زن شوهردار
من دِنگ ( اسم مستعارم ) هستم 24 سالمه قد 175 وزن 60 و هیکل کشیده و ورزشکاری دارم و قیافمم به قول دوستم Sexy man هستم و عسل جونم 29 سالشه قد تقریباً 165 وزنش 62 (خودش گفت) هیکل سکسی داره با سینه های خوش فرم و کمری باریک و کونی کاملاً حشری که تا میبینیش داره راه می ره کیرت دنبالش براه می افته. خاطره ای که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به سال 91. اگه خیلی جالب نبود خودتون ببخشید چون اولین بارمه که داستان می نویسم. و واسه طولانی بودنش معذرت می خوام چون داستانم کس و شعر نیست و کاملاً واقعیه باید درست همه چیزشو بگم تا عین واقعیت به زبون اورده باشمش.
.
چند سالی بود تو کف زن پسر عمم بودم تا اینکه با دختر عمم عروسی کردم و رابطمون نزدیکتر شده بود (اینو هم بگم که اونموقع زن پسر عمم نبود، فقط یه فامیل دور بود) خلاصه بعد از ازدواجمون بعضی از شبها جمع می شدیم خونه پدر خانمم و شب نشینی می کردیم و من فقط 4 دونگ حواسم به اون بود و تو نگاهام طوری بهش می خواستم بفهمونم که یه خبری هست ولی نمی تونستم خیلی واضح بهش بفهمونم چونکه خونواده ای شر بودن. بعد چند مدتی خودم هم حث می کردم که دیگه متوجه رفتارهای من شده چون رفتار اونم باهام تغییر کرده بود یکم جلو من راحتر بود. ( مثلاً وقتی می خواست چادرشو درست کنه معمولاً پشت می کرد و درستش می کرد ولی دیگه همینجوری جلو من چادرشو درست می کرد به طوری که اون سینه های قشنگشو از روی لباس قشنگ می تونستم ببینم) این یه چراغ سبزی بود واسه من که دیگه یکم دل و جرأتم بیشتر شده بود. وقتی بچش دست من بود و می خواستم بهش بدم، سعی می کردم که همینجوری که تحویلش می دادم دستم و بمالم به سینه هاش خلاصه این ماجراها ادامه داشت تا اینکه یه روز تو خونواده پدر خانمم تصمیم گرفته شد که هر هفته خونه یکی از بچه ها و دخترها جمع بشیم واسه شب نشینی... شب اول همه رفتن خونه پسر عمه کوچیکم که من نتونستم برم و شب دوم خونه دختر عمم که ما رفتیم اونا هم بودن و کلی گپ و شوخی و مسخره که من بازم 4 دنگ حواسم پیش اون خوشگله (بزار یه اسم مستعار واسش انتخاب کنم. از این به بعد "عسل" صداش می کنم) بله من حواسم همش پیش عسل جونم بود، خلاصه گذشت تا رسید نوبت مهمونی ما. ما چون خونه نو رفته بودیم قرار شد شام بدیم و بخاطر اینکه تعدادمون زیاد بود و خونمون کوچیک تصمیم گرفتیم که واسه شام ببریمشون بیرون و همونجا شام درست کنیم.
تو خونواده طوری بود که پسر ها و دخترها همه یا خودشون سر کار بودن یاهمسراشون واسه همین باید طوری برنامه ریزی می کردیم که شیفت کاری همشونو در نظر می گرفتیم تا اینکه همه بتونن بیان چون می خواستیم بریم بیرون گفتیم یه روزی باشه که همه بیکار باشند و بتونم از بعدازظهر بریم. واسه همین مجبور شدم به تک تک اعضاء خانواده زنگ بزنم و شبفت کاریشونو هماهنگ کنم.( یه نقطه بگم که عسل خانم یکم زود ناراحت می شد مثلاً اگه می خواستی دعوت کنی اگه به شوهرش می گفتی باید به خودشم می گفتی وگرنه ناراحت می شد) اینو هم بگم که من این موضوع عسل جونم که سالهاست تو کفشم که یه رابطه باهاش داشته باشم و کلافم می کرد با یکی از دوستام (دختر)تو فیس بود در میان گذاشته بودم که پیشنها بهم داد که بهش اس ام اس بدم سر شوخی رو باز کنم ببینم چراغ سبز نشون می ده یا نه؟ همینجا بود که گفتم بهترین فرصتیه که می شه ازش استفاده کرد. اس دادم به شوهرش و گفتم شیفت کاریش چجوره و ... و بعدش ازش شماره عسل و خواستم که واسه مهمونی شیفت کاریشو با خودش هماهنگ کنم که ناراحت نشه اونم سریع شمارشو داد بهم... منم سریع بهش اس دادم که " سلام خوب هستی؟ ببخشیدشیفت کاری این هفتت چطوریه؟" خودمو معرفی نکردم فکر می کردم شاید شمارمو داشته باشه چون شماره های باجناقامو داشت. خلاصه جواب داد شما و منم خودمو معرفی کردم و شیفت کاری رو با هم هماهنگ کردیم. موضوع رو با دوست فیسبوکیم در جریان گذاشتم که شمارشو گیر اوردم و بهش اس دادم و ...
اینو بگم که محل کار من و عسل جونم طوریه که من طبقه اول تو دفتر کار می کنم و اونم حراسته طبقه همکفه که هروز همدیگه رو می بینیم.
فردای اون روزی که بهش اس داده بودم واسه هماهنگی مهمونی تو دفتر بعد از تایم اداری نشسته بودم و کارهای عقب موندمو داشتم انجام می دادم که گفتم یه اس بهش بدم ببینم چی میگه. یه جُک فرستادم واسش که تو متنش نوشته بود تو آغوشت بگیرم و از این کس شعرا و سریع نوشتم که ببخشید معذرت می خوام اشتباه فرستادم، قبلم داشت تند تند می زد که چی می شه و تیک تیک زنگ اس گوشیم به صدا در اومد سریع بازش کردم دیدم که بلع خود عسل جونه... نوشته: اشتباهی بود یا واسه خودم بود. دیدم که بعععله داره یه خبرایی می شه. یکم دل و جرأت پیدا کردم و نوشتم دوست داشتی واسه تو نوشته بودم یا اشتباهی... اس داد که اگه کسی بفهمه چی؟ می دونی اگه زنت بفهمه چی می شه؟ ( یکم با زن من مشکل داشت. مشکلات خانوادگی) گفتم قرار نیست کسی بفهمه وقتی سر کار هستیم به هم اس می دیم؟ انگار اونم منتظر من بود.دیدم که سریع زنگ زد. هم روم نمیشد باهاش صحبت کنم هم می ترسیدم. جواب ندادم و اس دادم که ببخشید نمی تونم صحبت کنم. اس داد ک کجام و منم گفتم تو دفترم می دونستم که شیفت عصره و اونم سر کاره، گفت که برم پایین پیشش خیلی استرس داشتم و اصلاً روم نمی شد که رو در رو باهاش صحبت کنم. اس دادم که نه من روم نمی شه بیام پایین گفت اگه اینجوریه پس دیگه اس نده که سریع به سرعت نور خودمو رسوندم پایین پیشش. رو یه صندلی نشسته بود و منم رفتم پیشش نشستم از خجالت سرخ شده بودم و از طرفی ذوق زده بودم که بالاخره بعد از 3-4 سال تونستم باهاش رابطه برقرار کنم هر چند که هنوز چیزی مشخص نبود ولی خوشحال بودم. نشستم پیشش و گفت چیه عاشقم شدی که منم با سر اشاره کردم که بعععله. گفت که می ترسه که کسی بفهمه منم بهش گفتم خیالت راحت و پاشدم رفتم. اون روز همش تو فکرش بودم شب اصلاً خوابم نمی برد. فردا که سر کار بودم ساعت 12:30 بود که گوشیم زنگ خورد بععله خود عسلم بود بعد سلام و احوالپرسی گفت که ساعت 01:30 می تونم برم دنبالش که بیارمش سر کار؟ منم با کمال میل گفتم آره و باز تند تند قبلم داشت از جاش در میومد، ساعت 01:15 راهی خونشون شدم و اس دادم که راه افتادم. همش تو این فکر بودم که تا رسیدم خونشون باید چیکار کنم روم نمی شد همنجوری با خودم داشتم کلنجار می رفتم که دیدم از شانس بد ما دم در وایستاده بود آماده رسیدم و اومد تو ماشین نشست و سلام کردیم و من راه افتادم. تو طول مسیر حتی یه کلمه هم باهم حرف نزدیم من فقط داشتم رانندگی می کردم تا اینکه رسیدیم سر کار یه دستکش سفید دستش بود موقعی که می خواست پیاده بشه باهام دست داد و تو چشام نیگا می کرد که من ذوق مرگ شده بودم که به این زودی باهام صمیمی شده دستمو مردونه فشار داد و پیاده شد که از این کارش خوشم اومد و تو فضا سیر می کردم که به این خوبی رابطمون داره پیش می ره. از اونجایی که دیگه تو فضا بودم ظهر که خونه بودم گفتم دارم می رم سر کار تا کارهای عقب افتادمو انجام بدم و کلید شرکت و برداشتم و راهی شرکت شدم. رسیدم به دفتر و بهش اس دادم گفتم که من بالا تو دفترم و بیاد پیشم دیگه هیچی دست خودم نبود می گفت آخه به چه بهونه ای بیاد که من فتم بیا یه چیزی رو واست کپی بگیرم( تو مجموعه ای که ما هستیم چند تا ارگان هستن که فقط ما دستگاه کپی داریم) گفت باشه و من بازم قلبم شروع کرد تند تند زدن. از یه طرف شیطونه می گفت مثل تو داستانهای سکسی که خوندم همینجا بگیرم بکنمش از طرفی می ترسیدم تو همین فکرا بودم که صدای در شنیدم دیدم بعععله عسل جونم هستن اومد تو و سلام کرد گفت نمی خوام دستشو بگیرم و منم سریع دست دادم و گفتم ببخشید من یکم خجالتی هستم. کارت ملیشو داد بهم که کپی بگیرم تعارفش کردم بشینه، بعد از کپی نشستم کنارش رو صندلی و همینجوری بهم زل زده بودیم آروم دستشو گرفتم و پشت دستشو نوازش می کردم یکم خجالتم ریخته بود همچنان ولی قلبم داش تند تند می زد که گفت باید بره داره می ترسه. منم مخالفت نکردم چون خودمم می ترسیدم که نکنه یهویی کسی بیاد و ضایع بشیم ( آخه معمولاً حسابدارمون عصر هم میومد کاراشو انجام می داد) بلند شد که بره تا در خروجی همراهیش کردم قبل اینکه بره بیرون از پشت دست گذاشتم رو شونه هاش و برش گردوندم و خیلی آروم با صدای لرزان گفتم که دوست دارم چشامون تو هم قفل شد و یه لحظه تا بخودم اومدم که دیدم لبامونم رو همه ( این صحنه فقط 1 ثانیه یا کمتر از یه ثانیه طول کشید) که منو هول داد عقب و سریع از دفتر زد بیرون. بخدا مث سگ داشتم می لرزیدم گفتم نکنه ناراحت شده و گند زدم به شانسی که بعد 3-4 سال انتظار بدستش اورده بودم. گوشیمو ورداشتم که بهش اس بدم طوری دستام میلرزید که نمی تونستم اس بدم به هر بدبختی بود واسش نوشتم یه چیزی بگو که دارم می میرم؟ که بعد از 5 دقیقه جواب داد که چی بگم من خودمم دارم می میرم که خیالم راحت شد که ناراحت نشده... بعدش کلی اس دادیم که اونم می گفت که دوسم داره و از قبل دوسم داشته و متوجه رفتارها و نگاهام شده بوده و ...
وقتی می خواستم برم خونه بهم گفت که شوهرش شیفته شب دیر میاد و من برم دنبالش. شب ساعت 09:45به یه بهانه ای زدم بیرون و ساعت 10:00 رسیدم محل کارمون و اومد سوار ماشین شد و دست دادیم و رفتیم تو خیابون. بهش گفتم که مستقیم میره خونه که گفت یه دوری بزنیم بعد ببرمش خونه، گفتم چقدر وقت داریم گفت یه ساعت منم رفتم سمت جاده ای که هم تاریک بود و هم خلوت دیگه هم دل و جرأتم بیشتر شده بود هم روم بهش وا شده بود... دیدم که دستمو گرفت و داره پشت دستمو نوازش می کنه منم که خر ذوق بودم و منم شروع کردم نوازش کردنش با دست چپ فرمونو گرفته بودم و دست راستمو انداخته بودم دور گردنش و پشتشو نوازش می کردم بهش گفتم که چادر و رو سریشو بیرون بیاره که می خوام خوشگلیشو ببینم زیر این چادر مشکی ( لباس فرم کارشون بود) مخالفت می کرد و من به بدبختی کشیدم پایین و خجالت می کشید و آروم خمش کردم به طرف خودم و بوسش کردم و سرشو گذاشتم رو شونم و با موها و گردنش بازی می کردم موی صاف و بلندی داشت و بوی خوبی می داد رفته بودم تو حسش و اون داشت رون پامو نوازش می کرد تو اون موقع اصلاً فکر سکس نمی کردم انگاری واقعاً عاشقش بودم و داشتم باحاش حال می کردم که یهویی واااااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااای من یهویی کیییییرررررمو که خیلی طبیعی یکم سفت شده بود و نیمه بلند بود گرفت تو دستش و سرشو از رو شونه هام بلند کرد و با یه لبخند گفت دوست نداری؟؟؟ منم گفتم کیه که بدش بیادو رفتم تو فاز سکس و کیییرم انگار منتظر اشاره من بود سریع مثل یه چوب سفت شد و اون داشت با کیرم ور می رفت. هنوز من رووم نمی شد که دستمو بزارم رو کسش خیلی دوست داشتم نوازشش کنم ولی خودمو کنترل کردم و آروم دستم دورش حلقه کرده بودم و یواش دستمو به گوشه های سینه ی بزرگ و خوش فرمش می زدم. فهمیدم که بعععله پسر عمه ی بی عرضه ی ما نتونسته به این نیازش خوب رسیدگی کنه و خودمو می دیدم که سریعتر از اونی که فکرشو می کردم می تونم بکنمش خلاصه همینجوری ادامه داشت و بهش گفتم که بریم خونشون و اونم قبول کرد. ( آخه سه بار بود که یه مسیر 5 کیلومتری رو دور زده بودیم) رفتیم جلو خونشون اون رفت داخل من ماشینو یکم اونورتر پارک کردم و رفتم تو. فقط می خواستم بغلش کنم خیلی بهم حاااااال می داد که می تونم خوب بغلش کنم آخه تو ماشین نمی شد قشنگ بغلش کرد. دیگه تو خونه که شدم شهوت تمام وجودمو گرفته بود تو حال بودیم رفتیم تو اتاق و چراغای اتاق خاموش بود و من محکم بغلش کردم و پشتمو زدم به دیوار و اونو کشیدم سمت خودم و شروع کردیم لـــب گرفتن. خدااااای من چه لب شیرینی داشت خیلی حال می کردم دیگه کییییرم داشت از تو شورت و شولوار میومد بیرون. آروم دکمه های مانتوشو باز کردم هیچ مقاومتی نکرد و فقط بهم نگاه می کرد مانتوشو بیرون اوردم زیرش یه تی شرت صورتی رنگی پوشیده بود که اونو هم تا بالای سینه هاش کشیدم بالا و سوتیینشو همینجوری که بسته بود دادم بالا و سینه های خوشگلش از زیر سوتین افتاد بیرون و شروع کردم به خوردن سینه هاش. تو اون سوکوت خونه فقط صدای نفسهاش به گوش می رسید که با خوردن سینه هاش تبذیل شده بود به آه آه های کوچیک و آروم داشت خوشم میومد اصلاً باورم نمی شد که کسی که 3-4 سال بود انتظارشو می کشیدم به این راحتی تو 2-3 شب می تونم اینجوری باهاش حال کنم. کم کم دستم رفت سمت دکمه شلوارش و اونو همراه بازیپش باز کردم و کشیدم پایین داغ داااااااغ شده بودیم آروم خوابوندمش رو زمین و افتادم روش و باز دوباره اون سینه های خوش فرموش و می خوردم و می مالیدم صداش یکم بالاتر اومده بود. دستمو آروم رسوندم به کسش واااااااااااای گرماشو از روی شورت حس می کردم شورتش خیس خیس بود اینقدر کوسش گوشتی بود که یه لحظه فکر کردم پریوده و پوشاک زده که دیدم نه واقعااااااً این کسشه که اینجوری از تو شورتش باد کرده دیگه طاقت نیوردم شورتشو کشیدم پایین ناخودآگاه افتادم رو کسش و شروع به خوردنش کردم( اولین بارم بود با یه نفر رابطه داشتم به جز زنم تا حالا با هیچ دختری سکس نکرده بودم چه برسه به یه زن) مثل دیوونه ها کسشو می خوردم و اون صدای ناله هاش بود که سکوت خونه رو پر کرده بود. خیس خیس بود کسش دیگه کییییییرم داشت بهم حسودیش می شد و بهم فشار میوورد از تو شورت. زیپمو باز کردم و شلوارو شورتمو از یه لنگم کشیدم پایین.( نمی شد کامل لخت شد وقت نبود) داشتم دیوونه می شدم بعد این همه مدت اولین بارم بود که می خواستم کس یکی رو بکنم یکم کیرمو به کسش کشیدم و با آب کسش چرب کردم، اینقدر کسش خیس بود که دیگه نیاز به تف نبود کیرم چرب چرب شده بود آروم سر کیررررررررمو گذاشتم رو سوراخ کسش و یکم فشار دادم سرش رفت تو که گفت وااااااااای مردم سریع کشیدم بیرون. اینقدر کسش تنگ و داغ بود که واقعاً کیرم نمی رفت تو انگار این شوهره اصلاً دست به این کس خوشگلش نزده بود. البته بگم که کیر منم هم کلفته و هم دراز کوچیک نیست خیلی بزرگم نیست بعد یه مکث کوچیک دوباره سرشو کردم تو داشت به خودش می پیچید ایندفه یکم بیشتر کررررردم تو واقعاً کسش داغ بود اولین بارم بود که کیرررررم و تو همچین حرارتی می دیدم صداش دیگه بالا اومده بود و منم تا ته آروووووم کردم توش نمی تونستم تلمبه بزنم آخه اینقدر کسش داااااااااغ و تننننننننگ بود که داشت آبم میومد. دوباره کیرررررمو کشیدم بیرون یکم صبر کردم دوباره کیررررمو تا ته فرستادم توش. باور کنید واقعاً نمی شد بکنی از یه طرف استرس و ترس بود که کسی نیاد از طرفی هم با یه کس تنگ و داااااااااغ مواجه بودم . (من معمولاً وقتی با خانمم سکس می کنم تا خودم نخوام آبم نمیاد یعنی می تونم خودمو کنترل کنم). ولی ایندفعه اصلاً دست خودم نبود دیگه دیدم که نمیشه کاری کرد سرعت یه چندتا تلمبه زدم که دیدم آبم داره میاد سرعتمو بیشتر کردم و قبل اینکه آبم فوران کنه کشیدم بیرون و همشو تو کف دست خودم خالی کردم فرصت نشد دستمال کاغذی ور دارم کل کردنم شاید 2-3 دقیقه بیشتر طول نکشید و بعدش دستمو پاک کردم و سریع لباسامو کشیدیم بالا و کلی بوسش کردم و قربون صدقش می رفتم اونم داشت بوسم می کرد هیچ حرفی نمی زد. رفتیم تو ماشین و راهی خونه مامانش شدیم، آخه تا شوهرش از سر کار میاد می ره خونه مامانش بچشم که 5 سالشه اونجا می مونه.
