خیانت

صدای شرشر دوش آب لاله رو ازخواب بیدارکرد، عقربکهای ساعت رومیزی کوچیک روی میزآرایش ساعت هشت ونیم رو نشون میداد، بدن لختش روی تخت دونفره احساس کوفتگی میکرد، احساس کرختی وسرما،
بسختی بلندشد ولباسهای زیرشو که گوشه تخت انداخته بود روپوشید و پس از شستن دست وصورتش در روشویی دستشویی به قصد روشن کردن اجاقی که کتری چای صبحونه روش بود به آشپزخونه رفت، درحالیکه چشاش هنوزازخواب پفیده بود نگاش به موبایل احسان که روی اوپن بود افتاد، ابتدا رد شد اما احساسات فضولانه زنونه و مشکوک صحبت کردنای چندوقته احسان باعث شدکه دستش سمت گوشی بره و باحالت عجولانه مشغول تفتیش وپرسه زدن توی گوشی موبایل شد، پس از چرخیدن تو صندوق پیام و مشاهده ی چندتاپیامک مناسبتی وشعرومتل، ناگهان توجهش به مخاطبی مشکوک بامحتوای پیامای عاشقانه که به دفعات تکرارشده بود شد، باعجله گوشی خودشو ازاتاق اورد و شماره اون مخاطب رو ذخیره کرد وگوشی رو سرجاش گذاشت، درهمین حین صدای بم مردی که در چاردیواری مرطوب و نمناک حموم مثل اکو میپیچید، صدا زد: لاله حوله رو که به چوب رختی آویزونه بیار برام . . .
صدای لوسی باحالت کشیده ای اومد:الو بله بفرمائید،
تا صدای باریک زن اونطرف خط مثل جیغی ممتد توی گوش لاله پیچید، لاله سراسیمه گوشی رو قطع کرد، براش مسجل شده بود که شوهرعزیزش احسان با این خانوم رابطه داره و به او خیانت کرده، لاله درحالیکه روی تخت باشوک درازکشیده بود گوشی رو پرت کرد گوشه اتاق و قطرات درشت اشکی ازگوشه دوچشمش فرو افتاد ومثل خرده های ریزقندیل درموهای پریشون خرماییش گم شد. براستی چرا احسان به لاله خیانت کرده بود، مگه لاله چی کم داشت؟مگه احسان بارها به او ابرازعشق نکرده بود واز زندگی با او ابرازخوشبختی نکرده بود؟مگه نه لاله در زیبایی توفامیل وآشنا شهره بود؟مگه نه همه دخترای فامیل درحسرت زیبایی لاله کشک رشک میسابیدن؟؟؟این پرسشها که مرتب در ذهن لاله تکرارمیشدمثل بتک سنگینی روح اونو درهم میکوبید...
احسان دریک شرکت نفتی که زمینه کاریش توچاههای حفاری نفت میبود کارمیکرد و درامدش خوب بود وچارده روزکار میکرد و دوهفته استراحت، ظاهرأ تا پیش ازاین قضیه زندگی خوب وآرومی داشتند و بجز تماسهای مشکوک چندوقته احسان چیز دیگری شک لاله را برنتابیده بود، درمدتیکه احسان سرکاربود، یالاله میرفت خونه پدریش و یا بسفارش احسان داداشش علی می اومد خونه و پیش لاله میموند تا تنها نباشه!
ساعت هفت بعدازظهربود ،لاله خودشو روی کاناپه انداخته بود، از رفتن احسان به سرکار دوروزگذشته بود، لاله طی این چند روزه ازشدت فکرو تأسف و یأس و انزجار داغون شده بود، ناگهان مثل اینکه چیزی یادش اومده باشه ازجاپرید ومثل یک متهم درحال فرار لباس پوشید و بیرون رفت.
کلید ازبیرون درقفل چرخید ولاله باصورتی رنگ پریده وارد خونه شد، یک پلاستیک حامل چند بسته قرص رو انداخت روی اوپن و درحالیکه روسریشو پرت کرد گوشه اتاق، خودشو انداخت روی مبل ودوباره بفکرفرورفت، داشت تمکرکز میکرد که تموم نفرت خودشو جمع کنه تا جرأت خودکشی تو وجودش زبونه بکشه، آره اون باید خودشومیکشت، دیگه زندگی واسش معنا نداشت، مثل یک آذرخش وسرعت یک صاعقه تموم خوشبختی وامیدش به فلاکت و یأس تبدیل شده بود، عشق آتشی اون به احسان حالا تبدیل به نفرت و انزجارشده بود وباخود به این فکرمیکرد که واقعأ حائل ضخیمی بین عشق و نفرت نیست همانطورکه میون سعادت و فلاکت. . .
هرچه تلاش کرد نه او جرأت خودکشی رو داشت و نه با اینکار دل آزرده اش ازبابت رذالت شوهرش خنک میشد، آره او میباید مثل احسان به خود او خیانت کنه، اما باکی ؟ ؟ ؟
هنوز چند دقیقه نگذشته بودکه لاله یاد چشم چرونی های علی داداش شوهرش افتاد که همیشه دنبال فرصت هست تا لحظه ای مناسب برای دید زدن بدن لاله شکارکنه، لاله پی به این موضوع برده بود اماهیچوقت بهش راه نداده بود، اماحالا علی رو واسطه خوبی برای انتقام ازخیانت شوهرش میدید...
گوشی رو ورداشت و شماره سمیرا خواهرشوهرش رو گرفت وپس ازسلام واحوالپرسی های ظاهری ازاو خواست علی رو بفرسته تا تنها نباشه،
بعد ازقطع مکالمه بلند شد و بسمت میز آرایش رفت و بطرز تندی آرایش کرد، اما سرازیرشدن اشکاش باعث شده بود آرایشش بهم بخوره و چندبار مجبوربه تکرارشد، بانگاهی سرد حلقه ازدواجشو نگاه کرد که بطرز احمقانه ای توانگشتش فرورفته بود، درحالیکه دستش بشدت میلرزید حلقه رو دراورد و انداخت پشت قاب عکس کوچکی که دوسال و هفت ماه پیش گرفته شده بود و لبهای خندون خودشو احسان رو تولباس عروسی نشون میداد، صدای آیفون که اومد رشته افکارش پاره شدو باترس واسترس درحالیکه سعی میکرد ریلکس باشه رفت و درو بازکرد . . .
علی رسید، درواحد4که براش بازشد چشماش ازتعجب گرد شد و بانگاه شگفتزده اش به لاله که یک تاپ سبز چسبون و شلوارک جین پوشیده بود میخواست مطمئن شه ایا این همون زن داداش محجوب و بانجابتشه، لاله همچنانکه لبخندتلخ تصنعی به لب نشونده بود گفت، بفرما داخل، نمیای تو؟؟
علی روی مبل نشسته بود و لاله توآشپزخونه داشت از دلستر خانواده تویخچال میریخت توی لیوان براش،
پس ازاینکه لاله دوتالیوان پر دلسترکه بعلت لرزش دستش یکمقدارش ریخته شده بود روسینی روجلوی علی گذاشت، پس ازاحوالپرسی و پرس وجوهای فامیلی مسخره وظاهری، سکوت حکمفرماشد، علی داشت باچشاش لاله رومیخورد مخصوصأ وقتیکه لاله برای پیش بردن نقشه اش مدام پاهاشو این وپا اون پامیکرد وچشای علی روکه روپاهاش که تا بالای زانولخت بود بیشتر غرق تماشا میکرد، علی دیگه جریانو گرفت ازچه قراره و بخیال خودش بعله سروگوش لاله میجنبه و این ضیافت بخاطر اون چیده شده بود، بلاخره علی پسرترگل و ورگلی بود که درعنفوان 22سالگی تموم کمالات یک مرد بالغ رو داشت وبه پندارش قاپ لاله رو دزدیده بود، وقتیکه لاله به بهونه ی جمع کردن لیوانها وسینی از روی میز، خودشو ازفاصله مبلی که علی روش نشسته بود و میز مذکور رد داد و بدنش به علی مالید، طاقت علی سراومد و بسمت لاله هجوم برد و ازپشت بهش چسبید، درحالتی که دستاش رو انداخت دورکمر لاله، شروع به بوکردن و بوسیدن گردن لاله شد، سپس لاله روبرگردوند ولباشو قفل کرد رولبای لاله ، شروع کرد به مکیدن لبای لاله، تن خشکیده لاله مثل مجسمه توچنگ علی ساکن بود و بی حرکت، دراین حین لاله تموم قدرتشو تودستاش جمع کرد و درحالیکه دست علی روگرفت اونو بسمت اتاق و تخت دونفره خودشو احسان کشوند...
لاله خودشو انداخت روتخت و بانگاهش به علی فهموند شروع کنه، علی درحالیکه تیشرت زردش که مارک پولو کلوپ روش بود رو درمی اورد رفت روتخت و شلوارجینش رو هم کند، مثل قحطی زده ها به لاله هجوم برد و شروع به خوردن و مکیدن لبای لاله کرد، پس ازچند دقیقه تاپ تنگ سبزلاله رو دراورد و باچشمایی که از دیدن بدن سفید لاله گرد شده بودن به لاله فهموند سوتینشو بازکنه، وقتیکه سوتین کنار رفت، علی دوتاپستون خوشفرم سفید دید که پایینشون باهاله های صورتی بطرز خوشرنگی پوشیده شده بود، مثل کودک شیرخواری که چند روز ازخوردن شیرمحروم باشه به سینه های لاله حمله کرد، بایک دستش یکیشو میمالوند، ماساژمیداد ،میچلوند و اون یکی رو تودهنش کرده بود میخورد، زبونشو دورتادورهاله میکشید ، کامل که خیسش میکرد ،میرسید به نوک پستونش ،آروم گازمیگرفت ومک میزد، گاهی یک وقفه مینداخت و نفس میگرفت وقربون صدقه لاله میرفت، ازهمون حرفای عاشقانه جعلی که فقط درحد فاصل "نعوض تا نزول" اعتبار دارن و بعدسکس بی معنان، لاله اماهیچ حرفی نمیزد، بالبایی بسته صورتش بسمت سقف اتاق بود وچشاش رو هم بود،
علی هنوز درگیرسینه های لاله بود، بلاخره فارغ که شد، بسمت گردن لاله خیز ورداشت وشروع کرد به لیسیدن گلوش، گاهی بومیکرد، گاهی لیس میزد، گاهی هم بوس، درست مثل سگ گرسنه ای که ازشوق رسیدن به یک استخوون دستپاچه میشه و نمیدونه چیکارکنه، بابوسه های ریز وممتد بالاتنه لاله روغرق بوسه کرد، سپس از شکاف میون پستونا لاله بالیس وزبون تاپایین رفت ورسید به ناف، زبونشو شق کرد و تو انحنای نافش میچرخوند، بعدازاینکه کامل زبونش ازاصطحکاک با پوست لاله خشک وبی آب شد، دستاشو انداخت دورکمرلاله و شلوارک لی لاله رو که حالت کشی داشت رو پایین کشید،وااااای چی میدید یک کوس سفید و برآمده که مثل یک گل بین پاها لاله قرار داشت ، احساس غریزی علی مجبورش کرد ناخودآگاه زبونشو بکشه روش، که بمحض برخورد لاله یک ناله خفیف طویل بادهانی بسته کرد ، علی شروع به خوردن کوس لاله کرد، زبونشو کامل میکشید روکوسش، باانگشتاش لاشو بازمیکرد وزبونشو که مثل مارشکل داده بود توکوسش میچرخوند، چوچولشو لیس میزد و گاهی انگشتشو یکی دوبند فرو میکرد ودرمی اورد، پس از پنج شش دقیقه علی بلند شد وکیرشق شدش رو جلوی دهن لاله گذاشت و گفت عزیزم بخوور، لاله باچشای نیمه باز وبیتفاوت یک لبخند تلخی زد که شبیه لبخندای دیوونه ها معلوم نبود پشتش خنده هست یاگریه، شادی هست یاغصه،
علی بیخیال ساک زدن لاله شد ودوباره بین پاهای لاله قرارگرفت و درحالیکه با دستش کلاهک بادکرده کیرشو به داخل کوس لاله هدایت میکرد، باصدایی که ازفرط شهوت ازاعماق گلو بلندمیشد میگفت: اووووف قربون کوست برم، چه تنگ وداغه، آیییییی سوختم وآروم کیرشو تا انتها توکوس لاله جاداد، دراین حین لاله که کوسش ازکیرعلی پرشده بود یک آه کشید ودوباره چشاشو بست، علی که کیرش تا دسته نشسته بود همونطورکه نگه داشت بودخم شد ولباشو گذاشت رولبای سرد لاله ودوباره بلندشدو آروم شروع به تلنبه کرد، کیرشو تا کلاهک بیرون میکشید ودوباره فرومیکرد، همیشه توکف چنین لحظه ای بود، ریتم تلنبه زدن رو تندترکرد و باصدای نیمه گرفته اش قربون وصدقه لاله میرفت، فدات بشم عشقم، بلاخره مال من شدی، میدونی چندوقته توکفت هستم زن داداش، ازهمون وقتیکه اسی"احسان" عقدت کرد من عاشقت بودم و بهش حسادت میکردم، اووووف عاشقتم، حرفای علی که یک دستشو بکمرش زده بود و بادست دیگه اش پای لاله رو گرفته بود وتلنبه میزد، لاله رو یاد حرفا احسان انداخت، چشای بی تحرک و مرده وار لاله که به سقف دوخته شده بود خیس شد وازگوشه دوچشمش قطرات درشت وشفاف اشک فروافتاد و میون موهای پریشون خرماییش گم شد، علی سرعت تلنبه زدنشو به حداکثر رسوند، بدنش عرق کرده بود،محکم خودشو به لاله میکوبید، برخورد بدن علی باتن لاله باعث شده بود پستوناش مثل ژله بلرزه وبالاوپایین بره، علی باصدای بلند وآه های طولانی ارضاشد وتموم آب منی خودشو توکوس لاله ریخت، بعدش خم شد ولبای سرد لاله رو به نشون تشکر به دهن گرفت وچنان ازشوق این عشقبازی غیرمنتظره شادمان بود که متوجه رد اشکای لاله که دوجاده باریک نمناک توچهرش ساخته بود نشد . . .
.‏ ‏. .
علی ازخواب بلند که شد عقربکهای ساعت کوچک روی میزآرایش ساعت هشت ونیم رو نشون میداد، بدن لختش روتخت دونفره احساس کوفتگی میکرد، احساس کرختگی وسرما،
برای چندلحظه نفهمیدتوچه شرایط ومکانی قرار داره، یادش که اومد دیشب بالاله عشقبازی کرده احساس کیف وسرخوشی بهش دست داد، به پشت سرش که لاله درازکشیده بود برگشت تا لاله رو ازخواب بیدارکنه، اما نزدیکترکه شد و نگاهش افتاد به چهره لاله که به یک پهلو افتاده بود شوکه شد...از دهان نیمه بازلاله کف سفید و کشداری بروی پوکه های خالی قرص میریخت !

نوشته: آذرخش کبود

بعد از دیدن اون صحنه ی لعنتی با عصبانیت و ناراحتی خیلی زیاد از خونه زدم بیرون و رفتم توی پارک نزدیک خونمون ، یه صندلی خالی گیر آوردم و نشستم روش ، شروع کردم به فکر کردن درباره ی چیزایی که دیده بودم . هرچی سعی کردم یه دونه، فقط یه دونه جواب قانع کننده برای این کارش پیدا کنم نشد که نشد. تو مدتی که تو پارک بودم به همه چی فکر کردم،به گذشتمون،به عشقی که(ظاهرا) بینمون بود و هزار تا چیز دیگه.نمیدونم تو زندگی چی براش کم گذاشته بودم که این کارو باهام کرد؟ آخه زندگی ما خیلی خوب بود و منم دفتر وکالت داشتم(هنوزم دارم) و وضع مالیمونم خوب بود،نه قیافه ی بدی داشتم نه نچسب بودم و نه هر چیز دیگه ای که اون بخواد به عنوان دلیلی برای توجیه این کارش ازش استفاده کنه !!!من از همون 6 سال پیش که دیدمش عاشقش بودم و براش میمردم و جالب اینجاست که اونم همینطور بود و نمیشد بگم که اونم عاشقم نبوده،چون بود...میدونم که بود... . وقتی که باهاش آشنا شدم تو بد وضعی بود،مثل اینکه اونموقع یه پسری رو خیلی دوست داشته و قرار بوده که ازدواج بکنن اما بنا به دلایلی که هیچوقت بهم نگفت پسره ولش میکنه و میره و یکسال بعد از اون ماجرا هم که من دیدمش به گفته ی خودش نیمه ی گمشده ی خودش و عشق حقیقی رو در من پیدا میکنه به درخواست ازدواج من جواب مثبت میده.به هر حال امشب که این صحنه رو دیدم داغون شدم . آخه اونشب ، سالگرد ازدواجمون بود و من برای اینکه غافلگیرش کنم از دفترم زنگ زدم خونه و طوری وانمود کردم که مثلا یادم نیست امشب سالگرد ازدواجمونه و به مهناز(اسم زنمه و مستعار است)گفتم :که یه کاری برام پیش اومده که باید برم کرج و امشب خونه نمیرم ، از لحن صداش معلوم بود که چقدر ناراحت شده ولی اصلا بهم یادآوری نکرد که امشب چه شبیه.منم خوشحال از اینکه امشب یکی از بهترین شبای زندگیشو براش میسازم به سمت خونه حرکت کردم،میدونستم چه قدر از کادویی که براش گرفته بودم خوشحال میشه ، آخه همون سرویس طلایی رو براش گرفته بودم که برای خریدنش دو ماه بود داشت بهم التماس میکرد و منم با اینکه پول داشتم اما هی امروز و فردا میکردم تا برای شب سالگرد ازدواجمون براش بخرمش.وقتی رسیدم دم خونه در رو بازکردم و خیلی بی سر وصدا رفتم بالا ،اما عجیب بود آخه یه جفت کفش مردونه جلوی خونمون بودم که تا جایی که میدونستم مال من نبود.به هر حال در رو آروم باز کردم و رفتم داخل که دیدم کسی نیست !رفتم سمت اتاق خواب و یواش لای در رو باز کردم و به داخل نگاه کردم اما از صحنه ای که دیدم نزدیک بود سکته کنم و واقعا قلبم شروع کرد به تیر کشیدن،یعنی اون مهناز بود که داشت تو اتاق خواب من و روی تخت من به یه مرد دیگه لب میداد،نه میتونستم باور کنم و نه میخواستم که باور کنم همچین کاری رو باهام کرده اونم توی این شب. به هر حال از خونه زدم بیرون و همونطور که گفتم رفتم تو پارک. نیم ساعتی تو پارک بودم و بعد رفتم سوار ماشین شدم و توی ماشینم حسابی اشک ریختم. از ساعت 9 که از خونه زده بودم بیرون سه ساعتی میگذشت، که دیگه تصمیم گرفتم برم خونه و همین امشب همه چیز رو تموم کنم چون دیگه حتی یه شبم نمیتونستم باهاش زندگی کنم،شاید هیچ چیز دیگه ای توی این دنیا نمیتونست توی 3 ساعت منو اِنقدر از یه نفر متنفرکنه. به هر حال، رفتم خونه .وقتی دیدم که دیگه اون کفشا جلوی در نیست فهمیدم که اون مرد رفته(جای شکر داشت که شب نمونده بود).کلید انداختم در رو باز کردم و رفتم تو،همه جا تاریک بود مهناز هم خواب بود ، توی همون تاریکی رفتم و روی کاناپه نشستم و دوباره شروع کردم به فکر کردن ، نمیدونم چند وقت گذشته بود که دیدم مهناز از اتاق خواب اومد بیرون و رفت سمت دستشویی (هنوز نفهمیده بود که من تو خونه ام) منم داشتم نگاش میکردم. از دستشویی که اومد بیرون وقتی اومد در دستشویی رو ببنده تازه منو دید و یه جیغ بلند کشید و دو متر از جاش پرید.
مهناز:دیوونه نمیگی من از ترس سکته میکنم
من کتم رو در آوردم و رفتم سمت آشپزخونه تا یه ذره آب بخورم که مهناز اومد سمت کاناپه تا کتم رو از اونجا بر داره که چشمش افتاد به کادویی که براش خریده بودم و گفت:
مهناز:این چیه؟برای من خریدیش؟
من هیچی نگفتم
وقتی بازش کرد و دید چی براش خریدم از خوشحالی اشک تو چشماش جمع شده بود در حالی که جعبه ی کادو تو دستش بود اومد سمتم و گفت:
مهناز:وای رامین عاشقتم
اومد بغلم کنه که خودمو کشیدم عقب ، بهم گفت:
-امشب تو چته دیوونه؟ اون از طرز خونه اومدنت ،از وقتی هم که اومدی یه کلمه هم حرف نزدی حالا هم که اینجوری میکنی .
به چشماش نگاه کردم و گفتم :واقعا با چه رویی میتونی تو صورت من نگاه کنی ؟
مهناز:مگه چیکار کردم؟
من:هیچی ، تو که کار خاصی نکردی فقط با یه نفردیگه تو شب سالگرد ازدواجمون ،تو خونمون ،تو اتاق خوابمون و روی تختمون در حال لب گرفتن بودید.این که اصلا چیز مهمی نیست.
یه دفعه رنگش پرید و با تته پته گفت: چ...چ... چی داری میگی؟ من که ن... نمیفهمم.
من:حقم داری نفهمی. منِ احمقو بگو که میخواستم سوپرایزت کنم و با کلی ذوق و شوق برات کادو گرفتم اونوقت توی نامرد... .بغض گلومو گرفته بود و با دادِ همراه با لرزشِ ناشی از بغضِ تو صدام گفتم: گوش کن ببین چی میگم مهناز حقت اینه که اینقدر بزنمت که صدای سگ بدی بعدشم برم دم خونه ی بابات و همه چیز رو بهش بگم و آبروت رو پیش همه ببرم. اما من مثل تو نامرد نیستم و فقط به حرمت عشقی که یه زمانی بینمون بوده به هیچکس هیچی نمیگم اما از الآن تا زمانی که کارای طلاقمون مراحل قانونیش رو طی دیگه نمیخوام ریخت نحست رو ببینم فهمیدی؟ همین فردا گورتو گم میکنی و از این خونه میری ، برای همیشه. همینطور که داشتم این حرفا رو میزدم اونم داشت گریه میکرد،با اینکه توی زندگیم هر کاری کرده بودم تا گریه اش رو نبینم اما این بار داشتم از اشک ریختن و هق هق کردنش لذت میبردم. از آشپزخونه رفتم بیرون و رفتم رو کاناپه گرفتم خوابیدم و صبح که بیدار شدم دیدم مهناز رفته. دو روز از رفتنش گذشته بود که بهم زنگ زد، هر چی زنگ زد جواب ندادم تا اینکه پیام داد و گفت:رامین تو رو خدا جواب بده کار مهمی باهات دارم.بالآخره جوابشو دادم و قرار شد که ساعت 7 بیاد خونه تا آخرین حرفامونو با هم بزنیم.من ساعت 5:30 رفتم خونه . دقیقا رأس ساعت 7 زنگ خونه رو زدن و دیدم که مهنازست،در رو براش باز کردم و اومد بالا ،خیلی به خودش رسیده بود ،خداییش خیلی خوشگل بود،وقتی هم که به خودش میرسید دیگه خیلی محشر میشد و چون میدونست یکی از چیزایی که منو دیوونه میکنه پاهاشه ،هر روز میرفت حموم و موهای پاهاشو میزد تا من کِیف کنم اونروزم یه ساپورت مشکی پوشیده که من با دیدنش خیلی داغ کردم ولی نمیخواستم به روم بیارم.به هر حال اومد روی مبل روبه روی من نشست و شروع کرد به حرف زدن ،توی مدتی که حرفی میزد من اصلا نگاش نکردم تا بالآخره طاقت نیاورد و گفت:یعنی اِنقدر از من بدت اومده که دیگه نگامم نمیکنی . منم گفتم:خیلی بیشتر از اینا ازت بدم اومده الآنم اگه حرفات تموم شده میتونی بری. یه دفعه بغضش ترکید و زد زیر گریه و اومد جلوی پاهام نشست و پاهامو محکم گرفت و گفت:رامین تو رو خدا طلاقم نده،تو که میدونی بدون تو میمیرم تو رو خدا ولم نکن . من گفتم:آره از وضع اونشبت با اون مرتیکه معلومه چقدردوستم داری.
مهناز:رامین به خدا قضیه اونطوری که فکر میکنی نیست،اون پسره سیاوش بود همونی که بهت گفتم قبلا قرار بود باهاش ازدواج کنم،دو ماهی بود که نمیدونم از کجا شمارمو پیدا کرده بود و هر روز بهم زنگ میزد،با اینکه بهش گفته بودم من شوهر دارم اما ول کنم نبود تا اینکه مجبور شدم خطمو عوض کنم خودت که در جریانی(راست میگفت چند وقت پیش به خودم گفت که یه خط جدید براش بخرم)بعد از اون دیگه زنگ نزد،شب سالگرد ازدواجمون وقتی بهت زنگ زدم و دیدم تو یادت نیست امشب چه شبیه و میخوای بری جایی اِنقدر از دستت ناراحت شدم که زنگ زدم به سیاوش و گفتم بیاد پیشم،دروغ چرا اونشب میخواستم باهاش سکس کنم چون خیلی از دستت ناراحت بودم و اینجوری میخواستم خودمو خالی کنم اما به خدا از لب دادن بیشتر جلو نرفتیم یعنی من نزاشتم بریم و از خونه هم بیرونش کردم چون نمیتونستم به تو خیانت کنم.
میدونستم داره راست میگه،خداییش هر ایرادی داشت دروغگو نبود حتی اگرم بود ،تا حالا به من دروغ نگفته بود.با شنیدن این حرفاش خیلی آروم شدم ،اما همینم نمیتونستم ببخشم،خیلی برام سخت بود. تا اینکه از روی پام بلند شد و گفت رامین میخوام تنبیهم کنی(خیلی عجیب بود چون با این که میدونست من عاشق این کارم اما به جز یه بار در اوایل ازدواجمون که تنبیهش کردم دیگه نذاشت اینکارو بکنم)میخوام اِنقدر بزنیم که صدای سگ بدم،اومد طرفم دستمو گرفت و میزد تو گوشش و میگفت رامین تو رو خدا پاشو منو بزن پاشو لِهم کن ،حتی اگه میخوای طلاقم بدی هم بده ولی قبلش منو بزن بهم فحش بده ،به خدا ناراحت نمیشم،این سکوتت داره دیوونم این که هیچی بهم نمیگی داره میکشتم میخوام از خجالت بمیرم وقتی تو صورتت نگاه میکنم.
یه لحظه تو صورتش نگاه کردم،واقعا دلم براش سوخت،هنوزم ته دلم دوستش داشتم ،وقتی اون چهره ی مظلومشو دیدم که داره به من التماس میکنه خیلی دلم سوخت . دیگه طاقت نداشتم اشکاش رو ببینم.بغلش کردم و گفتم آخه عزیزم من چجوری دلم میاد تو رو بزنم،من عاشقتم ، ولی خیلی ازت دلخورم اومدم بگم خیلی دوستت دارم که سرشو آورد بالا و لباش رو گذاشت رو لبام،وحشیانه داشتم لباش رو میخوردم،تو این 6 سال که ازدواج کرده بودیم حتی یه شبم نشده بود که سکس نکنیم ولی الآن سه روز بود که حتی همدیگرم ندیده بودیم چه برسه به سکس،هر دومون خیلی شهوتی شده بودیم داشتیم با ولع لبای همدیگر رو میخوردیم. در همین حین که لبامون بهم قفل شده بود بغلش کردم و بردم تو اتاق و انداختمش رو تخت و خودمم افتادم روش و دوباره شروع کردیم به لب گرفتن اما اینبار در حین لب گرفتن لباسای همدیگر رو در آوردیم . من واقعا دیوونه ی پاهاش بودم ،واسه همینم اول رفتم سراغ پاهاش و شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن،از انگشتای پاش شروع کردم و اومدم بالا تا رسیدم به سینه هاش ،صدای آه و ناله اش تموم اتاق رو پر کرده بود،اِنقدر سینه هاش رو خوردم که دستش رو گذاشت رو سرم وهلم داد به سمت کسش،شروع کردم به خوردن کسش تو این مورد از سکس واقعا حرفه ای بودم و بعد از 6 سال زندگی خوب بلد بودم چجوری کاری کنم که مهناز رو به اوج برسونم بعد از چند دقیقه که کسش رو حسابی خوردم یه دفعه با دستاش دستای منو که داشت سینه هاش میمالید گرفت و حسابی فشار داد و بعد از یه لرزش کوچیک ارضا شد.بعد دو دقیقه که به خودش اومد بلند شد کیر منو گرفت تو دستش اول یکم مالید و بعدم کرد تو دهنش و حسابی برام ساک زد بعد دو دقیقه بهش گفتم پاشو برو تو حالت مخصوص(من عاشق حالت داگی استایلم و همیشه توی سکس هامون به این حالت میگیم حالت مخصوص)اونم پاشد و داگی استایل شد و منم از همون پشت کیرمو گذاشتم دم کسش و اول یکم مالیدم روش و بعد کردم تو چند دقیقه تلمبه زدم و دیدم اگه همینجوری ادامه بدم الآن آبم و منم هنوز از کون نکردمش واسه همین کیرمو کشیدم بیرون و رفتم کِرِم آوردم و زدم به کیرم و گفتم :مهناز جون آماده ای میخوام کونت بزرام ،اونم گفت عزیزم الآن تو صاحب منی پس هر کاری دوست داری بکن ،همیشه این بخش از سکسم با مهناز از همه جا برام لذت بخش تر بود،گاییدن یه کون سفید و بدون یه دونه مو.کیرمو گذاشتم دم کونش و آروم آروم فشار دادم،اِنقدر از کون کرده بودمش که دیگه نیازی به آماده سازی نبود ولی بازم جانب احتیاط رو رعایت میکردم وبرای اینکه یه وقت دردش نگیره خیلی آروم تلمبه میزدم تا اینکه بعد از چند دقیقه تلمبه زدن وقتی دیدم داره آبم میاد بهش گفتم مهناز بجنب داره میاد اونم که طبق عادت همیشگی میدونست چیکار باید بکنه برگشت و شروع کرد به ساک زدن و وقتی هم که آبم اومد اونو تا قطره ی آخر خورد.
بالآخره با خودم کنار اومدم و مهناز رو بخشیدم،بالآخره انسان جایزالخطاست دیگه،خدا رو شکر از اون به بعد هم تا الآن دیگه هیچ مشکلی با هم نداشتیم و داریم به خوبی و خوشی و به کوری چشم همه ی بدخواهامون زندگی میکنیم ،تازه دو هفته است که فهمیدم قراره بابا بشم و دارم از خوشحالی بال در میارم.این داستان کاملا واقعی بود .امیدوارم که هم باور کنید هم خوشتون بیاد.ببخشید که نتونسته بودم صحنه های سکسمون رو خوب توصیف کنم و بخش سکسش خیلی کمتر از بقیه داستان بود،راستش هدف من بیشتر درد و دل کردن بود نه داستان سکسی تعریف کردن.راستی بزارید یه چیزی بپرسم:به نظرتون کار درستی کردم که بخشیدمش یا نه؟؟؟؟؟

نوشته: رامین

پرنیان 24 سالشه سینه های سایز 80 اماسفت.باسن برجسته و نسبتا پهن.لبهای گوشتی داغ.ورزشکار بود و همیشه یه روغنی به پوستش میزد که تنشو نرموخوش عطر میکرد
ما 1سال بود باهم بودیم که پرنیان خونه ی مرد 37 ساله ای به نام شهرام کار گرفت.فرار بود به بچه ش درس بده.ه.ب زنشو طلاق داده بود و خیلی خانوم باز بود.من همیشه با پرنیان به خاطر شهرام مشکل داشتم.چون یکی از دوستای دورم(روزبه) که نمیدونست پرنیان با من نامزده بهم گفته بود یه روز با شهرامو چند تا از دوستاشو معلم بچه ی شهرام رفتن دوچرخه سواری،بعد شهرام جلوی همه دستشو کرده توی موهای معلمه و آروم آروم موهاشو ناز کرده و دختر بیچاره از خجالت همینطوری سرشو پایین انداخته و چند دقیقه به کرم ریختن شهرام تسلیم شده.روزبه میگفت دختره خیلی محجوبه اما مطمئنا شهرام به زودی ترتیبشو میده.
من به روی پرنیان نیاوردم اما همیشه شاکی بودم که چرا میره خونش کار میکنه.
تا اینکه یه روز روزبه بهم گفت که رفته خونه شهرام دیده معلم بچه ی شهرام (یعنی پرنیان) یه تاپ چسبان تنگ پوشیده با یه ساپورت مشکی،روزبه رو که دیده رفته مانتو پوشیده.بعد شهرام به روزبه گفته بالاخره مخ دختره رو زده و دختره (پرنیان) براش ساک زده.
اول باور نکردمو به روزبه گفتم این دختره رو میشناسم.دوست دختر یکی از دوستامه و اصلا اهل خیانت نیست.روزبه هم بهم گفت دقیقا دختر خجالتی ای بوده اما مثل اینکه اونروز از جلوی شهرام رد میشده که شهرام ازش میپرسه عطرش چیه.پرنیان تا میاد بهش بگه شهرام ناغافل بازوهاشو میگیره و ازش لب میگیره و از روی لباس سینه شو فشار میده.دختره هم یدفعه شل میشه.اولش مثل اینکه با صدای آروم میگه آقا شهرام نکنین اینکارو و همینطور که میگفته شهرام تاپشو در میاره و سینه شو میخوره.دختره بی حرکت وامیسه فقط میگه خواهشا ادامه ندید اینکار درست نیست.اما بعدش شل میشه و راضی میشه فقط ساک بزنه.
روزبه از شهرام نقل میکرد که تا حالا چنین سینه ی زنده و خوش عطرو لطیفی تدیده بود
وقتی اینارو گفت باورم شد.چون پرنیان به حدی به سینه هاش حساس بود که اگه توی تاکسی سینه شو میگرفتم هی آب دهنشو قورت میداد و چشماش جمع میشد
به روزبه گفتم میخوام خودم از نزدیک ببینم.روزبه با شهرام حرف زد که مفصله و توضیح نمیدم.مستقیم میرم سر ماجرایی که دیدم
عصر بود.من و روزبه توی اتاق قایم شده بودیم.پرنیان با شهرام از بیرون اومدن و پرنیان رفت توالت و تا برگشت شهرام بازوی لختشو گرفت.پرنیان به نظر معذب میومد و گفت آقا شهرام خواهش میکنم دوباره شروع نکنین بخدا این کار خوب نیست.شهرام چیزی گفت که من نشنیدم پرنیان هم دلش نمی خواست هم از روی ناچاری تسلیم شده بود.شهرام سعی کرد تاپشو دربیاره که پرنیان با عجز گفت شما رو خدا نه،لباسمو در نیارم.شهرام سینه ی پرنیانو با دست فشار داد. پرنیان بازوی شهرامو گرفته بود که شهرام دستشو کرد توی لباس پرنیانو شروع کرد سینه شو مالوندن.پرنیان لبشو با دندونش فشار میداد.بعد گفت لباسمو در نیارم قول میدم بخورم اما لباسمو نه...
یدفه شهرام شروع کرد به خوردن لب های داغو درشتو قرمز پرنیانو با یه حرکت تاپشو در آورد.البته پرنیانم هیچ مقاومت نکرد.کاملا وا رفته بود چون یه دست شهرام توی ساپورت پرنیان بودو داشت کسشو میمالوند
بعد ساپورتو شورتشو با هم کشید پایین که پرنیان آه کشید و گفت خواهش میکنم دستتونو بردارید قول دادم بخورم
روزبه که باسنو سینه ی پرنیانوو دید گفت عجب کسیه این.چه کونی داره...
راست میگفت همین خجالتی بودن پرنیان بیشتر آدمو تحریک میکرد
شهرام کیرشو درآورد و دست پرنیانو گذاشت روی کیرش پرنیان یه کم با اکراه با کیرش بازی کرد.شهرام از روی میز یه شیشه روغن بچه برداشت پاشید روی سینه پرنیان و شروع کرد سینه ی پرنیانو مالوندن.من فهمیده بودم که دیگه الان پرنیان برخلاف میلش نمیتونه خودشو کنترل کنه و حشری میشه.شهرام دراز کشید کیرشو گزاشت لای سینه های درشت پرنیان و پرنیان از لای سینه هاش کیر شهرامو با لبش گرفتو شروع کرد به ساک زدن.
روزبه داشت نگاه میکردو جلق میزد منم تو شک بودم
برگشتم خونه و هیچ وقت هم به روش نیاوردم.الان چند ماه میگذره ازون ماجرا اما پرنیان هنوز به بچه شهرام درس میده.و 3 روز پیش روزبه بهم زنگ زدو گفت که معلمه (یعنی پرنیان) دیروز غروب واسه روزبه هم خورده بعد گریه کرده و خواهش کرده از شهرام که باهاش دیگه اینکارو نکنه
روزبه بهم گفت: نمی دونی چه لب و دهن داغی داره از کس کردن بهتره،دوست نداره ساک بزنه اما همینکه با سینهش ور میری خودشو تسلیم میکنه.نمیذاره شهرام بکنتش اما دیروز که داشت از لای سینه ش واسم ساک میزد شهرام از فرصت استفاده کردو کیرشو گذاشت لای پاشو بهش لا پایی زد
روزبه بهم گفت : حتی تو رویاهاتم نمیتونی پنین بدنی ببینی
من هم بهش نگفتم دختری که تو فقط لب و سینه و لای پاشو میکنی من هر وقت بخوام از کس میکنم

نوشته: بابک

سلام دوستان رضا هستم ۲۸ سالمه از تهران داستانیرو که براتون مینویسم برمیگرده به ۲سال من و همسرم سارا زندگی خیلی خوبی داشتیمو هیچ کمو کسری نداشتیم چون پدرم توی بازار مولوی حجره فرش فروشی داشتو من از بچگی پیشش کار میکردم وچون تک پسر بودم وضع مالیم عالی بود وهمسرم سارا از یه خانواده متوسط بود سارا خیلی خوشگل وخوش لباس بود و اگه تعریف نباشه من هم تو همون سطح بودم واسه همین تمام فامیل چشمشون رو زندگی ما بود ما هر پنج شنبه از خونه میزدیم بیرون از دربندو درکه بگیر تا دماوندو جاجرود خلاصه هر هفته یه جایی بودیمو تفریحمون به جا بود منو سارا خیلی به هم اعتماد داشتیم چون چیزی کمو کسر نبود تو زندگیمون یه روز تو جاده امام زاده داوود بودیم دیدم از دور یه نفر داره جلوی ماشین دست تکون میده نزدیک شدم دیدم یه پسره جوون و خوش تیپ ایستاده کنار خیابون و ماشینشم که یه پرادو کنار جادست زدم کنارو پیاده شدم سلام کردو گفت داداش شرمنده دیدم ماشینت پرادو هست جلوت دست گرفتم خانومم حالش بد شد زدم کنار یه کم پیاده بشه هوا بخوره حالا هر کاری کردم روشن نمیشه بهش گفتم والا منم از این ماشینا زیاد سر در نمیارم ولی با این حال یه نگاهی میکنیم رفتم سراغ ماشینشو بهش گفتم خانوم منم تو ماشین تنهاست خانومتو بفرس پیشش خلاصه سارا واون خانوم که بعدا فهمیدم اسمش مرجان بود رفتند پیش همو ماهم در حد آماتور یه کم به ماشین دست کاری کردیم ولی موفق نشدیم به پسره که اسمش محمد بود گفتم داداش بیا بر گردیم تهران یه تعمیر کار بیاریم گفت آخه شما داشتید میرفتید پیک نیک گفتم بیخیال قسمت نبود

خلاصه با تشکر و تعارف ماشینشو چون جای بدی بود بکسر کردیمو با بدبختی تو جاده سخت امامزاده داوود به یه جایی رسوندیم و با ماشین من برگشتیم سمت تهران توراه صحبتو اینکه کارش چیه و بچه کجاست که معلوم شد تو نمایشگاه ماشین هستو بچه تجریشه ولی ماشین از نمایشگاه بود خلاصه ما رسیدیم تهران و یه تعمیر کار بردیم و ماشینو روشن کرد محمد گفت داش رضا منو این تعمیر کار با خانومم بر میگردیم تهران شمام برو واسه ناهار امام زاده که امروز تفریحت خراب نشه من گفتم نه بیا بریم بالا یه دربست میگیریم این آقا بره ماهم دور هم ناهارو میخوریمو بیشتر آشنا میشیم قبول کردو رفتیم بالا اون روز باهم رفیق شدیمو خانوما هم باهم بگو بخندو خلاصه خیلی خوش گذشت

