؟ ممنون میخواستم باهات حرف بزنم. لحن کلامش نسبت به قبل فرق کرده بود. گفتم خب بفرمایین . گفت اینطوری نمیشه باید حضوری ببینمت. گفتم تا آخر هفته بیکارم هر روزی که میخوای بگو میام میبینمت. گفت بیرون نمیشه و با راحله دعوا کردیم و قهرم حالم خوب نیست لطفا بیا خونمون. گفتم امکان نداره راحله بفهمه واسه من بد میشه حتی خودمم از این ملاقات خوشم نمیاد. گفت علیرضا خان مطلبی هست که باید حتما بهت بگم. گفتم چیزی هست همینجا بگو. گفت نمیشه باید بشینی به حرفام گوش بدی. منم گفتم پس بی خیال. اینو که گفتم گفت یعنی نمیخوای دلیل سرد بودن راحله رو بدونی؟
اینو که گفت انگار آب یخ ریختن روم و چند ثانیه هنگ کرده بودم. ادامه داد خواهش میکنم تا قبل از اینکه حرفامو نشنیدین با راحله صحبتی در این مورد نکنین. پس فردا مامان اینا میرن تهران واسه بدرقه برادرم میره خارج از کشور من بخاطر امتحانام نمیرم. اون موقع میتونی بیایی. بدون اینکه فکر کنم اصلا کاری دارم یا نه بی معطلی گفتم باشه اما وای بحالت اگه نقش ای چیزی باشه. گفت نه بخدا دارم راست میگم فقط لطفا به هیچ عنوان راحله از این قضیه باخبر نشه. گفتم باشه. تا روز موعود که فرا برسه حسابی فکرم مشغول بود از راحله هم خبری نبود خودمم دلسرد شده بودم. چهارشنبه شد و پریسا بهم پیام داد خانوادش بعد از ناهار حرکت میکنن برن تهران. از ساعت 3 به بعد میتونی بیای؟ گفتم باشه. تا ساعت 3 انگار صد سال طول کشید. بهم زنگ زد آدرس خونشونو بهم داد. حدودا از قبل بلد بودم چند باری تا سر خیابونشون رسونده بودمش. رسیدم دم در خونه انگار که منتظر بوده باشه و از آیفون تصویری نگاه میکرده آروم گفت بیا طبقه دوم درو آروم ببند طبقه همکف مستاجر داریم. رفتم بالا صدای بازی بچه های مستاجرشون میومد. درو باز گذاشته بود رفتم تو. اومد سلام کرد لباس پوشیده ای داشت.قدش حدودا 165 تا و وزنش حدودا 65-70 تایی میشد. اومد درو بست و گفت ممنون که اومدین. گفتم لطفا برین سر اصل مطلب. گفت بیاین بریم تویه اتاقم هنوز جملش تموم نشده بود گفتم نه همینجا خوبه. گفت آخه چیزی هست که باید نشونتون بدم تویه کامپیوترمه. راضی شدم رفتم تو اتاقش. اتاق نسبتا بزرگی داشت و با سلیقه ی خوبی درستش کرده بود. کامپیوترش روشن بود و داشت آهنگ قمیشی رو میخوند. نشستم رویه لبه تختش اونم نشست رو صندلیش. گفت قبل از هر چیز میخوام اول تمام حرفامو گوش بدین بعدش تصمیم بگیرین که دارم راست میگم یا حسادت دخترانس. گفتم باشه بگو. عکسی که قبلا باز کرده بود رو صفحه و کوچیکش کرده بود رو باز کرد و گفت اینا رو اول ببینین. چندتا عکس نشونم داد از کیر و کس و کس خونی . داشتم فکر میکردم میخواد با اینکارش منو تحریک کنه اما تا نگاش کردم دیدم سرش پایینه و عرق کرده و صورتش قرمزه. گفتم که چی. بعدش گفت حالا خودتون متوجه میشین. دکمه عکس بعدی رو زد. چشمام سیاهی رفت سرم گیج میزد همونجا افتادم رویه تختش. بلند شد سریع رفت بیرون از اتاق با یه لیوان اومد تو و داشت با قاشق آب قند هم میزد. به زور بهم داد خوردم. یکمی حالم جا اومد. اومد نشست کنارم من دیگه تویه حال خودم نبودم اشکم سرازیر شده بود. بغلم کرد سرمو به خودش فشار میداد و نوازشم میکرد. گفت راحت باش. شروع کردم به هق هق گریه کردن و اونم دلداریم میداد. 20 دقیقه ای گذشت تا یکم آروم شدم. گفتم اینارو از کجا آوردی؟ گفت بهت میگم یکم صبر کن آروم تر بشی. هنوز سرم تو بغلش بود. یه آهنگ فوق العاده قدیمی خارجی که خیلی دوستش داشتم و داشت میخوند و منم حسابی رفته بودم تو حس ناراحتی. شروع کرد حرف زدن. وقتی تو رو دیدم گفتم این پسر خوبیه و اصلا نباید با راحله باشه. این حقش نیست. خیلی خواستم بهت بگم که به درد هم نمیخورین اما هم راحله دوستم بود هم اینکه حرفمو باور کنی مشکل بود. هم اینکه فکر میکردی تورو واسه خودم میخوام هرچند واقعا دوست داشتم. راحله از رابطه سکستون واسم گفت و گفته که چقدر باههات سر سخت بوده. از اینکه چقدر تو ذوقت زده وقتی میخواسی سکس کاملتری باهاش داشته باشی اما اون نذاشته و بعدش واسم با خنده تعریف میکرد. گفتم قضیه عکسا چیه؟
گفت این عکس همون پسریه که تویه اون شرکتی که کارآموز بودیم باهاش آشنا شد. اینو که گفت دنیا دور سرم تاب میخورد. دوباره سرم گیج رفت چشمامو بستم و خودمو ولو کردم با تو بغلش. گفتم ادامه بده. گفت راحله هفته پیش میره خونه پیمان (همون پسره) و ظاهرا خیلی همدیگه رو دوست داشتن. باهم قبلا هم سکس داشتن اما نه کامل. سکس و عشقشو با پیمان بود و واسه من تعریف میکرد دلم واسه علیرضا میسوزه و بهت میخندید که چطور بهت بی اعتنایی میکنه. تا هفته پیش که راحله میره خونه پیمان و باهم سکس میکردن و راحله از پیمان میخواد پردشو بزنه و میخاد مال اون باشه. و از همین لحظات فیلم میگیرن. خب راحله همه چیزاشو به من میگفت و فیلم سکسشونو نشونم داد. منم تو فرصتی که راحله داشت با پیمان تلفنی صحبت میکرد چندتا عکس ازش گرفتم که دیدیشون. گفتم چرا به من نگفته بود که منو نمیخواد؟ گفت بخاطر پولت. راست میگفت هر وقت پول میخواست بیشتر از اونی که میخواست بهش میدادم. اما بازم تو کتن نرفت. اون میوخواست من شروع کننده ی جداییمون بشم واسه همین سرد برخورد میکرد. دیگه داشتم از سر درد میمردم تمام لحظه هایی که باهم بودیمو مرور کردم. واسه خودم صحنه سکسش رو با پیمان تویه ذهنم بازسازی کردم و تنفر زیادی بهش داشتم. گفتم سرم درد میکنه. بلند شد رفت یه کپسول ژلوفن بهم داد. گفت دراز بکش من میرم بیرون راحت باش. میخواستم برم بیرون از اونجا اما هم ضعف داشتم هم سرم داشت میترکید توان راه رفتن نداشتم. همونجا خوابیدم. از شدت ضعف خوابم برد. بیدار شدم دیدم پریسا کنارم دراز کشیده و داره موهامونوازش میکنه. همون بو همون عطر دلپذیر همون حس غریب خوشایند دوباره بهم دست داد. متوجه شدم یه پیراهن فوق العاده زیبا به رنگ آبی کم رنگ با یقه حلالی توری که تا سر سینه هاش میمود رو پوشیده و بجای شلواری که تنش بود یه دامن کوتاه لی پوشیده. یه لحظه ازش بدم اومد اما اون حس لذت بخشی که بود منو رام خودش کرد و خودمو بردم تویه بغلش جا دادم. سرمو بوسید و همینطور که داشت نوازشم میکرد گفت علیرضا خیلی دوست دارم. همیشه میخواستم مال من باشی. گفتم فکرشم نکن. گفت میدونم نشدنیه اما عاشقانه دوست دارم. گفتم من دیگه برم. گفت نه من تنهام بابا اینا فردا میان. امشبو خونه یکی از فامیلا تهرانن تا فردا ساعت 9 پروازه داداشمه. بخاطر اینکه خستگیه راه و پرواز باهم نباشه امروز رفتن. خیالم راحت شد. همون موقع مامانم تلفن زد کجایی؟ گفتم خونه یکی از دوستامم داریم واسه امتحانا درس میخونیم دیر میام. خدافظی کردم و باز خودمو تویه بدنش جا دادم. چه عطر خوبی داشت تویه سرم قلقلکم میشد بی اختیار دستامو دور کمرش حلقه زدم و فشارش دادم تویه بغلم. اونم همینطور دست از نوازش کردم موهام برداشت بغلم کرد. صورتشو گذاشت رو گردنم لبهاش زیر گردنم بود. گفتم پریسا میدونی داری چیکار میکنی؟ گفت آره همیشه آرزوم بوده. گفتم من علاقه ای به این کار ندارم درست نیست. گفت دلیل نمیشه اگه راحله باهات سردی کرده فکر کنی همه همینطورن. اینو گفت و شروع کرد به بوسیدن گردنم. بوسهای کوتاه و مداوم. اولش میخواستم جلوگیری کنم اما اون موقعیت عقل از سر هرکسی رو میپروند. دستمو بردم رو کمرش. کمری فوق العاده سکسی داشت. کون خوشگلی داشت و سینه هایی کوچک تر از راحله اما کاملا متناسب بدنش بود. سرشو آوردم بالا و اول چند ثانیه تو چشمهای هم نگاه میکردیم. سرشو آورد جلو منم شروع کردم به بوسیبدن لباش. لباش به داغیه لبای راحله نبود اما با عطش تمام شروع به مکیدن لبهام کرد. خیلی ماهرانه تر و شهوت انگیز تر از راحله اینکارو میکرد. دستشو برد سمت کیرم و از رو شلوارم میمالیدش. خیلی خوشم اومد که اصلا غرور نداشت. خودشو کاملا در اختیار گذاشته بود. همونچیزی که من از راحله انتظارشو داشتم. انگار تمام چیزایی رو که راحله واسش تعریف کرده بود رو داشت بهم میداد. شهوتم حسابی زده بود بالا اونم به نفس نفس افتاده بود. بازم همون گرمای بازدم همیشگی. نفس عمیقی کشیدم تا وجودمو از نفساش پر کنم. عطر بدنش داشت دیونم میکرد. بویه گل میداد بدنش. میدونستم قبلش رفته حمام و با شامپوی بدن با رایحه گل خودشو شسته آخه خودمم چنین شامپویی داشتم. بوش فوق العاده بود. رفتم سمت لاله گوشش گفت واااااااای منتظر این لحظظظظظه بووودددم اینو با لرزش عجیبی میگفت. بدنش به رعشه افتاده بود. با ولع خاصی لاله گوششو میمکیدم. پشت گوشش اومدم کم کم پایین. گردنش زیر گلوش حسابی عرق کرده بود. هر باری که نفس میکشید و سینه هاش بالا پایین میشد انگار باد تنوره میزد بیرون کیف میکردم از این لحظه. دماغمو بردم سمت وسط سینه هاش و با زبونم زیر گردنشو میلیسیدم و همزمان عطر گرم فوق العاده حشری کنندش رو تنفس میکردم. دیگه اصلا واسم خیانت راحله فراموش شده بود انگار راحله ای وجود نداشت. سر درد و ضعف جایه خودشو به حرارت شهوت داده بود. دستمو بردم روی رونهای نازش. هر بار که میکشیدمش بالا و پایین خودشم پاهاشون بهم میمالوند آه و ناله ای وصف نشدنی میکرد که حشر هر پسری رو چندین برابر میکرد. ( از اینجور دخترا خیلی خوشم میاد که فقط مفعول نیستن خودشونم باهات حین سکس همکاری میکنن). هر از چند گاهی بیشتر دستمو از زیر دامن کوتاهش به شرتش میرسوندم و میکشیدم رویه کسش. فوق العاده خیس و لزج شده بود. چند باری اینکارو کردم و اونم با فشار کسشو با دستم میمالید. دستم حسابی خیس شده بود. انگشتامو آوردم بالا شروع کردم به خوردنشون که اونم گفت منم میخوام. باهمدیگه هم لبهامونو میخوردیم هم انگشتای من که وسط لبهامون بود رو میخوریدم. یه نیم چرخ زدم و کشوندمش رویه خودم. دوست داشتم وزنش رو بیشتر رویه خودم احساس کنم تا عطر و بویه بدنش بیشتر بهم بشینه. خودشو بالا پایین میکرد و سینه هاش و بهم میمالوند. فهمیدم دلش میخواد بخورمشون. دستمو بردم دوتا لبه های تاپشو گرفتم و کشیدمشون بیرون. سینه های کوچیک خوشگلش سفت سفت بودن. 180 درجه با راحله فرق داشتن. سینه هایی کوچیک اما فوق العاده سفت اما رنگ نوک پستوناش قهوه ای مزد که دوست نداشتم اما اون شرایطی که بوجود اومده بود منو ترقیب به خوردنشون کرد. کشیدمش بالا تر و رفتم پایین تر. هنوز رویه تنم خوابیده بود همونی که میخواستم. وزنش باعث شده بود تماما حسش کنم. بدون معطلی و مثل زمانی که سینه های راحله رو اول با زبون بازیش میکردم شروع کردم به خوردن. بصورت وحشیانه ای انگار که سالهاست سینه به دهن نزدم داشتم میخوردمشون. بهم گفت گازشون بگیر. چندتا گاز کوچیک گرفتم. خودشو محکم بهم فشار داد و با شهوت زیاد داد زد محکم تر گاز بزن. منم بیشتر گاز گرفتم و سر سینه هاش حسابی ورم کرده بود و خون کمی زیر پوستش دیده میشد. دلم واسش سوخت اما اون داشت لذت میبرد. شروع کردم به خوردن پستوناش انقدر خوردم که آه و ناله هاش تبدیل به داد شده بود. مدام داد میزد علیرضا دوست دارم عاشقتم. این حرفاش باعث میشد با شهوت بیشتری سینه هاشو بمکم. با دست راستم بغلش کرده بودمو پشتشو نوازش میکردم و با دست چپم چوچولشو میمالیدم. دیگه تو حال خودش نبود. مطمئنا اگه جونشو طلب میکردم بدون معطلی خودشو میکشت. باز انگشتای دستم از کسش خیس شده بود دستمو بردم بالا جلویه دهنش. لیسشون زد و با دستش بهم فهموند منم بخورمش. انگشتامو کردم تویه دهنم طعم فوق العاده ای داشت. یه مایع لزج همراه با بزاغ دهنش طعم خوشی رو داشت. شروع کردم دامنش رو از پاش در آوردن. خودشم همکاری کرد و کمرش داد بالا و تا وسط پاش که دامن رفت پایین یه پاشو از تو دامن در آورد و با همون پاش لبه دامنشو هل داد تا کامل لخت بشه. من هنوز شلوار تنم بود دیگه واسه خوردن کسش داشتم لحظا شماری میکردم. چرخوندمش کنارم و بلند شدم شلوارمو در آوردم. کیرم شرتمو خیس کرده بود حدودا ازم آب منی خارج شده بود. اومدم برم سراغ کسش که دستمو گرفت و با فشار بهم فهموند 69 بشیم. برعکس شدم کیرم طرف صورتش بود منم طرف کسش. باز چرخوندمش رویه خودم. کسش نمای فوق العاده خوبی داشت. لبه هایی کوچک و قهوه ای. خیس خیس . موهاشو تازه اصلاح کرده بود و دل هر پسری رو به لیسیدن وادار میکرد. اون انگار زیاد میلی به خوردن کیرم نداشت. فقط با دستش کیرمو گرفته بود و هر از چند گاهی میبوسیدش. منم اصراری نکردم. به آرزوم رسیده بودم. کس فوق العاده زیبا و سکسی جلوی صورتم بود. محو تماشای کسش بودم که خودشو به صورتم فشار داد فهمیدم دیگه طاقت نداره. اول شروع کردم به لیسیدن رونهاش . هرچه نزدیک تر به کسش میشدم صداش بیشتر میشد. لبه های کسش باز و بسته میشدن عینه لبهاش شده بود منقبض و منبسط میشد. منظره ای فوق العاده زیبایی داشت. بوش دیوانه کننده بود. از اون طرف داشت به کیرم ور میرفت. اما تو دهنش نمیکرد. فقط سرشو میبوسید هر از گاهی. دیگه طاقت نیاوردم شروع کردم با زبونم از خط پایین کسش تا بالا با فشار کشیدن. ناله میکرد واااااااااااای دوباره صداش به لرزه افتاد هر کلمه ای رو که میگفت مثله زمانی که گریه میکنیم و قطعه قطعه حرف میزنیم شده بود. عععععلیرضضضضضاااااا آآآآآآهههههه وووووووااااااایییییییی سسسسسوووووخخختم بخووووووورش. صداشت دیونم کرده بود فقط کافی بود همین صداشو ادامه بده تا ارضا بشم. دیگه طعم کسش واسم شده بود طعم عسل . لزجی کسش رو که اول دوست نداشتم، داشتم با ولع تمام میخوردم. زبونم و به کسش فشار میدادم و داد میزد واااااااااااای جرم بدهههههههه و با ضربه های مداوم کسشو بهم فشار میداد. عاشق آب کسش شده بودم با ولع تمام هرچه آب داشت رو مکیدم. بدنش به لرزه ای عجیب افتاد. رونهاشو از دو طرف به سرم فشار داد و برای اولین بار کیرمو تا ته کرد تویه دهنش. چند بار واسم سرش رو روی کیرم بالا پایین داد و با ولع تمام میخورد فکر نمیکردم این کارو بکنه. منم داشتم ارضا میشدم. سرم بین رونهای خوشگلش گیر کرده بود میخواستم تا ابد همینطور بمونه. زبونمو فشار میدادم به چوچولش. با همون لرزش صدا و بدنش داد زد عععععععععلییییییییرضاااااااا آ آه آه آه واااااااااای به ارگاسم رسیده بود منم همن زمان با صدای شهوت آمیزش تمام آبمو رویه صورتش خالی کردم. خالی شده بودیم هر دوتامون تو همون حالت رویه هم ولو شدیم. هنوز لبه های کسش داشت باز و بسته میشد انگار داشت از اونجام نفس میکشید. شروع کردم به بوسیدن رونهاش . شل شده بود اصلا انگار مرده بود. هیچ جایه خالی بین بدنش با من نبود. کاملا بهم چسبیده بودیم. برگشتم بالا یه بوسه از لبش گرفتم چشمامو بستم که بخوابم. گفت علیرضا جان نخوابی عزیزم هنوز باهات کار دارم. اینو که گفت کیرم جون تازه ای گرفت. گفتم باشه عزیزم یکم تو بغلت بخوابم. چند دقیقه ای تو بغلش بودم و بازم بویه بدنش منو شیفته خودش کرده بود. بازدم نفس گرمش میخورد تویه صورتم. دستشو برد سمت کیرم گفت عزیز دلم که نخوابیده. میدونم چی میخواد. اومد یه بوس رویه لبم کرد و گفت علیرضا جان من پرده دارم عزیزم نمیخوامم الان از دستش بدم. من تویه سکس تو حال خودم نیستم لطفا حتی اگه بهت گفتم پردمو بزن اینکارو نکن. گفتم باشه عزیزم. اینو گفتمو رویه شیکمش دراز کشید و بالش رویه تختشو گذاشت زیر شکمش تا کون خوشگلش کاملن در اختیار باشه. کیرمو با خیسی کسش لزج کردم و گذاشتم رو سوراخ کونش. یکمی فشار دادم گفت آآآآآآی درد داره تاحالا ندادم فقط انگشت کردم خودمو آروم تر عشقم. باز دستمو مالیدم به کسش و مالیدم به سر کیرم باز فشار دادم صداش در اومد. نمیخواستم لذتش تبدیل به درد بشه. رویه میز کنار تختش یه کرم دست و صورت بود برداشتم یکمیشو برداشتم و مالیدم به سر کیرم و یه مقداریشم مالیدم به اطراف سوراخ کونش. اومدم کنارش دراز کشیدم رو پهلو. پاهاشو باز کردم و با انگشتی که کرم مالی بود سوراخ کونشو میمالیدم و از لب میگرفتم. آروم آروم انگشتمو کردم تویه کونش درد کمی داشت. تا انتها انگشتمو کردم تویه کونش که دیدم خودشو سفت گرفت. تو همون حالت انگشتمو نگه داشتم تا دردش فروکش کنه و ماهیچه های کونش عادت کنه. چند ثانیه بعدش گفتم شل کن عزیزم. عینه بچه حرف گوش کن شده بود کاملا در اختیارم بود. شل کرد انگشتمو آوردم بیرون باز کردم تو چند باری هیمنکارو کردم دیگه عادت کرد. دو تا انگشت کردم خیلی راحت تر از دفعه قبل قبولش کرد و با حالت دورانی کونش رو آماده کردم. حسابی چرب شده بود و آماده گائیدن شده بود. یه لب جانانه ازش گرفتم و برش گردوندم به حالت قبل روی شکمش. افتادم روش کیرمو گذاشتم روی سوراخ کونش با دست دیگم رفتم رویه کسش و چوچو له های خشگلشو میمالیدم. باز آه و نالش شروع شد آماده شده بود خیلی آروم سر کیرمو وارد کونش کردم. یکم تکون خورد فهمیدن دردش اومده بهمون حالت نگه داشتم و بیشتر به مالوندن کسش تمرکز کردم. دوباره ناله هاش شروع شد و ایندفعه خودش کونشو بهم فشار داد و کیرم تا نصفه رفت تو کونش. واااااااااااااااای از سر لذت و درد کرد. میخوام میخوام میخوام. آروم آروم مابقی کیرم رو کردم تویه کونش. دوتا دستشو برد رو سینه هاش و میفشردشون. یکم صبر کردم و آروم کیرمو تا نصفه بیرون کشیدم به لرزه افتاد و شروع به عقب جلو کردن خودش کرد. کونش دیگه گشاد شده بود و کیرم راحت تر حرکت میکرد. دوباره صداش به لرزه افتاده بود شروع کرد به صدا زدنم. علیرضضضضا جونم جرم بده. پردمو بزن خواهش میکنم پردمو بزن. منم گفتم باشه البته نه واقعا اینو میگفتم که لذتش چند برابر بشه. مدام میگفت جرم بده پردمو بزن آآآآآآآآآآآآآآآآی هم درد داشت هم لذت. تلمبه زدنامو با سرعت بیشتری ادامه دادم بدنش حسابی سفت شده بود از اونطرفم کسش حسابی خیس شده بود و داشتم میمالوندمش. انگشتمو کردم تویه دهنش لیسش زد و بردم به کسش مالیدم حسابی داشت لذت میبرد. کونش فوق العاده سکسی بود و داغ. صدای خوردن تخمام به کونش فوق العاده جذاب بودن و بیشتر حشریم میکرد گفتم دارم میام اونم گفت خالی کن توووووووش میخوام ازت بچه دار بشم. عزیز دلم فکر میکرد پردشو زدم و تو کسش کردم. اصلا حال خودش نبود داشت عشق میکرد واسه خودش. تو یه لحظه حس کردم دارم میشم افتادم روش با دوتا دستم بغلش کردم و قفل شدم بهش و کیرم و تا آخر تو کونش جا دادم و خودمو خالی کردم. داغیه آبم اونو حسابی تحریک کرد و بخاطر سفت شدن کونش و اینکه پاهاشو محکم بهم چسبونده بود متوجه شدم اونم ارضا شده. اونایی که تو کون آبشونو خالی کردن میدونن که کیر فوق العاده تو این حالت حساسه و اصلا نمیشه تکونش داد. نمیتونستم بیرونش بیارم چون کونشو حسابی سفت گرفته بود. تو همون حالت کیرمو نگه داشتم رو روش ولو شدم. چند دقیقه ای همینطور بودیم که کیرم شروع کرد به خوابیدن و آروم آروم بیرون اومدن از کونش. با هر سانتیمتر بیرون اومدن هم اون و هم من یه آه هم از لذت و هم از درد میکشیدیم. دیگه نایی نداشتم اومدم کنارش بغلش کردم. یه بوس کوچولو روی لباش و چشمامونو بستیم. خواب رفتیم. با صدای تلفنش بیدار شدیم. مامانش بود. میخواست اوضاعش رو بپرسه و اینکه شام خورده یا نه. بعد از چند دقیقه تلفنو قطع کرد اومد تویه بغلم. بوسیدم. گفت علیرضا خیلی دوست دارم. تو فوق العاده ای. چند دقیقه ای تو چشمای هم قفل شده بودیم. دستمو بردم رویه موهاش آروم نوازشش کردم. انگار که رام شده باشه شروع کرد به حرف زدن. گوشه چشمش اشک بود. گفت راحله دیگه بهت علاقه ای نداره. من بخاطر اینکه اون فیلمو نشونم داد و به تو میخندید باهاش دعوام شد و قهر کردیم. مامانم زنگ زد شام درست کردیم بیا منتظرتیم. به پریسا نگاه کردم فهمید منظورم چیه با اشاره گفت برو. تلفونو قطع کردم یکم دیگه تو بغلش بودم و همو نوازش کردیم و بلند شدم رفتم دستشویی. خودمو شستم و لباسامو پوشیدم. پریسا حولشو برداشت آماده بشه بره حموم. گفتم میخواستم پیشت بمونما. گفت میدونم عزیزم اما مامان به خاله زنگ زده بود امشب میاد پیشم تنها نباشم. بوسیدمش و از خونه زدم بیرون. گوشیمو نگاه کردم دیدم چند ساعت پیش حالا یا خواب بودیم یا تویه سکس متوجهی اس ام اس راحله نشده بودم. سلام کرده بود و نوشته بود خبری ازت نیست. جواب دادم سلام . میخواستم فحش کشش کنم و هرچی لیاقتش بود بارش کنم اما خواستم اول اون غرور کثیفشو خرد کنم. نوشتم سلام عزیزم سرگرم درسا بودم دلم برات تنگ شده. راستی باهات کار دارم میشه فردا صبح باز بیایی پیشم تا مامان بابا رفتن؟ تا فرستادم زنگ زد بهم. سلام چیه انگار بهت خیلی چسبیده از آخرین ملاقاتمون. گفتم آره خیلی اما خب کارتم دارم. گفت چیه؟ گفتم میخوام حضوری بگم . گفت مشکوک میزنی باشه. خدافظی کردیم. تمام لحظه های خوب و بدش اومد جلو چشمم. رسیدم خونه. حسابی گشنم بود نشستم سر سفره و حین غذا خوردن فقط صحنه های سکسم با پریسا جلو چشمم بود. بعد از شام با پریسا تماس گرفتم بهش گفتم قراره فردا همه چیزو تموم کنمو فقط در جریان باشه که هیچی به من نگفته. اونم بهم اعتماد کرد و باهم هماهنگ شدیم
شبو با هزار بدبختی به صبح رسوندم. ساعت 6:30 بهش پیام دادم بیا همونجا تو کوچه بغلی رفتن میس میزنم بیا در بازه. منتظر شدم ماشین بابا همراه مامان بره بیرون. میس زدم و رفتم پشت در منتظر شدم تا بیاد. صدای پاشو که شنیدم درو باز کردم اومد تو. سلام احوال پرسی. رفتیم بالا بردمش تو اتاق. گفتم بشین. تشکر کرد گفت خب چه خبر خوش میگذره خبری نیست ازت انگار نه انگار من نامزدتم. گفتم به شما که بیشتر خوش میگذره (با طعنه) و یه لبخند تلخی بهش زدم. خودشو جمع و جور کرد با اضطراب خاصی گفت چی شده چرا اینطوری حرف میزنی؟ گقتم چیزی نیست حالا معلوم میشه فقط دلم خیلی واست تنگ شده بود اینطوری گفتم بهت که بیای پیشم عزیزم. رفتم نشستم کنارش دستمو انداختم دور گردنش. هنوز مضطرب بود گفت با پریسا حرفی زدی چیزی گفته؟ گفتم نه چطور؟ گفت آخه باهم حرفمون شد با من قهر کرده گفتم شاید چیزی گفته باشه. گفتم نه عزیزم. فقط دلم واست خیلی تنگ شده بود. میخوام یکم باهم شیطونی کنیم. یکمی خیالش راحت تر شد اومد خودشو تو دلم جا کرد و بوسیدم. میخواستم همون موقع همه چیزو بهش بگم خیانتشو و هرچیزی که میدونستم اما باید اول اون غرور لعنتیشو خرد میکردم که اذیتم کرده بود. شروع کردیم به لب گرفتن رام تر شده بود نسبت به قبل. یه شلوار پارچه ای پوشیده بود یه مانتو و زیرش تاپ سفید. با یه حرکت خوابوندمش رو تخت بدون تقلا هرکاری خواستم انجام داد. بلند شدم لخت لخت شدم. گفت هووووی چه هولی اصلا من پریدوما. گفتم خوب میشی. دوباره افتادم روش لب گرفتن اما اصلا لذتی واسم نداشت میخواستم رامش کنم تا به هدفم برسم. شروع کردم خوردن لاله های گوشش که نقطه ضعف اکثر دختراس. ناله هاش شروع شدن با اون یکی دستم دکمه های مانتوشو باز کردم و روسریشو برداشتم . تاپش تنگ بود و سینه هاش داشتن منفجر میشدن. سریع نیمه بلندش کردم و مهلتش ندادم تاپش رو از بدنش در آوردم. انگار راحت شده بود سینه هاش ول شدن بیرون ول میخوردن. دیگه جذابیت قبل رو واسم نداشت. حتی بویه بدنش هم واسم عادی بود. هنوز تحریک نشده بودیم کیرم خوابیده بود. افتادم به جون پستوناش هم میخوردم گاز میگرفتم و میمکیدم. ناله هاش بلند تر شده بودن. اومدم با دستم دکمه شلوارشو باز کنم با دستش دستمو گرفت گفت میدونی که الان وقتش نیست. گفتم خفه شو وگرنه کشتمت. فکر کرد دارم از روی شهوت حرف میزنم خندید و گفت احمق پردمو مزینی حواست نیست گفتم مگه مال من نیسی الان میخوام برش دارم. یه استرس خاصی تو صورتش پیدا شد صداش به لرزه افتاد گفت علیرضا میخوای چیکار کنی پریودما. گفتم یه کلمه دیگه حرف بزنی کشتمت. چاقوی آشپزخونه که قبلا گذاشته بودم رویه میزو نشونش دادم و تهدیدش کردم جیک بزنه فرو میکنم تو شکمش . گفت واسه چی مگه من چیکار کردم. کفتم کثافت آشغال عشق و حالتو با پیمان میکنی اعصاب تخمیتو واسه من میاری؟ جنده ی آشغال توکه نظرت عوض شده بود بهم میگفتی منم ولت میکردم بری. اینو که گفتم به گریه افتاد و غلط کردن. گفت پریسا میدونستم پریسا آخر زهرشو میریزه. گفتم خفه شو احمق خودم فهمیدم با پیمان رابطه داری. رنگش سفید شده بود حسابی ترس رو میشد تو چشماش دید. دیگه هیچ تقلایی نمیکرد شلوارش رو در آوردم. فقط داشت نگام میکرد گریه میکرد. شرتشو در آوردم پاک پاک بود یکمی خیس. گفتم پریود بودی هان جنده خانم؟ لام تا کام حرفی نزد .. کس تپلی داشت یکم مو داشت اما خوردنی بود. تازه کیرم بیدار شده بود یکمی به چوچولش ور رفتم تا کسش خیس خیس شد فکر کرد میخوام از کس بکنمش لای پاشو باز کرد راحت بتونم بکنمش اما من دستمو بردم سمت کسش. انگشتامو کردم تو کسش چرخوندم و آبشو مالیدم رو کیرم. کمی حشری شده بود و با تکون دادن پاهاش متوجه شدم انتظار کردن رو میکشه. هم دلم میخواست بکنمش هم میخواستم زجرش بدم. بغلش کردم برش گردوندم کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش. گفت علیرضا چیکار میخوای بکنی از کون نکنی دردم میاد. گفتم خفه شو جنده یه کلمه دیگه حرف بزنی چاقو رو تا دسته تو کونت کردم. اینو که گفتم خفه شد. خودشو سفت گرفته بود. 7-8 بار محکم به کونش سیلی زدم دادش رفته بود بالا سرخ سرخ شده بود کونش دیگه نمیتونست سفت بگیره شل کرده بود. کونش حسابی قرمز شده بود یه لحظه دلم سوخت به خودم اومدم گفتم این چکاریکه من دارم میکنم صدایه گریه هاش دلمو سوزوند اومدم بلند شم ولش کنم بره اما یه آن دوباره صحنه سکسش با پیمان اومد تو ذهنم. صحنه خندیدناش به من. صحنه خیانتاش به من. اینا همه باعث شد جون تازه ای بگیرم بازم چندتا سیلی دیگه زدم رو کونش دادش رفته بود هوا احساس خوبی داشتم داشت جزای گناهشو میداد. حسابی داشت درد میکشید و مدام میگفت غلط کردم من بهت خیانت کردم ببخش. اما دیگه دیر شده بود. کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش. خم شدم روش بغلش کردم دوتادستمو گذاشتم رو سینش. صورتمو بردم سمت گوشش گفتم راحله چرا؟ یه دلیل فقط بیار که منطقی باشه کارت ولت میکنم بری. حق حق کرد و هیچی نگفت. میدونستم حرفی واسه گفتن نداره. اومد بگه غلط کردم هنوز حرفش تموم نشده بود با دستم کیرمو محکم گرفتم با تمام قدرتم هم از دستم کمک گرفتم هم فشار کمرم و هم فشار وزن بدنم چنان فشار دادم توش که اومد داد بزنه اما انگار یه چیزی تو گلوش گیر کرده بود. نمیتونست داد بزنه فقط داشت رو تختی رو چنگ میزد. چند ثانیه همینطور گذشت تازه صداش در اومد. تازه جون گرفته بود بگه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جرم دادییییییییییییییی. بی وجدان جرم دادیییییییییییییی. گریش گرفت دوباره آآآآآآآآه درش بیار درش بیـــــار. اما دیگه کار از کار گذشته بود. کیرم تا آخر رفته بود تو کونش. کون حسابی داغش. سعی کرد سفت بگیره خودشو نتونم تلمبه بزنم. با دستم دوباره حسابی زدم رو کونش. سینه هاشو محمکم ضربه زدم تا بی حال شد . دیگه جون نداشت. ول شد رو تخت. دیگه تقلا نمیکرد. مثله آهویی که تو چنگال ببر گرفتار شده بود و دیگه نای تقلا کردن نداشت. میدونست دیگه راهی جز تسلیم شدن نداره. هرچی کمتر زور بزنه زودتر کارش تموم میشه.عینه یه مرده بود دوباره عینه همون عروسک سکس بی حس و حال و سرد. اما کیر من تازه زنده شده بود. جون تازه ای گرفتم و شروع به تلمبه زدن کردم. صداش در نمیومد خودشو کاملا در اختیارم داده بود. با تمام توانم تو کونش تلمبه میزدم دیگه فهمیدم درد نداره و کونش گشاد شده و انگار داره حال میکنه. کیرمو در آوردم برش گردوندم نشستم رو سینش. کیرمو گذاشتم بین سینه هاش با دستام سینه هاشو گرفتم فشار دادم به کیرم. چشماشو بست. زدم تو گوشش گفتم گه میخوری چشماتو ببندی. میخوام تا آخرش نگام کنی. همینجور بین سینه هاش تلمبه زدم داشتم ارضا میشدم. چشمامون گره خورده بود تو هم. نگاه پر از تنفر منو داشت حس میکرد. هیچ حسی نداشت دیگه دلم واسش نمیسوخت. آبم اومد به همون حالت سر کیرمو گرفتم رو صورتش اومد صروتشو برگردونه با دسته دیگم صورتشو برگردوندم سر کیرم. کل آبم با فشار زیاد و تویه چند مرحله فوران کرد. همشو ریختم رویه صورت کثیفش. اینجا دیگه پیروزی رو حس میکردم. دیگه هیچ اثری از اون غرور نکبت بارش نبود. حسابی خرد شده بود اصلا دلم واسش نسوخت. همینطور کیرمو مالیدم بهش به چشمش همه جاشو آب منی ریخته بودم. احساس تنفر رو میشد تون چهرش دید. چشماشو بست. از روش بلند شدم رفتم دستشویی خودمو تمیز کردم. رفتم حولمو برداشتم رفتم بالای سرش گفتم چشماتو باز کن جنده ی عوضی. چشماشو باز کرد دیگه اشکی تو چشماش نبود. گفتم هرچی بین منو تو بوده دیگه تموم شده. میرم حموم میخوام تا بر میگردم دیگه رویه کثیفتو نببینم خیانتکار آشغال. میری خونه به مادرتینام میگی منو علیرضا دعوامون شده و همو نیخواییم. اگه تونستی متقاعدشون کنی که هیچ به نفعته وگرنه تمام داستانو واسشون تعریف میکنم. گفت فقط بهم بگو پریسا بهت چیزی گفته؟ گفتم خفشو دیگه. رفتم سمت در حموم. آخرین نگاهم بهش کردم داشت با دستاش آبم رو پاک میکرد. رفتم حموم بعد از چند دقیقه صدای در اومد متوجه شدم رفته بیرون دیگه. اومدم بیرون خودمو خشک کردم. تلفن زدم به پریسا . سلام پریسا همه چیز بین منو راحله تموم شد فقط مواظب باش لو ندی من از تو چیزی نگفتم. هرچند به غیر از تو کس دیگه ای نمیتونسته به من خبر بده اما تا وقتی لو ندی نمیتونه با اطمینان بهت حرفی بزنه بعدشم شما که قهرین. خدافظی کرد. شب بابا و مامان نشسته بودن سر میز شام. تلفن زنگ زد مامان جواب داد از طرز احوال پرسی فهمیدم خانواده راحله هستن ظاهرا خیلی شاکی بودن و فهمیدم راحله باهاشون صحبت کرده. خلاصه تا چند وقت دعوا مرافعه داشتیم و حتی پیمان هم اون طور که فهمیدم راضی نشده بود باهاش ازدواج کنه و با مکافات باهم نامزد شده بودن حالا آیا این وصلت سر بگیره یا نه هنوز مشخص نیست. این بود سرگذشت زندگی من. از ابتدای عاشق شدنم تا زمان جداییم. فقط خواستم بنویسم چون هم باعث میشد آروم بگیرم و هم اینکه بگم کسایی که دارین این داستانو میخونین تا وقتیکه به کسی متعهد نشدین هر کاری دلتون میخواد بکنین. اما بعد از متعهد شدنتون قضیه فرق میکنه. خیانت بکنین جاشو میخورین. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. تا الانم دیگه میترسم به کسی اعتماد کنم میترسم باز همون اتفاقا واسم بیافته. فعلا تمام حواسمو جمع درسام کردم. پریسا هم چند وقت پیش نامزد کرد. قبلش باهام تماس گرفت و گفت همیشه دوست دارم . واسش آرزوی خوشبختی کردم و دیگه ازش خبری ندارم. پایان/.

