زن عمو

سلام اسم من اشکان اهل شیرازم25ساله.من یه عمو دارم که راننده ماشین سنگینه.اهل شمال ایران.عموی ما یه خانومی داره که تعریف نباشه ازش خودش یه دنیایی برای خودش.ماجرا سال 90برام اتفاق افتاد.من با خانواده اخرای سال89رفیتم شمال دو سه روزی بموندیم خونه عموم.اخرای شب رسیدیم دیگه اینقدر خسته بودیم که سلام علیک کردیم من رفتم خوابیدم صبح ساعت10بیدارشدم رفتم صبحانه خوردم رفتم پیش عموم و زن عموم.نشستیم یه خورده که صحبت کردیم عمو گفت اشکان اگه خواستی بعدازظهر باهم بریم بیرون.پریسا زن عموم کنار عموم نشسته بود لامصب چقدر دلربایی میکرد با اینکه یه بچه 5ساله داشت ولی ظرافت بدنش سرجاش بود.پریسا رفت که میوه بیاره. من پرسیدم از عموم که پدرم اینا کجا رفتن.گفت رفتن بازار خریدکنن گفتن من بمونم تو بیدار شی اگه خواستی با هم بریم.گفتم عمو من تا دوش بگیرم ادماده بشم چهل دقیقه ای طول میکشه.عموم گفت تو میخوای بمون من میرم ولی دوش بگیردیگه برای بعدازظهرکه میریم بیرون معطل نشیم.عموم رفت بعدش زن عمو پریسا بایه دیس میوه اومد نشست صحبت کردگفت اشکان از خودت بگو وضعیت کارت چطوره.گفتم چندان تعریفی نداره بخور نمیری.پریسا گفت به همون راضی باش چون ما هم گرفتاریم چقدربه عموت گفتم این ماشینو بفروش یه مغازه بزن صبح برو سرکار غروب بیا خونه.اخه عموم هر موقع بار میبره با اسکانیا نزدیک به دوهفته از خونه دوره.من گفتم زن عمو شما دیگه چرا ناراضی هستی شما که ماشالله عمو درامدش خوبه مشکلی نباید داشته باشی.گفت اره همش که مشکلات مالی نیست مثلافاطمه دخترم هرشب دلتنگ باباش میشه یا من خودم بالاخره منم ادمم دیگه.گفتم بله بعضی چیزا حق باشماست دیگه دیدم داره غصه میخوره حرف میزنه گفتم زن عمو بیخیال باش.میخواستم برم حموم دیگه صبرنکردم بیشتربخواد ناراحت بشه گفتم زن عمو حوله داری بهم بدی برم حموم گفت دنبالم بیا بهت بدم رفتیم اتاق عموم تو کمد نگاه کرد دید حوله ای نیست میخواست تازه بده نبود.عموم استفاده کرده بود حوله تازه رو .گفتم اشکال نداره همون مال عمو رو بده.گفت نه اشکان این که نمیشه بیابریم تو اتاقم بهت بدم رفتش دراتاق باز کرد رفت تو منم دنبالش .دیدم درو دیوارخونه تمام پوستر جنیفرلوپز چسبونده بعضیاشون هم نیمه سکسی از برامدگی کونش بود یه حالت شوکه وار گفتم اینا چیه پریسا.گفت این پوستره ندیدی مگه تابحال گفتم میدونم چیه اینجاچکار میکنه.اخه یکسال پیش که اومد بودیم اینا اینجا نبود.گفت اره حدودا شیش ماهه ای از تو اینترنت پیدا کردم بعدبردم اسکن کردم.دیگه حوله رو گرفتم رفتم حموم. همینجور که داشتم دوش میگرفتم با خودم فکر میکردم که برای چی اونارو چسبونده دو دلیل باید داشته باشه یا علاقه داره یا به خاطر علاقه داشتن به استیل سکسیش.تا اون موقع تو نخ پریسا نبودم ولی تصمیم گرفتم اگه بشه خودش هم بخواد باهاش حال کنم.دوشم تموم شد رفتم بیرون دیدم هنوز عموم با پدراینا نیومدن.پریسا هم تواتاقش بود رفتم گفت عافیت باشه اشکان جان گفتم ممنون من فقط داشتم به در و دیوار نگاه میکردم تا سوالی بپرسم بتونم از زیرزبونش بکشم بیرون.گفت چرا هاج واج ایستادی بیا بشین.پرسید میدونی کیه اشکان تصمیم داشتم هرسوالی بپرسه بگم نمیدونم تا بفهمم جریان چیه.گفتم نه من نمیشناسم کیه مگه گفت این هم بازیگره هم خوانندست.گفت یه جایش رو این بازیگر بیمه کرده بگم عقل از سرت میپره من دیگه داغ کرده بودم گفتم کجاشو بیمه کرده همین که داشت میگفت باسنشو کیرم داشت میترکتید ازاینکه پریسا این حرفو زده البته من خودم بیشتر بازیگرا یا خواننده های امریکایی رو میشناسم ولی این حرف از پریسا برام جالب بود.صدای زنگ خونه اومد پدرو مادرم با عموم بودن.فعلا قضیه رو بیخیال شدم تا بتونم موقعیت خوبی پیدا کنم.ناهارخوردیم منو عموم بعداز ناهار رفتیم بیرون تفریح حسابی خوش گذشت ادم دستو دلبازی بود معلوم بود اهل دختربازی هم هست بعضی وقتا متلکای ابداری مینداخت.رفتیم خونه چای خوردیم یه استراحتی کردم گفتم زن عمو اجازه هست کامپیوتر روشن کنم گفت برو تو اتاقم رمزشو بهم داد رفتم روشن کردم یه چرخی توی اینترنت زدم یه لحظه به ذهنم اومد برم لیست مرورگرای که پریسا میرفت ببینم چیه.توی سایتای زیادی رفته بود چون نمیدونستم فیلترشکنش کجاست رو هرکدوم هم میزدم ارور میداد ولی یکیش خیلی تابلو بود ایکس ویدیو بود دیگه این سایت برای کسی که یه ذره با اینترنت اشنایی داشته باشه معلومه.پریسا اومد تو اتاقش کاری داشت گفت چیزی لازم نداری اشکان جان.گفتم فیلترشکن داری گفت چندروزپیش مهلتش تموم شده باز باید بخرم گفت میخوای چکار کنی شیطون.گفتم میخواستم دو سه تا اهنگ دانلود کنم.تو دلم گفتم بابا کی رو میخوای رنگ کنی پریسا از اون ادمای ختم روزگاره من میبره لب چشمه تشنه برمیگردونه.میدونستم که بوبرده میخوام چکار کنم ولی به روی خودم نیاوردم.داشت از اتاق میرفت بیرون من فقط مات و مبهوت کونش بودم سر من تو کونش گم میشد.رفتم شام رو زدیم دورهمی نشستیم صحبتی کردیم که عمو برگشت گفت شاید دوهفته دیگه من بار داشته باشم جنوب یه سری هم به شما میزنیم مادرم البته زیاد اصرار کرد که ما پس فردا میریم بیاد با ما.ولی عموم گفت فعلا کارم مشخص نیست که من کی بار رو دقیقا میارم اونور.بخاطر همین مخالف بود که با ما بیاد.در هر صورت برام جای خوشحالی داشت که پریسا میاد پیش ما.یک روز از بودن ما گذشت.صبح شد صبحانه رو خوردیم رفتیم به فامیلهای اون اطراف سر بزنیم عموم با ما اومد ولی پریسا با دخترش خونه موندن.ناهار اومدیم خونه عموم. پریسا یه فسنجان حسابی درست کرده بود ساعت دو شد من به بابام گفتم من بعدازظهر میخوابم شما میخواید خودتون برین به بقیه فامیل سربزنین.خوابیم ساعت چهار بیدار شدم من فکر کردم زن عمو هم خونه نیست و با عموم رفتن خونه فامیل.رفتم سمت اشپزخونه اب بخورم دیدیم زن عمو با یه شلوار لی تنگ تو اشپزخونه هست همچین قلمبگی کونش بالا اومد بود که ادم فقط میخواست بغلش کنه.پریسا گفت اشکان چایی رو اماده کردم برات من میخوام برم باشگاه .گفتم شوخی میکنی یا جدی میری باشگاه.گفت نه جدا میرم باشگاه بدنسازی تا چربیامو بسوزونم. انگار خودشم دوست داشت با شلوار راحت باشه پیش من.مانتو پوشید رفت ولی واقعا حس میکردم با من خیلی راحتره نسبت به بقیه بچهای فامیل.چایی رو خوردم دیگه حوصله ام سررفته بود زنگ زدم به بابام گفتم کی میاین گفت یه جای دیگه مونده حدودای ساعت هفت میام.زن عمو اومد خونه خسته خسته بود لباسشو عوض کرده اومد یه چایی ریخت هم برای خودش هم برای من نشست صحبت کردیم انگار تنها خیلی راحت بامن صحبت میکرد.گفت اشکان تغییری تو من ایجاد شده گفتم یه جاهایی گفتم چندوقته میری باشگاه.گفت شش ماهی هست که میرم.دیگه دیدم موقعیت ازاین راحتر گیر نمیاد تو این یه روزی که ما هستیم. گفتم زن عمو ولی یه جای بدنت نسبت به جای دیگه خیلی تغییر کرده.گفت کجام گفتم رو نمیشه بگم گفتش بگو اشکان خجالت نکش کسی که نیست .گفتتم باسنت گنده شده کمرت باریک انگار با این تعریف یه حال اساسی بهش دست داده بود. همین که خواستم یه هندونه زیربغلش بذارم ازش تعریف کنم عموم اینا اومدن.زن عمو هم رفت لباساشو برداره بره دوش بگیره.خلاصه اون شب هم گذشت من نمیتونستم با زن عموم راحت تنها باشم حرف بزنم.فردا ناهارخوردیم رفتیم ولی من توکف پریسا بودم.اومدیم خونه رسیدیم به کار روزانه مون.دوهفته دقیقا از مسافرتمون گذشت غروب که اومدم خونه مادرم گفت زن عموت زنگ زده بود که پس فردا از خونه حرکت میکنن میان پیش ما.من داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ثانیه برام دیر میگذشت لحظه شماری میکردم.دقیقا یکروز مونده بود که عموم اینا برسن داییم زنگ زد با خانوادش بیان خونه ما.البته خونه داییم با ما فقط سه ساعت فاصله داشت.خونه ماهم کوچیک یه خانواده که عموم بود یه خانواده هم داییم یه خانواده هم ما جای سه خانواده نبود ولی چاره نبود باید تحمل میکردیم دایی اینا رسیدن.اونا پنج نفر بودن پسر بزرگش سیزده ساله بود دختر کوچیکش شش ساله و یه دختر ناز تو دل برو هم یک ساله.من دخترکوچیک یک ساله داییم رو خیلی دوست داشتم هر وقت هم بغلش میکردم حسابی اذیت میکردم از دوست داشتن زیاد.روز بعد شد منم رفتم سرکار چون فکر میکردم عموم اینا برسن امکان این وجود داره که عموم به من بگه بیا با من بریم بارو خالی کنیم باهم برگردیم چون تنها بود غروب اومدم خونه زن عموم هم بود سلامی گرم کردیم با من دست داد عجب دست نازو گرمی داشت دقیقا همون فکری که کرده بودم درست بود پریسا گفت عموت بعد از ناهار منتظرت بوده که باهاش بری.ولی مثل اینکه پریسا به عموم گفته بود تو تنها برو شاید اشکان دوست نداشته باشه بیاد منم اومدم تو اتاقم اصلا تو فکر داییم اینا نبودم که خونه ما هستن فقط تو نخ پریسا بودم چطور بهش نزدیک بشم.موقع خواب شد با خودم گفتم مگراینکه موقع خواب بخوام کاری کنم چون اتاق خواب من کوچیک بود فقط جای داییم با بابام بود دیگه جای من نبود اونجا بخوابم اما اون یکی اتاق خواب بزرگ بود و زنا با بچه ها رفتن اونجا بخوابن من جایی نداشتم باید تو حال کنار شومینه میخوابیدم ولی شومینه به خاطر داشتن گاز اینکه سردرد میگرفتم فاصله گرفتم اومدم کنارتر.نیم ساعتی گذشت من هنوز به خاطر سرما نخوابیده بودم دخترعموم دستشویی داشت پریسا اوردش دستشویی. برق کنار دستشویی رو روشن کرد و دید من تو حال خوابیدم اومد نزدیک بهم گفت چرا اینجا خوابیدی من فکر کردم تو اتاق خواب خوابیدی اینجا که سرده.منم گفتم تو اتاق بابام با دایی خوابیدن جا نبود من بخوابم.پریسا گفت خوب بیا تواتاق پیش ما بخواب. من دو سه باری گفتم نه شما راحت باشین من همین جا میخوابم.بعد دخترعموم از دستشویی اومد رفتن با زن عموم تو اتاق جا رو یه ذره درست کرد بعد اومد بهم گفت بیا دیگه جارو درست کردم یه حرفی از زن عموم شنیدم مثل فنر پریدم زود بلندشدم پریسا گفت بیا یه جا کنار دیوار هست بیا پیش من بخواب.دخترعموم اول کنار دیوار خوابیده بود بعد زن عمو اون برد اون طرفش خوابوند چون دختر عموم بدخواب بود شبا تو خواب غلت میزد بخاطر همین پریسا دخترشو اون طرفش گذاشته بود حالا من کنار دیوار پریسا کنار من دخترش اون طرف بقیه هم اونطرفتر خوابیده بودن.من کیرم دیگه راست شده بود میدونستم دیگه همچین موقعیتی پیش نمیاد با گوشیم داشتم بازی میکردم تا یه کم بگذره همه بخوابن ساعت دوازه شده بود من گوشیمو کنار گذاشتم تا پریسا فکر کنه من خوابیدم.یه لحظه دیدم پریسا یه کم اومد طرف من به اندازه سی سانت با من فاصله داشت.داشتم میمردم روی خودش پتو انداخته بود اروم دستمو از زیر پتو بردم رو کمرش گذاشتم وای وای...عجب کمری بود دامنی پوشید بود که قشنگ برجستگی شورتش رو دستم حس میکردم یه چند دقیقه که گذشت اروم خودمو بهش نزدیک کردم طوری که ده سانت باهاش فاصله داشتم کونش به طرف من بود دیگه دستم قشنگ رو کمرش بود گرمای تنش رو حس میکردم خواستم دستم رو بذارم رو سینهاش ولی ریسک نکردم ترسیدم بیدار بشه تازه ساعت دوازده و نیم بود چند دقیقه بعد دستم رو بردم رو کونش گذاشتم باهاش ور میرفتم عجب کونی بود لامصب به جنیفر گفته بود زکی.تازه فهمیده بودم که چرا به جنیفر علاقه داره چون کونش واقعا برجستگیش ناز بود وقتی دست میکشیدم متوجه میشدم چه باری داره برجستگیش این طور نشون نمیداد ولی با دست کشیدن متوجه میشدم اصلا توی یه دنیای دیگه بودم که دخترعموم یک دفعه غلت زد اومد کنار چسبیدبه پریسا من دستمو زود برداشتم که زیاد تابلو نشه جای پریسا حسابی تنگ بود منم زیاد جا نداشتم بیشتر جا رو دخترش گرفته بود یکدفعه پریسا خودش اورد چسبوند به من داشتم کف میکردم چون کیرم قشنگ از روی پتو به روی کونش رفت نمیدونم اون لحظه بیدار شد یا نه ولی مطمن بودم کیرم بهش چسبیده.اون هم فهمیده بود کیرمه که به کونش چسبیده.تنم کامل بهش چسبیده بود ولی اروم کیرم کشیده عقبتر تا به موقعش وارد عمل بشم صدای نفس پریسا قشنگ میشنیدم چند دقیقه ای تو همون حالت موندم دوباره دستم رو دور کمرش قشنگ حلقه کردم ولی اجازه نمیدادم سنگینی دستم رو کمرش بیفته.اروم کیرمو اوردم جلوتر از روی پتو مالوندم بهش.پتشو بلند کردم تنمو کامل از زیر پتو بهش چسبوندم وای چه گرمایی داشت من کامل زیر پتو پریسا بودم.دیدم تکون نمیخوره لبامو به صورتش نزدیک کردم ولی میترسیدم بوسش کنم ولی یه دونه اروم بوسیدم مطمن بودم کارایی که باهاش میکنم متوجه میشه ولی به روی خودش نمیاورد شایدم داشت حال میکرد چون پریسا هم به خاطر کار عموم زیاد تو کف میموند و رنگ کیرو زیاد نمیدید. شلوارمو اوردم پایین کیرمو از روی شورت مالوندم به کونش اصلا تکون نمیداد خودشو هی کیرمو دست میگرفتم که جق بزنم ابمو بریزم داشتم میمردم ولی کیفش به همون بود چون ابم اگه میومد دیگه نمیتونستم حال کنم حتی اگه خود پریسا میخواست برای اولین بار دستمو رو دور سینه هاش گذاشتم البته انگشتام رو زمین بود بعد اروم اروم کشیدم رو سینهاش وای با اینکه از روی تی شرت میمالوندم ولی عجب چیزی بود همونجا میخواستم بخورمش.محکم بغلش کردم کیرمو از روی دامنش فرستادم لای پاش هنوز نمیدونستم باید دامنشو پایین بیارم یا نه .چون مطمن نبودم میخواد بده یا نه به خاطر همون میترسیدم دست بکار بشم چون توی مالوندن یا بغل کردن کسی که پیشت خوابیده میتونی خودت بزنی به خواب و کاراتو انجام بدی ولی وقتی دامنشو پایین بیاری یعنی صدرصد تو بیداری داری این کارو میکنی.بااون حال که اکثرکارام تابلوبود که بیدارم و پریسا هم میدونست ولی بازمیترسیدم.یکدفعه دیدم دخترداییم کوچیکه بیدار شده گریه میکنه شیرمیخواد ولی جالبتر از همه پریسا بود هنوز زندایی از جاش بلند نشده بود از من جدا شد خودشو کشوند طرف دخترش.چون زنداییم بلند میشد و میرفت شیر درست کنه قشنگ میتونست منو ببینه که پریسا بغل کردم شیرخشک تو اشپزخونه بود زندایی رفت بیرون اتاق من خودمو یه ذره طرف دیوار کشیدم تا بعداز خوابیدن زندایی دوباره شروع کنم حدودنیم ساعتی گذشت ولی زندایی هنوز بچشو داشت میخوابند منم چشام سنگین شده بودساعت از دو هم گذشته بود.کم کم داشت ول میخوردم که بخوابم حالتام خواب و بیداری بود.خوابم برد ساعت سه بیدار شدم البته پریسا باعث شد بیداربشم اینقدر دید من کاری نمیکنم به بهانه جا نداشتن خودشو میاورد طرف من تا اینکه پاش بهم خورد بیدار شدم.پنج دقیقه اول گنگ بودم از بی خوابی.خبری از زندایی نبود خواب خواب بود.ولی پریسا سیاست خودشو داشت لابد دوست نداشت تو بیداری با هم حال کنیم چون اگه خودشو به خواب میزد هم اون حال میکرد هم من بعدش هیچ موقع هم از هم خجالت نمیکشیدیم.اروم دستمو بردم رو کمرش اول کمرشو نوازش میکردم دیگه راحت از زیر تی شرت میبردم دستمو به بدنش میزدم.چه گرمایی داشت اروم اروم رفتم زیرپتوش.کیرمو میمالوندم به کونش. دیگه راحت بغلش کرده بودم کیرم داشت اتیش میگرفت.تیشرتشو تاجایی که راحت میتونستم دادم بالا فقط تا نزدیک سینهاش رسید بیشتر از اون نتونستم بدم بالا.دست راستم رو از زیر تیشرت بردم پستانشو گرفتم وای چقدر تپل بود تو دستم جا نمیشد.چنددقیقه با سینهاش ور رفتم دیگه باید کارو تموم میکردم فقط ترسم از این بود که دامنشو بیارم بالا شرتش برام سخته چون تنگ بود تازه اگر هم میتونستم پایین بیارم یکطرفه بالا رو طرف دیگش به زمین چسبیده بود خلاصه اروم دستمو بردم پایین سمت دامنشو نوکشو دستم بود اروم اروم تا جایی رو که زیرش گیر نکرده بود کشیدم بالا. دقیق یکطرفه دامنو تا بالای کونش کشیدم بالا.حالا دیگه من بودم یه شرت که سد راهم بود اول دستم روی رانش کشیدم چقدر کلفت ناز بود دستم رو کم کم اوردم بالا که روی شرتش بذارم لمسش کنم دستمو روی لمپر کونش گذاشتم شوک بهم وارد شد دستم بدون اینکه به شورت برخورد کنه قشنگ برخورد کرد به کونش داشتم شاخ درمیاوردم اخه من سرشب دستم رو کمرش بود دقیقا برجستیگی شورتو حس میکردم یعنی مطمن بودم که شورت پوشیده بود فقط یه احتمال وجود داشت خودش شورتو دراورده باشه همون موقعی که من خواب بودم.دیگه معطل نکردم کیرمو اول کلاهکشو فرستادم دم کونش یه ذره باهاش ور رفتم دیدم تکون نمیخوره دست بکار شدم.کیرمو از پشت فرو کردم تو کوسش دستمو رو دورش گذاشتم بغلش کردم بعدازچندتا تلمبه زدن ابم با شدت اومد ریختم توش دستمو گذاشتم رو کوسش خیس خیس شده بود تو دلم گفتم اونجاروکردی دریا چندبار ارضا شدی مگه دامنشو مرتب کردم اومدم زیرپتوم خوابیدم گوشی رو خاموش کردم تاصبح دوستام برای کارزنگ نزنن ساعت دوازه ظهر از خواب بیدار شدم یک ربعی دراز کشیدم تا ببینم اگه پریسا بخواد حرفی بزنه چی بگم رفتم صورتمو شستم مادرم گفت پس چرا سرکار نرفتی گفتم دیگه دایی اینا با زن عمو اینا هستن بمونم خونه تا وقتی که رفتن برم سرکار. چایی رو گرم کردم پریسا حمام رفته بود از حمام بیرون اومد اومد توی اشپزخونه داشتم میلرزیدم نکنه اخم کنه یا بگه کثافت بیشعور.سلام کردم باخنده گفت سلام ظهربخیر الان چه موقع بیدار شدنه.ازتویخچال اب برداشت خورد رفت اصلا انتظار نداشتم اینقدر خوب رفتار کنه نشستم چایی رو خوردم دیگه دلهره نداشتم.ناهارو خوردم رفتم بیرون تا غروب. اومدم خونه کسی نبود همگی با هم رفته بودن بیرون برای خرید و تفریح.احتمال میدادم که عموم بخواد شب برگرده و وقتی عموم میومد دیگه نمیتونستم پیش پریسا بخوابم بالاخره بعداز دوساعت تنها بودن همگی با هم اومدن.یهو خونه شلوغ شد بعداز عوض کردن لباسا همگی تو هال نشستن منم براشون چایی ریختم تا بخورن.بابام از پریسا پرسید شوهرت زنگ زده بود چی گفت.پریسا گفت میخواست احوالپرسی کنه بعد بگه که شب منتظرش نمونیم من یهو به پریسا نگاه کردم گفتم چرا.گفت مونده بار بزنه که خالی نیاد. بعدرفتم تو اتاقم حالی کزدم با حرف پریسا. شامو خوردیدم من فقط به این فکر میکردم خودم برم اونجا بخوابم یا پریسا بگه بعد برم اخرشب شد همه رفتن سرجاشون من اول پتومو اوردم تو هال چون شبکه سه فوتبال داشت پیش خودم گفتم اگه پریسا بگه بیا اونجا بخواب چه بهتره اگر هم نگه. فوتبال که تموم بشه تا اون موقع همه خوابیدن خودم میرم اونجا میخوابم بعد پریسا اومد مسواک بزنه اومد سمت من گفت اشکان جان جاتو کنار دیوار گذاشتم اینجا نخوابی خیلی سرده چون واقعا هال سرد بود.اتاق خوابا چون بخاری داشت گرم میشد ولی هال با شومینه زیاد گرم نمیشد چون موقع خواب معمولا شومینه رو کم میکردیم تا سردرد نگیریم.بعداز مسواک زدن پریسا نیم ساعتی فوتبال نگاه کردم رفتم سرجام بخوابم.اومدم دراز کشیدم فاصلمون یه کمی بود ولی با اون حال اول ترسیدم بخوام کاری کنم چون ترسیدم امشب برگرده چیزی بگه.بعد برگشت طرف من نزدیک نزدیک بودیم این بار معلوم بودکه خوابیده چون اگه بیدار بود پشتشو به من میکرد نه روشو. صدای نفساشو میشنیدم از بس بهم نزدیک بود.وای عجب صحنه ای بود سینهاش نزدیک دهنم بود اروم دستمو انداختم پشتش انگار که خوابیدم بعدصورتم رو به صورتش بود نفسام تند میزد میرسیدم بیدار بشه ازش فاصله گرفتم بعدازتمرکز دوباره برم سمتش.دیگه اینبار محکم بغلش کردم گفتم اگه بخواد بگه اشکان انورتربخواب میگم دیگه جا نیست دیوار پشتم.ولی جالب بود اصلا خودشو تکون نداد نفسای گرممون به هم برخورد میکرد چندلحظه همینطوربودم تا بتونم برم زیر پتوش.پتو رو اروم اوردم بالا رفتم زیر پتوش .دیگه هر نفرمون زیر پتو بودیم.دستمو بردم سمت کوسش یکدفعه فهمیدم دستش لای کوسش داره بالا پایین میره دیگه جراتمو بیشتر کردم میخواستم کاری کنم بیدارش کنم بهتر بتونم حال کنم. دستمو بردم پشتش دامنشو دادم بالا اوردم تا بالای کونش دستمو گذاشتم رو کونش شورت پاش بود دستم محکم رو کونش میزاشتم.با اینکارم میخواستم یه کمی بیدارش کنم تا لباساشو خودش دربیاره از همه بیشتر استرسم کم میشد.دستمو رو رانش میکشیدم وای چقدر گرم بود کیرمو دراوردم گذاشتم لای پاش چنددقیقه ای موندم نزدیک بود ابم بیاد ولی تحمل کردم بلند شدم اروم رفتم سمت اشپزخونه اولش خواستم قرص تاخیری بخورم ولی تو کمد اتاق خوابم بود بابام با داییم اونجا خوابیده بود.در هرصورت با هزار زحمت رفتم برداشتم خوردم رفتم بخوابم. پریسا همونطور مونده بود تکون نخورده بود.بعدازچنددقیقه رفتم زیرپتوش دیگه صورتم بهش نزدیک نزدیک کردم نفسم از توی دماغ به صورتش میخورد لبمو گذاشتم رو لوپاش اروم بوسش کردم دیدم عکس العملی نشون نمیده محکمتر بوسش کردم اصلا قصد بیدارشدن نداشت.رفتم سراغ پیراهنش کمی رو دادم بالا دیگه نمیومد بالا اروم تو گوشش گفتم پریسا پیراهنتو میاری بالا وای خدای من چشاش با اینکه بسته بود تا بالای سینهاش داد بالا.فقط نمیدونم چرا خجالت میکشید که چشماشو بسته بود.دیگه معطل نکردم رفتم زیر پتو دهنمو چسبوندم به سینهاش.کلی سینهایشو لیس زدم خوردم.اروم شرتشو کشیدم پایین یه ذره تف زدم کیرمو اروم فرو کردم تو کوسش.یه دستم رو از زیر یه دستم هم از رو بردم بغلش کردم.پریسا هم منو محکم بغل کرد یک ربعی هم اروم تلمبه زدم که صدا ایجاد نشه بقیه بیدار بشن. بعد تو گوش پریسا گفتم ابم داره میاد برگرد بریزم تو کونت.زیرلبی برگشت گفت ابتو بریز توش.منم چندبار محکم فرو کردم ابم بافشار ریخت تو کوسش چند دقیقه ای محکم بغلش کردم یه لب حسابی هم ازش گرفتم بعدخوابیدم.صبح بیدار شدم صبحانه خوردم پریسا هم وقتی تنها بودم میخندید. ناهار خوردیم داییم اینا رفتن خونشون.عمو غروب اومد شام خوردیم موقع خواب منو بابام عمو تو اتاق بزرگه خوابیدیم پریسا مادرم تو اتاق کوچیکه.ولی دیگه پریسا به روی خودش نیاورد چه اتفاقی بینمون افتاده اون شبی که پیشما بودن.منم اینطور راحت بودم صبح شد بعدازخوردن صبحانه خانواده عموم هم رفتن منم رفتم سرکار.ولی تابه حال فقط همون دو بارو گاییدم دیگه فرصت نشد چون ما وقتی میرفتیم خونشون اتاق خواب جدا بود و نمیشد تابلو بازی دراورد.

