دخترخاله

دوستان این خاطره صحنه های سکسی خیلی کم داره توصیه میکنم اگه دنباله داستان تحریک کننده هستین بهتره از این داستان استفاده نکنید
داستان:
اندازه تموم دنیا دوسش داشتم چشماش سیاه بود موهاش هم همینطور قشنگ ترین دختر فامیل نبود ولی واسه من قشنگ ترین دختر دنیا بود همیشه تو مهمونی ها یا هر جایی میدیدمش نگاهم قفل بود به اون
از ته قلبم عاشقش بودم جونم واسش در میرفت غریبه نبود دختر خالم بود دختر خاله زیاد داشتم ولی ساناز رو از همه بیشتر دوس داشتم حسم به اون هوس نبود یه عشق واقعی بود نمی دونم اونم منو دوس داشت یا نه؟
حسم میگفت اونم منو میخواد اینو از نگاهش میشد فهمید تو فامیلمون با هم راحت هستیم ولی نه در این حد که یه راست بگم بهش علاقه دارم یه روز خونه مادر بزرگم بودیم تو باغ با بقیه دختر خاله ها
وپسر خاله ها بودیم خوش بودیم و انار می خوردیم یکم که باغ خلوت شد رفتم کنارش دیم داره تند تند انار می خوره به شوخی گفتم بمیرم برات تا حالا انار نخوردی؟ ساناز گفت نه فقط تو خوردی
بعد دست اناریشو مالید به پیرهن من منم گفتم کمبود داری؟ که اون یکی دختر خالم ساناز رو صدا زد ساناز هم داشت میرفت سمت اون که رفتم کنارش اروم با صدای لرزان گفتم دوست دارم
یه لحظه ایستاد بعد سریع دوید سمت اون دختر خالم با خودم گفتم وای دیدی چی شد کارو خراب کردم همونجا خشکم زده بوده که شنیدم یکی گفت احسان تو نمیای بریم خونه ؟ دیدم سانازه اون لحظه انگار دنیا رو بهم دادن گفتم دارم میام بعدش موقیعت جور نشود که باهاش حرف بزنم اون روز گذشتو من هنوز تو کف ساناز بودم ولی حتی یه بار هم فکر سکس با اون رو نکردم من اون موقعه ۱۹سالم بود وتازه کنکور داده بودم و تو دانشگاه شهرمون قبول شدم کلی خدا رو شکر کردم که شهرستان قبول نشدم تا از سانازم دور نشم ساناز یه سال از من کوچیک تر بود
و اون سال کنکور داشت واسه همین دیگه زیاد نمیدیدمش و مهمونی هم نمیومد دو ماه بود اونو ندیده بودم اعصابم ریخته بود به هم مامانم رو راضی کردم مهمونی بگیره و خالم رو دعوت کنه
اونم همین کارو کرد ولی ساناز نیومد خالم گفت به خاطر درساش نیومد دیوونه شده بودم موبایلش هم که دو یا سه ماهی بود خاموش بود تو حال خودم نبودم همش به فکر ساناز بودم
سعی کردم فکرمو مشغول چیزای دیگه کنم ولی نمیشد با خودم گفتم ساناز اخه تو رو چه به خر خونی کردن فکر می کردم چه جوری عشقم رو ببینم که یهو یه فکری افتاد تو سرم
میرم دم در دبیرستانشون اینجوری کسی هم ما رو نمیبینه از شدت خوش حالی تو اطاقم داشتم دور افتخار میزدم فردا صبحش رفتم دم در دبیرستانشون (باماشین بابام رفتم) یکم فاصله گرفتم
از مدرسشون که ضایع بازی نشه منتظر بودم دل تو دلم نبود دیدم خبری از دانش اموزای پیش نیست اقا یدفه محکم زدم تو پیشونیم من چقدر خرم اخه امروز که چهارشنبه هست و بچهای
پیش تعطیل هستن انگار نه انگار خودمون تا همین پارسال دانش اموز بودیما تقصیر خودم نیست بسوزه پدر عاشقی هوش و حواس نذاشته برام حالا باید تا شنبه صبر کنم گازشو گرفتم رفتم
سمت دانشگاه تا به کلاس بعدیم برسم تو دانشگاه سر کلاس بودیم که ذوستم گفت چته ؟چرا پکری؟منم که از اون ادمای بی غیرت نبودم که درباره ی دختر خالم با یه مرد غریبه حرف بزنم
گفتم هیچی بابا نزدیک امتحانا شده حالم گرفته دوستم گفت اوه اوه من فکر کردم دوس دخترت بهت کون نداده (من هیچ وقت دوس دختر نداشتم والان هم ندارم ولی واسه اینکه جلوی دوستم کم
نیارم گفته بودم دارم)دو تایی زدیم زیر خنده بعد دوستم گفت فکر نکن من خرم خودتی اخه کدوم پسری واسه امتحانا حالش گرفته میشه راستشو بگو چته؟دیدم داره راست میگه مونده بودم
چی بگم بهش که یهو استاد اومد تو کلاس منم مثل اسکولا گفتم برپا که چند تا از دخترا زدن زیر خنده منم ضایع شدم ولی خوبیش ای بود که از جواب دادن به دوستم خلاص شدم بعد از کلاس رفتم خونه تا وقتی شنبه شد انگار ده سال طول کشید ماشین رو برداشتم رفتم دم در مدرسه‌اش تو اون شلوغی داشتم دنبال عشقم میگشتم که دیدم کنار چندتا از دوستاش وایساده خواستم برم سمتش که دیدم سرویس مدرسه اومد سوار شد رفت کیر تو این شانس حالا چیکار کنم هیچی دیگه دست از پا دراز تر برگشتم خونه و فرداش دوباره رفتم دم مدرسه ایندفعه تا اومد بیرون با ماشین رفتم سمتش بوق زدم برگشت نگام کرد انتظار دیدن منو نداشت واسه همین از تعجب شاخ درآورده بود بعد از یه مکث کوتاه اومد سمت ماشین گفت سلام خوبی اینجا چیکار می کنی? گفتم داشتم رد میشدم اتفاقی دیدمت گفتم برسونمت ساناز گفت اخه من سرویس دارم گفتم بیا بالا منو ضایع نکن که سوار شد راه افتادیم بعد از حال و احوال پرسی چند تا سوال دربارهی کنکور ازم کرد رسیدیم پشت چراغ قرمز ترمز دستی رو کشیدم و خیره شدم به صورت ماهش که یهو صورتش رو برگردوند سمت من سریع نگاهم رو انداختم پایین که گفت چته? چرا اینجوری منو نگاه میکنی? منم گفتم ههههیچی و آروم گفت دلم واست تنگ شده بود گفتم منم همینطور بعد اون از شرم سرشو انداخت پایین منم به موهای سیاهش که ارض زیر مقنعه افتاده بود بیرون نگاه می کردم که یهو گفت برو دیگه چراغ سبز شد آقا اینو که گفت دیدم صدای بوق ماشینها داره کونم رو پاره میکنه قاطی کردم اساسی دنده رو اشتباهاتی جا زدم دستی رو پایین ندادم هول شده بودم با بدختی حرکت کردم دیدم ساناز از شدت خنده کف ماشین افتاده( شوخی)منم خنده ام گرفت سرعت ماشین رو کم کردم تا دیرتر برسونمش گفتم نامرد دیگه خونه ما نمیای گفت به خدا می خواستم بیام که مامانم نذاشت گفتم یادته اونروز تو باغ چی بهت گفتم سرشو انداخت پایین منم آروم دستمو گذاشتم رو دستش و ماشینو کنار خیابونه خونشون پارک کردم گفتم ساناز نمیدونی چقدر دوست دارم بعد گفت منم دوست دارم جفتمون داغ کرده بودیم وقتی فهمیدم عشقمون دو طرفه هست داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ساناز یه نگاه به ساعت انداخت و گفت وای احسان دیر شده برو سمت خونه منم گفتم باشه یه کوچه با خونشون فاصله داشتیم که گفت بقیه راه رو پیاده میره گفتم چرا?گفت اینجوری بهتری دوهزاریم افتاد خواست درو باز کنه گفتم ساناز مواظب خودت باش برگشت صورتش رو به صورتم نزدیک کرد قلبم داشت تاپ تاپ میزد یه ماچ کوچولو از لبم گرفت و بدون اینکه چیزی بگه سریع پیاده شد رفت من پنج دقیقه تو کف لباش بودم راه خونمون رو گم کردم فکر میکردم اگه ببینمش آروم تر بشم ولی بدتر دیوونش شدم دیگه زندگیم شد ساناز می خواستم هر چه زود تر باهاش ازدواج کنم یک هفته بعد از اون روز از دانشگاه برگشتم خونه دیدم ماشین خاله ام جلو خونه پارکه زیاد خوشحال نشدم چون می دونستم ساناز همراهش نیومده ولی درو که باز کردم دیدم کفشای ساناز تو جاکفشیه می خواستم سکته بزنم سریع رفتم تو خونه خالم رو دیدم کنار مامانم نشسته بود رفتم جلو روبوسی و حال واحوال کردیمو رفتم تو اتاقا دنبال ساناز همه جا رو زیر ورو کردم ولی اثری از ساناز نبود کیفش رو مبل بود ولی خودش نبود به مامانم و خالم گفتم ساناز کجاست گفتن رفته طبقه بالا قسمت انباری تا کتاب های کنکور تو رو هر کدوم که لازم داره بر داره مثل باد خودمو رسوندم انباری دیدم داره با کتابا ور میره یواش رفتم جلو دستمو گذاشتم رو چشماش بعد ترسید
گفت ستاره (خواهرم)تویی?بعد دستشو رو دستام کشید گفت احسان تویی? که منتظر جواب نشد برگشت پرید تو بغلم منم محکم فشارش میدادم گفت فکر کردم نمیای خونه کجا بودی تا حالا?گفتم بخدا اگه می دونستم میای دانشگاه رو می پیچوندم بعد لبشو گذاشت رو لبم منم هم کاری کردم حس خوبی داشتم تنش چقدر داغ شده بود سینه هاش قشنک با سینهام مماس بود و مثل دو تا گلوله گرد آتشین شده یود یه دستم دور گردنش بود یه دست دیگم دور کمرش لبام داشت اتیش می گرفت از بس میک میزد دستم بردم رو سرش و موهاشو رو نوازش کردم همیشه دوست داشتم این کارو انجام بدم حشر ساناز زده بود بالا از چشماش اینو فهمیدم ترسیدم که کار به جاهای باریک برسه چون هدف من ازدواج با ساناز بود واسه همین نمیخواستم با هاش سکس کنم حتی از عقب هر پسری جای من بود اونو از کون میکرد ولی من یه حس بدی داشتم شاید به خاطر این بود که من اینجوری تربیت شده‌ بودم و دوس نداشتم قبل از ازدواج باهاش سکس کنم دست ساناز داشت کیرم رو از رو شلوار مالش میداد که دستشو گرفتم گفت زیپتو باز کن گفتم نه ساناز تا همین جا کافیه من می خوام باهات ازدواج کنم دوست ندارم قبل از ازدواج با هم سکس کنیم گفت خره از عقب حال کن تا پرده ام هم سالم بمونه ولی بازم جوابم منفی بود بد جور حشری بود دوباره اصرار کرد من بهش گفتم من که به خاطر سکس بهت نزدیک نشدم دیگه راضی شد و ازم فاصله گرفت بدجور تو ذوقش خورد من دوس نداشتم اونو ناراحت کنم ولی چاره نداشتم دیدم دستشو برد طرف زمین و چندتا کتاب برداشت و به طرف پلهها رفت دستش رو گرفتم گفتم کجا صبر کن جواب نداد و دستش رو کشید رفت پایین منم دنبالش رفتم به مامانش گفتم بریم دیگه من کتابایی که می خواستم برداشتم بعد خالم منتظر همین حرف بود مثل فنر از جاش پرید و با مادرم خداحافظی کرد بعدش با من هم خداحافظی کرد هر چی گفتم خاله بمونین من تازه اومدم قبول نکرد ساناز هم با اخم و ناراحتی از مادرم هم خداحافظی کرد و رفت سمت در انگار نه انگار من هم آدم هستم بدون هیچ توجهی به من در را باز کرد و رفت کنار ماشین مادرش هم سوار شد و رفتند من فکم از تعجب افتاد رو زمین اخه چرا اینجوری کرد مگه من چیکار کردم فقط گفتم سکس نکنیم (بعدا فهمیدم که اونروز چه اشتباه بزرگی کردم دختر حشری رو نباید سر کوب کرد)مادرم در حالیا که ظرف میوهها را به سمت آشپز خانه میبرد گفت به ساناز چی گفتی کارد میزدی بهش خونش در نمی یومد جواب مادرم رو ندادم به سرعت رفتم سمت اتاقم و روی تخت دراز کشیدم قطره های اشک به ارامی از چشمانم سرازیر میشد چشام رو بستم و دیگه هیچی نفهمیدم و به خواب رفتم با صدای مادرم که از پشت می گفت احسان عزیزم چرا درو قفل کردی از خواب پریدم یه نگاه به ساعت انداختم دیدم نزدیک 2 یا 3 ساعت خواب بودم قطره های اشک رو گونهام خشک شده بود تمام بدنم درد میکرد مادرم باز صدام میکردم با یه صدای مرده گفتم چیه؟ گفت بیا شام حاضره گفتم نمی خوام بعد دوباره. گفت بیا بیرون دیگه گفتم ولم کن مامان بعد صدای بابام اومد و گفت ولش کن مریم( مادرم) خودش هر وقت گشنش شد میاد می خوره تو دلم گفتم دمت گرم بابا منو از دست مامان خلاص کن دیگه مامانم چیزی نگفت منم دوباره رفتم تو فکر ساناز و رفتارش با خودم خیلی ناراحت بودم چرا با من این کارو کرد?قیافه ی ساناز با اون حالت عصبی همش جلو چشام یکم عذاب وجدان داشتم و از طرفی بخودم دلداریم میدادم که کار درست رو انجام دادم احساس کردم شرتم خیسه دیدم آبم خالی شده تو شرتم بلند شدم رفتم حموم و خودم رو شستم و یه دوش آب گرم گرفتم که خیلی بهم حال داد جیگرم حال اومد ولی تا به ساناز فکر میکردم جیگرم آتیش می گرفت
پایان قسمت اول

نوشته: سلطان

سلام برو بچ امیرم 28 ساله ترم 3 دانشجویی با یه دختر خانم خوب آشنا شدم چند مدتی با هم رابطه رسمی اما دوستی داشتیم .. فقط اس ام اس خوشکل و صحبت و شام خوردن بود تا این که یه عصر می خواستم از دانشگاه بیام به شهر خودمون چون از قبل دانشجویی شاغل بودم ماشین داشتم با ناهید از دانشگاه تا یه فست فود اومدیم شام و که خوردیم من گفتم میرم شیراز بعد از چند دقیقه ناهید (که یزدی بود)گفت بهتره منم بیام یه سری به دختر خالم بزنم آخه اون شیراز دانشجو هست منم که حس خوبی پیدا کرده بودم خوشحال شدم وحتی نتونستم بروی خودم نیارم و اون متوجه برق چشمام شد تا رفتیم خوابگاه و وسایلشو برداشت و منم یه سر به خوابگاه خودمون زدم ساعت حدود 10 شد حرکت کردیم و تو راه من کلی سعی کردم صمیمیت و بیشتر کنم یه کم حرفای داغ و حوسناک زدیم...چرا دخترا سوتین میپوشن....چرا اندام دختر توئه مال پسر بیرونه و...تا جایی که دست به دست هم میکشیدیم وحتی از پای هم نیشگون میگرفتیم تا رسیدیم به دریاچه نمک اونقدر صاف و ارام بود که نزدیک یه سزویس ماشین ایستادیم و یه کم قدم زدیم دیگه حسابی بحث سکسی باز کرده بودیم اون یه حرف رکیک زد ومن گفتم حتما باید برا جریمه لپتو دندون بگیرم بلاخره هر چی به ظاهر التماس کرد من قبول نکردم و تو ماشین خوابوندمش رو پام و لپشو یه کوچولو دندون گرفتم و بعد به زور شروع کردم لبشو خوردن اول تقلا میکرد اما بعد از چند لحظه رام شد و اونم دستشو به صورتم میکشید ...خلاصه حشریاتمون حسابی زد بالا من گفتم ناهید میتونیم بریم یه امامزاده هست اتاق میده اونجا بمونیم اما اون قبول نکرد اما من از خاکی که اومدیم تو اسفالت به سمت امامزاده رفتم به هر صورت .......اونو راضی کردم و به خادمم هم التماس هم پول بیشتر دادم و رفتیم تو اتاق سریع یه کم نازشو کشیدم بعد که خاموش کردم تو بقل هم حسابی لباسا رو کم کردیم که دیگه من دل وزدم به دریا ودس کردم تو شورتش و با کس و کون نازش ور رفتم که اونم اماده شد وبعد از کلی مالوندن کیرم به لای پا و کسش اب دهن مرتبی به کیرم زدم و گذاشتم لای کون نازش واروم هل دادم توش اول ترسیده بود و سفتش کرده بود اما یه کم که حوصله خرجیدم احساس لذت کرد و بیشتر کردم توش اما مدام هم داشتم کس شو میمالیدم تا به اوج تحریک برسه دیگه حسابی تند تند میکردمش که اونم اروم صداش در اومده بود یه صدای ظریف و تحریک کننده بعد از کلی کردن شروع کردم به خوردن کس کوچولو وخوش یطرش اما روم نشد ازش به خوام ساک بزنه وقتی حسابی خوردمش بازم از پشت کردم و ابمو ریختم پشتش.......بعد از اون جریان 17 ماه با هم بودیم تا زمانی که اون نامزدی کرد جدا شدیم.اما فکر کنم هیچ وقت فراموشش نکنم چون دوست خوبی بود.