نوشته:‌ علیرضا

من مریم هستم 20 سالمه و نامزدم حمید 25 سالشه 4 ساله که با هم هستیم ی 3 سالی هست ک حمید پرده منو زده و منو از کس میکنه .تا یادم نرفته بگم من باسن خوبی دارم گرد و بزرگ اینقدر ک چندباری بخاطرش از پسرا متلک شنیدم و سینه های بزرگی دارم رون هامم خیلی بزرگ وقتی شلوارتنگ بپوشم فوق العاده میشن و البته کسم خیلی تپل و قلنبش و سفید حمید خیلی برام میخوره عاشقشه.حمید پسر بدی نیست اما من یکم باهاش مشکل دارم مشکلمم بخاطر مسائل اقتصادی و ... .7ماه پیش یکی از دوستام آمد روی مخم و از خیانت پسرها برام گفت و ی پیشنهاد برام داشت.پیشنهادش این بود که برای تلافی خیانت احتمالی ک ممکن حمید کرده باشه شماره ی پسر رو بگیرم و باهاش سکس چت داشته باش و ی شماره بهم داد ک گفت پسر خیلی خوش هیکلیه و چندباری باهاش سکس چت داشته میگفت پسره خیلی حشریه منم ک خیلی حشری بودم و حالا ی بهونه از حمید داشتم قبول کردم و شماره رو ازش گرفتم.ی شب بهش زنگ زدم ولی کلی استرس داشتم خودمونو معرفی کردیم اولش خیلی خجالت میکشیدم و روم نمیشد زیاد وارد مسائل سکسی بشم.

بعد از 5 روز حرف زدن کم کم روم باز شد و شروع ب سکس چت کردم حسابی حال میکردیم اون از اون طرف حرف از کوس و کون من میزد و هی کیرشو میکرد توی کوس و کون من و منم از این طرف کوسمو میمالیدم و حال میکردم و اون کیرشو میمالید و از کیرش برام حرف میزد و خلاصه حال میکردیم آخرش هم ک آبمون میومد کلی قربون صدقه همدیگه میرفتیم و قطع میکردیم.در همین میون اون بارها به من اصرار کرده بود ک بیا تا ببینمت و من ک دوست نداشتم ببینمش قبول نمیکردم تا این ک ی شب توی شهوت بهش گفتم باشه ولی گفتم ک سکس نمیکنم .قرار گذاشتیم ک بیاد اصفهان.قرار گذاشتیم ک توی انقلاب کنار رودخونه همدیگرو ببینیم.روز موعود فرارسید و من با کلی التماس از مامان اجازه گرفتم و ب بهانه بیرون رفتن با دوستم نسیم از خونه زدم بیرون به حمید هم چون باهاش مشکل داشتم اصلا خبر ندادم.وقتی ب قرار رسیدم دیدم ی پسر خوش هیکل همینطور ک دوستم میگفت منتظرم بود.رفتم و خودمو معرفی کردم و رفتیم کنار رودخونه نشستیم روی ی نیمک و با هم خوش و بش میکردیم مشغول حرف زدن بودیم ک کم کم هوا تاریک شد دوروبرمون کاملا خلوت شد هیچکس نبود.سعید ی نگاهی ب اطراف انداخت و دستشو گذاشت رو رون های تپل و داغ من و شروع به فشار دادن کرد منم فقط نگاهم ب کیر قلنبش ک زیر شلوار کاملا تابلو شده بود و من کلی بخاطرش کسمو مالیده بودم بود. ولی نمی خاستم اینطوری بشه می خواستم بگم ن یهو دستشو گذاشت پشت گردنم و لباشو چسبوند ب لبام و با دستش داشت کسمو می مالید و منم از بس حشری شده بودم هیچی نگفتم وکلی لبام باد کرد از بس میمکیدشون اما چون ممکن بود کسی میدمون براهمین دیگه خودمونو کشیدیم اونطرف و سعید کیرش شق شق شده بود تازه اندازه واقعیش معلوم شده بود وای چقدر بزرگ بود دلم ضعف رفت دلم میخواست شیرجه بزنم کیرشو بخورم ولی روم نمیشد.سعید توی چشمام خیره شد و بهم گفت بریم خونه یکی از دوستام اینجا خونه دانشجویی دارن من یکم فکر کردم و چون خیلی حشری بودم ب نشونه اوکی سرم رو تکون دادم اونم دستمو گرفت و رفتیم ب سمت خونه.توی راه فکر این بودم ک ی موقع حمید چیزی نفهمه از طرفی هم نمیتونستم قید این کیر رو بزنم.

بالاخره رسیدیم توی خونه سعید بدون مقدمه دستش رو گذاشت روی کونم و کونمو میمالید منم کونمو تکون میدادم و همینطور آب از کسم میومد شرتم خیس خیس بود برگشتم و لباشو بوسیدم و اونم با دستش کرد توی شلوارم و دست گذاشت روی کسم بهم گفت چقدر آب از کست آمده فداتشم و بعد منو خوابوند روی تخت و شلوارمو از پام درآورد و از روی شرت شروع ب خوردن کسم کرد و کلی لیس روی واژنم میزد منم میگفتم وایییییییییییی سعید شورتم در بیار من دیگه حال ندارم خیلی حشریم اونم شرتمو در آورد بازبون شروع ب لیسیدن کس داغ و سفید من کرد زبونشو روی چوچورم میکشید و باهاش بازی میکرد منم هی کوسمو تکون میدادم روی دهنش و با موهای سرش بازی میردم سرش رو روی کسم فشار میدادم و پاهامو باز و بست میکردم دیگه اصلا جون توی بدنم نبود دور واژنمو لیس میزد و چوچورمو میمکید وای چ خوب کس میخورد داشتم دیوونه میشدم بلند شدم گفتم کیرتو در بیار میخوام بخورمش اونم شلوارشو در آورد و دیدم عجب کیری داره همونیه ک سالها در انتظارش بودم همونی بود ک خودش میگفت کیرش کلفت و حدودا20سانت طول داشت از بس حشری بود قرمز شده بود و تخماشم سفت شده بود کیرشو یک جا کردم توی دهنم و شروع ب ساک زدن کردم سرتاسر کیرشو لیس میزدم خیلی کیف کرده بود و دائم صداهای آه و اوه میکرد منم رفتم سراغ تخماش و حسابی براش لیس زدم و و مکیدم خیلی خوش مزه بود انگار بهشون عسل زده بود شیرین بود دلم نمیخواست ولشون کنم.کیرشو از دهنم درآورد .منو خوابوند روی تخت و تیشرتمو درآورد و سوتینمم در آورد و سینه هامو خورد سرشو میذاشت بین سینهام و میگفت مریم قربون اون سینه های گندت بشم چقد توی اینا شیر داری منم با صدای حشری گفتم شیر توش هست بخورشون تا سیر بشی قربونت برم خلاصه کلی سینه هامو بوسید و لیسید خیسشون کرده بود بلند شد و کیرشو گرفت و با سر کیرش روی واژنم میمالید منم کسم خیس خیس شده بود وقتی کیرشو میمالید روش کله بزرگ کیرشو حس میکردم بهش گفتم سعید بکنش توی کسم بکن دیگه دیوونه دارم میمیرم از شهوت پارم کن این کسو پاره کن با اون کیر کلفتت گفت باشه و کیرشو آروم هل داد توش وای عجب کیری!!!! ی جیغ کشیدم و چشام از شهوت بسته شد دستامو باز کرده بودم اونم افتاده بود ب جون سینه هامو لیشون میزدو تند تند کیرشو توی کسم عقب جلومیکرد منم دائم جیغ میزدم میگفتم بکن کسمو پاره کن واییییییی واییییی .واژنم باز باز شده بود از بس این کیر کلفت بود کلی آب کسم روی کیرش جمع شده بود سعیدم با دستش اون آب هارو از روی کیرش جمع کرد و مالید روی لبام و با انگشت کرد توی دهنم همینطور ک داشت عقب جلو میشد و من زیر کیرش داشتم تقلا میکردم و جیغ میکشیدم یهو کیرشو درآورد و آوردش طرف دهنم با این ک از کیری ک توی کسم بوده بدم میاد ولی نمیشد قید این کیرو زد برعکس خوابیدیم طوری ک اون کس منو میخورد و منم کیرشو.کیرشو توی دهنم بالا پایین میکرد وای چ حالی داشت وقتی داشت کسمو میخورد کسم داشت دل دل میکرد کیرشو از دهنم درآورد تخماشو گذاشت دم دهنم منم با کمال میل لیسشون میزدم و پاهامو روی سر سعید محکم بسته بودم بلند شد و گفت بشین روی کیرم و ی کاندوم بهم داد و منم کشیدم روی کیرش و دست گذاشتم تخت سینش و آروم خوابوندمش روی تختو کیرکلفتشو گرفتم و یکم مالیدمش دم کوسم و بعد جاشو درست کردم و نشستم روش دوباره کلفتی و گرمای کیرشو توی کسم حس کردموقعی ک رفت توش ی وووووووووی کردم اونم ی آههههههه کشید و من خوابیدم روی سینش و سینه هاموگذاشتم دم دهنش ک شیر بخوره و بالا پایین میشدم صورتشو گذاشته بودم بین سینه هام اونم تموم سینمو لیسید و هردومون داغ داغ شده بودیم و کلی عرق کرده بودیم صورتش از شهوت قرمز شده بود و توی چشمای من زل زده بود منم روی کیرش ب چپ و راست تکون میخوردم آب سفید کسم تموم روی کاندوم رو سفید کرده بود تا حالا اینقدر حشری نشده بودم با دستام با موهای سینش بازی میکردم وبا صدای حشری و آروم قربون صدقش میرفتم گفتم من خسته شدم حالا نوبت توئه اونم دستشو گذاشت روی باسنم و خودش کیرش و بالا و پایین میبرد تندتند بالا پایین میکرد منم چشامو بسته بودم لبامو بردم روی لباش و همون طور ک اون تلنبه میزد من میگفتم وایییییییییییییییییییییییییی تا یهو وایساد و کیرشو در آورد و گفت اسبی بخواب منم از خدا خ,استه دولاش دم و سرمو گذاشتم روی تخت و کونمو دادم بالا اونم یکم سوراخ کونمو خیس کرد و منم نا نداشتم مقاومت کنم کیر کلفتشو گذاشت دم سوراخ کونم و هلش داد توی سوراخ منم جیغ زدم ن سعید کونم پاره شد ی چند باری ک عقب جلوش کرد درد تبدیل ب حال شد دیگه من کونمو عقب جلو میکرد کیر کلفتم توی کون حال میده!!!! با دست واژنمو میمالید منم بی حس افتاده بودم روی تخت و فقط ناله میکرد اونم میکرد توی کونم و با دست محکم میکوبید روی باسنم باسنم داغ شده بود کیرشو در آورد و سرش رو آورد لای باسنم و با زبون سوراخ کونمو لیس میزد چند بار هم ی لیس سرتاسری از کوسم تا دم سوراخ کونم زد منم کوسمو بالا پایین میکردم دنبال کیرش میگشتم کسم داشت دل دل میکرد اونم کیرشو کرد توی کسم گفتم سعید بکن این کس مال خودته و با ولع تمام کسمو عقب جلو میکردم ک یهو ی آهههه بلندی از سعید بلد شد آبش آمد منم دیوونه شده بودم همون موقع ک آبشو توی کسم حس کردم منم ارضا شدم و همزمان با اون گفتم واییییییییی و کسمو روی کیرش چرخوندم تا تموم آبشو بریز توی کوسم.موقعی ک کیرشو در آورد و افتاد روی تخت ب خودم آمدم گفتم نکنه آبو ریخت توی کسم !!!نگاه کردم دیدم ن خدارو شکر کاندوم داشت هردومون بیحال افتادیم توی بغل هم ی لب ازش گرفتم وتخت سینشو بوسیدم و سرمو گذاشتم روی سینش و ب خیانتی ک ب حمید کرده بودم فکر کردم وقتی لباسامونو پوشیدیم بهش گفتم ک دیگه بهتره همدیگرو نبینیم چون دیگه نمخوام خیانت کنم و اونم قبول کرد و از خونه خارج شدیم ...