تو مسیر باز دستم دورش حلقه بود و سرش رو شونم بود و داشتم نوازشش می کردم که یهویی شروع به گریه کردن کرد داشت اشک می ریخت یکم ناراحت شدم که نکنه راضی نبوده و من کردمش که وقتی ازش پرسیدم چیه از دست من ناراحتی گفت که نه و همینجوری داره گریه می کنه (واقعاً دلیلشو ندونستم چی بود) گفتم خوشش نیومده از کارام که گفت اولین بارشه که اینقدر حال کرده تو زندگیش.!
ادامه دارد . . .
«اگه خوشتون اومده تا ادامه بدم»
نویسنده: دِنگ
من ۱۴ یا ۱۵ سالم بود پدرم مغازه داشت و من همیشه مواقع بیکاری پیشش بودم پدرم از این قیافه های حزب الهی داشت و با بچه های اون موقع سپاه و کمیته خیلی رفیق بود نمیدونم چطور شد که برای یکی از این بچه های کمیته ای یه خونه اجاره کرد البته خونه دایی خودش رو کم کم یادمه که با هم رفت امد خانوادگی رو شروع کردیم اسم خانومش منیژه بود دو تا بچه داشت که یکیش ۴ سالش بود و او یکی ۱ سال بود خانوم خوشگل بود نمیخوام بگم که توی نخش رفتم و از این حرفها چون اون موقع من شاهکارم این بود که یه جق بزنم همین و اصلا توی نخ این حرفها و کس کردن نبودم زدو این بنده خدا رو که شوهر این خانوم بودو دادن به یکی از این شهرای نزدیک ما که یک ساعت با ما فاصله داشت اونجا این بنده خدا با داشتن مدرک دبیرستانی کلاس ۱۰ شد فرمانده کمیته اون شهر (خر تو خر رو کیف میکنی)و اونا مجبور شدن از اون خونه بلند بشند اونا از شهر ما رفتن یک روز این بنده خدا به پدرم زنگ زده بود که بابا بیاید اینجا که زنم بد جور مریضه و بد حال و کسی رو ندارم اینجا اخه اصلیتشون مال اطراف همدان بود . پدرم هم اومد خونه وبه مادرم گفت بلند شو بریم بهشون یه سر بزنیم اینها رفتن من خونه موندم یادمه یه ویدو بتا مکس از این فیلم کوچکها داشتیم که اندازه یک تراکتور بود ما هم یه فیلم داشتیم که یکم لختی پختی توش بود هر وقت خونه خالی بود یکی از این بچه خوشگل های کوچمون رو به بهونه دیدن فیلم میارودم خونه وجاتون خالی کونش میزاشتیم البته ساک زدن اینها رو که ما اون موقع نمیفهمیدیم فقط شلوارو نصف و نیمه پایین میکشیدیم و یه تف یا خیلی مرام میزاشتیم از روغن نباتی استفاده میکردم و با چندتا تکون کمر ابمو تو کونش خالی میکردم اون روز هم همین کار رو کردم نزدیکهای غروب بود که دیدم پدر و مادرم و منیژه خانوم و شوهرش و بچه هاش اومدن مادرم یه طرف منیژه رو گرفته بود و شوهرش هم یک طرفشو آوردن اونو خوابوندن رو تخت خواب پرسیدم چی شده مادرم گفت بردنش دکتر و گفته که بهش شک وارد شده و باید تحت مراقبت باشه گفتم خوب چرا اوردیش اینجا گفت خودت که میدونی اینا اینجا کسی رو ندارند غریبن مادر ثواب داره گفتم بابا چرا اوردیش تو اتاق من گفت به خاطر اینکه اینجا تخت داره راحتره اخه فقط من توی خونه تخت داشتم زیر لب یه فحشی دادم که مادرم فکر کنم متوجه شد و یک پس گردنی ابدار خوابوند بیخ کلم شوهرش صبح ساعت ۶ میرفت و ساعت ۱۰ شب میومد گفتم که فاصله چندانی نداشت و ماشین مفت دولت هم که زیر پاش بود که حتی پول بنزینشو دولت میداد بنده خدا مادرم شده بود پرستار بی جیره مواجب این خانوم و دایه مفتکی بچه هاش یه روز رفتم تا از اتاقم وسایل بردارم اول در زدم بعد رفتم تو دیدم بیداره یه سلام کردم و رفتم داخل بیدار بود یه ملحفه نازک روش بود که تا بالای روناش بالا رفته بود من بدبخت حریص داشتم باچشام قسمت لخت پاهاشو میخوردن پرسید امیر جان چیزی میخوای که به خودم اومدم گفتم شما خوبید خندید گفت من اره اما مثل اینکه تو خوب نیستی گفتم چطور مگه گفت هیچی چی میخوای گفتم اومدم ساکم رو بر دارم ( بخدا من اصلا ساک نمیخواستم یادم رفته بود اومدم چی ببرم ) اومدم بیرون همش اون سفیدی و تپولی پاهاش جلوی چشمم بود رفتم توی توالت جاتون خالی یه جلق درست حسابی زدم وای چقدر اب تو کمرم بود
از اون روز دوست داشتم که یه جورهای بدنشو دید بزنم ولی یه ترس داشتم کم کم منیژه خانوم از تخت میومد پایین و راه میرفت زیاد با من شوخی میکرد مخصوصا مواقعی که تنها بودیم دیگه صبح که شوهرش میرفت من اون باهم با اجازه پدر و مادرم به پارک نزدیک خونه میرفتیم تا هم رو حیه اش بهتر بشه هم پیاده روی داشته باشه تا اینکه کامل خوب شد و برگشتن به شهری که شوهرش اونجا بود دیگه هر پنج شنبه جمعه یا ما خونه اونا بودیم ا اونا خونه ما دیگه پیش من رو سری سر نمیکرد منم هر وقت میدیمش سریع به یادش یه جلق اساسی میزدم یروز پدرم اومد به خونه گفت فلانی زنگ زده و برای یه ماموریت قراره بره به یکی از شهرای جنوبی خواسته که تو بری پیش زنو بچه اش تا بیاد (البته به مادر گفت) مادر بنده خدا گفت که نمیتونه تا بستون بود بهش گفتم خوب بگو اون خانموش رو برداره بیاره اینجا پدرم گفت بهش گفتم اما گفته که شهر امنیت زیادی نداره امکان داره وسایلشون رو بدزدن مادر گفت خوب امیر رو بفرستیم پیشش که پدرم گفت نه بابا زشت زن جوان مادر گفت بابا اینکه بچه است (مثبت مثبت بودم به جون خودم) پدرم گفت بزار بهش میگم اگه قبول کرد میفرستیمش غروب بود با بچه ها رفته بودیم فوتبال دیدم که ماشین کمیته اومد وای همه تخمامون فر خورد گفتیم حتمی یکی از این همسایه های دیوس گزارش دادن که ما اینجا سر وصدا و اذیت کردیم دیدم پدرم از ماشین پیاده شدمنو صدا کرد گفت بیا که فلانی اومده دنبالت تا تورو با خودش ببره خونشون اونجا اذیت نکنی بدو لباسهاتو بپوش خدایش دوست نداشتم برم اخه برای تابستانم کلی برنامه داشتم و حالا همه برنامه هام پر!!! رفتیم خونه مقداری لباس وسایل برداشتم پدرم هم مقداری پول بهم داد (دمش گرم هیچوقت منو لنگ نمیزاشت)با سفارش پشت سفارش با فلانی رفتیم خونشون اونم کلی سفارش کرد که فردا من میرم اینجا زیاد توی شهر نرو هر چی خواستید زنگ بزنید به فلانی براتون میاره اینجا دیدشون به مامور بده از این حرفها شب من توی اتاق خوابیدم نصفه های شب بود که با صدای زمزمه مانندی از خواب بیدار شدم انگار یکی داشت گریه میکرد یا شاید هم التماس میکرد کی بود ترس و دلهره داشتم خوب گوش دادم فهمیدم صدای منیژه است یکم جلوتر رفتم و به در نزدیک شدم داشت میگفت اروم تورو خدا اروم وای پاره شدم درش بیار اخ بزارش جلو وای قلبم داشت میومد بیرون شوهرش میگفت بزار خوب بکنمت یه یک ماهی دیگه نمیتونم این کس کون رو ببینم منیژه میگفت اروم تر الان امیر بیدار میشه زشته گفت نه رفتم بهش سر زدم مثل خر خوابیده (دیوس خر پدرو مادرت من بیدارم) فقط صدا بود که میشنیدم وا صدای ناله های شهوت نا منیژه کیرم قد کشیده بود دستم خود به خود رفت سمت کیرم و شروع کردم به مالیدن و صداهای ناله های منیژه منو هم تو ی عالم دیگه برده بود داشت ابم میومد هیچی جز لنگه جورابمو پیدا نکردم (اینجا همونجاست که میگند لنگه کفش هم در بیابان نعمت ) ابمو روش خالی کردم رفتم خوابیدم صدا ها کم شده بود معلوم بود اون یابو هم کارشو کرده بود خوابم برد صبح بیدار شدم دیدم که منیژه بیداره بخدا دورغ نمیگم ولی درست راه نمیرفت پرسیدم چیزی شده گفت نه صبح که شوهرم داشت میرفت دم در پام پیچ خورده من خر هم باورم شده بود نگو دیشب خانوم از کون داده داره گشاد گشاد راه میره پرسیدم مگه رفت گفت اره تو خواب بودی نزاشتم بیدارت کنه الان دیگه تو مرد این خونه ای ببینم مرد شدی یا نه!!! منیژه هر وقت که بچه یکسالش شیر میداد یه رو سری یا دستمال روی سینه هاش میزاشت تا سینه هاش معلوم نباشه ولی اون روز داشت به پسرش شیر میداد در حالی که سفیدی پستونش رو برای اولین بار دیدم وای که چه حالی داشتم داشتم نگاهش میکردم پرسید چیه چیرو نگاه میکنی بازم خودمو به خریت زدم یعنی روم نمیشد که گفتم هیچی خندهای کرد وگفت این سعید ناقلا تازه دندون در اورده پدر منو در اورد نوک پستونامو داغون کرده هروقت بهش شیر میدم سینه هامو گاز میگیره بیا ببین وای خدای من …. گفتم من ببینم گفت اره دیگه ببین زن گرفتی نزار به بچه اش شیر خودشو بده پستوناش از فرم میفته چی داشت میگفت ؟؟ گفت بابا بیا ببین رفتم جلو پستونش رو از دهن پسرش در اورده بود وای چه خوشگل بود یه نوک قهوه ای با یه حاله کم رنگ دورش منکه صدبار با یاد این پستونها جلق زده بودم حالا داشتم میدیمشون یه لحظه متوجه بالای پستنش شد که جای کبودی کبود گفتم این چیه که گفت اینو دیگه بابای پسرم کرده و لباسشو کشید پایین و پستوناشو جا ساز کرد وای چه حالی داشتم گفت نمیخوای بری حموم گفتم چرا گفت پاشو برو منم شب باید برم و بچه ها رو هم ببرم رفتم تو حمام سینه هاش جلو چشمم بود کیرمو تو دستم گرفته بودم و چشمام رو بسته بودم داشتم با کیرم ور میرفتم که در حموم باز شد خشکم زده بود کیرم توی دستم منیژه روبروم وای … یه نگاهی بهم کرد و رفت بیرون دیگه اصلا روم نمیشد برم بیرون چی میگفتم اگه به شوهرش میگفت حتمی از کیر دارم میزد . بابام میفهمید حتمی تخمهام رو در میاورد میداد دستم تا برم توی انجمن بیخایگان عضو بشم خاک بر سرم شد شاید باور نکنید ولی یه چیزی حدود نیم ساعت توی اون حالت بودم کیرم شده بود اندازه یک سنجد میخواستم بیام بیرون و از او خونه بزنم بیرون برم تهران خونه یکی از فامیلها اومدم بیرون دیدم با تلفن داره حرف میزنه خاک بر سرم شد حتما زنگ زده خونه ما آره حدسم درست بود با مادرم داشت حرف میزد خدایش مغزم خواب رفته بود یک دفعه دیدم بهم میخنده گفت ها چیه کجای بیا مادرت باهات کار داره رفتم گوشی رو ازش گرفتم نفسم در نمیومد مادر چند بار صدا م زد زبونم چوب شده بود بابا بدبختی جواب مادرمو دادم چیزی بهم نگفت فقط گفت مواظب منیژه خانوم و بچه هاش باشم اخه اونا امانت بودن دست من بعد خداحافظی کرد یه نفس راحتی کشیدم که چیزی نگفته . گوشی رو که گذاشتم منیژه اومد پیشم گفت خسته نباشی چکار میکردی یه ساعت اون تو سرخ شده بود م داغ داغ انتظار داشتم به فحشم بکشه و جد و ابادم رو جلو چشمم بیاره ولی باز همون لبخند مهربان گفت بخواب تا پشتت رو بمالن آخه هر وقت حموم میرفتم و از حموم بیرون میومدم مادرم پشتم رو با پا میمالید گفتم نه نمیخواد (اون چند وقت که خونه مون بود دیده بود) گفت بخواب بابا میدونم عادت داری خوابیدم پاهای نازشو روی پشتم قرار داد بود داشت ارو اروم پشتم رو ماساژ میداد گفت اینجور اذیت نمیشی گفتم نه گفت بزار با دست ماساژت بدم گفتم نه نمیخواد ولی اون شروع کرده بود به ماساژ دادن پشتم یه تی شرت تنم بود لباسم رو یکم بالا داده بود داشت ماساژ میداد وای چه حای میداد بازم کیرم بلند شده بود دیگه ماساژم نمیداد بلکه داشت بدنم رو فشار میداد و من هیچی نمیگفتم خیل داشتم خر کیف میشدم که صدای بچه هاش بلند شد و مجبور شد که بلند بشه و بره به اونها برسه رفتم توی شهر یه کس چرخی زدم چه شهر دل تنگی بود بنده خدا حقش بود که اینجا مریض بشه با اینکه نزدیک شهرمون بود و بارهای بار اسمشو شنیده بودم ولی بار اولی بود که داشتم اونجا رو میدیدم خیلی کیری بود برگشتم خونه داشت با بچه هاش بازی میکرد وای چی میدیدم منیژه یه لباس باز سکس تنش بود که وقتی دیدمش من روم نمید تو چشاش یا به بدنش نگاه کنم گفت چیه خوشگل شدم یکدفعه نمیدونم چطور شد گفتم خیلی ماه شدی خندید بازم همون خندها اومد جلو گفت گوشتو بیار جلو یه چیزی بهت میگم ولی به کسی نگی ها گفتم خوب همونجا بگو گفت نه بیا جلو گوشمو جلو بردم که حرفشو بهم بگه که نرمی دوتا لب ناز رو رو گونه ام احساس کردم و گفت مرسی وای منیژه منو بوسید چه حالی داشتم بازم این لرزش لعنتی تو بدنم غذا رو با هم خوردیم گفت من بچه ها رو میبرم حموم تو هم بشین تلویزیون نگاه کن اون موقع درست یادم نیست فقط فکر کنم تلویزیون یه شبکه ۲ و ۱ رو داشت اون رفت حموم و بچه ها رو بر اول دختر کوچکش رو فر ستاد بیرون من لباسهاشو تنش کردم اینقدر خسته بود که همونجا کنار من خوابید بعد چند دقیقه دیدم که منیژه صدام میکنه رفتم پشت در گفت امیر جان بیا اینو ازم بگیر (بچه کوچکش رو میگفت در حموم رو باز کرد باز هم همون لبخند اما اینبار من بجز اون لبخند نصفی از بدن سفید و تپل منیژه رو نیز میدیدم وای بازم داغ شده بودم بچه رو گرفتم نصفی از بالا تنه اش رو دیده بودم بند سوتین کرمی رنگشو اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خخخ بچه شو به ارامی با حوله خشک کردم ولباسهاشو تنش کردم یکم تو بغلم تکونش دادم و راهش بردم که اونم خوابید بچه رو گذاشتم توی جاش و نشستم که منیژه در حموم باز کرد و گفت امیر جون یه زحمت بهت میدم گفتم چی که تلفن زنگ خورد رفتم گوشی رو برداشتم صدای شوهرش بود که با من داشت احوال پرسی میکرد سارغ زنشو گرفت خواستم بگم حمومه که منیژه که دم در حموم وایستاده بود دستش رو به علامت هیس جلوی لبش گرفت و دوید سمت گوش گوشی رو از من گرفت شروع کرد به حرف زدن با شوهرش وای تازه متوجه شده بودم که منیژه لخت لخت جلوم وایستاده با یه شرت مشکی و سوتین کرم اون پشت کرده بود داشت حرف میزد ومنم با خیال راحت داشتم نگاهش میکردم بخدا کیرم داشت میترکید میخواستم بدوم برم توی دستشوی خودم رو تخلیه کنم اصلا به شوهرش نگفت که حموم بوده گفت دیگه داشتیم میخوابیدیم بچه هارو خوابوندم و بعد کلی حرف زدن گوشی رو قطع کرد که برگشت سمت من تازه متوجه شده بود با چه وضعیتی جلوم وایستاده باز هم یه لبخند گفت چیه چشم چرون چیو نگاه میکنی من که زبونم بند اومده بود گفتم هیچی باز خنده گفت پاشو بیا پشتم رو یه لیف بزن بیایم بخوابیم دیر وقته گفتم من ؟؟ گفت اره دیگه تو که همه چیز منو دیدی بلند شدم یعنی به خودم جرات دادم گفتم بلند شو امی خره بزار یبار هم شده به بهونه لیف زدن بتونی به بدن یه زن دست بزنی تا کی بد بخت میخوای از قافله عقب بمونی رفت تو حموم گفت یالا دیگه مگه میخوای بری کوه بکنی بلند شدم و پشت سرش راه افتادم با همنو لباس شلوار رفتم تو برگشت یه نگاهی بهم کرد بازهم همون خنده زیبا گفت چیه میترسی منم بدنتو ببینم در بیار خیس میشه توهم بیا تو یه دوش بگیر بیرون رفتی هوا گرم بوده بدنت عرق کرده . لخت شدم و باشورت رفتم تو شاید خجالت یا نمیدونم یه استرس لعنتی که حتی با دیدن بدن کسی که با رها به یادش جلق زده بودم کیرم سنجد شده بود یا همون پاپیون رفتم تو هنوز داغ بودم داغی گوشهام شرمم رو یادم میاورد گفت چرا وایستادی نمیخوای بیای زیر اب رفتم زیر اب با یه کاسه که تو حموم بود بهم داشت اب میپاشوند بیشتر به روی شرتم همون کیر کوچکم هم نمایان شده بود چون شرتم خیس شده بود گفت بیا پشتم رو لیف بزن لیف رو دستم کردمو صابون رو توی لیف شروع کردم به لیف زدن گفت امیر گفتم بله گفت چقدر میتونم بهت اعتماد بکنم و زبونت چقدر چفت وبست داره گفتم در چه مورد گفت کلی گفتم اخه تا چه موردی باشه گفت در مورد همین که با هم اومدیم حموم وتو داری منو لخت میبینی میدونی که من شوهر دارم و موقعیت شغلیشو میدونی میدونی اگه بفهمه چه بلای سرت میاره گفتم خوب تو خودت گفتی که بیام برات لیف بکشم گفت صبح چی من بهت گفته بودم که با اونجات ور بری؟؟ دیگه داشتم سکته میکردم به خودم گفتم کره خر این میخواسته تورو امتحان کنه تو بی پدر و مادرم مثل گاو سرتو انداختی پایین اومدی توی حموم که اینو لیف بکشی آخه کره خر مگه تو دلاک حمومی هیچی نگفتم گفت نترس من دهنم چفت وبس داره و به کسی چیزی نمیگم گفتم بخدا منم چیزی نمیگم من برم بیرون گفت کجا بابا بیا منو بشور شروع کردم به شستن بدن نازش اما هیچ حسی نداشتم گفت چرا فقط داری یه جای بدنم رو میشوری گفتم چکار کنم پس گفت این سینه بندمو باز کن گفتم من بلد نیستم گفت بابا کاری نداره دوتا گیره داره بازش کن گیره سوتینشو براش باز کردم وای بازم داغ شدم اگه کسی یه کاسه اب سرد روم میریخت میتونم بگم که اون موقع بخار از من بلند میشد داشتم میسوختم کیرم داشت بلند میشد گفت خوب دیگه لیف بزن شروع کردم به لیف زدن چه حالی میداد تمام فکر م پیش ممه های خوشگلش بود گفت بسه دیگه بزار منم پشت تو رو لیف بزنم گفتم نمیخواد گفت بشین بابا از پشت داشت بادستهاش بدون لیف پشتم رو ماساژ میداد دستشو صابونی کرده بود وای دیگه روی ابرهابودم یه لحظه پستونهاشو روی پشتم حس کردم از پشت خودشو بهم چسبونده بود پشت صابونی من لیزی بدنم رو کامل کرده بود و من داشتم از هوش میرفتم شاید باورتون نشه اما یه لحظه گرمای دوتا لب رو رو ی گوشهام حس کردم داشت با لبش با گوشهام بازی میکرد دستش بیکار نبود کیرم بلند شده بود و دیگه شرم و حیا حالیش نبود آخخخخخخخخخخخخخخخ دستشو که تا کنارهای شرتم میومد و میرفت رو حس میکردم یک لحظه کیرمو رو از روی شرت تو دستش گرفت دیگه نفسم بالا نمیومد . منیژه اومد جلوم باز هم همون لبخند انگار که هیپنوتیزم شده بودم لال لال شده بودم شرتمو کشید پایین گفت وای عجب چیزی داری ناقلا چرا پنهونش کردی کیرمو گرفته بود توی دستش برای اولین بار در زندگیم یه زن داشت کیرمو با دستش لمس میکرد یه حالت سبکی خوشی داشتم سرشو بر جلو یه بوس به کیرم و اون کرد توی دهنش وای هنوز هم گرمای دهنشو به یاد دارم لباشو دور کیرم حلقه کرد بود برام ساک میزد من اون موقع اصلا اسم ساک رو هم بلد نبودم یا نمیدونستم چرا این کار رو کرده . دستشو به باسنم گرفته بود و اونو به سمت خودش فشار میداد یه حالت خوب که هنوز هم توضیح دادن اون حالت کم میارم با نوک زبونش دور کلاهک کیرمو نوازش میداد بلند شدو لباش رو لبام گذاشت شروع کرد لبم رو میک زدن وای چه شیرین بود ومن منگول هنوزهم فقط یه نزاره گر چی میکشیدم آخ دستمو گرفت برد گذاشت روی سینه هاش و با همون دستشت دستهای منو به سینه هاش فشار میداد گفت چرا خودت رو اذیت میکردی اینهمه امیر دوست دارم با این جمله یه اه کشید و باز هم لباشو رو لبام قفل کرد بعد چند لحظه گفت خودت رو بشور بریم بیرون اون رفت بیرون تازه داشت یخهای من باز میشد (یخ توی حموم همینه دیگه) به خودم اومدم گفتم خاک برسرت بیشعور چرا مثل گاو وایستادی زود باش این خودش داره بهت پا میده اینهمه رفتی به یادش جلق میزدی حالا لخت جلوت وایستاده داره کیرتو میماله و تو گاو شدی . اومدم بیرون دیدم با حوله نشسته توی رختخواب بازم خندید گفت چرا منتظری بیا بخواب دیگه گفتم کجا دستاشو باز کرد گفت تو بغل من بده؟ گفتم آخه . گفت چیه حالا من باید بیام نازتو بکشم؟
گفت داری میای اون برق رو خاموش کن با یه زیر شلوار و یه تیشرت بودم که اومدم پیشش دراز کشیدم حوله رو زد کنار پستونای سفید و گرد آخ جوووووووووووووووووووون زیر نور قرمز شب خواب چقدر بدنش زیباتر شده بود خودشو به چسبوند دستشو برد توی شرتم وباز با کیرم داشت بازی میکرد بازم لبهاشو گذاشت رو لبهام سرشو بالا اورد گفت تو چرا لبهای منو نمیبوسی دوست نداری گفتم چرا اما میترسم که تو بدت بیاد . خندید گفت بدم بیاد نه بخور لبامو من از امشب مال توام به شرطی که دهنت چفت و بس داشته باشه ولبهاشو بازم روی لبهام گذاشت منم اروم داشتم میبوسیدمش سرمو به سمت سینه های سفیدش هدایت کرد نوک قهوه ای و خوشگل سینه اش رو به دهن گرفتم شنیده بودم که باید میک بزنم منم یه میک محکم زدم که دیدم وای یه چیز گرمی اومد توی دهنم که صدای ناله منیژه بلند شد میگفت جووووون داری شیر میخوری بخور شیر من مال تو حالا منم لخت لخت توی آغوش منیژه بودم آخه منیژه تمام لباسهای منو در اورده بود گفت صبر کن اومد روی بدن من شروع کرد لب گرفتن اشکارا هر دوتا مون داشتیم میلرزیدیم توی اون هوای گرم داشت کل بدنم رو لیس میزد تا حالا کسی برام اینکار ها رو نکرده بود و همین تازگی برام یک دنیا لذت داشت نمیدونستم چکار باید بکنم اما نا خواسته مثل مار به خودم میپیچیدم نوک سینه هامو لیس میزد و گاگاهی یک گاز کوچولو تجربه ای زیبا حالا کیرمو تا ته توی دهنش کرده بود و داشت برام ساک میزد من نا خوداگاه دستم رو بردم روی سرش شرو کردم به نوازش کردنش با دستش با تخم هام بازی میکرد و ناله های من بلند شده بود منیژه همینطور که داشت کیرمو میخورد قربون صدقه خودمم و کیرم میرفت یک لحظه حس کردم تمام خون بدنم داره از کیرم میزنه بیرون بهش گفتم دستشو دور کیرم حلقه کرده بود داشت برام جلق میزد صورتش رو جلو اورده بود سرعت دستشو بیشتر کرده بودد دستمو بردم گذاشتم روی یکی از سینه هاش شروع کردم به مالیدن وای آبم بافشار پاشید رو صورت منیژه ولی من دیگه چشمهامو بسته بودم و صدای منیژه بود که میومد و میگفت جون چه آب داغی داری نه بابا تو دیگه مرد شدی یه لحظه چشمهامو باز کردم دیدم تمام صورتش رو آب کیری کردم بازم لبخند زد و گفت راحت شدی با اشاره بهش گفتم اره . بازم همون لبخند گفت پس من چی ؟؟ گفتم چکار کنم گفت صبر کن من برم صورتم رو بشورم الان میام بعد از چند لحظه برگشت بدنم سست شده بود بچه اش از خواب بیدار شده بود اومد کنارش دراز کشید و پشتش به طرف من بود کون لختش منو بازم تحریک کرده بود یه دستش رو اورده بود عقب و داشت با کیر من بازی میکرد نمیدونم چطور شد که خودمو بهش چسبوندم و بهم گفت پشت گردنمو لیس بزن موهاشو جمع کردم توی دستم و شرو ع کردم به لیس زدن کیرم رفته بود لای کپلهای کونش و در عالمی دیگه سیر میکردم و داشتم اروم اروم تلمبه میزدم خودش دستشو برده بود پایین و از همون جا کیرمو رو کسش هدایت میکرد وای چقدر خیس بود و لزج و داغ کیرم برای اولین بار با جای در تماس بود که همیشه آرزو میکردم برگشت سمت من و بازهم همون لبخند گفت تا حالا با کسی سکس داشتم که بازم من زبونم گرفت گفت دیگه داری از چی خجالت میکشی تو که ابتو ریختی روی صورت من گفتم نه گفت پس باید من مردت کنم ولی اول تو هم باید مال منو لیس بزنی بعد پاهاشو باز کرد وگفت زود باش منو بسمت وسط پاهاش هدایت کرد داشتم کسش رو که زیر نور قرمز لامپ میدرخشید رو نگاه میکردم سرمو گرفت برد روی کسش خیس بود من بخاطر اینکه فکر نکنه که بچه ام زبونم به خیسیش زدم یه طعم خواصی داشت با برخورد زبانم به کس منیژه ناله منیژه بلند شد اون داشت منو تشویق میکرد که بیشتر بهتر بخورمش دیگه مزه ای در کار نبود خودمم خوشم اومده بود اون از من میخواست که زبونم رو بیشتر تو کسش بکنم و من هم همینکار رو میکردم از من خواست که بر عکس بشم همونی که بهش الان میکن۶۹ واون داشت کیر منو میخورد و من وحشی تر از اون داشتم کسش رو میخورم و با دستم با سوراخ کونش بازی میکردم صدای ناله هاش منو بیشتر تحریک میکرد گفت بسه بیا بخواب به پشت خوابیدم اومد روم کیرمو گرفت توی دستش و اونو گذاشت دم سوراخ کسش با یه فشار کیرمو تا ته کرد توی کسش و شروع کرد به تلمبه زدن وای چه داغ بود لباشو روی لباهام گذاشته بود گاهی با لاله گوشم باز بونش بازی میکرد گاهی گردنمو لیس میزد منم همراه با بالا و پایین رفتنهاش تلمبه میزدم داشت میلرزید و میگفت که من تکونم بدم و من هم با تمام سرعت داشتم تلبمه میزدم درست مثل موقعی که کون یکی از بچه محل هامون گذاشته بودم وای چه حالی داشتم گفت خواستی بیای بهم بگو گفتم دارم میام بلند شد و کیرمو توی دهنش گرفت گفتم درش بیار دارم میام...
نوشته: eminem3
سلام مسعود هستم19 سالمه قدم178 وزن 73داستاننم کاملا واقعیه باوری نداری نخون چون هر فحشی بدی میره برا خودت من کونم نمیخواره بیام دروغ بنویسم.دیگه خود دانی.
داستان از اونجایی شروع شد که حدودا 1سال پیش روز پیش بابام صبح ساعت7 پا میشه بره نونوایی و بعدش طبق روال معمول که جمعه ها طعطیله و من دانشگاه نمیرم.باهاش برم سر کار برق یه قسمت آپارتمان مونده بود سیم کشی کنیم و برگردیم.بابام که از نونوایی حدودا ساعت7:30 برگشت و ساعت8 باهم رفیم بیرون که سوار ماشین بشیم دیدیم زکی ماشینو دزد برده و خلاصه تا ساعت12 شب باهمه اقوام شهرمونو زیر و رو کردی .نبود که نبود.
خلاصه ما و تو ماشین که حدودا2میلیون تومن وسیله مردم بود و 500 تمن هم وسیله خودمون با قیمت پرایدصفر که میشد حدودا 20 میلیون و غصه اون سرغت تا بیش ازیک ماه.طی این بیش از یک ماه یه زنه همسایمونه هی میامد سرکشی پیش مامانم و دعا میکرد پیدا بشه و همش خونمون بود.اسمش مهساس من بهش میگفتم خاله.خلاصه همش خونمون بود ولی چون زیاد فیلم میدیدم و تو دانشگاه هم سرم گرم بود زیاد تو کفش نرفتم.
داشتم تو پارک با رفیقم بحث اربیتالهای درس شیمی رو میکردیم.که یهو تلفنم زنگ ززد :بابام بود گفت سریع برو آگاهی تا منم دارم میام دزد ماشینو گرفتن خلاصه پریدم سوار ماشین رفیقم. ورفتیم اونجا خلاصه وقتی دزد ماشینو دیدم سر جام خشکم زد باورم نمیشد دزد ماشینمون همسایمون باشه (شوهر همون مهسا)خواستم برم اونور شیشه بکنمش مادر جنده رو که نزاشتنم.خلاصه طرف یه معتاد بنگیه و ماشینو اوراق کرده بود و داده بود مواد و باقیشو هم خورده بود ما موندیم و قاپ ماشین.خلاصه اونم شد 400 تمن.که بگو اونم خرج کرایه ماشین1 ما همونم نمیشد.خلاصه اهل محل و خانوادش هر کاری کردن رضایت بدیم نشد آخه به بابام گفتم رضایت بده خودمو میکشم.خلاصه بیش از 2سال براش زندون برید قاضی پروندش.
2-3 ماه گذشت مهسا خانوم داستان ما همش وقتی مارو مخصوصا منو میدید شرمنده میشد و سرش پایین بود.یه روز پوریا گفت مهسارو دیده که داشته گریه میکرده و به مامانم گفتهه تورو خدا رضایت بدین مامانمم بهش گفته مسعود خودکشی بکنه خونشو میدی؟اونم گفته اگه مسعود بگه شما رضایت میدین مامانمم گفته :آره.
خلاصه رفیقم گفت بچه داره بخاطر بچه و این بدبختیشون بزار رضایت بدن ولی من قبول نکردم.آخرش یه فکری به کلم زد.گفتم پوریا بیا زنشو راضی کنیم اگه بهمون بده ما هم میگیم رضایت میدیم.پوریا هم گفت نکن آبروتو میبره.و خلاصه جدا شدیم.