نوشته: گرگ سفید

سلام. من اسمم متین و 25 سالمه. بی مقدمه شرو میکنم. من خودم ترکیه زندگی میکنم و خونوادم تقریبا میشه گفت مزهبین اما نه از اون سخت گیراش. من 3تا خاله دارم که ایران زندگی میکنن. یه روز یکی از خاله هام با 3تا دختر خالم اومدن پیش ما.یه دخترخالم 1سال ازم بزرگتره که اسمش شهلا و واقعا هیکل توپی داره و قدش 175 . بعدش رفتیم خونه دایم که اونم (انکارا) زندگی میکنه. این و نگفتم که ما استانبل هستیم و ده سالی هست که اومدیم اینجا. خلاصه رفتیم اونجا و شب موندنی شدیم و منم 6.7سالی میشد که خاله اینا رو ندیده بودم. به خاطر همینم صحبت انچنانی باهاشون نداشتم و نمیشد اصلا از این چیزا حرف زد. اما تو این مدت متوجه نگاههای یکی از دخترخاله هام شده بودم که یه جوری بود اما زیاد واسم مهم نبود چون قرار بود زود برگردن. همینجوری شوخیهای الکی و بی مورد و شروع کرد و منم دیگه یه خورده باهاش راحت بودم. خلاصه شب شد و دیگه وقت خواب بود و چون فقط من پسر بودم تو خونه جام و تو پذیرایی انداختن و منم رفتم اونجا و سرگرم بازی با گوشیم بودم که 2تا دختر خالم اومدن و گفتن ما خوابمون نمیاد. منم گفتم خوب منم همینطور بشینین اینجا . بعد یه یاعت یکی از دخترخاله هام خوابش میومد رفت بخوابه اما شهلا نرفت. گفت من هنوز خوابم نمیاد تو که خوابت نمیاد؟ منم گفتم نه. اینم بگم من اصلا هیچ فکری از اون لحاظ نداشتم چون همه اطاق بغلی بودن و معلوم نبود کی خوابه کی بیدار. همین جوری حرف میزدیم و گفت حتما اینجا دوست دختر زیاد داری نه؟ منم گفتم نه بابا دختر چی دوست چی. گفتم تو چی؟ ایران هنوز گیر میدن؟ گفت اره اما ما که توجه نمیکنیم! بعد گفت توجه نمیکنن! گفتم با کسی دوستی؟ گفت نه. با یکی دوست بودم که میدونستم بابام من و بهش نمیده جدا شدیم و منم دیگه حوصله این چیزارو نداشتم. گفتم رابطتون چطور بود؟ گفت مگه رابطه ها چطورن؟ گفتم پاک بود؟ گفت به خدا فقط در حد بوس و بغل کردن. منم یکم ابراز همدردی کردم و بعدش باهاش راحتتر بودم. واسش یه داستان که واقعی بود تعریف کردم که نیمه سکسی بود و درباره عروس و دوماد که طولانیه بگم خسته میشین. تو هین تعریف کردن داستان اومد پتو من و برد رو مبل دراز کشید و انداخت رو خودش. منم گفتم من از بوس بیشتر از هر چیزی خوشم میاد. گفت اااااا مگه فقط تو خوشت میاد. گفتم توام خوشت میاد؟ گفت نه فقط من همه خوششون میاد. دیدم موقشه گفتم اگه الان ازت یه بوس بخوام چی میگی؟ چیزی نگفت. دوباره پرسیدم بازم چیزی نگفت. روشنایی اطاق جوری بود که معلوم نبود در چه حالیه. رفتم جلو دیدم پتو و کشیده رو خودش و با ستاش محکم پتو و گرفته زیر چونه اش. و چشاشم محکم داره به هم فشار میده. گفتم بزنم؟ باز چیزی نگفت یه کم میلرزید. منم دیگه جرات تمام پیدا کرده بودم و لبم و گذاشتم رو لبش اول بسته نگه داشته بود اما بعد باز کرد و همکاری کرد منم اروم پتو و از روش کشیدم و روش دراز کشیدم. مبل جوری بود که به زورمیشد روش دراز بکشی هم از لحاظ درازی هم پهنی واسه همین همه جامون خوب باهم تماس داشت. بعد یه کم لب بازی دیگه معلوم بود حشرش زده بالا و دستم و بردم رو سینش دیدم چیزی نمیگه و شروع کردم مالیدن. این و نگفته بودم که بخاطر مهمونی همینجوری الکی لباس (کردی) پوشیده بود و به راحتی نمیشد به لختی رسید. هنوز به جاحای حساس نرسیده بودم که صدا نفساش در اومد. لباسش و دادم بالا و سوتینشو برداشتم. واقعا سینه هاش رو فورم بودن . اناری و یه خورده بزرگ. شروع کردم به خوردن سینش و اونم دیگه قشنگ همکاری میکرد. دستم و بردم طرف کسش و اول گفت نکن اونجارو دست نزن اما انقد حشری شده بود که دیگه چیزی نگفت و میمالیدمش اما رو شلوار. دستم و بردم زیر شلوار رو شرتش احساس کردم خیسه. بردم زیر شرتش و انگشتم و کردم تو کسش و همش 1دقیقه نشد که ارضا شد. اما بازم میخواست. منم کیرم و دراوردم و بردم پیش صورتش که گفت نمیتونم و لب نزد اما با دست خوب مالیدش و منم بلندش کردم رو زمین و همون با دست یه بار ابم و اورد و گفتم دیگه بسه و برو هنوز کسی نیومده گفت باشه و ساعت و نگاه کردم دیدم ساعت 1 شبه. میخواست بره که گفت (نه) و ایندفه اون من و خوابوند و روم دراز کشید. اینفه جوری لبم و گاز میگرفت که خیلی دردم میومد. برش گردوندم و شلوارش و کشیدم پاین و گفتم اوپنی؟ گفت نهههههههههههههه. گذاشتم لاپاش و گفت بیچارم نکنی. گفتم نه هواسم هست. لاپایی یه بار دیگه ابم اومد و باز دیدم اونم ارضا شد. دراز کشیدم کنارش و بعد 10 دقیقه گفت برم؟ گفتم نمیدونم! میری؟ چیزی نگفت. خودم و قلت دادم روش و گفت دیگه جون ندارم. گفتم جون میگیری. شروع کردیم باز لب گیری و ایندفه گفتم باید بزارم توش. گفت بخدا سالمم. گفتم از عقب. گفت نه بخدا خیلی تنگم. گفتم اگه دردت اومد نمیزارم. به اصرار زیاد چرخید و همین که سر کیرم رفت توش داد کشید و اول گفتم دیگه همه میان اما کسی ننشنیده بود. دیگه ترسیدم بزارم و باز از جولو شروع کردم ایندفه تا ابم اومد پدرم درومد اما اون زودتر ار من ارضا شد و ابم و ریختم رو کسش و ساعت و نگا کردیم دیدم 3.30 شده. گفت واای و خودش و جمع کرد و رفت جلو در و برگشت یه لب دیگه گرفت و گفت واقعا حال دادی . صبحش ساعت 10 که از خواب بیدار شدم رفتم بیرون دیدم دارن صبونه میخورن و یکی از دختر خاله هام گفت وااای چی شده؟ گفتم چی چی شده؟ گفت برو جلو اینه. رفتم دیدم گردنم همش کبود شده و برگشتم دیدم همه یه جوری نگام میکنن و دیگه همه فهمیده بودن اما کسی چیزی از دختر خالم نگفت و فقط میگفتن دیشب کجا بووودیییی؟؟؟ تا چند روز کبودیش رو گردنم موند و بعد اون روز 4.5باری همینجوری باهاش سکس داشتم اما همیشه عجله ای و سرپایی.
دیگه هر نظری میدین به خودتون بستگی داره اما وژدانن حقیقت بود و میدونم غلط املایی زیاد داشتم چون خیلی وقته ازایران اومدم و فقط 3کلاس اونجا درس خوندم.

نوشته: matin

سلام به همگي من مهران هستم 20 سالمه قدم 178 وزنم 65 ....
داستانم برميگرده به بعد از کنکور ....
داستان از اونجا شروع شد که من عاشق یلدا شده بودم بهش پيشنهاد دوستي دادم قبول کرد يه مدت از دوستيمون گذشت که عاشقم شده بود اون ١ سال از خودم کوچک تر بود .....خونه ما 2 طبقه هست و طبقه اول توليدي لباس بابامه طبقه دوم هم خودمون بوديم بابام کلي خياط استخدام کرده بود خالم هم ميومد سر کار (خياط بود پيش بابام).....
عشق من و دختر خالم به جايي رسيده بود که واسه هم ميمرديم سنم جوري بود که سکس دوست داشتم با کلي بدبختي تونستم راضيش کنم که با هم سکس کنيم خونه خودمون هميشه صبح ها خالي بود بابام ميرفت بيرون دنبال مشتري بگرده مامانم هم ميرفت کلاس ايروبيک و حسابداري ولي از يک طرف اون صبح ها مدرسه داشت از طرف ديگه اگه ميتونست هم بياد کارگرا پايين بودن و نميتونستم جلو اونا کسي رو بيارم(غير از دختر خالم هم اگه بخواستم کسي رو بيارم نميشد همه ميفهميدن)هر کاري کردم خونه خالي جور نشد ديگه کنسل شد کل جريان تا يه روز صبح از خواب که بيدار شدم رفتم پايين پيش کارگرا (عادت داشتم صبحا يا ميرفتم پيش کارگرا يا اهنگ گوش ميدادم)يهو شوکه شدم ديدم یلدا هم اون روز مدرسه نرفته و با مامانش اومده توليدي يه 10مين نشستم سريع رفتم بالا گوشيم رو برداشتم اس دادم به یلدا گفتم بيا بالا اولش کلي بهونه اورد و گفت نميشه و ضايع هست بعد کلي چابلوسي کردم تا راضي شد و گفت 20 مين ديگه ميام منم سريع با موتور رفتم داروخونه يه اسپري بي حس کننده گرفتم اومدم اخه ليدوکائين نداشتيم تو خونه وقتي برگشتم اون بالا بود رفتم دستشويي اسپري رو زدم اومدم بيرون يه اهنگ گذاشتم بعد دست یلدا رو گرفتم بردم داخل اتاقم رو تخت خودم خوابيديم داخل بغل هم و کلي با هم حرف زديم بعد شروع کردم ازش لب گرفتن و کلي لب هم ديگه رو خورديم لاله گوشاش رو ميخوردم گردنش رو بعد سينه هاش رو از رو مانتو گرفتم و کلي مالشش دادم و پا شدم دکمه هايه مانتوش رو باز کردم زيرش يه تاپ مشکي پوشيده اونم دراوردم سوتينش هم مشکي بود اونم دراوردم وااااااي چي ميديدم خيلي سينه هاش خوشکل بود سريع افتادم به جون سينه هاش و ميخوردم سينه هاش رو و با دستم سينه ديگش رو ميماليدم دستم رو برداشتم بردم پايين همينجور که سينه هاش رو ميخوردم از رو شلوار کسش رو ماليدم بعد دست کردم داخل شرتش و کسش رو ميماليديم یلدا ديگه حالش دست خودش نبود همش ميگفت جوووون بمال دوست دارم پاز پاشدم ايندفعه خودم رو کامل لخت کردم اونم خودش شلوارش و شرتش رو در اورد باز رفتيم تو بغلم هم و لب گرفتن از لباش که خسته شدم اومد سينه هاش رو خوردم بعد اومدم کسش رو بخورم ولي چندشم شد بلد هم نبودم چون بار اولم بود با هر بدبختي بود زبون زدم و کامل افتادم به جون کسش و ميخوردم کسش رو چوچولش رو زبونم رو ميزاشتم رو چوچولش و ميچرخوندم هر کاريش کردم گفت من برات ساک نميزنم بلندش گفتم نميشه بايد بزني با هر بدبختي بود قبول و حالت 69 شديم و من کس اون رو ميخوردم و اون کير من يه ٢ دقيقه خورد گفتم بسته بلند شدم رفتم از داخل اتاق مامانمينا ژل مو اوردم اومدم یلدا رو به حالت سگي خوابوندم و کلي ژل زدم به سوراخ کونش اول انگشت کردم کونش رو يه خورده که انگشت زدم به کيرم هم ژل زدم گذاشتم در سوراخش خيلي تنگ بود يه خورد فشار دادم سرش رفت تو دردش گرفت بالشت رو دندون ميگرفت بعد يهو تا ته کردم تو کونش بالشت رو ول نميکرد يه خورد که گذشت شروع کردم تلمبه زدن اونم خيلي ديگه درد نداشت دردش با لذت همراه شده بود همش ميگفت بکن بکن جرم بده مال خودته من تا ميتونستم تلمبه زدم يه ۵ مين تلمبه زدم خستم شد کشيدم بيرون خوابيدم اون اومد رو کيرم نشست البته قبل که بشينه کلي ژل به کيرم زدم وقتي ميخواست بشينه رو کيرم دردش گرفت بعد يهويي نشست بلد نبود بالا پايين بشه برا همين بلندش کردم خوابندمش خودم هم افتادم روش کيرم رو کردم داخل کونش و تلمبه ميزدم يه ۵ مين ديگه کردم اب ميخواست بياد سرعت رو زياد کردم و خودم رو انداختم روش تمام ابم رو خالي کردم داخلش بعد کيرم رو در اوردم و کنارش خوابيدم و کسش رو ميماليدم تا برايه دومين بار ارضا شد(بار اول وقتي کسش رو ميخوردم و ميماليدمش ارضا شد) بهش گفتم بلند شو برو خودت رو داخل دستشويي تميز کن بيا لباسات رو بپوش منم رفتم خودم تميز کردم و اومدم لباسام رو پوشيدم يه15 مين داخل بغل هم خوابيديم بعد رفتش پايين پيش مامانش(ضمنا مامانش خيلي به من اطمينان داشت ولي من از اعتمادش سو استفاده کردم)
اين بود داستان منو عشقم(دختر خاله یلدا)الان هم باهاش دوستم .....

نوشته: agha...

سلام دوستان عزیز من اولین باره داستان مینویسم اگه بدی یا کاستی توش بود به بزرگی خودتون ببخشید . من اسمم محموده الان بیست و شش سالمه و قدم ی مترو هشت سانته ولی خاطره ی بدی که میخوام براتون بگم مال بیست و دوسالگیمه مال زمانی که تازه پایان خدمتم رو گرفته بودم . من یه دخترخاله دارم که الان بیست و دو سالشه راستی (خاطره ام سکسی نیست ) خب خاطره از اون جایی شروع میشه که من تازه خدمتم تموم شده بود . یه روز خونه ی خالم خونه ی مارو دعوت کردن برای شام . دختر خالم مریم دختر خوبیه لاغر و چادری و خوش اخلاق بود اون موقع هجده سالش بود بعد دیپلم گرفتنش درسش رو ادامه نداد اون یک متر و شصت وپنج میرسه قدش اون شب خالم و اینا خیلی بهم تیکه مینداختن ........تا وقت شام رسید و شام خوردیم بعد شام مریم بهم گفت گوشی جدید خریدم درست بلد نیستم باهاش کار کنم یادم میدی . گالکسی خریده بود . گوشی خودمم گالکسیه . رفتم و چیزایی که خواست توضیح دادم اخر حرفام گفتم حالا شمارت چنده خندید گفت به تو چه فضول شمارم برای چیته گفتم شاید کاری چیزی پیش اومد بهت زنگ بزنم گفت اره جون عمت و زدیم زیر خنده . تو پذیرایی نشسته بودیم بهم گفت بیا بریم تو اتاقم .مریم یه خواهر کوچیک تر خودش داره . رفتیم تو اتاق و کامپیوتر رو روشن کرد و گفت فلش همراهته گفتم اره چطور مگه گفت بده منم دادمش اونم وصلش کرد به کامپیوتر و برام فیلم گذاشت گفتم چه فیلم هایی هستن گفت فیلم جدید از دوستام گرفتم اخه کلا ما عاشق فیلم هستیم فیلم جدیدی اگه من داشتم میدادمش و اگه اون داشت بهم میداد . برام فیلم ریخت و با گوشیش ترانه گذاشت گفتم راستی نگفتی شمارت چنده گفت شمارم برای چیته ها گفتم شماره ی دختر خالم رو میخوام مگه چیه گفت نه بگو برای چیته گفتم میخوام باهم دوست باشیم اونم خندید و گفت احمق تویی که باید شماره بدی منم شمارم رو دادمش و تک زد رو گوشیم و شمارش رو ذخیره کردم بعد کمی حرف زدن باهاش منو صدا زدن رفتم بیرون گفتن میخوایم بریم و رفتیم ساعت از دوازده شب گذشته بود بهش اس دادم سلام بیداری یا خوابی جواب داد بیدارم بعد همینجور اس بازی کردیم . فردا اون روز یکی از بهم زنگ زد گفتم بیا فلان پارک رفتم دیدم علی و پوریا و پیمان بهترین دوستام اونجا هستن رفتم پیششون و سلام و احوال پرسی کردیم و باهم گپ زدیم همون جا به مریم اس دادم گفتم سلام دخمل خاله کجای جواب داد سلام الان با دوستام بیرونم گفتم دوست پسرات ؟؟؟؟؟؟با شکلک خنده گفت دوست پسرم کجا بود با دخترا همکلاسی هام مال پارسال هستم گفتم الان دیر وقته برو خونه نه دزدنت خوشکل گفتم خودم کمی دیگه میرم گفتم ادرس جایی که هستی بده تا بیام ادرس داد و رفتم اونجا راستی من با موتور بابام امده بودم بیرون رفتم دنبالش دوستاشم پیشش بودن . باهاشون سلام و احوال پرسی کردم اول فکر کردن دوست پسر مریمم بعد فهمیدن نه پسر خالشم و من با دوستاش اشنا شدم بعد مریم رو رسوندم خونه و بهش گفتم پایه ای فردا عصر بریم بیرون گفت اره من بیکارم گفتم پس فردا میبینمت گفت منتظرتما و فردا شد و باهم رفتیم بیرون و ......... دوماه همینجوری دو روز یه بار و سه روز یه بار همدیگر رو میدیدیم و من بهش وابسته شده بودم بعد اون دوماه حتی خانواده هامونم هم فهمیدن که با هم زیاد رفت و اومد داریم ولی چیزی نگفتن تا اونجایی که به مامانم میگفتم میخوام با مریم برم بیرون کاری با من نداری مامانم هم فقط میگفت مواظب خودتون باشید بعد از چند روز من دیگه راحت مریم رو لمس میکردم و اس هامون به اس عشقی رسیده بود و اخرش من بهش گفتم دوست دارم اون گل برو دیوونه گفتم چی میگی تو من واقعا دوست دارم گفت دروغ نده گفتم بخدا عاشقتم گفت تو شهوتی شدی نه عاشق راستش ما باهم راحت بودیم ولی کامل درباره ی چیزای جنسی حرف نمیزدیم گفتم شهوتی چیه میگم عاشقتم میگی شهوتی شدی عجبا و بحثموت ادامه پیدا کرد و گذشت اوت روز یه هفته ی ندیدمش ک فقط اس بازی کردیم . یه سال بعد شد که روز تولدش براش کادو اوردم یه اتر خیلی خوش بو که خیلی خوشحال شد براش یه عروسک هم گرفتم . چندروز بعدش خالم اینا خواستن برن عروسی همکار شوهر خالم که پریم نرفت ساعت نه مریم بهم اس داد بیا خونمون گفتم باشه من ساعت ده رفتم ،رفتم دیدم تنهاست گفتم بقیه کجان گفت رفتن عروسی . راستی من ادمی نیستم که همش دنبال سکس باشم نه اصلا اینجوری نیستم . گفتم پس تو چرا نرفتی گفت حال ندارم گفت چیزی میخوری بیارم واست گفتم نه مرسی حرف زدیم که دیدم کم کم حرفامون داره منحرف میشه و کمی حرفای جنسی زدیم که مریم اومد پیشم نشست گفت حالم کمی خرابه گفتم چرا گفت تو مبتونی درستش کنی گفتم من گفت اره تو بعد بغلم کرد تازه فمیدم چی میخواد گفتم ما نامحرم هستیم نمیشه گفت برو نامحرم و محرم میکنه بیخیال بیا کمی حال کنیم گفتم عزیزم نمیتونم همچنین کاری کنم که اون معلوم بود شهوتی شده بود گفت کمی خواهش میکنم و لبش رو اورر نزدیک لبم و بلند شدم و اجازه ندادم لب بگیره گفتم من برم بهتره با حالت التناس گفت نرو عزیزم گفتم اینجا موندم خوب نیست گفتم خواهش میکنم نرو گفتم باشه که بحثو عوض کنی که بلند شدو بغلم کرد و سرش رو رو سیته هام گذاشت منم بغلم کردم گفت تو مگه دوستم ندارس گفتم چرا عاشقتم گفت پس برلم ینکارو بکن گفتم نمیشه و همینجور حرف زدیم که خیلی اعصابم رو خورد کرد ساعت نزدیک دوازده بود.از بغلم جداش کردم گفتم مریم جان گفتم.نمیشه که اونم نتوست جلوی خودشو بگیره گفت نامرد مگه تو نمیخوای بامن سکس کنی خودت ارزوته تو شهوتی شدی دیوونه که بهم میگی عاشقتم من گفتم مریم بسه بای گفت نرو بی معرفت گفتم مگه معرفت به گناهه گفت خواهش میکنم خیلی نیاز دارم گفنم منم نیاز دارم ولی نمیتونم که اونم حرفای بدی بهم گفت که خیلی منو عصبی کرد و زدم تو گوشش گفته بسه بای اونم هق هق گریه دلم براش سوخت ولی مجبور بودم از خونه ی خالم زدم بیرون خیلی عصبی بودم ساعت یک رفتم خونه وقتی رفتم جواب سلامم رو ندادن رفتم داخل بابام تا منو دید اومد و زد تو گوشم تعجب کردم گفتم چته بعد مامانم از پشت با چوب زد تو سرم دویدم اون طرف گفتم چتونه مامانم گفت خجالت نمیکشی بی ابرومون کردی گفتم من تا گفتم من بابام سریع اومد و زد تو گوشم و افتاد به جونم منم گفتم خب بگید چی شده مامانم هم اوند گه بزنه چوب رو گرفتم و رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم بعد صدای گریه ی مامانم رو شندیدم گفتم اخه چی شده گفت تو خجالت نمیکشی با دخترخالت چیکار کردی گفتم من بابام گفت اره تو کثافت بیشعور نجس گفتم بابا مگه من چیکار کردم گفت اشغال میخواستی بزور با دختر خالت سکس کنی گفتم من!!!!!!!!!!!شاخ در اوردم گفتم از کجا میدونید مامانم گفت خالت بهم زنگ زد گفت تازه رسیده بودیم خونه دیدیم مریم افتاده رو فرش و داره گریه میکنه و زیر گوشش سرخه گفتیم چته و ..... که گفته محمود اینجا بود و بزور میخواست باهام یه کاری کنه من تازهرفهمیدم قضیه چیه ولی نگفتم که دروغه بدون صدا رفتم رو تختمم و گریه کردم و به مریم اس دادم چی به پدرت مادرت گفتی جواب نداد ی هفته اصلا اس بین ما رد و بدل نشد ولی من دیگه روم نمیشد تووصورت پدر مادرم نگاه کنم که جمعه بود تو پارک مریم بهم زنگ زد اول نمیخواستم جواب بدم و لی جواب دادم گفتم الو داشت گریه میکرد گفتم گریه نکن نامرد گفت چرا اس نمیدی گفتم خیلی پررویی گفت محمود من عاشقت شدم گفتم دروغ نده گفت بخدا راست میگم با گریه میگفت ،گفتم تو شهوتی شدی ن عاشق گفتم ببخشید بیا پیشم گفتم بسه دیگه گفت بهت عادت کردم و .........گفتم زمانی که میگفتم بهت که عاشقتم مسخرم میکردی الان خودت میگی عاشقتم گفت غلط کردم اینا رو گفتم گفتم من دیگه کاری بهت ندارم دیگه زنگ نزن گفت نهههههههه گفتم چی میخوای ازم گفت خودتو میخوام گفتم ثابت کن گفت چجوری گفتم بگو چیزی که گفتی دروغ بوده گفت من نمیتونم گفتم پس بای گفت باشه سعی میکنم بگم گفتم اگه گفتی میبخشدمت گفت باشه فعلا بای دوساعت بعد رفتم خونه رفتم مامانم گفت اماده شو برم جایی ولی نگفت کجا گفتم باشه با بابام و مامانم و من و داداشم سوار ماشین شدیم رفتیم خونه ی خالم تا رسیدیم پیاده شدم گفتم من نمیام تو که مجبورم کردن برم تو باهم رفتیم تو داخل همه بودن به جزء مریم که تو اتاقش بود رفتیم جایی اوردن و خالم گفت محمود مارو ببخش چون مریم به ما دروغ داره و .......که اخر من رفتم تو اتاق پیش مریم دیدمش دلم بحالش سوخت چشاش قرمز شده بود از گریه صورتش سرخ بود جای کشیده بود معلوم بود بغلش کردم و منم گریه کردم بعد از دقیقه ساکت شدیم گفتم ممنون که حقیقت رو گفتی گفت حالا منو بخشیدی گفتم اره عشقم کمی لبخندزد رو لوپش بوسش کردم از فرداش باز بیرون رفتن هامون شروع شد رسیدیم زمانی که مریم بیست سالش شد منم بیست چهارساله شدم که خونه اجاره کردم و وسایل کامل خریدم و یه موتور گالکسی خریدم و با هماهنگی خانواده رفتیم خاستگاری مریم و اونم قبول کرد و یه ماهی نامزد بودیم و بلاخره ازدواج کردیم و الان یه سال و خورده ای از ازدواجمون میگذره و روزی دوبار یا یه بار سکس میکنیم و خوشبختیم . اینم خاطره ی من . اسم ها مستعار بود راستی الان مریم حامله هست برام دعا کنید دختر دار شم . مرسی که وقت گذاشتین و خوندین . این خاطره سکسی نبود ولی واقعیه کاملا . از دوستان تقاضا میشود که فحش ندید خیلی ممنون نظراتون برام مهمه ها . بای