نوشته:‌ حسین

سلام به همه دوستان عزیز امیدوارم که داستان قبلی منو خونده باشین و خوشتون اومده باشه . اولا راجع به اون داستانم بگم که بعد اون جریان با خاله ناتنیم 4و5 بار هم باهاش سکس داشتم که یبار گفت که عذاب وجدان داره و منم دیگه رابطه سکسیمو باهاش قطع کردم.این ماجرا رو که براتون مینویسم مربوط میشه به 2هفته قبل یعنی آبان92 که تو دانشگاه بودم

ساعت 1.5˛2بود که مامان زنگ زد و بهم گفت که دختر عموی بابام مرده و دارن میرن خونه اونها منم اگه رفتم خونه واسه خودم ناهار درست کنم و بخورم خلاصه من اومدم خونه یه نیمرویی درست کردم و خوردم و به مامانم زنگ زدم که ببینم کجان که مامانم بهم گفت که خونه عموی بابامن و از اونجا میرن مسجد, اگه خواستی تو هم بیا, آدرسو ازش گرفتمو یه شلوار پارچه ای راسته با یه پیرهن مشکیو با یه ژیله مشکی با یه جفت کفش ورنی پوشیدمو رفتم مسجد خلاصه مسجد تموم شد و اومدیم بیرون با داش کوچیکمو بابام و عموم که 11 سالی بود که دیگه رفت و آمد نداشتیم ولی هرجا میدیدیم سلام و احوالپرسی میکردیم و از آخرین دیدارمون 6و7 سالی گذشته بود و اون موقع هم عمومو تنها دیده بودم. وایساده بودیم منتظر مامانم بودیم که دیدیم مامانم با زن عموم از قسمت زنونه مسجد در اومدن دارن میان سمته ما و زن عموم همش داره به من نگا میکنه و با مامانم حرف میزنه رسیدن به ما و سلام احوالپرسی کردیم زن عموم بهم گفت به به آقا شاهین چقدر بزرگ شدی و خوشتیپ شدی, منم با یه لحن مطمئن گفتم خواهش میکنم لطف دارین! ولی قلب صاب مردم یهویی ریخت.جریان این بود که تولد 1سالگی داداش کوچیکم خونواده این عموم با ما سر مسائل خاله زنک بازی قطع رابطه کردنو تا این موقع هم مشخص نشده تو او تولد چی شده و چی گذشته.از عموم و زن عموم بگم :زن عموی من که اسمش الهه است یه خانم 40 ساله کمی قد بلند و خوش هیکل با پوست سبزه بایه قیافه کاملا زنانه خوشگل و متین.عموم هم که اسمش رضاست یه مرد 46 ساله نسبتا جذاب قد بلند و کشتی گیر که جوونییاش خیلی دختر کش بوده و ولی الان چون ورزش و گذاشته کنارشکم در آورده به چه بزرگی و از یه طرف دیگه موهاشم ریخته و کچل شده تو یه بیمارستان تو شیراز راننده آمبولانسه.2تا دختر دارن که که یکیش تو دانشجو 19سالشه و تو خوابگاه اونجا میمونه و یکی هم20سالشو ازدواج کرده رفته کرمان آخه شوهرش کرمانیه. خلاصه اونروز گذشت و ما برای مراسم سوم دختر عموی بابام دوباره اومدیم مسجد وسطای مراسم بابام پاشد و منو صدا کرد و رفتیم بیرون گفت من مغازه کار دارم بیا با هم بریم مغازه و تو با ماشین برگرد و مسجد تموم شد با مامن برین خونه رفتیم و من برگشتم مسجد تموم شد با عموم اومدیم بیرون که زن عمو و مامان هم اومدن عموم بهم گفت که من امروز شیفت شبم تو بیمارستان اگه زحمتی نیس منو برسون بیمارستان وزن عموتو هم برسون خونمون منم قبول کردم توراه عمو رو رسوندم بیمارستانو مامانو هم خونه و زن عمو رو هم که بردم برسونم خونشون تو راه همش از تو آینه منو نگاه میکرد و درباره خودم ازم میپرسید که بهش گفتم زن عمو بیا جلو بشین راحت حرف بزنیم من چشام کج شد از بس تو آینه نگات کردم اونم قبول کرد نگه داشتم اومد جلو نشست تا خونشون باهم حرف زدیم رسیدیم خونشون هر چقد تعارف کرد برم خونشون قبول نکردم گفتم میرم دنبال بابا که بهم گفت باشه فقط شماره تو بده تا بهم جوکی اسمسی بفرستیم منم شمارمو دادم.تا شب هفت دخترعموی بابا بهم اسمس میدادیم اوایلش جوک و اس عارفانه ولی یه روز قبل مراسم هفتم جوک سکسی بهم فرستاد منم جوابشو دادم و تا این که مراسم شب هفت رسید تو این مدت فقط به زن عموم فکر میکردمو خداخدا میکردم که شب هفتم هم عموم شیفت باشه تا من زن عمورو برسونم تو راه مخشو بزنم که اینطوری هم شد من اونروز یه شلوار لی دمپا تنگ مشکی با یه اورکت کتان مشکی و پلیور سرمه ای شیک با یه جفت کتونی مشکی پوشیده بودم وسطای مراسم باز بابا رو بردم رسوندم و برگشتم مراسم تموم شد و همین که خواست عموم بگه پریدم وسط حرفشو گفتم شمارو میرسونم بیمارستان وزن عمورو هم خونتون امر دیگه ای ندارین که گفت زحمت میشه واست خلاصه عمو رو رسوندم بیمارستان و مامانو خونه زن عمو اومد جلو نشست و تو راه داشتیم میحرفیدیم که من بش گفتم زن عمو یادته بچه بودم به تو میگفتم دوست دخترمی چه دورانی بود گفت آره چقد ناز بودی گفتم مگه الان نیستم گفت چرا الان نازتر هم شدی ولی بچه یه چیز دیگست گفتم اره اونموقع میگفتم خوش بحال عمو که دوست دخترش تویی بر گشت گفت اونموقع نه الان الان کچل و گنده و بد ترکیب شده با هم خندیدیم ولی فهمیدم زیاد از عموم خوشش نمیاد رسیدیم در خونشون گفت بیا یه چایی بخور بعد برو که باز من قبول نکردم ولی اینبار زیاد اصرار کرد و منم که از خدام بود قبول کردم رفتیم تو فورا رفت آشپزخونه چایی ساز رو روشن کرد و برگشت گفت تا آب جوش میاد و چایی حاضر میشه لباسامو عوض کنمو تو هم به خونه زنگ بزن بگو شامو اینجایی منم از خدا خواسته قبول کردم گفتم زنگ میزنم میگم بهشون رفت لباساشو عوض کرداومد تو پذیرایی دیدم یه ساپورته ضخیم ولی خیلی تنگ با یه بلوز بلند که تا روی روناش بود وبا یه روسری کرم اومد پذیرایی و با یه لبخند نازی گفت خوش آومدی یه یه ربعی نشستیمو حرف زدیم پا شد رفت چایی و آماده کرد و آورد خوردیم همش داشتم به اندامه خوشگلش نگا میکردمو تو دلم غوغایی بود خیلی حشری شده بودم ساعت 8.5 بود که گفتم اگه اجازه بدی برم زنگ بزنم به خونه بگم من شامو اینجام با سر تایید کرد اومدم تو حیاتشون زنگ زدم به بابام گفتم ماشین طرفای خونه عمو اینا خراب شده تو خودت برو خونه منم زنگ زدم همکلاسیم بیاد وارده به مکانیکی نگاش کنه درست شد میام خونه اونم قبول کرد.برگشتم خونه دیدم تو پذیرایی نیست رفتم آشپزخونه دیدم اونجا هم نیست رفتم سمته اتاقش دیدم وایساده جلو آینه کنسول داره آرایش میکنه گفتم زن عمو عروسی میخوای بری گفت نه بابا ملایم آرایش میکنم تا یه ذره شبیه آدم بشم این مراسم عزا آدمو شبیه پیرزنا میکنه و با یه لبخند ناز گفت تو چرا به بابات دروغ گفتی؟ که فهمیدم از پنجره اتاقش که روبه حیاطه شنیده گفتم اگه میفهمید میخوام شام بمونم اصلا قبول نمیکرد برا همین دروغ گفتم گفت چرا مگه من زن عموت نیستم که نزدیکش شدمو با یه خنده معنی دار گفتم به قول بچگیام نه دوست دخترمی که احساس کردم خیلی خوشش اومد از حرفم خودشو کشید کنار و گفت کاش رضا هم یبار اینطوری بهم میگفت گفتم منو با عمو رضا مقایسه میکنی گفت اصلا ˛تو هم خوشگلی هیکلت خوبه آروم نزدیکش شدم گفتم خوب وقتی من میگم چه احتیاجیه اون کچل شکم گنده بت بگه با یه لبخند ملیح گفت منظورت چیه که دیگه جوابشو ندادم و لبامو گذاشتم رو لباشو بوسش کردم با دستام بازوهاشو گرفتم بدنش داغ داغ بود خودشو کشید کنار با یه نگاه پر از شهوت داشت نگام میکرد باز لبامو گذاشتم رولباشو آروم بردمش سمته تخت که یه لحظه سست شد و افتاد رو تخت و منم افتادم روش لباشو با ولع خاصی که لبریز از عشق بود میخوردم اونم کامل کنترلشو ازدست داده بود و داشت لبامو میخورد یه ذره که لبا وگردنو لاله گوشاشو خوردم از روش پاشدم پلیور و آستین حلقه ای مو در آوردمو دوباره افتادم روش لبای همدیگرو داشتیم میخوردیم از رو بلوزش سینه های خوشکلشو میمالوندم پاشدم بلوزشو در آوردم و سوتین سفید شو باز کردم یه بدن سبزه خوشگل و تراشیده شده جلو چشام بود دوباره رفتم سمته لباش و خوردمو اومدم سمته سینه هاش سینه هاشو لیس میزدمو نوکای قهوه ای خوشگلشو گرفته بودم دهنمو میخوردمو گاز میگرفتمو با یه دستم سینه هاشو میمالوندمو با یه دستم کسشو از رو ساپورتش میمالوندم صداش خونه رو بر داشته بود آه وآوه نازی میکرد که من بیشتر حشری میشدم. سرمو از رو سینه هاش بالا آوردم رفتم سمته ساپورتش با عشق تمام ساپورتشو در آوردم شرته سفیدشو هم در آوردم یه کس خیلی خوشگل تر وتمیز جلوم بود خیلی حشری شده بودم باز رفتم سمته سینه هاش با ولع تمام میخوردمو انگشتمو کرده بودم تو کسشو عقب جلو میکردمو میمالوندم با صدای شهوتناک و با آه و اوه همچین شاهینننننننم شاهین جونننننننننننم میکرد که من دیوونه میشدم یه 5˛6 دقیقه که سینه هاشو خوردمو کسشو میمالوندم یه لرزش شدیدی کرد و سست افتاد و ارضا شد ولی من دست بردار نبودم. اومدم سمته کسش انگشتم تو کسش بود در نیاوردم همونجوری شروع کردم به خوردن کوسش چوچولشو گرفته بودم دهنم محکم میخوردمش صداش باز بلند شده بود 3˛4 دقیقه که خوردم پاشدم شلوارمو در آوردم رفتم جلوش نشستم گفتم الهه جونم تو هم ماله منو بخور لبخند نازی کرد و شرتمو کشید پایین کیرم که مثل استخون سفت شده بود شلاقی اومد جلو دهنشو شروع کرد به ساک زدن حسابی کیرمو خورد منم که ترسیدم آبم بیاد گفتم بسه بلندش کردمو از پشت چسبیدم بهش چه کونی داشت خیلی خوش فرم بود نه خیلی شل بود و نه خیلی سفت ازپشت کیرمو گذاشتم لای لمبرهاشو بالا پایین میکردم اونم همچین آه وآوه میکرد که معلوم بود حسابی حال میکنه دوباره انداختم رو تخت پاهاشو باز کردمو گذاشتم رو شونه هام کیرمو میمالوندم به آب کسش اونم ااااه اوووه میکرد یه لحظه با فشار کردم توی کسش فکر نمیکردم کوسش اینقدر تنگ باشه یه لحظه احساس کردم دارم آتیش میگیرم شروع کردم به تلمبه زدن 2˛3دقیقه ای تو اون پوزیشن تلمبه زدم اه و اوهش کل خونه رو برداشته بود برش گردوندم رو بغل خوابوندمشو خودم هم بغلش خوابیدم یه پاشو انداختم رو پاهای خودمو کیرمو کردم تو کوسش داشتم از شدت حشر میمردم با سرعت تلمبه میزدمو اونم یه صداهایی در میاورد که انگار فیلم سکسیه. باز بعد 2˛3 دقیقه یه تکون شدیدی خورد وارضا شد کیرمو در آوردم بلندش کردم گفتم الهه قمبل کن اونم فورا چهاردست و پا قمبل کرد رفتم پشتشو کیرمو میمالوندم به کوسش و کردم تو کوسش داشتم تلمبه میزدم ولی چشمم رو سوراخ کونش بود معلوم بود خیلی تنگه انگشتمو با آب دهنم خیس کردم آروم کردم تو سوراخ کونش بله حدسم درست بود خیلی تنگ بود یه ذره با سوراخش بازی کردم کیرمو در آوردم گذاشتم رو سوراخش برگشت خواست یه حرفی بزنه گفتم عشقم خواهش میکنم جونه شاهین گفت درد داره گفتم خواهش کردم سرشو برگردوند منم آروم سر کیرمو فشار دادم رفت تو یه دادی کشیدو گفت آخخخخخخ درد داره شاهین, منم که داغ بودم وزنمو انداختم روش که کیرم تا آخرش رفت تو کونش افتادم روش, داد میزدو ملافه رو کرده بود تو دهنش یه ذره که گذشت گفتم دردش خوابید با سر اشاره کرد که آره شروع کردم آروم آروم تلمبه زدن اونم باز شروع کرد به آه و اوه کردن یه ذره که تلمبه زدم کیرم در اومد کردم تو کوسش و با سرعت تلمبه زدم داشت آبم میومد در آوردم و گذاشتم رو سوراخ کونش محکم کردم تو که یه دادی زد و منم نتونستم تحمل کنم آبمو با فشار تموم ریختم تو کونشو افتادم روش کیرم تو بود آروم آروم داشت میخوابید از روش اومدم کنار و اونم بلند شد گفت شاهین جونم خیلی دوست دارم گفتم منم همینطور شروع کردیم لببازی که تلفن زنگ خورد پا شدم گوشی بیسیموآوردم دادم بهش گفت عموته ساکت شروع کرد به حرف زدن عموم از من پرسیده بود که دیدم داره میگه یه ساعت ونیم پیش منو رسوند خونه و رفت من دیگه نمیدونم خلاصه قطع کرد و گفت گوشیتو نگا کن گوشیمو بر داشتم دیدم بله 2˛3بار عموم و بابام زنگ زدن گفتم من دیگه رفتم˛ لباسامو پوشیدمو اونم لخت رو تخت داشت منو نگا میکرد رفتم جلوشو لباشو بوسیدمو گفتم خیلی چسبید خیلی دوست دارم اونم گفت منم همینطور و خدافظی کردم داشتم میرفتم بیرون که صدام زد شاهین گفتم بله گفت اس یادت نره ها.گفتم چشم زن عموی خوشگلم خدافظ.اومدم بیرون اول به بابام زنگ زدمو گفتم داشتیم با رفیقم با ماشین ور میرفتیم و گوشیم تو ماشین بود زنگ بزن به عمو هم بگو.کاپوتو دادم بالا یه ذره دستامو سیاه و روغنی کردم گازشو گرفتمو رفتم خونه.الان یه هفته است که باهاش هستمو خیلی دوسش دارم.ماجراهای من چون با جزئیات مینویسم طولانیه به بزرگی خودتون ببخشید.

نوشته: شاهین

سلام به همگی دوستان من اسمم علی و 23 سالمه این خاطره ای که براتون تعریف میکنم ماله 4 ساله پیش زمانی که من سال دوم دانشگاه بودم , شن ی زنموی خوشگل و مامانی دارم که از زمانی که به بلوغ رسیدم تو کفش بودم زنموی من حدودا 35 36 سالشه و 1دونه دختر داره که 7 سالشه یه خانوم قد بلند با کون و رونای گنده و سینهای برجسته که کلی وقتی من نگاشون میکردم مچمو گرفته. بریم سراغ خاطره : یه رو که عموم اومده بود برای کاری شهر ما موقع برگشت بهم گیر داد که باهاش بر گردم تهران منم بدم نمیومد یه اب و هوایی عوض کنم از طرفیم به این فکر میکردم که میتونم کلی زنموی جیگرم دید بزنم و باهاش لاس بزنم (زنموی من کلا لباسای راحت میپوشه ) خلاصه رفتم و شب دیر وقت رسیدم و خوابیدم . صبح که بیدار شدم از خوشحالی زود رفتم دستشویی و کلی به خودم رسیدم یه ادکلن حرفهایم به خودم زدم رفتم توی اشپزخونه . دیدم واای همونطوری که حدس میزدم یه لباس باز پوشیده بود .یه پیرهن بندی که تا بالای زانوش بود سینهای خوشگلشم کاملان برجسته و توپول خودشو نشون میداد ، پاهای شیو کردشم که کیر آدم و راست میکرد. تا منو دید گفت سلام علی جون بیدار شدی جه عجب از این ورا . چه مردی شدی وصه خودت ( 2 سال بود که ندیده بودیم همو ) منم گفتم شماام که تکون نخوردین خوشگل تر از قبل . سر میز صبحانه صبونه نشست پیشم راست کرده بودم و بی اختیار به پاهاش و سینش نگاه میکردم چند بار متوجه نگاهم شد ولی قبلا م جلوش سوتی داده بودم ولی اون زمان بچه تر بودم . بهم گفت علی جان حالت خوبه . رنگم عوض شد گفتم چطور زنمو گفت نمیدونم با ی حالت خاصی فهمیدم که گند زدم گفتم ببخشید چشمای من زیادی مبچرخه منظوری نداشتم یهو رنموم بهم نگاه کرد و گفت عزیزم اشکالی نداره کاره بدی که نکردی .، من ی دفعه جا خوردن ولی زود خودم و جم کردمو بهش گفتم یعنی بازن میتونم نگاه کنم .خندید و گفت از دست این زبونه تو . دیدم داره حسابی را میده گفتم زنمو اندامت خیلی خوبه ادم و ی جوری میکنه چیزی نگفت منم بلن شدم و رفتم سمتش گفتم دوست دارم از نزدیکتر نگاه کنم بدنتو یه نگاه خوشگل بهم کرد و گفت دوست داری بهم دست بزنی وااااای داشتم از شهوت میمردم گفتم این ارزوی منه گفت میدونی اگه عموت بفهمه چی میشه گفتم چرا باید بفهمه ؟؟ اینو که گفتم بی اختیار لبای خوشگلشو کردم تو دهنمو حساابی ازش لب گرفتم داشتم لباسو میخوردم که یدعه پسم زد کلی ترسیدم گفتم حتما ناراحت شده ، که چن سانیه بهم نگاه کرد و گفت علی دخترم بیدار میشه اینجا که نمیشه برو تو اتاق منم کلی خوشحال شدم و رفتم تو اتاق چند دقیقه بعد اومد تو اتاق باورم نمیشد این زنمومه که داره میاد سمتم کسی که من همیشه تو کفش بودم .، نشست روبروووم وااای روتای سفید و خوشگلش داشت دیوونم میکرد .بهم گفت علی کارموون درست نییت اگه کسی بفهمه گفتم ما کاری که دووست داریم و انجام میدیم هیچکیم چیزی نمبفهمه )عنوم تا 4و5 عصر سر کار بود . اینو که گفتم محکم بغلش کردم و خوابوتدنش روی تخت محکم لباشو میخوردم اونم با ولع ازم لب میگرفت ، رفتم سراغ سینهااش وااای باورم نمیشد سینهای خوشگل و سفید و خوش فرم )شل تراز چیزی بود که فکر میکردم)سینهاشو محکم مک میزدمو کیرنو روی شورت میمالیدم روی کسش دیگه صداش درومده بود و بلند میگفت واای علی میخام گفتم میخای برات بخورمش گفت نه بکنم علی بکنننننن . باورم نمیشد انقد باهاش راحت شده بودم . کیرمو گزاشتم توی دهنشو اونم با ولع می خوردش و از اندازش تعریف میکرد همین طوری که داشت ساک میزد شرتشو دراورد و گفت بکنم علی بکن کسش خیس خیس شده بود منم کیرمو تا دسته کردم تو کسش چنتا تلمبه زدم و بهش گفتم برگرد که میخام وقتی میکنمت کوونتو ببینم اونم حالت داگ استیل شد و گفت فقط بکن منم همینطوری که میکردمش به کوون گندش و بدن سفیدش نگاه میکردم داشتم ارصا میشدن نمیخواستم درش بیارمو ابمو خالی کردم تو کسش گفتم من اومدم برگشت خندیدو گفت فدای پسر کوچولوم که ابش اومد .گفتم پاهاتو باز کن تا بخورمش اونم خوابید و پاشو باز کرد وای چه کس تمیز و تپولی منم حسابی مشغول خوردن شدمو با دستم میکردم تو کسش .کیرمم داشت بلند مشد گفتم میخوام بکنمتو از خجالتت در بیام گفت جووون علی من دیووونم کردی بخواب من میشینم روش اینجوری ارضا میشم منم خوابیدم و بعد از این که با لبای خوشگلش برام ساک زد نشست روی کیرمو بالاو پایین میکرد تا اینکه ارضاشدو افتاد رووم منم با کون خوشکلش بازی میکردم بهش کفتم میخوام از کون بکنمت برگرد اونم برگشت و کیرم و گذاشتم دم سوراخش راحت رفت داخل فکر کنم زیاد از عقب داده بود منم با ولع و بدون رحن محکم تلمبه میزدم .اونم داد میزد و میگفت جرم بده علی جرم بده . باورم نمیشد دارم زنموی خوشگلم و از کون میکنم بهم گفت داشت ابت میومد بهم بگو میخاوام بخورمش منم خسابی از کون کردمشو موقع ارضا شدنم ابمو ریختم تو دهنش اونم با ولع خوردش . توی اون چند روز 2 باره دیگه ام با هم سکس کردیم تا یک سال پیشم با هم سکس میکردیم و من از کس و کون زنموی خوشگلم لذت میبردم . ولی این سکسی براتون نوشتم اولین سکس با زن عمو جونم و بهترین سکس زندگیم بوود