نوشته: مریم

سلام من سحر هستم متاهل
چند وقت پیش متوجه شدم شوهرم با یکی از دوستام به اسم متین ارتباط برقررکرد. از اونجایی که هیچ مدرکی نداشتم ازشون کلا هردو شون انکار کردن
منم برای اینکه انتقام بگیرم با یکی از دوست پسرای دوره مجردیم به اسم مهدی که اونم به تازگی متاهل شده بود ارتباط برقرار کردم
مهدی و من هردو مون از فانتزی تو سکس خیلی خوشمون میاد و فانتزی های مختلف رو امتحان میکنیم
زن مهدی اهل شهرستانه و بیشتر سکس های من مهدی تو خونه اونا انجام میشه
اما ایندفعه که شوهرم به یه ماموریت اداری رفته بود من از مهدی خواستم به خونه ما بیاد تا تو بستر شوهرم منوبکنه تا من انتقام خوبی ازش گرفته باشم
مهدی اولش قبول نکرد مثل همیشه که حاضر نمیشد بیاد خونه من که بلاخره با اصرار من حاضر شد با رعایت همه جوانب بیاد
این دفعه به پیشنهاد من قرار شد فانتزی ما یه چیز جدید باشه
قررارشد من کنیز مهدی باشم و مهدی وقتی منو میکنه از خشونت استفاده کنه
البته به صورت فانتزی نه واقعی
خلاصه روز موعود رسید مهدی مپل همیشه خوش تیپ و خوش عطر وارد شد
یه بوسه از لبم گرفت و من رفتم بتو بغلش قلب هردو مون تند تند میزد
همونطور که تو بغلش بودم دستشو از پشت تاپم به بدنم رسوند و بعدشم اومد پایین طرف کونم
بهش گفتم فانتزی یادت نره عزیزم اونم گفت حتما چشم عزیزم و منو به دیوار چسبوند و در حالی که سینه هامو فشار میداد ازم لب گرفت
ازش خواستم بریم تو اتاق خواب
رفتیم تو اتق خواب بازم از من لب گرفت و گفت جنده کوچولو حاضری گاییده بشی
منم گفتم اره
اون گفت معلومه که حاضری تو جنده ای
تو همیشه حاضری که کس بدی
و با تحکیم از من خواست جلوش زانو بزنم و براش ساک بزنم
منم کیر نیم خیزشو از تو شلوار جینش و شورت ابی رنگش بیرون کشیدم.اونو تو دستم گرفتم و بهش گفتم میخوام مثل جنده ها برات ساک بزنم
که گفت تو خودت جنده ای زود باش جنده من کارتو شروع کن
منم کیرشو بوسیدم و ازش واسه اینکه اجازه داد براش ساک بزنم تشکر کردم و مثل کیر ندیده ها براش ساک زدم
صدای ناله هاش من دیونه میکرد منم با یه دست کس خودم میمالوندم. کسم از بس اب انداخته بود شورتم خیس شده بود .
بعد از چند دقیقه گفت بسه عوضی کیرمو کندی اون شوهر کس کشت بهت کیر نمیده.
رفت رو تخت نشست و از من خواست عین جنده های تو فیلمای سکسکی لباسمو در بیارمو با خودم ور برم منم اطاعت کردم دامن کوتاه و تاپو در اوردم و سینه هامو از تو سوتینم کشیدم بیرون با دستام از اب دهنم بهشون مالوندم . دست دیگه امو تو شورتم کردمو کسمو مالوندم
مهدی بهم گفت بسه جنده لاشی بیا لباسای منو در بیار منم شورتو شلوارشو که تا نصفه پایین بود باهم از پاش در اوردم و بعدم تیشرتشو کندم بلند شد شروع کرد سینه هامو که از تو سوتین بیرون بودن خوردت هر چند وقت یه سیلی بهش میزد و میگفت این سینه ها مال کیه جنده بگو بکنت کیه من یا اون شوهر بی ناموست
منم میگفتم تو بکنه منی تو سرور منی من زن توام نه هیچکس دیگه
من فقط به تو کس میدم
بعدش منو پرت کرد رو تخت(این کارو اروم انجام داد تا من اسیبی نبینم)
از من خواست طوری رو تخت بخوابم که گردنم از تخت اویزون باشه
فهمیدم تا چند لحظه دیگه قراره دهنم گاییده بشه. طبق دستورش خوابیدم اونم دهنمو گایید .راستش زیاد خوشم نیومد ولی دوست داشتم یکم جلوش مثل برده باشم و فقط اون حال بکنه بلکه اتش نفرتم به شوهرم خاموش بشه
هر بار که کیر عضلانی و قرمزشو تو دهنم میکرد احساس خفگی میکردم
بعدش یه پاشو رو تخت گذاشتو بیضه هاشو تو دهنم گذاشت و گفت بخورش عوضی خوبه .زبون بزن .مثل سگ زبون بزن کثافت جنده
بعدش بهم گفت بلند شو دیگه وقت کردنته
از من خواست کنار میز توالت واستم یه پامو بزارم رو میز تا منو بگا بده
منم گفتم چشم و اینکارو کردم اونم از پشت کیر کلفتشو نزدیک کسم کرد یکم با سوراخ کس و کونم بازی کرد .گرمای کیرشو احساس کردم از همیشه داغ تر بود
با یه حرکت کیرشو وارد کسم کرد اهی کشیدم بیضه هاش به کونم چسبیده بود
شروع کرد به تلمبه زدن از پشت سینه هامو چنگ میزد که هنوز از سوتینم بیرون بود(مهدی دوست داشت وقتی با من سکس میکنه سوتین تنم باشه و سینه هام از بالاش بیرون باشه)
خلاصه اون تلمبه میزدو من ناله میکردم و کسم از جلو میمالیدم
اونم میگفت خفه شو جنده عوضی و سینه هامو محکم تر فشار میداد دیگه سینه هام حسابی قرمز بودن تو همین حین من به ارگاسم رسیدم اون تو این لحظه
صورتشو بهم چسبونده بود و همونطور که نفس داغش بهم میخورد میگفت باید جرت بدم تا دیگه هوس کیر نکنه عوضی
تو همون حالت کیرشو کشید بیرون و احساس کردم با اب دهن خیسش کرد
که دیدم گذاشت دم سوراخ کونم. منم شروع کردم به التماس که تو رو خدا نه دردم میگیره
البته قبلا هم به شوهرم هم به مهدی کون داده بودم گرچه یکم درد داشت ولی بعضی وقتا منو از کون میکردن اما اینبار بخاطر اینکه فانتزی مون خراب نشه یکم الکی بهش التماس کردم اونم گفت خفه شو برگرد باید کونتو پاره کنم
کیرشو گذاشت دم سوراخ کونم یکم فشار داد نتونست تو کونم جا کنه.یکی از انگشتاشو داد بهم که خیسش کنم بعدش کرد تو کونم یه چند دقیقه ای اینکارو کرد و بعد کیرشو دوباره خیس کرد و گذاشت رو سوراخم و اروم اروم کرد تو مثل همیشه درد داشت نفسم بالا نمیومد از درد لبامو گاز میگفتمو بازو های مهدی رو چنگ میزدمخلاصه همش کرد تو چند لحضه تمرکز کرد و اروم تلمبه زد. کیرشو تا توی قلبم حس میکردم هر بار که کیرشو بیرون میکشید حس میکردم دل و روده ام هم داره بیرون میاد
از من خواست رو تخت قنبل کنم . طوری که صورتم رو تخت باشه و با دستم کونمو واسش از دو طرف باز کنم تو این مابین چند تا محکم به کونم سیلی زد و بهم گفت عوضی چقد کونت تنگه کیرم درد گرفت
من قنبل کردم همونطور که مهدی دستو داده بود. دوباره از کون منو گایید از اون پایین صحنه تکون خوردن سینه هام با اون سرخیش داشت منو دیونه تر میکرد
خلاصه بگم یه بار دیگه ارضا شدم
بعد از ارضا شدنم مهدی منو برگردوند و از من خواست رو تخت بشینم اونم اومد رو تخت و کیرشو گرفت جلوم گفت بخور ببینم حیوون جنده تا سیلی هم بهم زد
بعدش من هل دا به عقب طوری که دستامو از پشت ستون کردم و یه حالت نیمه خوابیده جلوش بودم اونم رو یه زانوش نشست و شروع کرد کیرشو مالوندن تا ابش اومد و همشو ریخت رو شکم و سینه و سوتینم
گرمای اب کیرش و بوی خاصی رو که میداد هیچ وقت یادم نمیره بعدشم کیرشو اورد جلوم و منم مثل یه جنده فهمیده که کارشو بلده قطره باقی مونده اب کیرشو با زبونم پاک کردم که یه مزه سی به زبونم داد بعدش کیرشو مالوندم که از ناله هاش فهمیدم خیلی خوشش اومد
بهش گفتم مرسی که ابتو روی من ریختی و گذاشتی کیرتو بلیسم
اونم گفت از جلوی چشام گم شو جنده عوضی نمیخوام قیافه اتو ببینم
منم از جلوی چشمش گم شدم!!!! رفتم خودم تمیز کردم و با دو تا ابمیوه اومدم تا کمر خالیه بکنم پر بشه و قوت بگیره
مهدی هم از من بخاطر فحش ها و کارایی که کرده بود عذر خواهی کرد
منم بهش گفتم خودم خواستم مرسی عزیزم و لبشو بوسیدم یه نیم ساعت کنار هم دراز کشیدم و من به شوهرم فکر میکردم
تو دلم گفتم کجایی ارمین که زنتو رو تخت خودت گاییدن.......
(اسم ها مستعار میباشد)

نوشته: سحر

سلام. من مهمون این سایتم. بعضی خاطراتتون خیلی جالبه. منم اومدم تا بدترین اشتباهمو بنویسم. من حدود شیش سال پیش ازدواج کردم.با شوهرم توی چت آشنا شدم و خیلی هم دوسش داشتم. تا کم کم شروع کرد به بداخلاقی و باعث شد کم کم از هم دور بشیم ولی باز دوسش داشتم و اصلا فکر نمی کردم یه روزی بهش خیانت کنم. یکی از همکارام تو اداره پسر خیلی شوخ و شیطونی بود که با همه بچه ها سر به سر می زاشت ولی حتی نشده بود یه لحظه به اون یا کس دیگه ای تو عالم متاهلی فکر کنم. یه روز طبق معمول که کنار میزم اومده بود گفت بهار چه دستای تپلی داری تا حالا دقت نکرده بودم عین دست بچه ها می مونه. بعدم آروم دستشو به سمت دستم آوردو اونو گرفت. نمی دونم چرا هیچ مقاومتی نکردم.این کار چند بار دیگه تکرار شد ولی هیچ فکر نمی کردم این قصه سر دراز دارد. نزدیک عید بود دیگه کم کم با من راحت شده بود حتی یه بار که لب تابشو آورده بود به بهانه نشون دادن خواهرش منو صدا کردتا ببینم وقتی رفتم دیدم وای قیلم سکسیه. جلوی بقیه نمی تونستم عکس العملی نشون بدم داغ شده بودم. بعد از چند دقیقه رفتم اتاق خودم. موقع رفتن گفت فردا روز آخره باید با هم عید دیدنی کنیما. گفتم بچه خجالت بکش ولی فردا ینکارا کردم واقعا نمی دونم چرا؟

چند روز از تعطیلات عید گدسته بود. با موبایلم تماس گرفتو حال شوهرمو پرسید و خاست باهاش صحبت کنم وقتی فهمید خونه نیست سوال کرد سی دی داری بیام بگیرم من مگفتم باشه با همه جا تماس گرفتم با هر کی ممکن بود خونمون پیداش بشه. همه جارو چک کردم حتی شوهرم و مطمن شدم کارخونس. واقعا فکر می کردم نهایتش به یه لب ختم می شه. وقتی اومد رفتم دم در تعارفش کردم بیاد تو . اونم وقتی فهمید شوهرم نیست و به این زودیا نمیاد اومد. لباشو گداشت رو لبام منم زیاد مقاومت نکردنم. خواست شلوارمو دربیاره وای خدا..... هر کاری کردم زورم بهش نمی رسید. نمی تونستم جیغو دادم بکنم چون برای خودم خیلی بد می شد توی خونه خودمو یه پسر خوب معلومه چی فکر می کردن. اتفاقی که نباید میفتاد افتاد ولی واقعا لدتی داشت که تا حالا بعد از این همه سکس احساس نکردم. با این که من چاقم ولی عین پرکاه منو بلند کرده بود و روی کیرش بالا و پایین شد. نمی دونم چقد طول کشید ولی وقتی کارش تموم شد تما آبشو تو دهنم خالی کرد. بلند شد و رفت دستشویی تا خودشو تمیز کنه. حالا استرس اومده بود سراغم که کسی نیاد با هر بدبختی بود یواشکی از خونمون رفت بیرون. تازه بعدش فهمیدم چی کار کردم وقتی شوهرم اومد خجالت می کشیدم حتی بهش نگاه کنم ولی انگار کم کم دیگه این حس برام عادی شد و ...............

نوشته: بهار تپل

قسمت قبل

... یه ترس غریب سر تا پای وجودمو گرفته بود. اما ترسی که ته دلم خودمم ازش خوشم میومد چون یکی اون ته دلم می گفت مگه می خواد چی بشه؟ نها یتا به یاد ایام دور یه حال اساسی می کنی و بعدش دیگه خلاص. اما چی دیگه خلاص؟ اگه این کارو کردمو باز ادامه پیدا کرد چی؟ اگه مثل همین اعتیاد به سایت شهوانی شد چی؟ اوایل فقط عکسا رو می دیدم . بعد یکی دوتا داستانهایی که از روی اسمش میشد حدس زد که جالبند می خوندمو بعدشم که دیگه چیزی نبود که از قلم بیفته. اما خوب این کلنجارهای درونی نه تنها وضعو بهتر نمی کرد که روز به روزم بدتر میشد.چون بعضا کارم این شده بود که به خودم بگم خوب مگه مثلا اگه بخواد اتفاقی بیفته و من باز دست از پا خطا کنم چی امکان داره بشه؟ مثلا این اتفاق با کی و کی میفته؟ و بعد در جواب این سوال که بدمم نمیومد از خودم مدام تو خلوتم بپرسم ذهنم شروع می کرد تمام خانمهای درجه یک اطرافم رو تجزیه و تحلیل کردن و شرایط مختلف با اوها رو میسنجد . از منشی و کارمند و همکار گرفته تا مدیر و همسایه و حتی فامیل. و این برای من که حتی یکبارم به این موضوع فکر نکرده بودم گاهی خجالت آور بود اما بیشتر جذاب و هیجان انگیز. تمام نخ دادن هایی که توی این سالها از کنار اونها کاملا بی تفاوت رد شده بودم مرور میکردم و حسابی برام جذاب بود یادم میومد که چقدر اطرافیانم خصوصا فامیل جدیدم یعنی همون فامیل همسرم تو این مدت بهم نخ داده بودند و منم بی خیال از کنارشون رد شده بودم و در حالی که متوجه همه اونا می شدم خودمو به اون درا زده بودم . حتما پیش خودشون گفته بودند با با اینم یه پسر فوق مثبت هواس پرت . اما مثل اینکه شرایط داشت عوض میشد.
روزها می گذشت و من در حال سنجیدن اوضاع و بیشتر از همه کلنجار رفتن با این موضوع و هضم خیانت بودم. توی همین ایام همزمان یکی دیگه از درگیرهای ذهنیم آماده شدن خونه جدیدمون بود که تازه خریده بودم و با سلیقه و وسواس خاصی اونو بازساری کرده بودم و کم کم آماده می شدیم که اسباب کشی کنیم. تا اینکه به هفته ای رسیدیم که چهار شنبه اون تعطیل بود و سه روز تعطیلات در پیش بود.
بعد از ازدواجم عمده رفت و آمد و خوشگذرونی های خانوادگی ما با فامیل همسرم بود و توی اونها چند تا از خانواده ها فوق العاده ما رو دوست داشتند از دید اونها ما یه زوج موفق بودیم که در مسافرت دست و دلباز خوش برخورد و شوخو و بگو بخند . بنابر این همیشه مشتاق رفت و آمد با ما بودند و منم بدم نمیومد که می دیدم خانومم احساس خوبی داره . و معمولا با مردا و پسرای فامیلشون وقت رو میگذروندم زیادم برام تفاوت نمی کردبا کدوم خانواده باشیم. اما این دفعه وقتی فکر یه مسافرت کوتاه آخر هفته برای از تن بدر کردن خستگیها به ذهنم رسیدو پیشنهادشو دادمو خانومم قبول کرد به غیر از پدر خانم و مادر خانومم و برادر خانومم که عضو همیشگی حساب میشن تو انتخاب خانواده سوم نا خود آگاه افکار شهوانیم به سراغم میومد با این فکر دوتا خانواده عالی بودند. یکی خانواده عمه خانومم به دلیل داشتن یه دختر فوق العاده که می دونم کلا سرو گوشش می جنبید و جزء جماعت نخ دهنده ها بود و یکی خانواده داییش با دو تا دختر و یک زن دایی فوق العاده از دخترا بزرگه منو جذب نمی کردو تازم نامزد کرده بود. کوچیکه هم بنظرم کم تجربه میومد پس میموند زن دایی که با اینکه کمی سنش داشت بالا می رفت اما فوق العاده خوش تیپ با کلاس ورزیده و جا افتاده بود از اونهایی که اغلب میدونم همه میپسندند. و واسه نزدیک به ذهن شدن کافیه شخصیت خانوم مشرقی توی فیل شام آخر با بازی کتایون ریاحی رو بیاد بیارید. رابطه من با دایی بد نبودو کل کل شطرنج داشتیم. یه لحظه بیاد این فیلم افتادم و خودمو جای هنر پیشه مردش تصور کردم. ولی وای اینچه فکری بودمیکردم درسته زند دایی هم استاد دانشگاه بودو شبیه اما اون یه زنه شوهر داره. سریع این افکارو از ذهنم بیرون میکردم. اما خوب ...
بگذریم بعد از کلی کلنجار و گول زدن وجدانم که بخاطر لاس زدن با همون دختر کوچیکس خانواده دایی کاندید شدند پیشنهادو دادمو بدون مخالفتی قبول شد. برنامه واسه سه روزو دو شب توی ویلای شمال من بود . با اینکه ویلای من از بقیه ویلاهای فامیل کوچیکتره اما منظره ؛ دسترسی به جنگل و دریا و امکاناتش از همه مناسبتره . سه شنبه خبر هماهنگیها رو از خانومم میگرفتم که در اوج ناباوری گفت داییش نمیتونه بیاد و بجا ش نامزد دختر بزرگه میاد. بشرطی که من قول بدم دایی نفهمه چون توی خانوادشون درست نمی دونستند قبل از عروسی دو سه روز دامادو ببرند مسافرت. من اوکی دادم در حالی که ته دلم لرزید. نمی دونم چه حسی بود ترسی همراه با اشتیاق شیطانی . میترسیدم نکنه بر نفسم نتونم غلبه کنم و عهدی که یه عمر حتی در حادترین روزهای مجردیم بهش پا بند بودم زیر پا بذارم و اون عهد چیزی نبود جز ارتباط سکسی با زن شوهر دار..
همه امکانات تفریح و خوشگذرونی فراهم شد . با دو تا ماشین قرار شد بریم. ماشین من و ماشین پدر خانومم زن دایی و دختر کوچیکه با ماشین اونا و ما دوتا زوج با هم. اصلا حوصله این دوتا به اصطلاح قناری تازه به هم رسیده رو نداشتم اما چاره ایی نبود صبح زود پس از هماهنگی در خونه دایی بودیم که خودش با دوستاش رفته بود مسافرت مجردی. شیک تر از همیشه با تیپ اسپرت و یه اصلاح سر و صورت جانانه که قبلش محتاط تر انجام میشدو این دعفه بی ملاحظه انجام شده بود پس از رسیدن و احوال پرسی های معمول و اظهار امید واری که وای چه خوش بگذره شروع کردیم وسایل اونهارو تو ماشینم جا دادن اولین لحظه ایی که زن دایی رو دیدم نتونستم نگاهمو که دیگه اون نگاه قبل بود رو کنترل کنم و خریدارانه نگاهش کردم . عالییی . بیست....
اون متوجه نگاهم نشد شاید چهار سالی میشد که از من قطع امید کرده بود توی سال اول دلبریی هایی سعی میکرد انجام بده. که مثل چند نفر دیگه با واکنش سرد من و یا توجه بیش از حد من به همسرم در مقابل اون نا امید شده بود .
اما بار دومی که از درب اسانسور اومدم بیرن تا مجدد وسایلو ببرم. وسیله ای دم در روی زمین نبود چون آقای داماد و دختر خانوما مابقی رو برده بودند صدا زدم . زن دایی چیزه دیگه ای نیست ببرم ؟ فقط این سبد اومد جلوی در مثل همیشه خوش لباس شیک با یه آرایش ملیح و مانتووی راحتی که هنوز دکمه هاش بسته نشده بود سبد رو گرفتمو در حالیکه نگاهم مستقیم تو صورتش بود به سرعت حسم به همون زمانی که قبلا شرحش رو براتون دادم بازگشت.
( حتما اغلب شخصیت شازده اسد ا.. میرزای دایی جان ناپلونو خوب میشناسید. نه اشتباه حدس نزنید نه من تیپم اونقد بده و نه به اون شدت دریده و بی حیا بودم اما اون زمانها دلبری و سر صحبت باز کردن با خانهای کمی سن بالا رو خوب میدونستم مثل شازده.) و حالا هم که بازگشته بودم به اون زمان
بزنم به تخته زندایی چقدر جوون شدید.
یه لبخند سردی زد و با تعجب گفت وا جدی میگید دکتر؟
گفتم بله اگر نمی شناختمتون فکر میکردم خواهر شیما و شیلا باشید تا مادرشون.
جالبه , تا حالا اینطوری ندیده بودم نظر بدید نکنه شمام جوون تر شدیدو چشماتون دقیق تر می بینه و گرنه من هیچ تغییری نکردم
میدونم وقتی این جمله رو میگفت حسابی تعجب کرده بود. اما خوب با زرنگی جواب منم داده بود
سریع گفتم اینکه چی شده رو نمی دونم اما فوق العاده جذاب شدید جای دایی توی این مسافرت خالیه.
اینو گفتمو در حالیکه سبد رو گرفته بودمو با تمام مهارت سعی کرده بودم دستشو خیلی اروم عمدا لمس کنم میخواستم برم که خیلی زیرکانه جواب داد : جای دایی خیلی وقتا خالیه
در حالیکه توی اسانسو بودمو اون میرفت تو خونه که چک نهایی بکنه و بعد درو ببندو بیاد لبخند مصنوعی زدم که اونم در جواب همین کارو کرد این دفعه فکر می کردم اون با زیرکی جواب گستاخی منو داده. اما این چه معنی می داد یعنی اون با این حرفش از من خواست که این گستاخی رو ادامه بدم تا پر کردن جای خالی همسرش؟ یا نه اینا فقط تخیلات مغز من بود که دچار بیماری شده بود؟ این سئوالا و هزار تا فکر جور و واجور موضوعاتی بود که توی راه فکر منو مشغول کرده بود. اون مثل اسمش شباهت زیادی با کتایون ریاحی و نقشش در فیلو شام آخر داشت و شغلشم که تدریس توی دانشگاه بود این شباهت رو زیادتر میکرد و منو دیوونه تر.
بعد از سد کرج یه قهوه خونه سمت راست هست که صبحانه هاش عالیه اونجا توقف کردیم واسه صبحانه و سر میز سعی کردم با تعارفام چک کنم ببینم چیزی توی رفتارش تغییر کرده یا نه اما سعی میکرد کاملا عادی باشه . شایدم واسه این بود که جلوی ما بقی نمیخواست چیزی مشخص بشه.
رسیدیم ویلا. ویلای من دوتا خواب بیشتر نداره بعد از کلی تعارف قرار شد یه اتاق بدیم به دو تا قناری یعنی دختر دایی و نامزدش . چون دایی نبود این بهترین موقعیت بود که با هم راحت تنها باشند و همه با این کار موافق بودیم اتاقی که تخت دونفره داشت رو به اونا دادیم و اتاق دیگه که توی اون چهار تا تخت تکی بودو به اصطلاح واسه مهمون آماده کرده بودم اختصاص دادیم به خانوما و قرار شد ما ما سه تا مرد باقیمونده هم توی حال بخوابیم. همه چیز تا بعد از ظهر عادی پیش میرفت و من سعی می کردم این افکار و وسوسه ها رو از خودم دور کنم و مثل سابق با خانومم خوش باشمو به او ن توجه کنم .اما این حالت فقط تا وقتی میتونست ادامه پیدا کنه که من با اون یعنی زندایی تنها نمی شدم. بعد از نهار رفتیم چرخی توی شهر بزنیم با ماشین و این دفعه با تعارف من جاها عوض شد و زندایی با دختر کوچیکش اومدند توی ماشین ما پیاده شدیم و توی بازار قدم میزدیم که یه لحظه اون جدا موند ایستاده بود چیزی بخره که خودمو سریع رسوندم و حساب کردم . گفت ای وای چرا شما زحمت میکشید. اون حس شیطنتم اختیار جواب دادن عادی و سابقم رو ازم گرفت و گفتم شما دیگه الان مرد دارید نمیشه که خودتون حساب کنید.
یه کوچولو ابروهاش رفت تو هم و گفت چطور ؟ گفتم: هیچی همینطور ی اخه اومده بودید تو ماشین ما احساس کردم مرد این گروه منم و ..
اومد وسط حرفمو گفت یعنی از مرد یه نفر بودن خسته شدید و میخواید مرد یه گروه باشید. گفتم خسته که نه اما احساس کردم توانم بیش از اینه. در حالیکه میرفتیم به سمت بقیه با لبخندی گفت منظورتون توان مالی دیگه؟ تو اون که شکی نیست. گستاخ شده بودم داشتیم میرسیدیم به بقیه که گروهی داشتند حرکت میکردند فاصله کم شده بود میشد با یه لبخند در جوابش صحبتمون تموم بشه اما به عمد خودمو کشیدم اون طرف توی شلوغی بازار به بهانه گرفتن پاکتی که دستش بود دستمو کشیدم به کناره رونش و گفتم : در مورد توانم تو زمینه های دیگم اگه شکی هست میشه امتحان کرد.و بلافاصله گفتم: بدید من بیارم . کمی حرکتش رو آهسته کرد تا فرصت جواب دادنو داشته باشه با لبخند گفت : گفتی امتحان . میدونی که من یه معلمم و امتحان گرفتنو دوست دارم حتی اگه شکی در توانایی طرف نداشته باشم و بدونم بیست میاره.
رسیدیم به بقیه خانومم گفت : معلومه کجایی چرا یواش میای ؟ گفتم زندایی میخواست میوه بخره ایستادم کسی سرش کلاه نذاره . کتایون یا همون زندایی خندیدو گفت :نه شوخی میکنن من سرم کلا نمیره ایشون احساس مردونگیشون اجازه نداد من پول خرج کنم و زحمت کشیدن حساب کردند آخه مردمونن و بلافاصله ادامه داد مرد گروه ما.
این گذشت و رفتیم اما توی راه همش به حرفایی که ردم بدل شده بود بینمون فکر می کردم و احساس میکردم داریم وارد فاز تازه ایی میشیم دیگه علنی به هم دیگه نخ داده بودیم و هرقت یادم می افتاد که اون شوهر داره تمام وجودم سرد میشد.
تا غروب حسابی خوش گذروندیم و هوا تاریک بود که بعد از اینکه بیرون شام خوردیم برگشتیم خونه . در حالیکه همسرم و شیما ( دختر کوچیکه رفتند لباساشونو عوض کنند و قناریها رفتند تو اتاق خودشون خریداشونو بذارن ما خریدارو می اوردیم تو . پدر خانومم اینا وسایل ماشینه خودشونو و ما ماشین خودمون . کتایونم اومد به من کمک کنه که گفتم شما بفرمایید من میارم. و اروم طوری که فقط من میشنیدم گفت: وا یادت رفته گفتی مردمونی؟ میخوام به مردمون کمک کنم . لبخندی زدم گفتم مرسی بدون هیچ منظوری از روی تعارف و نه اینکه حواسم باشه چی میگم ادامه دادم شما بفرمایید لباساتونو عوض کنید من ترتیب اینارو میدم و زود میام. دوتا کیسه تو دستش بود ایستاد مکثی کرد . اوخ تازه فهمیدم چی گفتم. جواب داد :مثل اینکه واقعا باورت شده ها.
اولین بار بود که واسه صحبت از ضمیر جمع استفاده نکردو نگفت باورتون.
نمیدونستم چی بگم لبخندی زدمو گفتم اره.. فک کن.
بعد راه افتاد که بره دو قدم رفت برگشت با نازی که اولین بار بود میدیدم گفت : باشه چی دوست داری بپوشم؟... دیر نیایا.. و خندیدو رفت .بلند میخندیدو صداش توی راهرو میپیچید . مادر خانومم توی راهرو تو راه برگشت بود گفت : چیه کتی خیلی خوشحالی . گفت نه بابا از دست این دامادت یه جک گفت خندم گرفت.
همه بدنم داغ بود بر نگشت کمک بده وسایلو سریع بردم و تمام که شد.اومدم تو حال مادر خانومم دستشویی بود خانومم لباساشو برداشته بودو تازه رفته بود دوش بگیره شیما توی آشپزخونه میخواست چایی بذاره و پدرو برادر خانومم سر ماشین بودن هنوز اومدم رو کناپه ولو شم که به شیما گفتم مامانت کجاست ؟ گفت داره لباس عوض میکنه. وای با شنیدنش یاد شوخیمون افتادم باز حرارت تمام وجودمو گرفت اختیارم دست خودم نبود حرکت کردم به سمت اتاق. اتاقها طوری واقع شده بود که سه تا پله از توی حال می خورد .
پله ها رو با گامهای لرزانم طی می کردم و بعلت اینکه احتیاط رو رعایت کرده باشم بلند گفتم خانم وسایل من توی کیف ؟ و بسمت اتاق رفتم که مثلا دارم میرم سراغ وسایلم . درب نیمه باز بود . صدای قلبمو میشد شنید درو باز کردمو رفتم تو. درسته دیدم اون چیزی که حدس میزنید ایستاده بود با قامتی رعنا بدنی سفید اندامی زیبا و جا افتاده که هر بینندهای رو مجذوب و مسحور خودش میکرد شورت و سوتین سیاهش به زیبایی روی اندام سفیدش نشسته بود و سینه های مرمرینش اینقدر خوش حالتو زیبا مونده بود که همچنان محکو قرص از بالای سوتینش خود نمایی می کرد و چاک زیبایی در بین دو پستان زیباش ایجاد کرده بود. که با رسیدن رد نگاهم به اون قسمت باعث حرکت سریع خون در بین دو ران عضلانیم شد و بسرعت باعث رشد قد , کشیدن و قطور شدنش بشه.
عقل از سرم برده بود و انگار نه انگار که خودم پرنسسی دارم که هیچ چیزی کم نداره. اما افسوس از سرشت سیری ناپذیر آدمی. کم کم جراتم بیشتر میشد و کاملا زمان و مکان از دستم رفته بود میخواستم حرکت کنم به سمتش که صداش سکوت رو شکست . خوب بسه نمیخوای بری؟ الان یکی میادا.
گفتم آها.. آنقدر جذابی که قرت تفکرو از آدم میگیری. چرا الان میرم برگشتم که برم که با لبخندی ظریفی گفت: همینوری میخواستی امتحان بدی؟
. رسیدم دم درب بودم نگاهی به راهرو انداختمو مطمئن شدم کسی نمیاد جراتم بیشتر شده بود گفتم وقتی امتحان لذت بخش تر از اون چیزی باشه که فکرشو بکنی اولش حول شدن داره اما بعدش بیست رو شاخشه. گفت خواهیم دید. اومدم برم بیرون که ادامه داد فکر نمی کردم اینقدر حرف گوش کن باشی. گفتم چطور؟ گفت: گفتم میرم لباس عوض کنم تا بیای اینقدر حول بودی که عوض نکرده اومدی. گفتم خوب یه پله جلو افتادیم. خندید گفت :اما حالا وقتش نیست برو زود .
اومدم و رها شدم رو کناپه توی حال ماهواره روشن و یه کتاب الکی گرفتم جلو صورتم و چیزهایی که دیدیم و گفتمو شنیدم رو مرور میکردم و هنوز باورم نمی شد.
زمان زود گذشت خانومم از حمام اومده بود. کتایون لباس دلبرانه ای پوشیده بودو همه دوره هم کمی گپ زده بودیم و آماده خواب میشدیم و هرچه به زمان تاریکی نزدیک میشدیم قلب من تند تر میزد احساس میکردم امشب شبی خواهد بود که اگر نتونم بر خودم غلبه کنم خیلی از طلسم ها میشکنه و معصومیت این چند ساله بعد از ازدواجم . وفاداریم و حتی طلسم پرهیز از بودن با زن شوهر دار به آنی پس از آتشی شعله ور سریع دود میشه و به هوا میره و بعدش چی برام به جا میزاره؟ ؟
این فکرا دیوونم میکرد اما نفس سرکشم که دیگه مست شده بود به سمت دیگه ای میکشوندم . لحظه ها سریع گذشت به چشم به هم زدنی چراغها خاموشو همه سر جا هاشون بودم. طبیعی بود که خوابم نمی برد و مغزم مثل کامپیوتر کار میکرد. یه راه خوب . چرا تا بحال به ذهنم نرسیده بود sms. آره درسته میشه برم توی موتور خونه و بهش اس بزنم که بیاد اونجا. کلید که پیش خوذمه و اونم میتونه به بهونه دستشویی بیاداون سمت و بعد اگر کسی بیدار نشده بود بیاد تو..
باید عجله کنم تا نخوابیده.
اما این منم ؟با این همه ادعا که باید به سکس احترام گذاشت و در بهترین شرایط و از این حرفا . وقت زیادی نبود اما خوب اگه کسی متوجه بشه یا یواشکی مارو دنبال کنه چی ؟ وای مثلا پدر خانومم که با فاصله چند متریم خوابیده بود. اصلا اگه sms رو به خانومم نشون بده چی؟ دیگه حرفی واسه زدن باقی میمونه؟. به خودم اومدم بلند شدم رفتم آشپزخونه سر یخچال و یه لیوان آب ریختم بخورم تا کمی حرارتم فرو کش کنه. که دیدم صدای در اومد یک نفر از اتاق خانومها رفت دستشویی. مغز بیمارم باز به کار افتاد. حتما خودشه مثل من خوابش نبرده و به بهونه دستشویی اومده سرو گوشی آب بده بهتره معطل نکنم و منم برم سمت دستشویی اگه در نیمه باز بود که حتما خودشه و میرم تو و اگرم بسته بود صبر میکنم تا باز که شد سریع میرم جلو و با خودش میرم تو. تا اومد به خودش بیاد لبمو میزارم روی لبهای زیباش دستمو دور کمرش حلقه میکنم و به سمت خودم میکشمش و وقتی اونم سرشار حرارت شد بهش گرای موتور خونه رو میدم . وای از فکرش باز توی شلوارکم که موقع خواب پوشیده بودم بزرگی و حرارتشو حس کردم احساس میکنم از همیشه سفت ترو کلفت تر و تشنه تر بود آماده تا با سر سفت و گرم پر حرارتش جر بده و بره جلو. هیچ چیز نمی فهمیدم بلند شدم و بی اختیار به سمت دستشویی رفتم حدسم درست بود اما در مورد درب .
در نیمه باز بود قلبم شدید میزد . دیگه کاملا از توی شلوارکم معلوم بود اومده بود جلو دست بردم درو فشار بدمو برم جلو اما نتونستم نمیدونم چرا این قدرت رو در خودم نمی دیدم اون لحظه فقط یادم یه لحظه به دایی اوفتاد که این زنشه و نباید یادم بره که منم زن دارم. همین. پشتمو کردمو اومدم بر گردم یک قدم برداشته بودم که پشت سرم صدای باز و بسته شدن درو شنیدم طاقت برگشتن نداشتم . تازه تونسته بودم به خودم غلبه کنم که نرم تو اما دیگه مقاومت سخت میشه اگه خودش باشه. خشکم زده بود صدای یک زن اسممو با پیشوند آقا به آرومی صدا کرد فقط تونستم بفهمم که صدای اون نیست چون هیچ عشوه و نازی در صداش نبود اروم برگشتم و مادر خانوممو دیدم. وای که هیچ وقت از دیدنش اینقدر خوشحال نشده بودم. دلم میخواست بپرم بغلش کنم آخه خودتون میدونید آدم ته وجدانش راضی به خیانت نمیشه. خوشحال بودم گفتم: جانم. گفت میخواستید برید دستشویی ؟ ببخشید .
گفتم: چی؟ من بله مرسی . ا صلا حواسم به وضعیتم نبود و اینکه جلوی راست کرده بودم . هرچند توی این چند ثانیه از اون راستی و درشتی اولیش کاسته شده بود اما زیر نور ملایم چراغ دیواری راهروی منتهی به دستشوییمیشد کاملا با یه نگاه دیدو فهمید که راسته . معلوم بود . مادر خانومم در حالیکه نگاهش رو از روش سعی میکرد برداره و حرکت کنه بره بهم گفت ببخشیدا فکر کنم دوری ازش حسابی بی خوابتون کرده و رفت منظورش خانومم بود.
رفتم دستشویی بدون اینکه احتیاج به دستشویی داشته باشم اونجا کلی خجالت کشیدم چون خودم میدونستم این راست شدن از دوری خانومم نبوده و این چقدر تاسف آور بود اگر مادر خانومم میفهمید بخاطر کسی بوده که تقریبا هم سن و سال خودشه. رفتم سر جامو خوابم برد تا صبح که باصدای خانومم بیدار شدم تاظهر پکر بودم و توی خودم. میفهمیدم که زندایی دلبری میکنه و دلش میخواد یه جایی باهام واسه چند ثانیه هم شده تنها بشه و باز لاس بزنیم اما من از زیرش یه جورایی در میرفتم
موقع ورق بازی به بهانه های مختلف لمسم میکردم انواع ادا اصول و چمشک رو نثارم میکرد یکی دو بارشو طوری که تابلو نشه جواب دادم تا عصر که رفتیم سوار کاری جایی که اسب کرایه میدادند. دو نفر دونفر سوار میشدیم من با خانومم رفتیمو اومدیم و بعد دوتا قناری و بعدم زندایی و دختر کوچیکه زندایی وارد بودو تندتر رفت من واسه شیما دهنه رو گرفته بودم و میرفتم کمی نرفته بودیم که گفت میخوا پیاده شه و خوشش نمیادو میخواد بره پیش بچه ها و من ادامشو برم . پیاده شد رفت من سوار شدم رفتم سریع تا ر رسیدم به زندایی از دیدنم خوشحال شدو گفت چه عجب ما هم دیدیم آقامونو به تنهایی؟ بلاخره به ماهم رسیدی؟ اگه همه آقاها مثل تو بودن که هیچی . گفتم شرمنده. گفت نه شوخی میکنم درک میکنم خودمم نمیخوام زیاد تابلو بشه وقت زیاده تا اینو گفت باز شیطون شدم و در حالیکه دور میزدیم گفتم: نمیدونم گفت: چی رو گفتم داشتم به اسبه فکر میکردم و به اینکه گاهی مثلا این اسبی که شما سوارش هستید و یه سوار مثل شما روش نشسته و سواری میکنه بیشتر اون لذت میبره یا شما؟ نگام کرد اولین باری بود که تو حاضر جوابی کمی هنگ کرد. لبخندی زد گردنشو خم کرد و گفت نمیدونم وقتی سوار شدم دقت نکردم و الانم نمیتونم متوجه بشم . گفتم چی رو گفت که اسب نره یا ماده . گفتم مگه فرقی هم میکنه . گفت بی ادبی نباشه . اما فرقش مثل اینه که من دیشب بجای اغوش خانومت تو اغوش تو خوابیده بودم. وای باز هات شدم نا خود آگاه از دهنم در رفت و گفتم جوووون . داشتیم میرسیدم گفتم خوب امشب. خندیدو بعد از مکثی گفت نمی دونم. گفتم چی رو گفت اینکه تو توی این چند سال اگه مثل این چند روز بودی الان حتما جای خیلی چیزا عوض شده بود.اسب رو هی کرد تا زودتر از من جدا بشه و با توجه به نزدیک شدنمون جلب توجه نکنی و همزمان گفت واسه شب خبر از تو و رفت .
میدونید یه چیزی رو تو زندگی تجربه کنید و اون اینه که من مطمئنم این حالت فقط واسه من نیست اون ثانیه های آخر سر خوردن توی بغل کارهایی که دودلیم انجام بدیم یا نه حالا هرچی باشه خیانت . مال مردم خوری . ضایع کردن حقی و یا ..... یه چیز کوچولویی آخرین تلنگر رو بهمون میزنه و بعد کشش شدید و جذبه شدیدی آغز میشه . مثل همین جمله ای که الان عینا از اون روز واستون نوشتم در حالیکه اشاره به این چند سال کرد. اوکی شب رو داد .
میشد فقط به شب اندیشید و واسش شروع به برنامه ریزی کرد در حالیکه هنوز روز بود
و میشد هم به جمله قبل از اوکی دادن فکر کرد منظورش چی بود اگه من تو این چند سال با این سرعت رفته بودم جای چی عوض میشد ؟. زیاد نمیخوام به مغزم فشار بیارم توی همین دو روز هنوز چیزی نگذشته معلوم بود که خانومم داره کم کم متوجه حالات غیر عادی من و ربطش به سوار کاری که باهم سواری میکردیم بشه .اینو میشد از حالتش وقتی رسیدم و رفتارو بی حوصلگیش کاملا فهمید. اره اگه با این سرعت رفته بودم . و یا چرا اینطوری نگیم اگه با همین سرعت ادامه بدم چیزی نخواهد گذشت که زندگی زیبام از هم میپاشه.
این جمله بد جوری توی اون روز و اون شب به دادم رسید هرچند میشد به راحتی از روش گذشت اما تا میومدم تنها بشم باهاش یا باز جواب دابریاشو بدم به یاد خودم میاوردم و به خود میومدم .سفر رو به انتها بود و اخمهای کتایون که باز داشت برام میشد زندایی میرفت که آمیخته بشه با یک مشت سئوال بی جواب که حسابی کلافش کرده بودو دیگه کاملا همه فهمیده بودند که حالتش عوض شده و خودش یه سری بهانه و مابقی هم یه حدس های الکی میزدند و تنها من بودم که دلیلش رو میدونستم و شاید هم همسرم.
بازگشتیم و برعکس آغاز سفر تحویل وسایلشون وخدا حافظی به سردی انجام شد.
چند روزی بعد از سفر حالم خوب بود اما باز من بودم و صبحا سایت شهوانی تازه یه عالمه جذابیت که چند روزی ازشون دور بودم.
دوباره در من شعله میکشید شعله های شهوت آمیخته با تنوع طلبی و گاهی خودمو سرزنش میردم که اشتباه کردم کوتاه اومدم و بهتره برم سراغش. اما گفتم نه این کار رو میکنم اما نه با کسی که شوهر داره با یکی که آزاده اینجوری پاهامم تو گام برداشتن دچار تزلزل نمیشه. دوباره شروع کرده بودم برانداز کردن .
رئیش شعبه بانکی که حساب داشتم یه خانوم فوقالعاده بود به با توجه به رقم جابجایی حسابهای منم حسابی به من حال میداد فقط باید میفهمیدم تنهاست یا نه.
روزها رو با این تفکرات میگذروندم و فکر اینکه چطور می تونم بفهمم و از این فکرا ضمن اینکه روز به روزم کاراهای خونه جدید پیشرفت بیشتری میکردم ما آماده جابجایی میشیدیم . یکسری از وسایل خصوصا تخت و مبلمان رو جدید گرفته بودم با آینه و.. و یکی دوتا قاب عکس از خودمون منتقل کرده بودیم و منتظر اسباب کشی نهایی بودیم. بد جوری این وضعیت داشتن کلید یه خونه دیگه که خالیه و هیچ توجه ای رو جلب نمیکنه وسوسمو شدت میبخشید
اون روز خوب یادمه برنامه ریزی کرده بودم بعد از جلسه اداره رو ترک کنم و تا بانکها نبستند خودمو به بانک برسونمو سر صحبت رو با خانم رئیس بانک باز کنم و تا نفهمیدم تنهاست یا نه دست برندارم.
توی جلسه که خیلیم مهم بود اصلا حوصله نداشتم. همش به ساعت نگاه میکردم اواخر جلسه شد ساعت حدود یازده موبایلم رو باز گذاشتم روی زنگ . کمی نگذشته بود که زنگ خورد یه شماره ناشناس بود. پا شدم و دیدم بهترین فرصت به بهانه صحبت اومدم بیرون یه صدای زنانه با کلاس و نسبتا جوان فامیلمو گفت. گفتم درسته بفرمایید. بعد اسممو گفت باز گفتم درسته نمیدونم چرا دلم میخواست رئیس بانک باشه اما صدای اونو میشناختم اون نبود صداشش از زندایی هم خیلی جوونتر بود پس کی میتونست باشه.
وقتی اسممو گفت و گفتم درسته گفت خودتی؟ چطوری خوش تیپ.؟ چقدر حرف زدنت عوض شده؟ اوهو چه کلاسی میزاری شناختی.؟..
مغزم سوت میکشیدو هرچی فکرمیکردم به جایی نمیرسیدم این کیه که اینجوری منو صدا میکنه و باهام اینقدر راحته؟ یعنی کی میتونه باشه که با پای خودش تو این موقعیت اومده سراغم و اسممو با پسوند خوشتپ صدا میکنه. پرسیدم :عذر میخوام شما؟ ...
ادامه دارد.....