شب بود برگشتیم تهران و محمد شمارشو داد بهم ومنم شمارمو دادم و هر کسی رفت خونه خودش تا اینکه سه چهار روز بعد گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم محمد جواب دادم گفتم بازم ماشینت خرابه خندید گفت نه داش رضا زنگ زدم فرداشب واسه شام بیاید خونه ما یه کم تعارف کردمو گفتم بهت خبر میدم بعد زنگ زدم به سارا جریانو گفتم که سارا گفت چه خوب یه دوست با معرفت پیدا شد با ناراحتی گفتم سارا معلومه چی میگی گفت بابا زنشو میگم غیرتی نشو

خلاصه ما قبول کردیمو رفتیم اونجا همه چی به راه بود از ویسکی گرفته تا ورقو بازی کامپیوتر خیلی خوش گذشت ازون جا دیگه رفتو آمدامون شروع شد یکی دو ماه بود که دیگه خیلی عیاق شده بودیم محمد گفت رضا ردیف کن بریم شمال عموم ویلا داره منم قبول کردمو قرارشد فرداش بریم که پدرم شب زنگ زد گفت رضا یه باری اومده برام زنگ زدن تو گمرک بندر عباسه باید بری ترخیصش کنی خلاصه برنامه شمال کنسل شدو به محمد گفتم اونم گفت بیخیال برو برگرد میریم شمال فرداش راه افتادم سمت بندر اونجا تا کارای ترخیصو انجام دادم سه روزی طول کشید تو این سه روز چند باری به سارا زنگ زدم تلفنش زمان زیادی در حال مکالمه بود ازش میپرسیدم میگفت با مامانم بودم این موضوع منو مشکوک کرد کارم تموم شدو برگشتم تهران ولی اصلا به روی سارا نیوردم تا مطمئن بشم

فرداش به محمد زنگ زدم که من اومدم ردیف کن جمعه بریم شمال اونم گفت ای ول بریم جمعه رفتیم شمال ویلای عموش جای خیلی باحالی بود یک هفته موندیم تو یک هفته متوجه رفتارای عجیبه ساراو محمد شدم وتصمیم گرفتم دستشونو رو کنم خیلی این موضوع بهمم ریخته بود چون از هیچ چیزی برای سارا دریغ نکرده بودم چند روز گذشتو به سارا گفتم یه کاری پیش اومده باید برم مشهد تو هم میای سارا که دست رد به هیچ سفری نمیزد گفت نه از مسافرت خسته شدم تو برو عزیزم این حرفش روانیم کرد منم چون سفر مشهد دروغ بود با خونسردی گفتم لوس پس من میرم بلیط میگیرم با هوا پیما میرم تنهایی حوصله رانندگی ندارم گفت آره خسته میشی منم رفتم بلیط فردارو گرفتم واسه اطمینان سارا بلیطو دادم دستش گفتم وسایلمو آماده کن فردا میرم دو روز کار دارم تو تنها نمون برو خونه مامانت گفت نگران من نباش گلم این کلمه رو بار اول بود به من میگفتم لبخند معنی داری بهش کردم و رفتم دوش گرفتم شامو خوردیم

صبح ساعت ۱۰بردمش خونه مامانش گفتم من میرم فرود گاه خداحافظی کردیم میخواست منو ببوسه از تنفر بهش گفتم نکن رنگ روژت رو صورتم میمونه گفت دلتم بخواد بعد من رفتم و گفت ماشینو میبری گفتم آره میذارم پارکینگ فرودگاه گفت میترسی بخورمش منم واسه اینکه خیالش راحت بشه سوییچو دادم بهش زنگ زدم آژانسو رفتم از قبل با پدرم هماهنگ کرده بودم که یه کار شخصی دارم میرم مشهد خلاصه با همون آژانس رفتم یه هتل واسه دو روز اطاق گرفتم دوسه ساعت بعد زنگ زدم به سارا در حال مکالمه بود ولی بلافاصله خطش آزاد شد با خنده گفتم عزیم من مشهدم توی هتل ببخشید دیر زنگ زدم جات خیلی خالیه اونم گفت پشیمونم که نیومدم این فیلماش بدتر خرابم میکرد خداحافظی کردمو مطمئن بودم امروز اتفاقی نمیوفته

فردا اون روز تا فردا منی که دوروزی یه نخ سیگار میکشیدم دو تابسته رو خالی کردم صبح ساعت ۹رفتم سمت خونمون روبروی خونه یه پارک بود نشستم تو پارکو حواسم به خونه بود بعد یک ساعت دیدم سارا اومد درو باز کرد ماشینو برد تو پارکینگ بازم نمیخواستم باور کنم با خودم گفتم شاید کاری داره انجام میده و میره

صبر کردم نیم ساعت بعد بهش زنگ زدم گفتم سراغی از ما نمیگیری گفت ببخش عزیزم از خواب بلند شدم اومدم خونه ویندز ببرم کامپیوتر مامان اینا خراب شده این حرفش یه کم آرومم کرد خداحافظی کردمو گفتم صبر میکنم تا بره بعد میرم که بعد ۱۰دقیقه یه ماشین هیوندا اومد جلو در خونمون از اونجا داخلش مشخص نبود نشستم پشت نیمکت پارک ماشینو پارک کردو پیاده شده وای خدای من محمد بود دستو پام میلرزید صبر کردم با موبایلش زنگ زدو به سرعت در باز شد رفت داخل خونه بغض داشت خفم میکرد نیم ساعت صبر کردمو بعد آروم رفتم سمت خونه درو باز کردم اشک رو گونه هام بود در وردیری رو یواش باز کردم کسی توی حال نبود بوی عطر سارا تو اطاق پیچیده بود صدای ناله هاش از تو اطاق میومد رفتم از پشت پنجره تراس آروم از گوشه پنجره داخلو دیدم بله سارای من لخت تو بغل محمد بود محمد سینه سارارو تو دهن گرفته بودو چنان با ولع میخورد که سارا عرق کرده بود پاهام شل شده بود از تعجب شکه شده بودم فکرم کار نمیکرد که باید چکار کنم خواستم به پلیس زنگ بزنم ولی از آبروم جلوی همسایه ها ترسیدم محمد سارا رو خابوند رو تخت و پاهاشو داد بالا سر کیرشو گذاشت رو کسش که دیگه صبرم سر اومد چنان با مشت زدم توی شیشه کا شیشه پودر شدو دستم پر از خون اونا وحشت زده شدند سارامنو که دید دوید سمت حال محمد خواست بره که پاش گیر کرد به تخت گرفتمش انقدر با مشت توی دماغشو صورتش زدم که غرق خون شد سارا فقط التماس میکرد درارو قفل کردم محمد از لحاظ هیکل خیلی از من ضعیف تر بود دستو پاشو بستم به تختوو چندتا کشیده به سارازدم زنگ زدم به پدرم اومد با مادرم جریان که گفتم تف انداختن تو صورت ساراو به منکرات زنگ زدیم هردو تاشونو بردن و کارهای طلاقمون تا چهاروز طول کشیدو ما جدا شدیم دوستان داستانم زیاد سکسی نبود ولی بدونید همه چیز پول نمیشه روزگار خیلی نامرده

نوشته: رضا

سلام خدمت دوستان
من حمید هستم 28 سالمه و کارگر کشتی سازی هستم تو بندرعباس همسرم یا بهتره بگم همسر سابقم لیلا الان 26 سالشه چون دو سال از من کوچیک تره 2سال پیش که من تازه بصورت پیمان کار تو شرکت استخدام شدم چون خرج زندگیم زیاد شده بود مجبور بودم اضافه کار کنم لیلا هم برای اینکه تو خونه تنها نباشه همیشه خواهرش پیشش میومد.
چند وقت بود که برق خونه خراب شده بود تا اینکه لیلا بهم گفت زنگ بزنم به کریم تا بیاد وبرق خونه رو درست کنه.
کریم پسر خاله لیلا بود که قبل از ازدواج میشناختمش پس یه زنگ به کریم زدمو قرار شد روز سه شنبه بیاد من سه شنبه رو اضافه کار بودم برای همین به لیلا گفتم زنگ بزنه لادن بیاد پیشش اونم گفت باشه
تا اینکه روز سه شنبه رفتم سر کار ولی اضافه کارم رو به یکی از دوستان دادم شاید کار خدا بود خلاصه رفتم خونه در حیات رو باز کردم و رفتم داخل وارد حال شدم دیدم هیچ صدایی نمیاد اومدم بگم لیلا لادن (خواهر لیلا) هستین که یه صدایی از تو اتاق خواب منو لیلا اومد رفتم کنار در چند دقیقه ای گوش واستادم وفهمیدم که لیلا و کریم داخلن حرفاشونو گوش کردم و دیگه موضوع رو فهمیدم بعد از اینکه صدای لیلا بلند شد در رو باز کردم دیدم کریم روی لیلاس و...(بعد فهمیدم لیلا از قبل تو فکر سکس با کریم بوده چون به لادن هم نگفته بوده بیاد پیشش)
راستش اون لحظه خرد شدم یعنی به تمام معنا نابود شدم کریم سریع از رو لیلا بلند شد لباساشو پوشید منم دیگه نابود شده بودمو عصبی بهش گفتم که گورشو گم کنه اونم طوری در رفت که خدا میدونه من موندمو لیلا که خیلی دوستش داشتم و این خر کاری ها برا اون بود بعد از اون ماجرا با هم توافق کردیمو از هم جدا شدیم اونم مهریه شو بخشید تا به کسی چیزی نگم هر چند اینکارو هم نمیکردم و به کسی نمیگفتم.خیلی ها ازم سوال میکردم و میگفتم مشکل داشتیم وکسی هم دلیل اصلی جداییمون رو نفهمید.
دوستای گل من اولین بارم بود که داستان مینویسم لطفا راهنمایی کنید فقط ناسزا نگید غلط املایی داشت به بزرگواری خودتون ببخشید اسامی هم واقعی نبود یه چیز دیگه اگه نخواستم صحنه سکس یا اندام کسی رو شرح بدم مثل بعضی از دوستان معذرت چون دوست ندارم کسی که داستانو میخونه تصویری از لیلا یا هر کسی از داستان بیاد تو ذهنش.اینم بگم که من مشکل دارم و هیچ وقت بچه دار نمیشم خدایا به همه سلامتی بده

نوشته:‌ حمید

سلام به همه ی دوستان
اینی که میخوای بخونی یه داستان نیست خاطرست.خاطره ای که هیچ وقت فراموش نمیکنم.من سامان هستم 22 سالم هستش از خودم هیچی نمی گم چون اگه حرفی بزنم همه فکر میکنم دارم خودمو برجسته میکنم در همین حد بگم که پسری هستم سنگین و خوش برخورد با قد 185 و وزن 75.این ماجرایی که میحوام براتون تعریف کنم مربوط به 2 سال پیش میشه دو سال پیش من با اسرار یه دختری به نام نگین که 4 سال از من بزرگتر بود و میگفت که عاشق شده مجبور شدم تو روی پدر و مادر و خانواده بایستم تا با اون عقد کنم نمی تونستم نه بهش بگم خیلی به من وابسته بود وقتی فکر ترک کردنش به ذهنم میرسید احساس عذاب وجدان برم میداشت با همه ی این وجود منم دوسش داشتم نگین دختری جذاب بود که همه ی پسرا دنبالش بودن و خیلی وقتها جلوی خودم میدیم بهش پیشنهاد میدادن حتی دخترهای دیگه هم عاشقش بودن از لحاظ مالی هم وضع شون توپ بود طوری که هدیه تولدم بهم یه ماشین صفر داد حتی حاضر بود جونشم برام بده به هر حال با هم دیگه ازدواج کردیم و زندگی مشترکمون شروع شد از لحاظ سکس اونم مثل من هات بود و خوب همدیگه رو ارضاء میکردیم به طوری که روزی 2 یا 3 بار با هم سکس داشتیم زندیگیمون همینطور خوب پیش میرفت که پای مریم تو زندگی مون باز شد مریم یکی از رفیقای قدیمی نگین هستش که از بچگی با هم بزرگ شدن و دانشگاه هم با هم بودن ولی مریم یه 2 سالی رفته بود خارج کشور حالا امده بود ایران اینو هم بگم که دلیل ایران امدنش خراب شدن زنگی شون با شوهرش بود مثل اینکه شوهرش بهش خیانت کرده بود به حر حال یه سره خونه ما بود و ما هم میرفتیم خونش که نزدیک ما گرفته بود.من هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم اون 6 سال از من بزرگتر بود و 26 سالش بود ولی تو چشماش حسادت به نگین رو میدیم کم کم متوجه بعضی از رفتاراش شده بودم اینکه زیاد به من نگاه میکردو زیادم دور ور من میچرخید شبها که سه تایی با هم میرفتیم پارک زیاد به من نزدیک میشد ولی خیلی محافظه کار بود راستی از مریم بگم که دختری باود به اندام کاملا سکسی که آلت هر مردی با دیدنش راست میشد چهرش خوشگل و یه کم سبزه بود سینه های درشتی داشت که میخواستن منتوشو پاره کنن بیفتن بیرون با تمام این وجود من هیچ وقت فکر خیانت به سرم نمی زد و نسبت به زنم متعهد بودم چون دوسش داشتم.یه روز که نگین حالش بد شده بود من نگران شدم بردمش بیمارستان گفتن باید تو خونه استراحت بکنه و هیچ کاری نکنه منم به مریم زنگ زدمو بهش ماجرا رو گفتم اونم گفت ت ونگران هیچی نباش من خودم میام پیشش ازش نگهداری میکنم من چون میرفتم سر کار زیاد خونه نبودم منم بهش اوکی دادم شب که امدم خونه برعکس همیشه دیدم مریم در برام باز کردو با یه لحن مهربونی گفت خسته نباشی سامان جان منم گفتم ممنون شما هنوز اینجایید نرفتید خونه گفت نه چطوری دوست عزیزمو تنها میزاشتم تازه کی باید به آقا سامان میرسید با این حرفش یه جوری شدم گفتم من تناهایی از پس خودم بر میام نیازی هم به کسی ندارم با یه لبخند گفت مطمعنی؟؟؟منم گفتم:بله خانوم حالا نگین کجاست گفت: تو اتاقش رو تخت گرفته خوابیده بعد گفت شام خوردی گفتم نه الان میرم بیرون یه چیزی میخورم راستی تو چی شام خوردی؟ گفت نخیر وایسادم تو شما بیاید با هم بخوریم احتیاجی هم نیست بری از بیرون غذا بگیری غذا آمادست منم با شوخی گفتم دست پخت مریم خانومو نخورده بودیم که اونم قسمتمون شد با هم رفتیم سر میز و شروع کردیم به غذا خوردن خیلی هواسش به من بود تا غذا گیر میکرد تو گلوم سری یه لیوان آب میداد به دستم تا اینکه غذا خوردنم تموم شد گفتم خوب من میرم حاضر بشم تا برسونمت گفتش یعنی میخوای منو از خونت بندازی بیرون؟منم با خنده گفتم نه مریم جان گفتم شاید خسته ای بخوای بری خونت میدونی که آدم خونه خودش راحت تره!!!بعد یه ذره امد جلو ترو تو چشام نگاه کرد صدای نفساشو تو صورتم حس میکردم گفت پیش تو راحت ترم . . . . چند دقیقه ای جفتمون سکوت کردیم فقط به هم نگاه کردیم بعد من گفتم نه نه نه برو مریم گفت نه نمیشه من من . . . نمی تونم از پیش تو برم توی این مدت به تو وابسته شدم سامان منو تنها نذار سامان تو رو خدا
داشت گریه میکرد سامان من عاشقتم میفهمی من برگشتم بهش نگاه کردم گفتم یعنی میخوای به نگین خیانت کنم؟؟؟؟؟
مریم زود برو . . . همینو گفتم که دیدم داره میاد سمت من یه دفه خودشو چسبوند به منو سرمو گرفت تو دستاشو شروع کرد به لب گرفتن دیگه هیچ کاری نمی توسنتم بکنم اون بعد حشری شده بود همینوطری که داشت از لب میگرفت منو کشوند که یه دفعه جفتمون افتادیم رو کاناپه من یه آن بهش گفتم مریم الان اؤزو صدامون رو میشنوه میاد بدبخت میشم اون گفت نترس یه جوری خابوندمش که اگه زلزله بیاد بیدار نمیشه پس امشبو مال هم باشیم شرو کرد به لب گرفتن من دیگه کنترلمو از دست دادم جفتمون شروع کردیم به کندن و پاره کردن لباس های طرف مقابل بعد اون سری سینه های درشتو نازشو در آورد گذاشت تو دهنم مثل مادری که به بچه ش شیر میده منم تا میتونستم میخوردمشون صدای ملچ و ملوچ کل فضا رو برداشته بود مثل دو تا مار به هم میپیچیدیم بعد 20 30 دقیقه لب و خوردن هم دیگه دیدم رفت سمت شرتم اونو کشید پایین رفت سمت کیرم یه بوس زد سرشو شروع کرد به خوردنش مثل حرفه ای ها میخوردش برام زیر تخمام رو هم لیس میزد داشتم میمردم از درد لذت و شهوت که اوردمش بالا گفتم دیگه نوبت منه اونم به پشت خوابید و پاهاشو باز کرد گذاشت رو شونه هام منم رفتم سراغ کس داغش که تمیز و لزج بود اول یه لیس کلی روش کشیدم که دیدم شروع کرد به آه و اوه کشیدن و هی میگفت سامانم عاشقتم سامانم بخورش آه ه ه ه ه منم همه جاشو براش خوردم راستش از خودن کس خیلی لذت میبرم و سعی میکنم تو کسک هام طرف مقابلم رو به اوج لذتش برسونم حسابی لذت ببره و خیلی کمتر به فکر خودمم همینطور که چوچولشو میک میزدم با دستم با نوک سینه هاش بازی میکردم و با یه دستم هم میکردم تو سوراخ کونش بعد چند دقیقه احساس کردم نفس زدانی مریم زیاد تر شده بود سرمو خیلی فشار میداد و خودشو هم عقب جلو میکرد با یه آه بلند تو دستام لرزش و ارضاء شدنشو احساس کردم بعدش گفت سامان جونم زود با منو بکن منم که داشتم از کیر درد میمردم رفتم سراغ کسشو خوابیدم روش آروم کیرم سر دادم تو کسش کسش داغ داغ بود حسابی آتیش شروع کردم به تلمبه زدن جفتمون لذت میبردیم تو حال خودمون نبودیم که یه دفه احساس کردم صدای گریه میاد جفتمون از حال خودمون درآمدیم یه نگاه نداختم به اطرافم . . . . نگین رو دیدم که وایساده بود داشت گریه میکرد و به من نگاه میکرد یه دقیقه قلبم وایساد رنگم پریده بود تمام دنیا رو سرم خراب شده بود از خدا میخواستم تا زمین باز شه من برم توش سریع خودمو جمع کردم مریم هم یدفه از جاش پریدو رفت لباسشو تنش کرد گفت نگین جون به خدا تقصیر این شوهرت بود من بی تقصیرم همش اون مقصر بود بعد سریع از خونه رفت بیرون نگین هم همینطوری به من چشم انداخته بود هیچی نتوستم بگم تا امدم برم طرفش هر چی خواست بهم گفت مجبور شدم از خونه برم بیرون بعد اون قضیه هم زندگیم از هم پاشید.ببخشید که خاطرم طولانی بود منم همشو ننوشتم ازتون مچکرم خیلی ممنون که همشو خوندید

نوشته: سامان

سلام به بچه های شهوانی. اینی که براتون تعریف میکنم یه خاطره واقعی از زندگیمه که کل زندگیمو عوض کرد. من عارف هستم. 39 سالمه مهندسی صنایع دارم و در یک کارخانه بسیار بزرگ دولتی رئیس قسمتم.
خاطره ای که میخوام بگم برمیگرده به زمانی که من 25 سال داشتم دانشجو بودم .همش سرم به درس بود زیاد تو قید و بند دوست دختر و این حرفها نبودم البته دوست میشدم بعد یه مدت دلزده میشدم ول میکردم . تا اینکه من که جزئ شاگرد ممتازها بودم از طرف دانشگاهمون انتخاب شدم برای شرکت در المپیاد علمی و سرتونو درد نیارم یه وقت دیدم که به همراه یه گروه 80 نفره البته از رشته های مختلف اعزام شدیم به ژاپن برای شرکت در المپیاد علمی آسیایی.
یه دختری تو گروهمون بود از تبریز. واقعا دخترهای آذری خیلی خوشگلند.منم رفتم تو نخ این دختر... ولی حراست و اینا مانع میشد کاری بکنم.ماهم با دست پر برگشتیم وطن.ازش شماره گرفته بودم.زنگ زدم و خلاصه مژده شد دوست دختر من... اونم تهران دانشجو بود. منم که بخاطر بابام وضع مالیم عالی بود ماشین خونه مجردی و مستقل....
یه روز رفتم دنبالش و ازش دعوت کردم بریم خونه من. قبول کرد رفتیم نهار و بیرون خوردیم و رفتیم خونه.مانتوشو که در آورد انگار برق منو گرفت...خدایا عجب اندامی....بغلش کردم مقاومتی نکرد لبهامون درهم گره خورد .....
بردمش اتاق خوابم و در چند ثانیه لباسهاشو در آوردم خودم هم لخت شدم و روش خوابیدم. مرتب می بوسیدمش...گردن و لاله گوشش رو میخوردم.. سینه هاش فوق العاده بود میک میزدم و میخوردم. اومدم پایین وای........ عجب کسی!!! پاهاشو باز کردم و شروع کردم به لیسیدن و خوردن کسش... ناله های مژده میرفت هوا...کیرم داشت میترکید... انگار حالم تو خودم نبود اصلا متوجه نبودم چکار میکنم! کیرمو گذاشتم دم کسش و آروم فرو کردم توش... مژده عین برق گرفته ها از جا پرید.... چشمهای وحشت زدش و اون نگاهش هنوز جلوی چشمامه. با صدایی لرزان گفت: عارف چیکار کردی!!!
انگار از خواب بیدار شدم و بلافاصله کیر خونیمو نگاه کردم....باورم نمیشد! من اینقدر بی جنبه نبودم ولی بهرحال پرده مژده رو زده بودم... دست وپاش میلرزید میترسید.... سعی کردم آرومش کنم...گریه هاش تبدیل به هق هق شد.... بند دلم پاره شد بغلش کردم تو آغوشم میلرزید...یه دفعه متوجه خونریزیش شد.در اثر اضطراب یا هر چیزی خون بند نمیومد همینطور قطره قطره میچکید... بوسیدمش گفتم آروم باش برم نوار بهداشتی بگیرم بیارم واست. فورا رفتم دستشویی خودمو شستم بدو رفتم ار دارخونه سرکوچه نواربهداشتی گرفتم اومدوم خونه. مژده هنوز داشت اشک میریخت. رفت دستشویی خودشو تمیز کرد و نواربهداشتی گداشت اومد تو پذیرایی نشست رو کاناپه. رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم.تو چشماش نگاه کردم گفتم نترس مژده... مثل مرد تا آخرش باهاتم! نگران نباش تو مال منی.اینو مثل مرد بهت قول میدم....
سرشو گذاشت رو سینم و چند قطره اشک ریخت... با اون رنگ پریده که داشت نمیتونستم ببرمش خوابگاه. خودش زنگ زد خوابگاه و گفت خونه دخترعموش میمونه و اجازه گرفت. بهش گفتم دوست داری بریم قدم بزنیم ؟ گفت نه پاهام سسته. ازش خواستم استراحت منه تا برم شام بگیرم بیام.رفتم یه شام مفصل گرفتم و خوردیم و اونشب مژده تو بغل من خوابید.... مثل یه عروسک تو بغلم خواب بود. نگاش میکردم حس عجیبی بود دوسش داشتم....خیلی... بهش قول داده بودم.
ازش 3ماه وقت خواستم که درسم تموم بشه برم خواستگاریش . قبول کرد. اما تو اون 3ماه چه کاره که نکردم... دیگه حسابی میکردمش و مژده هم به این امید که زن من خواهد شد با من همکاری میکرد. چندین بار اشتباهی تو کسش خالی کرده بودم...
دقیقا آخرین امتحانو که دادم رفتم خونه مادرم. مژده چند روز زودتر تموم شده بود رفته بود تبریز که من هم تموم شم بریم خواسنگاری.رسیدم دیدم مامانم خندان اومد استقبالم.پرسیدم چی شده؟ گفت با راضیه خانم اینا(همسایه جدیدمون که من ندیده بودمش) راجع به دخترش صحبت کردیم امشب میریم خواستگاری...
انگار دنیا رو سرم خراب شد!!! مگه عهد بوقه چرا به من نگفته سرخود حرف زدید؟ من نمیخوامش...
خلاصه زور زدن حالا بریم اگه نپسندیدی برمیگردیم. شب رفتیم ولی .......... کاری شد که نباید میشد! دختره که اومد تو اتاق من ضعف کردم از بس خوشگل بود!!! انگار تمام قولهام به مژده یادم رفت. وای من همچین خوشگلی رو با این ثروت و مکنت بذارم برم سراغ یه دختر شهرستانی؟؟؟؟ مگه خرم؟؟؟!!!
اصلا نمیدونم چطور شد ظرف یک هفته عقد و عروسی شد و تمام!
مژده زنگ میزد جواب نمیدادم. خطمو عوض کردم خونمو فروختم و رفتم اون طرف شهر خونه گرفتم! بقول بچه ها من مژدهو پیچوندم رفتم سر زندگیم....
2سال گذشت. اوضاع هر روز بدتر میشد. اصلا با خانمم تفاهم نداشتم.مرتب دعوا.......... دخالتهای وحشتناک مادرزنم... زندگی شده بود واسم جهنم....
تصمیمو گرفتم و3سال طول کشیدتا با مصیبت طلاقشو دادم.تمام مهریه شو طلب کرد.خونه رو دو دستی تقدیمش کردم و نصف حقوقمو هم مصادره کرد! البته ناراحت نبودم حق قانونیش بود...
2سال بعد طلاق تو یه اوضاع وحشتناک روحی بودم کاملا دپرس! یه شب خواب مژدهو دیدم....همون صحنه ها که تو آغوشم هق میزد!!! از خواب پریدم هنوز انگار صداش تو گوشم بود...
خدایا من با اون دختر بیگناه چه کردم؟؟؟؟
این شکست تاوان خیانت و ظلمی بود که در حقش کردم... ولی الان بعد اینهمه سال (7سال)کجاست؟؟؟
تصمیم گرفتم پیداش کنم. ولی با چه رویی میخواستم تو روش نگاه کنم؟
زنگ زدم به موبایلش...... دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد!!!
با هر زحمتی بود بعد از 2ماه از طریق بچه های المپیاد که باهم رفته بودیم آدرس خونشونو پیدا کردم و رفتم تبریز. فقط نمیدونستم چی باید بگم...
گل گرفتم رفتم خونشون. زنگ زدم... مادرش بود زیاد فارسی بلد نبود ولی زورکی این جمله رو ساخت: مژده 7 ساله از ایران رفته!گلها از دستم افتاد... حالم بد شد!مادرش برام آب آورد. نمیدونست کی هستم و با تنها دخترش چه کردم!
ازشون خواهش کردم شماره تلفنشو بهم بدن. گفتم از همکلاسهای قدیمشم میخوام ببینمش...
مادرش زنی بود مثل فرشته. با اون چادر سفید... خیلی با مهربانی دعوتم کرد داخل. برام چای آورد...نگاش میکردم چقدر مژده شبیه مادرش بود....
هرجوری بود دفتر تلفن خونشونو آورد بهم فهموند که شمارشو بردارم. وقتی خوندم چشمام از حدقه در اومد... کد 0033
فرانسه بود!
تو همون فاصله خاله اش اومد.باهاش صحبت کردم.مژده 7سال پیش موفق میشه از طریق عموش یه بورس تحصیلی بگیره بره.
باخودم حساب کردم دقیقا بعد من نتونسته بمونه و رفته...
همون روز عصر زنگ زدم...رفت رو پیغامگیر.شب دوباره زنگ زدم... در حالیکه داشت گوشی روبرمیداشت صداش اومد انگار به یکی میگفت : خیر باشه کد ایرانه..بلههههههههههههههه.....
خشکم زد! دوباره گفت: الووووووووووو....
با صدایی لرزان گفتم : مژده؟؟؟؟
- بفرمایید خودمم. شما؟
-یه نامرد پشیمون!
چند لحظه مکث کرد... ببخشید شما؟
- عارف
بلافاصله گوشی رو کوبید روش!
بیشتر از این هم انتظار نمیرفت... دیگه هرچی زنگ زدم جواب نداد. رفتم سراغ خالش... التماس کردم آدرسشو بده. گفت فقط ادرسی که براش کارت پستال میفرسته داره.گفتم همونو میخوام.
پرسید : چرا دنبالشی؟ گفتم : دوست دخترم بود. پرسید کی؟ گفتم دوران دانشجویی. پرسید: الان میای سراغش؟
میخواستم زمین دهن باز کنه منو ببلعه! مردم از خجالت.... التماسش کردم کمکم کنه. بی اختیار از ته دل گریه کردم. دلش بحالم سوخت کارت پستالو آورد داد بهم.
چندین بار هم زنگ زدم جواب نداد. تصمیم گرفتم برم فرانسه. آدرسشو حالا داشتم. شهر لیون بود.
2ماهی طول کشید با هزار مصیبت ویزاگرفتم رفتم. تو هتل آدرسو نشون دادم. یه تاکسی برام گرفتن رسوند به مقصد.
گل گرفتم و رسیدم دم آپارتمان 20 طبقه. آدرسو نشون نگهبان پیر دادم راهنماییم کرد تا دم در . طبقه 12 واحد 45.
نگهبان در زد... یه دختری تقریبا 30ساله درو باز کرد. نگهبان به فرانسوی چیزی گفت. دختره با برق چشماش گفت: ایرانی هستین؟ گفتم بله. من با مژده خانوم کار دارم...
گفت: خانوم دکتر هنوز نیومدن بفرمایید داخل تا بیان! حتما از موکلینشون هستین.
رفتم نشستم تو سالن پذیرایی...خونه شبیه یه کاخ کوچیک بود... برام نوشیدنی آورد و سعی کردم توضیح بدم از ایران اومدم مژدهو ببینم.
از توضیحاتی که میداد شاخ در میاوردم:
مژده تو فرانسه دکترای حقوق بین الملل گرفته و یکی از فعالین حقوق بشر و وکلای بنام فرانسه شده بود!
یک آن در یک لحظه تمام حوادث اون سالها از جلوی چشمام رژه رفت. من مژده بچه شهرستانی رو به یه دختر پولدار خوشگل ترجیح دادم و حالا این حال و روز من بود و این تشکیلات مژده!
بعد فهمیدم این دختر 1ساله اومده دانشجوی حقوقه تو اونجا و تبریزی هست و مژده اونو زیر پر وبالش گرفته و دفتر وکالتش یه ساختمون دیگه ست.
بعد پرسیدم ازش مژدهمجرده؟ گفت فعلا بله ولی بزودی اینجا با یه شخص بسیار معروف ازدواج میکنه. با یک قهرمان کاراته.
یخ کردم.........
تو همین لحظه کلید رو در چرخید و در باز شد .....
چند دقیقه تو چهره هم خیره شدیم... که ناگهان مژده با تمام قدرتش که انگار سنگینی نفرت سالها رو داشت زد توی گوشم...
-برو بیروننننننننننننننننننن......آشغال عوضیییییییییییییییییییی....
دستاشو گرفتم:
-مژده فرصت بده باهات حرف بزنم.............
-وقتی فرصتش بود جیم شدی.... حالا بعد اینهمه سال اومدی که چی بشه؟؟؟؟
-جبران میکنم.........
-غلط میکنی....برو گمشو.......
-بذار توضیح بدم...
-توضیح؟ وقتی منو که ازت حامله بودم ولم کردی رفتی توضیحی نداشتی حالا اومدی توضیح بدی؟؟؟
-حامله؟؟؟؟
-آره ازت 2ماهه باردار بودم که فلنگو بستی...
-من نمیدونستم....
- اومدم خونت.. فروخته بودی...خطتو عوض کردی...تو منو ول کردی رفتی یه زن دیگه گرفتی... از مهران دوستت پرسیدم گقت دختر همسایتونو گرفتی...حالا اینجا چی میخوای؟
-5ساله طلاقش دادم
- این چیزی از درد من کم میکنه؟ با آبروی از دست رفتم.... با یه بچه نامشروع تو شکم چکار میکردم؟ مجبور شدم سقطش کنم و از ترس آبروم از ایران فرار کنم آواره غربت بشم.... درد کشیدم گشنگی کشیدم درس خوندم وکیل شدم تا نذارم حق و حقوق یه انسان به خاطر بی شرفهایی مثل تو پایمال بشه! از همون راهی که اومدی برگرد گورتو گم کن.....

اومدم بیرون...
تو خیابونا راه میرفتم به خودم لعنت میفرستادم.... گریه میکردم... یاد هق زدنهاش تو آغوشم میوفتادم... چه ارزون فروختمش... زندگی عاشقانه ای که میتونستم داشته باشم چه ارزون فروختمش... فقط واسه یه لحظه هوس!!!
آبروی هرچی مرد و مردونگی بود بردم... از خودم متنفر شدم!
بعد چند بار باز رفتم سراغش. به پاهاش افتادم التماسش کردم ولی قبول نکرد...نبخشید.
حق داشت! حق داشت...
با کوله باری از پشیمانی برگشتم ایران....
و یک خیانت زندگیمو جهنم کرد..................!!!

نوشته:‌ عارف

دلم میخاد بنویسم ، خواست منم نوشتم داستانه حقیقت نداره ... تو اوج نداری و بی پولی ازدواج کردم با کسی که دوسش داشتم یه مرد که بهتره بگم نامرد اهل روستا. دانشگاهمو تموم کردمو با لیسانس پایان خدمتو گرفتم. زندگیو داشتم با همسرم میساختم روی مزرعه بقیه کار میکردیم یه ماه گذشتو ورق زندگیم برگشت کارشناسی ارشد قبول شدم تو پایتخت. به زور همسرم الهام راهی شدم. سخت درس میخوندم و با پولی که الهام برام می‌فرستاد کمی از عهده خرجم بر میومدم. الهام یه فرشته بود کسیکه اعتماد به نفسو به زندگیم اورد نزدیک اخرای سال بود که فهمیدم حامله بود برای اینکه تنها نباشه سال تحویل رفتم پیشش. بعد عید برگشتم تا به درسهای عقب موندم برسم. دنبال کار میگشتم اما به پارتی پول پرویی و سابقه کار نیاز داشتم که هیچکدومو نداشتم الهامم دیگه سنگین شده بودو دیگه نمیدونستم زیاد کار کنه با وضعیتی که من داشتم کاری جز کار نیمه وقت تو یه رستوران گیرم نیومد صبحا درس دانشگاه شبم دنبال یه خورده نون بخورو نمیر. با پشت کاری که من داشتم تونستم جزو نفرات برتر دانشگاه باشم و یه بورسیه تحصیلی بگیرم. همه چی خوب بود دیگه الهام از چشام افتاده بود حتی ماهی یخ بارم به زنو بچم سری نمیزدم تا جایی که بهش خیانت کردمو نامردیو در حقش تموم کردم یادم رفته بود کسی که منو به اینجا رسونده بود. با یه دختره گرم گرفته بودم از همکلاسی دانشگاه بود چشم باز کردمو دیدم بکارت من زدم گندیو که زدم بودم نمیتونستم جمعش کنم غیابی الهامو طلاق دادم الهام حتی یه گله ی کوچیکم نکرد این دیگه اوج ظلمی که یه مرد میتونه به یه زن بکنه واسه کسی که به خاطر من از خانوادش گذشت منم بجای جبران لطفش مثل یه تیکه گوشته نجس هر کاری باهاش کردمو دورش انداختم. بورسیم حل شده بودو یه همسفر احتیاج داشتم که مریم بود همون کسی که به الهام ترجیهش دادم همه چی رو به راه شده بود واسه رفتن از ایران. یه ماه از اومدنمون به لندن میگذشت به شرایط عادت کرده بودم میدونستم مریم واسه چی با من اومده بود هر چیزی بجز من فقط میخاست از ایران بره جایی رو که زندان عقیده هاش میدونست من به ارزوش رسوندمش اونم همون کاری رو باهام کرد که من با الهام کردم گذاشت و رفت ولی این تنها چیزی نبود که زندگی میخاست ازم بگیره کارم شده بود کثافت کاری عشق و حال یادم رفته بود باوری هم برام مونده. چند بار برگشتم ایران دنبال الهام اما هیشکی ازش خبر نداشت میخاستم التماس کنم منو ببخشه نا امید شدم از پیدا کردنش برگشتم لندن تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت برنگردم ایران دوباره شروع کردم به تحصیل میخاستم همه چیو فراموش کنم گذشتو مدرک دکترارم گرفتم دیگه کسی شده بودم واسه خودم کار پیدا کرده بودم زندگی میکردم چند وقت گذشت داشتم همه چی فراموش میکردم که یه برگه به اسم ازمایش دنیامو نابود کرد سرطان خون... قربت ، سرطان ، تنهایی هت تریک زندگی برای من راسته که میگن هر چیو بدی با همون دست پس میگیری الان منمو اهنگ ازادی شادمهر و یکمم مرگ.