نوشته: ali_b

سلام خدمت بچه های شهوانی. دیدم بعضی ها داستان های الکی مینویسن ولی داستان من دروغ نیست و واقعیته. امید وارم خوشتون بیاد.
یه زن عمو دارم به اسم زهره كه خيلي خوشگله سفيد با چشم آبي و قد و هيكل مناسب اين عموم و زنش حدود 18 سال از باباي من كوچيكتره من از بچگي تو كفش بودم يادمه يه بار بچه بودم شب خونه عموم اينا بوديم اونام تازه ازدواج كرده بودن شب موقع خواب از اتاق كه اومدم بيرون بروم دستشوئي زهره رو ديدم كه با لباس خواب داشت از تو آشپخونه با شيشه آب مي رفت تو اتاق خوابشون كه من تو اون بچگي آرزو مي كردم بتونم بدن اون رو دست بزنم اونشب گذشت و من دانشجو شدم تو اين مدت عموم اينا هم براي زندگي رفتن شيراز منم شانسي دانشگاه شيراز قبول شدم كلاسام از اواسط اسفند شروع مي شد تلفني بابام به عموم خبر داد و گفت چند ماهي مزاحم شما ميشه و بعد يه جا براش پيدا كنيد عمومم كه كلي تعارف تيكه پاره كرده بود خلاصه من راهي شدم شيراز اينم بگم كه رابطه من با عموم وزهره خوب بود و زهره جلوي من خيلي معذب نبود معمولا با يه تيشرت و يه دامن بلند ميگشت يه روسري هم سرش مي كرد كه اگه سرش نمي كرد سنگين تر بود روزاي شنبه ؛ دو شنبه ؛ سه شنبه ؛ پنجشنبه و جمعه كلاس داشتم دو روز صبح بقيه بعد از ظهر آخه ترم اول من تصميم گيرنده نبودم و دانشگاه خودش روزاي كلاس رو مشخص كرده بود عموم هم صبح ها مي رفت سر كار و شب ساعت 9 و 10 ميومد خونه پسرشونم كه كلاس دوم بود و يه بچه ديگه هم كه نوزاد بود يه روز كه بعد از ظهر كلاس داشتم از خواب بلند شدم ديدم زهره حمومه و بچه داره گريه ميكنه بغلش كردم ديدم خراب كاري كرده از پشت در به زهره گفتم اينجوريه گفت بي زحمت بچه رو بيار بده من تو حموم اونم بشورم رفتم پشت در حموم كه بچه رو بدم به زهره نميدونم از قصد بود يا نه كه زهره اومد جلوي در من بدن لخت و سفيدش رو ديدم كه فقط يه شرت پاش بود يه واي گفت و منم سرم رو انداختم پائين بچه رو بهش دادم و رفتم تو اتاق ولي همش بدن زهره جلو چشمم بود با اون پستوناي قشنگش بد جوري وسوسه شده بودم كه با زهره يه حالي بكنم ولي نميدونستم چه جوري زهره كه از حموم اومد بيرون يه جوري نشسته بودم كه به در حموم ديد داشته باشم دوباره ديدمش ولي اينبار يه دونه حوله از اينا كه حالت لباس تنش بود و من فقط تونستم ساق پاي خوش تراش زهره رو ببينم بعد از لباس پوشيدن اومد گفت ببخشيد من نمي دونستم تو روبروي در حموم ايستادي منم گفتم خواهش مي كنم من بد جايي ايستاده بودم خنديد و گفت هر چي بود گذشت فقط اگه رضا ( عموم ) بفهمه ناراحت ميشه منم گفتم نه بابا من كه چيزي نميگم تو هم چيزي نگو خنده اي كرد رفت چند روز گذشت و از اون به بعد ديگه روزا تو خونه جلوي من راحت ميگشت حتي ديگه جلوي من به بچه شير مي داد و من هر روز بيشتر براش كف مي كردم يه روز كه صبح كلاس داشتم ساعت چهار بود رسيدم خونه ديدم پسر عموم داره ميره بيرون گفتم كجا ميري گفت ميرم خونه دوستم با هم درس بخونيم رفتم تو اتاق زهره برام يه چاي آورد و نشست به حرف زدن يه مرتبه گفت تو دانشگاه دخترم هست گفتم آره پرسيد باهاشون دوست شدي گفتم نه بابا خنديد و گفت تو گفتي منم باور كردم گفتم به جون خودم كه گفت پسر آخه تو چقدر تنبلي گفتم دوست بشم كه چي بشه گفت يعني تو دلت نميخواد با يه دختر دوست بشي بعضي وقتا باهاش يه لاسي بزني يه لبي بگيري باورم نميشد زهره داره اين حرفارو به من مي زنه اين حرفش دوباره من رو هوائي كرد و گفتم آخه لاس زدن كه فايده نداره خنديد و گفت پس چي پررو مي خواي باهاش بخوابي احساس كردم كيرم داره بلند ميشه گفتم آره ديگه اين باز يه چيزي گفت اونم آخرش هيچيه منم ديگه زدم به سيم آخر و گفتم براي تو شايد چون ديگه عادت كردي ولي به نظر من آخرش اصل كاره خنديد و گفت اتفاقا اولش بهتره منم گفتم من كه كلش رو دوست دارم گفت پس تو خيلي حشري هستي ديگه چهار شاخ بريدم نميدونستم چي بگم گفتم نه بابا گفت از جلوي شلوارت معلومه نگاه كردم ديدم شلوارم باد كرده و كيرم داره از توي شلوار خود نمائي مي كنه دستم رو گذاشتم روش گفت ولش كن بدبخت رو بعد دست انداخت روش و يه فشار داد گفت درش بيار بزار يه نفس بكشه خفه بشه قتل عمد حساب ميشه ديگه تو حال خودم نبودم و گفتم آخه جلوي تو كه نميشه خودش دست انداخت زيپ من رو باز كرد و گفت مگه تو لخت من رو نديدي خوب منم ببينم چي ميشه مگه كم ميشه ازت گدا بعد دستش رو كرد تو شرتم كيرم رو گرفت و شروع كرد به ماليدن منم كه انگار شوكه شده بودم بهم گفت اون كمربندت رو باز كن چرا داري من رو نگاه ميكني اينجوري ميخواي از كلش لذت ببري مثل مجسمه موندي كمربندم رو باز كردم دكمه شلوارم رو باز كردم ديدم زهره افتاد رو پام و كيرم رو كرد تو دهنش معلوم بود بد جوري حشرش زده بالا شروع كرد به ساك زدن منم با دستم با موهاش بازي مي كرد يه دستمم رو رسوندم به پستونش و شروع كردم به ماليدن يه كم كه گذشت ديدم داره آبم مياد سرش رو كشيدم بالا فهميد سرش رو برد پائين چند تا ميك زد و آبم ريخت تو دهنش همش رو خورد بعد بلند شد رفت دهنش رو شست و اومد پاشو بريم تو اتاق خواب اونجا ازش چند تا لب گرفتم و لختش كردم شروع كردم به خوردن گردنش اومدم پائين رسيدم به پستوناش اونا رو هم خوردم رفتم سراغ كسش ديدم خيس خيس شروع كردم به ليس زدن كيرمم دوباره سفت شده بود يه كم كه كسش رو خوردم گفت بسه حالا بيا كيرت رو بكن تو كسم منم خوابندمش رو تخت و كيرم رو گذاشتم جلو كسش و با فشار تا ته كردم تو يه واييييييييييييييي گفت و من شروع كردم عقب و جلو كردن چون آبم اومده بود ميدونستم كه به اين زوديا نمياد زهره هم داشت ناله مي كرد و قربون صدقه من و كيرم مي رفت بهش گفتم ميذاري از پشت بكنم گفت خيلي درد داره گفتم من آروم مي كنم كه دردت نياد بلند شد و به حالت چهار دست و پا خوابيد رو تخت و پاهاش رو از هم باز كرد معلوم بود عموم با كونشم حال مي كنه چون وارد بود كسش از پشت قشنگ زده بود بيرون از آب كس خودش ماليدم به سوراخ كونش و كيرم رو گذاشتم رو سوراخ كونش يه كم كه فشار دادم تا نصفه رفت تو زهره هم همش مي گفت يواشتر من نميدونم شما مردا از اين كون چي ديديد كه كس رو ول مي كنيد كون زنا رو مي كنيد گفتم مگه عمو هم اينجوريه گفت آره بابا منم ديگه تموم كيرم تو كون زهره بود داشتم عقب جلو مي كردم با دستم پستوناش رو مي ماليدم و با يه دستم چوچولش رو مي ماليدم اونم خيلي داشت حال مي كرد از ناله هاش معلوم بود همش مي گفت جون جون بكن بكن جربده من رو از خوردن كونش به روناي پام خيلي حال مي كردم يه دفعه زهره دادش بلند شد و شروع كرد خودش رو تكون دادن منم تند تر براش چوچولش رو ماليدم و زهره اورگاسم شد بعد برگشت و گفت ديگه كون بسه بيا كسم رو بكن منم دوباره كيرم رو كردم تو كسش و شروع به حركت كردم با دستم پستوناي زهره رو مي ماليدم داشت آبم ميومد بهش گفتم كجا بريزم گفت تو كسم منم از خدا خواسته همه آبم رو ريختم تو كسش زهره همش ميگفت آخ سوختم چقدر داغه آبت كسم سوخت بعد يه لب ازش گرفتم و بلند شديم بهش گفتم حامله نشي خنديد و گفت بعد از زايمان دومم لوله رحمم رو بستم منم خيالم راحت شد بعدش چون بچه بيدار شده بود تك تك رفتيم حموم فقط زهره گفت يه وقت جولي عوت ضايع نكني گفتم نه از اون روز چند بار ديگه هم موقعي كه عموم و پسرش خونه نبودن با زهره حال كرديم ولي جلوي عموم هميشه عادي برخورد مي كرديم زهره هم پيش عموم جلوي من روسري سرش مي كرد .

نوشته: نویدس

سلام دوستان خاطره اي كه ميخوام براتون تعريف كنم مربوط ميشه به سال 89 به سالي كه هنوز خودم بودم يعني كسي بودم كه دوست داشتم باشم اسم من علي هستش الان 28 سالمه اون موقع 25 ساله بودم زندگي من وقتي تغيير كرد كه از عشقم جدا شدم يعني هرچه قدر خواستمش ناز كرد هي اشتي و قهر كارما شده بود اين تازه باهام بازي هم كرد چون ميدونست ديوانه وار دوسش دارم هميشه با يه بازي جديد دوست داشت منو به طرف خودش بكشونو تا بهش ثابت بشه بازم دوسش دارم نمي دونم شايد با اين كارا كيف ميكرد خلاصه سردرد ندم برم سر اصل داستان
اونموقعها هنوز تغيير نكرده بودم همون پسر عاشق سر به زير بودم كه خيلي از دختراي محل و فاميل خاطرخواهم بودن نمي خوام بگم چون خيلي خوشكل بودم به خاطر اون نه قيافه معوملي دارم اما چون هميشه سربه زير بودم خيليا خاطرخواهم شده بودن تا اون موقع دست به هيچ زني نزده بودم خدايش يه چندبارم موقعيت پيش اومده بود اما من جلوي خودم و گرفته بودم ساعت طرفاي 2 بعد از ظهر بود روزجمعه رفتم مغازه رفيقم هر هفته يه غلطي ميكرديم يا مشروب ميخورديم يا هشيش و ترياك ميكشيديم اون روز رفيقم گفت بيا شيشه بكشيم من جا خوردم يعني ازش انتظار نداشتم يه همچين پيشنهادي بده خلاصه بااصرار رفيقم قبول كردم رفتيم گرفتيم و نشستيم به كشيدن خلاصه بعد مصرف من يه ادم ديگه اي شده بودم بعد وقتگذاراني بادوستم شب ساعت 12 اومدم تو خونه خونواده يه چند روزي بود كه رفته بودنم مسافرت تو خونه تنها بودم تا صبح بيدار موندم نمي دونم چي شده بود كه كيليد كرده بودم به زن عموم البته يه بار كه فاميلي رفته بوديم مسافرت زن عموم كنارم نشسته بود و هي خودشو به من مي مالوند اما من كاري باهش نداشتم همش خودم و كنار ميكشيدم خلاصه اين زن عمو با خاطره اي ازش داشتم شده بود فاز من صبح ساعت 8 -9 بود كه راه افتادم تا برم مغازه خونه عموم اينا چندتا محله پايين تر از خونه ما بود همين كه سره كوچشون رسيدم يه قدرت عجيبي منو طرف خونشون كشيد نمي دونم كه چي شد يهو ديدم زنگ ايفونو زدم و زن عموم جلومه سلام عليك كه كرديم گفت چه عجب از اينورا معلوم بود كه تازه از خواب بيدار شده گفتم هچي داشتم ميرفتم مغازه با عمو كارداشتم خواستم بيام ببينمش گفت مگه نمي دوني عموت صبحا ميره اداره گفتم نمي دونم يادم رفته بود خلاصه يه چند بار تعارف كرد بياتو و اين حرفا گفتم نه ديرم ميشه خداحافظي كردم و برگشتم يه چند قدم رفته بودم بازم رفتم ايفونو زدم دوباره سلام و اين جورچيزا گفتم زن عمو من صبحانه نخوردم خودت ميدوني كه مامانينا رفتن مسافرت فقط اگه الان چاييت امادس يه چايي بهم بده خلاصه تعارف كرد رفتم تو و نشستم چايي اورد و سفره رو باز كرد و نشستيم و صباحانه رو كه خوردم دنبال يه بهونه بودم تا سرصحبت و واكنم البته اينم بگم زن عموم جلو من باچادر بود البته هميشه اينطوريه خلاصه بعد من من كردن بهش گفتم يادته رفته بوديم شمال اونم گفت اره و از خاطراتش و اونروزا حرف زديم يه لحظه كه كلامش تموم شد بهش گفتم ازاون روز به بعد همش به تو فكر ميكنم اينو كه گفتم فوري حرف و عوض كرد اما رنگش عوض شد مثلا خواست نشون بده كه نشنيده چي گفتم منم دوباره حرفمو تكرار كردم يه نگاهي پراز پرسش بهم انداخت و گفت يعني چي نكنه عاشقم شدي گفتم نمي دونم اسمشو چي بذارم رفتي تو مغزم و بيرون نمياي بخدا تا صبح همش به تو فكر ميكرد م گفت تو اين همه سال كه من زن عموتم چطور شده الان عاشقم شدي پس الناز چي الناز همون عشقي بود كه اول داستان بهتون گفتم همه فاميل ميدونست كه من فقط اونو دوس دارم بهش گفتم ولش كن ازش خسته شدم اون ارزش دوست داشتن منو نداره گفت پاشو برو سركارت ديگه از اين فكرا نكن خودت ميدوني من شوهر دارم و زن عموتم اصلا امكان نداره اصلا تو چطور ميتوني عاشق يه زن شوهر دار اونم زنعموت بشي گفتم ببين عزيزم اولا عشق كه دست خود ادم نيست وقتي ادم دلش ميلرزه ديگه به شوهر و زن عمو و اين جور چيزا فكر نمي كنه البته اگه دست خودم بود هيچ وقت نمي ذاشتم دلم بلرزه ولي افسوس كه دست خودم نيست خلاصه با اين جور حرفا كمي ملايمش كردم ولي بازم ناز ميكرد قرار بود اونروز بره جشن تولد رفت جلوي اينه تا حاضر بشه سرپا وايساده بود و داشت به اينه نگا ميكرد و كرم مي زد حشرم اونقدر زده بود بالا كه رفتم پشتش از تو اينه منو ديده بود اما طوري وانمود ميكرد كه منو نمي بينه رفتم پشتس چسبيدم بهش برگشت گفت چيكار داري ميكيني ديونه شدي خجالت نميكشي حالا معلوم شد دوس داشتن واسه چي بوده بهش گفتم نه عزيزم من از روي هوس نمي خوامت و كلي توضيح و اينجو ر حرفا سرپا ايستاده بودو داشت به حرفام گوش ميكرد يهو سينه هاشو گرفتم و چسبوندمش به ديوار يه چندتا بوس از گردنش و لبش گرفتم و با سينه هاش بازي ميكردم كه ديدم داره گريه ميكنه ولش كردم اومدم نشستم رو مبل شروع كرد به فحش دادن اومد نشست رو مبل من كه باهاش 2 تا مبل فاصله داشتم بلند شدم نشستم رو زمين جلوي پاهاش سرم و گذاشتم رو پاهاش و بهش گفتم دوست دارم و ميخوامت و ازاين حرفا كه يهو ايفون زده شد من و برد تو حموم قائم كرد خلاصه ديدم همسايه شونو كه دارن قرار ميذارن واسه رفتن به جشن تولد . برگشت دوباره نشست تو همون مبل منم رو زمين جلو پاهاش بودم معلوم بود كه حشري شده گفت خوب شد فرشته نجاتم اومد بهش گفتم مگه من ميخوام بخورمت يه لبخند حشري زد و گفت شايد تا الان تموم كرده بودي دستامو گذاشتم رو پاهاش و رفتم سمت كسش بهش گفتم پاشو كستو بخورم پاشو با ناز بلند شد شلوارو كه كشيد پايين واي چي ميديدم پاهاش عين اينكه دارن روشنايي توليد ميكنن خيلي سفيد بودن شورت سياهي داشت اونو كشيدم پايين و سرپا بود همون طوري داشتم كسش و ليس ميزدم كه گفتم بشين نشست و شروع كردم به خوردن خيلي حال ميكرد اما هيچ صدايي از خودش در نمي اورد فقط لباش و گاز ميگرفت وقتي ديدم داره حال ميكنه شلوارم و نصفه كشيدم پايين و كيرم بردم دم كسش بدون اينكه هيچ حرفي بزنيم كيرم و با دستش همراهي كرد تو تو شرايط بدي بودم يعني شلوارم نصفه پايين بود واونم نشسيته پاهاشو باز كرده بود منم خوب نمي تونستم تلمبه بزنم فقط گرماي كسش داشت بهم حال ميداد بهش گفتم بلند شو تا جامونو درست كنيم بلند شدو شلوارشو كشيد بالا و گفت بريم ديگه دير شده گفتم نامرد منكه هنوز نريختم گفت نه جون عمه ت ميخواي بذارم خالي هم بشي تو بايد زجر بكشي خلاصه بعش گفتم بذار با كست بازي كنم و كف دستي بزنم قبول نكرد رفتم دستشوي خودمو خالي كردم اومدم بيرون باهاش خداحافظي كردم و رفتم مغازه بعد اون جريان يعني با گذشت 3 سال فقط دوبار باهاش سكس داشتم يعني خودم نخواستم خيلي بهم زنگ ميزنه حتي جريان مسافرت و ازش پرسيدم گفتم چرا هي خودتو بهم ميمالوندي گفت اونرو حشري بودم و يكي ام با اون يكي زن عموت شرط بندي كرده بوديم تا ببينيم كدومومن ميتونه تورو ازرا بدر كنه خلاصه خيلي موقعيت پيش اومده بكنمش اما نكردم حتي رفته به اون يكي زن عموم گفته اونم خيلي بهم گير ميده همش تيكه ميندازه كاري به كارش ندارم اما تقصير خودشونو شرط بندي ميكنند تا ادمو از را بدر بكنن.

نوشته:‌ علی در به در

اسم من محمده 21 سالمه
سریع میرم سر اصل مطلب

مال چند ماه پیش بود موقع سال تحویل ما همگی رفتیم خونه عموم به شام دعوت شده بودیم زن عموم خیلی خشگل شده بود(من کلا تو کف دخترای فامیل هستم)(من توی فامیل خیلی محبوب هستم و همه از من خوششون میاد نمیدونم دلیلش چیه)
خلاصه ما رفتیم خونشون پذیرایی شدیم با چای و شیرینی ک دختر عموم میومد تعارف میداد موقع آوردن ظرف میوه شد زن عموم اومدجلوی تک تک فامیل دولا میشد کونش منو خیلی متوجه خودش کرده بود وای چ کونی داره خیلی گنده است
رسید به من خم شد بفرما آقا محمد منم گفتم مرسی ی دفعه سینه هاش توجه منو جلب کرد
سینه هاش تا نصفه بیرون بودن با این ک 40 سالش بود اصلا ی چروک روی سینه هاش نبود خلاصه با شق دردی میوه رو خوردیم ی خورده اخمام تو هم بود ک چرا نمیشه زن عمومو بکنم
ی دفعه ی صدایی منو کشوند بیرون از خیالاتم آره خودش بود زن عموم میگفت محمد بیا بریم پای منقل کباب کن برام رفتیم پایی منقل سیخارو داد با گوشتا گفت بزن ب سیخ کباب کن منم از خدا خواسته گفتم چشم عزیزم!!!!!!!!!!!!!
ای وای چی گفتم چ خاکی بریزم تو سرم!!!!!!!!!؟
دیدم لبخند زد و رفت گوشتارو زدیم سیخ با هزار بدبختی و گرفتاری کباب کردیم و رفتیم سر سفره من ک شق درد داشتم میوردمو شلوار پام تنگ بود میدونستم کیرم ضایع معلومه ک حتی دختر عموم تیکه مینداخت!
میگفت نمیدونم پسرا جقدر بی جنبه ان تا میرن تو بالکن دختر همسایه میبینن ..... حرفشو قطع کرد
فهمیدم با منه
جلو کل فامیل قرمز شده بودم
توی فکر آبروم بودم ک جلو کل دخترای فامیل وجه ی من خراب شده دیدم کیرم خابیده من ک دو زانو نشسته بودم ی خورده راحت تر نشستم
غذا اومدو خوردیم
تا ساعت 12 شب توی هزار تا فکر و خیال بودیم ک به له همه بلند شدن بریم خونه عمه ی بنده بلند شدیم و رفتیم(قابل ب ذکر است ک بگم دختر عموم عاشقم شده بدون هیج رابطه ای)
رفتیم خونه عمه ام پسر عمم گیر داد بیا بازی کنیم ماهم با هزار بدبختی راضی شدیم رفتیم پای سیستم انقدر توی فکر بودم ک هر چی بازی میکردیم میباختم
خلاصه ساعت 2 شد کسی انگار نمیخواست بخوابه سرم گیج داشت میرفت به مامانم گفتم مامی میخوام بخوابم
عمم تا اینو شنید گفت آره ساعت داره 3 میشه
بخوابیم؟
منم از خواسته رفتم تشک و بالش و پتو رو آوردم پهن کردم پیش پسر عمم و رفتم زیر پتو
این چشا کاسه خون بودن انگار نه انگار خواب بی خواب
ی دفعه دیدم کیرم داره بلند میشه
رفتیم توی تخیالتمون زن عمو رو با هزار ورژن سکسی کردیم نمیدونم کی بود خوابم برد

داشتم خواب زن عموم عشقمو میدیدم ک ی صدایی وسط خواب داشت مییگفت محمد محمد ساعت 10 شد بیدار نمیشی؟
وقت ناهار شد صبحانه نمیخوری؟
چش باز کردم دیدم دختر عمم بالا کله من ایساده فقط مونده لبامو بخوره انقدر نزدیک بود
دست زدن به سینه هاش کمی لمسش کردم و زدمش کنار رفتم دستشویی
دست و صورتمو شستم برگشتم اومدیم ک بریم صبحانه بخوریم!!!!
دختر عمه جلوم ایستاده بود الله واکبر بیخیال ما نیست اومدم رد شم دست زد به کیرم
ای بابا چی از جونم میخوای؟
خلاصه گفت من خیلی وقته توی کفمه(سنش ی خورده بالاست و ی خورده هم مجرد و دانشجویی پزشکی) خلاصه ی گفتیم بیخیال ما شو مارو ب خیر و شمارو به سلامت بفهمن شلوار از پام میکنن
گفت نیازی نیست ک بفهمن ی دفعه خودکار دستم رفت رو سینه اش ی خورده مالیدم دیدم شل شد مانتوش ک باز بود ی تاب بندی زیرش داشت بند تابو باز کردم تاب تا روی باسنش سر خورد اومد پایین شروع کردم سینه خوری حدود 5 مین سینه خوردم ی دفعه ی صدایی اومد ک داره به طرف رو شویی نزدیک میشه!!!!
چ خاکی بریزم رو سرم؟
دختر عمم گیر داده بود لبمو نخوردی!!!!! O:
برو بابا الآن میان منو میکنن(پدر مادرم روی من خیلی حساسم پسر محبوبم پیش همه)
به زور انداختمش داخل دشست شویی خودمم به دست و رو شستن مشغول کردم انگار نه انگار کسی داره میاد ریلکس رامو رو به آشپزخونه گرفتم رفتم!!!! اووووووه چ استرسی داشتم