شب اومدم تو سایت شهوانی و گوگل چندا داستان از زنهایی که شوهرشون زندان بوده و حشری شدن و دادن رو خوندم.و کیرم مثل آنتن شده بود از طرف دیگه داغ ماشینمون با زندان خالی نمیشد.تصمیم خودمو گرفتم.
صبح روز بعد تا شب بیرون بودم و منتظر بودم مهسا بیاد رد بشه.و هی نقشه میکشیدم خلا صه نیامد تا 3 روز.روز سوم ساعتهای 3 بود که اومد پوریا کنارم بود.خلاصه طوری رفتار کردیم که خونشون مسیرمونه و دنبالش نیستیم و این جمله هارو میگفتیم:آخه خاک توسرت این مهسا خانومو ول کردی رفتی زندا که چی بشه بد بخت حیف نیست این شا کس تنها بخوابه؟
آخه خدایا تو به داد این زن بدبخت برس.با چی خودشو خالی کنه؟
سرعتشو زیاد کرد و از بغلمون رد شد. گفتم آخی پوریا نگاش خیلی دلم سوخت. میخوام رضایت بدم .
پوریا گفت :بگو بقرآن؟
منم گفتم:بقرآن ولی یه شرط داره
پوریا گفت چه شرطی:گفتم به تو هیچ ربطی نداره اون زندونی صاحب داره صاحبش باس شرطشو بپرسه ولی یه راهنمایی شرطم خیلی آسونه دیگه خود دانی.
زنه روشو برگردوند و گفت خدمت مادرت میرسونم این حرفهاتو
گفتم برسون ببینم کی باور میکنه.کسی هم با هم ندیده مارو شاهد هم نداری تو واسه خوبی خوب نیستی این تازه اولشه آزاد که بشه سرشو میزارم روسینش تا دیگه دزدی نکنه.
خلاصه رفت تو خونش و درشونو محکم کوبید ما هم در رفتیم (مثل خر)
2-3 روز گذشت و هی تیکه بار دختر بچه سال دوم راهنماییش کردیم.
خلاصه غیبشون زد.منم بیخیال شدم تایه هفته بعد که داشتم ول میگشتم اتفاقی از در خونشون رد شدم و دیدم اومدش بیرون هیچی نگفتم و به راهم ادامه دادم یهو دیدم پشت سرمه سرعتمو حفظ کردم یهو گفت خب حالا شرطت چی بود؟وایسادم و گفتم بیخیال پشیمون شدم شرط نداره گفت:حیف من!!!!زیادی فکر کردم .خب ببخشید مزاحم شدم گفتم ن شوخی کردم شرط داره ولی نمیشه بگم گفت پس من چجوری بفهمم شرطت چیه؟گفتم بیا این شمارمه بزنگ شرطمو میگم.شمارمو گرفت و گفت باشه ولی دیگه پشیمون نشو به وضعیت بچم نگاه کن!!!!!!!! کافیه دیگه نمیخوام زجر بکشه.و رفت.
1 ساعت بعد دیدم یه همراه اول بهم زنگید و منم دیر جواب دادم.و وقتی جواب دادم:صداشو شناختم .سلام کریم و اهوال پرسی و...البته یه کمی خشک جوابمو میداد.منم هی لفتش دادم.گفت بفرما مسعود خان شرطتو بگو.....گفتم:شرطم خیلی آسونه ای کینه رو از دلم در بیار ما هم رضایت میدیم شوهرت آزاد شه و بیاد بالا سر زن و بچش.
گفت باشه خب چجوری این کینه رو از دلت در بیارم مسعود خان؟گفتم هیچی بخاطر بچت بزا یه شب جای شوهرت باشم گفت خفه شو ................خلاصه منم گفتم پس بزار شوهر دزدت تو زندون بپوسه و قطع کرد.
شب طاقت نیاوردم بایه پیام گفتم باشه هرچی تو بگی یه تضمین بهت میدم که اگه قبول کنی شرطمو شوهرت آزاد میشه.گفت:منکه تضمین نخواستم ولم کن
گفتم نمیشه.
گفت پیامتو دارم الان همه حرفهامو باور میکنن گفتم این خط دختر بازیمه هیشکی جز دخترهای دانشگاه شمارشو نداره.گفت خب برو با یکی از همونها گفتم من کینم فقط با تو یا دخترت جبران میشه
گفت غلط میکنی نزدیک دخترم بشی.گفتم شرمنده تو کارشم دیگه بیخیالت شدم اون بهتره بچس بیشتر حال میده هیچی بلد نیست هرکاری بخوام میتونم باهاش بکم فعلا عزت زیاد.بایییییییییییییییی(ضمنا سلاممو بهش برسون و بجام ببوسش تا بعدا خودم میبوسمش)بای بای بای بای.
2 ساعت نگذشت که یه پیام داد چه تضمینی میدی؟گفتم یه برگه رضایت بهت میدم بعدش باهم.......
گفت اثر انگشت میزاری گفتم آره با خط خودم مینویسم و اثر انگشت بابامو هم پاش میزارم.
گفت باید فک کنم گفتم فک کردن نداره من فقط دست مالی میکنم و شاید سینه هاتو بخورم اصلا نمیکنم و خلاصه هزارتا قصم خوردم که نکنم و کسی هم نمیفهمه.
اونم قرار شد خبرم کنه برم خونش
خلاصه صبح روز بعدیه برگه جعلی با خط پریا ساختم و اثر انگشت یکی دیگه از بچه هارو پاش گذاشتم و خودمم یه امضا که دفعه اولم بود میکشیدمش زیر برگه گذاشتم.
نزدیک ساعت 1:30 بود یه پیام داد گفت دخترم مدرسس میتونی بیای منم زرنگی کردم و بهش زنگیدم که ببینم کلکی تو کاره.دیدم صداش میلرزید داشت باورم میشد گفتم نیم ساعته میم رفتم تو دستشویی خودمو نگاه کردم دیدم موی کیر ندارم. رفتم دنبال پوریا قضیه رو گفتم اونم ولم نکیکرد میخواست بکنه ولی آخرش راضی قرار شد نگهبانی بده.و بعد بره اونم مهسارو بکنه من نگهبانی بدم
خلاصه رفتم خونش آیفونو زدم درو باز کرد.گفت بفرما بالا.....باورم نمیشد این منم.تو کونم عروسی بود.
از پله ها رفتم بالا یاد داستانهای سایت میافتادم.خیلی حال میداد یه ترسی داشتم که خیلی ازش خوشم میامد.دیدم از تو آشپزخونه اومد و سرشو انداخت پایینو گفت ببین میشه این کارو نکنیم گفتم ببخدا میخوام یه چیزی بهت بگم اگه دروغ بگم خدا کنه همین الان پلیس بریزه بگیرتم گفت چیه؟گفتم از اون وقتی اومدی تو این محله عاشقتم و همش به عشق تو جلق میزنم این فرصتو ازن نگیر.گفت:آها الان فمیدم تو چرا شاکی شدی و چه مرگت بوده.
ولی زیاد دیدمت دختر بازی میکنی و.....تا حالا سکس داشتی؟گفتم فقط خردن و مالوندن.یه خنده کرد و گفت میدونستم بخدا.خلاصه گفتم رفیقم دم در منتظره نهبانی میده گف چرا بهش گفتی برو بیرون گفتم :دیگه اومدم داخل اون دیگه ول کنم نیست !!!!بزنگم بره؟گفت ن بزار نگهبانی بده بهتره.
گفت اجازه میدی بکنم؟گفت برگه .بهش دادمش و خوندش و یهو قاپیدم برگه رو . گفت زود باش .
شروع کردم به بوسیدنش و لب گرفتن دیدم داره همراهی میکنه و خیلی وارده. خوشو بهم میمالید و کم کم لخت شدیم و سوتینشو فشار میدادم به صورتم.و درش آوردم و یه کم خوردم که آبم آومد داخل شرتم .خیلی بهم خندید و گفت وایسا رفت یه اسپری آورد بهش زدو گفت یالا بخور منم مثل قهتی زده ها میخوردم.و داشت آه و اوه میکرد.که رفتم پایین یه شرت بنفش توری پاش بود گازش میگرفتمو درش آوردم چخه کسی داشت خدایا خیس خیس بود تازه موهاشو زده بود دیوونم کرد.فکمو گذاشتم رو کسش و کم کم از کسش لب میگرفتم دستشو گذاشت رو سرم و به کسش فشارش میداد(اون لحظه بود یا ماشینمون که همه زندگیم بود افتادم قسم خوردم که جرش میدم)زبونمو رو چوچولش میچرخوندم و انگشتمو میزاشتم در سوراخ کونش و اینقد چرخوندم که تا نصفه رفت تو که یهو چرخیدو گفت لپ کونمو بخور منم که تابع امر بوم وحدودا3دیقه لپها و سوراخکونشو کسشو شو خوردم. گفتم ساک میزنی؟گفت آرره به پشت خوابید رفتم رو سینش کیرم از وسط سینههاش میخود چه حالی داد .......رو هوا بودم انگاری .گفت بسه دیگه پاشو.و انداختم کنار و تف زد به دستش و مالید به کس خیسش و منم گفتم یالله خنید و گفت الله یارت زود باش میدونی چند وقته کیر نخورده گفتم از وقی شوهرتو انداختیم داخل تو هم بیا کیر مارو بنداز داخل خندیدیم و همونجوری روبه هوا خوابیده پا هاشو باز کرد منم اول مایلدم بک چوچولش و بعد کردم داخل و همش مثل سگ تلمبه میزدم.و خوابیدم روش و سینه هاشو میخوردم و تلمبه میزدم خیلی لذت داشت.یهو دیدم بشدت لرزید و داد میزد و آه اوه میکرد منم دیگه ماهر شده بودم و یواش یواش دوباره تلمبه میزدم و گفتم برگرد کونت بزارم.گفت ن کافیه .ولی من قبول نکردم و 22بارا اسپری زدم گذاشتم در کونش با یه کمی فشار زید واردش شدو کم کمک تلمبه زدنم تند میشد.بو دوباره لرزید گفت بیاا از کس بکن دوست دارم .منم دوباره گبا تف گذاشتم داخل کسش اونم کمرم رو می مالی و صدام داشت بلند میشد که دستاشو حلقه کرد دور کمرم و به خودش چسبوندم(اسیرش شدم)و نا خودآگاه آبم ریخت داخل کسش و گفتم حالا چیکار کنیم گفت من همینو میخواستم .دیگه نمیتونی بزنی زیرش و باید رضایت بدی گفتم ای بچشم. و روش خوابیدم وازش لب میگرفتم و گفتم به آرزوم رسیدم.گفتم اگه رو حرفم بمونم بازهم میزاری باهات باشم گفت آره بچه خوشکل و ازم لب گرفت و گفت برو رفیقت منتظره بادسمال کاغذی خودمو پاک کردم ورفتم .داخل ماشین دیدم پوریا23 بار زنگ زده .داستانو تعریف کردم و رفتم خونه تا شب بابام اومد گفتم دلم بحال دخترش سوخته آخه به دوستش گفته خوشبحالت بابات پیشته. و بعدش گریه کرده ورفته خونشون.بعد1ساعت بابام راضی شد و ورفتی رضایت دادیم. و از اون موقع من بیشتر از شوهرش کردمش و اه خواستین داستان اونهاروهم براتون میگم
نوشته: مسعود
سلام.اسم من منصورهستش 26سالمه ومیخوام داستان واقعی زندگیمو براتون بنویسم"سکس تو این داستان کمه اما به تمام مقدساتم قسم همش راسته.قدم 176 چشمام سبز 72 کیلو هم وزنمه.22سالم بود که تو یکی ازشهرکای صنعتی اطراف اصفهان واسه افغانیا یه مغازه موبایلی زدم.از قضا کارم گرفتوماشینی خریدموزمین.قبل ازاینم کارگری میکردم.بگذریم سال 89یه سمند صفر خریدم یه ماه بعدش دم دروازه شیرازداخل اصفهان2تا خانم جون 24و25 ساله سوار کردم "خیلی خوشگل بودن دماغ داشتن اندازه یه نخود لر بودن.اماجفتشونم شوهرداشتنوبچه یکی 2ساله داشتنوخواهر بودن.که تو یکی از شهرکای اطراف اصفهان ساکن بودن.خلاصه گفتن بیا بریم یه جاقلیون بکشیم که من بهشون بیشنهاد سکس بولی دادم گفن نه اما من اینقدر اصرار کردمو یه مبلغ زیاد بیشنهاد کردم تا مخشونوزدمو قبول کردن.حتی یه بو بیشتری دادم تا بریم خونه یکیشون که شوهرش تا شب سر کار بود.رفتیم تو اون شهرک مسکونی که بزرگتره گفت اینجاواستا برو از این کباب بخر بیا.خریدم رفیم خوشون اول با خواهر بزرگه رفتم تو اتاق خواب عجب چیزی بود لخت شد موهاشم باز کرد بعد از چند دقیقه مالشو خوردن سینه کیرمو کردم تو کسش خوب بود 2 تا تلمبه زدم که نگاهم افتاد به صورتش تا دیدم دارم چه فرشته ایومیکنم ابم امد باشیدم رو شکمش که گفت اه کثیفم کردی.رفتیم کبابو خوردیم با اون یکی رفتیم تواتاق خواب اونم سکسش 10دیقه طول کشید.این ماجراتموم شدومن از این که 2تا زن شوهردار در عرض یه ساعت کرده بودم بشیمون بودمو میدونستم اخرش آه شوهراشون که کارگرم بودن میگیرتم.این آه گرفتنشونم این جوری شروع شد که یه دختریو که مامان بابام مخالفش بودنو عقد کردم 15 روز بعد از محضری کردن عقدش مهرشو که300تا سکه بودگذاشت اجرا.من مات و متهیر مونده بودم آخه من چیزیم نبود الکی گذاشته بود.2ماهی گذشت من دادگاهاشونرفتم.یه دوستام گفت برو یه جای که نتونن بیدات کنن دیدم فکر بدی نیست مغازموکلا تعطیل کردموزمینمم فروختمو 3 تا وامم گرفتمو با بدبختی یه ابارتمان کوچیک تویه شهرک خریدمواز خونه بابام نقل مکان کردم.یه ماه بعدیه مغازه رهن کردم همونجا و یه موبایلی هم زدم اماچون اونجاغریب بودم مغازه درامدی نداشت تا مجبور شدم با کلی ضرر درشو ببندم.یه شب داشتم گریه میکردم تو تنهای که یه دفعه یه چیزای یادم امد.اره به خدا به جون مادرم این مغازه همون مغازه ای بود که ازش برا اونا کباب خریده بودم که یارومستاجر بوده رفته.اون شهرکم همون شهرک.تا 6ماه هر شب تنهایی گریه میکردم تا زن قبلیم حاضر شد در ازای سمندم طلاق بگیره خلاصه ماشینمم دادم به اونا.حالا 2 ماه طلاق دادموخونمو دادم رهنوبرگشتم خونه بدریم اما نه کار دارم سمندم تبدیل شد به برایدو کلی تجربه تلخ.بچه ها دنبال زن شوهردار یا مرد زن دار نرین که آه زنو شوهراشون بالاخره میگیرتتون شده 10سال بعد باشه.بابا این همه مجرد هست برین دنبال اونا.با تشکر
نوشته: مجرد
سلام ،
من شهلا هستم 35 سالمه و شوهر و یک بچه دارم ..
می خوام خاطرات سکسیم رو بنویسم ...
چی شد که توی سکس تنوع طلب شدم و دیگه کیر شوهرم ارضام نکرد ...
همه چی از اونجایی شروع شد که شوهرم نسبت بهم سرد شد ... من خیلی حشری هستم و عاشق سکس ... معلمولا هفته ای سه بار با هم سکس می کردیم و من هر روز خود ارضایی می کردم به دور از چشم شوهرم ...
تا این که سکس هامون به هفته ای یک بار رسید و من دیوانه شدم ..
(بعد ها فهمیدم که شوهرم به من خیانت کرده که اینقدر سرده نسبت به من )
از خودم بخوام بگم زنی هستم 70 کیلو ، با سینه های سایز 80 که عاشق اینم که کیرو بزارم لاش و نوک کیر بیاد تو دهنم ...
رون هام پره ، کلا بدن پری دارم... رنگ موهام هم دائم در حال تغییره ...
به خودم زیاد میرسم اما آرایش غلیظ نمی کنم...
بریم سراغ ادامه ...
شوهرم چند روز بود منو نکرده بود و منم همش در حال خود ارضایی دانلود فیلم سوپر و دیدنش ...
دیگه تکراری شده بود ... دم عید بود و از مسافرت هم خبری نبود ، دعوا های شوهرم هم زیاد شده بود و دخترم هم خیلی غصه دار ...
یه شب شوهرم از سر کار اومد و گفت که باید بره سفر شمال که ویلا بخره .. معلوم بود دروغ میگه و با یه زن داره میره ..
شبونه رفت و منم تنها موندم ...
بچه رو خوابوندم و فیلم سوپر رو گذاشتم تو تلویزیون و شروع کردم به دیدنش ... دستم روی کسم بود تکون میدادم و سیگار می کشیدم ، خیس خیس بود .. دلم کیر می خواست که یه هو متوجه یه سایه از پشت بوم همسایه شدم ...
پرده های خونه رو باز کرده بودم و خونه معلوم بود ... با این که تاریک بود نور تلویزیون خونه رو روشن می کرد ...
حس اینکه یه پسر داره از پشت بوم منو نگاه می کنه واقعا حشریم کرده بود ... تمام تنم میلرزید ...