نوشته: رضا

سلام به بچه های عزیز!
این داستانی که میخوام واستون تعریف کنم عین حقیقته و فقط و فقط برای عبرت گرفتن دیگران دارم مینویسمش نه چیز دیگه!چون دوس ندارم هیچ کسی این شکلی ضربه بخوره.این داستان خیلی سکسی نیست پس هر کی دوست داشت بخونه و چون یه خاطره هستش تصمیم گرفتم کامل تعریف کنم ...
عید سال 91 بود و من( یاسر ) 20 سالم بود. پسری هستم که واقعن تو زیبایی چیزی کم ندارم غیر از بینیم که تو شمالی ها ارثیه! یه چهره ی معصوم و شیرین که به دل همه میشینه!از بچگی تا خود الان همه ازم تعریف میکردن و میکنن و همین مسائل باعث شده بود که من خودم و از دیگران بالاتر ببینم و دچار غرور بشم.غروری که واقعن پشتم و به خاک مالید! دخترای زیادی توی دانشگاه بهم نخ و پیشنهاد دوستی دادن ولی همیشه همشون و رد میکردم چون دوست داشتم مال خودم باشم و از تنهاییم لذت ببرم! یکی از دلایلی که دوس نداشتم با جنس مخالف باشم این بود که نمیدونستم یه دختر منو به خاطر خودم میخواد یا بخاطر تیپ و ظاهرم ، منم اهل ریسک کردن نبودم!زندگیم خلاصه شده بود تو اینترنت و pes و باشگاه و بیرون رفتن با رفقا! تا اینکه....
من یه دختر عمو دارم ( فرانک )که 2 سال از خودم کوچیکتر بود و بچه ی تهران. یه بچه پولدار ناز!هیکلش واقعن سکسی بود. انقدر زبون باز بود که همه عاشقش بودن و از همه مهمتر چهره ی با نمکش بود که از زن عموم به ارث برده بود. همیشه هم پیش یه روانشناس به صورت خصوصی میرفت و همین باعث شده بود طرز فکر و دیدش به اندازه ی یه دختر 22 ساله باشه و از سنش بیشتر نشون بده!ولی اون برعکس من انقد دوس پسر داشت که فکر کنم حسابش از دست خودشم در رفته بود! از بچگی ازش خوشم میومد و اونم همینطور.همیشه از سر و کوله همدیگه بالا میرفتیم و سر به سر هم میزاشتیم ولی هیچ وقت به این فکر نکرده بودیم چه زوج خوبی میشیم تا ابنکه عید اومد. روز اول عید بود و همه خونه عمو بزرگم جمع شده بودیم و شب ساعت 12 شب بود که داشتیم از اونجا میرفتیم که وقتی کسی هواسش به ما نبود من رفتم کنارش و واسه اینکه هرسش و در بیارم یواش زدم پس گردنش! اونم که دید زورش بهم نمیرسه یه فحش ابدار نثارم کرد. من از تعجب چشام شده بود اندازه بشقاب ولی خوشم اومده بود و منم یه فحش درست و حسابی بارش کردم! وقتی تو حیاط بودیم و دید سر همه گرمه یواش خودشو مالوند بهم و منم خوشم اومده بود ولی نمیخواستم روش باز شه واسه همین زودتر زده بودم بیرون! چون دید دارم میرم و نمیخواست کم بیاره شمارمو از خواهرم گرفت و تو راه که بودم بهم اس داد! چیزایی مینوشت که من و مجبور میکرد جوابشو بدم! خلاصه اون شب گذشت و من فردا صبح که بلند شده بودم دیدم فرانک بهم اس داده! نمیدونم چرا از اینکه با فرانک باشم امتناع نمیکردم و پا به پاش میرفتم.شب دوم همه خونه ی ما جمع شده بودن و منو فرانک بیشتر از قبل با هم بودیم و چرت و پرت میگفتیم.بعد از اینکه شام خوردیم رفتم تو اتاقم که یه اهنگ بزارم تا همه فیض ببرن ، دیدم فرانک اومد تو اتاقم و بهم گفت مزاحم تلفنی داره و منم غیرتم زد بالا و شمارشو دادم به رفیقای روانیم و کاری کردن که یارو به گوه خوردن افتاده بود!همون موقع که تو اتاق تنها بودیم دیدم درباره خودمون شروع کرد به صحبت کردن ولی زیاد طول نکشید چون کل خاندان ریخته بودن تو اتاقم!خلاصه اون شبم گذشت ولی عادی نگذشت چون احساس کردم یه حسی نسبت بهش دارم ولی مطمئن نبودم. شب سوم خونه عمم جمع شده بودیم."اینم بگم که چون عموم اینا تو تهران زندگی میکردن و فقط 4 روز اول عید میومدن شمال، همه تصمیم گرفته بودن تو این 4 روز دور هم باشن"
خونه عمم اتفاق خاصی نیوفتاده بود و فقط من و فرانک با هم اس بازی میکردیم ولی فردا شب که اخرین شبی بود که فرانک رو میدیدم اتفاقای زیادی افتاد! موقعی که داشتیم شام میخوردیم و روی میز جا واسه همه نبود من و فرانک به صورت کاملن اتفاقی رفتیم روی یه میزه دیگه و شروع کردیم به غذا خوردن و هیچ کس حواسش به ما نبود جز عمو سومیم که میزبان بود! شیطونیم گل کرده بود و یه قاشق غذا بردم سمتش و گذاشتم دهنش و اونم با یه ناز خاصی خورد ولی من یه کمی میترسیدم که کسی متوجه ما بشه اما فرانک بیخیال بود چون حتی اگه پدر و مادرش هم میدیدن زیاد گیر نمیدادن ولی من با این که پسر بودم اوضام متفاوت بود و همه از من انتظار یه پسر سر به زیر رو داشتن و همشم تقصیر خودم بود.همینطور که داشتیم غذا میخوردیم دیدم گوشیم زنگ خورد و دیدم یکی از همکلاسیای دانشگام بود(مهتاب)! چون اسمش سیو نبود نمیدونستم کیه ولی بعد که گوشی و گرفتم فهمیدم کیه.میخواست عید رو بهم تبریک بگه اونم 4 روز بعد از گذشتنش! میدونستم شمارم و یکی از بچه ها بهش داده بود چون خودم به کسی شماره نداده بودم و یه کم جلوی فرانک باهاش گرم گرفتم که واکنش فرانک و ببینم که حدسم درست بود و عین همه ی دخترا رگ حسادت و غیرتش با هم زده بود بالا.بعد از اینکه قطع کردم بهم گفت کی بود و منم فقط گفتم دوستم و مطمئن بودم این حسودی که من میبینم میره سر گوشیم و بخاطر همین اسم مهتاب و سیو کردم و حدسم درست از اب دراومد! وقتی که رفته بودم موهام و تو اتاق درست کنم ، گوشیم و گذاشتم دم دستش که بتونه اسم و ببینه و خودم رفتم کشیک دادم! وقتی برگشتم گفت این مهتاب کیه؟ منم گفتم : گفتم که دوستمه
- میدونم دوستته
- پس چرا میپرسی؟
- هیچی فقط میخوام بدونم تو دوس دختر داری و به ما نمیگی؟ از اونور با من تیک میزنی؟
- منم گفتم اون دوست معمولیمه
دیدم هیچی نگفت ولی از قیافش کاملن معلوم بود که از این حرفم خوشحال شده ولی ناز میکرد و باهام حرف نمیزد منم میخواستم از دلش در بیارم و رفتم تو اتاقی که دختر عمم و خواهرم و فرانک بودن.دیدم دارن میخندن و وقتی دیدمش یه چشمک واسش فرستادم و اشاره زدم بیا بیرون!اونم اومد ولی هیچ جای خالی ای تو این خونه 140 متری پیدا نمیشد چون تعداد فامیلا به 25 نفر میرسید!!! رفتیم کنار در حموم که از همه جا خلوت تر بود و منم از دلش در اوردم . اینکه دیگه کاملن بهش احساس داشتم و نمیتونستم انکار کنم و ولی از طرفیم نمیخواستم الان بگم اونم با اون غروری که داشتم! خونه عموم طبقه ی چهارم بود و چون مال 12 سال پیش بود اسانسور نداشت و وقتی شب داشتیم میرفتیم از راه پله میرفتیم پائین و دیدم یه کم معطل میکنه تا من بیام و تو طبقه ی دوم با هم تنها بودیم و داشتم باهاش یه کم صحبت احساسی میکردم که دیدم یه دفعه وایساد و برگشت به سمتم و میدونستم تو فکرش چیه چون خودم حشریش کرده بودم و هر 2تا به لب هم خیره شده بودیم و وقتی صورتامون و اورده بودیم جلو که از هم لب بگیریم ، یه دفعه دیدم مادرم داره بهمون نزدیک میشه ولی هنوز ما رو ندیده بود و ما هم رفتیم پائین و منم افسوس فرصت از دست رفته رو میخوردم چون واقعن دیگه بهش علاقه داشتم!بعد از اون شب ما تا مهر ماه که سالگرد فوت پسر عموم بود هم دیگه رو نمیدیدیم و این فکر خیلی عذابم میداد! تا خرداد ماه با هم از طریق پیام و زنگ در ارتباط بودیم ولی دیدم این اواخر سرد شده بود و مسائلی پیش اومده بود که دیگه به هم اس نمیدادیم ولی من هنوز بهش علاقه داشتم و هر روز بهش فکر میکردم!اواخر شهریور بود و دقیقن شب بازی یوونتوس و چلسی ما تصمیم گرفتیم بریم تهران و یه چند روزی خونه عموم بمونیم و منم که از خدام بود چون فرانک و میدیدم!
خلاصه رسیدیم خونشون و دیدم که پای فرانک تو گچه!هفته قبل پای خانوم تو بازی ضرب دیده بود! اول که همدیگرو دیدیم یه سلام علیک گرم با هم داشتیم و من تعجب کرده بودم چون 3ماهی بود با هم در ارتباط نبودیم!(اینم بگم که فرانک تو اون مدتی که بهم اس میدادیم ابراز علاقه کرده بود)
موقعی که داشت میومد بهم میوه تعارف کنه بهش گفتم باشه خوم میگیرم چون الان که پات شکسته هستش امکان داره بیفتی تو بغلم و حالا خر بیار و باقالی بارکن!اونم بهم کفت خیلی پررویی البته به شوخی. بعد از اینکه شام و خوردیم منم که عشق فوتبال داشتم بازی رو نگاه میکردم و بابام و عموم داشتن با زنعموم و مادرم حکم بازی میکردن و خواهرمم داشت تو اینترنت میچرخید.فرانکم بغل دست من نشسته بود و داشت باهام فوتبال نگاه میکرد و یه کم سر به سر همدیگه میزاشتیم تا اینکه موقع خواب فرا رسید! عموم و زن عموم تو یه اتاق بودن و پدرم و مادرم تو یه اتاق دیگه و من و خاهرم و فرانک تو حال پذیرایی بودیم. یه کم داشتیم فیلم نگاه میکردیم که دیدم ساعت 4 صبحه! خواهرم که سرشو گذاشت پایین خوابش برد و منم خیلی خسته بودم ولی فرانک تازه خواب از سرش پریده بود! دیدم اومد پیشم و بهم گفت تو راه پله خونه عمو سومیم چه غلطی میخواستی بکنی؟ منم با این حرفش خواب از سرم پرید چون بدون هیچ مقدمه ای این حرف و زده بود و منم کم نیوردم و گفتم میخواستم ببوسمت! اونم گفت چه غلطا ولی بدم نمیاد تو منو ببوسی! منم زدم به سیم اخر و چون عاشقش بودم شروع کردم ازش لب گرفتن.( من به هیچ وجه ادمی نبودم که با هر کی حال کنم و خیلی جاها پیش اومده بود ولی هر بار به یه طریقی از زیر هوس دخترای فامیل و دوست و اشنا در میرفتم! ولی وقتی عاشق کسی میشی تسلیم میشی)
تو بغلم دراز کشیده بود و هیچ ترسی نداشت ولی من دروغ نگم میترسیدم که کسی متوجه بشه! انقدر هوسی شده بود که با ور رفتن کسش البته از رو شلوار صدای اه اهش داشت میرفت بالا و منم که دیدم اوضاع خیس خیته به زور و زحمت از خودم جداش کردم و راضیش کردم که واسه امشب بسه و بخوابه! اینم بگم هیچ چیزی شیرینتر از این نیست که کسی رو که عاشقشی ببوسی. فردا صبح همه بیدار شدیم و داشتیم صبحانه میخوردیم و منو فرانکم که گهگاهی زیر چشمی به هم نگاه میکردیم تا اینکه ساعت 11 بود که زنعموم و عموم رفتن خرید ولی مادر و پدرم نرفتن و داشتن فیلم جشن تولد پسرعموی خدابیامرزم و میدیدن و ما هم رفتیم ببینیم. یه کم که وایساده بودم دیدم پام خسته شده بود و رفتم واسه خودم صندلی بیارم که دیدم فرانک به بهانه اب خوردن اومد از اتاق بیرون و پرید تو بغلم و داشتیم لب میگرفتیم ولی هر بار باید به زور از خودم دورش میکردم چون اگه دست خودش بود همونجا بچمم به دنیا میاورد!
تا بعد از ظهر اتفاقی پیش نیومده بود و همه رفتیم بیرون خرید و من و فرانکم که همش سر به سر هم میزاشتیم. شب که شام و خوردیم یه خانواده دیگه هم به جمعمون اضافه شده بودن که دوست خانوادگی عموم بودن و به هیچ وجه من و فرانک نمیتونستیم با هم حال کنیم ولی یه بار وقتی کسی تو اتاق نبود ازش لب گرفتم!شب قبل من فقط 2ساعت خوابیدم و چون اون روز حالمم زیاد خوب نبود ساعت 2 شب بود که خوابیدم! خواهرم و فرانک داشتن فیلم میدیدن ولی من خواب بودم و یه دفعه دیدم یه چیزی رو لبمه! بیدار شدم دیدم با اینکه خواب بودم فرانک داره منو میبوسه.جالبش اینه که خواهرم بیدار بود و رفته بود تو اشپزخونه اب بخوره ولی من فکر میکردم خوابه واسه همین زیاد اهمیت نداده بودم ولی وقتی دیدم صدای خواهرم از اشپزخونه اومد رنگ صورتم شده بود گچ! شانس اوردم در حد تیم ملی که خواهرم منو و فرانک و ندیده بود و منم خیلی از دست فرانک عصبی بودم و 2تا داد زدم سرش البته نه بلند که کسی متوجه بشه!اونم از دستم ناراحت بود و خوابید.البته یه 2تا تیکه هم بهم بنداخت ولی انقد خواب داشتم که نتونستم جوابشو بدم!
صبح متوجه شدم فرانک باهام قهره چون حرف نمیزد و منم اصلن حوصله ی منت کشی نداشتم چون حق با من بود ولی اون زسر بار نمیرفت! بعد از ظهر بود که همه میخواستن برن یرون دور بزنن ولی مادرم فشارش رفته بود بالا و واسه همین موند و پدرمم مجبور شد بمونه! عمو کوچیکمم( رامین ) که مجرده و تو تهران زندگی میکنه اومد پیشمون. بابام به مادرم میگفت اگه بریم بیرون و سرت هوا بخوره حالت بهتر میشه و با اصرار عمو رامین راض ی شد که برن! حالا فقط 4نفر تو خونه بودیم (من و خواهرم و فرانک و عموم رامین ). من رفتم تو اتاق پشت کامپیوتر و داشتم اهنگ گوش میدادم و عموم داشت حریم سلطان نگاه میکرد و فرانک و خواهرم با هم داشتن عکس میگرفتن! گوشی خواهرم که زنگ خورده بود دید انتن نمیده واسه همین رفته بود تو حیاط صحبت کنه( اینم بگم وقتی رفیق صمیمی خواهرم باهاش صحبت میکنه یه نیم ساعتی حداقل صحبت میکنن )! دیدم فرانک اومد تو اتاق و گفت شربت میخوری که منم گفتم اره. اونم رفت واسم شربت اورد و زدم تو رگ ولی ازش تشکر نکردم که باعث دل خوریش شده بود و با حرص رفت اشپزخونه!منم که دیدم کارم بد بود رفتم از دلش در بیارم اونم با بوسیدنش! داشتم ازش لب میگرفتم و با سینه هاش ور میرفتم که دیدم فرانک تکون نمیخوره و ازم فاصله گرفت!منم فقط دعا میکردم که خواهرم پشت سرم نباشه که دیدم عمو رامینم از جلوی اشپزخونه رد شده بود و متوجه ما شد ولی وانایستاد و به راهش ادامه داد! من در رو بسته بودم ولی باد بازش کرده بود! خلاصه از خجالت به عموم نگاه نمیکردم ولی عموم گیر داده بود بیاین 4نفری چشمک بازی کنیم!( بازی ای که کلن باید تو چشم طرف نگاه کنی )! خلاصه اون شب شب اخری بود که اونجا میموندیم و قرار شد خوابیدن بریم خونه عمو رامین! وقتی داشتیم میرفتیم دیدم فرانک اومد تو اتاق و منو بغل کرد و زیر گوشم گفت دوست دارم ولی باز من چیزی نگفتم! وقتی که داشتم میرفتم تو چشماش اشک جمع شده بود ولی 2هفته دیگه سر سالگرد پسرعموم میدیدمش واسه همین گفتم ناراحت نباش!
روز سالگرد پسرعموم رسید و منم خیلی مشتاق دیدن فرانک بودم!اینم بگم چون فرانک قبلن مادرش فهمیده بود دوست پسر داره واسه همین گوشیش و بعضی مواقع کنترل میکرد و منم واسه این که تو دردسر نیافته بهش اس نمیدادم! سر خاک پسرعموم دیدمش ولی با کارش خشکم زد! از کنارم رد شد ولی انگار منو ندیده باشه بیخیال گذشت. فکرای زیادی تو سرم میچرخید ولی باید این مسئله رو حل میکردم! ادمی بود که این اخلاقا ازش بعید نبود و خیلی ادم و سوپرایز میکرد ولی اون لحظه من به این چیزا فکر نمیکردم! رفتیم خونه عمو بزرگم که سالگرد پسرش بود و شروع کردیم به چیدن میز و صندلی واسه شام! دیدم هر بار که میخوام باهاش حرف بزنم ازم فرار میکنه! پیش خودم گفتم چون روانشناسی خونده شاید بخواد کاری کنه که من بیافتم دنبالش جون تالا اون دنبال من بود که حدسم درست بود. موقعی که 200 نفر تو حیاط عمو ایرجم اینا مشغول خوردن غذا بودن اوردمش یه گوشه و بهش گفتم که باهام مشکلی داری؟ گفت نه! گفتم پس این کارا چیه؟ گفت ندونی بهتره و رفت.من که کاملن گیج بودم نفهمیدم غذا چی خوردم! همه مهمونا رفتن و فقط همون افرادی که عید با هم بودیم( نزدیکان ) مونده بویم! ساعت 12 شب بود که تصمیم گرفتیم بریم بابلسر یه دوری بزینیم! چون ششمین سالگرد پسرعموم بود واسمون عادی شده بود واسه همین بغیر از زنعموم کسی نااراحت نبود! خلاصه رفتیم تو ماشین و بازم منو خواهرم و فرانک تو یه ماشین بودیم! دیدم اصلن باهام حرف نمیزنه. رسیدیم بابلسر و رفتیم تو یه قهوه خونه و مشتی ها همه شروع کرده بودن به کشیدن قلیون و بازی کردن حکم! منم یکی از معدود افرادی بودم که قلیون نمیکشیدم و با بچه ها رفتیم لب دریا. یه کم بازی کردیم و وقتی داشتیم میومدیم نگاهم تو نگاه فرانک افتاد و دیدم یه چشمک و یه بوس واسم فرستاد! با این که میدونستم اینکاراش واسه چیه ولی از بیشتر گیج شده بودم! اون شبم گذست و فرانک با خانوادش رفتن تهران و منم هر روز علاقم نسبت بهش 10 برابر میشد تا اینکه عید سال 92 رسید و ...
روز اول عید بود که دوباره همه خونه ی عمو بزرگم جمع شده بودیم! اول رفته بودیم سر خاک مادربزرگ و پدربزرگم و پسرعموم که اونجا دیدمش و برخلاف انتظارم که الان حتمن باهام سرد برخورد میکنه تا برم تو کفش، گرم بود! تعجب کردم ولی ته دلم اروم و قرار نداشتم! دیدم برعکس همیشه این دفه خودش سر به سرم میذاشت و منم هنوز تو شوک بودم ولی همراهیش میکردم! یه بار دیدم تو اتاق نشسته و داره با لب تاپش بازی میکنه و به بهانه درست کردن موهام رفتم تو اتاق تا باهاش حرف بزنم ولی تا وارد شدم ، اون از اتاق رفت بیرون! گیج شده بودم ولی به روی خودم نمیاوردم. تا اینکه شب وقتی داشتیم میرفتیم بهش گفتم واسه تولدت یه نقشه دارم(تولدش 9فروردین بود و من میخواستم قبل از اینکه بره تهران سوپرایزش کنم) ولی....
بعد از این حرفم بهم گفت برو تو حیاط کارت دارم! وقتی رفتم دیدم اومد پیشم و گفت که پیامی که بهمن ماه واسش فرستادم و مهدی خوند!!! منو دارین یه لحظه دنیا رو سرم خراب شده بود. هنگ کرده بودم! به حدی عصبانی بودم که نمیدونم چی تو قیافم دید که هیچی نمیگفت و چند قدم رفته بود عقب و شانس اورد که همه اومده بودن تو حیاط! ولی من تو یه عالم دیگه بودم و هی این حرفش تو ذهنم کوبیده میشد و از اینکه اون لحظه نمیتونسم باهاش صحبت کنم داغون بودم! وقتی رفتم خونه از طریق اس باهاش حرف زدم و چیزایی گفت که تا مغز استخونم تیر کشیده بود! اینکه هیچ وقت بهم علاقه نداشت و وقتی دیده بود انقدر ادم مغروریم که هیچ دختری رو محل نمیزارم میخواست تلافی اون دخترا رو سرم در بیاره و از همه مهمتر اینکه فقط میخواست باهام حال کنه! فقط یه مقدار از این بابت خوشال بودم که سالگرد پسرعموم یا اون 3 روزی که تهران بودم باهاش سکس کامل نداشتم! .قتی این حرفا رو بهم زد اولین چیزی که تو ذهنم اومده بود انتقام به هر شکلی بود و واسم هیچی مهم نبود جز اینکه پوزش و به خاک بمالم!
فرداش خونه عمو دومیم جمع شده بودیم و به هیچ وجه با هم حرف نمیزدیم ومن فقط به فکر انتقام بودم! ولی نکته ی جالب این بود که 3بار متوجه شدم بد بهم نگاه میکنه و مطمئن بودم هنوز قصد داره باهام ....! خلاصه اون روزم گذشت و یه نقشه عالی واسه تابستون کشیده بودم! واقعن یک ماه اول بهم جوری گذشت که افت تحصیلی مشهودی داشتم و افسردگی هم گرفته بودم تا اینکه یه روز داشتم به این فکر میکردم که این شکست نبود! یک پیروزی بود،پیروزی تلخ! این ضربه باعث شد بفهم که غرور من بود که منو به این روز دراورد و همین مسئله باعث شد که تبدیل شدم به یه ادم خاکی! اون نقشه ی انتقامم هم منتفیش کردم چون دیگه نمیخواستم به این موضوع فکر کنم.با فکر کردن به این موضوع فقط و فقط خودم و ازار میدادم و اونم که دنبال عشق و حالش بود و هست و خواهد بود! الانم با یه دختر دوستم که هر 2مون دیوانه وار عاشق همدیگه هستیم و من به کل اون قضیه رو فراموش کردم و وارد یه دنیای عالی شدم.امیدوارم حالی که من اون یه ماه داشتم واسه هیچکدوم از شما اتفاق نیافته!خیلیاتون نمیتونید حس من و درک کنید مگه اینکه تجربش کرده باشین. به امید روزهای خوب....
ضمنن این داستان کاملن واقعیه ولی اسم اشخاص خیالیست!

نوشته: یاسر

سلام. سومین باریه که براتون مینویسم. اولیش (تک پر شدم) رو حسابی استقبال کردین. دومی (یه سکس رمانتیک) هم هنوز توی داستان های برگزیده سایته. اما اینبار تصمیم گرفتم یه داستان خیالی براتون بنویسم. از زبون جنس مذکر. قصدمم فقط اینه که نظرات شما رو بدونم و بفهمم چطور مینویسم. و هم اینکه بدونم چقدر از احساسات یه مرد سر در میارم. پس لطفا بی ادبی نکنید و نظر بدید. خیلی فرق هست بین انتقاد سازنده و کوبنده داشتن و بی ادبی کردن.

سرم رو روی میز گذاشته بودم و فکر میکردم. هزارتا فکر مختلف تو ذهنم میچرخید و همشون بدون نتیجه میموند. قدرت اینکه رو یکیشون تمرکز کنم رو نداشتم. با نامزدم دعوام شده بود اونم در حالیکه فقط دو هفته از نامزدیمون میگذشت. اصلا فکر نمیکردم دعواها و جروبحث های زندگی مشترک به این زودی شروع بشه. ناراحت بودم و فوق العاده عصبی. دلم میخواست یکی دو روز از این فضا دور بشم. از همه چیز فاصله بگیرم. از کار، از خانواده، حتی از خودم! اما نمیشد. تو فکرای خودم چرخ میزدم که با صدای منشیم سرم رو از روی میز برداشتم و نگاهش کردم. انگار اونم میدونست چقدر حالم بده که نگاهش بهم اینقدر دلسوزانه بود. با یه لحن آروم گفت :
-پارچه ها رو بیارم رسیدشون رو بزنیم؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم. شاید کار کردن و سرگرم بودن یه کمی حال و هوام رو عوض میکرد. نایلون های پارچه رو روی زمین کشید و آورد نزدیک میزم و دسته رسید رو هم گذاشت روبروم. تو زمینه مبل فعالیت میکردیم و الان وقت رسید زدن پارچه های مشتریا بود. پارچه ها از نایلون کشید بیرون و طبق لیستی که داشتم شروع کردیم به کار. چند بار حین کار نوک انگشتم خورد به دستش و اونقدر طبیعی برخورد کرد که احساس کردم هیچ اتفاقی نیافتاده. البته از دید من اتفاق خاصی نبود اما به نظرم برای منشیم عجیب میومد. یه دختر ریز نقش که در هیچ شرایطی بدون چادر ندیده بودمش. ذهنم رو ازش منحرف کردم و دوباره درگیر بدبختی های خودم شدم. کار تموم شد و شروع کرد به جمع کردن پارچه ها. حجم پارچه ها زیاد بود و نمیتونست هم نایلون رو نگه داره و هم پارچه رو جاکنه توش. نگاهم کرد و گفت:
-میاین کمکم؟
چقدر امروز به نظرم معصوم و شیرین میومد. شش ماه بود پیشم کار میکرد و تا حالا یک بار هم روش دقیق نشده بودم. رفتم گوشه نایلون رو گرفتم تا پارچه ها رو جا کنه توش. رو زمین زانو زده بود و دودستی پارچه رو تو نایلونها فشار میداد. چادرش کنار رفته بودو سینه های گرد و کوچیکش از رو مانتو بدجوری چشمک میزد. هرچی میخواستم جای دیگه رو نگاه کنم نمیشد. سینه هاش بدجوری نظرم رو گرفته بود. نفس عمیقی کشید و عطر نفس داغش خورد تو صورتم. حالی به حالیم کرد. چشمام رو رو صورتش ثابت موند. چشمای درشت قهوه ای که یه خط چشم خوشگل کشیده بود دورش. با لبای قلوه ای که رژ لب هلویی حسابی بهش جلوه داده بود. دلم داشت براش پر میکشید. برای خودم هم عجیب بود. این حس امروز از کجا پیدا شده بود؟؟ به هوای کمک کردن دستم رو بردم توی نایلون. یکی دوبار عمدی دستم رو زدم به دستش. هیچی نگفت. میترسیدم کاری کنم و ناراحت بشه. این دختر بدجوری امروز برام دلنشین و خواستنی شده بود. آروم دستم رو بردم توی نایلون پارچه و دستشو گرفتم. کوچیک و گرم بود. و لطیف... هیچی نگفت. حتی سرش رو نیاورد بالا که نگاهم کنه. دستش رو نوازش کردم که یه فشار خفیفی به دستم داد. جفتمون پشت یه مبل رو زمین زانو زده بودیم و دستمون تو نایلون پارچه تو هم قفل بود. اون یکی دستم رو بردم زیر چونش و سرش رو به سمت بالا آوردم. پلکش رو حرکت داد و زل زد تو چشمام. پر از خواهش بود، پر از شهوت. صورتم رو بردم نزدیکش و لبم رو گذاشتم رو لبش. اونقدر گرم و داغ میبوسیدم که باورش در توانم نبود. همه دنیا اون لحظه برام خلاصه میشد تو لبهاش. دلم میخواست بغلش کنم. ازش فاصله گرفتم. با تردید نگاهم کرد. بلند شدم و دستش رو کشیدم و گفتم بیا بریم بالا. طبقه بالا رو به عنوان انبار پارچه استفاده میکردیم. با ریموت در مغازه رو قفل کردم و رفتیم بالا. چندتا پارچه متراژ بالا رو پهن کردم کف زمین و دراز کشیدم روش. بلاتکلیف ایستاده بود.آغوشم رو براش باز کردم و گفتم :
-بیا اینجا.
بی هیچ حرفی چادرش رو درآورد. روسریش رو هم درآورد. گیره موهاش رو باز کرد و دستی توشون کشید. عطر موهاش که پیچید تو هوا مست شدم. کنارم دراز کشید. دستم رو دور تنش حلقه کردم و به خودم فشارش دادم. چقدر وجودش آرامش داشت. یه نیم چرخ زدم و روش خیمه زدم. چشماش رو خیلی دوست داشتم. هم خجالت میکشید و هم میخواست! با دستم پلکهاش رو بستم و شروع کردم به خوردن لباش. داغ و نرم بود. بعد چند ثانیه شروع به همکاری کرد. گوشه لبم رو میک میزد و زبونش رو میفرستاد ته حلقم. دستاش رو دور شونه ام حلقه کرده بود و گردنم رو به سمت خودش فشار میداد. همونطور که مشغول لبهاش بودم زیپ مانتوش رو باز کردم و از تنش درآوردم. یه تاپ مشکی دو بندی تنش بود. تنش سفید بود مثل برف. بوی شهوت میداد. سرم رو فرو کردم تو گودی گردنش و مشغول خوردن شدم. لیسش که زدم بالاخره صداش دراومد. یه آهی کشید که سرحال اومدم. میخواستم باهام حال کنه، ازم لذت ببره، با هم آرامش بگیریم. چیزی که تا حالا نامزدم بهم نداده بود.
بندای تاپشو کشیدم پایین و سرشونه هاش رو بوسه زدم. دستش رفت رو دکمه بلوزم و یکی یکی بازشون کرد. پیرهنم رو در اورد و چرخید. طوری که رو قرار گرفت. روی شکمم نشسته بود. تاپشو درآوردم. یه سوتین اسفنجی مشکی تنش بود. اونم بازش کردم. دوتا هلوی کوچیک افتاد بیرون. اما گرد و خوشدست بود. انگشتم رو کشیدم رو نوک سینه هاش و بعد فشارشون دادم. خم شد طرفم و تمام صورتم رو لیس زد. گردنم رو مکید و رفت پایین تر. کمربند و دکمه و زیپ شلوارم رو باز کرد و از تنم درش آورد. شورتم رو کشید پایین و به کیرم زل زد. راست شده بود و داشت داد میزد که بیا منو بخور. بدون معطلی کیرم رو کرد تو دهنش. داغی دهنش منو برد تا فضا. سرش رو محکم میک میزد. تخمام رو میکرد تو دهنش و با زبونش بازی میداد. کیرم رو ساک میزد و با دستش هم تخمم رو میمالید. ته حال بود. یهو بلند شد و شلوارو شورتش رو با هم درآورد و برعکس نشست روم. کون گرد و کس داغش تو دهنم بود. و کیر راست شده منم تو دهن اون. فقط فرصت کردم ازش بپرسم اوپنی؟ اونم گفت اوهوم. بعد کسش رو فشار داد تو دهنم. تمام حجم دهنم از کس توپولش پر شده بود. مزه خاصی نمیداد. اما تمیز بود و بوی خوبی هم میداد. زبونم رو کردم تو سوراخ کسش و یه دور چرخوندم که کونشو قنبل کرد و کسش رو بیشتر فشار داد. کیرم و تو دستش بازی میداد و صورتش رو میمالید به تخمام. دستم رو آوردم بالا و کردم تو کسش. با حالت شهوتناکی گفت : جوووون! دیگه تحملم تموم شد. باید همین الان میکردمش. بلندش کردم از روم و همونطور ایستاده برش گردوندم. منظورم رو فهمید. دستاش رو زد به دیوار و کس و کونش رو قنبل کرد. کیرم رو با آب دهن خیس کردم و مالیدم در کسش. وای که چقدر داغ بود. حوصله بازی نداشتم دیگه. فقط باید میکردم توش. آروم سرش رو فشار دادم تو کسش. از حد معمول یه کم تنگتر بود. کونش رو قلنبه تر کرد و کیرم رو بیشتر کرد توش. فهمیدم اونم مثل من بی طاقته. دستم رو گذاشتم رو پهلوهاش و شروع کردم آروم تلنبه زدن. کسش مثل تنور داغ بود و خیس. سرش رو به عقب برگردوند و لبهام رو لیسید. چه حالی بهم میداد این دختر. کونش رو محکم نگه داشته بود و ضربه هام آروم اما با قدرت بود. کیرم تا ته میرفت تو کسش میومد بیرون. کمرش باریک بود و کونش با همه کوچیک بودن گرد. کونش که میخورد به شکمم خیلی حال میداد. دستم رو از پهلوهاش برداشتم و کونش رو چنگ زدم. کیرم رو از کسش درآوردم. خیس خیس بود. خوابوندمش رو زمین به پهلو و خودم کنارش دراز کشیدم. کیرم رو سر دادم تو کسش. چند تا تلنبه زدم. نه...اینطوری حال نمیداد. صافش کردم و خودم رفتم بین پاهاش زانو زدم. کمرشو برام آورد بالا. بیشرف انگار خیلی بلد بود. کیرمو هل دادم تو کسش. دستش رو آورد جلو و شروع کرد به مالیدن چوچولش. از اینکه داره حال میکنه غرق لذت شدم. همونطور که کیرم تو کسش تلنبه میزد دستام رو دراز کردم و دوتا سینه هاش رو گرفتم تو مشتم. حسابی صداش در اومده بود. چند بار جلو خودمو گرفتم تا ارضا نشم اما دیگه نمیتونستم. سرم رو بردم نزدیک گوشش و گفتم برام ارضا بشو. یه لیس به لاله گوشش زدم و برگشتم بالا و محکمتر تلنبه زدم. پارچه های کف زمین رو چنگ میزد و چشمای خمار از زور شهوتش وحشی ترم میکرد. ناله کرد و گفت : باهم ارضا بشیم. میخوام برگردم.
برش گردوندم و به حالت داگی نشست. کیرم رو فرو کردم تو کسش و یه ضرب تلنبه زدم. تلبه های سفت و پر قدرت. صداش دیوونه ام میکرد:
-اااااخ....جوووون...داری منو میکنی...اااه....وااااای...بکن.
زیر لب گفتم :
-ارضا شدی؟
جوابش منو برد فضا
-دو باااار...
کافی بود واسه اینکه دیگه نتونم خودمو کنترل کنم. یه تلنبه زدم که کیرم تا دسته تو کسش جا شد. کشیدمش بیرون و آبش رو خالی کردم رو کونش. با کیرم یه ذره مالیدمش تا حال آخرم بکنه. خودمون رو تمیز کردیم. ازش خواستم یه کم تو بغلم بمونه.
به محض اینکه نفسش جا اومد گفت :
-پایین که رفتیم امروز رو فراموش کنیم!
پرسیدم چرا؟
گفت : شما متاهلین. گفتم مگه نمیدونستی؟
گفت: چرا..با دوست پسرم دعوام شده، بهم توهین کرده، غرورمو شکونده، شخصیتم رو لگد مال کرده. خواستم با این کار یه کمی خودم رو سبک کنم!
گفتم: با خیانت سبک میشی؟
گفت:آره، وقتی به ناحق محکومم کنه منم در حقش نامردی میکنم.
گفتم: منم با زنم دعوام شده.
خندید و چیزی نگفت... نیم ساعتی تو بغل هم به زندگیمون فکر کردیم و بعدم برگشتیم سرکار.
جفتمون خیانت کردیم.... خیانت دو جانبه!