نزدیک 12 ظهر بود
رفتم ناهار بخورم گفتن برو بچه ساعت 1 حاظره ما ک گشنه بودیم!!!!
این شکم صاحب مرده غذا حالیش نیست هر دقیقه باید بریزی توش
خلاصه ناهار رو خوردیم
اخبار رو دیدیم
وقت خواب ظهر رسید همه خوابیدن طبق معمول
منم رفتم سروقت گوشیم ی دو روزی بود بی صاحب پرتش کرده بودم روی اوپن
رفتم دیدم به له هزار تا میس کال و دوهزار مسیج اومده از دوست دو آشنا
داشتم میچرخیدم توشون
ی چیز عجیب دیدم شماره سیو نشده!!!!
کی میتونه باشه(من اصولا به شماره نا آشنا ج نمیدم)
خلاصه ی 5 مین کاریش نداشتم کرم گرفتم الله و اکبر ول نمیکرد باید زنگ میزدم به شماره
ی صدا خیلی ناز پشتش بود
با هزار زور و ناز حرف میزد انگاری توی کفه
گفتم کاری داشتید
گفت نمیشناسی؟
نه والا کی باشین شما؟
گفت متاسم برات منو نمیشناسی؟
گفتم نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کی هستی خو بگو؟
گفت من زن عموتم
همینو شنیدم با هزار عذر خواهی و تمنا صحبت کردم هزار تا انقدر قربون صرقه ام رفت پشت گوشی اگه میتونست از تو گوشی منو میخورد
خلاصه گفت واسه ساعت 4 واسم برنامه چیده منم ک داشتم بشکن میزدم از شادی
گفتم حتما در خدمتم
گوشیو قطع کردم
ساعتو دیدم ساعت 3.25 بود کی تا 4 صبر کنه
مامان بابا خواب بودن همون موقع پیاده افتادم به راه 10 دقیقه تو راه بودم(خونه عمم نزدیک خونه عمومه)
رفتم دم در زنگو زدم زن عموم آیفون رو ج داد!!!!!!!!
عجیبه همیشه ک پارسا ج میداد پسر عمو کوچیکم
نکنه اتفاقی افتاده(ما ک دلمونو صابون زده بودیم حداقل ی لب آبدار گیرم بیاد)
ی دفعه تو دلم خالی شد 20 پله رو با هزار زور رفتم بالا رسیدم دم در دیدم در بازه!!
پریدم تو دیدم کسی خونه نیست(تعجب کردم خیلی)
صدا از توی آشپز خونه اومد زن عمووم بود گفت بشین پای ماهواره گذاشتمش روی شبکه خانوادگی همه رفتن پی کارشون تا ساعت 8 شب نمیان من دیگه دوهزاریم افتاد
از آشپزخونه اومد بیرون الله و اکبر با هزار کمالات و جمال زیبا البته ی خورده لباساش منو متعجب کرد!!
آخه جلو من با لباس توی خونه نمیومد همیشه حجابش رعایت بود خلاصه چای و شیرنی و میوه رو آورد گذاشت جلوم نشست منتهی الیه مبل سه نفره
ما ک جا خوش کرده بودیم وسط مبل شروع کردم به خوردن زن عمو داشت منو نگاه میکرد کمی خجالت کشیدم و ی چیزایی تعارف کردم ک نخورد(میگفت رژیم دارم)حالا بماند کامل روی مبل نشسته بودی پارو گرفته بود محکم اون یکی هم زیرش بود
داشت انگشت اشاره شو میمکیدما ک زیر نظر داشتیمش
بلند شد ی دفعه رفت تو اتاق ی کارت آورد گفت محمد این کارتو بزن به ریسیود تا اومدیم بزنیم نمیدونم تو راه زدن بودم ک شبکه سکسی اومد بالا
من ک کپ کردم هنگ کردم
همونجا ایستاده بودم تلویزینو میدیدم
زن عموم بلند شد رفت تو اتاق خوابش گفت راحت باش منم ک راحت بودم اومدم نشستم سر جام
فیلمو نگاه میکردم دختره بلند بی مادر عجب ساکی میرفت انگار داشت واسم ساک میرفت دیدم کیرم داره به سرعت قابل توجهی راست میشه منم چشامو بستم نمیخواستم راست شه چشارو بستم بدتر شد با اون صداش سرعت راست شدن کیرم بیشتر شد ی دفعه صدا قطع شد
چشامو وا کردم دیدم زن عموم جلوم ایستاده با شرت و کرست من دست از پا خطا نکردم دید من راه نمیدم تلویزیون رو روشن کرد گذاشتش رو همون شبکه الآن داشتم 69 کار میکردن کیرم ضایع معلوم بود دارم از شق درد میمیرم زن عموم در این حین کمی نزدیکم شد دستشو مالید روی رونم دید کاری ندارم روش بیشتر شد دستشو گذاشت روی کیرم 1 مین مالیدم منم پررو پررو رفتم واسه لباش رو مبل سه نفره لباشو همچین میخوردم هی لبق میخوردم تشنه تر میشدم
دیدم زن عموم هم خیلی تشنه شه گفتم زبونتو بده تو دهنم
زبونشو ک داد توی دهنم تا تونستم گازش گرفتم و میک زدم حالا نوبت زن عموم بود ی حالی بودم بیا و ببین رو ابرا بودم شروع کردم به سرو صورت و گردنشون خود لیسیدن
رفتم پایین تر کرستشو خودش وا کرد منم از روی کرستش سینه شو میک میزدم وقتی خیس خیس شد کرستش درش آوردم شروع کردم سینه خوردن مالیدن اومدم واس شکمش بوس بوس میکردم رفتم پایین تر واس شرتش م خیس خیس بود(قبل این ک برم تی شرت قرمزمو در آوردم)با ی کف گرگی وسط پیشونیم پخش زمینم کرد شروع کرد از رو شلوار کیرمو لیسیدن کیرم ک داشت شلوارمو جر میداد کمربندو وا کردم زیپ .ا کردیم کمرو دادیم بالا شلوار همچین خودش اومد پایین(زن عموم کشیدش)همچین محکم کشید ک شرتم همراش رفت.........کیرم....................شه ته رق................خورد وسط صورتش ی نگاهی بهم کرد با تعجب فراوون
گفت عجب کیری داری ها!!(ی 25 سانتی میشد البته بیشتره سانترش نکردم حدثی میگم ک خیلی کلفته)(از مال عموت بزرگتره خیلی)
گقتم قابلتو نداره گفت چشم عزیزم همچین پرید رو کیرم ک گفتم تخمامو ترکوند کمی مالیدش یواش و با حوصله خیلی خوب بود خودم واس خودم همچین جلقی نزدم(من ک هم قوس کمر دارم هم زود انزالی خااااااک بی حس کننده یادم رفته بود)
تا گفتم بهش گفت مشکلی نیست
حدود 2 مین مالیدش کیرم داشت تکون تکون میخورد سرعت دستشو بالا برد.......کیرم تمام و کمال روی صورتش خالی شد......جووووووووووووون عمیقی گفت با یی آه ه ه ه ه ه ه آبو جمع کرد داد تو دهنش رفت سراغ کیرم دوباره کیر خابیده ی ما تو دهن زن عموم داشت وول میخوردحدود 5 مینی خوردش چ خوردنی بود اوووووووووف باید واستون بخوره تا بفهمید تا کمی راست شد اون ک خسته شده بود ی چرخ خورد کسشو آورد بالا سرم شرتش هنوز پاش بود سه برابر بیشتر خیسس شده بود ماک کمی تجربه داشتیم اول انگشت کمی مالیدم بعدش دستمو دور باسنش اومدم حلقه کنم
لا مسسسسسسسسسسبب کوووووووووووون بود هاااااااااا
حدود 150 دور باسنش میشد ولی کمرش باریکه باریک
با هزاران بدبختی دستمو گیر دادم به باسنش تا دهنم برسه به کسش شروع کردم(من ک دوست دخترام نمزاشتن کسشونو بلیسم آخه پرده مرده داشتن ترس داشتن پاره اش کنم)
اول زبون زدم به شرتش عجیب بود مزه ای بود ک توی هیچ غذایی نچشیده بودم طعمش خیلی خوشمزه بود ووووووی بخور بخور بود حالا نلیس کی بلیس حدود ده سه مین رو هم بودیم گفت شرتو در بیار تا رو زانوش شرتو زدم پایین با زبون کسشو مالیدم چوچولو موچولو حالیم نبود تا اومد حالیم کنه ک چوچولو کجاست و باید میک بزنم ی دو مین طول کشید
خسته شد ولو شد کف زمین حالا نوبت من بود کسشو همچین میک میزدم ک اه ه ه ه ه ه میکشید خیلی آب داشت کسش اصلا حشرش نمیخوابید منم بیشتر و محکم تر میک میزدم ی دفعه جیق زد و کسشو داد تو دهنو ی چیزی پر دهنم شد
منم ک جا نبود قورتش میدادم ی خورده میلرزید
بلند شد گفتم تمو شد؟
گفت آره من ک راضی نبودم بلندم کرد بردم تو حموم گفت ی دوش بگیر ما ک کیرم شق بود هنوز محکم میمالیدمش آبم بیاد بخوابه ک برمم خونه عمم ی دفعه کیرک خالی شد همش روی زمین
اومدم پاکش کنم با هزار زور رفت
اومدیم بیرون
زن عمو رفت تو هنوز لباس نپوشیده صدایی اومد بلند سریعرفتم تو حموم دیدم کف زمینه کف پاشو نگاه کرد و ی لیس زد کف پاشو منک میدونستم چ کار کردم
گفت شیطونی کردی هاااااااااا؟
بلند شد گفت آخ کونم خیلی درد گرفته بیا کمی بمالش دردش بخوابه
ما ک رفتیم جلو شروع کردیم کونو مالیدن ی دفعه گفت کونم دردش نمیخوابه میک بزن ما شروع کردییم لپای کونشو میک زدنو ماچ کردن ک ی دفعه دستشو گذاشت رو کیرم گفت این هنوز کوچیکه
گفتیم صبر داشته باشی راست میشه تحمل نداشتم شروع کردم سوراخ کونشو لیسیدن
حدود 5 مینی لیسیدم
ک کیرم به له دوباره راست شد
مثل روز اول
بلند شدم گفت چی شده
گفتم بخورش
ک میخوام کونت بزارم گفت اول کسم باید بزاری
گفتیم چشم تو بخور
ی مین خوردش عجیب میخورد دوشو وا کرد آب گرمشو فقط ولو شد زیرش گفت بیا بکن دیگه من ک تحکمل نداشتم رفتم کیرو محکم فشار دادم داخل کسش خیلی تنگ بود واس ی زن بچه دار خلاصه با یخورده زحمت رفت داخل 10 مین مشغول بودم ک کیرم داشت تکون تکون میخورد زن عموم فهمید گفت راحت باش مال خودته بریز توش ریهتیم خلاصه با ناراحتی ول شدم روش
گفت چیزی شده؟
گفتم کونت نزاشتم هنوز گفت مشکلی نیست عزیزم کونم مال خودته
من از خدا خواسته بلندش کردم کیرمو دادم تو دهنش کیرم بعد ی مین بلند شد آقا کمرم دو نصف داشت میشد آخه خیلی آبم اومده بود سه بار در طول دو ساعت کیرم راست شد سرشو محکم گرفتم دادم تو حلقش حس کردم ک کیرم تو معده شه داشت خفه میشد در آوردمش ی مایعی روی کیرم بود راست کار کون تنگ
گفتم قمبل کن گفت محمد یواش بکنی کون تا الآن ندادم گفتم باشه من ک کیرم شق بود حالیم نبود
کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و دهنشو گرفتم کیرمو همچین ک دادم ی خورده با زحمت ولی چون لیز بود راحت تا ته رفت ی دادی زد اگه دستم جلو دهنش نبود همه شهر میفهمیدن کردمش کمی تلمبه نزدم وایسادم دستمو ور داشتم دیدم داره گریه میکنه شروع کردم به تلمبه زدن
داشت میگفت قروبنت بشه معصومه قروبنت بشم نکن بزار بعدا
من ک حالیم نبود باید آبم میومد
کمی همین منوال کردیم و دیدم داره حال میکنه واس خودش خودش داره راه میاد با تللمبه هام خودشو جلو عقب میکنه
آ ه ه ه ه ه ه ه اوووووووووووووف عجب کیریه کیرتو میخوام مال منه همشون میخوام از این حرفا میزد
داشتم بیخیال میشدم آبمو بریزم داخلش دیدم داره تکون میخوره ی خورده سرعت دادم به کارم همچین منفجر شد از دفعه اول بهتر انگاری شیر آب وا کرده بودم
20 ثانیه همون جوری بودم روش وایسادم
کامل خالی شد
پخش زمین شدم
هم از کمر درد هم از بثی حالی مطلق به هزار زور بلند شدم ی آبی به تنم زدم و رفتم بیرون اومدم لباس بپوشم دیدم غذا آورد واسم حدود ساعت 6 بودگفت نمیخوام از کمر بیوفتی غذا رو خوردم لبامو خورد و اومدم بیا ک دختر عموم از پله ها اومد بالا حالا بیا و درستش کن
زن عموم گفت اومد گوشیشو ورداره دیشب جا موند
منم تایید کردم
و رفتم

دوستان عزیز این داستان کاملا واقعیه کسانی ک باورشون نمیشه به خودشون مربوطه
در ضمن فحشارو رعایت کنید همین طور عمه بیچاره منو

نوشته: محمد

سلام اسم من آرمان 22سالمه. تعریف از خود نباشه من یه کم خوشگلم و تو فامیل همیشه حرف من سر زبوناست. بابام خیلی پولدار ومن تنها بچش هستم، من یه عمو دارم که از همه عموهام کوچییکتره و دو سالهکه ازدواج کرده. اسم زن عموی من ثریا ست و خیلی خوشگل و بدن سکسی داره، از باسنش نگم که واااای......رنگ پوستش مثل گچ میمونه سفید سفید. قدش بلنده از عمومم بلندتره خلاصه که خوب چیزیه! عموم اینا خونشون شهر ری بود تا این که بعد از دو سال یه خونه تو کوچه ی ما خریدن و با ما تقریباً همسایه شدن و رفت و آمد وا زیاد شد زن عموی من سن وسالی نداره و جوونه 25سالشه عمومم طلا فروشی داره و همیشه تا دیر وقت سر کار. ثریا هم تو خونه حوصلش سر گلره واسه همین اکثر اوقات خونه ما میمونه.و با منم خیلی راحته در حدی که با شوخی میکنیم و اس ام اس به هم میدیم.. داستان از اونجا شروع شد که یه روز ما عروسی دعوت شدیم که عموم اینا بودن منم با دوست دخترم رفته بودم . وای ثریا هم خیلی خوشگل شده بود اصلا اووووووف من دوست دخترم رو ول کرده بودم و زل زده بودم به ثریا اون هم فهمیده بود بعد از چند دقیقه بهم به شوخی اس داد که ( چیه چپ چپ نگاه میکنی ) منم جواب دادم چشمام چپ شده ببخشید! ماهان( دوست دخترم ) مشروب زیاد خورده بوا و حالش بد بود جوری که رو پاش نمیتونست وایسه منم پا شدم ببرمش بیرون که هوا بخوره از اونجایی که ثریا و ماهان با هم دوستای صمیمی بودن ثریا هم با ما اومد بیرون ماهان خیلی حالش بد بود ثریا به من گفت برو ماشینو بیار بیار ببریمش خونه آقا چشتون روز بد نبینه ماهان یه تگری تو ماشین زد که کل لباساش کثیف شد ما هم دیدیم اگه اونجوری ببریمش خونشون خیلی ضایست ثریا گفت بریم خونه ی ما من لباس بهش بدم منم گفتم بریم . خلاصه رسیدیم خونه عموم ثریا رو کردم تو حموم لباساشو در آوردم شروع کردم شستن بدنش بعد از چند دقیقه به ثریا گفتم که حوله بیاره اونم اومد و حوله رو گذاشت اونجا و چشش خورد به ما که لخت بودیم .خلاصه من ماهان رو شستم وخشک کردم فعدش بردمش تو اتاق ثریا .به ثریا گفتم بیاد لباس بره که تن ماهان کنم.لباسو تن ماهان کردم و بردمش خونش و از اونجایی که کلید نداشتم که برم خونه و مامانم اینا هم عروسی بودن رفتم خونه ثریا .نشسته بودم که واسم یه آبمیوه آورد و نشست پیشم یهو برگشت بهم گفت چرا تو عروسی اونجوری نگاه میکردی به من؟ منم گفتم فقط من نگاه نمیکردم همی داشتن نگاه میکردن آخه خیلی خوب شدی گفت تو هم خوشتیپ شدی منم شکسته نفسی کردم و گفتم نه بابا خلاصه یه کم صحبت کردیم که گفت من میرم دوش بگیرم منم بد تو کفش بودم پیش خودم گفتم این بهترین فرصته که ... رفتم پشت در حموم در زدم اومد گفت جانم کار داری داری؟ گفتم آره گفت بگو گفتم از اینجا نمیشه باید بیام تو درو باز کرد گفت بیا داخل منم رفتم تو وای چی داشتم میدیدم یه بدن لخت رویایی یه لحظه قفل کرده بودم اونم داشت میخندید رفتم سمتش لبامو آروم گذاشتم رو لبش و بغلش کردم بدن لختشو تو بغلم گرفتم و بعد از این که حسابی لبشو خوردم در گوشش گفتم بریم تو اتاق اونم گفت بریم دستشو گرفتم ورفتیم تو اتاق خوابوندمش رو تخت و لباسامو در آوردم همین کم شورتمو در آوردم خیلی ریلکس اومد سمت آلتم و یواش یواش شرو کرد به ساک بدن بعداز چند دقيقه من رفتم سمت سینش شروع کردم وحشیانه به خوردن سینه هاش جوری که از درد داد میزد و میگفت یواش گاو وحشی! منم همینجوری داشتم ادامه میدادم وای چه حالی میداد سینه سفید و داغشو داشتم میخوردم ! چقدر بدنش سفید بود مگه نیشه بدن آدم انقدر سفید باشه بعد از خوردن سینه هاشر آلتم گذاشتم رو کسش داشت دیوونه میشد بدنمو چنگ میزد لبشو گاز میگرفت یهو سر آلتمو کردمم تو کسش یه لحظه احساس کردم بیهوش شروای چه کس تنگی داشت معلوم شد که کیر عموم کوچیکه چون کس ثریا مثل کس 14ساله ها بود حدود ده دقیقه شدید تلنبهزدم که شروع کرد به لرزیدن داشت ارضا میشد که آلتمو کشیدم بیرون و ارضا شد ولی من هنوز ارضا نشده بودم بهش گفتم برگرد از پشت بزنم اونم برگشت وای چه کونی خوش فرم سفید با یه سوراخ ریز ثر کیرمو تف مالیدم و اروم گذاشتم دم سوراخش و با یه فشار کردم تو نمیدونید یه جوری داد زد که من ترسیدم یواش یواش شروع کردم فه تلنبه زدن که شروع کرد به گریه کردن بعد ازچند دقیقه تلنبه زدن آبمو ریختم تو کونش. این بود بهترین سکس من

نوشته: آرمان

من امین و 20 سالمه. ماجرای من مال خرداد امسال یعنی 92 هستش. من یه زن عموی ریزه میزه ولی تقریبا خوشکل و پر سر زبون دارم و اندامش محشره با اون کوچیکیش. نزدیک9 ساله ازدواج کرده با عموم. اما قبل از اونم عموم باهاش رابطه دوس دختری باهاش داشت. من تقریبا نزدیک ترین کسی به اینا تو زمان دوستیشون حساب میشدم. چون خانواده بابام خییلی مذهبی بودن عموم مجبور بود مخفیانه رابطه داشته باشه. منم میبرد بیرون تا کسی بهش شک نکنه و کسی هم گیر نده. تقریبا 11سال پیش بود که اینا منو میبردن بیرون و من گیر چیزایی که برام میخریدن بودم و اونا هم گیر کارشون. خلاصه ازدواج کردن و صمیمیت من بازم با زن عموم موند. الان 29 سالشه و اصلا انگار با 2 تا بچه پیر نشده. صمیمیتون جوری بود و هست که الان بعد از این همه مدت بازم اگه کسی نباشه تو سلام باهام روبوسی میکنه و وقتی هم میرم خونش جلوم خیلی راحته و بقول خودش البته به شوخی میگه امین داماد خودمه چون یه دختر اول دوم دبستان داره با یه 3 ساله. عموم کارمند راه آهن اصفهانه و میره سر کار 2 روز بعد میاد و باز 2 روز هست تا شیفت بعدی. خرداد امسال من تفریحی بعد از تموم شدن کلاسا و قبل از امتحانات دانشگاه رفتم اصفهان تنها. حدود 3 روز بودم که جوری گذشت که اصلا انتظارشو نداشتم. روزی که من رسیدم عصرش عموم رفت راه آهن تا 2 روز بعد. شب ماشینو برداشتیم و رفتیم با زن عمومو بچه هاش تفریح. نزدیک میدون امام داشتیم آب میوه میخوردیم که زن عموم گفت ماشالا این مدتی که از عید ندیدمت خیلی بدنت فرق کرده و خوب اومدی رو فرم که گفتم بابا اثرات 1 ماه باشگاه رفتنه که دیدم به درسا فشار میاره بیخیال شدم.گفت نه ماشالا بدنت دختر کش شده. اینو یه جوری گفت که ته دلم ریخت. خندیدم و گفتم کو دختررر.
شب اومدیم خونه آخر شب و رفت لباساشو عوض کردو رفت کارای شامو انجام بده.یه تاپ سفید پوشید و شلوارک چسب نارنجی که کونشو مثل مرد نشون میداد.رفتم کمکش گفت بیا اگه میخوای کمک کنی پیازارو ریز کن. منم ریز کردم که اشکم ناجور درومده بود و اومد گفت ببین جوون ماروووو خندیدم و با دستش صورتمو تمیز کرد. لامصب مثل پنبه بود. یه هو آژیر کیرم فعال شد. شام خوردیمو بچه هارو خوابوند و منم درگیر شبکه من و تو بودم که اومد نشست و گفت هروقت خواستی بخوابی اتاق آمادست و تشکر کردم.هنوز تو فکر دستای پنبه ای و اون کونش بودم. سینه هم داشت ولی نه اینقدر که بشه تعریف کرد ازش.رفت خوابید و منم نرفتم اتاق و رو همون مبل خوابم برد.
صبح طرفای 5 بود بیدار شدم رفتم آب بخورم دیدم در اتاقش بازه یه مقدار. حس فضولی گرفت رفتم ببینمش دیدم بدون پتو پشت به در اتاق خوابیده و تاپشم دراورده و فقط یه سوتین داره با شلوارک. کونش ناجور قلمبه بود و زده بود کامل از دور ابعادش حس میشد. دوباره کیرم تکون خورد ولی به خودم گفتم بشین سر جات توهم نزن که دیدم انگار داره بیدار میشه که منم سری اومدم بیرون و خودمو رو همون مبل زدم به خواب. رفت دستشویی. یه فکری به ذهنم رسید. منتظر شدم که صدای آب بیاد و بخواد بیاد بیرون. منم خودمو به آدمی که ته خوابه و با چشمای بسته داره میره دستشویی زدم. تا اومد بیرون منم انگار ندیدمش خودمو زدم بهش. بعد انگار هوشیار شدم دیدم جلومه. سریع معذرت خواستم که ندیدم و اونم به قیافه خواب آلود من میخندید. اولین بار بود با یه سوتین جلوم بود. به سینه هاش خیره شدم اونم به قیافه بی حیای من. خندید گفت دستشوییتو برو بچه به این چیزا نگاه نکن که باز خودمو زدم به گیجی که نمیفهمم چی میگم داشتم از کنارش رد میشدم و گفتم نگاه نداره خوردن دارن. که خندید و یکی زد در کونم و رفت.
عملا کیرم سیخ شده بود. بعدش رفتم تو اتاق رو تخت خوابیدم. صبح پاشدم دیدم بله،فکر و خیال دیشب کار دستم داده. خواستم مستقیم برم حموم که دیدم سلام نکرده خیلی ضایست. یواشکی از اتاق بیرونو نگا کردم دیدم همه جا ساکته. صدا زدم زن عمومو که جواب نداد. اومدم بیرون اتاقشو نگا کردم دیدم دختر کوچیکش خوابه. اون دختر دیگش هم که رفته بود مدرسه.با خودم گفتم احتمالا رفته خرید.گفتم بهرین وقته برم حموم. حموم بزرگی داشتن واسه رفتن باید از 2تا فضای فیلتر گذر میکردی. لباسامو برداشتم و تو اتاق لباسای خودمو سریع دراوردم و بقیه لباسارو گرفتم و رفتم سمت حموم. تو فکر دیشب بودم و با کیرم بازی میکرم که سیخ شده بود.ناگفته نماند که اندازه کیرمم بد نیست. به 19 میرسه.فضای فیلتر اول رو رد کردم. توفضای حموم بودم.کلا تو باغ خودم بودم و سریع میخواستم کارامو بکنم تا قبل اینکه بیاد. رفتم داخل و یهو پردرو زدم کنار که دیدم جاااننننم. زن عموی عزیز داشت لباس عوض میکرد که بیاد بیرون.تا منو دید بلند گفت امییننن پرده رو بکش برو بیرووون.فقط سوتین داشت. منم یه چند ثانیه مث احمقا به بدنش نگا میردم.تا اومد جلو که سریع پردرو بکشه لیز خورد و با پشت زمین خورد.بدجور دردش گرفته بود و منم سریع رفتم کمکش. خواستم دستشو بگیرم که گفت نمیتونم بلند شم درد دارم.منم کاملا لخت بودم و کیرمم مثل مرد شق شده بود.در حال کمک کردن به بدنش نگا میکردم که دریغ از یه دونه مو بود. دیدم نمیتونه بلند شه گفتم بذار بلندت کنم. چیزی نگفت و من همزمان با مغذرت خواهی و ... از زیر زانوهاش و پشتش گرفتم و بلندش کردم. کیرم از پشت به کون و بدنش مالیده میشد. گذاشتمش رو صندلی کنار لباسا حدود 3متر اونورتر. گفتم ماشالا خوب با این بدن ریزه میزه سنگینی. اونم که با دستش رو پشتش بود و یه کم ناله میکرد گفت توهم انگار نصف وزن و گوشت بدنت یه جا جمع شدن. منظورش کیرم بود. خجالت کشیدم وسریع حوله و شرت و شلوارکشو آوردم بهش دادم. دیگه نمیگفت برو بیرون. منم کنارش ایستاده بودم و همش عذر خواهی میکردم و اونم هیچی نمیگفت و داشت خودشو با ناله خشک میکرد. خودشو خشک کرد یه نگاه بهم انداخت و حولرو گذاشتو رو کیرم مث جالباسی و گفت لااقل میای تو یه صدایی در بیار. شرت و شلوارشو گرفت و داشت میپوشید که عذر خواهی کردم و به تیکه گفتم نمیخوای برم بیرون؟! گفت تا اینجاشو که دیدی نه، بابت کمکتم ممنون. پوشید و اومد حولشو برداره دستش رفت زیر حوله کیرمو گرفت. یه لحظه سر جاش موند. گفت اینه؟!؟ گفتم چی بگم والا. از خجالت داشتم آب میشدم.حولرو برداشت و نگاه کیرم میکرد و گفت خدا بسازه واسه دخترمو خندید. گفتم با اجازه من میرم دوش بگیرم گفت از سر خرابکاری دیشب؟! باز دوباره آب شدم از خجالت و گفتم آره. رفتم تو حمام و پردرو کشیدم و ضربانم رو 1000 بود. باورم نمیشد زن عموم خیلی طبیعی به کیرم دست بزنه. در مرحله انفجار بود. رفتم زیر دوش و نشستم تو وان جکوزی که عملا فکرم از بدنش و حرکتی که انجام داد بیرون نمیرفتو یه کف دستی زدم. سریع دوشمو گرفتم و خودمو شستم و اومدم بیرون دیدم همونجوری رو صندلی نشسته. منم دیگه باکی نبود که کیرمو ببینه. بازم نخوابیده بود. گفتم چرا نشستی اینجا گفت درد دارم باید خودت منو ببری. گفتم باشه. خودمو خشک کردم و لباسمو پوشیدم و رفتم کنارش بلندش کردم. دقیقا بازم کیرم زیر کونش بود.بردمش گذاشتمش رو تختش.تا گذاشتمش سرمو گرفت و ازم لب گرفت. یه لب تقریبا طولانی. منم همکاری کردم و از خدام بود. زبونشو تو دهنم خیلی حرفه ای میچرخوند.بعد بلند شدم و گفتم حالت خوبه؟! گفت نه تو باید خوبم کنی. یه حس ترس داشتم. شاید بخاطر بچه بود. گفتم بچه اینجاست بیخیال گفت بریم تو اتاق تو. دوباره بلندش کردم. احمق شده بودم. به معنای واقعی. اصلا اون موقع خیانت تو سرم نمیگنجید.گذاشتمش رو تخت و خودمم افتادم روش.لبای همو میخوردم ومنم دستمو بردم زیر لباسش و سینه هاشو میمالوندم. دیگه دست خودم نبود.پاهامو به پاهاش قفل کرده بودم. کم کم گردنشو میخوردم و اه و نالش دراومده بود.بهش گفتم مطمئنی؟! گفت آرهههه. لباساشو در آوردم دیدن این بدن به این سکسی داشت روانمو میبرد. اولین سکسم بود. گفتم دفعه اولمه خندید گفت صبر کن. رفت کاندوم آورد و داد بهم. گفت اینو استفاده کن تاخیر میندازه. یه کاندوم آبی رنگ بود که توش هم یه مایع بود. کشیدم رو کیرم و افتادم روش. سینه هاشو میخوردم و اونم ناله میکرد. سر سینه هاشو بادندونم نیش گاز میگرفتم که داشت دیوونه میشد. همینجوری با زبونم تا پایین اومدم. به کسش رسیدم. گفت بخورش. با حالت حشری میگفت امین بخورشش. منم از خدام بود. شروع کردم به خودم. مث آینه بود لامصب.کسش داشت ترشح میداد. خیس بود. منم بدم نمیومد ازشون. با همونا شده بودم مصداق یه کس لیس واقعی.که گفت حالا بده من میخوام کیرتو بخورم. بدو که میخوامش اون کیرتو. کاندومو بدون استفاده برداشت و شروع کرد به ساک زدن. کیرم یه مقدار بی حس بود.چه ساکی میزد. بلند شد گفت حالا بکن. یه کاندوم دیگه مث همون داد و کشیدم روش.اوردمش لبه تخت کیرمو گذاشتم روی کسش و بازی میکردم با کسش. جیغ میزد.کاندومو دور کسش مالیدم خیس شد و گذاشتم لای کسش. نه تنگی حس میشد نه گشادی. روش خوابیدم و خودمو بالا پایین میکردم و کیرم تو کسش عقب جلو میرفت. شدید حال میکرد.منم همینطور. بلندش کردم برگردوندمش. حالت سگی خوابوندمش. یاد حالتای تو گوشیم افتادم. نرم افزار ikamusatra تو گوشی 300 و خورده ای از انواع سکسو یاد میداد.از پشت پاهاشو باز کردم و گذاشتم لای کسشو تلمبه میزدم. واقعا هم کاندومش تاخیری بود. خیلی حال کردم باهاش.یه کم گذشت دیدم بدنش داره میلرزه و یه آه بلند کشید و ارضا شد.برگردوندمش گفتم کاندومت تاخیری بود حالا باید منم ارضا شم گفت باشه عزیییزم. یه عزیزمی گفت که فکر کنم تابحال به عموم نگفته بود. شروع کردم ازش لب گرفتم که چشمش به ساعت افتاد. گفت حواست باشه پگاه(دخترش) 40 دقیقه دیگه میاد از مدرسه. گفتم باشه. گفتم میخوام ببینم تو این کون تو چی داری که یه عمره چشم من قفله روش. خندید گفت رودتر میگفتی، ولی انصافا کیرت 2 برابر مال عموته.خندیدم گفتم کجاشو دیدی. برش گردوندم گفت به عموت رفتی. دیگه کونم عادت کرده از بس همون یه ذره رو میذاره توش. کرمو از کنار تخت بهم داد گفت با این شروع کن. کرمو مالیدم در سوراخش و با انگشتام باهاش بازی میکردم. سریع گشاد شد. کیرمو گذاشتم لاش و آروم تلمبه میزدم.تقریبا نصف بیشتر رفت تو که جیغش درومد.گفت داری جرم میدی در بیار فکر نمیکردم اینجوری باشه که منم دراوردم. یه مقدار هم ترس داشتم. گفت لطفا بیخیال اون شو. گفتم باشه. گردنمو گرفتو انداختم رو تخت. خودشم خوابید روم. از هم لب میگرفتیم و من سینه هاشو با دستام میمالوندم و اونم با یه دستش کاندومو برداشت و کیرمو گذاشت لای کسش. بلند شد روم نشست و بالا پایین میرفت. حرکت سینه هاش داشت روانیم میکرد.کم کم داشت آبم میومد. گفتم داره میاد گفت ایراد نداره. راحت باش بریز داخل. فقط داشتم خودمو کنترل میکردم که دیرتر بیاد.اونم داشت تند تند میرفت و دوباره ارضا میشد. گفتم داره میاد و آبم اومد و اون هنوز بالا پایین میرفت تا 1 دقیقه بعدش که اونم ارضا شد و روم خوابید. همش میگفت عاشقتم امین. داشتم میمردم. هنوز 20 دقیقه ای وقت بود. ارضا شده بود و تمام تنم پر آبش بود. عرق هم کرده بودیم. گفت پاشو سریع بریم حمام.گفتم مث اینکه خوب شد کمرت گفت عالی شدم.عموت همیشه منو تو حسرت اینجور سکسا میذاره.خدارو شکر بچه هنوز خواب بود. سریع رفتیم دوش گرفتیم و زیر دوش یه چند دقیقه دوباره ساک حرفه ای زد که یه مقدار آبم اومد و خوردش. لب گرفتیمو سریع لخت اومدیم بیرون چون لباس نبرده بودیم. تا اومدیم بیرون دیدیم بچه بیدار شده زل زده به ما که لخت تو بغل هم بودیم. زن عموم سریع رفت سراغ بچه و عزیزم و کی بیدار شدی و .... منم رفتم لباس پوشیدم. تازه عذاب وجدان اومده بود سراغم با دیدن اون بچه. رو تخت خوابیدم و شب بیدار شدم. روز بعد هم بودیم و با زن عموم کم صحبت میکردم تا عموم اومد.نگران بچه بودم. هم اینکه چیزی نگه هم اینکه تو خاطرش نمونه مارو. عموم که اومد شبش راه افتادم با قطار به سمت تهران و اینجوری گذشت سفر من از اصفهان. ولی حقیقتا هنوز از فکرم اون نگاه بچه بیرون نرفته. خیلی کارم اشتباه بود اما شد. دیگه هم طرف زن شوهر دار و فامیل نمیرم. واقعا از وجدانم عذر میخوام که دیگه حتی روی نگاه کردن تو روی عموم و بچه هاشو ندارم.

