عمه

سلام خسته نباشید به همه اگر داستان طولانی هست شما خودتون یه جور تحمل کنید ولی داستانی رو که براتون تعریف میکنم کاملا واقعیه البته تا اونجایی که فکر کار کرده سعی کردم داستان واقعی بنویسم.تابستان بود هوا گرمای شدیدی داشت.معمولا توی شهریور فامیلا زیاد میومدن خونه ما.اول در مورد عمه یه توضیحی بدم.قدش 180 وزن75سایز پستان80 توی کل فامیلهای پدر و مادرم عمه خوشگلترین و آس ترین زن فامیل بود ومعمولا کفش پاشنه بلند هم میپوشید وقتایی که بیرون میرفت یه مانتو با یه دامن که زیر دامن چیزی نمیپوشید.من حدود دو سال بود که عمه الهام رو ندیده بودم. سن عمه الهام حدودا 35 بود دوتا بچه شیطون هم داشت که یکی هشت ساله یکیشم یک سال داشت.خونه ما چون توی شهری بود که از لحاظ اب و هوا تمیزی هوا عالیه بود و معمولا هر کدوم از فامیل میومدن راحت ده روزی میموندن.خونه بزرگ با حیاط سرسبز.کارم این بود که صبح ساعت نه میرفتم اتلیه عکاسی یک میومدم خونه دوباره ساعت چهار میرفتم ساعت ده میومدم خونه.روز پنجم شهریور ساعت چهار داشتم میرفتم سرکارم دروازه رو که باز کردم یه نفر جلو دروازه بوق میزد که من حواسم نبود گفتم شاید با کس دیگه ای کار داشته باشن.که دیدیم یه نفر صدا میزه میگه پوریا برگشتم دیدیم داییم با خانوادش بودن.رفتم جلو دست دادم گفتم دایی چرا بی خبر سر زده اومدی.گفت اول اجازه میدی بریم تو یا میخوای مارو اینجا نگه داری. دروازه رو باز کردم ماشین اوردن تو حیاط. بابا مامانم رو صدا زدم گفتم بیاین دایی اومده.خلاصه گفتم دایی این همه راه اومدین این احتمال نمیدادین که شاید ما نباشیم بریم مسافرت.گفت شما هر وقت برین مسافرت تو شهریور نمیرین چون مهمان زیاد برای شما میاد.با خودم گفتم اره اینم حرفیه چون شهریور هیچ وقت جایی نمیرفتیم.داییم اینا پنج نفر بودن که دختراش هم سنو سال من بود ولی پسرش تازه راهنمایی رو تموم کرده بود.روز بعدش عمه الهام زنگ زد که اگه خونه هستیم بیان پیش ما.که مادرم گفت فردا منتظرتون هستیم.شب شد شام خوردیم یه کمی صحبت با داییم کردم رفتم تو اتاقم به کارای فتوشاپ و چیزایی که به عکاسی ربط داره برسم روز بعد شد.روز بعد شد که ما منتظره عمه بودیم که کی میرسن که گفتن شما شام برای خودتون درست کنید بخورید ما دیر راه افتادیم به شام نمیرسیم.ساعت دوازه نیم شب بود که رسیدن.زنگ زدن دروازه رو باز کردم عمه از ماشین شاستی بلند پیاده شد روبوسی کردیم دروازه رو باز کردم که شوهرعمه ماشینو بیاره تو.تعارف کردم برن تو.برق سالن روشن بود.من پشتشون بودم عمه رو دیدم کف کردم مانتو سیاه تا بالای زانوهاش با یک ساپورت مشکی پوشیده برجستگی پاهش معلوم بودمادرم اومد احواپرسی کرد گفتش خسته اید برید بخوابید تا فردا.مادرم گفت اشکان ساکارو ببر تو اتاقت عمه ات اینا برن بخوابن اتاق خواب خالی دیگه نبود همش پر بود فقط واس من خالی بود که داشتم کارای عکاسی رو انجام میدادم منم اومدم تو سالن پذیرایی خوابیدم سالن پذیرایی خیلی بزرگ بود ولی چون مبل زیاد بود نمیشد خوابید.خلاصه من اون شبو سر کردم با هر زور بلایی. روز بعد شد من از سرکار اومدم خونه که دیدیم شوهر عمه ام داره میره گفتم کجا شما که تازه اومدی گفت من عمه اتو اوردم نگه دارم خودم برم کار زیادی رو سرم ریخته شوهر عمه رفت عمه خوشگل ناز موند خونمون. نمیدونم خوش شانسی من از کجا بود که عمه با من خیلی راحت بود.بعدازظهر بعدازرفتن شوهرعمه ام ناهار خوردم رفتم تو اتاقم عمه الهام با دو تا بچه ش. چون بقیه هر کدوم سرظهر داشتن استراحت میکردن.بچه کوچیکشو بغل کردم یه ذره بوسیدمش اوردم بچه رو بهش بدم دستم قشنگ رو سینهاش بود از روی پیراهنش دستم قشنگ مالیده شد به سینهاش .کیر راست شده بود طوری که اگه بلند میشدم میفهمید بخاطر همین اونجا پیشش نشستم گفت پوریا ما جای تو رو تنگ کردیم شرمنده گفتم ای بابا چرا این حرفو میزنی مگه ما پیش شما نمیایم.وقتی که من پیش عمه بودم روسریشو از سرش برمیداشت موهای طلایی نازش همه رو ریخته بود بیرون. گردنش چقدر سفید بود لامصب همه چیزو باهم داشت استیل زیبایی مهربونی.مادرم منو صدا زد گفت بیا بیرون بزار عمه ات بخوابه. عمه الهام برگشت گفت من راحتم بزار بشینه.من دیدم کاری باهام نداره رفتم رو صندلی نشستم کامپیوتر روشن کردم بهم گفت اگه تو این اتاق هستی مواظب شیلا( اسم دخترعممه)باش تا من یه کم بخوابم سرم درد میکنه. گفتم شما بخواب من حواسم هست.یک کمی برگشت چادرش رفت زیرش. وای چی داشتم میدیدم کیرم شق شق شد عمه دمر خوابیده بود ساپورت قشنگ جلو چشام بود خط شرتش هم معلوم بود یه شرت یقه هفت .کونش دو برابر کونم بود اب از دهنم داشت میریخت.تو اون شرایط نمیتونستم بیشر از این کاری کنم بخاطر همین رفتم یه ملافه از روی تختم اوردم روش انداختم تا اگه کسی درو باز کرد برای من بد نشه.رفتم سرکار فقط به عمه جون فکر میکردم شرایط رو باید خودم هموار میکردم بخاطر همین باید فکری میکردم.باید درست حسابی عمه رو توی مشت خودم میگرفتم.رفتیم خونه یه کمی نشستیم صحبت کردیم موقع شام شد.شامو خوردیم بعد مادرم به عمه ام گفت اگه اونجا راحت نیستی بیا تو اتاق زندایی پوریا.اخه خونه ما طوری بود مادرم با زندایی با بچهاش توی یه اتاق خواب بزرگه میخوابیدن بابام با دایی توی اتاق خواب بغلی و عمه الهام هم توی اتاق من.بعد عمه گفت نه اینجا راحتم.من خیالم راحت شد از اینکه قبول کرد اونجا بمونه.اومدم تو اتاق کامپیوتر روشن کردم کارامو انجام بدم الهام اومد تو اتاق. اومد نشست بعداز پنج دقیقه بچه کوچیکش بیدار شد شیر میخواست یه دفعه پیراهنو زد بالا یه دونه از سینهاشو انداخت بیرون منم دیگه نگاه نکردم چون بچه اش شیرمیخواست ضایع بود.شیر خورد دوباره خوابوندش.بعد عمه بهم برگشت گفت پوریااگه کارتو تموم شد تو هم تو همین اتاق بخواب من گفتم نه شاید شما راحت نباشی من اینجا بخوابم گفت من راحتم تو که جایی نداری بخوابی میخوای بری تو سالن پذیرایی بخوابی. گفت پس همین جا بخواب فقط حواست به شیلا(دخترکوچیکه عمم)باشه.من تا ساعت دو با کامپیوتر کار کردم بعد خوابیدم.صبح بیدار شدم صبحانه خوردم رفتم سرکار.هفت روز شرایط همین طور گذشت.یکروز حسابی خسته بودم اومدم خونه ناهار خوردم رفتم تو اتاقم رو تخت خوابیدم هنوز یک ربع از چرت زدنم نگذشته بود که دیدیم عمه اومد تو اتاق رو تختی که من خوابیده بودم اونجا نشست میخواست شیر بده من بعدش بدون اینکه تابلو کنم.شکمم رو چسبوندم بهش. کیرم رو کمرش بود درحالی که اون فکر میکرد من خوابیدم عکس العملش واقعا جالب بود اصلا خودش تکون نداد یا بلند شه بره. کیرم شق شق بود تابلو بود عمه داره احساس میکنه خوشش اومده.حدود چند دقیقه ای همینجور موندم بعد ابم ریخت تو شرتم نفس نفس زدم عمه فهمید که ابم اومده.بعدازچند دقیقه خوابیدم بیدار شدم عمه الهام با بچهاش خواب بودن من رفتم اشپزخونه چایی خوردم رفتم سرکار.من یه عکس از دو تا بچهاش گرفته بودم تو گوشیم داشتم اونارو با فتوشاب قشنگ با یه منظره تمیز درست کردم قاب گرفتم که شب بیارم به عمه خانم بدم.که مارو هم دریابه.شب شد رفتم خونه یه دوش گرفتم اومدم شام خوردیم.امدیم چند دقیقه ای تو سالن نشستیم همگی دور هم.من چون باید کارامو انجام میدادم زود رفتم تو اتاقم.قاب عکسو اوردم پیش کامپیوتر گذاشتم تا یادم نره بدم به عمه جون. در حال کار کردن بودم که عمه اومد تو اتاق.دختر کوچکش بغلش بود اورد گذاشت زمین بخوابه.منم قاب بهش دادم اول نگاه کرد کلی ذوق کرد که همچین چیزی درست کردم.بعدش کلی تشکر کرد گفت میتونی منو شوهرمو با بچهارو توی یه منظره بذاری گفتم عکس داری بده فردا درست کنم.بلوتوث کرد منم سیو کردم برای فردا.در حالی که جای خوابو داشت پهن میکرد چادرش افتاد بود زمین با ساپورت پیش من بود.طوری جای خوابو پهن کرده بود که جای خودش کنار تختم بود یعنی اگه من دستمو از تخت به طرف زمین می انداختم روی بدنش میوفتاد. بعد برگشت گفت من خودم اینجا میخوابم میترسم بیفتی روی بچها.تو دلم گفتم اره جون خودت تو گفتی منم باور کردم رک و راست بیا بگو هوس کیر کردم .گفت پوریا اگه برقو لازم نداری خاموش کنم.گفتم پنج دقیقه دیگه خودم خاموش میکنم فقط میخواستم توی روشنایی بدنشو ببینم .لامصب رانش از بس کلفت بود ادمو تحریک میکرد. نمیدونم بدنشو پشه خورده بود هی بدنشو میخواروند من داشتم میمردم از کارای عمه. دقیقا کنار تختم بود با اینکه کل کارام مونده بود اماده شدم بخوابم.اومدم دراز کشیدم فقط منتظر بودم تا دمر بخوابه من بتونم دست بکشم روش.بعد از بیست دقیقه بالاخره دمر شد منم اروم شروع کردم اول دستم رو گذاشتم رو کمرش یه ذره مالوندم.تا عکس العملشو ببینم اگه تکون میخورد بیخیال میشدم ولی اصلا انگار نه انگار. دستامو روی شونهاش گذاشتم شروع به ماساژ کردم چند دقیقه ای حسابی ماساژ دادم دیگه عقلم بهم فرمان نمیداد فقط کیرم بود که به من میگفت چکار کنم.رفتم زیر پاش اروم شروع کردم به لاپایی زدن کیرم قشنگ کیپ بود با رانش. بین دخترش با خودش یک کم فاصله بود رفتم اونجا دراز کشیدم شروع به دست زدن کردم اول به کونش دست زدم محکم بغلش کردم کیردمو چسبوندم به کونش همینطور مالوندم.اومدم بهش بگم عمه دیدیم یه چشمش بازه ولی همینکه من نگاهش کردم چشماشو بست چیزی نگفت.دیگه نمیدونستم باید چکار کنم رفتم رو تخت دراز کشیدم ولی مگه میتونستم طاقت بیارم چون کیرم اصلا نمیخوابید و همین جور شق بود.حدود نیم ساعتی گذشت بچه ش بیدار شد بهش شیر داد من خودم زدم به خواب.تا فکر کنه من خوابم.دیدم که خوابیده دوباره رفتم کنارش دراز کشیدم دستمو گذاشتم رو کمرش یه کمی مالوندم اومدم لاپایی زدم طاقت نیاوردم ابم ریخت رو ساپورتش.دیگه مخم کار نمیکرد یه ذره با دستمال پاکش کردم رفتم خوابیدم.صبح که بیدار شدم به عمه نگاه کردم دیگه دامن پوشیده .فکر کنم همون نصف شب خوابیده بودم عوض کرده بود.صبحانه خوردم رفتم سرکار.اول تا ساعت یک کارهای مشتریارو انجام دادم بعدتا ساعت دو وقت گذاشتم عکس عمه رو درست کنم نصف کاره موند رفتم خونه برای ناهار خوردم برگشتم سرکارم تا بتونم عکس نیمه کار رو تموم کنم.سه ساعتی روش وقت گذاشتم بالاخره تموم شد خیلی خوشگل شده بود قابش هم خیلی بزرگ بود اوردم خونه بردم تو اتاقم قایمش کردم تا اخر شب به عمه بدنم.دیگه امشب باید حال حسابی میکردم عمه اومدتو اتاق ساک دستی رو بهش دادم گفت این چیه گفتم خودت ببین بچه رو بهم داد قابو از توی ساک دستی برداشت. همین که دید گفت وای چقدر خوشگله خودت درست کردی پوریا.گفتم مگه به من نمیاد چیزی بلد باشم.همه خوابیدن من یه ذره اسپره زدم به خایم که امشب ضایع بازی در نیارم زود ارضا نشم. رفتن خوابیدم رو تخت همون دامنی که صبح پوشیده بود تنش بود اروم شروع کردم به مالوندن. دستم داشت میلرزید حسابی مالوندم بدنش گرم گرم شده بود.پیراهنش دکمه دار بود دوتا دکمه شو باز کردم تا دستم ببرم به سینه هاش بزنم.سوتینشو بوس میکردم لبمو میزاشتم روی خط سینهاش بوس میزدم. همین که اومدم سینها شو در بیارم از پیراهنش یه دستی رو کیرم اومد و کیرمو از شلوار گرفت حسابی باهاش ور رفت. برگشت گفت پوریا سر صدا نکن بچها بیدار میشن لبشو اورد جلوی لبم بوس کرد.برگشتم گفتم عمه خیلی دوست دارم دیگه وقت طلا بود رفتم از نوک انگشتای پاش شروع به خوردن کردم فقط تنها مشکل این بود که عمه الهام ناله میزد از شهوت زیاد کیرمو دادم دستش باهاش بازی میکرد منم سینهاشو میخوردم دیگه خسته شده بودم شورتش کشیدم پایین یه ذره تف زدم فرو کردم تو کوسش. عمه منو قفل کرد بخودش ابم داشت میومد نگذشت بریزم بیرون همه ریخته شد تو کوسش.بعدبهم گفتم اشکال نداره قرص دارم میخورم.شوهر عمه ام فردا اومد یه روز موند فرداش رفتن. دیگه نتونستم تا به الان دوباره اینکارو کنم.

نوشته: تقی

سلام
من سامی (مستعار) هستم 24 سالمه چیزی که مینویسم یه خاطره هستش نه داستان و واقعا اتفاق افتاده از کسایی که فرهنگ و شخصیت دارن تقاضا میکنم که فوش ندین چون من عممو دوس دارم
داستان بر می گرده به4 سال پیش یادم رفت از عمم بگم اسمش ... ولش کن اسمشو نمیگم من بهش میگم سوسو. قدش 165 وزنش 77 هستش و 34 سالشه خیلی پوست سفیدو خوشگلی داره یه بچه هم داره و شوهر هم داره
من با سوسو خیلی صمیمی بودم از بچگی ولی خوب صمیمیتمون 4 سال پیش بیشتر شد طوری شد که همش من میرفتم خونشون و اون میومد خونمون و خیلی گرم بودیم 5 سال پیش یه شب که عمم شوهرش رفته بود مسافرت و اومده بود خونه ما یه اتفاق خیلی خوبی واسم افتاد ما شام رو خوردیم و میوه هم خوردیم و مامان بابا رفتن اتاق خودشون خوابیدن من به عمم گفتم بیا اتاق من باهم بخوابیم گفت باشه منو عممو دخترش رفتیم تو اتاق من یه جا پهن کردیمو دراز کشیدیم من اکثرا تو خونه شلوارک میپوشم عمم بهم گفت یه شلوارک داری بهم بدی من با شلوارم راحت نیستم منم یه شلوارک بهش دادم کنار هم دراز کشیده بودیم و صحبت میکردیم دختر عمم خوابش برد عمم بلند شد و دختر عممو گذاشت روی تخت که اونجا بخوابه خودمون هم روی زمین خوابیده بودیم برقا خاموش بود درست نمیدیدمش دستشو گرفتم و خوابیده بغلش کردم از این کارا زیاد میکردم عادی بود اونم منو بغل کرد محکم فشارش دادم اون شب صدای نفساش یه جوری بود مثل همیشه نبود همینطوری داشتم به صدای نفساش گوش میکردم که یهویی لبشو گذاشت رو لبم با اینکه من قبلا هم دختر بوسیده بودم ولی این یکی خیلی فرق میکرد خیلی انرژی داشت برای چند لحظه نفهمیدم کجام و دارم چیکار میکنم احساس میکردم بی وزن شدم خیلی حس زیبایی بود شرو کردم به بوسیدنش زبونمو میبردم تو دهنش لباشو میخوردم زبون می کشیدم رو لباش آروم آروم دستمو بردم رو سینش مخالفتی نکرد سینشو میمالوندم تاپشو زدم بالا یهویی برگشت گفت میشه اینو واسم باز کنی اذیت میکنه دیدم به قفل سوتینش اشاره میکنه سوتینشو باز کردم و سینشو کامل گرفته بودم تو دستم و داشتم لب میگرفتم که دیدم داره سرمو فشار میده پایین فهمیدم چی میخواد سرم بردم پایین و سینه هاشو خوردم این یکی اون یکی فشار میدامشون تو فضا بودم خواستم دستمو ببرم پایین که دستمو گرفت گفت تا اینجا کافیه زیاده روی نکن منم یه خوره اصرار کردم دیدم جواب نمیده گفتم باشه ولی باید بزاری کستو ببینم اونم قبول کرد تو تاریکی شرتشو کشید پایین منم با نور موبایلم رفتم زیر پتو که نگا کنم کسشو وای وقتی کسشو دیدم کف کردم یه کس هلویی که موهاش یه خورده در اومده بود اصلا باورم نمیشد یه زن 34 ساله همچین کسی داشته باشه خلاصه اون شب هرطوری بود خوابیدم گذشت و حرفای عاشقانه بین ما ببیشتر شد و رابطمون گرم تر که ما خونمونو عوض کردیم عمم یه هفته اومد که به مامانم کمک کنه خونرو بچینن بابامم رفته بود ماموریت البته دختر عمم بودشب شد و مامانم زود خوابش برد بعدشم دختر عمم خوابش برد اونا تو اتاق روی تخت خوابیدن و من در اتاقو بستم و منو عمم تو هال خوابیدیم من کمی صبر کردم که مطمئن بشم مامانم خوابه بعدش شروع کردم عممو بغل کردم گفتم خوابی گفت نه بعدش لبمو گذاشتم رو لباش و شروع کردم به خوردن لبش همزمان سینه هاشم میمایدم بعدش رفتم سراغ سینه هاش تا جایی که میتونستم خوردم و حشریش کردم دستمو آروم بردم زیر شورتش چیزی نگفت منم ادامه دادم آروم آروم کسشو میمالوندم و سینشو میخوردم خیس خیس بود کسش آروم آروم آه میکشید نفساش تند شده بود سریع شرطمو با شوارک و تی شرتمو در آوردم به اونم گفتم که دوس دارم لخت لخت بغلت کنم اونم لباساشو در آورد لخت تو بغلم بود و تو اون لحظه هیچی برام مهم نبود هیچ چیز . دستشو گرفتم و گذاشتم رو کیرم داشتم لباشو میخوردمو دستمم همچنان رو کسش بود کمی با کیرم بازی کرد بعد دیدم برگشت و پشتشو بهم کرد گفت از پشت بغلم کن منم بغلش کردم و سرشو برگردودند که ازم لب بگیرم منم دستام رو سینه هاش بود خیلی حال خوبی داشتم یهویی دیدم یکی از پاهاشو کمی بلند کرد و کیرمو گرفت و کشید جلو منم رفتم جلوتر دیدم کیرمو گذاشت دم کسش واییی نمیدونید چه حال داشتم تو اون لحظه داشتم میمردم ضربان قلبم از بس تند شده بود فکر میکردم الانه که بزنه بیرون وای وقتی کیرم رفت تو کسش مردم کسش تنگه تنگ بود گرم بود وای یکی دوتا تلمبه زدم آبم اومد سریع کشیدم بیرون کمی لباشو خوردم و سینه هاشو مالیدم که کم کم دوباره کیرم بلند شد دوباره کیرمو گذاشتم رو کس محشرش و فشارش دادم کیرم رفت تو دیدم نفساش دوباره تند شد داشتم تلمبه میزدم دیدم داره با دست کسشو میماله و بهم اشاره میکنه که سینشو بخورم منم شروع کردم به خوردن سینش و دستمو گذاشتم رو دستش که داشت باهاش کسشو میمالید بهم نشون داد که کجارو بمالم منم داشتم تلمبه میزدم و میمالیدم و میخوردم سینشو تلمبه هام تند تر کردم داشت آبم میومد خواستم بکشم بیرون که با دست کمرمو گرفت منم چند تا تلمبه دیگه زدم و آبمو ریختم تو کسش اونم همزمان که من آبم اومد ارضا شد وای انگاری کوه کنده بودم از بس که خسته شده بودم کمی همونطوری بغلش کردم بعدش لباسامونو پوشیدیم و خوابیدیم یکی از بهترین تجربه های سکسی من بود
امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید اگه خوب نبود نوشتنم آخه دفعه اولمه
نظر یادتون نره اگه بخواین از خاطره های بعدیم هم مینویسم

