عمه
سلام اميدوارم حالتون خوب باشه
من اميرم 26 سالمه از تهران.راستش چند سالي هست داستانها و خاطرات سکس شما رو دنبال ميکنم بالاخره تصميم گرفتم خودمم خاطرات خودمو تو اينترنت و سايت شما بذارم.
اوايل که تازه به بلوغ رسيده بودم با اينکه عطش زيادي داشتم ولي به دلايل فرهنگي که خودتون بهترميدونين ازين کارها بدم ميومد حتي فکرميکردم با همسرم هم نميخوام سکس داشته باشم ولي با بزرگ شدنم و مطالعه و مشاهداتم از زندگي متوجه شدم که سکس قوي ترين نيرو و احساس درون هر انسانيه!همه رفتارهاي ادم ناشي از زندگي سکسيه که داره!اونهايي که اهل مطالعه و روانشناسي هستن و ميفهمن چي ميگم.
در مورد سکس با محارم و خانواده فکرميکردم کاروحشتناکيه اما بعدا فهميدم در گذشته امر عادي اي بوده و بعد از اتفاقات پيش امده کم کم ازبين رفته که بيشترش بخاطر ايجادتضاد طبقاتي ايجاد نزاع بين مردهاي خانواده برسرتصاحب مادر و خواهرزيباتر و ايجاد شکاف بين جامعه و دوري اقشارمختلف جامعه ازهم بود.چون وقتي پدري با دختر يا پسري با مادر خواهر و برادرباهم ازدواج ميکردن باعث ميشد از خانواده ها و قبايل ديگه فاصله بگيرن و ثروتمندها پولدارتر و فقرا فقيرتر ميشدن.نشونه هاي تاريخيش هم روابط ادم و حوا و فرزندانشون باهم بود که که منجر به قتل هابيل توسط قابيل برشسر خواهرزيباترشد.بنظرتون خدا با علم و قدرتش به پيامبرش اجازه همچين کارهايي رو داده؟نه چون اين کارها قانون طبيعت بوده و گناهي نبوده.خدايي هم وجود
طبق علم روانشناسي و کشفيات در مورد ذهن انسان و ارزوهاي درونش مادر هميشه اولين و مهمترين عشق هر مرديه چون اولين زني هست که باهاش اشنا ميشه و مهمترين و مهربانترين موجود زندگيشه!همينطر عشق مادر به پسر و عشق پدر به دختر و دختر به پدر
مقدمه خيلي طولاني شد فقط خواستم اون اد مهايي که نميفهمن بدونن مشکل خوشونن نه شيطان و گناه و اين مزخرفات.زندگي يعني عشق يعني سکس
خب اولين خاطره من مربوط ميشه به 6سال پيش.وقتي که براي تعطيلات رفته بوديم شمال خونه مادربزرگم.اونجا بيشتر فاميل هم اومده بودن.من 4تا عمه دارم و 2تا عمو که خانواده 3تا عمه هام و يکي از عموها هم بودن.از طرف مادري هم 5تا دايي دارم و 3تا خاله .خودم هم يه برادر دارم يه خواهر
راستي در مورد خودم هم بايد بگم تو فاميل از همه خوشگل تر و خوشتيپ ترم.بخاطر اروم بودن و مهربونيم هم همه فاميل رابطشون باهام خيلي صميميه و يجورايي عاشق منن.يادمه اونوقت دوسه تا دوست دختر ناز هم داشتم ولي متاسفانه اهل اين چيزا نبودن و من هم چون تا اون موقع سکسي نداشته بودم خيلي کنجکاو بودم و اتيش زيادي داشتم.همش چشمم تو سينه و کون زنهاي فاميل بود.همش تو ذهنم بدن لخت اونهارو تجسم ميکردم و دوست هرجور شده براي1بار هم که شده حتي بدنشون رو ببينم.
اون روز نميدونم چي خورده بودم که حشرم خيلي بالا بود.خلاصه شب شد و موقع خوابيدن!منم ميدونستم چون شلوغه و عمه ها و زن عموها همه هستن زن ها و مردها جداجدا قراره بخوابن ولي ازونجايي که زنها همه بامن راحت بودن و ازم خجالت نميکشيدن سعي کردم به يه بهونه اي پيش زنها بخوابم.اول رفتم پيش مردها و ازبس نق زدم که خروپف ميکنين شبها و من نميتونم بخوابم مامان و يکي از عمه هام گفتن پيش ما جا هست بيا اونطرف.مردها همه تو پذيرايي و هال خوابيدن و زنها توي اتاق خوابها.توي يکي از اتاقها مامانم و خواهرم و دختر عموهام بودن بهمراه دختر عمم چون دخترا ميخواستن باهم باشن همه اونجا خوابيدن مامانم که دل خوشي از عمه هام نداره به يه بهونه پيش اونها موند.تو اتاق ديگه هم عمه هام و زن عمو بودن.خب منم بايد کاري ميکردم پيش عمه هام برم پيش دخترها و مامانم که نميشد.الکي گفتم ابم با دخترها تو يه جوب نميره عمه بزرگم هم گفت بهتر بيا پيش ما.يه مرد بايد موظبمون باشه منم با خوشحالي قدم اول رو تونسته بودم بردارم رفتم اونجا.به به ديدم تشک ها همه نزديک هم چون جا کم بو و حتما من نزديک يکيشون ميخوابم.همونجور هم که پبش بيني ميکردم من رو انداختن کنار ديوار و چسبيده به تشک عمه بزرگه!زيرپام هم زن عموها و دخترعموم که کوچيکه خوابيدن طوري که پاهام تقريبا به پاي تشک اونها هم ميرسد.خب عالي بودش قدم دوم هم بد نشد.من که دراز کشيدم در رو بست زن عموم و خانمها شروع کردن به عوض کردن لباسها.با اينکه خانواده و فاميل هاي ما خيلي مومن هستن ولي همونجور که گفتم همشون جلوي من راحتن و خجالت نميکشن.عمه هام ديدم که با تاپ و شلوارک ميخوان بخوابن و يکي از زن عموهام پيراهنش رو که دراورد يه تاپ زيرش داشت و با همون شلواري که تنش بود درازکشيد اون يکي زن عموم هم با يه دامن بلند و يه پيراهن سرسنگين که هيچيش معلوم نبود خوابيد.راستي اسم اين زن عموم فريبا بود که خيلي خجالتيه اون يکي زن عموم اسمش ليلاست که خيلي سرزبون داره برعکس اون يکي.اون عمه بزرگه که پيشم خوابيد اسمش مهينه عمه دوم شهلا و عمه سوم هم شهينه.اسم بقيه رو هم تو خاطرات بعدي و داستانهاي بعديم ميگم.اما برسيم به اتاق خواب بهشتي و اون همه هيکل و سينه و کس و کون ناز و دوست داشتني!عمه هام خوشبختانه همگي سينه گندن و من هميشه به خاطر سينه هاشون بيشتر دوستشون داشتم.مهين قد متوسطي داره و همه چيش استاندارده منظورم شکم و کونشه.در ضمن بهترين نکتش اينه که طلاق گرفته و شوهر نداره تو کون منم عروسي بود اون قراره پيشم بخوابه.حتما اون هم دلش تنگ ميشه واسه سکس .شهلا قد کوتاهه ويخورده تپل خوشگل بود و دوتا بچه داره خودش و شوهرش هم ازون مومن هاي تيرن.ازون خيلي ميترسيدم و شهين جون هم هيکل خيلي سکسي داره سفيدقدبلند تيتيش با منم خيلي جوره يه دونه هم پسرکوچيک داره.زن عموها هم که بزرگه اسمش الهامه و اون يکيش اسمش روشنکه هيکل جفتشون مثل همه.قد متوسط لاغر سينه هاشون معموليه و صورت معمولي اي هم دارن.
از همون اول که وارد اتاق شدم کيرم راست شد لباساشون هم که عوض کردن ديگه نفسم هم داشت بند ميومد قراره نزديک اينها بخوابم.بالاخره بعد از غيبت هاشون و حرف زدنشون لامپ خاموش شد و قرارشد بخوابيم.کيرم داشت ميترکيد و نميدونستم بايد چيکارکنم با مهين وربرم يا روشنک!خب چون مهين شوهرم نداشت بيخيال روشنک شدم همه حواسم رو دادم به مهين.1ساعت که گذشت همشون خوابشون برد.من هم کم کم خودمو به مهين نزديک کردم.واي برجستگي هاي سينش و کونش داشت ديوونم ميکرد.خلاصه تصميم گرفتم هرجور شده لمسش کنم.دستم رو اروم بردم طرفش و گذاشتم رو دستش.اون هم مطمئن شدم خوابه چون تکوني نخورد.به پهلو خوابيده بود و صورتش طرف من بود.دستش رو که گرفتم شروع کردم به بازي کردن و نوازش دستش.کم کم دستم رو بردم روي ساعد و بسمت بازوهاش.ولي هنوز تکون نميخورد بقيه هم که اونقدر خسته و غرق خواب بودن که انگار اونجا نبودن.هرچند از فکرروشنک هم نميشد غافل بشم و پام رو بعضي اوقات به پاش ميکشيدم ولي اون هم تکون نميخورد.نميدونستم بيدارن و دلشون ميخواد که چيزي نميگن يا واقعا خوابن!من که همه حواسم و نگاهم تو سينه هاي مهين بود.سعي کردم شجاعانه تر پيش برم صورتمو بردم کنار سينه هاش و دستمو گذاشتم رو بازوش.تکون که نخورد واقعا ديوونه شدم احساس ميکردم اونم خوشحاله چون هم شوهرنداشت هم منو خيلي دوست داشت هم به پيشنهادخودش کنارش خوابيدم.انگار که دنيا رو بهم داده باشن زدم به سيم اخر!دستم رو اوردم گذاشتم رو سينش همين که خواستم بمالم انگارکه بهش برق وصل کردن ديدم ازخواب پريد.چنان ازجاش پريد که قلبم وايستاد.پاشد نشست باترس بهم گفت چي شده منم که هم هول بودم هم ميترسيدم مونده بودم به اين خنگ چي بگم.الکي خودمو به خواب زدم و مثلا که ازخواب پريدم گفتم چي شده؟وانمود کردم که تو خواب دستم بهش خورده اونم گفت چيه اب ميخواي برات بريزم تشنته گفتم اره.خوشبختانه همه بيدار نشدن فقط شهين بيدارشد اونم بدون اينکه چيزي بگه دوباره خوابيد.رفتارش اونقدر خونسرد بود که فکرکردم اينمدت بيداربوده و داشته نگاه ميکرده .اب رو که خوردم سريع خودمو زدم به خواب مهين هم سريع خوابيد.تودلم همش بهش فحش ميدادچنددقيقه بعد دوباره چشامو بازکردم ببينم چه خبره.ديدم چشاش بازه و داره منو نيگا ميکنه.حتما ميخواس تاصبح کشيک بده شيطوني نکنمولي ديگه واقعا ح س ميکردم کيرم تااخرعمر بخوابه نه تنها ازون بلکه از همه زنهاي فاميل ديگه بدم اومد. چند دقيقه که گذشت ديدم نخير انگار نميخوابه اين مهين.ديدم هي سرش داره ميچرخه ببينه همه خوابن يانه؟منم کنجکاو بودم بدونم چي تو سرشه الان.انگار حس ميکردم تازه فهميده قضيه چي بوده ولي ديگه جراتش رو نداشتم امتحان کنم.واسه همين چشامو بستم و خوابيدم.
فکر کنم يه ساعتي گذشته بود که يهو ازخواب پريدم.به به انگار دوباره زنده شدم ديدم مهين از پشت بغلم کرده و همش داره شونه ها و بازوم رو ميماله.تو خواب مثل اينکه برگشته بودم و پشتم بهش بود الان.چندلحظه کاري نکردم ديدم اون داره ادامه ميده کيرمنم سريع دوباره سفت شد.اون هم فهميده بو الان بيدارم واسه همين سفت تر چسبيدبم قشنگ سينه هاشو رو پشتم حس ميکردم.يه پاش هم انداخت رو پام و داشت از پشت گردن و صورتمو ميبوسد.ديوونه تازه فهميده بود ميخواستم چه حالي باهم بکنيم.منم اروم اروم برگشتم که کسي نفهمه بيداربشه.الان ديگه تقريبا روم خوابيده بود.صداي نفس نفس دوتامون بلندشد هرکاري ميکردم صدامون درنياد نميشد ميترسيدم اونها بيدارشن ولي نميشد انگار اون لحظه هيچي مهم نبود فقط ميخواستم بکنمش.هردومون اون يکي رو داشت محکم ميماليد و نفس نفس ميزد.من اول دستم رو پشتش بود و ميماليدمش و همش ازش لب ميگرفتم اون هم همش بدنش رو ميمالوندبهم و دستاش رو بازوهام بود.ديگه نميونستم صبرکنم بالاخره به ارزوم رسيده بودم دستم رو گذاشتم رو سينه هاش و شروع کردم به ماليدن.واي چه احساسي داشتم!اون هم پرروتر شد و دستش رو اورد گذاشت رو کيرم شروع کردن به ماليدن.ولي روش نميشد دربياره.من هم وتي متوجه شدم همه حواسش به کيرمه شلوارمو کشيدم پايين که کيرم بياد بيرون.خيلي حشري تر شده بود نميشد جلوشو بگيريحالش ازمن بدتربود طوري که ديگه من نميتونستم کاري کنم .به زور هلش دادم تا بتونم تاپش رو بزنم بالا تا سينه هاش دربياد بيرون.لعنتي وقتي افتادن بيرون انگار اندازه هاشون 2برابر شده بود با ولع تمام شروع کردم به خوردنشون.باورنکردني بودن!سينه هاي گوشتي و گنده ديگه رو اسمونها بودم.اونم فقط با کيرم ورميرفت.اومد خوابيد روم و همش کسش رو از رو شلوارک ميمالوند به کيرم.کم کم دردم اومد داشت پوست کيرم رو ميکند.منم که همش داشتم با دستم کونش رو ميمالوندم و از هم بازميکردمشون لپهاشو هنوز مشغول خوردن سينه هاش بودم که سيربشو نبودم.سعي کردم حالا اون به پشت بخوابه و من وپروش باشم که اينطورهم شد خوابيدم روش و از روي شلوارک هنوز داشتيم حال ميکرديم که ديدم بله مهين جمن به ارگاسم رسيده و خيسي شلوارکش رو حس کردم.ولي من هنوز کاري نکرده بودم و هنوزم ميترسيم لختش کنم و بذارم تو سوراخش.واسه همين خودمو کشيدم بالاتر و کيرم رو گذاشتم لاي سينه هاش.فکرکنم خيلي خوشش اومد چون يه دفعه باز خيلي نفس نفس ميزد منم هي تف ميزدم به کيرم و لاي سينه هاش عقب جلوميکردم.واقعا با حال بود.کم کم خسته شدم ازين حالت البته بيشترميترسيدم بقيه بيداربشن چون الان تقريبا نشسته بودم و معلوم بودم.هرچند سرمو همش ميدزديدم و مياوردم پايين.تمام مدت هم تلاش ميکرديم تکون خوردن هامون بيصدا باشه تا نفهمن بيداربشن.کم کم دستمو بردم سمت کسش و شروع کردم به ماليدن.ديدم چيزي نميگه منم از روش اومدم پايين و کنارش خوابيدم.باز سينه هاشو ميخوردم و کسش رو ميمالوندم.دستم رو ازتو شلوارک بردم تو شورتشو کسش رو مالوندم ديدم چيزي نميگه هنوز.وتقعا ديگه باورم نميشد .همين که خواستم شورت و شلوارکش رو بکشم پايين باز ارضائ شد و دست منم خيس شد.يهو ديدم پاهاشو سفت بهم چسبوند و نذاشت بکشم پايين.باز خورد تو ذوقم.ولي ناراحت نشدم و شروع کردم به ور رفتن با سينه هاش که همونجور ادامه داديم تا 15 دقيقه ديگه که هردومون هم خسته شديم م هم که ارضا نشدم ولي باز خوشحال بودو و ميدونستم که اين امشب کس بده نيست دست از کارکشيديم و لباسهامون رو مرتب کرديم.منم ازش يه لب جانانه گرفتم وفهموندم خيلي دوستش دارم و ازش راضي بودم .اون هم که مثل من ميترسيد حرف بزنه بقيه بشنون بيداربشن با يه لب جوابمو داد و اون شب اولين همخوابي من با يه زن بود.هرچند نصفه نيمه بود و ازشما عذرميخوام که صحنه زيادنداشت ولي خواستم خاطره واقعيمو بذارم.هرچند هنوز خيلي ادامه داره و اين شروع بود.اون شب همش حس ميکردم بقيه دارن مارو ميپاين مخصوصا شهين عمم.صبح که بيدارشدم رفتارهمه عادي بود مهين هم همش بهم لبخند ميزد و قربون صدقم ميرفت ولي نميدونم چرامن اصلا نميتونستم تو صورتش نگاه کنم نميدونم خجالت بود يا اينکه ازش بدم اومده بود.ولي از درون يه ادم ديگه بودم پر از انرژي مثبت بودم واقعا حالم خوب بود.
تا خاطرات بعديم باي فقط يادتون نره نظراتتون رو بذارين تا اشکالاتم رو تصحيح کنم.بقيه هم زحمت فحش رو نکشن ما اصلا کسخل رواني شيطان صفت.خوبه راضي شدين؟شما اگه ادم باشين و راست ميگين خوتون نميومدين اين سايتها و داستانها رو بخونين و چون کونت ميسوزه بخاطر اينکه فاميل يا خانوادتون زشتن يا خودشما زشتين و اونها به يکي ديگه ميدن فحشش رو اينجا به بقيه بدين.اينها همه واقعيت و احساسات واقعيه که درون همه هست فقط خيليها ميترسن
نوشته: امیر
سلام به دوستان عزیز خودم از قرار من یه عمه دارم که فقط سه سال از من بزرگتره داستان از اونجایی شروع شد که رفتیم خونه پدربزرگم بعد از سلام و احوالپرسی و خوردن یه چای دیگه من بلند شدم و رفتم به اتاق دیگه ای که یه کامپیوتر داشتن اونو مثل همیشه روشن کردم و شروع کردم به فضولی بعد از یه ده دقیقه فریبا اومد پای کامپیوتر فقط یه صندلی بود که اونو من روش نشسته بودم یه نگاهی کردو گفت چند تا فیلم جدید دارم ببین چطوره فیلم رو که باز کرد بهد از چند ثانیه اومد و نشست روی پای من ما باهم یه نیم ساعتی از فیلم رو نگاه کردیم تو این مدت هی تکون میداد کونشو و من راست میکردم از طرفی من باید کنترل میکرئم خودمو چون با کمترین شق کردنی متوجه میشد خلاصه اون روز گذشت و من تو این مدت در فکر عمه مهربانم به سرمیبردم و گاهی وقتا هم یه دست براش میزدم از اونجایی که قسمت بود من به کون این فریبا جان بزارم زمان رفتن پدر بزرگه این جانب به مکه مکرمه بود و یه زمان طلایی که من باید حداکثر استفاده رو میکردم روز موعود فرا رسید و پدر بزرگه رفت ماکه رفته بودیم فرودگاه و فریبا هم با ما بود در تمام مدت من کنار اون بودم موقع برگشت توی فرودگاه دل رو زدم به دریا گفتم عمه جان اگه کاری داشتی تو این مدت به من زنگ بزن اونم گفت باشه این هم بگم تک خواهره و دوتا برادر داره که یکیش پدر من و دیگری عموی من هست که اونم ازدواج کرده چند روز گذشت خبری نشد گفتم پسر توهم زده بودی اون بدبخت بی منظور این کارو کرده
فردا اون روز رفتم دانشگاه سمت بعد از ظهر برگشتم خونه بابام به همراه دیگر افراد خونه بودن پدرم گفت امیر جان امشب میری پیش عمه فریبا باشی تنها نباشه منم یه فکری کردمو بهد چند لحظه گفتم باشه ساعت 8 بود من لباش پوشیدم برم پیش عمه جانم تو این موقعیت حساس با خودم گفتم امشب همون شب اگه خبری باشه امشب رخ میده رسیده در خونشون زنگ در زدم برداشت با صدلی نازکش گفت بله گفتم عمه جان منم در زد رفتم بالا وقتی رسیدم داخل کسی داخل خونه نبود بلند گفتم عمه کجایی؟
جواب داد گفت امیر جان بشین چند لحظه دارم برات شریت درست میکنم گفتم ممنون عمه خودتو به زحمت ننداز نشستم با خودم گفتم این عمه ما هیچوقت منو با امیر جون خطاب نکرده بود با خودم گفتم امشب اون کونی که آرزوشو داشتم باید بزارم توش فرصت ازاین بهتر نیست وقتی شربت آورد دیدیم وای با یه شلوار چسب یه پیراهن آزاد یقه هفت اومد مشخص بود سوتین نداره سینهاش مثل ژله میلرزید اومد جلو خم شئ شربت رو تعارف کرد همچین که اومئ جلو چشم افتاد به تا گردو گرد و ناز حدسم به یقین تبدیل شد گفتم امشب خبری هست بعد از خوردن شربت یه نیم ساعتی از اون صحبت کردیم گفتم تو سیستم فیلم نداری نگاه کنیم گفت چرا دارم رفتیم پای سیستم چند فیلم ایرانی آورد بهانه کرفتم گفتم فیلم زبون اصلی نداری گفت یه دونه دارم نسبتا قدیمی هست از فیلم های جیمز بان بود اسمش بود die another day صندلی آورد کنار من نشت و پاهاش رو دقیقا گذاشت رو کیرم من که تو دلم خوشحال شدم فیلم رفت جلو علاوه بر صحنه های سکسی که در کنار دریا داشت خود جیمز بان تو یه قسمت فیلم تو هتل میخواست مهماندار رو بکونه که ازش لب گرفتو مالوندش لختش کردو ولی اون بی توجه نگاه میکرد من که با خودم عهد کردم حئاکثر تلاشم رو بزارم تا امشب به کون این جنده خانوم بزارم بهش گفتم اینا زندگی میکنن راحتن باهم مثل ما نیستن گفت مگه ما چجوری هستیم گفتم همین که خودمون رو محدود میکنیم گفت یعنی میگی اگه الان میگفتن عمه تو فلان کن میکردی من یه لحظه جا خوردم زدم به پررویی گفتم آره مگه عیب داره چیزی مگه از اونش کم میشه گفت خیلی پررویی فیلم تمام شدساعت 11 شب بد گفت چای میخوری بیارم بعد هم بریم بخوابیم من پشت سرش رفتم تو آشپز خونه داشت چای میریخت من که اطمینان داشتم دیگه عمه مهربانم دنبال کیره ام روش نمیشه از پشت بهش چسبیدم سینه هاش رو گرفت تو دستم گفت بیشعور چیکار میکنی مگه دیوانه شدی ولش کردم گفتم عمه زنم میشی دیونه شدی مگه؟ رفتم جلو زانو زدم گفتم عمه امشب خودتو از من منو از خودت دریغ نکن از اون انکار از من اصرار سینی چای رو برداشت رفت سمت
تی وی گفت بیا چای بخور برو بخواب حالت خرابه رفتم پیشش گفتم من چای نمیخوام من کونتو میخوام اینو کفتم پریدم بهش یه مقدار فحش بهم دادو ولی من توجه نکردم تو همون لحظه اول دکمه های پیراهنش رو کندم و از تنش درآوردم هنوز جیق میزد میگفت ولم کن ولی من که توجه نداشتم رفتم سمتش جفت سینهاش رو تو دستم گرفتم و میخوردم خیلی زود آروم شد و همراهی میکرد هردمون لخت شدیم شروع کردم از کوس و کونش لیس موقعی که سوراخ کونش رو لیس میزدم دیدم سوراخ کونش یکم گشاده گفتم نکنه من اولیش نیستم با خودم گفتم ولش کیرم بردم جلوش ساک بزنه گفت خوشم نمیاد حالم بهم میخوره اینقدر منتش رو کشیده که حاضر شده چند لحظه برام ساک بزنه و قتی کرئ تو ئهنش دیدم نه عمه ما حرفه ای تر از این حرفاست تو گوشش گفتم عمه اجازه میدی کونت بزارم با صدای شهوتناکی گفت شما صاحب اختیارین قربان
رفتم دم سوراخش یه تف انداختم یه تفه گنده هم سر کیرم گذاشتم دم سوراخش سرش رو کردم تو باز درآوردم میخواستم یکاری بکنم که دردش بیاد کمی کردم تو کونش به یه باره کردم تو یه جیق مختصری زد و گفت آروم حیون تو چشاش نگاه کردم دیئم اشک جمع شده بالاخره اون شب تا صبح چند به کون ناز فریبا جونم گذاشتم.