نوشته: امین

من امیدم 24سالمه عمو کوچکم تقریبا 2 سال ازمن بزرگتره و رزا (زن عموم)یه سال از من کوچیک تره ولی یه اندامی داره که نگوو اوف اونا یه طبقه پایین خونه ی ما زندگی می کنن من خییییلی تو کفشم و بعضی وقتا به یادش کف دستیو از این حرفا یه شب وقتی از در حیات اومدم تو دیدم پرده ی خونشون یکم رفته کنار و توخونشون دیده میشه منم که حس کنجکاویم گل کرده بود رفتم یه سرکی کشیدم باورم نمیشد دارم چی میبینم عموم ورزا روهمدیگه بودن عموم داشت پستونای رزا رو می خورد اونم اییییو ووووی میکرد یه دفه عموم انگشتشو کرد تو کس رزا جون اینقدر بهش حال داد که لبشو یه جوری گاز گرفت که نگو بعد مقدمه چینی بدتری زد حالی رو که میتونستن به کم زدن از روکاناپه پاشدنو رفتن تو اتاق طوری که دیگه نمیشد از پنجره چیزیو دید منم اون شب تا صبح کو کف رزا جون بودمو خوابم نمی برد نه اون شب تا چند هفته هر وقت میدیمش میرفتم تو فکرشو او صحنه ها میومدن جلو چشمام از اون شب دیگه نگاهم بهش عوض شده بودو ت فکر این بودم که چه جوری ترتیبشو بدم عموی منم کارش یه جوری که صبح میره شب میاد رزا جونم تو این مدت تلپ خونه ی مایه روز که خونه ی مابود رفتم خونه دیدم داره با مامانم حرف میزنه گریه میکنه اینقدر گرم حرزدن بودن متوجه نشدن من اومدم خونه منم سرمو مثل گاو انداختم پایینو رفتم تو اتاقم بعد فهمیدم که گریه ها واسه چی بوده سازا با عموم سر یه موضوع خیلی الکی زده ودن به تیپو تار هم و دو هفته ای با هم قهر بودنو رزا خانومم که خانوادش المان زندگی می کردن کون گشادیش اومدو نرفت المان مثل همیشه تلپ شد خونه ی ما عمومم لجش گرفته بودو شبا خونه نمیومد میرفت خونه ی دوستاش خلاصه دیگه کس شعر گفتن بسه یه روز وقتی از باشگاه اومدم خونه مامانم تو اشپز خونه بود سلام کرمو پرسیدم پس رزا کجاست با عمو اشتی کرده مامانم گفت نه تو اتاق توعه منم با تعجب گفتم تواتاق من !!!گفت اره کار اینترنتی داشت رفت سر کامپوتر تو منم دیگه از ترس اینکه رزا خانوم رفته باشه تو کامپوتر فضولی داشتم خودمو خیس میکردم رفتم پشت در اتاقو یه دفه درو باز کردم چشت روز بد نبینه رزا خانوم یه فیلم سکسی اورده بودو داشت نگاه می کردو با خودش ور میرفت منو که دید خجالت کشیدو سرخ شده بود سلام کردم گفت ببخشید امید جان نباید این کارو میکردم منم پررو پرروگفتم اشکالی نداره درکت میکنم بلاخره یه دو هفته ای هست که سکس نداشتی اگه کیر میخوای به خودم بگو قربونت بشم تا این حرفو زدم خوش حال شد گفت عموت که شبا نمیا د خونه مامانت اینا هم که امشب می خوان برن خرید شب بریم خونه ی ما یه حالی باهم بکنیم منم دیدم بابا این حشری تر از این حرفاست خلاصه ساعت دمدمای8 بود مامانو بابا رفتن خرید منو رزا تنها موندیم خونه گت بیا بریم پایین دیگه گفتم چرا پایین همین جا خوبه دیگه ما شانس داریم یه دفعه عمو میا بیا درستش کن اونم از خدا خواسته پرید تو بغم دوباره اون شب یادم اومد اون پستونای نازو خوشگلو خیگر رزا اون کس پف کرده و انشتای عموم خیلی شهوتم زده بود بالا رفتیم تو اتاق من خوابوندمش روتختو 2.3دیقه ای ازهم لب گرفتیم بهعد اروم تی شرتشو در اوردم یه شوتین قرمز خوشگل که حشرمو بیشتر می کرد سوتینشو در اوردم وای چه پستونایی داشت مثل ژله میموندن اینقدر نرم بودن که نگو شروع کردم به خوردن اون دوتا هلوی شیرین چند دیقه براش مالوندمشونو خوردم چه اهایی می کشید انگار جنده بود بعد نوبت رسید به اون چوچول پف کرده و صورتی رنگ رزا خانوم که خیسم شده بود زونمو کشیدم رو کسشو با یه دستم سینه هاشو ماساژمیدادم که یه دفعه لرزیدو ارضاء شد ولی من بی خیال نشدمو بازم کسشو براش خوردم که گفت بسه امید دیگه نوبت منه کیرمو گرف تو دستشو بعد تا ته کرد تودهنش وای که چه قدر حرفه ی بود گفتم بسه دیگه پاشومیخوام جرت بدم گفت اخ که چه قد حال کنم بکمر خابوندمش پاهاشو باز کرد یه لبخند زد منمسر کیرمو گذاشم رو کسشه فشار دادم که تا دسته رفت تو وای چه حالی داد داغ و نرمو لیز بود شروع کردم به تلمه زدن یه چند دیقه که تلمبه زدم دیدم دوباره لزیدو ارضاء شد دیگه جون نداشت ولی من هنوز مونده بوده سرعت تلمبه زدنم ثانیه به ثانیه زیاد تر میشد وای چه حالی میداد ولی اینقدر جیغ میزد که نگو گلوش داشت پاره مشد منم دیم داره ابم میا گفتم چی کار کنم گفت کیرتو درنیاریا همونجا خالیش کن گفتم حوصله ی درد سر ندارم گفت نه قرص زد بار داری مصرف می کنم منم تا اینو گفت سرعتو بشتر کردم تا ایکه کلی دکترو مهندس الکی الکی از کمر ما به کس رزا خانوم منتقل شد دیگه حال نداشتم همون جوری افتادم روش تا اینکه یه دفعه صدای در اومد مامانینا برگشته بودن اما به جای اینکه خرتو پرتای خریدو با خودشون بیارن عمو رو اورده بودن ماهم سرع لباسامونو پوشیدیم عموم با کلی منت کشی رزا رو برد سره خونه و زندگیش رزا هم از اون به بعد زن خوبی شده بود تا ایکه از پیش ما رفتنو خونشونو بردن المان منم الا2 ساله رزا رو ندیدم مرسی از این که داستانمو خوندید به جون خودم یه کلمه اش هم دروغ نبود راستی نظر یادتون نره

نوشته:‌ امید

اسم من سامان. پدر مادرم به خاطر یه کنفرانس پزشکی به روسیه دعوت شده بودند به همین خاطر من که تک فرزند خانواده هستم و 20 سال دارم را به شهرستان پیش فامیل فرستادند.من یه زن عمو دارم که 1.5 ساله پیش با عموم ازدواج کرده. رنگ پوستش سفید و قدش تقریبا با من برابره ولی از من هیکلی تره. زیاد باهاش حرف نمیزدم چون رابطه اش با همه خشک بود. خلاصه من رفتم شهرستان پیش فامیل. یه شب که خونه ی عمه ام بودم زن عموم زنگ زد خونه عمم و گفت: رضا (شوهرش) شیفت شب داره (چون توی بیمارستان پزشک عمومی بود) و شب خونه نمیاد. گفت: من میترسم چون انگار یکی امروز صبح داشت تعقیبم می کرد میشه بگی سامان بیاد خونه ی ما؟. عمه ام موضوع رو به من گفت و من با کمال میل قبول کردم چون خونشون اینترنت با سرعت داشتن و می تونستم چند تا فیلم دانلود کنم. (در ضمن زن عموم بچه نداشت). وقتی زنگ خونشون رو زدم زن عموم در رو باز کرد. یه روسری گلدار سرش بود و یه لباس تنگ که حتی نوک سینه هاش هم معلوم بود برای یه لحظه راست کردم. تعارفم کرد رفتم تو برام چایی و میوه و شیرینی آورد بعد امد نشست کنارم. تعجب کردم چون اغلب گوشه گیر بود. شام که خوردیم دوباره امد نشست کنارم. گفت: سامان می خوام بهت یه چیزی بگم قول میدی به کسی نگی؟. بهش قول دادم. دوباره ازم قول گرفت. منم دوباره بهش قول دادم. گفت: هفته پیش رفتم جواب آزمایش رو گرفتم مشکل از عموته ما بچه دار نمیشیم. یهو دیدم اشک توی چشماش جمع شده یه لحظه دلم براش سوخت. گفت: نمی خوام رابطه بین مون بهم بخوره تو می تونی... تو می تونی... از نگاهش پیدا بود که می خواست خودم منظورش رو بفهمم. منم فهمیده بودم. می خواست من حاملش کنم. اولش حدس میزدم می خواد باهم رابطه داشته باشیم اما فکر نمی کردم به خاطر حامله شدن باشه. منم که اولین سکس زندگیم بود نمی خواستم این فرصت رو از دست بدم می خواستم قبول کنم اما خجالت می کشیدم به خاطر همین سرم رو انداختم پایین. اونم که فهمیده بود من راضی ام پاش رو گذاشت روی کیر من وقتی دید کیرم شق یه لبخند زد و پاش رو گذاشت روی پام منم بعد از کمی مکث دستم رو گذاشتم روی پاش. وای عجب احساسی داشتم دلهره جای خودش رو به شهوت داده بود. دستم رو آروم از زیر دامنش زدم به شرتش کاملا خیس بود. نگاهش نمی کردم چون هنوز یه کم ازش خجالت می کشیدم. بعد کم کم انگشت وسطم رو از کنار شرتش کردم توی کس صورتیش. عجب داغ بود. یهو دستش رو گذاشت رو پیشونی اش و یه اه کوچیک کشید. دیگه احساس خجالت نمی کردم بردمش توی اتاقش شروع کردم به خوردن لباش. اونم که انگار بار اولش باشه با ولع لبام رو می خورد. چون اون موقع 17 سالم بود و هنوز نوجوون بودم همینطور از کیرم آب می رفت. بعد سریع نشست و کمربندم رو باز کرد منم کمکش کردم. سریع کیرم رو در آورد وقتی دید خیس یه لبخند زد. برام کلی ساک زد که داشت ابم می امد که یادم امد باید حامله اش کنم برای همین بهش با دست گفتم بسته. اونم فهمید که داره آبم میاد. به همین دلیل خوابید روی تخت و شورتش رو دراورد منم از آب سر کیرم یه ذره کسش رو خیس کردم و کیرم رو دادم تو چشماش انگارمی گفت که لب می خواد افتادم روش و سینه هاش رو با دستام گرفتم و شروع کردم به لب گرفتن ازش. بعد آبم آمد و ریختم توی کسش. خیلی حال داد. افتادم روی تخت بعد از نیم ساعت استراحت انگار دوباره شارژ شدم مو هاش رو سفت گرفت و کشیدم طرف کیرم از این کار خیلی لذت بردم. شروع کرد دوباره به ساک زدن اینجوری بیشتر حال میداد بعد از یه ربع خسته شد. اما من بازم می خواستم شروع کردم به لیسیدن کسش وقتی انگشتم رو می کردم توی کسش یه خنده ای می کرد که من رو تشویق می کرد. بعد به پشت خوابوندمش خواستم از کون بکنم که نذاشت. دوباره از کس کردم تو به اندازه 10 دقیقه این کار رو ادامه دادم که دوباره آبم رو ریختم توی کسش. ساعت 2:30 بود. دلم می خواست ازش فیلم میگرفتم به همین خاطر وقتی رفت دستشویی سریع رفتم گوشیم رو برداشتم و عمود گذاشتم روی میز اما چون تاریک بود لامپ رو روشن کردم. وقتی از دستشویی امد گفت چرا لامپ رو روشن کردی؟ بهش لبخند زدم و گفتم این جوری بهتره امد خوابید روی تخت و داشت با کسش بازی میکرد. منم که می خواستم فیلمم قشنگ از آب در بیاد این دفعه حرفه ای تر کار کردم. اول شروع کردم به خوردن سینه های بزرگش بعد همون جور که سینه هاش رو می خوردم کیرم رو آروم کردم تو کسش نمی دونم چرا این دفعه دردش امد که یه جیغ کشید و روش رو برگردوند منم که دیدم نمی تونه ببینه سریع گوشیم رو برداشتم رو از نزدیک فیلم گرفت بعد گوشی گذاشتم سر جاش و در کونش رو با تف خیس کردم که یهو با مخالفتش روبه رو شدم. اما بهش توجهی نکردم و کیرم و روانه کونش کردم داش گریه می کرد که دلم براش سوخت که یهو دیدم گریش تبدیل به خنده شد. انگار تا به حال عموم از کون نکرده بودش. بعد از چند دقیقه حالت رو به 69 تغییر دادم. خیلی حال می داد اگه میدونست انقدر حال میده از همون اول این کار رو کردم. بعد از دو سه ساعت عشق و حال رفتیم حمام و توی حمام کلی برام ساک زد. بعد امدیم بیرون و لباس پوشیدیم و از لباش یه بوس کردم و گوشیم رو برداشتم و رفتم که به خوابم. رفتم زیر پتو شروع کردم به دیدن فیلماش. عجب فیلمی شده بود. الان که شش ماه از اون ماجرا میگذره زن عموم حامله است و بهش قول دادم که هیچکس از ماجرا چیزی نفهمه.
دوستان این داستان واقعی بود و من حدود سه ماه پیش بخش هایی از فیلمش رو آپلود کردم و شما دوستان من را به ادامه این کار تشویق کردید.

نوشته: سعید

موضوع بر می گرده به سال ۷۸، یعنی سالی که رفتیم محله جدید، خیابان... گرگان
من پسر کمرویی بودم. همین کمرویی و حیا هم باعث می شد که فرصتهای سکسی زیادی رو رد بکنم. تا آن سال که ۱۸ سالم بود می تونستم ترتیب تعداد زیادی زن و دختر خوشگل و خوش هیکل رو که همسایه و فامیل بودند رو بدم. الان که فکر می کنم، می بینم چقدر این کار در آن زمان آسان بود، چون دیگر آن طنازیها را کسی برای من نمی کند
اما داستان امروز درباره زن پسرعمومه به نام لاله. پسرعموم، حبیب، آدم کاری و خانواده دوست و تا دلتون بخواد احمق و بی چشم و رویی بود و هست
داشتن چنین زن زیبا و با کمالاتی نشان از حماقت پدر و مادر لاله داشت که او را به پسرعموی من داده بودند. من از پسرعمویم زیاد خوشم نمی آمد. به همین دلیل خیلی کم می دیدمش.
در شب ماجرا، او را پس از چند سال در خیابان ایرانمهر دیدم. جثه بسیار بزرگ و تنومندش در آن نور ضعیف چراغ تیربرق خودنمایی می کرد. اول شک کردم اما بعد که صدایش را شنیدم مطمئن شدم خودش است. صدام کرد و بلند وی خیابان داد زد: "سلام پسرعمو. کجایی. خبری از ما نمی گیری؟
و این شد که فهمیدم او هم به ایرانمهر آمده. چون تازه از زندان آزاد شده بود موی سرش هنوز خیلی کوتاه بود
اصرار کرد که برو خانه ما من زود می آیم. من هم رفتم و زن زیبای او را پس از جچند سال دوباره ملاقات کردم. اما ملاقات آن روز چیز دیگری بود
چشمان لاله از همان نگاه اول به برقی زد و لبخندی مرموز بر لبانش نشست
خوب، من فقط ۱۸ سال داشتم، خوش تیپ می گشتم و ادوکلن خوشبویی به خودم می زدم. اینها در همان لحظه او را که سالها با شوهری کثیف و بدتیپ زندگی کرده بود را جذب می کرد. به خصوص که شوهر یک سالی را خانه نبود، یعنی دیر به دیر شب را در خانه می گذراند
رفتم تو. ۳ بچه قد و نیم قدش هم دم در آمده بودند
زیبایی مسحور کننده لاله در ترکیب با سینه های لرزان و بزرگش و باسن خوش نقشش مرا شهوت زده کرد. دامن نخی سبکی به پا داشت که چاک کونش را نمایان می کرد. وقتی راه می رفت ناخودآگاه چشمانم دنبال کونش می رفت
چای آورد و با همان لبخند بزرگ و معنادارش جلویم نشست. جلوی بچه هایش همانطور من را نگاه می کرد. من هم که کمی خجالتی بودم و البته درون مایه مذهبی داشتم نمی توانستم بیش یکی دو ثانیه نگاه شهوتبارش را تحمل کنم و مرتب سرم پایین بود. راجع به خیلی چیزها حرف زدیم. می دیدم که دستانش آرام ندارد و روی سینه ها و توی پاهایش می چرخید. آب من هم زده بود بیرون ولی جلوی جرات نداشتم کاری بکنم. شاید اگر ترس از آمدن ناگهانی حبیب و نگاه بچه ها نبود، کار تمام بود
حبیب آمد. وقتی رفتار زشتش با لاله را در همان ابتدای ورود دیدم، گفتم این زن از دستش رفت.
آن روز گذشت و چند روز بعد خودم رفتم خانه حبیب. حبیب خانه بود. اصرار کرد که شام بمانم و ماندم. آشپزخانه آها اوپن نبود. از هال در داشت. وقتی لاله رفت شام بکشد من هم رفتم برای کمک. تا مرا دید دوباره خندید. زن خوش صحبتی بود. در همان حین حرف زدن، من هم بدن او را می پاییدم. بدون ترس دستم را در گودی کمرش گذاشتم و دیدم که نگاهش به سمت من چرخید و نفسی سنگین از سر شهوت به سینه داد. نگاهی شهوتناک و خمار داشت. آرام دستم را بردم روی کونش و آن را لمس کردم. کیرم حسابی سفت شده بود
صدای یکی از بچه ها آمد و سریع خودمان را جمع کردیم
۳ سال گذشت و من دیگر آنجا نرفتم و او را ندیدم. دلیلش هم ناراحتی خودم بود چون مذهبی بودم و طاقت می اوردم
بچه های لاله مدرسه ای شده بودند. بعد از خدمت برای کاری پیش حبیب رفتم. زنگ زدم. کمی طول کشید. اما چون لرزش پرده را دیدم فهمیدم خانه هستند. لاله در را باز کرد
خیلی متعجب و البته خوشحال به نظر می رسید.
بعد از سلام و احوالپرسی، پرسیدم که حبیب هست؟ گفت: "نه کسی خونه نیست. بیا تو.
گفتم: "نه مرسی. کی میاد؟
-"دیر میاد. بیا تو دیگه.
و من ....
.
.
نرفتم تو. خداحافظی کردم و برگشتم. چون به خدا و مکافات عمل اعتقاد داشتم.