نوشته: بابک

سلام.
این همه یک داستان جدید و تقریبا کوتاه در یک قسمت.
***************************************************************

خیلی دوستش داشتم . امیر حسین همونی بود که من میخواستم یه جوون پاک و بی آلایش . یکی که منو به خاطر خودم می خواست نه به خاطر هوس . یکی که هیچوقت سعی نکرده بود مثل پسرای دیگه که چشمشون فقط دنبال تن و بدن ما دختراست از من سوءاستفاده کنه . واسه همین حاضر نبودم با هیچ چیز دیگه تو دنیا عوضش کنم . منم خیلی خوشگل بودم . چشام به رنگ سبز روشن بود .لبام غنچه ای بینی کوچولو صورتم گرد و سفید و وزنم 55 کیلو یه خورده لاغر نشون می دادم . ولی اندام بدی نداشتم . امیر حسین همش به من می گفت نازی همین جوری بمونی خوبی چون خیلی نازی . امیر یه دوستی داشت که خیلی خوش تیپ تر از اون بود اسمشم پویا بود . چند بار برام پیغوم پسغوم فرستاده بود که باهاش دوست شم و به کلاس من نمیخوره که با امیر حسین باشم ولی من و اون دیوونه وار همدیگه رو دوست داشتیم. هرچی هم که بهم می گفت امیر سر و گوشش می جنبه حرفشو قبول نمی کردم . من و امیر حسین و اون دوست شارلاتانش پویا همه مون 17 سالمون بود و سال سوم دبیرستان درس می خوندیم قرار بود امیر حسین منو به خونواده اش هم معرفی کنه مثل این که با این سن کمش می خواست کلنگ عشق و از دواجو به زمین بکوبه . یکی از این پنجشنبه بعد از ظهر ها موبایلم زنگ خورد. پویا بود . خواستم گوشی رو قطع کنم . دیگه حالم از شنیدن صداش بهم می خورد . با خودم گفتم خوش تیپ که هستی باش پدرت خر پوله که باشه من عشق تو رو نمی خوام . من عاشق امیر حسینم . اونو دوست دارم . یه تار موشو به صد تا مث تو نمیدم .-بالاخره مچشو گرفتم . زود باش خودتو برسون . اول فیلمه . امیر با دوست دخترش تو سینماست . منم اونجا بودم اومدم بیرون . دم در سینمام . دور میدون انقلاب .. منتظرتم زود باش بیا -تو دروغ میگی -زودتر بیا تا دیر نشده .. نمی تونستم باورکنم از میدون ولی عصر تا انقلاب اون قدر راه نبود که دیرم شه . البته با ماشین . بهم آدرس جایی رو که نشسته بودند داد . خود پویا نیومد . رفتم داخل . نور متوسطی فضای سینما رو رو شن کرده بود . خیلی کج و کوله و یه وری می رفتم تا امیر منو نبینه . دوست داشتم که فقط خودم اونو می دیدم و اون متوجهم نمی شد . پویا درست می گفت . اون به من خیانت کرده بود . نمی تونستم صحنه رو ببینم کنار یه دختر نشسته بود . می گفتند و می خندیدند . منم تو وجودم هم گریه بود و هم خشم و هم خنده . به سادگی و حماقتم می خندیدم . هنوز هیچی نشده بود ولی با احساسات من بازی کرده بود . با این حال نمی تونستم خودمو قانع کنم من خودمو واسش حفظ کرده بودم . اون اولین عشقم بود و می خواستم که آخرینشم باشه . از سینما اومدم بیرون . پویا منتظرم بود یه ماشینم با خودش آورده بود . بی اراده سوار ماشین شدم . های های می گریستم . پویا یکی دو ساعتی منو گردوند وکلی واسم حرف زد که هیچکدوم از حرفاشو نفهمیدم . منو برد به یه آپارتمانی که می گفت مال پدرشه و تازه مستاجرش پا شده و کلیدشو هم معلوم نبود چه جوری کش رفته . آپارتمان تقریبا لخت بود فقط چند تا موکت و یه تخت دو نفره و یه یخچال موجودی این آپارتمان بود .روی تخت نشستیم و اون گفت دنیا که به آخر نرسیده نازی -چی میگی پویا تو که عاشق نشدی . اصلا من چرا اینجام الان باید خونه باشم -من عاشق شدم نازی . فقط یه بار اونم عاشق تو .-من شنیدم که تو کلی دوست دختر داری -نه امیر همه رو بهت دروغ گفته شاید تلفنی با چند نفر صحبت کرده باشم ولی هیچی بین ما نبوده . این منم که عاشق واقعی توام و تا حالا به خاطرت صبر کردم با این که میدونم با امیر بودی ولی دیوونه وار عاشقتم دوستت دارم . تو دختر رویاهامی . وقتی تو رو داشته باشم هیچ دختر یا زن دیگه ای رو نمی خوام . خیلی سریع خودشو بهم نزدیک کرد و لبامو به لباش چسبوند . چندشم شد -عزیزم دوستت دارم عاشقتم -من نمی تونم عشق مث پیرهن تن آدم نیست که اگه کثیف شد بکنی بندازیش دور و یکی دیگه بپوشی ولی دست بر دار نبود . دوباره منو بوسید. حس کردم برای فرو نشوندن خشمم نسبت به امیر به این بوسه نیاز دارم. حالا که اون بهم خیانت کرده پس من چرا نکنم . چقدر ساده بودم که گول حرفاشو خوردم . پویا پرروتر شده بود ومن هم به امیر فکر می کردم . صحنه ای رو که اون با یه دختر دیگه یا رقیبم تو سینما نشسته بود مجسم می کردم . داشتم آتیش می گرفتم . پویا دستشو گذاشته بود لای بلوزمو با سینه هام ور می رفت . یه خورده مقاومت کردم ولی حس کردم خیلی لذت میده واسه اولین بار بود که دست یه پسر به سینه هام می رسید ..سختم بود ولی خشمی که نسبت به امیر حسین داشتم بی خیال ترم کرده بود . تازه یه هیجان و حالت خاصی بهم دست داده بود که واسم سابقه نداشت .-نه پویا این کارو باهام نکن .من آمادگیشو ندارم . دست هیچ پسری تا حالا بهم نرسیده .-بالاخره از یه زمانی که باید برسه . اینم اولش .-نه پویا این کارو باهام نکن . وقتش نیست . نه آمادگی فکریشو دارم نه روحی .-جسمی چطور ؟/؟-بذار برم خونه دیرم شده ؟/؟دست بردار نبود -پویا نه نه نه -خوشت میاد ؟/؟نگو که خوشت نمیاد . چشات یه چیز دیگه ای میگن .-خیلی پررویی -شلوارمو از پام در آورد -چیکار می کنی ؟/؟واسه منی که تو باغ نبودم سیاحت خوبی بود . کوسم لذت خاصی رو همراه با هوس حس می کرد . بالای کوسم ورم کرده بود . حس می کردم این تورم باید مال هوس باشه . دیگه مقاومت نمی کردم . خیلی سریع تسلیم شده بودم . فقط مراقب بودم که کار دست خودم ندم و پویا پارو از گلیم خودش دراز تر نکنه طوری که به عنوان یه دختر وارد آپارتمانش شده و زن برگردم . خودمو قانع کرده بودم که کارهمون دخترایی که میرن دنبال سکس و ارضای هوسهاشون ,خیلی بهتر از اوناییه که مثل ما میرن دنبال عشق پاک . تازه شوهر بهتری هم گیرشون میاد . با همین فکرا خودمو قانع می کردم که اشتباه نکردم که زیاد به پویا سخت نگرفتم . به شورت منم رحم نکرد .خجالتم میومد . کوسم خیلی پر مو بود . برعکس کیر پویا که خیلی تمیز و تیغ انداخته و براق بود .-می بینی چقدر باحاله ؟/؟یه عمر در خدمتته . با همین یه خیلی واسه خودمون بچه درست می کنم . راستش هم به حرفاش دلخوش بودم هم نبودم . امیر حسین که دستش به باغ سبز نرسیده بود اونجوری در اومد وای به این که همون اول خلوت اول تر تیب منو داده بود . مثل یه زنبور گزیده ای که نمی دونه چیکار کنه و چطوری خودشو از مهلکه خلاص کنه یا خودشو تسکین بده منم که هوس گزیده شده بودم به خودم می پیچیدم . انگار پویا رفته بود تو وجود من . می دونست چه طوری منو بسوزونه . دهنشو گذاشته بود رو کوسم یه دستشم گذاشته بود بالای کوسم و انتهای شکمم و یه دستشم رو سینه کوچولوم که تازه می رفت درشت بشه گذاشت و باهاش ور می رفت -وایییییی پویا عزیزم نمیدونم چیکار کنم یه جوری ردیفم کن . من تا حالا سکس نداشتم هیچی نمیدونم -مگه من داشتم ؟/؟منم اولین بارمه . بذارحالا کوستو بخورم دهنم پر شده از خیسی تو چقدم چسبنده و چربه -پویای عزیزم ارضام کن زود باش .-راهش همینه . کوستو که الان نمی تونم بکنم . اون مال شب زفاف من و توست . موهای کوس و چوچوله هامو با هم توی دهنش می گردوند -ایییییییی اییییییی نه نه نه دو تا پامو به طرف بالا قرار داد و با سرعت بیشتری کوسمو می لیسید . یه چرخشی زد و سرش در جهت مخالف کوسم قرار گرفت و کیرشو گذاشت رو دهنم . لبمو جمع کردم چندشم شده بود . من که قبلا از این کارا نکرده بودم . مجبور شدم دهنمو باز کنم و کیرشو تو دهنم جا بدم . خیلی حال می کرد. دهنمو مث کوس می گایید .-جااااان جااااان هاهاهاااااااا هاااااااااااووووووفففففف چقد حال میده نازی جوووووون . نمی دونستم چی به چیه . دهنم پر شد از آب کیر پویا خیلی چند شم شده بود . از لب و لوچه ام پاکش کرده ولی هنوز عقم می گرفت -مثل این که ما هم داریم کوستو می خوریم ها . دوباره به حالت قبلی برگشت و به آتیش زدن خودش ادامه داد . از روبرو که کوسمو می خورد بیشتر به من مزه می داد تا سر و ته کرده باشه . پویا من دارم یه جوری میشم جوووون ولم نکن . داغ شدم . تمام تنم باهم یک دل و یک صدا شدن . انگار با هم میخوان منفجر شن . با هم می خوان برن جایی . اووووووفففففف اومد یه چیز داغ و نرم داره تو تنم وول می خوره حرکت می کنه از کوسسسسسم می ریزه بیرون . حالا منو ببوس گور پدر امیر نامرد و خائن . این بار با حرارت بیشتری خودمو در اختیارش قرار داده بودم . هر چند هنوز عاشقش نبودم . لذت می بردم از این که کار امیرو با شدت بیشتری جبران کرده بودم . واسه چند لحظه پویا ازم دور شد . نمی دونم کجا رفت ولی چند دقیقه بعد با آب میوه برگشت . نفسی تازه کردیم . فکر می کردم کار تموم شده دیدم نخیر منو خوابونده افتاده رو کونم .-دیرم شده عزیزم . تازه من می ترسم درد داره . تحمل یه شیلنگ نازک عکسبر داری و لونوسکوپی رو نداره چه برسه به کیرت -تو اون شلنگ مصنوعی رو با این کیر گرم و نرم که خاصیت ارتجاعی داره مقایسه می کنی ؟/؟با این حرفا رامم کرد. مجهز بود . یه چیزی به سوراخ کونم مالید و گفت این عضله سوراخ کونتو موقتا باز ترش می کنه تا کیر راحت تر بره داخلش ... چیکار کنم . کونی هم که نبودم و شدم .-کون کوچیکی داری ولی خیلی خوش استیل و خوش دسته . مال کیه ؟/؟..با این که حوصله جواب دادنو نداشتم گفتم مال تو . چند دقیقه ای با انگشتاش می کرد توسوراخ کونم و در می آورد تا این که حس کردم کمی بی حس شدم . نسبت به درد مقاوم تر . اما تماس کیرو با سوراخ کونم احساس می کردم -می میرم واسه کونت از خوردن و دیدنش سیر نمی شم . بعد از کلی ماچ و بوسه یه طرفه با کونم دو باره کیرشو به طرف سوراخم حرکت داد .لحظه به لحظه سنگینی بیشتری رو تو کونم احساس می کردم .بیشتر از نصف کیرشو فرستاده بود توی کونم .-پویا کیرت داره بهم زندگی میده . مث یه جام شرابیه که شرابش منو از غم دور می کنه -تو که از شرابش بدت اومد و نخواستیش .-نمی دونستم چه شراب مست کننده ایه . من که الان مست کیرتم . با این که اولین باربود که کون می دادم ولی خیلی حال می کردم . و با وجود این محلول معجزه کننده غمی نداشتم .-خیلی خوشم میاد جااااان بیشتر از نصف کیرم تو کوسته میذارم داخل میکشمش بیرون . اووووووفففففف بگیرش دیگه نمی تونم جلومو بگیرم . بهم فشار میاد . پاشید جوووووون حسش می کنی ؟/؟داره می ریزه توی کون قشنگت . همون جهشی رو که توی دهنم داشت توی کون منم داشت .-پویا جون منم خیلی لذت بردم . نمیدونم چه اصراری داشت این پویا که کیرشو اون داخل نگه داشته باشه .. -از این همه زیبایی و تماشاش لذت می برم نازی جون ..... صدای زنگ در اومد . یه لحظه دیدم که در آپارتمان بازه فرصت نشد که کونمو از کیر پویا ول کنم . اوخ جون امیر بود . کیف می کردم . ولی چرا در آپارتمان باز بود . حتما پویا یادش زفته بود ببنده . ولی در ظاهر بسته بود-تف به تو نازی عوضی . هرزه . کثافت آشغال . خب از اول می گفتی عاشقم نیستی . از خودت واسم یه بت درست کردی . کیررو از کونم در آورده وگفتم آشغال منم یا تو که با دختر مردم میری سینما .. برای چند دقیقه ای ساکت شد و گفت باشه ایرادی نداره . یعنی تو باید این جوری جبران می کردی ؟/؟این بود اون عشق محکم و مثل کوه استوارت ؟/؟عشق تو یه عشق شیشه ای بود و مث یه کاسه بلور شکستنی . من سزاوارش نبودم . یه تفی تو صورتم انداخت و گفت تو خیلی خوشگلی و من جذاب نیستم ولی پست و هرزه ای . این حقم نبود . یه تف دیگه ای هم نثارم کرد و با چشایی اشکبار دور شد . احساس شرم نمی کردم . می خواست خیانت نکنه ..... فردای اون روز یه دختر تو خیابون جلومو گرفت وگفت منو می شناسی ؟/؟.خوب نگاش کردم و گفتم تو همون کثافتی هستی که امیر حسین منو ازم گرفتی . دو تا شناسنامه داد دستمو گفت هر دو تا شون عکس داره بخون ببین چی می فهمی ... نه خدای من امکان نداشت . امیر حسین و الهام خواهر و برادر بودند . امیر به من خیانت نکرده بود . الهام رفت و من موندم یا یه دنیایی از غم و حسرت و پشیمونی . امیر من پاک بود و من آلوده بودم . برای همیشه از دستش داده بودم . عشق ما عشقی بلورین بود نه مثل بلور شفاف . مثل شیشه شکننده بود . شبیه آدمای گیج و معتاد تلو تلو می خوردم یه سری فکر می کردند من معتادم یه سری منو با جنده اشتباه گرفته بودند بعضی ها هم فکر می کردند عصبی ام . بیشترا فکر می کردند قاطی کردم . یه احساسی به من می گفت که شاید بتونم پویا رو توآپارتمان دیشبی پیداش کنم . با این که می دونستم همه این بر نامه ها زیر سر اون بوده ته دلم یه امیدی داشتم که شاید اونو دیگه بتونم حفظش کنم در زدم و درو واسم باز کرد . می خواستم برم داخل نذاشت . گفت مهمون دارم صدای دختری رو شنیدم که می گفت کیه ؟/؟-هیچی عزیزم . دوست دختر دوستم امیر حسینه خبر دوستشو ازم می گیره -این بود اون عشقی که ازش دم می زدی ؟/؟توزندگی منو نابود کردی داغی غم اولین عشق تا آخر عمر رو دلم می مونه . حالا که خرت از پل رد شد و یه بار منو گاییدی به خونه خودتم راهم نمیدی ؟/؟من که دیشب ملکه این قصر بودم !من که دیشب تنها شهبانوت بودم !-عزیزم دست خودم نیست خوش تیپم وکلی کون تو نوبتن که بیان زیر کیر من .. به اونا که نمیشه ظلم کرد . منم تنوع طلبم امکان نداره یه کونی رو بیشتر از یه بار بکنم ...