نوشته: سامی

سلام اسم من پوریا ست.اهل یکی از استان های شمالی یران هستم . دانشجوی عمران هستم. من اصلا اهل جلق زدن نیستم و تا الان شاید کلا 15 بار هم نزده باشم. داستانی رو که می خوام براتون تعریف کنم کاملا حقیقت داره و مربوط به سه ماه پیش هستش این را کاملا جدی می گم چون دلیلی نداره دروغ بگم.
من یه عمه دارم که 54 ساله هستش این عمه من بر خلاف سنش هیکل خیلی ردیفی داره وهر سال هم اون به همراه مادرم پوستشون رو می کشن. عمم هیکل خیلی سکسیی رو داره از بچگی دلم می خواست باهاش سکس داشته باشم.من بچه که بودم خیلی همراه عمم می رفتم حموم وعمم همیشه به شوخی می گفت اگر بزرگ بودی با تو ازدواج می کردم.
داستان از اونجایی شروع شد که مادر و پدر من برای یک سری کار رفته بودن چند روزی به ویلامون ومن هم که باید به یکی از پروژه های پدرم سر می زدم نرفتم آخه پدرم هم مهندس عمرانه.پنج شنبه بود عمم ساعت تقریبا12.30 ظهر اومد خونمون که به مادرم سر بزنه . که من خونه بودم عمم اومد داخل و با هم احوال پرسی کردیم و به عمم گفتم که بابا ومامان خونه نیستند. وقتی عمم رو دیدم تنهاست بهش گتم که شوهر عمه کجاست گفت رفته ماموریت شوهر عمم از دوستای یکی از مدیر کل های استانمون هست ورانندش هم هست البته اینو بگم که شوهر عمم از نظر مالی در سطح بالایی قرار داره و باغ دار هستش یادم رفت بگم عمم دو تا بپه داره که ازدواج کردن همین چند وقت پیش. اون روز من هم خیلی گرسنم شد چون داشتم درس می خوندم به عمه گفتم نهار پیش من بمون با کلی اصرار عمه موند. دیدم عمه موقع نهار وقتی مانتوش رو در اورد یه لباس خیلی سکسی تنش بود به عمه گفتم خیلی خوش تیب شدی ها. عمه گفت استیلم خیلی ردیفه برو بچه!!!!! بعد از نهار به خودم گفتم الان دیگه وقتشه پویا. به عمه گفتم عمه جان هوا گرمه بمون غروب برو در اخر عمه قبول کرد.بالش برای عمه اوردم تا استراحت کنه برای خودم هم یکی اوردم و کنارش دراز کشیدم.
وقتی عمه دراز کشید بغلش کردمو توی گوشش گفتم عمه خیلی دوست دارم. عمه گفت منم دوست دارم.بعد عمه پشت کرد به من من که دیدم بهترین موقعیت هست رفتم پشتش و با دوباره بغلش کردم و یواش یواش دستم رو به سینش رسوندم عمم سینه های بزرگ و زیبایی داشت. یه دفه دیدم عمم گفت می خوایش منم که سرخ شده بودم بعد از چند دقیقه گفتم عمه جان واقعا زیبایی. عمه گفت راحت باش عزیزم.چند دقیقه بعد بهش گفتم می تونم پشتت رو دست بکشم دیدم جواب نداد من ه همین کار رو کردم و کم کم قشنگ سینه هاش رو توی دستم گرفتم و با کونش داشتم ور می رفتم متوجه شده بودم که عمم داره حال می کنه یه دفعه برگشت و دیدم داره ازم لب می گره و تنش می لرزه معلوم بود که داره حال می کنه. بعد از لب گرفتن گفت نمی خوای لباسم رو در بیاری؟ گفتم اشکال نداره عمه؟ گفت نه راحت باش منم دارم حال می کنم. لباس خودم و خودش رو در
اوردم فقط توی تنمون یه شرت موند. نشستم یه دل سیر سینه هاش رو خوردم اونم در همین موقع داشت با کیر من که شق شده بود ور می رفت بعد کم کم دیدم صداش داره بلند می شهرفتم به طرف کسش شرتش رو در اوردم و نزدیک به 5 دقیقه لیسیدم قبل از این که برم به طرف کسش کسش بد جوری اب اوفتاد به حدی که تمام شرتش خیس شد. بعد از این کار عمم گفت بسه دیگه بیا یکم برات بمالم گفتم باشه عمم حسابی برا ساک زد و حتی ابم رو هم در حین ساک زدن خورد. بعد از ساک زدن کلی از عمه لب گرفتم و اون پاهای تمیزش رو خوردم و کلی حال کرد بعد رفتم که کیرم رو بکنم توی کسش که گفت بزار توی کونم
گفتم عمه مگه کونت بازه دیگه کاملا کسخل شده بودم. این کار رو کردم دیدم عمم از شدت هوس جیغش توی هوا بود بعد که کسش رو گاییدم وقتی داشتم تلبه می زدم یهو ابم رفت توی کسش یهو ترسیدم عمه که در حال جیغ زدن بود به عمه گفتم عمه ابم رفت چی کار کنم عمه گفت متوجه شدم اشکال ندار من چند سال پیش رحمم رو در اوردم. بعد که هردو ارضاع شدیم کلی هم دیگه رو بغل کردیم و لاس زدیم. غروب عمم رو رسوندمو و کلی ازم تشکر کرد. بهم گفت بازم بیام پیشش.
خلاصه این که داستانم کاملا حقیقت اره .فقط خواهش می کنم فحش ندین .با این که کارم زشت بود ولی ارزو دارم دوباره تکرار بشه ومی دونم که تکرار میشه.

نوشته:‌ پولا

سلام به دوستان عزيزم
من ساسان 26 سالمه
يه عمه دارم كه هميشه تو كف كوس و كونش بودم بودم و تمام تلاشم اين بود كه بكنمش و بلاخره كردمش
خب قضيه از اونجا شروع شد كه عمه ما زدو مطلقه شد.بعد يه مدتي من ميرفتم پيشش كه تنها نباشه و يه روز كه سر كار بودم از تلفن خونه زنگ زد و گفت موبايلش خراب شده ورفتم پيشش درستش كنم آخه تعميرات ياد دارم
خسته و كوفته رفتم خونه عمه جون.چون زياد ميرفتم و ميومدم كليد داشتم.رسيدم پشت در كليدو انداختم تو فقل و رفتم تو..
سلام كردم ديدم نيست صداش كردم صداش از حموم اومد كه گفت گوشيم رو ميزه.رفتم سراغ گوشيش و ديدم بابا اصلا گوشي مشكل نداره خودش كوسش ميخواره.گوشي رو زدم تو شار‍ژ. .آخه گوشيش شار‍تموم كرده و عمه ما فكر ميكرد سوخته.آخه گفته بودم شب تا صبح گوشي رو تو شارژ نذاره. بعد اومدم رو مبل ولو شدم.
ديدم صدام كرد و بعد گفت لباسامو مياري رو تخته.گفتم مگه نبردي با خودت گفت فكر نمي كردم تو زود بياي.آخه حق داشت كه اينو بگه آخه من هميشه با اتوبوس ميومدم و تا ميرسيدم طول ميكشيد و اونروز دوستم منو رسوند..خلاصه لباساشو با شك دادمش و باز رو مبل جلو ماهواره ولو شدم آخه خيلي خسته بودم.بعد ديدم واي اومد بيرون.چي بود.پيگيرش نشدم و بعد گفت براش شبكه جديد سرچ كنم و منم سرچ كردم و از قضا چند تا شبكه نيم سكس سرچ شد و من ذخيره كردم و گفتم بايد نگاه كنم كه اگه خراب بودن پاك كنم و ديدم گفت ياد منم بده.اومد نشست كنارم.خب دوسه تايي نگاه كردم مشكل نداشتن و بعد يه شبكه اومد كه دختر داشت لباساشو در مي آورد كه من زدم كانال بعدي كه برگشت گفت اينو پاك كن و يادم بده.منم زدم كانال رو آوردم و edit رو زدم و بعد پاكش كردم و ديدم گفت بعدي من پاك كنم.گفتم باشه.يه چند تايي رد شديم ديدم به به يه دختر رو به دوربين داره كوسشو ميماله.گفت ساسان چيكار كنم و چسبيد به من.من. نگو تعجب كردم.بازم پيگير نشدم و ديدم كنترلو داد دستمو بعد دستمو گرفت و منم با دستاش كه رو دستم بود يادش دادم.شهوت از چشماش ميباريد.داشتم شاخ دا مياوردم از كاراش بعد همين جوري قضيه تكرار شد تا اينكه ديدم تموم شدن و بعد گفت بي معرفت لااقل يكيشونو نگه ميذاشتي.منو ميگي شاخ در آوردم و گفتم عمه چي ميگي خوبي.ديدم گفت تو بهتري گفتم يعني چي گفت هيچي.رفتم رو تختش خوابيدم و وقتي چشم باز كردم 11:05 شب بود.مثل برق از جام پريدم و ديدم تو آشپزخونه ست.آشپزخونشون نوقليه.اگه بخوان دو نفر از كنار هم رد بشن ميچسبن به هم .خلاصه ديدم راهي نداره آخه گرسنه بودم وحشتناك.از پشتش رد شدم و اون كون قشنگش خورد به كيرم.رفتم سراغ يخچال و دسپاچه يكم پنير و نون برداشتم و ميخواستم بخورم ديدم گفت من شام درست كردم تو نون و پنير ميخوري؟گفتم نه ميخوام برم. اومدم رد بشم باز كيرم خورد به كونش ايندفه اومده بود عقب تر و منو اونجا گير انداخت و منم به شوخي پهلوهاشو گرفتم و دادمش اونطرف.ديدم گفت تا يه دوش بگيري غذا حاضره.منم ديدم اين وقت شب خونه رفتنم فايده نداره با همون لباسايي كه تنم بود رفتم دوش گرفتم و كه ديدم در زد و گفت بيا اين لباس.خنده ام گرفت و لباساي خودشو داد بهم.خلاصه پوشيدم و اومدم بيرون و داشتم خودمو مرتب ميكردم و سشئار ديدم بوسم كرد و رفت.منم بي تفاوت رفتم سر ميز شام.شام خوردم و يكساعتي برنامه ديدم و حدوداي ساعتاي 2 رفتم بخوابم كه گفت چيزي نمي خواي و منم گفتم نه و رفتم خوابيدم.ديدم داره طولش ميده گفتم چيزي شده گفت نه و خاموش كرد چراغارو و رفت خوابيد.منم گيچ خواب و خسته.دم دماي سحر كنار خودم حسش كردم و چشمامو باز كردم ديدم به به عمه جون ما چسبيده به منو خوابيده و بعد بيدارش كردم كه بره سرجاش و بيدار شد و گفتم چرا اينجوري گفت ميخوام كنار تو بخوابم.گفتم باشه بعد خوابيدو و شروع كرد منو اذيت كردن و قلقلك دادنو و كارايي ميكرد كه منو مست خودش كنه و بلاخره برنده شد و منم شروع كردم. از جلو چسبيدم بهش و بعد ديگه دلو زدم به دريا و لب تو لب و دستم رفت زير لباسش.يه آهي كشيد گفت تو از ساعت 7 شب كه منو كشتي با نيومدنت.گفتم عمه آخه تو عمه مني.گفت چراغي به خونه روا داره به مسجد حرومه.منم شروع كردم به خوردن لباشو بعد سينه هاشو اومدم پايين سراغ كوسش.واي هنوز بوي حموم ميداد.كوسشو كردم تو دهنم نفسش بند اومد و بعد شروع كردم به زبون زدن تو كوسش و زود ارضاء شد و بعد اومدم خوابيدم روش و ازم لب گرفت مثل وحشي ها و كير نديده ها لباسارو از تنم در آورد.كير منم كه داشت ميتركيد و ولي ساك نزد و من خوابيدم وبعد آروم نشست رو كيرم.واي كوسش مثل آتيش بود لعنتي.بالا و پايين ميشد و حال ميكرد و آه ميكشيد و ديدم ديگه حركت نمي كنه فهميدم خسته شده وگفتم بهش پاشه و چهار دست و پاش كردم .وقتي چهار دست و پا شد كيرمو كردم تو كوسش و تند تند تلمبه ميزدم.ديگه داشت از شهوت ميمرد كه ديدم شل شد و منم خوابيدم روش و كوسش ليز شد و آرضاء شد و منم ديگه نزديكاي ارضاء شدنم بود.كه ديدم داره آبم مياد و بهش گفتم و اونم گفت نريزي تو كوسم و ريختم رو كمرش ديگه نا نداشتيم كه پاشيم وبه هر بدبختي بود و پاشدم و آبمو با دستمال پاك كردم و بعد از نيم ساعتي رفت دوش و اومد و بعد من رفتم دوش.فرداش هم سر كار نرفتم و پيشش بودم ولي به روش چيزي نياورم.اينم داستان من.اميدوارم خوشتون اومده باشه.

نوشته: ساسان

سلام اسم من فرزاد هست این اکانت خواهرم هست که یواشکی واردش شدم تا تنها خاطره سکسیمو واستون بگم ولی صاحب اصلی این آی دی خواهرم هست و نمیدونم چیکارا میکنه خوب بریم سر اصل مطلب
من اسمم فرزاد هست و 18 سالمه من یه عمه دارم بنام فرزانه که 35 سالشه و یه بچه 8 ساله داره و از شوهرش طلاق گرفته خدایی خیلی خیلی عمم سکسی هست سینه های افتاده و باسن و رونش خیلی بزرگن و من خیلی دوسشون دارم.من از بچگی تو کف عمه جونم بودم و هرروز بیادش جلق میزدم.یه روز رفتیم خونشون من رفتیم طبقه بالا چون اطاق خوابش طبقه بالا بود همه فامیل بودیم ولی هرچی بچه مچه بودیم اومده بودیم بالا و رو تخته عمه خوابیده بودیم که بعد از یه مدت عمه هم اومد خلاصه از خوش شانسی ما اومد بغل دسته من خوابید و چون همه رو تخت بودیم خیلی جامون تنگ بود منم همش خودم میمالیدم به عمم خلاصه دست انداختم دور گردنش و خودمو چسبوندم بهش که اونم پاهاشو آورد وسط پای من فهمیدم که خیلی وقته ارضا نشده دیگه همش منو بوس میکرد ولی نه رو حساب سکس و اینا رو حساب دوس داشتن.بعد بچه ها یکی یکی از رو تخت بلند شدن و رفتن پایین و تخت خالی شد و من و عمه جونم رو تخت تو بغل هم بودیم منم دستم دور گردنش و اونم پاهاش لای پای من یه دفعه گفت فرزاد پاشو در رو ببند خیلی گرممه شاید در رو ببندی خنک تر شه منم که از خدام بود پاشدم در رو بستم و اومدم گفتم خوابم میاد ولی خوابم نمیبره گفت بیا همینجا بخواب خوابت میبره باز دوباره رفتم تو بغلش و باز پاهاشو آورد لای پاهام یه دفعه کیرم سیخ شد و نمیدونم چی شد منو هل داد اونور و روشو کرد اونوری خوابید و کون گندش جلو چشام منو دیوونه میکردن منم ترسیده بودم و رومو کردم اونور و خوابیدم ولی یه دفعه دیدم باز دوباره فرزانه جونم پاهاشو آورد روی پام منم تخم چسبونده بودم نمیدونسم چیکار کنم دل و زدم به دریا دوباره رفتم پشتش خوابیدم ولی کیرم همیجوری سیخ بود از پشت گرفتمش تو بغل و کیرم میخورد به کونش و او یه شلوارک پاش بود و نازک بود و مطمئن بودم داره کیرمو حس میکنه دستمو انداختم رو شکمش که فهمیده بود میخوامش دستمو گرفت و گذاشت رو سینش و همراه دسته خودش میمشت سینشو روشو کرد به من گفت چرا اینکارو میکنی گفتم چون دیوونتم نمیتونم همینجوری ولت کنم گفت خوب کارو چرا تموم نمیکنی گفتم یعنی..؟؟؟؟گفت آره زود باش گفتم تو شروع کن گفت باشه دستشو گذاشت رو کیرم و شروع کرد به مالیدن بعد از 10 20 دقیقه که کیرمو مالید پشید تاپشو در آورد و نشست لای پام و سوتینشو هم باز کرد سینه هاش لخت افتاده بدن رو زمین و داشت واسم ساک میزد 20دقیقه واسم ساک زد بعد اومد افتاد روم منم که خیلی دوسش داشتم لبشو میخوردم کل زبونش تو دهنم بود انداختمش اونور رفتم افتارم روش البته قبلش لخت لخت شدم رفتم افتادم روشو سینه هاشو میمالیدم و میخوردم و با یه دستم کوسشو ماساژ میدادم اون با یه دستش سر منو فشار میداد با یه دسشم کیرم تو دستش بود بعد گفت پاشو برو سر اصل مطلب منم پاشیدم و کامل لخت لخت شدم و شلوارک اونم در آوردم و اونو هم لخت کردم وایییییییی چه اندامی داشت شروع کردوم از نوک انگشتای پاشو خوردن لای روناشو میخوردم که کسش خیس خیس شد گفت آبنباتتو بزار اینجا ببینم گفتم چشم هرچی عشقم بگه گذاشتم کیرمو کسش مو نداشت فقط یکم بالای چوچولوش داشت که خیلی سکسی ترش میکرد گفت بکن یالا منم بدون مقدمه شروع کردم به تلمبه زدن 30 35 دقیقه که زدم حس کردم آبم داره میاد و گفتم چیکارش کنم؟گفت بابا بیار بیرون وگرنه بابای پسر عمت میشی خندیدمو کیرمو آوردم بیرون و آبمو ریختم رو سینش یکمم لای پسونی واسش زدم بعد دوتامون از حال رفتیم لای پاهاش خوابم برده بود که بعد از یکی دو ساعت بچه ها از بس زدن تو در بیدار شدیم و خودمونو جکع و جور کردیم که گفت بار بعدی باید جرم بدی اینجوری نمیشه خیلی خوب حال میدی برادرزاده ی عزیزم بعد یه لبی از هم گرفتیمو رفتیم پایین از اون موقع به بعد هم حدودا 7 8 باز دیگه کردمش که آرزو به دل نباشم

نوشته: فرزاد

سلام این داستان واقعی برای خودم اتفاق افتاده عمم اینا از شهرستان اومده بودن خونه ما یک هفته ای قرار بود بمونن شب اول که فرا رسید از اون جایی که خونه ما یک اتاق 16 متری داره همه تو این اتاق خوابیدیم من دقیقا زیر پای عمم خوابیده بودم که یک لحظه عمم تکون خورد وپاش خورد به من از خواب بیدار شدم دیدم همه جا تاریکه وپای عمم جلو سرم دیدم که یک لحظه تمام شهوت تمام وجودم روگرفت یه شلوار پاچه گشاد پاش بود آروم دستم روازکنار شلوار دادم رفت تو یه خورده با ساق پاش ور رفتم دیدم خوابه به خودم جرات دادم وآروم دستم رو بردم جلوتر ورسیدم به رونش یه ده دقیقه ای رونش رو مالش دادم تا این که بیدار شد ولی خودش زد به خواب چون یک لحظه با تعجب یه هوم گفت ودیگه چیزی نگفت من هم جرات پیدا کردم و دست رو از روی شورت گذاشتم رو کسش شروع کردم به مالیدن بعد حدود 5 دقیقه دستم رو ازتو پاچش در آوردم وآروم خودم رسوندم پشتش رفتم زیر لهافش وازپشت کونش رومیمالیدم وقسمتی از شلوارش روکشیدم پایین تا نصف کونش دیدم یه شورت صورتی پاش بود به خودم جرات دادم وبا تمام قدرت شلوار با شورت تاروی زانوش کشیدم پایین وکیر خودم رواز کنار شلوار در آوردم خیلی اروم بعد کلی تف کاری هل دادم رفت لای پاش یه تکون خورد وخودش روکشید جلو من هم یواش کمرش رو گرفتم وکشیدم سمت خودم ودوباره گذاشتم لای پاش یه خورده همون جا عقب جلو کردم وچون جایی برا تمیز کاری نبود بلند شدم رفت دستشویی و حسابی جق زدم تا اینکه صبح رفتم سر کار و دم غروب برگشم خونه دیدم همه هستن الا عمم پرسید کجاست مامانم گفت رفته به عمه بزرگم سر بزنه خونشون نزدیک بود رفتم اونجا تا از دلش در بیارم رسیدم خونه عمه بزرگم با یه نگاه سنگینی به من نگاه می کرد تا این که شب شد زنگ زدم به مادرم گفتم شب اینجا میمونم عمه بزرگه جای خودش با بچه هاشو (راستی شوهر عمه بزرگم به خاطر هیچ الان زندانه )تو اتاق خواب انداخت جای من رو تو هال من هم تو گوشیم یه بازی بود عمم داشت با گوشیم بازی میکرد که یه فکری به سرم زد بهش گفت اون فیلم تجاوز یه اون دختررو دیدی گفت نه گوشی گرفتم وفیلم رو آورد دادم دستش ببینه وخودم آروم سرم رو گذاشتم رو شونش و یواش دستم رو گذاشتم رو سینش چیزی نگفت من هم ادامه دادم ودستمو بردم سمت کسش چیزی نمی گفت وفقط می گفت اگه خیلی هشری هستی با مامانت صحبت کنم برات زن بگیره من گفتم از تو خوشم اومده وسینه هاشو کامل انداخته بودم بیرون وداشتم حسابی میمالیدم که هی میگفت من مشکلی ندارم هر چقدر می خوای با ممه هام بازی کن ولی به کسم کاری نداشته باش یه وقت به خودمون اومدیم دیدیم صبح شده بلند شدم رفتم سر کار غروب که برگشتم دیدم برگشه خونه خودمون اون روز هیچ فکری درموردش نداشتم و فقط به کارای خودم فکر میکردم حتی شب هم خوابم نمی برد تو حال خودم بودم که دیدم یه نفر رفت دستشویی یه چند دقیقه بعد برگشت ودقیقا اومد جلوی من خوابید وپاهاشو کرد لای پای من به خودم اومدم دیدم عممه من هم که سریع شهوتی میشم کیرم راست شد دست انداختم به ممه هاش مالیدم یواش دستم رو گرفت وگذاشت لای پاش من هم شلوار با شورت دوباره تازانو دادم پایین ویه کم تف کف دستم گذاشتم وشروع کردم به مالیدن کس عمه با انگشت وسطی رفتم سراغ چوچولش یواش مالیدم ماساژدادم تا خانم شروع کرد به کش قوس اومدن تازه سر حال اومده بود که یهو مادر بزرگم بیدار شد که تمام حس از سر جفتمون پرید وهر چی فش بود تو دلم داشتم به ننه میدادم عمم خودش جمع جور کرد خودش رو از جلوم کشید کنار من هم که داشتم دیوانه می شدم پاشدم رفتم دستشویی ودست به دامن جق زدن شدم
اگه جالب بود یا مشکلی داشت نظر بدین

نوشته:‌ ساسان

یادمه از بچگی خیلی خونه عمم میرفتم مثلا برای بازی با پسر عمم . همیشه اوقات تعطیلی من تو خونه عمم میگذشت .همین طور من بزرگتر میشدم و نشانه هایی از سکس خواهی و تمایل به جنس مقابل در من شعله ور می شد . بی اختیاربه پاهای لخت عمم نگاه میکردم یا به پستونهای درشتش خیره میشدم .خودش هم میفهمید اما به روی خودش نمیآورد و میگذاشت من لذت نگاه کردن به اون بدن بلوری رو ببرم .اون موقع نمیدونستم چرا به سن بزرگتر از خودم علاقه داشتم و از هم سن وسالهای خودم زیاد خوشم نمی اومد .بعدا فهمیدم که اینم یکی از شکلهای علایق سکسی در وجود آدم هست . اینو بگم که من اون موقع ها خیلی کم رو بودم ومی ترسیدم یک موقع کسی بویی ببره که من به عمم علاقه دارم . به هم دلیل اصلا روم نمیشد که به عمه جونم بگم که خیلی دوستش دارم …..به همین خاطر سعی میکردم جوری که اون نفهمه ازش لذت ببرم . مثلا وقتی می رفت حموم من هم می رفتم از سوراخ کلید بدن طلایی شو نگاه میکردم و اون پشت اینقدر با خودم ور میرفتم تا ابم با فشاری وصف ناشدنی به در حموم میپاشید . خیلی قشنگ با خودش بازی میکرد . یه جوری که انگار میدونست من دارم نگاش میکنم و میخواست منو از شدت حشری بودن دیوونه کنه . پستونهاشوصابونی میکرد و هی باهاشون بازی میکرد مخصوصا با نوک قهوه ایش که من هروقت میدیدم میخواستم از هوش برم بعضی وقتها هم که کونش رو میدیم میخواستم در حموم رو باز کنم و خودم رو بندازم تو بغلش ….. اما باز همون ترس قدیمی سراغم می اومد که نکنه به کسی بگه یا مسخرم کنه چون من کوچکتر از اون بودم . ما تقریبا 12 سال با هم اختلاف سن داشتیم . اما با اونکه یک بچه هم داشت اما خیلی جوون نشون میداد و بیشتر از اون سکسی .یکدونه چین و چروک هم روی بدنش نداشت و همین منو دیوونه تر میکرد . وقتهاییکه تنها تو خونه بودم که سریع میرفتم سر کشوی شرت و کرست های این حوری زیبا و اونها رو حسابی بو میکردم و با زبون اون قسمتهایی که با پوست قشنگش تماس داشت رو می لیسیدم و به کیرم می مالیدم و وقتی آبم می اومد یکی دو قطرشو به این لباسهایی که بعدا با بدن اون تماس داشته می ریختم تا شایدحداقل از این طریق خودم رو به بدن اون رسونده باشم….خیلی از عمم خوشم می آد بخشی برای سکسی بودن اون هست اما فقط سکسی بودن برام مهم نبوده و نیست. همیشه از بحث با اون لذت می برم اخه خیلی هم باسواد هست . دانشجوی دکترای رشته معماری هست …من هم مهندسی مکانیک میخوانم . اما همیشه چون از من بیشتر و بالاتر بود دوست داشتم با اون مصاحبت داشته باشم .هر موقع که فیلم سکسی میدیدم یا اینکه هوس وجودم رو فرا میگرفت به فکر اون بودم .