نوشته: کامران

سلام من …. هستم 19 سالمه من یه زن عمو دارم که 31 سالشه
اسمشم هما هستش
این داستانی که الان میگم براتون یه ماهه پیش برام اتفاق افتاد
چون پدرم از اون حزب الله های فوقالعادست من مجبورم برای دیدن ماهواره برم خونه ی عموم
عمویه من یه بنگاه داره که ساعت 7 صبح میره بنگاه تا ساعتت 10 شب هم بر نمیگرده
من که تازه از دانشگه برگشته بودم خونه مامانم بهم گفت …. ما میخوایم بریم خونه ی دوست بابات گفتم کدوم گفت امیر اقا گفتم شوخی میکنی مامان گفت مگه من باتو شوخی دارم
گفتم آخه مامان اون که خونش تهرانه الانم که شبه گفت مثل اینکه زنش فوت کرده
و ما هم مجبوریم الان بریم تا به مراسم برسیم راستی بگم که من بچه ی شیرازم
پدرم ماشینو روشن کردو مامانم و برادرم سوار ماشینشدن و رفتن
منم چون اون روز چهار شنبه بود و من چون رشتم کامپیوتره و دانشگاه ما پنج شنبه و جمعه تعطیلیم
با خودم گفتم من حالا تک و تنها تو خونه چیکار کنم
بالا خره یه جوری 1 ساعتی خودمو معطل کردم بعدش دیدم نه داره حوصلم سر میره
پاشدم رفتم خونه ی عموم
رفتم تو خونشون و دیدم زن عموم دراز کشیده خودشو جمع کرد
و نشست منم سلام کردم و نشستم عموم یه پسر 11 ماهه داره که همش خوابه
زن عموم هم داشت فیلم ایران قدیم مو سرخه رو تماشا میکرد
آروم نشستم کنارش گفت خب آقا ….. دانشجویه ما چیکار میکنه
منم گفتم مگه آدم تو دانشگاه چیکار میکنه
گفتم خب درس میخونه دیگه
گفت آره جون خودت
اگه تو درس میخونی پس لابد من مخ دخترا رو میزنم
منم یه خنده کردموگفتم خب مگه زندگی هم بدون دختر میشه
من با زن عموم خودمونیم و هر چی دارم بهش میگم چون هم زبونه خوبیه برای من
زن عمويه من هميشه تويه خونه يه شلوار سياه تنگ ميپوشه اين شلواري كه زن عمويه ممن ميپوشه اينقدر نازك و تنگه كه چون شرت نمي پوشه چاك كونش همش معلومه
وپيرهنشم همش يه پيرهن مردونه ي كوتاهست كه دكمه داره و همشم دكمه ي اول
و اخرش بازه و چون سوتين نمي بنده نك سينه هاشم همش معلومه
از بس اين پيرهنايي كه ميپوشه تنكه كه سينه هاي گندش ميخوان پيرهنشو پاره كنن
بعد از کلی حرف زدن بهم گفت چرا … مثل همیشه نیستی
گفتم امروز با بهترین دوست دخترم دعوام شد و ولش کردم
منم همش منتظر بودم که بدنمو به سینه هایه گندش بزنم سرمو گذاشتم رو سینش و گفتم زن عمو جوووونم من دوسش دارم
بعد یکی از دستامو گذاشتم رو یه طرف سینش که طرف سمت راست سینش کلا تویه دستم بود
البته بهتون بگم که هما خانوم زن عمو ی خودمو میگم
یه زن خوشگل و ناز با سینه های خیلی بزگ و زیبا و با کونهایی که وقتی مانتو میپوشه میخواد از
شلوارش بزنه بيرون
بعد وقتي سرم رو سينه هاش بود و دستم هم رو سينش
بهم گفت مثل اينكه نه تو خيلي دلت ميخواد خودتو همش بهم بچسبونيو بعدشم ……
منم سريع خودمو كشيدم كنار
و رنگ صورتم مثل رنگ لبو سرخ شد
گفت چيه چرا رنگت پريده گفتم من گفتم من نه من عاديم
گفت شوخي كردم
بعدش اومد خودشوچسبوند به من
منم كه از خجالت سرخ شده بودم قلبم داشت ميومد تو دهنم
بعد يه دفعه دستشو گذاشت رو كيرم
بهم گفت اينچيه اينجاست
من بعد از شنيدن اين حرفش براي يه لحظه قلبم وايستاد
گفت ميتوني اينو امشب بهم قرض بدي
بهش گفتم چييييييييييييييييييييييييي اگه عمو بفهمه گفت اون الان نمياد
كي مي خواد بهش بگه
بهم گفت ميخواي اين سينه هايي كه مي دونم خيلي دوست داري مال تو باشه
من با لكنت گفتم اگه شما بخواين چرا كه نه
گفت پس چرا معطلي سينه هام مال تو كير تو هم مالا من ديدم داره لباشو به لبم نزديك ميكنه
اينقدر لبشو به لبم نزديك كرد كه منم چشممو بستمو لبمو گذاشتم رو لبش
وااااااااااااااااااااااااااااااااااي چه لبايي داشت
بعد از يكي دو دقيقه لبمو ازش جدا كردمو رفتم اروم آروم دكمه هاي پيرهنشو باز كردن
بعد از اينكه كامل پيرهنو از تنش در اوردم لبامو گذاشتم روي نك سينه هاش و شرو عكردم به خوردن سينه هاش واي چه سينه هايي
سينه هاش واقعا بزرگ و شق بود
منم فقط نيم سياعت داشتم سينه هايه بزرگشو ميخوردم
اونم سرمو محكم به طرف سينه هاش فشار ميداد ميگفت اه بخور عزيزم همش مال خودته تو مال مني خوشگلم بخور ديگه سرم بين سينه هاش گم شد اينقدر نوك قهوه هاييه سينه هاشو خوردم كه ديگه ميگفت ولم كن دارم ميميرم آه آه مگه من گوشم به اين حرفا بدهگار بود
بالا خره سينه هاشو ول كردم وقتي اين كارو كردم بلند شد و دستمو گرفت و برد به سمت اتاق خودش رو تخت نشست من پيرهنمو از تنم در آوردم و شلوارمم در آوردم ميخواستم شورتمو در آرم كه دستمو زد
گفتم چي شده
گفت مگه قول ندادي كه كيرت امشب مال من باشه گفتم خب چرا گفت پس اين كير خوشگل مال خودمه مال تو نيست
گفتم بيا اينم كير من هر كاري كه ميخواي بكن اونم كه رو تخت نشسته بود منو كشيد طرف خودش
شورتمو كشيد پايين بعد يه خورده به كيرم نگاه كرد بعد شروع كرد به زبون زدن واي چه حالي ميداد
بعد از اينكه با زبونش كيرمو خيس كرد با دندوناي جلوييش سر كيرمو گرفت و با نوك زبونش سر كيرمو ليس ميزد
من ديگه داشتم ميمردم
التماسش ميكردم ولم كن دارم ميميرم
مگه اون گوش ميداد
بعد با دندوناي جلوييش از قسمت انتهاييه سر كيرم شروع ميكرد و بعدش آروم دندوناشو به عقب ميكشيد
ميدونم كه هيچ كس تو دنيا مثل اون كير خوردن بلد نيست
بعد سر كيرمو هي با نوك زبونش ليس ميزد
بعد لباشو قنچه كردو سر كيرمو گذاشت توي لباي قنچه اييش بعد هي عقب و جلو ميكرد
من از بس حشري بودم ديگه داشتم ميمردم گفتم الانه كه آبم بياد گفت چي من حالا حالاها باهات كار دارم
بعد رفت يه اسپري آورد زد به كيرم
و باز شروع كرد به ساك زدن براي من
منم ديگه سرشو محكم گرفتم تو دستام و هي عقب و جلو ميردم
بعد از چند دقيقه بلندش كردم و بغلش كردم و شروع به لب گرفتن ازش كردم
بعد دو تا دستام گذاشتم رو لمبرههاي كونش چقدر نرم بود
چون شلوار تنگ پاشبود خيلي حال ميداد
لبامو از لبش جدا كردم
و برگردوندمش و شلوارشو كشيدم پايين وايييييييييييييييييي يه كوس بيمو و آك بند جلوي چشام بود بعد بهش گفتم كيرمو يه زره بخوره تا خيس بشه
اونم توف ريخت رو كيرم و با زبونش برام خيسش كرد
بعد من خوابوندمش روي تخت بعد سركيرمو اروم گذاشتم لاي كونش انقدر به كونش ماليدم كه داشت ديوونه ميشد بعد ازش خواستم كه به يه طرف بخوابه بعد منم باز سر كيرمو ميزدم به كونش بهم التماس ميكرد
ميگفت كيرتو بكن تو كوسم زود باش لعنتي دارم ميميرم ديد كه من به حرفش گوش نمي دم محكم كونشو زد به كيرم
و كيرم تا ته رفت تو كسش و يه آه از ته دل گفت كه داشتم ميمردم
بعد شروع كرد به عقب و جلو رفتن بعد بهش گفتم ميخوام بزارم تو كونت
گفت بزار مال خودته عزيزم
تا ته بكن توش
منم سر كيرمو خيس كردم و آروم گذاشتم تو كونش چون از رو خوابيده بود و پاهاشو جفت كرده بود
كيرم تا نصفه رفت تو كونش مدام جيغ ميكشد و ميگفت درش بيار دارم پاره ميشم
منم هي سرعتمو بيشتر كردم
بعد از اينكار بلندش كردم طوري كه هر دومون ايستاده بوديم بعد كيرمو كردم تويه كونش و هي عقب و جلو ميكردم بعد از چند دقيقه كونشو از كيرم جدا كرد و منو انداخت رو تخت بعدش اومد روي كيرم نشت و خودشو يه مقدار جلو آورد و كيرمو كرد تو كسش و هي بالا و پايين ميكرد من بهش گفتم بلند شه بلندشد و من به تخت تكيه دادم بعد دوباره اومد رو كيرم نشست بعد من كونشو كه خيلي داغ بود و بزرگ تو دستام گرفتم و هي بالا و پايين ميكردم ديگه داشتم تموم ميكردم بعد كيرمو بيرون آوردمو با دست شروع كردم به جق زدن چون نمي خواستم تو كوسش خالي كنم بهم گفت چيكار داري ميكني گفتم داره آبم مياد
محكم دستمو از كيرم جدا كردو كيرمو تا ته فرو كرد تو كسش و بعد هي عقب و جلو ميكرد تا بالا خره آبم با فشار تو كسش خالي شد اونم ديگه بالا و پايين نمي كرد بعد همن طوري روم خوابيد و سينه هاشو گذاشت تو دهنم
اون روز بهترين حال زندگيمو كردم
به ساعت نگاه كردم ديدم ساعت 9:30 با خودم گفتم الانه كه عموم سر برسه سريع لباسامو پوشيدم يه بوسه رو كونش زدمو اومدم بيرون
اين اولين سكس من بود
بعد از اونماجرا هر دو روز در ميون باهاش سكس دارم البته ميتونم هر روز باهاش سكس كنم
ولي ميخوام كمرم قدرت كافي داشته باشه
لطف كنين نظربدين در مورد داستان اگه خوشتون اومد من داستاناي ديگه رو كه با زن عموم و همسايمون كه باهم سكس داشتيم رو براتون تعريف ميكنم.....
اين داستان ساخته ذهن نويسندست... فقط جنبه سرگرمي داشت

نوشته: داش هادي

سلام....
من یه مدتی هست که با این سایت آشنا شدم...گفتم مهمترین داستانم رو واستون مکتوب کنم....هر نظری که بدین من خوشحال میشم...فقط اگه خوشتون نیومد فحش ندین...
جدا از همه اتفاقات تو زندگیم که زمینه شهوت داشتن....یه خاطره جالب هست که هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم کللللللی حال میکنم....اونم اتفاقیه که بین من و زن عموم پیش اومد....
پدر من پنج تا برادر داره و از همشون بزرگتره...به طوری که عمو کوچیکم 23سالشه و من22سالمه
این عموی ما پارسال تصمیم گرفت ازدواج کنه....خلاصه بعد از یه 9ماهی عروسی کرد و رفت سر خونه زندگیش...
غروب بهمن ماه بود و هوا زود تاریک میشد....که عموم بهم زنگ زد و گفت با رفقای دوران مجردمیمون یه میتینگ گذاشته...و از من خواست تا بیام که اونشب رو با مشروب و ورق و خلاصه همه جوره کس کلک بازی دربیاریم تا صبح....زن عمو رو هم پیچونده بود خونه باباش تا ما راحت باشیم....
من یه کم دیر راه افتادم و وقتی رسیدم که همه مس شده بودن....با مهمون نوازی عموم منم نشستم یه چندتا پیک زدم...از شانس بد ما همین که ما خواستیم حال بیایم عموی ما سیاه مس شده بود و ولش میکردی خیز برمیداشت واسه تگری زدن....عموم اونقدر حالش بد بود که مجبور شدیم عشق و حال رو تعطیل کنیم و همه بریم خونه هامون...
همه کم کم رفتن و من زنگ زدم زن عموم تا بیاد شوهرش رو تحویل بگیره تا ما هم بپیچیم به بازی...
زن عموم وقتی اومد عموم تو اتاق رو تختش خوابش برده بود...
زن عموم یه سال ازم کوچیکتره و من به اسم کوچیک صداش میزنم
گفتم رویا جون اگه کاری با ما نداری ما رفع زحمت کنیم...
گفت دستت درد نکنه...ما امروز حسابی شرمندت شدیمااااااا
گفتم نه بابا این چه حرفیه ....بلاخره اتفاق پیش میاد
گفت ولی بیشوخی مجبورم یه جوری از خجالتت دربیام...
منم که کلا کسخلم گفتم حالا که اسرار میکنی بعدا یه شام دعوتم کن خونتون
گفتم اونم به چشم ولی اللحساب که یه باید یه حالی به شما بدیم یا نه....
من که از حرفاش هیچی نمیفهمیدم گفتم رویا رک و پوست کنده میگی منظورت چیه?
یهو اومد نشست کنارم و دستم رو تو دستاش گرفت و بی مقدمه لبش رو گذاشت رو لبهام و منو بوسید....
منو میگی ....یه سی ثانیه کلا پلک هم نمیزدم و زل زده زده بودم تو چشمای خمار رویا که خبر از یک اتفاق ناجور میداد...تا به خودم اومدم دیدم یه دست رویا از رو شلوار داره کیرم رو میماله و با یه دست دیگه داره سرم رو به سمت خودش میکشه....

کلا مخم درست کار نمیکرد و اصلا نمیفهمیدم چی داره پیش میاد...
حالا شهوت دیگه تا مغز استخون من هم رخنه کرده بود...صورت رویا رو تو دوتا دستام گرفتم و اون چهره مامانیش درست روبروم بود میخواستم صورتش رو به سمت خودم بیارم و با تمام وجود لبش رو بخورم..هنوز زیر چونش و تقریبا میشه گفت گردنش تو دستام بود که یاد عموم افتادم.... همون مردی که الان تو اتاق خواب بود...همون که تموم خاطرات خوب و بد زندگیم رو باهاش شریک بودم...همون که همبازیه دوران کودکیم بود...جدا از اینکه رویا زن عمو و رفیق من بود ،اینکه شوهر داشت موضوع رو خیلی جدی میکرد و این راهی بود که اگه ادامه میدادمش رااه برگشتی وجود نداشت...خلاصه هر جور نگاه میکردم نه اسمش سکس بود نه شیطونی نه ازضا جنسی نه عشق فقط یه چیز بود"نامردی"
مغزم داشت از این همه اشتباه منفجر میشد
اصلا حواسم به رویا نبود که منتظر شروع کار از سمت من بود....از حرص داشتم عصبانیتم رو با فشار به گردن رویا تخلیه میکردم ....به خودم که اومدم دیدم رویا داره دستام رو چنگ میزنو حسابی کبود شده....با صدایی خیلی اروم میگفت رضا یواش...خفه شدم..
به خودم اومدم و رویا رو به سمت خودم کشیدم فشار رو از رو گردنش برداشم ولی دستام رو از رو گردنش جدا نکردم...عضلات گلوش که واسه یه لقمه هوا به هرجایی چنگ مینداختن رو تو کف دستام حس میکردم....باید انتخاب مبکردم بین نفس و شهوت
دستام رو بالا تر بردم و گذاشتم رو شقیقه هاش اونقدر فشار میدادم که هر لحظه آمماده بودم سرش بترکه...آوردمش نزدیک اونقدر که بینیش چسبید به بینی من
گفتم رویا این یه بار..فقط این یه بار رو فراموش میکنم هر چی که شد میذاریم به حساب حرارت جوونی ولی اگه یه بار دیگه حتی اگه حس کنم سرو گوشت میجنبه و میخوای به عموم نارو بزنی قبل اینکه عموم خبردار بششه خودم تیکه تیکت میکنم
فشار دستهام به قدری زیاد بود که رویا مبگفت آخ...آخ...رضا گه خوردم فقط تو رو خدا ولم کن
سریع خونه عموم رو ترک کردم و رفتم...روزهای اول خیلی داغون بودم اما کم کم به ابن فکر کردم که من تو این امتحان قبول شدم.... و حالا به خودم افتخار میکنم که شاید روزی که قرار بود روز عذاب وجدانم باشه حالا روزیه که به خودم نشون دادم یه مردم...مرد...

نوشته: رضا

سلام. روزهای زیادی از شروع تابستان نگذشته بود که به همراه خواهر و پدرم برای مرداد ماه برنامه سفر به محمود آباد را گذاشته بودیم. به صورت کاملاً اتفاقی عمو و زن عمو هم با پیشنهاد بابا قصد همراهی با را گرفتند. خانه نسبتاً بزرگی نرسیده به محمود آباد داریم که از لحاظ امکانات تقریباً مجهز است که تنها مشکل آن رو به ساحل نبودن آن بود. خلاصه 5 مرداد فرا رسید و ما با 1 روز تاخیر حرکت خود را تهران آغاز کردیم. چون تعداد ما مجموعاً با عمو و زن عمو 5 نفر بود با کلی تعارف و خواهش تصمیم گرفتیم که با یک ماشین، آنهم ماشین عمو فرزاد حرکت کنیم. در ضمن این را هم بگم که مادر بنده 9 سال پیش از پدرم به دلایل مختلف از جمله خانم بازی و مشروب خوردن بیش از حد جدا شد و پدر بنده نزدیک 2 یا 3 سالی است که از این کار ها دست کشیده و بیشتر به فکر پیشرفت در کار خود افتاده. با وجود کارخانه ی تولیدی که بین بابام و عمو و عمم تقسیم شده به لطف خدا از زندگی خوبی برخوردار هستیم و از نظر مادی تا به حال کمبودی نداشتیم. خب. بریم سر اصل موضوع. حقیقتاً هیچ وقت قبل از شب دوم که اتفاق های عجیب و فریب بین من و زن عمو افتاد فکر نمی کردم که زمانی با زن عمویی که به تازگی وارد خانواده ما شده سکس داشته باشم. فقط بعضی از مواقع شده بود که با دیدن بدن لعیا (زن عمو) از روی لباس های تنگ لحظه ای به فکر زیر لباس هاشم بیافتم. لعیا 164 قد داره و 54 کیلو هم وزن. من هم 184 قد و 71 کیلو وزن دارم که از وقتی که بدنسازی رو شروع کردم 2 سالی است که خودم و خیلی های دیگه از بدن من تعریف می کنن (به خصوص کوله هام) خیلی هم آرنولد نیستم. لعیا هم مثل من پوست سفید و نزدیک به سبزه ای داره. ماجرا از اینجا شروع شد که وقتی برای دومین بار در جاده استراحت کردیم خواهرم فریا از من خواست که من وسط بشینم تا کنار پنجره عکس بگیره و بیرونو راحت تر ببینه. من هم اول به خودش گفتم که لعیا شاید ناراحت بشه و به من گفت که مشکلی نداره و اگه چیزی گفت من بهش می گم. خلاصه بر عکس چیزی که فکر می کردم لعیا با دیدن من در کناز خودش چیزی نگفت و به غیر از بابام که یک بار از خواهر کوچیکم پرسید چرا اونجا نشستی کسی چیزه دیگه ای نگفت و راه افتادیم. تقریباً 30 دقیقه ای راه گذشت که ساعت شده بود نزدیک 3 صبح و همه به غیر از عموم و بابام که همش با هم حرف میزدن ما 3 تا حالت خواب داشتیم. کمی گذشت که دیگه گیج گیج شده بودیم که یهو احساس کردم از بغل چیزی داره به باسن و پهلوم فشار میاره. دیدم لعیا کیفشو گذاشته بین من و خودش و سرشو گذاشته رو شیشه تا راحت بخوابه. اولش مشکلی نداشت، ولی بعد آهن ربای کیفش داشت پای منو اذیت می کرد که یهو بر داشتم و گذاشتم رو پاش که شاید بیدار شه و بفهمه . انگار نه انگار. فقط نگته شک بر انگیزش این بود که وقتی کیف رو رو پاش گذاشتم با دستش گرفتش و نگذاشت که کف ماشین بیافته. خلاصه من زیاد تو بیدار نبودم و همون جوری سرمو گذاشتم روی صندلی و خوابیدم. داشتم به این فکر می کردم که چرا کیف گذاشته بینمون و این دیگه چه گهیه که دیدم ایندفعه یه چیز مثل یک بادکنک سفت داره جای منو نرم می کنه. زیر چشی یه نگاه بهش کردم که دیدم خوابه. واسه همین گذاشتم رو حساب خواب آلودگیش و بعد دیدم که نه انگار خبراییه. منم دلو زدم به دریا و نقشه کشیدم براش. 10 دقیقه ای خودمو به خواب زدم و انگاز که منم خوابم دستمو گذاشتم بین پاهامون که دیدم با این عکس العمل من تکان تکان کونش بیشتر شد و خودشوبیشتر و بیشتر فشار داد. به قدری که من کمی جا به جا شدم. همون جا بود که مطمئن شدم می خاره دستمو گذاشتم روی پاهاش و از روی شلوار کشی که تنش بود حسابی رون پاشو مالوندم. دلو زده بوم به دریا و به قدری محکم می مالوندم که مطمئن بشم بیدار شده. اونم کیفشو گذاشته بود رو دست من تا مبادا کسی نبینه. البته ماشین هم خیلی تاریک شده بود و به غیر از ال سی دی ماشین نور دیگه ای مزاحم نبود.خلاصه انقدر مالوندم و تقریباً 10 دقیقه ای شد که حسابی کیرم سیخ شده بود و 100 بار جا بجاش کردم تا بالاخره دادمش بالا و راحت راحت به کارم ادامه داده بودم تا دیدم هیچی نمیگه دستمو کردم بین پاهای تپلش و کسشو مثل یک تیکه کوشت نرم شده بود گرفتم. خیسی رو روی دستم احساس می کردم و این منو بدجوری حشری می کرد.همینجوری می مالوندم که احساس کردم خواهر مزاحمم بیدار شده و داره اونور وول می خوره بیدار شده و داره با بابام ضر ضر می کنه. اعصابم خورد شده بود. دستمو کشیدم بیرون و دستشو محکم فار دادم تو دستم. اونم مثل من دستمو گرفته بود و فشار می داد. ولی پدر سوخته تا آخرش چشاشو باز نمی کرد تا بعد از کلی شق درد رسیدیم اونجا همش از من دوری می کرد و احساس خیانت می کرد. از طرفی هم باز بود جلوی من تا گذشت از این موضوع و نشد که من اونجا بکنمش.
ولی از اون موقع 2 ماهی می گذره که تا الان دارم یه جوری رو مخش کار می کنم که اگه بشه این زنو بکنم و هر وقت شد حتماً حتماً براتون تعریف می کنم.
چون اهل دروغ و کس شعرایی که خیلی ها می گن نیستم، تصمیم گرفتم عین حقیقتو براتون بگم.

نوشته: فرید

سلام من آرش هستم و دانشجوی مهندسی برق قدرت و 23سال دارم اولین خاطره ی سکسی کامل من مربوط میشه به ماجرای من و زن عموخوشکلم من از همون اوایل زن عموم رو دوست داشتم و اندامش رو دید میزدم آخه اون خیلی خوشکله سنش 24 قد متوسط با سینه های گرد و ورزیده ماجرای ما برمیگرده به 2سال پیش راستش من همه ی این تجربه رو مدیون این تاپیک هستم چون زن عموم که اسمش طاهره باشه یه لب تاپ داره که گاه گداری برای نصب ویندوز یا تعمیر کردن به من میدادش زن عموم مذهبی (از اونایی که کلاس ملاس میرن ) هستش خیلی دوست داشتم که بکنمش و هرشب بیادش جق میزدم خلاصه من با این لپ تاپه به این سایت اومده بودم وچندتا داستان سکسی در کامپیوترش ذخیره کرده بودم برای اینکه بعدا بخونم و بعد از اینکه خوندم یادم رفت که پاکشون کنم اومد و کامپیوترش رو برد خلاصه بعد از رفتنش یادم افتاد که چه گند بزرگی زدم.چند روزی گذشت و تا یه اس ام اس به من زد که امشب برم خونشون تا کامپیوتر خانگی پسرش که 7 سالشه رو درست کنم واونو سرگرم کنم از اتفاق همون شب عموی من که کشیک داشت من هم هر موقع میرم خونشون توی اتاق پسرعموم میخابم خلاصه ما رفتیم خونشون در رو زن عموم برام باز کرد دیدم که خیلی خودش رو گرفته بود منم اون شب خیلی خجالت کشیدم و هی خودمو کیرمو لعنت میکردم خلاصه کامپیوتر علی درست شد سرگرمش کردم تا اینکه علی ساعت ۱0و نیم شب گفت من میرم پیش عمم میخابم امشب تنهاس () فاصله ی خونه ی عموم تا مامان بزرگ (که عمم اونجا بود ) تقریبا 4یا 5 تا خونه بود.مامانش اول یه کم ممانعت کرد که بمون اشکالی نداره و علی گفت نه من باید برم منم که خیلی خجالت کشیده بودم گفتم که زن عمو شما بزارین علی بره من میرم خونمون ماشین دارم سریع میرسم زن عموم که فهمیده بود به من بر خورده گفت اختیار دارین این چه حرفیه من اگه بمیرم هم نمیذارم تو الان بری خلاصه اصرار کرد من موندم و علی رفت ولی خودمو همچنان لعنت میکردم تا اینکه شب ساعت ۱.۵ شب بود که بیخابی زده بود به سرم بخاطر همون ماجرا زن عموم من فکرکردم که الان خوابیده بزار برم دستشویی وبعد برم خونه من پاشدم رفتم دستشویی اصلا حواسم نبود انگار که هیچی نفهمیدم چراغ دستشویی روشنه ولی اعتنایی نکردم در روباز کردم دیدم که طاهره جووووووووووووووووووون داشت نوار بهداشتی میگذاشت روی کسش وااااااااااااااای که چه صحنه ای بود من یه لحظه ماتشده بودم اصلا هنگ کرده بودم.خلاصه با یه معذرت خواهی اومدم بیرون وقتی که اومدم بیرون گفتم که بذار لباسامو بپوشمو در برم تا اوضاع بدتر نشوده خیلی ناراحت بودم دیدم که زن عموم اومد بیرون من داشتم دنبال جوراب هام میگشتم دیدم که زن عموم خیلی مهربون شده بود مثل یه معجزه شده بود گفت که آرش عزیزم دنبال چی میگردی؟ من گفتم دنبال بجای اینکه بگم دنبال جوراب از بسکه هول شده بودم گفتم دنبال نوار بهداشتی زن عموم مطلب رو گرفت که من هول شده بودم گفت مگه نوار بهداشتی به درد پسرا هم میخوره من دیگه نمیدونستم چی بگم از فرصت استفاده کردم مو گفتم طاهره جون ببخشید(برای اولین بار اینجوری صداش کردم) بخدا نمیدونم چی بگم حواسم نبود اونم گفت نه اشکال نداره بیا باهم بریم تو اینترنت چندتا سایت ببینیم منم گفتم باشه خلاصه آن شدیم و طاهره رفت شربت آورد و نشست پیشم. منم اومدم تو یاهو. طاهره گفت این سایت ها چی هستن تو میری بریم رو سایت آویزون یا جلوی من نمی خایبری دیگه اینو که گفت قلبم تند تند میزد خلاصه من سایت براش باز کردمو داستان سکسی خوندیم بعد من دیدم که زن عموم پاشد و رفت من فکر کردم که رفت بخابه منم داشتم دیگه دیز کانکت میشدم خونه خیلی ساکت بود رفتم که بخوابم یه لحظه با خودم فکر کردم حتما زن عموم حشری شده مخصوصا که هی نگاه به کیر من میکرد ومنم سینه اش رو دید میزدم خلاصه رفتم توی اتاقش در زدم و رفتم نشستم رو تخت گفتم زن عمو من خیلی معذرت میخام خیلی دوستت دارم اگه عموم با تو ازدواج نمی کرد حتما من با تو ازدواج میکردم دیگه نمی فهمیدم چی دارم میگم فقط میخاستم بکنمش که یه دفه گفتم درازبکشم پیشت اون گفت من هیچ وقت زنا نمی کنم سعی کن درک کنی.خلاصه اینو که گفتو خودشو به من چسبوند منم گرفتم وشروع کردم به لب گرفتن ازش. وای که اصلا نفهمیدم چطوری لخت شدم وووااااااااااای که چه لبایی داشت کیرم داغ داغ شده بود دستش رو دراز کرد و کیرم رو گرفت و گفت خیلی داغه مثل اوایل ازدواج منو عموت. منم بهش گفتم بخورش. اونم شروع کرد به ساک زدن خیلی عالی ساک میزد زن عموم تاپش رو در آورد وگفت نمی خای شرتمو نوار بهداشیتیمو در بیاری منم کفتم بذار اول پستوناتو بخورم وایییییییییییییییی وقتی که دستم به پستوناش میخورد چه. حالی کرد دامنشو دادم پایین و مثل وحشی ها با دندون شرتشو کشیدم پایین وای یه کون تپل که یه عمر باش جق میزدم شروع کردم به مالیدن کونش و لیسیدن سوراخش اون میگفت برس به داد کسم منم که نمی دونستم دارم چکار میکنم شروع کردم به لیسیدن کسش و بعد پشتمو کردم بهش طوری که کیرم میرفت تو دهنش کسش هم من میلیسیدم بهم گفت پاشو یه کم اسپره ی بی حسی بزن به کیرت من همین کار رو کردم.شیطون نمی دونم از کجا فهمید که الان آبم میاد. خلاصه اسپره رو زدم وگفت بکن توش منم اول سر کیرم رو گذاشتم دم کسش هی میگفت آروم و آه و ناله میکرد که یه هو من وحشی شدم وبایه حرکت کیرمو تا ته فرستادم تو کسش(البته کیرم زیاد بزرگ نیست 14 طولشه وقطرش 10 البته کلش بزرگتره ). کس خیلی خیلی تنگی نداشت خیلی حال کردم داخلش نرم وگرم بود هی تند تر میکردم حالا دیگه جیغ میزد و آه وناله میکرد و من جررررش دادم وواهی تند تر میکرم که بهش گفتم زن عمو الان آبم میاد چکار کنم؟ بهم گفت کیرت رو در بیار حوصله ی دردسر ندارم. همین علی هم از سرم زیاده بریزش تو کونم منم.سریع در آ وردم کیرم گذاشتم تو کونش معلوم بود عموم قبلا از پشت کردش چون راهت رفت تو و اونجا خالی کردم دیگه نای حرف زدم هم نداشتم فقط سرمو گذاشته بودم روی گردن ظریفش و یه دستم هم با پستون و کسش بازی میکردم تا صبح 2بار دیگه هم کردمش از اون روز به بعد هفته ای سه چهار بار میکنمش روزایی که عموم کشیکه وعلی هم خونه نیست باز هم ممنونم از اینکه متن منو خوندید به خاطر مسایل امنیتی اسما مستعارن