نوشته: عشق سکس34

گوشيم زنگ خورد،يه شماره غريبه بود،گوشيو برداشتم خيلي عادي جواب دادم بله؟
يه صداي خيلي ظريف پشت خط جواب داد سلام امير حالت خوبه؟ تشكر كردم گفتم شما؟ گفت منم گلنار!
خيلي تعجب كردم گفتم جانم امري داشتي؟ گفت نه فقط زنگ زدم صداتو بشنوم،دلم واست تنگ شده بود،از اون روز كه با ميثم اومدي تا حالا مدام فكرت تو سرمه،يه لحظه ام نتونستم بهت فكر نكنم
يه ذره باهاش حرف زدم آخرش گفتم خواهشا ديگه بهم نه زنگ بزن نه اس بده،اگه ميثم بفهمه من باهات حرف زدم شايد ناراحت شه،خداحافظي كرديمو قطع كردم
ديدم هر روز بهم زنگ ميزنه و اس ميده كه من دوست دارمو عاشقتمو نميخوام از دستت بدمو از اين حرفا،انصافا منم خيلي به خودم ميرسم به نظر خودم همه چيم ميزونه،طاقت نياوردم زنگ زدم به ميثم
گوشيو برداشت گفت سلام امير جون،جونه دلم؟كاري داشتي؟ گفتم آره داداش كجايي ميخوام ببينمت باهات حرف بزنم،گفت در مورد چيه؟ گفتم در مورد گلناره
خيلي تعجب كرد گفت باشه بيا من خونه ام دارم قليون ميكشم،بيا اينجا
رفتم ديدم تو حياط يه چيزي پهن كرده چايي ام براهه نشسته روش داره قليون ميكشه،سلام عليك كرديم نشستم كنارش،گفت خوب؟ در مورد زيد ما ميخواستي صحبت كني؟جونم داداش ميشنوم؟
گفتم ميثم يادته اونروز منو تو خيابون ديدي گفتي وسيله ندارم بيا منو تا كرج برسون زيدمو ببينم؟ گفت آره خوب،گفتم داداش الان زيدت داره مخه منو ميزنه! چند روزه بيخيال من نميشه فوششم ميدم بازم ميگه دوست دارمو عاشقتم،نخواستم بهت نامردي كنم اومدم قبل از اينكه كاري كنم بهت بگم هركاري تو ميگي همون كارو كنيم.
گفت امير گلنار بهم گفته پسر خوبيه شمارشو بده با يكي از دوستام دوستش كنم تا از اين به بعد 4تايي باهم بريم بيرون منم شمارتو دادم بهش،نميدونستم ميخواد بهم خيانت كنه!
گفتم خوب داداش حالا ميگي من چيكار كنم؟ گفت تو قبول ميكني باهاش رفاقت ميكني! گفتم چي ميگي؟ حالت خوبه؟توميميري براش! گفت نه، ديگه نه،دختري كه بخواد خيانت كنه بايد يه جورديگه جوابشو داد.
گفتم باشه،يكم باهاش نشستم قليون كشيدم حرف زديم زدم بيرون، تو راهه خونه بودم به گلنار زنگ زدم گفتم منم دوست دارم پيشنهاد دوستيتو قبول ميكنم فقط يه شرط داره،داشت بال در ميآورد با خوشحالي گفت نگفته قبوله تو فقط باشو از اين حرفا....گفتم نميذاري شرطمو بگم؟ گفت چرا بگو بگو
گفتم من ميتونم باهات رفاقت كنم اما فك نكنم تو بتوني،گفت چرتو پرت نگو من دوست دارم عمرا ولت كنم گفتم آخه ميدوني من يكم پسر سكسي ام تو دختر خوبي هستي شايد منو اينطوري نخواي،اينو كه گفتم يكم ذوقو شوقش زده شد حرف زدنشم شلتر شد،انگار تا حالا كلمه سكسو نشنيده بود
آروم گفت سعي ميكنم باهاش كنار بيامو قطع كرد
راستش از گفتنم پشيمون شدم كه اين حرفارو اينقد زود بهش گفتم اما ديگه گفته بودم ديگه،لحظه شماري ميكردم منتظر زنگش بودم
شب رفتم خونه داشتم ديونه ميشدم كه چرا اس نميده آخه هر 10 دقيقه يه بار يه اس ميداد انصافا خيلي خوشگل بود،قدش زياد بلند نبود اما استيل خوش فرمي داشت،يه بار بيشتر نديده بودمش اما همون يه بار واسه دوس داشتنش بست بود،از همون اولشم دوسش داشتم اما بخاطر ميثم بيخيالش شده بودم،گفتم شايد بيخيالم شده و از اين حرفا ديگه داشت كم كم خوابم ميومد كه اس اومد،ديدم بله خودشه،نوشته بود امير جونم ميخوام ببينمت باهات حرف بزنم،گفتم باشه كجا؟ گفت فردا ساعت 3 پارك نزديك خونمون،گفتم باشه،يكم اس بازي كرديمو خداحافظي كرديم
فرداش 3 جلو پارك تو ماشينم نشسته بودم بهش زنگ زدم اونم تو پارك بود زودتر از من اومده بود،جاي دقيقشو پرسيدم پياده شدم رفتم تو پارك،اونروز سنگ تموم گذاشته بودم،يه تيپي زده بودم كل پارك نگام ميكردن،از دور منو ديد بدو بدو اومد سمتم تا رسيد بهم محكم بغلم كرد انگار كه ميخواستن منو ازش بگيرن نميذاشت!
گفت لعنت به من كه انقد دوست دارم دستمو گرفت گفت بيا اينجا بشينيم،خودش ميگفت تو 1سال و نيمي كه با ميثم بود فقط به هم دست ميدادن بعدنا از ميثم پرسيدم ديدم آره راست ميگفته
نشستيمو شروع كرد به حرف زدن كه من خيلي دوست دارمو تا حالا يه پسرم اينقد دوس نداشتمو با يه نگا عاشق شدمو از اين حرفا منم دستم تو دستش بودو فقط منتظر جوابه شرطم بودم،حرفاشو زد ديدم از شرطم چيزي نگفت گفتم شرطم قبوله ديگه؟! با لبخند گفت امروز اومديم در مورد همين صحبت كنيم ديگه! من كه ميدونستم يعني آره خودمو بهش نزديكتر كردمو دستمو انداختم پشتش گفتم تو فقط با من باش بهم حال بده قول ميدم ميشم مال خودت،داشت از خوشحالي ميمرد كه بغلش كردم،يه دستمو گذاشتم رو رونش اونم دستشو گذاشت رو دستم يكم كه ماليدم دستمو بردم لاي پاش،هيچ حرفي بينمون ردو بدل نميشد،چنان داغ بود كه كيرمو داشت كم كم سيخ ميكرد،گفتم يكم پاتو باز كن،باز كرد يكم كه كسشو ماليدم اونكه تو ابرا سير ميكرد ديدم دورو بريامون همه مارو زير نظر دارن،هم من هم گلنار تيپ زده بوديم تابلو بوديم،اونكه از من بدتر خيلي به خودش رسيده بود مانتو تنگو آرايشو پاشنه بلندو...اوووووووه الان كه دارم مينويسم سيخ كردم
گفتم پاشو،پاشو بريم گفت كجا؟ گفتم هرجا! اينجا خيلي ضايست دستشو گرفتمو بردم سوار ماشين كردم روشن كردن راه افتاديم،دستمو ول نميكرد همش ذكرش شده بود دوست دارمو عاشقتم.رفتيم تا يه كوچه خلوت رسيديم،دستمو بردم پشت سرشو كشيدمش جلو،صورتش تو 10 سانتيم بود،نفساي داغش به صورتم ميخورد،كم كم رفتم جلوتر چشاشو بست،لبامو گذاشتم رو لبشو خوردم،خوشمزه بود لباش ميچسپيد،اون خيلي بلد نبود ولي لذت ميبرد،فقط ميبوسيدمش در گوشم گفت تو فقط مال گلنار باش هركاري بگي واست ميكنم،گفتم از ميثم چه خبر؟ گفت باهاش تموم كردم
بردمش سر كوچشون پيادش كردمو رفتم خونه،اونروز گذشت،روزه خوبي بود خيلي خوشگل بود به من خوش گذشته بود،همينطور روزا ميگذشتو منم چون سركار ميرفتم هر روز نميتونستم ببينمش
1 هفته گذشت...
ديگه نميتونستم تحمل كنم،شب بهش زنگ زدمو گفتم فردا مهمون مني؟ خيلي خوشحال شد گفت كجا؟ گفتم خونمون! يكم ترسو تو صداش ميشد فهميد اما گفت باشه،گفتم ساعت چند ميتوني بيايي؟ گفت 11 صبح كلاس دارم ميپيچونم ميام،گلنار دانشجوي سال اول بود ،منم دانشجوي ترم 6 عمران ام
هماهنگ شديمو 10:30 رفتم دنبال گلنار،سر كوچشون سوارش كردمو يه نيگا كردم ديدم كسي نيست يه بوس از لبش گرفتم،راه افتاديم به سمت خونه ما،خونه ماهم خالي بود،مامان بابا سركار منم كه تك بچه شرايط جور بود،تو راه همش قربون صدقه هم ميرفتيم تا اينكه 20 دقيقه بعد جلو خونمون بوديم،درو وا كردم رفتيم تو خونه،خدايي خونه قشنگي داريم،تو شهرياره حياطشم بزرگ با 10.15تا درخت ميوه،اومد تو حياط خيلي خوشش اومده بود آخه اونا تو آپارتمان زندگي ميكنن،از همون دم در بغلش كرده بودم رفتيم تو خونه،خودم مانتو شالشو در آوردم گفتم راحت باش ،بيچاره خجالت ميكشيد ولي حرفي نميزد،گفتم چيزي ميخوري؟ گفت نه
از پشت بغلس كردم بردمش سمت مبل،نشوندمش رو مبل لبو لب بازي كرديم،دستم روسينه هاش بود فقط ميمالوندمشون 75 بودن،خيلي خوش فرم،تيشرتشو در آوردم يه سوتين صورتي تنش بود گردنشو بوسيدمو دستمو بردم پشتش سوتينشو باز كردم از رو شونه هاش در آوردم،واي ي ي ي... خدايي اعتراف كنم تا اون موفع همچين سينه هايي تو فيلم سكسي ام نديده بودم،شروع كردم به خوردن محكم ميخوردم گلنارم نه كاري ميكرد نه حرفي ميزد فقط از لذت زياد چشاشو بسته بودو لباشو گاز ميگرفت،بعد از چند دقيقه ديدم دستش رو كيرمه داشت كيرمو ميماليد از زير شلوار قلمبه شده بود كيرم،بلندش كردم دكمه شلوارشو باز كردم ،مونش انقد بزرگ بود به زور شلوارشو كشيدم پايين،روناي تپل وسفيييد،يه دست كشيدم به روناشو شلوارشو از پاش در آوردم
يكم ماليدمش بعد شرتشو يواش يواش كشيدم پايين،واي ي ي ي ... چي ميديدم يه بدن حرفه اي كه الكسيس تگزاس بايد ميومد جلوش لنگ مي نداخت،باورم نميشد همچين جيگري روبه رومه،فقط داشتم نگاش ميكردم يه دفعه سكوتو شكستو گفت حال كردي نه؟ گفتم آره والا خيلي كسي! دوتايي زديم زيره خنده ،انگاري اونم ديگه خجالتو گذاشته بود كنار گفت حالا نوبت منه ، گفتم آره ديگه بدو مردم از درد
زانو زد جلوم دكمه شلوارمو باز كرد كمكش كردم شلوارمو در آورد شرتم كه ناموسن داشت جر ميخورد شرتمم در آورد تيشرتمم خوذم در آوردم يكم دستشو با دهنش خيس كرد كشيد رو كيرم ماليد،گفتم نميخوري گفت نه بدم مياد،يكم اسرار كردم ديدم نه نميخوره گفتم باشه يكم واسم ماليد سيخه سيخ كه شد برشگردوندم با زانو رفت رو مبل دستاشم گذاشت رو پشتي هاي مبل كونشم سمت من گفتم اوپني ديگه گفت نه بابا من هصن نميدونم چجوري سكس ميكنن! گفتم الان خودم يادت ميدم قربونت برم
كونشو قنبل كردمو يكم تف زدم به كونش كير سيخمو گذاشتم در كونش دل تو دلش نبود همش منتظر حركت بعدي من بود،يكم فشار دادم چنان جيغ بنفشي كشيد ديدم نه بابا راست ميگه تنگه تنگه هسته خرما توش نميره تا حالا دست نخورده،ترسيده بود گفتم ببخشيد انگشتمو كردم تو كونش يكم جا وا كنه،يكم تو كونش عقب جلو كردم انگشتمو در آوردم،اندفه با 2تا انگشت رفتم تو كونش حالا قشنگ جا وا مرده بود ديگه مثل اول تنگه تنگ نبود،گفتم گلنار يادته كفتي هر كاري واسم ميكني؟گفت آره خوب الان مشخص نيست؟! گفتم چرا ولي 10 ثانيه ام تحمل كن
چيزي نگفت دوباره كونشو قنبل كردمو كيرمو گذاشت دم سوراخش بازم تو نميرفت با يكم فشار تا نصفه توش جا كردم،هي خودشو ميكشيد جلو كه به زور نگهش ميداشتم يواش يواش عقب جلو كردم ديدم صداي آخو اوخش زياده،گفت خيلي درد داره داره پاره ميشه اما من توجه نميكردم همش ميگفتم عادت ميكني،كونشو سفت كرده بود،گفتم شل كن كمتر درد ميگيره،به حرفم گوش داد بعد چند دقيقه معلوم بود دردش كمتر شده و آخو اوخش از سر لذته،منم كيرم 18 سانته ولي كلفته جوري كه وقتي ميگيرمش تو دستم فاصله انگشتام به هم زياده به هم نميرسه و كلا آبم دير مياد،حركتام سريعتر شده بودمحكم تا ته ميكردم تو كونش،كشيدم بيرون برشگردوندم رو به خودم به پشت خوابوندمش رو مبل پاهاشو دادم بالا،واي چه كس تپل و خوشگلي دلشت،خوردني بود ولي من از كس ليسي بدم مياد،خيسه خيس بود،دستمو كشيدم روشو خيسيشو ماليدم به كونش،كيرمو گذاشتم در كونشو با يه فشار يواش رفت تو دوباره شروع مردم تلمبه زدن محكمو سريع آخو اوخي ميكرد كه نگوو نپرس ديگه داشت آبم ميومد بهش گفتم داره مياد گفت چي؟ گفتم آبم ديگه چيكارش كنم؟ گفت نميدونم كيرمو كشيدم بيرونو پاشيدم رو شكمش كه تا صورتشم رفت،نميدونست چيكار كنه ولي معلوم بود خيلي بهش خوش گذشته،وايستادم يه دفعه با صداي بلند صدا كردم ميثم؟ تعجب كرد دوباره گفتم ميثم؟بيا زيدتو تحويل بگير!!!
كه يه دفعه ميثم لخت مادرزاد با يه كير شقو چشاي قرمز از اتاق اومد بيرون!!!
بععععععععععله...!
تمام مدت منو ميثم با هم هماهنگ بوديم،قبل از اينكه ما برسيم بهش كليد داده بودم اون رفته بود خونه ما،اينم نقشه ميثم بود كه باهاش اين كارو بكنيم...!دختره بيچاره داشت سكته ميكرد،ميثم گفت خيلي نامردي گلنار،گلنار اومد حرف بزنه كه ميثم حرفشو قطع كرد گفت خفه شو يه كلمه حرف بزني دندوناتو ميريزم تو حلقت،حيف همچين كسي كه باهاش اينطوري حرف ميزد،من لباسانو برداشتمو پشت كردم بهشون رفتم تو حموم تا تنها باشن،تو حموم صداي جيغو داداشو ميشنيدم معلوم بود داره جر ميخوره دوباره تو حموم سيخ كرده بودم اومدم بيرون ديدم داره هنوز ميكنه،رفتم تو اتاقم لباسامو پوشيدمو سرو وضعمو درست كردم ديدم ميثم صدام كرد، اومدم بيرون ديدم گلنار انقد گريه كرده چشاش شده كاسه خون، دلم سوخت واسش ،گفت من كارم باهاش تموم شده سويچ ماشينو دادم بهش گفتم ببر تا يه جايي برسونش بره خونشون تا من اينجاها رو مرتب كنم گفت باشه،لباساشونو پوشيدنو رفتن........................
آهايي دخترايي كه به دوست پسراتون خيانت ميكنيد...درس عبرت بشه براتون..."خيانت نكنيد تا خيانت نبينيد"
ممنون از اينكه خونديد
منتظز نظراتون هستم
"امير"

به نام خالق عشق
هوا سرد بود و روی درخت ها برف نشسته بود و فضایی کاملا دو نفره ایی رو ایجاد کرده بود و من طبق معمول یقه ی پالتو ی بلندم رو بالا کشیدم . مثل یه بچه لاک پشت مظلوم توی لاکم فرو رفته بودم و با یار دیرنه ام می سوختم ، کام های سنگین از سیگارم که توی این مدت فقط اون بود که عمق غم و تنهایی من رو درک کرده بود . یاور همیشه مومن در حال هنرنمایی بود و داشت آهنگ چشم من رو می خوند ؛ بازم من رو بردتوی دریای خاطراتم ......
هوا سرد مثل همیشه ولی گرمای دست های عشقم سردی هوا رو به خوبی از یادم برده بود ، همین جور به هم تکیه داده بودیم . تقریبا یه ربع بود بینمون هیچ حرفی رد و بدل نشده بود که یه دفعه دل ارام گفت : علیرضا تو واقعا من رو دوست داری ؟ منم با یه لبخند ملیح و با آرامش خاصی گفتم : معلوم که نه ! در همین حال چشمم رو چرخوندم و با اخم غلیظ دل آرام مواجه شدم . دال آرام گفت : چرا ؟بلند خندیدم و گفتم : من عاشقتم . گفت پس همیشه با من می مونی ؟ با لبخندگفتم : الان که دیره فردا بهش فکر میکنم ، اگر به نتیجه رسیدم خبرت میکنم ! ( این تیکه کلام من بود ) دل آرام صورتش رو چرخوند طرف من و لب هامون به هم نزدیک شد........
یه دفعه دست کسی رو رو ی شونم حس کردم . توی دلم گفتم : بر خر مگس معرکه لعنت . نا خواسته از دریای خاطراتم به سمت ساحل واقعیت حرکت کردم و دیدم سهیل پشت سرم دست به سینه وایستاده . بدون اینکه حرفی بزنم سرم رو برگردوندم به درخت های سر پاک خیره شدم که سهیل با عصبانیت گفت : بازم رفته بودی تو فکر و حتما هم داشتی به اون عوضی فکر می کردی ؟ که یه دفعه با اخم بهش نگاه کردم تا اومدم حرفی بزنم گفت : باشه غلط کردم ! من اخم هامو باز کردم . سهیل گفت : علیک سلام ، نمی خوای به من جا بدی تا بشینم ؟ دود سیگار رو دادم بیرون و گفتم : سلام . خودم رو کشیدم سمت چپ نیمکت . سهیل گفت : خوب چی شد ؟ تمومش کردی ؟ تازه یادم افتاد که برای چی توی این سرمای سگ کش از خونه بیرون اومده بودم . دود سیگارم رو دادم بیرون و خیلی آروم گفتم : نه ! سرم رو برگردوندم طرف چپ خودم و داشتم توی ذهنم چهره ی سهیل رو که از شدت عصبانییت سرخ شده بود رو تصور می کردم ، که سهیل گفت : برای چی ؟ من فردا باید کارو تحویل بدم . گفتم : به جهنم برو بگو هنوز طرحشون آماده نشده و دیر کردش رو از مبلغ قرار داد کسر کنن . سهیل گفت : این سومین باره که از موعد تحویل کار گذشته و کار رو تحویل ندادیم ، فکر کنم دیگه چیزی از مبلغ قرداد نمونده ! من باید برای یه شرکت بازرگانی یه تیزر تبلیغاتی آماده می کردم و سه ماه از تاریخ تحویل کار گذشته بود . سهیل این دفعه با عصبانیت بیشتر گفت : از موقعی که این جدنه خانوم با رئیسش ریخته رو هم و تو رو تنها گداشته دیگه دستت به کار نمیره . سهیل مدیر برنامه ها و مسئول بستن قرداد های من بود. من کیفم رو برداشتم و کام آخر رو از سیگارم گرفتم و ته سیگارم رو پرت کردم تو باغچه و گوشیم رو برداشتم و سمت ماشین حرکت کردم . همین جور که ازش دور می شدم صدای سهیل می اومد که داشت داد میزد و می گفت : ما رو کیرتم حساب نمی کنی ، حالا به صاحب کار چی بگم ؟ داد زدم و گفتم : نمی دونم یه جور حلش کن دیگه ! رفتم توی ماشین که با گرمای توی ماشین که از سرمای بی رحم بیرون بهتر بود و می شد به عنوان هوای گرم ازش یاد کرد . که یه دفعه نگاهم به عروسک آویزون به آینه اوفتاد و دوباره رفتم توی غار تنهایی و در خلصه خاطراتم فرو رفتم .......
رفته بودم به یه شرکت بازرگانی برای تحویل کار ؛ تازه دانشگاه روتموم کرده بودم و سعی می کردم بهترین کار رو تحویل صاحب کار بدم تا بتونم توی این شهر شلوغ و پر از طراح برای خودم اسم ورسمی پیدا کنم و همیشه سرموقع برای تحویل کار به شرکت طرف قرارداد می رفتم تا گزند دست صاحب کار ندم ، اون روز یک کت وشلوار طوسی با یک پیرهن سفید پوشیده بودم ، یه تیپ کاملا رسمی برای جلب توجه صاحب کار، وارد شرکت که شدم خودم رو به منشی معرفی کردم و گفتم با مدیر شرکت سرساعت 15 قرار دارم . منشی حرفم رو تایید کرد و گفت : بفرمایید . تا اون موقع نمی دونستم مدیر اون شرکت کیه و چه سلیقه ای داره . وارد اتاق شدم و طرح رو بهش نشون دادم . گفت : به نظرم طرح خوبی ولی باید خانم قربانی مسئول تبلیغات شرکت هم اون رو تایید کند و به من گفت : توی سالن اتاق سمت چپ . من رفتم بیرون و پیش خودم گفتم : عجب خری مرتیکه ، حالا این خانم قربانی دیگه کیه ؟ در زدم یه صدای دخترونه و زیبا گفت : بفرمایید . در رو باز کردم و داخل اتاق شدم ، یه میز توی اتاق بود که تا حالا لنگه اون رو ندیده بودم ، یک صندلی بزرگ مشکی پشت به میز بود . اتاق کاملا زیبایی بود ، تمام پارامترهای طراحی صحنه و چیدمان رو رعایت کرده بود ، مثلا تضاد رنگ بین سیاه و سفید ، استفاده کردن از المان های سنتی در یک فضای مدرن که باعث میشد آدم احساس آرامش کنه . پشت میز پنجره های قدی بزرگی بود که چشم انداز زیبایی از شهر به نمایش در آورده بود . صندلی رو برگردوند و به من گفت : بفرمایید . یه خانوم نسبتا ریز نقش با آرایشی ساده و مقنعه سرمه ای ولی صورت زیبا و متناسبی داشت و هیچ کدام از اجزای صورتش تو چشم نبود ، کاملا معمولی یه غرور و جذبه ی خاصی داشت که جذابیتش رو بیشتر می کرد . نشستم روی صندلی جلوی میزش و گفتم : کلهر هستم . گفت : بله می شناسمتون . از این حرفش یه خورده جا خوردم که خودش ادامه داد : کارهاتون رو دیدم و خودم شما رو به مدیر معرفی کردم ، حالا اگه میشه طرحتون رو ببینم ؟ کیفم رو گذاشتم روی پا هام و کاغذ ها رو از توش در آوردم و به سمتش گرفتم ، کاغد هارو ازم گرفت و عینکش رو از توی کشوی میزش در آورد و به چشمش زد و مشغول وارسی طرح ها شد . 45 دقیدقه گذشت و هیچ حرفی نمی زد و فقط طرح ها رو نگاه می کرد . زیر لب گفتم : زنیکه مسخره شو در آورده ، مارو الاف خودش کرده . که یه دفعه گفت : بله ؟ چیزی گفتید ؟ با دست پاچگی گفتم : بله ! یعنی نه ! با شما نبودم .بالاخره به حرف اومده بود و شروع کرد به حرف زدن درباره ی طرح ها : در کل طرح های خوبی هستند ولی باید روی جزئیاتش کار کنید . شروع کرد نواقص کار رو گفتن . بعضی موارد رو خیلی خوب اشاره می کرد اما در بیشتر مواقع وسواس زنانه بود و همین کفر من رو در می آورد . در آخر گفت : نواقص رو برطرف کنید و تا هفته ی دیگه طرح رو برام بیارید . حرصم گرفته بود اما با یه لبخند مصنوعی گفتم : حتما . از جام بلند شدم و طرح هارو ازش گرفتم و توی کیفم گذاشتم و به سمت در حرکت کردم . یه دفعه با صدای بلند گفت : خداحافظ . تازه یادم افتادچه سوتی دادم ! اینقدر عصبانی بودم یادم رفته بود خداحافظی کنم . برگشتم سمتش و گفتم : روز به خیر . دستگیره در رو گرفتم که دوباره گفت : اگر امکان داره شمارتون رو بدید تا درباره ی طرح ها باهاتون صحبت کنم ، شاید قرار گذاشتیم با هم روی طرح ها کار کردیم . از شنیدن این حرف تعجب کردم پیش خودم گفتم : مار از پونه بدش میاد در خونه اش سبز می شه و بلند گفتم : بله حتما. کارت ویزیتم رو بهش دادم و از اتاق خارج شدم .......
صدای باز شدن در منو به خودم آورد . سهیل بود داشت می گفت : خدارو شکر نرفتی و گرنه حتما تا خونه از سرما میمردم ...... ÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷ سلام به دوستان شهوانی و به خصوص بر و بچ داستان خون
من تقریبا دوسال توی سایت میام و میرم و یه سالی هست روی این داستان کار میکنم و از دوستانی مثل مکس ماهونی و مهندس گل پسر کمک گرفتم . خوشحال میشم نظرتون رو درباره ی داستان بدونم . لطفا امتیاز یادتون نره . به قول سیلور : هرکی داستان رو بخونه و امتیاز نده من حلالش نمی کنم
امضا :تنها ترین بی کس شهوانی

نوشته:‌ علیرضا(بی کس73)

سلام دوستان اسم من بهزاده اینی هم که میخونید زندگی نامه منه.

اواخر تابستون 84 بود صبح طبق معمول ساعت 9 سوار اتوبوس واحد شدم که برم دم مغازه .
روی صندلی روبروی قسمت زنونه نشستم . داشتم به گوشیم ور میرفتم که اتوبوس ایستاد و یه دختر چادری با یه زن دیگه سوار شدند و نشستن روبروی من. نا خداگاه نگاهم گره خورد تو نگاه دختره که اونم نگاهش میخ شده بود به چشمای من .چند دقیقه گذشت تا به خودم اومدم . یه دختر خوشکل وناز بایه چهره معصوم چم دوخته بود به من .یه لبخند بهش زدم تازه به خودش اومد ،خندش گرفت و سرشا انداخت پایین .
دیگه رسیده بودی به استگاه نزدیک مغازم. پیاده که شدم زیر چشمی نگاه کردم دیدم اونا هم پیاده شدند.
رفتم طرف مغازه سریع در را باز کردم و رفتم پشت ویترین مغازه که به طرف خیابون بود. پشت شیشه ایستادم و پیش خودم میگفتم ایکاش برگرده و منا ببینه که از قضا هر دوتاشون برگشتند و چند ثانیه ای نگام کردند و رفتند .
چشمای دختره وقتی منا تو مغازم با اون همه موبایل دید برق زد.
بعد رفتنشون همش تو این فکر بودم که چی میشد دوباره ببینمش.
فردا صبح تو مغازه داشتم جنسایی که برام رسیده باد را میچیدم که یه صدای لرزون گفت سلام.
برگشتم دیدم خودشه .
جوابشا دادم و نشستیم به حرف زدن.
اسمش مریم بود و تازه بیست سالش تموم شده بود.
دوستی ما از اینجا شروع شد.
واقعا دوستش داشتم یعنی میپرستیدمش.
برای اولین بار کنار رودخونه تو یه پارک یه لب کوچولو ازش گرفتم.
اولین بارم بود که یه دختر رامیبوسیدم. واقعا حس خوبی داشتم .کیرم راست شده بود و دیگه داشت شلوارما پاره میکرد.
اونم متوجه شد یه نگاه کرد و زد زیر خنده .
دستشا گرفتم و گذاشتم رو کیرم .خندش به ترس تبدیل شد و با چهره وحشت زده پرسید چقدر بزرگه؟ 0
خندیدم و دستشاگرفتم بردمش تو ماشین وبرگشتیم خونه.
از اونروز رابطه ما عمیقتر شد و همش خدا خدا میکردم یه موقعیت جور بشه و بیارمش خونه و ببینم چی زیر اون مانتو قایم کرده.
بالاخره یه روز بردمش خونمون.
به محظ رسیدن لبامون چفت شد تو هم و چسبوندمش به دیوار و شروع کردم به خوردن لباش و گردنش.
صدای آه و ناله ازش بلند شد.
آروم دستما بردم طرف سینه هاش با عشوه نگام کرد .نمیدونید چه گیرایی داشت اون چشماش.
مانتوشا کندم و خابوندمش رو زمین.
یه تاپ دکمه دار ساتن سفید بوشیده بود که سینه هاش از زیر تاپ چشمک میزد.
تاپشا در آوردم .واااااای دوتا سینه پرتقالی سفید زیرش قایم شده بود.
منم مثل وحشیا افتادم به جونشون و شروع کردم به خوردن.
عجب سینه هایی.
یکم که سینه هاشا خوردم حوس کردم سری به کون خوشتراشش بزنم .
نمیدونید چه کون نازی داشت .
اما هر کاریش کردم نذاشت شلوارشا در بیارم و داغ این موند به دل من.
چند وقتی از این قضیه گذشت تا اینکه یه روز از طریق یه غریبه متوجه شدم مریم با چند نفر دیگه هم در ارتباطه و باهمشون سکس داره.
داشتم دیوونه میشد .
اما باورم نمیشد .
تا اینکه یه بار خودش با کمال پروگی گفت که با یکی دوست شده و طرف اونابرده خونه و کون سفتی ازش کرده .
دیگه داشتم منفجر میشدم.
دلم میخواست خفش کنم.
زدم تو گوشش و رفتم رابطمون برید از اون به بعد مثل گرگ افتادم به جون دخترا و زنا.
فقط دلم میخواست از هر چی زن و دختره انتقام بگیرم.
برای همین هر دختر یا زنیا میدیدم و چشمم میگرفتش باهر دوز و کلک باهاش رفیق میشدم و تو همون هفته اول کون سیری حالا چه با رضایت چه بازور ازشون میکردم و رهاشون میکردم.
بعد از یکسال مریم دوباره اومد سراغم و با التماس و خواهش ازم عذرخواهی کرد .
اما تو ذهن من فقط انتقام بود.
وانمود کردم که بخشیدمش.
اونم باورش شد.
تا اون روز که دوباره اومد تو خونمون اما اینبار من فقط فکر انتقام بودم.
برعکس دفه قبل تا یکم سینه هاشا مالیدم سریع خودش لخت لخت شد.
دیگه از شرم و حیا تو اون خبری نبود.
خوابوندمش رو تخت و بدون مقدمه کیرما یه باره با حرص فرو کردم تو کونش تا اومد جیق بزنه سرشا محکم فشار دادم رو بالشت.
اشک از چشماش شرشر میریخت اما برام مهم نبود و با حرص دل کیرمافرو میکردم تو کونش و در میاوردم.
چنان کونی ازش کردم که وسط کار دیگه از شدت درد ازحال رفته بود و من ادامه میدادم .
آبم که اومد همشا خالی کردم تو کونش .
وقتی کیرما کشیدم بیرون سوراخ تنگ کونش اندازه مچ دست باز مونده بود.
رفتم یه لیوان آب یخ آوردم ریختم رو مریم تا بهوش اومد .
ازجاش نمیتوست تکون بخوره و فقط گریه میکرد.
بلندش کردم و بهش گفتم برو گمشو جنده از این خونه بیرون و اونم رفت.
از پنجره رفتنشا نگاه میکردم.
نمیتونست قدم از قدم برداره.
اما حقش بود.
این سزای خیانت به یه عاشق بود که حاضر بود برای عشقش جون بده