این جریانات ادامه داشت تا اینکه یک روز پنچ شنبه با هم رفته بودیم میدان انقلاب تا چند تا کتاب بخریم . تو ماشین که داشتیم بر می گشتیم داشبرد رو باز کردم و یک نوار ایگلز گذاشتم. آهنگ هتل کلیفرنیا بود. با اونکه ابری جلوی خورشید رو گرفته بود و هوا کمی تاریک روشن شده بود اماهوا یه جورهایی گرم بود. از فرط گرما صندلی رو دادم پایین تا با باد کولربیشتر خنک شم . چشمام هم نیمه باز گذاشتم . عمم داشت رانندگی می کرد و منهم نگاش میکردم . بدن خوش تراش عمم رو با نگاهی سرشار از احساس نگاه میکردم و «هتل کنیفرنیا » هم چقدر حس منو قویتر می کرد . چند لحظه چشمام رو روی هم گذاشتم و وقتی چشمام رو باز کردم دیدم عمم هم داره به من نگاه میکنه . خیلی خوشم اومد . چشمام رو بستم که بازم نگام کنه و از گرمای نگاهی که داره وجودم رو گرم کنه وقتی رسیدیم خونه من کتابها رو زودتربرداشتم و رفتم تو خونه تا عمه جونم ماشین رو پارک کنه . یکسر رفتم سراغ دستشویی تا دست و صورتم رو بشورم . وقتی اومدم بیرون دیدم عمم رفته دوش بگیره لباسهاشو همون دم در حموم درآورده بود وقتی کارش تموم شد منو صدا کرد وگفت نیما جان برو برام شرت و کرست و یکدونه حوله بیار….در پوست خودم نمی گنجیدم …. میدونستم کجا هستن اما وقتی میخواستم شرتو کرست رو بردارم گفتم عمه جون کدومشونو بیارم ؟ اونم جواب داد: «هر کدوم که قشنگتره و به من مییاد . به سلیقه خودت» …..از این جوابش خیلی حال کردم . منم که شرت و کرست ست سبز که شورتش تور داشت رو آوردم و بهش دادم وقتی میخواستم بدم بهش باز همون یک نگاه بهم کرد و منم بهش خیره شدم وای که چشمهایی داره .فقط صدای در حموم که وقتی بست منو از اون حالت خیره بودن درآورد . رفتم کنترل سی دی پلیر رو برداشتم و همین جوری یک سی دی رو انتخاب کردم اتفاقا «سمفونی نه بتهوون» بود . میدونستم که اونم مثل من اهنگ کلاسیک دوستداره اما اینو تا حالا ندیده بودم تو خونشون .مثل اینکه تازه خریده بود.اهنگ رو گذاشتم و رفتم نشستم گوشه یک کاناپه بزرگ و به آهنگ داشتم گوش میکردم که …..چیزی که میدیدم قابل هضم نبود …یعنی واقعا خودش بود که با همون ست سبزرنگ داره خرامان میآید طرف من …چیز دیگه ای تنش نبود به به جز اون شرتو کرست …دیگه چیزی متوجه نمیشدم ….حتی صدای آهنگ خیلی کم رنگ شده بود برام اومد و بغلم نسشت ….نمیدونستم باید چیکار میکردم .خودش هم این موضوع رو فهمیده بود سرش رو گذاشت رو پاهام و دراز کشید رو کاناپه . اصلاباورم نمیشد اما به خودم گفتم حالا باید نشون بدی که چقدر این پری زیبا رو دوست داری . به پهلو خوابیده بود . و دستش اولین نقطه این نقشه زیبا بودکه من دستم بهش میرسید . با نوک ناخن هام اروم روی پوست بازوش می کشیدم یعنی آروم آروم داشتم این نقشه زیبایی رو کشف می کردم . دامنه این حرکترو بیشتر کردم و تا نزدیکهای کونش این خطهای موازی رو میکشیدم و از کمرشدوباره بالا میاومدم . بعد آروم سرش رو از روی پام بلند کردم و گذاشتم روی یک بالشت که اونجا بغل دستم بود . خودم پاشدم و نشستم پایین کاناپه وهمه بدن بلوریشو یک بار دیگه نکاه کردم . لبم رو نزدیک صورتش کردم .میخواستم ذره ذره وجودش رو بو کنم و ببوسم . وااای که چه گرمایی داشتبدنش . وقتی داشتم به لبهاش رسیدم اونهم شروع کرد به بوسیدن من . چقدروارد بود تو لب گرفتن و لب دادن . دیگه نمیخواستم اون لب زیبا رو ول کنم وبرم پایین تر تا چند دقیقه متوالی همینجوری لبهاشو می لیسیدم و می بوسیدم .یهواز بالای کاناپه خودشو انداخت تو بغل من و من هم ولو شدم رو زمین.درحالی که زیرش قرار داشتم دو تا دستم رو دور کمرش حلقه کردم و بازم همدیگه رو می بوسیدیم و هی پیچ و تاب میخوردیم بعد از مدتی با ستون کردن دستام تونستم در حالیکه عمه جووووووووونم رو تو بغلم داشتم از روی زمین پاشم وبا اون سمفونی که حالا حالت شبهه ریتمیک پیدا کرده بود مثل حرفه ایهای رقص باله با هم برقصیم.همین جوری شلوارک و پیرهنم رو درآوردم تا بدنهامون بیشترو بیشتر به هم نزدیک شن. در همون حالت دوباره گذاشتمش روی کاناپه ودوباره خودم نشستم پایین کاناپه اما اینبار نشسته بود . دوباره ازلبهاش شروع کردم و آروم آروم اومدم پایین تر . پوست زیبای گردن رو حسابیمی بوسیدم و لیس می زدم . آروم آروم داشتم به خط وسط سینش می رسیدم وقتیبرای اولین بار زبونم رو به وسط اون درز خوشگله وسط سینش کشیدم یه آه کوچولو کشید که این خیلی خوشحالم کرد . کرستش رو آروم باز کردم اما بادستام نگرش داشتم و آروم اروم همینجوری که با زبونم به پایین تر میرفتم کرستش هم پایین می آوردم تا اینکه به همون نوک زیبای پستونهاش رسیدم که درتموم عمرم آرزوی میک زدن و خوردن این نوکهای قهوه ای خوشگل رو داشتم .همین جوری داشتم میرفتم پایین تر . تو تموم این مدت اون منو نگاه میکرد و همین اعتماد به نفسی بی نظیر به من می داد …..داشتم ناف و شکمش رو می لیسیدم که یهو یه چیزی که تو یک فیلم سکسی دیده بودم یادم اومد ….تو اون فیلم مرده یک شیشه مشروب آورد و ریخت رو رویتن زنه و همشو میک زد … دیشب دیدم که علی (شوهر عمه جونم که چون خیلی باهم صمیمی بودیم با اسم همدیگه رو صدا میکردیم) چند بطری «وایت هرس» خریده بود … رفتم سریع یکی شو آوردم و باز کردم و ریختم روی تن «شیرینم»….!وای که چقدر اون مشروب که با بوی تن عمه جونم قاطی شده بود خوشمزه بود …..الان هم که یادم می آید حشری میشم … خلاصه چند بار این حرکت جذاب رو انجام دادم . رفتم پایین تر . هنوز خودم هم باورم نمیشد دارم به کس عمم نزدیک میشم اما گرمای کس زیباش نوید اینو بهم میداد که دارم نزدیک میشم….آروم با کمک دستام و زبونم شرتش رو پایین میآوردم و تو همین حالت اون قسمتهایی که از زیر شرت بیرون می اومدند رو میلیسیدم و می بوسیدم . وقتی شرتش رو حسابی آوردم پایین دو تا پاهاشو به هم چسبود و برد تو هوا منم بادستام اونها رو نگه داشتم …….واااااااااااااااااااااااااای چی میدیدم … یک کس زیبا که لبهای اون به هم چسبیده بودند. در همون حالت شرتش رو کامل از پاش درآوردم .اومدم بخورم کسشو که پاهاشو باز کرد وگذاشت و هر کدوم رو روی یک شونه هام قرار داد . اینجوری برای من که پایین نشسته بودم سرم نزدیکتر میشد به کس خوشگلش . منم سعی کردم هر چی که یادگرفته بودم برای لذت بردن عمه جونم پیاده کنم . دوست داشتم قبل از من اون لذت ببره . زبونم روآروم و با تامل روی همه قسمت های کس «عسلم»…..!وقتی زبونم رو به چوچوله اون نزدیک میکردم زیر لب می گفت : نیما جون بخورهمشو و این حرف بیشتر آتیش میزد به جونم و هوسم رو برای خوردن کسش بیشتر میکرد .وقتی زبونم رو عمودی رو اون شکاف صورتی می کشیدم یک حرکت موزون به خودش میداد که خیلی خوشم می اومد . یهو در یکی از همین حرکتها یک آههههههههههههکشید و بعد آروم شد فهمیدم که ارضا شده اما ول نکردم و بازم شروع کردم به خوردن اون» قسمتهای طلایی «….بعد از مدتی یهو از جا پاشد و گفت که حالا تو بشین … من هم اطاعت کردم … اون از من حشری تر بود . سریع شرتم رو کشید پایین و برام جق زد .آخ که چقدر حرفه ای بود . خودم هم بلد نبودم اینقدر خوب برای خودم جق بزنم . بعد از مدتی کیرم رو کرد تو دهنش و سریع دراورد و گفت چقدر خوشمزس ودوباره تا نصفه کرد تو دهنش . اصلا فکر نمی کردم اینقدر حرفه ای باشه حسابی کیرم رو خورد و منم خیلی حال میکردم چون در همون حال داشتم به چشماش که هوس ازشون می بارید نیگا میکردم .کیرم حسابی شق شق شده بود که دیدم در یک حرکت کیرم توی اون شکاف صورتی خوشگل قرار داره و عمم داره بالا پایین میره و هی آه آه میکرد و اه اه منم در آورد . اینقدر حشری بود که نمیدونست چی داره میگه …منم باورم نمیشدعمه جونم اصلا اینجور حرفها رو بلد باشه اما از قرار معلوم اون حرفه ای تراز من بود . منم سعی میکردم با همون حرکتهای خوشگلش خودم رو به بالا پرتاب کنم تا کیرم به ته ته کسش بخوره تو همون حال هم پستونهای قشنگش( که من میمیرم برای اون پستونها) رو خوردم . حسابی هم خوردم من که بعد از هفت سال به این عسل رسیده بودم دوست نداشتم به این زودیها سفره بزممون تموم بشه برای همین با دستام کمرش رو گرفتم و دوباره خوابوندمش روی کاناپه و شروع کردم به لیسیدن دوباره از بالا به پایین همه جونمممممممممممممممممم !چقدر این بار دومیه حال می داد مخصوصا چوچوله و کسش که خیلی خوشمزه تر شده بودند اینبار زبونم راحتتر می تونست راه کسش رو باز کنه . اینقدر چوچولهاش رو لیس زدم تا دوباره به اوج هوس رسید و این منو خوشحال کرد که تونستم بازم ارضاش کنم اما اون هر بار بیشتر حشری میشد و هوسش برای فروکردن کیرم رو تو خودش افزایش مییافت .اینبار دو تا پاهاشو گذاشت زمین و حالتی چهار دست و پا به خودش گرفت .چقدر منظره از پشت کسش زیبا و خواستنی بود . کیرم رو آروم کشیدم روی کوسش . چه آهی میکشید بعد کیرم رو آروم کردم تو کسش و در طی زمان حرکاتم رو تندتر کردم اون همحرکاتی رو به عقب داشت که خیلی بهم حال می داد و اینو میفهمیدم که اونم داره لذت می بره .دیگه کم کم داشتم حرکت سیل وار آب کیرم رو تو بدنم احساس می کردم . خواستم کیرم رو بکشم بیرون که نگذاشت و گفت: نه ..میخوام آب وجودتو تو خودم احساس کنم عزیزم …این حرفش رو من حسابی تاثیر گذاشت و خودم رو با فشاری بیشتربه این تیکه جواهر فشار دادم . بله آبم اومد اونم تو کس طلایی عمم …….برگردوندمش و این بار محکمتر از همیشه خودمو بهش چسبوندم و دوباره شروع کردم به لب گرفتن و دادن به عمه عزیزم ….بعد دوتایی همونجوری که لب دادنهامون ادامه داشت نشستیم روی همون کاناپه بزرگ و هم دیگه رو بغل کردیم .دیدم کنترل سی دی پلیر رو میتونم بردارم. چون آهنگه تموم شده بود خواستماهنگ رو عوض کنم. سی دی بعدی اهنگ «باران عشق» بود که چقدر به حال و وضع من می خورد. همون جوری به هم تیکه داده بودیم و داشتیم این آهنگ زیبا روگوش می کردیم و لبهای همدیگه رو غرق بوسه میکردیم ……….. باز هم همون چشمها و همون نگاه ……….هوا روشن تر شده بود

نوشته: بابا

سلام . اسم من وحیده . من 21 سالمه و يه عمه دارم که 30 سالشه واسمش لیلاست خيليم خوشگله . اين عمه من از اون وقتي که من يادم مياد يه کم خارش داشت . اما اين آخرا ديگه از هميشه بيشتر بود . ماجرا از اونجا شروع شد که ما تو فرديس زندگي ميکرديم و عمه اينا تو تهران . ماجرا برميگرده به سه چهار ماه پيش . من از اين کارم قبل از اينکه اين سايتو ببينم خيلي پشيمون بودم و فکر ميکردم که فقط من يه نفر تو دنيا اين کار رو کردم ( سکس با محارم ) اما اين سايت رو که ديدم گفتم ماجراي سکس با عمه لیلا رو براتون بگم . خيلي حاشيه رفتم بريم سراغ داستان .

يه روز من ميخواستم برم تهران تا يکي از دوستام رو ببينم . گفتم از شب برم خونه عمه اينا بخوابم و صبح برم پيش دوستم . بعداز ظهر ساعت 5 بود من راه افتادم و ساعت هفت و نيم من تهران بودم . وقتي رسيدم در رو زدم عمه بزرگم در رو باز کرد ( اون يکي عمم ) . سلام عليک و روبوسي کرديم رفتم تو .شوهر عمه لیلا رفته بود از بندر جنس بياره ( فروشگاه صوتي تصويري داره ) وعمه لیلا آبجيش رو صدا کرده بود که پيشش بمونه تنها نباشه . نميدونست که من ميخوام برم خونشون . خلاصه نشستيم صحبت کردن . تا اينکه موقع شام شد . عمم زنگ زد از رستوران شام آوردن . نشستيم خورديم . شب ساعت يازده شد . عمه بزرگم خسته بود گفت من برم بخوابم . من هم تو چون تو خونه عجله داشتم واسه اومدن وقت نکرده بودم دوش بگيرم . قبلشم باشگاه بودم بدنم خيلي کثيف شده بود . ميخواستم برم دوش بگيرم ديدم يه اصلاحي هم کنم بد نيست . به عمه گفتم عمه جون خونه ژيلت دارين . رفت يه دونه آورد . گفتم عمه ميتوني اين پشت گردنم رو واسم بزني بلند شده . گفت باشه تو برو دوش بگير الان ميام . ميخواستم برم يادم افتاد من که با خودم شورت نياوردم . روم نميشد به عمه بگم . خلاصه هر طور که بود به عمه گفتم . آخه عمه من که لباس نياوردم . گفت منظورت شرت و ايناس ؟ . گفتم آره . گفت : اگه ميتوني بپوشي واسه علی رو بيارم بپوش ( شوهر عممه ) . گفتم نه بابا عمه يه چيزي گفتيا نميشه که . شورت که چيزي نيست که بشه واسه کس ديگه رو پوشيد . با خنده گفت من و عمه ژيلات ( همين عمه بزرگم ) واسه همديگرو ميپوشيم خونه هم بودني . منم گفتم آخه شما فرق دارين ولي منظورم از لحاظ زن و مردي نبود . عمم گفت نه بابا چه فرقي داره . واسه شما يه سر داره ولي واسه ما نداره . من همينجوري موندم چي بگم . گفتم خوب حالا چيکار کنيم . گفت خوب همون رو بيرون در بيار در اومدي از حموم همون رو ميپوشي . من هم بعد کمي تته پته . ندونستم چي بگم گفتم آخه نميشه که پس بايد قبل از اينکه در بيارمش پشت گردنم رو بزني . عمم يهو برگشت گفت اوا عيبي نداره که توام . منم عمتم ديگه . گفتم آخه زشته . عمم برگشت گفت نه بابا خيليم خوشگله . ديد من از اين حرفش جا خوردم . گفت نترس نخواستيم بخوريمش که . ديگه من منظورش کاملا دستم . اومد . مثل اينکه آقا علی درست و حسابي بهش نميرسيده . خلاصه رفتم حموم توي رختکن لخت شدم . شرتم هم در آوردم . رفتم تو . سرم رو که شامپو زدم و شستم . تا اومدم دوباره شامپو بزنم .ديدم عمم داره در ميزنه . در رو زد منتظر جواب نشد اومد تو . منم خجالت کشيدم دتم رو گرفتم جلو کيرم که هنوز خواب بود . عمم گفت دوش رو ببند خيس نشم . دوش رو بستم . تا ديدم عمم هواسش به کيرمه ديگه کيرم داشت شق ميشد . ديگه ديدم خيلي تابلو پشم کيرم هم زياد بود ديگه کيرم تو دستم جا نگرفت .يهو عمم برگشت گفت تو دستت جا نميشه مجبوري ؟ گفت نميدونستم اينهمه خجالتي بودنتو . گفتم اينکه ديگه طبيعيه گفت چرا . منم ديگه ديدم کار از کار گذشته . گفتم مگه ميشه يه خانوم به اين خوشگلي به چيز آدم زل بزنه . آدم بي تفاوت باشه . گفت خوب لفظ قلم نيا . راحت باش . دستم رو تا برداشتم عمه لیلا گفت اووه چند ساله بهش نرسيدي . گفتم چطور گفت پشمات خيلي زياد سده . به جاي پشت گردنت بزار پشماي چيزتو بزنم . گفتم چيمو ؟ گفت دودولتو خوبه ؟ گفتم يعني در حد دودوله ؟ گفت بسه پررو نشو . خورد تو ذوقم . اما عمم زود گفت شوخي بودا . عمه گفت اينو که با ژيلت نميشه کاريش کرد بزار اول با قيچي بزنم . رفت قيچي بياره ديدم با شلوارک و سوتين اومد تو . خيلي کيف کردم . گفتم عمه اين چيه سوتين دختر بچه هاست ( آخه تا بالاي نوک پستونش بود ) گفت چطور ؟ گفتم آخه خيلي کوچيکه . مخصوصه ؟ گفت مخصوص چي ؟ گفتم هيچي بابا ولش کن . گفت پيرهنم رو در آوردم که مو نچسپه بهش . گفتم منظورت پشمه ؟ خنديد . عمه گفت بيا جلو ببينم . رفام جلو تا عمم نشسته بود روي صندلي تا چشمم از بالا به سينه هاش افتاد کيرم دوباره شق شد . آخه خيلي بزرگ بودن . خيلي خم سفت و سفيد مثل برف . عمم گفت چيه بازم اينو تيزش کردي واسمون . گفتم آخه تقصير خودته عمه جون . ببين وضعتو . گفت خوب الان يه کاري کن اين بخابه رگاشم زده بيرون . بخوام تکو بخورم ميره تو چشم . بعد با هم خنديديم . گفتم چيکارش کنم آخه ؟ گفتم يه لحظه بري بيرون من درستش ميکنم ( ميخواستم جلق بزنم ) الان ميگيد اين چه احمقيه . اما از اينکه با عمه خودم سکس کنم ميترسيدم . خيلي کار کثيفي ميدونستمش ( البته هستا ) .به خاطر همين حرفش زو وسط نميکشيدم . عمم گفت چيکارش ميخواي بکني بدبختو ؟ گفتم حالا . گفت هر کار ميخواي بکني جلوي من بکن . مثل اينکه حدث زده بود . گفت ميخواي جلق بزني ؟ خواستم بگم نه . اما ديدم راه ديکه اي ندارم . گفتم آره . گفت خوب شروع کن . يه لحظه شحوت کل وجودم رو گرفت . بي خيال همه چي شدم . گفتم خالي خالي که تا فردا طول ميکشه . گفت پس اگه ميخواي يه کم شامپو بزن . گفتم نه منظورم از نظر شامپو و اينا نبود . منظورم رو فهميد . گفت يعني ميگي لخت شم ؟ کامل نه ولي يه کارايي بکن که من حشري شم . گفت تو شروع کن من باهاتم . يهو برگشت شلوارکشرو با شرتش رو با هم تا زير کونش کشيد پايين . دستش رو انداخت دو طرف کونش رو باز کرد و قمبل کرد . سوراخ کونش کامل معلوم بود . کسش هم از زير بيرون بود . همون جا کم مونده بود کل آب بدنم يه جا از کيرم بريزه بيرون . اما خودم رو با زور نگه داشتم .گفت اگه ميخواي انگشت کن رودتر آبت بياد . اونم مثل اينکه ميخواست منو شحوتي کنه که بکنمش . گفتم نه عزيزم هنوز زوده . گفت پس تو ميخواي طولش بدي . گفتم عمه پستوناتو درار مردم . گفت چشم . برگشت پستوناشو از بالي سوتين دراورد بيرون . دهنم وا موند ديدم واي چه پستوناي سرحال و خوشگلي . گفت ميخواي بيشتر لذت ببري ؟ منم گفتم آره . گفت پس بيا جلوتر رفتم جلو فکر کردم ميخواد ساک بزنه . کيرم رو گرفت . نشست رو زانو کيرم انداخت لاي پستوناش . گيرم داشت ميترکيد . گفتم خشک خشک ؟ يه تف کردش رو کير من يه تفم انداخت لاي پستوناش . کيرمو گذاشتم لاي پستوناش . اونم پستوناشو از دو طرف به هم فشار ميداد . سه چهار بار که بالا پايين کردم آبم با فشار پاشيد زير فک عمه لیلا . گفت اي ديوونه ميگفتي زودتر که اينقد بي جنبه اي ديگه . دهنم وا موند گفتم به اين ميگي بي جنبه ؟ هرکس ديگه اي بود همون اول که قمبل کردي کل شيره جونش ميريخت بيرون . گفت يعني اين قدر سکسي ام . گفتم آره خوش به حال آقا علی . يهو ياد عمه ژيلا افتادم . گفتم نکنه بيدار سه ببينه با هم تو حموميم . اونم که نخود تو دهنش خيس نميشه . آبرومون تو فاميل ميره . گفت نه بابا من از صبح اونقدر از اون بدبخت کار کشيدم که تا فردا بعد از ظهر ميخوابه . يادم افتاد صبح ميخوام برم پيش عليرضا دوستم . گفتم عمه خوب بيا بزن حالا . گفت راست ميگي . کيرمو شستم . رفتم جلوي عمه . تا عمه دستشو زد به کيرم کيرم دوباره مثل چوب شد . عمه گفت اه بابا بازم که شروع کردي ؟ بابا تو ديگه کي هستي ؟ تو که همين الان جلق زدي . آبتم هنوز زير چونمو لاي پستونمه . گفتم عمه تو هم يه چيزيت ميشه ها من دارم سعي ميکنم بخوابه تو از پستونات تعريف ميکني ؟ گفت ديگه من طاقت ندارم . کيرمو گرفت تا ته کرد تو حلقش . چندبار عقب جلو کرد . گفتم عمه گفتي اگشتت کنم هنوزم رو حرفت هستي ؟ گفت آره حتي اگه ميخواي بکني ميتوني بکني اما فقط از کون . چون بي جنبه اي يهو ديدي ريختي تو کسم حالا خر بيار باقالي بار کن . گفتم چشم عمه جون . گفتم همونجوري قنبل کن . گفت تو کيرتو آماده کن . گفتم اول انگشت کنم ديگه گفت باشه . قنبل کرد . گفتم خودم ميخوام لاي کونتو باز کنم . لاي کونشو باز کردم . اول يه کم کسو کونشو از پشت ماليدم . بعد انگشت اشارم رو کردم تو دهنم خيسش کردم . کردم تو سوراخ کون عمه . خيلي تنگ بود . به شوخي گفتم عمه سوراخ کونتو بخورم . گفت همش واسه خودته . گفت سوراخ کونمو يکم زبون بزن گلگلکم مياد خوشم مياد . يه که سوراخ کونشو زبون زدم . بعد دوتا انگشتم رو با هم کردم تو سوراخش يهو يه داد نه خيلي بلند کشيد . گفتم عمه الان آبجيت بيدار ميشه ها . گفت ببخشيد . گفت نميخواي بکني تو سوراخم . سه سايته داري انگشت ميکني سوراخ کونمو . گفتم چرا . تو باز کن کونتو . دستشو انداخت باز کرد . سوراخش يخه کم گشادتر شده بود اما نه زياد کير منم کلفته . عمه گفت کيرتو بيار جلو يواش يواش بمال به سوراخ کونم بعد بکن تو . کيرمو يه تف زدم . ميماليدمش به سوراخ کون عمه لیلا اونم شل ميشد . بعد گفت بسه بکن تو کونم . کرم رو گرفتم کردم تو سوراخ کونش يه تکون داد خودشو بعد گفت اينجوري کمردرد ميگيرم بزار مدل سگي قنبل کنم . گفتم عمه ولي ماشالا خيلي حرفه اي ها . گفت آخه علی خيلي سليقش با بقيه فرق ميکنه به خاطر همون هر نوع سکسي رو رو من امتحان کرده من هم ياد گرفتم . چند بار که عقب جلو کردم عمم گفت وحید دستتو از پايين بنداز کسم رو بمال که تو تموم ارضا شدي من تو کف نمونم . منم دستمو انداختم ديدم واي چه کس نرمي . يه دو سه دقيقه که ماليدم عمه ديدم داره ارضا ميشه . هي داد زد بکن بکن تو کونم . کسمو بمال . تندش کن . همينا رو هي گفت بعدش يه اه کشيد . بدنش شل شد . سوراخ کونشم شل شد . رفت و آمد کيرم هم راحت تر شد . ديدم عمه با يه صداي خمار گفت وحید زودتر تمومش کن من خوابم داره ميگيره . بي حال شدم . چندتا که تلنبه زدم يه کم تندش کردم .ديدم آبم بازم ميخواد بياد کيرم رو از تو سوراخ کون عمه کشيدم بيرون . آبم رو ريختم رو کون عمه بعد يه که کونشو با ليزي آب کيرم ماليدم تا يه کم حال اومد . پاشد شلوارکشو شرتشو گذاشت تو رخت کن يه دوش گرفتيم . من با اينکه کيرم خوابيده بود ديدم ديگه فرصت شايد پيش نياد گفتم زير دوش يه بار ديگه بکنمش اما عمه مخالفت کرد . گفتم حد اقل لاي پاهات بندازم . گفت باشه بدن عمه رو کلا ليف کشيدم کامل کفي شد . از عقب بغلش کردم کيرم رو انداختم لاي پاهاش . پستوناش رو هم گرفتم تو دستام گرم و ليز . کيرمو که عقب جلو ميکردم . کيرم ميخورد به کس عمه به خاطر همين عمه هم دوباره ارضا سد منم آبم اومد اين سري عمه رو خوابوندم و ابم رو روي کسش ريختم . البته اين سري آبم کمتر بود . بعدش ديگه احساس کردم کيرم درد ميکنه . کمرم هم همينطور . خلاصه آخرش هم قسمت نشد که ما اين پشماي کيرمون رو بزنيم . پشت گردنم هم همينطور . با عمه از حموم در اومديم . صبح که بيدار شديم عمه ژيلا سر صبحانه گفت چقدر رنگت واشده لیلا ؟ حموم بودي ؟ من گفتم فهميده . اما عمه لیلا گفت آره قبل از اينکه شماها بيدار شين من رفتم دوش گرفتم . . من هم نزديکاي ظهر بود رفتم پيش دوستم عليرضا و بعد برگشتم فرديس . بعد اون هر وقت عمه رو ميبينم اون نگاش يه کير منه منم نگام به پستوناي عمه