نوشته: محمود

سلام ... اولین داستانی که مینویسم . واقعی هست . بخونید و حال کنید و اگه دوست نداشتین معذرت میخوام
خوب اول از همه بگم که من و دختر خالم تو سن 10 11 سالگی تازه همدیگرو دیدم . از من 3 سال بزرگتر بود . هر چی بزرگتر میشد بیشتر خوشم میومد ازش . بخاطرش چند باری با پسرای فامیل حرفم شده بود
با هم کم کم راحت میشدیم و تابستونا بیشتر همدیگرو میدیدم . بخاطر کوچیک بودن خونه مامان بزرگم و زیادی نوه ها و بچه ها شبا پیش میومد که گاها نزدیک هم میخوابیدیم . واسم شیرین بود کنار اون بودن . بعضی شبا دستشو با ترس میگرفتم . تو سنی بودم که تازه داشتم شهوت و سکس میومد تو فکرم .
اسم دختر خالم مریم هست با قدی متوسط و یه هیکل توپر و باسن خوش فرم که فکرشم کیرمو سیخ میکنه و سینه های گرد و یه گردن بلوری و لبائی که بایید بخوریشون تا ببینی چقدر شیرینه .
دلیل دوری شهرامون ما فقط تو تابستون میدیدیم همدیگرو .
تابستون میگذشتو ما برای خودمون تفریح میکردیم. شبا هم که میخوابیدیم دنبال این بودم که جایی باشم که اون میخوابه ( البته هنوزم اینجوریم با اینکه شوهر کرده ) شبا عشق من شده بود که دستشو بگیرم و با موهاش بازی کنم . نمیدونم متوجه میشد که من دستشو گرفتم یا نه . اما کم کم کارمون رسید به جایی که دستمو بیشتر جابجا میکردم و بازوهای توپولشم میمالیدم . پوست صورتش حرارت خاصی داشت . اینو وقتی یه بار دستمو رو گونه هاش گذاشتم فهمیدم . دیگه کم کم بعد چند وقت گردنشو میمالیدم . واقعا مثله مرمر میمونه و این مرمر دسته به سمت سینه هاش میکشوند ....
با ترس از اینکه بیدار نشه یا اگه بیدار شاکی نشه دستمو گذاشتم روی سینه هاش از روی تیشرتش .... یدفعه حالم عوض شد . شهوت کل بدنمو گرفته بود . یه استرسی هم گرفته بود منو که نکنه کسی بیدار بشه و ببینه منو تو این وضعیت . اما این مالیدنا همش از دوست داشتن بود ... چون هیچوقت وقتی میمالیدمش دستم رو کیرم نبود با اینکه شق شده بود ...
چند شب همینجوری گذشت تا اینکه یه شب که دستم رو سینه هاش بود یدفعه دیدم دستمو گرفتو گذاشت لای پاش ... واییییی یعنی فهمیده بود ؟ یعنی اینکارو کرده بود تا من کسشو بمالم ؟ دیگه کیرم حسابی شق کرده بود ... اما تو اون سن من عاشق سینه هاش بودم . مخصوصا این که جدیدا دستمو میبردم زیر تیشرتشو سینه های بینظیرشو از زیر تیشرت و سوتین میمالیدم ...
خلاصه اینکه یکم از رو شلوار کسشو مالیدم و دیگه روم باز شده بود ... دستم بردمو زیر شلوارو شرتش که یدفه یه تکونی خورد . تو اوج ترس و شهوت بودم و باری اولین بار داشتم کس گرم و نرم کسی که عاشقش بودمو میمالیدم . کسش حسابی خیس شده بود و واسه من لذت بخش بود . با انگشتام با لبه های کسش بازی کردمو انگوشتمو لای کسش میکشیدم .... صدای نفسامون بلند شده بود . اون یکی دستمو بردن رو سینه هاش . حالا سینه ها و کس نرمش تو دستم بود ... اما من هیچوقت کیرمو دستش ندادم ( تا چند وقت پیش )
دیگه این کاره هر شب ما بود البته اگه جور میشد که پیش هم بخوابیم ... واسه همین صبحا اغلب تا دیر وقت خواب بودم جون شبش مشغول شیطونی بودم . واسم سخت بود بعد اینکه شب میمالمش صبح تو چشاش نگاه کنم ... اما اونقدر شیطون بود که صبح که بیدار میشدم ازم سوال میکرد خوب خوابیدی ؟ اینو که میپرسید هم خوشحال میشدم که اونم لذت میبره هم خجالت میکشیدم که تیکه میندازه ...
روزها و ماه ها و سالها گذشت تا ما هر وقت یه جا با هم بودیم و شب میموندیم باید یجوری که تابلو نشه نزدیک هم میخوابیدیم
یادمه یبار بعد از عروسی دختر عمه ش که شمال بودیم میخواستیم بریم ویلا که منو اون بغل هم تو ماشین بودیم و تو تاریکی شب دست منو گرفتو گذاشت زیر دامنشو من روناشو میمالیدم و جفتمون لذت میبردیم ....
تو این چند سال از این داستانا واسه ما زیاد پیش اومد تا این که عقد کرد ... دیگه احساس کردم از هم دور شدیم ...
با اینکه اون هر روز زیباتر میشد و سکسی تر و منم هر روز بیشتر سکس میخواستم .... دیگه موقعیتی پیش نیمد برای مالیدن بدن نازش تا اینکه عروسی کردند
بعد عروسی هم نمیتونستم بهش فکر نکنم ... خاطره های خوبی واسه هم رقم زده بودیم ...
یه شب مریم بدون شوهرش اومده بود شهرما و خونه یکی از اقوام .... ما هم شب رفتیم اونجاو موندیم ... اونجا هم خوشبختانه جا کم بود و زمستون و هوای سرد . واسه همین همه تو اتاقی خوابیدیم که بخاری داشت . جایی که خوابیده بود من نمیتونستم برم بخوابم . رفتم پائین پاهاش خوابیدم کنار بخاری ... خود من گرم بودم بخاری هم داغ ... حشرم زده بود بالا دیگه . تقریبا همه که خوابیدن دستمو بردم زیر پتوش و پاهاشو گرفتمو میمالیدم . ساق پاهاش که تازه تیغ خورده بود کیرمو راست کرده بود ... حالا دیگه منم بزرگ شده بودم وفقط کس و کونشو میخواستم ...
شلوارمو تا سر زانو کشیدم پایین و کیرمو از تو شرت در اوردم ... کف پاهای مریمو به هم چسبوندمو کیرمو گذاشتم لای کف پاهش و کم کم عقب جلو میکردم .... خیلی لذت بخش بود برام این نوع سکس اونم تو اون موقعیت با اون استرس .. حواسمم بود ابم نیاد چون جایی واسه تمیز کردنش نبود و نمیخواستم پاهاشو خیس کنم ...
یکم که گذشت تصمیم مریم به پشت خوابید و کونش زد بیرون ... گفتم هر جوری شده باید این کون خوشگلو کردنیو بمالم ... دستمو با زور رسوندم به کونش و دیوانه وار میمالیدم تا اینکه اون غلط زد و من دیگه برگشتم به حالت اولم و خوابیدم ...
اون شب شیرین گذشت و من تماسم با مریم باز کم شد . دیگه کمتر بهش فکر میکردم چون احساس میکردم من دیگه واسش جذابیتی ندارم .
تو این مدتی که نبود بهش زیاد فکرمیکردم ... وقتایی که میرفتم شهرشون سعی میکردم ازش خبر بگیرم که هستند یا نه ... تا اینکه یه بار با خونواده رفتیم خونه خاله و دختر خاله و شوهرش هم بودن و شب قرار شد بمونن ... خدا خدا میکردم نرند تو اتاقشون بخوابند و پیشنهاد دادم که تو بالکن بخوابیم و قبول کردند ... خوشحال بودم و دنبال یه موقعیت که بتونم دست بزنم بهش
مریم زودتر رفت خوابید و من منتظر شوهرش بودم تا موبایلشو بیاره و فیلمای تو موبایلشو بیبنیم ... دیدم تا شوهرش نیست میتونم یه پتو رو خودم بندازم و دستم اززیر پتوم ببرم زیر پتو مریم .... این کارو کردم تا شوهرش اومد و بغل من دراز کشید و شروع کردیم فیلم دیدن ... دست منم رو ساق پای تراش خورده ی مریم جون بود و چون شلوارش گشاد بود دستم تا زانوش رسونده بودمو میمالیدم .... مالیدن پاهای مریم لذت بخش بود مخصوصا وقتی شوهرش بیدار پیشم بود ... با شوهرش رفیق بودم اما نه اونقد که بتونم زنشو بمالم جلوش ... شوهرش داشت فیلمای سکسی تو موبایلشو نشونم میدادو منم داشتم پاهای ناز زنشو میمالیدم دوست داشتم دستمو به کس مریم میرسوندم اما شدنی نبود .... تا اینکه قرار شد دیگه بخوابیم .... شوهرش رفت که لامپ حیاطو خاموش کنه و بره دستشوئی و بیاد ... میدونستم 5 دقیقه زمان دارم ... وقتی شوهرشو و دیدم تو حیاط و میدونستم که 2 دقیقه طول میکشه تا بیاد رفتم بالاسسر مریمو دستم رسوندم رو سینه هاش و میمالیدم اون 2 تا سینه ی خوردنیشو ....
تا اینکه دیگه از ترس اینکه صاحبش نیاد زود تموم کردم و خوابیدم .

گذشت تا اینکه چند شب بعد قرار شد تو بالکن خونه خاله چادر بزنیم و منو شوهرش و مریم اونجا بخوابیم ... خوشحال بودم که باز مریم نزدیکمه ...
چادر زدیم و رختخوابارو پهن کردیم و اماده شدیم و خوابیدیم ... چند دقیقه به حرف زدن و شوخی گذشت و شوهرش خوابید ... مریم هم دستشو انداخت رو شکم شوهرش و خوابید ... دست مریم جلوی من بود ... منم دستمو انداختم رو شوهرش و دستم جلوی مریم بود ... یکم که گذشت دستمو بردم زیر لباس مریمو دستمو به سینه هاش که عاشقشم رسوندم ... نوک سینش که کوچولو و گاز گرفتنی بودو بین انگشتام فشار میدادمو حشریش میکردم ... میدونستم که بیداره .. دستش که سمت من بود گذاشتم رو کیرم از رو شلوار ... دوست داشتم خودش بگیره و بماله کیرمووو .... اما شل میمالید ... کیرمو از تو شلوار و شرت در اوردمو دادم دستش و اونم برام میمالید اروم ... منم سینه هاشو میمالیدم ... بهترین شبی بود که داشتم .... اما یدفعه شوهرش یه تکونی خوردو پشتشو به من کرد و دست من از رو سینه مریم و دست مریم از رو کیرم جدا شد ... خیلی منتظر موندم تا دوباره به اون حالت برگرده ... اما دیم مریم کونشو چشبونده به کیرشوهرش .... خیلی دلم میخواست جاش بودم ....

تا اینجای داستان واقعیت بود ... اما دوس دارم یه بار یه سکس 3 نفری داشته باشیمو من داستانشو بنویسم .... دوس دارم یه بار وقتی بیداریم دستمو بذارم رو سینه هاش و لباشو بخورم ... اونم دستشو بذاره رو کیرمو از تو شرت بکشه بیرون و برام یه ساک حرفه ای بزنه .... هرچقدرم بخواد خرجش میکنم اما دوس دارم بهم حال بده و منم جواب حال دادنشو بدم ...
دوست دارم یه بار که تو خونش باهاش تنها میشم ببرمش روی تختی که شوهرش باهاش سکس میکنه و بخوابونمشو بعد از کلی لب بازی و خوردن سینه هاش برم سراغ کسش و انقدر بلیسم کس و کونشو و چوچولشو تا ارضا بشه .... دوس دارم بعد از لیسیدن کسش خودش یدونه از کاندومای تو کشوشونو بکشه سر کیرم و بگه بکن تو کسم .... منم میکردم تو کسش کیرمو اروم تلمبه میزدمو سینه هاشو میمالیدمو لباشو میخوردم ... گردنشو میخوردم تا میرسیدم به سینش .... دوس دارم دیگه هر وقت میرم خونشون شب نرن تو اتاقشون بخوابن ... 3 تایی پیش هم بخوابیم ....دوس دارم دوس داشته باشن سکس 3 نفره رو ...
کمک بهم بدین که چطوری بزنم مخشو تا سکس کنم باهاش ... همین

نوشته: نامدار

سلام اسم من امیره و 34 سال سن دارم. این مطلبی رو که براتون مینویسم مربوط به پنج سال پیش میشه موقعی که هنوز مجرد بودم. من یک دختر خاله داشتم به اسم فرناز که تقریباً 10 سالی از من کوچکتر بود و این موضوع باعث شده بود که همیشه مثل یک دختر بچه بهش نگاه کنم ولی خوب بچه ها هم یه روزی بزرگ میشن و این موضوع طبیعتاً هم در رابطه با فرناز هم صدق میکنه. بله فرناز خانوم تقریباً به سن 18 سالگی رسیده بود که تمامی اندامش به بلوغ کامل رسید و عجیب که کون و پستونای اون بیشتر از هرجای دیگش رشد کرد به طوری که تو همون نگاه اول جلب توجه می‌کرد البته بازم من زیاد به این موضوع دقت نمی‌کردم ولی خوب فرناز شیطنت خاص خودش رو داشت و از همه دختر خاله‌هام به من نزدیکتر بود. من زمان مجردیم همیشه یه دوست دختر داشتم و معمولاً هم با همون یکی می‌پریدم یک چند وقتی خوردم به بی دوست دختری و حسابی کف کرده بودم البته اینو بگم که با همه دوست دخترام هم سکس داشتم و این موضوع باعث شده بود که شدیداً تحت فشار قرار بگیرم. فرناز اینا تو شهر دیگه‌ای زندگی میکردن و معمولاً در طی سال چند بار به شهر ما میومدن و خوب معمولا هم خونه ما میموندن. خونه ما دو طبقه بود و طبقه پایین معمولاً در اختیار من و خواهرم بود و طبقه بالا هم پدر مادرم سکونت داشتن.