پایان.

نوشته:نسرین (nasrin.t.73)

چند تا شخصیت داستانی بود که از زمان بچگی اون زمونا که کارتون می دیدم بد جوری تو ذهنم نقش بسته بود. شاید برای بعضی از شما هم اینطور باشه . یکی از اون شخصیت ها شهردار مادلن در رمان بینوایان اثر ویکتور هوگو بود . یا راحتتر بگم همون ژان وار ژان کاتون کزت.
شاید این جمله برای شما در ابتدای داستان من کمی نا مفهوم باشه. شاید هم بعضی از شما ها که هوش بالایی دارید تا آخر داستانو خوندید. در درجه اول همه شما یک داستان رو پیش رو دارید توی یک سایت جذاب و مهیج که همه ما می دونیم کسانی که میان تو این سایت دنبال چی هستند . اغلب بعد از خوندن این داستانها و یا خاطرات به واقعیت اونها شک میکنیم و حتی اگرم شک نکنیم کاربردش برای ما مثل دستمال دستشویی که تا قبل از استفاده بسیار تمیز و یا کلاس حفظ می شه و بعد از استفاده با چندش اونو دور میندازیم. با این همه مقدمه واسه کسانی که عطش خوندن داستانهای سکسی دارند خوب میدونم که سوهان روح شدم. اما اجازه بدید همین اول بگم این داستان یا خاطره یا هر چیزی که شما اسم اونو میگذارید با مابقی داستانهای این سایت متفاوته ( البته اگر در سایت قرار بگیره). و من به برخی از این تفاوت ها اشاره میکنم تا اگر کسی مایل نیست , اصطلاحا سرکار نره و وقت داغ و گرمش هدر نره هر چند بعید میدونم این کار هم مانع از فحش های آخر سر و یا همون سرنوشت دستمال توالت بودن رو برای داستا نم عوض کنه. اما رسم ادب دونستم این توضیحات رو در ابتدای داستان بدم. اولا زیاد در داستان من دنبال صحنه های ماورایی.و سکسی انچنانی نباشید. دوما این داستان با تمام جزییات حدود دو ماه پیش رخ داد و در درجه سوم علت نگارش اون یک عهد و قرار بود که من در اوج گرفتاری با خودم گذاشتم که اگه از شر اون گرفتاری رهاشدم این داستان رو برای شما بنویسم. واقعیت اینه که از اون گرفتاری نجات پیدا کردم اما هر چه با خودم کلنجار می رفتم نمی تونستم اینکارو انجام بدم دلیلش رو وقتی خودم رو معرفی کردم بهتر درک می کنید . تا اینکه نهایتا با خودم کنار اومدم و به عهدم وفا کردم.
حتی همین نوشتن من هم با هزار دلهره همراه بود و حتی زحمت ارسال داستان رو هم بمنظور احتیاط زیاد به یکی از دوستان دادم . هیچ وقت فکر نمی کردم روزی واقعا این کارو انجام بدم. اما عهد کردم وباید وفا کنم. پس از خوندن داستان من دلیل عهد من رو هم شاید متوجه بشید.
من حدود سی و پنج سال سن دارم. مدرک دکترا دارم اما نه در طب . از یکی از دانشگاههای خوب تهران فارغ التحصیل شدم . البته دوران لیسانس رو در دانشگاه آزاد درس خوندم و اون یکی از همون بخشای زندگیه منه که سالهاست فراموش شده و هیچ یک از دوستان, همکاران و نزدیکان کنونی من از اون اطلاعی بجز اسم دانشگاه ندارند و حتی خودم هم اونهارو یاد آوری نمی کنم. پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه آزاد وارد فعالیت هایی شدم که مسیر زندگی منو تغییر داد و بکمک روابط خاصی که پله پله فراهم شد دوران سربازی رو در بهترین شرایط ممکن با سمت عالی و حقوق مکفی و شرایط ایده ال سپری کردم که این شرلیط از داشتن راننده تا الی اخر رو شامل میشه ( البته همونطور که گفتم پله پله انجام می شد اما سرعت تحول خیلی سریع بود) لازمه بگم در دوران دانشجویی اولم در دانشگاه آزاد هیچ آتیشی نبوده که بهمراه چند تن از دوستانم سوزوندنشو تجربه نکرده باشیم . البته سکس با زن شوهر دار که دو مرتبه موقعیتش پیش اومد رو هیچ وقت انجام ندادم و از اون بابت هنوزم کاملا رضایت دارم. ماجرا مربوط به اون روزها و خونه دانشجویی و اون حال و هوا ها نیست اما همین قدر بدونید که توی اون زمان من یه هفت خط به تمام معنا بودم فوق العاده زرنگ و شیطون جسور و بیباک , درس خون ودر عین حال با کلاس و دختر باز که خانموما بهتر می دونند ایا در همین حدی که توضیح دادم برای اونها جذاب بوده ام یا نه. اون روزا من واقعا عاشق و دیوونه سکس بودم اون رو اهورایی می دونستم و سکس رو مگر در بهترین شرایط با بهترین امکانات و به بهترین نحو ممکن انجام نمی دادم . هیچ چیزی در سکس کم نمیذاشتم و تمام توانم رو برای لذت بردن و از همه مهمتر لذت دادن به کار می بردم و این دردسر بزرگم بود چون بعد از همچین سکس هایی کمتر شریک جنسی راضی میشه طرفش رو از دست بده. بگذریم.
اون روزها گذشت سر بازی من با اون اوضاعی که حتی کارمندای زیر دستم متوجه نشدند من سربازم به پایان رسید در اون وزارت خونه ایی که سربازیم رو گذروندم بلافاصله با همون سمت استخدام شدم و با سرعت بالایی پیشرفت می کردم ( درسته روابط و یا همون پارتی های مهمی داشتم و باعث میشد وضعیتم به سرعت بهتر از قبل بشه). در تهران به تنهایی زندگی می کردم و در یک خونه بصورت مجرد با امکانات و شرایط ایده آل زندگیم می گذشت بعلت شغلم مسافرتهایی خارجی هم داشتم افراد زیادی از وضعیت تاهلم خبر نداشتند و پارتی های من هم این موضوع رو اگر جایی نیاز بود حل می کردند همزمان با کار ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس و دکترا رو میگذروندم اما در دانشگاه کاملا با دوران اولیه دانشجوییم فرق داشتم طی اون مدت زندگی من دوگانه شده بود در یک بخش با همکاران و مدیران رابطه داشتم و در بخش دیگه به دلیل شیطنت باقیمانده در وجودم یک حلقه خیلی کوچیکی از دوستان غیر کاری داشتم که کسی زیاد از اونها خبر نداشت و اونا هم بخاطر حفظ شرایطم درکم می کردند و مشکلی نبود. با اون دوستام ساعتهای خوشیم رو میگذروندم و اونا هم از امکاناتی که در اختیارشون بود به بهترین نحو لذت می بردند در روزهای تعطیل بحث خوش گذرونیم از روابط کاریم کاملا جدا بود یعنی اینکه بهیچ وجه در محیط کار سوء استفاده و یاخطایی مرتکب نمی شدم امکان سکس با همکارانم از رده منشی تا کارمند تا مدیران زن همطراز و یا حتی مدیران بالاتر از من که چند تایی بیشتر نبودند کاملا فراهم بود و برای اون کسانی که عاشق سکسند و در این زمینه تجربه کافی دارند . چه زن و چه مرد زیاد سخت نیست که از روی برخورد اطرافیان بفهمه که آیا با هم به کجاها می تونند برسند ( در صورتیکه به اون سمت حرکت کنند.)
اما من هرگز به اون سمت نمی رفتم . چون هیچ کمبودی در زمینه سکس نداشتم و طبق معمول به بهترین نحو ممکن این امکان برام فراهم بود اون روزا به سرعت می گذشت و من به مرحله جدیدی در زندگیم نزدیک می شدم و تنها چیزی که از اون روزا باقی میموند خاطراتش بود و حرفه ای بودن من در سکس که توسط کسانی که اونو با من تجربه می کردند و توسط دوستام که می شنیدند دهن به دهن میشد و برخی رو مشتاق می کردو این خودش دردسری بود چون هفته ایی نبود که دوست دختر یکی از دوستام ، یا دوست یکی از دوستای دختر خودم بهم پنهانی پیشنهاد نده اما من یه اخلاق خاص در این زمینه داشتم و اون این بود که اولا همزمان با چند نفر نبودم و اگر از شخصی خوشم نمیومد یا میخواستم با دیگری باشم این موضوع رو محترمانه می گفتم و با توجه به اینکه از اولم همیشه جز شرایطم بود عذر می خواستمو راحت جدا می شدم و به سراغ بعدی می رفتم و خصیصه دومم این بود که با کسی که به شخص دیگه ایی تعهد داره رابطه برقرار نمی کردم مگر اینکه اون رابطه شو خودش و نه به اصراره من قطع کنه و به سراغ من بیاد اصولا همیشه تو زندگی معتقد بودم اگه به هیچ چیز ادم معتقد نباشه حداقل باید مرد یعنی در واقع همون جوانمرد باشه این حد اقل سپاس از انسان بودنمونه. خوب این خصایص اگر شما جذاب و سکسی هم باشید روی خیلی ها اثر خواهد گذاشت اگر واقعا به اینکار علاقه دارید منظورم سکسه لازم نیست به راههای مختلف متوسل بشید . سراغ سکس با محارم برید همچنین اصلا نیاز نیست خودتونو خرد کنید و به آب و آتیش بزنید و بدتر از همه به زور برای سکس متوسل بشید فقط جنتلمن باشید و اگر موقعیتی فراهم شد عاشقانه و حرفه ای سکس کنید و تنها به فکر خودتون نباشید به لذت طرف مقابل هم فکر کنید و از لذت دادن هم لذت ببرید. اونوقت زمانی نمی بره که باید فقط انتخاب کنید همین.
خوب نصیحت نکنمو بیش از این حوصلتونو سر نبرم تا اینجاش حسابی بعضی ها بی نصیبم نگذاشتن.
خلاصه اون روزا همونطور که گفتم گذشت و من وارد مرحله جدید زندگیم شدم به بهترین نحوی که ممکن بود . بله ازداج.
من با یه خانواده اصیل, با کلاس , ثروتمند و کم جمعیت فامیل شدم همسرم یک پزشک فوق تخصص زنان بود و زندگیم تکمیل تر از گذشته شد
از اون فضای دوستانه مخفی و اون دایره کوچک فاصله گرفتمو جدا شدم اونا هم منو درک کردم خیلی سریع و حرفه ای تمام ارتباطات و راههای ارتباطی گذشتم محو شد طوری که بعد از یکسال خودمم یادم میرفت گاهی که چه لحظات نابی رو گذروندم .واقعیتشم بگم هیچ وقت حتی هوسشم نمی کردم چون هیچ چیزی در زندگیم کم نبود. همسرم فوق ا لعاده بود چون نهایت سعیم رو در انتخاب کرده بدوم و در هیچ زمینه ای کم نداشت یه پرنسس به تمام عیار. روزها میگذشت و همه چیز عالی, یه شغل فوق العاده داشتم و درامد عالی و هیچ نوسانی نبود تا اینکه خیلی خیلی اتفاقی با این سایت آشنا شدم طریق آشناییم از طریق یک سایتی بود که در اون لینک های مختلف بود که اکثراخبری بود و گاهی واسه تنوع بعضی کابران لینک های با حالی هم می گذاشتن یه روز صبح طبق عادت همیشگی بعد از صبحانه منزل با راننده به سر کار اومدم سایت های خبری رو چک می کردم تا به یه لینک رسیده که فکر کنم یه چیزی در باره هلو , هلو های خوب یا همچین چیزی بود زده بودو کنارش +18 گذاشته بود باز کردمو توسط اون لینک وارد این سایت شدم.
عکس رو دیدم یه عکس نیمه ی, زیبا بود عکسو می دیدمو ذهنم با سرعت نور شروع کرد دنده عقب رفتن به سرعت به دوران ابتدای دنشجویی و سایت های داغ اولیه سه کاف و .. رفت اونهایی که همدوره منن خوب میدونند چی می گم اون روزا این چیزا تازه اومده بودو با الان کلی فرق داشت.
اومدم سریع سایت رو ببندم که ذهنم ادرسشو هک کرد. بستم اما از فرداش معتاد دیدن این سایت شدم هر روز می گفتم دیگه اینکاره نمی کنم واسه من با این شرایط و این شغل و موقعیت دیدن این سایت و چرخیدن توش ... وایییی اگر کسی بفهمه از کارمندام مدیران همطرازم و و ای همسرم. به خودم می گفتم نگا کن اغلب کامنت ها مال حدود بیست تا سی ساله هاست و .... اما باز فردا کارم همین بود . اوایل فقط عکسا رو میدیدم بعد داستانا رو هم می خوندم اما عضو نمی شدم میترسیدم حتی با اسم مستعار عضو شم . وضعیتم روز به روز عوض میشد. خرس خفته نفسم که چند سالی بود خوابونده بودمش تا حدی که دیگه یادم رفته بودو حتی فکر می کردم مرده داشت بیدار می شد. نوع نگاهم به اطرافیانم به غیر از همسرم داشت کم کم عوض میشد دوباره سعی می کردم با دیدن ساق پا تا ته خط رو بخونمو تجزیه تحلیل کنم که طرف توی تخت چیکارس. دوباره سایز سینه هارو از رو مانتو تا میلیمترشم تخمین می زدم دوباره چشمم سایز باسن روبا دور کمر می سنجید و خودم از این حالت خودم میترسیدم و قبول کنید که ترسم داشت. . . .

ادامه ...

نوشته: بابک

اسم من افسانه هست. 36 سالمه متاهل هستم. یک روز با شوهرم داشتیم از خرید بر میگشتیم سوار مترو شدیم .من وقتی تنها هستم میرم قسمت زنها ولی ایدفعه چون با شوهرم بودم و قطار خلوت بود باهاش وارد قسمت مردها شدیم. وقتی رسیدیم به ایستگاه سعدی ناگهان جمعیت زیادی وارد قطار شدن شوهرم منو به سمت میله در عقب هدایت کرد که اذیت نشم . همراه جمعیت 5تا مرد 35 تا 40 ساله سوار شدن ومستقیم اومدن اطراف ما ایستادن . قیافه هاشون رو زیر چشمی نگاه کردم معلوم بود آدم حسابی نیستن و همش بلند صحبت میکردنو میخندیدن. بعد از گذشت مدتی یکیشون که کنار من ایستاده بودرون پاشو بیشرمانه چسبوند به پای من . شوهرم متوجه نبود و من جایی نداشتم که خودمو بکشم کنار. اونروز من ماتوی کوتاهی پوشیده بودم و شلوارم کاملا چسب تنم بود ، خوب من هیکل نسبتا پری داشتم. یک لحظه حس کردم نوک انگشتاشو مالید به باسن من و کشید .من حسابی ترسیدم و ضربان قلبم تند شده بود ولی به شوهرم چیزی نگفتم چون مطمئن بودم درگیر میشن و میریزن سرش. اون یارو که دید من عکس العملی نشون ندادم ناگهان دستشو کامل گذاشت رو باسن من و انگشت وسطشو انداخت لای چاک باسنم و خودش روشو کرد طرف دوستاش که مشغول حرف زدن با اوناست. دوستاشم حواسشون به باسن من بود. آروم داشت نوک انگشتاشو رو باسنم میکشید و انگشت وسطشو رو چاک باسنم فشار میداد من حسابی عصبی شده بودم و به لرزه افتاده بودم پیشونیمو تکیه دادم به سینه شوهرم تا شاید کمی آروم بگیرم .اون یارو هم راحت داشت باسن منو میمالوندو میچلوند . چند تا ایستگاه گذشت و اون دستشو گذاشته بود روی باسن منو داشت با دوستاش صحبت میکرد که ناگهان با صدای شوهرم به خودم اومدم که گفت ایستگاه بعد پیاده میشیم حواسم به شوهرم بود که نیشگون خیلی محکم از باسنم گرفت طوری که از درد میخواستم جیق بکشم و بعدا دیدم جاش حسابی کبود شده . اون روز بدون اینکه شوهرم بفهمه ما رفتیم خونه و ظاهرا همه چیز تموم شد ولی در واقع این قضیه از ذهن من خارج نمیشد.

چند روز بود حواسم پرت بود و ذهنم مشغول . من هیچ وقت با مرد نا محرم تماس نداشتم و این برام یک تجربه عجیب بود که یک غریبه اینجوری تحقیرآمیز دست به بدنم بزنه . خیلی با خودم کلنجار رفتم که برگردم به زندگی عادی ولی شدیدا دچار حس کنجکاوی و هیجان شده بودم تا اینکه یک روز که تنها سوار مترو شده بودم این کنجکاوی بهم غلبه کرد و خواستم دوباره یک چیزو امتحان کنم با اینکه قسمت مردها نسبتا شلوغ بود

رفتم اونجا سوار شدم و ایستادم دو ایستگاه جلوتر جمعیت زیادی سوار شدن که فشردگی خیلی‌ زیاد شد منم وسط جمعیت مونده بودم و کمکم مردای اطرافم داشتن بهم میچسبیدن یک نفر بلند میگفت هل ندید و به بهونهٔ این که هل میدن از رو برو خودشو چسبوند بود به من. من هیجان زده شده بودم و قلبم تندتند میزد یارو کاملا چسبیده بود بهم و سینه‌ام رو تنشش فشرده شده بود و نفسش میخورد رو پیشونیم. گمونم طرف متوجه ضربان قلبم شده بوده بود سرشو کمی‌ آورد پایین و به صورت زمزمه گفت هوا خیلی‌ گرفتست اینجا. تقریبا از همه طرف بدنم چسبیده بود به مردها ولی‌ کسی‌ که روبروم بود وقتی‌ میدید من خودمو عقب نمی‌کشم جسور شده بود وفشار آلتشو رو شکمم حس می‌کردم کمی‌ که گذشت احساس کردم آلتش داره سفت می‌شه ولی‌ من جایی‌ واسه عقب رفتن نداشتم اینقدر بهم نزدیک شده بود که دیگه صورتم داشته به موهای سینه اش مالیده میشد. احساس کردم وضع داره وخیم می‌شه واسه همین با اینکه به مقصد نرسیده بودم پیاده شدم اون یارو هم دنبال من پیاده شد که بیاد منم که دیدم اینطوریه قبل بسته شدن در قطار سریع رفتم سمت واگن زنا و سوار شدم و یارو جا موند.
تجربهٔ جالبی‌ برام بود ولی‌ به شدت دچار احساس خیانت به همسرم شده بودم حتی اونروز شوهرم حس کرد کمی‌ هیجان دارم و حواسم پرته ولی‌ نذاشتم شک کنه.

فردای اونروز همش لحظه شماری می‌کردم که شوهرم بره سر کار و من برم مترو ببینم چی‌ می‌شه ساعت نه صبح بود رفتم تو مترو حسابی‌ شلوغ بود وقتی‌ قطار اومد سوار شدم و طوری وسط رفتم که کسی‌ گوشه بهم جا نده کاملا وسعت جمعیت بودم. خیلی‌ جالبه وقتی‌ اینهمه مرد غریبه اطراف آدمو گرفتن البته من قصد نداشتم کار از این بیشتر جلو بره فقط برام رفتار مردا جالب بود و حس جنسی‌ خاصی که به خودم دست میداد. از اطراف بعضیا پاشونو به پام چسبوند بودن و یا میخوردن به بازوم و معلوم بود همه زیر چشمی حواسشون به من بود. از قطار پیاده شدم و برگشتم خونه.
فردای اونروز بازم سوار مترو شدم و ایندفعه خودمو به توپخونه رسوندم و از اونجا قطار شلوغ ترو انتخاب کردم. همراه من پنج تا جوان حدود بیست ساله سوار شدن که از قیافشون معلوم بود شهرستانین و انگار من آهن ربا دارم دنبال من آومدن و جایی‌ که من ایستاده بودم ایستادن و همش زیر چشمی منو نگاه میکردن . با هم شوخی‌ میکردن و همش تکون میخوردن و دوتاشون به بهونهٔ شوخی‌ با دوستاشون خودشونو میزدن به بدن من.