نوشته: غریبه

دوباره به این ساعت وامونده نگاه می‌کنم که عقربه‌ی ثانیه شمارش تند و تند داشت می‌چرخید. چرخشی که نوید دهنده‌ی مرگ زمان بود، زمانی که ای کاش به عقب بر می‌گشت. زمان زیادیه که دارم خودکارم رو بین انگشتام به رقص در میارم تا بتونم بهترین کلمات رو از حلقومش بیرون بکشم و این ورق کاغذ رو با جوهر آبی مزین کنم. باز کردن قفل یه صندوقچه بدون داشتن کلید کار سختیه. صندوقچه‌ای که من می‌خوام بازش کنم دلیه که سالهاست کلیدش رو دور انداختم و هیچوقت به دنبال پیدا کردنش نبودم.
با صدای بلندگویی که سرپرستار رو صدا می‌زد از خواب بلند شدم. چشمام رو به سختی باز کردم. نور پنجره‌ای که کنار تختم بود بی مهابا به چشمام حمله می‌کرد.
سرم رو به سمت چپ چرخوندم. مادرم کنار تختم روی صندلی خوابش برده‌بود.
می‌خواستم بلند بشم ولی دست چپم روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد و به دست راستم یه سرم وصل بود و توی پای راستم یه درد شدید رو حس می‌کردم.
سرم رو به بالشت تکیه دادم. به ذهنم فشار می‌آوردم تا بفهمم چه بلایی سرم اومده.
حلقم خشک بود ولی نمی‌خواستم مادرم رو بیدار کنم.
چشمام رو بستم و سعی کردم به عقب برگردم. آخرین ته مونده‌های ذهنم یه مشت صحنه‌های درهم و برهم بودن... شب بود و شب. نور چراغ ماشین‌هایی که با سرعت رد می‌شدن جلوی چشمم به رقص در اومدن. کنار خیابون وایساده بودم و گذر ماشین‌هایی رو نگاه می‌کردم که عین برق رد می‌شدن. این دنیای کثیف برای من تموم شده‌بود. می‌خواستم خودکشی کنم اما نه با تیغ، نه با قرص، نه با سم. فقط کافی بود دو قدم به جلو بردارم تا این زندگی لعنتی تموم بشه. زورم به هیچ جا نمی‌رسید ولی برای جون خودم شمشیر کشیده بودم و می‌خواستم تا آخرین قطره‌ی خونش رو بریزم.
بغضی که ساعت‌ها توی گلوم لونه کرده‌بود داشت بزرگ و بزرگ تر می‌شد. یه تصمیم، یه اراده، یه جنبش.
نه دستام می‌لرزیدن، نه تپش قلب داشتم. برعکس سبک بال و آزاد بودم. به چراغ یکی از ماشین‌ها خیره شدم و وقتی به چند قدمیم رسید خودم رو به جلو پرت کردم. صدای ترمز ماشین رو شنیدم ولی دیر شده‌بود. درد توی تمام بدنم پیچید و محکم به زمین برخورد کردم.
جسم‌های سیاهی که بالای سرم جمع شده‌بودن رو می‌دیدم.
پلکام لحظه به لحظه سنگین‌تر می‌شدن. دیگه خبری از اون بغض نشکسته نبود. بر عکس لب‌هام می‌خندیدن یا اینکه حداقل خودم اینجور فکر می‌کردم و الان اینجا توی بیمارستان روی تخت دراز کشیده‌بودم و داشتم به گذشته فکر می‌کردم.
اصلا من چرا اون کار رو کردم؟
صدای بازشدن در اتاق باعث شد چشمام رو باز کنم.
آریا بود بهترین دوست و همدمم. با دیدنش تمام گذشته‌ام زنده شد. گذشته‌ای که می‌خواستم چالش کنم. می‌خواستم یه بیل بردارم و توی دل تیکه‌پاره شده‌ام یه چاه عمیق بکنم و تمام خاطراتم رو اونجا دفن کنم. کاش می‌شد اما هیچوقت همه چیز اونجوری که ما می‌خوایم پیش نمی‌ره.
آریا تردید داشت که بیاد جلو یا نه.شرم رو توی چشماش می‌خوندم.
ولی مگه اون چیکار کرده بود که باید قصاص می‌شد؟
هر بلایی سرم اومد، مقصر خودم بودم نه کس دیگه. ولی نه، مقصر "زیبا" بود.
یه لبخند زدم و با صدایی که به زور شندیده می‌شد گفتم:
نمی‌خوای یه لیوان آب به ما بدی رفیق؟ دارم از تشنگی هلاک می‌شم.
خنده رو لبای آریا نشست و به سرعت جلو اومد و بعد از گذاشتن گل و شیرینی روی میز متحرکی که جلوی تختم بود گفت:
دیوونتم پژمان. تو جون بخواه آب چیه.
با شنیدن صدای ما مادرم از خواب بلند شد.
گریه‌اش گرفته بود. از حرفاش فهمیدم که تاریخ تصادفم دیشب بوده و امروز صبح همه‌اش توی اتاق عمل جا خوش کرده بودم.
توی پام پلاتین کار گذاشته بودن و ساعد دستم شکسته بود.
مادرم فکر می‌کرد بر اثر بی‌احتیاطی تصادف کردم ولی کاش می‌تونستم دردم رو با یکی تقسیم کنم. کاش می‌تونستم بگم از چی دارم می‌سوزم.
مادرم بعد از اینکه مطمئن شد حالم خوبه من و آریا رو تنها گذاشت.
آریا: شرمنده‌ام رفیق، همش تقصیر من بود.
به چشمای آریا خیره شدم. گیج بودم. توی بایگانی ذهنم دنبال مقصر می‌گشتم.
ناخودآگاه به یک سال پیش برگشتم. شبی که عروسی برادر آریا بود و من برای اولین بار کت و شلوار پوشیده بودم.
یه حس خاص داشتم. شاید استرس بود. شاید خجالت.
یادمه سفتی کراوات باعث شده‌بود یقه‌ی پیراهنم به پوست گردنم ساییده بشه.
کراوات رو کمی شل کردم ولی فایده نداشت. نمی‌دونم شاید بخاطر این بود که عادت نداشتم.
عروسی از ساعت هشت شب توی تالار شروع می‌شد ولی به اصرار آریا من زودتر رفتم خونه‌ی خودشون تا از اونجا با هم به تالار بریم.
تابستون بود و هوا گرم. نیم ساعتی می‌شد توی حیاط منتظر برگشتن آریا بودم که مادرش صدام کرد و گفت بیا توی خونه، اما با اون همه کفش زنونه‌ای که جلوی در ردیف شده بود، ترجیح دادم توی حیاط وایسم به همین خاطر گفتم ممنون.
یک دقیقه‌ای از رفتن مادر آریا گذشت که یه دختر با یه سینی که دوتا شربت آبلیمو توش بود اومد و جلوم وایساد.
- ممنون، نمی‌خواست زحمت بکشین.
- خواهش می‌کنم این چه حرفیه؟ بهتر بود می‌اومدید توی خونه.
- اینجا راحت ترم. اون یکی شربته اشانتیونشه؟
دختره خندید و گفت :
- نه اینو برای آریا آوردم احتمالا الان باید پیداش بشه، ولی اگه بخواین دوباره براتون میارم.
- نه دستتون درد نکنه. همین یه دونه‌اش کافیه. می‌خوام معده‌ام جا داشته باشه امشب یه دل سیر غذا بخورم.
من روی صندلی نشسته بودم و اون جلوم وایساده بود.
یکی از شربت‌هارو برداشتم. سرماش از دهنم تا معده‌ام رو خنک کرد. لیوان رو سر جاش گذاشتم و تشکر کردم.
- پس این سینی رو پیش خودتون نگه دارین تا آریا بیاد.
سینی توی یکی از دست‌هاش بود و با اون یکی دست یه چادر رو دور کمرش گرفته بود. وقتی سینی رو خم کرد آبی که توی ته سینی بود باعث شد لیوان سُر بخوره و دقیقا روی سینه‌ی من فرود بیاد. لیوان شیشه‌ای افتاد و منم عین برق‌گرفته‌ها از رو صندلی بلند شدم.
دختره لبشو به دندون گرفت و گفت خاک تو سرم ببخشید.
خنده ام گرفته بود نمی‌دونستم چیکار کنم. به چشمای مشکیش خیره شدم و گفتم خیر سرم یه بار اومدم کت و شلوار بپوشم ها!
- ببخشید نفهمیدم چطوری شد. الان براتون دستمال کاغذی میارم.
- نمی‌خواد خانوم، کار از دستمال کاغذی گذشته. اگه آریا اومد بهش بگین پژمان رفت لباساش رو عوض کنه.
بعد از خداحافظی بسمت خونمون که یه کوچه پایین‌تر از اونجا بود راه افتادم. افکارم گوش حواسم رو گرفته بود و داشت منو بسمت فکر و خیال هدایت می‌کرد.
دختر خوشگلی بود. چشمای مشکی و بزرگش منو یاد آهویی می‌انداخت که زمان بچگی داشتم. ابروهای پیوندیش به زیبایی آرایش شده بود و بالای چشماش رو قاب گرفته بودن. وقتی از جام بلند شده بودم قدش تا روی شونه‌هام می‌رسید یعنی یه چیزی حدود 160 تا 165.
ولی این افکار مزخرف چی بود؟ آریا بهترین دوست من بود و ناموس آریا عین ناموس خودم بود.
یه سیلی به افکارم زدم و وارد خونه شدم.
یه پیراهن مشکی و شلوار جین همرنگش پوشیدم و یه کمربند سفید رو با کفش‌هام ست کردم و بعد از زدن ادکلن از خونه بیرون اومدم.
حس عجیبی داشتم. نمی‌دونم چرا ولی دائم تصویر اون دختر جلوی چشم‌هام رژه می‌رفت. میون سیل افکارم غرق بودم که صدای آریا منو به خودم آورد.
آریا: کجایی داداش؟ نمی‌خوای باهام حرف بزنی؟ می‌دونم سکوت احتیاجی به مترجم نداره ولی تو رو جدت قسم اینجوری بهم نگاه نکن.
با خنده گفتم: تو که هنوز سر پا وایسادی بیا بشین بچه.
آریا بعد از اینکه نفسش رو بیرون داد، صندلی رو کشید کنار تخت و نشست.
آریا: یه ساعته با چشای ورقلمبیده و قورباغه‌ایت بهم زل زدی اونوقت می‌گی بیا بشین مرد مؤمن؟
- مزه نپرون حال خندیدن ندارم.
آریا: تو اصلا حال چی رو داری؟ به ولله قسم همش ضد حالی. نگاه چه بلایی سر خودش آورده. آخه چرا حواستو جمع نمی‌کنی؟
یه لبخند تلخ زدم و گفتم: حواسم جمع بود. جمع تر از همیشه. می‌خواستم خلاص بشم از این همه کثافت و نکبت.
آریا به چشمام خیره شد.
آریا: دست مریزاد. مردم خودشونو با تیر تفنگی، قرصی، سمی، چیزی می‌کشن. اونوقت تو رفتی خودتو انداختی زیر گوشت کوب که اینجوری له و لورده بشی؟
- خیر سرم می‌خواستم مرگ مغزی بشم چهار تا از تیکه‌های بدنم بدرد این و اون بخوره و اون دنیا چیز کلفت نکنن توی کونم. بعد با صدای بلند خندیدیم.
بجز من یه پیرمرد دیگه توی اتاق بود و ظاهرا داشت خواب چنتا پری دریاریی یا شایدم حوری رو می‌دید.
آریا: پژمان جدی دارم بهت می‌گم بهتره گذشته رو فراموش کنی. نمی‌خوام بلایی سرت بیاد چون هیچوقت نمی‌تونم خودم رو ببخشم.
- نترس دیگه کار احمقانه‌ای نمی‌کنم. خدا اگه می‌خواست بمیرم تا الان مارو به دست ملک‌الموت سپرده بود.
آریا: می‌دونم درست نیست بگم ولی...
- ولی چی؟ حرفت رو بزن.
آریا: زیبا می‌گفت می‌خوام باهات حرف بزنم. می‌گفت می‌خوام جبران کنم.
کمی طول کشید تا حرفش رو هضم کنم.
یه خنده‌ی عصبی کردم. خنده‌ای که اگه توش دقیق می‌شد نفرت و خشمم رو می‌دید.
- چی رو جبران کنه آریا؟
یکسال از عمرم رو؟ یا نه، دست و پای شکسته‌ام رو؟
اون می‌تونه احساساتم رو بهم بر گردونه؟ می‌تونه قلبم رو بند بزنه و تیکه‌هاش رو به هم بچسبونه؟
آریا: آروم باش پژمان. می‌دونم اون کارش اشتباه بوده. هوس یا هر چیزی دوست داری اسمش رو بذار ولی بهش فرصت بده.
- آریا خودت می‌دونی من اونو به چشم یه دوست دختر نگاه نمی‌کردم و دوستش داشتم. فکر می‌کنی من با یه آدم هرزه می‌تونم زندگی کنم؟
آریا سرشو انداخت پایین و من هم به بالشت تکیه دادم و چشمام رو بستم.
صدای خداحافظی آروم آریا رو شنیدم ولی عکس‌العملی نشون ندادم و بعد از چند لحظه صدای بسته شدن در به گوشم رسید.
دوباره سعی کردم خاطراتم رو به یاد بیارم.
شب عروسی با توجه به گفته‌های آریا فهمیدم دختری که بعد از دیدنش لحظه‌ای از فکرم بیرون نرفته بود دختر خاله‌ی اونه.
بعد از اون شب چیزی حدود یک هفته شب و روز با خودم کلنجار رفتم. بین دوراهی بودم. از طرفی می‌ترسیدم دوستی ده ساله‌ام با رفیقم بهم بخوره واز طرفی دختر خاله‌اش دلم رو برده‌بود و مغزم رو به سیخ کشونده بود.
بالاخره طاقت نیاوردم و موضوع رو با هر بدبختی بود به آریا گفتم.
اون بطور کامل من رو می‌شناخت و می‌دونست پسری نیستم که اجازه بدم هوس افسارم رو به دست بگیره.
ولی واقعا حس من چی بود؟ یعنی می‌شد اسمش رو عشق گذاشت؟
اصلا عشق از چه زمانی شروع می‌شد؟
آریا اونشب فقط گفت در موردت باهاش حرف می‌زنم.
روز‌ها یکی یکی قتل‌عام می‌شدن و روز به روز من برای شنیدن جواب اون دختر حریص‌تر می‌شدم.
دختری که اسمش زیبا بود. بعد از گذشت یه هفته آریا بهم گفت که زیبا جواب مثبت داده و اون هم بی‌میل نیست. و اینجوری بود که جرقه‌ی عشق من و زیبا زده شد. عشقی که الان آرزو می‌کنم کاش هیچوقت بوجود نمی‌اومد.
زیبا دختر خوبی بود و باعث شده بود توی شخصیتش غرق بشم.
اونقدری دوستش داشتم که مطمئن بودم خودم رو اونقدر دوست ندارم.
دیوانه وار بهش محبت می‌کردم و تمام عشق و احساسم رو به پاش می‌ریختم و در مقابل اون هم زیر گوشم ندای عشق رو سر می‌داد.
دوباره صدای در اتاق من رو به خودم آورد.
این بار پدرم بود که از توی چهارچوب در رد شد و به سمتم اومد. یه لبخند گرم روی لبش بود لبخندی که باعث شد همه‌ی درد‌هام رو فراموش کنم و بهش لبخند بزنم.
پدر: زبونم مو در آورد از بس به تو یکی گفتم مثل آدم از خیابون رد شو.
- دستت درد نکنه یعنی آدم نیستم دیگه؟
پدر: آدم که هستی منتها از اینایی که باید ورشون داشت و بردشون مدرسه‌ی استثنایی‌ها.
- آهان پس لابد اشتباهی ورم داشتن بردنم مدرسه‌ی نمونه؟
پدر: آره دیگه گاهی اوقات اشتباه پیش میاد.
بعد از گفتن حرفش شروع به خندیدن کرد.
چهار روز بعد از بیمارستان به خونه منتقل شدم. زمین‌گیر بودم و عین یه تیکه گوشت گوشه‌ی خونه افتاده بودم. گوشتی که داشت فاسد می‌شد و تاریخ مصرفش می‌گذشت. لحظه‌ای نبود که بیاد روز تصادفم نیافتم.
روزی که مرگ عشق رو باور کردم.
تقریبا یه سال از رابطه‌ی من و زیبا می‌گذشت و من بشدت وابسته‌اش شده بودم. اون روز وقتی آریا رو دیدم یه چیز خاص توی چشماش بود. مرتب نگاهش رو ازم می‌دزدید. می‌خواست حرف بزنه ولی مردد بود ولی بالاخره زبون باز کرد.
آریا: پژمان باید یه چیزی رو بهت بگم. خودت می‌دونی ما از شش‌سالگی با هم بودیم و الان تو از داداشم بهم نزدیکتری ولی می‌خوام قول بدی کار عجولانه‌ای نکنی که بعدش پشیمون بشی.
با خنده بهش گفتم: دِ جون بکن بلبل مست، ببینم چته عین مرغ سر کنده داری بال بال می‌زنی.
آریا: در مورد زیباست.
با شنیدن اسم زیبا گوش‌هام تیز شدن و کل حواسم رو دو دستی به حرف‌های آریا تقدیم کردم.
آریا: پژمان بهتره بیخیال اون بشی.
- یعنی چی؟ چرا؟
آریا: اون بجز تو با یه نفر دیگه هم هست. شاید بهتر باشه فراموشش کنی چون می‌دونم احساساتت پاکه نمی‌خوام بعدا ضربه بخوری.
مغزم نمی‌تونست حرفش رو حلاجی کنه بخاطر همین با سکوت بهش زل زدم.
آریا: سامان رو که می‌شناسی؟ همونی که پدرش یه شرکت ساختمونی داشت.
با سر جوابش رو دادم که ادامه داد.
آریا: دو روز پیش وقتی با ماشین چرخ می‌زدیم سامان زیبا رو اتفاقی کنار خیابون دید و با دستش زد تو پهلوم و گفت زید ما رو حال می‌کنی چه اندامی داره؟
حرفشو باور نکردم و گفتم دروغ می‌گی. بخاطر این که بهم ثابت کنه خواست نگه داره که گفتم راهشو ادامه بده. می‌گفت با زیبا توی کلاس زبان آشنا شده و این که...
- آریا تورو جون مادرت مثل آدم حرف بزن مغزم داره سوت می‌کشه.
آریا: و این که تا الان چند بار با هم سکس کردن.
دنیا دور سرم چرخید ولی هنوز کور سوی امیدم روشن بود.
- خب شاید دروغ گفته.
آریا از روی تختم بلند شد و روی صندلیه جلوی کامپیوتر نشست. بی اختیار خنده روی لبام جا خوش کرد.
- دیوونه نزدیک بود سکته‌ام بدی. اونوقت توی ببو گلابی نشستی تا هر چرندی می‌خواد در مورد دختر خاله‌ات بگه؟
آریا: پژمان اون اسم زیبا رو می‌دونست.
- منگل مگه نمی‌گی با هم توی یه کلاس زبان هستن؟
آریا: پس بهتره مطمئن بشیم.
گوشیش رو برداشت و به سامان زنگ زد.
قرار شد تا یه ساعت دیگه بریم خونشون.
ترس توی تمام بدنم پیچیده بود و دلشوره عجیبی وجودم رو فرا گرفته بود ولی باید می‌رفتم. وقتی به خونه‌ی سامان رسیدیم بعد از یه احوالپرسی گرم ما رو به داخل دعوت کرد. خونه‌ی بزرگ و مجللی داشتن. خونه‌ای که پر بود از اشیای لوکس و گرون قیمت و همچنین وسایلی که بنظر عتیقه می‌اومدن. دکوراسیون خونه یه جور خاص بود. ترکیبی از وسایل قدیمی با اشیای مدرن.
حال و روز خوبی نداشتم به همین خاطر روی یکی از مبل‌ها نشستم و بیش از حد کنجکاوی نکردم.
سامان: خب آریا بگو ببینم چه کاری داشتی که اینقدر هول بودی.
آریا: پدر و مادرت شرکتن؟
سامان: آره بابا، اونا از صبح‌خروس خون تا بوق سگ اونجا کار می‌کنن و پول روی پول می‌ذارن.
- تو که نباید بدت بیاد.
سامان: نه چرا بدم بیاد؟ بالاخره همه‌ی اینا قراره به من برسه.
آریا: خوشم میاد بیخیال مهر و محبت و این چیزایی.
سامان بلند شد و رفت توی آشپزخونه.
- آریا جون من اینقدر طفره نرو و یه راست اصل مطلب رو بگو.
آریا با سر جواب داد باشه و تو همین حین سامان اومد بهمون چایی تعارف کرد و دوباره نشست.
آریا: سامان می‌خواستم در مورد اون دختری که کنار خیابون دیدیم حرف بزنیم.
راستش رو بخوای اون دختر خاله‌ی منه و تقریبا یک ساله که با این آقا پژمان ما بساط عشق و عاشقی چیدن.
می‌خواستم ببینم واقعا حرفت راست و حسینی بود؟
سامان یه خورده جا خورده بود و تعجب رو می‌شد توی چشم‌هاش خوند. یه کم خودش رو روی مبل جابه جا کرد و با من من کردن گفت.
حق... حقیقتش رو بخواین نه.
دوست داشتم حرفش رو باور کنم ولی رفتارش...
- ببین سامان ما خیلی وقته با هم رفیقیم درسته؟ باور کن نه می‌خوام بلایی سر تو بیارم نه سر اون فقط می‌خوام بدونم عاشق کی شدم. درکم کن لعنتی فقط می‌خوام بدونم به چه موجودی گفتم دوستت دارم. به یه هرزه یا به یه آدم پاک و معصوم. من اونو واسه ازدواج می‌خواستم پس بهم حق بده که دنبال حقیقت باشم.
سامان به من و بعدش به آریا نگاه کرد و گفت: اگه راستش رو بخواین الان چند ماهی می‌شه که من با زیبا دوستم و با هم...
- با هم چی؟
سامان سرشو انداخت پایین و گفت: با هم سکس داریم.
با حرفش بدنم وارفت و به مبل تکیه دادم.
آخه چرا؟ مگه چی براش کم گذاشتم که بخواد همچین کاری بکنه؟ من که از همه لحاظ ساپورتش می‌کردم.
نفسم بالا نمی‌اومد و یه بغض توی گلوم داشت ریشه می‌دووند و بزرگتر و بزرگتر می‌شد.
دوست داشتم گریه کنم تا سبک بشم. دوست داشتم خودم رو خالی کنم ولی با آب سردی که آریا داد دستم بغضم فروکش کرد و خوابید.
- به زیبا زنگ بزن و بگو بیاد اینجا.
سامان با حالت درماندگی به آریا نگاه کرد که این بار داد زدم و گفتم بهش بگو تا بیاد.
آریا: پژمان تو الان عصبانی هستی بهتره آروم بشی.
- ببین آریا من نمی‌خوام کار احمقانه‌ای بکنم فقط می‌خوام مطمئن بشم.
بالاخره سامان به زیبا زنگ زد و قرار شد بعد از ظهر بیاد خونشون.
توی این مدت از فرط اضطراب و استرس داشتم دیوونه می‌شدم.
ساعت‌ها به کندی می‌گذشت و من فقط ذهنم رو مرور می‌کردم. می‌خواستم بفهمم کجا براش کم گذاشتم که این کار رو باهام کرد ولی هیچ جوابی پیدا نکردم.
ساعت حدودا شش عصر بود که آیفون خونه بصدا در اومد.
دعا می‌کردم زیبا نباشه ولی بود. دختری که یک سال از عمرم رو صرفش کرده بودم. دختری که کرور کرور احساساتم رو پاش ریخته بودم.
سامان بسمت آیفون رفت و بعد از نگاه کردن توی مانیتورش گفت زیباست .
- میری توی حیاط و همون جا با هم ور میرید. نمی‌دونم هر کاری که می‌کردید.
آریا: پژمان اون دختر خاله‌ی منه.
با خشم به آریا نگاه کردم و گفتم:
و همین طور عشق من. یعنی دختری که قرار بود باهاش ازدواج کنم، در ضمن ایشون که دفعه‌ی اولشون نیست سکس می‌کنن. هست؟
آریا هیچی نگفت و سرشو انداخت پایین. شاید شرمنده بود، شاید هم غمگین.
برام مهم نبود آریا چه حسی داره فقط می‌خواستم زیبا رو بشناسم.
سامان خودش رفت در رو باز کرد و من هم رفتم پشت پنجره.
وقتی در باز شد زیبا رو دیدم که از چهارچوب در اومد تو و سامان رو به آغوش کشید.
فکر نمی‌کردم دیدن این صحنه اینقدر برام زجر آور باشه. زانوهام سست شده‌بود ولی می‌خواستم روی پاهام بایستم و ببینم. آریا کنار من قرار گرفته و می‌دیدم که اون هم دست کمی از من نداره.
خونشون حیاط بزرگی داشت. سامان زیبا رو برد کنار استخر و شروع به لب گرفتن کردن. زیبا با دستاش پشت سامان رو می‌مالید. دست‌هایی که جایگاه بوسه‌های داغ من بود.
از خشم به خودم می‌پیچیدم ولی باید می‌دیدم. سامان کار زیادی نمی‌کرد. نمی‌دونم شاید بخاطر این بود که می‌دونست ما توی خونه داریم می‌بینیمشون.
زیبا خودش دکمه‌های مانتوش رو باز کرد و بعد از در آوردن تاپش تی شرت سامان رو هم از تنش در آورد.
سامان به سینه‌های زیبا از روی سوتین چنگ می‌انداخت و لب‌هاش رو به نیش می‌کشید.
می‌خواستم آب دهنم رو قورت بدم ولی بغضم نمی‌ذاشت.
سامان در برابر شهوت زانو زده‌بود و بعد از لیسیدن گردن زیبا سوتینش رو باز کرد و سینه‌هاش رو یکی یکی میون دست‌هاش می‌چرخوند و با اون‌ها بازی می‌کرد.
دیگه طاقت دیدن نداشتم. از بس دست‌های مشت کرده‌ام رو بهم فشار داده‌بودم ناخون‌هام توی کف دستم فرو رفته‌بودن و عرقی که روی زخم‌هام ریخته بود باعث سوزششون می‌شد.
می‌خواستم از کنار پنجره عقب بکشم که آریا دستم رو گرفت.
- ولم کن آریا کاریشون ندارم فقط می‌خوام برم. خورد شدم رفیق.
چشم‌های آریا خیس بود ولی من نمی‌خواستم اشکی بریزم. سعی کردم تمام توانم رو جمع کنم تا بدون این که حتی به صحنه‌ی سکس سامان و زیبا نگاه کنم از خونه بزنم بیرون.
صدایی رو نمی‌شنیدم فقط می‌دویدم.
فقط می‌خواستم فرار کنم اما از دست کی؟ از دست خودم؟ از دست سرنوشتم؟ یا از دست زیبا؟
اونقدری دویدم که به نفس نفس زدن افتادم و روی زمین نشستم.
مگه قلب یه پسر هفده ساله چقدر ظرفیت داره که بخواد این همه درد رو تحمل کنه؟. احساس می‌کردم تحقیر شدم. احساس می‌کردم غرورم خورد شده و دیگه هیچی ازم باقی نمونده. خالی شده بودم. خالی از هر گونه احساس.
بعد از چند ساعت قدم زدن به یه خیابون رسیدم. تصمیمم رو گرفته بودم. تصمیمی که راحتم می‌کرد و بعدش اون تصادف و الان روی یه تخت گوشه‌ی اتاقم افتاده بودم.
الان دیگه خالی نبودم. پر بودم، پر از نفرت، پر از خشم، پر از درد، پر از عقده‌هایی که روی دلم سنگینی می‌کرد و باید خالی می‌شد.
چهار ماه طول کشید تا کاملا خوب بشم و پلاتین‌های توی زانوم رو در بیارن.
چهار ماه زمان زیادی بود برای فکر کردن. می‌خواستم انتقام بگیرم. برام فرقی نمی‌کرد از کی ولی می‌خواستم تقاص دل شکسته‌ام رو از این و اون بگیرم. از کسانی که هیچ تقصیری نداشتن.
اول از همه رفتم سراغ زیبا. می‌خواستم اول صید رو جذب کنم و بعد با بی رحمی کامل تیکه‌پاره‌اش کنم. مثل یک شکارچی حرفه‌ای.
می‌خواستم روحش رو درب و داغون کنم. همونجوری که اون خوردم کرده‌بود. توی این مدت بارها آریا حرفش رو وسط کشیده‌بود و می‌گفت که پشیمونه اما من اون پژمان سابق نبودم. افسارم پاره شده‌بود.
بعد از این که خوب شدم با واسطه‌گری آریا دوباره با زیبا آشتی کردم و رابطه مون از سر گرفته شد، اما خیلی چیزا فرق کرده‌بود. من خالی از هرگونه احساس بودم بطوری که هر وقت توی آیینه نگاه می‌کرم سردی رو توی چشم‌هام می‌دیدم. جلوی زیبا می‌خندیدم و ادای عاشق‌ها رو در می‌آوردم. هر کاری از دستم بر می‌اومد می‌کردم تا بیشتر و بیشتر وابسته‌ام بشه.
گذر زمان برای من زجر آور بود. مثل خودکشی کردن با یه تیغ کند. یه چیزی حدود شاید دو ماه از آشتی من و زیبا می‌گذشت که اون رو به خونه‌مون دعوت کردم. خونه‌ای که ایستگاه آخر من و زیبا بود.
برای اومدنش لحظه‌شماری می‌کردم. انتظارم از نوع انتظار یه عاشق برای دیدن معشوقش نبود بلکه انتظار یه شکارچی برای دیدن شکارش بود.
وقتی اومد یه رژ لب صورتی رو با شالش ست کرده بود و خط چشمش باعث شده بود چشم‌های بزرگش دو برابر به نظر برسن.
یه مانتو و شلوار سفید و چسبون پوشیده بود که برجستگی‌های اندامش رو هر چه تمام‌تر به نمایش می‌ذاشتن.
بعد از دست دادن و رو بوسی نشست.
- چیزی می‌خوری برات بیارم؟
زیبا: نه ممنون.
- اینجوری که نمی‌شه آخه از قدیم گفتن خشک خشک نمی‌چسبه.
زیبا شالش رو برداشت و نگاهم کرد.
زیبا: حالا که اینقدر اصرار داری فقط یه لیوان آب.
رفتم و براش شربت و میوه آوردم.
زیبا: اووو چه خبره گفتم که فقط آب.
- بخور جای دوری نمیره عزیزم.
زیبا: می‌خوای چاقم کنی پس فردا بگی زشت و بد ترکیبی نمی‌خوامت؟
بعد با صدای بلند زد زیر خنده.
موهای بلندش رو طلایی رنگ کرده بود. مثل این بود که یه آبشار طلایی از روی سرش کشیده شده‌بود و به بالای برآمدگی سینه‌هاش ختم می‌شد.
- اگه شیرینی هم می‌خوری تا برات بیارم؟
زیبا: خوشم میاد زل زدی تو چشام و هی می‌گی اینو برات بیارم اونو برات بیارم. خب اگه می‌خوای برو وردار بیار.
از جام بلند شدم که گفت:
شوخی کردم بابا. من نیومدم میوه و شیرینی بخورم.
با چشمکی که زد رفتم سمتش و با گرفتن دستش بلندش کردم.
از درون می‌خندیدم. خنده‌ای از ته دل.
بسمت اتاق خودم رفتیم. واقعا چرا؟
چرا توی این یک سال با زیبا سکس نکرده بودم؟ به احترام عشقم یا رفیقم؟
به افکارم آتش‌بس دادم و بعد از بستن چشم‌هام شروع به بوسیدن لب‌های زیبا کردم.
داغی زبونش وحشی‌ترم می‌کرد. با دستام دو طرف باسنش رو گرفته‌بودم و فشارشون می‌دادم و زیبا پهلوهام رو گرفته بود.
زبونش رو از توی دهنش بیرون می‌کشیدم و می‌مکیدم. اونقدری می‌مکیدم که ناله‌اش بلند می‌شد و سعی می‌کرد با چرخوندن سرش زبونش رو بیرون بیاره.
دستام رو بسمت دکمه‌های مانتوش سر دادم و یکی یکی بازشون کردم و همراه با تاپش یکی پس از دیگری درشون آوردم.
سوتین شیری رنگش رو از پشت باز کردم بعد از گرفتن یه لب کوتاه سرم رو بسمت سینه‌هاش بردم و شروع به خوردن کردم.
نوک نرم و سفت سینه‌اش رو بین لب‌هام فشار می‌دادم و با زبونم روش می‌کشیدم.
صدای ناله‌ی زیبا بلند شده‌بود و آروم آه می‌کشید. نفسش رو با صدا بیرون می‌داد و توی موهای من چنگ زده‌بود.
بعد از لیسیدن و خوردن هر دوتا سینه‌هاش روی تخت نشستم و گفتم شلوار و شورتش رو در بیاره.
حس شهوتم دست بدست حس انتقامم داده‌بود از من یه ابلیس ساخته بودن. می‌خواستم بازیش بدم همونجوری که اون بازیم داده‌بود.
زیبا پوست سفید و روشن و بدون مویی داشت. اندام کشیده و نسبتا متناسبش آدم رو وسوسه می‌کرد. بلند شدم و خودم هم لباسام رو در آوردم و گوشه‌ی تخت نشستم.
زیبا جلوی پام روی زمین نشست و کیرم رو توی دستاش گرفت و بعد از لب گرفتن سرش رو بهش نزدیک کرد. حس عجیبی داشتم. شاید استرس بیش از حد.
دهن داغ و گرم زیبا باعث شد افکارم رو دور بریزم و با ولع بهش نگاه کنم.
زبونش رو همه جای کیرم می‌کشید و بعد اون رو توی دهنش فرو می‌کرد و همراه با بالا پایین کردن سرش دست چپش رو روی کیرم می‌کشید.
از خود بی خود شده بودم و دوست داشتم کارش رو تا ابد ادامه بده.
با یه دستم محکم موهاش رو گرفتم و خیلی سریع سرش رو بالا و پایین می‌بردم. بعد از چند لحظه آبم با شدت و طی چند مرتبه ریخت توی دهنش.
موهاش رو ول کردم و بدن بی حسم رو روی تخت انداختم.
زیبا چند تا دستمال کاغذی برداشت و آب دهنش رو توی اون تف کرد و اومد کنار من و با دستش شروع به مالیدن کیرم کرد.
زیبا: اگه می‌گفتی آبت داره میاد نمی‌مردی‌ها.
- چقدر خوب ساک می‌زنی. معلومه وارد شدی تو کارت.
حس می‌کردم بهش برخورده ولی هیچی نگفت و دوباره سرش رو بسمت کیر نیمه خوابیده‌ام برد و اون رو کرد توی دهنش. با دست راستش بیضه‌هام رو می‌مالید و با اون یکی دستش کیرم رو گرفته‌بود و با اون به زبونش ضربه می‌زد و من هم با دستم کسش رو می‌مالیدم.
با عقب و جلو کردن خودش می‌فهمیدم که این کار رو دوست داره و لذت می‌بره ولی دوباره همون حس انتقام تمام وجودم رو گرفت. نمی‌خواستم بهترین سکس عمرش باشه و یا این که لذت زیادی ببره.
براش جا باز کردم و روی تخت به اون حالت داگی رو دادم و خودم پشتش قرار گرفتم و بعد از این که کمی به کسش زبون زدم رفتم سراغ سوراخ کونش و با رطوبت کسش انگشتم رو خیس کردم و اون رو توی سوراخش فرو کردم.
کمرش رو بیشتر داد بسمت پایین و پاهاش رو یه خورده بازتر کرد.
نمی‌خواستم کونش جا باز کنه. باید درد می‌کشید.
انگشتم رو در آوردم و کیرم رو با تف لیز کردم.
زیبا: پژمان اینجوری نه. تورو خدا یه خورده باهاش ور برو اینجوری درد داره.
بی توجه به اون سر کیرم رو گذاشتم روی سوراخش و فشارش دادم. سر کیرم توی کونش جا خوش کرده بود و داغیش وادارم می‌کرد که بیشتر فرو کنم. با دستام زیبا رو محکم گرفتم و کیرم رو تا نصفه فرو کردم. زیبا بالشتم رو گاز می‌گرفت و گریه می‌کرد. دیدن اشکاش منو به خنده می‌انداخت.
- چیه خانومی؟ درد داره نه؟
زیبا: پژمان تورو خدا درش بیار درد می‌کنه.
- تو که باید گشاد باشی. ماشالا سامان جونت خوب ازت پذیرایی می‌کرد.
زیبا: خفه شو پژمان درش بیار.
حرفش باعث شد تمام کیرم رو فرو کنم. دیگه نمی‌تونستم توی اون حالت نگه‌اش دارم به همین خاطر روی تخت خوابوندمش و وزنم رو انداختم روش.
- نترس الان دردش تموم می‌شه. تو که از سکس خوشت میاد نه؟ من چی برات کم گذاشتم که رفتی با اون پسره‌ی عوضی؟
سرم رو گذاشته بودم کنار گوشش و ضجه می‌زدم.
درد بود که توی صدام می‌پیچید.
بغضم ترکیده‌بود و با هر تلمبه‌ای که می‌زدم می‌گفتم چرا؟ آخه لعنتی چرا این کار رو با من کردی؟
زیبا ساکت بود و خاموش. حتی اشک‌هاش هم بی صدا بودن.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی داشتم ارضا می‌شدم. وقتی آبم رو توی کونش خالی می‌کردم بدن ظریف و کوچیکش یه لرزش خفیف کرد. نمی‌دونستم ارضا شده یا بخاطر آب منه.
از روش بلند شدم و به دیوار تکه دادم.
زانوهام رو توی بغلم گرفته بودم و گریه می‌کردم. گریه‌هایی از ته دل. می‌خواستم آتیش دلم رو با اشک‌هام خاموش کنم.
زیبا: پژمان. قلب و احساس من مال تو بود.
- آخه چرا زیبا؟ من فقط با تو سکس نداشتم. یعنی بخاطر سکس رفتی با اون؟ نمی‌تونستی به خودم بگی؟
زیبا از روی تخت بلند شد و گفت:
نه چون برای عشقمون احترام قائل بودم همونجوری که تو بهش احترام می‌ذاشتی.
یه پوزخند زدم و گفتم:
عشق؟ تو اگه عاشق من بودی همچین کاری نمی‌کردی.
زیبا: پژمان من درکت می‌کنم و می‌دونم کارم اشتباه بوده.
- نه زیبا. من عشق تورو همون روز توی اون خونه‌ی کوفتی وقتی که داشتی با سامان عشق و حال می‌کردی چال کردم و از اونجا پا به فرار گذاشتم. الانم بهتره لباست رو بپوشی و بری خونتون.
زیبا داشت اشک می‌ریخت و بهم زل زده‌بود.
از روی تخت بلند شدم و بغلش کردم. موهاش رو ناز می‌کردم. و سرم رو به موهاش می‌مالیدم و بوشون می‌کردم.
از خودم جداش کردم و گفتم:
زیبا نمی‌تونم. نمی‌تونم یه عمر با خیال این که شاید دوباره بهم خیانت کنی زندگی کنم. خودت می‌دونستی دوستت داشتم ولی الان حسی نسبت بهت ندارم
بطور کامل ازش جدا شدم و روی صندلی نشستم.
زیبا: من منتظرت می‌مونم پژمان. شاید روزی برگشتی.
- تو عاشق من نبودی و نیستی.
زیبا لباس‌هاش رو تنش کرد و وقتی می‌خواست از اتاقم بره بیرون آهسته گفت:
برای این که بهت ثابت کنم عاشقت هستم منتظرت می‌مونم.
زیبا رفت. از اون روز به بعد کلی با خودم کلنجار رفتم. نمی‌دونستم کاری که کردم اشتباه بوده یا درست. می‌خواستم زیبا رو ببخشم. هنوز دوستش داشتم و با تمام وجودم می‌خواستم خودم رو راضی کنم که ببخشمش اما بعد از یه ماه و نیم آریا بهم خبر داد که اون با پسر عموش نامزد کرده. با این خبر بهم ثابت شد که یه دروغگو بیشتر نبود. یکی که فقط لاف عشق رو می‌زد و طعم اون رو نچشیده‌بود.
واسه خیانت کردن هزارتا راه وجود داره ولی هیچ کدومشون به اندازه‌ی تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست.

نوشته: کفتار پیر - پژمان

این سرگذشت منه از ابتدای عاشق شدنم تا زمان جداییم. طولانیه . اصراری ندارم باور کنین. نوشتم چون نوشتن باعث میشه احساس سبکی کنم. امیدوارم واسه شما اتفاق نیافته. سه بار سکس توش اتفاق میافته و مابقی ماجرای زندگیمه.