اول صبح یه حموم با هم رفتیم که با زیر دوش برام یه ساک مشتی زدو امدیم سر صبحانه بهش گفتم فریبا تا حالا به چند نفر دادی یه مکثی کردو گفت باور کن تو اولیش بودی گفتم آره جون خودت از کونت مشخص - از ساک زدن -از نحوه دادنت داد میزنه حرفه ای هستی خلاصه زیر زبونش رو کشیدم که بله فریبا خانوم تو دانشگاه برا خودش یه قطبی هست که به دانشجوها هم بسنده نمیکنه و به مال استادهام یه دستی میزنه
نوشته: مهران
سلام خدمت همه ی دوستان من تازه عضو شدم اما تازه کارنیستم بعد ازهزارتا داستان سکس وفیلم سوپر تصمیم گرفتم یه خاطره ی واقعی که واسم پیش اومده براتون بنویسم فحش دادید اگه ناحق بود مال خودتون خوب بریم سراصل مطلب من اسمم meysam هستش 23سالمه خوشتیب هستم قدم بلنده اما به جهنم خاطر رو بچسپ من تو یکی ازشهرای ایران هستم که خونه ی پدربزرگم روستا هستش من یه عمه دارم که27سالشه قدش کوتاه اما کونشو اگه گلدون بزاری روش تا خود تهران نمیفته سینه اش آخرشه
داستان ازاونجای شروع شد که من پنج شنبه رفتم خونه پدربزرگم البته پدربزرگم فوت کرده خیلی وقت پیش عمه ام با مادربزرگم زندگی میکرد بز گریم پنج شنبه من رفتم خونه ی مامان بزرگم بعدازاحوال پرسی وکس شعرنشتم. وقتی غروب بود باعمه دم درخونشون نشته بودیم اونای که روستا رفتن میدونن چه حالی میده غروباش وقتی نشسته بودیم یه دفعه یه خروس رفت رو مرغ باورکنید تارفت رو مرغ پشتشو شکست دیگه پا نشد بعد منو عمه دوتای خندمون گرفت ولی ازطرفی حالی به حالی شدم تا شب وقتی شب شد شام خوردیم من تو فکر مرغه بودم عمه ازم پرسید چه تو فکری من گفتم تو فکر مرغم ازیه طرف بدبخت شد از یه طرف حالشو جا اومد عمه گفت پررو بعد خندید و رفت ظرفا رو بشوره تا نزدیک دوازده باهم حرف و فیلم از این کارا
وقتی که وقت خواب رسید نمیدونم خونه روستای قدیمی دیدید حال پزیرای واتاق خواب نداره فقط یه اتاقه دوشک دوتامون کنارهم بودمادربزرگم پایین خونه خوابیده بود من همش تو فکر خروسه بودم چطور مرغ گائید بعد یه لحظه دستم از زیر پتو بیرون انداختم یه کم گذشت عمه ام بادستش سر انگشتم گرفت من ترسیدم دستم کشیدم بعد دوباره دستم درازکردم بازم دستم گرفت منم آروم شروع به مالوندن دستش کردم تا بازوشو میگرفتم اونم همینطور تا اینکه بادستش منو کشید سمت خودش من رفتم جلوتر بعد دستمو برد روسینش وای چقدر سفت بود و بزرگ سایزه 75بود بعدا بهم گفت آروم براش میمالیدم تا اینکه لباسشو داد بالا باورکنید اگه میدید از شق درد میمردید آروم نوکشو گرفتم اونم بادستش کیرمنو میالید با صدای آروم آه میکشید بعد دستشوکردتوشلوارم نزدیک بود آبم بیاد خیلی با احساس عقب جلو میکرد من بعدازمالوندن سینش رفتم سمت کش ازروشلوار میمالیدم قشنگ معلوم بودتو تاریکی باد کرده آرم براش میمالیدم دیگه حالش دست خودش نبود بعد شلوارشو کشید پایین منم دستمو بردم زیرشرتش چقدرنازبود وپف کرده بعدازمالوند کوسش به پهلو خوابید ازپلهو چه کون وکوسی بعد با اشاره بهم گفت کیرمو بزارم لای پاش اونای که دزدکی حال کردن میدونن چه حالی میده آب کوسش راافتاده بود بدجور پاهاشو به هم میچسپوند میسر کیرم تنگ ترمیشد وقتی براش تلمبه میزدم زبونشو دورلبش میچرخوند تا اینکه بعد از 20دقیقه من ارضا شدم اونو نمیدونم چون تاریک بود تموم آبمو ریختم لای پاش دیگه بی حال شدم اومدم سرجام خوابم برد تا صبح شد که بیدار شدم مادربزرگم نبودرفته بود نون وای عمه بیدارم کرد روم نمیشد بهش نگاه کنم بعدش باخنده گفت هنوزم تو فکر مرغه ی إدامه داره اگه خوب بود نظربدید بد بود فحش بدید
نوشته: Mehsam
سلام ميخوام داستان سكس خودم رو با عمم رو واستون تعريف كنم ك واقعيت داره.اول بزاريد از عمه فوق سكسيم واستون بكم.قدش 165وزن 70.اندامش بيست بود.و جيزي ك منو ديوونه كرده بود كون و سينه كندش بود.من جند ساله ك ب سكس با عمه فكر ميكردم ك ي روز باهاش سكس كنم.در ضمن من عاشق باهاش و انكشتاش بودم.ي روز ك اومدن خونمون كفششو بردم تو دستشويي و بو ميكشيدم واي ديونه كننده بود بعد ب كيرم ميماليدم و دست آخر آبمو توش ريختم بعد با دستمال باكش كردم.بكذريم بريم سراغ اصل داستان ي روز ك از مدرسه بركشتم حدودا ساعت 1 ظهر بود ك كوشيم زنك خورد بابازرك خواستن برن شهرستان آخه يكي از فاميلاشون مرده بود ازم خاست برم بيش عمم يكي دوروزي بيشش باشم ك تنها نباشه.تا اين خبرو شنيدم انكار دنيارو بهم دادن قبول كردم.ظهر ساعت 2سريع رفتم اونجا.جون عممو ديدم با ي شلوار تنك و سكسي ك كونش 10برابر شده بود.احوال برسي كردم رفتم تو.اونا رفته بودن كسي خونه.منم يهو تو دلم ي جوري شد خواستم هر ج زودتر باهاش سكس كنم وباهاش خيلي راحتم.ولي خابم ميومد.كرفتم خابيدم تا ساعت 4هيجي حاليم نبود ك يهو شنيدم عمه داره صدام ميزنه ميكفت بيا عصرونه بخور.منم رفتم عصرونه رو خوردم بلند شدم ك برم تلويزيونو روشن كنم ك كفت كوشيتو بده جند تا آهنك بلوتوث كنم.حدودا 300تا كليب سكسي تو كوشيم بود ك فهميدم كاوم زاييده بهش دادمش نخاستم جلو من فيلمارو ببينه.ب بهانه نان كرفتن از خونه زدم بيرون.بعد يه ساعت اومدم خونه.ديدم كوشيم دستشه و با ي لبخندي كوشيمو بم داد وقت شام بود سر شام بدجور نكاه ميكرد.شامو خوردمو رفتم ي كوشه نشستم و با كوشيم ور ميرفتم ك اومد كنارم نشست رانش رو ب من جسبوند و كوشيو ازم كرفت جلوي خودم فيلمارو دوباره كذاشت واي بدجور حشري شدم صداي آه آه زنه ميومد ك كيرم از زير شلوار شروع ب راست شدن شد كيرمو ديد دستشو آورد سمت كيرم واي ج حالي داد سر كيرمو كرفت نميدونم جم شد يهو مثل ديونه ها لبمو كذاشتم رو لبش واي ي جوري بودم انكار تو اي دنيا نبودم اونم لبمو ميخورد همينجوري دستمو بردم ي تاب تنش بود آروم درآوردمش واي جي ميديدم سينه هاي كندش سوتينشو كشيدم باز شد سينشو مثل سك ميخوردم.تحمل نداشتم سريع شلوارشو با شورتشو با لباساي خودم درآوردم.فقط ي جوراب شيشه اي ساق بلند باش بود بجه ها بدنش ي مو هم نداشت كسش باد كرده بود كونش انكار با تلمبه بادش كرده بودي.سريع رفتم سراغ باهاش شروع كردم جورابشو با زبونم ليس ميزدم ج حالي داد دونه دونه انكشتاشو از روي جوراب ميك ميزدم بدجور دوتامون حشري شده بوديم شروع كردم از نك با تا نزديكاي كسش با زبون ليسيدمش.آه آه نازكي ميكرد ازش برسيدم سكس داشتي كفت ن منم ك سكس نداشته بودم.كسش مو نداشت زبونمو كردم وسط كسش ك ي فرياد كشيد.كسش مهشر بود زياد طولش ندادم.نشست باهاشو دادم بالا ك از كون بكنمش نزاشت هرجي اسرار كردم نزاشت.منم كفتم هر جور شده بايد بكنمش .دستمو بردم سمت سوراخ نسبتا قهوه اي كونش كاري نكرد انكشت اشارمو كردم تو سوراخ كونش عقب جلو دادم انكار خوشش اومد زير لب آه آه ميكرد بعد دوتا انكشتمو كردم توش ك سوراخ كونش بازتر شه بعد 3انكشتي كردم ك ي آي كشيد.بجه ها جشاشو بسته بود كيرمو بردم سمت كونش سر كيرمو كذاشتم رو سوراخش تف زدم آروم آروم سر كيرمو كردم تو نصفش رفت تو ي جيغ بلند كشيد ك كر شدم منم ديدم اكه همينطوري ريلكس بيش برم فايده نداره تريب عصباني كرفتم ي فشار دادم كيرمو تا ته كردم تو كونش با صداي سكسي ميكفت درآرش منم ب حرفش كوش ندادم.من سكس خشن رو دوست دارم واسه همين كيرمو تند تند عقب جلو دادم آه آهاش شروع شد كونش بدجور داغ بود.تند تند تلمبه زدم بدجور ناله ميكرد جند دقيقه اي كذشت ك ناله هاش تموم شد فقط كفت جون بكن آه آه ميكرد منم بدجور حشري شدم و بيشتر تلمبه ميزدم آبم ديكه داشت ميومد آبمو با فشار زياد ريختم رو باهاش ديكه نا نداشتم اونم ارضأ شده بود ي لب ازش كرفتم رفتم حموم.اولش احساس بشيموني كردم.ولي بعد يك ربع دوباره دوست داشتم باهاش سكس كنم.روز بعد دوباره باهاش سكس داشتم.اميدوارم خوشتون اومده باشه از داستان.
نوشته: صابر
سلام به دوستان عزیز خودم از قرار من یه عمه دارم که فقط سه سال از من بزرگتره داستان از اونجایی شروع شد که رفتیم خونه پدربزرگم بعد از سلام و احوالپرسی و خوردن یه چای دیگه من بلند شدم و رفتم به اتاق دیگه ای که یه کامپیوتر داشتن اونو مثل همیشه روشن کردم و شروع کردم به فضولی بعد از یه ده دقیقه فریبا اومد پای کامپیوتر فقط یه صندلی بود که اونو من روش نشسته بودم یه نگاهی کردو گفت چند تا فیلم جدید دارم ببین چطوره فیلم رو که باز کرد بهد از چند ثانیه اومد و نشست روی پای من ما باهم یه نیم ساعتی از فیلم رو نگاه کردیم تو این مدت هی تکون میداد کونشو و من راست میکردم از طرفی من باید کنترل میکرئم خودمو چون با کمترین شق کردنی متوجه میشد خلاصه اون روز گذشت و من تو این مدت در فکر عمه مهربانم به سرمیبردم و گاهی وقتا هم یه دست براش میزدم از اونجایی که قسمت بود من به کون این فریبا جان بزارم زمان رفتن پدر بزرگه این جانب به مکه مکرمه بود و یه زمان طلایی که من باید حداکثر استفاده رو میکردم روز موعود فرا رسید و پدر بزرگه رفت ماکه رفته بودیم فرودگاه و فریبا هم با ما بود در تمام مدت من کنار اون بودم موقع برگشت توی فرودگاه دل رو زدم به دریا گفتم عمه جان اگه کاری داشتی تو این مدت به من زنگ بزن اونم گفت باشه این هم بگم تک خواهره و دوتا برادر داره که یکیش پدر من و دیگری عموی من هست که اونم ازدواج کرده چند روز گذشت خبری نشد گفتم پسر توهم زده بودی اون بدبخت بی منظور این کارو کرده
فردا اون روز رفتم دانشگاه سمت بعد از ظهر برگشتم خونه بابام به همراه دیگر افراد خونه بودن پدرم گفت امیر جان امشب میری پیش عمه فریبا باشی تنها نباشه منم یه فکری کردمو بهد چند لحظه گفتم باشه ساعت 8 بود من لباش پوشیدم برم پیش عمه جانم تو این موقعیت حساس با خودم گفتم امشب همون شب اگه خبری باشه امشب رخ میده رسیده در خونشون زنگ در زدم برداشت با صدلی نازکش گفت بله گفتم عمه جان منم در زد رفتم بالا وقتی رسیدم داخل کسی داخل خونه نبود بلند گفتم عمه کجایی؟
جواب داد گفت امیر جئن بشین چند لحظه دارم برات شریت درست میکنم گفتم ممنون عمه خودتو به زحمت ننداز نشستم با خودم گفتم این عمه ما هیچوقت منو با امیر جون خطاب نکرده بود با خودم گفتم امشب اون کونی که آرزوشو داشتم باید بزارم توش فرصت ازاین بهتر نیست وقتی شربت آورد دیدیم وای با یه شلوار چسب یه پیراهن آزاد یقه هفت اومد مشخص بود سوتین نداره سینهاش مثل ژله میلرزید اومد جلو خم شئ شربت رو تعارف کرد همچین که اومئ جلو چشم افتاد به تا گردو گرد و ناز حدسم به یقین تبدیل شد گفتم امشب خبری هست بعد از خوردن شربت یه نیم ساعتی از اون صحبت کردیم گفتم تو سیستم فیلم نداری نگاه کنیم گفت چرا دارم رفتیم پای سیستم چند فیلم ایرانی آورد بهانه کرفتم گفتم فیلم زبون اصلی نداری گفت یه دونه ذارم نسبتا قدیمی هست از فیلم های جیمز بان بود اسمش بود die another day صندلی آورد کنار من نشت و پاهاش رو دقیقا گذاشت رو کیرم من که تو دلم خوشحال شدم فیلم رفت جلو علاوه بر صحنههای سکسی که در کنار دریا داشت خود جیمز بان تو یه قسمت فیلم تو هتل میخوائ مهماندار رو بکونه که ازش لب گرفتو مالوندش لختش کردو ولی اون بی توجه نگاه میکرد من که با خودم عهد کردم حئاکثر تلاشم رو بزارم تا امشب به کون این جنده خانوم بزارم بهش گفتم اینا زندگی میکنن راحتن باهم مثل ما نیستن گفت مگه ما چجوری هستیم گفتم همین که خودمون رو محدود میکنیم گفت یعنی میگی اگه الان میگفتن عمه تو فلان کن میکردی من یه لحظه جا خوردم زدم به پررویی گفتم آره مگه عیب داره چیزی مگه از اونش کم میشه گفت خیلی پررویی فیلم تمام شدساعت 11 شب بد گفت چای میخوری بیارم بعد هم بریم بخوابیم من پشت سرش رفتم تو آشپز خونه داشت چای میریخت من که اطمینان داشتم دیگه عمه مهربانم دنبال کیره ام روش نمیشه از پشت بهش چسبیدم سینه هاش رو گرفت تو دستم گفت بیشعور چیکار میکنی مگه دیوانه شدی ولش کردم گفتم عمه زنم میشی دیونه شدی مگه؟ رفتم جلو زانو زدم گفتم عمه امشب خودتو از من منو از خودت دریغ نکن از اون انکار از من اصرار سینی چای رو برداشت رفت سمت
تی وی گفت بیا چای بخور برو بخواب حالت خرابه رفتم پیشش گفتم من چای نمیخوام من کونتو میخوام اینو کفتم پریدم بهش یه مقدار فحش بهم دادو ولی من توجه نکردم تو همون لحظه اول دکمه های پیراهنش رو کندم و از تنش درآوردم هنوز جیق میزد میگفت ولم کن ولی من که توجه نداشتم رفتم سمتش جفت سینهاش رو تو دستم گرفتم و میخوردم خیلی زود آروم شد و همراهی میکرد هردمون لخت شدیم شروع کردم از کوس و کونش لیس موقعی که سوراخ کونش رو لیس میزدم دیدم سوراخ کونش یکم گشاده گفتم نکنه من اولیش نیستم با خودم گفتم ولش کیرم بردم جلوش ساک بزنه گفت خوشم نمیاد حالم بهم میخوره اینقدر منتش رو کشیده که حاضر شده چند لحظه برام ساک بزنه و قتی کرئ تو ئهنش دیدم نه عمه ما حرفه ای تر از این حرفاست تو گوشش گفتم عمه اجازه میدی کونت بزارم با صدای شهوتناکی گفت شما صاحب اختیارین قربان
رفتم دم سوراخش یه تف انداختم یه تفه گنده هم سر کیرم گذاشتم دم سوراخش سرش رو کردم تو باز درآوردم میخواستم یکاری بکنم که دردش بیاد کمی کردم تو کونش به یه باره کردم تو یه جیق مختصری زد و گفت آروم حیون تو چشاش نگاه کردم دیئم اشک جمع شده بالاخره اون شب تا صبح چند به کون ناز فریبا جونم گذاشتم.
اول صبح یه حموم با هم رفتیم که با زیر دوش برام یه ساک مشتی زدو امدیم سر صبحانه بهش گفتم فریبا تا حالا به چند نفر دادی یه مکثی کردو گفت باور کن تو اولیش بودی گفتم آره جون خودت از کونت مشخص - از ساک زدن -از نحئه دادنت داد میزنه حرفهای هستی خلاصه زیر زبونش رو کشیدم که بله فریبا خانوم تو دانشگاه برا خودش یه قطبی هست که به دانشجوها هم بسنده نمیکنه و به مال استادهام یه دستی میزنه
حالا خودم هم بگم درست نیست مال اونو بگم خودمو نگم درسته من هم پسر هستم اما با دادن حال میکنم
نوشته: جنده قرن
سلام. اسمم پارسا هست (البته اسم مستعارم). من 19 سالمه. داستانی که می خوام براتون بنویسم مربوط میشه به داستان من و عمه ام. تو این داستان سعی کردم اکثرش رو بر اساس واقعیت بنویسم. امید وارم از این داستان لذت ببرید.
14 یا 15 سالم بود. احساس بلوغ جنسی میکردم. بعضی موقع ها به زنها و دختر های اطرافم خیره میشدم. بی اختیار وقتی زنی رو با یه تاپ یا شلوارک (لباسی که بدن زن دیده بشه) میدیدم، حس عجیبی پیدا میکردم. اون موقع درباره سکس چیز زیادی نمیدونستم. ولی طی بزرگ شدنم چیزهای زیادی یاد گرفتم. وقتی تو تاکسی یا جایی بدنم با بدن یه زن برخورد میکرد احساس خوبی داشتم. برای همین از اون به بعد سعی کردم خودم رو به زنها و دختر های اطراف بیشتر نزدیک کنم. اکثر زنها از این کار من خوششون نمیومد. مثلا وقتی رو مبل نشسته بودم پاهام رو به پاهای یکی از دختر های فامیل نزدیک کردم، سریع پاهاش رو کنار کشید. ولی من دست بردار نبودم. بالاخره یکی از این روزها تونستم کسی رو گیر بیارم که از این کار من نارحت نمیشه. اون عمه ام بودحالا یکم از عمه ام براتون تعریف کنم.(البته چون این داستان بر اساس واقعیت هست، توصیفات داخل داستان نیز به همین صورته) عمه ام زنی با قد 170 سانتی متر و وزنی 60 کیلویی. با موهای بلند. سینه های درشتی داره ولی باسنش معمولیه. چادریه ولی خودش این رو نمی خواست. این رو میشد از طرز لباس پوشیدنش فهمید. با اینکه خانواده اش خانواده مذهبی بودن ولی اکثر مواقع لباس های تنگ میپوشید. یه بار یه تی شرت مشکی پوشیده بود و سینه هاش کاملا معلوم بودن. میشه گفت تقریبا از اون موقع به بعد به عمه ام بیشتر دل بستم. عمه ام با دختر عمه ام برای برای صفره خونه ما اومده بودن، وقتی همه ی مهمونا رفتن تنها من، عمه ام،دختر عمه ام و مادرم خونه بودیم. فاصله من و عمه ام از هم زیاد نبود. دوباره فکرهایی به سرم زد. هر دوتامون رو زمین نشسته بودیم.من این ور عمه ام بودم و دختر عمه ام و مادرم اون ور.پس برای همین اگه کاری میکردم کسی متوجه نمیشد. آروم آروم پاهام رو نزدیک عمه ام کردم. وقتی پاهام به پاهاش خورد عکس العملی از خودش نشون نداد. بیشتر باهام رو به پاهای نازش نزدیک کردم. اون موقع یه شلوار لی تقریبا تنگ پوشیده بود که از روی شلوارش راحت میشد اندامش رو حس کرد. دیگه تقریبا خیلی بهش نزدیک شده بودم.(امید وارم کسی نگه که یارو چقدر امل بوده که با این کارا حال میکرده، ولی این رو بگم که اکثر بچه های هم سن خودم همین کارا رو میکردن). یه تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم که دستم رو ببرم رو پاهاش. شاید بگم 5 دقیه ای طول کشید تا تونستم دستم رو بذارم رو پاهاش.احساس خیلی خوبی داشتم. چون این اولین زنی بود که من تونستم اندامش رو حس کنم. وقتی عمه ام می خواست بره مادرم زیاد اسرار کرد که بمونن. عمه ام که بهش 2 تا تعارف میزنی میمونه، موند. منم تقریبا خوشحال شدم.یادمه که عمه ام میخواست اون موقع ها گوشیش رو عوض کنه. منم تقریبا هر ماه یکبار یه بسته اینترنت ایرانسل میگرفتم. شانس ما اون روز اینترنت داشتم. به عمه ام گقتم اگه میخواد میتونیم بریم با گوشی من اینترنت گوشی ها رو نگاه کنیم. اون هم به راحتی قبول کرد.نسشتیم رو یه مبل سه نفره عمه ام وسط بود و دختر عمه ام و من کنار مبل نشسته بودیم. وقتی نشستیم عمه ام تقریبا خودش رو به من چسبونده بود.پامو رو پام انداختم و تونستم پاهای ناز عمه ام رو حس کنم. بعد که یه کم پرو تر شدم، دستم رو گذاشتم رو رون پاش(وقتی داشتم عکس گوشی هارو بهش نشون میدادم(البته پشت دستمو)). دیدم عمه ام اروم دستش رو گذاشت تو دستم بدون اینکه کسی بفهمه. دیگه تقریبا من و عمه ام داشتیم حال میکردیم. تو اون موقع نمیدونم دختر عمه ام هواسش بود یا نه. آروم دستم رو بردم رو شیکمش.سعی کردم دستم رو ببرم زیر لباسش.قریبا موفق شدم پوست نازش رو حس کنم. دوست نداشتم اون لحظه تموم بشه. ولی موتسفانه تموم شد.وقتی عمه ام بلند شد. هر کاری کردم تا 2باره به عمه ام نزدیک بشم نشد. هر بار که عمه ام میومد خونه مون من یه کارایی میکردم. دیگه کلی روم باز شده بود. یه بار که خیلی رو باز شده بود دستم رو بردم نزدیک باسنش. باسنش تقریبا سفت بود. تو جمع این کارو کردم ولی چون عمه ام پشتش به من بود کسی متوجه نشد(اونقدر احمق بودم که به خودم نگفتم ممکنه کسی ببینه). خلاصه دیگه تو فکر سکس با عمه ام بودم. تقریبا 18 سالم بود. دیگه قوای جنسی داشتم. من از سن 16 جلق میزدم.(خواهشا نگید جلقی،چون خیلی از شماها مثل یه سگ هر روز جلق میزنید.)هر بار که با عمه ام کاری میکردم میرفتم دستشویی و خودم رو خلاص میکردم. خوب داستان اصلی از اینجا شروع میشه و برای اینکه شما تو داستان قرار بگیرید این قسمت رو به صورت محاوره ای نوشتم.