من خیانت نکرده بودم تا حالا .. اما ... جواب های ، هوی بود ....
رفتم چراغ رو روشن کردم تا داخل رو بهتر ببینه و نشستم خودمو ارضا کردم ... می فهمیدم داره نگا می کنه و این منو دیوونه می کرد...
قضیه تموم شد و منم دلم می خواست زندیگیم عوض بشه ...
دخترمو بردم خونه مامان بزرگش و خوشتیپ کردم افتادم تو خیابونا ... 100 تا بوق جلوم خورد اما می ترسیدم ... من اینکاره نبودم ...
باید یه ادم مطمئن پیدا می کردم ...
رفتم خونه و یه فکر به سرم زد ... که روزنامه رو بردارم و زنگ بزنم برای تمیز کردن خونه کارگر بیاد ...
خلاصه زنگ زدم . یه نفر اومد ... یه پسره 26 ساله بود حدودا ، اول دلم سوخت ... اما می خواستم حال کنم و حال بدم ...
همه چی به طور اتفاقی آماده بود ...
وقتی اومد یه تی شرت صورتی تنم بود که سینه هام و سوتینم کامل معلوم بود و سه شلوار سفید تنگ و چسبون ...
با یه مانتو که دکمه هاش باز بود ...
موقع کار براش کرم میریختم تا حشری شه .. اونم نامردی نمی کرد و کاملا هیز منو نگاه می کرد....
پرده ها رو زد و شیشه ها رو پاک کرد ، گفتم بعده پرده ها برو اتاقا و پرده اتاقا رو بزن ..
خودمم جلو تر رفتم و مانتومو در آوردم و رو تختم دراز کشیدم و یه ملافه کشیدم رو خودم ....
اومد و اول جا خورد و گفت ببخشید ... گفتم خواهش می کنم و پنجره رو نشونش دادم ...
همین جوری که بالای چهار پایه بود بلند شدم و گفتم چیزی میخوری آقا سعید ؟ گفت نه مرسی .. چشاش گرد شده بود ، تازه تونسته بود هیکلمو ببینه ... کسم خیسه خیس بود ، راه میرفتم حس می کردم...
گفتم تعارف نکن و الان چایی میارم ...
توی آشپزخونه تا جایی که جا داشت شرتم رو کشیدم بالا و شلوارمو یه ذره دادم پایین تا با دیدن شورتم حشری شه ... تیشرتم هم که کوتاه بود و اماده ی بالا رفتن ...
چایی رو گذاشتم رو تخت و نشستم کنار تخت ...
کارش تموم شد و اومد کنار تخت نشست و تشکر کرد .. معلوم بود می ترسه ...
منم به بهانه جمع کردن خورده گچ هایی که زیر شوفاژ ریخته بود دولا شدم رو همون تخت و اورا جمع کردم و اونم قشنگ کونم رو دید میزد ...
بلند شدم و چایی رو خوردم و بهش گفتم .. میگم آقا سعید خیلی هیزیا ... یه هو جا خورد ...
همه پسرا هیزن ...دید می زنن یواشکی ..و خندیدم و لبخند زد ...
گفتم دیگه دولا نمیشم دید میزنی !
گفت آخه نمیشه نگاه نکرد ...
گفتم فقط نگاه نمیشه نکرد ؟
گفت فعلا آره ...
گفتم تازه کجاشو دیدی ...
اونم دیگه کیرش داشت شلوارش رو جر میداد ... رفتم جلوشو دولا شدم و گفتم خوبه؟؟ گفت عالیههه... و دستشو مالید به کونم .. چه دست داغی داشت ... برگشتم و خودو بین دستاش جا کردم ...
صورتشو گذاشت رو شیکمم و شروع کرد به خورد به خوردن ...
نفسام اتاقو برداشته بود ...تی شرتمو در آوردم و دکمه های شلوارمو باز کرد ...شرتمو کشید پایین و با دستش مالیدش ، خوابیدم رو تخت و گفتم بخورش .. گفت نه !!!
گفتم یعنی چی ؟ گفت تا حالا نخوردم ... گفتم پس الان دفعه اولته و گرنه ناکام میمونی ...!
اینو که گفتم زبونو کشید به کس خیسم ...جوووون ... یه آه کشیدم و شروع کرد به لیس زدن و زبون انداختن رو چوچولم ...
در حین خوردن یه بار ارضا شدم و دیگه طاقت نداشتم ..
کیرشو در آوردم و کردم تو دهنم .... اولش شور بود و خیس ... اما عاشق کیر بودم ، اونم کیر جدید ...!
کیرو می کردم تو دهنم و زبونو می چرخوندم دورش و میک می زدم که گفت بسه الان آبم میاد ....
بلند شدم از کمد دیواری کاندم بی حس کننده آوردم و زدم رو کیرش ...
کیرش کوتاه بود اما کلفت و سفید ...
خوابیدم وسط تخت و پاهام بردم بالا و اومد بین پاهام و سره کیرشو مالید به کسم و کرد تو ...
داشتم پاره میشدم .. جوون ، چه کیری بود ... صدام بلند شد و اونم خیس عرق بود و عقب و جلو می کرد ...
با هر تکونش سینه هام میرفت بالا پایین و عاشق این بودم که با تکون ها ناله هام بلرزه ...
بی حس کننده کاره خودشو کرده بود و 5 دقیقه ای یه ضرب تلمبه سریع میزد و تا اینکه گفت داره میاد ....
حین کردنش 2 بار ارضا شدم و دیگه راضی بودم ...
کیرو د رآورد و آورد افتاد رو سینه هامو شروع به خوردن کرد ... می گفتم گاز بگیر و اونم دلش نمیومد محکم بگیره ...
سینه خوردنش که تموم شد اومدم رو کیرش و کردم تو ... مهلت نداشتم تا چند تا کردم تو دهنم و آوردم بیرون آبش پاشید رو گردنم و لبام ..
جفتمون افتادیم رو تخت و چند دقیقه ای هیچی نگفتیم ...
بعد ها 2 بار دیگه در نبود شوهر و دخترم باهاش سکس کردم ....
اما من مزه ی کیرهای مختلف رفته بود زیر دندونم و اونم پیچوندم ... تا کیس جدید پیدا کنم ... می خواستم همه نوع کیر رو امتحان کنم تو کسم ....
ادامه دارد ...
خاطره های من زیاده ...
قسمت بعدی به زودی.
نوشته: شهلا
سلام رفقا!
خاطره من مربوط به رابطه ی من با یه زن شوهردار هستش ; دوستانیکه نسبت به اینجور روابط حساسند فقط اینو بگم دورو برتون پر آدمای متاهل هستش که به دلایل مختلف اجتمایی فرهنگی فیزیولوژیکی.. یا بدون هیچ دلیلی دارن روابط خارج از ازدواجو تجربه میکنن.. به این راحتیم نمیشه براشون حکم کلی صادر کرد.
لازمه بگم که آنکه میاد یک خاطره یه جنسییه واقعیست نه یک داستان سرایی یا فانتزی
دقیقا یادم نیس 26 ساله بودم یا 27 وختی با کبرا آشنا شدم یه زن هم سن و سال خودم که 7 سالی بود با یه مردی که 8 سالی ازش بزرگتر بود ازدواج کرده بود و یه بچه 3 ساله داشت.
کبرا یه زن سفید که قدی حدود 155 داشت و یه ذره تپل بود و کون گرد و معمولی و سفید که دوس داشتی فقط بلیسیش و سینه هایه هرمی یه به نسبت کوچیک و سیخ.. کبرا چادری بود چون همه ی زنایه شهر کوچیک ما چادریین ; چشا و موهایه مشکی و صورتو بدن کاملا سفید
شوهرش یه جوری بود به خوده کبرا م گفته بودم انگاری داره میوفته!
تو یه کارگاهه ریسندگی کار میکرد
کبرا همه زندگیشو بهم میگفت اینکه هفته ایی 3 بار سکس دارن و بعضی وختا شوهرش وختی میکنتش بعد اینکه آبشو میریزه سردرد میگیره منظورم شوهرشه ; واینکه کبرا میگفت هر وخ فرصت میکنم کیرشو از رو شلوار میگیرمو و میمالم و بعضی وختا میکشم پایین و براش ساک میزنم
تو تلفن اونقد حرفایه سکسی میزدیم که آب هر دومون میومد
اون دو هفته یه اول که بهش شماره دادم و باهم آشنا شدیم یه بار که تیپ زده بودم بر عکس شوهرش و خودش که اصلا تیپ زن نبودن طرفایه خونشون بودم میدونستم که شوهرش صبح میره و عصر میاد بهش زنگ زدم و برداشت بعد از یکی دو دقیقه لاس زدن گفتم بیام گفت کجا گفتم خونت گفت میترسم یعنی عشوه اومد بعد کلی ناز از اون و ناز کشی از من گفت درو نیمه باز میزارم بیا رفتم سر ظهر بود اول پاییز و کوچه ها خلوت رفتم تو یه حیاط کوچیک بود وکبرا روبروم با چادر گلی وایساده بود جورییکه فقط صورتش مشخص بود چشاش از خوشحالی داشت میخندید سرمو انداختم پایین رفتم تو ساختمون کوچیک بچه ش تو پذیرایی لا لا کرده بود دنبالم اومد گفت کجا ؟ انتظار نداشت اونجوری با کله برم تو لبخند زدم و گفتم بیا خوب رفتم یه اتاق کوچیک که یه رختخواب دونفره یه جمع کرده توش بود و دنبالم اومد تا بیاد تو من لباسمو کندم گفت چیکار میکنی ؟!! توجه نکردم و لخت مادر زاد شدم که مثلا تحریکش کنم کس خل بودم اون چادر گلی بر سر من لخت لخت جلوش وایسادم!! کیرم هنوز راس نشده بود گفتم بیا خوب گفت لباستو بپوش و منو مجبور کرد لباسمو پوشیدم رفتم جلو لبامون بهم گره خورد ویش ویش .. دستم رفت به کونش حس کرد میخام پیش برم گفت برو عقب گفتم پس نشون بده با فاصله وایسادم برگشت چادر گلیشو برد بالا و کونشو که داخل یه شلوار سیاهه تنگ بود بهم نشون داد بهش گفته بودم کون بازم یه کون گرد برجسته که تو شلوار زندونی بود گفت خوشت میاد؟ یه ذره نیگا کردم بعد برگشت رفتم جلو و از هم لب گرفتیم دستم رفت کونش مقاومت کرد در حد لب میخاس ولی من در حد همه چیز توجه نکردم به زور خوابوندمش زمین یه بلوز نارنجی تنش بود بردم بالا و سینهاش که سیخ بهم نیگا میکرد دهنم گرفتم بعد گردنو گوششا خوردم نا مسسب رام نمیشد کم کم لباسمو در آوردم باز لخته لخت این بار کیره 15 سانتیم سیخ بود ولی نمیدونم چرا زنه تسلیم نمیشد خوابیدم روش و کیرمو از رو شلوار چسپوندم به کسش وای چه گرمایی رو حس میکردم لبامو بردم رو لباش تنها چیزییکه اصلا مقاومت نمیکرد لب گرفتنو زبون بازی بود ولی تا دستتو میبردی سمت شلوارش نمیزاش کیرمو بردم سمت دهنش نخورد فقط راضی شد که پاشیم خم شه دستاشو تکیه بده به دیوا ر و کونشو بکنه سمت من تا من از رو شلوار کیرمو بکنم لا پاهاش جالب بود ولی ناکافی دوباره زدمش زمین باز جریانات قبلی تکرار شد به هر زحمت وزبون بازیی بود راضی شد درحالیکه روش افتادم دستشو ببره بینمون وکیرمو بماله یه 10 ثانیه که مالید حس کردم جو اتاق عوض شد وکیرم جون عجیبی گرفت چون داشت حشری میشد که باز پس کشید دیوونه شدم شلوارشو گرفتم وجوری کشیدم که دکمش کنده شد با شرته سفید رنگش کشیدم پایین داد و بیداد زد که نمیدونم جیغ میزنم همسایه ها بیان گفتم هر گهی میخای بخور .. رفتم جلو کسش یه ذرم خیس نبود کیرمو به زور کردم تو تقلا میکرد نمیزدمش ولی نمیزاشتم تکون بخوره هیکلم از اون بزرگتر بود و افتادم روش و تلمبه زدم نامسسب تا آخرین لحظه مقاومت میکرد لذت چندانی در کار نبود فقط یه حسی بهم میگفت بکن .. داشت آبم میومد کشیدم بیرون گرفتم سمتش آبم با جهش پاشید رو شکمو سینه هاش با حالت عجیبی داشت به جهش آبم نیگا میکرد خوب حتما براش سکسی بود پاشدم گفت ببین چیکار کردی شرتمو برداشت و آبمو از رو شکمو سینه هاش پاک کرد ! لباسمو پوشیدم ناراحت بود اومدم داخل پذیرایی بچه اش هنوز خاب بود چادرشو دوباره سر کرد دنبالم اومد و تو حیاط نم نم بارون داشت میومد تو کوچه سر صدا بود گفت بزار خلوت شه بعد وایساد حیاط منم پشتش چسپیدم بهش و نوازشش می کردم داشت گریه میکرد گفتم چرا گریه میکنی؟ گفت به بدبختییه خودم کوچه خلوت شد و راهنماییم کرد منم سریع از محلشون اومدم بیرون داشت بارون میومد اولین تجربه یه سکس با زن شوهرداره من بود سکس اونجوری که نه یه کیر تو کس کردنه زوری .. حس عجیبی داشتم .. کاری مقابل مذهبو عرفو .. انجام داده بودم.. ولی ناراحتم نبودم چون من طرز فکر خودمو دارم برام چندان مهم نبود زنه بهم زنگ بزنه یا نه و فکرم نمیکردم بهم بزنگه..
یه هفته گذشت بهش زنگ نزده بودم موبایلم زنگ خورد کبرا بود جواب دادم با صدایه ملایمی گفت نیستی! گفتم خوب سرم شلوغه و از اینجور کس شعرا گفت چرا زن نمیگیری!؟ گفتم جان؟! گفت حیف تو نیس با این حشرت و بدنت..!! اینم بگم من زیاد خوش هیکل و خوش قیافه نیستم یه پسر 27 ساله با اندامو قیافه یه کاملا معمولی..بودم بعدنا بهم گفت بعد رفتنت به یاد اون صحنه خود ارضایی کرده و شبم شوهر خستشو گرفته و به یاد اون حالتایی که با من داشت باهاش حال کرده.. ولی نمیدونم چرا هیچ وخ دیگه نزاش برم خونش فقط سکس تلفنی میداد بد جورییم میداد دو سه سری با هم رفتیم بیرون و یه شهر نزدیک و کلی لب و مالش داشتیم تا نمیدونم چرا دیگه ادامه نداد خط موبایاشم عوض کرد..
و من هیچ وخ نفهمیدم چرا هیچ وخ یه حاله کامل بهم نداد
نوشته: علی
داستاني كه تعريف ميكنم مربوط به 8سال پيشه داخل يه اداره اي كار داشتم يه خانم بهم گفت ميشه اين فرمارو برام پركني داشتم فرم رو پرميكردم ديدم هي موبايلشو مياره بالا به سرم زد كه شمارمو بدم بهش نوشتم تو يه برگه وروي فرماگذاشتمو دادم بهش چند لحظه بعد گوشيم زنگ خورد ووقتي مطمئن شد خودمم قطع كرد همون روز بعداز ظهر شروع كرد به پيامهاي عاشقانه دادن خلاصه بعداز چندبار زنگ زدن وصدها پيام باش قرارگذاشتم ببينمش
وقتي سرقرار رسيدم قلبم داشت ازحركت مي ايستاد آخه هردو مون متاهل بدويم خلاصه يه كم باهم توخيابون گشتيم و چون اينكاره نبوديم سريع ازترسي كه داشتيم تابلو شديم وديدم كه يه موتور با2تا پسر كه ظاهرشون به بسيجي هامي خورد زير نظرمون دارن سريع جداشديم و هر كدوم سوار يه تاكسي شديم وبه يه مسير رفتيم وتا آخر مسير همش فكر ميكردم دنبالمونن خلاصه خطر رفع شد بعدازظهر كه زنگ زديم به هم كلي درمورد اون مشكل صحبت كرديم مي گفت خيلي ميترسم باوجودي كه خيلي دوست دارم باهات باشم ولي اينجوري خيلي خطرناكه منم كه خيلي ترسيده بودم گفتم اشكال نداره براي اينكه مشكلي نياد تو خونه قرارميزاريم اين حرفو كه زدم شديدا مخالفت كرد ولي وقتي كلي دليل بر اش آوردم و قول دادم كه مثل خواهر برادر باشيم قبول كرد خلاصه چندروز بعد باش قرارگذاشتم و شب قبل به خانمم گفتم بريم خوانه مامانت اينا وچندروز بمونيم وهمين كارو كرديم روز قرار سركار نرفتم وآدرس ميدون جلوي آپارتمانمونو دادم به زينب وقتي اومد ازبالا تو پنجره ديدمش ومطمين شدم كسي تعقيبش نميكونه زنگ زدم به موبايلش وراهنماييش كردم بيادخونه
وقتي رسيد پشت دربدون اينكه دربزنه درو بازكردم وگفتم بياداخل كفشاتم درنيار ولي اومدداخل بي اختيار هردومون همديگه رو بغل كرديم وتاميتونستيم فشار داديم اولش هيچ قصدي نداشتم ولي انقدر نگاهش تشنه بود كه شروع كردم به دراوردن لباساش اونم هي ميگفت توروخدانكن ولي هيچ كاري نميكرد تا لباساشو درآرم خلاصه تارسيدم اتاق خواب كنار تخت فقط شورتش پاش بود كه اونو واقعا ميزاش درارم انداختمش روي تخت دستامو گرفتم زيربغلش كه دستاشو نبره پايينولبمو گذاشتم رو لبش وپام انداختم توشورتشو شورتشو بردم پايين شروع كرد به اعتراض كه توقول دادي گفتم هيچ كاري نميكنم فقط ميخام لخت باشي خلاصه شورتشو دراوردم وبراش بعدازچند لحظه عادي شد خوابيديم كنار هم وخيالش راحت شد كه قصد نزديكي كردن ندارم هينكه آرام شد شلوارمو دراوردم كه اصلا توجه نكرد بعدخوابيدم وكشوندمش روخودم گفت چه كارميكني گفنم مطمين باش فقط ميخوام لمست كنم خوابيده بود روم زانو هامو كشيدم بالا طرف شكمم تا پاهاش دوطرف شكمم قرارگرفت گفت چه كار ميكني گفتم هيچي فقط بمالمش بهش گفت توروخدا شروع كردم به ماليدن كوسش باكيرم گفت توقول دادي گفتم كاري نميكنم شروع كردم لباشو بالبام گرفتم وكيرموفرو كردم توكسش گفت توروخدانه گفتم فقط يه بار خلاصه چنان خيس شده بود كه چند لحظه بعدمثل دو آدم بي حيا اوفتاديم بجون هم وچنا ن كردمش كه توعمرم هيچ كس رو اينجوري نكرده بودم تمام حالتالو باش امتحان كردم آخرش هم آبمو ريختم روكمرش . انروز وقتي رفت زنگ زد بهم وشروع كرد به گريه كردن دچارعذاب وجدان شده بود ميگفت شوهرم ميره توبيابون به خاطر من اونوقت من اينجوري بهش خيانت كردم خلاصه دوستي ما3تا4ماه ادامه داشت وتواين مدت هرفرصتي گيراوردم كردمش 3بارم گذاشتم كونش وآبمو ريختم داخل خيلي بهم حال داد حتي الانم كه يادش ميفتم كيرم راست ميشه خيلي سكساي خوبي باش كردم ولي اي كاش اينارو نكرده بودم آخرشم همين عذاب وجدان باعث جداييمون شدومن هميشه وقتي يادش ميافتم مطمئنم تنهاچيزي كه به خاطرش مطمئنا به جهنم خواهم رفت همينه وخيلي ميترسم اي كاش هركز اون موتوري ما رو نترسونده بود.