اولین بار تویه خونه مادربزرگم دیدمش. چهره معصومی داشت. تو حیاط داشت با چندتا فامیلا خوش و بش میکرد. اسمش راحله بود. قد حدود 160 وزنش 65 تا. ازش خوشم اومد و چند وقتی بود با دوس دخترم بهم زده بودم. از فامیلای دور بودن. انگار روزگار توری برنامه ریزی شده بود که مارو بیشتر به هم نشون بده. روزها همینطور میگذشت و من بیشتر میدیدمش و اونم متوجه نگاهم شده بود. طولی نکشید که اول با شوخی های معمولی و جک های بی مزه باهمدیگه دوست شدیم. اولش خیلی دوستیه معمولی بود یعنی حتی نمیشد اسمشو گذاشت دوستی اما دلم بهش خوش بود چون دوستش داشتم. مدتی گذشت تا اینکه وارد دانشگاه شدم. بعد از یکهفته سر کلاس بودم بهم زنگ زد. رفتم بیرون کلاس. سلام علیرضا خان!
سلام چطوری راحله جان. مرسی حالا دیگه دانشگاه قبول میشی و خبرم نمیدی دیگه. منم با بهانه های مختلف از دلش در آوردم. گفت میخوام واسم ایمیل درست کنی. گفتم داری که! گفت نه دیگه میخوام عوضش کنم. میدونستم خودش بلده درست کنه و بهش گفتم بلدی که چرا به من میگی؟ گفت یادم رفته (تابلو دروغ میگفت. اصلا دروغ گویه خوبی نبود). خلاصه قبول کردم و قرار شد شبیه به اسم عسل واسش یه ایمیل بسازم. شب از خونه بهش پیام دادم ایمیلت و ساختم. الانم رمزش تاریخ تولدته. بازش کردی عوض کن. پیام داد نمیدونستم تاریخ تولدم یادته! چرا عوضش کنم بهت اعتماد دارم. اینو که گفت حس خوبی بهم دست داد اینکه نسبت به قبل بیشتر بهم احساس اعتماد و نزدیکی میکنیم. اون شب گذشت و بیشتر باهم در تماس بودیم.سال آخر هنرستانش بود و بعضی وقتها کلاسش رو دو دره میکرد و باهم میرفتیم بیرون. فعلا تنها نزدیکیمون دست گرفتن همدیگه بود. اونم با چه بدبختی راضیش کردم. خلاصه روزها به همین منوال گذشت تا با یکی از دوستاش آشنا شدم به اسم پریسا. نسبت به خودش خیلی شیطون تر بود اما با جنبه بود و وقتی باهم بودیم معمولا یکم با فاصله با ما بود تا باهاش راحت باشم. خلاصه تا اون موقع اصلا فکر سکس باهاش نبودم. نه اینکه بدم بیاد اما چون حس خیلی خوبی بهش داشتم بعضی وقتها که به سرم میزد باهاش سکس کنم از خودم بدم میومد انگار که بخوام با خواهرم سکس کنم. اما بعد از مدتی نمیدونم بخاطر شرایط سنی یا موارد دیگه حس نیازم به سکس چند برابر شد و هر روز کارم شده بود جق زدن حتی چند بار در روز. چشمام حسابی گود افتاده بود و اصلا نمیتونستم جلویه خودمو بگیرم و با هر صحنه ی محرکی میرفتم خودمو ارضا میکردم. دیگه دلم میخواست باهاش سکس کنم اما اصلا نمیدونستم چطوری بهش بگم با اینکه حتی همدیگه رو نبوسیده بودیم. از خیالش گذشتم. آخرای دورش بود و باید یه دوره کارآموزی میرفت. منم بخاطر اینکه تویه یکی از شرکتهایی که میتونست بره دورش رو اونجا بگذرونه آشنا داشتم بردمش اونجا و معرفیش کردم و همینطور پریسا رو هم چون میخواستن باهم باشن همونجا معرفیش کردم. خیلی خوشش اومده بود که تونستم این کارو بکنم انگار واسش خیلی با ارزش بود همینطورم میخواست پوز منو جلویه دوستش بیاد. خیلی جاها دیده بودم دخترا خیلی دوست دارن پوز دوست پسراشونو جلویه دوستاشون بدن مخصوصا اینکه پریسام دوست پسر نداشت. حالا یا قبلا داشته یا از اول نداشته رو نمیدونم. وقتی داشتیم از تو اتاق روابط عمومی اون شرکت اومدیم بیرون و رفتیم تویه آسانسور. دوستش گفت من از پله ها میرم آخه میترسم (دروغ میگفت تابلو چون واسه بالا اومدن با آسانسور اومده بود ) من و راحله تنها بودیم و وقتی دره آسانسور بسته شد و راه افتاد دستشو دراز کرد منم بهش دست دادم همون موقع منو کشید سمت خودش و رویه گونمو بوسید. خیلی احساس خوبی داشتم مثله همون حسی که با دوست دختر سابقم داشتم. همون گرما همون حس وصف نشدنی. بویه بدنش انگار اومده بود رو پوست صورتم مونده بود. وقتی اومدیم بیرون هر دوتاشون به همدیگه نگاه شیطنت آمیزی کردنو خندیدن فهمیدم که دروغ پریسا واسه چی بوده از قبل باهم هماهنگ کرده بودن. پریسام هر از چند گاهی بهم نگاه میکرد و انگار بدش اومده باشه و یه لبخند تلخی میکرد. از اون روز به بعد رابطه من با راحله صمیمی تر شده بود و هرموقعیتی که پیش میومد میبوسیدمش و خیلی کم میشد اجازه بده لباشو ببوسم. تو همین حین پریسا هم گاه گاهی بهم پیامکهای عارفانه میداد و بعضی مواقع به بهانه خرابی کامپیوترش بهم زنگ میزد. بخوبی احساس کرده بودم که منو دوست داره اما شک داشتم که داره اینکارو میکنه به خواسته راحله تا منو امتحان کنه یا چیزه دیگه بهمین خاطر دست از پا خطا نکردم. گذشت تا اینکه نیاز سکس واقعا بهم غلبه کرده بود و خود ارضایی بهم حال نمیداد خیلی زود میشدم و اصلا کیفی نداشت. یه روز که داشتم بهش پیام میدادم بحثو کشوندم به ازدواج. تا اینو شنید انگار که منتظر چنین حرفی از من باشه گفت امروز میخوام ببینمت حتما بیا. منم کارامو انجام دادمو رفتم سر قرار. گفت چه عجب علیرضا خان عاشق شدن انگار. گفتم من خیلی وقته که میخواستم این موردو باهات در میون بزارم اما روم نمیشد. گفت من تاحالا رو حساب دوستی بهت فکر میکردم باید فکر کنم (بازم دروغ میگفت مشخص بود که از خداش بوده من بهش این پیشنهاد رو بدم اما از اونجایی که دخترا تو این جور موارد مغرورن بروز نمیدن). قرار گذاشتیم خبرشو چند روزه دیگه بهم بده اما همون شب قبل از خواب مثل همیشه که باهمدیگه حرف میزدیم قبل از شب بخیر گفتن گفت میتونی با یه دسته گل بیایی خونمون. فهمیدم جواب مثبتو داده منم با همون حرفای رمانتیک تخمی که معمولا این جور موارد رد و بدل میشه قربون صدقش رفتم و شب بخیر دادیم. تا صبح نفهمیدم خواب رفتم یا نه همش تو فکرش بودم. خیلی دوستش داشتم حتی فکر کنم اگه خواببم برده بود بازم تویه خواب بهش فکر میکردم. ( حتما تا حالا شده که یه چیزی حسابی فکرتونو مشغول کنه و حتی تویه خوابم ولتون نکنه). چند روزی گذشت و موضوع رو با مامان در میون گذاشتم و اتفاقا خود مامان هم ظاهرا به فکر چنین وصلتی بوده چون با مادرش صمیمی بودن و رفت و آمد داشتن. سرتونودرد نیارم مجلس نامزدی برگزار شد و من و راحله به قول خودمون مال همدیگه شدیمو قرار بود تا آخر عمرمون ماله هم باشیم. اوایل خیلی باهم صمیمی بودیم. از همه چیزمون واسه هم میگفتیم. آب میخوردیم همدیگه رو خبر میکردیم. بعد از مدت اما احساس میکردم مثله قبل نیست. سرد تر شده کمتر بهم میگه دوست دارم یا کمتر لب میده و به بهانه های مختلف مثله پاک شدن رژ لبش فقط گونشو میبوسیدم. دیگه باهاش راحت تر بودم و یه روز بهش گفتم راحله دوست داری بیای خونه آیندمون رو ببینی؟ (ما یه آپارتمان سه طبقه ساخته بودیم و قرار بود من تویه طبقه سوم مستقر بشم). خلاصه اولش خیلی نه میاورد اما منم با چرب زبونی و این کس شعرا که میخوام نظر بدی خونه رو چطوری درست کنیم راضیش کردم بیاد پیشم. خب من تک فرزند بودم و هم مامان و هم بابا کارمند بودن. قرار شد یه روز صبح که مامان بابا میرن بیرون از خونه بیاد پیشم. اصلا آروم و قرار نداشتم حتما میدونید چه حس بدیه وقتی قراره یه دختری رو بیارین خونه. صدای در که اومد فهمیدم بابا و مامان رفتن. موبایلشو گرفتم و طبق قرارمون که تویه کوچه بقلیمون منتظر بود سریع لای درو باز کردم و اومد تو. دستشو گرفتم و بوسش کردم بازم سرد بهم جواب داد فقط گونمو بوسید. به روی خودم نیاوردم و بردمش بالا. از پشت بغلش کردم وسط پذیرایی بردمش گفتم نظرت چیه. یکم حرفهای تخمی زد که چی باید کجا باشه و اینا بعدش گفتم خب بریم اتاق من یکم آهنگ گوش بدیم. گفت باید برم خلاصه با اصرار بردمش تویه اتاق. کیرم حسابی شق شده بود مخصوصا وقتی از پشت بغلش کرده بودم. حس کردم خودشم متوجه شده اما به رویه خودش نمی آورد. نشست رویه تختم و منم روی صندلی کامپیوتر چندتا آهنگ ملایم انتخاب کردم و رفتم کنارش نشستم. دستاشو گرفتم و بوسیدمش. گفتم راحله یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟ با اینکه نگاهشو ازم میدزدید گفت باشه بگو. خیلی سرد حرف میزد دلم میخواست سرش داد بزنم چرا اینقدر سرده اما بازم کوتاه اومدم. گفتم چند وقتیه احساس میکنم ازم مثله قبلنا خوشت نمیاد کم محلی میکنی. گفت خر شدی فکرای الکی نکن اگه اینطور بود اینجا نبودمو این کس شعرا که معمولا دخترا میگن. به ظاهر قبول کردم اما ته قلبم باورم نمیشد. از قبل برنامه ریزی کرده بودم که باهاش یکمی سکس کنم. دستمو بردم رو کمرش و بغلش کردم و گفتم قربون خانوم خشگلم بشم. لبخند تلخی زد و یکم خودشو تو بغلم جا کرد. شروع کردم گونه هاشو بوسیدن و خواستم لبشو ببوسم روشو برگردوند گفت الان حوصله ندارم. گفتم راحله جان من و تو الان دیگه ماله همیم چرا اینقدر دوری میکنی. گفت حال و حوصله ندارم. گفتم بخاطر من ایندفعه رو با من باش. گفت باشه و فقط لباشو در اختیارم گذاشت اما خودش حسی نداشت. فقط من میبوسیدمش و اون انگار مثله عروسکهای سکس سرد و بی تحرک بود. ولی من دیگه تویه حال خودم نبودم و حشری شده بودم و فقط میخواستم ارضا بشم و توجهی نکردم و شروع کردم دیگه به خوردن لباش بجای بوسیدنش. سمت راستش نشسته بودم و دست چپم دور کمرش بود و دست راستم رو آروم بردم سمت سینه هاش. سینه های بزرگی داشت اما سفت نبودن شل بودن. وقی دستم رسید به نوک سینه هاش یه آه کوچکی کرد دستشو گذاشت رویه دستمو فشار داد. حداقل اینجا رو خیلی دوست داشت ظاهرا. منم تو همین حین از روی لباسش سینه هاشو میمالیدم. با دست چپم شالشو برداشتم و یه عطر فوق العاده مطبوعی ازش بلند شد. انگار کل عطر بدنش تنوره کشیده بود تویه شالش. دیگه عطرش داشت دیونم میکرد. رفتم سمت گردنش . عرق کرده بود منم با ولع تمام گردنشو میخوردم. قبلا که با دوست دخترم تجربه داشتم میدونستم دخترا به لاله های گوششون فوق العاده حساسن. رفتم به طرف لاله ی گوشش شروع کردم به مکیدنش آهش رفت بالا. صداش فوق العاده حشری بود و حشر منو چند برابر میکرد. دیگه نمیتونستیم نشسته ادامه بدیم و بهش تکیه دادم و فهموندمش بخوابه. رفتم روش و بازم لباشو بوسیدم اما اینبار خودشم همکاری میکرد باز اومدم زیر گردنش تا شروع کردم به لیسیدنش باز همون ناله های حشریش شروع شد. منم اینقدر واسش لیسش زدم که داشت دیونه میشد. کیرم حسابی شق شده بود و هر از گاهی میخورد به پاهاش و حتی به روی کسش میمالید. شلوار لی پوشیده بود اما حتما حس میکرد کیرمو ولی باز به رویه خودش نمی آورد. با همون ناله ها میگفت بسه دیگه تمومش کن اما من توجهی نمیکردم. دیگه با دو دست سینه هاشو میمالیدم و آروم آروم شروع کردم به بالا زدن پیرهشن. اول یکمی خود داری میکرد اما معلوم بود دوست داشت درش بیارم اما باز غرورش اجازه نمیداد به راحتی بهم راه بده و منم با بوسه و ادامه دادن لیسیدن لاله های گوشش راضیش کردم که پیرهنش رو بزنم بالا. یه سوتین سیاه بسته بود سعی کردم دستمو ببرم زیر بدنش تا سوتینش رو باز کنم اما وقتی فهمید خودش لبه های سوتینش رو داد پایین زیر سینه هاش و گفت نمیخواد بازش کنی. سینه هایی فوق العاده سفیدی داشت. عینه برف سفید . هنوز شل بودن اما نه مثل قبل اما سر سینه هاش عینه کیرم شق شده و راست کرده بود. من تاحالا چنین سینه های سفیدی ندیده بودم بخصوص که از رنگ قهوه ای خیلی بدم میومد اما سر سینه هاش صورتی کم رنگ بودن. شروع کردم به لیسیدن و بوسیدن وسط سینهاش. لیس زنان اومدم پایین زیر خط سینه هاشو میلیسیدم همین کارو تکرار میکردم که با دستاش سرمو گرفت و مسقیم برد رویه سینه هاش و بهم فهموند که نوک سینه هاش رو مک بزنم.سریع تیشرتمو در آوردم و بقیه پیرهنش رو که زده بودم بالا از سرش در آوردم. بالا تنه هامون لخت بود افتادم روش گرمای بدنمون فوق العاده دلپذیر بود و محمک بغلش کردم و سینه به سینه لبهاشو میبوسیدم وای چه گرمایی داشت سینه هاش عرق کرده بود و دوست داشتم تویه اون عرق بدنش غلط بزنم. رفتم پایین اول با زبونم حسابی با نوک سینش بازی میکردم و اونم میلرزید چند دقیقه فقط هر دوتا سینه هاش رو زبون میزدم میخواستم حسابی حشریش کنم. دیگه طاقت نیارود دوباره با دوتا دستش سرم گرفت و با تمام قدرتش فشار داد روی سینش. منم طاقتم تموم شده بود و شروع کردم با ولع وصف نشدنی به مکیدن سینه هاش. وای وای گفتناش شروع شد و داشت حسابی حال میکرد منم محکم میمکیدمش . سر سینه هاش یکمی قرمز شده بود و مویرگاش یکم خون افتاده بودن اما زیر پوستی. ترکیب رنگ قرمز و صورتی نوک پستونش رنگ فوق العاده ای بهش داده بود و شهوت منو دو چندان میکرد و باز افتادم به مکیدنش. کشیدم بالا و شروع کرد به لب گرفتن دیگه اون بود که منو با دستاش کنترل میکرد و منم به هرجاش میرسیدم زبونش میزدم و میلیسیدمش. رفت پایین رویه گردنم شروع کرد اول بوسیدن حس خوبی داشت مثله اولین بوسه ای که تویه آسانسور بهم زد. شروع کرد به لیس زدن گردنم منم خیلی خوشم اومده بود و گفتم پس الکی نیست که دخترا خیلی خوششون میاد از لیسیدن زیر گردنشون. زمان متوقف شده بود هیچی واسم معنی نداشت. خودمو رو بدنش ول کرده بودم و کیرم رو بیشتر به کسش نزدیک میکردم اما هنوز حس ترسی داشتم که جرات نداشتم بزارم رویه کسش. اما اونم دست کمی از من نداشت و حس کرد که میخوام کیرمو بزارم رویه کسش. بهم گفت یکم برو بالا تر طوری که کیرم اومد رویه کسش. گفت همینجاس. دیگه با خیال راحت کیرمو بهش میمالیدم و اونم داشت سینه هامو میبوسید. دیگه طاقتم سر اومد گفتم شلوارتو در بیار اما هنوز جملم تموم نشده بود انگار که از قبل فکرشو کرده بود گفت نه همینجور خوبه از رو شلوار. داشتم دیوونه میشدم بازم ازش خواهش کردم اجازه بده شلوارتو در بیارم بازم خودداری کرد. خودم شلوارمو در آوردم تا شاید اونم راه بیاد باهام اما باز دوتا دستاشو گرفته بود لب شلوارشو سفت گرفته بودشون. اگه تو حال عادی بودم فحش کشش میکردم و کتکش میزدم اما حشری بودم و دیگه چند دقیقه بیشتر تا ارضا شدنم باقی نمونده بود. حتما میدونید تو این موقعیت فقط فکر خالی کردن هستین و دیگه تو این موقعیت نمیشه زیاد ناز کشید چون اعصابشو ندارین. بی خیالش شدم داشتم ارضا میشدم. شروع کرد کسشو بهم فشار دادن کمرشو بالا پایین میکرد . دوست داشتم شلوارش سد راهم نبود و تا دسته کیرم و میکردم تویه کسش. لیسیدن سینه هامو تموم کرد و افتاد به جون وسط سینم و میمکیدش. حتی گازم میگرفت اما دردش فوق العاده دلچسب بود. منم حسابی هرچه توان داشتم کیرم و میمالیدم به کوسش. یکدفعه با فشاری که تاحالا تجربه نداشتم چنان آبی فوران کرد که فرصت نکردم خودمو از روش بلند کنم. همونجا رو شلوارش خالی کردم و مقداریشم ریخت رویه شکمش. فکر کنم گرمای آبم که ریخت رویه شکمش باعث شد اونم بیشتر تحریک بشه و منو کشوند تو بغلش و دست و پاهاش بصورت خفیف اما مداوم داشت میلرزید فهمیدم اونم ارضا شده. تو بغل همدیگه ولو شده بودیم و از روش دراز کشیدم بغلش و دوباره همو بغل کردیم. بازدم نفسش میخورد به صورتم خیلی حس خوبی داشت. هردومون حسابی عرق کرده بودیم و بویه عرقمون فوق العاده دلپذیر بود بخصوص اینکه آب منی ها رو هم پاک نکردیم و رویه تخت و لباسامون مالید. تو همون حالت تو بغل همدیگه خوابیدیم. قبل از خواب بهش گفتم عاشقتم اونم گفت دوست دارم. حرف که زد گرمای دهنش خورد تویه صورتم یه نفس عمیق کشیدم تا همش بره تویه وجودم. اصلا این حس رو نمیشه با کلمات بیان کرد. اونجا همون حالتیه که میگیم تو فضاییم. چشمامو بستم تا جایی که میشد همو فشار دادیم و صورتشو برد زیر گردنم و همون حالت خوابمون برد. یه خواب دیدم. تویه باغی بودیم من و اون و خانواده هامون. باغ انتها نداشت و درختهای مو فوق العاده بزرگی بودن و داشتم بهش نگاه میکردم. بیدار شدم دیدم داره نوازشم میکنه و تا فهمید بیدار شدم لبخندی زد و گفت ساعت خواب آقا. نمیدونین چه حس لذت بخشیه وقتی چشمتونوباز میکنین و اولین تصویر، تصویر عشقتونه. گفتم عاشقتم و گفتم باورت میشه خوابتو دیدم. گفت چاخان نکن میدونم دوستم داری اینو میگی که بگی دوست دارم. اما باز گفتم راست میگم و خوابمو واسش تعریف کردم. گفت دیگه باید بره دلم نمیخواست هیچ وقت اون موقعیت تموم بشه. عرقامون خشک شده بود اما هنوز بویه عطر بدنش تویه وجودم بود. با التماس چند دقیقه دیگه تو بغلم بود و میبوسیدمش و باز کیرم شق شد و دستمو بردم سمت سینه هاش . داشتم کم کم میمالیدمش که گفت هوی باز دوباره حالت خراب میشه نکن من باید برم دیگه. ساعت 12:30 بود. از صبح که ساعت 7 حدودا اومده بود پیشم اصلا باورم نمیشد چطور زمان گذشته. بلند شد پیرهنش رو پوشید از تویه کیفش رژ لبشو برداشت منم تماشاش میکردم . کارش که تموم شد یه بوسه کوچولو بهم کرد و گفت ببین تا کسی نیومده من دیگه برم. رفتیم پایین درو باز کردم بیرونو نگاه کردم کمی صبر کردم تا کوچه خلوت بشه و درو باز کردم گفتم میتونی بری عزیزم. یه بوس دیگه روه گونم کرد و گفت خدافظ عزیزم. رفتم بالا. چراغایه اتاقو خاموش کردم افتادم رویه تخت. هوز بویه عطر بدنش بود انگار سالها اینجا بوده. هر نفسی که میکشیدم حسم قوی تر میشد و دلم میخواست سریع برم دنبالش و باز بیارم تو خونه ببوسمش. تو همون حالت باز خوابم برد. خیلی حال داد. مست مست شده بودم عینه وقتایی که عرق میخوردم مست شده بودم. دیگه بویه عطر بدنش کم شده بود و بیشتر بویه آب منیام دلمو میزد. بلند شدم رفتم حمام. زیر دوش ثانیه به ثانیه لحظه هایی رو که داشتیم مرور کردم. رفتم بیرون خودمو خشک کنم دیدم واسم یه مسیج اومده. بازش کردم راحله بود. نوشته بود: ازت انتظار نداشتم. همین. خشکم زد به گوشیم زل زده بوم دم که صفحش خاموش شد. اعصابم ریخت بهم. این باعث شد لحظه ای که میخواستم شلوارشو در بیارم و نذاشت بیاد جلویه چشمم. تموم اون احساس خوبی که داشتم تبدیل شد به نفرت. دراز کشیدم رویه تختم و رفتم تویه فکر. چرا نذاشت شلوارشو در بیارم و هزار تا فکر جور واجور. مامان و بابا اومدن خونه و وقت ناهار شد. با بی میلی غذاموم خوردم با اینکه خیلی گشنم بود. شب شد بهش پیغام دادم مثله همیشه که قبل از خواب باهم حرف میزدیم. گفت خوابش میاد شبت بخیر بوس بوس. اعصابم خورد شد. با چند ساعت این ور اون ور شدن خوابم برد. فرداش رفتم بیرون. زمان پایان ترم بود تویه زمان فرجه ی بین امتحانات بودیم. کاری نداشتم. گوشیم زنگ خورد جواب دادم. سلام علیرضا خان. پریسا بود. خوبی؟ ممنون میخواستم باهات حرف بزنم. لحن کلامش نسبت به قبل فرق کرده بود. گفتم خب بفرمایین . گفت اینطوری نمیشه باید حضوری ببینمت. گفتم تا آخر هفته بیکارم هر روزی که میخوای بگو میام میبینمت. گفت بیرون نمیشه و با راحله دعوا کردیم و قهرم حالم خوب نیست لطفا بیا خونمون. گفتم امکان نداره راحله بفهمه واسه من بد میشه حتی خودمم از این ملاقات خوشم نمیاد. گفت علیرضا خان مطلبی هست که باید حتما بهت بگم. گفتم چیزی هست همینجا بگو. گفت نمیشه باید بشینی به حرفام گوش بدی. منم گفتم پس بی خیال. اینو که گفتم گفت یعنی نمیخوای دلیل سرد بودن راحله رو بدونی؟
اینو که گفت انگار آب یخ ریختن روم و چند ثانیه هنگ کرده بودم. ادامه داد خواهش میکنم تا قبل از اینکه حرفامو نشنیدین با راحله صحبتی در این مورد نکنین. پس فردا مامان اینا میرن تهران واسه بدرقه برادرم میره خارج از کشور من بخاطر امتحانام نمیرم. اون موقع میتونی بیایی. بدون اینکه فکر کنم اصلا کاری دارم یا نه بی معطلی گفتم باشه اما وای بحالت اگه نقش ای چیزی باشه. گفت نه بخدا دارم راست میگم فقط لطفا به هیچ عنوان راحله از این قضیه باخبر نشه. گفتم باشه. تا روز موعود که فرا برسه حسابی فکرم مشغول بود از راحله هم خبری نبود خودمم دلسرد شده بودم. چهارشنبه شد و پریسا بهم پیام داد خانوادش بعد از ناهار حرکت میکنن برن تهران. از ساعت 3 به بعد میتونی بیای؟ گفتم باشه. تا ساعت 3 انگار صد سال طول کشید. بهم زنگ زد آدرس خونشونو بهم داد. حدودا از قبل بلد بودم چند باری تا سر خیابونشون رسونده بودمش. رسیدم دم در خونه انگار که منتظر بوده باشه و از آیفون تصویری نگاه میکرده آروم گفت بیا طبقه دوم درو آروم ببند طبقه همکف مستاجر داریم. رفتم بالا صدای بازی بچه های مستاجرشون میومد. درو باز گذاشته بود رفتم تو. اومد سلام کرد لباس پوشیده ای داشت.قدش حدودا 165 تا و وزنش حدودا 65-70 تایی میشد. اومد درو بست و گفت ممنون که اومدین. گفتم لطفا برین سر اصل مطلب. گفت بیاین بریم تویه اتاقم هنوز جملش تموم نشده بود گفتم نه همینجا خوبه. گفت آخه چیزی هست که باید نشونتون بدم تویه کامپیوترمه. راضی شدم رفتم تو اتاقش. اتاق نسبتا بزرگی داشت و با سلیقه ی خوبی درستش کرده بود. کامپیوترش روشن بود و داشت آهنگ قمیشی رو میخوند. نشستم رویه لبه تختش اونم نشست رو صندلیش. گفت قبل از هر چیز میخوام اول تمام حرفامو گوش بدین بعدش تصمیم بگیرین که دارم راست میگم یا حسادت دخترانس. گفتم باشه بگو. عکسی که قبلا باز کرده بود رو صفحه و کوچیکش کرده بود رو باز کرد و گفت اینا رو اول ببینین. چندتا عکس نشونم داد از کیر و کس و کس خونی . داشتم فکر میکردم میخواد با اینکارش منو تحریک کنه اما تا نگاش کردم دیدم سرش پایینه و عرق کرده و صورتش قرمزه. گفتم که چی. بعدش گفت حالا خودتون متوجه میشین. دکمه عکس بعدی رو زد. چشمام سیاهی رفت سرم گیج میزد همونجا افتادم رویه تختش. بلند شد سریع رفت بیرون از اتاق با یه لیوان اومد تو و داشت با قاشق آب قند هم میزد. به زور بهم داد خوردم. یکمی حالم جا اومد. اومد نشست کنارم من دیگه تویه حال خودم نبودم اشکم سرازیر شده بود. بغلم کرد سرمو به خودش فشار میداد و نوازشم میکرد. گفت راحت باش. شروع کردم به هق هق گریه کردن و اونم دلداریم میداد. 20 دقیقه ای گذشت تا یکم آروم شدم. گفتم اینارو از کجا آوردی؟ گفت بهت میگم یکم صبر کن آروم تر بشی. هنوز سرم تو بغلش بود. یه آهنگ فوق العاده قدیمی خارجی که خیلی دوستش داشتم و داشت میخوند و منم حسابی رفته بودم تو حس ناراحتی. شروع کرد حرف زدن. وقتی تو رو دیدم گفتم این پسر خوبیه و اصلا نباید با راحله باشه. این حقش نیست. خیلی خواستم بهت بگم که به درد هم نمیخورین اما هم راحله دوستم بود هم اینکه حرفمو باور کنی مشکل بود. هم اینکه فکر میکردی تورو واسه خودم میخوام هرچند واقعا دوست داشتم. راحله از رابطه سکستون واسم گفت و گفته که چقدر باههات سر سخت بوده. از اینکه چقدر تو ذوقت زده وقتی میخواسی سکس کاملتری باهاش داشته باشی اما اون نذاشته و بعدش واسم با خنده تعریف میکرد. گفتم قضیه عکسا چیه؟
گفت این عکس همون پسریه که تویه اون شرکتی که کارآموز بودیم باهاش آشنا شد. اینو که گفت دنیا دور سرم تاب میخورد. دوباره سرم گیج رفت چشمامو بستم و خودمو ولو کردم با تو بغلش. گفتم ادامه بده. گفت راحله هفته پیش میره خونه پیمان (همون پسره) و ظاهرا خیلی همدیگه رو دوست داشتن. باهم قبلا هم سکس داشتن اما نه کامل. سکس و عشقشو با پیمان بود و واسه من تعریف میکرد دلم واسه علیرضا میسوزه و بهت میخندید که چطور بهت بی اعتنایی میکنه. تا هفته پیش که راحله میره خونه پیمان و باهم سکس میکردن و راحله از پیمان میخواد پردشو بزنه و میخاد مال اون باشه. و از همین لحظات فیلم میگیرن. خب راحله همه چیزاشو به من میگفت و فیلم سکسشونو نشونم داد. منم تو فرصتی که راحله داشت با پیمان تلفنی صحبت میکرد چندتا عکس ازش گرفتم که دیدیشون. گفتم چرا به من نگفته بود که منو نمیخواد؟ گفت بخاطر پولت. راست میگفت هر وقت پول میخواست بیشتر از اونی که میخواست بهش میدادم. اما بازم تو کتن نرفت. اون میوخواست من شروع کننده ی جداییمون بشم واسه همین سرد برخورد میکرد. دیگه داشتم از سر درد میمردم تمام لحظه هایی که باهم بودیمو مرور کردم. واسه خودم صحنه سکسش رو با پیمان تویه ذهنم بازسازی کردم و تنفر زیادی بهش داشتم. گفتم سرم درد میکنه. بلند شد رفت یه کپسول ژلوفن بهم داد. گفت دراز بکش من میرم بیرون راحت باش. میخواستم برم بیرون از اونجا اما هم ضعف داشتم هم سرم داشت میترکید توان راه رفتن نداشتم. همونجا خوابیدم. از شدت ضعف خوابم برد. بیدار شدم دیدم پریسا کنارم دراز کشیده و داره موهامونوازش میکنه. همون بو همون عطر دلپذیر همون حس غریب خوشایند دوباره بهم دست داد. متوجه شدم یه پیراهن فوق العاده زیبا به رنگ آبی کم رنگ با یقه حلالی توری که تا سر سینه هاش میمود رو پوشیده و بجای شلواری که تنش بود یه دامن کوتاه لی پوشیده. یه لحظه ازش بدم اومد اما اون حس لذت بخشی که بود منو رام خودش کرد و خودمو بردم تویه بغلش جا دادم. سرمو بوسید و همینطور که داشت نوازشم میکرد گفت علیرضا خیلی دوست دارم. همیشه میخواستم مال من باشی. گفتم فکرشم نکن. گفت میدونم نشدنیه اما عاشقانه دوست دارم. گفتم من دیگه برم. گفت نه من تنهام بابا اینا فردا میان. امشبو خونه یکی از فامیلا تهرانن تا فردا ساعت 9 پروازه داداشمه. بخاطر اینکه خستگیه راه و پرواز باهم نباشه امروز رفتن. خیالم راحت شد. همون موقع مامانم تلفن زد کجایی؟ گفتم خونه یکی از دوستامم داریم واسه امتحانا درس میخونیم دیر میام. خدافظی کردم و باز خودمو تویه بدنش جا دادم. چه عطر خوبی داشت تویه سرم قلقلکم میشد بی اختیار دستامو دور کمرش حلقه زدم و فشارش دادم تویه بغلم. اونم همینطور دست از نوازش کردم موهام برداشت بغلم کرد. صورتشو گذاشت رو گردنم لبهاش زیر گردنم بود. گفتم پریسا میدونی داری چیکار میکنی؟ گفت آره همیشه آرزوم بوده. گفتم من علاقه ای به این کار ندارم درست نیست. گفت دلیل نمیشه اگه راحله باهات سردی کرده فکر کنی همه همینطورن. اینو گفت و شروع کرد به بوسیدن گردنم. بوسهای کوتاه و مداوم. اولش میخواستم جلوگیری کنم اما اون موقعیت عقل از سر هرکسی رو میپروند. دستمو بردم رو کمرش. کمری فوق العاده سکسی داشت. کون خوشگلی داشت و سینه هایی کوچک تر از راحله اما کاملا متناسب بدنش بود. سرشو آوردم بالا و اول چند ثانیه تو چشمهای هم نگاه میکردیم. سرشو آورد جلو منم شروع کردم به بوسیبدن لباش. لباش به داغیه لبای راحله نبود اما با عطش تمام شروع به مکیدن لبهام کرد. خیلی ماهرانه تر و شهوت انگیز تر از راحله اینکارو میکرد. دستشو برد سمت کیرم و از رو شلوارم میمالیدش. خیلی خوشم اومد که اصلا غرور نداشت. خودشو کاملا در اختیار گذاشته بود. همونچیزی که من از راحله انتظارشو داشتم. انگار تمام چیزایی رو که راحله واسش تعریف کرده بود رو داشت بهم میداد. شهوتم حسابی زده بود بالا اونم به نفس نفس افتاده بود. بازم همون گرمای بازدم همیشگی. نفس عمیقی کشیدم تا وجودمو از نفساش پر کنم. عطر بدنش داشت دیونم میکرد. بویه گل میداد بدنش. میدونستم قبلش رفته حمام و با شامپوی بدن با رایحه گل خودشو شسته آخه خودمم چنین شامپویی داشتم. بوش فوق العاده بود. رفتم سمت لاله گوشش گفت واااااااای منتظر این لحظظظظظه بووودددم اینو با لرزش عجیبی میگفت. بدنش به رعشه افتاده بود. با ولع خاصی لاله گوششو میمکیدم. پشت گوشش اومدم کم کم پایین. گردنش زیر گلوش حسابی عرق کرده بود. هر باری که نفس میکشید و سینه هاش بالا پایین میشد انگار باد تنوره میزد بیرون کیف میکردم از این لحظه. دماغمو بردم سمت وسط سینه هاش و با زبونم زیر گردنشو میلیسیدم و همزمان عطر گرم فوق العاده حشری کنندش رو تنفس میکردم. دیگه اصلا واسم خیانت راحله فراموش شده بود انگار راحله ای وجود نداشت. سر درد و ضعف جایه خودشو به حرارت شهوت داده بود. دستمو بردم روی رونهای نازش. هر بار که میکشیدمش بالا و پایین خودشم پاهاشون بهم میمالوند آه و ناله ای وصف نشدنی میکرد که حشر هر پسری رو چندین برابر میکرد. ( از اینجور دخترا خیلی خوشم میاد که فقط مفعول نیستن خودشونم باهات حین سکس همکاری میکنن). هر از چند گاهی بیشتر دستمو از زیر دامن کوتاهش به شرتش میرسوندم و میکشیدم رویه کسش. فوق العاده خیس و لزج شده بود. چند باری اینکارو کردم و اونم با فشار کسشو با دستم میمالید. دستم حسابی خیس شده بود. انگشتامو آوردم بالا شروع کردم به خوردنشون که اونم گفت منم میخوام. باهمدیگه هم لبهامونو میخوردیم هم انگشتای من که وسط لبهامون بود رو میخوریدم. یه نیم چرخ زدم و کشوندمش رویه خودم. دوست داشتم وزنش رو بیشتر رویه خودم احساس کنم تا عطر و بویه بدنش بیشتر بهم بشینه. خودشو بالا پایین میکرد و سینه هاش و بهم میمالوند. فهمیدم دلش میخواد بخورمشون. دستمو بردم دوتا لبه های تاپشو گرفتم و کشیدمشون بیرون. سینه های کوچیک خوشگلش سفت سفت بودن. 180 درجه با راحله فرق داشتن. سینه هایی کوچیک اما فوق العاده سفت اما رنگ نوک پستوناش قهوه ای مزد که دوست نداشتم اما اون شرایطی که بوجود اومده بود منو ترقیب به خوردنشون کرد. کشیدمش بالا تر و رفتم پایین تر. هنوز رویه تنم خوابیده بود همونی که میخواستم. وزنش باعث شده بود تماما حسش کنم. بدون معطلی و مثل زمانی که سینه های راحله رو اول با زبون بازیش میکردم شروع کردم به خوردن. بصورت وحشیانه ای انگار که سالهاست سینه به دهن نزدم داشتم میخوردمشون. بهم گفت گازشون بگیر. چندتا گاز کوچیک گرفتم. خودشو محکم بهم فشار داد و با شهوت زیاد داد زد محکم تر گاز بزن. منم بیشتر گاز گرفتم و سر سینه هاش حسابی ورم کرده بود و خون کمی زیر پوستش دیده میشد. دلم واسش سوخت اما اون داشت لذت میبرد. شروع کردم به خوردن پستوناش انقدر خوردم که آه و ناله هاش تبدیل به داد شده بود. مدام داد میزد علیرضا دوست دارم عاشقتم. این حرفاش باعث میشد با شهوت بیشتری سینه هاشو بمکم. با دست راستم بغلش کرده بودمو پشتشو نوازش میکردم و با دست چپم چوچولشو میمالیدم. دیگه تو حال خودش نبود. مطمئنا اگه جونشو طلب میکردم بدون معطلی خودشو میکشت. باز انگشتای دستم از کسش خیس شده بود دستمو بردم بالا جلویه دهنش. لیسشون زد و با دستش بهم فهموند منم بخورمش. انگشتامو کردم تویه دهنم طعم فوق العاده ای داشت. یه مایع لزج همراه با بزاغ دهنش طعم خوشی رو داشت. شروع کردم دامنش رو از پاش در آوردن. خودشم همکاری کرد و کمرش داد بالا و تا وسط پاش که دامن رفت پایین یه پاشو از تو دامن در آورد و با همون پاش لبه دامنشو هل داد تا کامل لخت بشه. من هنوز شلوار تنم بود دیگه واسه خوردن کسش داشتم لحظا شماری میکردم. چرخوندمش کنارم و بلند شدم شلوارمو در آوردم. کیرم شرتمو خیس کرده بود حدودا ازم آب منی خارج شده بود. اومدم برم سراغ کسش که دستمو گرفت و با فشار بهم فهموند 69 بشیم. برعکس شدم کیرم طرف صورتش بود منم طرف کسش. باز چرخوندمش رویه خودم. کسش نمای فوق العاده خوبی داشت. لبه هایی کوچک و قهوه ای. خیس خیس . موهاشو تازه اصلاح کرده بود و دل هر پسری رو به لیسیدن وادار میکرد. اون انگار زیاد میلی به خوردن کیرم نداشت. فقط با دستش کیرمو گرفته بود و هر از چند گاهی میبوسیدش. منم اصراری نکردم. به آرزوم رسیده بودم. کس فوق العاده زیبا و سکسی جلوی صورتم بود. محو تماشای کسش بودم که خودشو به صورتم فشار داد فهمیدم دیگه طاقت نداره. اول شروع کردم به لیسیدن رونهاش . هرچه نزدیک تر به کسش میشدم صداش بیشتر میشد. لبه های کسش باز و بسته میشدن عینه لبهاش شده بود منقبض و منبسط میشد. منظره ای فوق العاده زیبایی داشت. بوش دیوانه کننده بود. از اون طرف داشت به کیرم ور میرفت. اما تو دهنش نمیکرد. فقط سرشو میبوسید هر از گاهی. دیگه طاقت نیاوردم شروع کردم با زبونم از خط پایین کسش تا بالا با فشار کشیدن. ناله میکرد واااااااااااای دوباره صداش به لرزه افتاد هر کلمه ای رو که میگفت مثله زمانی که گریه میکنیم و قطعه قطعه حرف میزنیم شده بود. عععععلیرضضضضضاااااا آآآآآآهههههه وووووووااااااایییییییی سسسسسوووووخخختم بخووووووورش. صداشت دیونم کرده بود فقط کافی بود همین صداشو ادامه بده تا ارضا بشم. دیگه طعم کسش واسم شده بود طعم عسل . لزجی کسش رو که اول دوست نداشتم، داشتم با ولع تمام میخوردم. زبونم و به کسش فشار میدادم و داد میزد واااااااااااای جرم بدهههههههه و با ضربه های مداوم کسشو بهم فشار میداد. عاشق آب کسش شده بودم با ولع تمام هرچه آب داشت رو مکیدم. بدنش به لرزه ای عجیب افتاد. رونهاشو از دو طرف به سرم فشار داد و برای اولین بار کیرمو تا ته کرد تویه دهنش. چند بار واسم سرش رو روی کیرم بالا پایین داد و با ولع تمام میخورد فکر نمیکردم این کارو بکنه. منم داشتم ارضا میشدم. سرم بین رونهای خوشگلش گیر کرده بود میخواستم تا ابد همینطور بمونه. زبونمو فشار میدادم به چوچولش. با همون لرزش صدا و بدنش داد زد عععععععععلییییییییرضاااااااا آ آه آه آه واااااااااای به ارگاسم رسیده بود منم همن زمان با صدای شهوت آمیزش تمام آبمو رویه صورتش خالی کردم. خالی شده بودیم هر دوتامون تو همون حالت رویه هم ولو شدیم. هنوز لبه های کسش داشت باز و بسته میشد انگار داشت از اونجام نفس میکشید. شروع کردم به بوسیدن رونهاش . شل شده بود اصلا انگار مرده بود. هیچ جایه خالی بین بدنش با من نبود. کاملا بهم چسبیده بودیم. برگشتم بالا یه بوسه از لبش گرفتم چشمامو بستم که بخوابم. گفت علیرضا جان نخوابی عزیزم هنوز باهات کار دارم. اینو که گفت کیرم جون تازه ای گرفت. گفتم باشه عزیزم یکم تو بغلت بخوابم. چند دقیقه ای تو بغلش بودم و بازم بویه بدنش منو شیفته خودش کرده بود. بازدم نفس گرمش میخورد تویه صورتم. دستشو برد سمت کیرم گفت عزیز دلم که نخوابیده. میدونم چی میخواد. اومد یه بوس رویه لبم کرد و گفت علیرضا جان من پرده دارم عزیزم نمیخوامم الان از دستش بدم. من تویه سکس تو حال خودم نیستم لطفا حتی اگه بهت گفتم پردمو بزن اینکارو نکن. گفتم باشه عزیزم. اینو گفتمو رویه شیکمش دراز کشید و بالش رویه تختشو گذاشت زیر شکمش تا کون خوشگلش کاملن در اختیار باشه. کیرمو با خیسی کسش لزج کردم و گذاشتم رو سوراخ کونش. یکمی فشار دادم گفت آآآآآآی درد داره تاحالا ندادم فقط انگشت کردم خودمو آروم تر عشقم. باز دستمو مالیدم به کسش و مالیدم به سر کیرم باز فشار دادم صداش در اومد. نمیخواستم لذتش تبدیل به درد بشه. رویه میز کنار تختش یه کرم دست و صورت بود برداشتم یکمیشو برداشتم و مالیدم به سر کیرم و یه مقداریشم مالیدم به اطراف سوراخ کونش. اومدم کنارش دراز کشیدم رو پهلو. پاهاشو باز کردم و با انگشتی که کرم مالی بود سوراخ کونشو میمالیدم و از لب میگرفتم. آروم آروم انگشتمو کردم تویه کونش درد کمی داشت. تا انتها انگشتمو کردم تویه کونش که دیدم خودشو سفت گرفت. تو همون حالت انگشتمو نگه داشتم تا دردش فروکش کنه و ماهیچه های کونش عادت کنه. چند ثانیه بعدش گفتم شل کن عزیزم. عینه بچه حرف گوش کن شده بود کاملا در اختیارم بود. شل کرد انگشتمو آوردم بیرون باز کردم تو چند باری هیمنکارو کردم دیگه عادت کرد. دو تا انگشت کردم خیلی راحت تر از دفعه قبل قبولش کرد و با حالت دورانی کونش رو آماده کردم. حسابی چرب شده بود و آماده گائیدن شده بود. یه لب جانانه ازش گرفتم و برش گردوندم به حالت قبل روی شکمش. افتادم روش کیرمو گذاشتم روی سوراخ کونش با دست دیگم رفتم رویه کسش و چوچو له های خشگلشو میمالیدم. باز آه و نالش شروع شد آماده شده بود خیلی آروم سر کیرمو وارد کونش کردم. یکم تکون خورد فهمیدن دردش اومده بهمون حالت نگه داشتم و بیشتر به مالوندن کسش تمرکز کردم. دوباره ناله هاش شروع شد و ایندفعه خودش کونشو بهم فشار داد و کیرم تا نصفه رفت تو کونش. واااااااااااااااای از سر لذت و درد کرد. میخوام میخوام میخوام. آروم آروم مابقی کیرم رو کردم تویه کونش. دوتا دستشو برد رو سینه هاش و میفشردشون. یکم صبر کردم و آروم کیرمو تا نصفه بیرون کشیدم به لرزه افتاد و شروع به عقب جلو کردن خودش کرد. کونش دیگه گشاد شده بود و کیرم راحت تر حرکت میکرد. دوباره صداش به لرزه افتاده بود شروع کرد به صدا زدنم. علیرضضضضا جونم جرم بده. پردمو بزن خواهش میکنم پردمو بزن. منم گفتم باشه البته نه واقعا اینو میگفتم که لذتش چند برابر بشه. مدام میگفت جرم بده پردمو بزن آآآآآآآآآآآآآآآآی هم درد داشت هم لذت. تلمبه زدنامو با سرعت بیشتری ادامه دادم بدنش حسابی سفت شده بود از اونطرفم کسش حسابی خیس شده بود و داشتم میمالوندمش. انگشتمو کردم تویه دهنش لیسش زد و بردم به کسش مالیدم حسابی داشت لذت میبرد. کونش فوق العاده سکسی بود و داغ. صدای خوردن تخمام به کونش فوق العاده جذاب بودن و بیشتر حشریم میکرد گفتم دارم میام اونم گفت خالی کن توووووووش میخوام ازت بچه دار بشم. عزیز دلم فکر میکرد پردشو زدم و تو کسش کردم. اصلا حال خودش نبود داشت عشق میکرد واسه خودش. تو یه لحظه حس کردم دارم میشم افتادم روش با دوتا دستم بغلش کردم و قفل شدم بهش و کیرم و تا آخر تو کونش جا دادم و خودمو خالی کردم. داغیه آبم اونو حسابی تحریک کرد و بخاطر سفت شدن کونش و اینکه پاهاشو محکم بهم چسبونده بود متوجه شدم اونم ارضا شده. اونایی که تو کون آبشونو خالی کردن میدونن که کیر فوق العاده تو این حالت حساسه و اصلا نمیشه تکونش داد. نمیتونستم بیرونش بیارم چون کونشو حسابی سفت گرفته بود. تو همون حالت کیرمو نگه داشتم رو روش ولو شدم. چند دقیقه ای همینطور بودیم که کیرم شروع کرد به خوابیدن و آروم آروم بیرون اومدن از کونش. با هر سانتیمتر بیرون اومدن هم اون و هم من یه آه هم از لذت و هم از درد میکشیدیم. دیگه نایی نداشتم اومدم کنارش بغلش کردم. یه بوس کوچولو روی لباش و چشمامونو بستیم. خواب رفتیم. با صدای تلفنش بیدار شدیم. مامانش بود. میخواست اوضاعش رو بپرسه و اینکه شام خورده یا نه. بعد از چند دقیقه تلفنو قطع کرد اومد تویه بغلم. بوسیدم. گفت علیرضا خیلی دوست دارم. تو فوق العاده ای. چند دقیقه ای تو چشمای هم قفل شده بودیم. دستمو بردم رویه موهاش آروم نوازشش کردم. انگار که رام شده باشه شروع کرد به حرف زدن. گوشه چشمش اشک بود. گفت راحله دیگه بهت علاقه ای نداره. من بخاطر اینکه اون فیلمو نشونم داد و به تو میخندید باهاش دعوام شد و قهر کردیم. مامانم زنگ زد شام درست کردیم بیا منتظرتیم. به پریسا نگاه کردم فهمید منظورم چیه با اشاره گفت برو. تلفونو قطع کردم یکم دیگه تو بغلش بودم و همو نوازش کردیم و بلند شدم رفتم دستشویی. خودمو شستم و لباسامو پوشیدم. پریسا حولشو برداشت آماده بشه بره حموم. گفتم میخواستم پیشت بمونما. گفت میدونم عزیزم اما مامان به خاله زنگ زده بود امشب میاد پیشم تنها نباشم. بوسیدمش و از خونه زدم بیرون. گوشیمو نگاه کردم دیدم چند ساعت پیش حالا یا خواب بودیم یا تویه سکس متوجهی اس ام اس راحله نشده بودم. سلام کرده بود و نوشته بود خبری ازت نیست. جواب دادم سلام . میخواستم فحش کشش کنم و هرچی لیاقتش بود بارش کنم اما خواستم اول اون غرور کثیفشو خرد کنم. نوشتم سلام عزیزم سرگرم درسا بودم دلم برات تنگ شده. راستی باهات کار دارم میشه فردا صبح باز بیایی پیشم تا مامان بابا رفتن؟ تا فرستادم زنگ زد بهم. سلام چیه انگار بهت خیلی چسبیده از آخرین ملاقاتمون. گفتم آره خیلی اما خب کارتم دارم. گفت چیه؟ گفتم میخوام حضوری بگم . گفت مشکوک میزنی باشه. خدافظی کردیم. تمام لحظه های خوب و بدش اومد جلو چشمم. رسیدم خونه. حسابی گشنم بود نشستم سر سفره و حین غذا خوردن فقط صحنه های سکسم با پریسا جلو چشمم بود. بعد از شام با پریسا تماس گرفتم بهش گفتم قراره فردا همه چیزو تموم کنمو فقط در جریان باشه که هیچی به من نگفته. اونم بهم اعتماد کرد و باهم هماهنگ شدیم
شبو با هزار بدبختی به صبح رسوندم. ساعت 6:30 بهش پیام دادم بیا همونجا تو کوچه بغلی رفتن میس میزنم بیا در بازه. منتظر شدم ماشین بابا همراه مامان بره بیرون. میس زدم و رفتم پشت در منتظر شدم تا بیاد. صدای پاشو که شنیدم درو باز کردم اومد تو. سلام احوال پرسی. رفتیم بالا بردمش تو اتاق. گفتم بشین. تشکر کرد گفت خب چه خبر خوش میگذره خبری نیست ازت انگار نه انگار من نامزدتم. گفتم به شما که بیشتر خوش میگذره (با طعنه) و یه لبخند تلخی بهش زدم. خودشو جمع و جور کرد با اضطراب خاصی گفت چی شده چرا اینطوری حرف میزنی؟ گقتم چیزی نیست حالا معلوم میشه فقط دلم خیلی واست تنگ شده بود اینطوری گفتم بهت که بیای پیشم عزیزم. رفتم نشستم کنارش دستمو انداختم دور گردنش. هنوز مضطرب بود گفت با پریسا حرفی زدی چیزی گفته؟ گفتم نه چطور؟ گفت آخه باهم حرفمون شد با من قهر کرده گفتم شاید چیزی گفته باشه. گفتم نه عزیزم. فقط دلم واست خیلی تنگ شده بود. میخوام یکم باهم شیطونی کنیم. یکمی خیالش راحت تر شد اومد خودشو تو دلم جا کرد و بوسیدم. میخواستم همون موقع همه چیزو بهش بگم خیانتشو و هرچیزی که میدونستم اما باید اول اون غرور لعنتیشو خرد میکردم که اذیتم کرده بود. شروع کردیم به لب گرفتن رام تر شده بود نسبت به قبل. یه شلوار پارچه ای پوشیده بود یه مانتو و زیرش تاپ سفید. با یه حرکت خوابوندمش رو تخت بدون تقلا هرکاری خواستم انجام داد. بلند شدم لخت لخت شدم. گفت هووووی چه هولی اصلا من پریدوما. گفتم خوب میشی. دوباره افتادم روش لب گرفتن اما اصلا لذتی واسم نداشت میخواستم رامش کنم تا به هدفم برسم. شروع کردم خوردن لاله های گوشش که نقطه ضعف اکثر دختراس. ناله هاش شروع شدن با اون یکی دستم دکمه های مانتوشو باز کردم و روسریشو برداشتم . تاپش تنگ بود و سینه هاش داشتن منفجر میشدن. سریع نیمه بلندش کردم و مهلتش ندادم تاپش رو از بدنش در آوردم. انگار راحت شده بود سینه هاش ول شدن بیرون ول میخوردن. دیگه جذابیت قبل رو واسم نداشت. حتی بویه بدنش هم واسم عادی بود. هنوز تحریک نشده بودیم کیرم خوابیده بود. افتادم به جون پستوناش هم میخوردم گاز میگرفتم و میمکیدم. ناله هاش بلند تر شده بودن. اومدم با دستم دکمه شلوارشو باز کنم با دستش دستمو گرفت گفت میدونی که الان وقتش نیست. گفتم خفه شو وگرنه کشتمت. فکر کرد دارم از روی شهوت حرف میزنم خندید و گفت احمق پردمو مزینی حواست نیست گفتم مگه مال من نیسی الان میخوام برش دارم. یه استرس خاصی تو صورتش پیدا شد صداش به لرزه افتاد گفت علیرضا میخوای چیکار کنی پریودما. گفتم یه کلمه دیگه حرف بزنی کشتمت. چاقوی آشپزخونه که قبلا گذاشته بودم رویه میزو نشونش دادم و تهدیدش کردم جیک بزنه فرو میکنم تو شکمش . گفت واسه چی مگه من چیکار کردم. کفتم کثافت آشغال عشق و حالتو با پیمان میکنی اعصاب تخمیتو واسه من میاری؟ جنده ی آشغال توکه نظرت عوض شده بود بهم میگفتی منم ولت میکردم بری. اینو که گفتم به گریه افتاد و غلط کردن. گفت پریسا میدونستم پریسا آخر زهرشو میریزه. گفتم خفه شو احمق خودم فهمیدم با پیمان رابطه داری. رنگش سفید شده بود حسابی ترس رو میشد تو چشماش دید. دیگه هیچ تقلایی نمیکرد شلوارش رو در آوردم. فقط داشت نگام میکرد گریه میکرد. شرتشو در آوردم پاک پاک بود یکمی خیس. گفتم پریود بودی هان جنده خانم؟ لام تا کام حرفی نزد .. کس تپلی داشت یکم مو داشت اما خوردنی بود. تازه کیرم بیدار شده بود یکمی به چوچولش ور رفتم تا کسش خیس خیس شد فکر کرد میخوام از کس بکنمش لای پاشو باز کرد راحت بتونم بکنمش اما من دستمو بردم سمت کسش. انگشتامو کردم تو کسش چرخوندم و آبشو مالیدم رو کیرم. کمی حشری شده بود و با تکون دادن پاهاش متوجه شدم انتظار کردن رو میکشه. هم دلم میخواست بکنمش هم میخواستم زجرش بدم. بغلش کردم برش گردوندم کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش. گفت علیرضا چیکار میخوای بکنی از کون نکنی دردم میاد. گفتم خفه شو جنده یه کلمه دیگه حرف بزنی چاقو رو تا دسته تو کونت کردم. اینو که گفتم خفه شد. خودشو سفت گرفته بود. 7-8 بار محکم به کونش سیلی زدم دادش رفته بود بالا سرخ سرخ شده بود کونش دیگه نمیتونست سفت بگیره شل کرده بود. کونش حسابی قرمز شده بود یه لحظه دلم سوخت به خودم اومدم گفتم این چکاریکه من دارم میکنم صدایه گریه هاش دلمو سوزوند اومدم بلند شم ولش کنم بره اما یه آن دوباره صحنه سکسش با پیمان اومد تو ذهنم. صحنه خندیدناش به من. صحنه خیانتاش به من. اینا همه باعث شد جون تازه ای بگیرم بازم چندتا سیلی دیگه زدم رو کونش دادش رفته بود هوا احساس خوبی داشتم داشت جزای گناهشو میداد. حسابی داشت درد میکشید و مدام میگفت غلط کردم من بهت خیانت کردم ببخش. اما دیگه دیر شده بود. کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش. خم شدم روش بغلش کردم دوتادستمو گذاشتم رو سینش. صورتمو بردم سمت گوشش گفتم راحله چرا؟ یه دلیل فقط بیار که منطقی باشه کارت ولت میکنم بری. حق حق کرد و هیچی نگفت. میدونستم حرفی واسه گفتن نداره. اومد بگه غلط کردم هنوز حرفش تموم نشده بود با دستم کیرمو محکم گرفتم با تمام قدرتم هم از دستم کمک گرفتم هم فشار کمرم و هم فشار وزن بدنم چنان فشار دادم توش که اومد داد بزنه اما انگار یه چیزی تو گلوش گیر کرده بود. نمیتونست داد بزنه فقط داشت رو تختی رو چنگ میزد. چند ثانیه همینطور گذشت تازه صداش در اومد. تازه جون گرفته بود بگه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جرم دادییییییییییییییی. بی وجدان جرم دادیییییییییییییی. گریش گرفت دوباره آآآآآآآآه درش بیار درش بیـــــار. اما دیگه کار از کار گذشته بود. کیرم تا آخر رفته بود تو کونش. کون حسابی داغش. سعی کرد سفت بگیره خودشو نتونم تلمبه بزنم. با دستم دوباره حسابی زدم رو کونش. سینه هاشو محمکم ضربه زدم تا بی حال شد . دیگه جون نداشت. ول شد رو تخت. دیگه تقلا نمیکرد. مثله آهویی که تو چنگال ببر گرفتار شده بود و دیگه نای تقلا کردن نداشت. میدونست دیگه راهی جز تسلیم شدن نداره. هرچی کمتر زور بزنه زودتر کارش تموم میشه.عینه یه مرده بود دوباره عینه همون عروسک سکس بی حس و حال و سرد. اما کیر من تازه زنده شده بود. جون تازه ای گرفتم و شروع به تلمبه زدن کردم. صداش در نمیومد خودشو کاملا در اختیارم داده بود. با تمام توانم تو کونش تلمبه میزدم دیگه فهمیدم درد نداره و کونش گشاد شده و انگار داره حال میکنه. کیرمو در آوردم برش گردوندم نشستم رو سینش. کیرمو گذاشتم بین سینه هاش با دستام سینه هاشو گرفتم فشار دادم به کیرم. چشماشو بست. زدم تو گوشش گفتم گه میخوری چشماتو ببندی. میخوام تا آخرش نگام کنی. همینجور بین سینه هاش تلمبه زدم داشتم ارضا میشدم. چشمامون گره خورده بود تو هم. نگاه پر از تنفر منو داشت حس میکرد. هیچ حسی نداشت دیگه دلم واسش نمیسوخت. آبم اومد به همون حالت سر کیرمو گرفتم رو صورتش اومد صروتشو برگردونه با دسته دیگم صورتشو برگردوندم سر کیرم. کل آبم با فشار زیاد و تویه چند مرحله فوران کرد. همشو ریختم رویه صورت کثیفش. اینجا دیگه پیروزی رو حس میکردم. دیگه هیچ اثری از اون غرور نکبت بارش نبود. حسابی خرد شده بود اصلا دلم واسش نسوخت. همینطور کیرمو مالیدم بهش به چشمش همه جاشو آب منی ریخته بودم. احساس تنفر رو میشد تون چهرش دید. چشماشو بست. از روش بلند شدم رفتم دستشویی خودمو تمیز کردم. رفتم حولمو برداشتم رفتم بالای سرش گفتم چشماتو باز کن جنده ی عوضی. چشماشو باز کرد دیگه اشکی تو چشماش نبود. گفتم هرچی بین منو تو بوده دیگه تموم شده. میرم حموم میخوام تا بر میگردم دیگه رویه کثیفتو نببینم خیانتکار آشغال. میری خونه به مادرتینام میگی منو علیرضا دعوامون شده و همو نیخواییم. اگه تونستی متقاعدشون کنی که هیچ به نفعته وگرنه تمام داستانو واسشون تعریف میکنم. گفت فقط بهم بگو پریسا بهت چیزی گفته؟ گفتم خفشو دیگه. رفتم سمت در حموم. آخرین نگاهم بهش کردم داشت با دستاش آبم رو پاک میکرد. رفتم حموم بعد از چند دقیقه صدای در اومد متوجه شدم رفته بیرون دیگه. اومدم بیرون خودمو خشک کردم. تلفن زدم به پریسا . سلام پریسا همه چیز بین منو راحله تموم شد فقط مواظب باش لو ندی من از تو چیزی نگفتم. هرچند به غیر از تو کس دیگه ای نمیتونسته به من خبر بده اما تا وقتی لو ندی نمیتونه با اطمینان بهت حرفی بزنه بعدشم شما که قهرین. خدافظی کرد. شب بابا و مامان نشسته بودن سر میز شام. تلفن زنگ زد مامان جواب داد از طرز احوال پرسی فهمیدم خانواده راحله هستن ظاهرا خیلی شاکی بودن و فهمیدم راحله باهاشون صحبت کرده. خلاصه تا چند وقت دعوا مرافعه داشتیم و حتی پیمان هم اون طور که فهمیدم راضی نشده بود باهاش ازدواج کنه و با مکافات باهم نامزد شده بودن حالا آیا این وصلت سر بگیره یا نه هنوز مشخص نیست. این بود سرگذشت زندگی من. از ابتدای عاشق شدنم تا زمان جداییم. فقط خواستم بنویسم چون هم باعث میشد آروم بگیرم و هم اینکه بگم کسایی که دارین این داستانو میخونین تا وقتیکه به کسی متعهد نشدین هر کاری دلتون میخواد بکنین. اما بعد از متعهد شدنتون قضیه فرق میکنه. خیانت بکنین جاشو میخورین. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. تا الانم دیگه میترسم به کسی اعتماد کنم میترسم باز همون اتفاقا واسم بیافته. فعلا تمام حواسمو جمع درسام کردم. پریسا هم چند وقت پیش نامزد کرد. قبلش باهام تماس گرفت و گفت همیشه دوست دارم . واسش آرزوی خوشبختی کردم و دیگه ازش خبری ندارم. پایان/.