خدا به این سفره هایی که زنها تو خونشون میندازن برکت بده. یه روز مادرم صفره داشت و عمه ام رو هم دعوت کرده بود.منم تقریبا خوشحال بودم.
مادرم: پارسا من میرم بیرون سریع بر میگردم. اگه کسی از مهمونا اومد بگو بیان داخل.
من: باشه
مادرم: خداحافظ
من: خداحافظ
خونه تنها بودم.چون برادرم دانشگاه بود و پدرم سرکار. بعد نشستم و تلویزیون نگاه می کردم. زنگ در خورد. یکم ظاهرمو مرتب کردم و رفتم در رو باز کنم. خوشبختانه عمه ام بود.
عمه: سلااام
من: سلاممم
عمه: خوبی؟ چه خبر؟
من: ممنون سلامتی.شما چه خبر؟ راه گم کردین
عمه: ما هم خوبیم. نه که شما راه گم نمکنین.
من: والا انقدر سرم شلوغه که .....
عمه: باشه.تو راست میگی
بعد از روبوسی ازم پرسید: مامانت کو؟
من: رفته بیرون بر میگرده
عمه: کسی نیومده؟
من: نه
عمه: ساعت چند مراسم شروع میشه؟
من: 2:30(اون موقع ساعت 12 بود.)
عمه: گفتم یکم زود تر بیام خودتونم ببینم.
من: شما لطف دارین.
من: چه خبر از بچه ها؟
عمه: اونام خوبه ان.
بعد عمه ام مانتو شو در آورد به من داد آویزو کنم. عمه ام 45 سالش بیشتر نبود ولی مثل یه زن 37 یا 8 ساله بود. یه شلوار پارچه ای کمی تنگ با یه بلوز نسبتا باز پوشیده بود که به راحتی میشد سینه هاشو دید.
من: خوب چه خبر؟
عمه: سلامتی. مامانت رفته کجا؟
من: نمیدونم. گفت میرم بیرون و بر می گردم.
تقریبا نزدیک هم نشسته بودیم. یا اون موقعی که رو مبل بودیم افتادم. دیدم عمه ام رو زمین نشسته تعارف زدم که رو مبل بشینه. رفت رو مبل دونفره نشست.
منم بعد از اینکه ازش پذیرایی کردم از قصد رفتم کنارش نشستم.
عمه: امروز مثل اینکه زیادی کار کردی؟
من: نه، کاری نکردیم. فقط دو سه تا این کاغذ هارو چسبوندیم. بیرون گرمه. نه؟
عمه: آره. از دم خونه تا اینجا داشتم شر شر عرق میریختم.
من: این شربت رو بخورین خنک میشین
بعد اینکه عمه ام شربت رو خورد ازش پرسیدم: راستی پاتون چطوره؟(عمه ام پاش چند وقتی بود درد میکرد.)
عمه: هیچی بابا. هر روز دردش بد تر میشه.
من: خوب چرا دکتر نمیرین؟
عمه: این هفته وقت گرفتم باید برم.
من: کجا پاتون درد میکنه؟(وقتی این سوال رو پرسیدم خودم یکم بهم شوک وارد شد)
عمه: اینجا.( بعد با دست به بالای زانو نزدیک رون اشاره کرد.) دستتو بده؟
نگید که به این زودی رفتی تو کار را. من فقط صحبت های اصلی رو نوشتم.
من: آها
بعد دستم رو برد روی اونجایی که درد میکرد. گفت: میبینی، دقیقا همین جاست.
من: آره مثل اینکه سفته!
بعد یه دفعه ای یه آهی کشید. فهمیدم پاش درد گرفت.
من: میخوایین یکم ماساژ بدم دردش اروم بشه.(اون موقع قصدم ناز و نوازش کردن نبود)
عمه: دستت درد نکنه.آه ه ه آه
من: خیلی درد می کنه؟
عمه: آره.
بعد وقتی که داشتم ماساژ میدادم کلی حال کردم. از قصد محکم هم ماساژ میدادم که.....
عمه: پارسا جان. یکم بالاتر.
من: چشم. الان خوبه؟ (دستم نزدیک باسنش بود)
ولی جواب نداد هی آه ناله میکرد. یه چتد دقیقه ای ماساژ دادم. دیدم آروم شد. ولی من هنوز داشتم ماساژ میدادم. دیدم چشماشو بسته. خونه خالی، من و عمه ام تنها، منم که دارم ماساژش میدم................
فکرهایی به سرم زد. یکم رفتم طرف های باسنش.به پشت خوابیده بود. داشتم سعی میکردم که تحریکش کنم. ولی قبل از اینکه من تحریکش کنم خودش تحریک شده بود.میخواستم یه کاری کنم که بتونم سکس کنم. دیگه حسابی باسنش هم ماساژ دادم. بعد خودم رو الکی انداختم کنارش طوری که یکی از پاهام رو پاش بود و دستم رو کمرش.
من: آه. خسته شدم. بهترین؟
عمه: اره عمه جون.دستت درد نکنه. خوب بود،ولی مثل اینکه بلد نیستی ماساژ بدی؟ میخوایین یکم ماساژت بدم تا بدونی باید چطوری ماساژ بدی؟
من: نه دستتون درد نکنه!ممنون.
عمه: این طوری که تو ماساژ میدی آدم که خوب نمیشه هیچی بدتر هم میشه(با کنایه بهم گفت) نه بخواب ماساژت بدم تا بفهمی باید چطوری ماساژ بدی.
بعد رو شکم خوابیدم.آروم آروم شروع کرد به ماساز دادن. منم چیزی نمیگفتم.
عمه: خوبه؟
من: ممنون.
عمه: من یکی از همسایه هامون کارش ماساژ درمانیه. از اون یاد گرفتم.
من: آره خوب ماساژ میدین.
عمه: اینطوری نمیشه عمه، باید پیرهن تو در بیاری. چون نمیشه اینطوری ماساژ داد.
من همیشه برای کارا تعارف میکنم. ولی این دفعه تعارف رو گذاشتم کنار. سریع در آوردم.البته چون اولین بارم یه جوری بودم. بعد خیلی قشنگ شروع کرد ماساژ دادن.
من داشتمم کلی حال میکردم. با اون دستای ظریفش داشت تمام بدنم رو حال میداد.
عمه: برعکس شو !
نمیدونم چرا اون لحظه چیزی نگفتم!!!!
من:باشه.
عمه: ممه هاشو نگاه
بعد من خنده ام گرفت. ولی خیلی باحال ماساژ میداد.
من: میشه به من هم یاد بدید.
عمه: آره ولی طول میکشه.
من: نه بصورت کلی.
عمه: باشه. ولی این طوری نمیشه. باید یکی دیگه باشه.
بعد یکم فکر کرد و گفت: من دراز میکشم هم بهت یاد میدم هم اینکه خودم حال میکنم.
وقتی گفت حال می کنم خیلی تعجب کردم. یه جوری بودم.
عمه: فقط نباید به کسی بگی.
من: چرا؟ باشه.
عمه: الان میفهمی
بعد لباسش رو در آورد. یه سوتین تقریبا طوری سبز بود.من چشام داشت از حدقه میزد بیرون.
عمه: به کسی نگیا؟چی شده؟ مورچه گازت گرفته؟
من: چ ش مم م .نههههه. چیزی نیست.
بعد اومد جلوم دراز کشید. اولین باری بود که یه زن یخت رو از نزدیک میدیدم.
عمه: دستت رو بده
من: بفرما
دستم رو گرفت شروع کرد آموزش دادن چیکار باید کنی و چطوری باید ماساژ بدی. ولی اصلا حواسم به این چیزا نبود. فقط داشتم بدنشو حس میکردم. کیرام که سیخ شده بود از زیر شلوارم زده بود بیرون.
عمه: چرا همچین شده
من: چی؟
عمه: اون چیه که زده بیرون؟
من: او ن ن ن. چ ی زی نیس ت.
عمه: خیلی بی جنبه ای.
من: نههههههههه
عمه: اولین باره نه یه زنه لخت میبنی؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم آره.
عمه:مثل اینکه خیلی هم بزرگه
من داشتم آب میشدم.
عمه: میخوای اونم برات ماساز بدم.
من اولش سرخ کرده بودم ولی دیگه روم باز شده بود.
من: باشه. حالا که این طوریه منم باید یه چیز دیگه ای رو ببینم.
دیدم نگفته دکمه شلوارش رو باز کرد. اولین باری بود یه کس از نزدیک میدیم. تمیز تمیز نبود یکم مو داشت ولی بد نبود می شد یه چیزهایی دید. یکم هم خیس بود.
بعد دستش رو انداخت و شلوارم رو کشید پایین کیر سیخ شده بنده زده بود بیرون.
دستم رو گذاشته بودم رو سینه هاش و داشتم میمالوندم.
دهنشو باز کرد و کیرم رو تا نصفه کرد تو دهنش. یه 2،3 دقیقه ای این کار رو کرد. بعد وقتی رفت کنار من رفتم سر وقت کسش. تو فیلم ها دیده بودم چیکار میکنن تقریبا همون کارا رو کردم. دیدم کیرم بد جوری کس میخواد، خیلی آروم کردم توش.30 ثانیه ای کاری نکردم. خیلی داخل کس نرمو گرمه. بعد اروم آروم شورع به عقب جلو کردن. بعد در هین کردن شروع به لب گرفتن کردم....................
از اینجا به بعد چون داستان خیلی طولانی میشد ننوشتم ولی اگر دوستان رای شون به 7 تا برسه مینویسم.
بعد که کارامون تموم شد رفتم یه شربت دیگه از داغی هوس خوردیم لباس هامونو پوشیدیم. یکم دیگه با هم حرف سکسی زدیم یه کم دیگه لب بازی که زنگ در خورد و مادرم بود .........................
نوشته: پارسا
سلام من تو عمرم داستان ننوشتم ولی از بس کنج کاو شدم میخوام یه بار امتحان کنم میدونمم کسی خوشش نمیاد
من یه جورایی مریضم هر ماه میرم دکتر شاید کسی باورش نشه ولی ترشح غده های شهوتم زیاده
یعنی همش به زنا چشم دارم مخصوصا اطرافیانم بدون مقدمه میگم از اونایی که دروغ مینویسن متنفرم پارسال بود که من سکس کردم اونم با محرمم یعنی عمم .من فقط به یه دلیل این اشتباهو کردم اونم اینه که خیلی ادعای شیخی می کردم.من یه عمi دارم که فقط تو یه کلمه بگم همه دیوننشن.نمی گم تئ همه منو بیشتر دوست داره نه اصلا حواسش به من نیست.زود تعریف کنم.پارسال با شوهرش رفتن مسافرت کلید خونه رو دادن مامانم منم فکرایی زد به سرم .شبونه کلیدو بر داشتم رفتم خونشون .راستی عمم 38 سالشه ولی بد نیست جوون پیداست.رفتم خونشون سریع رو تختش خوابیدم تموم لباسای زیرشم دورم ریختم کلی حال کردم بعدش عکساشو اوردم اما احمق یه کار خرونه کرده بود تو مهمونی با دوستاش چنتا عکس سکسی گرفته بودن منم تا اونا رو اتفاقی از زیر قاب عکس دیدم دیگه دیونه شده بودم و از یه طرفم تعجب که عمه مذهبی من چرا این کارو کرده کلی جق زدم و بعدش صبح یواشکی رفتم خونه عمم از مسافرت اومد زنگ زد گفت امید سریع بیا کارت دارم من خاطر جمع بودم همه چیزو سر جاش گذاشتم اما یه گاف داده بودم که میگم.رفتم اونجا دیدم شوهر عمم تو حیاط ماشین میشوره رفتم بالا گفتم الان از مسافرت اومدن محکم میبوسمش درو زدم عمه درو باز کرد اومدم ببوسمش محکم خوابوند تو گوشم هیچی نفهمیدم دماغم خون اومد نشستم رو میز فقط نگام میکرد منم واقعا از ترس قلبم تیر میکشد گفت اول خودم ادمت میکنم بعدش شوهرم بعدشم خانوادت منم اصلا حرف نمی زد.گفت فقط بگو چرا این کارو کردی من چیزی نگفتم چون گفتم داره یه دستی میزنه.فقط گفتم لا اقل بگو چه کار کردم که بدونم گفت نمیدونی گفت کاری نکردم که مستحق این برخورد شما باشم.گفت پاشو بریم تو اطاق رفتیم کامپیوترو روشن کرد گفت من میرم بیرون تو یه فیلم تو صفحه هست بزن ببین.رفت بیرون دنیا رو سرم خراب شد عمم تو اطاقشون بالا سر گاوصندوقشون دوربین مخفی کار گذاشته بودن منه خر ندیدم .همه کارای منو تو اطاق ضبط کرده بود.اومد تو گفت برو فردا ادمت می کنم از ترس واقعا رفتم دکتر فقط قرص خوردم که تا فردا اروم باشم.به دوست صمیمیم گفتم.گفت یقین کن نمیگه ولی بیچارت میکنه.و یه چیز دیگه هم گفت که قطع کرد گفتم بگو/گفتناراحت نمشی گفتم نه گفت اگه واقعا میخواست بگه چرا همون روز نگفت چرا بازی در اورده .
من رفتم تو فکر تا صبح فردا صبح دیر رفتم زنگ زد گفت چرا نمیای؟گفتم الان.رفتم یه کاری کرده بود که باورم نمیشد تا درو باز کرد دیدم چادر مشکی سر کرده هیچی نگفتم.رفتم تو نشستم شروع کرد به حرف زدن یک ساعت و چهل دقیقه حرفاشو زد همه چیزاشو که گفت به من گفت چرا خفه شدی حرف بزن به مامانت گفتی با سوتین عمت ارضا شدی؟من داشتم دیونه میشدم گفتم اخره خط حرف میزنم .گفتم عمه من اگه حرف بزنم یا حرف نزنم منو لو میدی طبیعتا غیر از زندانش من باید از خانواده و شهر برم چون ابرو ندارم پس حرفامو میزنم گفت خوبه که فهمیدی.گفتم عمه من بدبخت عالمم من مریضم روزی چنتا قرص میخورم و هرکس جای من بود شاید این کارو میکرد شما یه نگاه به لباسات بنداز که جلو من می پوشیدی هر ادمی رو داغون میکرد/چرا این قدر به لبام بوس میکردی؟چرا این قدر منو تو سینت فشار میدادی یعنی بازم میگی من مقصرم؟البته اینارو با گریه و داد میگفتم یه بار دیدم شوهر عمم اومد پشت در پیچوندش که بره سره کار.عمه اومد نشست گفت اشغال من دوست داشتم.گفتم میدونم من به عشق شما به سکسی که دعوتم کردن بدون پول نرفتم اما شما داری هی منو محکوم می کنی؟گفت خفه شو گفتم خوب نمیتونم همه بدنم داغونه از بس تو خیالم به عشق شما زدم.حالا من گفتم حرفامو پاشو بریم پشی بابای من.دیدم عمه یه کم اروم شد.گفت چرا این کارارو میکنی؟گفتم اگه دلیلشو میدونستم الان زن میرفتم دختر خالمو بین زمینو هوا نمیذاشتمش گفت خاک برسرت پس بگو چت بوده تو این چند سال.الان بگو چه کار میخوای بکنی؟گفتم هیچی من ازدواج نمی کنم .گفت غلط کردی دردت چیه.گفتم من تابه عشقم نرسم ازدواج نمیکنم گفت کی؟گفتم اونی که میخواد منو ببره کلانتری فهمید کیو میگم گفت خوب چه کار کنیم تو نباید بذاری من زندگیتونو خراب کنم.گفتم فایده مداره خراب شده.گفت چی میخوای؟گفتم نمیگم چون دیگه فایده نداره
گفت بگو بهت میگم .گفتم عمه التماست میکنم به پات میفتم فقط یه بار ب؛لت کنم گفت خفه شو اشغال بلند شدم گفتم به جان مادرم که بیخود قسم نمیخورم امروز خودمو میکشم رسید گفت بتمرگ.نشستم گفت واقعا این کارو می کنی گفتم دوساعت دیگه خبرش میاد.گفت جان خهمون مادرت اگه راضی بشم منو بغلم کنی به کسی حرفی نمی زنی گفتم شما ازمن فیلم داری من چه کار میتونم بکنم
یه بار دیدم چادر رو از سرش برداشت امومد کنارم گفت یالا کارتو بکن برو منم فهمیدم چه کار کنم رفتم بغلش کردم و شروع کرم مالوندنش رفیقم گفته بود اگه واقعا قصدی داره فقط تو دستتو برسون به کسش منم انجام دادم گفت نکن کثافت گفتم فقط یه دقیقه تا مالوندم چشاشو یه دقیقه بست و حرفی نزد.ولش کردم گفتم عمه اینم قولمون اگه کار ندری من برم دنبال بدبختیم/گفت گومشو.لبه در حیاط ایفونو برداشت گفت بیا بالا کارت دارم من رفتم بالا گفت فکرشم نمیکردم با اون همه شهوتی که میگفتی بزاری بری سختت بود؟گفتم از دردش مردم ولی قول داده بودم گفت منم واسه همین قولت بهت گفتم بیای گفت امید اگه حرفامو بر ملا کنی میگشمت با اون فیلم.گفتم چشم.گفت من با رضا مشکل دارم ولی ازترس حرف مردم نمیگم که طلاقم نده گفتم باورم نمیشه چرا؟گفت عادتشه میاد منو یه کم دستمالی میکنی مثل تو و وسط کار جق میزنم واسش میره منم واسه اینکه ارضا نمیشم بیماری اعصاب گرفتم حالا فهمیدم چرا قرص میخوره گفتم من الان چه کنم گفت تواعتماد منو جلب کردی فقط یه بار منو ارضا کن که محتاج غریبه نشم بعد برو/گفتم فقط یه بار منم بوسیدمش شروع کردم وسط پذیرایی به سکس بچه ها دروغ نمیگم ولی جوری حالش بد بود که تا لختش کردم رفتم کسشو بخورم این قدر جیغ زد که همسایشون درو زد گفت من درد کمر دارم چیزی نیست.بچه ها شروع کردم به خوردن کسش اینقدر لیسیدم که ابش با فشار دراومد گفتم بیچارم کردی بکنم دیگه بعد برو خونتون شروع کردم بدونه مقدمه ازش یه کاندوم از قدیما داشت گرفتم واسم سرش کشید رفت روش کردم توکسش این قدر من تلمبه زدم داشت منو چنگ چن میکرد ابم داشت میومد منم از بس شهوتی شده بودم دیگه میخواستم داد بزنم دیدم نمیشه اون هی جیغ میزد ابمو همه در اومد بعد از ده دقیقه که بلند شدم گفت فقط واسه لطفی که امروز کردی ابروتو نمیبرم.بعدش گفتم لا اقل بیا الان باهم دوست بشیم اومد بغلم کرد و بوسیدم بعد گفت هر وقت بخوام میای گفتم اره از خدامه .یه هفته بعد زنگم زد گفت بیا منم بدجور حالم خراب بود رفتم خونشون باورتون نمیشه کاریش کردم داشتیم جفتمون میپکیدیم کشو پاره کردم الان دیگه هیچ وقت نمیخوام زن برم هفته ای یه بار عمم میزنگه میگه بیا خیلی هم باهم بیرون میریم وقتایی که با من بیرون میاد میریم پارک ملت واقعا ارایش میکنه دیگه نمیگه ازدواج کن یه بارم تو خونشون واسم لباس عروس پوشید تو لباس عروس کردمش دیوانه وار کردمش.بچه ها خواهشن فش ندید من دروغ نگفتم.
نوشته: ؟
سلام. اسم من دانیال هیجده سالمه. خاطره من بر میگرد به تابستون گذشته خیلی دوست دارم براتون تعریف کنم.
من یک عمه دارم که الان چهل و پنج سالش از بچگی تو کفه عمه ام بودم نمیدونم چرا خیلی هیکل تو پری داره سینه های گنده و کون قلمبه ولی با این سنش خیلی سرحال همیشه هم لنگ و پاچش بیرون من سعی میکنم جایی باشم که بتونم خوب دید بزنم. رابطه فامیلی ما خیلی زیاد تقریبا تمام مسافرتامونو با هم میریم همیشه دوست داشتم تو یکدوم از سفرها بغل عمه ام بخوابم یک ذره بمالمش تا یک وقت عقده ای نشم ولی هیچ وقت نمیشد چون همیشیه پیش شوهر عمه ام و دخترش میخوابید(دختر عمه ام از من یکسالی کوچکتر همیشه فکر میکرد من به اون نظر دارم و خیلی مواظبش بود تا با من یک وقت تنها نشه در حالی که من به خودش نظر داشتم) اما سال پیش شهریور ماه که قرار شد بریم چین هشت روزه شوهر عمه ام چون نظامی بود نمیتونست با ما بیاد خیلی خوشحال بودم خدا خدا میکردم که یک طوری تو هتل بهمون اتاق بدن که من بغل عمه ام بخوابم. رسیدیم پکن رفتیم هتل یک سویت شیش تخته بهمون دادن یادم رفت بگم ما شیش نفر بودیم عمه و دختر عمه منو خواهرمو مامان و بابام. بماند که عجب هتلی بود سویت ما تخته های دو نفره داشت هر کدوم تو یک اتاق حالا لحظه ی سر نوشت ساز تقسیم شد دل تو دلم نبود مامان و بابام یکدونه از اتاقارو برداشتن من موندم با خواهرمو عمه ام و دختر عمه. چون تختا دو نفره بود قرار شد منو عمه ام برا خواب یک اتاق برداریم و خواهرمو دختر عمه ام یک اتاق البته بماند که اینجا مامانم فرشته نجاتم شد به عمه ام گفت درست نیست دانیال با خواهرش رو یک تخت باشن. اخه مامانم یکم مذهبیه.