یک روز صبح که خواب بودم احساس سنگینی رو کمرم کردم و چشامو باز کردم دیدم بله فرناز خانوم نشسته رو کمرم تا بیدار شدم بهم گفت پاشه تنبل خان. بیدار شدم و طبق معمول همیشه یکم سر به سر هم گذاشتیم و بعدش رفتم صبحونه بخورم ولی اینبار یه فرق اساسی با هر دفعه داشت نمیدونم چرا اینقدر اندام فرناز پیش چشمم خود نمایی می‌کرد تا شب هزار تا فکر به سرم زد و هردفعه با یه دلیلی سعی کردم این فکرها رو از سرم دور کنم ولی نشد. خالم برای دیدن اون یکی خواهرش رفت ولی فرناز موند پیش خواهرم یادمه که فصل امتحانات خواهرم بود و اون برای اینکه درس بخونه رفت تو اتاق خودش و مشغول درس خوندن شد. ساعت تقریبا 11 شب بود که مامان و بابام هم رفتن بالا بخوابن و من موندم و فرناز داشتم از کانال FoxMovie یه فیلم میدیدم و چراغها رو هم خاموش کردم که دیدم فرناز هم اومد کنار من نشست سرشو رو سینم گذاشت و شروع کرد به فیلم دیدن تا اینجاش عادی بود ولی من غیر عادی بودم و عطر بدنشو با تمام وجود داشتم احساس میکردم نمیدونم فکر میکنم به خاطر این چند ماهی بود که کسیو نکرده بودم دیگه اختیارم دست خودم نبود و کلاً کیرم کنترولمو به دست گرفته بود. دستم بوردم سمت موهای فرناز که بلند و مشکی بود و شروع کردم با موهاش بازی کردن احساس کردک مه یکم تعجب کرد ولی کوتاه نیومدم و ادامه دادم چند دقیقه که گذشت شروع کردم با لاله گوشش بازی کردم و بعد از چند لحظه فشار سر فرناز رو سینم زیاد تر شد. دلمو زدم به دریا و دستم رو گذاشتم روی سینش فرناز هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد چند لحظه که گذشت شروع کردم با سینش بازی کردن بازم دیدم صداش در نمیاد با خودم گفتم اگه الان نکنمش دیگه هیچ وقت نمیتونم بکنمش فرناز یه دامن بلند و پیرهن یغه هفت تنش بود دستمو از تو یغش بردم داخل و از داخل سوتینش سینشو گرفتم وای خدا سینش انقدر بزرگ بود که تو کف دستم جا نمیشد و مثل آتش داغ بود بازم فرناز صداش در نیومد با نک انگشتم شروع کردم به بازی کردن با سر سینش که یهو دیدم یه آه کشید برای یک لحظه تو چشم هم خیره شدیم و نفهمیدم چی شد که لبهامون تو هم غفل شد همینجوری که اشتم لباش رو میخوردم دستمو اینبار از زیر پیرهنش بردم داخل وپستونشو از تو سوتینش کشیدم بیرون و از پیرنش درش اوردم لباشو ول کردم و مثل وحشیا افتادم به جون پستونش واقعاً پستونای بزرگی داشت اون یکی پستونشو رو هم در اوردم و با اون یکی دستم می مالیدمش انقدر از خود بی خود شده بودم که اصلاً حالیم نبود خواهرم تو اتاقه یه لحظه با صدای ناله فرناز به خودم اومدم از جام بلند شدم فرناز گفت کجا گفتم بزار ببینم خواهرم داره چکار میکنه اهسته رفتم سمت اتاق خواهر دیدم که بنده خدا از شدت خستگی همونجوری رو کتابش خوابش برده آروم درو بستم و برگشتم پیش فرناز بازک همون کارو تکرار کردیم فرناز بهم گفت امیر من واقعاً دوست دارم ولی نمیتونستم اینو بهت بگم. گفتم چقدر دوستم داری گفت بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی گفتم حاضری هر کاری گفتم بکنی تو چشمام نگاه کرد و بعد از یکم مکث گفت حاظرم فرناز تو بغلم بود همونجوری خابوندمش رو زمین و همینجوری که تو چشماش نگاه میکردم سرمو بردم زیر دامنش رفتم سمت کسش و شرو کردم از رو شرت گازش گرفتم ولی خیلی آروم چند لحظه که گذشت دامنشو کامل از رو سرم زدم کنار دیدم چشاش رو بسته و داره لباش رو گاز میگیره دستمو بردم سمت شرتش و کامل از پاش در اوردم واقعاً کس محشری داشت شروع کردم به خوردنش و زبونمو روش میکشیدم صدای ناله فرناز اروم میومد برام جالب بود که فرناز اینقدر راحت با این قضیه کنار اومد و راحت گذاشت کسشو بخورم پیش خودم گفتم این بار اولش نیست. تقریباً یه 5 دقیقه ای کسش رو خوردم. دیگه وقتش بود که بکنمش بهش گفتم بریم تو اتاق من رفتیم و تا داخل شدیم با سرعت هرچه تمامتر لباسامونو در آوردیم واقعا لخت فرناز بی نظیر بود یک کون گنده و اون سینه های خفنش یک هیکل بابه گائیدن درست کرده بود دوباره تو چشام نگاه کرد و گفت دوستم داره اومدم بغلش کنم که دیدم دو زانو جلوم نشت و کیرمو کرد تو دهنش وای چی میدیدم اون مثل یه جنده حرفه ای داشت برام ساک میزد یه ذره که گذشت دستمو بردم زیر چونش و کیرمو از تو دهنش در اوردم گفتم فرناز خیلی حرفه ای ساک میزنی نکه دوست پسر داری گفت نخیرم از تو فیلمهای سکسی یاد گرفتم تو دلم گفتم ارواح عمت. دیگه برام مسجل بود که فرناز قبلاً با کسی رابطه داشته با خودک گفتم بهتر و یکم از عذاب وجدانی که میخوام دختر خاله باکره خودم رو بکنم کم شد. بهش گفتم فرناز میخوام بکنمت گفت من هنوز باز نشدم گفتم با کست کاری ندارم از کون میکنمت. گفت نه خیلی درد داره گفتم اینم از تو فیلم سوپرا دیدی گفت خیلی بی مزه ای اصلاً نمیخوام گفتم باشه معذرت میخوام. گفت به بین یواش بکن خوب گفتم تو بسپارش به من قول میدم اذیت نشی. با چشای نگران نگام کرد گفتم بلرگرد و چهار دستو پا شو همین کارو کرد دیگه داشتم دیونه میشدم یک کون بزرگ و خوش حالت جلوم بود رفتم سر کمدم و کرممو از تو کمد بر داشتم. راستی اینو یادم رفت بگم من تقریباً اکثر دوست دخترهام باکره بودن و مجبور بودم از کون بکنمشون به خاطر همین اغلب سر این قضیه به مشکل میخوردم چند وقت پیش یکی از دوستام رفته بود هلند و به سفارش من یک کرم برام اورده بود که میگفت مخصوص کون کردنه کرمه یه حالت ژلاتینی داشت و بی حس کننده هم بود. یه مقداری از کرم ریختم رو سوراخ کون فرناز و یه مقداری هم زدم به انگشت فرناز گفت این چی بود کونم یخ کرد گفتم عجله نکن میفهمی شروع کردم انگشتمو تو کونش کردن نسبتا راحت می رفت داخل دیگه شک نداشتم که فرناز قبلا هم سکس داشته کمک یه اگشتو کردم دو انگشت و بازم کرم زدم به سوراخش بعد از چند دقیقه تقریبا 3 تا انگشتم تو کونش بود و فرناز اروم داشت ناله میکرد. انگشتامو اروم در اوردم دوباره به سرکیرم و نصفی از او کرممو مالیدم و گذاشتم رو سوراخش بهش گفتم تا میتونه پستوناشه بچسبونه به زمین به محض اینکه این کارو کرد سوراخش یکم بیشتر نمایان شد شروع کردم به فشار دادن فرناز گفت آی ی ی ی ی ی و خواست یکم کونشو جمع کنه که سر کیرم رفت داخل گفت امیر یواش. یکم صبر کردم و بازم فشار دادم بازم صدای ناله فرناز رفت بالا و گفت تورو خدا یواش با دو تا دستم قمبلاشو از هم باز کردم و ایندفعه با یه فشار کیرمو تا ته کردم تو کونش فرناز گفت آ ی ی ی ی ی ی امیر تو رو خدا درش بیار گفتم یکم طاقت بیار الان آروم میشه چند لحظه ای تو همون حالت نگرش داشتم و شروع کردم بهع بیرون کشیدن کیرم هر سانت از کیرم که از تو کونش در میومد با دستاش زمینو چنگ میزدکیرمو تا نزدیک ختنه گاه از تو کونش کشیدم بیرون و دوباره فشار دادم بازم فرناز ناله کرد و گفت آ خ خ خ خ خ خ چند بار اینکارو کردم و دیگه فرناز اعتراضی نمیکرد و صدای آی تبدیل شده بود به آه ه ه ه کاملاص سوراخش جا باز کرده بود و کیر من به راحتی داخل کونش عقب جلو میشد سرعت تلمبه زدنمو زیاد کردم هر بار که تا ته میکردم تو مونش قمبلاش میلرزید و من بیشتر حشری میشدم تو یک لحظه کیرمو از تو کونش کشیدم بیروم و فرناز گفت آ ی ی ی ی ی ی ی ی ی و یهو گوزید احساس کردم از خجالت آب شد گفتم ناراحت نشو این طبیعیه بنده خدا سوراخش به قطر کیرم باز مونده بود کیرم زیاد دراز نیست ولی نسبتاً کلفته. دوباره کیرمو کردم داخل و شروع کردم تلمبه زدن اول اروم و بعدش تند تند دیگه فرناز نتونست خودشو کنترل کنه و با صدای نسبتاً زیاد شروع به ناله کردن کرد دیگه آبم داشت میومد کیرمو تا ته کردم تو کونش و خودمو آزاد کردم فکر کنم یه یک لیتری ازم آب رفت تا قطره آخر آبمو تو کونش خالی کردم دیگه کار تموم شده بود و من کون گنده دختر خالمو فتح کرده بودم. کیرمو از تو کونش در آوردم و یه دستمال گذاشتم جلوی سوراخش که آب ازش نیاد بیرون فرناز هنوز داشت نفس نفس میزد. برگشت نگام کرد و گفت خیلی لوسی نفسمو بند آوردی دیگه کونمو احساس نمیکنم گفتم نگران نباش همه دخترا اولش همینو میگن گفت تو بیخود کردی از حالا بهت میگم اگه میخوای با من باشی باید قید هرچی دوست دختر داری رو بزنی گفتم دیوونه من اگه کسیو داشتم که با تو نمیریختم رو هم گفت به هر حال من خبر دارم تو دوست دختر داری و از حالا به بعد فقط باید با من باشی گفتم بازم این کونو در اختیارم میزاری خندید و گفت اگه همینجوری که امشب کردی بازم بکنیم آره. تو اون چند روزی که خونمون بود هر شب کارمون همین بود به محظ اینکه همه میخوابیدن دوباره فرناز به قولش عمل میکرد و منم مثل همون شب اول ترتیب کونشو میدادم. البته وقتی که برگشت شهرشون چون میدونستم تا حداقل 2 ماه دیگه دستم بش نمیرسه یک دوست دوختر دیگه برا خودم دستو پا کردم ولی تا موقع ازدواجم که 2 سال بعدش بود تقریبا یه 30 چهل باری دوباره از کون کردمش. الان هر دو ما ازدواج کردیم و معمولاً تو یه سال 2 سه باری همدیگه رو میبینیم ولی دیگه هیچ رابطه ای بینمون نیست. امیدوارم خوشبخت بشه و خوش ب حال شوهرش.

نوشته: امیر

با سلام خدمت دوستان شهوانی داستانی رو که میخوام براتون بگم مربوط میشه به دختر خالم که من اینجا اسمشو گذاشتم ماری 22سالشه و از من 7 سال کوچیکتره از زمانی که سنش کمتر بود وقتی شبا خونه خالم میخوابیدم و همه خواب بودن نیمه شب میرفتم سر وقتش و یه مقدار دستکاریش میکردم که دفعه متوجه شد و ازم ناراحت شد و با نامه این مطلب رو بهم انتقال داد گذشت تا زمانی که سال 87 من ازدواج کردم و اون هم سال 89 با اون سن کم با دوست پسرش ازدواج کرد که از جمله ادمهای عوضی همه کاره ولی شکاک هست توی یه محل از جنوب تهرهن خونه هامون بهم نزدیکه داماد خالم به من اعتماد نسبی داره اونا پارسال بچه دار شدن ماجرای ما از اونجا شروع میشه که نامزد بودن وبا خالم اومده خونه ما نامزدش بهش زنگ زد رفت بیرون تو راهرو اپارتمان با اون صحبت کنه منم رفته بودم تو راهرو که بو بردم با شوهرش بحث کرده بهش گفتم بره تو پارکینگ صحبت کنه که کسی متوجه نشه بعد اینکه رفت تو پارکینگ منم پشت سرش رفتم که یه مقدار بهش دلداری بدم که تو اون موقعیت چند تا لب ازش گرفتم و چون وقتش نبود نتونستم کاری کنم کذشت تا 1 سال ونیم بعد از عروسیشون یه روز شوهرش بهم زنگ زد گفت یه کار فنی تو خونه داره و از پسش بر نمیاد اخه خدارو شکر ما دستمون تو کار فنی بازه رفتم خونشون که کارش رو راه بندازم که دیدم یه سری وسایل کم داریم فرستادمش وسایل رو بخره یه ربع وقت داشتم که با دختر خالم خلوت کنم داشت پسرش رو میخوابوند رفتم سراغش گفت چیکار داری باهام گفتم هیچی تا شوهرت بیاد یه کم با هم درد دل کنیم اون فهمیده بود من چیکار دارم و همش از این میترسید که شوهرش برسه تا این که من بقلش کردم اون اجازه نمیداد باهاش کاری کنم ولی من تو کفش بودم از پشت بغلش کردم یه دستم رو سینه های تپلش بود یه دستم رو کس نازش دستم رو زیر شرت و شلوارش بردم و کسشو میمالیدم و از بالا هم سینه هاشو میمالیدم که ناگهان لبشو با برگردوندن گردنش گذاشت تو لبم در حین اینکه میمالیدمش اون کونشو میمالید به کیرم تا اینکه یواش یواش صدای نالش رفت بالا و ارضا شد می خواستم لباسشو در بیارم و ترتیبشو بدم که میترسیدم شوهرش برسه خودمه به کونش مالیدم تا ارضا شدم و سریع بساط رو جمع کردم خیلی تو کف موندم که نتونستم کاری کنم بهتون قول میدم ترتیبشو میدم و ماجراشو براتون مینویسم اینو بگم که از اون روز به بعد تماس تلفنی ما بیشتر شده وبا هم صحبتهای سکسی میکنیم و اونم دیگه مقاومتی از خودش نشون نمیده امیدوارم خوشتون اومده باشه خدا نگهدار همتون

نوشته: انوش

گرفته و 23 سالم سنشه اون با من خیلی خودمونیه و هر وقت میرم خونشون پیش من خیلی راحته ( منظورم اینه که براش فرق نمیکنه پیشم چطوری باشه) و من باید بگم یه پسریم که خیلی هوسیه و اینم اولین خاطره سکسیه منه که براتون تعریف میکنم .
چند ماهی بود دخترخاله ام رو می پایدم که کجاها میره وبا چه کسانی دوسته یه روز که از تو شهرمون می گذشتم دیدم با یه هم محلیمون داره حرف میزنه وبا هم بلند بلند میخندند خیلی تعجب کردم وقتی نزدیکشون شدم دخترخاله ام منو دید و سریع بحث رو عوض کردن من یه سلام کردم و از کنارشون گذشتم من دیگه خیلی شک کرده بودم از این اتفاق یه چند ماهی گذشت پدر و مادرم می خواستن برن مکه و اینا برای دیدن و خداحافظی اومدن خونمون من تو اتاقم در حال درس خوندم بودم که دیدم یکی داره در می زنه دیدم دخترخالمه زیاد تحویلش نگرفتم به من گفت چیه مارو تحویل نمیگیری گفتم من فردا امتحان دارم و وقت سر خاروندن هم ندارم گفت من پیشت میمونم هر کاری داشتی برات میرسم من گفتم باشه ولی اون گفت من یه چیزی گفتم زود سوء استفاده نکن بعد درباره ی اون روز باهاش صحبت کردم واون اول به من قضیه رو نگفت بعد هرجور بود از دهنش درآوردم می گفت یه چند بار باهم رابطه داشتیم بعد بهش گفتم فامیل رو ول کردی به غریبه میدی گفت تو کیرت کوچیکه حال نمیده بهش گفتم تو مگه با کیرم بازی کردی گفت نه حدس میزنم. آخر راضیش کردم که وقتی بابا و مامانم رفتن مکه یه روز براش زنگ بزنم بیارم خونم تا کیرم رو بهش نشون بدم اون گفت باشه.
یه هفته ای از رفتن مامان و بابام به مکه گذشت بهش زنگ زدم و آوردمش خونمون قبل از اومدنش خیلی استرس داشتم چون میترسیدم لو بریم چون دور و اطراف خونه ما خیلی شلوغه چون تو کوچمون نانوایی داشت و نانوایی هم همیشه شلوغ بود زنگ خونمون رو زد و من در رو باز کردم و وقتی در رو باز کردم یه چیزی یادم اومد که کاندوم نخریدم داشتم میرفتم که بخرم دخترخاله ام بهم گفت من تو کیفم دارم بعد با هم رفتیم تو اتاقم و با هم درباره سکس حرف زدیم من دیگه طاقت نداشتم و افتادم سرش و شروع کردم به لب گرفتن و سریع لباساشو در آوردم و با دو دستام سینه هاشو بازی میدادم سینه هاش زیاد بزرگ نبود ولی برای من چون اولین سکسم بود خوب بود سینه هاشو مثل وحشی ها میخوردم و اون هم آه و ناله میکرد ولی یه چیزی باید بگم قبل از این که کارم با دخترخالم شروع کنم یه تاخیر انداز زدم وگرنه تا حالا باید یه چند دفعه آبم میومد از سینه هاش گذشتم ورسیدم به کوسش زیاد قشنگ نبود با کوس هایی که تو فیلم سوپر میدیدم فرق داشت یه کوس داشت که رنگش سبزه بود و من شروع کردم چوچولش رو لسیدن و اون هم چون هوسش زیاد شده بود گفت کیرت رو بزار تو کوسم و جرم بده گفتم عجله نکن تو هنوز کیرم رو ساک نزدی همین که این حرف رو زدم سریع بلند شد ساک زدنشو شروع کرد خیلی قشنگ ساک میزد وقتی که ساکش تموم شد اونو رو زمین درازوندم و کیرم رو یواش یواش تو کوسش فرو کردم اوایل بلد نبودم تلمبه بزنم ولی کم کم راه افتادم طوری میزدم که باور نمیکرد که اولین کوسه دارم میکنم کم کم داشت آبم میومد گفتم آبو چیکار کنم گفت در بیار بریز تو کونم من سریع در آوردم و فرو کردم تو کونش و همه ی آبمو ریختم تو کونش هردو هنوز به خوبی ارضا نشده بودیم و بعد من دوباره شروع کردم به تلمبه زدن تو کوسش بعد از چند تلمبه دیدم آه و ناله دخترخالم زیاد شده فهمیدم داره ارضا میشه وقت ارضا شد گفت حالا کونم رو بکون بعد میخوام آبتو بخورم رفتم سراغ کونش و کردمش سوراخ کونش زیاد گشاد نبود و خوب نمیشد تلمبه زد بعد از چند دقیقه داشت آبم میومد سریع در آوردم و کردم تو دهنش و اون هم آبم رو خورد و روی زمبن یه درازی کشید و بعد بلند شد لباس هاشو پوشید و گفت من دیرم شده باید برم قبل از رفتنش بهش گفتم تو این یه ماه یه حالی هم به ما بده گفت باشه بعد از رفتنش رفتم حموم و یه جق تو حموم زدم و همینطور وقتی این داستان رو مینوشتم یه جق دیگه هم به یاد دخترخالم زدم .
نظر یادتون نرههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