نوشته:‌ farshAd

سلام. 22 سالم که بود با عمه ژیلا 25 ساله خیلی صمیمی بودیم. هنوز مجرد بود و شهرستان زندگی میکرد. یه روز سر ظهر رسید خونه ما و گفت اومده که بره دکتر. پرسیدم مشکلش چیه؟ درحالی که به مامانم نگاه میکرد ، با لبخند گفت حالا......! منم گیر ندادم و فکرکردم شاید مشکل زنونه داشته باشه. بعدازظهر رفت دکتر و خلاصه شب هم گذشت و فردا صبح زود بود که من توی اطاقم روی تختم خوابیده بودم و حس کردم یکی داره لبلمو آروم میبوسه. چشمامو باز کردم و دیدم عمه ژیلاست. تعجب کرده بودم. ما همدیگه رو موقع سلام و خداحافظی می بوسیدیم ولی نه اینطوری! لبخندی زدم و پرسیدم چرا صبح به این زودی بیدار شدی؟ هنوز ساعت 7 و نیمه؟ گفت بابات رفته سرکار و مامانت هم گفت میره به مادرش یه سر بزنه. داداشت هم رفت مدرسه. منم دیگه خوابم نبرد و اومدم بیدارت کنم چون باهات کار مهمی داشتم. با تعجب پرسیدم اتفاقی افتاده؟ گفت نه نگران نباش.یه مشکلی برام پیش اومده که فقط میتونم به تو بگم و فقط یه خواهش ازت دارم. گفتم بگو عمه جان. گفت واقعیت اینه که مدتی هست که برای اجابت مزاج مشکل دارم، حس میکنم به سختی اینکار انجام میشه و سوراخم تنگ شده. بعضی وقتا حس میکنم کلا بسته شده. دیروز رفتم که ویزیت بشم ولی خجالت کشیدم و برگشتم خونه. من که با تعجب گوش میدادم گفتم خوب الان من باید چیکار کنم؟ گفت میخواستم ازت خواهش کنم تو منو معاینه کنی! من که کمی تحریک شده بودم بطور ناگهانی کیرم راست شد و گفتم آخه....گفت اگه اینکارو نکنی خیلی ناراحت میشم. من که بجز تو نمیتونم این مشکلمو به کسی بگم. گفتم باشه. منو بوسید و بصورت دمر خوابید روی تخت و گفت اصلاً خجالت نکش و خوب منو معاینه کن. لباس یه سره گشادی تنش بود و من آروم لباسشو دادم بالا..... اندام لاغری داره ولی خیلی سفیده. قلبم تند تند میزد و حسابی تحریک شده بودم. لباسشو که دادم بالا تازه متوجه شدم که شورت پاش نیست و لی به روی خودم نیاوردم. با دو دستم آروم لای باسنشو باز کردم و سوراخشو نگاه کردم. گفتم مه جان من که چیزی متوجه نمی شم. گفت آخه با نگاه کردن که معلوم نمیشه. گفتم پس چیگار کنم؟ گفت یه کم از این وازلین رو بمال روی سوراخش و با انگشتت امتحان کن ببین واقعاً بسته شده؟! نگاه گردم دیدم یه وازلین معطر گذاشته بلای تختم. از این کار بدم میومد و فکر کردم الان بوی گندش درمیاد و حالمو بهم میزنه. از حالت تحریک داشتم بیرون میومدم که گفت نگران نباش الان توی دستشویی بودم و حسابی شستمش وداخلشو هم با آب و مایع صابون شستم. خلاصه کاری رو ه خواست انجام دادم و متوجه نبودم که کیرم مرتب به ساق پاهاش میخوره. یه دفعه کفت اون چیزی و که داره ساق پاهامو سوراخ میکنه بکن توش. گفتم آخه عمه....... گفت نگران نباش. من دوست دارم. نمیتونستم از کس دیگه ای اینو بخوام. میخوام منو بکنی. بعد لای پاهاشو بستر بازکرد و تازه کسشو دیدم که آبش دراومده و درخته روی ملافه.راستش حسابی تحریک شده بودم و دیگه دست خودم نبود. خودش هم دست به کار شد و برگشت منو بوسید و خوابون و شروع کرد به خوردن کیرم. ساک نمیزد بیشتر هدفش روان کردن بود و بعدش هم یه کم وازلین زد در سوراخ خودش و گفت حالا بیا فشار بده توش فقط خیلی دقت کن که جلوم نره بزنی پرده مرده رو پاره کنی!. سرکیرمو گذاشتم در سوراخ کونشو آروم فشاردادمو سرش کهرفت توش یه آه کشید و گفت آروم بکن توش و منم آروم آروم دادمش داخل. تقریباً نصف کیرم رفته بود داخل که گفت الان یواش بکش بیرون ولی سرش رو درنیار و بعد دوباره بکن و بزار تا ته بره توی کونم. منم دقیقاً همین کارو کردم تا کمی جا باز کرد. بعدش گفت حالا تند تر عقب و جلو کن. و خلاصه کمی که حرکات تند شد آبم اومدو همش رو خالی کردم توی کونش. گفت چیکار کردی پسر؟! داخلم گرم شد!!! گفتم آبم اومد دیگه! گفت چرا ریختیش توی کونم؟ گفتم پس چیکار میکردم؟ گفت باید میکشیدی بیرون و میریختیش روی باسنم. گفتم عمه جان ون لحظه دلم میخواست خودم هم برم تو کونت! تو انتظار داری میکشیدم بیرون؟!! کلی خندیدیم و بعدش هم تا ظهر 2 بار دیکه اینکارو کردیم. خلاصه تا الان که سه سال از این ماجرا میگذره و هردوی ما ازدواج کردیم هنوزم ماهی یکی دو بار با هم سکس داریم. خیلی با هم حال میکنیم . اصلاً حاضر به ترکش نیستیم. حتی وقتی عمه ژیلا حامله بود سکس ما زیاتر شده بود چون همش از پشت یکردمش. داستان اولین سکس منو عمه ژیلا بعد از ازدواجش رو بعداً براتون مینویسم.

نوشته: بابک

سلام حالتون خوبه؟اين دومين خاطره ايه که دارم براتون مينويسم. پس از اون شب که خونه مامان بزرگم بوديم فردا شبش ما برگشتيم خونمون تهران.عمه فرح و خانوادش هم پشت سر ماشين ما ميومدن .عمه فرح ازصبح تغييرکرده بود انگار چيزي ميخواست بفهمونه بهم من تقريبا حدس ميزدم شب داشته زاغ منو عمه رویا رو ميزده.اين عمه فرح ميدونستم از همه عمه هام حشري تره من قبل ازدواجش هميشه شبها که خونه مامان بزرگ بودم کنار اون ميخوابيدم ازرفتارش ميدونستم خيلي دوست داره باهام کارهايي کنه!چندبار هم تو خواب با سينه هاش وررفته بوم و هميشه هم عادت داشت سرميزغذاخوري که جايي مهمون بوديم نزديکم بشينه و پاهاش رو بهم بماله!خلاصه همش ميترسيم ازم خيلي شاکي شده و تقريبا اين عمم رو ازدست دادم غيراز اينکه ميترسيدم به بابا و مامان بزرگم بگه.ولي با اين نگراني ها بيشتر فکرم به ديشب بود و همش لبخندهاي ناخوداگاه ميزدم واقعا جور ديگه اي بودم.هنوز مزه سينه هاي همين جونم رو حس ميکردم.

بگذريم چندروزي گذشت و من تقريبا ازهمون فرداش که برگشتيم همش تو فکر کردن خوابدن دوباره با رویا جونم بودم.کيرم همش راست بود.ولي همش تو روياي کردنش بودم اين بار نميتونستم به مثل دفعه اولش راضي بشم.از شانس من زد کاري پيش اومد که حتما بابام بايد ميرفت شمال پيش مامان بزرگم اما از اونجايي که ميدونستم بابام خيلي کارداره من از فرصت استفاده کردم با خودشيريني سعي کردم موافقت کنه من بجاش برم و اون هم بالاخره راضي شد.تقريبا از همون لحظه که گفت باشه تو برو کيرم شق شق شد به عشق اينکه قراره دوباره کنارعمهه عزيزم بخوابم.

صبح زود راه افتادم و باورکنيد جز راه و روشهاي سکسي که همش يادگرفته بودم تو فيلمها و تجربش رو نداشتم ميخواستم با عمم اجراکنم اصلا متوجه چيزي نبودم.چندبار کم مونده بود تو خيابون ماشين بزنه بهم!

بالاخره رسيدم اونجا و بعد از روبوسي با مامان بزرگ و رویا جون که نميدونين چقدر سفت بغلم کرد يه چيزي خوردم و همراه حرف زدن يه استراحتي هم کردم.فقط ارزو ميکردم پسر اگه مامان بزرگ خونه نبود کنارش تقريبا از همون اول لختش ميکردم و ميرفتيم بهشت

غروبش رفتم بيرون و جاهايي که بايد ميرفتم رفتم و کارها رو انجام دادم.به بابام اطلاع دادم که خيالش راحت باشه و من قراره دو سه روزي بمونم.اون هم چيزي نگفت

باورم نميشد تقريبا شب شده بود و ميدونستم برسم خونه شام رو زود ميخوذم و بعدش فقط يه کوچولو صبر که مامان بزرگ بخوابه

خونه که رسيدم ديدم به به رویا جون انگار از من بدتره حالش لباساش عوض شده بود و بجاي دامن يه شلوار استرچ پوشيده بود و يه تاپ خيلي ناز که استين و جلو سينش هم توري بود هرچند از دامن بشتر خوشم مياد چون شب راحت تري ولي باز تو کونم عروسي شد قشنگ معلوم بود داره سعي ميکنه حشري بشم.تندتند جلوم خم ميشد و من واقعا واقعا نفسم بالا نميومد.کون خوشگلي داشت نه بزرگ بود نه کوچيک موقع نشستن هم طوري مينشست که زانو هاش تقريبا زير جونش بود خودتون تصور کنيد چه نماي از کس ميتونه روبروتون باشه.دقيقا شلوار چسبيده بود به کسش و همه برجستگي و خط خطوطش معلوم بود.حالا فکرکنيد چه عذابي ميکشيدم وقتي دونفر که قلبا هم همديگرو دوست دارن و کاملا حشرين و ميخوان همديگرو بکنن و يکي پيششون نشسته و نميتونن بهم دست بزنن.واي که داشتم ميمردم فقط داشتيم پايين تنه همو ديد ميزديم.سرانجام موعدش رسيد ديگه چشمهاي مامان بزرگ باز نميشد اون رفت تو اتاق خوابش که بخوابه به من هم گفت زيادبيدارنمون خسته اي.منم يه چشم محکم به بنده خداي از همه چي بي خبر گفتم.به محض رفتنش ديدم عمم گفت کجا ميخوابي برات تشک بيارم اين رو که گفت کاملا گيج شدم.يعني چي؟يعني قرار نيست کنارهم بخوابيم؟انگار که همه روياهام به گا رفته باشه گفتم هرجا راحتي فرقي نداره.اون هم نامردي نکرد و رفت تشک اوردش واسم و تو همون پذيرايي پهنش کرد.دوباره ضدحال خورده بودم و با سابقه اي که ازون شب و لذتي که برديم و اين کارش فهميدم که حتما بعدا عذاب وجدان گرفته و پشيمونه مثل همون صبح که منم همچين حالي داشتم و قرارنيست بخوابه.گفت فيلمو نميبيني منم که مثل کير وارفته شده بودم گفتم نه خوابم مياد.اون هم بخاطر من نگاه نکرد و خاموش کردش و رفت تو اتاقش

خونه تاريک شده بود و در اتاقها هم بسته منم تک و تنها و کيرخورده داشتم زورميزدم بخوابم تا به يه بهانه صبح زود گورمو گم کنم.يه ساعتي گذشته بود و من هنوز زورميزدم بخوابم.ديگه هيچ اميدي براي رفتن به بهشت نبود.يکدفعه با صداي در ازجام پريدم و سرم رو چرخوندم ببينم چي شده!چون دقيقا تشکم طوري بود که سرم کنار در اتاق رویا جونم بود.ديدم اومد بيرون و رفت اشپزخونه.ظاهرا رفت اب بخوره وقتي هم برگشت بره انگار نه انگار خيلي طبيعي و سرد.واقعا اعصابم خورد شد خواستم همون موقع برگردم تهران که ديدم وقتي رفت تو اتاق در رو بازتر کرد و رفت رو تختش.فهميدم که نه بابا عمه رویا سينه گندم نميخواد برادرزاده اش رو دست خالي بفرسته تهران.وقتي خوابيد منم که چون سرم جلوي در بود راحت ميديدمش.چون اتاقش پنجره داشت نورمهتاب هم کمک کرد تا بهتر ببينمش.اونم رو بمن خوابيده بود و انگار داشت ميگفت زودبيا پيشم عزيزم.دوباره عشق به عمم تو قلبم بود و داشتم شديدا تحريک ميشدم.فهميدم ديگه هيچي مارو ازهم نميتونه جداکنه.اون همش داشت رو تخت تکون ميخورد پاهاش رو بازميکرد و دستهاش رو بطرف من درازکرده بود و تکون ميداد طوريکه ميخواست زودتر کنارش باشم و دستهاشو بگيرم.ولي نميدونم چرا نميشد از جام بلند بشم اينجوري واقعا سخت بود چون هنوز رومون بهم بازنشده بود.وقتي ديد خيلي معطل کردم فهميد خجالت ميکشم به بهونه اينکه انگارهواگرمه پتوش رو از کنارش که روش هم نکشيده بود پرت کرد اونطرف.پاشد رفت سمت کشوي لباسهاش و فهميدم ميخوادچيکارکنه!يه لباسي دراورد بيرون که خوب نفميدم چيه بعد ديدم تاپش رو در اورد و واي نميدونين وقتي اون سينه هاي بزرگ رو ديدم تو اون سوتين مشکي چه حالي شدم کله کيرم اندازه کلم شد.ميدونستم بهرحال امشب دوباره قراره تو دست و دهن من باشن.بعدش طوريکه پشتت به من بود خم شد و شلوارش رو دراورد ديگه نفسم هم تندتند شد فکرکنم خودش هم ميتونست صداي قلبمو بشنوه.يه شرت مشکي که درهايبهشت رو پوشونده بود تنش بود.واي الان کامل لخت بود سيرنميشدم از ديدنش که ديدم يه لباسي داره ميپوشه که وقتي نوربهش افتاد فهميدم توريه.بله يه لباس خواب توري که وقتي تنش کرد تا روي باسنش ديدم اومد.چقدر نازميشه زني که تو همچين لباسي منتظره تا بري روش.اونهايي که کردن ميدونن.انگار همه دنيا مال توست.وقتي دراز کشيد اين بار به پشت خوابيد و سرش ولي هنوز بطرف من موند.اون هم نميونست نگاه نکنه.ديدم پاهاشو جمع کرد اورد بالا طوري که لاي پاش کامل بازشد و ميشد وسطشو ببيني.دستهاش هم گذاشت روي سينه و با حرکات ارومي که ميداد انگار داره ميمالتشون.ديگه دست خودم نبود با اونکه خجالتي بودم و نميتونستم از جام بلند شدم و رفتم سمتش.همين که رسيدم زود اغوشش رو بازکرد و منو سفت خوابوند بغلش.بدون هيچ حرف و مکثي باعجله شروع کرديم به لب گرفتن.قلبم باقدرت تمام داشت ميزدوتندتند همديگرو ميمالونديم لباسش يقه بازيداشت که سينه هاش نصفه بيرون بود و بقيش هم اززيرمعلوم بود از پايين هم اونقدر تند سينه هاشو ميماليدم لباسه جمع شد تا بالاي نافش اومد بالا.اونم حالا دستهاشو ازرو صورتم برداشت و رفت سمت کيرم شروع کردن به ماليدن.تازه يادم افتاد لباس تنمه و اون لخته.سريع مثل اينکه کسي دنبالمونه همونجور که درازکشيده بودم شلوارمو کندم و پيراهنم و راحت دراوردم.اون حشري تر شد و افتاد روم.اين بار به حدي داغ بود که نميدونستيم داريم چيکارميکنيم.اصلا بفکر اون روشهايي مه دوست داشتم امتحان کنم نيفتادم.فقط يادم افتاد تاحالا نذاشته به سوراخش نزديک بشم و ميدونستم اهل ساک زدن هم نيست.يه کم که خودشو مالوند و ديدم کسش خيسه خيسه که از رطوبت شرتش فهميدم سريع دستهاشو گرفتم و نذاشتم ادامه بده.به پشت خوابوندمش و نشستم رو کسش.سعي کردم لباس خوابشو دربيارم که ديدم خودش سريع دراورد سوتينش هم که از قبل من سينه هاشو از زيرش انداخته بودم بيرون هم دراورد.حالا مونده بود شورتش که نميدونستم بازچيکارميکنه!ولي دستمو بردم سمت شورت و ديدم خيلي راحت کمرشو داد بالا که راحت دربيارم.انگار اونم ديگه نميتونست خودشو محروم کنه از نهايت لذتي که ميشد برد.کس اين رویا جون من هم مثل کونش تروتميز اندازش متوسطخيلي سفت بنظر ميرسيد.اويزون و تپل هم نبود مثل عکسهايي که ديده بودم بيشتر زنهاي ايراني دارن.ولي رنگش تو اون تاريکي هم معلوم بود سفيد و صورتي نيست بنظر تيره تر از بدنش بود.خلاصه دهن ما بود که رفت سمت کسش.با اينکه ابش هم زده بود بيرون و چندش بود ولي باز ميخواستم بليسم.اون هم فقط دستهاشو چنک ميکرد لاي موهامو داشت اروم ناله ميکرد.پاهاش هم ميخواست بهم بچسبونه که سرم نميذاشت.ولي رونش رو مياورد ميچسبوند به صورتم که نرمي اونها حشري ترم ميکردو زبونم بيشتر فشارميدادم داخلش و محکمتر ليس ميزدم.واقعا رو ابرها بوديم ديگه کيرم داشت خودشو خفه ميکرد.سرم رو اوردم بالا و کيرم رو بردم روي کسش اروم شروع به ماليدن کردم تازه فهميدم چقدر کيرم داغ شده ولي اون که ديگه نميتونس صبرکنه سريع با دستش کيرمو فرو کرد تو سوراخ کسش.با اينکه قبلا شوهرداشت ولي خيلي تنگ بود کسش.طوريکه نفسم يه لحظه گرفت و فکرکردم ابم ريخت.اون بي انصاف طوري کيرمو گرفته بود فشار داد تو که انگار کير ادم زنده نيس و دردي حس نميکنم واقعا عصباني شدم اينبار.زود خوابيدم روشو سينه هاشو بردم تو دهنم و شروع کردم به تلمبه زدن.لعنتي اولين بارم بود واقعا مثل بچه ها ذوق ميکردم از تو.ديدم زياد محکم نميشه تلمبه زد و انتقام کيرمو بگيرم سينه ها رو بيخيال شدم و سرم رو اوردم بالا و کف دستهام رو گذاشتم رو تشک تخت و وزنم رو انداختم رو دستهام تا ازادتر و محکمتر بزنم.الان ديگه واقعا محکم و شمرده شمرده تا ته ميزدم ميرفت تو با خيسي اي که کسش داشت واقعا حال ميداد ميخواست از لذت داد بزنه که از ترس مادربزرگ فقط لباشو گاز ميگرفت چندتا که تلمبه محکم زدم ديدم انگار داره ابم مياد.اين هم از سوتي شب دوم که هيچي نزده بودم تا تاخيرکنه چو خيلي حشري بودم و اولين بار همون اول ديدم داره مياد و هنوز از کون نکردم.نميتونستم بيخيال کون نرم و خوشگلش بشم بيخيال کسش شدم و رفتم سراغ کون.اون هم که انگار فهميد چه قصدي دارم وقتي کيرم از تو کسش اومد بيرون اروم برگشت و پاهاشو بازتر کرد.از پشت کسش داشت منو ميخورد خيلي خوشگلتر از نماي جلوش بود حيف که نميشد ديگه بذارم اونجا .با دستم لاي کونش رو باز ميکردن تا سوراخشو ببينم خودش هم کمک کرد و لپ هاي کونشو سفت گرفت و سمت بيرون کشيد سوراخش کامل زد بيرون.معلوم بود واقعا تنگه باورم نميشد سوراخ زن تو اين سن به اين تنگي باشه.خلاصه سر کيرمو گذاشتم دم سوراخ و هي فشاردادم بره که انگار نه انگار.ازبس هردومون هم هول بوديم و باعجله کارميکرديم که يادمون نبود کرم هم وجود داره اين موقه ها يا منه احمق يه روان کننده بگيرم از بيرون.خلاصه محکم به سوراخ فشارمياوردو و تصميم گرفتم وزنم هم بندازم روش که شايد فرجي بشه همين خودمو انداختم روش و فشاردادم ديدم خاک برسرم کنن ابم ريخت رو سوراخش.همون جا ولو شدم روش ديگه نميتونستم تکون بخورم.هميشه فکرميکردم چندبار تاصبح ميکنم اما واقعا از حال رفتم و باز موندم تو کف يه جا ديگش.اون هم سريع فهميد که ابم اومده و ريختم رو سوراخش انگار عصباني شد ازدستم و سريع چندتا دستمال کاغذي برداشت و تندتند پاکش کرد فکرکنم از کثيف شدن تختش بدش ميومد.بعدش اون هم مثل من بيحال ولو شد رو تخت کنارمن.لباي هم رو بوسيديم و بهش گفتم عاشقشم.اون هم همونجور سرش رو اروم گذاشت روسينم و يه دست من زيرش بود و با اون يکي صورتشو نازميکردم معلوم بود خيلي حال کرده و الان ارومه.بعد نيم ساعت بهم گفت بهتره لباسارو بپوشيم و سر جاهاي خودمون و جدا بخوابيم منم مخالفت نکردم.قبل رفتن رو تشکم يه کوچولو توضيح داد که فهميدم چرا امشب اين کارهارو کرد.ظاهرا من بيخود شاکي بودم چرا نذاشته از اول کنارهم تو يه اتاق بخوابيم ظاهرا فرح به رویا جون من چيزايي گفته بو و بهش رسونده بود اون شب بو برده چي بينمون گذشته و اون هم براي اينکه مامان بزرگم صبح نبينه کنارهم خوابيده بوديم و به گوش فرح نرسه اين کارو کرده تا هيچکس نتونه بفمهمه و رابطمون تاابد ادامه پيداکنه در ضمن اون شب با لحني که خجالت هم توش بود بهم گفت تاحالا از کون نداده و امشب بخاطر علاقه اي که بمن داره خودشو کامل واگذارکرده بود بهم که من هم الکي ناراحت شدم و گفتم دوست ندارم دردت بگيره و بايد جلومو ميگرفتي که اون هم قول داد بعدا حتما از کون بده خودش وست داره همه جوره ارضام کنه.واقعا عاشقشم