رفتیم تو شهر یک گشت زدیم و شام خوردیم امدیم هتل برا خواب من داشتم لحظه شماری میکردم هرکی رفت سمت اتاق خودش من خیلی شیک رفتم رو تخت خوابیدم و منتظر عمه ام اون تو اتاق خواهرم بود یادمه خیلی طول کشید تا امد یک لباس یک تیکه راحتی تنش بود سوتین نبسته بود چون بنداش معلوم نبود چراغارو خاموش کرد و خوابید. از خواب داشتم میمردم ولی مقاومت کردم نیم ساعتی گذشت همه خواب بودن قلبم تند تند میزد عرق کرده بودم خیلی میترسیدم گفتم این بهترین فرصته اروم اروم پتو از روش زدم کنار لباسش رفته بود بالا رونای تپلش معلوم بود دستام میلرزید اول حسابی دید زدم شق کرده بودم یک شورت سفید پاش بود نمیدونستم چیکار کنم اگه درش میاوردم دو حالت داشت یا عمه ام بیدار میشد که اون موقعه بدبخت بودم یا بیدار نمیشد دل زدم به دریا اول از رو شورت کسشو مالوندم خودم شورتمو داده بودم پایین ولی روم پتو بود چند دقیقه ای مالوندم داشت ابم در میومد با کلی ترس و لرز شورتشو تا سر زانوش کشیدم پایین وای عجب کوسی داشت مثل دخترا گوشتی دستمو گذاشتم روش نرم و گرم بود دیگه حشرم زده بود بالا به سیم اخر زدم پرو شدم لباسشو کامل زدم بالا تا سینه هاش معلوم بشه. سینه های گرد و گوشتی داشت با نوک ممه هاش ور رفتم اروم سینشو گرفتم تو دستم خیلی بزرگ بود دوست داشتم کلمو بکنم توش ولی ترسیدم. اروم لای کوسشو باز کردم که یکدفعه احساس کردم عمه ام بیداره چون صدای نفساش میامد فقط نمیدونستم چرا چشاشو باز نمیکرد. بلند شدم نشستم لای پاش شروع کردم به مالوندن کوسش وقتی دیدم عمه ام بیداره و عکس العمل نشون نمیده ترسمم ریخت راحت میمالوندم انگشت فاکمو کردم تو دهنم و اروم کردم نو کوسش گرم گرم بود با یکدست دیگه ام سینه هاشو میمالوندم نوکش سیخ شده بود باورم نمیشد که به ارزوی بچگیم رسیده بودم. نفس عمه ام تند تر شد کاملا معلوم بود بیدار بود. کنترلمو از دست دادم شروع کردم به لیسیدن بدنش به خصوص کوس و روناش سینه هاشو میک میزدم دوست داشتم اونم بلند بشه و کیرمو بخوره کیرمو خیس کردم بردم سمت پاهاش یم ذره رو پاهاش کشیدم تا رسیدم به رونش پاشو خیلی باز کردم اروم کردم تو کوسش و رو عمه ام خوابیدم اولش اروم بالا پایین شدم بعدش تندش کردم همزمان سینه هاشو میخوردم نفساش خیلی بلند شد اروم اه اه میکرد دو سه دقیقه تلمبه زدم که ابم در امد ریختم رو شکمش دیگه جون نداشتم چند دقیقه رو عمه ام دراز کشیدم تا منو با دست هل داد کنار و رفت سمت دستشویی منم دیگه با دستمال کاغذی خودمو تمیز کردمو گرفتم خوابیدم تا تابلو نشه از دستشویی امد پیشونیمو بوس کرد و اروم امد کنارم خوابید. سه شب پکن بودیم که تو این سه شب من عمه ام حسابی مالوندم جالبه که هیچ وقت تو سکس چشاشو باز نمیکرد و خودشو میزد به خواب. بعدش رفتیم شانگهای اونجا اتاقا از هم جدا بود و دیگه عمه ام رفت پیش دختر عمه ام و منو بابام تو یک اتاق بودیم. از اون موقعه به بعد دیکه سفر نرفتیم چون من کنکور داشتم امیدوارم اخر تابستون امسال دوباره بریم. چند باری که عمه ام دیدم اصلا برو خودش نمیاره و باهام مثل همیشه است.
نوشته: دانیال
داستانی رو که براتون مینویسم کاملا واقعی هست که تشخیصش به عهده ی شماست.من یه عمه دارم که اسمش فریبا هست و38سال سنش هست.درست 20ساله که ازدواج کرده وبچه دار نمیشه.ومنم 19سالم هست ورشته ی عمران میخونم. وبه خاطرهمین هم شوهر عمه فریبا یه زن دیگه نیاورد اما خیلیا میگن که میره دنبال دخترها.خلاصه داستان منم ازجایی شروع میشه که من تو خواب میدیدم که من و عمه فریبا با هم سکس داشتیم.منم میخواستم که بهش بگم که اونم همچین خوابایی میبینه.چون که اون یه خیاط ماهری هست سرش همیشه شلوغ هست.من خیلی دوستش دارم وبه خاطر همین اصلا به اندام وهیکلش نگاه نکردم چون که اصلا اهل این کارا نیست درست 6ماه بود که من این خوابا رو میدیدمدیگه منم انقدر رفتم خونشون تا یه بار سرش خلوت بود.میخواستم بهش بگم که خودش شروع کرد بهم گفت که تو این چند وقته خیلی میام میرم حتما یه چیز مهمی هست منم گفتم که هست ولی نمیتونم چطوری شروع کنم گفت هرجور راحتی منم با خجالت تمام داستان رو بهش گفتم اونم خیلی جا خورده بود ولی قبول کرد که راست میگم.گفت دیگه چی منم گفتم هیچی باعصبانیت بهم گفت که دیگه نیام خونشون ودرباره ی این چیزای پوچ حرف بزنم.یه هفته ای ازاین موضوع گذشت وخبری ازعمه فریبا نبودتا این که یه بار دیدم عمه فریبا بهم زنگ زد اصلا عادی نبود چون فقط توی موقعیت های ضروری زنگ میزدکه جواب دادم بهم گفت که دیگه نمیام نمیرم منم گفتم که خودت گفتی نیام دیگه گغت اون وقت عصبانی بودم یه چیزی گفتم تو جدی نگیر بهم گفت که فردا نهار برم خونشون چون که شوهرش تو تاکسی تلغنی کارمیکرد زیاد خونه نبود.منم قبول کردم که برم وقتی رسیدم یکم زود بود وبهم گفت که الان شوهرش میاد داد وبیداد میزنه که چرا نهار حاضر نیستمنم رفتم تو اشبز خونه که کمکش کنم وقتی میومدم تو اصلا به لباساش نگاه نکردم وقتی که رفتم تو اشپزخونه دیدم اینبار لباساش غیر عادی بود چون هیچ وقت پیش من اینجور لباس نمی پوشید.خلاصه وقتی که رفتم کمکش کنم خیلی بهم نزدیک میشد یا جلوی من خم وراست میشدلباسش یه جوری بود که ممه های بزرگش یه جوری خود نمایی میکرد که اصلا باور نمی کردم که اینجورممه های داشته باشه کونش که اصلا قابل توصیف نبود.خلاصه یه جوری شده بود که بالباس ادم رو حشری میکرد منم که اصلا کمکش نمیکردم غقط تو کف ممه هاش بودم که بهم نگاه کرد گفت چیکار میکنی شیطون به کجا نگاه میکنی منم که به خودم اومدم سرخ شدموقتی که شوهرش اومد گفت که میره لباساش رو عوض کنه.وقتی اومد بیرون یه جور لباس پوشیده بود که اصلا فکر نمیکردی که صاحب اون ممه و کون این باشه.خلاصه نهار رو جمعی خوردیم شوهرعمه فریبا هم گفت کارداره باید زود بره منم که دیگه خیلی خوشحال شدم چون دیگه موقعیت محیا بود که خوابم رو به حقیقت تبدیل کنم وقتی نهار تموم شد و شوهر عمه فریبا رفت.عمه فریبا بهم گفت که کمکش کنم جون کمرش درد میکنه وقتی کمکش کردم دیدم باز رفت همون لباسای چسبون رو پوشید منم که دیگه از حال میرفتم.از اون به بعد عمه فریبا پیش من لباسای چسپون می پوشید تا اینکه یه شب به خونمون زنگ زد گفت که شوهرش مسافر داره و نمیتونه تنها بمونه خونه به مامانم گفت که شب رو برم خونشون.منم که دیگه سرازپا نمیشناختم وقتی توراه میرفتم باخودم فکر میکردم امشب چی میشه که وقتی رسیدم خونه بازم دیدم همون لبا سها روپوشید هبا رنگ های متفاوت تا وقت خواب چیز مهمی اتفاق نیفتاد وقت خواب جای من روپهن کرد تو حال خودش تو اتاق خوابید دیگه مطمئن شدم که چیزی نمیشه.ساعت نزدیکای 2شب بود که دیدم فریبا بالای سرم ایستاده ترسیده بود ازم خواهش کرد که برم پیشش بخوابم اول جاخوردم اونم گفت که اشکالی نداره من عمه ی توهستم خلاصه وقتی رفتم پیشش دیدم همه ی لبساش به جز شورت وسینه بند که رنگش سیاه بود.وتمام موهای بدنش رو زده بود کم موند هبود همون جا ارضا بشم که دیدم چراغ رو خاموش کرد واومد تر رخت خواب بهم گفت اگه میخوام راحت باشم لباسام رو دربیارم منم از خدا خواسته تموم لباسام رو دراوردم فقط شورت مونده بود خلاصه وقت عملیات فرا رسیده بوداولش اصلا بهم نزدیک نشد منم کیرم راست شده بود که تو تموم عمرم یه همچین کیری ندیده بودم چون هوا گرم بود مجبور بودم که پتوی روی خودم رو بزارم کنار که دیدم یهو فریبا چشمش به کیرم خورد گفت ای چیه منم دیگه طاقت نیاوردم گفتم دسته بیل هست اونم خندش گرفت گفت میتونی دربیاری بهش نگاه کنم منم گفتم به روی چشم تو یه چشم به هم زدن شورتم رو دراوردم کیرم رو گرفت تو دستش و هی بالا پایین میکرد که بهش گفتم می تونی بذاری تو دهنت قبول نکرد گفتم تمیزه بعداز چند بار اصرار قبول کرد خیلی خوب ساک میزداصلا باورم نمیشد یه زن 38ساله کیرم روبخوره ازش پرسیدم که چطور انقدر حرفیه ساک میزنی حتما برای شوهرت هم ساک میزنی گفت نه اصلا شوهرش بهش حال نمیده گفت که تو فیلمای سوپر که ازماهواره پخش میکنه یاد گرفته.خلاصه دیگه داشت ابم میومد که بهش گفتم بسه نوبته منه که گفتمن در اختیار توهستم هرکاری میخوای بکن اول شروع کردم ازممه هاش که سینه بندش روباز کردم که مثل دو تا توپ پریدن بیرون خیلی نرم بودن اولین بار بود که دست به ممه میزدم ومیخوردم اروم اومدم پایین تر بهم گفت که خودم شورتش روبیارم پایین وقتی شورتش رو دراوردم به زور اومد بیرون چون کونش به قدری بزرگ بود که تو شورت جانمیشد دیگه نوبت اون اصلیه بود که دیدم مپل اینه تمیز وسفید بود یکم لیسیدم خیلی حال میداد ولی زیاد دوست نداشتم که بهم گفت که پاشم وقتی پاشدم لبم رو گرفت وکرد تو دهنش یه جوری میخورد درست مثل افریقایی های گرسنهمنم همراهی میکردم که خیلی حال میداد که بهم گفتانگشتم رو بکنم تو کسش وقتی انگشتم رو کردم تو کسش خیلی گرم بود ونرمدیگه ابش میومد وانگشتم راحت میرفت تو که یهو دیدم دستم رو گرفت وتا ته انگشتم روکرد توش وگفت بذار اینطوری بمونه فهمیدم ارضا شده بعده چند دقیقه گفتم الان نوبت منه اونم گفت چطوری میخای منم که عاشق این بودم از پشت بکنمش اونم قبول کرداول یکم ساک زد بعد دستاش رو گذاشت روی میز ارایش و گفت که بیام اصلا باورم نمیشد که یه زن بهم میگه بیا منو بکن رفتم نزدیک شروع کردم و کیرم رو گذاشتم رو کسش وچند بار بالا پایین کردم که گفت تو رو خدازود باش منو بکن که دیدم خودش کیرم رو گرفتو تا اخرش کرد تو کسش وای که چقدر حال میداددیگه داشتم روون تلمبه میزدم که احساس کردم که شیلنگ اب اتش نشانی بازشده وبهش گفتم واونم گفت که همش رو بریزم تو کسش وقتی برای اولین بار ریختم تو کسش خیلی حال میداد تااینکه ازحال رفتم ووقتی حالم خوب شد دیدم عمه فریبا با کیرم بازی میکنه و قربون صدقه ی کیرم میرفت.
بهش گفتم اینبار میخوام کونت رو پاره کنم اول قبول نکرد ولی بعدش راضی شدتو همون حالت کیرم رو گذاشتم رو کونش که بهم التماس میکرد اروم بکنمش واقعا هم کی بود میترسید چون کیرم خیلی بزرگ بود اروم اروم سر کیرم رو کردم توش والتماساش بیشتر شد منم اروم تاته کردم توش واونم فریاد میزد میگفت تو رو خدا دربیار منو پاره کردی خلاصه تا وقتی که دیگه فریاد نمیزد واه وناله میکرد ومیگفت زود باش منو پاره کن زود باش منو جر بده منم نامردی نکردم و تند تر تلمبه میزدم که داشت ابم میومد بهش گفتم بذار خالی کنم تو کونت قبول نکرد و گفت میخام تمام ابت رو بخورم منم کیرم رو در اوردم وتمام ابم رو ریختم تو دهنش اونم همش رو خورد.ساعت تقریبا 3/5شب بود که رفتیم تو حموم هردوتا سرمون رو شستیم اومدیم که بخوابیم .صبح که بیدار شدم دیدم یه صبحونه ی مقوی گذاشته وگفت که این رو برای شوهرش درست کرده منم گفتم که کو شوهرت گفت احمق با توم دیگه.ازاون وقت به بعد هفته ای یه بار دوبار میرمخونشون و سکس با حال میکنم و میام.
ممنون که افتخار دادید این رو خوندید.لطفا نظر بدید.
نوشته: uozi
سلام دوستان . میخوام اولین ماجرای سکسیمو از چندین ماجراهای سکسی مختلف دیگم اینجا براتون بنویسم و دوست دارم با نظراتتون منو تو ادامه این کار یاری کنید
من 25 سالمه و کارم طراحیه . طوری که تو خونم همش .. یه عمه دارم 38 ساله که دو بار شوهر کرده هر 2 بارم طلاق گرفته و الان نزدیکه 3-4 ساله که تنها با بچشه .
خونشون 4 تا کوچه پایین تر از ما ... یه شب جمعه با خانواده رفتیم خونشون شام ، خیلی خوش گذشت ولی جدیدن عمه شهلام خیلی با من آمار بازی میکرد .. اخلاقش کلا مثله یه عمه و برادرزاده نبود .. اون شب گفت که کامپیوترم آنتی ویروسش مشکل داره و برام درست کن . چون خیلی خوش گذشت یادم رفت دیگه سَرِ کامپیوترش برم و شب تموم شد و رفتیم خونه .. ساعت 1 شب بود رفتم تو نت تا فیس بوکمـو چک کنم دیدم روشنه و تا من دیدمش زوود گفت : جیگر آنتی ویروسمو که درست نکردی
من : آخ عــمـــه ببخشید انقدر خوش گذشت امشب که یادم رفت کلا
عمه : عیبی نداره یه روز جریمته بیای اینجا درستش کنی
من : چشم حتما نوکرتم هستم
یه خورده لاس بازی کردیمو رفتم خوابیدم .. که خواب دیدم دارم با عمه شهلا انگولک بازی میکنم تا داشتم کیرمو میکردم تو کسه نازش یهو از خواب پردیم ....
2 روز بعد بهم زنگ زد گفت کار داری !؟
گفتم نه ... گفت بیا اینجا این آنتی ویروسمو آپدیت کن . اصابمو بهم ریخته
گفتم باشه . به مامانم گفتم من میرم خونه عمه کامپیوترشو ردیف کنم زوود بیام.
رفتم دمه خونشون زنگ زدم بدونه اینکه بگه بله درو زد .. یجوری شده بودم . اون خوابه 2 شب پیشش همش تو ذهنم بود .. رفتم بالا دیدم در بازه . کفشمو درآوردم رفتم تو . صدا زدم عمــه نگـــــــار .. جواب نداد . دوباره صدا زدم .. صدای شستن دست تو دستشویی میومد . که بعدش گفت جانم عزیزم بیا تو . درو بستم رفتم تـو قسمت حاله خونه .
تا از دستشویی اومد بیرون رفت در خونرو قفل کرد . تعجب کردم که چرا این کارو کرد ، ولی هیچی نگفتم خودمو زدم به اون راه ....
گفتم عمه حالا منو جریمه میکنی ؟؟؟
گفت آره ... تورو باید جریمه کردن تا وقتی عمت میگه این کارو بکنی بگی چشم عمه جــون
منم زوود گفتم چشم عمــه جــووون ..
که اونم برگشت گفت جــــوون
میخواستم بگم بادمجون که دیدم یخورده زیاده رویه .. رفتم سره کامپیوترش .. گفتم بهت یاد میدم چطوری آپدیت کنی که همیشه خودت این کارو بکنی ..
گفت یعنی تو نمیخوای بکنی !؟
گفتم چرا من میکنم .. ولی خودتم باید یاد بگیری از دفعه بعد خودت بکنی .
گفت من که نمیتونم بکنم ..
(میدونستم داره کرم میریزه با حرف زدنش .. منم ادامه میدادم)
گفتم حالا من میکنم فعلا تا بعد
گفت پس شروع کن ... (واااای گوشام داشت از شدت این حرفا داغ میکرد)
نشستم رو صندلی اونم رو تخت پشتم نشسته بود . من انجام میدادم . اونم نگاه میکرد
که وسط کار پاشد رفت بیرون که مثلا چیزی بیاره .. از تو آشپزخونه صدا زد که چی میخوری منم یواش گفتم خودتو .. گفت هـــآآآآآ گفتم هیچی عمه من اومدم زود ردیف کنم اینو بعد برم
گفت مگه میزارم بری .. (فضا جوری شده بود که احساس میکردم تنش میخواره واسه یه سکس توپل .. ولی نمیتونه بیاد جولو که اینطور نبود)
اومد تو اتاق گفت مشروب میخوری !؟
گفتم مشروب ؟؟ مگه مشروب داری عمه !؟
گفت آره واسه مهمونای خاص
گفتم اووه لالا .. بیار بخوریم .....
گفت یه شرطی داره فقط !!!!
گفتم چه شرطی ؟؟
گفت : منم باهاش بخوری ..........!!!
(فک کنم اینجارو گوشام اشتباهی شنید !!!! ولی واقعا اینو گفت)
منم فقط گفتم چشم .
رفت با دوتا گیلاس خوری اومد ... تا اومدم شروع کنم گفت شرط یادت رفت ...!؟
گفتم نه ... ولی نمیدونم چطوری باید بخورم . .
گفت با نافم ...
گفتم جـــــان ؟!؟ نــــاف .. مثل این فیلما !؟
گفت آره دقیقا مثل اونا ... بعد خوابید رو تخت تاپشـو زد تا زیره سینش بالا ... شکمه صافو سفیدش معلوم شد . جــــــــوووون باورم نمی شد .. واقعا تو اون جـو نبودم .. انگار یجای دیگه ...
گفت پس چرا واستادی بریز تو نافم مشروبو دیگه . میخوام خنک بشم ..
گفتم باشه .. میریزم ..... یخوردشو ریختم یهو گفت وااااااااااااییی ... جــــوووون .. چه حالی داد حالا بخورش تا نریخته منم زود کشیدم بالا ... گفت عجله نکن .. یواش بخور .. دوباره ریختم این دفعه با زبونم دوره نافشو یه دایره کشیدم بعد لیسش زدم .... عمه شهلام چشاشو بسته بود داشت ناله های شهوتی ریزیی میکرد .. منم داشتم تحریک میشدم از بس صداش نـاز بود ..
هی به سینه هاش نگاه میکردم .. وااااای سینه های نسبتا بزرگی داره .. همینطوری به کارم ادامه میدادم که خودم دیگه داشتم دیوونه تر میشدم ... دستمو گرفت گذاشت رو سینه هاش ........ واااااااااااااای نمیدونی چه سینه ی گردو نرمی داشت .. راحت تو دستم قالب شد .... منم تا تونستم با دستم فشارش میدادم ... اونم کم نمیاوردو با ناله های شهوتیش داشت منو دیونه تر میکرد . واااای خیلی ضربانه قلبم شدت گرفت . .. دیگه داشتم قلبمو کامل حس میکردم که میپره بیرون ..
منم که داشتم رو شکمشو لیس میزدم کم کم اومدم سمته سینه هاش .. خیلی خــــوب بود .. تا اومدم بالاتر خودش تاپو کشید بالا .. اون توپای گردو نرمش از لایه سوتینش زده بود بیروون .. واااااایییی . خوردنیو سفید ..... داغه داغ بـــود ... زود آوردمشون بیرون شروع کردم به لیسیدنش ... جوری میخوردم که انگار گشنم بوود . میخواستم تمومش کنم .. نوکه سینشو با دندونام یواش میکشیدم ....
عمه نگـــار : وااااااااای نکن این کارووو بدنم مور مور شد .. جیغ میزنمااااا
منم که این حرفا داشت روانیم میکرد .. بیشتر ادامه میدادم ..
یهو بلند شد گفت من کــییـــــــــر میخوااااام. خودش با زووور کمربندمو باز کرد شلوارمو کشید پایین .. از رو شورت شروع کرد به لیسیدن کیرم .... کیــــرم از شدت این همه حوس داشت میترکید ... منتظر دهنه نـــازه عمــه نگـــار بوود .
داشت دیووونم میکرد . کیرمو از تو شرتم در نیاورد ... هی از رو با لباش لمسش میکرد .. جـــووووووون ... با دندوناش از بغل مثل بلال گاز گاز میکرد .....
منو خوابوند رو تخت ... خودشم اومد روم . پاش یه دامن بـــود .. عاشق دامنم ..دامنشو داد بالا .. شورت پــاش نبود .. نشست رو شرتم ... کیرم داشت خفه میشد اونجا ، اونم دامنشو پهن کرده بود دورَم .... واااای داشتم تو چشاش نگاه میکردم .. میگفتم وااااای این عممه . دارم میکنم ..... واااااااای یعنی بیدارم !؟!؟؟!
هی کوسه گرمشو میمالید رو شرتم دیگه شرتم هم از ترشح کیرم و هم ترشح کوسه اون خیس شده بوود ....
گفت این کیرت داره دیوونم میکنه .... میخـــوامش ...
گفتم ماله توعه ... هر کاری میخوای باهاش بکــــــــُــــن عمه نگــــــــــــار ...
گفت من 4 ساله کیر نداشتم واسه خودم .... میخوااااامش . میخوام این کیـــر منو جـــر بدهِ ...
کیرمو بدونه مکس درآورد نوکشو کرد تو دهنش . مثل سنجاب که فندوق میخوره ... اونم کیرمو دو دستی گرفته بود داشت نوکشو میخورد .. با اون دستشم داشت تخمامو میمالوند ..... واااااای داشتم بیهوش میشدم ....