نوشته: از تهران
سلام به همه بچه های خوب این سایت
راستش الان که دارم مینویسم 4/12/91 هست و نوشته من نه خاطره اس و نه داستان بلکه یه واقعیته تو زندگیم ...
چون نمیتونم درد دلمو به کسی بگم گفتم بیام اینجا و بنویسم
من 30 سالمه ، حدود 7 سال پیش عاشق دختری شدم که اصلا نمیشناختمش ، از اونجایی که خیلی خوب و محجبه بود شیفتش شدم هرکاری میکردم بهم علاقه یی نشون نمیداد حتی حرف هم نمیزد و همش اخم میکرد و منو بیشتر دیوونه خودش میکرد !
تحصیلات آنچنانی هم نداشت در حد اول دبیرستان من و اون اختلاف سنی هم نداریم با هم .! تا اینکه مجبور شدم برم به خونوادم جریانو بگم مامانم با اشتیاق و ذوق قبول کرد که باهاش ازدواج کنم آخه مامان منم خیلی زن سنتی و مذهبی هستش ولی بابام که برعکس مامانمه خیلی علاقه یی نشون نداد و همش میگفت اون دختره بدردت نمیخوره و با هم به مشکل میخورین اما من به حرفاش گوش نمیکردم( که ایکاش گوش میکردم ) بدجوری هوایی بودم .. نمیخام سرتونو درد بیارم ، چون بحثم چیز دیگس در هر صورت من و اون دختر ( شیوا ) با هم ازدواج کردیم و من به اونی که میخاستم رسیدم و الان هم یه پسر 3 ساله دارم ..
من همیشه با همسرم تنها سر یک مساله اختلاف داشتیم و اونم سکس بود ! همسرم برعکس من که تو سکس کم نمیذارم همیشه چن پا عقبه و تمایلی به حالتها و روشهای مطلوب سکس از خودش نشون نمیده حتی روش نمیشه تو جمع خودمونی بوسم کنه و هیچوقت نتونسته حرفای عاشقونه بهم بزنه خوب هر آدمی به این مساله نیاز داره . منم همیشه سر این جریان باهاش درگیرم ! حدود 3 ساله یعنی از وقتی پسرم به دنیا اومده با اینکه همسرم رو خیلی دوست دارم اما ازش متنفر هم هستم شاید به نظرتون عجیب باشه اما واقعا اینطوره ، همسر من مادر خوبی برای فرزندم و زن کدبانوییه و واقعا خیلی جاها به دادم رسیده اما من بیشتر از همه اینا ازش سکس و عشق به خودم میخام در حقیقت من میخام اون زنم باشه نه مادرم..بازم بگذریم!
من و برادر همسرم تقریبا با هم ازدواج کردیم و بچه هامونم همسنن برادر زنم ( رضا ) با دختری از محله خودشون که من از قبل میشناختمش به نام (راحله ) ازدواج کرد و بعد ازدواج همش به من میگفت که این زنو نمیخاسته و به خاطر اینکه من اومدم خواستگاری خواهرش و خانواده نمیخاستن که اول دخترشون چون کوچیکتره از خونه بره بنا به سخت گیریهای پدر و مادرش تن به این ازدواج داده !
هیچ وقت یادم نمیره نگاه اولی رو که من و راحله به هم داشتیم خیلی خاص بود راحله تو این چند سال همیشه به من محبت داشته و من عاشقشم ولی هیچوقت نمیتونستم اینو ابراز کنم خیلی جاها هم این قضیه رو ناخودآگاه تابلو کردم ! همیشه و همیشه به من احترام خاصی میذاشت و من هم در جواب خوبیهاش با کادوهایی که بهش میدادم سعی میکردم یه جوری جبران کنم !.
خیلی من و راحله با هم راحتیم و خیلی وقته به این نتیجه رسیدم اون کسی هستش که من میخواستم نه شیوا ..اما دیگه دیره خوب مگه نه؟؟ راحله زن دادشه شیواست چیکار میتونم بکنم؟؟
تقریبا پارسال بود یه روز راحله بهم گفت تا براش تو فیسبوک اکانت بسازم ولی نباید رضا متوجه این قضیه بشه من هم خیلی معمولی برخورد کردم و براش اونکارو انجام دادم تقریبا از همون اوایل بود که من و راحله حرفهای ناگفتمون رو یعنی حرفهایی که نمیشد با هم تو خونشون یا خونمون یا هرجایی بگیم رو تو چت فیسبوک به هم میزدیم و دیدم که راحله هم دقیقا مشکلی که من با شیوا دارم رو با رضا داره و همیشه از رضا بخاطر سرد بودنش تو سکس گله میکنه و میگه دیگه تحمل نداره تا اینکه یه روز برگشت بهم گفت عاشقمه ..! خیلی منطقی و با احساس برخورد کرد و اونم بهم گفت که من همونی هستم که دوس داره
من شهرستان کار میکنم و ماهی یک بار میرم کنار خانوادم و خیلی دلمون برا همدیگه تنگ میشه همیشه شب اولی که میرسم خونه راحله منو شیوا رو برای شام دعوت میکنه شام که بهونه اس غرض دیدنمونه چون برای دیدن هم لحظه شماری میکنیم و برنامه شام شب اولی که میرسم رو از قبل با هم هماهنگ کردیم .! طوری که دیگه عادی شده و به محض رسیدنم شیوا امادس که با هم بریم خونه داداشش ( از نظر من خونه راحله ) ، من و راحله حتی همدیگرو لمس هم نکردیم و فقط با اشاره میتونیم حرفای دلمون رو به هم برسونیم با لبخندا با تشکرها و....و بقیه حرفامونو وقتی که تنهاییم تو فیسبوک به هم میزنیم همین الانشم داریم با هم چت میکنیم ! اون میخاد منو منصرف کنه که این واقعیتو ننویسم چون بهش گفتم دارم تو یه سایت همه چیو لو میدم ! خوب اون نمیدونه کدوم سایت!! و نگرانه که یه وقت ....!
ولی به خدا دیگه دارم میترکم دلم میخاد به یکی بگم این حرفارو من و راحله عاشق همیم و داریم عذاب میکشیم واقعا نمیدونیم باید چیکار کنیم .. اون با اخلاق بد و سرد رضا و عشق من داره عذاب میکشه و من هم متقابلا با سردی و بی تفاوتی شیوا به خودم و عشقی که از راحله تو سینم دارم ...
هیچ راهی برای رسیدن من و راحله به هم وجود نداره .. راحله زن پاکیه و من نمیتونم تا وقتی شوهر داره اونم برادر زنم که مثه داداشمه حتی ببوسمش اون همیشه با حرفاش داغونم میکنه و عشق و شهوت من به خودش رو در حد طوفان به خروش میاره خیلی با هم گریه میکنیم که نمیتونیم به هم برسیم و مجبوریم این اوضاع رو تحمل کنیم واقعا همه چیز خوبه زندگی راحتی داریم هم من هم راحله اما عشقمون به ظاهر خاموشه جدا از هم با عشقهایی زندگی میکنیم که حاصل اشتباهمون بود ! کسی میتونه آرومم کنه؟؟؟؟ کسی هست که تجربشو داشته باشه راهنماییم کنه چیکار کنم؟؟ تو رو خدا مسخره نکنین و اگه میتونین کمک کنین 
نوشته: رابرت
یک سال بود که از شرکت به خاطر شکایت برخی از نسوان اخراج شده بودم .متاسفانه در اوایل کار ناشی بودم و به هر زن و دختر خوشگل پیشنهاد سکس می دادم .این شد که نسوان دست به دست هم دادن و زیرآب مارو زدن و ازشرکت اخراج شدم .یکی دوماهی بیکاربودم تا به پیشنهاد یکی از دوستان زدیم توی کار لوازم ارایشی و شدیم سرخاب و ماتیک فرو ش!! ولی شغل خوبی بود .اگرچه زیاد اوایل کار سودی نداشت ولی در عوض از صبح تا شب با زن و دخترای کونی و خوشگل سر و کار داشتیم .تقریبا یک ماه بعداز شروع کار بهروز دوستم اولین کوس رو تور کرد و دو روز بعد هم برد خونه ی یکی از بچه ها و کرد...البته بهروز وارد بود و چن تا کاندوم بیشتر از من پاره کرده بود! یه روز توی مغازه تنها بودم دیدم یه خانوم محجبه با چادر عربی وارد شد.اول فکر کردم اشتباه اومده ولی درست بود .کلی اسم های خارجکی بلغور کرد که مارک های معروف لوازم ارایشی بود .نمی دونم چی شد که همون شروع کاررفتم توی کفش که یه جوری باهاش ارتباط داشته باشم ...این شد که سر حرف رو باز کردم که اصلا به قیافه تون نمی یاد این اسامی رو به خوبی بلد باشین ..اون هم گفت به خاطر شغل شوهرش مجبوره این تیپی بگرده و در دلش باز شد و کلی از کشور و شوهرش و نظام بد وبیراه گفت !! من که حسابی دنبال فرصت می گشتم گفتم : ببخشین مگه شوهرتون چی کاره ن ؟ و ایشون گفت : مدیر شرکت ..... که برق از کونم پرید .وای این حاج خانوم زن رییس خودمون اقای مهندس ...بود !! زیر لب گفتم کوس کش چه کوسی می کنه و چشم دیدن ما رو نداره !با اون خانوم گرم صحبت شدم و گفتم من هم توی یه شرکتی کار می کردم که به خاط ارتباط با یه زن اخراج شدم . اون خانوم پرسید : برای چی ؟ گفتم نمی دونم یه رییس بد اخلاق داشت که حسابی گیر می داد .اخه خانوم شما قضاوت کنین ما جوونا واقعا باید چه خاکی به سرمون کنیم ؟ پول که نداریم زن بگیریم .با یه خانوم هم که صحبت می کنیم بهمون بدبین می شن .ولی من واقعا زن ها رو دوس دارم و از مصاحبت با اون ها لذت می برم نه به خاطر سکس بلکه بیشتر به خاطر عشق و کلی شعر و کوس شعر هم بلغور کردم ....خانومه که حسابی رفته بود تو کف حرفای من گفت : معلومه جوون سر به راه و اهل حالی هستی .و حیف از تو که این قدر تو مضیقه ای ....و گفت سعی می کنم با هم بیشتر دراین مورد صحبت کنیم ..کارت مغازه رو گرفت و خداحافظی کرد و رفت .یکی دوهفته گذشت و تقریبا فکر خانومه از سرم رفته بود بیرون.یه روز نزدیک ساعت 10 صبح بود که تلفن زنگ زد .یه موبایل بود .گفت سلام کارمند خانم باز اخراجی !! من گفتم ببخشین شما ؟ گفت : منو به این زودی فراموش کردی ؟ گفتم : اوه ببخشین ..اخه نه اسمتونو بلدم نه فامیلتونو ..گفت : منو روشنک صدا کن .الته این اسم واقعی من نیست .گفتم چشم ..روشنک ادامه داد من نزدیک مغازه ت ایستادم ..جای پارک گیرم نیومد ..بیا نزدیک ماشین من یه لیست بهت بدم ...من هم مغازه رو دادم دست بهروز و رفتم به سوی روشنک ....سوار یه ماشین بنز الگانس بود ..پیش خودم گفتم ..ای رییس خار کوسده با ظاهر سازی به اینجاها رسیده ..ببین این بنز رو اخه با ماهی 500 تومن می شه خرید؟؟ . و فهمیدم اقای مهندس از اون دزد های حرفه ایه ...دررو باز کردم و رفتم توی ماشین .روشنک خانوم با همون ظاهر محجبه پشت فرمون بود ولی یه نمه آرایش کرده بود و حسابی خوش بو و عطر شده بود ...سلام کردم ..جواب سلام منو داد و گفت راستی اسمت چیه ؟ گفتم کوچیک شما مسعود .گفت اقا مسعود چن سالته ؟ گفتم : 28 سال .روشنک گفت : اگه دهنت قرص باشه می خوام ببرمت یه جایی ..گفتم ببخشین کجا ؟ گفت : یه جای خوب که بهت خوش بگذره فقط دهنت قرص باشه و جایی هم نگو منو دیدی یا می شناسی ...من هم گفتم چشم هر چی شما بگین .. یه دنده کرد تو کون ماشی و راه افتاد ...توی راه گفت : شوهر من به خاطر موقعیت شغلیش اصلا به من می رسه و تازگی ها فهمیدم با یه زن رابطه داره و من از این موضوع خیلی ناراحتم ...نمی دونم چی کار کنم .من بلافاصله وقت رو غنیمت دونستم و گفتم : اخه کسی که زن به این خوشگلی و خوش اندامی و باحالی داره می ره با یه زن دیگه ؟ واقعا که چه ادمای پستی پیدا می شن ...روشنک گفت : من واقعا خوشگلم ؟ من گفتم : من روزی صد تا زن و دختر می یان توی مغازه م ..همه شون به زور ارایش خوشگلن ولی شما ذاتا زن زیبا و جذابی هستی ...روشنک که حسابی از این حرفا خوش حال به نظر می رسید گفت : مسعود با من دوست می شی ؟ من هم گفتم : چرا که نه ..ولی شما که شوهر دارین..تازه با این موقعیت شغلی ایشون که اصلا نمی شه ...روشنک گفت : اره چه فایده ..من هم از یه را های دیگه توی مضیقه هستم ....گرم صحبت بودیم که پیچید توی یه کوچه و ایستاد و گفت : توی کوچه پشتی یه خونه دو طبقه هست که رنگ درش زرشکیه و پلاکش هم ..... برو اونجا و بی این که به جایی توجه کنی برو طبقه بالا ..من هم از خدا خواسته بی این که فکر کنم کجا می رم رفتم و چن دقیقه بعد توی همون اپارتمان بودم .روشنک از در حیاط وارد شده بود و در اپارتمان رو باز کرده بود ..رفتم تو ...دررو بستم و نشستم روی مبل .خونه رییس از نظر لوازم لوکس و شیک هیچی کم نداشت ...من نمی دونم این همه پول رو از کجا اورده بود ؟ روشنک رفت توی اتاق خواب و با یه تیپ نیه سکسی وارد شد و درحالی که دوتا لیوان شربت البالو توی دستش بود نشست کنارمن ...و گفت ..بخور خنک شی ..راستش یه کم ترسیده بودم ..فوری خوردم و گفت : می دونم که اهل حالی پس پاشو و ست منو گرفت و برد توی اتاق خواب و انداخت روی تخت و افتادروی من و شروع کرد لب بگیره من که حسابی قاطی کرده بودم کم کم کیرم شروع کرد بلند شه .عطر فرانسوی روشنک بسیار تحریک کنند بود ..فکر کنم اون داشت منو می کرد !! پیرهن منو دراورد و شروح کرد به مالیدن و خوردن سینه های پشمین من !! بعد هم رفت سراغ شلوارم و بی مقدمه کیرم رو در اورد و شروع کرد بماله و گذاشت دهنش و شروع کرد ساک بزنه ..من که داشتم می مردم ...التماس می کردم که اروم باش روشنک خانوم ....روشنک با ولع خاصی کیر می خورد و می گفت : می ری زن می گیری هان ..من هم می رم کوس می دم !! نشونت می دم ! تازه فهمیدم که داره انتقام اقای مهندس رو می گیره ..من هم که دل خوشی از مهندس نداشتم تصمیم گرفت حسابی زنش رو بکنم تا انتقام دو طرفه بشه و لذت بخش ....کیرم رو از توی دهن روشنک در اوردم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن سینه هاش حسابی برجسته و نرم بودن ...و لباس روشنک رو دراوردم ....حالا روشنک لخت لخت توی بغل من بود ..شروع کردم لب بگیرم و بدن نرم و معطر این لعبت اسمونی رو ببوسم ....فکر می کردم خواب می بینم ...من کجا و گاییدن زن رییس کجا ؟ اروم رفتم سراغ چوچوله ی روشنک و شروع کردم به لیسیدن اون گل زنبق خوش بو ....پول دارها کوس هاشون هم خوش بو تر از ما بدبختاس !! و اروم با انگشت سبابه م کردم تو کوسش ..جیغ روشنک رفت هوا و گفت زود باش بکن توش مردم ..گفتم چه خبره عجله داری ؟ گفت اره : سه ماهه کیر نخوردم ....من هم گفتم چشم فقط من خیلی محکم و سریع تلمبه می زنم ..گفت : من هم همینو می خوام .... زود باش ...اروم سر کیرم رو گذاشتم در کوس روشنک و محکم تا ته فشار دادم ..یه کم صبر کردم تا ماهیچه های کوسش در گیر بشن و شروع کردم به تلمبه زدن اون قدر ماهرانه می زدم که فکر نمی کنم مهندس به اون خوب یمی تونست کوس بکنه ..روشنک داشت جیغ می کشید و خودش رو این طرف و اون طرف می انداخت ....یه دفه احساس کردم منو محکم گرفت و باسن هامو فشار داد ... و فهمیدم ارضا شده ..ولی من تاز اول کارم بود ..کیر رو در اوردم ..و گفتم زود باش قمبل کن .روشنک قنبل کرد و اروم کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم ..ولی کون تنگی داشت و توش نمی رفت به وزر نصفش رو فرستادم تو ..داشت از درد می مرد و جیغ می زد که تمومش کن مردم ...من که بهترین فرصت برای گفتن حقیقت گیرم اومده بود ..گفتم : می دونی شوهرت رییس من بود و دو تا باسن های روشنک رو گرفتن و شروع به کون کردن کردم ... حیف این کون نرم و درجه یک که مدت ها بود کیر نخورده بود ..روشنک گه حسابی گیج شده بود گفت : پس از اینه که عقده داری ؟ پس با فشار بزن و بریز توی کونم ..بکن کیرت توی کوسم ...بکن قربون ابت برم ..بکن ...بکن ...بکن ....بکن ...اینقدر گفت بکن که تموم اب منی ها رو با فشار ریختم توی کونش و کیرم رو اروم در اوردم و بی حال افتادم روی تخت ....روشنک از این که از شوهرش انتقام گرفته بود احساس پیروزی می کرد .. ومن هم از این که زن رییسم رو کرده بودم احساس غرور...