نوشته:‌ علیرضا

من مریم هستم 20 سالمه و نامزدم حمید 25 سالشه 4 ساله که با هم هستیم ی 3 سالی هست ک حمید پرده منو زده و منو از کس میکنه .تا یادم نرفته بگم من باسن خوبی دارم گرد و بزرگ اینقدر ک چندباری بخاطرش از پسرا متلک شنیدم و سینه های بزرگی دارم رون هامم خیلی بزرگ وقتی شلوارتنگ بپوشم فوق العاده میشن و البته کسم خیلی تپل و قلنبش و سفید حمید خیلی برام میخوره عاشقشه.حمید پسر بدی نیست اما من یکم باهاش مشکل دارم مشکلمم بخاطر مسائل اقتصادی و ... .7ماه پیش یکی از دوستام آمد روی مخم و از خیانت پسرها برام گفت و ی پیشنهاد برام داشت.پیشنهادش این بود که برای تلافی خیانت احتمالی ک ممکن حمید کرده باشه شماره ی پسر رو بگیرم و باهاش سکس چت داشته باش و ی شماره بهم داد ک گفت پسر خیلی خوش هیکلیه و چندباری باهاش سکس چت داشته میگفت پسره خیلی حشریه منم ک خیلی حشری بودم و حالا ی بهونه از حمید داشتم قبول کردم و شماره رو ازش گرفتم.ی شب بهش زنگ زدم ولی کلی استرس داشتم خودمونو معرفی کردیم اولش خیلی خجالت میکشیدم و روم نمیشد زیاد وارد مسائل سکسی بشم.

بعد از 5 روز حرف زدن کم کم روم باز شد و شروع ب سکس چت کردم حسابی حال میکردیم اون از اون طرف حرف از کوس و کون من میزد و هی کیرشو میکرد توی کوس و کون من و منم از این طرف کوسمو میمالیدم و حال میکردم و اون کیرشو میمالید و از کیرش برام حرف میزد و خلاصه حال میکردیم آخرش هم ک آبمون میومد کلی قربون صدقه همدیگه میرفتیم و قطع میکردیم.در همین میون اون بارها به من اصرار کرده بود ک بیا تا ببینمت و من ک دوست نداشتم ببینمش قبول نمیکردم تا این ک ی شب توی شهوت بهش گفتم باشه ولی گفتم ک سکس نمیکنم .قرار گذاشتیم ک بیاد اصفهان.قرار گذاشتیم ک توی انقلاب کنار رودخونه همدیگرو ببینیم.روز موعود فرارسید و من با کلی التماس از مامان اجازه گرفتم و ب بهانه بیرون رفتن با دوستم نسیم از خونه زدم بیرون به حمید هم چون باهاش مشکل داشتم اصلا خبر ندادم.وقتی ب قرار رسیدم دیدم ی پسر خوش هیکل همینطور ک دوستم میگفت منتظرم بود.رفتم و خودمو معرفی کردم و رفتیم کنار رودخونه نشستیم روی ی نیمک و با هم خوش و بش میکردیم مشغول حرف زدن بودیم ک کم کم هوا تاریک شد دوروبرمون کاملا خلوت شد هیچکس نبود.سعید ی نگاهی ب اطراف انداخت و دستشو گذاشت رو رون های تپل و داغ من و شروع به فشار دادن کرد منم فقط نگاهم ب کیر قلنبش ک زیر شلوار کاملا تابلو شده بود و من کلی بخاطرش کسمو مالیده بودم بود. ولی نمی خاستم اینطوری بشه می خواستم بگم ن یهو دستشو گذاشت پشت گردنم و لباشو چسبوند ب لبام و با دستش داشت کسمو می مالید و منم از بس حشری شده بودم هیچی نگفتم وکلی لبام باد کرد از بس میمکیدشون اما چون ممکن بود کسی میدمون براهمین دیگه خودمونو کشیدیم اونطرف و سعید کیرش شق شق شده بود تازه اندازه واقعیش معلوم شده بود وای چقدر بزرگ بود دلم ضعف رفت دلم میخواست شیرجه بزنم کیرشو بخورم ولی روم نمیشد.سعید توی چشمام خیره شد و بهم گفت بریم خونه یکی از دوستام اینجا خونه دانشجویی دارن من یکم فکر کردم و چون خیلی حشری بودم ب نشونه اوکی سرم رو تکون دادم اونم دستمو گرفت و رفتیم ب سمت خونه.توی راه فکر این بودم ک ی موقع حمید چیزی نفهمه از طرفی هم نمیتونستم قید این کیر رو بزنم.

بالاخره رسیدیم توی خونه سعید بدون مقدمه دستش رو گذاشت روی کونم و کونمو میمالید منم کونمو تکون میدادم و همینطور آب از کسم میومد شرتم خیس خیس بود برگشتم و لباشو بوسیدم و اونم با دستش کرد توی شلوارم و دست گذاشت روی کسم بهم گفت چقدر آب از کست آمده فداتشم و بعد منو خوابوند روی تخت و شلوارمو از پام درآورد و از روی شرت شروع ب خوردن کسم کرد و کلی لیس روی واژنم میزد منم میگفتم وایییییییییییی سعید شورتم در بیار من دیگه حال ندارم خیلی حشریم اونم شرتمو در آورد بازبون شروع ب لیسیدن کس داغ و سفید من کرد زبونشو روی چوچورم میکشید و باهاش بازی میکرد منم هی کوسمو تکون میدادم روی دهنش و با موهای سرش بازی میردم سرش رو روی کسم فشار میدادم و پاهامو باز و بست میکردم دیگه اصلا جون توی بدنم نبود دور واژنمو لیس میزد و چوچورمو میمکید وای چ خوب کس میخورد داشتم دیوونه میشدم بلند شدم گفتم کیرتو در بیار میخوام بخورمش اونم شلوارشو در آورد و دیدم عجب کیری داره همونیه ک سالها در انتظارش بودم همونی بود ک خودش میگفت کیرش کلفت و حدودا20سانت طول داشت از بس حشری بود قرمز شده بود و تخماشم سفت شده بود کیرشو یک جا کردم توی دهنم و شروع ب ساک زدن کردم سرتاسر کیرشو لیس میزدم خیلی کیف کرده بود و دائم صداهای آه و اوه میکرد منم رفتم سراغ تخماش و حسابی براش لیس زدم و و مکیدم خیلی خوش مزه بود انگار بهشون عسل زده بود شیرین بود دلم نمیخواست ولشون کنم.کیرشو از دهنم درآورد .منو خوابوند روی تخت و تیشرتمو درآورد و سوتینمم در آورد و سینه هامو خورد سرشو میذاشت بین سینهام و میگفت مریم قربون اون سینه های گندت بشم چقد توی اینا شیر داری منم با صدای حشری گفتم شیر توش هست بخورشون تا سیر بشی قربونت برم خلاصه کلی سینه هامو بوسید و لیسید خیسشون کرده بود بلند شد و کیرشو گرفت و با سر کیرش روی واژنم میمالید منم کسم خیس خیس شده بود وقتی کیرشو میمالید روش کله بزرگ کیرشو حس میکردم بهش گفتم سعید بکنش توی کسم بکن دیگه دیوونه دارم میمیرم از شهوت پارم کن این کسو پاره کن با اون کیر کلفتت گفت باشه و کیرشو آروم هل داد توش وای عجب کیری!!!! ی جیغ کشیدم و چشام از شهوت بسته شد دستامو باز کرده بودم اونم افتاده بود ب جون سینه هامو لیشون میزدو تند تند کیرشو توی کسم عقب جلومیکرد منم دائم جیغ میزدم میگفتم بکن کسمو پاره کن واییییییی واییییی .واژنم باز باز شده بود از بس این کیر کلفت بود کلی آب کسم روی کیرش جمع شده بود سعیدم با دستش اون آب هارو از روی کیرش جمع کرد و مالید روی لبام و با انگشت کرد توی دهنم همینطور ک داشت عقب جلو میشد و من زیر کیرش داشتم تقلا میکردم و جیغ میکشیدم یهو کیرشو درآورد و آوردش طرف دهنم با این ک از کیری ک توی کسم بوده بدم میاد ولی نمیشد قید این کیرو زد برعکس خوابیدیم طوری ک اون کس منو میخورد و منم کیرشو.کیرشو توی دهنم بالا پایین میکرد وای چ حالی داشت وقتی داشت کسمو میخورد کسم داشت دل دل میکرد کیرشو از دهنم درآورد تخماشو گذاشت دم دهنم منم با کمال میل لیسشون میزدم و پاهامو روی سر سعید محکم بسته بودم بلند شد و گفت بشین روی کیرم و ی کاندوم بهم داد و منم کشیدم روی کیرش و دست گذاشتم تخت سینش و آروم خوابوندمش روی تختو کیرکلفتشو گرفتم و یکم مالیدمش دم کوسم و بعد جاشو درست کردم و نشستم روش دوباره کلفتی و گرمای کیرشو توی کسم حس کردموقعی ک رفت توش ی وووووووووی کردم اونم ی آههههههه کشید و من خوابیدم روی سینش و سینه هاموگذاشتم دم دهنش ک شیر بخوره و بالا پایین میشدم صورتشو گذاشته بودم بین سینه هام اونم تموم سینمو لیسید و هردومون داغ داغ شده بودیم و کلی عرق کرده بودیم صورتش از شهوت قرمز شده بود و توی چشمای من زل زده بود منم روی کیرش ب چپ و راست تکون میخوردم آب سفید کسم تموم روی کاندوم رو سفید کرده بود تا حالا اینقدر حشری نشده بودم با دستام با موهای سینش بازی میکردم وبا صدای حشری و آروم قربون صدقش میرفتم گفتم من خسته شدم حالا نوبت توئه اونم دستشو گذاشت روی باسنم و خودش کیرش و بالا و پایین میبرد تندتند بالا پایین میکرد منم چشامو بسته بودم لبامو بردم روی لباش و همون طور ک اون تلنبه میزد من میگفتم وایییییییییییییییییییییییییی تا یهو وایساد و کیرشو در آورد و گفت اسبی بخواب منم از خدا خ,استه دولاش دم و سرمو گذاشتم روی تخت و کونمو دادم بالا اونم یکم سوراخ کونمو خیس کرد و منم نا نداشتم مقاومت کنم کیر کلفتشو گذاشت دم سوراخ کونم و هلش داد توی سوراخ منم جیغ زدم ن سعید کونم پاره شد ی چند باری ک عقب جلوش کرد درد تبدیل ب حال شد دیگه من کونمو عقب جلو میکرد کیر کلفتم توی کون حال میده!!!! با دست واژنمو میمالید منم بی حس افتاده بودم روی تخت و فقط ناله میکرد اونم میکرد توی کونم و با دست محکم میکوبید روی باسنم باسنم داغ شده بود کیرشو در آورد و سرش رو آورد لای باسنم و با زبون سوراخ کونمو لیس میزد چند بار هم ی لیس سرتاسری از کوسم تا دم سوراخ کونم زد منم کوسمو بالا پایین میکردم دنبال کیرش میگشتم کسم داشت دل دل میکرد اونم کیرشو کرد توی کسم گفتم سعید بکن این کس مال خودته و با ولع تمام کسمو عقب جلو میکردم ک یهو ی آهههه بلندی از سعید بلد شد آبش آمد منم دیوونه شده بودم همون موقع ک آبشو توی کسم حس کردم منم ارضا شدم و همزمان با اون گفتم واییییییییی و کسمو روی کیرش چرخوندم تا تموم آبشو بریز توی کوسم.موقعی ک کیرشو در آورد و افتاد روی تخت ب خودم آمدم گفتم نکنه آبو ریخت توی کسم !!!نگاه کردم دیدم ن خدارو شکر کاندوم داشت هردومون بیحال افتادیم توی بغل هم ی لب ازش گرفتم وتخت سینشو بوسیدم و سرمو گذاشتم روی سینش و ب خیانتی ک ب حمید کرده بودم فکر کردم وقتی لباسامونو پوشیدیم بهش گفتم ک دیگه بهتره همدیگرو نبینیم چون دیگه نمخوام خیانت کنم و اونم قبول کرد و از خونه خارج شدیم ...

نوشته: مریم

سلام من سحر هستم متاهل
چند وقت پیش متوجه شدم شوهرم با یکی از دوستام به اسم متین ارتباط برقررکرد. از اونجایی که هیچ مدرکی نداشتم ازشون کلا هردو شون انکار کردن
منم برای اینکه انتقام بگیرم با یکی از دوست پسرای دوره مجردیم به اسم مهدی که اونم به تازگی متاهل شده بود ارتباط برقرار کردم
مهدی و من هردو مون از فانتزی تو سکس خیلی خوشمون میاد و فانتزی های مختلف رو امتحان میکنیم
زن مهدی اهل شهرستانه و بیشتر سکس های من مهدی تو خونه اونا انجام میشه
اما ایندفعه که شوهرم به یه ماموریت اداری رفته بود من از مهدی خواستم به خونه ما بیاد تا تو بستر شوهرم منوبکنه تا من انتقام خوبی ازش گرفته باشم
مهدی اولش قبول نکرد مثل همیشه که حاضر نمیشد بیاد خونه من که بلاخره با اصرار من حاضر شد با رعایت همه جوانب بیاد
این دفعه به پیشنهاد من قرار شد فانتزی ما یه چیز جدید باشه
قررارشد من کنیز مهدی باشم و مهدی وقتی منو میکنه از خشونت استفاده کنه
البته به صورت فانتزی نه واقعی
خلاصه روز موعود رسید مهدی مپل همیشه خوش تیپ و خوش عطر وارد شد
یه بوسه از لبم گرفت و من رفتم بتو بغلش قلب هردو مون تند تند میزد
همونطور که تو بغلش بودم دستشو از پشت تاپم به بدنم رسوند و بعدشم اومد پایین طرف کونم
بهش گفتم فانتزی یادت نره عزیزم اونم گفت حتما چشم عزیزم و منو به دیوار چسبوند و در حالی که سینه هامو فشار میداد ازم لب گرفت
ازش خواستم بریم تو اتاق خواب
رفتیم تو اتق خواب بازم از من لب گرفت و گفت جنده کوچولو حاضری گاییده بشی
منم گفتم اره
اون گفت معلومه که حاضری تو جنده ای
تو همیشه حاضری که کس بدی
و با تحکیم از من خواست جلوش زانو بزنم و براش ساک بزنم
منم کیر نیم خیزشو از تو شلوار جینش و شورت ابی رنگش بیرون کشیدم.اونو تو دستم گرفتم و بهش گفتم میخوام مثل جنده ها برات ساک بزنم
که گفت تو خودت جنده ای زود باش جنده من کارتو شروع کن
منم کیرشو بوسیدم و ازش واسه اینکه اجازه داد براش ساک بزنم تشکر کردم و مثل کیر ندیده ها براش ساک زدم
صدای ناله هاش من دیونه میکرد منم با یه دست کس خودم میمالوندم. کسم از بس اب انداخته بود شورتم خیس شده بود .
بعد از چند دقیقه گفت بسه عوضی کیرمو کندی اون شوهر کس کشت بهت کیر نمیده.
رفت رو تخت نشست و از من خواست عین جنده های تو فیلمای سکسکی لباسمو در بیارمو با خودم ور برم منم اطاعت کردم دامن کوتاه و تاپو در اوردم و سینه هامو از تو سوتینم کشیدم بیرون با دستام از اب دهنم بهشون مالوندم . دست دیگه امو تو شورتم کردمو کسمو مالوندم
مهدی بهم گفت بسه جنده لاشی بیا لباسای منو در بیار منم شورتو شلوارشو که تا نصفه پایین بود باهم از پاش در اوردم و بعدم تیشرتشو کندم بلند شد شروع کرد سینه هامو که از تو سوتین بیرون بودن خوردت هر چند وقت یه سیلی بهش میزد و میگفت این سینه ها مال کیه جنده بگو بکنت کیه من یا اون شوهر بی ناموست
منم میگفتم تو بکنه منی تو سرور منی من زن توام نه هیچکس دیگه
من فقط به تو کس میدم
بعدش منو پرت کرد رو تخت(این کارو اروم انجام داد تا من اسیبی نبینم)
از من خواست طوری رو تخت بخوابم که گردنم از تخت اویزون باشه
فهمیدم تا چند لحظه دیگه قراره دهنم گاییده بشه. طبق دستورش خوابیدم اونم دهنمو گایید .راستش زیاد خوشم نیومد ولی دوست داشتم یکم جلوش مثل برده باشم و فقط اون حال بکنه بلکه اتش نفرتم به شوهرم خاموش بشه
هر بار که کیر عضلانی و قرمزشو تو دهنم میکرد احساس خفگی میکردم
بعدش یه پاشو رو تخت گذاشتو بیضه هاشو تو دهنم گذاشت و گفت بخورش عوضی خوبه .زبون بزن .مثل سگ زبون بزن کثافت جنده
بعدش بهم گفت بلند شو دیگه وقت کردنته
از من خواست کنار میز توالت واستم یه پامو بزارم رو میز تا منو بگا بده
منم گفتم چشم و اینکارو کردم اونم از پشت کیر کلفتشو نزدیک کسم کرد یکم با سوراخ کس و کونم بازی کرد .گرمای کیرشو احساس کردم از همیشه داغ تر بود
با یه حرکت کیرشو وارد کسم کرد اهی کشیدم بیضه هاش به کونم چسبیده بود
شروع کرد به تلمبه زدن از پشت سینه هامو چنگ میزد که هنوز از سوتینم بیرون بود(مهدی دوست داشت وقتی با من سکس میکنه سوتین تنم باشه و سینه هام از بالاش بیرون باشه)
خلاصه اون تلمبه میزدو من ناله میکردم و کسم از جلو میمالیدم
اونم میگفت خفه شو جنده عوضی و سینه هامو محکم تر فشار میداد دیگه سینه هام حسابی قرمز بودن تو همین حین من به ارگاسم رسیدم اون تو این لحظه
صورتشو بهم چسبونده بود و همونطور که نفس داغش بهم میخورد میگفت باید جرت بدم تا دیگه هوس کیر نکنه عوضی
تو همون حالت کیرشو کشید بیرون و احساس کردم با اب دهن خیسش کرد
که دیدم گذاشت دم سوراخ کونم. منم شروع کردم به التماس که تو رو خدا نه دردم میگیره
البته قبلا هم به شوهرم هم به مهدی کون داده بودم گرچه یکم درد داشت ولی بعضی وقتا منو از کون میکردن اما اینبار بخاطر اینکه فانتزی مون خراب نشه یکم الکی بهش التماس کردم اونم گفت خفه شو برگرد باید کونتو پاره کنم
کیرشو گذاشت دم سوراخ کونم یکم فشار داد نتونست تو کونم جا کنه.یکی از انگشتاشو داد بهم که خیسش کنم بعدش کرد تو کونم یه چند دقیقه ای اینکارو کرد و بعد کیرشو دوباره خیس کرد و گذاشت رو سوراخم و اروم اروم کرد تو مثل همیشه درد داشت نفسم بالا نمیومد از درد لبامو گاز میگفتمو بازو های مهدی رو چنگ میزدمخلاصه همش کرد تو چند لحضه تمرکز کرد و اروم تلمبه زد. کیرشو تا توی قلبم حس میکردم هر بار که کیرشو بیرون میکشید حس میکردم دل و روده ام هم داره بیرون میاد
از من خواست رو تخت قنبل کنم . طوری که صورتم رو تخت باشه و با دستم کونمو واسش از دو طرف باز کنم تو این مابین چند تا محکم به کونم سیلی زد و بهم گفت عوضی چقد کونت تنگه کیرم درد گرفت
من قنبل کردم همونطور که مهدی دستو داده بود. دوباره از کون منو گایید از اون پایین صحنه تکون خوردن سینه هام با اون سرخیش داشت منو دیونه تر میکرد
خلاصه بگم یه بار دیگه ارضا شدم
بعد از ارضا شدنم مهدی منو برگردوند و از من خواست رو تخت بشینم اونم اومد رو تخت و کیرشو گرفت جلوم گفت بخور ببینم حیوون جنده تا سیلی هم بهم زد
بعدش من هل دا به عقب طوری که دستامو از پشت ستون کردم و یه حالت نیمه خوابیده جلوش بودم اونم رو یه زانوش نشست و شروع کرد کیرشو مالوندن تا ابش اومد و همشو ریخت رو شکم و سینه و سوتینم
گرمای اب کیرش و بوی خاصی رو که میداد هیچ وقت یادم نمیره بعدشم کیرشو اورد جلوم و منم مثل یه جنده فهمیده که کارشو بلده قطره باقی مونده اب کیرشو با زبونم پاک کردم که یه مزه سی به زبونم داد بعدش کیرشو مالوندم که از ناله هاش فهمیدم خیلی خوشش اومد
بهش گفتم مرسی که ابتو روی من ریختی و گذاشتی کیرتو بلیسم
اونم گفت از جلوی چشام گم شو جنده عوضی نمیخوام قیافه اتو ببینم
منم از جلوی چشمش گم شدم!!!! رفتم خودم تمیز کردم و با دو تا ابمیوه اومدم تا کمر خالیه بکنم پر بشه و قوت بگیره
مهدی هم از من بخاطر فحش ها و کارایی که کرده بود عذر خواهی کرد
منم بهش گفتم خودم خواستم مرسی عزیزم و لبشو بوسیدم یه نیم ساعت کنار هم دراز کشیدم و من به شوهرم فکر میکردم
تو دلم گفتم کجایی ارمین که زنتو رو تخت خودت گاییدن.......
(اسم ها مستعار میباشد)

نوشته: سحر

سلام. من مهمون این سایتم. بعضی خاطراتتون خیلی جالبه. منم اومدم تا بدترین اشتباهمو بنویسم. من حدود شیش سال پیش ازدواج کردم.با شوهرم توی چت آشنا شدم و خیلی هم دوسش داشتم. تا کم کم شروع کرد به بداخلاقی و باعث شد کم کم از هم دور بشیم ولی باز دوسش داشتم و اصلا فکر نمی کردم یه روزی بهش خیانت کنم. یکی از همکارام تو اداره پسر خیلی شوخ و شیطونی بود که با همه بچه ها سر به سر می زاشت ولی حتی نشده بود یه لحظه به اون یا کس دیگه ای تو عالم متاهلی فکر کنم. یه روز طبق معمول که کنار میزم اومده بود گفت بهار چه دستای تپلی داری تا حالا دقت نکرده بودم عین دست بچه ها می مونه. بعدم آروم دستشو به سمت دستم آوردو اونو گرفت. نمی دونم چرا هیچ مقاومتی نکردم.این کار چند بار دیگه تکرار شد ولی هیچ فکر نمی کردم این قصه سر دراز دارد. نزدیک عید بود دیگه کم کم با من راحت شده بود حتی یه بار که لب تابشو آورده بود به بهانه نشون دادن خواهرش منو صدا کردتا ببینم وقتی رفتم دیدم وای قیلم سکسیه. جلوی بقیه نمی تونستم عکس العملی نشون بدم داغ شده بودم. بعد از چند دقیقه رفتم اتاق خودم. موقع رفتن گفت فردا روز آخره باید با هم عید دیدنی کنیما. گفتم بچه خجالت بکش ولی فردا ینکارا کردم واقعا نمی دونم چرا؟

چند روز از تعطیلات عید گدسته بود. با موبایلم تماس گرفتو حال شوهرمو پرسید و خاست باهاش صحبت کنم وقتی فهمید خونه نیست سوال کرد سی دی داری بیام بگیرم من مگفتم باشه با همه جا تماس گرفتم با هر کی ممکن بود خونمون پیداش بشه. همه جارو چک کردم حتی شوهرم و مطمن شدم کارخونس. واقعا فکر می کردم نهایتش به یه لب ختم می شه. وقتی اومد رفتم دم در تعارفش کردم بیاد تو . اونم وقتی فهمید شوهرم نیست و به این زودیا نمیاد اومد. لباشو گداشت رو لبام منم زیاد مقاومت نکردنم. خواست شلوارمو دربیاره وای خدا..... هر کاری کردم زورم بهش نمی رسید. نمی تونستم جیغو دادم بکنم چون برای خودم خیلی بد می شد توی خونه خودمو یه پسر خوب معلومه چی فکر می کردن. اتفاقی که نباید میفتاد افتاد ولی واقعا لدتی داشت که تا حالا بعد از این همه سکس احساس نکردم. با این که من چاقم ولی عین پرکاه منو بلند کرده بود و روی کیرش بالا و پایین شد. نمی دونم چقد طول کشید ولی وقتی کارش تموم شد تما آبشو تو دهنم خالی کرد. بلند شد و رفت دستشویی تا خودشو تمیز کنه. حالا استرس اومده بود سراغم که کسی نیاد با هر بدبختی بود یواشکی از خونمون رفت بیرون. تازه بعدش فهمیدم چی کار کردم وقتی شوهرم اومد خجالت می کشیدم حتی بهش نگاه کنم ولی انگار کم کم دیگه این حس برام عادی شد و ...............