لامصب کــُـس میخــوااااام .. بکن تــووووووووش دیگــــه ...
کیرم دیگه جایی واسه شق کردن نداشت ... داشت منفجر می شد که بالاخره تصمیمشونو گرفتن عمه خانم و کـــُــسو دادن به مــن ... انقدر کسش خیس شده بود تا کیرمو گذاشت دَرِش مثل مــاهی سُرخورد رفت تــوش ..... وااااای . تا تـــــــه رفت ... داشت آتیش میگرفت کیرم از بس داغ بود کوسش ....
10 -11 بار بالا پایین کرد ... اون سینه های جیگــرش بالا پایین می افتــــاد
پاشد ... گفتم عمه .. من عاشقه کونم ... (کونش خیلی توپلیه مثل این عکس دقیقا )

بهم کــووون میدی ؟؟؟
اونم که انگار از خدا خواسته بوووود گفت به تو ندم به کیی بدم عشقم ....
وااااااااااای ... منم تا تونستم کونشو مالوندم .... اونم برام انقدر ناله میکرد که دیگه به نفس نفس افتاده بوود ...
میگفت بکن .. منو بکــــــــــن دیگــه . من کیــر میخوآآآآآم . کیره تورو میخوااام . جرم بده ... منو بـگــاآآآآآ
وااای کونش انقدر شُل بوود که تا یه دست میزدی روش مثل ژله میلرزید ... ... واآآآی .
تا سره کیرمو گذاشتم نوکه کونش .. یه جیغ ریز زد گفت نـــــــه .... نکـــــــن . درد داره .....
روغن بزن .... یه روغن داشت رو میز که نفهمیدم چی بوود . برداشتم مالیدم رو کــُــله باسنو نوکه کونش ...... با 2 تا از انگشتام میکردم تو کونش .........
دیگه گشاد شده بود .. آماده ی گاییدن ... جـــــوووووووووووون ... سر کیرمو هول دادم توش .. تا کلاه کیرم رفت توووش .. نفسشو حبس کرده بوووود .. دیر به دیر نفس عمیق میکشید ... انگار خیلی درد داشت .....
تا ته کم کم رفت تووش . تا 30-40 ثانیه ایی اصلا تلمبه نزدمو تووووش نگه داشتم تا کیرم جا باز کنه ...
بعد شروع کردم .... آرووم آرووووم . تلمبه میزدم .... واااااااای . چه میلرزید کووونش ... انگار داری میکنی تو ژله ... جووووووووووووون . داغو نرم .... همینطوری که میزدم ... کم کم آبم داشت میومد ..
گفتم عمه آبم .. گفت بریز تووووش ... آبش بده کونمــــوو .... من آب میخوااااااااااام....
همینطوری انقدر تحریکم کرد که آبم با فشار ریخت تــووووش .... وااای .. احساس کردم قلبمم با آب کیرم زده بیرون از بس ضربانم شدید شده بوود ...
گفت واااای .... آبتو ریختی تووووش .... وقتی داشت میریخت من نوکه کیرتو که نبضش میزد احساس کردم ..... عاشقه این احساس تو کونمو کوسم هستم ...
وااااااااای بچه ها ... واقعا باورم نمیشد که عممو اینطوری کردم ....
خوابم تعبیر شده بوود .
و چندبار تا الان با هم سکس داشتیم .. و جدیدا خیلی بیشتر بهم حال میده .... چون این اولین بار بود براتون نوشتم .. و بقیش چون تکراری میشه .. نمیگم ....
مرسی که وقت گذاشتید .. منتظر ماجراهای دیگم باشید . اگر خوشتون میاد از سبکه داستان نویسیم .....
نوشته: Nimoosh
این خاطره مربوط به تابستون 90 هست وقتی که عموم از سفر برگشته بود و دوسه روزی همه خونه ی پدربزرگ بودیم. چون عموم ازدواج نکرده.روز دوم بود بعد از ناهارمن رفتم خونه.راستشو بگم من یکی از عمه هام رو از نظر سکس و هیکل خیلی دوست دارم. هرکی دیگه جای من بود همین نظر راداشت. موهاشوهمیشه رنگ میکرد آرایشش ترک نمیشد بااینکه مذهبی بود اندامش هم که دیگه منو کشته بود به خصوص سینه ها وکونش. ماهر به چندوقت همو میدیدیم. خلاصه بگذریم وقتی از خونه برگشتم دیدم لباسای عمه روبنده تو حیاط . ساعت4 بود رفتم تو دیدم بعد ناهار اونایی که اونجابودن خوابن غیر از عمه که نبود.تو حیاط خونه یه سوئیت کوچیک هس رفتم دیدم صدای دوش حموم میاد مطمئن شدم که عمه جونم داره دوش میگیره. درم از پشت بسته بود چند دقیقه پشت در حمام ایستادم .از هیجا نمیشد دید زد. قلبم تندتند میزد پیش خودم گفتم الان میادبیرون یه حال حسابی ازش میبرم.دوش بسه شد از پشت شیشه یه کم معلوم بود داشت خودشو خشک میکرد. درو که باز کرد یهو جاخورد گفت تویی؟ وای چه صحنه ای میدیم شاید براتون جالب نباشه ولی من اولین بار بود اینطور میدیدمش یه تاپ دورنگ مشکی وقرمز راه راه افقی.کیرم مثل بادکنک داشت باد میشد.میخاسم کم کم شروع کنم بازوهاشو گرفتم باخودم گفتم بعد نوبت سینه هاشه که یهو رفت کنار فهمیدم میخاد بره! شهوت من یه طرفه بود چون هیج عکس العملی نشون نداد. معلوم بود چون شوهرش خوب بهش رسیده بود آخه چون او همیشه برخلاف سنش که 42 سال داشت مثل تازه عروسا بود.فهمیدم کارم بی فایده هست. اما قبلش خوب نگاش کردم. ولی چه فایده حتی سینشو لمس نکردم.اینم بگم که اونا مذهبی بودن بماند من هیز بودم. خلاصه چادر سرش کردورفت منم یه جق حسابی زدم حیف این آّب که هدر رفت. خلاصه من اون روز موق نبودم .این داستان را به این خاطر نوشتم که نویسنده دراین داستان 100% موفق نبود بر خلاف همه ی داستانهایی که به راحتی به سرانجام میرسه.امیدوارم خوشتون امده باشه.
نوشته: ؟
سلام دوستان من اولین باره که تو این سایت یا نه اصلا بهتره بگم خاطره ی سکسی خودمو مینویسم من متین هستم الان 19 سالمه و این خاطره مربوط میشه به 3 سال پیش . داستان از اونجایی شروع شد که :
من کلاس دوم دبیرستان بودم . بچه های دومی را میخواستن ببرن راهیان نور بعد کلاس ما 24 نفر بود که 20 نفرشون رفته بودند راهیان نور . من نرفتم یعنی دوست داشتم برم ولی بابام نذاشت بعد من بهش گفتم اردو که نذاشتی برم حداقل بذار برم شهرستان چون اونجا بیشتر اقوام ما زندگی میکنند بعد اونم گفت باشه . بعد من فردا صبح راه افتادم و با اتوبوس به شهرستانمون رفتم راستی اسم شهرستانمون کاشمره ما خ,دمون مشهد زندگی میکنیم . خلاصه من بعد 5 ساعت رسیدم کاشمر روز اول به خونه ی مادر بزرگام سر زدم ولی حوصله ی بقیi رو نداشتم بعد رفتم خونه ی عمم. چون عمم یه پسر داشت که 2 سال از من کوچکتر بود و میشه گفت که تنها همسنو سال من تو یه فامیل بود . شوهر عمم تو اداره کار میکرد و از ساعت 7 تا 13 تو بانک بود . وپسر عمم هم شیفت صبح بود و از ساعت 7 تا 12.5 مدرسه بود و تا میرسید خونه میشد ساعت 13 . راستی بذارین از عمم براتون بگم : قدش حدود 160 بود و وزنشو نمیدونم یه موهای مشکی بلند داشت با چشمای قهوه ای البته زیاد خوشگل نبود.
من از قبل دوس داشتم عممو بکنم میترسیدم بهش بگم . خایه شو نداشتم . روز اول که خونشون بودم دیدم از صبح تا ساعت 13 عمم تو خونه تنهایه . گفتم یعنی میشه بکنیمش . بعد فردا تصمیم گرفتم که خودمو یه جوری بهش بمالونم . موقع جمع کردن بساط صبحانه که حدود ساعت 7.5 بود وقتی میخواستم ظرفارو ببرم تو اشپزخونه یه جوری کیرمو بهش مالوندم چون اون جلوی در اشپزخونه واستاده بود بعد میخواستم صداش بزنم درست کنار واستاده بودم بعد دست زدم به سینه هاش میگفتم عمه عمه طوری که مثلا حواسم نبود بعد عمم خندیدو گفت جان عمه. راستی عمم 35 سالش بود . بعدخلاصه ما تا شب از این قبیل کارا کردیم . بعد فردا شب رفتیم بیرون ( پارک ) من به عمم خیلی توجه میکردم هر کاری میگفت سریع انجام میدادم طوری که پسرش داشت بهم حسودی میکرد که مامانش به من بیشتر اهمیت میده بعد فردا عمم گفت من میرم حموم منم گفتم به سلامت بعد چند دقیقه عمم صدام زد گفت متین صابون تو حموم نیست بعد منم گفتم الان میرم میخرم اون گفت نه تو خونه هست برو از تو کابینت بردار منم گفتم باشه بعد چند دقیقه 2باره صدام زدو گفت بیزحمت پشتمو کیسه کن بعد منم گفتم باشه شروع کردم به کیسه کشیدنو حدود 2 یا 3 دقیقه مثل اسب کیسه میکشیدم اونم گفت مرسی منم اومدم بیرون داشتم تی وی میدیدم که 2باره صدام زد تو دلم گفتم چیه مارو گاییدی . اونم گفت که بیزحمت پشتمو لیف بکش بعد من رفتم تو حموم دیدم سوتینشو در آورده بعد من قرمز شدم گفت چیه میخوای چادر سرم کنم . گفتم نه جا خوردم بعد دستمو گذاشتم رو شونش شروع کردم به لیف کشیدن بعد دستم سر خورد رفت تو سینه هاش بعد من 1 قدم رفتم عقب خوردم به دیوار بعد عمم بلند شد ریدم به خودم گفتم خر بیارو باقالی بار کن بعد من داشتم میگفتم عمه گه خوردم بعد دیدم 2 تا لب مانع حرف زدنم شد بعد با هم لب گرفتیم من شروع کردم به خوردنو سینه های ولوش بدک نبود بعد اون شروع کرد واسم ساک زدن خوب کیر میخورد وارد بود بعد من گفتم بسه عمه . عمم گفتم نگو عمه من گفتم چی بگم اولیا حضرت گفت بگو فرشته منم اطاعت امر کردم . بعد گفت بیا کسمو بخور منم گفتم باشه شروع کردم به خوردن بعد فرشته گفت مگه داری علف میخوری مثل اسب گاز میگیری گفتم ببخشید وارد نیستم بعد گفت بیا بکنیم بعد جلوم خم کرد منم کیرمو گرفتم دستمو یواش یواش کردم تو کسش وای جان چه گرمو سکسی آروم آروم شروع کردم به تلمبه زدن 3 یا 4 دقیقه میکردم عمم گفت من خسته شدم . بعد من دراز کشیدم اونم روم دراز کشید روش به من بود بعد من کیرمو کردم تو کسش شروع کردم به تلمبه زدن بعد2 یا 3 دقیقه گفت کونمم بدک نیست منم گفت جان مثل گوسفند جلوم نشست بعد منم کیرمو کردم تو کونش بعد بهش گفتم یا کیر من کوچیکه یا کون شما اتوبانه گفت جفتش بعد 2 یا 3 دقیقه ابم داشت میومد کیرمو کشید بیرون همه ی ابمو ریختم رو پشتش بعد دوش گرفتیمو اومدیم بیرون ساعت 11 بود ببخشید اگه غلط املایی داشتم . بای
نوشته: JASPIN
سلام به همگي
رضا هستم 25 ساله از اروميه
داستاني كه ميخوام براتون تعريف كنم داستان من و عمه خوبم سهیلاست كه 38 سالشه
ما خانواده خوبي داريم و كلا هميشه هواي همديگرو بدجور داريم يه داداش دارم كه 7 سال از من بزرگتره بعد از ازدواج رفت تهرن و مونديم من و بابا و مامانم وضع ماليمونم نيگم عالي ولي خوب بود بابام يه تجارت كوچيك واسه خودش راه انداخته بود همه چيز خوب پيش ميرفت تا اينكه علي آقا شوهر عمم رفت تو جد بابام كه با هم شريك بشن بابامم رو حساب فاميلي خام شد و 6 ماه بيشتر طول نكشيد كه لي ب سند سازي دارو دار بابامو بال كشيد و عمه بيچاره منو طلاق داد وضع بابام بد ريخت به هم و باباي بيچاره هر چي داشت و نداشت فروخت تا بدهياشو صاف كنه عمه سهیلام كه احساس گناه ميكرد خونشو كه بعد طلاق بابت مهريه گرفته بود فروخت و داد به بابام و خودشم اومد تو خونه اي كه بابام اجاره كرده بود موند
بيچاره عمم دلم واسش ميسوخت نه واسه اينكه زندگيش خراب شده بود بيشتر واسه اينكه احساس گناه ميكرد يه روز كه خالم خونه ما بود و مثلا دل ميسوزوند طوري عممو نفرين ميكرد كه عمم كه تو اتقش بود بشنوه ريختم به هم و هر چي لايق خالم بود بارش كردم اونم ناراحت رفت البته مامانمم از دستش شاكي بود ولي دلش طاقت نياورد و يكم بعد راضيم كرد تا بره خونشون تا از دلش در بياره
رفتم پشت در اتاق سهیلا درو باز كردم ديدم نشسته كناره پنجره و آروم گريه ميكنه منم نخواستم خلوتشو به هم بريزم و امدم بيرون رفتم اتاق خودم 2 ساعت بعدم مامانم زنگ زد كه شام ميمونه خونه خاله و بابامم شب ميره اونجا داشتم آهنگ فرديرو گوش يكردم اعصاب خراب بود شديد آخه 1 ماهي بود با دوست دخترم به هم زده بودم بعد 3 سال البته تقصير اون نبود من خواستم تموم بشه خيلي دوسش داشتم ولي هيچ اميدي به خودم و آيندم نداشتم نخواستم اونم تو نا اميديم شريك بشه تو همين فكرا بودم و داشتم سيگار ميكشيدم كه عمم اومد اتاقم منم واسه خاطرش سيگارمو انداختم بيرون اومد نشست رو تخت كنارم تا نگاش كردم بغضم تركيد گريم گرفت بيچاره عمم سرمو بغل كرد اونم گريش گرفت بعد چند دقيقه آروم شديم و ازش خواستم ديگه هيچوقت خودشو آزار نده چون اينكارش بيشتر ناراحتم ميكرد اونم گفت لااقل يه فيلم بذار ببنيم حوصلمون سر نره موقعه فيلم همينجوري داشتيم حرف ميزديم و حالمونم بهتر شده بود يهو عمم گفت رضا.. سيگار واسه چي ميكشي؟ منم جريان دوست دخترمو بهش گفتم ديدم بازم خواست گريه كنه كه بغلش كردم بوسيدمش قسمش دادم گريه نكنه چد ديقه بعد عمم كه كنارم دراز كشيده بود پا شد كه بره گفتم كجا گفت الان ميام 5 ديقه بعد برگشت ديدم شلوارشو در آورده و به جاش يه دامن بلند پوشيده و يه پتو تو دستشه اومد دوباره كنارم دراز كشيد و پتورو كشيد رو جفتمون بيصدا دراز كشيده بوديم ك عمم گفت رضا منو ببخش گفتم واسه چي دوباره؟ گفت كاري كه اون نامرد كرد زندگي تورم ريخت به هم . گفتم عمه جانه رضا بيخيال و از اين حرفا اونم دستشو انداخت زير سرم صورتمو بوسيد چند دقيقه بعد ديدم دستمو آروم گرفت و گذاشت رو پاش نميدونم چي شد كه يهو شق كردم صدام در نميومد خواستم به بهانه دستشويي بزنم بيرون كه عمم گفت بمون كارت دارم گفتم خوب بگو سررشو اداخت پايين و گفت اگه ميخواي من آروم باشم و خودمو مقصر ندونم بايد بهم قول بدي هر وقت احساس تنهايي كردي يا نيازي داشتي به من بگي حالام نميخوار خجلت بكشي و بري همينجا بمون گفتم آخه.. لبمو بوسد گفت ازت خواهش كردم منم ساكت شدم پشتشو كرد بهم و دوباره دستمو گذاشت رو پاش و بشتر بهم نزديك شد انقدر كه كونش چسبيد به كيرم اروم رفتم جلو و در گوش گفتم عمه دوست دارم قول ميدم پررو بازي نكنم و اونم يه خنده قشنگ تحويلم داد آروم شلواركمو درآوردم دامنشو دادم بالا صدامون در نميومد چشماو بسته ود دستم رو كوسش بود داغ كرده بود ما نميخواستم بكنمش با يه دست سينهشو ميمالوند و با اونيكي كوسشو صداش در اومده بود ولي به هم نگاه نمي كرديم 5 قيقه بعد ديدم اروم گرفت ارضا شده بود خورمو كشيدم عقب كه گفت خودت چي پس گفتم بيخيال عمه گفت حداقل خودتو راحت كن من واسه خاطر تو اينكارو كردم كه خوشححالت كنم اينطوري تموم نكن نم گفتم باشه ول فقط خودمو راحت ميكنم
دوباره دامنشو دادم بالا و كيرمو گذاشم لاي پاش شينه هاشو گرفتم تو دستم چند دقيقه عقب جلو كردم ت آبم اومد ريخت لاي پاش گفتم ببخشي اونم گفت بيخيال عزيزم بغلش كردم و خوابيدم
منتظرم باشين اگه خوشتون اومد نظر بدين تا ادامه داستان عمو بنويسم
دستون دارم
نوشته: رضا
سلام . اسم من وحیده . من 21 سالمه و يه عمه دارم که 30 سالشه واسمش لیلاست خيليم خوشگله . اين عمه من از اون وقتي که من يادم مياد يه کم خارش داشت . اما اين آخرا ديگه از هميشه بيشتر بود . ماجرا از اونجا شروع شد که ما تو کرج زندگي ميکرديم و عمه اينا تو تهران . ماجرا برميگرده به سه چهار ماه پيش . من از اين کارم قبل از اينکه اين سايتو ببينم خيلي پشيمون بودم و فکر ميکردم که فقط من يه نفر تو دنيا اين کار رو کردم ( سکس با محارم ) اما اين سايت رو که ديدم گفتم ماجراي سکس با عمه لیلا رو براتون بگم . خيلي حاشيه رفتم بريم سراغ داستان .