خواهشا اونهايي که شعور ندارن فحش و مزخرف نظر ندن اين علاقه تو همه فاميلها هست و هرکس حتي پاک ترين پاکترين ها هم اگه تو موقعيتش باشه نميتونه جلوي غريزه و عشق رو بگيره.رویا جونم واقعا پاک و سادس ولي خب هردومون نتونستيم بذاريم عمرمون همينطور بگذره ماکه ميدونيم واقعا همديگرو دوست داريم و کارمون از رو خشونت و فحشا نيست فقط از روي يه عشق بي حد و مرزه

نوشته: امیر

اين خاطره من بر مي گرده به چند سال پيش فکر مي کنم اول دبيرستان بودم . من يک عمه دارم که از وقتي يادم مياد با شوهرش در حال دعوا بود و قهر مي کرد . چند بار بابام بهش کفته بود که بيا از شوهرت طلاق بگير يه خونه مي خرم برات اما عمه ما بهانه مياورد و اين بازي هاش ادامه داشت .... خلاصه چند سالي با خانوداده ما قهر بود چند سالي با عموم اينا . پدر و مادر بزرگم چون پير و از پا افتاده بودن تو خونه ما زندگي مي کردند و براي همين هربار که عمم قهر مي کرد يا مادر بزرگم اينا رو ميديد بهشون فهش ميداد که چرا خونه از خودتون نداريد و ......
خلاصه من هم دل خوشي از اين عمم نداشتمولي بعد فهميدم اين عمم يه کم بهم علاقه داره
يه چند ماهي بود که اين عمم با ما قهر بود و دوباره آشتي کرد يه روز در خونشون مونده بودم داشتم با پسراش صحبت مي کردم که با شوهرش اومد و با من رو بوسي کرد اما اين رو بوسي معمولي نبود . جلو شوهرش لباي منو بوسيد . البته بوسيدن که نه يه جورايي داشت لبامو مک ميزد .
اين عمه خانوم من تقريبا نزديک36 سالش بود هيکلي هم نداشت سينه هاي بزرگ مثل کيسه ماست . خوشگلم نبود که من برم تو فکر کردنش . لباس پوشيدنش هم مثل اين پير زن ها بود چند تا لباس رو هم مي پوشيد دقيقا مثل پير زن هاي لر .هميشه هم يه سري گياهاي دارويي استفاده مي کرد مثلا براي موهاش هميشه رنگي بود اونم با دارو و رنگ هاي کياهي . پوستشم هميشه ساف و سفيد و بدون چروک بود . هيچ وقت هم آرايش نمي کرد
خلاصه بد از اون ماجرا من چند بار خونشون بودم که با شوهرش جرو بحث مي کرد . و به شوهرش فحش مادر مي داد . کلا آدمي بود که هيا نداشت جلو من به شوهرش فحشايي که کير و کوس توش داشت ميداد . يه چند باري همين جريان ادامه داشت تا يه بار يادمه رفتم خونشون مثل اينکه بازم دعواشون شده بود و بعد از فحاشي کتک مفصلي از شوهرش مي خوره . به هدي که وقتي من رفتم در خونشون نتونسته بود پاشه درو باز کنه . دره خونشون با فشار باز مي شد و رفتم تو ديدم کف حال افتاده حال نداره . خلاصه بلندش کردم کشوندمش کنار خونه . دستم که بهش ميزد مي گفت کس ننه با لگد زده تو سينه هام زده تو کسم . خلاصه خيلي بهش فحش داد . مي گفت مرد نيس با زنش حال کنه ميره دورو پر کس زناي مردم موس موس ميکنه. بعد همين جوري دراز کشيد بود من داشتم آروم دستاشو ميماليدم و پشت کمرشو مي ماليدم که حالش بهتر بشه . يکم که ماليدم ازم خواست ساق پاش و رون پاهاشو ماساژ بدم. يه شلوار تو خونگي پاش بود روشم يه دامن پاش بود و رو اونم يه لباس بلند . خلاصه من ماساژ ميدادم بدون فکر سکسي. تا اينکه خسته شدم و محکم تر فشار مي دادم تا زود تر بهتر بشه اونم هي آه و ناله مي کرد . خلاصه ازم خواست تا ببرمش حموم اونجا با روغن ماساژش بدم .( فبلا پيش اومده بود که با هم بابا بزرگمو ببريم حموم . که معمولن هم با لباس ميومد تو حموم و زير دوش که وقتي خيس ميشد به پير مرد فحش ميداد و ميرفت لباسشو در مياورد آب ميکشيد . اين حموم آمدنش فقط برا اذيت کردن بود چون به ما که کمک نمي کرد فقط فحش ميداد و قر ميزد . )
خلاصه به کمک من رفتيم تو حموم و شيرو باز کردم و اومدم بيرون تا حسابي باآب داغ بدنشو نرم کنه. نيم ساعتي که گذشت من رفتم برا روغن کاري عمه . رفتم تو ديدم فقط دامنش پاشه که خيسه . کرست نمي پوشيد برا همين سينه هاش افتاده بود . منم شرو کردم روغن کاري عمم بدون هيچ عملي از سمت من . يادم نيست راست کرده بودمم يا نه البته اگه هم راست کرده بودم يادم نمياد .
خلاصه تو حموم همش با من حرف ميزد که اين کارو کرده شوهرش منم رفتم اين کارو کردم . خلاصه بالاتنه تموم شد اومدم سراغ دامنش که خيس آب بود . خودش پر دامنو کشيد بالا و از گردنش در اوردش . يه شرت گشاد از اين مامن دوزا پاش بود . منم روغن ريختم و مشغول شدم به ماساژ رونشو ساقش تا زير کمرش کمي سياه شده بود . خلاصه از ساق پاش تا روي رونشو ميکشيدم ولي جرئت بالاتر اومدنو نداشتم تا اينکه شرتشو جمع کرد و من تا زير کپلاشو ميماليدم . روغن کاري من تموم شد بعدش ليفش زدم و دوش گرفت منم لخت بودم دوشت گرفتم اوميدم بيرون . هميشه ميگفت مرد بايد کير داشته باشه . اگه ميخاد زنشو بزنه با کيرش بزنه . يه روز از من خواست تا برسونمش با موتور جايي . پشت من سوار شد و دست گرفت به کمرم رو دست اندازا که ميرفتيم ميگفت کونمو داغون کردي با موتورت . بعدش با دست منو چنگول گرفت . اونروز احساس کردم عمم حشري شده چون حرفاش همش از کونو کسش بود. آخرش هم گفت کونمو داغون کردي اما نه با يه چيز به درد بخور . رفت خونه دوستش و 5 دقيقه اومد . بازم سوار شديم و اومديم وقتي رسيديم خونشون رفتيم بالا که اون رفت چادرشو بزاره و بره دستشويي . وقتي اومد باز گير اد به موتورم و کونش . گفت کونمو سياه کردي و مي خنديد .... آخرشم گفت نميدونم پشتت نشسته بودم شاشيدم بهت چون رفته دستشويي ديده لاپاش خيس بود. من فکر کردم منو اذيت ميکنه . آخه تو فکرم نبود که با يه همچين نکبتي سکس کنم
خلاصه اومدم بيام خونه که از پشت چسبيد به کون من و چنگ ميزدو ميچلوند که کونمو سياه کردي کونتو سياه ميکنم. من با اين کون کار دارم و ....يکم خجالت کشيدم ولي انقده کرم ريخت تا روم باز شد و گفتم بيا منو بکون راحت شي . اونم جواب داد تو بايد بکوني نه من . راهمو گرفتم اومدم پايين دم در . تو مسير کل حرفاش و کاراش مثل فيلم از جلو چشمم رد شد . گفتم برگردم ببينم چي پيش مياد. برگشتم تو . گفتم عمه کجايي ؟؟گفت مگه نرفتي ؟ گفتم : نه اومدم بکونمت ( البته آروم )وقتي رفتم دنبالش ببينم تو کدوم اتاق دوباره منو بوسيد اما از لب. منم خودمو بهش فشار دادم . شايد اين بوسيدنش يک دقيقه شد منم دست انداختم در کونش کفتم اينارو ميگفتي ؟؟
اونم کسشو از رو لباس ماليد به کيرم و گفت اينا هم هست . خلاصه اون داشت لبامو ميمکيد منم داشتم با کونش حال ميکردم از رو شلوار کونشو ميماليدم. دست کردم تو شلوارش و نوازش ميکردم کونشو .سوراخشو با انگشتم پيدا کردم و فشار ميدادم ميخاستم کونشو از وسط جر بدم. خلاصه کيرمو گرفتو ماليد (تقريبا ار همون اول که برگشتم بالا کيرم راشت شده بود). با يک دستش از رو شلوارم کيرمو گرفته بود و با يک دستش از زير شرتم کيرمو ميماليد . يکم بازي کرد باهاش و لباس منو در آورد شلوارمم در آورد و از رو شرتم کيرمو گاز گرفت خوب طبيعتا درد داشت اما اين کارش کيرمو به نهايت راست بودنش رسوند .بازم دستشو برد تو شرتم و کيرمو از تو شرت ماليد و از رو شرتم ليس ميزد و سر کيرمو بين لباش مي گرفتو مي مکيد . من که تا اون موقع مفعول بودم و چون همه کارا رو اون کرده بود. شرتمو کشيدم پايين تا زير کير و خايه هام . عمه هم که جلوم زانو زده بود شرو کرد خوردن و ليسيدن. الان که فکر مي کنم ميبينيم از يه همچين سليته اي بعيده . نه به اون رفتاراش نه به اين همه مهربوني که با کير من داشت . نمي دونم چقدر طول کشيد خوردنش که آبم آمد و سر کيرمو گرفتو مک زد همه آبم تو دهنش بود که برگردونند رو کيرم و يه چند تا تفته هم انداخت روش و و تند تند برام جلق ميزد . من نمي تونستم رو پاهام وايسم اما اون دست بردار نبود. به هزار مکافات از دستش فرار کردم و نشستم کنار اتاق . کيرمم تو مشتام محکم نگه داشتم . عمم حرص کرد افتاد به جون کيرم که بده بخورمش . اون زور ميزد و من حال نداشتم برا همين تونست کيرمو از دستم در بياره و شرو کرد خوردنو ليسيدن. اما به من حال نمي داد چون اصلا حس نداشتم کاملا کيرم بي حس بود . وقتي داشت مي خورد هي فحش مي داد به شوهرش حالا چرا نمي دونم هي ميگفت منم مثل xxxx(مادر شوهرش ) جنده شدم حالا خوب شد .اون ميره کس ميده منم ميخام برم . چرا اون بره من نرم و ......
خلاصه يکم که حال اومدم و اون حسابي خواهر مادر شوهرشو آباد کرد بلند شد که لباس بپوشه منم ديگه کيرم راست شده بود . داشت شلوارشو ميپوشيد که من دنبالش کردم گفتم برقص. اونم مي گفت بلد نيست منم اصرار که بايد برقصي .يه فحشم بهش دادم که شروعکرد رقصيدن. همون جوري که ميرقصيد شلوارشو پاش کرد و دنبال دامنش ميگشت تا پاش کنه منم دنبال عمم. خواست پاش کنه که دستمو کردم تو شلوارش و کشيدم تا زير کونش و ماليدم يکم بعد انگشتمو کردم تو سوراخش و فشار دادم تو. اونم مونده بود تا منم کارامو باهاش بکنم . باز ازش خواستم برقصه اما نکرد منم زدم در کونش. يه چنتا زدم هيچچيزي نگفت . بعد دوباره انگشتش کردم تا ته تو کونش خواستم دومي بکنم تو که شروع کرد رقصيدن برام. کونش بزرگو سفيد بود منم مي ماليدم کونشو . ميرقصيد و رو به جلو کمر ميزد ( تقريبه مثل طلمبه زدن مردا کونشو ميبرد عقب و پرت ميکرد جلو ) منم دست کشيدم به کسش موهاي کسش کوتاه بود . اما کس بزرگي داشت .داشتم با کسش بازي ميکردم که دستشو گرفت به کيرم و اون دستشم گذاشت رو دستم و برد دم سوراخ کسش . ميخواست که انگشتش کنم . منم انجام دادم خيس آب بود.راحت 4 تا انگشتم توش رفت کيرمو محکم گرفت منم داشتم انگشتش ميکردم . سريع انگشتامو مي کردم تو و در مياوردم خيلي حال ميکرد . چون هيچ چي نمي گفت و فکر کنم آبش اومد چون کسش تنگ و باز ميشد اما خبري از آب پاشي نبود . يکم آب غليظ سفيد ازش ريخت لاپاهش . که با دست ماليد رو کسشو و بعد ليس زد انگشتاشو حتي انگشتاي منم مکيد . گفت تو ميخاي هنوز يا بپوشم لباسمو . گفتم کون مي خام . ميخام کونت بزارم . خيلي خوشش اومد از حرفم و خم شد يکم برام ساک زد و چنتا تفته ريخت رو کيرم و حسابي ليزش کرد و برگشت . منم سري چسبيدم بهش و تا ته کردم تو کونش حسابي ليز بود و تا ته رفت حتي يه آخم نگفت . ازش ميپرسيدم چرا انقده گشادي . کفت : دوست داری گشاد نباشم ؟ هیچی نگفتم فقط تو کونش میکردم چون لیز بود خیلی حال میداد انقد کردم که آبم اومد دراز کشیدم روش و تا ته فشار میدادم اونم کونشو سفت کرده بود تا بیشتر حال کنم . خلاصه آبمونو ریختم تو سوراخش .خیلی حال داد چون دستش رو برد و کیرمو از تو کونش در آورد و مالش میداد .پاشد که بره آبم از لاپاهش میریخت ته خونش. برام عجیب بود چون اون همیشه دم از پاکی و تمیزی میزد اما ......
خلاصه بعد از اون خیلی باهاش حال میکردم که تو سری بعد مینویسم براتون

نوشته: ؟

سلام اسم سامی هست از شهرستان داراب
من یه یه عمه دارم که خونشون بندرعباس هست عمه من کمک ماما هست تو بیمارستان بچه دنیا میاره تقریبا 45سالشه من خیلی دوست داشتم که با اون سکس داشته باشم یه شب که ما برای دیدنی به خونه خواهرم رفته بودیم بندر عباس من رفتم خونه عمم شب اونجا بمونم اخه یه پسر هم سن من داره از قضا همون شب دوستهای پسر عمم از کرمان امدن شب اونجا بمونن از اونجایی که خونه عمه من کچیکه من و اون پسر عمم و عمه ام داخل یک اتاق کوچک که اون خونه داشت خوابیدیم چونکه اتاق کوچیک بود یه جوری خوابیدیم که باسن عمه ام راست صورت من بود اون پسر عمه ام که کنار ما خوابید بود یه خورده قیافش به معتادها میخورد از شانس خوب من همین سرش روروی بالش گذاشت خوابش برد من که از قبلا هم تو نخ عمم بودم میدونستم که خودشم دلش میخواد چونکه شوهرش هم پیر بود هم معتاد نمیتونست راضیش کنه

خلاصه ما خوابیدم سرجامونو اونم خوابید لامپو که خواموش کردیم یه نیم ساعتی که گذشت من حس شیتونیم گل کرد و یواش یواش دستمو به باسنش نزدیک کردم و یواش یواش لای پای خوشکلش مساژ میدادم یه ده دقیقهای به این کار داشتم ادامه میدادم که یک دفعه یه تکون بدجوری خورد و چرخید من هم خیلی ترسیدم گفتم شاید حواسش شده و دوست نداره این کارو بکنه خلاصه خودمو زد به خری پتو رو کشیدم رو خودم و چشمامو بستم که بخوابم یه ده دقیقه ای که گذشت یک دفعه دیدوم از جاش بلند شد نشست سرجاش من هم داشتم یواشکی نگاش میکردم یه نگاهی به بچه اش کرد در بست وپتویی که رو من بود نصفش کشید رو خودش وچوچولش رو داد طرف من و خوابید من حالا نمیدونستم چیکار کنم یه 5 دقیقه ای که گذشت دلو زدم به دریا گفتم بزار یه بار دیگه امتحان کنم دستم بردم طرفش دیدم دستشو گذاشته لای پاهاش منم یواش دستم رو کشیدم رو کسش یه چند باری این کارو کردم دیدم بله داره یواش یواش پاهاش از هم باز میکنه فهمیدم که خودشم دلش میخواد دستمو یواش از زیر شلواریش بردم داخل لامسب اونقدر تنگم بود که دهنم سر ویس شد تا بردم داخل یه خورده با کسش بازی کردم دستم از زیر شرتش بردم داخل یواش یواش دستم رو کردم داخل کسش کم کم داشت اب از کوسش میومد دست اوردم بیرون یواش دستش رو گرفتم وای نمیدونین انگار دستش داخل یه قالب یخ بزرگ بوده دستش داشت یخ میزد یواش کیرمو از تو زیر شلواری در اوردم دست اونو کشیدم بردم طرف خودم و گذاشتم وست دستش یواش یواش دست رو فشار میدادم به کیرم بعد از یه چند لحظه ای دستمو ول کردم دیدم بله خودش داره میمالونه من هم بیکار نشنستم زیر شلواریشو کشیدم پایین دستم خیس کردم و همین طور روی کسش میکشیدم انقدر کشیدم که دیگه صدای اه اهش در امد منم برای اینکه صدا نده جلوی دهنشو گرفتم اون که دیگه ارضا شده بود حالا نوبت من شده بود سرشو کشیدم جلو بردم طرف کیرم دهنشو باز کرد و گذاشتم تو دهنش یه خورده که ساک زد یواش خودمو چسبوندم بهش سرشو اورد طرف گوشمو بهم گفت فقط یواش که این بیدار نشه منم سر کیرمو گذاشتم لای دو تا پاهاشو شروع کردم به جلو و عقب کردن یه خورده که گذشت سرشو یواش کردم توش از اونجایی که میفهمیدم کرم هم بیجنبه هست بهش گفتم یه چیزی بده بریزم روش چونکه میدونستم اگه الان بخواد بره خودش بشوره خیلی ضایع است اونم هرچی گشت هیچی ندید شرتشو داد به من گفت بریز رو این من هم بعد از چند لحضه کردن دیدم داره میاد کشیدم بیرون و تمام ابم ریختم وست شرتش ولی خیلی تعجب کردم این با این سنش چه کس تنگی داشت فوری خودمونو جمع و جور کردم و اونم همون شرتو پوشید و خوابید اونو که نمیدونم ولی من که تا صبح خوابم نبرد تا صبح همین طوری دستم لای پاش بود فردا بلند شدم رفتم از اتاق بیرون اون رفته بود سر کار وقتی رفتم دستشویی معلوم بود که یکی رفته حموم من هم رفتم خونه خواهرم و رفتم حموم بعد از چند روز خواهرم بچه گیرش امد ویه چند روزی که گذشت قرار شد عمه جونم بیاد بچه رو نگه داره و بقیه بریم بیرون برای خرید من که تا جریانو فهمیدم خودمو به بی حالی زدم عمه که امد اونا رفتن بیرون واین دفعه دیگه من بودمو اون تنها یه خورده از اون شب صحبت کردمو از ترس اولش بهش گفتمو اینها بعد هم دوباره رفتم رو کار واز اون به بعد هر وقت که میرم بندر عباس حداقل یه بار مالشو میزنم اینم بود داستان من و عمه جونم حالا اگه دوست داری باور کن اگه هم دوست نداشتی برام مهم نیست باییییییییییییییی

نوشته:‌ حسن

سلام اميدوارم حالتون خوب باشه

من اميرم 26 سالمه از تهران.راستش چند سالي هست داستانها و خاطرات سکس شما رو دنبال ميکنم بالاخره تصميم گرفتم خودمم خاطرات خودمو تو اينترنت و سايت شما بذارم.

اوايل که تازه به بلوغ رسيده بودم با اينکه عطش زيادي داشتم ولي به دلايل فرهنگي که خودتون بهترميدونين ازين کارها بدم ميومد حتي فکرميکردم با همسرم هم نميخوام سکس داشته باشم ولي با بزرگ شدنم و مطالعه و مشاهداتم از زندگي متوجه شدم که سکس قوي ترين نيرو و احساس درون هر انسانيه!همه رفتارهاي ادم ناشي از زندگي سکسيه که داره!اونهايي که اهل مطالعه و روانشناسي هستن و ميفهمن چي ميگم.