نوشته: mamadi

نمیدونم با خوندن داستانه من باورتون میشه یا نه ولی خوندنش براتون که ضرری نداره پس بریم
من یه دختر خاله دارم که 17 سالشه قدش و سانت نکردم ولی حدودایه 170و داره پوستش گندم گونه و استایلشم که سکسیه اتفاقا همین استایلشه که همیشه باعث میشه من با دیدنش یه جوراییم شه
اوایل من یجورایی عاشقش بودم ولی اون زیاد تحویل منو نمیگرفت چون به قوله خودش من زیادی ظاهرم ساده بود اونم از تیریپه ساده زیاد خوشش نمیومد حالا که گفتم ساده پس بزارید حداقل یه کوچولو خودم و براتون توصیف کنم اسمم علی و 20 سال سن دارم قدم 178 و رنگ پوستمم سفید گندمی چهار شونه زیاد از خود تعریف نباشه ولی یه برگ برنده هایی تو ظاهرم دارم البته بگم زیاد خوشگلم نیستم
اوایل زیاد به ظاهرم نمیرسیدم نکنه فکر کنید که چفت و چول بودم نه تیریپم ساده بود ولی الانه خوب هر چی سنه ادم میره بالا تر خوب فکر و عقیدشم هی متفاوت تر میشه دیگه رو مد هستم مدل مو و این جور چیز ها
خوب زیاد حاشیه نرم دیدم این استایلش و و اون خوشگلیاش دختر خالمو میگم خیلی منو جذب کرده یا رک بگم حشریم میکنه لباسایه تنگ که حتی یه بار که رفته بودیم خونشون با شلوار استرج صورتی اومد جلوم که حالا نمیدونم حواسش نبود چی بود ولی اون کسه خوشگلش از وسط دو قاچ شده بود شکلشو یعنی میشد حدس زد از اون جا بود که من حشری شدنم با اون صحنه نسبت به دختر خالم به حد خودش رسیده بود یعنی اگرم با چادر میدیدمش باز این صحنه میومد جلو چشام باز یهو یه جورایی میشدم حالا............
قرار شد یه پنج شنبه با خانواده خالم اینا و ما بریم بیرون که قصد کردم مخشو دیگه تیلیت کنم همون شب چون دیگه طاقتم به سر اومده بود پس دستشو هی میگرفتم میگفتم بیا بریم بچرخیم تو پارک یه ذره پیاده روی کنیم اون قبول کرد ولی تو راه که تنها بودیم کسیم باهامون نبود پس باید سره حرف و از یه جا باز میکردم من حرف میزدم ولی اون زیاد با حرفام مچ نبود باز بی تفاوت بود ولی من فهمیدم از چه دری دیگه وارد شم منم بی تفاوت شدم و هی با گوشیم ور میرفتم و هی الکی زنگ میزدم اره تصمیم گرفته بودم حسودش کنم هی میگفتم الکی پشت تلفن خوب کجایی عزیزم اونم هی گوشش و برا شنیدن بهتر حرفام پشت تلفن گوشش و تیز میکرد هی قربون صدقه الکی پشته تلفن خیلی کنجکاوش کرده بودم تا اینکه وقتی تلفنم تموم شد اون گفت کی بود گفتم کسه خاصی نبود اون گفت که اگه نبود این قربون صدقه ها از کجا میو مد اصلا بهتره که تو با اونی ه قربون صدقش داری میری باشی و من اینجا ام که با تو باشم و اینا ولی تو نسبت به من بی تفاوتی من میرم و فلان بمان بیا برگردیم دیدم باید یه ذره طناب بدم خدمتش و طنابه ونم تو دستام بگیرم ول نشه
گفتم من! تو داری بی تفاوتی میکنی
این مسئله باعث شده بود یه کم از غرورش کم شه خودش و به بیرون برام بروز بده خیلی از تکنیکه حسود کردن طرف حال کرده بود انگاری تو امتحانه فنه فیتیله پیچ کردنه میزبان قبول شده بودم
هیچی دیگه با هم کم کم تو صحبتا مچ شدیم که حتی به جایی رسید که حسمونم بهم گفتیم که قبلن چه حسی داشتیم فکر میکردم فقط من عشق تو وخودم جوونه زده بوده یا به عبارتی نوعی شهوته شبیه به عشق
ولی دیدم نه اونم انگاری اره
خوشحال شدم با خودم گفتم من راضی اون راضی پس گوره بابایه ناراضی انقدر تو ابرا بردمش که اون یه جورایی گرم شد منو چنان بقل کرد که گفتم الان یکی ببینه چی میگه با خودش میشه خدا رو شکر شب بود اگرم کسی میدید زیاد معلوم نبود
خوب خوبیه پارکایه جنگلی همینه دیگه
که در این مواقع گوشیم زنگ خورد مامانم بود گفت کجایید گفتم هیچی بالایه یه تپه ایم تا نیم ساعت دیگه میاییم طرف شما
خوبیه قضیه هم اینجا بود که دیلیله دو نفری اومدنمون بیرون از طرف خالم موجه بود چون گفته بود که سمانه میخواد بره یه چرخی تو پارک بزنه ولی چون هم شبه و از اون طرفم که از تاریکی میترسه و فلان بمان تو باهاش باش خاله جان بیچاره خالم نمیدونست که گرگ این جنگل تنها منم ههههههههههههههههههههههه
میگفتم دیدم رفته تو حس لبایی ناخواسته اومد سمته گونه هام که انقدر لطیف بود منو با لمس کردنه گونه هام اتیش زد
منم رفتم تو کار بوس بازی دیگه شروع شده بود انگاری وقتش منم گفتم خیلی خیلی دوست دارم داشتم ولی تو باورت نبود و خلاصه از این کس و شعرایه رایج که خودتونم علامش هستیت ولی الان کم شده
اونم در جواب گفت من اگر بهت محل نمیدادم چون تو اوایل یه بار دستم و پس زدی اره یادم داشت میومد من یه بار همچین کاری رو در حقش کرده بود ولی خوب اون بار بچه بود انقدر تر گل ور گل یا کس نشده بود که
کم کم وقتایه رفتن بود
هورا مخ زدم در حده لالیگا
اینا گذشت تا اینکه یه روز تل خونه به صدا در اومد که من ور داشتم اتفاقا گوشی رو خالم بود گفت علی امروز وقت داری بیایا خونمون گفتم چطور شک کردم گفتم حتما لو داداه که چه حرفایی تو پارک بینمو ن رد و بدل شده
که دیدم نه خدا رو شکر یه نفسه راحتی کشیدم
گفت بیای خونمون به سمانه گیتار یاد بدی؟ و تو که درس ت خوبه بعدش ریاضی بهش یاد بدی ضعیف شده تودرسه ریاضی از این حرفا باز شک کردم نکنه مچ گیری باشه من تنها با دخترش گفت نمیخوام کسی دیگه بیاد بهش یاد بده نمیشه غریبه رو راه داد و کلاسم که بیشترش الان خصوصی شده خوب راست میگفت بیشتره کلاسا ام که الان استادش مرده
گفتم باشه بعد ظهر روونه خونشون شدم
وقتی رسیدم خالم اماده بیرون رفتن بود گفت من دارم میرم بیرون گفتم کجا گفت دارم میرم بیمارستان عیادت اقا وحید اومده دنبالم (پدر سمانه) از سره کار منم که حوصله صدایه این گیتار و ندارم و بهت دیگه سفارش نکنم مواظبه خودتون باشید تا از جلو دره راهرو رف منم گفتم به به بهتر از این نمیشه وقتی کفشامو در اوردم رفتم تو حال دیدم یدونه از اون لباس خوشگلاش و پوشیده یدونه شلوار جین تنگ با یه تاپ سیاه
خانم میخواسته مامانیش از خونه بره بیرون بعد خودش و نشون بده جوووووووووووووون به به
گفتم چطوری خوبی گفت اره تو چطوری و از این حرفا که بهتر از این دیگه نمیشد دستم و گرفت گفت بیا بریم تو اتاق
رفتیم گفت لباست و در نمیاری علی گفتم اها حواسم نبود
گیتارش و برداشتم که بهش اکوردارو یاد بدم یه نیم ساعتی که گذشت تموم شد کاره گیتار
باید مشغول ریاضی یاد دادن میشدم که داشتم جزوش و میخوندم که سرم و بالا کردم دیدم زول زده به من با یه لذتی منو نگاه میکنه
که گفتم چیه گفت خیلی دوست دارم دستم و کشیدم رو لباش اماده بود
از پشته گردنش گرفتم شروع کردم به لب گرفتن اون از موهام گرفته بود باهام به پیش میودم
همون طور که رو تختش بودیم خوابیدیم
وقتش بود پیش روی به سمته پایین تنه باشه از لپ های کونش گرفتم فشار میدادم اون از کمرم گرفته بود فشار میداد تاپش و به ارومی در اوردم دیدم هیچی زیرش نیست دو تا سینه یه تپل سفید که نوکشم از رو تاپ مشخص شده بود زد بیرون
نوکش صورتی بود شروع کردم به خوردن نوکش حتی گازیم گرفتم که یه جیغ کوچولو زد اهههههههههههههه اخخخخخخخخخخخ
که میگفتم جون بگو میخوام بشنوم هی میخوردم به اه اه انداخته بودمش
و بوس بارون کردنه شکمو وسطه سینشو پیشونشواغاز کردم که هی داغ ترش میکرد
وقتی به شلوارش رسید دو تایی باهم شلوار و در اوردیم شروع کردم از کس خوردن با چو چولش ور میرفتم خیس کرده بود بدجوری
که منو هول داد رو تخت به طوره وحشیانه با عجله شلوارم و در اورد کیرم و گرفت تو دستاش باهاش ور میرفت بالا پایین میکرد حشریم میکرد بدجوری بعد دوره لباش میکشید بهش گفتم فیلم سکسی زیاد میدیدیا گفت میخوای بزارم برات تو کامپیوترم دارم
گفتم بزار
یدونه از اون وحشیاشو گذاشت قضیه با گذاشتنه فیلمه اتیشی تر شد
ساک زدنش انگاری ساکر حرفه ای بوده بدجور منو اغوا میکرد
بعد همون جوری که خوابیده بودم کیرم و گرفت کرد تو کونش یه جیغی زد که دلم براش سوخت جر خوردم اخخخخخخ
اینا رو میگفت من دل سوزیم اب میرفت
بالا پایین میکرد منم هی از سینه هاش میگرفتم میخوردم اونم با دستاش کلمو میگرت به طرفه خودش ازم لب میگرفت میگفت عاشقتم
بعد نوبت به تلمبه زدن شد انقدر تلمبه زدم که وقتی کیرم در اوردم سوارخش قرمز و متورم شده بود با انگشت دوره سوارخش بازی میکردم میکردم تو دهنش انگشتم وبعد دست میزدم به کسش سیلی میزدم
بعد شروع کرد به ساک زدنه دوباره که ابم اومد سری گذاشت تو دهنش ابم و خورد ولی باز تو دهنش مثل شکولات قلقلگش میداد
اخر یه یه ربعی خوابیدیم بقل هم گهگاهی از هم لب میگرفتیم من که خسته بودم اونو نمیدونم اخه یه 45 دقیقه این حدودا بود داشتیم حال میکردیم گفتم الاناس که گندش در بیاد خالم بیادش ولی شانس خوب بود
سمانه گفت من میرم حموم تو منتظر میمونی یا بیا اصلا دو نفری با هم بریم حموم گفتم نه مادرت میاد بد میشه
از حموم که اومد لخت با حوله اومد پیشم خودش و خشک کنه من باز نمیدونم ولی حشری بودم
خوابوندمش رو تختش لخت از حوم اومده بود لطیف شده بود پوستش بویه مطبوعی بدنش گرفته بود که حشری ترم میکرد
اون اروم خوابیده بود منم ماساز میدادم بدنشو با کسو کونش ور میرفتم بوسش میکردم داشت خوابش کم کم میبرد که تلفنه خونشون زنگ خورد مادرش بود بهش گفته بود تا یه یه ساعت دیگه خونن زیره چایی و روشن کنه پدرش خستست از این حرفا
من گفتم دیگه باید برم مادرت اینا بیاین ببینن زیاد موندم شک میکنن وضعه ظاهریمم که ریخته بهم گفت عزیزم باشه برو هر چند میخوام بیشتر پیشم باشی بدجور بالا زده بود لب اخر همین که لخت رو تخت بود از گردنمم که گرفته بود گرفت ول نمیکرد گردنمو که خودم دستاش و باز کردم از دوره گردنم و منم یدونه باز لب از لبایه نازه کوچولوش گرفتم حرفه اخرشم زد که عاشقمه دوسم داره منم گفت منم همین طور هههههههههههههههههههههههههه
اخر حال بود بهتر از این نمیشد از این به بعد دوشنبه ها روزه مورد علاقه منه الان دختر خالم دوست دخترمه هم دختر خالم وبوس بازیایه موقع همراهیش از دبیرستان تا خونشون برام لذت بخش ترین کار تو هفتست
ممنون از اینکه تاپایه داستانه من نشستید و خوندینش
قضاوت و نظر دادن و میزارم پایه خودتون هر چند میدونم از فحشاتون منو مستثنی نمیکنید ههههههههههههههههههههه

نوشته: mnight

سلام
الان ٢٤ سالمه خاطره ام ٣سال پيش اتفاق افتاد برام
من ي دخترخاله دارم كه ٢ تا بچه داره
هرموقع كه عيدا يا تابستونا خونمون ميومد خودشو بمن ميمالوند داخل اتاق يا آشپز خونه
هروقت كه خونه خلوت ميشد خودشو يجورايى بمن ميمالوند
٣سال پيش كه كاردانيمو تموم كردم و تابستون خونه بودم و بدجورى توكف سكس بودم
ي روز كه بادوش دخترم بيرون بودم و از بس سعى كرده بودم دوسدخترمو راضى كنم كه بياد خونه دوستم و يه حالى باهاش بكنم ديگه خسته شده بودم
دختره نازونوزه زيادى ميكرد فقط دوسداشت تلفنى نازكنه
ميترسيد بياد بيرون باهام
منم ديگه كم كم ازش سرد شده بودم
همون روزابود كه شنيدم اونا قراره بيان خونه ما
اومدن خونه ما
شوهرش نيومده بود با ٢تابچه هاش اومد
اون هميشه توى بساطش جدول داشت و جدول حل كردنشم خوب بود
منم اونروزا خوب تحویل ميگرفتم
هميشه كه ميومدن ٤ يا ٥ روز خونمون چتر ميشدن
بعد ازظهر بود كه با خواهرم داشت جدول حل ميكرد
كه منم رفتم كمكشون كنم
من جدول حل كردنم خوب نيست فقط كنارشون نشستم
چند دقيقه اى گذشت كه خواهرم بلند شد و رفت آشپز خونه
خلاصه ما تنها شديم
اون دستشو بدستم ميزد
من خودمو به بيخيالى زده بودم
خلاصه ميدونستم كه ميخاره
بعدش داشت اسمس هاى مجلرو ميخوند كه يهو بمن گفت شمارت چنده شمارتو بده بهم
منم بهش گفتم و همون لحظه بهم ميس انداخت خاهرم هم پيش مانشسته بود كه شمارشو بهم داد
خلاصه همون شب بهم اسمس عاشقانه ميفرستاد
منم بهش اسمس عاشقانه فرستادم
خلاصه بعد از چند روز رفتن
وموقع رفتن بهم گفت اومدى تهران بيا خونم
دوسدارم بياى بهم سربزنى
بعد از يماه من رفتم تهران خونه مجرديه داداشم تا يخورده حالو هوا عوض كنم
بهش اسمس دادم كه حتما ميرم خونش
چند روز خونه داداشم بودم
تااون موقع فك نميكردم كه بتونم بادخترخالم سكس داشته باشم
ي شب بهم اسمس زد كه(دوسدارى بغلت باشم)
جاخوردم
استرس و شهوتم زد بالا تعجب كرده بودم
چندتا اسمس دادم بهش ديدم بدجو پايست
و بدجور هم شهوتيه
دوسه روز بعدش رفتم خونش
شوهرش سركاربود و پسر بزرگش دوازده سيزده سال بيشتر نداشت كه شهرستان پيش مادربزرگش بود، پسر كوچيكش كه سه چهار سالش بود خونه بود
رفتم تو خونش خيلى تحویلم گرفت
هردوتامون داشتيم از شهوت ميتركيديم
اومد كنارم نشست ولى پسر كوچيكش وسطمون نشسته بود
از پشت سر پسرش دستاى همديگرو گرفته بوديم خيلى شهوتى شده بودم
به پسرش گفت برو تو كوچه بازی كن
پسرش اول گفت نه
ولى بعدش پاشد رفت كوچه بازى كنه
ديگه فقط منو و خودش تنها بوديم
خيلى خجالت ميكشيدم ازش
بمن نزديك شد
شروع كرديم به لب گرفتن
خيلى آروم و خوب لب ميگرفت
هم زمان كه لب ميگرفتيم سينه هاشو مي مالوندم
البته از رو لباس ميمالوندم
چون خونش طبقه هم كف بود ممكن بود پسرش يهو برگرده خونه
وتابيايم جمش كنيم تابلو بشه
خلاصه از رو لباس كسشو ميمالوندم
بدجورى مست شده بود
انگار تاحالا كسى كسشو نمالونده بود
اونم كيرمو ميمالوند
يه رب باهم همينطورى وررفتيم كه پسرش زنگ درو زد وماهم از بغل هم جداشديم
دختر خالم رفت درو باز كرد اومد
پسرش كه اومد خونه ديگه همش كناره من بود و ولم نميكرد از سروكولم بالا ميرفت
اون روز از ساعت ٣ تا ٦ بعدازظهر خونش بودم
و هيچ فرصتى ديگه پيش نيومد كه بغلش كنم
ازخونش كه برگشتم رفتم خونه مجرديه داداشم
رفتم حموم و جق زدم چون بدجورى تحريك شده بودم و تخمام خيلى درد ميكرد
شبش بهم اسمس ميداد كه خيلى خوش گذشت بهش وخيلى دوسداشت باهم سكس داشته باشه
من بهش گفتم كه خيلى عاشق شدم و دوسدارم شبا بغلت بخابم
خلاصه بدجور منوبرد تو كفه خودش
چند روزى گذشت صبح ها خيلى بهم اسمس ميداديم چون اونموقع شوهرش خونه نبود راحتتر ميتونست اسمس بده
بعده چند روز ساعت ٩ شب بود كه اسمس زد شوهرم داره ميره شهرستان پيش مادره مريضش كه بهش سربزنه
و پسر بزرگش هم كه شهرستان بود
بهم اسمس زد كه امشب بيا كه من و پسركوچيكم تنها هستيم
تارسيدم خونش ساعت ١٢ شب بود
بعد از سلام و احوال پرسى بهم گفت كه برات جا پهن كردم
گفتم تو هم بيا كنارم ديگه گفت كه پسرش تازه خوابيده تاكاملا خابش ببره بعد مياد پيشم
رفت تو حال
منم كه تو اتاق پسر بزرگش خابيده بودم
اصلا خابم نميبرد منتظر بودم بياد پيشم اما يك ساعتى بود منتظر بودم
چند تك زدم گوشيش
بعد ٣،٢ دقيقه اومد قلبم داشت ازجاش درميومد
اتاق تاريكه تاريك بود
اومد روم خابيد شروع كرد به لب گرفتن
خيلى ماهرانه لب ميگرفت،از بس حشري بوديم ديگه فرصتى براى ساك زدن و كس ليسيدن نبود
البته من از كس ليسى زياد خوشم نمياد
ولى خوب لب گرفتيم گردنشو خوردم براش بدجور نفس نفس ميزد
خلاصه سريع رفتيم سر اصل مطلب شلوار و شورتمو درآوردم
و دامن،شلوار،شورت اونم در آوردم
داشتم از خوشخالى بال درمياوردم چونكه اولين بار بود داشته سكس رو تجربه ميكردم
اون كمر خابيده بود و من روش بودم
يه ذره تف ماليدم به كيرم و كردم تو كسش
انقد كسش داغ بود
حتى الان هم كه دارم اين خاطره رو مينويسم
هوس كردم كه بازم برم خونش جرش بدم
خلاصه شروع كردم به جلو عقب كردن
چنان لذتى داشت كه دوس نداشتم كيرمو بيرون بيارم
بعد از ٢سه دقيقه جلو عقب كردن آبم باشدت فوران كرد كه نصفش ريخته شد تو كسش و نصفشم ريخت رو شكمش بهش لتم عزيزم نميخاستم بريزم توش يهو اومد
گفت اشكالى نداره
دوباره لب گرفتيم
انقد لب گرفتيم كه دوباره گيرم بلند شد
بازم كيرمو كردم تو كسش
و شروع كردم به كردن
بهم ميگفت فقط تند بكن
انقد كمر زدم كه نفس نفس ميزد بعد ديدم بد جور داره ميلرزه و ارضا شد منم كم كم داشت آبم ميومد بهش گفت بريزم توش گفت بريز
منم آبمو ريختم تو كسش
بعد اين قضيه
نزديك ٢٠ بار ميشه كه باهاش سكس داشتم
الانم هرموقع فرصت پيش بياد باهم حال ميكنيم

نوشته: نیما

سلام من یونسم 14 ساله همتون می دونید که سن خطرناک پسر ها 13 تا 20 سالگیه بریم سر داستان واقعه

نزدیک به 2 ماه بود که درگیر مسائل جنسی شده بودم که خودم رو ارضا می کردم هر شب قبل از خواب به همه ی در خاله و عمو نقشه می کشیدم تا یجورایی بکنمشون ولی هیچ کدوم اصلا پا نمی دادن تا این که یه دفعه سمیه رو دیدم قد هم انادزهی من بود صورتی کشیده سینه ای گرد و بزرگ که از لباسش معلوم بود که هیچ وقت کرست نمی بست و نوک سینه معلوم بود کونی معمولی که همچین جالب نبود با رنگ پوستی سفید چشم گیر که چشم آدم رو در می آورد با خودم می گفتم که این در تو خیالامه ولی نمی دونستم چطور بهش بگم داشتم فکر می کردم که یافتم از راه چت بگم خیلی راحت میشه تف به این شانس از اینترنت اصلا استفاده نمی کردن گوشی هم که نداشت تو این فکر بودم که چطور بهش بگم

بعد از 2 هفته مادرم گفت می خواهم برم خونه ی خالت منم که از خدام بود چند ساعتی ببینمش رسیدیم خونه و مادرم داشت همون حرف های زنان رو با خالم میزد که یه دفعه گوشی زنگ زنگ زد گفتند پسر داییم دنیا آمد مییایم تون بالتون که بدجور شانسم گرفت که ماشین فقط برای دو نفر جا بود مادرم و خالم رفتند

داشتم فکر می کردم چطور بهش بفهمونم آخه اصلا نمی تونستم قربون صدقه ی کسی برم اون روز گذشت تو که

ماخانواده 5 نفری تو تعطیلات نوروزی می رفتیم قشلاق تو یه فضای خیلی باز بود که همه میومدن اون جا رانندگی یاد بگیرن از پیر و جوون کوچیک و بزرگ تا که از دور داره ماشینی میاد داره هی داره بوق میزه اونم چه بوقی نگو نگو که سمیه جون بوده داشته رانندگی می کرده ژست رانندگی چه بتش میومد گفت سوار شو بهم یه کمی یاد بده از پنجره پریدم تو که یه کم قدم بلند بود افتادم رو رون سمیه با صدای بلند بوش کردم گفتم شرط داره گفت هرچی باشه قبوله بیچاره از این بهش ماشین داده بودن خیلی خوش حال بود گفتم می خوام ببوسمت!ساکت شد بعد چند ثانیه به چشام زل زد گفت باشه داشتم می رفتم طرف لپاش که لبمو چرخوندمو از یه دقیقه ای لب گرفتم داش چشت روز بد نینه داشتم سکته می کردم چه حسی داشت ضربان قلبم رفته بود بالا بهد از یه ساعت راننده گی داشتم پیاده میشدم که گفت چیزی که فراموش نکردی کمی فکر کردم نه چیزی نبود داش پیاده میشدم که دورباره گفت بار چهارم که سرم رو چرخوندم که بگم چیزی جا نذاشتم صورتش رو آورد جلو ای دل غافل بگو می خواسته ازش لب بگیرم منم از خدام بود داشتم پیاده می شدم که گفت چیزی از قلم که ننداختی منم فکر کردم داره میگه یه وقت سکس تعیین کنم که بهش گفتم وقتی که با هم تنهاییم داشتم میرفتم سمت خونه که ماشین حرکت نمی کنه 7 بار ماشین رو خاموش کرد رفتم سمت ماشینو دستم رو از پنجره کردم تو دستمو گذاشتم رو پام وای داش میلرزید ترس تموم ووجودم رو گرفت ترسیدم بزنه به چیزی گفتم خودم رانندگی می کنم نشسته بود کنارم که آروم با دستش کیر سیخ شدم رو گرفت گفت ایجا ها رو می شناسی منم که عین کف دستم می شناختم گفت یه جای خلوت که هیچ کی اون نمیره رو میشناسی گفتم آره گفت منو ببر به اون جا تو دلمون شادی بود وقتی که رسیدیم گفت چه قولی به من داده بودی اومد جاو با کون می مالوند که حشری شودم ازش 10 دقیقه ای لب گرفتم در پشتی ماشین رو باز کردم سمیه دراز کشد منم داشتم رو میمالوندم که گفت بسه کیرم رو در آورد و شروع کرد به ساک زدن معلوم به اولین بارشه آخه بد چور دندونش به کیرم میخورد داشت آبم میومد بهش گفتم در بیارم اجزه نداد و تا طه ابمم خورد البته 5 قطره چیزیم نیست لباسشو با کلی خواهش طمنا در اوردم وای وای چی داشتم میدیدم نوک سیه هاشو مکیدم و رسیدم به کسش خوشم نمیومد بخورم بازم نامردی نکردم و خوردم وای جه نرم بود مثل روغن دُمبه بود آه آهش زیاد شده بود که یه دفعه فوران کرد خدا رو شکر لباس نداشتم مگ نه خیس خیس بودم که گفتم اجازه میدی از کون بکنم گفت اگه قول ازدواج و دوست پسری و خوردن کسم رو بدی از کوسم هم اجازه داری منم از خدام بود قبول کردم و با سوراخ کون چند دقیقه ای ور رفتم و یه تف گنده کردم تو دستم و دور کیرم چرخوندم و یواش یواش کردم توش تا دردش نیاد کیرم داش میشکست ولی گرمایی که کیرم داش احساس میکرد خیلی داشت حال می داد که بکونم تا ته توش یواش یواش سرعت تلمبه ها رو افزایش دادم که آبم آومد که تو خالی کردم بعد سمیه تو ماشین دراز کشیده بود که پا ها شو گذاشتم رو شونه هام کسش رو باز کردم بازبونم میکدم تو سوراخش بهد از مدتی آبش اومد ولی مثل قبل فوران نکرد رسوندم خونشون و 2 کیلو متر تا خونه طی کردم اونم با بدنی ارضا شده خسته با سر دردو خواب آلودگی مثل چند صد کیلومتر بود رسیدم خونه و ساعت 7 خوابیدم ساعت 11 بیدار شدم دورم پر آدم بود که نگو سمیه ی ساده با فشاری که مادرش بهش داده بود همه چی رو صاف گذاشته بود کف دست مادرش که اومده بودن خونه می دونستم اگه بیدار شم سیری از فحش ها میاد طرفم نگو که مادرم با خالم منو سمیه رو به هم نشون کرده بودند که اون شب شبه عقد منو سمیه بود که سمیه همسر من بود وای داشتم خواب میدیم یا بیدار بودم از اون به بعد هر وقت سمیه میبینم به یاد اون روز میفتم ازش لب می گرفتم اگه خونه ی خالم می خوابیم میومد پیشم می خوابید خودشو به من می چسبوند