يه روز من ميخواستم برم تهران تا يکي از دوستام رو ببينم . گفتم از شب برم خونه عمه اينا بخوابم و صبح برم پيش دوستم . بعداز ظهر ساعت 5 بود من راه افتادم و ساعت هفت و نيم من تهران بودم . وقتي رسيدم در رو زدم عمه بزرگم در رو باز کرد ( اون يکي عمم ) . سلام عليک و روبوسي کرديم رفتم تو .شوهر عمه لیلا رفته بود از بندر جنس بياره ( فروشگاه صوتي تصويري داره ) وعمه لیلا آبجيش رو صدا کرده بود که پيشش بمونه تنها نباشه . نميدونست که من ميخوام برم خونشون . خلاصه نشستيم صحبت کردن . تا اينکه موقع شام شد . عمم زنگ زد از رستوران شام آوردن . نشستيم خورديم . شب ساعت يازده شد . عمه بزرگم خسته بود گفت من برم بخوابم . من هم تو چون تو خونه عجله داشتم واسه اومدن وقت نکرده بودم دوش بگيرم . قبلشم باشگاه بودم بدنم خيلي کثيف شده بود . ميخواستم برم دوش بگيرم ديدم يه اصلاحي هم کنم بد نيست . به عمه گفتم عمه جون خونه ژيلت دارين . رفت يه دونه آورد . گفتم عمه ميتوني اين پشت گردنم رو واسم بزني بلند شده . گفت باشه تو برو دوش بگير الان ميام . ميخواستم برم يادم افتاد من که با خودم شورت نياوردم . روم نميشد به عمه بگم . خلاصه هر طور که بود به عمه گفتم . آخه عمه من که لباس نياوردم . گفت منظورت شرت و ايناس ؟ . گفتم آره . گفت : اگه ميتوني بپوشي واسه علی رو بيارم بپوش ( شوهر عممه ) . گفتم نه بابا عمه يه چيزي گفتيا نميشه که . شورت که چيزي نيست که بشه واسه کس ديگه رو پوشيد . با خنده گفت من و عمه ماندانات ( همين عمه بزرگم ) واسه همديگرو ميپوشيم خونه هم بودني . منم گفتم آخه شما فرق دارين ولي منظورم از لحاظ زن و مردي نبود . عمم گفت نه بابا چه فرقي داره . واسه شما يه سر داره ولي واسه ما نداره . من همينجوري موندم چي بگم . گفتم خوب حالا چيکار کنيم . گفت خوب همون رو بيرون در بيار در اومدي از حموم همون رو ميپوشي . من هم بعد کمي تته پته . ندونستم چي بگم گفتم آخه نميشه که پس بايد قبل از اينکه در بيارمش پشت گردنم رو بزني . عمم يهو برگشت گفت اوا عيبي نداره که توام . منم عمتم ديگه . گفتم آخه زشته . عمم برگشت گفت نه بابا خيليم خوشگله . ديد من از اين حرفش جا خوردم . گفت نترس نخواستيم بخوريمش که . ديگه من منظورش کاملا دستم . اومد . مثل اينکه آقا علی درست و حسابي بهش نميرسيده . خلاصه رفتم حموم توي رختکن لخت شدم . شرتم هم در آوردم . رفتم تو . سرم رو که شامپو زدم و شستم . تا اومدم دوباره شامپو بزنم .ديدم عمم داره در ميزنه . در رو زد منتظر جواب نشد اومد تو . منم خجالت کشيدم دتم رو گرفتم جلو کيرم که هنوز خواب بود . عمم گفت دوش رو ببند خيس نشم . دوش رو بستم . تا ديدم عمم هواسش به کيرمه ديگه کيرم داشت شق ميشد . ديگه ديدم خيلي تابلو پشم کيرم هم زياد بود ديگه کيرم تو دستم جا نگرفت .يهو عمم برگشت گفت تو دستت جا نميشه مجبوري ؟ گفت نميدونستم اينهمه خجالتي بودنتو . گفتم اينکه ديگه طبيعيه گفت چرا . منم ديگه ديدم کار از کار گذشته . گفتم مگه ميشه يه خانوم به اين خوشگلي به چيز آدم زل بزنه . آدم بي تفاوت باشه . گفت خوب لفظ قلم نيا . راحت باش . دستم رو تا برداشتم عمه لیلا گفت اووه چند ساله بهش نرسيدي . گفتم چطور گفت پشمات خيلي زياد سده . به جاي پشت گردنت بزار پشماي چيزتو بزنم . گفتم چيمو ؟ گفت دودولتو خوبه ؟ گفتم يعني در حد دودوله ؟ گفت بسه پررو نشو . خورد تو ذوقم . اما عمم زود گفت شوخي بودا . عمه گفت اينو که با ژيلت نميشه کاريش کرد بزار اول با قيچي بزنم . رفت قيچي بياره ديدم با شلوارک و سوتين اومد تو . خيلي کيف کردم . گفتم عمه اين چيه سوتين دختر بچه هاست ( آخه تا بالاي نوک پستونش بود ) گفت چطور ؟ گفتم آخه خيلي کوچيکه . مخصوصه ؟ گفت مخصوص چي ؟ گفتم هيچي بابا ولش کن . گفت پيرهنم رو در آوردم که مو نچسپه بهش . گفتم منظورت پشمه ؟ خنديد . عمه گفت بيا جلو ببينم . رفام جلو تا عمم نشسته بود روي صندلي تا چشمم از بالا به سينه هاش افتاد کيرم دوباره شق شد . آخه خيلي بزرگ بودن . خيلي خم سفت و سفيد مثل برف . عمم گفت چيه بازم اينو تيزش کردي واسمون . گفتم آخه تقصير خودته عمه جون . ببين وضعتو . گفت خوب الان يه کاري کن اين بخابه رگاشم زده بيرون . بخوام تکو بخورم ميره تو چشم . بعد با هم خنديديم . گفتم چيکارش کنم آخه ؟ گفتم يه لحظه بري بيرون من درستش ميکنم ( ميخواستم جلق بزنم ) الان ميگيد اين چه احمقيه . اما از اينکه با عمه خودم سکس کنم ميترسيدم . خيلي کار کثيفي ميدونستمش ( البته هستا ) .به خاطر همين حرفش زو وسط نميکشيدم . عمم گفت چيکارش ميخواي بکني بدبختو ؟ گفتم حالا . گفت هر کار ميخواي بکني جلوي من بکن . مثل اينکه حدث زده بود . گفت ميخواي جلق بزني ؟ خواستم بگم نه . اما ديدم راه ديکه اي ندارم . گفتم آره . گفت خوب شروع کن . يه لحظه شهوت کل وجودم رو گرفت . بي خيال همه چي شدم . گفتم خالي خالي که تا فردا طول ميکشه . گفت پس اگه ميخواي يه کم شامپو بزن . گفتم نه منظورم از نظر شامپو و اينا نبود . منظورم رو فهميد . گفت يعني ميگي لخت شم ؟ کامل نه ولي يه کارايي بکن که من حشري شم . گفت تو شروع کن من باهاتم . يهو برگشت شلوارکشرو با شرتش رو با هم تا زير کونش کشيد پايين . دستش رو انداخت دو طرف کونش رو باز کرد و قمبل کرد . سوراخ کونش کامل معلوم بود . کسش هم از زير بيرون بود . همون جا کم مونده بود کل آب بدنم يه جا از کيرم بريزه بيرون . اما خودم رو با زور نگه داشتم .گفت اگه ميخواي انگشت کن رودتر آبت بياد . اونم مثل اينکه ميخواست منو شحوتي کنه که بکنمش . گفتم نه عزيزم هنوز زوده . گفت پس تو ميخواي طولش بدي . گفتم عمه پستوناتو درار مردم . گفت چشم . برگشت پستوناشو از بالي سوتين دراورد بيرون . دهنم وا موند ديدم واي چه پستوناي سرحال و خوشگلي . گفت ميخواي بيشتر لذت ببري ؟ منم گفتم آره . گفت پس بيا جلوتر رفتم جلو فکر کردم ميخواد ساک بزنه . کيرم رو گرفت . نشست رو زانو کيرم انداخت لاي پستوناش . گيرم داشت ميترکيد . گفتم خشک خشک ؟ يه تف کردش رو کير من يه تفم انداخت لاي پستوناش . کيرمو گذاشتم لاي پستوناش . اونم پستوناشو از دو طرف به هم فشار ميداد . سه چهار بار که بالا پايين کردم آبم با فشار پاشيد زير فک عمه لیلا . گفت اي ديوونه ميگفتي زودتر که اينقد بي جنبه اي ديگه . دهنم وا موند گفتم به اين ميگي بي جنبه ؟ هرکس ديگه اي بود همون اول که قمبل کردي کل شيره جونش ميريخت بيرون . گفت يعني اين قدر سکسي ام . گفتم آره خوش به حال آقا علی . يهو ياد عمه ماندانا افتادم . گفتم نکنه بيدار سه ببينه با هم تو حموميم . اونم که نخود تو دهنش خيس نميشه . آبرومون تو فاميل ميره . گفت نه بابا من از صبح اونقدر از اون بدبخت کار کشيدم که تا فردا بعد از ظهر ميخوابه . يادم افتاد صبح ميخوام برم پيش عليرضا دوستم . گفتم عمه خوب بيا بزن حالا . گفت راست ميگي . کيرمو شستم . رفتم جلوي عمه . تا عمه دستشو زد به کيرم کيرم دوباره مثل چوب شد . عمه گفت اه بابا بازم که شروع کردي ؟ بابا تو ديگه کي هستي ؟ تو که همين الان جلق زدي . آبتم هنوز زير چونمو لاي پستونمه . گفتم عمه تو هم يه چيزيت ميشه ها من دارم سعي ميکنم بخوابه تو از پستونات تعريف ميکني ؟ گفت ديگه من طاقت ندارم . کيرمو گرفت تا ته کرد تو حلقش . چندبار عقب جلو کرد . گفتم عمه گفتي اگشتت کنم هنوزم رو حرفت هستي ؟ گفت آره حتي اگه ميخواي بکني ميتوني بکني اما فقط از کون . چون بي جنبه اي يهو ديدي ريختي تو کسم حالا خر بيار باقالي بار کن . گفتم چشم عمه جون . گفتم همونجوري قنبل کن . گفت تو کيرتو آماده کن . گفتم اول انگشت کنم ديگه گفت باشه . قنبل کرد . گفتم خودم ميخوام لاي کونتو باز کنم . لاي کونشو باز کردم . اول يه کم کسو کونشو از پشت ماليدم . بعد انگشت اشارم رو کردم تو دهنم خيسش کردم . کردم تو سوراخ کون عمه . خيلي تنگ بود . به شوخي گفتم عمه سوراخ کونتو بخورم . گفت همش واسه خودته . گفت سوراخ کونمو يکم زبون بزن گلگلکم مياد خوشم مياد . يه که سوراخ کونشو زبون زدم . بعد دوتا انگشتم رو با هم کردم تو سوراخش يهو يه داد نه خيلي بلند کشيد . گفتم عمه الان آبجيت بيدار ميشه ها . گفت ببخشيد . گفت نميخواي بکني تو سوراخم . سه سايته داري انگشت ميکني سوراخ کونمو . گفتم چرا . تو باز کن کونتو . دستشو انداخت باز کرد . سوراخش يخه کم گشادتر شده بود اما نه زياد کير منم کلفته . عمه گفت کيرتو بيار جلو يواش يواش بمال به سوراخ کونم بعد بکن تو . کيرمو يه تف زدم . ميماليدمش به سوراخ کون عمه لیلا اونم شل ميشد . بعد گفت بسه بکن تو کونم . کرم رو گرفتم کردم تو سوراخ کونش يه تکون داد خودشو بعد گفت اينجوري کمردرد ميگيرم بزار مدل سگي قنبل کنم . گفتم عمه ولي ماشالا خيلي حرفه اي ها . گفت آخه علی خيلي سليقش با بقيه فرق ميکنه به خاطر همون هر نوع سکسي رو رو من امتحان کرده من هم ياد گرفتم . چند بار که عقب جلو کردم عمم گفت وحید دستتو از پايين بنداز کسم رو بمال که تو تموم ارضا شدي من تو کف نمونم . منم دستمو انداختم ديدم واي چه کس نرمي . يه دو سه دقيقه که ماليدم عمه ديدم داره ارضا ميشه . هي داد زد بکن بکن تو کونم . کسمو بمال . تندش کن . همينا رو هي گفت بعدش يه اه کشيد . بدنش شل شد . سوراخ کونشم شل شد . رفت و آمد کيرم هم راحت تر شد . ديدم عمه با يه صداي خمار گفت وحید زودتر تمومش کن من خوابم داره ميگيره . بي حال شدم . چندتا که تلنبه زدم يه کم تندش کردم .ديدم آبم بازم ميخواد بياد کيرم رو از تو سوراخ کون عمه کشيدم بيرون . آبم رو ريختم رو کون عمه بعد يه که کونشو با ليزي آب کيرم ماليدم تا يه کم حال اومد . پاشد شلوارکشو شرتشو گذاشت تو رخت کن يه دوش گرفتيم . من با اينکه کيرم خوابيده بود ديدم ديگه فرصت شايد پيش نياد گفتم زير دوش يه بار ديگه بکنمش اما عمه مخالفت کرد . گفتم حد اقل لاي پاهات بندازم . گفت باشه بدن عمه رو کلا ليف کشيدم کامل کفي شد . از عقب بغلش کردم کيرم رو انداختم لاي پاهاش . پستوناش رو هم گرفتم تو دستام گرم و ليز . کيرمو که عقب جلو ميکردم . کيرم ميخورد به کس عمه به خاطر همين عمه هم دوباره ارضا سد منم آبم اومد اين سري عمه رو خوابوندم و ابم رو روي کسش ريختم . البته اين سري آبم کمتر بود . بعدش ديگه احساس کردم کيرم درد ميکنه . کمرم هم همينطور . خلاصه آخرش هم قسمت نشد که ما اين پشماي کيرمون رو بزنيم . پشت گردنم هم همينطور . با عمه از حموم در اومديم . صبح که بيدار شديم عمه ماندانا سر صبحانه گفت چقدر رنگت واشده لیلا ؟ حموم بودي ؟ من گفتم فهميده . اما عمه لیلا گفت آره قبل از اينکه شماها بيدار شين من رفتم دوش گرفتم . . من هم نزديکاي ظهر بود رفتم پيش دوستم عليرضا و و بعد برگشتم کرج . بعد اون هر وقت عمه رو ميبينم اون نگاش يه کير منه منم نگام به پستوناي عمه .
نوشته: SEX MAN
سلام به همه ی دوستان شهوانی این خاطره ای و که میخوام واستون تعریف کنم واقعیه و امید وارم خوشتون بیاد از خوندنش
من 21 سالمه و یه همه دارم 29 سالشه این عمه ی من بعد از 10 سال زندگی با شوهرش بالاخره طلاق گرفت
من اون اوالا هم که میرفتم خونشون خیلی بهش نگاه میکردم و دید میزدم ...
تا این که از شوهرش جدا شد . وقتی شنیدم که عمم طلاق گرفته خیلی خوشحال شدم با خودم گفتم : هر جور شده من باید عمم و باهاش یه حالی بکنم هر جور که شده من باید با این یه سکس داشته باشم . که بعدا به این آرزوم رسیدم
یه روز بعد از ظهر به هوای این که براش یه سی دی آهنگ ببرم به مامانم گفتم من میرم خونه عمه اونم مامانمم هیچی نگفت ...
خلاصه رفتم خونشونو زنگ در خونشونو زدم آیفونو که برداشت تا فهمید منم یه خورده تعجب کرد و بعد از یه مکث کوچیکی درو باز کرد ! ( اینم بگم که عمم خودش تنها زندگی میکنه )
بعد دیگه بعد از روبوسی و احوال پرسی رقتم داخل .. اون روزی ام که من رفته بودم خونشون یه شلوار مشکی تنگ پوشیده بود با یه بلوز شهوتی سبز موهاشم رنگ شکلاتی کرده بود فقط جون میداد دست بکشی رو موهاش ...
من نشسته بودم رو مبل اونم رفت تــو آشپزخونه پیش خودم گفتم : برم الان کارشو تموم کنم ولی یه حسی بهم گفت عجله نکن تا این که چای و میوه برام آورد اومد نشست پیش منو یه دیدم زد محکم رو پام و گفت چطوری دختر باز منم با یه حالت مظلومانه بهش گفتم ای بابا عمه کی به من پا میده ؟! گفت یعنی تو میخوایی بگی هیچ کسو نداری ؟ گفتم دارم ولی چه فایده ! گفت منظورت چیه ؟ گفتم بابا با هر کس دوست میشم حتی یه بوسم بهم نمیده خلاصه وایسادم خودمو جلوش خار کردن !
گفت اگه مشکلت بوس کردنه بیا منو بوس کن ... من دیگه فهمیدم که این عمه ی ما اهل حال . دستم ناخودآگاه انداختم پشت گردنشو یه بوس از لپش گرفتم ... بعد یه هو دیدم صدای گوشیش در اومد ! رفت سراغ گوشیش اولش وایساد خندیدن بعد من بهش گفتم چیه عمه واس چی میخندی ؟ گفت هیچی دوستم برام جوک قرستاده دارم به اون میخندم . بهش گفتم خوب واسه منم بخون .. . گفت آخه زشته بــی تربیتیه گفتم عیبی نداره بخون حال کنیم
خلاصه جوک و خوندو تو جوکه هم همش کیر و کس و کون نوشته بود من دیگه گفتم امشب باید کار این عممو بسازم
رفت تو آشپزخونه منم که دیگه واقعا داشتم میمردم از زور شهوت دیگه دل و زدم به دریا گفتم هر چی میخواد بشه بشه یا آخرش بهم حال میده یا اینکه به بابام میگیه منم همه چیزو زدم به تخمم ...
رفتم تو آشپزخونه دیدم داره برنج خیس میکنه گفتم عمه مهمون داری مگه گفت آره گفتم کیه ؟ گفت تویی دیگه بهش گفتم نه من دیگه مزاحمت نمیشم میرم خونه گفت نه نمیخواد حالا بعد از چند ماه اومدی خونه عمت حالا هم میخوایی بزاری بری !
دیگه ما هم که از خدا خواسته قبول کردیم ... زنگ زدم خونه خودمون به مامانم گفتم عمه شهلا منو شام نگه داشته من شب نمیام خونه ... خلاصه یه 1 ساعتی گذشتو من تو فکر عمم بودم البته اون داشت واسه شب شام درست میکرد تو آشپزخونه بود منم داشتم ماهواره نگاه میکردم . رفتم پیشش تو آشپزخونه دیدم یه تیکه دولا شده داره کاهو از تو یخچال بر میداره دیگه آمپرم زده بود بالا اومد کاهو هارو بزاره تو ظرف شویی که بشوره من از پشت چسبدم بهش در گوشش گفتم یه لب میدی
اول انگار خجالت کشید گفت دیوونه من عمتماااا گفتم بیخال بابا عمه
بعد دیگه شیر ظرف شویی و بست و وایسادیم از هم لب گرفتن خیلی حرفه ای لب میگرفت . منم هم ازش داشتم لب میگرفتم هم دستمو میمالیدم به کونش اونم لبش تو لب من بود هی اوم اوم میکرد ... خلاصه یه 5 دقیقه ای چشمامونو بسته بودیم و از هم لب میگرفتیم که گفت بسه خسته شدم ...
گفتم خوب حالا بریم تو اتاق خواب گفت منظورت چیه ؟! گفتم خودت میدونی منظورم چیه دستشو گرفتمو بردم انداختمش رو تخت اولش گفت دیوونه شو سالار ! در حد لب بسه منم دیگه روانی شده بودم و هیچی حالیم نبود شلوارشو لباسسو سریع در آوردم زیر شلوارش یه شرت میشکی توری بود که هنورم که هنوزه وقتی یاد شرتش می افتم میزنه بالا دیگه شرت و از پاش در آوردم و وایسادم کونشو لیس زدن وایییییییییییییی مادر جنده چی ساخته بود اونم چشماشو بسه بود فقط آه آه میکرد
بعد از اینکه کونشو حسابی لیس زدم رفتم سراخ سینه هاش سینه های توپی داشت برجسته گی سینه هاش داشتن روانیم میکردن سایزشو 80 /85 بود انقدر سینه هاشو خوردم که خودش گفت بسه دیگه سالار برو پایین فهمیدم منظورش اینه برم کسشو بخورم ! منم دیگه رفتم سراغ کسشو وایسادم به خوردن و لیس زدن چوچولشو انقدر خوردم که دیگه آه آهش تبدیل شده بود به جیغ و هی میگفت تورو خدا بکن توش دارم میمیرم دیگه من خودمم داشتم میمردم چشمای 2تامون قرمز شده بود و شهوتی منم کیرمو کردم داخل کسش یه آه نازکی کشید و دیگه منم شروع کردم به تلمبه زدن اونم فقط آه میکشیدو هی میگفت سالار تا ته بکن که میخوام جرم بدی ! منم با این حرفاش بدتر میکردم توش و بیشتر تلمبه میزدم ... هی عمم میگفت کسم مال تو فقط فشار بده دیگه منم تا نهایت زورم فشار میدادم و اونم فقط آه میکشید ... بهش گفتم حال میده گفت آره خیلی
دیگه واقعا خسته شده بودم بهش گفتم بیا برام ساک بزن اونم با کمال میل قبول کردو وایساد ساک زدن خیلی باحال ساک میزد میخواستم ازش فیلم بگیرم! اما اجازه نداد دیگه منم زیاد گیر ندادم بهش حدودا یه یک ربعی برام ساک زدو احساس کردم داره آبم میاد ولی چیزی بهش نگفتم آبم یه هو ریخت تو دهنشو بعد کیرمو از تو دهنش آورد بیرون وایساد مک زدن آبم
گفت دیوونه چرا زودتر نگفتی داره آبم میاد منم بهش گفتم چون میخواستم بریزه تو دهنت
خلاصه ما این عمرو کردیم اونشب و شامم خوردم خونشونو تا خواستم برم گفت نمیزارم بری !
رفت در اتاق و قفل کرد و گفت تا فردا پیش خودمی تا ساعت 6 صبح اونشب ما با هم حال کردیم هم من ارضا شدم هم اون
دیگه خیلی خوشحال بود انگار منتظر همچین موقعی بود ...
بعد از اون روزم باز هم چند بار دیگه باهم سکس کردیم 3.4 باری بردمش بیرون برام تو ماشین ساک زد
7.8 باری هم وقتی خونمون خالی میشد من میکردمش ... هنوزم ما باهم سکس میکنیم ولی نه مثل قبل
چون داره میره سر کار دیگه نمیشه هر روز برم خونشون تابلو میشه
خوب اینم از داستان من و عمه خوشگلم
امید وارم که راسته راست کرده باشید
^پـــــــایــــان ^
نوشته: سالار
من و عمه ام از کودکی باهم بزرگ شدیم چون زیاد اختلاف سنی نداشتیم هرچند که عمه ام دو سال از من بزرگتره.ما از بچگی هی یه جورایی با هم راحت بودیم هرزمان که ما میرفتیم خونه پدربزرگ یا اونا میومدن خونه ما شبا تو بغل همدیگه میخوابیدیم،بعضی وقتا تو عالم بچگی دودول بازی میکردیم خلاصه گذشت وما یواش یواش بزرگ شدیم عمه ام شد یه تیکه ماه، قد بلند کمر باریک سینه های متوسط و ران و پاهای کشیده و خوش تراش.با این حال که دیگه هیچکدوممون بچه نبودیم ولی بازهم شبایی که خونه همدیگه بودیم تو بغل هم میخوابیدیم. یادمه اولین شبی که واقعا کیرم هوس کون عممو کرد هرچند که نتونستم بکنمش ولی بعد از اینکه زیر پتو تو بغلم خوابید با هزار ترس و لرز اول باسناشو مالوندم مطمئن شم خوابه بعدش شلوارشو خیلی آروم کشیدم پایین و بعدش نوبت شورتش رسید وای چه کونی، سفید و نرم و خوش تراش.اون شب تا صبح سه بار در مالیش کردم و إرضا شدم.نمیدونم فهمید یا نه.بعد از اون شب کار من شده بود شبا در مالی عمه ام.تابستون شده بود فصل تعطیلات و مسافرت.به جز من و بابام همه خانواده مون رفته بودن مسافرت.یه شب که با بابام نشسته بودیم و فیلم نگاه میکردیم از خوش شانسی من عمه ام اومد خونه ما.ب4ود ساعت چهار صبح بره شهرستان کار مهمی داشت که میبایست صبح زود اوفجا باشه.منم که منتظر همچین موقعیتی بودم که هرجور شده دیگه امشب عمه رو بکنم،بهش گفتم بگیر بخواب وقتی بابا رفت بیدارت میکنم کارت دارم اونم که فکر کنم از نقشه شوم من بو برده بود با کمی مکث گفت باشه،من که دل تو دلم نبود نخوابیدم تا بابام بره،خلاصه پدره رفت و من موندم و عمه،رفتم بالا سرش و بیدارش کردم چراغ اتاقم خاموش بود،مونده بود من چکارش دارم،نشستم روی زمین و بهش و دستشو گرفتم و کشوندم تو بغلم،اونم که هنوز تو شوک بود نشست رو کیرم.شروع کردم خوردن لباش.عمم که حشری شده بود شروع کرد به همراهی بامن و خوردن لبام.یواش یواش پیرهنشو در آوردم و سینه هاشو از زیر سوتینش میخوردم وگاز میگرفتم.نوبت به شورت و شلوارش رسید اونارو هم در آوردم،عمه ام که از شوک در اومده بود لباسای منو در اورد و شروع کردم خوردن بدنش وای چه اندامی داشت،سینه های انارییشو خوردم تا بیحال شد تمام بدنشو لیس زدم عمم که دیگه نای تکون خوردن نداشت.کیرم داشت منفجر میشد. رو شکم خوابوندمش و کونشو تف زدم و سر کیرمو به آرومی فشار دادم داخل سوراخش.او که تجربه اولین سکسش بود زمینو گاز میگرفت.کم کم سرعت تلمبه هامو بیشتر کردم و اونم بیشتر جیغ میزد،من که به آرزوم رسیده بودم اصلا تو حال خودم نبودم فقط تلمبه میزدم فکر کنم بیش از نیم ساعت طول کشید تا ارضا بشم عمه بیچاره که کونش حسابی گشاد شده بود دیگه توان بلند شدن از جاشو نداشت،همونجوری لخت تا صبح تو بغل هم خوابیدیم، سکس اون شب ما بهونه که ما تا چند سال بعد باهم سکس داشته باشیم.
نوشته: آرش
سلام من سینا 20 ساله از تهرانم قدم 173 و 90 کیلو هستم.
این داستان هم که دارم مینویسم به جون مامانم عین حقیقته من یه عمه دارم که حدود 41 سالشه با یه بدن سکسی که من حاضرم جونمو بدم ولی یه بار کون گندشو لیسزنم این عمه خانوم من یه زن که چه عرض کنم یه دختر حدود 170 سانتی و خیلی هیکلی هم هستش سینه های رویایی و یه کون بزرگ و کس پف کرده که حتی از روی شلوارم پیداست .
عمه جون من از اون ادمای خیلی با دین ایمان هستش که هیچ وقت چادر ازش دور نمیشه یه چند سالی هم توی مدرسه علمیه درس خونده قرار بوده خانوم جلسه ای بشه از شانس من بدبخت .
خوب بریم سر اصل مطلب من تو دوران راهنمایی عربیم خیلی ضعیف بود به خاطر همینم مجبور میشدم برم پیش عمه جونم درس عربیو بخونم داستان عشق من به عمم از روزی شروع شد که من عمه جونمو با شرت دیدم ما روز شهادت حضرت فاطمه تو خونه پدر بزرگم اش نذری میپزیم همه ما هم جمع میشیم برای کمک تو اش اون روز داشتیم کمک میکردیم که عمه خانوم شلوارش خیس شد مادر بزرگمم یه دامن بهش داد که عوضش کنه عمه منم رفت تو اشپزخونه که عوض کنه درم نبست منم تا دیدم بی هوا رفتم تو اشپزخونه که دیدم پشتش به منه شوارشو در اورده خم شده تا دامنو پاش کنه منم از خدا خواسته واستادم نگاه میکردم که دامنو پوشید و برگشت وقتی منو دید مثل این که برق گرفته باشدش پرید هوا بهم یه نگاه ناجور کردو رفت بیرون منم بعد از اون رفتم تو حال نشستم مشغول پیاز پوست کندن بودم که عمه خانوم اومد جلوم نشست و داشت سیر خورد میکرد منم داشتم پای لخت عمه جونم و نگاه میکردم که کار عمه جون تموم شد خواست که بلند بشه قشنگ تونستم وسط پاشو بینم شورتش رفته بود کنار لبه کسش پیدا بود منم بدجور سیخ کردم از همون موقع بود که منم رفتم تو کف کس و کون عمه خودم .