نوشته: آرش

سلام اسم من احمد هست 17سالمه....داستانی که میخونم براتون مال اوایل دوران بلوغم بود.جایی که من راهنمایی بودم و خیلی زودترازهم سن وسالهام به بلوغ رسیدم .وحدود5-6ماه اصلا پدر ومادر من هم نمیدونستند من به بلوغ رسیدم .اون اولای بلوغ شاید جثه وصورت من زیاد به یک پسر به بلوغ رسیده نمیخورد.ضمن اینکه موهای صورتم رامیزدم .برای همین هم خیلی از دخترای فامیل با من مثل یه بچه برخورد میکردند نه یه مرد بالغ .خلاصه تابستون بود رفته بودیم اصفهان خونه ی عموم اینا برای ویزیت دکتر بابام.شب رسیدیم خونه ی عموم زن عمو میترا هم منو در آغوش گرفت وقتی بغلم کرد بدنم باسینه هاش تماس برقرار کرد و یک آن کیرم تکون کوچولی خورد و لباش را روی لپم گذاشت و منو بوسید.من هم متقابلا اونو بوسیدم اولین باری بود که یه روبوسی اینقدر بهم چسبیده بود .تا اون موقع جلوی من چادر سر نمیکرد بابام و عموم نمیدونم برای چکاری رفتند و یک آن دیدم چادرش را برداشت یه تاپ پوشیده بود که چاک سینه هاش قشنگ معلوم بود پوست سفیدی داشت کمی تپل بود وسینه های زیبا والبته بزرگی داشت یه دامن پوشیده بود تا سر زانو هاش آخ که نمیدونی ساق پاهای تپل وسفیدش چقدر منو شهوتی کرده بود.روی مبل نشسته بودم ولی ازترس اینکه اگه پاشم فاق شلوارم که بخاطر شق شدن کیرم متورم شده بود همه ببینند از سر جام بلند نشدم و ظرف میوه را گذاشتم رو پام و در همین موقع زن عمو میترا سینی چای را آورد وتعارف کرد همین که دولا میشد که چای بده حجم باسنش بیش از پیش رخ نمایی میکرد وبازهم کیرم بعداز کمی استراحت شق میشد خلاصه نشست روی زمین در حالی که نیمرخ ش به طرف من بود و دو زانوشو را روهم گذاشته بود ساق پاش دیدنی بود وبا یک نیم غوز باسن واقعا دیدنی بود ناخن های پاش با لاک قرمز وهمچنین کف پاشو که تکون میداد هی شهوتی میشدم وگرم تعریف شده بود تا اینکه قرار شد بچه اشو شیر بده اینجا یه خورذه معذب شدم اما گاهی یه زیر چشمی میرفتم نوک پستونش برجسته ودورش صورتی بود نمیدونی چه شبی بود حس میکردم جایی واسه کیرم توشلوارم نمونده ودیگر هیچ حربه ایی برای آبروداری باقی نمانده. تاینکه زن عمو رفت مای بی بی بچه راعوض کنه وکمی کیرم خوابید بعداز چند دقیقه همه رفتند آشپزخونه برای کشیدن غذا ومن هم رفتم دستشویی تا کیرم نفسی بکشه..شامو خوردیم وخوابیدیم .صبح ساعت 10 بیدارشدم ودیدم مامان بابام رفته بودن دکتر برای کلسترول بابام ومن هم خواب مونده بودم وباهاشون نرفتم.عموم هم سرکاربود یعنی تو خونه من بودم و زن عمو و یه بچه یکسال ونیمه.رفتم دستشویی اومدم بیرون دیدم زن عمو اوجاق را بار گذاشته ورفته حموم. موقعیت خوبی بود اما نمیدونستم از کجاباید شروع کنم یا بهتر بگم جرئتشو نداشتم یه آن دیدم زن عموم به هوای اینکه من خوابم در حموم وباز کرده و داره حوله اش روکه به چوب لباسی کنار حموم آویزون بود برداره ظرف کمتر از 30ثانیه هرچی نباید میدیدم دیدم زن عمو با دست پاچگی زیاد حوله را برداشت و با یک شرم زیاد در را بست بعد ار 5دقیقه با یه لرز صدا گفت احمد جون این قضیه بین خودمو خودت بمونه مبادا جاییدرز کنه منم انگار نه انگار میدونستم همین الآن هرچی ازش بخوام بهم میده اما رفتم تو اتاق خوابش و شلوارمو کشیدم پایین و لخت شدم دل وزدم به دریا دوربین موبایلمو روشن کردم گذاشتم بالای کمد وخودم هم رفتم زیر تخت منتتظر شدم تا از حموم بیاد.ضربان قلبم به حداکثر رسیده بود اومد تو اتاق در راقفل کرد و نشست رو تخت رفت تالباساش رااز توی کمد برداره قبل از اینکه جیغ بزنه در دهنش رو گرفتم بهش گفتم هیچ چیز نیست من که تورو لخت دیدم فقط میخوام نگات کنم بنده خدا شوکه شده بود فکر نمیکر کیرم اینقدربزرگ باشه بادیدن بدن من کمی آروم شد همدیگر را بغل کردیمو خوابیدیم روتخت لباشوخوردم وکسشو مک زدم کیرمو گذاشتم بینابین سینه هاش وخودش هم انگار بدش نیومده بود کیرمو به دست گرفت مالید وگذاشت تودهنش با نوک زبونش با سر کیرم بازی میکرد تخمامو مکید تاینکه آبم اومد آبمو خورد اما تازه اول کارم بود وپنجدقیقه بعد دوباره کیرم بلندشد اینبار بهروش هفتی تو کسش گذاشتم وداشتیم حال میکردیم بهم گفت تو جوونی وزود آبت میاد بذار یه کاندوم بهت بدم کاندوم راگذاشتیم دوباره کار را از سر گرفتیم واینبار برام تلمبه زد ..تلمبه زد ومن دوباره کسش رو لیسیدم اینبار در کونش گذاشتم کون قمبلی سفید وتنگی داش معلوم بوداز سکس مقعدی خوشش نمیاد اما بیش از اینکه اون حال کنه من حال میکردم آبم واسه دومین بار اومد تااینکه صدای گریه بچه اومد لعنت به خروس بی محل رفت سراغ بچه ش گوشیمو ازبالا ی کمد برداشتم ولباسامو پوشیدم ناهارو خوردیم واز خونه ی عموم اینا رفتیم.از اون موقع به بعد رابطه ی منو زن عموم سرسنگین شده وکمی هم افسرده بنظر میرسه ولی بخاطر بیماری بابام به اصفهان وخونه عموم اینا زیاد سرمیزنیم زن عمو میترا هر وقت میخواد بهم نده بهش یاد آوری میکنم یه امانتی(فیلم) پیش من داری این هم قصه ی من بود بازن عموم..............................................

نوشته: احمدرضا

من از این کس شعرا که مینویسن و شاخ برگ الکی میدن بلد نیستم مستقیم میرم سر اصل داستان . اول از زن عموم بگم که واقعا یه شاه کس به تمام معناست کپ فرناز قاضی زاده تازه از اونم خوشگل تر وضع مالی توپی هم داره ماشین زیر پاش ب ام و ایکس شش . خوب از داستان دور نشیم ما با عموم اینا زیاد زابطه خوبی نداریم که ... حالا از خودم بگم که خودمم یه شاه کسم اگه اون تیپی که من میزنم و میرم بیرون هر کی منو ببینه تو خیابون راست میکنه قدم 175 وزن 70 سایز سینه 75 یه مانکن به تمام معنا خوشگیلمم بیست . داستان از اون جایی شروع شد که رابطه بابام و عموم دوباره خوب شد و رفت و امد دوباره بر قرار شد یه روز تو مهمونی که خونشون که مثل قصر میمونه بودیم که دیدم هی داره با گوشی ور میره سرتونو درد نیارم سر شوخی باز شد و ما صمیمی شدیم اخرای مهمونی به من گفت که فردا صبح برم خونه اونا منم گفتم باشه. فردا صبح من رفتم اونجا بعد از حال و احوال به من گفت میرم حموم و میام منم گفتم اوکی اون رفت حموم و بعد از ده دقیقه منو صدا کرد و گفت رویا یه لحظه میایی منم رفتم و گفت پشتم یه لیف بکش من دختر اونو که دیدم گفتم خوش به حال عموم چه کسی میکنه واقعا شاه کسه خلاصه رفتم تو حموم که زن عموم گقت لباستو در بیار خیس نشه منم که دیدم اون لخت مادر زاده منم راحت لخت شدم فقط با یه شرت زنم عوم گفت اونم در بیار که من گفتم زن عمو زشته گفت چیه بیا مال منو ببین زشت یا خوشگله که من خندم گرفت تا خواستم خودم در بیارم زن عموم دستش اورد و شورت منو کشید پایین منم که تازه صفاش داده بودم زن بهم گفت به به کس کیر ندیده و زد زیر خنده خلصه شوخی شوخی با همدیگه یه حموم کردیم کاملا همدیگرو لیف زدیم و اومدیم بیرون تقریبا ساعت شده بود ساعت 11.5 دور خودمون حوله پیچیده بودیم و میگفتیم و میخندیدیم که بلند شدم برم لباس بپوشم که گفت کجا میری منم کفتم که دارم میرم لباس بپوشم زن عمو گفت نرو الان به یه ماساژور گفتم بیاد خونه خلاصه تو همین حرفا بودیک که دیدم موبایلش زنگ خورد زن عمو جواب داد گفت بله تشریف بیارین این با یه لحن خاصی گفت بعد قبل از این که زنگ بخوره در و باز کرد منم که راحت همین طور روی راحتی نشستم و دارم اب میوه میخوردم که دیدم یه مرد حدودا 39 ساله قد بلند خوش تیپ وارد شد من دست و پامو گم کردم و خواستم بلند شم خودمو جمع جور کنم که زن گفت ماساژ ور هستش همچین این راحت گفت که خوش اون حوله ای که روش بود و انداخت زمین من همین طور هاج و واج مونده بودم که گفتم این مادوتا رو جر میده اخه دو تا شاه کس اون لخت منم یه حواه دورم که فقط سینه هام و کسم معلوم نبود من مرد و نگاه کردم این که ماساژ و ا نمیخوره پس زن عمو تو این فکرا بودم که مرده گفت کجا ماساژ میگیرین زن عموم به من نگاه کرد با اشاره ازم سوال کرد منم سرم و کج کردم یه هی گفتم یعنی این که نمیدونم زن عمو گفت بریم اتاق خواب منم مثل این که اراده ای از خودم نداشته باشم سه تایی رفتیم اتاق خواب زن عمو گفت مهران روغن بیارم یا کرم فهمیدم اسمش مهران ه گفت ش هر چی خودت دوست داری منم پیش خودم میگم این نه تیپش به این کاره میخوره نه ... دیدم زن عمو در کمد و باز کرد و یه روغن مخصوص داد به دستش مهران گفت ببخشید چون روغن باید لباسمو در بیارم کثیف نشه زن همو گفت اوکی تمام این حرف زدانا با یه لحن خاصی بود منم که کپ کرده بودم دیدم مهران لخت شد فقط با یه شورت کیرشم بلند شده سرش از کنار شرتش اومده بیرون یه لحظه زن عمومو نگاه کردم دیدم که فقط چشمش به کیر مهرانه . زن عمو بهش گفت اول رویا رو ماساژ بده بعد من ... منم پیش خودم میگم حتما زن عمو بهش اعتماد داره که این طوری راحت داره برخورد میکنه اخه من دخترم به خودم اومدم دیدم داره منو صدا میکنه گفتم بله مهران گفت لطفا حولتونو در بیارین همینو که گفت زن عمو اومد جلو حوله رو از رو من کشید من ناخدا گاه یه دستمو گذاستم رو کوسم یه دستم رو سینه هام مهران گفت خجالت نکش زن عمو تو نگاه کن دیدم اونم لخته یه کم خیالم راحت شد ولی اون کیری که از شورت زده بود بیرون یه چیز دیگه میگفت بهم گفت برگرد منم از خدا خواسته برگشتم و داراز کشیدم رو تخت که مثلا پیش خودم گفتم اره کس و سینه هام معلوم نباشه مهران گفت سرتو بچرخون سمت راست اون طرفی کع زن عموم نشسته بود زن عموم هم رو زانونشسته بود یه لبخند هم رو لبای خوشگلش منم هی دارم به خودم امید واری میدم که زن عموم محافظ منه نمیزاره اتفاقی بیفته یه هم دیدم مهران اومد نشست از پیشت روی رونای خوشگل من .... من که تا اون روز همه تو کف من بودن واسم میمردن الان بدون یه کامه حرف مهران نشسته بود روی من منم بدون هیچ اعتراضی نمی دونم شاید خودمم خوشم میومد صدام در نمیو.مد خلاصه یهو دیدم پشتم یه چیزی ریخت اول فکر کردم اب مهران که ارضا شده اخه دوتا شاه کس لخت کنارش بود مگه طاقت داره خودشو کنترل کنه که دیدم داره منو با زرغن ماساژ میده واقعا داشتم لذت میبردم و چشامو بسته بوذم از ماساژ لذت میبردم همن طور که مهران منو ماساژ میداد دیم داره تخت تکون میخوره چشامو باز کردم دیدم بله زن عمو با مهران لب تو لب دارن صفا میکنن منم هیچی برام مهم نبود فقط داشتم ار ماساژ لذت میبردم و اونام حال خودشون میکردن مهران همین طور که منو میمالوند هی میرفت پایین و زن عمو هم روغن میریخت تا کمرم منم که حشری شده بودم یهو دیدم مهران دستشو کرئ لای کونم و با انگشتش به انئازه یه سانت کرد تو کونم یه لحظه یه تکون خوردم و اونم دستش بیرون اورد شروع کرد با ماساژ پاهام تمام بدنمو از پشت روغن مالی کرد گفت برگرد منم مثل یه برده برگشتم و اونم دو باره منمو میمالید داشتم میمردم که دیدم ذاره کوسمو سینه هامو همه رو هم میخوره هم بازی میده تو حال خودم نبودم دوباره زن عمو رو دیدم که داره مال مهران و میخوره اون لحظه زن عمو اومد روی دهن من نشست و پاهای من که روی رونای مهران بود و بلند کرد کسش مستقیم روبری دهنم بود پاهای منو بلند کرد مهران پاهامو گرفت گذاشت روی شونهای خوذش منم که فقط داشتم از لذت میمردم اینم بگم که تو این چیزایی که تعریف کردم زن عمو بیکار نبود هی منم میمالید با کیر مهران بازی میکرد و میخوردش اره داشتم میگفتم که کس زن عمو جلوی دهنم بود که زن کسش و فشار داد به دهنم تو همون لحطه دیدم که اخ کسم داغ شد واییی چه حال بود ان چنان جیغی کشیدم که تمام صدای جیغم میرفت تو کس زن عمو م وای من جیغ زدو یه دیدم یه اب داغ ریخت تو دهنم زن عموم داشت خودشو میکشت یه رعشه وحشتناک گرفته بود منم که دهنم پر از اب کوس زن عمو لنگام رو دوش مهران . کیر مهران تا ته تو کوسم اوج لذت خودم دیگه ببینین چی میشه مهران تلمبه میزد و من بالا پاییت میشدم زن عمو دراز کشیده بوده و از حال وفته بود ناله میکرد که یهو منم دیدم تمام وجودم اتیش گرفت و اون حال و نمیتونم توصیف کنم فقط اینو میخواستم که کیر مهران تا اخر عمرم تو کوسم بمونه ... از حال رفته بودم مهران از روم بلند شد من فقط داشتم نگاه میکرم که یدیم کیر مهران خونیه یهو یاد کسم افتادم که وای مهران پردم و جر داده تو اون حال نه میتونستم ناراحت باشم نه خوشال یه حس عجیبی داشتم مهران بلند شد زن عموم که دراز کشیده بودو برگردوند زن عمو یه حالت سوپری گرفت مهران سریع کیرشو تمیز کرد از اون روغنی که من و میمالید به کیرش زد منم داشتم نگاه میکردم به من گفت کون پرستو و وا کن منم همون طور که دراز کشیده بودم یه کم خوذمو کشیدم طرف زن عمو کون خوشگلشو باز کردم نمیدانم از حرسم یا از شهوتم طن عموم اسمش پرستو که گفت اخ جر خوردم که تو همین حین مهران تو ان انچنان کرد تو کون پرستو که من جای اون جر خوردم فقط پرستو دهنشو گزاشته بوذ رو بالش و جیغ میزد مهران تلمبهای وحشتناک میکرذ تو کون پرستو که مهران یه جیغی کشید و از تو کون پرستوکشید بیرون موهای منو گرفت انچنان فشار دادکه کیرش مستقیم رفت تو حلقم تمام ابشو پاشید تو دهنم ... حالا من تو اولین تجربه اولین تجربه سکسم هم پرده مو پاره کردن هم اب کوس خوردم هم اب کیر ...... تموم شد اگه دوست داشتین پیام بزارین تا براتون تعریف کنم تئ دفعه دوم چه جوری مهران کونمو پاره کرد.