متشکر از این که خوندید

نوشته: lost

سلام دوستان اسم من امیررضا هستش و این داستان مربوط میشه به 3 سال پیش زمانی که من 16 سال داشتم و عاشق سکس بودم ولی غیر از چند بار هم جنس بازی با دوستام با هیچ دختری رابطه نداشتم .
اوایل تابستان بود که خالم با شوهر و دخترش به قصد زیارت از تهران به خونه ما در مشهد اومدن .دختر خالم 18 سال داشت و خیلی هم ناز و بدحجاب اسمش هم نازی.
من باهاش یکم صمیمی بودم با من مثل بچه ها رفتار می کرد یک موبایل جدید خریده بود ازش گرفتم تا یکم با موبایلش بازی کنم اما موبایلشو برداشتم و رفتم داخل اتاقم و رفتم داخل گالریش دیدم چند تا فیلم سکسی داره فیلم ها رو نگاه کردم باورم نمی شد اهل این حرف ها باشه اما بهش چیزی نگفتم و موبایلشو پس دادم.
نزدیکای ساعت 8 شب بود که مامان بابای من و خالم با شوهرش تصمیم گرفتند برن حرم بعد بابای نازی رفت پیشش گفت چرا تو آماده نمیشی گفت حوصله ندارم می خوام فیلم نگاه کنم .پدرش خیلی مذهبی فکر کنم دوست نداشت من با دخترش تنها تو خونه باشم ولی با اکراه گذاشت خونه بمونه البته خواهر کوچیکم که فقط هفت سال داره هم با ما خونه موند.
من داشتم داخل اتاقم گیم بازی می کردم نازی هم روی مبل لم داده بود و داشت فیلم نگاه می کرد.
ناگهان یک فکری به سرم زد.یک فیلم داشتم که قشنگ بود ولی وسطاش صحنه سکسی داشت .رفتم بهش گفتم یک فیلم خیلی قشنگ دارم برات بزارم ؟ گفت بزار.
نشستیم فیلم رو نگاه کردیم خواهرم اولای فیلم رو مبل خوابش برد .تا این که صحنه سکسی رسید من هیچ کار نکردم یک دفعه نازی گفت این چیه خاموش کن.گفتم کنترل پیش تو.بعد یواش یواش به سمت کنترل رفتم اونم روش به دیوار کرده بود. کیرم بزرگ شده بود رفتم جلوش واستادم باورم نمیشه که این کارو کردم دست خودم نبود خیلی شهوتی بودم .
بهم گفت داری چیکار می کنی ؟ داشت به کیرم که از پشت شلوار برجسته شده بود نگاه می کرد .
گفتم نازی ما تنهاییم هیچکس نیست من ارزوم همچین موقعیتی . یک دفعه پاشد داد زد تو داری چی می گی این حرفا چیه که می زنی دیوانه .خواهرم از خواب پرید بعدش نازی رفت توی یکی از اتاق ها و درو بست و خوابید .من هم که خیلی ترسیده بودم سریع رفتم تو اتاقم و خوابیدم .
فردا صبح که از خواب پاشدم خیلی می ترسیدم .گفتم نکنه منو لو بده یا به پدرش بگه. بهش نگاه نمی کردم اونم با من حرف نمی زد خلاصه اون روز هرچی بود گذشت.
صبح بود نزدیکای ساعت 7 دیدم یک نفر داره بهم می گه بیدار شو بیدار شو . از خواب پریدم دیدم نازی اولش واقعا فکر کردم دارم خواب می بینم بعدش نازی یک لبخند زد .
بهش گفتم چکار داری ؟ یواش گفت می خوام دوباره اون فیلم رو نگاه کنم .من واقعا شک شده بودم بعد بهش گفتم مامان بابامون کجا هستند گوفت همشون رفتند دوباره حرم و بازار. منم سریع پاشدم و فیلم رو گذاشتم و باهم نشستیم صحنه های فیلم رو تا اخر نگاه کردیم بعدش بهم گفت چقدر اونجای(کیر) مرده بزرگ فکر نمی کنم مال تو خیلی بزرگ باشه .
منم خندیدم بعد نازی اومد پیشم گفت میشه اونجات ببینم منم سریع درش اوردم بعد نازی گفت به هیکلت نمی خوره اینقدر اونجات بزرگ باشه بعدش من با ترس گفتم ساک می زنی نازی گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی کیرم رو لیس می زنی بعدش نازی گفت باشه ولی اول برو موهای دور کیرت رو بزن بدم میاد منم چون می دونستم زمان کم سریع رفتم و اون کارو انجام دادم و تمام لباس هایم رو در آوردم و بعد دوباره رفتم پیشش دیدم داره دوباره فیلم نگاه می کنه من بهش گفتم فیلم رو ولش کن زمان کمه بهم خندید و با تعجب پرسید لخت کردی ؟ گفتم اره تو هم باید لخت کنی بعد نازی گفت برو بابا . بهش گفتم خواهش می کنم و بعد کلی التماس رفت تو اتاق و لخت اومد بیرون اما شرت و کرست داشت .خیلی می ترسید نمی دونستم چرا منم دفعه اولم بود که یک دختر لخت رو از نزدیک می بینم .
بعد نازی کیرم رو برداشت و شرو کرد به لیس زدن اصلا یاد نداشت و فقط زبونش رو می زد به کیرم و اب من سریع تر از همیشه داشت می اومد سریع آب رو ریختم کف دستم خیلی خوشش اومده بود گفتم آبم می خوری گفتش نه بدم میاد فقط بوش کرد تا ببینه چه بویی می ده .
بعدش گفتم حالا نوبت کوسه . نازی سریع گفت حرفشو نزن من باکره هستم بعد من گفتم یعنی چی گفت یعنی هنوز پردم پاره نشده . من منضورش رو نفهمیدم ولی اصرار نکردم .
سینه هاش زیاد بزرگ نبود تصمیم گرفتم کیرم بکنم لای پاهای سر خش از همجنس بازی خیلی خیلی بیشتر کیف می داد بعدش گفت این دفعه می خوام اب منی تو بخورم ببینم چه طوری منم خیلی خوشم اومد دهنش وا کرد و ابم ریختم تو دهنش اونم سریع رفت به سمت دست شویی گفتم چی شد گفت از اونی که فکر می کردم بدمزه تر بود منم خیلی ناراحت شودم . بعدش نازی گفت فکر کنم تا چند لحظه دیگه مامان بابامون پیداشون بشه تو بره داخل اتاقت خودت به خواب بزن کسی شک نکنه .
الان تقریبا 3 ساله که از بهترین خاطره زندگی من می گزرد و هنوز که هنوزه من دوباره با هیچ دختری نتونستم رابطه برقرار کنم نازی هم که فکر کنم تو تهران سرش شلوغ باشه.
ممنونم که داستان منو خوندید زبان داستان هم زبان عامیانه بود .(با تشکر امیر کینگ )

سلام دوستان . اول خاطرم بگم که من خیلی وقته تو شهوانیم و همه داستانارو خوندم . کم تجربه خیلی هست که میان چارتا دروغ و تخیل و آرزشونو مینویسن و بعدش میگن به خدا به جون ننم راسته!!! خواستم اینو بگم که مثه بقیه داستانا عجولانه فکر نکنیدو تو نظرات چارتا فحش ننویسید ....! من یه دختر خاله دارم اسمش شیلاست . از بچگی تو خونه ی مادربزرگم زیاد بازی میکردیم. شاید الآن دوباره فک کنید خب اینم که از بچگی همبازیش بوده و حالا به راحتی رفته کردتش!!! اما از موقعی که اومد تو جامعه و سنش رفت بالا همه چیزو فهمید و زیاد بهم رو نمیداد. من الان ترم 4 دانشگاهم و اون امسال کنکور داد. من زیاد حشر و جلقی نبودم که دخترا و زنای فامیلو دید بزنم اما از اول تابستونه امسال که یه هارد اکسترنال 320 گیگی فیلم پورن از دوستم گرفتم خیلی نظرم راجع به سکس عوض شد و شهوتم خیلی زیاد شد.چون شیلا دیگه با رفتاراش از قلبم رفته بود بیرون ، اصلا به فکرمم نگاه کردنه بهش نمیومد. اما از اون طرف پریسا دوسته شیلا چند ماه بامن رفیق بود که بعدش سر یه سری بحث بهم زدیم. پریسا عاشق این بودکه تو خونه با لباس زیر از خودش عکس بگیره و بزاره تو فیس بوک منم به خاطر همین باهاش بهم زدم. افکار و کارای پریسا به شیلا هم سرایت کرده بود و شیلا جدیدا به طرز فجیهی ابرو برمیداشتو آرایش غلیظ میکرد . جفتشونم که ی روز باهم رفتن سرتاپاشونو اپیلاسیون کردند. من اوایل به خاطر مهربونی و باحالیه پریسا باهاش دوس شدم اما بعد یه مدت فهمیدم جنده ای بیش نیس... تیر امسال قرار شد با خالم اینا بریم کیش . خالم ی پسر 6 سالم داره که اسمش فرشیده. ساعت 10 شب پرواز داشتیم. منم برای این سفر کلی ذوق داشتم آخه دوس داشتم کیشو از نزدیک ببینم. اونا صبح اومدن خونه ی ما که شب با هم بریم . شیلا خیلی سر سنگین رفتار می کرد اما من اون شب یرای اولین بار بدجور حشره پاهای سفید و صافش شده بودم. چون ما و خالم اینا خیلی باهم رفت و آمد داریم خیلی باهم راحتیم . اما با این وجود شیلا شلوار و بلوز آستین بلند پوشید. اون شب با فکره اون به کلی به هم ریخته بودم و تو فرودگاه مدام نگاش میکردم . پروازمون 1 ساعت تاخیر داشت و به خاطر همین ساعت 12 رسیدیم کیش. بابای من ارتشیه و به خاطر همین اونجا بهمون سوییت دادن. شب همه خسته بودن و همه چیو گذاشتن واسه فردا منم از فکره شیلا خوابم نبرد و تو یکی از اتاقا با متین ( داداشم ) خوابیده بودم. راستی یادم رفت بگم اسمه من رامتینه به خاطر همین با گوشی رفتم تو فیس بوک و چرخ زدم تا بعد نیم ساعت دیدم یه مسیج اومد . باورم نمیشد شیلا بود که گفته بود چرا با پریسا بهم زدی؟ اونم تو اتاقه بغلی خوابیده بود و با گوشیش ور میرفت. بهش گفتم چون خیلی هرزه بود. گفت فکرمیکنی منم مثه اونم؟ من که دوسش داشتم گفتم معلومه که نه . یه جمله گفت و آف شد. گفت: من مثل اون نشدم اما طرز فکرش رو من اثر گذاشته... این جملش کلی منو برد تو فکر! یعنی جنده نیست اما دوس داره سکسو . من با این جملش خیلی امیدوار به رابطه باهاش شدم و خیلی خوشحال خوابم برد فردا همه جوگیر شده بودن و دوس داشتن همه جارو ببینن. سوییتمون روبروی دریا بود و ما هم دم دمای عصر رفتیم لب دریا. من تو این سفر هیچ همسن یا هم صحبتی نداشتم به خاطر همین بیشتر تنها میگشتم . اونا تو پارک نشستن و چای خوردن منم ی لیوان خوردم و پا شدم و لب ساحل قدم زدم . حرفای دیشبش و ظاهرش بدجور حشرم کرده بود به خاطر همین بدون این که کسی بفهمه رفتم سوییت و نشستم با لب تاپم ور رفتن . بعد ی خورده وقت ی فیلم پورن گذاشتم و شروع کردم به دیدن که یهو دیدم زنگ میزنن هول شدم رفتم درو باز کردم دیدم شیلاست گفت اینجا چیکار میکنی ؟ گفتم حوصلم سر رفت اومدم خونه بهش گفتم تو اومدی چیکار؟ گفت متین گریه کرد گفت بادکنک میخوام هیچکسم کیف پولشو نیاورده اومدم پول ببرم براش بخرم. یهوکف کردم آخه رفت تو همون اتاقی که من داشتم فیلم میدیدم. منم یادم رفت فیلمو ببندم رفتم دیدم وایساده داره میخنده گفتم خنده داره؟ گفت نه بالاخره باید یاد گرفت دیگه ! پولو برداشت و خیلی خونسرد بدون اینکه به روش بیاره چیزی شده رفت. بعده یه ربع دوباره برگشت ایندفعه کلید برده بود و اومد درو بازو کرد و گفت رامتین خونه ای؟ منم گفتم آره بیا تو ! گفت نه میخواستم ببینم هنو خونه ای یا نه بعدش گفت بیام تو چیکار؟ گفتم بیا توام یاد بگیر!!! اصلا فکرشم نمیکردم که بیاد تو ولی اومد. نشست و شروع کرد وراجی کردن : چرا با پریسا بهم زدی ؟ اون دوستت داشتو از این حرفا کم کم صحنه های سکسی فیلمه داغش کردو گفت رامتین تا حالا سکس داشتی؟ بهش گفتم نه چرا میپرسی؟ گفت همینجوری تا زانو رفته بود تو آب و پاچش خیس بود پاهاش خیلی جذبم کرده بودن ... داشتم نگاش میکردم گفت شیطون کجارو نگا میکنی؟ گفتم اندامتو گفت دوس داری؟ گفتم آره خیلیییییی یه خنده سکسی کرد و پاشد اومد کنارم نشست بعد از چند دقیقه دیدن فیلم کیرم راس شد و زیر شلوارم تابلو بود. باورم نمیشد با دستش اومد کیرمو از رو شلوار مالوند. خیلی حشر شده بودم و اول بوسش کردم.بعد رفت رو تخت دراز کشیدگفت رامتین پایه ای؟ منم از خدا خواسته گفتم آآآآررررههه رفتم کنارش دراز کشیدم و دستمو گذاشتم رو سینه هاس خیلی خوش دست و خوش فرم بودن شروع کردیم به لب گرفتن که خیلی حال داد بعدش گردنشو خوردم کم کم آهش در اومد و گفت رامتین شلوارمو در بیار. شلوارش خیس شده بود چون رفته بود تو آب درش آوردم وای چه پاهای سفیدو صافی داشت ساق و روناش دیوونه کننده بود کسش باد کرده بودو از زیر شرتش معلوم بود . شرتش توری بود و کاملا سکسی . بعدش خودش پیرهنشو در آوورد و انداخت کنار اومد جلو و زیپ شلوارمو باز کرد و کشید پایین کیرم کامل سیخ بود اول از رو شرتم کیرمو گاز سکسی گرفت بعد با ناخنای بلندش با سینم ور رفت شرتمو در آورد و کیرمو گذاشت تو دهنش وای چه حالی داشت ... اول با سرش لب گرفت و حسابی ساک زد زیاد تو نمیبرد اما همون سرش خیلی حال میداد. بعدش پا شد و کلی لب بازی کردیم. راستش من شجاعته این که از کس بکنمش رو نداشتم آخه شاید پردشو میزدم به خاطر همین خوابوندمش و کلی کسشو لیسیدم وای چه بویی میداد کسش مرطوب شده بود . معلوم بود که خیلی حشر شده چون بدجور آه آه میکرد. از یه طرفی میترسیدم که مامان اینا سر برسن ازش پرسیدم خاله اینا هنو لبه دریان؟ گفت نه رفتن تا بازار . خیالم راحت شد و دلم قرص! گفت از کس نکنیا گفتم نه خیالت راحت برگشت و قمبل کرد کونش خیلی ناز و سفید بود اول سوراخشو خوردم بعدسر کیرمو تف زدم سوراخش تنگه تنگ بود با کلی فشار بردم تو . جیگر خیلی دردش گرفت اما داش بهش حال میداد اول آروم کیرمو جا کردم تو کونش بعد آروم آروم عقب جلو کردم خیلی اه و آوه میکرد برگشت و کیرمو گذاشتم لا سینه هاش انگشتشو کرد تو دهنش و میک زد بعد نوک پستوناشو مالوند پاشد یه خورده ساک زد برام و بعدش گفتم داره آبم میاد گفت بزار بیاد هانی. خوابید و کسشو مالوند تا آبم بیاد. آبمو پاشیدم رو سینه هاش و با دست رو سینه هاش مالیدم پاشد بوسم کردو رفت تو حموم . منم رفتم تو دستشویی و کیرمو شستم. بعد این قضیه خیلی عاشق هم شدیم و الآن جی افمه
امیدوارم خوشتون اومده باشه
اگه دوس داشتین نظر بدین

نوشته: رامتین

سلام امیدوارم همگی خوب باشید داستان من برمیگرده به 6 سال پیش پدربزرگم 4 سالی میشد سکته کرده بود و خانه نشین بود خونشون 2طبقه و خیلی ام بزرگ بود یکی خالم که پائین زندگی میکردن یه دختر داشت که از من 7 سال کوچیکتره چون شبا کسی نبود پیش پدربزرکم بخوابه تصمیم بر این شد که منو پسر خاله ام علی فقط شبا بریم پیشش بخوابیم که من تو این مدت با دخترخاله ام گرم گرفتم بودیم اون موقع 14 سالش بود الان 21 سالشه خذاییش خیلی ام خشگله.برم سر اصل داستان

سوم دائی بزرگم بود که خدا رحمتش کنه صبح همه رفتن سر مزار منم رفتم برا مسجد خرما و وسایل مورد نیازو بخرم برگشتنی دیدم دخترخاله مونده خونه تا بساط چای روبراه باشه(مراسم و خونه پدربزرگم برگزار میکردیم و مسجدم که جای خودش و داشت)من رفتم آشپزخونه وسایلی که خریده بودمو بزارم اونجا دختر خاله اومد خم شد از کشو چیزی برداره که کونش زد بیرون ووووووای پسر عجب کون خوش فرمی چون باهم راحت درمورد سکس حرف میزدیم و باهم زیاد لب بازی میکردیم سریع از پشت بغلش کردم اونم نگو حشرش زده بالا هیچی نگفت کیرم بدجور راست شده بود با دیستام پستوناشو میمالوندم گردنشو لیس میزدم و کیرمو درست جا کرده بودم تو چاک کونش یه کم حال کردیم بهش پیشنهاده سکس کردم شرایط و بررسی کردیم که گیر نیوفتیم من یواشکی رفتم طبقه پائین اونم بعد من اومد شروع کردیم همدیگرو لیسیدن و خوردن لب و لوچه بلوزشو درآوردم و وای پستوناش زد بیرون البته بعد اینکه سوتینشو باز کردم خوردم خوردم که دیدم چشاش از خماری قرمز شده و داره بسته میشه بعدش شلوارشو دادام پائین شورت صورتی پوشیده بود از رو شورتش کسش و گاز گرفتم بعدش شورتم کشیدم و کیرم که داشت منفجر میشد بیرون آوردم خوابوندمش رو زمین کیرمو 3/4 تایی کشیدم رو کسش که دیدم چنان منو بغل کرد و چنگم زد که نگو آبش اومدحالا نوبت من بود بهش گفتم برگرده قمبل کنه آقا چشتون روز بد نبینه چنان حشری و دست پاچه شده بودم که با کلی زحمت سره کیرمو که دادم تو مثل اسب همه آبمو خالی کردم تو کونش.الان تو این مدت خیلی باهم سکس داشتیم و داریم اما مثل اولین بار نیستم 2تامونم حرفه ای شدیم البته اینم بگم که شوهر کرده کسم باز شده کون و کس 2 تاشم بیشتر در اختبار منه تا شوهرش آخه یارو معتاد بود.همیدوارم خوشتون بیاد

نوشته: zero

سلام به همه بچه های شهوانی من اسمم سامانه قدم178وزن و؛75و19سالمه خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به چهاریاپنج ماه پیش(البته لازم به ذکره که برام مهم نیست باور کنید یا نه چون شما تو این سایت دنبال حقیقت نیستیددنبال شهوت میگردیدپس کم راجب راست یادروغ بودن داستان ها باعرض معذرت کسشعرتلاوت کنید)خب از بحث دورنشیم