در مورد سکس با محارم و خانواده فکرميکردم کاروحشتناکيه اما بعدا فهميدم در گذشته امر عادي اي بوده و بعد از اتفاقات پيش امده کم کم ازبين رفته که بيشترش بخاطر ايجادتضاد طبقاتي ايجاد نزاع بين مردهاي خانواده برسرتصاحب مادر و خواهرزيباتر و ايجاد شکاف بين جامعه و دوري اقشارمختلف جامعه ازهم بود.چون وقتي پدري با دختر يا پسري با مادر خواهر و برادرباهم ازدواج ميکردن باعث ميشد از خانواده ها و قبايل ديگه فاصله بگيرن و ثروتمندها پولدارتر و فقرا فقيرتر ميشدن.نشونه هاي تاريخيش هم روابط ادم و حوا و فرزندانشون باهم بود که که منجر به قتل هابيل توسط قابيل برشسر خواهرزيباترشد.بنظرتون خدا با علم و قدرتش به پيامبرش اجازه همچين کارهايي رو داده؟نه چون اين کارها قانون طبيعت بوده و گناهي نبوده.خدايي هم وجود

طبق علم روانشناسي و کشفيات در مورد ذهن انسان و ارزوهاي درونش مادر هميشه اولين و مهمترين عشق هر مرديه چون اولين زني هست که باهاش اشنا ميشه و مهمترين و مهربانترين موجود زندگيشه!همينطر عشق مادر به پسر و عشق پدر به دختر و دختر به پدر

مقدمه خيلي طولاني شد فقط خواستم اون اد مهايي که نميفهمن بدونن مشکل خوشونن نه شيطان و گناه و اين مزخرفات.زندگي يعني عشق يعني سکس

خب اولين خاطره من مربوط ميشه به 6سال پيش.وقتي که براي تعطيلات رفته بوديم شمال خونه مادربزرگم.اونجا بيشتر فاميل هم اومده بودن.من 4تا عمه دارم و 2تا عمو که خانواده 3تا عمه هام و يکي از عموها هم بودن.از طرف مادري هم 5تا دايي دارم و 3تا خاله .خودم هم يه برادر دارم يه خواهر

راستي در مورد خودم هم بايد بگم تو فاميل از همه خوشگل تر و خوشتيپ ترم.بخاطر اروم بودن و مهربونيم هم همه فاميل رابطشون باهام خيلي صميميه و يجورايي عاشق منن.يادمه اونوقت دوسه تا دوست دختر ناز هم داشتم ولي متاسفانه اهل اين چيزا نبودن و من هم چون تا اون موقع سکسي نداشته بودم خيلي کنجکاو بودم و اتيش زيادي داشتم.همش چشمم تو سينه و کون زنهاي فاميل بود.همش تو ذهنم بدن لخت اونهارو تجسم ميکردم و دوست هرجور شده براي1بار هم که شده حتي بدنشون رو ببينم.

اون روز نميدونم چي خورده بودم که حشرم خيلي بالا بود.خلاصه شب شد و موقع خوابيدن!منم ميدونستم چون شلوغه و عمه ها و زن عموها همه هستن زن ها و مردها جداجدا قراره بخوابن ولي ازونجايي که زنها همه بامن راحت بودن و ازم خجالت نميکشيدن سعي کردم به يه بهونه اي پيش زنها بخوابم.اول رفتم پيش مردها و ازبس نق زدم که خروپف ميکنين شبها و من نميتونم بخوابم مامان و يکي از عمه هام گفتن پيش ما جا هست بيا اونطرف.مردها همه تو پذيرايي و هال خوابيدن و زنها توي اتاق خوابها.توي يکي از اتاقها مامانم و خواهرم و دختر عموهام بودن بهمراه دختر عمم چون دخترا ميخواستن باهم باشن همه اونجا خوابيدن مامانم که دل خوشي از عمه هام نداره به يه بهونه پيش اونها موند.تو اتاق ديگه هم عمه هام و زن عمو بودن.خب منم بايد کاري ميکردم پيش عمه هام برم پيش دخترها و مامانم که نميشد.الکي گفتم ابم با دخترها تو يه جوب نميره عمه بزرگم هم گفت بهتر بيا پيش ما.يه مرد بايد موظبمون باشه منم با خوشحالي قدم اول رو تونسته بودم بردارم رفتم اونجا.به به ديدم تشک ها همه نزديک هم چون جا کم بو و حتما من نزديک يکيشون ميخوابم.همونجور هم که پبش بيني ميکردم من رو انداختن کنار ديوار و چسبيده به تشک عمه بزرگه!زيرپام هم زن عموها و دخترعموم که کوچيکه خوابيدن طوري که پاهام تقريبا به پاي تشک اونها هم ميرسد.خب عالي بودش قدم دوم هم بد نشد.من که دراز کشيدم در رو بست زن عموم و خانمها شروع کردن به عوض کردن لباسها.با اينکه خانواده و فاميل هاي ما خيلي مومن هستن ولي همونجور که گفتم همشون جلوي من راحتن و خجالت نميکشن.عمه هام ديدم که با تاپ و شلوارک ميخوان بخوابن و يکي از زن عموهام پيراهنش رو که دراورد يه تاپ زيرش داشت و با همون شلواري که تنش بود درازکشيد اون يکي زن عموم هم با يه دامن بلند و يه پيراهن سرسنگين که هيچيش معلوم نبود خوابيد.راستي اسم اين زن عموم فريبا بود که خيلي خجالتيه اون يکي زن عموم اسمش ليلاست که خيلي سرزبون داره برعکس اون يکي.اون عمه بزرگه که پيشم خوابيد اسمش مهينه عمه دوم شهلا و عمه سوم هم شهينه.اسم بقيه رو هم تو خاطرات بعدي و داستانهاي بعديم ميگم.اما برسيم به اتاق خواب بهشتي و اون همه هيکل و سينه و کس و کون ناز و دوست داشتني!عمه هام خوشبختانه همگي سينه گندن و من هميشه به خاطر سينه هاشون بيشتر دوستشون داشتم.مهين قد متوسطي داره و همه چيش استاندارده منظورم شکم و کونشه.در ضمن بهترين نکتش اينه که طلاق گرفته و شوهر نداره تو کون منم عروسي بود اون قراره پيشم بخوابه.حتما اون هم دلش تنگ ميشه واسه سکس .شهلا قد کوتاهه ويخورده تپل خوشگل بود و دوتا بچه داره خودش و شوهرش هم ازون مومن هاي تيرن.ازون خيلي ميترسيدم و شهين جون هم هيکل خيلي سکسي داره سفيدقدبلند تيتيش با منم خيلي جوره يه دونه هم پسرکوچيک داره.زن عموها هم که بزرگه اسمش الهامه و اون يکيش اسمش روشنکه هيکل جفتشون مثل همه.قد متوسط لاغر سينه هاشون معموليه و صورت معمولي اي هم دارن.

از همون اول که وارد اتاق شدم کيرم راست شد لباساشون هم که عوض کردن ديگه نفسم هم داشت بند ميومد قراره نزديک اينها بخوابم.بالاخره بعد از غيبت هاشون و حرف زدنشون لامپ خاموش شد و قرارشد بخوابيم.کيرم داشت ميترکيد و نميدونستم بايد چيکارکنم با مهين وربرم يا روشنک!خب چون مهين شوهرم نداشت بيخيال روشنک شدم همه حواسم رو دادم به مهين.1ساعت که گذشت همشون خوابشون برد.من هم کم کم خودمو به مهين نزديک کردم.واي برجستگي هاي سينش و کونش داشت ديوونم ميکرد.خلاصه تصميم گرفتم هرجور شده لمسش کنم.دستم رو اروم بردم طرفش و گذاشتم رو دستش.اون هم مطمئن شدم خوابه چون تکوني نخورد.به پهلو خوابيده بود و صورتش طرف من بود.دستش رو که گرفتم شروع کردم به بازي کردن و نوازش دستش.کم کم دستم رو بردم روي ساعد و بسمت بازوهاش.ولي هنوز تکون نميخورد بقيه هم که اونقدر خسته و غرق خواب بودن که انگار اونجا نبودن.هرچند از فکرروشنک هم نميشد غافل بشم و پام رو بعضي اوقات به پاش ميکشيدم ولي اون هم تکون نميخورد.نميدونستم بيدارن و دلشون ميخواد که چيزي نميگن يا واقعا خوابن!من که همه حواسم و نگاهم تو سينه هاي مهين بود.سعي کردم شجاعانه تر پيش برم صورتمو بردم کنار سينه هاش و دستمو گذاشتم رو بازوش.تکون که نخورد واقعا ديوونه شدم احساس ميکردم اونم خوشحاله چون هم شوهرنداشت هم منو خيلي دوست داشت هم به پيشنهادخودش کنارش خوابيدم.انگار که دنيا رو بهم داده باشن زدم به سيم اخر!دستم رو اوردم گذاشتم رو سينش همين که خواستم بمالم انگارکه بهش برق وصل کردن ديدم ازخواب پريد.چنان ازجاش پريد که قلبم وايستاد.پاشد نشست باترس بهم گفت چي شده منم که هم هول بودم هم ميترسيدم مونده بودم به اين خنگ چي بگم.الکي خودمو به خواب زدم و مثلا که ازخواب پريدم گفتم چي شده؟وانمود کردم که تو خواب دستم بهش خورده اونم گفت چيه اب ميخواي برات بريزم تشنته گفتم اره.خوشبختانه همه بيدار نشدن فقط شهين بيدارشد اونم بدون اينکه چيزي بگه دوباره خوابيد.رفتارش اونقدر خونسرد بود که فکرکردم اينمدت بيداربوده و داشته نگاه ميکرده .اب رو که خوردم سريع خودمو زدم به خواب مهين هم سريع خوابيد.تودلم همش بهش فحش ميدادچنددقيقه بعد دوباره چشامو بازکردم ببينم چه خبره.ديدم چشاش بازه و داره منو نيگا ميکنه.حتما ميخواس تاصبح کشيک بده شيطوني نکنمولي ديگه واقعا ح س ميکردم کيرم تااخرعمر بخوابه نه تنها ازون بلکه از همه زنهاي فاميل ديگه بدم اومد. چند دقيقه که گذشت ديدم نخير انگار نميخوابه اين مهين.ديدم هي سرش داره ميچرخه ببينه همه خوابن يانه؟منم کنجکاو بودم بدونم چي تو سرشه الان.انگار حس ميکردم تازه فهميده قضيه چي بوده ولي ديگه جراتش رو نداشتم امتحان کنم.واسه همين چشامو بستم و خوابيدم.

فکر کنم يه ساعتي گذشته بود که يهو ازخواب پريدم.به به انگار دوباره زنده شدم ديدم مهين از پشت بغلم کرده و همش داره شونه ها و بازوم رو ميماله.تو خواب مثل اينکه برگشته بودم و پشتم بهش بود الان.چندلحظه کاري نکردم ديدم اون داره ادامه ميده کيرمنم سريع دوباره سفت شد.اون هم فهميده بو الان بيدارم واسه همين سفت تر چسبيدبم قشنگ سينه هاشو رو پشتم حس ميکردم.يه پاش هم انداخت رو پام و داشت از پشت گردن و صورتمو ميبوسد.ديوونه تازه فهميده بود ميخواستم چه حالي باهم بکنيم.منم اروم اروم برگشتم که کسي نفهمه بيداربشه.الان ديگه تقريبا روم خوابيده بود.صداي نفس نفس دوتامون بلندشد هرکاري ميکردم صدامون درنياد نميشد ميترسيدم اونها بيدارشن ولي نميشد انگار اون لحظه هيچي مهم نبود فقط ميخواستم بکنمش.هردومون اون يکي رو داشت محکم ميماليد و نفس نفس ميزد.من اول دستم رو پشتش بود و ميماليدمش و همش ازش لب ميگرفتم اون هم همش بدنش رو ميمالوندبهم و دستاش رو بازوهام بود.ديگه نميونستم صبرکنم بالاخره به ارزوم رسيده بودم دستم رو گذاشتم رو سينه هاش و شروع کردم به ماليدن.واي چه احساسي داشتم!اون هم پرروتر شد و دستش رو اورد گذاشت رو کيرم شروع کردن به ماليدن.ولي روش نميشد دربياره.من هم وتي متوجه شدم همه حواسش به کيرمه شلوارمو کشيدم پايين که کيرم بياد بيرون.خيلي حشري تر شده بود نميشد جلوشو بگيريحالش ازمن بدتربود طوري که ديگه من نميتونستم کاري کنم .به زور هلش دادم تا بتونم تاپش رو بزنم بالا تا سينه هاش دربياد بيرون.لعنتي وقتي افتادن بيرون انگار اندازه هاشون 2برابر شده بود با ولع تمام شروع کردم به خوردنشون.باورنکردني بودن!سينه هاي گوشتي و گنده ديگه رو اسمونها بودم.اونم فقط با کيرم ورميرفت.اومد خوابيد روم و همش کسش رو از رو شلوارک ميمالوند به کيرم.کم کم دردم اومد داشت پوست کيرم رو ميکند.منم که همش داشتم با دستم کونش رو ميمالوندم و از هم بازميکردمشون لپهاشو هنوز مشغول خوردن سينه هاش بودم که سيربشو نبودم.سعي کردم حالا اون به پشت بخوابه و من وپروش باشم که اينطورهم شد خوابيدم روش و از روي شلوارک هنوز داشتيم حال ميکرديم که ديدم بله مهين جمن به ارگاسم رسيده و خيسي شلوارکش رو حس کردم.ولي من هنوز کاري نکرده بودم و هنوزم ميترسيم لختش کنم و بذارم تو سوراخش.واسه همين خودمو کشيدم بالاتر و کيرم رو گذاشتم لاي سينه هاش.فکرکنم خيلي خوشش اومد چون يه دفعه باز خيلي نفس نفس ميزد منم هي تف ميزدم به کيرم و لاي سينه هاش عقب جلوميکردم.واقعا با حال بود.کم کم خسته شدم ازين حالت البته بيشترميترسيدم بقيه بيداربشن چون الان تقريبا نشسته بودم و معلوم بودم.هرچند سرمو همش ميدزديدم و مياوردم پايين.تمام مدت هم تلاش ميکرديم تکون خوردن هامون بيصدا باشه تا نفهمن بيداربشن.کم کم دستمو بردم سمت کسش و شروع کردم به ماليدن.ديدم چيزي نميگه منم از روش اومدم پايين و کنارش خوابيدم.باز سينه هاشو ميخوردم و کسش رو ميمالوندم.دستم رو ازتو شلوارک بردم تو شورتشو کسش رو مالوندم ديدم چيزي نميگه هنوز.وتقعا ديگه باورم نميشد .همين که خواستم شورت و شلوارکش رو بکشم پايين باز ارضائ شد و دست منم خيس شد.يهو ديدم پاهاشو سفت بهم چسبوند و نذاشت بکشم پايين.باز خورد تو ذوقم.ولي ناراحت نشدم و شروع کردم به ور رفتن با سينه هاش که همونجور ادامه داديم تا 15 دقيقه ديگه که هردومون هم خسته شديم م هم که ارضا نشدم ولي باز خوشحال بودو و ميدونستم که اين امشب کس بده نيست دست از کارکشيديم و لباسهامون رو مرتب کرديم.منم ازش يه لب جانانه گرفتم وفهموندم خيلي دوستش دارم و ازش راضي بودم .اون هم که مثل من ميترسيد حرف بزنه بقيه بشنون بيداربشن با يه لب جوابمو داد و اون شب اولين همخوابي من با يه زن بود.هرچند نصفه نيمه بود و ازشما عذرميخوام که صحنه زيادنداشت ولي خواستم خاطره واقعيمو بذارم.هرچند هنوز خيلي ادامه داره و اين شروع بود.اون شب همش حس ميکردم بقيه دارن مارو ميپاين مخصوصا شهين عمم.صبح که بيدارشدم رفتارهمه عادي بود مهين هم همش بهم لبخند ميزد و قربون صدقم ميرفت ولي نميدونم چرامن اصلا نميتونستم تو صورتش نگاه کنم نميدونم خجالت بود يا اينکه ازش بدم اومده بود.ولي از درون يه ادم ديگه بودم پر از انرژي مثبت بودم واقعا حالم خوب بود.

تا خاطرات بعديم باي فقط يادتون نره نظراتتون رو بذارين تا اشکالاتم رو تصحيح کنم.بقيه هم زحمت فحش رو نکشن ما اصلا کسخل رواني شيطان صفت.خوبه راضي شدين؟شما اگه ادم باشين و راست ميگين خوتون نميومدين اين سايتها و داستانها رو بخونين و چون کونت ميسوزه بخاطر اينکه فاميل يا خانوادتون زشتن يا خودشما زشتين و اونها به يکي ديگه ميدن فحشش رو اينجا به بقيه بدين.اينها همه واقعيت و احساسات واقعيه که درون همه هست فقط خيليها ميترسن

نوشته: امیر

سلام به دوستان عزیز خودم از قرار من یه عمه دارم که فقط سه سال از من بزرگتره داستان از اونجایی شروع شد که رفتیم خونه پدربزرگم بعد از سلام و احوالپرسی و خوردن یه چای دیگه من بلند شدم و رفتم به اتاق دیگه ای که یه کامپیوتر داشتن اونو مثل همیشه روشن کردم و شروع کردم به فضولی بعد از یه ده دقیقه فریبا اومد پای کامپیوتر فقط یه صندلی بود که اونو من روش نشسته بودم یه نگاهی کردو گفت چند تا فیلم جدید دارم ببین چطوره فیلم رو که باز کرد بهد از چند ثانیه اومد و نشست روی پای من ما باهم یه نیم ساعتی از فیلم رو نگاه کردیم تو این مدت هی تکون میداد کونشو و من راست میکردم از طرفی من باید کنترل میکرئم خودمو چون با کمترین شق کردنی متوجه میشد خلاصه اون روز گذشت و من تو این مدت در فکر عمه مهربانم به سرمیبردم و گاهی وقتا هم یه دست براش میزدم از اونجایی که قسمت بود من به کون این فریبا جان بزارم زمان رفتن پدر بزرگه این جانب به مکه مکرمه بود و یه زمان طلایی که من باید حداکثر استفاده رو میکردم روز موعود فرا رسید و پدر بزرگه رفت ماکه رفته بودیم فرودگاه و فریبا هم با ما بود در تمام مدت من کنار اون بودم موقع برگشت توی فرودگاه دل رو زدم به دریا گفتم عمه جان اگه کاری داشتی تو این مدت به من زنگ بزن اونم گفت باشه این هم بگم تک خواهره و دوتا برادر داره که یکیش پدر من و دیگری عموی من هست که اونم ازدواج کرده چند روز گذشت خبری نشد گفتم پسر توهم زده بودی اون بدبخت بی منظور این کارو کرده
فردا اون روز رفتم دانشگاه سمت بعد از ظهر برگشتم خونه بابام به همراه دیگر افراد خونه بودن پدرم گفت امیر جان امشب میری پیش عمه فریبا باشی تنها نباشه منم یه فکری کردمو بهد چند لحظه گفتم باشه ساعت 8 بود من لباش پوشیدم برم پیش عمه جانم تو این موقعیت حساس با خودم گفتم امشب همون شب اگه خبری باشه امشب رخ میده رسیده در خونشون زنگ در زدم برداشت با صدلی نازکش گفت بله گفتم عمه جان منم در زد رفتم بالا وقتی رسیدم داخل کسی داخل خونه نبود بلند گفتم عمه کجایی؟
جواب داد گفت امیر جان بشین چند لحظه دارم برات شریت درست میکنم گفتم ممنون عمه خودتو به زحمت ننداز نشستم با خودم گفتم این عمه ما هیچوقت منو با امیر جون خطاب نکرده بود با خودم گفتم امشب اون کونی که آرزوشو داشتم باید بزارم توش فرصت ازاین بهتر نیست وقتی شربت آورد دیدیم وای با یه شلوار چسب یه پیراهن آزاد یقه هفت اومد مشخص بود سوتین نداره سینهاش مثل ژله میلرزید اومد جلو خم شئ شربت رو تعارف کرد همچین که اومئ جلو چشم افتاد به تا گردو گرد و ناز حدسم به یقین تبدیل شد گفتم امشب خبری هست بعد از خوردن شربت یه نیم ساعتی از اون صحبت کردیم گفتم تو سیستم فیلم نداری نگاه کنیم گفت چرا دارم رفتیم پای سیستم چند فیلم ایرانی آورد بهانه کرفتم گفتم فیلم زبون اصلی نداری گفت یه دونه دارم نسبتا قدیمی هست از فیلم های جیمز بان بود اسمش بود die another day صندلی آورد کنار من نشت و پاهاش رو دقیقا گذاشت رو کیرم من که تو دلم خوشحال شدم فیلم رفت جلو علاوه بر صحنه های سکسی که در کنار دریا داشت خود جیمز بان تو یه قسمت فیلم تو هتل میخواست مهماندار رو بکونه که ازش لب گرفتو مالوندش لختش کردو ولی اون بی توجه نگاه میکرد من که با خودم عهد کردم حئاکثر تلاشم رو بزارم تا امشب به کون این جنده خانوم بزارم بهش گفتم اینا زندگی میکنن راحتن باهم مثل ما نیستن گفت مگه ما چجوری هستیم گفتم همین که خودمون رو محدود میکنیم گفت یعنی میگی اگه الان میگفتن عمه تو فلان کن میکردی من یه لحظه جا خوردم زدم به پررویی گفتم آره مگه عیب داره چیزی مگه از اونش کم میشه گفت خیلی پررویی فیلم تمام شدساعت 11 شب بد گفت چای میخوری بیارم بعد هم بریم بخوابیم من پشت سرش رفتم تو آشپز خونه داشت چای میریخت من که اطمینان داشتم دیگه عمه مهربانم دنبال کیره ام روش نمیشه از پشت بهش چسبیدم سینه هاش رو گرفت تو دستم گفت بیشعور چیکار میکنی مگه دیوانه شدی ولش کردم گفتم عمه زنم میشی دیونه شدی مگه؟ رفتم جلو زانو زدم گفتم عمه امشب خودتو از من منو از خودت دریغ نکن از اون انکار از من اصرار سینی چای رو برداشت رفت سمت
تی وی گفت بیا چای بخور برو بخواب حالت خرابه رفتم پیشش گفتم من چای نمیخوام من کونتو میخوام اینو کفتم پریدم بهش یه مقدار فحش بهم دادو ولی من توجه نکردم تو همون لحظه اول دکمه های پیراهنش رو کندم و از تنش درآوردم هنوز جیق میزد میگفت ولم کن ولی من که توجه نداشتم رفتم سمتش جفت سینهاش رو تو دستم گرفتم و میخوردم خیلی زود آروم شد و همراهی میکرد هردمون لخت شدیم شروع کردم از کوس و کونش لیس موقعی که سوراخ کونش رو لیس میزدم دیدم سوراخ کونش یکم گشاده گفتم نکنه من اولیش نیستم با خودم گفتم ولش کیرم بردم جلوش ساک بزنه گفت خوشم نمیاد حالم بهم میخوره اینقدر منتش رو کشیده که حاضر شده چند لحظه برام ساک بزنه و قتی کرئ تو ئهنش دیدم نه عمه ما حرفه ای تر از این حرفاست تو گوشش گفتم عمه اجازه میدی کونت بزارم با صدای شهوتناکی گفت شما صاحب اختیارین قربان
رفتم دم سوراخش یه تف انداختم یه تفه گنده هم سر کیرم گذاشتم دم سوراخش سرش رو کردم تو باز درآوردم میخواستم یکاری بکنم که دردش بیاد کمی کردم تو کونش به یه باره کردم تو یه جیق مختصری زد و گفت آروم حیون تو چشاش نگاه کردم دیئم اشک جمع شده بالاخره اون شب تا صبح چند به کون ناز فریبا جونم گذاشتم.
اول صبح یه حموم با هم رفتیم که با زیر دوش برام یه ساک مشتی زدو امدیم سر صبحانه بهش گفتم فریبا تا حالا به چند نفر دادی یه مکثی کردو گفت باور کن تو اولیش بودی گفتم آره جون خودت از کونت مشخص - از ساک زدن -از نحوه دادنت داد میزنه حرفه ای هستی خلاصه زیر زبونش رو کشیدم که بله فریبا خانوم تو دانشگاه برا خودش یه قطبی هست که به دانشجوها هم بسنده نمیکنه و به مال استادهام یه دستی میزنه

نوشته: مهران

سلام خدمت همه ی دوستان من تازه عضو شدم اما تازه کارنیستم بعد ازهزارتا داستان سکس وفیلم سوپر تصمیم گرفتم یه خاطره ی واقعی که واسم پیش اومده براتون بنویسم فحش دادید اگه ناحق بود مال خودتون خوب بریم سراصل مطلب من اسمم meysam هستش 23سالمه خوشتیب هستم قدم بلنده اما به جهنم خاطر رو بچسپ من تو یکی ازشهرای ایران هستم که خونه ی پدربزرگم روستا هستش من یه عمه دارم که27سالشه قدش کوتاه اما کونشو اگه گلدون بزاری روش تا خود تهران نمیفته سینه اش آخرشه