تو یک ایستگاه جمعیت خیلی‌ زیادی وارد قطار شدن و فشار حسابی زیاد شد این جوونام به بهونهٔ شولوغی اطراف منو حلقه کردن و کامل منو پوشوندن فشار جمعیت که حسابی زیاد شد یکیشون کاملا خودشو چسبود به من و سینهٔ چپم کاملا چسبیده بود به بدنش و فشرده شده بود و همشون ساکت شده بودن و داشتن به من نگاه میکردن من گفتم دیگه واسه امروز بس و اومدم که از بینشون رد بشم و ایستگاه بعدی پیاده بشم که ناگهان یکیشون کف دستش رو گذاشت رو شکمم و در گوشم گفت صبر کن. من حسابی‌ جا خورده بودم و فکرشو نمیکردم اینجوری بکنن یک لحظه توان فکر کردنمو از دست دادم و دوباره ایستادم سر جام و پیاده نشدم.
زیاد نگران نبودام پیش خودم گفتم تهش مثل اون یارو جا میزارمشون و از دستشون خلاص میشم. سه تا ایستگاه که گذشت همون پسر بازوی منو گرفت و گفت بریم و منو با خودش کشید بیرون. خواستم بیرون قطار ازشون جدا بشم ولی‌ مچ دستمو محکم گرفته بود . نگران شده بودم و نمیدونستم چی‌ کار کنم یکدفعه دستمو محکم از دستش کشیدم و برگشتم که برم پایین تو ایستگاه ، دنبالم اومد و گفت نترس اذیتت نمی‌کنیم میخوایم با هم حال کنیم ،من با عصبانیت بهش گفتم برو وگرنه جیغ میکشم مامور مترو بیاد که دید اینجوری گفتم ادامه نداد.
اون روز رفتم خونه و تصمیم گرفتم این کارو نکنم ولی‌ این حس عجیب عین بیماری افتاده بود تو جونم به شدت تمایل به تجربهٔ سکس غیر عادی و سکس با غریبه رو پیدا کرده بودم بعد از پنج روز نتونستم دیگه طاقت بیارم و صبح زود باز از خونه زدم بیرون و رفتم مترو.
ایندفعه تصمیم گرفتم تو مسیرم به سمت خونه سوار قسمت مردا بشم که بعد از خارج شدن مستقیم برم به سمت خونه. این مسیرم صبحا خیلی‌ شلوغ بود رفتم سمت در مردها ایستادم و منتظر قطار شدم. اکثر کسایی که اطرافم بودن حواسشون به من بود یک مرد حدود چهل تا چهل و پنج ساله که هیکل درشتی داشت و دکمهٔ یقش زیاد باز بود و با لحن لاتی‌ صحبت میکرد از کنارم بهم گفت اینجا شلوغه کاش میرفتی قسمت زنا. من بهش نگاه کردمو گفتم اونور از اینجام شولوغ تره قطار که رسید منم همراه جمعیت حرکت کردم به داخل و اون یارو از پشت من باهم اومد تو و منو پشت به میله چسبوندو دستش اطرافم حأل کرد طوری که انگار با هم هستیم. جمعیت که بیشتر فشرده شد کامل خودشو چسبوند به من و قطار شروع به حرکت کرد. یک خورده که گذشت صورتشو به صورتم نزدیک کردو گفت هوا خیلی‌ گرمه من گفتم آره نمی‌شه نفس کشید که یکدفعه دست راستشو گذاشت رو شونم و چند لحظه بد انگشت شصتشو از کنار روسریم رسوند به نرمی گوشام آروم روی اون می‌کشید. من هیچی‌ نمیگفتم و زمینو نگاه می‌کردم ولی‌ شصتشو که به گوشم میزد خیلی‌ برام جالب بود. به ایستگاه مقصدم که رسیدم کمی‌ خودمو تکون دادم و طرف فهمید می‌خوام پیاده بشم بلند گفت که راه بدن و خودشم با من پیاده شد و طوری که انگار همراه منه هم عرض من باهام اومد من بی‌ توجه بهش از ایستگاه اومدم بیرون و سوار اتوبوس شدم که برم خونه اونم از در عقب سوار اتوبوس شد وقتی‌ پیاده شدم اومد نزدیکم و گفت حساب می‌کنم ولی‌ من اهمیت ندادم و کرایه رو دادم و سریع حرکت کردم که تا کرایه خودشو میده ازش دور بشم و رفتم به سمت خونه تو راه دیگه نیومد پیشم و من پشتمو نگاه نکردم که اگه هنوز دنبالمه پررو نشه و نیاد جلو.
رسیدم خونه و وارد ساختمون شدم از پله ها رفتم بالا و وارد خونه شدم وقتی‌ خواستم دره خونه رو ببندم ناگهان از پشت درو هل داد و وارد خونم شد و درو از پشت بست. من چند لحظه هاج واج نگاهش کردم که دیدم داره کفششو در میاره با عصبانیت گفتم از خونهٔ من برو بیرون من شوهر دارم که اومد جلو و بی‌ مقدمه دستش دور بازوم حلقه کردو دولا شد و شروع کرد به بوسیدن لبم. من شروع کردم به تقللا که خودمو آزاد کنم ولی همچین محکم گرفت منو که هیچ تکونی نتونستم بخورم داشتم دستو پا میزدم که حسابی‌ نفسم بند اومد بهم گفت دستو پا نزن و لذت ببر و شروع کرد به پین آومدن و از قسمت باز روسریم شروع کرد به خوردن گردنم وقتی‌ دید من زیاد مقاومت نمیکنم دستاشو کمی‌ آزاد کرد و برد زیار لنبری باسنم و اونها رو فشار میداد و از لایه یقم بالای سینمو و بین گردن و شونمو میخورد و زبون میزد . دستاشو از رو باسنم برداشت و اول روسریمو که گرهش باز شده بود رو انداخت زمین و یک دستش گرفت پشتم و با دست دیگش در حالی‌ که داشت گردنمو میخورد سه تا دکمهٔ مانتمو باز کرد و دستشو برد داخل و از لایه مانتو یک سینمو گرفتو از تو سوتین و مانتو کشید بیرون و شروع کرد به ملوندن. دست بزرگ‌و خشنی داشت و حسابی‌ باهاش سینمو ملوند . هنوز تو درگاه در بودیم که دستش گرفت زیر پاهام با یک حرکت منو بلند کردو برد تو اتاق خواب گذشت زمین و جلوی آینه ایستاد پشتمو دستاشو گذشت رو شونم. تو آینه به خودم نگاه کردم که به شکل مسخریی یک سینم از مانتوم افتاده بود بیرون و به اون یارو که چقدر از من درشتتره نگاه میکردم همینجوری از پشت دکمه مانتمو باز کرد و از تنم دروارد بد شلورمو دراوردو یک دستی‌ روی رونم کشید بد شرتمو کشید پایینو شرتو جورابمو از پام درآورد. من تسلیم ایستاده بودم و داشتم لخت شدن خودمو از تو آینه نگاه می‌کردم . ایستاد و سوتینمم از پشت باز کردو دروارد و از تو آینه بهم نگاه کرد. معلوم بود داره لذت میبره یک زن سفید لخت مادرزاد ایستاده جلوش و تسلیمش شده.
از لایه بازوهام دستاشو رد کرد و شروع کرد به مالوندن شکم و سینه‌ام. من از استرس تمام بدنم میلرزید ولی‌ بی‌ حرکت ایستاده بودم.
کمی‌ رفت عقب و سریع همهٔ لباساشو دروارد و لخت مادرزاد از پشت چسبید بهم آلت مردنگیشو کامل روی گودی کمرم حس می‌کردم . با دستش تمام بدنمو دربر گرفته بود و با کف دستش شکمو زیر شکممو میمالید بعد از چند لحظه منو راهنمایی‌ کرد روی تختخواب طوری که چهار دست وپا روی تخت بودم خودشو چهار دست وپا آورد روی من و در حالی‌ که آلتشو موازی چاک باسن من چسبوند بود بهش با دستش شروع کرد به مالوندن سینه من که آویزون بود بعد منو طاقباز خوابوند و خودشو انداخت روم و آلتشو تنظیم کرد و فرستاد داخل من. چند لحظه بی حرکت موند بعد شروع کرد به تلنبه زدن. برای من واقعا یک تجربهٔ جدید بود چون همه چیزش با شوهرم فرق میکرد و برعکس شوهرم اندام ورزیده و بدن کاملا پشمالویی داشت برای همین من حسابی‌ داشتم لذت میبردم وقتی‌ ارضا شد خودشم طاقباز کنارم خوابید چندلحضه که گذشت منم شهوتم فروکش کرد تازه داشتم به خودم میومدم دیدم یک مرد غریبه کنارم به پهلو دراز کشیده و داره با انگشتش خصوصیترین جاهای بدن منو لمس می‌کنه ناگهان دچار عذاب وجدان شدم. نشستم روی تخت و به آبش که از داخلم جاری شده بود و تختو خیس کرده بود نگاه کردم دچار احساس خیانت شدید نسبت به شوهرم شدم و چشمم پره اشک شد یارو بهم نگاه کرد گفت چیه؟ ناراحتی‌ بهش گفتم همین الان برو بیرون پاشد یک دستشو گذاشت رو کمرم وسرشو آورد کنار گوش من و گفت ناراحت شوهرت نباش جنده خانوم شوهرت اگه غیرت داشت تو جنده نمیشدی. اینو که گفت حسابی‌ عصبی شدم و گفتم هیچی‌ نگو فقط برو بیرون.
اون یارو پاشد لباسشو پوشید و بدون اینکه چیزی بگه از خونه رفت بیرون منم بعداز اینکه کمی‌ حالم جا اومد رفتم حمام و تصمیم گرفتم واسه همیشه از این کار دست بکشم.

نوشته: افسانه

قسمت قبل

این داستان مطلق به من است که کپی نویس آن را از سایت لوتی کپی کرده است اینم قسمت دوم هنوز ادامه 2 به بعدو ننوشتم چون خیلی برام سخته که دوباره یاد اون خاطرات بیافتم

فرداصبح رفتم سرکارمو مشغول شدم احساس میکردم توزندگیم موفقمو هرچی که میخام دارم امنیت شغلی زن خوب زندگی آروم خیلی ازاین موضوع خوشحال بودم یه جورایی به آرزوم رسیده بودم پری هم شده بود کل زندگیه منو دل خوشیم به عشق اون کار میکردمو امید به زندگیم خیلی زیادتر ازگذشته شده بود.داشتم تودفترم به صورت کالاهای انبارنگاه میکردمو چکشون میکردم چون تواون چند روز جشنم نه خودم بودم نه ساسان همه چیز به نظرمرتب میومد مشگلی نبود یه چندتا از دوستانم هم که توشرکتتم بودنو نتونسته بودن بیان عروسی اومدنو تبریک گفتنو بابت نیامدنشون عذز خواهی کردن که گفتم بی خیال بابا حرفشم نزنید.خلاصه مشغول صحبت کردن بودیم که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم به صفحه گوشی دیدم خانوممه عذر خواهی کردمو رفتم برون از دفتر گفتم:سلام عشقم خوبی خانومی چه عجب یادی ازماکردی!پری:خواهش میکنم آقایی ماهمیشه به یادشمایم شمارفتی سرکار تحویل نمیگیرو سرت شلوغه نکنه خبریه کلک!!باخنده گفتم این چه حرفی عسل توتمام زندگیمی اگه کارمیکنم به خاطرتوست به عشق توست جیگرم درضمن من یه تاره موتوبه کسی نمیدم خانومی من.من هرچی که بخام رو توهست از زیبایت گرفته تا خونه داریو اخلاق بیستت چراباوجود فرشته ای مثل تو باید برم دنبال کسی دیگه!گفتم پری چیکارمیکنی چه خبر کی اومد؟ کی رفت؟چه خبرگلم؟پری:هیچی بابا نه کسی اومد نه کسی رفت خونه تنهام تونیستی نهاردرست نکردم فقط یه چیزی خوردم که سیرشم منتظرم آقام بیاد خونه براش شام درست کنم راستی غروب زنداداشت (مریم)میاد اینجا میخایم بریم بیرون یه گشتی بزنیم آخه خیلی حوصلم سر رفته بود.گفتم عزیزم باشه هرجادوست داری برو چرا حوصلت سررفته بود زودتر نگفتی خانومی امشب اومدم خونه درموردش باهم حرف میزنیم یه خورده دیگه ازاین جور حرفازدیمو که پری گفت عزیزم دیگه بیشترازاین مزاحمت نمیشم بروبکارت برس منم گفتم گلم خیلی دوست دارم مراقب خودش باش میبینمت خداحافظی کردیم برگشتم تودفتر دیدم دوستام دارن بهم میخندن بابا چه خبره سوخت گوشیت!!خندیدمو گفتم تازه کاریم دیگه.بعداز رفتن دوستام به کارام رسیدمو ساعت شد حدودا هفت غروب هیچوقت تااون وقت نمیموندم شرکت ولی خواب کارازیاد بودمنم یه چندوقتی نبودم یه جوری سرو ته کارو هم آوردمو ساعت هفت ونیم زدم بیرون و هشت خونه بودم که دیدم کسی خونه نیست رفتم حموم یه دوش گرفتم اومدم نشستم روکاناپه ماهواره رو روشن کردم زدم pmc.ساعت حدودای نه بود که دیدم دربازشد پری اومد گفتم عزیزم خسته نباشی خوش گذشت مریم کو؟پری:علیک سلام منم خوبم مرسی شماخوبین؟!مریم رفت خونه هرچی گفتم نیومد گفت کاردارم شامم پیتزا گرفتم باهم بخوریم.گفتم ببخشید یادم رفت سلام بگم حلا توهم تیکه بنداز خواب!!مثلا میخواستی آشپزی کنی چی شد آشپز خونه خودمون ناقص بود رفتی بیرون پیتزا پختی!!!!پری:اهههههههههههههههه سامی خیلی بدی منومسخره میکنی؟نه عزیزم شوخی کردم.یه نگاه به تریپش کردم دیدم چکارکرده یه مانتوتنگ سفید پوشده باشلوارسفید که قشنگ باسنش
خودنمایی میکرد آرایشش هم خیلی غلیظ نبود ولی کم هم نبود!گفتم گلم بامریم کل تریپ داشتی؟پری:نه چطورمگه؟باباترکوندی باتریپپ.پری:زنت خوشتیپه دیگه مگه بده!گفتم باباخوشتیپ!!!پری:سامییییییییی خیلی بدی بازم مسخرم میکنی؟رفتم جلو گفتم نه عشقم خوشتیپی دیگه دروغ نمیگم که بعددستمو گذاشتم روباسنش وفشاردادم گفتم عزیزم من میخام الان بخورمش!هی ناز میکردو لوس بازی درمیاورد منم شلوارسفیدشو ازپاش درآوردمو لپ کونشو بوس کردم گفتم پری بیادیگه؟پری:نه سامی بذارشام بخوریم من خیلی گشنمه فرارنمیکنم که بعدش هرچقدردوست داشتی هم بکن هم بخور عزیزم همش ماله توهه.منم گفتم باشه ولی این شلوار سفیدتو در نیار بذارباشه.باشه عزیزم هرچی توبگی.پری لباساشو عوض کرد یه تاپ آبی تنش کردو شلوارشم درنیاورد رفت آشپزخونه میزو حاضر کردمنم رفتم کمکش ومیزوچیدم درحین کار یه بارم وقتب خم شده بود باسنشو ازرو شلوار بوسیدم گفتم جون پری چه گوشتی الان میخام بخورم من!خندیو گفت نوش جان عزیز.شاموخوردیمو میزم تمیز کردیم من که دیگه تحملم تموم شده بود گفتم پری بدوووو!!1دختر مردم وعضم خرابه اونم هی ناز میکردو طولش میداد.بلندشدم ازپشت بغلش کردمو بردمش سمت اتاق خواب درو باز کردم اونم هی میخندیدو میگفت ولم کن دیونه.بردمش روتخت مثل دیونه هاشروع کردم به خوردن لباش اونم دیگه همکاری میکردو زبونشو تودهنم میچرخوند بعد دستمانداختم زیر تاپش سینه هاشوگرفتم که گفت صبرکن بذار لباسمو عوض کنم.تاپشو درآورد سوتینشم باز کرد نوک سینه هاش سفت شده بود معلوم بود که اونم حشری شده
خواست شلوارشم دربیاره که نذاشتم گفتم صبرکن این یکی رو خودم برات درمیارم برگرد پشت به من قنبل کن اونم اینکارو کردو هی کونشو قرمیدادو میخندید میگفت دوسش داری براش خرج میکنی خوشگلتربشه؟گفتم چراکه نه خانومی ماله منه عمره منه جونمو میدم براش.صورتمو بردم لای کونش وسوراخشو بوسیدم از روشلوار کونشو میلیسیدم که پری هم میگفت جووووووون همش ماله توآقایی بکن منو که امروز بدجورحوس کیر کردم دلم میخاد تاصبح بکنی کیرمیخام بکن دارم میمیرم.بااین حرفش آتیش شهوتمو بیشترکرد کیرم داشت میترکید.چون چیزی مصرف نکرده بودم آبم زود میومد شلوارشو از پاش درآوردم یه کون گرد قلنبه خوشگل روبرو برد شرتشو تا وسطای پاش کشیدم پایین مثل وحشیا سرموبردم توکونشو شروع کردم به لیسیدن حسابی کوسشو لیسیدم کوسش خیس شده بود پرآب دیگه دادشت از لذت دادمیزد زبونمو کردم توسوارخ کونش که یه آهی کشید تندتند شروع کردم به لیسیدن ومکیدن سوراخ کونش وبادستم چوچولشو براش میمالیدم که جیغ کشیدو سرمو محکم تو کونش فشار داد وبعد بی حال شد فهمیدم ارضا شده بعدبغلش کردمو شروع کردم به بوسیدنش من دراز کشیدم روتخت تازه پری فهمید که من هنوز شلوارم راهم درنیاوردم پری از جاش بلند شد و روم خوابید ودستشو برد زیرشلوارم وکیرمو گرفت وبا خنده توصورتم گفت مرسی آقایی!!!بعد شلوارمو درآورد وشروع کرد بازی کردن با کیرم ازروشرت کم کم شرتم هم درآورد ویه بوس زد به کیرم میدونستم از ساک زدن خوشش نمیاد اسرار نکردم که بخوره خودش سرکیرم روکرد تودهنش ومکید بعد کله کیرم رو بازبونش میلیسید گفتم خانومی زیاد ورنرو آبم میادا!!گفت چه بهتر بازم میخورمش تابلندشه بعد تاته باید بکنی توکوسم چون کوسم دوست نداره زودآبت بیاد میخاد که جرشبدی آقایی حوس کیر درست حسابی کرده بعد دوباره سرکیرمو کردتودهنش شروع کرد مکیدن وبعد لیسش میزد گفتم پری آبم نزدیکه بیاد سینه هاشو آورد جلو کیرموگذاشت لاش وشروع کرد به فشاردادانو بالا پایین کردن به یک دقیقه نکشیدکه تمام آبم باقدرت پاشید روسینه هاش وبلندگفت جونننننن چه آبی سوختم!!!!بادستمال آبمو از روسینه هاش پاک کردمویه لب ازش گرفتم بعدرفتم تودستشویی خودمو شستمواومدم روتخت که هنوزدراز نکشیده بودم گفت آماده ای گفتم بلههههههه.شروع کردم به خوردن لباش بعد پشت گردنشو گوشاش رولیسیدم که حسابی حشری شده بود دستشو گذاشته بود رو کیرمو هی بالا پایین میکرد گفتم عزیزم برگردو خم شودوباره خندید گفت سیر نمیشی انقدرمیخوریش گفتم نه دوباره افتادم به جون کوسش قشنگ براش میمکیدمو لیس میزدم بادستم هم سوراخ کونشومیمالیدم صداش داشت کم کم بلندمیشد بازم سوراخ کونشو لیسیدمو زبونمو کردم توش و قشنگ میچرخوندم خودشم خیلی حال میکرد خوشش میومد از این حرکتک کمی ادامه دادمو گفتم عزیزم میخام بکبنم تو اجازه هست گفت آقایی بکن که دارم میمیرم کیرمو آروم نزدیک کوسش گذاشتم یه خورده بازی دادم رو کوسش که گفت سامی بکن دیگه اذیت نکن دارم میمیرم به خدا کیرمبخام بایه فشار نصف کیرمو فرستادم توش که یهو جاخورد یه خورده پرید جلوبادستام از کمرش گرفتم وکیرمو ثابت نگه داشتم بعد آروم همشو تاته کردم داخل که پری گفت آخیش جون راحت شدم بعد شروع کردم به تلنبه زدن کوسش واقعا تنگ داغ بود ومکندگی قوی داشت باانگشتم دوباره سوراخ کونشو مالیدم با آبکوسش کونشو قشنگ خیس کردم همیشه دوستداشتم ازکون بکنمش ولی هیچوقت اجازه نمیدادو خوشش نمیومد و میگفت تاحالا اینکارو نکرده ودوست نداره دیگه کم کم سرعت تلنبه زدنمو برده بودم بالا وباانگشت شصتم هم کونشو میمالیدم صدای جفتمون دراومده بود وبلند سروصدا میکردیم پری هم کونشو میداد عقب وبا من همکاری میکردو میگفت بکن بکن سامی جون.کیرمیخام وسط کار یهو کیرم از کوسش دراومدپری گفت زودباش بکن توش که مردم کیرمو گرفتم دستم چشمم دوباره به اون سوراخ کون نازش افتاد خواستم بکنم توش ولی ترسیدم ناراحت بشه وضدحال بخوره گذاشتم سمت کوسش داشتم فشار میدادم که خودشم روبه عقب فشاردادو کیرم سرخورد رفت سمت کونش منم ازخدا خواسته یه فشاردادم که درکمال ناباوری کیرم تانصفه خیلی راحت رفت توکونش پری یهو خودشو کشید جلو وگفت خیلی بدی دردم اومد آییییییییییییی!گفتم ببخشید عزیزم عمدی نبود کیرمو تنظیم کردمو کردم توکوسش دوباره تلنبه زدم پری باز داشت سروصداش درمیومد باز باانگشتم باسوراخ کونش بازی میکردم که دیدم بازم کونش قشنگ بازشده طوری که قطر بازی سوراخش اندازه نگشت اشارم باز بود داخلش معلوم میشد همش به این فکرمیکردم چجوری ممکنه این کونی که تاحالا کرده نشده انقدر راحت کیرم تانصفه بره توشودربیاد وسوراخش قشنگ باهربارخوردن انگشت کردن بازبشه چون به خودم هم تونامزدی ازکون نداده بود ومیگفت تاحالا ازعقب باهیچکس سکس نداشته انگشت اشارمو باآب دهنم خیس کردم وآروم بردم سمت کونش همینطورکه داشتم تلنبه میزدم انگشتمو فشاردادم که دیدم بازم خیلی راحت رفت تو یع خورده فشاردادم انگشتم تاته توکونش بود وحتی دیواره های کونش هم دستمو پس نمیزد پری سریع دستشو از پشت آورد ودستموازکونش کشیدبیرون وبعد باناراحتی گفت خیلی بدب سامی دردم میاد خواب نکن اونجوری دیگه!!گفت اصلا تودرازبکش من خودم میشنم روکیرت گفتم ببخشید خانومی دراز کشیدم وخودش باکوسش نشت رو کیرم گفت پسربد تو دست از این کون مابرنمیداری نه!!!گفتم الهی قربونت برم خانومی من حالا ببینم توچیکارمیکنی گفت الان نشونت میدم کیرموتاآخرتوکوسش جاکرد وشروع کرد بالا پایین رفتن بی شرف کوسشو یه جور جمع میکرد که احساس میکردم کیرم میخاد کنده بشه دیگه منم داشتم داغ میشدم محکم ازپایین نگهشش داشتم شروع کردم به تلنبه زدن اونم بالا پایین میرفتو جون جون میکردپری هم نزدیک بود ارضاع بشه گفتم پری داره آبم میاد گفت بریز توش قرص خوردم چند ثانیه بعد احساس کردم کیرم داغ شده وحرارت کوس پری دوبرابرکه یه لحظه پری جیغ کشیدو شروع کردبه لرزیدن کخ منم آبم باقدرت اومدکه همرو توکوسش خالی کردم. پری آییییی چه داغ بود جون جیگرم حال اومد آقایی!!!کیرموازتوکوسش بیرون کشیدم که کمی ازآب کیرم ازتوکوسش ریخت بیرون دهانه کوسش قشنگ بازمونده بود بادستمال آبمو پاک کردمو بغلش کردم یه خورده موهاشو نوازش کردمو درگوشش گفتم دوست دارم عزیزم خندیدو گفت منم همینطورآقایی!!!بهش گفتم راستی پری ازامروزت برام بگو بامریم کجارفتید چیکارکردید گفت هیچی عزیزم رفتیم یه دور زدیموکافیشاپ یه چیزی خوردیم اومدیم.گفتم گلم چراحوصلت سرمیره نمیری باشگاه رقصی آیروبیکی بدنسازی چیزی ثبت نام کنی؟پری:اتفاقا خودمم هم تو فکرش بودم یه کلاس رقص عربی هست که میخام برم کلاساشم هرروز صبح ازساعت 9تا12هستش البته به غیراز جمعه ها جون جمعه ها کلاس رقص خصوصیه!گفتم عزیزم فردابرو ثبت نام کن اگه خوشت اومد کلاس خصوصی هاشم برو گفت مرسی عزیزم حتما. پریو بغل کردمو گفتم عزیزم خیلی خستم بیا بخوابیم گفت باشه گفت سامی جون.یه بوسش کردمو خوابیدم .ازخواب بیدارشدم دیدم پری نیست پیشم خودمم هم بدجوری دستشویی داشتم پاشدم برم دستشویی که دیدم از تو آشپزخونه صدای پچ پچ میاد یه خورده رفتم جلوتر دیدم صدای پری که انگار میگفت باشه عزیزم فردا دارم میرم کلاس رقص عربی همون که دوستداری.تو جون بخاه جیگر.ساعت نگاه کردم حدودا2.30دقیقه بود رفتم جلوتر داخل آشپزخونه برقوروشن کردمو گفتم خانومی باکی داری حرف میزنی این وقت شب شیطون باخنده آروم گفت مریمه دارم قضیه فردارو میگم خندیدمو رفتم دستشویی کارم که تموم شد اومد توآشپزخانه یه لیوان خوردم دیدم پری هم خداحاظی کردباپشت خطیشو باخنده گفت فردا میبینمت عسل!گفت اوه شمادوتاچه مهربون شدیدباهم چه تحویل بازاریه!!!امان ازدست شمازنا آخه مگه مجبوری دختراین وقت شب بهش بگی صبح بهش میگفتی حالا!پری:سامی جون راستش خوابم نمیومد گفتم تورو بیدارنکنم اومدم آشپزخونه گفتم بزار ببینم اگه مریم بیداره باهم حرف بزنیم.گفتم حالا چی بازم خوابت نمیاد؟پری:چرابریم بخوابیم عزیزم من صبح باید بیدارشم که برم برای ثبت نام.قبل از این که پری بره تواتاق خواب صداش کردم گفتم عزیزم بیااین عابربانک منوبگیر بذاردستت باشه یه موقع مشگلی برات پیش نیاد؟پری:مرسی عزیزم دستت دردنکنه مهربون من.حال چقدرهست داخلش که کارتتودادی دستم شیطون نکنه خالیه منوگذاشتی سرکار بلا؟گفتم عزیزم این چه حرفیه میزنی سرکارچیه دختر توعزیزمنی هرچی دارم مال توست مگه آدم بهترین عشقشوسرکارمیذاره؟درضمن خانوم خانوما این حسابم جاریه مربوط به شرکتم میشه الانم فکرمنم حدود 5/500میلیون تومان داخلش هست.بعد باخنده گفتم عزیزم خالیش نکنی مسدودبشه بیچارمون کنیاشیطون.پری هم سری خودشو لوس کردو گفت اگه اعتمادنداری بیا نخواستم کارتتو.سریع بغلش کردمو لباشو بوسیدمو گفتم الهی قربون اون دل کوچیکت برم خانومی داشتم شوخی میکردم وگرنه که تو عمرمنی خانومی من این حرفاچیه؟دوباره تشکر کردو گفت مرسی آقایی خوبم.بعد پرید بغلمو باهم رفتیم تواتاق خواب.گذاشتمش روتختو خودموبغلش کردم خوابیدیم
صبح ساعت هشت بود که ساعت گوشیم زنگ سریع بیدارشدم وزنگ گوشی رو قطع کردم تاعشقم بیدارنشه دیدم خودشو جمع کرده وزانوهاشو تو بغلش گرفته خوابیده کونشم قشنگ زده بود بیرون فقط یه شرت پاش بود که اونم تانصفه اومده بود پایین وگودیه کونش معلوم بود قشنگ یه خورده شرتشو پایین تر کشیدم سوراخ کونش که که من عاشقشم معلوم شد خیلی باحال بود توی گودی یه پف کوچولو بود یه بوسش کردمو لباسامو پوشیدمو رفتم شرکت.ساعت حدودای 11بود که رفتم اتاق برادرم سلام احوال پرسی کردموصحبت کردیمو دیدم یه خورده توخودشه گفتم چی شده ساسان چراتوفکری گفت چیزی نیست بابا مریم پاش پیچ خورده میخام ببرمش دکتر گفتم کی این اتفاق افتاده؟ساسان:دیروز صبح خورده زمین منم تادیروقت اینجا بودم رفتم هم خونه بهم چیزی نگفتش تازه امروز صبح فهمیدم دیشب من دیررفتم خونه خانوم دیده من خستم صداشم درنیامده.الانم دارم میرم خونه وقت گرفتم پیش یه متخصص میخام هرجورشده ببرمش ببینه حتی شده خارج ازنوبت!!!گفتم مگه مریم دیروز غروب باپری نرفتن بیرون وکافی شاپو خریدو از اینجور حرفا؟ساسان:نه بابا چی میگی من میگم مریم پاش پیچ خورده تو میگی غروب با پری بیرون بوده!!!!بدبخت تا خود شب از اتاق خواب تکون نخورده!!!گفتم الهی قربون زنداداشه گلم برم چرا اینجوری کرده مگه مااینجا مردیم چرابه کسی خبر نداده؟ساسان:خودت که بهترمیشناسیش چجور آدمیه دیگه همیشه به دیگران بیشتراز خودش اهمیت میده.بهش گفتم ساسان چرا وایسادی بریم دیگه؟ساسان:کجابریم؟بابا زنداداش گلوببریم دکتر اصلا صبح چرا اومدی اینجا وقتو تلف نکن بریم>!ساسان :توکجامیخای بیای بابا خودم میبرمش خیر سرت امروز میخاد جنس بیاد توشرکت یکی مون بایدباشه.تو وایسا من میرم گفتم باشه عجله کن برو دیگه!ساسان سریع رفت منم رفتم تواتاقم نشستم به حرفای دیروزش فکرکردم که گفت با مریم رفته بیرون؟زنگ زدم به مریم گوشیشو برداشت.الوسلام مریم خدابد نده چی شده چطوری الان چرادیروز حرفی نزدی به من ساسان بابا ایم کارا چیه میکنی آخه؟مریم:سلام سامان جون چیزی نشده که باباساسان الکی گندش کرده میگه بریم دکتر من حالم خوبه.گفتم خوبه خوبه الکی فیلم بازی نکن دختر من تورو میشناسم ساسان همه چیزو گفت بهم الانم توراهه داره میاد ببرتت دکتر!راستی چرا دیروز به پری چیزی نگفتی خونه تنها بود میگفتی اون بیاد دنبالت ببرتت دکتر؟مریم:اتفاقا بعدظهربهش زنگ زدم ولی اصلا گوشیشو جواب نمیداد بعد ده دقیقه هم گوشیش خاموش شد؟دیگه مطمئن شده بودم که پری داره یه چیزی روازمن پنهان میکنه؟گفتم دیشب پری مگه بهت زنگ نزد حول هوش ساعت 2.30صبح؟مریم:نه بابا من که ساعت 11 قرص خوردم خوابیدم گوشیم هم خاموش بود.سامان صدای درآمد فکرکنم داداشته اگه کار نداری من برم حاضر شم؟گفتم خواهش میکنم زنداداش گلم بیشتر مراقب خودت باش درضمن اگه یکبار دیگه ازاین کارا بکنی به جون خودتو ساسان دیگه اسمتم نمیارم یعنی چی آخه؟خیلی ازاین کارت ناراحت شدم که بی خبر گذاشتی!مریم :چشم ببخشید سامی جونم قول میدم دیگه تکرارنکنم باشه داداشی!!!کاری نداری؟گفتم مراقب خودت باش زنگ بزن منم در جریان بذار دوست دارم خداحافظ شب میبینمت.دوباره فکرپری مثل خوره افتاده بود به جونم یعنی چرا دوباره بهم دروغ گفته بود؟اصلا دیروز کجا بوده تا اون ساعت باکی بوده؟اعصابم بهم ریخته بود دوباره فکرای ناجور داشت منودیونه میکرد نکنه دوباره سرو کله اون پسره عوضی امیر پیدا شده باشه اگه اینجور باشه خودم امیرو خفه میکنم؟توهمین فکرا بودم که منشیم اومدتو اتاق و فاکتور جنس ها رو آورد برام بعد گفت:لطفااین فرم را امضا کنید بعدشم آقای پوریایی مدیر فروش شرکت ذرین خودرو اومده میخاد باشما راجع به قیمت اجناس صحبت کنه مثل اینکه رنج قیمتها تغیییر کرده
گفتم باشه ممنون الان میام اصلا حوصله اون مردک مزخرفو نداشتم به جای مسایل کاری فقط بلد بود مثل این خاله زنکها یه دم ضربزنه منم تمام فکرم پیش پری بود مخصوصا دیشب توآشپزخونه که همش میگفت چشم عزیزم میام میبینمت.همش غیافه امیروباپری میومد جلوی چشمم و یاد اون شب توخونشون میوفتم این که پری بوی آب کیر میدادبااون دستمال کاغذی که رژلب پری روش بود با اثرات آب کیر همش امیرو باپری تصور میکردم احساس بدی بهم دست داده بود دستام میلرزد اعصابم بهم ریخت کلا .تصمیم گرفتم زنگ بزنم بهش گوشیموبرداشتمو شمارشو گرقتم هی بعداز چند دقیقه پیغام میداد درحال حاضر تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد چندبار شما رشو گرفتم دیدم فقط همین پیغامومیده پیام فرستادم دیدم تحویل نمیده چنددقیقه گذشت منشیم امدتو اتاق صدام کرد گفت :آقای پوریایی منتظرتونن نمی خواهید بیایید گفتم باشه الان میام فقط شما یه لطفی کن شماره همسرموتند تند بگیر گوشیش فکرکنم در دسترس نیست اگه جواب داد بگید فورا به من زنگ به زنه کارش دارم.رفتم پیش آقای پوریایی سلام احوال پرسی کردیم مثل همیشه چرت گفتناش شروع شد منم همش تو فکر پری بودم واصلا حواسم بهش نبود تا اجناسو تحویل بگیریمو سر قیمت حرف بزنیمو ساعت شد 1وقت ناهار رسید.نهارو نفهمیدم چطوربااین مردک خوردم و کارم تا حدودای 4 طول کشید دل تو دلم نبود ببینم منشیم چیکارکرئ موفق شد تماس بگیره یانه!؟
ادمه دارد.....