داستان ازاونجایی شروع شدکه من تو شهری که خالم زندگی میکرد دانشگاه قبول شدم تا یکی دوماه اول توخوابگاه به جق زدن و دوست دخترها که خدا حفظشون کنه مشغول بودیم که خالم 24زنگ میزد پاشوب بیا خونمون غریبگی نکن اخرش ی روزاخرهفته رفتم خونشون بعد از دید وبازدید و ناهارسرظهرخالم و شوهرش خوابیدن من دخترخالم هم مشغول حرف زدن بودیم تا اینکه دخترخالم گفت ی دفترداره که همه فامیل واشناها ی جمله یاخاطره براش توش نوشتن و طبقه بالاست بیابریم بیاریمش منم قبول کردم ازدخترخالم بگم قد170سن24ی هیکلی معمولی/ رفتیم بالا من نشستم رو مبل اونم رفت ازتواتاقش دفترش روبیاره وقتی توکمدش مشغول گشتن بود رفتم سراغش پشت سرش بودم که یک ان دست شروع کردبه لرزیدن وضربان قلبم به شدت تندمیزدرفتم پشتش چسبیدم بهش دستموازرولباس گذاشتم روسینش هیچی نگفت بازم خودش مشغول گشتن نشون میدادمنم باپررویی دستمواززیرلباس گذاشتم روسینه هاشوکیرموفشاردادم به کونش دیگه مطمئن شدم مال منه برش گردوندمو سریع خوابوندمش لباسش زدم ی سینه معمولی وسفت که به راحتی تودستم جامیشدبه (هرحال لنگه کفشم توبیابون غنیمته نبایدناشکرباشیم شروع کردم لیسیدن وخوردن میکشون میزدم نوکشون قهوی پررنگ بودکه کاملاسیخ شده بودن چندبارخواستم ازش لب بگیرم که هی صورتشو میچرخوندونمیذاشت هیچی نمیگفتو هیچکاری نمیکردمنم سعی میکرد باهاش وربرم تا اه اوهش عین این داستان بچه دربیادولی نشدکه نشدرو شکمش زبونم کشیدمواومدم پایین شلوارشورتش ی جا دراوردم ی کس سفیدبایکم موبود شروع کردم لیس زدن ی بویی میدادزیادخوشم نیومدبا ی طعمی که زیاد بدنبود ولی ی جوری بودکسشوبازکردم بازبونم باچوچولش بازی کردم دیگه طاقت نداشتم دستوپام میلرزیدبه سختی نفس میکشیدم سریع کیرمودراوردموگرفتم جلوصورتش گفتم بخورکه سرشوچرخوندباالتماس زورچپوندمش تودهنش بعدبهش گفتم برگردبرگشت انگشتموتف زدمو کردم توکونش که سریع کونشوسفت گفت ازاونجانه هرکاری کردم نذاشت خوابوندمش روزمینو خودم خوابیدم روش سینه هاشومیمالیدم کیرمووسط پاش میمالیدبه کسکش همینجوری تلمبه میزدم که احساس کردم کیرم راحت عقب جلومیشه که دیدم کسش کاملاخیسه ی مقداردیگه عقب جلوکردم ابم اومدریختم لاپاش چنددقیقه روش خوابیدم کیرم لاپاش دوباره بیدارشد ی دست دیگه لاپستوناش گذاشتم ازاون به بعدطرف من نمیادوباهام تنهانمیشه ولی چندباردیگه تنهاگیرش اوردم اخرین بارهفته پیش بوددیگه انقدرسینه هاش مالیدم ی مقدارب زرگتر و نرم ترشده الان تو کفه اون یکی دخترخالمم که ازخودم کوچیکتره و نسبت به سنش سینه و کون بزرگی داره دعاکنیدجوربشه تاداستان اونم براتون بنویسم امیدوارم خوشوتون اومده باشه...

نوشته: سامان

سلام اسم من شهرام و 35 سال سن دارم این خاطره ای که میخوام بنویسم مربوط به چندین سال قبل از ازدواجمه . موضوع مربوط به یکی از دختر خاله هام به اسم سانازه. ساناز تقریباً ده دوازده سال از من کوچکتر بود و اصلا فکر نمیکردم که یک روزی بخوام باش سکس داشته باشم ولی با گذشت زمان و بزرگتر شدنش احساسم نسبت بهش عوض شد و نهایتاً منجر به این شد که تا مدتها در کنارش باشم. موضوع از اینجا شروع شد که من یه مدت مونده بودم بدون دوست دختر و حقیقتش از کردن زنهای جنده هم بدم میاد و حسابی بهم فشار اومده بود. تا اینکه خالم و دخترش اومدن خونه ما راستی اینو بگم که اونا تو یک شهر دیگه زندگی می کنند. من کلا با دخترای فامیل راحت هستم اینم به این دلیل بود که هیچوقت تو فکر دست درازی به اونا نبودن ولی خوب با ساناز از همه دخترا راحتر بودم جوری که هر دفعه همدیگه رو میدیدیم صورت همو بوس میکردیم. به هر حال بعد از چند روز که خونموم بودن یک شب پای تلوزیون نشسته بودم و داشتم فیلم نگاه میکردم ساعت حدودای 12 شب بود که دیدم ساناز از تو اتاق خواهرم اومد بیرون و رفت سمت آشپزخانه که آب بخوره خونه ما 2 طبقه بود و مامانم رفته بود طبقه بالا خوابیده بود و بردارم هم خونه یکی از دوستاش بود خلاصه تو لحضه خودم و ساناز رو تقریباً تنها دیدم اومد پیشم و گفت داری چکار میکنی گفتم فیلم چشمان تمام بسته رو میبینم. پرسیدم رویا (خواهرم) کجاست گفت اوون خوابید و به من تکیه کرد و شروع کرد به دیدن ادامه فیلم با من. تمام چراغها خاموش بود و تنها نور تلوزیون خونه رو روشن کرده بود. نمیدونم چرا اینجوری شد ولی عطر بدن ساناز انگار همه فضای خونه رو پر کرده بود. راستی یادم رفت مشخصات ساناز و براتون توضیح بدم یه دختر حدود 19 یا بیست سال (او زمان الان بزرگتر شده)نسبتاً توپر با حدو 165 سانتیمتر قد و سینه ها و کون بسیار بزرگ. فشار این چند وقتی که با هیچ دختری نبودم مغزم رو ضایع کرده بود و تمام افکار شیطانی که میشد سراغ یک نفر بیاد اومد سراغ من. ساناز شونه به شونه من تکیه زده بود و داشت فیلم نگاه میکرد ناخوداگاه دستم رو از پشت بردم و انداختم رو دوشش و شروع کردم به مالیدن دوشش ساناز هیچ عکس العملی نشون نداد بازم به خودم جرات داردم و یواش دستم رو بردم نزدیک پستونش و بازم مالیدم بازم سکوت ساناز منو تشویق کرد به ادامه کار دلم رو به دریا زدم و این دفعه دستم رو کامل رو سینش گذاشتم دیدم هیچ عکس العملی حتی به اندازه یک جا خوردن کوچیک هم نشون نداد چند دقیقه به این کار ادامه دادم ولی وقتی دیدم چیزی نمیگه اول آروم به طرف در اطاق خواهرم نگاه کردم دیدم بستس و آروم دستم رو از تو یقش کردم داخل و پستونشو از تو سوتینش گرفتم و شروع کردم به مالیدن .پستوناش واقعاً بزرگ بود و با یک دست نمیتونستم همشو بگیرم و بیشتر با نوک پستونش بازی کردم تا این لحظه هر دومون فقط به صفحه تلوزیون نگاه میکردیم ولی ناخود آگاه تو یک لحظه برگشتیم و تو چشمهای هم ذل زدیم نفهمیدم چی شود که لبامون توهم قفل شد و دیگه کار از کار گذشت بعد از چند لحظه که لباشو خوردم پستونشو کامل از تو پیرنش در آوردم. باورم نمی شد ساناز همچین پستونای بزرگی داشته باشه درست انگار 2 تا خربزه یک کیلویی تو پیرهنش بود تا جایی که میتونستم پستونشو کردم تو دهنم و شرو کردم به خوردن بعد از چند لحضه دیدم دست ساناز رفت تو شلوار و شورتم و کیرمو گرفت تو دستش و شروع کرد به جق زدن منو بگو که فکر میکردم این هیچی بارش نیست و من دارم به دختر خاله معصوم خودم تجاوز میکنم ولی ظاهرا ً خیلی حرفه ای تر از این حرفها بود. پستونشو از تو دهنم در آورد و با یک حرکت کیرم و از تو شورتم کشید بیرون و کرد تو دهنش دیگه حالم دست خودم نبود فقط داشتم سانازو که مثل یک جنده حرفه ای کیرمو میخورد نگاه میکردم دیگه وقتش بود که کار تموم کنم کیرمو از تو دهنش در آوردم و خوابوندمش رو زمین با کمک خودش شلوار شو از پاش در آوردم یه شورت قرمز پاش بود جالب بود که تا این لحظه با هم حتی یک کلمه هم حرف نزده بودیم دستمو بردم و خواستم شورتشو از پاش در بیارم که بهم گفت شهرام من تا حالا با کسی رابطه نداشتم بهش گفتم ولی اینجوری که تو برام ساک زدی من جوره دیگه‌ای فکر کردم بهم گفت هیچ از طرز فکرت خوشم نیومد من ساک زدنو تو فیلمهای سکسی دیدم و چون خیلی دوست دارم این کارو کردم من دیگه باش جر و بحث نکردم و پیش خودم گفتم کون لقش یا داده یا نداده دیگه من کار خودمو میکنم به خاطر همین بش گفتم پس حتما توی فیلم سکسی هم دیدی مردا چه جوری کس زنها رو میخورن گفت بله و دوست دارم امتحان بکنم ولی مواظب بکارتم باش. یک چشم گفتم و بعد از اینکه شورتشو در آوردم رفتم بین پاهاش و کس کاملاً تپلشو شروع کردم به خوردن که بعد از چند لحظه دیدم صدای آه و ناله ساناز داره بلند میشه دستمو گذاشتم جلوی دهنش و به کارم ادامه دادم که دیدم دستم رو داره با تمام قوا گاز میگیره تحمل کردم و بازم ادامه دادم کسش کاملا خیس بود و انگار داشتم یه هلو رسیده و آبدار میخوردم بعد از چند دقیقه فشار دندونهای ساناز از رو دستک کم شد و دیدم کمی آروم شد احساس کردم که باید ارضا شده باشه ولی من هنوز کار داشتم و داشتم از شدت شهوت می ترکیدم بهش گفتم برگرد گفت میخوای چه کار بکنی گفتم میخوام از کون بکنمت . گفت نه تورو خدا درد داره گفتم اینم از تو فیلم سوپر فهمیدی گفت نه خیر هم دوستی دارم که با دوست پسرش رابطه داره و او گفته که درد داره. گفتم لابد اون بلد نبوده چه جوری بکنه ولی من یه جوری میکنم که درد نداشته باشه. دقیقاً میدونستم که دارم بهش کس و شعر تحویل میدم ولی نمیخواستم کون به این گنده گی رو از دست بدم یه آن به خودم اومدم دیدم من و ساناز لخت تو سالن داریم به هم ور میریم و اصلا حواسمون به این نبود که هر آن ممکنه یکی بیاد داخل. بهش گفتم بریم تو اتاق من. رفتیم و در رو از پشت قفل کردم با خودم گفتم مرگ یکبار شیون هم یک بار نهایتش مچمونو میگیرن دیگه اعدام که نمیشم. چند وقت پیش دوستی داشتم که رفته بود هلند و از اونجا یک کرم آورده بود که مخصوص کون کردن بود آخه من زمان مجردیم اکثر دوست دخترام باکره بودن و مجبور بودم از کون بکنمشون به خاطر همین رفیقم که میخواست بره هلند بهش سفارش این کرم رو دادم. کرمه تقریباً شبیه سالیسیلات شفاف بود و یه کمی هم بوی تند میداد ولی کارش عالی بود چون هم یه کم کیر منو بی حس میکرد و هم یه کم کون طرفو. چراغ خواب اتاقمو روشن کردم و عظمت خلقت خدا رو تو بدن ساناز دیدم دیگه هر دوتامون کامل لخت بودیم و تو آغوش هم باز هم لباشو خوردم و تو این لحظه ساناز تو چشمام نگاه کرد و گفت شهرام خیلی دوست دارم. بش گفتم ثابت کن. گفت چه جوری گفتم برگرد و چهار دستو پا رو زمین بشین. یکم نگام کرد و بعد چهار دستو پا رو زمین نشست. خدایا چی میدیدم یه کون بزرگ ولی قشنگ بهش گفتم اگه هرکاری میگم بکنی درد نمیکشی. گفتم پستوناتو بچسبون به زمین و با دستات کونتو باز کن مثل یه دختر خوب گوش کرد. دیگه وقتش بود. سرمو بردم جلو و زبونمو گذاشتم روی سوراخش البته یکم کونش بو میداد ولی من انقدر حشری بودم که حالیم نبود شروع کردم به خوردن سوراخ کونش و سعی میکردم با زبون بکنم داخلش تقریباً یه 5 دقیقه ای این کار کردم و بعد از کرمم یه مقدار زیاد مالیدم روی سوراخ کونش و یه کمی هم مالیدم به کیر خودم شروع کردم با انگشت با سوراخ کونش بازی کردن و یواش یواش بند انگشتمو کردم داخل یه ذره خودشو جمع کرد ولی بهش گفتم آروم باش بازم ادامه دادم و این دفعه تمام انگشتمو کردم تو گفت آی یکم درد داره گفتم نگران نباش بیشتر نمیشه بازم ادامه دادم و شروع کردم انگشتمو تو کونش عقب جلو کردن بعد از چند دقیقه انگشت دومو کردم داخل ولی کرم دیگه کار خودشو کرده بود و یه جورایی سوراخش بی حس شده بود چون این دفعه کمتر آخ و آوخ کرد. بعد از چند دقیقه که حسابی انگشتش کردم دوباره کرم رو ریختم رو سوراخش که تقریباً باز هم شده بود و سر کیرم و آروم گذاشتم روش بهش گفتم دوباره کونشو باز کنه و یه نفس عمیق بکشه به محض اینکه این کارو کرد با یه فشار سر کیرم رو کردم داخل که دیدم گفت آی ی ی ی ی ی . خودمو کنترل کردم و تو همین وضعیت چند لحضه موندم گفت خیلی بدی تو که گفتی درد نداره گفتم یکم فقط داره و به زودی اینم احساس نمیکنی فشار مو شروع کردم به زیاد کردن و یواش یواش کیرم تا ته رفت تو کونش. ساناز فقط داشت آی و اوی میکرد و گفت شهرام تورو خدا درش بیار گفتم باشه ولی باید موقع در اوردن خودتو شل کنی شروع کردم به بیرون کشیدن و ساناز هم از همه جا بی خبر خودشو شل گرفته بود به محض اینکه تا نزدیکای سر کیرم از تو کونش در اومد دستمو گذاشتم جلوی دهنش و با فشار زیاد دوباره تا ته کیرمو کردم تو کونش که دیگه ساناز جیغ زد ولی دستم مانع از بیرون امدن صداش شد یواش یواش شروع کردم به تلنبه زدن و ساناز هم فقط می گفت آخ آی درش بیار توجه نمیکردم و ادامه دادم که تقریباً بعد از 10 دقیقه دیدم دیگه برای دراوردن کیرم از تو کونش تقلا نمیکنه و فقط آخ اوخ میکنه دوباره به حالت چهار دستو پا درش اوردم دو طرف کونش و گرفتم و ایندفعه دیگه شروع کردم تند تند تلمبه زدن هر بار که کیرم تا اخر میرفت تو کونش شکم به قمبلاش میخورد و به اونا لرزه مینداخت ساناز هم دیگه کامل خودش و در اختیارم گذاشته بود و فقط صدای آه و نالش خیلی آروم میومد دیگه تو آسمون بودم احساس کردم داره آبم میاد سرعت کردنمو بیشتر کردم و یه جورایی دیگه وحشیانه تو کونش عقب جلو میکردم برای آخرین بار کیرمو تا ته تو کونش فرو کردم که ساناز گفت آی ی ی ی ی ی ی ی ی و خودمو رها کردم فکر کنم یه 1 لیتری آب ازم رفت خودمو انداختم رو کمر ساناز و آروم گرفتم صدای نفس زدن ساناز هنوز بالا بود. تو همون حالت چهار دستو پا که بود کیرمو یواش کشیدم بیرون به محض اینکه کیرم رو در آوردم ساناز نتونست خودشو جمع کنه و گوز بلند و طولانی کند بیچاره سوراخ کونش باز مونده بود و یک از آبم هم از کونش اومد بیرون که با دستمال پاکش کردم احساس کردم از اینکه نتونسته خودش و کنترل کنه و گوزیده خیلی خجالت کشید بهش گفتم عزیزم این کاملاً طبیعیه و اصلاً خودتو ناراحت نکن یه بوس دیگه به کونش کردم و بهش گفتم چند لحظه رو شکم دراز بکشه و بعد بره خودشو تمیز کنه همین کارو کرد و همین طوری که رو شکم خوابیده بود برگشت نگام کرد وگفت شهرام کشتیم این چی بود ریختی داخلم انگار آب گرم ریختن تو کونم بش گفتم این حرارت 5 ماه نکردن بود. گفت خیلی بدی از این به بعد اگه میخوای منو بکنی دیگه حق نداری با کسه دیگه ای باشی گفتم چشم عزیزم. از اون به بعد تقریباً یه سی ، چهل دفعه ای تو مدت چهار سال کردمش ولی خوب نهایتش با یکی دیگه عروسی کردم و اونم همینطور بعد از ازدواجمون هم دیگه سعی نکردیم همدیگه رو ببینیم و بخوایم کاری بکنیم ولی فکر کنم تا آخر عمر دیگه همچین کونی نخواهم کرد.