داستان ازاونجای شروع شد که من پنج شنبه رفتم خونه پدربزرگم البته پدربزرگم فوت کرده خیلی وقت پیش عمه ام با مادربزرگم زندگی میکرد بز گریم پنج شنبه من رفتم خونه ی مامان بزرگم بعدازاحوال پرسی وکس شعرنشتم. وقتی غروب بود باعمه دم درخونشون نشته بودیم اونای که روستا رفتن میدونن چه حالی میده غروباش وقتی نشسته بودیم یه دفعه یه خروس رفت رو مرغ باورکنید تارفت رو مرغ پشتشو شکست دیگه پا نشد بعد منو عمه دوتای خندمون گرفت ولی ازطرفی حالی به حالی شدم تا شب وقتی شب شد شام خوردیم من تو فکر مرغه بودم عمه ازم پرسید چه تو فکری من گفتم تو فکر مرغم ازیه طرف بدبخت شد از یه طرف حالشو جا اومد عمه گفت پررو بعد خندید و رفت ظرفا رو بشوره تا نزدیک دوازده باهم حرف و فیلم از این کارا

وقتی که وقت خواب رسید نمیدونم خونه روستای قدیمی دیدید حال پزیرای واتاق خواب نداره فقط یه اتاقه دوشک دوتامون کنارهم بودمادربزرگم پایین خونه خوابیده بود من همش تو فکر خروسه بودم چطور مرغ گائید بعد یه لحظه دستم از زیر پتو بیرون انداختم یه کم گذشت عمه ام بادستش سر انگشتم گرفت من ترسیدم دستم کشیدم بعد دوباره دستم درازکردم بازم دستم گرفت منم آروم شروع به مالوندن دستش کردم تا بازوشو میگرفتم اونم همینطور تا اینکه بادستش منو کشید سمت خودش من رفتم جلوتر بعد دستمو برد روسینش وای چقدر سفت بود و بزرگ سایزه 75بود بعدا بهم گفت آروم براش میمالیدم تا اینکه لباسشو داد بالا باورکنید اگه میدید از شق درد میمردید آروم نوکشو گرفتم اونم بادستش کیرمنو میالید با صدای آروم آه میکشید بعد دستشوکردتوشلوارم نزدیک بود آبم بیاد خیلی با احساس عقب جلو میکرد من بعدازمالوندن سینش رفتم سمت کش ازروشلوار میمالیدم قشنگ معلوم بودتو تاریکی باد کرده آرم براش میمالیدم دیگه حالش دست خودش نبود بعد شلوارشو کشید پایین منم دستمو بردم زیرشرتش چقدرنازبود وپف کرده بعدازمالوند کوسش به پهلو خوابید ازپلهو چه کون وکوسی بعد با اشاره بهم گفت کیرمو بزارم لای پاش اونای که دزدکی حال کردن میدونن چه حالی میده آب کوسش راافتاده بود بدجور پاهاشو به هم میچسپوند میسر کیرم تنگ ترمیشد وقتی براش تلمبه میزدم زبونشو دورلبش میچرخوند تا اینکه بعد از 20دقیقه من ارضا شدم اونو نمیدونم چون تاریک بود تموم آبمو ریختم لای پاش دیگه بی حال شدم اومدم سرجام خوابم برد تا صبح شد که بیدار شدم مادربزرگم نبودرفته بود نون وای عمه بیدارم کرد روم نمیشد بهش نگاه کنم بعدش باخنده گفت هنوزم تو فکر مرغه ی إدامه داره اگه خوب بود نظربدید بد بود فحش بدید

نوشته: Mehsam

سلام ميخوام داستان سكس خودم رو با عمم رو واستون تعريف كنم ك واقعيت داره.اول بزاريد از عمه فوق سكسيم واستون بكم.قدش 165وزن 70.اندامش بيست بود.و جيزي ك منو ديوونه كرده بود كون و سينه كندش بود.من جند ساله ك ب سكس با عمه فكر ميكردم ك ي روز باهاش سكس كنم.در ضمن من عاشق باهاش و انكشتاش بودم.ي روز ك اومدن خونمون كفششو بردم تو دستشويي و بو ميكشيدم واي ديونه كننده بود بعد ب كيرم ميماليدم و دست آخر آبمو توش ريختم بعد با دستمال باكش كردم.بكذريم بريم سراغ اصل داستان ي روز ك از مدرسه بركشتم حدودا ساعت 1 ظهر بود ك كوشيم زنك خورد بابازرك خواستن برن شهرستان آخه يكي از فاميلاشون مرده بود ازم خاست برم بيش عمم يكي دوروزي بيشش باشم ك تنها نباشه.تا اين خبرو شنيدم انكار دنيارو بهم دادن قبول كردم.ظهر ساعت 2سريع رفتم اونجا.جون عممو ديدم با ي شلوار تنك و سكسي ك كونش 10برابر شده بود.احوال برسي كردم رفتم تو.اونا رفته بودن كسي خونه.منم يهو تو دلم ي جوري شد خواستم هر ج زودتر باهاش سكس كنم وباهاش خيلي راحتم.ولي خابم ميومد.كرفتم خابيدم تا ساعت 4هيجي حاليم نبود ك يهو شنيدم عمه داره صدام ميزنه ميكفت بيا عصرونه بخور.منم رفتم عصرونه رو خوردم بلند شدم ك برم تلويزيونو روشن كنم ك كفت كوشيتو بده جند تا آهنك بلوتوث كنم.حدودا 300تا كليب سكسي تو كوشيم بود ك فهميدم كاوم زاييده بهش دادمش نخاستم جلو من فيلمارو ببينه.ب بهانه نان كرفتن از خونه زدم بيرون.بعد يه ساعت اومدم خونه.ديدم كوشيم دستشه و با ي لبخندي كوشيمو بم داد وقت شام بود سر شام بدجور نكاه ميكرد.شامو خوردمو رفتم ي كوشه نشستم و با كوشيم ور ميرفتم ك اومد كنارم نشست رانش رو ب من جسبوند و كوشيو ازم كرفت جلوي خودم فيلمارو دوباره كذاشت واي بدجور حشري شدم صداي آه آه زنه ميومد ك كيرم از زير شلوار شروع ب راست شدن شد كيرمو ديد دستشو آورد سمت كيرم واي ج حالي داد سر كيرمو كرفت نميدونم جم شد يهو مثل ديونه ها لبمو كذاشتم رو لبش واي ي جوري بودم انكار تو اي دنيا نبودم اونم لبمو ميخورد همينجوري دستمو بردم ي تاب تنش بود آروم درآوردمش واي جي ميديدم سينه هاي كندش سوتينشو كشيدم باز شد سينشو مثل سك ميخوردم.تحمل نداشتم سريع شلوارشو با شورتشو با لباساي خودم درآوردم.فقط ي جوراب شيشه اي ساق بلند باش بود بجه ها بدنش ي مو هم نداشت كسش باد كرده بود كونش انكار با تلمبه بادش كرده بودي.سريع رفتم سراغ باهاش شروع كردم جورابشو با زبونم ليس ميزدم ج حالي داد دونه دونه انكشتاشو از روي جوراب ميك ميزدم بدجور دوتامون حشري شده بوديم شروع كردم از نك با تا نزديكاي كسش با زبون ليسيدمش.آه آه نازكي ميكرد ازش برسيدم سكس داشتي كفت ن منم ك سكس نداشته بودم.كسش مو نداشت زبونمو كردم وسط كسش ك ي فرياد كشيد.كسش مهشر بود زياد طولش ندادم.نشست باهاشو دادم بالا ك از كون بكنمش نزاشت هرجي اسرار كردم نزاشت.منم كفتم هر جور شده بايد بكنمش .دستمو بردم سمت سوراخ نسبتا قهوه اي كونش كاري نكرد انكشت اشارمو كردم تو سوراخ كونش عقب جلو دادم انكار خوشش اومد زير لب آه آه ميكرد بعد دوتا انكشتمو كردم توش ك سوراخ كونش بازتر شه بعد 3انكشتي كردم ك ي آي كشيد.بجه ها جشاشو بسته بود كيرمو بردم سمت كونش سر كيرمو كذاشتم رو سوراخش تف زدم آروم آروم سر كيرمو كردم تو نصفش رفت تو ي جيغ بلند كشيد ك كر شدم منم ديدم اكه همينطوري ريلكس بيش برم فايده نداره تريب عصباني كرفتم ي فشار دادم كيرمو تا ته كردم تو كونش با صداي سكسي ميكفت درآرش منم ب حرفش كوش ندادم.من سكس خشن رو دوست دارم واسه همين كيرمو تند تند عقب جلو دادم آه آهاش شروع شد كونش بدجور داغ بود.تند تند تلمبه زدم بدجور ناله ميكرد جند دقيقه اي كذشت ك ناله هاش تموم شد فقط كفت جون بكن آه آه ميكرد منم بدجور حشري شدم و بيشتر تلمبه ميزدم آبم ديكه داشت ميومد آبمو با فشار زياد ريختم رو باهاش ديكه نا نداشتم اونم ارضأ شده بود ي لب ازش كرفتم رفتم حموم.اولش احساس بشيموني كردم.ولي بعد يك ربع دوباره دوست داشتم باهاش سكس كنم.روز بعد دوباره باهاش سكس داشتم.اميدوارم خوشتون اومده باشه از داستان.

نوشته: صابر

سلام به دوستان عزیز خودم از قرار من یه عمه دارم که فقط سه سال از من بزرگتره داستان از اونجایی شروع شد که رفتیم خونه پدربزرگم بعد از سلام و احوالپرسی و خوردن یه چای دیگه من بلند شدم و رفتم به اتاق دیگه ای که یه کامپیوتر داشتن اونو مثل همیشه روشن کردم و شروع کردم به فضولی بعد از یه ده دقیقه فریبا اومد پای کامپیوتر فقط یه صندلی بود که اونو من روش نشسته بودم یه نگاهی کردو گفت چند تا فیلم جدید دارم ببین چطوره فیلم رو که باز کرد بهد از چند ثانیه اومد و نشست روی پای من ما باهم یه نیم ساعتی از فیلم رو نگاه کردیم تو این مدت هی تکون میداد کونشو و من راست میکردم از طرفی من باید کنترل میکرئم خودمو چون با کمترین شق کردنی متوجه میشد خلاصه اون روز گذشت و من تو این مدت در فکر عمه مهربانم به سرمیبردم و گاهی وقتا هم یه دست براش میزدم از اونجایی که قسمت بود من به کون این فریبا جان بزارم زمان رفتن پدر بزرگه این جانب به مکه مکرمه بود و یه زمان طلایی که من باید حداکثر استفاده رو میکردم روز موعود فرا رسید و پدر بزرگه رفت ماکه رفته بودیم فرودگاه و فریبا هم با ما بود در تمام مدت من کنار اون بودم موقع برگشت توی فرودگاه دل رو زدم به دریا گفتم عمه جان اگه کاری داشتی تو این مدت به من زنگ بزن اونم گفت باشه این هم بگم تک خواهره و دوتا برادر داره که یکیش پدر من و دیگری عموی من هست که اونم ازدواج کرده چند روز گذشت خبری نشد گفتم پسر توهم زده بودی اون بدبخت بی منظور این کارو کرده
فردا اون روز رفتم دانشگاه سمت بعد از ظهر برگشتم خونه بابام به همراه دیگر افراد خونه بودن پدرم گفت امیر جان امشب میری پیش عمه فریبا باشی تنها نباشه منم یه فکری کردمو بهد چند لحظه گفتم باشه ساعت 8 بود من لباش پوشیدم برم پیش عمه جانم تو این موقعیت حساس با خودم گفتم امشب همون شب اگه خبری باشه امشب رخ میده رسیده در خونشون زنگ در زدم برداشت با صدلی نازکش گفت بله گفتم عمه جان منم در زد رفتم بالا وقتی رسیدم داخل کسی داخل خونه نبود بلند گفتم عمه کجایی؟
جواب داد گفت امیر جئن بشین چند لحظه دارم برات شریت درست میکنم گفتم ممنون عمه خودتو به زحمت ننداز نشستم با خودم گفتم این عمه ما هیچوقت منو با امیر جون خطاب نکرده بود با خودم گفتم امشب اون کونی که آرزوشو داشتم باید بزارم توش فرصت ازاین بهتر نیست وقتی شربت آورد دیدیم وای با یه شلوار چسب یه پیراهن آزاد یقه هفت اومد مشخص بود سوتین نداره سینهاش مثل ژله میلرزید اومد جلو خم شئ شربت رو تعارف کرد همچین که اومئ جلو چشم افتاد به تا گردو گرد و ناز حدسم به یقین تبدیل شد گفتم امشب خبری هست بعد از خوردن شربت یه نیم ساعتی از اون صحبت کردیم گفتم تو سیستم فیلم نداری نگاه کنیم گفت چرا دارم رفتیم پای سیستم چند فیلم ایرانی آورد بهانه کرفتم گفتم فیلم زبون اصلی نداری گفت یه دونه ذارم نسبتا قدیمی هست از فیلم های جیمز بان بود اسمش بود die another day صندلی آورد کنار من نشت و پاهاش رو دقیقا گذاشت رو کیرم من که تو دلم خوشحال شدم فیلم رفت جلو علاوه بر صحنههای سکسی که در کنار دریا داشت خود جیمز بان تو یه قسمت فیلم تو هتل میخوائ مهماندار رو بکونه که ازش لب گرفتو مالوندش لختش کردو ولی اون بی توجه نگاه میکرد من که با خودم عهد کردم حئاکثر تلاشم رو بزارم تا امشب به کون این جنده خانوم بزارم بهش گفتم اینا زندگی میکنن راحتن باهم مثل ما نیستن گفت مگه ما چجوری هستیم گفتم همین که خودمون رو محدود میکنیم گفت یعنی میگی اگه الان میگفتن عمه تو فلان کن میکردی من یه لحظه جا خوردم زدم به پررویی گفتم آره مگه عیب داره چیزی مگه از اونش کم میشه گفت خیلی پررویی فیلم تمام شدساعت 11 شب بد گفت چای میخوری بیارم بعد هم بریم بخوابیم من پشت سرش رفتم تو آشپز خونه داشت چای میریخت من که اطمینان داشتم دیگه عمه مهربانم دنبال کیره ام روش نمیشه از پشت بهش چسبیدم سینه هاش رو گرفت تو دستم گفت بیشعور چیکار میکنی مگه دیوانه شدی ولش کردم گفتم عمه زنم میشی دیونه شدی مگه؟ رفتم جلو زانو زدم گفتم عمه امشب خودتو از من منو از خودت دریغ نکن از اون انکار از من اصرار سینی چای رو برداشت رفت سمت
تی وی گفت بیا چای بخور برو بخواب حالت خرابه رفتم پیشش گفتم من چای نمیخوام من کونتو میخوام اینو کفتم پریدم بهش یه مقدار فحش بهم دادو ولی من توجه نکردم تو همون لحظه اول دکمه های پیراهنش رو کندم و از تنش درآوردم هنوز جیق میزد میگفت ولم کن ولی من که توجه نداشتم رفتم سمتش جفت سینهاش رو تو دستم گرفتم و میخوردم خیلی زود آروم شد و همراهی میکرد هردمون لخت شدیم شروع کردم از کوس و کونش لیس موقعی که سوراخ کونش رو لیس میزدم دیدم سوراخ کونش یکم گشاده گفتم نکنه من اولیش نیستم با خودم گفتم ولش کیرم بردم جلوش ساک بزنه گفت خوشم نمیاد حالم بهم میخوره اینقدر منتش رو کشیده که حاضر شده چند لحظه برام ساک بزنه و قتی کرئ تو ئهنش دیدم نه عمه ما حرفه ای تر از این حرفاست تو گوشش گفتم عمه اجازه میدی کونت بزارم با صدای شهوتناکی گفت شما صاحب اختیارین قربان
رفتم دم سوراخش یه تف انداختم یه تفه گنده هم سر کیرم گذاشتم دم سوراخش سرش رو کردم تو باز درآوردم میخواستم یکاری بکنم که دردش بیاد کمی کردم تو کونش به یه باره کردم تو یه جیق مختصری زد و گفت آروم حیون تو چشاش نگاه کردم دیئم اشک جمع شده بالاخره اون شب تا صبح چند به کون ناز فریبا جونم گذاشتم.
اول صبح یه حموم با هم رفتیم که با زیر دوش برام یه ساک مشتی زدو امدیم سر صبحانه بهش گفتم فریبا تا حالا به چند نفر دادی یه مکثی کردو گفت باور کن تو اولیش بودی گفتم آره جون خودت از کونت مشخص - از ساک زدن -از نحئه دادنت داد میزنه حرفهای هستی خلاصه زیر زبونش رو کشیدم که بله فریبا خانوم تو دانشگاه برا خودش یه قطبی هست که به دانشجوها هم بسنده نمیکنه و به مال استادهام یه دستی میزنه
حالا خودم هم بگم درست نیست مال اونو بگم خودمو نگم درسته من هم پسر هستم اما با دادن حال میکنم