نوشته: devilsmlooti

سلام دوستان اسمه من سامانه من 36 ساله هستم ویه دو سه سالی میشه که از آسایشگاه روانی ترخیص شدم راستش امروز میخام در مورد سرنوشتی که تو زندکیم اتفاق افتاد بگم و یه جوری دردودل کنم با دوستان واز عزیزان میخام در مورد اتفاقات زندگیم نظربدنو یجوری راهنماییم کنم درضمن اسامی واقعی رو اینجا عوض کردم چون نمیخام مشکلی برای کسی درست کرده باشم چون این تلخترین واقعه زندگیمه که میخام براتون به صورت داستان تعریف کنم این اتفاق برمیگرده به چند سال پیش تقریبا هفت الی هشت سای پیش.
اسم من سامانه و لیسانس نقشه کشیه صنعتی دارم من تو سن 25 سالگی ازدواج کردم اسم همسرم پریسا است 22سالشه که یه مشخصاتی براتون میگم که تو ذهنتون بهتر تصور کنید قدش حدود 178 میشه و وزنش هم60مشه وپوستش سفید صورته کشیده ای هم داره موهای مشکی و تقریبا صاف که یه خورده موج دار بود البته در حال عادی سینش هم هم نرمال بود فکرکنم سایزش70-75 میشد وباسن برجسته ای هم داشت کمرش هم باریک بود خودم هم قدم 186و وزنم هم 89است قیافم هم معمولیه بدنسازی هم کارکردم استیل بدنم خوبه تیپم هم از نظر خودم بد نیستو بیشتر به روزه گاهی هم اسپرت وضع مالی خوبی دارم و توپاسداران زندگی میکنم ماشینم هم زانتیاست و ماله پریسا 206.
من با پریساتو جشن عقد برادرم آشنا شدم که یکی از دوستای زنداداشم بود بعد ازاون یه چند وقتی باهم رفیق بودیم وبعد من ازش حسابی خوشم اومد چون خیلی دخترخوش برخوردو شیطونی بود والبته به مذهب هم توجه داشتو معتقد بود اما خوش گذرون بودو خیلی گیر نمیداد درکل عاشق رفتارش شدم وبا من صادق بود و گفته بود که قبلا تو زندگیش عاشق پسر دایش به اسم امیر بوده ولی اینجور که خودش میگفت هیچ وقت باهاش سکس نداشته خیلی هم درمورد حرفاش قسم میخورد و منم باور کردم ودیگه در مورد این موضوع بحث نکردمو تموم شد خوب اینارو گفتم که یه چیزایی رو تجسم کنید و حال میخام برم سره اصله موضوع به صورت داستان بگم.
امروز روز عروسیم بود ومن خیلی خوشحال بودم تمام مراسم عروسی جور بود برادرم ساسان با من تا سالن آرایش عروس اومد من بهش گفتم ساسان همه چیز مرتبه هیچ چیز کم وکسر نیست مشروب هست برای مهمونا که برگشت گفت تو به این کارا کاری نداشته باشو فقط به عروست فکر کنو حالشو ببر اصلا میدونی چیه امروز تو فقط حکومت کن داداش غمت هم نباشه توامروز پادشاهی برای هرکس فقط یبار این روز تو زندگیش داره پس لذتتو ببر ونگران هیچی نباش چون وظیفه ماست که برات جبران کنیم منم گفتم مرسی داداش شما هم تاج بالاسری بدون تو پادشاهی معنایی نداره خلاصه تا دمه آرایشگاه گفتیمو خندیدم بعد من از ماشین پیاده شدمو رفتم دنبال عروس که وقتی دیدمش پرام ریخت چقدر خوشکل شده بود گفتم پری خودتی یا عوضت کردن خندیتو گفت عزیزم حالا کجاشودیدی و اومد جلو لبامو یه بوس کوچیک کرد که زنای داخل سالن دست زدنو شروع کردن به رقصیدن خلاصه بعد از تموم شدن مجلس مهمونا یکی یکی می اومدن و تبریک میگفتنو خداحافظی میکردن که یهو چشمم به پسردایش امیرخورد که دیدم زول زده به پری وپری هم داشت باهاش چشم توچشم میرفت یه لحضه حواسش به من نبود بعد که فهمید من دارم نگاشون میکنم یه لحضه هول ش وسریع پاشد با سلام کردو باهم دست دادنو بعد امیراومدجلو باهم روبوسی کردن منم به روی خودم نیاوردم اما امیر خیلی پسر خوشگلی بود وهیکلش هم درشت بود اصلا اون جوری که پری میگفت نبود گفته بود خوشگله اما گفته بودکه اعتباد به کراکو شیشه داره وچندبارترک کرده ولی بازم میکشه به خاطر همین بوده که بینشون بهم خورده وباهاش ازدواج نکرده که البته امیر بچه جوادیه بودن و وضع زندگیشون تقریبا نرماله خلاصه یه خورده که نگاش کردم دیدم اصلا سرو وعضش به معتاد ها نمیخوره پیش خودم اگه ترک کرده پس این اندامو از کجاآورده چون خیلی درشت بودو روش کارشده بود به حرف پری شک نداشتم چون خیلی دوستش داشتم گفتم شاید قبلا معتاد بوده و خیلی وقته ترک کرده امیرهم که انگار موضوع رو فهمیده باشه من دارم نگاشون میکنم اومدجلو دست داداو روبوسی کردو رفت خلاصه همه چیز تموم شدو همه رفتن منم باپری قرارگذاشتم که فردا برای ماه عسل بریم شمال که اونم قبول کرده بود خلاصه باهم به اتاقمون رفتیم که یهو پری برگشت گفت سامان امروز با امیر دست دادم روبوسی کردم ناراحت شدی یه جوری نگاه کردی گفتم نه عزیزم فقط یه خورده بااونی که تو میگفتی فرق داشت ؟پری گفت سامان به خدا چیزی بین منو اون نیست وهمه چیزتموم شده خودم هم تعجب کردم اونجوری دیدمش بعد یهوبغزش گرفتوگفت سامان به خدامن دوست دارم منوببخش داشت گریه میکرد سریع بغلش کردمو بوسیدمش گفتم عزیزم چرا گریه میکنی فدات شم من که چیزی نگفتم بابا من منظوری نداشتم فقط با تعجب یه خورده نگاش کردم همین من هیچوقت به تو شک نکردم عزیزم بعد برای اینکه از اون حالو هوا درش بیارم شروع کردن به خوردن لباش ودستمو گذاشتم پشتش وباسنشو گرفتم گفتم عزیزم یادته تو سالن آرایشگاه گفتی حالا کجاشو دیدی منظورت چی بود پریه من؟پری:عزیزم به خاطرتو کل بدنم رو مومک زدم میخام بهترین شبو برات بسازم.بعدلباسامونو عوض کردیم البته فقط اون لباسای دستو پاگیرو من کت وکراواتم رو درآوردم چین چین های دامنشو درآوردکه راحترباشه زیرش همون لباس عروسش بودکه البته فرق داشت بالتنه همونجوری تنگ بود وبه پایین که میومد کاملا به تنش چسبیده بودکه تابالای زانوش بود که قشنگ برجستگی باسنش معلوم بود.من میخاستم دوباره برم بغلش کنم ودوباره بیارمش روتخت که گفت صبرکن میخام سورپرازت کنم فقط کمک کن زیپ پشت لباسمو کمی باز کنم که خودم دستم بهش برسه گفتم باشه عزیزم برگرد برات بازکنم همین که نزدیکش شدم خودشو ازپشت چسبوند به من وباسنشوبه کیرم میمالوندومیخندید بعدبه من گفت درازبکش روتخت منم به حرفش گوش کردم بعد گوشیشو ازکیفش دراورد ویه آهنگ سکسی گذاشت وشروع کرد به رقصیدن واستریپ کردن چون میدونست من عاشق اینکارم لباساشو اروم تاقسمت باسنش لخت کرد وهی میخندیدو لفتش میداد وگفت میخام ازاین قسمت باگوشیت فیلم بگیری منم گفتم باشه وگوشیمو درآوردموشروع کردم به فیلم گرفتن لباسشو درآوردو فقط یه شرت خطی پاش بودبا یه کرست که رنگ جفتشون آبی نیلی بود وخیلی به اون بدن سفیدش میومد حالا قشنگ برجستگی باسنش قشنگ معلوم بودوبا یه تکون قشنگ لپای باسنش قشنگ میلرزید بعد کرستش رو درآورد وسینه هاش قشنگ برجسته شده بود معلوم بودخودش هم خیلی تحریک شده بود هی خم میشد وبا دستاش باسنشو باز میکردو میگفت دوستداری عزیزم ولی شرتشو درنیاورد وگفت اونش باخودت بعد اومد جلو ویه لب داد وقشنگ زبونشو میکرد تودهنمو میمکید وهی نگاه میکرد به دوربینه گوشیو میخندید بعد آروم دستاشو گذاشت رو پیراهنمو دکمه هاشو باز کرد ازتنم درآوردش بعد شروع کرد به باز کردن دکمه شلوارم که اینکارو باعشوه خیلی خاصی میکرد وشلورام هم درآورد ودستشو کرد تو شرتمو گفت چقدر سفت شده فکرکنم بامن کارداره منمخندیدم گفتم آره عزیزم به غیراز توکسی رو نمیخاد بعداومد جلو گفت فیلم برداریو قطع کن گفتم چرا عزیزم نمیخای برام بخوریش برام گفت سامی جونم خودت میدونی که از خوردن خوشم نمیادو حالم بدمیشه که راست میگفت تو دران نامزدیمون هم نه ساک میزد نه ازعقب میداد میگفت خیلی بدش میاد منم چون خیلی دوسش داشتم مجبورش نمیکردم وبه خاستش احترام میذاشتم.گفتم باشه عزیزم الان فیلمبرداریشو قطع میکنم که گفت نه قطع نکن فقط بذار روحالت پیوس یاهمون استوپ خودمون گفتم چرا گفت کاردارم نمیخام یه قسمت بیافته تو کاریت نباشه به موقش خودم بهت میگم گفتم باشه وزدم رواستوپ گفتم خواب جیگری کدوم قسمت میخای نباشه گفت این قسمت ورفت پایین و شروع کرد باکیرم بازی کردن گفت عزیزم فقط امشبو میخام برات اینکارو کنم خواهش میکنم دیگه از من اینونخای چون واقعا حالم بدمیشه گفتم نمیخاد گلم ولش کن گفت نه خودم میخام بعد شروع کرد کیرمو بوسیدن وزبون زدن بعد سرشو میکرد دهنش و میک میزد دیگه داشت خوشم میومد بعد گفتم عزیزم میشه بیشتر بخوری وبری پایین تر گفت آخه کیرت خیلی بزرگه همش جا نمیشه سایزکیرمن درازیش 18وکلفتیش حدود 8میشد .بعد پری کیرمو بیشتر کرد تودهنش وشروع کرد به ساک زدن خیلی بد میزد همش میخورد به دندوناش و دردم میگرفت گفتم عزیزم میشه آرومتر دندونات پدرمو درآورد گفت ببخشید سامی جون میشه تمومش کنم داره حالم بد میشه گفتم فدای سرت خانومی کشیدمش بالا وشروع کردم ازش لب گرفتن حسابی داشتم لباشو میخوردم که گفت حالا موقع ادامه فیلم برداریه بعد گوشی رو برداشت زد ادامه فیلمو گرفت منم رفتم رو گردنش حسابی مکیدم بعد رفتم رو سینه هاش شروع کردم به خوردن که دیگه داشت نالش درمیومد بعد رفتم روشکمش وزبونم رو میکردم تونافش بعد رفتم سمت کوس خوشگلش که شرتشوحسابی خیس کرده بود بعدشرتشو آروم درمیاوردمو همه جای پاشو میبوسیدم بعد رفتم رو کوسش وحسابی براش خوردم زبونمو میردم توکوسش و درمیاوردم چوجولش رو میک میزدم که دیگه دیونه میشد وبا اون یکی دستش سرمو به کوسش فشار میداد ومیگفت بخور که دارم میمیرم وهی میگفت عزیزم کوسمو دوستداری بگو میخام تو دوربین بگی چجوریه منم گفتم عالی عزیزم خیلی خوش مزست بعد گفتم عزیزم گوشیرو بده من بر گرد بخواب رو به شکم میخام خودم ازنمای پشت فیلم بگیرمو بخورم گفت چشم عزیزم گوشیرو ازش گرفتمو شروع کردم به خوردن بعد گفتم عزیزم میشه با دستات قشنگ باسنتو باز کنی میخام قشنگ همه جاش تو فیلم بیافته دستاشو گذاشت رو دو طرف باسنش و کشید وای خدای من چقدر کوسش از اون نما خوشگل شده بود بعد چشمم افتاد به سوراخ کونش چقدر خوشگل وبا حال بود رنگش صورتی بود و کاملا گود رفته بود دوباره شروع کردم به خوردن کوسشو حسابی خوردم که جیغش دراومده بود منم براش تندر ادامه میدادم تابیشتر لذت ببره درحین خوردن کوسش کونش رو هم براش میخوردم که چیزی نمیگفت فقط آخ اوخ میکرد جراتم رو بیشترکردم وزبونم رو توسوراخش میکردم وحسابی کونشو میمکیدم کل زبونم رو توکونش کرده بودم ومیچرخوندم و حسابی میخوردم بعد انگشت کوچیکمو رو سوراخش میچرخوندم وبا دوربین زوم کردم رو سوراخ کونش که حسابی باز شده بود وتقریبا اندازه جای یه انگشت سوراخش باز شده بود و هی باز وبسته میشد انگشته اشارمو خیس کردم وگذاشتم روسوراخ کونش و کمی بازی کردم و با یه فشار کوچیک نصف انگشتم رفت توکونش که یه خورده تعجب کردم که سریع دستمو پس زد وگفت دیگه این کارو نکن خوشم نمیاد دردم گرفت خیلی بدی گفتم عزیزم ببخشید منظوری نداشتم یه لحظه کنترلمو ازدست دادم وسریع ازش لب گرفتم ودر گوشش گفتم عزیزم حاضری بکنمت که گفت آره خیلی وقته حاضرم ولی میخام خودم بشینم روکیرت تا یه موقع بازم کنترلتو دوباره از دست ندی داغونم کنی بعد که حاضرشد دراختیار خودت!پری آروم نشت روکیرمو فقط سرشو می مالوند به کوسش بعد از چند دقیقه یه خورده بیشتر فشار آورد وتقریبا سرش رفت تو و هی میگفت درد داره ومیسوزه که گفتم عزیزم بذار خودم بذارم تو حواسم هست بعدچند بار بزنم مطمئن باش خوشت میادو ول نمیکنی گفت باشه ولی ترو خدا مواظب باش!گفتم عزیزم حالا برگرد و گوشیو بگیر خودت فیلم بگیر بذار من کارمو بکنم برگردوندمش به پشت خوابوندمش و پاهاشو دادم هوا کیرمو گذاشتم دمه کوسش و یه خورده باهاش بازی کردم بعد سرشو کردم توکه صداش دراومد گفت توروخدا یواش درد داره آیییییییییی!گفتم عزیزم به خاطر پردته باید پارش کنم تا راحتشی .گفتم آماده باش یه ثانیه بیشتر درد نداره بعدش زود خوب میشی.دوباره کیرمو در کوسش مالوندم که حسابی خیس شد بعدسرشو کردم تو در آوردم یه چندبار این کارو کردم تا کوسش جا بازکنه وحاضرشه برای آخرین بارسرشو کردم توکوسش بعد یهو فشار دادم تا خایه کیرم رفت تو که جیغش دراومد سری بغلش کردمو همون تو نگه داشتم پری هی میگفت دربیار آتیش گرفتم گفتم عزیزم آروم باش الان تموم میشه خوب میشی یه چند دقیقه گذشت شروع کردم آروم تلنبه زدن که دیگه اونم خوشش اومده بودو صداش دراومده بود وحسابی آخ واوخ میکرد سرعتمو بیشتر کردم ومحکم تلنبه میزدم که دیدم محکم شروع به لرزیدن کردو پشتمو با ناخوناش چنگ انداخت جیغ آرومی کشید منم سرعتمو بیشتر کرد وحس کردم که آبم نزدیکه بیادآخه کوسش خیلی تنگ وداغ بود ویه مکندگی خیلی قوی داشت که گفتم دارم میام گفت درش بیارمنم سریع کشیدم بیرون وهمه آبمو ریختم روشکمش ویه خوردش هم ریخت رو صورتش که خیلی شاکی شد گفت ای ببین چیکارکردی کثیف شدم !گفتم ببخشید این یکی دیگه دست خودم نبود واقعا شد گفت عیب نداره من میرم حموم یه دوش بگیرم بیام گفتم باشه برو عزیزم زودبیا منم برم گفت باشه ورفت ساعت نزدیکهای 2شب بود لپ تاپو رفتم آوردم وگوشی رو وصل کردم که ببینم فیلممون چه جوری شده فیلمو آوردمو نگاه کردم رسید به اونجایی که داشتم کونشو میخوردمو میمالوندم دوباره اون صحنه ای که سوراخش بازشده بود رو نگاه کردم خیلی برام عخیب بود دختری که تابه حال سکس نداشته چجوری انقدر کونش باز شدکه با یه فشارکوچولو انگشتم رفت توکونش ؟ولی گفتم ولش کن بابا حتما به خاطر تحریک زیادی بوده که شده چون من کلی براش خوردم اونم ماهیچش دیگه تحریک شده بازشده.تو همین فکرابودم که پری از حموم دراومد گفت چیکارمیکنی بلا!گفتم هیچی عزیزم داشتم فیلممونو نگاه میکردم زود اومد بقلم نشستو گفت تنهایی بذار ازاول منم ببینم هرچی باشه منم شریکه زندگیتم حق دارم ببینم گفتم بفرما خانوم دراختیارشماست یه بوس کردمشو یه لب جانانه گرفتم وفیلمو نگاه کردیم پری روبه من کردو گفت کپیش کردی تو هارد تو گوشی نگه ندار گفتم بیا خودت کپیش کن تامنم برم یه دوش بگیرم بیام وبخابیم که فردا باید بریم مسافرت.رفتم حموم دوش گرفتمو اومدم بیرون که دیدم روتخت دراز کشیده رفتم پیشش درازکشیدمو بوسش کردم انقدر خسته بودیم که زود خوابمون برد صبح بابوسهای پری ازخواب بلندشدم گفتم ساعت چنده گفت ساعت 10.30تنبل خان چقدرمیخابی بلند شدم رفتم دستشویی یه آبی به سرصورتم زدم وکه دیدم زنگ میزنن گفتم کیه پری گفت مامانت اینان باز زنداداشت اومدم تو اتاق خواب لباساموپوشیدم که زن داداشم اومد تواتقو سلام کردو گفت مبارکه!گفتم مرسی عزیزم ولی چی مبارکه گفت دامادیت دیگه بعدبا اشاره تختو نشون داد که دیدم وقتی دیشب پرده پریو زده بودم خون اومده بود وریخته بود رو ملافه که سریع ملافرو مع کردمو گفتم شماهم که دنبال سوژه ای دیگه زنداداش .خندید گفت عیب نداره پیش میاد دیگه منم که غریبه نیستم زنداداشتم خلاصه ازاتاق خواب اومدم بیرون مامانم اینارو دیدم که صبحانه آورده بودن گفتم مرسی مامان چرازحمت کشیدی خودمون یکاریش میکردیم نمیمردیم که !مامانم گفت خوبه خودتو لوس نکن پسرتواگه صدسالتم بشه بازم خودم هواتو دارم.ملافه رو انداختم توحموم ونشستیم دورهم صبحانه روخوردیم و حاضرشدیم برای مسافرت بارو بندیل هم از قبل حاضر کرده بودیم.پری لباساشو پوشید وخودش روقشنگ آرایش کرد مانتوش انقدر به کونش چسبیده بود که خط شورتش قشنگ معلوم بود خلاصه از مامان اینا خداحافظی کردیمو سوار ماشینم شدیمو رفتیم سفر که قراربود بریم کل شمالو تویه هفته بچرخیم.توراه کلی درمورد مهمنونی شب قبلو فامیلا ازاین جور چیزا صحبت کردیم حسابی گفتیمو خندیدم چندبارم توراه وایسادیمو یه سری خرتوپرت گرفتیمو چند عکس انداختیمو رفتیم تا ساعت نزدیکتی 4 بود که رسیدیم رامسر.پری گفت بریم هتل یه اتاق بگیریم یه استراحت بکنیم بعدظهر بریم بچرخیم که قبول کردمو رفتیم هتل غذا خوردیم رفتیم تو اتاق خودمون یه چنددقیقه نشستیم که پری بلندشد لباساشو دربیاره که دیدم اینبار شورت و سوتین مشکی پوشیده بود که خیلی بهش میومد گفتم پری همین جوری خوبه یه چرخی بزن تا بهتر ببینمت پری گفت سامی بیا یه چندتا عکس سکسی بندازیم گفتم چراکه نه دوربینو از توساک درآوردم شروع کردم به عکس انداختن به مدلهای مختلف بعد گفتم شرتت روهم دربیار میخام از اون هلو هات چندتا عکس بندازم شرتشو درآورد گفتم سجده برو وبا دستات کونتو قشنگ بازکن با دیدن چنین صحنه های دوباره کیرم شق شد ودوربین رو گذاشتم زمین وشروع کردم به خوردن کوس وکونش انقدر کوسشو خوردمو زبونمو کردم توش که ارضاشد وآبش اومدتودهنم که مزش ی خورده شورو مایل به ترشی میزد انقدر خسته شده بود که به همون حالت دراز کشید منم کونشو دوباره باز کردمو شروع کردم به خوردن کونش حالا نخور کی بخور زبونمو میکردم توسوراخش درمیاوردم که خیلی حال میکرد ومیگفت بیشتربکن کونمو بمک قشنگ بخور حسابی براش خوردم اما تا خواستم با انگشت شروع کنم نذاشت وگفت خوشش نمیاد گفتم بذار یه بار از عقب بذارم اگه دردت گرفت دیگه هیچوقت نمیگم بهت خلاصه هرچی اسرار وخواهش کردم قبول نکرد که گفتم لااقل یه ساک درست حسابی بزن که گفت اونم نمیتونم حالم بدمیشه فقط سرشو میخورم بلاخره قبول کردمو دراز کشیدم اونم شروع کرد به قول خودش خوردن که یه خورده ناراحت شده بودم چون فکرنمیکردم بعداز انقدر خاهش بازم خواستمو رد کنه به روی خودم نیاوردم یه خورده که سرشو خورد گفتم سجده برو میخام بذارم برگشت منم بی معتلی کردم توش که یهوگفت چه خبرته آرومتر پاره شدم گفتم ببخشید شروع کردم به تلنبه زدن راستش اعصابم خورد بود وخیلی بهم حال نمیداد چون یه جورهایی احساس میکردم خورده تو ذوقم!یه خورده که سرعتمو بردم بالاتر دیدم صداش دراومدو داره حال میکنه منم بیخال قضی شدمو به لذت بردنم فکر کردم داشتم تازه حال میومدم بادستم دوباره سوراخ کونشو مالوندم که گفت تونکنها گفتم نترس عزیز لااقل بذار بمالمش گفت باشه آقایی فقط اگه میشه یه خورده بازبونت بکن توش قشنتگ خیسش کن بعدهرچقدر دوستداشتی بمالش کیرمو از کوسش کشیدم بیرون و دوباره کونشو بازبون خوردمو حسابی مکیدم خودم هم خوشم میومد ولذت میبردم ازاین کارحدود 10دقیقه ای خوردم که گفت سامی جون کیر میخام کوسم میخاره بکن عزیزم دارم میمیرم گفتن این حرفا بازم حشری شدم ومحکم کردم توکوسش که گفت آییییییییییییی پاره شدم جون بکن بکن واینسا آبتو بریز توکوسم میخام بسوزم باانگشتم حسابی سوراخ کونشو میمالوندم دوباره کونش بازشده بود منم توحال خودم نبودم وداشتم یه ضرب میکردمش که احساس کردم آبم داره میاد وخودمو تو کوسش خالی کردم که صدای اهش بلند شدو اونم بامن ارضاشد.انقدر بی حال بودیم که تخت همون جوری گرفتیم خوابیدیم .