نوشته: شهرام

سلام من امین هستم میخوام یه داستان براتون تعریف کنم امیدوارم که همتون از شنیدن این داستان واقعی خشنود بشید...
تو جاده چالوس بودیم و داشتیم به سمت شمال حرکت میکردیم دوتا ماشین بودیم یکی ماشین ما و دیگری ماشین پسر عمه ام که کلا میشدیم 9 نفر من تو راه هدفون توی گوشم بود و مدام به دختر خالم فکر میکردم اخه من خیلی دوستش داشتم هم خوشگل بود هم اخلاقش خیلی خوب بود اما من واقعا پسر خجالتی هستم و هیچ وقت نتونستم از شدت علاقه ام به اون چیزی بگم و همیشه این عشق در دلم بود شب بود که به شمال(چالوس_نمک ابرود)رسیدیم انقدر خسته بودیم که هممون زود خوابیدیم صبح که بیدار شدیم تازه دیدیم شوهر خالم اقا سعید چه ویلای بزرگ و قشنگی اجاره کرده مادر و خالم مشغول درست کردن صبحانه بودن منم داشتم باگوشیم ور میرفتم بعد هم حدود ساعت 11:30 بود که رفتیم بیرون برای خرید و تفریح هر جا که میرفتیم من پشت کون دختر خالم الناز راه میافتادم کارمون که تموم شد ساعت 3 برگشتیم خونه از بیرون غذا گرفته بودیم جاتون خالی چون گرسنه بودیم خیلی بهمون چسبید بعد هم همه تا ساعت 5-6 خوابیدن اما منو الناز بیدار بودیم منم برای اینکه خودم را نشان بدم از برنامه های گوشیم براش چیز های باهال فرستادم اونم از برنامه ها بدش نیامد راستش اینطوری که من با الناز صحبت میکنم با بابام صحبت نمیکنم

ساعت 6 که همه بیدار شدم داداشم حمید پاسور اورد منم که تو حکم خدا...جلوی الناز هم بود و داشت بازی را نگاه میکرد منم میخواستم خودمو نشون بدم منو داداشم باهم و بابام و شوهر خالم هم با هم بودن خلاصه سرتون را درد نیارم 7-4 بردیم فکر میکردم دارم خودمو به الناز اثبات میکنم ساعت 9 بود که منو الناز با خانوم پسر عمه ام رفتیم لب دریا فضای رمانتیکی میشد اگه زن اسکل پسر عمه ام میرفت که خدارا شکر شوهرش صداش زد و رفتن بعد سعی کردم یه کم سر صحبت را باز کنم یه کم درباره ی درسا صحبت کردم بعد به طور کاملا حرفه ای صحبت را به سمت سکس کشیدم من قبلا که بچه بودم میدیدم که دختر خالم با پسر خاله ی بزرگم سکس میکنن و به خاطر همین از پسر خالم متنفر بودم بهش گفتم تو قبلا با شاهین سکس کردی من خیلی ناراحت شدم اونم گفت اگه تو هم میخوای اعتماد به نفس داشته باش و پاپیش بزار من که هول شده بودم من من کردم و گفتم باید چکا....ر کنم گفت هیچی خودم خبرت میکنم من که تو کونم عروسی بود میخواستم برای اولین بار سکس کنم رفتیم توی ویلا و نمیدونم چطوری شام خوردم و منتظر شدم تا شب بشه خودمو با تلویزیون و گوشیم سرگرم کردم شب شد ساعت 1 بود و مرد ها و زنها داشتن کم کم میخوابیدن.راستش خالم خیلی حساس بود و بخاطر حساسیت های اون مرد ها پایین تو حال خوابیدن در صورتی که بالا 3 تا اتاق خوب داشت خانوم همه تو اتاق بزرگه یعنی اتاق اولی بودن و اتاق دوم درش کلا قفل بود و سومی هم که خالی بود و دو تا تخت تک نفره داشت الناز متولد سال1371 و من 1374 بودم ساعت 1:45 بود که اس ام اس داد بیا بالا اتاق اخر داشت حلقم از تو کونم میزد بیرون.با خودم میگفتم دارم میرسم و یکی یکی پله ها را بالا میرفتم تا به اتاق رسیدم در تا نیمه باز بود رفتم تو دیدم الناز دو تا تخت هارو بهم چسبونده بود و با یه تاپه زیر نافی خوابیده بود و یه شلوارک هم پاش بود منو که دید با انگشت بهم اشاره کرد اروم و بدون هیچ مکسی منو گرفت و چسبوند به دیوار و شروع کرد به لب گرفتن وای این من بودم که داشتم با یه دخی لب میدادم باورش برام سخت بود راستش من خیلی خجالتی هستم ولی کم کم روم باز شد و لباسشو زدم بالا وای سوتین تنش نبود مثل دیوونه ها داشتم سینه هاشو میخوردم وای که چقدر خوشمزه بود و او.....م او.....م میکردم بد بردمش رو تخت و بازم سینه هاشو خوردم قول داده بودیم که پای خودمونو از گلیم دراز تر نکنیم اما خودش اینقدر حشری شده بود که شرتمو در اورد و چند ثانیه دیگه شورت خودشو هم در اورد و کیرمو با دستاش گرفت یه کمی جلق زد و بعد گذاشت توی کسش و گفت بکن عزیزم داشتم از خوشحالی میترکیدم یه دستم رو پستونای خوب و تو دست بیافتش بود و یه دستم روی کونش داشتم میکردم که دیدم داره نفس نفس میزنه و میگه ای....ای ....ای بسه پاره شدم منم نا مردی نکردم و تا جایی که میتونستم کردم بعد هم افتادیم رو هم و شروع کردیم به لب گرفتن من ترسیده بودم و گفتم جیگرم یهو حامله نشی این وسط... گفت نه قرص میخورم تو نگران نباش نیم ساعتی خوابمون برد بعدش سریع پاشدیم و لباش بوسیدم و رفتیم پایین و خوابیدم راستشو بخوای خیلی حال کردم یه حال اساسی. امیدوارم شما هم در تمامی مراحل زندگی به هر چی که دوست دارید برسید
باتشکر از اینکه وقت خودتونو در اختیار من گزاشتید....
نظر یادتون نره دوستان...

نوشته:‌ امین

سلام دوستان من براي بار اول دارم داستان مينويسم و اميدوارم خوشتون بياد@
راستش داستانى كه ميخوام براتون بگم بر ميگرده به يك سال پيش من تو هنرستان درس ميخوندم و براي اين كه زياد به خونه نميرفتم خيلي كم از اتفاقهايى كه ميافتاد خبردار ميشدم مثل اينكه بعد از 5 ماه فهميدم پسر داييم بايكي از دختر خاله هام ازدواج كرده و . . .
خب از خودم بگم بعدهم بريم سراغ داستان من پوستم تيره است ولي صورتم كج كوله نيست قيافه قابل قبولي دارم چشام قهوه اي روشن قدم 175وزنم 70و چون از موقعى كه ميتونستم كار كنم ميرفتم سر كار بدن نسبتا خوش فرمي دارم.
حالا داستان من.
خانواده ما توى شهرستانى كه به دنيا اومده بودم زندگي نميكردند يك شهرستانى نزديك همون شهرستان بوديم و من براي درس رفته بودم يه جاي ديگه ولى فاميلاي ما توى شهرستان محل تولدم بودن من تقريبا هفته در ميون ميرفتم شهرستان محل تولدم سر خاك مادربزرگم چون من خيلى دوستش داشتم ميرفتم شهرستان ولى خونه كسى نميرفتم بعد از يك ساعت باز برميگشتم محل تحصيلم بعد از ازدواج دخترخالم بامن بيشتر رابطه داشت يه مدت كه گذشت ديدم ازم شارژ ميخواد و ميگفت بعد بهت ميدم منم دو سه بار بهش دادم كم كم وقتى ميرفتم شهرستان خونه اونا يه سر ميزدم وهيچ وقت پسر داييم خونه نبود تااينكه يك شب بااسرار دختر خالم ايستادم خونشون تازه اون موقع بود فهميدم دختر خالم به زور پدر مادرش ازدواج كرده و هيچ علاقه اي به شوهرش نداره شوهرشم به بهانه كار ميره تهران و تايك ماه اصلا بهش سر نميزنه خلاصه اون شب تاصبح بامن درد دل ميكرد چون من مورد اعتمادش شده بودم بين حرفاش بهم گفت براي اينكه كمبود محبت رو كه از طرف شوهرش بود رو جبران بكنه بايه پسر ديگه رابطه تلفنى داره انگاراتيشم زده باشن داغ كردم بااينكه ميدونستم شوهرش به هيچ عنوان ارضاش نميكنه ازهيچ لحاظ نه عاطفى نه جنسى ولى بهش حق چنين كاري رو نميدادم داشتم سرش داد ميزدم كه يه هو جاي كبودى يادگاريهاي شوهرش رو بهم نشون داد واين كارش مثل اب روى اتيش بود نميدونم چى شد يه هو بغلش كردم سرش رو گذاشتم رو سينم اونم شروع كرد گريه كردن بعد از اينكه سبك شد بهش فهموندم اين كارش اشتتباه و ممكن ابرو ريزى بشه واسه همين با پسره بهم زد واز اونجا رابطه تنگاتنگ ما شروع شدهرموقع ميرفتم شهرستان خونه اونا بودم و تبق معمول شوهرش نبود يه شب بهم گفت ارش
گفتم چيه مينا گفت تو خيلى خوبى اكثر نيازهام رو برطرف ميكنى ولى يك چيز هست كه روم نميشه بگم گفتم من باتو كه اين حرفارو ندارم هرچى دلت ميخواد بگو گفت قول ميدى منطقى برخورد كنى گفتم اره گفت من از لحاظ جنسى اصلا ارضاء نميشم انگار برق سه فاز گرفت منو از جا پريدم گفتم چى؟دوباره تكرار كرد و ياد اورى كرد كه قولم يادم نره سعى كردم كه خونسرد باشم اون گفت اگه نتونم خودم رو خالي كنم باز شايد برم طرف دوست پسر من كه تحريك شده بودم بدون اينكه حدفي بزنم نگاهش ميكردم وقتى به خودم اومدم ديدم زل زده به كيرم كه داشت شلوار راحتيم رو پاره ميكرد اروم اومد بغلم كرد لباش رو گذاشت رو لبام كه گر گرفتم داشتم ديوونه ميشدم منم حشرى شده بودم بردمش اتاق خواب و بى مقدمه شروع كردم لباساش رو كندن حالا فقط شرت داشت واى چه بدن نرمى بااينكه اولين سكس من بود ولى خوب ياد داشتم چيكار كنم چون فيلم زياد نگاه ميكردم.شروع كردم خوردن سينه هاش كه سايزشون75بود تو اسمونا سير ميكردم كم كم ميرفتم پايين ديگه اماده بود براى كردن ولى خواستم با زبون ارگاسم بشه رفتم سمت كسش از روى شرت زبون كشيدم يه اهى كشيد كه فكر كردم ارضاء شد وقتى اون رو لخت كردم از خودم يادم اومد كه هنوز لباسام تنم بود سه سوت درشون اوردم كيرم مثل فنر افتاد بيرون تا ديد چشاش چارتا
شد گفت اين رو ميخواي كجام بكنى منم گفتم همه جات بعد رفتم پايين شروع كردم كس خوردن راستى كير من 18سانت اما كلفت اون ديگه نفسش داشت بند ميومد هى مگفت بخور همش رو بخور تااينكه ارضاء شد واروم گرفت حالا نوبت اون بود كه هنرش رو نشون بده شروع كرد ساك زدن ولى همش رو نميتونست بكنه دهنش حالت69بوديم گفت ارش من كير ميخوام منم خوابوندمش روى تخت كيرم رو ميمالوندم دم كسش ولى نميكردم تو ولى اون طاقت نداشت پاهاش رو دور كمرم قلاب كر و به سمت خودش فشار داد به علت خيسى كسش كيرم تا ته رفت تو كه جيغ كشيد پاره شدم ميخواستم درش بيارم نذاشت گفت ارش محكم بكن من كه ديوونه شده بودم تند تند تلمبه ميزدم اون بار دومش بود كه ارگاسم ميشد منم داشتم ارضا
ميشدم گفتم كجا بريزم گفت بريز تو كسم قرص ميخورم شدتم روزياد كردم وابم رو خالى كردم تو كسش داد ميزد كه سوختم وقتى كيرم رو در اوردم ابم از كسش ريخت بيرون از بس كه زياد بود هردو بي حال تو بغل هم بوديم بعد يك ربع پاشديم رفتيم حموم خواستم تو حموم بزارم كونش ولى گفت واسه بار اول بس بعد از اين قضيه ازش قول گرفتم همه مشكلاتش رو به من بگه. . دليل اين كارم هم شوهر بي لياقتش بود. اميدوارم خوشتون اومده باشه

نوشته: آرش

سلام من آيريکم و 20 سالمه.از همين الان ميگم اين داستان يه ميني سکسه اونايي که توقع دارن واسشون سکس وحشي و کس و کون و جر دادن و آه و اوه تعريف کنم نخونن که بعد بيان فحش بدن مرسي..من يه دختر خاله دارم که خيلي با هم پايه هستيم تا چند وقت پيش هم خيلي ميرفتم خونه خالم.آخه پسر خالم هميشه دوست داشت برم خونشون هنوزم بهم ميگه بيا خونمون..داستان ازونجا شرو شد که ما در جوار پسر خاله محترم مشغول اذيت کردن با دختر خاله جان بوديم و هي از سر و کول همه بالا ميرفتيم.پسر خاله هم نشسته بود پاي کامپيوتر داشت وب گردي ميکرد و اصلا به پشت سرش توجه نداشت که من در حين اذيت کردن يه چند باري سينه هاي دختر خالمو گرفتم..کاملا مطمئن بودم که اگرم بهم پا نده لااقل به کسي نميگه.اونم هيچي نميگفت.فقط يه لحظه ساکت ميشد و نگه ميکرد به پسر خالم که پشتش به ما بود و با زبون بي زبوني ميگفت نکن..همون روز هم خود دختر خالم نشست پاي کامپيوتر و من چند بار در غياب پسر خاله سينشو از پشت گرفتم که خودشو جمع ميکرد و دستشو ميگرفت رو سينشو يواش با لحني که داشت دلهره و ترس و خجالت ازش ميچکيد ميگفت نکن..البته ميشد از حالت صورتش شهوتشو فهميد چون ميدونستم تاحالا نه با کسي دوست بوده نه حرف سکسي زده.خلاصه امروزمون تموم شد و ما رفتيم خونه.

شب قبل از خواب بهش اس دادم اول جواب نداد..بعد خيلي شاکيانه جوابمو داد که از کارم ناراحت شده.بلاخره رفتم رو مخشو يکم جذبش کردم و کشوندمش تو حرفاي سکسي لايت و اين حرفا.اونم فرصتو غنيمت شمرد و چنتا سوال پرسيد که کاندوم چيه ساک چيه و اين حرفا..معلوم بود تو مدرسه دخترا ميگفتن اينم شنيده بوده اما نميدونسته چيه(مث خودم که در دوران بچگي نميدونستم جغ چيه اما همه ازين واژه استفاده ميکردن)خلاصه آوردمش تو خط و هر شب اس بازي و سکس تلو سکس چتو اين حرفا تا اين تابستون قرار شد بره خونه بابا بزرگم اينا.بابا بزرگم و مامان بزرگم با خالم زندگي ميکنن که خالم صبحا سر کاره ..بعد يه 1 هفته اي که اونجا بود به منم زنگ زد گفت بيا يه مطلب ديگه هم اينکه يکي از خاله هام که بچه کوچيک داره بچشو مياورد ميزاشت پيش دختر خالم خلاصه تنهاي تنها نبود...من رفتم خونه بابا بزرگم اينا يه شب خوابيدم فردا صبحش که خالم رفت سر کار پا شدم رفتم اتاق دخر خالم.دختر خاله کوچيکم بيدار بود منم گوشيمو دادم مشغولش کردم بازي کنه...دختر خاله بزرگمم بيدار شد و يکم همديگرو مالونديم.قبلا تجربه سکس تل داشتيم..خلاصه دستمو ميکردم زير لباسش و سينشو ميماليدم هر وقتم دختر خاله کوچيکه يه تکون ميخورد دستمو ميکشيدم بيرون.خلاصه يکم که مالونديم مامان و بابا بزرگ بيدار شدن و ما تمومش کرديم..چند ساعت بعد اين بابا بزرگ ما که خودش جونور خانوم بازيه ميخواست بره بيرون(پيره ولي دلش و تيپش جوونه)خلاصه مامان بزرگمم که ميدونه اين چه جونوريه پاشد همراهش رفت..البته اصلا خر کيف نشدم که بگم هورا ايول چون از قبل برا همين برنامه ريزي کرده بودمو کاملاا انتظارشو داشتم.خلاصه رفتن و من موندم و دخمل خاله تنها مانع دختر خاله کوچيکه بود که مث دم دنبال ما بود...خلاصه لپتاپمو که هميشه با خودم ميبرمش گذاشتم جلوش بازي کنه.دختر خالمم که شوکه شده بود اصلا انتظار سکسو نداشت اصلا از اتاق بيرون نميومد من فقط دستمو ميکردم زير لباسش سينشو ميماليدم حواسمم به بچه بود که روشو نکنه اينور..نوک سينشو ميماليدم که سيخ ميشد بعد انگشتمو خيسش ميکردم نوک سينشو تند تند ميماليدم يه دفه انگار حشرش ميزد بالا ميخواست جلوشو بگيره دستمو ميگرفت نميزاشت بمالم.منم ميرفتم سراغ کونش و دست ميکردم تو شورتش از عقب لاي کونشو ميماليدم و تا به سوراخ کونش ميرسيدم دستمو ميکشيد بيرون و منم نميخواستم به زور کاري کنم.کسشم که اصلا نزاشت دست بزنم فقط وقتي يه دفه به کسش دست ميزدم از حرارت و رطوبتش معلوم بود خيسه..خلاصه نزاشت حال کنيم مامان و بابا بزرگم اومدن و ديگه کاري نکرديم.منم کلي از دستش ناراحت بودمو شاکي بودم و هي سرش غر زدم که چرا اونجوري کردي..بعدشم که خالم اومد خونه اصلا ديگه شبو با هم حرفم نزديم تا فردا دوباره صبح شد و رفتم بالا سرش دوباره رفتم تو سينه هاشو ماماليدم و اونم حال ميکرد اما ميترسيد بچه هم سرش تو گوشي من بود اصلا حاليش نبود اما ريسک بود.منم بهش گفتم بره برام آب بياره و اين فرصتي شد تا لبامو بزارم رو لباي ناناز دختر خالم که لب گرفتنم بلد نبود..امروزم کاملا مث ديروز پيش رفت و طبق جريانات گفته شده مامان و بابا بزرگ رفتن بيرون و من لپتاپو دادم بچه بازي کنه و خودم مشغول شدم..سينه هاشو ميماليدم فشار ميدادم اونم يه حرکتايي به بدنش ميداد معلوم بود حشريه بازم نوک سينشو ميماليدم و اون بعد از يه مدت دستمو ميگرفت دست ميکردم لاي کونش دستمو ميکشيد بيرون.خلاصه ضد حال ضد حال ضد حال...اعصابمو خورد کرد بهش گفتم بياد بيرون اومد باهاش حرف زدم گفت بچه ميفهمه ميره به مامانش ميگه بعد خواست برگرده تو اتاق که گرفتمش هي دست و پا ميزد ميگفت ولم کن. منم گرفتم آرومش کردم و گفتم ميخوام فقط بغلت کنم خلاصه گرفتمش تو بغلم و آروم آروم تو گوشش با لحن سکسي حرف زدم و اونم مث يه بچه تو بغلم آروم بود..چند بار لبشو بوس کردم خودشم خوشش اومد بعد دوباره خواست بره که يه وقت ببچه نفهمه..منم رفتم به بچه گفتم بشينن بازي کن تنها ياد بگيري اگه پا شدي يا صدا زدي ديگه بازي بي بازي...منم دست دختر خاله گراميو گرفتم بردمش طبقه پايينن تکيش دادم به ديوار باهاش حرف زدم(با لحن سکسي) لبامو گذاشتم رو لباش ديگه خيالش راحت بود و چشماشو بسته بود و لبمو ميخورد آخه بد جوري مخشو زده بودم همونجور که رو پروفايلمه هيولاي سکسکم..دکمه هاي پيرهنشو باز کردم يه تاپ صورتي زيرش بود..نشستم رو لبه شومينه نشوندمش رو پام سننشو بوس کردم و خواستم لباسشو در بيارم که مقاومت کرد اما با يکم کوشش،تلاش و پشتکار درش آوردمو سوتينشو کشيدم پايين نوک سينشو کردم تو دهن تند تند نوکشو ليس زدم تا يه راهي واسه کسش پيدا کنم.دوباره همونجوري حشري شد و ديدم داره خودشو رو پام فشار ميده..دستمو گذاشتم رو کسش و شروع کردم به ماليدن که دوباره دستمو گرفت..ايندفه دستمو نکشيدم و اون زور ميزد که دستمو برداره اما من فقط سينشو ميخوردم و کسشو ميماليدم ديگه کم کم دستش ول شد.گرفتم گذاشتم رو کيرم..ازش لب ميگرفتم سينشو ميخوردم و کسشو ميماليدم..همونجور که تو فضا سير ميکرد دستمو کردم تو شورتش کسش خيس خيس بود انگار ارضا شده بود و حاليش نبود شلوارشو دراوردم شورتش خيس خيس بود.دراوردم گذاشتم کنار و. خوبيدم روش و لب گرفتن.لباشو مث توت فرنگي ميخوردم که احساس کردم کيرم داره اونجا داد ميرنه آهاااااي منو يادت رفته...شلوارو شورتمو دراوردم وکيرمو گذاشتم لاي کسش با سرعت ميماليدم اون وسط..نه من کسشو خوردم نه اون کير منو چون قبلاباهاش حرف زده بودم ميدونستم اذيتش ميکنه...به پشت خوابوندمش کيرمو گذاشتم لاي کونش يکم عقب جلو کردم تا حشر کون دادن بگيردش بعد آروم سر کيرو کردم توجا خورد دردش اومده بود و هي بلند بلند ميگفت درش بيار.منم با ماليدن کس و سينه هاش آرومش کردم کيرمو تا نصفه کردم تو. داغون شد اومدم بکشم بيرون تلنبه بزنم ديدم باز جيغ ميزنه گفتم بزار اذيت نشه درش آوردم..ميخواستم ارضا شه.خوابيدم اونم به پشت خوابوندم رو خودم کيرم رفت لاي کونش..دست چپمو بردم جلو کسشو بمالم دست راستمم گذاشتم رو سينش ماليدم.اين کارو تو همه سکسام ميکنم اما ايندفه داخل نبود فقط لاي پايي..يعني لاي کوني.خلاصه عقب جلو کردمو کس خيسشو ماليدم و با اون دستم سينشو تا اينکه ارضا شد..ميخواست پاشه گفتم من ارضا نشم؟..دوباره همونجوري خوابيد و من باز عقب جلو کردم تا آبم اومد..به خودم اومدم ديدم به پهلو خوابيديم اونم باز حشري شده بود و من کسشو اونقد خوردم و يه جوري خوردم تا باز آبش اومد بعد تا چند دقيقه فقط لبش همو خورديم و رفتيم خودمونو تميز کرديم و رفتيم بالا تا ننه بابا بزرگه اومدن..قصه ي ما به سر رسيد و من کونشو نکردم........بچه هايي که خوندن دمتون گرم شرمنده اگه بد بود سکس حوي هم زياد داشتم اما چون اين يکي تفاوت داشت و با دختر خاله بود گذاشتم اونايي که خوششون نيومد شرمنده من اول داستان گفتم که چجور سکسيه که آخرش کسي ناراحت نشه...

نوشته: IRICK

همزمانسازی محتوا