فرستنده: رامین
سلام دوستان من امير هستم 33 ساله اهل تهران قد 190 وزن 75 سينه 120 هيكل توپ بدن سازي و كير كلفت به طول 25 سانت و كلفتي 18 سانت مفيد .بگذريم داستاني كه مي خوام براتون تعريف كنم داستان من و فرشته هستش كه پارسال اتفاق افتاد قبلش اينو بگم فرشته 43 ساله بود قد 165 سينه نقلي كوچيك 70 اصلا بهش مي خورد با اين سنش و داشتن 3 تا بچه .
درست ارديبشهت سال 90 بود كه من تو يك سايت دوست يابي بودم و دوستان زيادي داشتم كه يك ايدي نظرمو جلب كرد و يك پيام اشنايي براش فرستادم ديدم دو روز بعد جواب داد بعد شروع كردم به صحبت كردن باهاش بيچاره يك زني بود كه شوهرش جانباز شيميايي بود و معتاد به مواد مخدر اصلا زنش براش مهم نبود ديگه داغ دلش تازه شد و من شده بودم براش محرم راز هر روز باهم چت مي كرديم تا اينكه يك 2 هفته اي گذشت و حواسم نبود به ايميلش يك فيلم سكسي فرستادم دلو زدم به دريا گفتم يا ناراحت ميشه يا خوشش مي ياد از شانس من خوشش اومده بود و به قول خودش هر روز باهاش حال مي كنه و ارضا ميشه منم گفتم عزيزم اگر بخواهي خودم ارضات مي كنم مونده بود چي بگه فكر كرده بود شوخي مي كنم ديگه كار ما هر روز شده بود با خانم چت سكس و ارضا كردن اون بد جوري داغ و حشري بود زود ابش مي يومد تلفني باهاش صحب ت مي كردم از صداش مشخص بود كه بدجوري بي حال شده تا اينكه گذشت يك روز خونمون خالي شد بهش گفتم خونه خالي كنم مي ايي گفت تا ببينم چي ميشه اخه شوهرش خيلي گير بود همش ازش مي پرسيد كجا ميري و غيره . تا اينكه لحظه موعود رسيد . ادرس بهش دادم اومد خونمون تا اومد بره تو خونون بغلش كردم گفت خيلي داغي تو انگار گفتم هنوز داغي منو نديدي رفت تو اتاق خواب لباسشو عوض كنه (يك تاپ فسفري پوشيده بود و يك شلوراك سفيد ) منم رفتم براش يك نوشيدني اوردم نشستيم رو مبل اولش خجالت مي كشيد تو صروتم نگاه كنه بعد من رفتم سمتش گفتم فرشته جون احساس غري نكن راحت باش گفت راحتم گفتم عزيزم بيا بشين رو پام شربتو بخورم اومد نشست رو پاهام چه پاهاي داغ داشت يك ذره شربتشو خورد گفتم چه خبره گفت هيچي بعد من دستمو بردم سمت پاهاش يكم پاهاشو نوازش كردم و با دست ديگم موهاش لمس كردم ديدم بي حال شد و چشماشو بست منم فهميدم كه خيلي حشري سريع دستمو بردم سمت وسط پاهاش(كسش) از رو شلوارك ديدم شورتش خيس شده گفتم عزيزم راحت باش شلواركشو ازپاش در اوردم ديدم جون يك شورت توري پوشيده و جلو كسش توري بود كه قشنگ سفيدي كسش و لباي قرمز كسش پيدا بود شروع كردم كسشو مالوندن ديدم سريع ارضا شد و اخ اوخش شروع شد منم سرتا ديدم اينجوري شروع كردم ازش لب گرفتن و زبونمو كردم تو دهنش ديدم تو بغلم خوابيد و بي حال شد و شروع كردن به اينكه امير مي خوام باهام بهترين سكسو داشته باشي اينو بگم با شوهرش سكس داشت اما از شوهرش بدش مي يومد و مي گفت اون به زور مي كوندش تا ماليدني و براش اصلا سكس و ارضا طرف مقابلش براشمهم نيست منم گفتم چشم عزيز دلم و خوابوندمش رو مبل از رو شوتش شروع كردم به ليسيدن كسش و با يك دستم سينه هاشو مي ماليدم
يك ذره كه باهاش حال كردم گفتم عزيزم بدن من د راختيار تو و اون شروع كردم اول ازم لب گرفتم بعد ليسيدن تمام بدن از رو سينم تا انگشت پاهام من خيلي حال مي كردم بعد كه كارش تموم شد گفت مي خوام كلفتي امير كلفت بينيم اخه من تو چت و تلفني امارشو بهش داده بود گفت بايد ببينم تا قبول كنم تا اينكه كيرم سيخ شده بود وقتي گوشه شورتمو زد كنار ديد واقعيت داشته هر چي ميگفتم از كيرم اول شروع كردم سر كلاهك كيرمو ليسيدن و زبون زدن به سوراخش بعد شروع كرد به كردن تو دهنش هي مي كرد تو دهنش هي در مي اورد منم حال مي كردم يك 10 دقيقه اي باهاش حال كرد بعد بهش گفتم دوست دارم از جلو بشيني روش و صورتم به صورتت باشه اولش براش سخت بود چون كيرم بد جور يكلفت بود اولش كلاهكشو كرد تو كسش خيلي در مي كشيد بعد كه كمي بالا پايين كرد براش لاله كسشو باز كردم با دو دستم بعد شروع كرد به بالا پايين كردن ديدم ارضا شد و كلي اب ريخت رو كيرم با اين كارش كسش قشنگ با زشد منم از فرصت استفاده كردم ديدم حالا كه داره حال مي كنه پاهاشو دادام بالا و سريع تلمبه زدم بعد گفتم دوباره رو كيرم بشينه حالتي كه پشتش به من باشه بعد شروع كردم از جلو دوباره كردن جوري م يكردمش كه از نفس افتاده بود م بعد كه كردمش به اين حالت خوابوندمش رو مبل نمي دونم تا حالا تجربه كرديد يا نه وقتي رو مبل بخوابوني قشنگ كس مي ياد بالا و راحت مي تونيد كير و بكونيد تو كس يك نيم ساعتي كردمش بيچاره كسش قرمز شده بود بعد كه از جلو كردمش به پلو خوابوندمش و كيرم و از بغل مي كردم تو كسش در مي اردم دوباره مي كردم تو كسش ديونه شده بود مي گفت بزار توش باشه گفتم دوست دارم خاطره كردن تا اخرعمرت به ذهنت بمونه بعد يك حدود 15 دقيقه كردمش گفتم نوبت پشت هست اولش راضي نمي شد بعد گفت چشم امير جونم تو بخواهي باشه برش گردوندم سرشو گذاشتم رو مبل و رفتم پشتش اول شروع كردم سوراخ كنوشو ليس زدن سوراخ تنگ خوشگلي داشت بدون مو مثل كسش بعد اينكه ليس دنم تموم شد ديدم دوباره براي بار دوم ارضا شد با همون اب كسش سوراخ كونشو خيس كردم بعد كمي از سوراخ كونشو با سر كيرم نوازش دادم بعد كم كم كيرم كردمتو كونش بيچاره خيلي درد داشت مخص بو چون داشت مبل فشار مي داد گفتم فرشته جون درد داري گفت يكم اما به خاطر تو عزيزم تحمل مي كنم بع كه كمي از كلاهكم رفت تو كونش شروع كردم اهسته تلمبه زدن تا كمي سوراخ كونش باز بشه تاحالا انگار شوهرش به كونش دست درازي نكرده بود بعد اينكه 10 -20 دقيقيقه اهسته كردمش بهش گفتم فرشته جونم ميخوام سريع بكونمت تا درد كمترداشته باشي قبول كرد منم شروع كردم به كردن سريع كونش حدود 20 دقيقه كه كردمش ديدم دوباره ارضا شد گفتم من دير ابم مي ياد مي توني تحمل كني گفت بله عزيزم تو هر جور راحتي حال بكن من اومدم تو تو حال كني و من بيشتر حال كنم بعد بهش گفتم پس بيا از كون بشين رو كيرم قبلش دادم كمي ساك زد تو تنهايي من حال نكنم اونم فيضي ا زكير م ببره بعد اينكه كمي ساك زد نشست رو كيرم گفت مي خوام خودم رو كيرت بالا و پايين كنم تو كيرتو ثابت نگه دار گفتم باشه حدود 20 دقيقه كردمش گفتم كمرتو به من بكن و پاهاتو باز كنم مي خوام پاهاتو بدم بالا و اين دفعه خودم سريه كونتو پاره كنم گفت جر بده پاره كن جون دارم حال م يكنم بعد از اينكه از كون كردمش ديگه مونده بودم چه جوري بكونمش و خسته شده بدوم - اينو بگم من اصلا اهل قرص و دارو و اسپري نيستم و به دليل مواد غذايي گرمي كه مي خورم دير ارضا مي شم و بيچاره كس هايي كه باهشون حال مي كنم ميگن خوب كير و بدني داري بعد اينكه ا زكون كردمش گفتم ديگه كيرم در اختيار توست شروع كردم كيرمو لاي پستون هاي نقلي كوچيكش گذاشت و كيمرو لا سينه هاش بالا و پايين كردن بيچاره براي بار چهارم ارضا شد بعد اينكه ارضا شد گفتم فرشته جون ابم داره مي ياد چيكار كنم گفتم عزيزم من لوله هامو بستم چون سه تا بچه داشت و ديگه دوست نداشت بچه داشته باشه من گفتم پس بخواب كيرمو كردم تو كسش دوباره كمي تلمبه شديد زدم بيچاره كسش ديگه گشاد شده بود و قرمز دلم براش مي سوخت تا اينكه ابمو ريختم تو كسش وقتي ابمو رختم تو كسش گفت چه اب داغي داري و كيرم تو كسش موند و خوابيدم روش بعد از اينكه كارم تموم شد رفتم براش يك معجون اوردم و باهام رفتيم حموم و دوباره تو حموم هم خوب كردمش تا دو روز پيش من بود به همسرش گفته با دوستاش رفته سفر كاري واقعا عجب سفر كاري بود تو اين دو روز هر 2 ساعت مي كردمش بعد كه رفته بود خوشون مي گفت تا يك هفته كس و كونشو تو يك لگن مي ذاره و پماد ضد عفوني مي ريزه از درد كس و كون تا حالا اينجوري درد كس و كون نگرفته بود حالا ماهي يك دفعه مي ياد سفر كاري و مي كونمش .
دوستان من, ببخشيد اگر غلط املايي دارم و اينقدر عاميانه داستان گفتم .
دوستدار شما اميد
سلام
اسمش رعنا بود، میشد دختر دایی مامانم، فکر کنم حدودا متولد سال 67 بود، زیاد رابطه خانوادگی نداشتیم، عید تا عید همدیگه رو میدیدیم، شوهرش یه چک چند میلیونی کشیده بود، نتونسته بود سر موعد مقرر پول رو بریزه ب حسابش که چک پاس بشه...
از اونجایی ک بابای من وضع مالی نسبتا خوبی داشت، اومده بود یه کم از بابام اینا پول قرض بگیره ک بده ب طلبکار شوهرش
مامانم هم با کلی اصرار برا ناهار نگهش داشته بود...
من مدرسه بودم، دو زنگ دیفرانسیل داشتیم، خرد و خسته اومدم خونه، دیدم اونم هستش... خلاصه ناهار رو خوردیم و بعداز ظهر پاشد رفت
فرداش از مدرسه اومدم خونه، بابام گفتش ک یه تومان پول بهت میدم، برو با دوچرخه برسون دست دختردایی رعنا، ثواب داره
گفتم سوییچ رو بده با ماشین برم زود بیام، گفت یاسین هنوز گواهینامه ت نیومده، خدای نکرده اتفاقی بیافته، بدبخت میشیم میره، خلاصه پول رو گذاشت تو پلاستیک، گفت بذار تو یقه پیرهنت...
حرکت کردم، یه بیست دقیقه ای تو راه بودم...
رسیدم، زنگ درشون رو زدم، مادرشوهرش در رو باز کرد
تا رفتم تو، بلافاصله بعد سلام احوالپرسی طوری حرف زد ک فهمیدم نمیخاد مادرشوهره بفهمه پول آوردم...
منم چیزی نگفتم
بعداز پذیرایی، رعنا رفت تو اتاق اومد یه بیست هزارتومانی بهم داد، گفت داداش شرمنده مزاحمت شدم، این پول اینم لیست چیزایی ک دیروز قرار شد زحمت بکشی برام بخری...
پایین لیست شمارش رو نوشته بود، و زیرش نوشته بود برو اینارو بخر، یه اس هم بده شمارت بیافته...خلاصه تا از خونه رفتم بیرون، اس دادم، ب یه دقیقه نکشید اس داد داداش یه نیم ساعت طولش بده ک مادرشوهرم بره، نمیخام بفهمه از شما پول قرض کردم...
بعد از خرید اون وسایل از فروشگاه رفاه کارگران داخل شهر، اس دادم گفتم تموم شدم، بیام؟ ج داد آره
رسیدم، وسایل رو گذاشتم تو آشپز خونه، کلی تشکر کرد و عذرخواهی...
بعدش یقه پیرنمو باز کردم ک بیست تا تراول رو در بیارم، حس کردم یه حالی شد، تراولا رو دادمش، کلی تشکر کرد و یواش یواش شروع کرد ب درددل کردن، میگفت این یه ماهه ک محمود افتاده زندان، خیلی زجر کشیدم و از این حرفا
بعدش برام شربت درست کرد و مانع از این شد ک برم، چون قبلش بهش گفتم امر دیگه ای نداری؟ اجازه مرخصی میدی؟
اومدیم نشستیم رو مبل و شربت رو داد دستم و شروع کردیم ب خوردن شربت، یهو بی اختیار گفتم اووووووممممم، چه شربتی، وقتی این صدا رو درآوردم، یهو یه نگاه بهم کرد و یه لبخندی زد
منم فهمیدم سوتی دادم، خودمم خندم گرفت، یهو احسوس کردم یاسین کوچولو یه فکرای بدی ب ذهنش خطور کرده و داره آروم آروم ابراز وجود میکنه، بدجور پاشده بود، لامصب رو بد حالتی گیر کرده بود، یواش دست کردم یه کم جابجاش کنم ک بهش فشار نیاد، دستمو دید و باز یه لبخندی رو لباش جاری شد، داشتم از خجالت میمردم...