عمه من دوتا پسر داره یکی هم سنه من یکی هم سوم دبستان که صبحا میرن مدرسه و تا ساعت یک بر میگردن خونه شوهر عمه من هم تا شب خونه نمیاد من هم اولین بار پارسل فکر کنم دهم اردیبهشت ماه بود که ساعت ده صبح به بهونه سر زدن به عمه خانوم رفتم خونشون زنگ زدم عمم درو باز کرد رفتم تو دیدم یه لباس خواب بلند تنشه با یه شلوار مشکی اون بیچاره هم که فکر میکرد من واقعا برای سر زدن رفتم پیسش تارف کرد برم تو و ازم پذیرایی کرد منم داشت قلبم میومد تو دهنم که چطوری باید شروع کنم بعد از خوردن چایی و شیرینی یه دفعه تلفن خونشون زنگ خور اونم جواب داد یه ربی داشت حرف میزد منم ساعتو دیدم یازده و نیم بود گفتم اگه قرار کاری کنم حالا وقتشه دست و پام یخ کرده بود رنگم هم پریده بود خواستم بی خیال بشم و برم مثل دفعه های پیش ولی گفتم باید وایستم و به هدفم برسم .
تلفن عمه خانم تموم شد اومد جعبه شیرینی برداشت که بزاره سر جاش من بلند شدم پشتش راه افتادم دسته خودم نبود چیکار میکنم جعبه شیرینی که گذاشت سر جاش وقتی برگشت منو دید گفت چته چرا رنگت پریده منم دهنم قفل شده بود بی اختیار دستمو بردم سمت کسش که کسشو بمالم ولی تا دستم به کسش پف کردش خورد خودشو عقب کشید و یه کشیده خوابوند زیر گوش من فرار کرد به طرف در خروجی گفت سینا چته چه غلطی میکنی من عمتم منم گریم در امد میدونستم بدبخت شدم با گریه گفتم عمه دسته خودم نیست به خدا اهتیاج دارم به جوز تو هم کسیو ندارم اهل دختر بازی هم نستم تور خدا فقط بزار اون جاتو بخورم هیچ کار دیگه ای نمیکنم اون هر چی از دهنش در اومد بارم کردو چادرشو سرش کردو رفت بیرون منو مثل یه اشغال کثیف از خونشون انداخت بیرون منم کل بدنم داشت میلرزید میدونستم که حتما به مامان بابام میگه که چه غلتی کردم یه لحظه بدنم گرم شد رفتم طرف در زنگ خونشونو زدم جواب داد فقط میگفت برو گم شو منم این قدر التماسش کردم که فقط در باز کن که بیام برات توزیه بدم تام درو باز کرد رفتم تو تا رفتم تو گفت دم در وایستا بیای جلو داد میزنم همه بریزن اینجا منم داشتم گریه زاری میکردم که دلش برحم بیاد ولی فایده ای نداشت منم دیدم این طوری حرسم در اومد گفتم من که ابروم رفته هر چی بادا با بلند شدم رفتم جلو انم تا منو دید دارم میرم طرفش شروع کرد به جیغ زدن منم فورن دهنشو گرفتم نذاشتم ادامه بده بعد دورمو نگاه کردم دیدم بنده شیرینی رو میزه برداشتم باهاش دستاشو مهکم بستم روی زمینم جوراباش افتاده بود یکیشو کردم تو دهنش با یکیشم دور دهنشو بستم هنوز خودم داشتم گریه میکردم مطمعا بودم دیگه تو خونموم جایی ندارم اب از سرم گذشته بود .
منم دیگه عمه جونمو بعد از پنج سال تو کف بودن در اختیار داشتم گریش در امده بود گفتم ببخشید مجبورم یه سره رفتم سراغ کسش ولی مهکم پاهاشو چسبونده بود به هم منم اول ازش خواهش کردم که بازش کنه ولی گوش نکرد منم لجم گرفت پستونش گرفتم مهکم کشیدم دادش درامد ولی جورابش تو دهنش بود داشت خفه میشد دوباره رفتم سراغ کسش ولی بازم پاهاشو باز نمیکرد بهش گفتم این دفعه پستوناتو میکنما بازش کن که دیدم با اکراه داره باز میکنه اول از روی شلوار تا میتونستم خوردم بعد شلوارشو در اواردم موقع در اوردن شلوار یه صدایی میداد مثل این که داره جونش در میاد بعد دیدم یه شرت ابی کم رنگ تنشه که خیس شده بود اونم در اوردم بلخره تونستم کسشو ببینم تو فیلمای سکسی که دیده بودم همه کساشون سیاه بود ولی کس عمه من هم رنگ پوستش سفید و پف کره بود منم ادم خیلی نازنازی بهداشتی هستم ولی با دیدن اون کس سفید شروع کردم به خوردن ولی عمه خانم ول کن نبود اذیت میکرد و نمیذاشت بخورم منم میزدم به شیکمش تا ول میکرد
بعد چرخوندمش روی شیکم و به ارزوم که خوردن کون عمه جونم بود رسیدم یه کون سفید بزرگ که تو خوابم نمیدیدم که بتونم بخورمش لاشو باز کردم یه سوراخه قهوه ای ریز که معلوم بود شوهر عمهی من انگشتم بهش نزده یه ده دقیقه ای که مثل کون ندیده ها لیسیدمش بازم برگردوندمش انگوشته اشارمو یواش یواش کردم تو سوراخ کون عمه جونه خودم و شروع کردم به عقب جلو کردن چشمای عمم گرد شده بود گفتم عمه جان این که انگشتمه پس وقتی کیرمو کردم توش میخوای چیکار کنی میمیری که یه جور نگاهم میکرد که خودم خجالت کشیدم سرمو انداختم پایی شروع کردم به خوردن کسش فقط من شنیده بودم اگه زنو حشری کنی باهات راه میاد و خودش میده ولی این عمه خانم ما یا حشری نمیشد یا نمیدونم خلاصه بد بختم کرد تا بکنمش بعد از پنج دقیقه لیسیدن کسش دیدم عادت کرده یه انگشتی و انگشتمو بیرون اوردم دوتا انگشتمو خیس کردم یواش یواش خواستم تو سوراخ کونش فرو کنم اما تا دو تا انگشتم به سوراخش خورد خودشو جمع کرد منم دو باره چندتا رو شیکمش با مشت زدم تا دوباره شل شد دوتا انگشتمو با بد بختی فرستادم تو دیدم تاده گریه میکنه مثله چی داره اشک میریزه منم دیکه فرستی نداشتم ساعت دوازده بود قسته منم فقط کونه عمه جونم بود تا ساعته دوازده و پنج دقیقه دو انگشتی تو کونش میکردم دیدم دیگه گریه نمیکنه یه متکا که به دیوار تکیه داده بود برای دکرو برداشتم گذاشتم زیر شیکمش لای کونشو باز کردم دیدم سوراخش قرمز شده لاشم باز شده دوباره شروع کرد به گریه کردن منم بی توجه یه توف به کیرم زدم یه توفم به سوراخ کونش زدم سر کیرمو گذاشتم دم سراخ کونش فشار دادم بیچاره نه میتونست تکون بخوره نه میتونست از زیرم فرار کنه ولی هرچی فشار دادم تو نمیرفت اونم داشت بلند بلند گریه میکرد دلم براش سوخت گفتم بی خیال بشم ولی وقتی یاد اون کارای قبل از گرفتنش افتادم حرسم گرفت بلند شدم رفتم از دست شویی صابون مایه رو اوردم گذاشتم پیشش افتادم روش دوباره جاش تنظیم کردم یه بار صابونو زدم و مالیدم به سوراخ کون عمم چندتا انگشت کردم تا راهشم صابونی بشه بعد سر کیرمو گذاشتم دم سوراخشو فشار دادم یه خورده از سر کیرم رفت تو دیدم بیچاره پاهاشو سیخ کرد و پاهاش سرد شد منم رحم نکردم دوباره بیشتر فشار دادم با بدبختی نصف کیرمو فرستادم تو یه چند سانیه نگه داشتم تا جا باز کنه یه دیقه همین طوری گذشت شروع کردم به عقب جلو کردن که صدای ناله میداد دیدم داره خفه میشه بهش گفتم دهنتو باز میکنم ولی نباید داد بزنی اونم سرشو تکون داد منم جورابو باز کردم تا باز کردم شروع کرد به ناله نفرین التماس میکرد درش بیارم و داره میمیره منم گفتم خفه شو وگرنه دوباره جورابو میبندم اونم از ترس جوراب ساکت شد من عقب جلو میکردم اونم میگفت تورو به خدا زود تر ابت بیاد دارم میمیرم من همیشه وقت جق زدن به دو دقیقه نمیرسید ابم میومد ولی اون موقع نمیدونم به خاطر ترس بود یا گرمایی که تو کون عمم بود ده دقیقه میکردم ولی نمیومد یه چند دقیقه بعد دیدم داره میاد بدون این که بهش بگم تا ته فشار دادم تو و نگه داشتم توش عمم هم بیچاره بد جور ناله میکرد بعد بی حال افتادم روش و قتی کیرم و در اوردم دیدم خون ابه روشه بیچاره بئ جور جر خورده بود دستاشو باز کردم شروع کردم به غلط کردن و این که بین خودمون بمونه اونم گفت بهت میگم منم خود شلوارمو کشیدم بالا و رفتم خونمون خوشبختانه تا حالا که چیزی نگفته ولی هر دفعه که میبینمش این قدر میترسم و خجالت میکشم که نگو بعد از اونم حتی یه دفعه نتونستم دیدش بزنم
نوشته: سینا
ما تو يه خونه قديمي دست جمعي زندگي مي کرديم. ما با دو تا از دائي ها و عمه خوشگلم که بيوه شده بود با مادر بزرگم و چون همه با هم فاميل بوديم يعني ازدواج ها فاميلي بود همه با هم راحت بوديم. من 17 سالم بود و کيرم شديد کس کس مي کرد و اصلا نمي دونستم بايد چه جوري کس گير بيارم. فکر اينم که با فاميل ها سکس کنم اصلا نمي کردم. عمه ما يه زن 27 ساله بود که بعد از يک سال زندگي بيوه شده بود و خيلي خوشگل و لوند بود. بسيار زيبا و خوش هيکل. هر وقت چيزي تعارف مي کرد مي رفتم تو يقه لباسش و کمي از سينه هاشو مي ديدم و همين براي يه هفته جلق زدن کافي بود. اونم مي فهميد و چيزي نمي گفت. تو فکرم هميشه کس و کون اونو مجسم مي کردم و چند بار مي زدم باز بدتر مي شدم.
يه روز صبح مامان گفت براش چيزي ببرم از حموم. اين خونه هم اول يه رختکن بزرگ داشت و بعدش يه راهرو و بعد حموم بود. در زدم و ديدم صداي عمع اومد که کيه؟ گفتم: "برا مامان مي خوام چيزي ببرم." گفت: "خوب بيا تو و برو." تا رفتم تو ديدم عمه لخت واستاده البته پشتش به منه اما کون خوشگلش کاملا لخت بود. کيرم خيلي بلند شد و رفتم تو راهرو و وسايل رو دادم مامان. برگشتم و از لاي در يواشکي نگاه کردم. ديدم برگشته و منتظر من برم. کسش قشنگ ديده مي شد. کمي مو داشت و لباش هم کمي به بيرون زده بود. درو باز کرد که مثلا برم. سريع برگشت و گفت: "احسان زود برو." اما مگه مي شد از اون کون سفيد دل کند؟ گفتم: "عمه، خيلي خوشگلي ها." منتظر سيلي عمه شدم که برگشت و گفت: "راست ميگي؟" گفتم: "آره." يه نگاهي به کسش کردم و گفتم: "واي ببخشيد." و سريع رفتم بيرون. باورم نمي شد کس عمه رو ديده باشم. سريع رفتم توالت و يه جلق جانانه زدم.
مدتها گذشت و اين کس و کون عمه از ذهنم پاک نمي شد. کلي نقشه کشيدم که برم ترتيبشو بدم ولي مي ترسيدم. يه روز تو اتاق پاي ويدئو بودم که عمه اومد تو نشست. هيچ علامتي، چيزي، خبري نبود. گفتم: "عمه چيکار مي کني اين قدر خوشگلي؟" ديدم چشاش برق زد و گفت: "واي عمه، تو که ازم تعريف مي کني مور مورم ميشه." ديدم بهترين وقته. گفتم: "جدا خيلي خوب موندي. اون روز تو حموم يادته؟" گفت: "آره." گفتم: "هيکلت تو ذهنم نقش بسته." خنديد و گفت: "شيطون من عمتم، يادت باشه." رفتم چسبيدم بهش و گفتم: "عمه يه کم ديگه برام لخت ميشي؟" خنديد و گفت: "نه، زشته." گفتم: "پس چرا اون بار لخت جلوم واستادي؟" خنده اش بيشتر شد و گفت: "خوب اون تو حموم بود." گفتم: "يالا ديگه، لخت شو." يه نگاهي کرد و گفت: "فقط يک کم." گفتم: "باشه." يه نگاهي به دور و بر کرد و زيپ پيرهنشو کشيد پائين و کرستش رو داد بالا. سينه هاي سفيد و خوشگلش اومد بيرون. بي اختيار دستم رفت رو کيرم و با دست ديگم پستونهاشو مالوندم. تو آسمون ها بودم. عمه کمي مکث کرد و بعد کشيد پائين. گفت: "بسِته شيطون." گفتم: "نه، خواهش مي کنم." به التماس افتادم. گفت: "باشه." و دوباره سينه هاشو نشونم داد. ديگه نتونستم و کيرمو درآوردم و شروع کردم جلق زد. عمه گفت: "آهاي احسان حواست کجاست؟ اين چيه؟" گفتم: "عمه کيره، کير. بيا برام جلق بزن." با دودلي دستشو به کيرم رسوند و کمي مالوندش. بلافاصله دستمو بردم طرف کسش. هيچ مقاومتي نکرد و زيپشو باز کردم و بالاخره دستم لاي کسش جا گرفت. خيس بود و صاف. کمي که مالوندم بلند شد و رفت در رو قفل کرد و برگشت و شلوارشو کامل داد پائين و گفت: "بيا سريع بکن تا کسي نيومده." باورم نمي شد. کيرمو کردم تو کسش. گرم بود و خيس. براي اولين بار کس کردن رو تجربه کردم. با شدت مي کردمش و ناله مي کرد. آبم اومد. گفت: "بکش بيرون." همش ريخت رو فرش. عمه بلند شد و لباسشو پوشيد و رفت. چند وقت گذشت و اصلا به روم نياورد. تا يه روز که دوتا از دوستاش مهمونش بودن. اون روز رفتم و از لاي در داشتم تو رو ديد مي زدم. صداشون کاملا واضح بود. يکيشون مي گفت: "مرضيه (مثلا اسم عمه ام مرضيه است)، با اون عشقت به کجا رسيدي؟" عمه گفت:" هيچي بابا، فقط مي خواست يه دست بکنه و بعدشم رفت دنبال کارش." همشون خنديدن. باورم نمي شد عمه همچين حرفهائي بزنه. آمپر کيرم زد بالا و مجبور شدم درش بيارم و همون جا کم کم جلق بزنم. اون يکي گفت: "مرضي الان کف کني چيکار مي کني؟" عمه گفت: "راستش بچه ها من يه کاري کردم، ببينم نظر شما چيه؟" گفتن: "چي؟" گفت: "من با بچه داداشم ريختم رو هم. البته فقط يه بار. اونم کلي بعدش خجالت کشيدم. ولي يه پسر جوون که از خودت کوچيک تر باشه خيلي حال ميده. نمي دونم ادامه بدم يا نه؟" اونا گفتن: "چرا ادامه ندي؟ اون که همين جاست. هر وقت بخواي دم دستته. تازه پسر خوشگلي هم هست. لابد خيلي هم شهوتيه." عمه گفت: "آره، کلي التماس کرد. منم دلم سوخت و يه دفعه ديدم داره منو مي کنه." همه خنديدن. يکيشون گفت: "ببين ميشه بياريش اينجا يک کم سر به سرش بذاريم؟" عمه گفت: "نه، چرا اذيتش کنيد؟" اون يکي گفت: "اذيت نه، مي خوايم بهش حال بديم." اما اون يکي گفت: "نه، من روم نميشه." عمه با بي تفاوتي بلند شد و اومد سمت در. پريدم تو حياط که عمه صدام کرد: "احسا ن کجائي؟ يه دقيقه بيا کارت دارم."
نمي دونستم با کير بلند شده ام چيکار کنم. از مجبوري رفتم. تا منو ديد گفت: "بيا تو." يه اشاره کردم به کيرم. تا ديد گفت: "چرا اين جوري شده؟" و دستمو گرفت کشيد تو. تا رفتم تو و اونا ديدن دستم رو کيرمه همشون خنديدن. يکيشون گفت: "خوب، پس من ميرم." هر چي مرضي اصرار کرد وانستاد و رفت. من موندم و عمه مرضي و دوستش که اسمش مليحه بود. مليحه بي مقدمه گفت: "احسان جون راحت باش. مرضي خيلي از کيرت تعريف مي کنه. ميشه ببينمش؟" تا بناگوش سرخ شدم و گفتم: "با اجازه من برم." و تا بلند شدم مليحه از پشت شلوارم رو کشيد. شلوار و شورتم که راحتي مال خونه بود تا زانوم اومد پائين. من که انتظارشو نداشتم سعي کردم بکشم بالا اما مرضي گفت: "احسان راحت باش. حالا که اين کسش بلند شده تو نمي خواي؟" گفتم: "عمه اين حرفها از تو بعيده." خنديد و گفت: "نه. هر حرفي مال يه جائيه. اين حرفم مال اينجاست." و مليحه کير شق شده ام رو گرفت تو دستش و کمي برام جلق زد. خيلي واردتر از مرضي بود. بعدشم راحت کرد تو دهنش. اون قدر تحريک شده بودم که نتونستم از دهنش دربيارم يا بهش بگم، در نتيجه کل آبم خالي شد تو دهنش. منتظر شده که عق بزنه و دعوام کنه، اما برعکس ديدم داره همشو مک مي زنه. گفتم: "ناراحت نشدي؟" گفت: "نه، چرا؟" گفتم: "براي آبم." خنديد و گفت: "فهميدم آبت داره مياد. اگه مي خواستي درش بياري خودم نمي ذاشتم." آبم که اومد کمي راحت تر شدم. ديدم عمه بلند شد و درو بست و چفتشو انداخت. بعد برگشت سمت من و گفت: "تو با مليحه حال کن. مي خوام فقط ببينم." مليحه گفت: "تو نمي خواي؟" گفت: "فعلا نه، ديدنش جذاب تره." و رو مبل نشست و سينه هاشو درآورد و شروع به مالوندن کرد. ديدن سينه هاي عمه کيرمو دوباره پر کرد. مليحه لخت شد. تا شورتشو درآورد آبم رسيد به نوک کيرم. کس خيلي قشنگي داشت. لباشو کمي باز کردم. لاش کامل صورتي بود. لباي کس مرضي کمي تيره مي زد ولي مال اين صورتي خوشرنگي بود. کيرمو لاي لباي کسش مالوند. کسش خيس بود و يه بوي خاصي مي داد. يکي از سينه هاي کوچيک و سيخش رو کردم دهنم. دور پستونش صورتي بود و نوکش خيلي زده بود بيرون. وقتي مي خوردم آه مي کشيد. بالاخره کسش رو فتح کردم و اون منو خوابوند و نشست رو کيرم. کمي که کردمش آبم دوباره داشت مي اومد. بلند شد و گفت: "بريز رو صورتم." اما مرضي سينه هاشو آورد جلو و گفت: "نه، بريز اينجا." مرضي انگار داشته کسشو مي مالونده چون کسش بيرون بود و خيس هم شده بود. آب کيرم با فشار ريخت رو پستونهاي مرضي و کمي هم رو لب و دهن مليحه. اونم همشو خورد و گفت: "آبت خوشمزه است." باورم نمي شد آبمو کسي بخوره. مرضي مي مالوند رو سينه شو ناله مي کرد. آخرشم بلند شد و اومد طرفم و کيرمو گرفت و مالوند. مي دونستم مي خواد بکنه به کسش اما کيرم خوابيده بود و نا نداشت.