نوشته: جنده قرن

سلام. اسمم پارسا هست (البته اسم مستعارم). من 19 سالمه. داستانی که می خوام براتون بنویسم مربوط میشه به داستان من و عمه ام. تو این داستان سعی کردم اکثرش رو بر اساس واقعیت بنویسم. امید وارم از این داستان لذت ببرید.
14 یا 15 سالم بود. احساس بلوغ جنسی میکردم. بعضی موقع ها به زنها و دختر های اطرافم خیره میشدم. بی اختیار وقتی زنی رو با یه تاپ یا شلوارک (لباسی که بدن زن دیده بشه) میدیدم، حس عجیبی پیدا میکردم. اون موقع درباره سکس چیز زیادی نمیدونستم. ولی طی بزرگ شدنم چیزهای زیادی یاد گرفتم. وقتی تو تاکسی یا جایی بدنم با بدن یه زن برخورد میکرد احساس خوبی داشتم. برای همین از اون به بعد سعی کردم خودم رو به زنها و دختر های اطراف بیشتر نزدیک کنم. اکثر زنها از این کار من خوششون نمیومد. مثلا وقتی رو مبل نشسته بودم پاهام رو به پاهای یکی از دختر های فامیل نزدیک کردم، سریع پاهاش رو کنار کشید. ولی من دست بردار نبودم. بالاخره یکی از این روزها تونستم کسی رو گیر بیارم که از این کار من نارحت نمیشه. اون عمه ام بودحالا یکم از عمه ام براتون تعریف کنم.(البته چون این داستان بر اساس واقعیت هست، توصیفات داخل داستان نیز به همین صورته) عمه ام زنی با قد 170 سانتی متر و وزنی 60 کیلویی. با موهای بلند. سینه های درشتی داره ولی باسنش معمولیه. چادریه ولی خودش این رو نمی خواست. این رو میشد از طرز لباس پوشیدنش فهمید. با اینکه خانواده اش خانواده مذهبی بودن ولی اکثر مواقع لباس های تنگ میپوشید. یه بار یه تی شرت مشکی پوشیده بود و سینه هاش کاملا معلوم بودن. میشه گفت تقریبا از اون موقع به بعد به عمه ام بیشتر دل بستم. عمه ام با دختر عمه ام برای برای صفره خونه ما اومده بودن، وقتی همه ی مهمونا رفتن تنها من، عمه ام،دختر عمه ام و مادرم خونه بودیم. فاصله من و عمه ام از هم زیاد نبود. دوباره فکرهایی به سرم زد. هر دوتامون رو زمین نشسته بودیم.من این ور عمه ام بودم و دختر عمه ام و مادرم اون ور.پس برای همین اگه کاری میکردم کسی متوجه نمیشد. آروم آروم پاهام رو نزدیک عمه ام کردم. وقتی پاهام به پاهاش خورد عکس العملی از خودش نشون نداد. بیشتر باهام رو به پاهای نازش نزدیک کردم. اون موقع یه شلوار لی تقریبا تنگ پوشیده بود که از روی شلوارش راحت میشد اندامش رو حس کرد. دیگه تقریبا خیلی بهش نزدیک شده بودم.(امید وارم کسی نگه که یارو چقدر امل بوده که با این کارا حال میکرده، ولی این رو بگم که اکثر بچه های هم سن خودم همین کارا رو میکردن). یه تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم که دستم رو ببرم رو پاهاش. شاید بگم 5 دقیه ای طول کشید تا تونستم دستم رو بذارم رو پاهاش.احساس خیلی خوبی داشتم. چون این اولین زنی بود که من تونستم اندامش رو حس کنم. وقتی عمه ام می خواست بره مادرم زیاد اسرار کرد که بمونن. عمه ام که بهش 2 تا تعارف میزنی میمونه، موند. منم تقریبا خوشحال شدم.یادمه که عمه ام میخواست اون موقع ها گوشیش رو عوض کنه. منم تقریبا هر ماه یکبار یه بسته اینترنت ایرانسل میگرفتم. شانس ما اون روز اینترنت داشتم. به عمه ام گقتم اگه میخواد میتونیم بریم با گوشی من اینترنت گوشی ها رو نگاه کنیم. اون هم به راحتی قبول کرد.نسشتیم رو یه مبل سه نفره عمه ام وسط بود و دختر عمه ام و من کنار مبل نشسته بودیم. وقتی نشستیم عمه ام تقریبا خودش رو به من چسبونده بود.پامو رو پام انداختم و تونستم پاهای ناز عمه ام رو حس کنم. بعد که یه کم پرو تر شدم، دستم رو گذاشتم رو رون پاش(وقتی داشتم عکس گوشی هارو بهش نشون میدادم(البته پشت دستمو)). دیدم عمه ام اروم دستش رو گذاشت تو دستم بدون اینکه کسی بفهمه. دیگه تقریبا من و عمه ام داشتیم حال میکردیم. تو اون موقع نمیدونم دختر عمه ام هواسش بود یا نه. آروم دستم رو بردم رو شیکمش.سعی کردم دستم رو ببرم زیر لباسش.قریبا موفق شدم پوست نازش رو حس کنم. دوست نداشتم اون لحظه تموم بشه. ولی موتسفانه تموم شد.وقتی عمه ام بلند شد. هر کاری کردم تا 2باره به عمه ام نزدیک بشم نشد. هر بار که عمه ام میومد خونه مون من یه کارایی میکردم. دیگه کلی روم باز شده بود. یه بار که خیلی رو باز شده بود دستم رو بردم نزدیک باسنش. باسنش تقریبا سفت بود. تو جمع این کارو کردم ولی چون عمه ام پشتش به من بود کسی متوجه نشد(اونقدر احمق بودم که به خودم نگفتم ممکنه کسی ببینه). خلاصه دیگه تو فکر سکس با عمه ام بودم. تقریبا 18 سالم بود. دیگه قوای جنسی داشتم. من از سن 16 جلق میزدم.(خواهشا نگید جلقی،چون خیلی از شماها مثل یه سگ هر روز جلق میزنید.)هر بار که با عمه ام کاری میکردم میرفتم دستشویی و خودم رو خلاص میکردم. خوب داستان اصلی از اینجا شروع میشه و برای اینکه شما تو داستان قرار بگیرید این قسمت رو به صورت محاوره ای نوشتم.
خدا به این سفره هایی که زنها تو خونشون میندازن برکت بده. یه روز مادرم صفره داشت و عمه ام رو هم دعوت کرده بود.منم تقریبا خوشحال بودم.
مادرم: پارسا من میرم بیرون سریع بر میگردم. اگه کسی از مهمونا اومد بگو بیان داخل.
من: باشه
مادرم: خداحافظ
من: خداحافظ
خونه تنها بودم.چون برادرم دانشگاه بود و پدرم سرکار. بعد نشستم و تلویزیون نگاه می کردم. زنگ در خورد. یکم ظاهرمو مرتب کردم و رفتم در رو باز کنم. خوشبختانه عمه ام بود.
عمه: سلااام
من: سلاممم
عمه: خوبی؟ چه خبر؟
من: ممنون سلامتی.شما چه خبر؟ راه گم کردین
عمه: ما هم خوبیم. نه که شما راه گم نمکنین.
من: والا انقدر سرم شلوغه که .....
عمه: باشه.تو راست میگی
بعد از روبوسی ازم پرسید: مامانت کو؟
من: رفته بیرون بر میگرده
عمه: کسی نیومده؟
من: نه
عمه: ساعت چند مراسم شروع میشه؟
من: 2:30(اون موقع ساعت 12 بود.)
عمه: گفتم یکم زود تر بیام خودتونم ببینم.
من: شما لطف دارین.
من: چه خبر از بچه ها؟
عمه: اونام خوبه ان.
بعد عمه ام مانتو شو در آورد به من داد آویزو کنم. عمه ام 45 سالش بیشتر نبود ولی مثل یه زن 37 یا 8 ساله بود. یه شلوار پارچه ای کمی تنگ با یه بلوز نسبتا باز پوشیده بود که به راحتی میشد سینه هاشو دید.
من: خوب چه خبر؟
عمه: سلامتی. مامانت رفته کجا؟
من: نمیدونم. گفت میرم بیرون و بر می گردم.
تقریبا نزدیک هم نشسته بودیم. یا اون موقعی که رو مبل بودیم افتادم. دیدم عمه ام رو زمین نشسته تعارف زدم که رو مبل بشینه. رفت رو مبل دونفره نشست.
منم بعد از اینکه ازش پذیرایی کردم از قصد رفتم کنارش نشستم.
عمه: امروز مثل اینکه زیادی کار کردی؟
من: نه، کاری نکردیم. فقط دو سه تا این کاغذ هارو چسبوندیم. بیرون گرمه. نه؟
عمه: آره. از دم خونه تا اینجا داشتم شر شر عرق میریختم.
من: این شربت رو بخورین خنک میشین
بعد اینکه عمه ام شربت رو خورد ازش پرسیدم: راستی پاتون چطوره؟(عمه ام پاش چند وقتی بود درد میکرد.)
عمه: هیچی بابا. هر روز دردش بد تر میشه.
من: خوب چرا دکتر نمیرین؟
عمه: این هفته وقت گرفتم باید برم.
من: کجا پاتون درد میکنه؟(وقتی این سوال رو پرسیدم خودم یکم بهم شوک وارد شد)
عمه: اینجا.( بعد با دست به بالای زانو نزدیک رون اشاره کرد.) دستتو بده؟
نگید که به این زودی رفتی تو کار را. من فقط صحبت های اصلی رو نوشتم.
من: آها
بعد دستم رو برد روی اونجایی که درد میکرد. گفت: میبینی، دقیقا همین جاست.
من: آره مثل اینکه سفته!
بعد یه دفعه ای یه آهی کشید. فهمیدم پاش درد گرفت.
من: میخوایین یکم ماساژ بدم دردش اروم بشه.(اون موقع قصدم ناز و نوازش کردن نبود)
عمه: دستت درد نکنه.آه ه ه آه
من: خیلی درد می کنه؟
عمه: آره.
بعد وقتی که داشتم ماساژ میدادم کلی حال کردم. از قصد محکم هم ماساژ میدادم که.....
عمه: پارسا جان. یکم بالاتر.
من: چشم. الان خوبه؟ (دستم نزدیک باسنش بود)
ولی جواب نداد هی آه ناله میکرد. یه چتد دقیقه ای ماساژ دادم. دیدم آروم شد. ولی من هنوز داشتم ماساژ میدادم. دیدم چشماشو بسته. خونه خالی، من و عمه ام تنها، منم که دارم ماساژش میدم................
فکرهایی به سرم زد. یکم رفتم طرف های باسنش.به پشت خوابیده بود. داشتم سعی میکردم که تحریکش کنم. ولی قبل از اینکه من تحریکش کنم خودش تحریک شده بود.میخواستم یه کاری کنم که بتونم سکس کنم. دیگه حسابی باسنش هم ماساژ دادم. بعد خودم رو الکی انداختم کنارش طوری که یکی از پاهام رو پاش بود و دستم رو کمرش.
من: آه. خسته شدم. بهترین؟
عمه: اره عمه جون.دستت درد نکنه. خوب بود،ولی مثل اینکه بلد نیستی ماساژ بدی؟ میخوایین یکم ماساژت بدم تا بدونی باید چطوری ماساژ بدی؟
من: نه دستتون درد نکنه!ممنون.
عمه: این طوری که تو ماساژ میدی آدم که خوب نمیشه هیچی بدتر هم میشه(با کنایه بهم گفت) نه بخواب ماساژت بدم تا بفهمی باید چطوری ماساژ بدی.
بعد رو شکم خوابیدم.آروم آروم شروع کرد به ماساز دادن. منم چیزی نمیگفتم.
عمه: خوبه؟
من: ممنون.
عمه: من یکی از همسایه هامون کارش ماساژ درمانیه. از اون یاد گرفتم.
من: آره خوب ماساژ میدین.
عمه: اینطوری نمیشه عمه، باید پیرهن تو در بیاری. چون نمیشه اینطوری ماساژ داد.
من همیشه برای کارا تعارف میکنم. ولی این دفعه تعارف رو گذاشتم کنار. سریع در آوردم.البته چون اولین بارم یه جوری بودم. بعد خیلی قشنگ شروع کرد ماساژ دادن.
من داشتمم کلی حال میکردم. با اون دستای ظریفش داشت تمام بدنم رو حال میداد.
عمه: برعکس شو !
نمیدونم چرا اون لحظه چیزی نگفتم!!!!
من:باشه.
عمه: ممه هاشو نگاه
بعد من خنده ام گرفت. ولی خیلی باحال ماساژ میداد.
من: میشه به من هم یاد بدید.
عمه: آره ولی طول میکشه.
من: نه بصورت کلی.
عمه: باشه. ولی این طوری نمیشه. باید یکی دیگه باشه.
بعد یکم فکر کرد و گفت: من دراز میکشم هم بهت یاد میدم هم اینکه خودم حال میکنم.
وقتی گفت حال می کنم خیلی تعجب کردم. یه جوری بودم.
عمه: فقط نباید به کسی بگی.
من: چرا؟ باشه.
عمه: الان میفهمی
بعد لباسش رو در آورد. یه سوتین تقریبا طوری سبز بود.من چشام داشت از حدقه میزد بیرون.
عمه: به کسی نگیا؟چی شده؟ مورچه گازت گرفته؟
من: چ ش مم م .نههههه. چیزی نیست.
بعد اومد جلوم دراز کشید. اولین باری بود که یه زن یخت رو از نزدیک میدیدم.
عمه: دستت رو بده
من: بفرما
دستم رو گرفت شروع کرد آموزش دادن چیکار باید کنی و چطوری باید ماساژ بدی. ولی اصلا حواسم به این چیزا نبود. فقط داشتم بدنشو حس میکردم. کیرام که سیخ شده بود از زیر شلوارم زده بود بیرون.
عمه: چرا همچین شده
من: چی؟
عمه: اون چیه که زده بیرون؟
من: او ن ن ن. چ ی زی نیس ت.
عمه: خیلی بی جنبه ای.
من: نههههههههه
عمه: اولین باره نه یه زنه لخت میبنی؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم آره.
عمه:مثل اینکه خیلی هم بزرگه
من داشتم آب میشدم.
عمه: میخوای اونم برات ماساز بدم.
من اولش سرخ کرده بودم ولی دیگه روم باز شده بود.
من: باشه. حالا که این طوریه منم باید یه چیز دیگه ای رو ببینم.
دیدم نگفته دکمه شلوارش رو باز کرد. اولین باری بود یه کس از نزدیک میدیم. تمیز تمیز نبود یکم مو داشت ولی بد نبود می شد یه چیزهایی دید. یکم هم خیس بود.
بعد دستش رو انداخت و شلوارم رو کشید پایین کیر سیخ شده بنده زده بود بیرون.
دستم رو گذاشته بودم رو سینه هاش و داشتم میمالوندم.
دهنشو باز کرد و کیرم رو تا نصفه کرد تو دهنش. یه 2،3 دقیقه ای این کار رو کرد. بعد وقتی رفت کنار من رفتم سر وقت کسش. تو فیلم ها دیده بودم چیکار میکنن تقریبا همون کارا رو کردم. دیدم کیرم بد جوری کس میخواد، خیلی آروم کردم توش.30 ثانیه ای کاری نکردم. خیلی داخل کس نرمو گرمه. بعد اروم آروم شورع به عقب جلو کردن. بعد در هین کردن شروع به لب گرفتن کردم....................
از اینجا به بعد چون داستان خیلی طولانی میشد ننوشتم ولی اگر دوستان رای شون به 7 تا برسه مینویسم.
بعد که کارامون تموم شد رفتم یه شربت دیگه از داغی هوس خوردیم لباس هامونو پوشیدیم. یکم دیگه با هم حرف سکسی زدیم یه کم دیگه لب بازی که زنگ در خورد و مادرم بود .........................

نوشته: پارسا

سلام من تو عمرم داستان ننوشتم ولی از بس کنج کاو شدم میخوام یه بار امتحان کنم میدونمم کسی خوشش نمیاد
من یه جورایی مریضم هر ماه میرم دکتر شاید کسی باورش نشه ولی ترشح غده های شهوتم زیاده
یعنی همش به زنا چشم دارم مخصوصا اطرافیانم بدون مقدمه میگم از اونایی که دروغ مینویسن متنفرم پارسال بود که من سکس کردم اونم با محرمم یعنی عمم .من فقط به یه دلیل این اشتباهو کردم اونم اینه که خیلی ادعای شیخی می کردم.من یه عمi دارم که فقط تو یه کلمه بگم همه دیوننشن.نمی گم تئ همه منو بیشتر دوست داره نه اصلا حواسش به من نیست.زود تعریف کنم.پارسال با شوهرش رفتن مسافرت کلید خونه رو دادن مامانم منم فکرایی زد به سرم .شبونه کلیدو بر داشتم رفتم خونشون .راستی عمم 38 سالشه ولی بد نیست جوون پیداست.رفتم خونشون سریع رو تختش خوابیدم تموم لباسای زیرشم دورم ریختم کلی حال کردم بعدش عکساشو اوردم اما احمق یه کار خرونه کرده بود تو مهمونی با دوستاش چنتا عکس سکسی گرفته بودن منم تا اونا رو اتفاقی از زیر قاب عکس دیدم دیگه دیونه شده بودم و از یه طرفم تعجب که عمه مذهبی من چرا این کارو کرده کلی جق زدم و بعدش صبح یواشکی رفتم خونه عمم از مسافرت اومد زنگ زد گفت امید سریع بیا کارت دارم من خاطر جمع بودم همه چیزو سر جاش گذاشتم اما یه گاف داده بودم که میگم.رفتم اونجا دیدم شوهر عمم تو حیاط ماشین میشوره رفتم بالا گفتم الان از مسافرت اومدن محکم میبوسمش درو زدم عمه درو باز کرد اومدم ببوسمش محکم خوابوند تو گوشم هیچی نفهمیدم دماغم خون اومد نشستم رو میز فقط نگام میکرد منم واقعا از ترس قلبم تیر میکشد گفت اول خودم ادمت میکنم بعدش شوهرم بعدشم خانوادت منم اصلا حرف نمی زد.گفت فقط بگو چرا این کارو کردی من چیزی نگفتم چون گفتم داره یه دستی میزنه.فقط گفتم لا اقل بگو چه کار کردم که بدونم گفت نمیدونی گفت کاری نکردم که مستحق این برخورد شما باشم.گفت پاشو بریم تو اطاق رفتیم کامپیوترو روشن کرد گفت من میرم بیرون تو یه فیلم تو صفحه هست بزن ببین.رفت بیرون دنیا رو سرم خراب شد عمم تو اطاقشون بالا سر گاوصندوقشون دوربین مخفی کار گذاشته بودن منه خر ندیدم .همه کارای منو تو اطاق ضبط کرده بود.اومد تو گفت برو فردا ادمت می کنم از ترس واقعا رفتم دکتر فقط قرص خوردم که تا فردا اروم باشم.به دوست صمیمیم گفتم.گفت یقین کن نمیگه ولی بیچارت میکنه.و یه چیز دیگه هم گفت که قطع کرد گفتم بگو/گفتناراحت نمشی گفتم نه گفت اگه واقعا میخواست بگه چرا همون روز نگفت چرا بازی در اورده .

من رفتم تو فکر تا صبح فردا صبح دیر رفتم زنگ زد گفت چرا نمیای؟گفتم الان.رفتم یه کاری کرده بود که باورم نمیشد تا درو باز کرد دیدم چادر مشکی سر کرده هیچی نگفتم.رفتم تو نشستم شروع کرد به حرف زدن یک ساعت و چهل دقیقه حرفاشو زد همه چیزاشو که گفت به من گفت چرا خفه شدی حرف بزن به مامانت گفتی با سوتین عمت ارضا شدی؟من داشتم دیونه میشدم گفتم اخره خط حرف میزنم .گفتم عمه من اگه حرف بزنم یا حرف نزنم منو لو میدی طبیعتا غیر از زندانش من باید از خانواده و شهر برم چون ابرو ندارم پس حرفامو میزنم گفت خوبه که فهمیدی.گفتم عمه من بدبخت عالمم من مریضم روزی چنتا قرص میخورم و هرکس جای من بود شاید این کارو میکرد شما یه نگاه به لباسات بنداز که جلو من می پوشیدی هر ادمی رو داغون میکرد/چرا این قدر به لبام بوس میکردی؟چرا این قدر منو تو سینت فشار میدادی یعنی بازم میگی من مقصرم؟البته اینارو با گریه و داد میگفتم یه بار دیدم شوهر عمم اومد پشت در پیچوندش که بره سره کار.عمه اومد نشست گفت اشغال من دوست داشتم.گفتم میدونم من به عشق شما به سکسی که دعوتم کردن بدون پول نرفتم اما شما داری هی منو محکوم می کنی؟گفت خفه شو گفتم خوب نمیتونم همه بدنم داغونه از بس تو خیالم به عشق شما زدم.حالا من گفتم حرفامو پاشو بریم پشی بابای من.دیدم عمه یه کم اروم شد.گفت چرا این کارارو میکنی؟گفتم اگه دلیلشو میدونستم الان زن میرفتم دختر خالمو بین زمینو هوا نمیذاشتمش گفت خاک برسرت پس بگو چت بوده تو این چند سال.الان بگو چه کار میخوای بکنی؟گفتم هیچی من ازدواج نمی کنم .گفت غلط کردی دردت چیه.گفتم من تابه عشقم نرسم ازدواج نمیکنم گفت کی؟گفتم اونی که میخواد منو ببره کلانتری فهمید کیو میگم گفت خوب چه کار کنیم تو نباید بذاری من زندگیتونو خراب کنم.گفتم فایده مداره خراب شده.گفت چی میخوای؟گفتم نمیگم چون دیگه فایده نداره
گفت بگو بهت میگم .گفتم عمه التماست میکنم به پات میفتم فقط یه بار ب؛لت کنم گفت خفه شو اشغال بلند شدم گفتم به جان مادرم که بیخود قسم نمیخورم امروز خودمو میکشم رسید گفت بتمرگ.نشستم گفت واقعا این کارو می کنی گفتم دوساعت دیگه خبرش میاد.گفت جان خهمون مادرت اگه راضی بشم منو بغلم کنی به کسی حرفی نمی زنی گفتم شما ازمن فیلم داری من چه کار میتونم بکنم
یه بار دیدم چادر رو از سرش برداشت امومد کنارم گفت یالا کارتو بکن برو منم فهمیدم چه کار کنم رفتم بغلش کردم و شروع کرم مالوندنش رفیقم گفته بود اگه واقعا قصدی داره فقط تو دستتو برسون به کسش منم انجام دادم گفت نکن کثافت گفتم فقط یه دقیقه تا مالوندم چشاشو یه دقیقه بست و حرفی نزد.ولش کردم گفتم عمه اینم قولمون اگه کار ندری من برم دنبال بدبختیم/گفت گومشو.لبه در حیاط ایفونو برداشت گفت بیا بالا کارت دارم من رفتم بالا گفت فکرشم نمیکردم با اون همه شهوتی که میگفتی بزاری بری سختت بود؟گفتم از دردش مردم ولی قول داده بودم گفت منم واسه همین قولت بهت گفتم بیای گفت امید اگه حرفامو بر ملا کنی میگشمت با اون فیلم.گفتم چشم.گفت من با رضا مشکل دارم ولی ازترس حرف مردم نمیگم که طلاقم نده گفتم باورم نمیشه چرا؟گفت عادتشه میاد منو یه کم دستمالی میکنی مثل تو و وسط کار جق میزنم واسش میره منم واسه اینکه ارضا نمیشم بیماری اعصاب گرفتم حالا فهمیدم چرا قرص میخوره گفتم من الان چه کنم گفت تواعتماد منو جلب کردی فقط یه بار منو ارضا کن که محتاج غریبه نشم بعد برو/گفتم فقط یه بار منم بوسیدمش شروع کردم وسط پذیرایی به سکس بچه ها دروغ نمیگم ولی جوری حالش بد بود که تا لختش کردم رفتم کسشو بخورم این قدر جیغ زد که همسایشون درو زد گفت من درد کمر دارم چیزی نیست.بچه ها شروع کردم به خوردن کسش اینقدر لیسیدم که ابش با فشار دراومد گفتم بیچارم کردی بکنم دیگه بعد برو خونتون شروع کردم بدونه مقدمه ازش یه کاندوم از قدیما داشت گرفتم واسم سرش کشید رفت روش کردم توکسش این قدر من تلمبه زدم داشت منو چنگ چن میکرد ابم داشت میومد منم از بس شهوتی شده بودم دیگه میخواستم داد بزنم دیدم نمیشه اون هی جیغ میزد ابمو همه در اومد بعد از ده دقیقه که بلند شدم گفت فقط واسه لطفی که امروز کردی ابروتو نمیبرم.بعدش گفتم لا اقل بیا الان باهم دوست بشیم اومد بغلم کرد و بوسیدم بعد گفت هر وقت بخوام میای گفتم اره از خدامه .یه هفته بعد زنگم زد گفت بیا منم بدجور حالم خراب بود رفتم خونشون باورتون نمیشه کاریش کردم داشتیم جفتمون میپکیدیم کشو پاره کردم الان دیگه هیچ وقت نمیخوام زن برم هفته ای یه بار عمم میزنگه میگه بیا خیلی هم باهم بیرون میریم وقتایی که با من بیرون میاد میریم پارک ملت واقعا ارایش میکنه دیگه نمیگه ازدواج کن یه بارم تو خونشون واسم لباس عروس پوشید تو لباس عروس کردمش دیوانه وار کردمش.بچه ها خواهشن فش ندید من دروغ نگفتم.

نوشته: ؟

سلام. اسم من دانیال هیجده سالمه. خاطره من بر میگرد به تابستون گذشته خیلی دوست دارم براتون تعریف کنم.
من یک عمه دارم که الان چهل و پنج سالش از بچگی تو کفه عمه ام بودم نمیدونم چرا خیلی هیکل تو پری داره سینه های گنده و کون قلمبه ولی با این سنش خیلی سرحال همیشه هم لنگ و پاچش بیرون من سعی میکنم جایی باشم که بتونم خوب دید بزنم. رابطه فامیلی ما خیلی زیاد تقریبا تمام مسافرتامونو با هم میریم همیشه دوست داشتم تو یکدوم از سفرها بغل عمه ام بخوابم یک ذره بمالمش تا یک وقت عقده ای نشم ولی هیچ وقت نمیشد چون همیشیه پیش شوهر عمه ام و دخترش میخوابید(دختر عمه ام از من یکسالی کوچکتر همیشه فکر میکرد من به اون نظر دارم و خیلی مواظبش بود تا با من یک وقت تنها نشه در حالی که من به خودش نظر داشتم) اما سال پیش شهریور ماه که قرار شد بریم چین هشت روزه شوهر عمه ام چون نظامی بود نمیتونست با ما بیاد خیلی خوشحال بودم خدا خدا میکردم که یک طوری تو هتل بهمون اتاق بدن که من بغل عمه ام بخوابم. رسیدیم پکن رفتیم هتل یک سویت شیش تخته بهمون دادن یادم رفت بگم ما شیش نفر بودیم عمه و دختر عمه منو خواهرمو مامان و بابام. بماند که عجب هتلی بود سویت ما تخته های دو نفره داشت هر کدوم تو یک اتاق حالا لحظه ی سر نوشت ساز تقسیم شد دل تو دلم نبود مامان و بابام یکدونه از اتاقارو برداشتن من موندم با خواهرمو عمه ام و دختر عمه. چون تختا دو نفره بود قرار شد منو عمه ام برا خواب یک اتاق برداریم و خواهرمو دختر عمه ام یک اتاق البته بماند که اینجا مامانم فرشته نجاتم شد به عمه ام گفت درست نیست دانیال با خواهرش رو یک تخت باشن. اخه مامانم یکم مذهبیه.

رفتیم تو شهر یک گشت زدیم و شام خوردیم امدیم هتل برا خواب من داشتم لحظه شماری میکردم هرکی رفت سمت اتاق خودش من خیلی شیک رفتم رو تخت خوابیدم و منتظر عمه ام اون تو اتاق خواهرم بود یادمه خیلی طول کشید تا امد یک لباس یک تیکه راحتی تنش بود سوتین نبسته بود چون بنداش معلوم نبود چراغارو خاموش کرد و خوابید. از خواب داشتم میمردم ولی مقاومت کردم نیم ساعتی گذشت همه خواب بودن قلبم تند تند میزد عرق کرده بودم خیلی میترسیدم گفتم این بهترین فرصته اروم اروم پتو از روش زدم کنار لباسش رفته بود بالا رونای تپلش معلوم بود دستام میلرزید اول حسابی دید زدم شق کرده بودم یک شورت سفید پاش بود نمیدونستم چیکار کنم اگه درش میاوردم دو حالت داشت یا عمه ام بیدار میشد که اون موقعه بدبخت بودم یا بیدار نمیشد دل زدم به دریا اول از رو شورت کسشو مالوندم خودم شورتمو داده بودم پایین ولی روم پتو بود چند دقیقه ای مالوندم داشت ابم در میومد با کلی ترس و لرز شورتشو تا سر زانوش کشیدم پایین وای عجب کوسی داشت مثل دخترا گوشتی دستمو گذاشتم روش نرم و گرم بود دیگه حشرم زده بود بالا به سیم اخر زدم پرو شدم لباسشو کامل زدم بالا تا سینه هاش معلوم بشه. سینه های گرد و گوشتی داشت با نوک ممه هاش ور رفتم اروم سینشو گرفتم تو دستم خیلی بزرگ بود دوست داشتم کلمو بکنم توش ولی ترسیدم. اروم لای کوسشو باز کردم که یکدفعه احساس کردم عمه ام بیداره چون صدای نفساش میامد فقط نمیدونستم چرا چشاشو باز نمیکرد. بلند شدم نشستم لای پاش شروع کردم به مالوندن کوسش وقتی دیدم عمه ام بیداره و عکس العمل نشون نمیده ترسمم ریخت راحت میمالوندم انگشت فاکمو کردم تو دهنم و اروم کردم نو کوسش گرم گرم بود با یکدست دیگه ام سینه هاشو میمالوندم نوکش سیخ شده بود باورم نمیشد که به ارزوی بچگیم رسیده بودم. نفس عمه ام تند تر شد کاملا معلوم بود بیدار بود. کنترلمو از دست دادم شروع کردم به لیسیدن بدنش به خصوص کوس و روناش سینه هاشو میک میزدم دوست داشتم اونم بلند بشه و کیرمو بخوره کیرمو خیس کردم بردم سمت پاهاش یم ذره رو پاهاش کشیدم تا رسیدم به رونش پاشو خیلی باز کردم اروم کردم تو کوسش و رو عمه ام خوابیدم اولش اروم بالا پایین شدم بعدش تندش کردم همزمان سینه هاشو میخوردم نفساش خیلی بلند شد اروم اه اه میکرد دو سه دقیقه تلمبه زدم که ابم در امد ریختم رو شکمش دیگه جون نداشتم چند دقیقه رو عمه ام دراز کشیدم تا منو با دست هل داد کنار و رفت سمت دستشویی منم دیگه با دستمال کاغذی خودمو تمیز کردمو گرفتم خوابیدم تا تابلو نشه از دستشویی امد پیشونیمو بوس کرد و اروم امد کنارم خوابید. سه شب پکن بودیم که تو این سه شب من عمه ام حسابی مالوندم جالبه که هیچ وقت تو سکس چشاشو باز نمیکرد و خودشو میزد به خواب. بعدش رفتیم شانگهای اونجا اتاقا از هم جدا بود و دیگه عمه ام رفت پیش دختر عمه ام و منو بابام تو یک اتاق بودیم. از اون موقعه به بعد دیکه سفر نرفتیم چون من کنکور داشتم امیدوارم اخر تابستون امسال دوباره بریم. چند باری که عمه ام دیدم اصلا برو خودش نمیاره و باهام مثل همیشه است.

نوشته: دانیال

همزمانسازی محتوا