نوشته: رویا

... اون روز رو زیاد یادم نمیاد خاطره خوبی نداشتم تو اون روز .
نمیدونم چرا اینقدر از روزای پایانی سال بدم میاد ... میدونم اما به خاطر آوردنش هم سخته
روزای دلگیریه اما من هم اگر نخوام این روزا میگذره ، باید بگذره ، باید بگذره.
دارم خودم به اجبار عادت می دم که حتما لباسای شیک بپوشم ، برم باشگاه ، ادکلن خوب بگیرم و...
اما نمیدنم چرا این اجبار با اینکه حتی یک سال ازش میگذره عادت نشده واسم
"سال نو مبارک"
"نوروز مبارک"
این حرفا منو دلگرم می کنه شاید امسال مثل پارسال نباشه شاید؛ اما همون اولش بابام با عیدی که بهم داد فهمیدم امسال مثل همون پارساله شایدم بدتر.
خونه ی ما توی عید همیشه شلوغه به خاطر سن پدرم این باعث میشه ما عیدا رو توی خونه ی کاملا سردمون سپری کنیم خونه ای که سلام هاش و علیک هاش همه بر اساس عادته نه احترام
خونواده ی شادی نیستیم اما هیچوقت نخواستم که از پیششون برم
- روز 2 فروردین
همه ی برادرای کوچیکتر بابام اومده بودن خونمون
عموی کوچیکم 45 سالشه ، بسیار پولدار
اسمش مجیده
زن عموم 38 سالشه
و این خونواده 4 تابچه داره که همشون ازدواج کردن به غیر از یکی از بچه ها که هنوز 10 سالشه و به قول مجری اسکار 16 سال مونده تا بتونه با جرج کلونی ارتباط برقرار کنه
شنیده بودم اوضاع عموم و زنش زیاد خوب نیست اما نه تا اینقدر که توی خونه ی ما روز عیدی با هم جر و بحث کنن
معمولا تو این وقتا آدم دنبال مقصر می گرده اما من همون اول گفتم حیف عموم
نمی دونم اما همون حس نه چندان منطقی می گفت چرا بعد از این همه سال به فکر این افتادن که با هم دعوا کنن. واقعا چرا ؟
- روز 7 فروردین
ساعت 8 شب رسیدیم خونه ی عموم وقتی رسیدیم عوم اومد بالا و گفت بفرمایین اما از زن عموم خبری نبود
ساعتای 8:15 زن عموم اومد با کلی معذرت خواهی گفت ببخشید که دیر کرده و ترافیک و از این حرفا
هر آدم یا هر موجودی هم میتونست بفهمه که زن عموم دیگه با عموم زندگی نمیکنه
داشتم از تعجب شاخ درمی آوردیم که چرا بعد از این همه سال
به نظرم فقط میتونست یه جواب داشته باشه
بابام سرحرفو با عموم باز کرد و گفت تصمیمتون جدیه؟
زن عموم پرید تو حرف بابام و گفت شما شک نکنین که اگه امشب به خاطر شما و خونوادتون نبود حتی یه لحظه هم نمیموندم
مثل اینکه پدرم خبر داشت قضیه چیه
زن عموم رفت تو آشپزخونه و من هم به خاطر اینکه زن عموم بیاد بشینه و حرف بزنه رفتم آشپز خونه و گفتم من همه چیز میارم شما برید بشینید
آروم گفت مرسی
گفتم:جدیه؟
لبخندی زد و گفت :حالا میام بهت می گم ... با مکث و البته کمی بلندتر گفت : که جای شیرینی ها کجاست ؟
گفتم: نه خودم پیداش می کنم
گفت : نه باید خودم بیام
فنجون های چای رو گذاشتم تو سینی و داشتم همینجوری به صدای زن عموم که داشت حرف می زد گوش میدادم
چایی ها رو تعارف کردم و رسیدم به زن عموم که گفت نمی خوام . منم با لحن شوخی گفتم تو روخدا تعارف نکنین بردارین
تو اون لحظه فهمیدم که باید به پدر اون کسی که شعر "کم گوی و گزیده گوی چون در " رو سروده درود میفرستادم
داشتم خودمو از زیر چشم غره زن عموم خلاص می کردم که دیدم توآشپزخونه داره صدام میزنه با خودم گفتم کی رفت اونجا
وقتی من رسیدم آشپزخونه رفته بود داخل همون قسمت L مانند آشپزخونه که منتهی میشد به بهار خواب.
دیدم چادرشه پیچیده دور خودش و دست به سینه داره نگام میکنه:
نمیدونم چرا فکر میکردم هوا گرم شده
سرمو گرفتم بالا دیدم داره میخنده ، نیشم باز شد
گفت : کارت به جایی رسیده که به من تیکه میندازی
گفتم شوخی بود ناراحت شدید
گفت اولش اره ولی الان که دومش باشه دیدم زیاد بدنگفتی
یه نفس عمیق کشیدم و سینی چایی رو گذاشتم روی کابینت
گفت جای شیرینی ها رو فهمیدی کجاست؟
گفتم نه
گفت یکمی بگردی پیداش میکنی
البته که تو همین قسمتایی که وایستادیم هست
رفتم که قندونا رو بزارم جلوی خونودام که پام گیر کرد به میز نهارخوری و همه قندونا از دستم افتاد فهمیدم که هیچ وقت کدبانوی خوبی نمیشم
دستم بریده بود البته یکمی
زن عموم با سرعت زیاد خودش به من رسوند و بلند داد زد کاری نشده قندونا از دستش افتاده
با لبخند گفت آخر خودتو در راه شیرینی شهید خواهی کرد
خندم گرفته بود از طرز بیانش شبیه به سخنرانی میومد
زن عموم دستم رو گرفت و جلوی شیر شست تازه داشت سوزشش کم میشد که فهمیدم دستم توی دست زن عمومه و داره با انگشتش خونها رو زیر آب سرد پاک میکنه
بهش نگاه کردم تا حالا با این کیفیت ندیده بودمش
نفسام به شماره افتاده بود
به من نگاه کرد و خندید
گفت برو بشین سرجات من خودم قندونا رو میبرم
نشستم با زخمم ور میرفتم که مامانم اومد تو وگفت چیکار کردی با خودت
به خودم اومدم و گفتم هیچی کاری نشد
زن عموم اومد تو گفت الان پانسمانش میکنم
گفتم نه نمیخواد همینجوری خوب میشه
گفت هنوز امشب لازمت دارم بقیه چیزا مونده
مامانم خندید و گفت پاشو خودتو جمع کن مرد گنده یکمی کمک کن به زن عموت
سرم رو به همراه یه لبخند تکون دادم
مامانم داشت میرفت که مانتوش گیر کرد به لبه صندلی های اطراف میز نهار خوری و صندلی افتاد
خندمون رفت هوا و مامانم که عصبانی شده بود گفت : هانیه جان تو رو خدا جای این میزتو عوض کن چرا نمیزارینش اونور آشپزخونه
گفت می خواستم این قسمت L آشپزخونه رو یه جوری پرکنم
مامانم رفت و زن عمو شروع کردپانسمان کردن دست من
من رو صندلی نشسته بودم و اون جلوم زانو زده بود چادرش افتاد بود زمین
اولین بار یه جور دیگه نگاش کردم دیدم
شلوار آبی پررنگ
مانتوی آبی کم رنگ و البته اندامی
و موهای هایلایت
محو رونای پاش شده بودم
که لختی زیر گره روسریش توجهمو به خودش جلب کرد
سرشو گرفت بالا و توچشمام نگاه کرد و گفت: خیلی سنگینه .... این نگاهت
چیزی نگفتم می خواستم حواسمو پرت کنم که این رونای لعنیتشو دوباره دیدم
عموم صدا زد شما کجایین ؟
شیرینی نمیخواین بیارین
که زن عموم یواش جوری که فقط من بشنوم گفت:
زهر حلائقم زیادته
خندم گرفته بود گفت پاشو برو واسه این آدم شیرینی ببر هنوز که نمرده
پاشد و شییرینی رو داد دست منو گفت بزا رمن اول برم داشت میرفت که در کابینتو باز کرد خودشو مشغول کرد گفتم من تا کی وایسم اینجا گفت برو من میام
نگاه کردم اولین نکته این بودکه کنار میز نهار خوری فقط واسه رفت و آمد یه نفر جا بود
و دومین نکته رو واسه اولین بار دیدم "کون گنده"
خودم و از کنارش با هیچگونه وسواسی رد کردم به گونه ای که رون پام خورد به کونش
داشتم کم کم دیگه آب روغن قاطی می کردم نمیدونم چه جوری شیرینی ها رو تعارف کردمو برگشتم و دیدم هنوز همون جاست و داره چاقو های میوه خوری رو داره در میاره میدونستم که اینجا از توی هال دید نداره واسه همینه که بدون چادره و اگرنه اون اینجوری راه نمیرفت
این بار کاملا بدون وسواس ردشدم و کاملا کیر تقریبا بلندشدم ذره ای از کونش رو حس کرد
گفت :شیرینی ها رو بردی
گفتم آره
چاقو ها رو گذاشت رو میز نهار خوری
و گفت خودت خوردی شیرینی
گفتم نه
برگشت رو به من در حال دو دکمه بالای مانتوش باز بود با لبخندی گفت خوب بخور تو رو هم باید تعارف کنم
چشام گرد شده بود اومد جلو زل زد تو چشمام گفت نمیخوای
گفتم از خدامه
گفت پس شروع کن
دستشو گرفتمو چسبوندمش دیوار داشتم صورتمو بهش نزدیک می کردم که
گفت فعلا کافیه
واسشون آجیل هم ببر
خودمو مرتب کردم و آجیل بردم و برگشتم دیدم از جاش تکون نخورده
بهش گفتم هانیه جان
گفت : جان
گفت تو آجیل نمیخوای
گفت چرا الان برمیدارم
یه پسته برداشت و گفت بزارشون رو میز
اجیلا رو گذاشتم وقتی برگشتم دیدم پسته رو گذاشته رولبش بورد تو دهنش و گفت پسته می خوای
گفتم معلومه
گفت بیا جلو
پسته رو اورد دم دهنش گفت بفرما سرمو بردم نزدیک سرش و لبو چسبوندم به لبش اونم پسته رو گذاشت تو دهنم و با زبونش لبمو لیسید
گفت چطور بود
گفتم عالی بهتر از این نمیشه؛ میشه؟
دستشو از زیر پیراهنم برد و دست کشید به شکم کات شدم
و گفت من عاشق این بدنت تیکه تیکه تم
گفتم از کجا می دونی ؟
گفت عکسات رو تو موج های آبی رو دیدم به خاطر اون عکسا دو هفته هر شب با عموت خوابیدم اما بازم سیرم نمیکرد
گفت بهت زنگ میزنم هروقت اماده بودم
گفتم بی انصاف من امشب چیکار کنم
رفت پیش خونوادم وقتی برگشت تا منو دید خندید و گفت خداحافظی کنو برو بگو یه کاری واست پیش اومده برو طبقه بالا تا من بیام
کلیدش رو داد به من
منم باهمه خداحافظی کردمو رفتم بالا درو باز کردم
رفتم نشستم رو مبل خونه ی پسرعمویی که رفته بود مسافرت
داشتم کیرمو میمالیدم و به ساعت نگاه می کردم
45 دقیقه بعدش صدای رفتن خونوادم اومد
برقا را خاموش کردم
زن عموم حدودا 8 دقیقه بعدش اومد بالا درو باز کرد برقا رو روشن کرد و اومد تو تا منو دید گفت امشب چیکاره ای ؟
گفتم بیکار بیکار
برقا رو خاموش کرد و رفت و برق آشپزخونه رو روشن کرد
گفت بیا اینجا گفتم چرا اونجا
گفت به دو دلیل اول اینکه چراغ آشپزخونه از هیج دیده نمیشه و دوم اینکه جایی که منو تو با هم آشنا شدیم
سریع خودم بهش رسوندم و روسریشو دراوردم
بهش نگاه کردم شروع کردیم به لب گرفتن
کیرم دیگه تو شلوارم جا نمیشد
دکمه های مانتوشو باز کردم دیدم هیچی زیرش نداره
گفت از پله ها که میومد بالا درشون آوردم
تا دستمو گذاشتم رو سینه های بزرگش یه آه کشید و گفت امشب مال من باش گفتم معلومه که مال توام
سینه هاش رو داشتم میمالیدم و میبوسیدمش که گفت من طاقت ندارم زود باش . یه ساعت شده دارم با خودم کلنجار میرم
مانتوش رو داد بالا و شلوارشو و بعد شرتشو کشید پایین گفت تو روخدا زود باش
منم کیرمو از توی شلوارم کشیدم بیرون و گفتم مطمئنی
گفت وای چقدر از مال عموت بزرگتره
دراز کشید پاهاش رو داد بالا و منم کیرم رو بی مقدمه دادم تو کسش
یه آه کشید و گفت جونم تازه فهمیدم که تو بهترین انتخابم بودی
خودمو انداختم روش درحالی که کیرم رو تو کسش تکون میدادم گفت بهم قول بده مال منی
با سرم تایید کردم
دیگه داشت ابم میومد
گفتم داره میاد
گفت : همین جا خالیش کن
آبمو با فشار ریختم تو کسش
گفت حالا نوبت منه
منو بگردوند و روکیرم سوار شد و شروع کرد خودش جابجا کردن رو کیرم
کیرم داشت دوباره حال میگرفت
گفت من از کون میکنی
گفتم مگه بدت نمیاد
گفت چرا .اما حیف این کیر که کونم رو نکنه
از رو کیرم پاشد و و حالت سگی نشست
کیرم خیس خیس بود رو بدن مقدمه دادم تو کونش
جلو دهنش رو گرفته بود
منم شروع کردم تلمبه زدن و با اون دستم مالوندن کسش
هانیه داشت کم کم عادت می کرد که صدای آهش خیلی سریع شده بود و میگفت معین جون سریعتر دارم میام
دیدم بدنش منقبض شده یه آه بلند کشید و گفت جون به این میگن کیر
کیرمو از کونش دراوردمو کردم توکسش
سریع پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت یه بوس بده
داشتیم از هم لب می گرفتیم که آبم برای دومین بار اومد
تا نیم ساعت همونجا دراز کشیده بودیم و لب می گرفتیم و قربون صدقه هم می رفتیم
گفت اگه با من باشی برات سوپرایز دارم
گفت یه کسایی بیارم بکنی که هیچ وقت فراموش نکنی
بهش گفتم چرا دارین جدا میشین
گفت به هزار تا دلیل
یکیش به خاطر تو
گفتم من
گفت شوخی کردم ای فکر بعد از طلاق به ذهنم رسید
گفتم مگه شما جدا شدین از هم
گفت آره یه 6 ماهی میشه داریم رول بازی می کنیم
گفتم واسه چی
گفت به همون هزار دلیل
فهمیدم امسالم با پارسالم متفاوته
یا به قول معروف سالی که نکوست ...............
ادامه دارد ............

نوشته: masih

اولين بار كه دارم اينكار زشتمو براي كسي ميگم ومينويسم. داستان نوشتنم بلد نيستم ولي اين مطالبي رو كه داريد ميخونيد متاسفانه واقعيه و جز شرمساري چيزي براي من نداره.
18 سالم بود كه با عموم كار ميكردم و درس ميخوندمو 3 روزم تو هفته باشگاه كشتي ميرفتم ، تمام فكر من توي اون دوران فقط پول در آوردن و ورزش كردن بود نه دوست دختري داشتم و نه از اين كارا خوشم ميومد سرم به لاك خودم بود و از زندگي با اين سبك خودمم راضي بودم تا اين كه يه روز عموم يه كار توي كوچه خودشون گرفتو ما رفتيم اونجا مشغول شديم براي ناهار ميرفتيم خونه عموم، سر ناهار متوجه نگاه هاي سنگين زن عموم شدم ولي نميدونستم منظورش چيه بچه هاش هم خونه نبودنو رفته بودن مدرسه ، عموم به من گفت من نيم ساعت ميخوابم تو هم كه سر ظهر نميخوابي بي زحمت برو زير زمينو يه سري از وسايلارو جمو جور كن تا بعد از ناهار ببريم سركار، عمو كه خوابيد و زن عموم هم داشت ظرفارو ميشست منم رفتم زيرزمين داشتم كارمو انجام ميدادم 5 دقيقه اي نگذشته بود كه زن عموم اومد زيرزمين بالاي سر من وايستاد گفتم چيزي ميخواي زن عمو گفت نه فقط اومدم پيشت كه تنها نباشي با فاصله نيم متري از من كنارم نشست.

لازم به ذكره كه بگم قبلا يكي دو باري از صحبت بچه هاي محل متوجه شده بودم كه سر گوش زن عموم ميجنبه با مرداي نامحرم خيلي راحت برخورد ميكنه ميگه و ميخنده حتي يكي از بچه ها قسم ميخورد كه توي مغازه سر كوچه ديدتش كه از پشت يخچال بقال سر كوچه كه مرد عوضي بود با وضع بدي بيرون اومده و پس از باز كردن در مغازه از داخل بلافاصله با عجله رفته خونشون، منم هميشه انكار ميكردم ،اونروز هم كه اومد توي زير زمين يه لحظه پيش خودم گفتم يعني به منم ميده بعد به خودم گفتم خاك بر سرت كنن نو كه نامرد نيستي كه به عموت خيانت كني در ضمن زن عمو چرا بايد خودشو پيش من خراب كنه، تو همين فكرا بودم كه يه دفعه زن عموم سرمو گرفت كشيد سمت خودشو شروع كرد به لب گرفتن، شوكه شده بودم دوست نداشتم اينكارو بكنم ولي بدون فكر كردن به اين كه اين كار من خيانته منم كه يه جوون احمق كه فقط خلاف جنسيش دوبار فيلم سوپر نگاه كردنو جلق زدن بوده و به قول خارجي ها يه جون باكره بودمو بدمم نميومد يه كارايي بكنم شروع كردم مثل همون فيلمها لب گرفتن الان كه فكرشو ميكنم ميبينم كه چقدر كارم چندش آور بوده ، بيضه هام داشت ميتركيد ، همش تو اين فكر بودم كه حركت بعديش چيه ، دو سه دقيقه اي كه گذشت سريع يه موكت روي زمين پهن كرد و به پشت خوابيد و شلوارشو در آوردو پاهاش رو داد بالا منم كه تا حالا همچين منظره اي رو نديده بودم داشتم كف ميكردم همش تو اين فکر بودم كه بكنم يا نه كه گفت بيا بكن الان عموت بيدار ميشه ها ، شلوارمو تا نصفه پائين كشيدمو شورتمم كشيدم پائين بعد نوك آلتمو گذاشتم روي كسش دو دل بودم بكنم يا نه كه با دستش آلتمو تا يه حدود توي كسش كرد منم تازه گرماي اون تورو حس كرده بودم بلافاصله بقيه آلتمو با يه فشار كوچيك كردم تو چه حالي ميداد دوست نداشتم درش بيارم ميخواستم تلمبه بزنم كه گفت فدات شم اگه آبت اومد نريزي تو چون اگه بريزي زن عمو حامله ميشه ها گفتم باشه وشروع كردم فكر كنم تلمبه پنجم بود كه آبم اومد قبل از اومدنش كشيدم بيرون و ريختم توي يه دستمال كه با خودش آورده بود، حالا اين من بودم كه دوست داشتم يه بار ديگه اينكارو بكنم ولي اون مخالفت ميكرد. سريع خودشو جموجور كرد و رفت عذاب وجدان بدي داشتم به خدا اگه اون خودش اين كارو رو شروع نميكرد 100 سال ديگه هم من اينكارو ازش نميخواستم، نا مرد با اين كارش داغونم كرده بود همش توفكرش بودم، هيكلشم بد نبود ولي خيلي مفت خودشو فروخته بود فرداي اون روز كه زن عموم نبود عموم منو فرستاد خونشون كه برم يه وسيله بيارم گفتم عمو من پام درد ميكنه ميشه من نرم؟ قبول نكردو منو فرستاد منم به هواي اينكه زن عموم نيست قبول كردمو رفتم سفارش عمومو برداشتم كه بيام بله شانس گه من زن عموم اومد خونه منو ديدو دوباره روز از نو و روزي از نو ولي اين بار خيلي به من حال داد كه بعد از اون جريان دوبارهم خودم موقعيت براي زن عموم درست كردمو حسابي گاييدمش ولي بعد از اون ديگه توبه كردمو ديگه سمتشم نرفتمو چندبار هم كه خودش ازم خواست تهديدش كردمو كم كم اون موضوع رو به فراموشي سپردم الانم كه 11 سال از اون جريان ميگذره مثل سگ پشيمونم و ميدونم كه دليل دادن زن عموم اين بوده كه هم منو خراب كنه هم يه جورايي يه حق السكوت به من بده كه حرفاي بچه هاي محل رو به بچه هاش نگم بخدا پشيمونم واز اين كه سر شمارم درد آوردم معذرت ميخوام.

نوشته: مجید

سلام .این داستان مربوط میشه به 4 سال پیش زمانی که ما منزل عمویم مستاجر بودیم .ما باهم در یک خونه زندگی می کردیم که 4 تا اتاق داست و در یک اتاق خانواده ما و در یک اتاق خانواده ی عمویم زندگی می کردند . داستان از این جا شروع شد:زن عموم یه زن نیمه مذهبی هستش و با من شوخی هم می کرد .گاهی اوقات تو دستشویی نوار بهداشتی میدیدم و از اون موقع نظرم نسبت به زن عموم عوض شد . زن عموم یه سینه سایز 95 و کون گنده داره .هروقت خونه خلوت بود میرفتم و به سینه بندش که شسته بود و روی طناب بود دست میزدم .واقعا بزرگ بود.وقتی بدون چادر بود و بلوز تنش بود می تونستم بزرگی سینشو حس کنم .یه سینه بزرگ و نوک تیز که خط سینس به همان مقدار کمی که پیدا یود دیوونم می کرد . خلاصه این قضایا ادامه پیداکرد و شوخی زن عموی کون گنده با من بیشتر می شد .حتی یه بار به من با خنده گفت بپر بقلمو منم با یه خنده خودمو زدم به اون راه . یه بار که از مدرسه برگشتم دیدم هیچکی خونه نیست . به جز زن عمو .سوال کردم مامانم اینا کجا رفتن گفت رفت بیرون دیر هم میاد . من بودمو زن عمو . صدام زد آقا داوود بیا ناهار .منم گفتم که نمی خورم .دوباره گفت و منم همون جواب رو دادم .اومد در اتاق رو باز کرد و گفت :یعنی چی ؛ناهار نمی خوری ؟بدو بیا و من هم رفتم. اون روز یه بلوز سبز مایل به زرد پوشیده بود . سر ناهار یک دفعه از سر میز بلند شد و رفت دستشویی. وقتی برگشت ازش پرسیدم چیزی شده گفت نه جانم هیچی نشده تو خودتو نگران نکن .بعد از ناهار تشکر کردم و او هم در جواب گفت :خواهش می کنم زن عمو به چه دردی می خوره پس. ومن رفتم به اتاقمان . حدود یک ساعت بعد که از اتاق خارج شدم باورم نمی شد چی میدیدم .زن عموم بدون شلوار و با یه دامن که تا زیر زانو بالا رفته بود تنش بود . تو اون حالت سینه هاش بزرگتر به نظر می رسیدند و کونش هم دیگه ... اون روز گذشت و رفتار و صحبت های زن عمو با من نزدیک تر می شد. وقتی کسی نبود می رفتم سراغ شورت و سینه بند هاش و از آن مهم تر نوار های بهداشتی زن عموم .تا این که یه روز که از مدرسه اومدم زن عموم حمام بود و ما اون روز زود تر از مدرسه تعطیل شدا بودیم .(زن عمو فکر می کرد دیر میرم خونه و لباس های زیرش رو شیته بو و بیرون از حمام گذاشته بود )وقتی رفتم خونه چند بار مادرم رو صدا زدم اما کسی جواب نداد . کمی اتاق هارو گشتم که یکدفعه چشمم به لباس های زیر افتاد . یواش رفتم و بهشون دست زدم .خیس خیس بودند و در زدم و زن عموم متوجه نشد (شیر آب باز بود)دوباره در زدم که گفت کیه گفتم منم زن عمو سلام کرد وگفت داوود تویی >گفتم بله منم .زن عمو مامان کجا رفت . گفت رفتش خونه مادربزرگت کار داشت . گفتم باشه .و رفتم .یه 5 دقیقه بعد صدام زد که داوود جان میای پشتم رو می کشی گفتم آخه ... گفت قربون زن عمو برم چه پشر خوبی .آخه نداره که تو هم جای پسرم .گفتم آخه نمی شه که زشته گفت نه اشکال نداره قریبه که نیستیم . بیا تو . گفتم باشه و رفتم توی خمام .یه شورت تنش بود با یه سوتین که قبل از این که برم داخل حمام بست . وقتی شروع کردم پشتش را کیسه بکشم بند سوتین مزاحم بود ولی حرفی نزدم و به کارم ادامه دادم . فهمید که بند سوتین اذیتم می کنه بهم گفت : اذیتت می کنه ؛گفتم چی گفت بند سوتینو می گم دیگه .وقتی اسم س.تین رو گفت حالم یه جوری شد تو حال خودم نبودم که یهو صدام زد داوود ..داوود ...حواست کجاست با تو ام اذیتت می کنه . گفتم راستش را بخواید آره .گفت اسکالی نداره پس بازش کن . گفتم چی کار کنم ؟ گفت بازش کن . گفتم چیو گفت منو ! بند سوتینو می گم دیگه .وقتی این حرفارو می شنیدم حالم یه جوری می شد .بالاخره جریان اون روز هم تموم شد .(یادم رفت بگم زن عموم یه بچه کوچیک شیرخوار هم داره)یهروز دیگخ که مادرم توی باغچه بود بهم گفت داوود جان بیا رفتم گفت این پستونک رو بگیر یه آب بزن بیار این بچه دیگه کبودم کرد .گفتم بله گفت هیچی سینمو گاز گرفت.پستونکو که داشتم از دستش می گرفتم دستم با دستش برخورد کرد .آخ چه نرم و لطیف وشهوتی بود .پستونکو آب زدم و دادم دستش .زمانی که داشت بچه رو از سینش جدا می کرد چشمم افتاد به سینش که سفید و بزرک و نوکش کبود بود .زل زدم به سینش که متوجه من شد و وقتی بچه رو خوابوند بهم گفت چیه تو ام شیر می خوای(خیلی جدی)گفتم چی ..ها ..نه...نه ..شی..سین..نه من شیر دوست ندارم .گفت این شیر فرق داره ها (اینو با ناز گفت) گفتم چه فرقی داره گفت اون شیره گاوه شیره یه حیوونه ولی این شیره زن عموته از اون خوشمزه تره .تازشم تو می تونی از پستونم بخوری ولی اونو نمی تونی از پستون گاو بخوری.اینو که گفت کمی قرمز شدم و شق کردم و سریع از اونجا رفتم .گذشت تا چند هفته بعد شنبه مادرم قرار بود بعد از ظهر بره بازار .اون روز فرارسید .مادرم که رفت بازار زن عموم لباسش رو عوض کرد و یک تاپ که سینشو جمع می کرد پوشیدبا یک شلوار تنگ و کمی کوتاه .به من گفت که می خواد بره حمام و اگه می تونم برم پشتش رو کیسه بکشم . گفتم من درس دارم .گفتش که من(زن عمو )اینقدر مهم نیستم که کاری رو خاستم انجام بدی .گفتم باشه فقط یکم زود تر گفت باشه .رفت حمام که یک دفعه بچه از خواب بیدار شد و گریه میکرد .زن عمو بدون تاپ اومد بیرون که من جا خوردم .رفت تو اتاق بچه رو شیر داد و وقتی خوابید رفت تو حمام .حدود 5 دقیقه بعد صدام زد که داوود جان بیا و اون کرم پا درد منو از تو اتاق بیار . رفتم تو حموم و پشتش به من بود و کیسه را گرفتم که کیسه بکشم بهم گفت اگه بند سوتینم اذیتت می کنه درش بیار .گفتم چشم و درش آوردم وقتی از جلو داشت برش می داشت و سینش یکهو پخش می شد اونم از کنار دیدن خیلی زیبا بود .یه سوتسن مشکی با خط های شفید و توری که در میان اون سینه ی سفید خیلس زیبا بود .کمی که پشتش را کشیدم گفت که پایش درد می کند و مقداری از کرم را روی پاهایش بمالم . کمی مکث کردم و گفتم چطوری ؟شما که روی پاهایتین نشسته اید .نمی شود . یکدفعه برگشت رو به من دراز کشید و پاهایش را کمی از زانو خم کرد و گفت حالا بمال . گفتم چیو گفت اونو دیگه ..همون کرمو می گم . گفتم آها (منم شیطونیم گل کرد )فکر کردم اونو می گی .یکم چپ چپ نگام کرد و گفت کارتو بکن . شروع کردم به مالیدن کرم و آروم آروم روی پاهاش از نوک انگشتان تا زانو می مالیدم و گاهی هم به شورتش نگاه می کردم .کم کم داشت چشاشو می بست گفت بیا بالاتر رو هم بمال .رفتم بالاتر که دیگه نزدیک شورتش شده بودم .گفت بسه دیگه . پاشو .گفتم چی . گفت پاشو (نمی تونستم چون شق کرده بودم و اگه بلند می شدم می فهمید ) یکم مکث کردم که گفت د یالا پاشو دیگه . آروم داشتم پا می شدم با دستم جای دودولم رو کمی عوض کردم که شک نکنه . بلند که شدم گفت چیه اون بی تربیت . گفتم چی چیه . گفت همونی که بزرگ شدش خواستی قایم کنی . حرف نتونستم بزنم ..به من من افتاده بودم . گفت شیر می خوری؟ گفتم اگه شیر زن عمو باشه آره می خورم شیر گاو نه . گفت پس بیا بخور . جا خوردم . گفتم بخورم شما ناراحت نمی شید ؟ گفت بخورم دیگه چرا معطل می کنی !مکث کردم .گفت سینم برای تو بیا هر چی می خوای بخور .افتادم به جون سینه هاش انقدر بزرگ بودند که تو دو تا دستم جا نمی شدن . تا می تونستم خوردم .یک گازم از روش گرفتم که یه جیغ کوچیک زدو به زور سینشو از تو دهنم در آورد . گفت اگه این رسمشه بهت نمیدم .گفتم ببخشید . گفت نه .... از من اصرار و از اون نه گفتن . گفتم اگه ندی به عمو میگم .ترسید گفت شرطی داره .گفتم چی گفت دیگه گاز نگیری . هر کاری خواستم بکنی .گفتم چشم و شروع کردم به مالیدن با دستم یه کم مالیدم و اون دیگه چشاشو بسته بود و گاهی به خود می پیچید .یاد اون کون گندش افتادم . همانطور که چرخ میگرفت هلش دادم و برگردوندمش طوری که کونش رو به بالا بود . خواستم خودمو روش بندازم که فهمید و نذاشت . ازش خواهش کردم که گفت نه نمیشه دیگه قرار نبود چنین کاری بکنی . گفتم مگه قرار بود سینتو بخورم . حالا می خئام این هلو هم مال من باشه . گفت نه .. گفتم چرا ؟گفت آخه درد داره .سختمه . گفتم که یکم سختی و درد داره بعدش عادی میشه .انقدر رو مخش رفتم که راضی شد . شرتشو کمی پایین آوردم و دودول خودمم از شورتم که خیس شده بود در آئردم و گذاشتم دم سوراخ کونش .گفتش که خواهش می کنم یکم آروم تر .یه فشار دادم .اصلا تو نرفت خیلی تنگ بود .بیشتر فشار دادم یکم رفت تو و کمی بالا و پایین رفتم که یه مقدار جا باز کرد .باز فشار دادم که تا ته رفت تو و داد زن عمو در اومد گفت دااااوووود . داوووودیییی پارم کردی سوختم . می خوامت . بیشتر ...بیشتر بذارم می خوام جنده ی تو باشم . گفتم باشی ؟...هستی . یکم خندیدم و بعد شروع کردم به تلنبه زدن . دیگه آبم داشت می اومد .برگردوندمشو شورتشو از پاش در آوردم .شروع کردم به خوردن کسش و با به های کسش بازی می کردم و سه تا انگشتمو یکدفعه گذاشتم تو کسش و یه جیغه دیگه ای کشید . دیگه نوبت اصل کار بود دودولمو گذاشتم دم کسش و با فشار تمام کردم توش .از اذت نمی دونست باید چی بگه دیگه آبم داشت می اومد اینقدر تلنبه زدم که نصف آبمو ریختم تو کسش و بقیه رو وقتی داشتم از تو کسش در می آوردم ریختم دم کس و روی شکم و سینش. یکم روی هم موندیم و بعد یه ضربه روی سینش زدم و کمکش کردم بلند بشه . بیچاره حال نداشت . دم کسش قرمز شده بود و از کونش کمی خون اومده بود .ازش معذرت خواستم و سر پایی هم یه بار دیگه دودولمو به کسش زدم و سینشو لمس کردم و یه لب درست و حسابی ازس گرفتم . بعدا از من تشکر کرد و گفت که مدت ها بود که دنبال همین بود .چند بار دیگه هم که فرصت پیش اومده بود با هم بودیم عین یک زن و سوهر .ولی انصافا شیرش خیلی خوشمزه بود .(لطفا فحش ندید و این متون را فقط به عنوان یک داستان بخوانید .)بعد از خواندن هم استمنا نکنید و دنبال این جور کارهای مزخرف نروید)

نوشته: داوود

همزمانسازی محتوا