نوشته: ساسان
سلام
داستان رو که خوندین نظر یادتون نره تا واقعی یا تخیلیش ثابت بشه :
ماجرا مربوط میشه به علاقه من و زهرا جون عمه خوشگلم
عمه من الان 19 سالشه و ابراز علاقه من به اون از 3 - 4 سال پیش بود
قدش 165 وزن 60 سینه هاش برجسته و سایزش 80 بدنش هم گندمی که هروقت یتدش میافتم کیرم سیخ میشه
ماجرا از اون جا شروع میشه که من تو گوشی خودم عکس سکسی زیاد داشتم یک بار که خونه اونا بودم گفت گوشیتو بده آهنگ گوش کنم منم بهش دادم بعد بهش گفتم بده یک آهنگ قشنگتر بیارم زود یکی از عکسهای سکسی رو آوردم صفحه اصلی و گوشی رو دادم بهش تا چشمش به عکس افتاد خندید با خودم گفتم آخیش....خوب شد لو نرفت آخه تنها نبودیم و همه بودن
گوشی رو ازش گرفتم رفتم آشپزخونه اونم اومد گفت عکس خوبی بود بازم داری؟
گفتم آره که دارم بازم نشونش دادم
دیدم کیرم داره سیخ میشه گفتم بسه دیگه
بقیش بمونه وقتی باهم تنها شدیم
اونم قبول کرد
3ماه پیش بود که اومده بود خونه ما و قرار بود که چند روزی رو مهمون ما باشه منم تو کونم عروسی بود که بالاخره ردیفش میکنماون چند روز خیلی بهمون خوش گذشت یادش بخیر الان اون نامزد کرده ولی قبل اینکه نامزد کنه ازش قول گرفتم هروقت جور بشه باهم حال کنیم اونم قبول کرده
اولین شبی که خونه ما بود خوابیده بودیم سرجاهامون که یدیم میگه حامد گوشیت کجاست ؟منم زود گفتم گوشی دستمه دارم بازی میکنم اونم گفت میشه منم بازی کنم؟آخه ما 3تایی اون با خواهرم خوابیده بود منم گوشه تنها بودم گفتم باشه
رفتم پیشش خوابیدم و مثلا دارم بازی رو یادش میدم ولی همه حواسم به زهره بود تا نیم ساعت خواهرم خوابش برد من موندم و زهره جون
دستمو کردم زیر لحاف و نازش میکردم پاهاشو بازی میدادم کم کم از زیر شلوارش اومدم تا زانوهاش دیدم اصلا عکس العملی نشون نمیده منم بیشتر اومدم بالا تا رسیدم به شورتش که دیدم خودشو جم کرد و بهم گفت نرو بالا قلقلکم میاد منم دستمو از زیر شلوارش در آوردم دیدم وااااااااااییییی
تاب و سوتینشو باهم داده بالا از دستم گرفت و گذاشت رو سینه هاش جووووووووووووووووووووووووووون
منم سینه هاشو باری میدادم که دستشو بردم از رو شلوارم گذاشتم رو کیرم اونم کیرمو بازی میداد بعدش دیدم خواهرم ممکنه بیدار بشه گفتم بقیش باشه واسه فردا اونم قبول کرد
هرشب همین کارو میکردیم تا اینکه :
یک روز بعد از نهار مامان وقت دکتر گرفته بود رفته بود بیرون من بودم با زهره و خواهرم منم هرچی تلاش کردم خواهرم هم بره نشد اعصابم خورد شد و خوابیدم وقتی بیدار شدم رفتم آب بخورم که دیدم از خونه صدایی نمیاد رفتم اطاق خواب دیدم زهره تنهایی داره با گوشی من بازی میکنه گفتم پس لیلا(خواهرم)کجاست گفت داره دوش میگیره
واااااااااااااااایییییییییزودی پریدم بغلش کردم و گفتم خیلی وقته میخوام بغلت کنم ولی نمیشد ولی الان که میشه
اونم منو بوس کرد و گفت منم تا حالا کسی رو نبوسیدم چون خوشم نمیاد ولی تو رو خیلی دوس دارم بعدشم منو بووووس کرد اونم چه بوووسی
گفتم حالا وقتشه بهم ممه میدی گفت آره فقط ممه کار دیگه نه چون احتمال داره کسی بیاد گفتم باشه
گفتم میشه تابتو در بیارم گفت نه زد بالا منم سوتین رو زدم بالا
وااااااااااااااااااااااااییییییییی ممه هاش واقعا خوشگل و خوردنی بود زودی پریدم روش و شرو کردم خوردن حالا نخور کی بخور
دیدم اونم چشماشو بسته و داره حال میکنه منم بیشتر میخوردم نوکشو که گاز گرفتم آه و ناله ای کرد منم حشری شده بودم دستشو بردم گذاشتم رو کیرم دیدم حال نمیده بردم از زیر شورت تا رسید به کیرم گفت وااااااااییی چقد کلفته منم گفتم قابل نداره من ممه هاشو میخوردم اونم کیرمو با دستش بازی میداد بهش گفتم انا همیشه مال منه گفت باشه همیشه مال خودت
بهش گفتم شلوارمونو در بیاریم گفت که نه ممه هامو بخور گفتم آخه آبم اینطوری نمیاد که گفت اون دیگه چیه ؟گفتم تو سکس هم مرد هم زن آبشون که میاد به اوج لذت میرسن گفتش من نمیخوام آبم بیاد چون تا حالا نشده ولی برا تو چیکار کنم آبت بیاد گفتم خب کیرمو بازی بده آبش بیاد گفتم کونتو بمال به کیرم تا آبش بیاد
اونم زود برگشت و کونشو داد بغلم وااااااااااااااایییییی منم میمالوندم به کونش و با دستام ممه هاشو میمالوندم خیلی حال میداد آخه همیشه تو رویاهام زهره رو میکردم الان تو بغلم دارم میکنمش
گفتم بذارم لای سینه هات گفت هر کاری میکنی زود باش تا کسی نیومده منم زود گذاشتم لای ممه هاش و گفتم ممه هاتو فشار بده اونم اینکارو کرد
عقب جلوش میکردم اونم داشت نگاه میکرد گفتم داره آبش میاد اونم زود دستمال کاغذی داد و گفت بریز رو این منم تلمبه رو تند تند کردم آخرشم آبشو ریختم رو دستمال کاغذی بعدشم خوابیدم پیشش
بهش گفتم چطور بود ؟گفت خوبه ولی کاش با خیال راحت انجام بدیم 1ماهی میشه که نامزد کرده ولی بازم وقتی منو میبینه با چشماش شیطونی میکنه معلومه بازم فرصت بشه باهم سکس کنیم.
تا بعد خداحافظ
نوشته: محمد
سلام به تمام بچه های ایرانی به خالق یکتا قسم این اتفاق واقعی هست و برام اتفاق افتاده خیلی سخته باورش برا بعضی ها اما خب من حتی یک کلمه هم این ور اونور نمیکنم اسم من رضا هست(اسم ها به دلایل امنیتی مستعار هستن) 22 سالمه بچه تبریزم من چند تا عمه دارم که همشون بجز یکی نماز خون هستن اما این عمم که الان 55 سالشه نه نماز میخونه نه روزه فقط خدا رو میدونه اما خدا وکیلی قیافش قشنگه قیافش همون قیافه عکسش تو 19 سالگی عروسیش هست اندامش که خیلی عالیه اصلا تعریفی نیست باید ببینید این عمه خانوم ما از همون بچه گی ما ها من و پسرای فامیل با همه شوخی میکرد شوخی سکسی.یادمه مراسم عذاداری آقاجون بود همه بچه ها تو خونه بودن همه رفته بودن سر مزار این عمه و چند تا از خانوما مونده بودن غذا بپذن عمع اومد اتاق بچه ها همرو از صورت بشگون میگرفت و خنده شهوت آمیزی میکرد طوری که یه بار شوهر عمه دید چپ چپ نگاش کرد بگذریم یه بار که خونه عمه بودیم عمه داشت کار خونه انجام میداد مامانم با دختر عمه رفتن بیرون واسه خرید لوازم آرایش پسر عمم هم سرکار بود شوهر عمم هم همینطور من هم عمدا موندم گفتم دارم کارتون میبینم میخاستم پاهای عمه رو که دامن پوشیده بود دید بزنم اون موقع من 14 سالم بود عمه کارش تموم شد رفت حموم وقتی داشت میرفت بهم تیکه انداخت گفت نمیای تو حموم؟ بو عرق میدی ها و خندید و رفت منم بدو بدو رفتم سر کمد لباس های عمه تو اتاقش سوتین و شورتهاش رو ورداشتم بو کردم و لیس زدم کیرمو در آوردم و شرت و سوتینشو میمالیدم به کیرم و حال میکردم یهو چشمم افتاد به در حموم و شیشه بالای درش دویدم صندلی از آشپزخونه آوردم گداشتم زیر پام رفتم بالا نگاه کردم دیدم بله عمه زیر دوش واستاده داره بدنشو با صابون میشوره لخت لخت بود اون موقع عمه 47 سالش بود همه جاشو دید زدم وقتی شیر آب رو بست گفتم یهو منو میبینه اومدم پائین و صندلی رو گذاشتم سر جاش به فکر فرو رفتم با صدای بتز شدن در حموم به خودم اومدم سریع رفتم نشستم جلو تلوزیون همینکه عمه خودشو خشک کرده بود و حوله دور بدنش اومد رد شد بره اتاقش لباس ورداره بپوشه یادم افتاد وای ی ی ی من شرت و سوتینشو همونجور ول کردم وسط اتاق کمدشم بازه دیگه بدنم داغ شد ترسیدم دویدم رفتم دستشوئی تو آینه خودمو نگا کردم دیدم سرخ شدم از استرس و اضطراب بود واقعا ترسیده بودم آماده بودم عمه با داد و فریاد بیاد سراغم و بهم هزار تا بد و بیراه بگه و بی غیرت و کثافت خطابم کنه اما بعد حدود 10 دقیقه وقتی خبری نشد اومدم بیرون نگا کردم دیدم عمه تو آشپزخونست یواشکی رفتم اتاقش دیدم لباس زیر هاشو ورداشته و کمد لباسش بسته بود برگشتم بی سر و صدا نشستم پای تماشای تلوزیون عمه صدام کرد گفت چائی میخوری؟ گفتم بله .بعد چند دقیقه عمه با سینی چای اومد و نشست زیر چشمی بهش نگا میکردم عمه بازم از اون خنده های شهوت آمیزش میکرد به هر حال اون روز ها هم گذشت تازگی ها که من 21 ساله شده بودم و عمه 54 ساله روابطمون پیش از پیش گرم و صمیمی و رفت و آمدمون زیاد شده بود همیشه با هم پاسور بازی میکردیم منم باهاش شوخی میکردم و متلک مینداختیم به هم مثلا میگفتم هنوز جوجه ای ضعیفی تمرین کن اونم میگفت تو بازنده ای و فلان در مورد دوست دختر و اینجور چیزا از همه میپرسید و همه رو راهنمائی میکرد تا اینکه واسه عمه یه ایرانسل با گوشی روز تولدش خریده بودن از اون روز به بعد شده بود کارم اس ام اس دادن به عمه جک و سر بسر گذاشتن و غیره تا اینکه چند وقت پیش تو اس ها بهش گفتم عمه تمرین هاتو انجام دادی گفت جوجه فسکلی تو بازنده ای گفتم باشه میام با هم پاسور بازی کنیم گفت کی میای بی صبرانه منتظرم ببرمت بچه گفتم هر وقت وقت شد و خداحافظی کردیم یک روز وسط هفته که میدونستم پسر عمه سر کاره و شوهر عمه هم همینطور دختر عمم هم که خونه شوهرش ساعت 10 حموم کردم رفتم بیرون طرفای عمم اینا پارک بود نشستم اونجا ساعت 10.50 بود اس دادم به عمه که تمریناتو انجام دادی 10 دقیقه بعد جواب داد من نیازی به تمرین ندارم گفتم 10 دقیقه بعد از محلتون رد میشم بیام حالتو بگیرم ؟ گفت پس موقع اومدن مرغ و نوشابه و گوجه بخر بیا پولشو بدم گفتم باشه بغد 20 دقیقه رسیدم خونه عمه ساعت 11.20 شده بود عمه دامن مشکی تا زانو و تاپ سبز رنگشو پوشیده بود که من با دیدنش کیرم بیدار شد رفتیم تو وسائلو دادم نشستم گفت چائی میخوری گفتم آره بعد اومد و چائی آورد و پاسور هارو رو زمین نشستیم و شروع کردیم عمه با اون خنده هاش منو دیوونه میکرد چاک سینه هاش یکم معلوم بود منم چشمم اونجا بود عمه که انگار متوجه شده بود گفت بچه پررو بازیتو بکن این کلمه بچه پررو تیکه کلام عمه بود بعد با هم خندیدیم و چند دست بازی کردیم من حسابی با دیدن عمه کیرم راست شده بود و از رو شلوار تقریبا معلوم بود آخه بیچاره چندین سال بود که کیر به این جوونی و بزرگی ندیده بود شوهرش 63 ساله و تقریبا پیر شده بود (البته اینم بگم همه زن های 45 تا 60 ساله رو زود میشه بلند کرد چون هم وقت سنشون هست که حشری میشن هم اینکه شوهراشون از کار افتاده و پیر شدن ضمنا هر زن میانسالی عطش کیر جوون و شق هست) سر صحبت رو باز کردم گفتم عمه من دوست دخترای زیادی داشتم اما هیچ کدوم الهام او زنه نمیشن گفت کی بود و چجور بود؟ گفتم 39 ساله بدنشو خوب بود فقط نتونستم زیاد باهاش بمونم چون بابا که بازنشسته شد 24 ساعته خونه بود گفت خب از دوستات کمک میگرفتی منم گفتم اونجور دوست با مرام ندارم و فلان بعد گفتم حیف شد دیگه من همیشه دوست داشتم دوست زن هام سن بالا باشن خیلی دوست دارم اینجوری عمه گفت همه جوون ها تو سن جوونی از زن سن بالا خوششون میاد محمد(پسرش)هم دوست زن زیاد داره و بعد عمه گفت چائی بیارم گفتم آره یدونم بیار ساعت 12.15 شده بود عمه برگشت بهش گفتم عمه تو تاحالا دوست پسر داشتی گفت آره یکیشو دوست داشتم اما نشد باهاش ازدواج کنم گفتم عمه منظورم الانه!!! بهم یه جوری نگاه کرد و با مکث گفت نه ندارم گفتم عمه میدونم داری بگو به کسی نمیگم که بهم اعتماد کن با هزار التماس گفت یکی بود 25 ساله اما نشد چون ترسیدم از حسین (شوهرش)یهو بفهمه گفتم عمه دیگه نداشتی گفت چرا زیاد بودن که میخاستن دوست شن یکی بود 19 ساله!!!!!که من گفتم عمه کی؟/ تو چند سالت بود؟گفت 50 گفتم عمه چرا زنای میان سال از جوونا دوست دارن ؟ گفت طبیعیه خب مرداشون پیر میشن خب نیاز دارن و اینجور حرفا همش میخاستم سر حرفو باز کنم گفتم عمه من از بچگی دوست داشتم چون مثل بقیه عمه ها ازم فرار نمیکردی و آزاد بودی عمه با مکث گفت منم از تو خوشم میومد چون بقیه پسرا خشک و بی روح بودن گفتم عمه میخام بوست کنم از لپت گفت ای بچه پررو و لپشو گرفت منم بوسیدم گفتم عمه بزار بغلت کنم عمه چپ چپ نگام کرد و گفت پسر خجالت بکش من عمتم گفتم عمه من دهنم قرصه نمیگم به کسی بغلت کردم ضمنان به عنوان برادر زادت میخام محبت و علاقم رو بهت نشون بدم بعد رفتم جلو بغلش کردم و سفت چسبیدم عمه که بعد چند لحظه میخاست جدا کنه منو من محکم چسبیدم و نزاشتم گفتم عمه آرزوی 22 سالم بود الان که محقق شده میخای زود جدا شی گفت پسر شیطون میره تو جلدت میدونستم حشری شده از حرفاش فهمیدم یدونه دیگه صورتشو بوسیدم گفت مرسی خواستم گردنشو ببوسم خودشو جدا کرد ولی من محکم دوباره چسبیدم گفتم عمه اذیت نکن بزار عقده ی چند سالمو خالی کنم گفت الان حسین میاد مارو میبینه هم واسه من بد میشه هم تو ساعت 1.10 بود گفت برو بعدا میای عقدتو خالی میکنی واقعا از حرفاش تعجب نمیکردم چون عادتش بود باز حرف بزنه اما یکم ترسیده بود اضطراب داشت خب البته طبیعی هم بود بلند شدم برم گفتم عمه یه بوس که اومد بوسید گفت برو دیره اومدم خونه همش تو فکر اون لحظه ها بودم تا اینکه چند روز بعد زود تر بلند شدم تابستون بود اوایل شهریور ساعت 9 بود حموم کردم به عمه اس دادم گفتم میخام بیام پاسور 20 دقیقه بعد اس داد که دارم میوه میخرم باشه 1 ساعت دیگه بیا ساعت 10.20 بود اومدم بیرون سوار تاکسی شدم رسیدم سر محلشون زنگ درشونو زدم دیدم باز نکرد چند بار هم زدم اما خبری نشد گفتم حتما نمیخاد و داره سر کارم میزاره بعد گفتم آخه اگه نمیخاست میگفت خونه نیستم یا همسایه اینجاست تو این فکرا بودم که گفتم اس بدم شاید هنوز نیومده اس دادم که کجائی جواب نداد اعصابم بهم ریخت رفتم پارک نشستم دیدم جواب داد تو کجائی گفتم نیم ساعته پشت در گفت ببخش حموم بودم بیا به ساعت نگاه کردم دیدم 11.05 دقیقه هست تا ساعت 2 وقت داشتیم آیفون زدم باز کرد رفتم تو واقعا خوشگل کرده بود آرایش کرده بود دامن مشکی کوتاه و تاپ صورتی تا رسیدم بوسیدمش گفت برس حالا دوتائی خندیدیم رفتیم تو گفتم عمه یه چائی بیار گفت میزارم جوش بیاد اومد نشست گفت خب چه خبرا گفت سلامتی و یکم از این کس شعر ها بهم گفتیم گفتم پاسور نمیاری؟ بلند شد آورد حین بازی سر حرفو باز کردم گفتم عمه این عقده چند ساله نزاشته چند شبه من بخوابم خنده ی شهوت آمیزی کرد و گفت خب پس فکرت همش اونجا بوده به ساعت نگاه کردم 11.30 بود دیدم اگه همینجور بگذره وقتمون میره و میشه مثل دفعه قبل گفتم عمه بوس میخام گفت ای شیطون بلا بیا بوس کن بچه عقده ای بوسیدم و بهش چسبیدم گردنشو بوسیدم یکم خودشو عقب کشید که مثلا راضی نیست محکم گرفتمش و هلش دادم خوابوندم خودمم دراز کشیدم روش شروع کردم بوسیدنش عمه هم یکم دست و پا زد اما الکی بود تابلو بود قشنگ کیرمو از رو شلوار آوردم تنظیم کردم رو کسش و فشار دادم و همزمان گردنشو میبوسیدم یواش یواش تغییر رویه د ادم و با زبونم گردنشو لیس زدم که عمه یکم خودشو تکون داد و گفت خب بسه دیگه گفتم عمه عقدم زیاده با خنده گفتم اونم خندید اما من پررو تر شدم و رفتم سراغ چاک بالای سینش و اونجاشو میلیسیدم عمه گفت بسه دیگه خواست منو جدا کنه گفتم عمه بین من اگه پیش کسی بگم این و اول خودم بدبخت میشم صبر کن دفعه اول آخرمه نزار این عقده بمونه اونم مثلا که راضی نبود و مقاومت میکرد دستم بردم تاپشو دادم بالا وای با یه سوتین مشکی سینه هاش جلوم بود بوی بدنش و سینه هاش زد به صورتم که حشری تر شدم عمه هم مقاومتشو بیشتر کرد و گفت دیگه بس کن بلند شو از روم منم گفتم عمه بخدا کسی نمیفهمه این بار آخرمه و تو یه آنبا غافلگیری سوتینشو دادم بالا سینه هاش افتاد جلوم با نوک قهوه ای رنگش یکم باد کرده و سفت شده بودن معلوم بود حسابی تحریک شده عمه گفت دیگه تمومش کن بهش گفتم عمه به قرآن کسی نمیفهمه بزار فقط یکم و از این کس شعر ها بهش دلداری دادن و شروع کردم سینه هاشو لیسیدن و با ولع مام خوردن اونقدذ خوردم تا یواش یواش به آرومی آه و ناله میکرد صداش دراومده بود باز از اون خنده های شهوت آمیز میکرد دیگه خیالم راحت شده بود سینه هاشو حدود 20 دقیقه خوردم دهنم درد گرفته بود از روش بلند شدم رفتم لبم رو گذاشتم رو لباش و لب گرفتیم چند دقیقه ای.بعد اومدم دامنشو دربیارم که اولش نزاشت سرخ شده بود اما با هزار تا التماس و پرروئی درش آوردم شرتشم همینطور پاهاشو کیپ کرد تا کسش دیده نشه دستشم گذاشت جلوش دستشو با هزار زحمت کشیدم اینور پاهاشو هم با هزار مصیب از هم وا کردم دیدم لای کسش چون تحریک شده بود آب سفیدی اومده بود و کسش آغشته به اون بود دستمال کاغذی آوردم پاکش کردم و سرمو گذاشتم لای پاهاش و پاهاشو انداختم رو شونه هام با زبونم آروم کشیدم از پائین به بالا که دیدم پاهاشو سفت فشار داد بهم و دستشو محکم کرد لای موهام فهمیدم خیلی حشریه کارمو ادامه دادم کف زبونمو باز کردم از پائین به بالا و از بالا به پائین میکشیدم اونم صداش دراومده بود و آه ه ه ه و اوی ی ی میکرد اما خیلی آروم که من به زحمت میشنیدم دهنمو باز کردم رو کسش و با لبام لبه های کسشو بازی میدادم رفتم سراغ چوچولش قسمت بالائی کسش اونجارو هم با زبونم بازی میدادم و میلیسیدم و با دندونام آروم میکشیدمش کسش رو حدود یک ربع خوردم عمه گفت دارم ارضا میشم من هم با زرنگی کارمو متوقف کردم بلند شدم شروع کردم لباس هامو در آوردن عمه با تعجب گفت بیا ارضام کن گفتم به موقش میخاستم همونجور حشری بمونه ساعت حدودا 12.20 بود لخت شدم عمه با چشمای باز به کیرم نگاه میکرد یخ کیر جوون و خوش تراش حدود 17 سانتی گوشتی به پشت خوابیدم گفتم عمه نوبته تو هست گفت من زیاد خوشم نمیاد نمیخورم با هزار اصرار خواهش گرفت دستش(زنا همشون اینجورین از دستور خوششون نمیاد حتی اگه اون کارو دوست داشته باشن)با نوک زبونش بوسش کرد و کلاهک سر کیرمو برد تو دهنش مکید و لیس زد گفتم عمه خواهش میکنم جون من بخورش اونم با ناز و اون چشمای حشریش تو چشام نگاه میکرد آروم اومد کنار های کیرم و نافمو لیسید من که دیگه داشتم دیوونه میشدم گفتم عمه بخدا مردم تورو خدا بخور اومد آروم با کف زبونش یه لیس از پائین تا بالا به کیرم زد که من محکم گفتم آه ه ه ه ه ه ه ه آخ خ خ خ خ خ خ خ و از جام چند سانتی متری بلند شدم کف زیونشو خوابوند رو کیرم و هی لیس میزد منم سرخ سرخ شده بودم داغ داغ بودم گفتم عمه ببر تو دهنت اونم دهنشو باز کرد و آروم تا نصفه برد تو دهنش سرشو گرفتم فشار دادم به طرف پائین که ببره تا ته اما زیاد نبرد و در آورد و گفت نه حالت تهوع دست میده مال حسین رو هم گاهی میخوردم اونجور میشدم گفتم پس تا هرکجا میره ببر گفت باشه آروم آروم برد تو دهنش از نصفه هم پائین تر تا یه جا که فکر کنم 8 یا 10 سانتی بود یه دفعه با عاروق زدن درش آورد آب دهنش اومد ریخت رو کیرم گفتم خب بلیس و کم کم بخور نگاهی به ساعت انداخت 12.50 بود گفت دیره بیا کارتو تموم کن دراز کشید به پشت منم پاهاشو وا کردم کیرمو مالیدم دم کسش تا سواخشو پیدا کنم پیداش که کردم آروم فشار دادم تو تا سر کلاهک رفت عمه چشاشو بست و لباشو میخورد منم آروم و یواش یواش فشار دادم تو خیلی آروم به زحمت تا نصفه رفت معصومه عمه با لحنه شهوت آمیزی گفت او ف ف ف ف ف منم آروم و آهسته عقب جلو کردن رو شروع کردم و تلمبه زدم تا جا وا کنه بعد 2 دقیقه بیشتر فشار دادم تا یکم مونده به ته رفت تو شروع کردم باز عقب جلو کردن که عمه صداش در اومد که یواش بابا حسین که کیرش به این درازی و گندگی نیست دردم گرفت آروم تر منم آروم تر تلمبه زدم تا کسش وا شه یکم بعد که کسش گشاد تر شده کیرم راحت تر میرفت یهو تا ته کردم تو عمه یه جیغ کوچیک و آروم زد و گفت وای وای وای ی ی آخ خ فهمیدم دردش اومده بی توجه شروع کردم تلمبه زدن چند تا عقب جلو کردم احساس کردم آبم داره میاد گفتم عمه آبم داره میاد گفت خالی کن تو لوله هام بستم منم با خبال راح همشو اون تو خالی کردم و روش ولو شدم بعد بلند شدم ازش لب گرفتم و گفتم عمه هر وقت هوس پاسور کردم بیام؟ گفت بچه پررو قبلش بهم بگو البته اگه این دردی که جا گذاشتی حالا حالا ها برطرف بشه بعد خداحافظی کردم و امدم بیرون از اون پس چند روز یه بار با هم سکس داریم اگه خونه ما خالی باشه اون میاد اگه نه که من میرم حالا هم که شوهرش یکم مریض اهواله و نمیرسه بکنتش میاد خانه ما حسابی میکمنش منتظر داستان های بعدی ما باشید.