نوشته: بهار تپل

قسمت قبل

... یه ترس غریب سر تا پای وجودمو گرفته بود. اما ترسی که ته دلم خودمم ازش خوشم میومد چون یکی اون ته دلم می گفت مگه می خواد چی بشه؟ نها یتا به یاد ایام دور یه حال اساسی می کنی و بعدش دیگه خلاص. اما چی دیگه خلاص؟ اگه این کارو کردمو باز ادامه پیدا کرد چی؟ اگه مثل همین اعتیاد به سایت شهوانی شد چی؟ اوایل فقط عکسا رو می دیدم . بعد یکی دوتا داستانهایی که از روی اسمش میشد حدس زد که جالبند می خوندمو بعدشم که دیگه چیزی نبود که از قلم بیفته. اما خوب این کلنجارهای درونی نه تنها وضعو بهتر نمی کرد که روز به روزم بدتر میشد.چون بعضا کارم این شده بود که به خودم بگم خوب مگه مثلا اگه بخواد اتفاقی بیفته و من باز دست از پا خطا کنم چی امکان داره بشه؟ مثلا این اتفاق با کی و کی میفته؟ و بعد در جواب این سوال که بدمم نمیومد از خودم مدام تو خلوتم بپرسم ذهنم شروع می کرد تمام خانمهای درجه یک اطرافم رو تجزیه و تحلیل کردن و شرایط مختلف با اوها رو میسنجد . از منشی و کارمند و همکار گرفته تا مدیر و همسایه و حتی فامیل. و این برای من که حتی یکبارم به این موضوع فکر نکرده بودم گاهی خجالت آور بود اما بیشتر جذاب و هیجان انگیز. تمام نخ دادن هایی که توی این سالها از کنار اونها کاملا بی تفاوت رد شده بودم مرور میکردم و حسابی برام جذاب بود یادم میومد که چقدر اطرافیانم خصوصا فامیل جدیدم یعنی همون فامیل همسرم تو این مدت بهم نخ داده بودند و منم بی خیال از کنارشون رد شده بودم و در حالی که متوجه همه اونا می شدم خودمو به اون درا زده بودم . حتما پیش خودشون گفته بودند با با اینم یه پسر فوق مثبت هواس پرت . اما مثل اینکه شرایط داشت عوض میشد.
روزها می گذشت و من در حال سنجیدن اوضاع و بیشتر از همه کلنجار رفتن با این موضوع و هضم خیانت بودم. توی همین ایام همزمان یکی دیگه از درگیرهای ذهنیم آماده شدن خونه جدیدمون بود که تازه خریده بودم و با سلیقه و وسواس خاصی اونو بازساری کرده بودم و کم کم آماده می شدیم که اسباب کشی کنیم. تا اینکه به هفته ای رسیدیم که چهار شنبه اون تعطیل بود و سه روز تعطیلات در پیش بود.
بعد از ازدواجم عمده رفت و آمد و خوشگذرونی های خانوادگی ما با فامیل همسرم بود و توی اونها چند تا از خانواده ها فوق العاده ما رو دوست داشتند از دید اونها ما یه زوج موفق بودیم که در مسافرت دست و دلباز خوش برخورد و شوخو و بگو بخند . بنابر این همیشه مشتاق رفت و آمد با ما بودند و منم بدم نمیومد که می دیدم خانومم احساس خوبی داره . و معمولا با مردا و پسرای فامیلشون وقت رو میگذروندم زیادم برام تفاوت نمی کردبا کدوم خانواده باشیم. اما این دفعه وقتی فکر یه مسافرت کوتاه آخر هفته برای از تن بدر کردن خستگیها به ذهنم رسیدو پیشنهادشو دادمو خانومم قبول کرد به غیر از پدر خانم و مادر خانومم و برادر خانومم که عضو همیشگی حساب میشن تو انتخاب خانواده سوم نا خود آگاه افکار شهوانیم به سراغم میومد با این فکر دوتا خانواده عالی بودند. یکی خانواده عمه خانومم به دلیل داشتن یه دختر فوق العاده که می دونم کلا سرو گوشش می جنبید و جزء جماعت نخ دهنده ها بود و یکی خانواده داییش با دو تا دختر و یک زن دایی فوق العاده از دخترا بزرگه منو جذب نمی کردو تازم نامزد کرده بود. کوچیکه هم بنظرم کم تجربه میومد پس میموند زن دایی که با اینکه کمی سنش داشت بالا می رفت اما فوق العاده خوش تیپ با کلاس ورزیده و جا افتاده بود از اونهایی که اغلب میدونم همه میپسندند. و واسه نزدیک به ذهن شدن کافیه شخصیت خانوم مشرقی توی فیل شام آخر با بازی کتایون ریاحی رو بیاد بیارید. رابطه من با دایی بد نبودو کل کل شطرنج داشتیم. یه لحظه بیاد این فیلم افتادم و خودمو جای هنر پیشه مردش تصور کردم. ولی وای اینچه فکری بودمیکردم درسته زند دایی هم استاد دانشگاه بودو شبیه اما اون یه زنه شوهر داره. سریع این افکارو از ذهنم بیرون میکردم. اما خوب ...
بگذریم بعد از کلی کلنجار و گول زدن وجدانم که بخاطر لاس زدن با همون دختر کوچیکس خانواده دایی کاندید شدند پیشنهادو دادمو بدون مخالفتی قبول شد. برنامه واسه سه روزو دو شب توی ویلای شمال من بود . با اینکه ویلای من از بقیه ویلاهای فامیل کوچیکتره اما منظره ؛ دسترسی به جنگل و دریا و امکاناتش از همه مناسبتره . سه شنبه خبر هماهنگیها رو از خانومم میگرفتم که در اوج ناباوری گفت داییش نمیتونه بیاد و بجا ش نامزد دختر بزرگه میاد. بشرطی که من قول بدم دایی نفهمه چون توی خانوادشون درست نمی دونستند قبل از عروسی دو سه روز دامادو ببرند مسافرت. من اوکی دادم در حالی که ته دلم لرزید. نمی دونم چه حسی بود ترسی همراه با اشتیاق شیطانی . میترسیدم نکنه بر نفسم نتونم غلبه کنم و عهدی که یه عمر حتی در حادترین روزهای مجردیم بهش پا بند بودم زیر پا بذارم و اون عهد چیزی نبود جز ارتباط سکسی با زن شوهر دار..
همه امکانات تفریح و خوشگذرونی فراهم شد . با دو تا ماشین قرار شد بریم. ماشین من و ماشین پدر خانومم زن دایی و دختر کوچیکه با ماشین اونا و ما دوتا زوج با هم. اصلا حوصله این دوتا به اصطلاح قناری تازه به هم رسیده رو نداشتم اما چاره ایی نبود صبح زود پس از هماهنگی در خونه دایی بودیم که خودش با دوستاش رفته بود مسافرت مجردی. شیک تر از همیشه با تیپ اسپرت و یه اصلاح سر و صورت جانانه که قبلش محتاط تر انجام میشدو این دعفه بی ملاحظه انجام شده بود پس از رسیدن و احوال پرسی های معمول و اظهار امید واری که وای چه خوش بگذره شروع کردیم وسایل اونهارو تو ماشینم جا دادن اولین لحظه ایی که زن دایی رو دیدم نتونستم نگاهمو که دیگه اون نگاه قبل بود رو کنترل کنم و خریدارانه نگاهش کردم . عالییی . بیست....
اون متوجه نگاهم نشد شاید چهار سالی میشد که از من قطع امید کرده بود توی سال اول دلبریی هایی سعی میکرد انجام بده. که مثل چند نفر دیگه با واکنش سرد من و یا توجه بیش از حد من به همسرم در مقابل اون نا امید شده بود .
اما بار دومی که از درب اسانسور اومدم بیرن تا مجدد وسایلو ببرم. وسیله ای دم در روی زمین نبود چون آقای داماد و دختر خانوما مابقی رو برده بودند صدا زدم . زن دایی چیزه دیگه ای نیست ببرم ؟ فقط این سبد اومد جلوی در مثل همیشه خوش لباس شیک با یه آرایش ملیح و مانتووی راحتی که هنوز دکمه هاش بسته نشده بود سبد رو گرفتمو در حالیکه نگاهم مستقیم تو صورتش بود به سرعت حسم به همون زمانی که قبلا شرحش رو براتون دادم بازگشت.
( حتما اغلب شخصیت شازده اسد ا.. میرزای دایی جان ناپلونو خوب میشناسید. نه اشتباه حدس نزنید نه من تیپم اونقد بده و نه به اون شدت دریده و بی حیا بودم اما اون زمانها دلبری و سر صحبت باز کردن با خانهای کمی سن بالا رو خوب میدونستم مثل شازده.) و حالا هم که بازگشته بودم به اون زمان
بزنم به تخته زندایی چقدر جوون شدید.
یه لبخند سردی زد و با تعجب گفت وا جدی میگید دکتر؟
گفتم بله اگر نمی شناختمتون فکر میکردم خواهر شیما و شیلا باشید تا مادرشون.
جالبه , تا حالا اینطوری ندیده بودم نظر بدید نکنه شمام جوون تر شدیدو چشماتون دقیق تر می بینه و گرنه من هیچ تغییری نکردم
میدونم وقتی این جمله رو میگفت حسابی تعجب کرده بود. اما خوب با زرنگی جواب منم داده بود
سریع گفتم اینکه چی شده رو نمی دونم اما فوق العاده جذاب شدید جای دایی توی این مسافرت خالیه.
اینو گفتمو در حالیکه سبد رو گرفته بودمو با تمام مهارت سعی کرده بودم دستشو خیلی اروم عمدا لمس کنم میخواستم برم که خیلی زیرکانه جواب داد : جای دایی خیلی وقتا خالیه
در حالیکه توی اسانسو بودمو اون میرفت تو خونه که چک نهایی بکنه و بعد درو ببندو بیاد لبخند مصنوعی زدم که اونم در جواب همین کارو کرد این دفعه فکر می کردم اون با زیرکی جواب گستاخی منو داده. اما این چه معنی می داد یعنی اون با این حرفش از من خواست که این گستاخی رو ادامه بدم تا پر کردن جای خالی همسرش؟ یا نه اینا فقط تخیلات مغز من بود که دچار بیماری شده بود؟ این سئوالا و هزار تا فکر جور و واجور موضوعاتی بود که توی راه فکر منو مشغول کرده بود. اون مثل اسمش شباهت زیادی با کتایون ریاحی و نقشش در فیلو شام آخر داشت و شغلشم که تدریس توی دانشگاه بود این شباهت رو زیادتر میکرد و منو دیوونه تر.
بعد از سد کرج یه قهوه خونه سمت راست هست که صبحانه هاش عالیه اونجا توقف کردیم واسه صبحانه و سر میز سعی کردم با تعارفام چک کنم ببینم چیزی توی رفتارش تغییر کرده یا نه اما سعی میکرد کاملا عادی باشه . شایدم واسه این بود که جلوی ما بقی نمیخواست چیزی مشخص بشه.
رسیدیم ویلا. ویلای من دوتا خواب بیشتر نداره بعد از کلی تعارف قرار شد یه اتاق بدیم به دو تا قناری یعنی دختر دایی و نامزدش . چون دایی نبود این بهترین موقعیت بود که با هم راحت تنها باشند و همه با این کار موافق بودیم اتاقی که تخت دونفره داشت رو به اونا دادیم و اتاق دیگه که توی اون چهار تا تخت تکی بودو به اصطلاح واسه مهمون آماده کرده بودم اختصاص دادیم به خانوما و قرار شد ما ما سه تا مرد باقیمونده هم توی حال بخوابیم. همه چیز تا بعد از ظهر عادی پیش میرفت و من سعی می کردم این افکار و وسوسه ها رو از خودم دور کنم و مثل سابق با خانومم خوش باشمو به او ن توجه کنم .اما این حالت فقط تا وقتی میتونست ادامه پیدا کنه که من با اون یعنی زندایی تنها نمی شدم. بعد از نهار رفتیم چرخی توی شهر بزنیم با ماشین و این دفعه با تعارف من جاها عوض شد و زندایی با دختر کوچیکش اومدند توی ماشین ما پیاده شدیم و توی بازار قدم میزدیم که یه لحظه اون جدا موند ایستاده بود چیزی بخره که خودمو سریع رسوندم و حساب کردم . گفت ای وای چرا شما زحمت میکشید. اون حس شیطنتم اختیار جواب دادن عادی و سابقم رو ازم گرفت و گفتم شما دیگه الان مرد دارید نمیشه که خودتون حساب کنید.
یه کوچولو ابروهاش رفت تو هم و گفت چطور ؟ گفتم: هیچی همینطور ی اخه اومده بودید تو ماشین ما احساس کردم مرد این گروه منم و ..
اومد وسط حرفمو گفت یعنی از مرد یه نفر بودن خسته شدید و میخواید مرد یه گروه باشید. گفتم خسته که نه اما احساس کردم توانم بیش از اینه. در حالیکه میرفتیم به سمت بقیه با لبخندی گفت منظورتون توان مالی دیگه؟ تو اون که شکی نیست. گستاخ شده بودم داشتیم میرسیدیم به بقیه که گروهی داشتند حرکت میکردند فاصله کم شده بود میشد با یه لبخند در جوابش صحبتمون تموم بشه اما به عمد خودمو کشیدم اون طرف توی شلوغی بازار به بهانه گرفتن پاکتی که دستش بود دستمو کشیدم به کناره رونش و گفتم : در مورد توانم تو زمینه های دیگم اگه شکی هست میشه امتحان کرد.و بلافاصله گفتم: بدید من بیارم . کمی حرکتش رو آهسته کرد تا فرصت جواب دادنو داشته باشه با لبخند گفت : گفتی امتحان . میدونی که من یه معلمم و امتحان گرفتنو دوست دارم حتی اگه شکی در توانایی طرف نداشته باشم و بدونم بیست میاره.
رسیدیم به بقیه خانومم گفت : معلومه کجایی چرا یواش میای ؟ گفتم زندایی میخواست میوه بخره ایستادم کسی سرش کلاه نذاره . کتایون یا همون زندایی خندیدو گفت :نه شوخی میکنن من سرم کلا نمیره ایشون احساس مردونگیشون اجازه نداد من پول خرج کنم و زحمت کشیدن حساب کردند آخه مردمونن و بلافاصله ادامه داد مرد گروه ما.
این گذشت و رفتیم اما توی راه همش به حرفایی که ردم بدل شده بود بینمون فکر می کردم و احساس میکردم داریم وارد فاز تازه ایی میشیم دیگه علنی به هم دیگه نخ داده بودیم و هرقت یادم می افتاد که اون شوهر داره تمام وجودم سرد میشد.
تا غروب حسابی خوش گذروندیم و هوا تاریک بود که بعد از اینکه بیرون شام خوردیم برگشتیم خونه . در حالیکه همسرم و شیما ( دختر کوچیکه رفتند لباساشونو عوض کنند و قناریها رفتند تو اتاق خودشون خریداشونو بذارن ما خریدارو می اوردیم تو . پدر خانومم اینا وسایل ماشینه خودشونو و ما ماشین خودمون . کتایونم اومد به من کمک کنه که گفتم شما بفرمایید من میارم. و اروم طوری که فقط من میشنیدم گفت: وا یادت رفته گفتی مردمونی؟ میخوام به مردمون کمک کنم . لبخندی زدم گفتم مرسی بدون هیچ منظوری از روی تعارف و نه اینکه حواسم باشه چی میگم ادامه دادم شما بفرمایید لباساتونو عوض کنید من ترتیب اینارو میدم و زود میام. دوتا کیسه تو دستش بود ایستاد مکثی کرد . اوخ تازه فهمیدم چی گفتم. جواب داد :مثل اینکه واقعا باورت شده ها.
اولین بار بود که واسه صحبت از ضمیر جمع استفاده نکردو نگفت باورتون.
نمیدونستم چی بگم لبخندی زدمو گفتم اره.. فک کن.
بعد راه افتاد که بره دو قدم رفت برگشت با نازی که اولین بار بود میدیدم گفت : باشه چی دوست داری بپوشم؟... دیر نیایا.. و خندیدو رفت .بلند میخندیدو صداش توی راهرو میپیچید . مادر خانومم توی راهرو تو راه برگشت بود گفت : چیه کتی خیلی خوشحالی . گفت نه بابا از دست این دامادت یه جک گفت خندم گرفت.
همه بدنم داغ بود بر نگشت کمک بده وسایلو سریع بردم و تمام که شد.اومدم تو حال مادر خانومم دستشویی بود خانومم لباساشو برداشته بودو تازه رفته بود دوش بگیره شیما توی آشپزخونه میخواست چایی بذاره و پدرو برادر خانومم سر ماشین بودن هنوز اومدم رو کناپه ولو شم که به شیما گفتم مامانت کجاست ؟ گفت داره لباس عوض میکنه. وای با شنیدنش یاد شوخیمون افتادم باز حرارت تمام وجودمو گرفت اختیارم دست خودم نبود حرکت کردم به سمت اتاق. اتاقها طوری واقع شده بود که سه تا پله از توی حال می خورد .
پله ها رو با گامهای لرزانم طی می کردم و بعلت اینکه احتیاط رو رعایت کرده باشم بلند گفتم خانم وسایل من توی کیف ؟ و بسمت اتاق رفتم که مثلا دارم میرم سراغ وسایلم . درب نیمه باز بود . صدای قلبمو میشد شنید درو باز کردمو رفتم تو. درسته دیدم اون چیزی که حدس میزنید ایستاده بود با قامتی رعنا بدنی سفید اندامی زیبا و جا افتاده که هر بینندهای رو مجذوب و مسحور خودش میکرد شورت و سوتین سیاهش به زیبایی روی اندام سفیدش نشسته بود و سینه های مرمرینش اینقدر خوش حالتو زیبا مونده بود که همچنان محکو قرص از بالای سوتینش خود نمایی می کرد و چاک زیبایی در بین دو پستان زیباش ایجاد کرده بود. که با رسیدن رد نگاهم به اون قسمت باعث حرکت سریع خون در بین دو ران عضلانیم شد و بسرعت باعث رشد قد , کشیدن و قطور شدنش بشه.
عقل از سرم برده بود و انگار نه انگار که خودم پرنسسی دارم که هیچ چیزی کم نداره. اما افسوس از سرشت سیری ناپذیر آدمی. کم کم جراتم بیشتر میشد و کاملا زمان و مکان از دستم رفته بود میخواستم حرکت کنم به سمتش که صداش سکوت رو شکست . خوب بسه نمیخوای بری؟ الان یکی میادا.
گفتم آها.. آنقدر جذابی که قرت تفکرو از آدم میگیری. چرا الان میرم برگشتم که برم که با لبخندی ظریفی گفت: همینوری میخواستی امتحان بدی؟
. رسیدم دم درب بودم نگاهی به راهرو انداختمو مطمئن شدم کسی نمیاد جراتم بیشتر شده بود گفتم وقتی امتحان لذت بخش تر از اون چیزی باشه که فکرشو بکنی اولش حول شدن داره اما بعدش بیست رو شاخشه. گفت خواهیم دید. اومدم برم بیرون که ادامه داد فکر نمی کردم اینقدر حرف گوش کن باشی. گفتم چطور؟ گفت: گفتم میرم لباس عوض کنم تا بیای اینقدر حول بودی که عوض نکرده اومدی. گفتم خوب یه پله جلو افتادیم. خندید گفت :اما حالا وقتش نیست برو زود .
اومدم و رها شدم رو کناپه توی حال ماهواره روشن و یه کتاب الکی گرفتم جلو صورتم و چیزهایی که دیدیم و گفتمو شنیدم رو مرور میکردم و هنوز باورم نمی شد.
زمان زود گذشت خانومم از حمام اومده بود. کتایون لباس دلبرانه ای پوشیده بودو همه دوره هم کمی گپ زده بودیم و آماده خواب میشدیم و هرچه به زمان تاریکی نزدیک میشدیم قلب من تند تر میزد احساس میکردم امشب شبی خواهد بود که اگر نتونم بر خودم غلبه کنم خیلی از طلسم ها میشکنه و معصومیت این چند ساله بعد از ازدواجم . وفاداریم و حتی طلسم پرهیز از بودن با زن شوهر دار به آنی پس از آتشی شعله ور سریع دود میشه و به هوا میره و بعدش چی برام به جا میزاره؟ ؟
این فکرا دیوونم میکرد اما نفس سرکشم که دیگه مست شده بود به سمت دیگه ای میکشوندم . لحظه ها سریع گذشت به چشم به هم زدنی چراغها خاموشو همه سر جا هاشون بودم. طبیعی بود که خوابم نمی برد و مغزم مثل کامپیوتر کار میکرد. یه راه خوب . چرا تا بحال به ذهنم نرسیده بود sms. آره درسته میشه برم توی موتور خونه و بهش اس بزنم که بیاد اونجا. کلید که پیش خوذمه و اونم میتونه به بهونه دستشویی بیاداون سمت و بعد اگر کسی بیدار نشده بود بیاد تو..
باید عجله کنم تا نخوابیده.
اما این منم ؟با این همه ادعا که باید به سکس احترام گذاشت و در بهترین شرایط و از این حرفا . وقت زیادی نبود اما خوب اگه کسی متوجه بشه یا یواشکی مارو دنبال کنه چی ؟ وای مثلا پدر خانومم که با فاصله چند متریم خوابیده بود. اصلا اگه sms رو به خانومم نشون بده چی؟ دیگه حرفی واسه زدن باقی میمونه؟. به خودم اومدم بلند شدم رفتم آشپزخونه سر یخچال و یه لیوان آب ریختم بخورم تا کمی حرارتم فرو کش کنه. که دیدم صدای در اومد یک نفر از اتاق خانومها رفت دستشویی. مغز بیمارم باز به کار افتاد. حتما خودشه مثل من خوابش نبرده و به بهونه دستشویی اومده سرو گوشی آب بده بهتره معطل نکنم و منم برم سمت دستشویی اگه در نیمه باز بود که حتما خودشه و میرم تو و اگرم بسته بود صبر میکنم تا باز که شد سریع میرم جلو و با خودش میرم تو. تا اومد به خودش بیاد لبمو میزارم روی لبهای زیباش دستمو دور کمرش حلقه میکنم و به سمت خودم میکشمش و وقتی اونم سرشار حرارت شد بهش گرای موتور خونه رو میدم . وای از فکرش باز توی شلوارکم که موقع خواب پوشیده بودم بزرگی و حرارتشو حس کردم احساس میکنم از همیشه سفت ترو کلفت تر و تشنه تر بود آماده تا با سر سفت و گرم پر حرارتش جر بده و بره جلو. هیچ چیز نمی فهمیدم بلند شدم و بی اختیار به سمت دستشویی رفتم حدسم درست بود اما در مورد درب .
در نیمه باز بود قلبم شدید میزد . دیگه کاملا از توی شلوارکم معلوم بود اومده بود جلو دست بردم درو فشار بدمو برم جلو اما نتونستم نمیدونم چرا این قدرت رو در خودم نمی دیدم اون لحظه فقط یادم یه لحظه به دایی اوفتاد که این زنشه و نباید یادم بره که منم زن دارم. همین. پشتمو کردمو اومدم بر گردم یک قدم برداشته بودم که پشت سرم صدای باز و بسته شدن درو شنیدم طاقت برگشتن نداشتم . تازه تونسته بودم به خودم غلبه کنم که نرم تو اما دیگه مقاومت سخت میشه اگه خودش باشه. خشکم زده بود صدای یک زن اسممو با پیشوند آقا به آرومی صدا کرد فقط تونستم بفهمم که صدای اون نیست چون هیچ عشوه و نازی در صداش نبود اروم برگشتم و مادر خانوممو دیدم. وای که هیچ وقت از دیدنش اینقدر خوشحال نشده بودم. دلم میخواست بپرم بغلش کنم آخه خودتون میدونید آدم ته وجدانش راضی به خیانت نمیشه. خوشحال بودم گفتم: جانم. گفت میخواستید برید دستشویی ؟ ببخشید .
گفتم: چی؟ من بله مرسی . ا صلا حواسم به وضعیتم نبود و اینکه جلوی راست کرده بودم . هرچند توی این چند ثانیه از اون راستی و درشتی اولیش کاسته شده بود اما زیر نور ملایم چراغ دیواری راهروی منتهی به دستشوییمیشد کاملا با یه نگاه دیدو فهمید که راسته . معلوم بود . مادر خانومم در حالیکه نگاهش رو از روش سعی میکرد برداره و حرکت کنه بره بهم گفت ببخشیدا فکر کنم دوری ازش حسابی بی خوابتون کرده و رفت منظورش خانومم بود.
رفتم دستشویی بدون اینکه احتیاج به دستشویی داشته باشم اونجا کلی خجالت کشیدم چون خودم میدونستم این راست شدن از دوری خانومم نبوده و این چقدر تاسف آور بود اگر مادر خانومم میفهمید بخاطر کسی بوده که تقریبا هم سن و سال خودشه. رفتم سر جامو خوابم برد تا صبح که باصدای خانومم بیدار شدم تاظهر پکر بودم و توی خودم. میفهمیدم که زندایی دلبری میکنه و دلش میخواد یه جایی باهام واسه چند ثانیه هم شده تنها بشه و باز لاس بزنیم اما من از زیرش یه جورایی در میرفتم
موقع ورق بازی به بهانه های مختلف لمسم میکردم انواع ادا اصول و چمشک رو نثارم میکرد یکی دو بارشو طوری که تابلو نشه جواب دادم تا عصر که رفتیم سوار کاری جایی که اسب کرایه میدادند. دو نفر دونفر سوار میشدیم من با خانومم رفتیمو اومدیم و بعد دوتا قناری و بعدم زندایی و دختر کوچیکه زندایی وارد بودو تندتر رفت من واسه شیما دهنه رو گرفته بودم و میرفتم کمی نرفته بودیم که گفت میخوا پیاده شه و خوشش نمیادو میخواد بره پیش بچه ها و من ادامشو برم . پیاده شد رفت من سوار شدم رفتم سریع تا ر رسیدم به زندایی از دیدنم خوشحال شدو گفت چه عجب ما هم دیدیم آقامونو به تنهایی؟ بلاخره به ماهم رسیدی؟ اگه همه آقاها مثل تو بودن که هیچی . گفتم شرمنده. گفت نه شوخی میکنم درک میکنم خودمم نمیخوام زیاد تابلو بشه وقت زیاده تا اینو گفت باز شیطون شدم و در حالیکه دور میزدیم گفتم: نمیدونم گفت: چی رو گفتم داشتم به اسبه فکر میکردم و به اینکه گاهی مثلا این اسبی که شما سوارش هستید و یه سوار مثل شما روش نشسته و سواری میکنه بیشتر اون لذت میبره یا شما؟ نگام کرد اولین باری بود که تو حاضر جوابی کمی هنگ کرد. لبخندی زد گردنشو خم کرد و گفت نمیدونم وقتی سوار شدم دقت نکردم و الانم نمیتونم متوجه بشم . گفتم چی رو گفت که اسب نره یا ماده . گفتم مگه فرقی هم میکنه . گفت بی ادبی نباشه . اما فرقش مثل اینه که من دیشب بجای اغوش خانومت تو اغوش تو خوابیده بودم. وای باز هات شدم نا خود آگاه از دهنم در رفت و گفتم جوووون . داشتیم میرسیدم گفتم خوب امشب. خندیدو بعد از مکثی گفت نمی دونم. گفتم چی رو گفت اینکه تو توی این چند سال اگه مثل این چند روز بودی الان حتما جای خیلی چیزا عوض شده بود.اسب رو هی کرد تا زودتر از من جدا بشه و با توجه به نزدیک شدنمون جلب توجه نکنی و همزمان گفت واسه شب خبر از تو و رفت .
میدونید یه چیزی رو تو زندگی تجربه کنید و اون اینه که من مطمئنم این حالت فقط واسه من نیست اون ثانیه های آخر سر خوردن توی بغل کارهایی که دودلیم انجام بدیم یا نه حالا هرچی باشه خیانت . مال مردم خوری . ضایع کردن حقی و یا ..... یه چیز کوچولویی آخرین تلنگر رو بهمون میزنه و بعد کشش شدید و جذبه شدیدی آغز میشه . مثل همین جمله ای که الان عینا از اون روز واستون نوشتم در حالیکه اشاره به این چند سال کرد. اوکی شب رو داد .
میشد فقط به شب اندیشید و واسش شروع به برنامه ریزی کرد در حالیکه هنوز روز بود
و میشد هم به جمله قبل از اوکی دادن فکر کرد منظورش چی بود اگه من تو این چند سال با این سرعت رفته بودم جای چی عوض میشد ؟. زیاد نمیخوام به مغزم فشار بیارم توی همین دو روز هنوز چیزی نگذشته معلوم بود که خانومم داره کم کم متوجه حالات غیر عادی من و ربطش به سوار کاری که باهم سواری میکردیم بشه .اینو میشد از حالتش وقتی رسیدم و رفتارو بی حوصلگیش کاملا فهمید. اره اگه با این سرعت رفته بودم . و یا چرا اینطوری نگیم اگه با همین سرعت ادامه بدم چیزی نخواهد گذشت که زندگی زیبام از هم میپاشه.
این جمله بد جوری توی اون روز و اون شب به دادم رسید هرچند میشد به راحتی از روش گذشت اما تا میومدم تنها بشم باهاش یا باز جواب دابریاشو بدم به یاد خودم میاوردم و به خود میومدم .سفر رو به انتها بود و اخمهای کتایون که باز داشت برام میشد زندایی میرفت که آمیخته بشه با یک مشت سئوال بی جواب که حسابی کلافش کرده بودو دیگه کاملا همه فهمیده بودند که حالتش عوض شده و خودش یه سری بهانه و مابقی هم یه حدس های الکی میزدند و تنها من بودم که دلیلش رو میدونستم و شاید هم همسرم.
بازگشتیم و برعکس آغاز سفر تحویل وسایلشون وخدا حافظی به سردی انجام شد.
چند روزی بعد از سفر حالم خوب بود اما باز من بودم و صبحا سایت شهوانی تازه یه عالمه جذابیت که چند روزی ازشون دور بودم.
دوباره در من شعله میکشید شعله های شهوت آمیخته با تنوع طلبی و گاهی خودمو سرزنش میردم که اشتباه کردم کوتاه اومدم و بهتره برم سراغش. اما گفتم نه این کار رو میکنم اما نه با کسی که شوهر داره با یکی که آزاده اینجوری پاهامم تو گام برداشتن دچار تزلزل نمیشه. دوباره شروع کرده بودم برانداز کردن .
رئیش شعبه بانکی که حساب داشتم یه خانوم فوقالعاده بود به با توجه به رقم جابجایی حسابهای منم حسابی به من حال میداد فقط باید میفهمیدم تنهاست یا نه.
روزها رو با این تفکرات میگذروندم و فکر اینکه چطور می تونم بفهمم و از این فکرا ضمن اینکه روز به روزم کاراهای خونه جدید پیشرفت بیشتری میکردم ما آماده جابجایی میشیدیم . یکسری از وسایل خصوصا تخت و مبلمان رو جدید گرفته بودم با آینه و.. و یکی دوتا قاب عکس از خودمون منتقل کرده بودیم و منتظر اسباب کشی نهایی بودیم. بد جوری این وضعیت داشتن کلید یه خونه دیگه که خالیه و هیچ توجه ای رو جلب نمیکنه وسوسمو شدت میبخشید
اون روز خوب یادمه برنامه ریزی کرده بودم بعد از جلسه اداره رو ترک کنم و تا بانکها نبستند خودمو به بانک برسونمو سر صحبت رو با خانم رئیس بانک باز کنم و تا نفهمیدم تنهاست یا نه دست برندارم.
توی جلسه که خیلیم مهم بود اصلا حوصله نداشتم. همش به ساعت نگاه میکردم اواخر جلسه شد ساعت حدود یازده موبایلم رو باز گذاشتم روی زنگ . کمی نگذشته بود که زنگ خورد یه شماره ناشناس بود. پا شدم و دیدم بهترین فرصت به بهانه صحبت اومدم بیرون یه صدای زنانه با کلاس و نسبتا جوان فامیلمو گفت. گفتم درسته بفرمایید. بعد اسممو گفت باز گفتم درسته نمیدونم چرا دلم میخواست رئیس بانک باشه اما صدای اونو میشناختم اون نبود صداشش از زندایی هم خیلی جوونتر بود پس کی میتونست باشه.
وقتی اسممو گفت و گفتم درسته گفت خودتی؟ چطوری خوش تیپ.؟ چقدر حرف زدنت عوض شده؟ اوهو چه کلاسی میزاری شناختی.؟..
مغزم سوت میکشیدو هرچی فکرمیکردم به جایی نمیرسیدم این کیه که اینجوری منو صدا میکنه و باهام اینقدر راحته؟ یعنی کی میتونه باشه که با پای خودش تو این موقعیت اومده سراغم و اسممو با پسوند خوشتپ صدا میکنه. پرسیدم :عذر میخوام شما؟ ...
ادامه دارد.....

نوشته: بابک

سلام.
این همه یک داستان جدید و تقریبا کوتاه در یک قسمت.
***************************************************************

خیلی دوستش داشتم . امیر حسین همونی بود که من میخواستم یه جوون پاک و بی آلایش . یکی که منو به خاطر خودم می خواست نه به خاطر هوس . یکی که هیچوقت سعی نکرده بود مثل پسرای دیگه که چشمشون فقط دنبال تن و بدن ما دختراست از من سوءاستفاده کنه . واسه همین حاضر نبودم با هیچ چیز دیگه تو دنیا عوضش کنم . منم خیلی خوشگل بودم . چشام به رنگ سبز روشن بود .لبام غنچه ای بینی کوچولو صورتم گرد و سفید و وزنم 55 کیلو یه خورده لاغر نشون می دادم . ولی اندام بدی نداشتم . امیر حسین همش به من می گفت نازی همین جوری بمونی خوبی چون خیلی نازی . امیر یه دوستی داشت که خیلی خوش تیپ تر از اون بود اسمشم پویا بود . چند بار برام پیغوم پسغوم فرستاده بود که باهاش دوست شم و به کلاس من نمیخوره که با امیر حسین باشم ولی من و اون دیوونه وار همدیگه رو دوست داشتیم. هرچی هم که بهم می گفت امیر سر و گوشش می جنبه حرفشو قبول نمی کردم . من و امیر حسین و اون دوست شارلاتانش پویا همه مون 17 سالمون بود و سال سوم دبیرستان درس می خوندیم قرار بود امیر حسین منو به خونواده اش هم معرفی کنه مثل این که با این سن کمش می خواست کلنگ عشق و از دواجو به زمین بکوبه . یکی از این پنجشنبه بعد از ظهر ها موبایلم زنگ خورد. پویا بود . خواستم گوشی رو قطع کنم . دیگه حالم از شنیدن صداش بهم می خورد . با خودم گفتم خوش تیپ که هستی باش پدرت خر پوله که باشه من عشق تو رو نمی خوام . من عاشق امیر حسینم . اونو دوست دارم . یه تار موشو به صد تا مث تو نمیدم .-بالاخره مچشو گرفتم . زود باش خودتو برسون . اول فیلمه . امیر با دوست دخترش تو سینماست . منم اونجا بودم اومدم بیرون . دم در سینمام . دور میدون انقلاب .. منتظرتم زود باش بیا -تو دروغ میگی -زودتر بیا تا دیر نشده .. نمی تونستم باورکنم از میدون ولی عصر تا انقلاب اون قدر راه نبود که دیرم شه . البته با ماشین . بهم آدرس جایی رو که نشسته بودند داد . خود پویا نیومد . رفتم داخل . نور متوسطی فضای سینما رو رو شن کرده بود . خیلی کج و کوله و یه وری می رفتم تا امیر منو نبینه . دوست داشتم که فقط خودم اونو می دیدم و اون متوجهم نمی شد . پویا درست می گفت . اون به من خیانت کرده بود . نمی تونستم صحنه رو ببینم کنار یه دختر نشسته بود . می گفتند و می خندیدند . منم تو وجودم هم گریه بود و هم خشم و هم خنده . به سادگی و حماقتم می خندیدم . هنوز هیچی نشده بود ولی با احساسات من بازی کرده بود . با این حال نمی تونستم خودمو قانع کنم من خودمو واسش حفظ کرده بودم . اون اولین عشقم بود و می خواستم که آخرینشم باشه . از سینما اومدم بیرون . پویا منتظرم بود یه ماشینم با خودش آورده بود . بی اراده سوار ماشین شدم . های های می گریستم . پویا یکی دو ساعتی منو گردوند وکلی واسم حرف زد که هیچکدوم از حرفاشو نفهمیدم . منو برد به یه آپارتمانی که می گفت مال پدرشه و تازه مستاجرش پا شده و کلیدشو هم معلوم نبود چه جوری کش رفته . آپارتمان تقریبا لخت بود فقط چند تا موکت و یه تخت دو نفره و یه یخچال موجودی این آپارتمان بود .روی تخت نشستیم و اون گفت دنیا که به آخر نرسیده نازی -چی میگی پویا تو که عاشق نشدی . اصلا من چرا اینجام الان باید خونه باشم -من عاشق شدم نازی . فقط یه بار اونم عاشق تو .-من شنیدم که تو کلی دوست دختر داری -نه امیر همه رو بهت دروغ گفته شاید تلفنی با چند نفر صحبت کرده باشم ولی هیچی بین ما نبوده . این منم که عاشق واقعی توام و تا حالا به خاطرت صبر کردم با این که میدونم با امیر بودی ولی دیوونه وار عاشقتم دوستت دارم . تو دختر رویاهامی . وقتی تو رو داشته باشم هیچ دختر یا زن دیگه ای رو نمی خوام . خیلی سریع خودشو بهم نزدیک کرد و لبامو به لباش چسبوند . چندشم شد -عزیزم دوستت دارم عاشقتم -من نمی تونم عشق مث پیرهن تن آدم نیست که اگه کثیف شد بکنی بندازیش دور و یکی دیگه بپوشی ولی دست بر دار نبود . دوباره منو بوسید. حس کردم برای فرو نشوندن خشمم نسبت به امیر به این بوسه نیاز دارم. حالا که اون بهم خیانت کرده پس من چرا نکنم . چقدر ساده بودم که گول حرفاشو خوردم . پویا پرروتر شده بود ومن هم به امیر فکر می کردم . صحنه ای رو که اون با یه دختر دیگه یا رقیبم تو سینما نشسته بود مجسم می کردم . داشتم آتیش می گرفتم . پویا دستشو گذاشته بود لای بلوزمو با سینه هام ور می رفت . یه خورده مقاومت کردم ولی حس کردم خیلی لذت میده واسه اولین بار بود که دست یه پسر به سینه هام می رسید ..سختم بود ولی خشمی که نسبت به امیر حسین داشتم بی خیال ترم کرده بود . تازه یه هیجان و حالت خاصی بهم دست داده بود که واسم سابقه نداشت .-نه پویا این کارو باهام نکن .من آمادگیشو ندارم . دست هیچ پسری تا حالا بهم نرسیده .-بالاخره از یه زمانی که باید برسه . اینم اولش .-نه پویا این کارو باهام نکن . وقتش نیست . نه آمادگی فکریشو دارم نه روحی .-جسمی چطور ؟/؟-بذار برم خونه دیرم شده ؟/؟دست بردار نبود -پویا نه نه نه -خوشت میاد ؟/؟نگو که خوشت نمیاد . چشات یه چیز دیگه ای میگن .-خیلی پررویی -شلوارمو از پام در آورد -چیکار می کنی ؟/؟واسه منی که تو باغ نبودم سیاحت خوبی بود . کوسم لذت خاصی رو همراه با هوس حس می کرد . بالای کوسم ورم کرده بود . حس می کردم این تورم باید مال هوس باشه . دیگه مقاومت نمی کردم . خیلی سریع تسلیم شده بودم . فقط مراقب بودم که کار دست خودم ندم و پویا پارو از گلیم خودش دراز تر نکنه طوری که به عنوان یه دختر وارد آپارتمانش شده و زن برگردم . خودمو قانع کرده بودم که کارهمون دخترایی که میرن دنبال سکس و ارضای هوسهاشون ,خیلی بهتر از اوناییه که مثل ما میرن دنبال عشق پاک . تازه شوهر بهتری هم گیرشون میاد . با همین فکرا خودمو قانع می کردم که اشتباه نکردم که زیاد به پویا سخت نگرفتم . به شورت منم رحم نکرد .خجالتم میومد . کوسم خیلی پر مو بود . برعکس کیر پویا که خیلی تمیز و تیغ انداخته و براق بود .-می بینی چقدر باحاله ؟/؟یه عمر در خدمتته . با همین یه خیلی واسه خودمون بچه درست می کنم . راستش هم به حرفاش دلخوش بودم هم نبودم . امیر حسین که دستش به باغ سبز نرسیده بود اونجوری در اومد وای به این که همون اول خلوت اول تر تیب منو داده بود . مثل یه زنبور گزیده ای که نمی دونه چیکار کنه و چطوری خودشو از مهلکه خلاص کنه یا خودشو تسکین بده منم که هوس گزیده شده بودم به خودم می پیچیدم . انگار پویا رفته بود تو وجود من . می دونست چه طوری منو بسوزونه . دهنشو گذاشته بود رو کوسم یه دستشم گذاشته بود بالای کوسم و انتهای شکمم و یه دستشم رو سینه کوچولوم که تازه می رفت درشت بشه گذاشت و باهاش ور می رفت -وایییییی پویا عزیزم نمیدونم چیکار کنم یه جوری ردیفم کن . من تا حالا سکس نداشتم هیچی نمیدونم -مگه من داشتم ؟/؟منم اولین بارمه . بذارحالا کوستو بخورم دهنم پر شده از خیسی تو چقدم چسبنده و چربه -پویای عزیزم ارضام کن زود باش .-راهش همینه . کوستو که الان نمی تونم بکنم . اون مال شب زفاف من و توست . موهای کوس و چوچوله هامو با هم توی دهنش می گردوند -ایییییییی اییییییی نه نه نه دو تا پامو به طرف بالا قرار داد و با سرعت بیشتری کوسمو می لیسید . یه چرخشی زد و سرش در جهت مخالف کوسم قرار گرفت و کیرشو گذاشت رو دهنم . لبمو جمع کردم چندشم شده بود . من که قبلا از این کارا نکرده بودم . مجبور شدم دهنمو باز کنم و کیرشو تو دهنم جا بدم . خیلی حال می کرد. دهنمو مث کوس می گایید .-جااااان جااااان هاهاهاااااااا هاااااااااااووووووفففففف چقد حال میده نازی جوووووون . نمی دونستم چی به چیه . دهنم پر شد از آب کیر پویا خیلی چند شم شده بود . از لب و لوچه ام پاکش کرده ولی هنوز عقم می گرفت -مثل این که ما هم داریم کوستو می خوریم ها . دوباره به حالت قبلی برگشت و به آتیش زدن خودش ادامه داد . از روبرو که کوسمو می خورد بیشتر به من مزه می داد تا سر و ته کرده باشه . پویا من دارم یه جوری میشم جوووون ولم نکن . داغ شدم . تمام تنم باهم یک دل و یک صدا شدن . انگار با هم میخوان منفجر شن . با هم می خوان برن جایی . اووووووفففففف اومد یه چیز داغ و نرم داره تو تنم وول می خوره حرکت می کنه از کوسسسسسم می ریزه بیرون . حالا منو ببوس گور پدر امیر نامرد و خائن . این بار با حرارت بیشتری خودمو در اختیارش قرار داده بودم . هر چند هنوز عاشقش نبودم . لذت می بردم از این که کار امیرو با شدت بیشتری جبران کرده بودم . واسه چند لحظه پویا ازم دور شد . نمی دونم کجا رفت ولی چند دقیقه بعد با آب میوه برگشت . نفسی تازه کردیم . فکر می کردم کار تموم شده دیدم نخیر منو خوابونده افتاده رو کونم .-دیرم شده عزیزم . تازه من می ترسم درد داره . تحمل یه شیلنگ نازک عکسبر داری و لونوسکوپی رو نداره چه برسه به کیرت -تو اون شلنگ مصنوعی رو با این کیر گرم و نرم که خاصیت ارتجاعی داره مقایسه می کنی ؟/؟با این حرفا رامم کرد. مجهز بود . یه چیزی به سوراخ کونم مالید و گفت این عضله سوراخ کونتو موقتا باز ترش می کنه تا کیر راحت تر بره داخلش ... چیکار کنم . کونی هم که نبودم و شدم .-کون کوچیکی داری ولی خیلی خوش استیل و خوش دسته . مال کیه ؟/؟..با این که حوصله جواب دادنو نداشتم گفتم مال تو . چند دقیقه ای با انگشتاش می کرد توسوراخ کونم و در می آورد تا این که حس کردم کمی بی حس شدم . نسبت به درد مقاوم تر . اما تماس کیرو با سوراخ کونم احساس می کردم -می میرم واسه کونت از خوردن و دیدنش سیر نمی شم . بعد از کلی ماچ و بوسه یه طرفه با کونم دو باره کیرشو به طرف سوراخم حرکت داد .لحظه به لحظه سنگینی بیشتری رو تو کونم احساس می کردم .بیشتر از نصف کیرشو فرستاده بود توی کونم .-پویا کیرت داره بهم زندگی میده . مث یه جام شرابیه که شرابش منو از غم دور می کنه -تو که از شرابش بدت اومد و نخواستیش .-نمی دونستم چه شراب مست کننده ایه . من که الان مست کیرتم . با این که اولین باربود که کون می دادم ولی خیلی حال می کردم . و با وجود این محلول معجزه کننده غمی نداشتم .-خیلی خوشم میاد جااااان بیشتر از نصف کیرم تو کوسته میذارم داخل میکشمش بیرون . اووووووفففففف بگیرش دیگه نمی تونم جلومو بگیرم . بهم فشار میاد . پاشید جوووووون حسش می کنی ؟/؟داره می ریزه توی کون قشنگت . همون جهشی رو که توی دهنم داشت توی کون منم داشت .-پویا جون منم خیلی لذت بردم . نمیدونم چه اصراری داشت این پویا که کیرشو اون داخل نگه داشته باشه .. -از این همه زیبایی و تماشاش لذت می برم نازی جون ..... صدای زنگ در اومد . یه لحظه دیدم که در آپارتمان بازه فرصت نشد که کونمو از کیر پویا ول کنم . اوخ جون امیر بود . کیف می کردم . ولی چرا در آپارتمان باز بود . حتما پویا یادش زفته بود ببنده . ولی در ظاهر بسته بود-تف به تو نازی عوضی . هرزه . کثافت آشغال . خب از اول می گفتی عاشقم نیستی . از خودت واسم یه بت درست کردی . کیررو از کونم در آورده وگفتم آشغال منم یا تو که با دختر مردم میری سینما .. برای چند دقیقه ای ساکت شد و گفت باشه ایرادی نداره . یعنی تو باید این جوری جبران می کردی ؟/؟این بود اون عشق محکم و مثل کوه استوارت ؟/؟عشق تو یه عشق شیشه ای بود و مث یه کاسه بلور شکستنی . من سزاوارش نبودم . یه تفی تو صورتم انداخت و گفت تو خیلی خوشگلی و من جذاب نیستم ولی پست و هرزه ای . این حقم نبود . یه تف دیگه ای هم نثارم کرد و با چشایی اشکبار دور شد . احساس شرم نمی کردم . می خواست خیانت نکنه ..... فردای اون روز یه دختر تو خیابون جلومو گرفت وگفت منو می شناسی ؟/؟.خوب نگاش کردم و گفتم تو همون کثافتی هستی که امیر حسین منو ازم گرفتی . دو تا شناسنامه داد دستمو گفت هر دو تا شون عکس داره بخون ببین چی می فهمی ... نه خدای من امکان نداشت . امیر حسین و الهام خواهر و برادر بودند . امیر به من خیانت نکرده بود . الهام رفت و من موندم یا یه دنیایی از غم و حسرت و پشیمونی . امیر من پاک بود و من آلوده بودم . برای همیشه از دستش داده بودم . عشق ما عشقی بلورین بود نه مثل بلور شفاف . مثل شیشه شکننده بود . شبیه آدمای گیج و معتاد تلو تلو می خوردم یه سری فکر می کردند من معتادم یه سری منو با جنده اشتباه گرفته بودند بعضی ها هم فکر می کردند عصبی ام . بیشترا فکر می کردند قاطی کردم . یه احساسی به من می گفت که شاید بتونم پویا رو توآپارتمان دیشبی پیداش کنم . با این که می دونستم همه این بر نامه ها زیر سر اون بوده ته دلم یه امیدی داشتم که شاید اونو دیگه بتونم حفظش کنم در زدم و درو واسم باز کرد . می خواستم برم داخل نذاشت . گفت مهمون دارم صدای دختری رو شنیدم که می گفت کیه ؟/؟-هیچی عزیزم . دوست دختر دوستم امیر حسینه خبر دوستشو ازم می گیره -این بود اون عشقی که ازش دم می زدی ؟/؟توزندگی منو نابود کردی داغی غم اولین عشق تا آخر عمر رو دلم می مونه . حالا که خرت از پل رد شد و یه بار منو گاییدی به خونه خودتم راهم نمیدی ؟/؟من که دیشب ملکه این قصر بودم !من که دیشب تنها شهبانوت بودم !-عزیزم دست خودم نیست خوش تیپم وکلی کون تو نوبتن که بیان زیر کیر من .. به اونا که نمیشه ظلم کرد . منم تنوع طلبم امکان نداره یه کونی رو بیشتر از یه بار بکنم ...

پایان.

نوشته:نسرین (nasrin.t.73)

همزمانسازی محتوا