بیدارشدیم ساعت حدودهای 7بودکه پری گفت بریم بیرون دیگه حاضرشدیم رفتیم بیرون ازاونجاهم رفتیم بابلسرو چندتاجای دیگه پری هم خریداشو کردو بعد یه هفته قرارشدبرگردیم تهران تواون یک هفته چندباری سکس داشتم که نه ازعقب میداد نه ساک میزد که خلاصه برای ماشده بود عقده ولی چندباری فکرکردم شاید سردمزاجی داره چون بعضی موقع هاسرد بود زیاد تمایل نداشت بعضی موقعها گرم میشد خلاصه برگشتیم تهران پری گفت میخام برم موهامو رنگ کنم چون تواین هفته فامیلامون مارو برای تبریک دعوت میکنن گفتم باشه عزیزم رفت آرایشگاهو اومد که دیدم موهاشو بلوند کرده با مش زیتونی پایین موهاشم فانتزی کرده بود آبی وارغوانی یه دوسه روزی گذشت و پری زنگ زدبه گوشیم که عزیزم امشب زودتربیا شام خونه داییم اینا دعوتیم من ساعت چهار ازاداره برگشتمو اومدم خونه دیدم پری حسابی آرایش کرده ویه لنزآبی هم زده که خیلی بهش میومد گفتم چه جیگری شدی نمیگی دله شوهرت آب میافته رفتم جلو بغلش کردم دستمو کردم زیر شلوارش گفتم عزیزم بزار یه فیضی ببریم که گفت نه آرایشم خراب میشه گیرنده دیگه گفتم بابا وقت که داریم گفت نه دیرمیشه زود حاضرشو بریم رفتملباسامو عوض کردم اومدم دیدم پری لباس مشکی یه دست رو پئشیده که جلوش یه خورده باز بود خط سینه هاش معلوم بود بلندیشم تازانوش بود ولی خیلی چسبون بود طوری که قشنگ باسنش خودنمایی میکرد گفتم پری این لباس برای این مهمونی که داریم میریم مناسب نیست شاید داییت ناراحت بشه گفت نه عزیزم ما خانوادتن راحتیم پیش هم رو این مسائل حساس نیستسم گفتم باشه مانتتو بپوش بریم مانتوشو پوشیدو راه افتادیم رفتیم حدود ساعت 5.20دقیقه بود که رسیدیم خونشون بزرگ بود ولی محلشون جای درستی نبود خونشون یه انباری تو حیاط داشت که کنرشم دستشویی بود حیاطشم بزرگ بود ماشینو تو حیاط پارک کردیمو رفتیم داخل.داییش اینا اومدنو استقبال کردن ازمون که آدمای خوش برخوردو گرمی بودن نشستیم یه چایی آوردن و خوردیم که گفتن پری جان لباستو عوض کن راحت باش پری رفت تو اتاقو لباسشو عوض کردو اومد که خداییش خیلی جیگر شده بود که زنداییش هم گفت ماشااله خوشگل شدی پری جون قیافت عوض شده.امیرخونه نبود ولی برادربزرگش که متاهل بود خونه بود اسمش احمد بود که بچه خوبی بود که کلا داییش سه تا پسر داشت یه دخترکه امیر پسر وسطی بود ویه سالو نیم ازپری بزرگتر بود یه برادرکوچیک داشت به اسم علی که 19سالش بود وخواهره ام اسمش فاطمه بود که 18 سالش بود خلاصه بعد یه ساعت به احمد گفتم بیابریم بیرون یه چرخی بزنیم که باهم گرم گرفته بودیم گفت باشه به بقیه هم گفتم فاطمه وعلی هم گفتن باشه بریم پری گفت من نمیام میخام وایسم خونه به زنداییم کمک کنم گفتم باشه عزیزم هرجور راحتی.سوار ماشین شدیمو رفتیم بیرون ساعت حدودهای هشت بود که برگشتیم نزدیکای خونه بودیم که احمد گفت من میخام برم دنبال خانومم من یه خورده زودتر پیاده میشم گفتم احمدجان این حرفا چیه زدم کنار پیاده شدم گفتم بشین پشت فرمون باوسیله برو دنبال خانومت احمد قبول نمیکردو میگفت نه مزاحمت نمیشم بعد کلی اصرار این حرفا گفتم اگه قبول نکنی ناراحت میشم منم میخام این مسیر بازارتون روپیاده برم ببینم چی داره تشکر کرد قبول کرد گفت پس بیا این کلید خونه رو بگیر خودت در روبازکن گفتم باشه که فاطمه هم گفت آقاسامان اگه اشکال نداره منم باشما میام گفتم این حرفاچیه خواهش میکنم خوشحال میشم .احمد سوارماشین شدو رفت منم با فاطمه راه افتادم توراه به یه قنادی هم رسیدیم که من رفتن بستنی سنتی هم گرفتم وگفتم بریم رسیدیم خونه در حیاط که باز کردم دیدم پریسا از انباری اومد بیرون تا منو دیدیه خورده هول شد وگفت کی اومدی صدای ماشینو نشنیدم گفتم ماشینو دادم احمد بره دنبال خانومش رفتم جلوتر دیدم یه قطره سفید رو گوشه لبشه چند قطره هم رو سینش ریخته گفتم عزیزم اون چیه رو لبتو سینت ریخته یهو دست پاچه شد وگفت دوغه به خدا میخای برای توهم بیارم گفتم مرسی عزیزم نمیخام امادوغ شون اونجا چیکارمیکنه گفت محلی موقعی که داشت حرف میزد چون نزدیکش بودم یه بوی تندی به مشامم خورد شبیهه بوی منی بود که یهو یه صدایی توانباری اومد گفتم چی بود گفتم نمیدونم احتمالا گربه است بین حرف زدن بودیم ی خورده دقت کردم دیدم آرایش صورتتش به هم ریخته شده مخصوصا لباش ماتیکش ی خورده کشیده شده بود رواطراف دهنش خط لبش هم کلا پاک شده بود به پری گفتم چیکار کردی باخودت تمام دوغارو خوردی مگه دنبالت کرده بودن که خندید گفت آخه خیلی خوشمزه بود که درهمین بین دردستشویی باز شد ودیدم امیراومد بیرون خیلی باتعجب گفت سلام اینجاچرا وایسادین رفتم جلو وگفتم سلام وروبوسی کردم که بوی ادکلن پری به دماغم خورد یه خورده شک کردم نکنه پری کاری کرده که گفتم نه بابا امیرجلوی خودمون ازدست شویی دراومد پری توانباری بود توهمین فکرابودم که امیر گفت بفرمایید بالا چرا زحمت کشیدی گفتم قابل شمارو نداره امیر رفت بالا که بیا گفتم میخام برم دستشویی امیرگفت باشه ورفت بالا خاصم برم پیش پری که دهنشو یباردیگه بوکنم که گفت سامی جون بذاربرم دستشویی سرو وضعم رو مرتب کنم الان خانوم امیرمیاد زشته اینجوری گفتم باشه فقط زودباش برگشت رفت سمت دستشویی که دیدم پشت کونش خاکی ویه خورده بهم ریخته چون لباسش تنگ بود شرطش هم قشنگ معلوم بود که پایین کشیده شده بود البته یه خورده فقط معلوم بود توهمین فکرابودم که نکنه پری به من خیانت کرده که فکرشم اعصابمو خورد کرده بود ویه جوری بودم بعد چند دقیقه پری اومد بیرون و اومدجلو یه بوسم کرد که دیدم بوی دهنش رفته چون داشت آدامس نئنایی میجوید گفت چیه عصبی به نظر میای چیزی شده گفتم نه عزیزم بروبالا من الان میام رفتم دستشویی که یه دربود که به انباری راه داشت دیگه فکر خیانت داشت منو میکشت که گفتم بذار مطمئن شم در که باز کردم دیدم به انباری راه داره رفتم داخل یه کلید بغل دستم بود زدم برق انباری روشن شد در رو پشت سرم بستم رفتم داخل انباری یه خورده اینور اونورو نگاه کردم دیدم اون گوشه انباری یه چیزه قهوه ای افتاده رفتم جلوتر دیدم یه کیف پول مردونست برشداشتم دیدم بازش کردم دیدم گواهینامه امیرتوش بود مطمئن شدم کیف امیره یه خورده اطرافو نگاه کردم دیدم یه لینگه گوشواره پری هم رو زمینه خم شدم برشداشتم که یه دستمال کاغذی هایی که پری همیشه توکیفش داشت رو زمین افتاده بود اونم برداشتم که متوجه شدم نم داره بازش کردم دیدم رنگ ماتیک روش بود بوکردم دیدم بوی تند آب منی میده دیگه کاملا شک کم برطرف شده بود که اینا باهم سکس داشتن شواهد که اینجوری نشون میداد برگشتم توالت کیف امیر برداشتم دنیا داشت روسرم میچرخید یه آبی به صورتم زدم وخودمو زدم به خون سردی چون چیزی رونمیتونستم ثابت کنم تصمیم گرفتم چیزی نگم وبه روی خودم نیارم تاموقعی که شواهد بدست بیارمو مطمئن شم. رفتم بالا امیرو صداکردمو کیف پولشو دادم وگفتم تودست شویی افتاده بود دیدم هول شد وتشکر کردو رفت خلاصه منم اون شب چیزی نگفتمو باپری بعداز شام خداحافظی کردیمو رفتیم.توراه همش به این فکر میکردم چرا به من خیانت کرده مگه من چه بدی درحقش کرده بودم همش دنبال یه بهونه بودم که بگم اشتباه شده شاید من زیادی بدبین بودم واشتباه فکر میکردم تواین فکرابودم که یهوپری گفت چیه ساکتی چیزی شده چرا اخمات توهمه عصبی به نظر میرسی از اون موقع که توراهیم هیچی نگفتی.گفتم چیزیم نیست یه خورده سرم درد میکنه حال ندارم اما دلم میخاست هرچی ازدهنم درمیاد بهش بگم.رسیدیم خونه پری گفت من میرم حموم یه دوش بگیرم بیام گفتم باشه برو خودم هم داشتم توذهنم اتفاقاتی که افتاده بود رو مرور میکردم تااینکه پری از حموم دراومد به بهونه دستشویی یواشکی رفتم حموم وشرت پری رو برداشتم بوکردم بوی منی نمیداد فقط چند لکه روش بود بایه لکه خون اون لکه هابیشتر شبیه به این بود که کوسش ترشح داشته وانگاری تحریک شده بود ولی بازم مطمئن نبودم شاید به خاطر پریود یاهرچی بود امدم تواتاق نشستم به پری گفتم یه خورده مشروب برام از یخچال بیاره پری پاشد رفت وبساط مشروبو از یخچال آوردو همه چیزو حاضرکرد بعد گفت سامی توروخدا حرف بزن چی شده من چیزی نگفتم یه چندتا پیک خوردم اون نخورد وگفت میل نداره وهی اصرارمیکرد میگفت بگو چی شده چرا انقدر تو همی یکدفعه اینجوری شدی من زنتم به من بگو من کاری کردم از دست من ناراحتی!گفتم جنبشو داری بشنوی چیزی که میخام بگم خیلی سنگینه گفت توروخدا بگو تو که کشتی منو.گفتم چیزی گم نکردی گفت منظورت چیه گفتم یه نگاه به وسایلات به انداز.پری چیزی نیست به خای به من بگی .گفت در موردچی نه چیزی نشده آخه نمیدونم چی من گم شده؟دست کردم توجیبم و اون لنگه گوشوارشو که توانباری پیدا کرده بودم دادم بهش .گفت اینو ازکجا پیدا کردی.گفتم ازانباری کنار کیف پول امیر میخای بگی نمیدونی؟اون چی بود رو لباسات چرا پشت لباست خاکی بودو لباسات نامرتب!حتی شرتت هم نامیزون رو تنت بود چیه من رو دیدی هل کردی یا مزاحمتون شدم؟با این حرفام خشکش زد ورنگش پرید !گفتم چرا جواب نمیدی ساکتی یه چیزی بگودیگه درست گفتم یاچیزی رو ازقلم جا انداختم.پری یهو بغزش ترکید وگفت:سامی به خدا اینجوری که توفکر میکنی نیست من هیچوقت نخاستم به تو خیانت بکنم وهیچوقت اینکارو نمیکنم به خدا من باهاش کاری نکرده بودم راستش اینکه زن داییم به من گفت برو از انباری دوغ بیار که من رفتم وخم شدم درظرف دوغ رو باز کردم یه خورده خوردم وخم شدم که ظرفایی رو که زنداییم داده بود پرکنم یهو دیدم امیر ازپشت محکم چسبید به من و خواست لب بگیره که من مانعش شدم وباهم کلنجار رفتیم منو چسبوند به دیوار که من گفتم اگه ولم نکنی جیغ میکشم اونم سریع ولم کردو ترسید منم زدم درگوشش وبهش گفتم مردیکه عوضی من شوهردارم خجالت نمیکشی شوهرم به شما اعتماد کرده منو تنها اینجا گذاشته که امیر زد زیر گریه گفت تورو خداببخشید دست خودم نبود به خدا تاثیر این داروهای لعنتی که میخورم به خدا نفهمیدم یه لحظه چی شد تورو خدا به کسی چیزی نگو آبروم رو پیش مامان اینا نبر بعدش هم بهش گفتم برو بیرون از تو انتظار نداشتم امیر ازاون در یکه دیدی رفت وکلی معذرت خواهی کرد منم میخاستم بهت بگم اما ترسیدم نتونی خودتو کنترل کنی و یه موقع آبرو ریزی بشه.پری همینجوری گریه میکرد و هق میزد گفتم که چی از کجا باور کنم که راست میگی چرا تو راه هیچی نگفتی چرا فهمیدی من فهمیدم گفتی وگرنه نمیخاستی حرف بزنی نه؟!پری:نه بخدا سامی جونم اینجوری نیست ازت خجالت میکشیدم میخاستم هرجورشده اینو بهت بگم تو همه کس منی چرا بخام به تو دروغ بگمو این زندگی که همیشه آرزوشو داشتم خراب کنمو به خاطر اون احمق همه چیزم رو به باد بدم مرد زندگی من تویی منم حاضر نیستم به هیچ قیمتی تو رو ازدست بدمو بخام به مرد دیگه ای نگاه کنم چه برسه کاری کنم تورو خدا باورکن به خدا دوست دارم از روت شرمنده ام میترسیدم بگم نکنه به خاطر اعصبانیت درگیر بشی وبه خاطر من بلایی سرت بیاد اونوقت هیچوقت خودم نمیبخشیدم.من نمیدونستم چی بگم بعداز شنیدن حرفای پری احساس حماقت کردم که چرا انقدر زود قضاوت کردم ولی هنوز به خاطر کار امیر اعصابم خورد بود وگفتم اشکال نداره حساب اون عوضی رو فردا میذارم کف دستش حتی اگه بشه به خاطر اینکارش میکشونمش دادگاه که باعث شد تمام شبو من اعصابم خورد بشه از همه محمتر این که من به توشک کنم.پری دوباره گریه کردو گفت:نه ترو خدا این کارو نکن سامی جون اون مریضه تو حال عادی نیست منم مقصرم تورو خدا آبرو روزی نکن اینجوری این قضیه رو همه میفهمند و خیلی بد میشه نمیخام اختلافی تو فامیل بیافته اصلا من مقصرم من نباید بدون تو اونجا میموندم که اینجوری میشد ترو خدا هرکاری میخای بامن بکن ولی کاری به اون نداشته باشو صداشو درنیار بذار همینجا تموم بشه جون پری آروم باش انقدر حرس نخور بیا هر کاریکه دوستداری با من بکن تا آروم شی عزیزم.به خدا من امشب پریودم وگرنه میگفتم تا صبح منو بکن اصلا بیا این باسنم دراختیارتو من حاضرم این دردو رنجشو تحمل کنم تا تو هرکاری دوستداری بامن بکنی انقدر از عقب منو بکن تا بیهوش بشم ازدرد اصلا پارم کن منو بکش تا بفهمی من مال توام مطئلق به توام هر کاری بامن دوستداری بکن منو بزن ولی تورو خدا او نکارو نکن اصلا دیگه من خونه داییم اینا نمیرم تا تو نخای ولی بامن اینجوری نکن میدونم مقصرم تو روخدا منوببخش دوستدارم دیونه بهد خدا تو معبود منی هرکاری بامن بکنی صدام هم در نمیاد حالا بیا من حاضرم انقدر منو از عقب بکن تااز درد بمیرم خواهش میکنم پاشو کیرتو خشک بکن توکونم !گفتم بس کن پری این حرفاچیه میزنی مگه من حیونم که بخام باهات همچین کاری کنم چرا درمورد من اینجوری فکرمیکنی مگه من سادیسم دارم که بخام از عقب به همسرم سکس کنم وقتی که دوست نداره و اذیت میشه.گلم من حرفاتو باور میکنم و به خاطر قضاوت اشتباهی که درموردت کردم بهحرفت گوش میکنم و این قضیه رو همین جا تمومش میکنم و ازت میخام که منوببخشی منم نباید درموردتو اینجوری فکر میکردمو اونجوری حرف میزدم .منوببخش عزیزم که باعث ناراحتیت شدم شرمنده.رفتم جلو محکم بغلش کردم اونم توبغلم زار زار گریه میکرد که بهش گفتم تورو خدا بس کن داری منوبا اشکات عذاب میدی سرشو گرفتم بالا ومحکم بغلش کردمو اشکاشو پاک کردمو شروع کردم به خوردن لباش که مثل عسل شیرین بود بهش گفتم عزیزم دوست دارم و دوباره لباشو خوردم زبونشو میمکیدم اونم زبونشو میکرد تودهنم ومحکم لبامو میمکید احساس آرامشه خواصتی بهم دست داده بود پری دستشو کرد زیر شلوارم وکیرم رو گرفت تودستش وگفت عزیزم خیلی میخامت گفت عزیزم من امشب پریودم ولی سر حرفم هستم بیا ازکون بکن توبذار بازجر خودم تورو ارضا کنم.گفتم عزیزم این چه حرفیه میزنی اصلا دیگه نمیخام از عقب باهات سکس کنم به غیر از اینکه خودت از روی هوس ولذت بخای ولی دوست دارم اگه راضی باشی کونتو بخورم تا سیربشم.پری:مرسی عزیزم هروقت دوستداشتی میتونی بخوری مخصوصا بازبونت بکنی توش که من به اوج لذت میرسم بهدشم انقدر با دست برام بمالش تا جفتمون حال بیام منم امشب میخام عوضش سعی کنم حسابی کیر خوشکلتو بخورم تا آبت بیاد فقط دوستدارم از این صحنه با گوشیت فیلم بگیرو بریزیش تو کامپیوتر تایکی از قشنگترین لحظات زندگیمون بشه.گفتم عزیزم باشه ولی نمیخاد ساک بزنی میدونم بدت میاد و حالت بد میشه.پری:عزیزم توکاریت نباشه این یکی خواسته خودمه و میخام امشب هرجوری شده کیرتو بخورم تو فقط فیلم بگیر.گفتم باشه خانومی هرچی توبخای گوشی رو دراوردم وشروع کردم به فیلمبرداری دیدم اومد جلوم شلوارم رو دراورد بی معطلی شرتم رو کشید پایین یه خورده با کیرم بازی کرد بعد بوسیدش سرشو کرد دهنش بعد شروع کرد به ساک زدن که ایندفعه خیلی قشنگ میزد واصلا گاز نمیگرفت گفتم عزیزم برگرد منم میخام کونتو بخورم گفت چشم شوهر گلم سریع لباسه مشکی شو داد بالا شرتش هم درآورد کرستش هم باز کرد برعکس خوابید رومن طوری که کوس وکونش سمت من بود کیر من هم سمت اون بعد دوباره شروع کرد به خوردن منم سریع کونشو باز کردم وشروعکردم به خوردن اما یه لحظه یه زخم کوچیک رو کونش دیدم که یه قطره کوچیک خون روش خشک شده بود اهمیت ندادم وگفتم حتما مال همونی بود که رو شرتش بود که ماله پریودشه لادستم پاکش کردم وشروع کردم به خوردن زبونمو میکردم توش بایه دستم داشتم از خوردن کونش فیلم میگرفتم خودش هم با یک دستش اون یکی لپه کونشو باز کرده بود تا من هم قشنگ بخورم هم قشنگ فیلم بگیرم منم قشنگ سوراخشو میمکیدم و باتمام قدرتم زبونم رو توش میکردمو میچرخوندم.پری هم میگفت:جون چه خوب میخوری سامی جون دوست داری آره عزیزم همینجوری بخور برام خودشه آیییییییییییییییییییی بخور آمادش کن طعمش خوبه قشنگ بخور بیشتربخور بذار نرم بشه بمکش زبون داغتو بکن توش واییییییییییی چه حس خوبی ادامه بده واینستا بخور جون چه کیری داری چقدر خوشمزه شده امشب همش ماله خودمه جون میخام امشب باید منو سیر کنی .کونش مخصوصا یه طعم خواصی گرفته بود یه کوچولو داخل سوراخش بوی آب کیر میداد که گفتم خیالات برم داشته.سوراخ کونش امشب خیلی بیشتر از دفعه قبل باز شده بود تقریبا اندازه پهنای انگشت شصتم سوراخش بازشده بود وبسته نمیشد که یه خورده بیشتر بوی آب کیر گرفته بود بوش به دماغم میخورد البته اگه زیاد با دقت داخل کونشو بومیکردی میفهمیدی بازم توجه نکردم وگفتم به خاطر خیالاته که اینجوری فکر میکنم پری هم داشت خوب ساک میزد انگار یهو حرفه ای شده بود شاید به خاطر دوستداشتنم بود که تا اونجوری میزد منم قشنگ ازسوراخ کونش که باز شده بود فیلم گرفتم و گفتم پری آبم داره میاد که زود از دهنش کشید بیرون وهمه آبم ریخت روصورتو سینش وبرگشت رو به دوربین نگاه کرد وگفت خوب بود خوشت اومد خوشگل شدم تو فیلم .که یهو گفت کونم خوب بود امیر جون!یه لحظه باتعجب نگاش کردم ویهو انگارکه فهمید چه سوتی داده گفت تورو خدا ببخشید سامی جون به مرگ خودم از دهنم پرید اون فیلمو قطع کن.منم سریع قطع کردم که دیدم دوباره زد زیر گریه و "گفت :سامی توروخدا ببخشید اصلا نفهمیدم چرا این حرفو زدم به مرگ خودم ازدهنم پرید به جون مامانم منظوری نداشتم.صورتشو بوسیدم گفتم خواب حالا چرا گریه میکنی عسلم به خاطر اتفاقات امشب طبیعیه که ناخود آگاه این حرفو بزنی چون بخشی ازمغزت هنوز درگیر این مساله است منم ناراحت نشدم گلم تازه یه یادگاری شد تو فیلم و دوباره لباشو بوسیدمو بادستمال آب کیرمو که با اشکاش قاطی شده بودو پاک کردم وگفتم فدای سرت خانومی من.اونم لبما بوسیدو گفت مرسی مهربون من که انقدر خوبی و با احساس توبهترین شوهر دنیایی.گفتم اینجوری نگو پرو میشما.بعد گفتم عزیزم من میرم حموم یه دوش بگیرم بیام که اونم گفت توبرو منم چند دقیقه دیگه میام.رفتم حموم داشتم خودمو میشستم که احساس کردم صدای پری میاد انگار داشت تلفنی با کسی حرف میزد شیر آبوبستم که ببینم چی میگه که فقط اینو شنیدم که گفت نه نفهمید مراقب خودت باش دوست دارم خداحافظ حتما.بعد صدای دراومد دیدم پری اومد تو وگفت عزیزم رمز قاب صندوقت چنده میخام طلاهایی که استفادشون نمیکنم رو بذارم توش یه موقع حواسم نیست گمشون میکنم گفتم باشه رمز صندقو گفتم دیگه کاملا بهش اعتماد داشتم که یهو پری برگشت گفت راستی مامانم سلام رسوند الان داشتم تلفنی حرف میزدم باهاش یادم رفت بگم گفت مرسی عزیزم خیالم راحت شد وگفتم اینم از این انقدر الکی شک نکن پسر وبدبین نباش در ضمن قاب صندوق من دیجیتاله وکلید نداره فقط یه کد 18 رقمه داره که از آلمان برام آوردنش ویکی از بهترین هاست توی امنیت.بعد چند دقیقه دیدم پری اومد داخل و لخت بود وگفت مزاحم نمیخای گفتم شما تاج سری عزیز این حرفا چیه آوردمش زیر دوش ودوباره ازش لب گرفتم اونم دوباره دستشو گذاشت رو کیرمو گفت میشه دوباره باهاش کارکنم گفتم ماله خودته یه دست دیگه هم تو حموم مشغول شدیم ولی اینبار ساک کامل نمیزذ ودوباره مثل قبل فقط سرشو میخوردو بیشتر بادست میزدمنم کوس وکونشو قشنگ خوردم دوباره همدیگرو ارضا کردیم شستیمو اومدیم بیرون و رفتیم تو رختخواب .گفتم عزیزم دوست دارم اونم گفت منم همینطور بغلش کردمو خوابیدیم باهم اونشب بلاخره با اون همه مشکلاتش تموم شده بود ومن احساس آرامش می کردم. اما خبرنداشتم تازه اولش هست !
دوستان اگه كسی مایل باشه ادامه میدم ولی باید نظرتون روبدونم.

ادامه...
فرستنده: کپی نویس

همزمانسازی محتوا