پیش خودم فکر کردم این ک یه ماهه شوهرش نیس، لابد الان داره تو کف میمیره، دلو زدم ب دریا و دستشو گرفتم و گفتم آبجی ناراحت نباش، درست میشه ایشالا، تا وقتی محمود نیس، هرکاری داشتی رو من حساب کن، یهوگفت: وای مرسی عزیزم، قریونت برم الهی، مرسی... و یه بوسی گذاشت رو لپم... من خشکم زده بود، گفتم منم میخام، خندید و گفت بچه پررو، یهو صورتشو آورد جلو ک ببوسمش، دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و رفتم تو لبش...
اولش میخاست بکشه عقب، اما من نذاشتم، یهو شل شد تو بغلم، شالشو باز کردم و زدم ب دل سفیدی گلوش، دوتامون از دیگری شهوتی تر، شرع کردم ب مالیدن سینه هاش از روی مانتو...
اونم هی شل تر میشد، دکمه های مانتو رو باز کردم، شروع کردم ب مالیدن سینه هاش از روی تاپ، اونم دست گذاشت رو کیرم، شروع کرد ب مالیدنش از روی شلوار...
تاپشو زدم بالا،سوتینش رو باز کردم، وآاای، چه سینه هایی داشت، کشیدمشون ب دندون، دس گذاشتم رو کسش،یه آهی کشید، پاشدم شلوارمو درآوردم، اونم شلوارشو تا زانوهاش کشید پایین، و خودم شرتشو کنار زدم و دستمو گذاشتم رو کسش...
داشتم میترکیدم، کیرمو گرفت تو دستش و شروع کرد ب مالیدن، انگشتمو کردم تو کسش، خیس خیس بود، یه آهی کشید و دست از کیرم برداشت...
انگار ارضاء شده بود، بعدش کیرو کردم تو کسش، لامصب ب دو دقیقه نکشید آبم اومد...
چقدر حال داد، آخر همون هفته هم محمود آزاد شد و اومد بیرون،
این بود سکس من با رعنا خانوم گل
مرسی از توجهتون
نوشته: یاسین
سلام..
من سعیدم..الان 34 سالمه.این خاطره ماله 6 ساله پیشه..من اون موقع احمق شدم با چند تا دوستام به دعوت یکی از دوستای دیگم رفتیم گلدکوست.(تهران فعالیت میکردیم)خودم بچه استان فارسم..یک سالی تهران بودیم.چون شهرمون زیاد بزرگ نبود همه فهمیده بودن ما چیکار میکنیم..تا یک روز اومدم شهرمون ما رو فروخته بودن.ما رو گرفتن و بازداشتگاه و دادگاه و زندان و....تا اینکه فهمیدم اصل کسی که باعث شد مارو بازداشت کنن یه پاسدار بود که همدیگرو کاملا میشناختیم.زنشو هم میشناختم.یه زمانی یه کوچه اونورتر ما بودن.زمانی که دختر بود.پیشه خودم گفتم که الان وقتشه که انتقام بگیرم..چون خیلی ادم فروشی میکرد.زنشم بسیجی بود..خلاصه ما هم زنگ زدیم خونشون و همون موقع خودمو معرفی کردم و اونم شناخت.البته بگم که تیپ و قیافم خوب بود.منم مخشو گرفتم بکار.پا نمیداد.حرف میزد ولی فقط میگفت زنگ نزن..منم صبرم زیاد بود..8 ماه رو مخش کار کردم تا راضی شد..دیگه خودشم زنگ میزد..ولی از ملاقات حضوری خبری نبود..تا اینکه به بدبختی راضیش کردم که برم خونش..شوهرشم صبح ساعت 6 میرفت سر کار..منم ساعت 6:30 صبح رفتم پیشش..دیدم با روسری و چادر نشست.بهش دست نزدم..گفتم خوار کسه به وقتش نوبته منم میشه..خلاصه اون روز چادر از سرش بر نداشت.البته بگم بچه هم نداشت..گذشت تا یک بار دیگه رفتم.این بار با مانتو اومد.یواش یواش نشستم کنارش.دستمو انداختم دور گردنش و بوسیدمش.گفت کافیه دیگه برو..منم پیشه خودم گفتم من صبر زیاد دارم..تا دفعه بعد که رفتم روسریشو برداشتم دیگه داشت اروم میشد ولی از کردن خبری نبود..دستم که میرفت لای پاش دستمو میکشید..تا اینکه خونشون عوض شد..یه روز گفت امشب شوهرم شیفته..منم گفتم امشب دیگه وقتشه..خونشون سر خیابون بود نمیشد همینجوری رفت..گفت چه جوری میای تو؟یه پراید داشت..گفتم با ماشینت بیا تو کوچمون منم یه چادر از مادرم برداشتم ساعت 9 شب پشت در خونمون وایسادم.تا که امد چادرو سرم کردم و سواره ماشینش شدم..راه افتاد و رفت تو پارکینگ خونشون.منم با خیاله راحت رفتم تو خونه..خلاصه اونشب بعد یک سال انتظاری کسش اساسی کردمش..تا 2 نصف شب 3بار کردش..خداییش اندامه نازی داشت..چه کسه تنگی..جای همتون خالی.بعد بهش گفتم چرا تو این 6 ماه که اومدم پیشت نذاشتی بکنمت؟گفت هر وقت که جور میشد بیای من پریود بودم.وگرنه خودمم میخواستم..خلاصه دوستان هر موقع شوهرش شیفت بود منم پیشه زنش شیفت بودم..تا اینکه پدرش اینا رفتن مکه.زنگ زد گفت من شب خونه بابام اینا میخوابم..شوهرشم شیفت بود.منم رفتم خونه باباش اینا.تا ساعت 5 صبح که اذانو گفتن..منم پا شدم گفتم نمازت دیر نشه!!!!خندید منم اومدم خونه..تا اینکه چند بار تلفوناش بد جور مشغول بود.شک کردم.بهش گفتم با کی حرف میزنی؟هر بار یکیو بهونه میکرد.تا اینکه فهمیدم تازگی با یکی دیگه دوست شده.چیزی بهش نگفتم.تا شب رفتم خونش..بهش ثابت کردم که با کی دوست شدی.نتونست حاشا کنه.هرچی التماس کرد که اشتباه کردم گفت فقط باهاش حرف زدم(البته راست میگفت).منم قبول نکردم..اون شب برای بار آخر از کون اساسی کردمش و رفتم.دیگه هم پیشش نرفتم..هنوزم بچه دار نشده.
ممنون از توجهتون..زنه هرچی آدم فروشه باید گایید
نوشته: سعید
وسط هفته بود دفعه اول نبود باهاش میرفتم بیرون شاید ده بار باغ یا خونه رفته بودیم اما نهایتا دست و لب می گرفتیم . اونروز حالم بد بود . رفتیم باغ اول ناهار خوردیم بعدش قرار شد یکم بخوابیم بعد راه بیفتیم برگردیم . باغمون داخلش ویلای شیکی داره بعد کرج کردان همیشه می رفتیم . یکم خوابیدیم پشتش به من بود بهش چسبیده بودم هوسم بالا بود کونش رو احساس میکردم دلم نمی خواست از دستش بدم . دوستای خوبی بودیم استاد دانشگاه بود با کلاس و بدرد بخور میدونست زن دارم و زنم سرطان خون داره باهم راحت بودیم حرفامو میزدم بهش وخیلی وقتها کمکم میکرد اما اینبار فرق میکرد........ یکم گذشت خودم رو بیشتر بهش نزدیک کردم احساس کردم کونش نرمه نرمه حالم بد شده بود دلم رو زدم به دریا دستم رو اروم کردم تو شلوارش و مالیدن دستم رو گرفت و گذاشت رو سینه هاش من که قلبم بد کار میکرد شروع کردم مالیدن دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم دستشو کشید تا اومدم حرف بزنم گفت هیسسسسسسسسسسسسسسسس بعد خودش شلوارشو کشید پایین زیر پتو بودیم دوست داشتم بلند بشم ببینم هیکلشو لخت اما نذاشت حرفم نمیزد دمر خوابید فقط گفت هر دوتاشو بکن به منم نگاه نکن من که خیلی حشری بودم دستم رو بردم طرف کسش نمیدونم ارضا شده بود یا نه اما خیس خیس بود وبوی شدیدی می اومد زیر پتو کیرمو گذاشتم دم سوراخش و فرو کردم خیلی راحت رفت داخل اما من میدونستم کیرم خیلی بزرگه چند بار عقب جلو کردم بعد یکم دیگه بردو داخل و دایم اینکارو تکرار میکردم هر بار که بیشتر میرفت اه میکشید گفت تا اخر بکن منم فشار دادم جیغ بدی کشید چند لحظه صبر کردم بعدش شروع کردم تلمبه زدن خیلی داغ بود به زور تحمل کردم ابم نیاد در اوردم چون کیر خیلی بزرگی دارم کسی کون نمیده اما چون خودش گفته بود هوسی شده بودم با اب دهن یکم با انگشت با سوراخ کونش ور رفتم دستمو گرفت نگه داشت بدون اینکه نگاه کنه به صورتم از تو کیفش یک کم کرم دراورد گذاشت روی دستم حتی نذاشت پتو بره کنار اما کونش نرم بود منم با کرم و سر کیرم شروع کردم مالیدن تقریبا سرش هی میرفت داخل و می اومد یکم فشارشو بیشتر کردم رفت داخل خودم مات بودم 23سانت کیر کجا جا شده ؟؟؟ شاید فقط چهار بار تلمبه نزده بودم ابم اومد 20 دقیقه روش افتاده بودم هردو بیحس بودیم
بدون حرف سوار ماشین شدیم تا تهران حرف نزد. دم خونش پیاده شد گفت اس نده زنگم هم نزن تا اخر هفته خونه بابا هستم برو
اخر هفته ها میرفت ولنجک خونه باباش
تقریبا دو هفته نه اس داد نه زنگ بعدش یک اس داد خداحافظ صدبار زنگ زدم گوشی اش خاموش بود ده روز بعدش ایمیل زد علی جان معذرت میخوام قراربود برگردم آلمان و اینکه شوهر داشته
نوشته: علی
من علی 20 ساله دانشجو هستم.قضیه از اونجا شروع شد که من ترم تابستون ورداشته بودم و میرفتم میدان امام حسین ساختمون شماره 2 دانشگاهمون. اولا همه چی عادی بود تا اینکه یکی از کارمندای مترو که تو قسمت فروش بلیت اعتباری مترو بود و یه مرد هم بود عوض شد و به جاش یه زن تقریبا 29-30 ساله اومد. اون خیلی خوشگل و سکسی بود.پوست سفید لبای سرخ قشنگ موهای قهوه ای سایز سینش هم 80 بود و خیلی هم خوش تیپ بود و به خودش حسابی میرسید و آرایش میکرد.(البته سرو وضع منم خوب بود و خوشتیپ بودم).من هر وقت از جلوی گیشه رد میشدم قشنگ چش تو چش میشدیم تا اینکه از دید هم خارج بشیم منم پیش خودم میگفتم الان تو دلش داره از من بد میگه آخه حداقل 10-11 سال از من بزرگتر بود و اونو چه به دید زدن من. منم حسابی تو کفش بودم و همیشه موقع جق زدن خودمو با اون تصور میکردم.منم واسه اینکه بهش نزدیکتر بشم تند تند میرفتم بیلیتمو 1000 تومن 1000 تومن شارژ میکردم بعضی وقتا یه دختر 24-25 ساله میومد پیشش با هم صحبت میکردن از صحبتاشون فهمیده بودم اسمش مینا بود و ازدواج کرده بود و بچه هم نداشت.من واقعا نمیدونستم چیکار کنم که باهاش ارتباط برقرار کنم تا اینکه یکی به تلفن اونجا زنگ زد اونم شماره خودشو داشت بهش میداد از شانس موبایلمو خونه جا گذاشته بودم شماررو هی تو ذهنم تکرار میکردم که یادم نره تا اینکه رفتم اونورتر نوشتم رو یه کاغذ. فرداش بهش یه جک sms کردم فکر نمیکردم جواب بده که جواب داد اونم یه جک به من زد منم حسابی خوشحال شدم.بعد یه اس دیگه داد گفت شما منم گفتم علی هستم و از آشناییتون خوشبختم مینا خانم پرسید منو از کجا میشناسی گفتم تو مترو دیدمش راضی شد خلاصه فهمیدم 30 سالشه.تا چند روز همینطور هی به هم جک میدادیم که من جکارو بردم طرف جکای سکسی اونم کم نمی آورد وبهم جک میداد. بعد کم کم با هم تلفنی از همه چی صحبت میکردیم که گفت میخواد منو ببینه منم قبول کردم. اما میترسیدم و پیش خودم میگفتم نکنه نقشه کشیده منو کله پا کنه. نکنه منو تحویل پلیسی همکاری یا حتی شوهرش بده از طرف دیگه داشتم از دوریش هلاک میشدم دلو زدم به دریا پنجشنبه ساعت 3 بعدازظهر که شیفتش عوض میشد رفتم پیشش اول بیلتمو دادم شارژ کرد مونده بودم بگم یا نگم که گفت کاری داری دلو زدم به دریا گفتم مینا خانم من علی هستم یه ذره منومن کرد بعد گفت فکر نمیکردم تو باشی گفتم مگه چمه اونم گفت چیزیت نیست فقط بچه ای بهش گفتم عوضش این بچه چشش گرفتت و هر جوری بخوای در خدمته.ساعت کاریش تموم شده بود یه دختر دیگه اومد جاش وایساد بلند شد همدیگرو بوسیدن اومد بیرون گفت بیا دنبالم قلبم داشت تند تند میزد رفتیم سوار قطار شدیم خیالم راحت شد قطار خلوت بود و پیش هم نشسته بودیم منم از اینکه الان چسبیدم بهش تو پوست خودم نمیگنجیدم. ایستگاه قیطریه پیاده شدیم یه تاکسی گرفت رفتیم خونشون کسی نبود شوهرش سر کار بود و همیشه 48 ساعت سر کار بود 24 ساعت خونه. خلاصه رفتیم تو من نشستم رو مبل مینا هم رفت لباسشو عوض کرد با یه تاپ شلوارک نوک مدادی اومد من که کف کرده بودم داشتم بدن مینارو تو اون حالت میدیدم پستوناش واقعا خوش فرم و گرد بودن تن و بدنش هم بلوری وقتی دیدمش کیرم شروع کرد به شق شدن رفت آشپزخونه بعد با 2 تا آب انار اومد نشست پیش من کیرم تو شلوار لیم داشت داغون میشد.من داشتم همینجور نیگاش میکردم گفت چیه تا حالا آدم ندیدی گفتم تو فرشته ای دستشو گذاشت رو پام گفت آبمیوتو بخور در حین خوردن چشام تو چاک سینش بود و داشتم از شق درد میمردم.بلند شد لیوانارو جم کرد اومد پیشم دستشو گذاشت رو کیرم گفت هنوز هیچی نشده اینو چه بلند کردی بهش گفتم بار اولمه گفت عیبی نداره ولی ازرو شلوار مثل اینکه بزرگه ها (18 سانت با قطر 3سانت) اومد نشست جلوی پام کمربندمو و دکمه های شلوارمو باز کرد منم تو فضا رفته بودم دستشو انداخت به کیرم از تو شرت درش آورد همینکه کیرم از تو شرت آزاد شد یدفه آبم با فشار ریخت رو صورتش من ازش معذرت خواهی کردم رفت صورتشو شست از اینکه آبم اینجوری باید میومد خیلی ناراحت بودم اومد جلوم گفت عیبی نداره و لباشو گذاشت رو لبام شروع کرد به لب گرفتن اولین لب عمرمو داشتم میگرفتم خیلی شیرین و خوشمزه بود چند دقیقه بعد کیرمو گرفت گذاشت دهنش شروع کرد به ساک زدن حالا مینا داشت با لبای خوشگلش که دور کیرم حلقه زده بود واون زبونش که داشت با کیرم بازی میکرد تو اون دهن داغش واسم ساک میزد بعد کیرمو از دهنش در میاورد خایه هامو میلیسید و یه لیس مثل بستنی به کیرم میزد با زبونش سر کیرمو قلقلک میداد دوباره میکرد تو دهنش و در حین خوردن با دستش واسم جق میزد واقعا خیلی خوب و حرفه ای ساک میزد انگار تو رویا بودم یه 5 دقیقه گذشت حس کردم داره آبم میاد بهش گفتم اونم همینطور مشغول بود که آبم خالی شد تو دهنش مینا هم تمام آب کیرمو خورد.گفت لباساتو در بیار منم لخت لخت شدم خودشم تاپ و شلوارکشو در آورد منم ضربان قلبم هی میرفت بالاتر حالا مینا با یه شرت و سوتین صورتیه بندی جلوم بود رفتیم تو اتاق خواب مینا دراز کشید رو تخت منم شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن گردنش کم کم رفتم پایین تا رسیدم به سینه هاش از رو کرستش پستوناشو میبوسیدم با دستم گره بندشو از دو طرف بدنش باز کردم و سوتینشو درآوردم حالا 2 تا سینه ناز جلوم بودن گرد و سفت و سر بالا با یه حاله سرخ کمرنگ و یه نوک سرخ که از فرط شهوت شق شده بود شروع کردم به خوردن سینه هاش و هر از گاهی یه گاز کوچولو از نوک سینه های مینا میگرفتم اونم هی آه آه میکرد اونقدر پستوناشو خوردم که سرمو فشار داد سمت پایین گفت بسه کسمو بخورهمینجور که بدنشو میلیسیدم رفتم پایین شرتش خیس بود یه بوس از روی شرت به کسش زدم شرتشم از پاش درآوردم خدای من اولین بار بود یه کس از نزدیک میدیدم ضربان قلبم تند شده بود کس مینا واقعا خوشگل بود حتی یدونه مو هم نداشت سفید و تپل بود لباش چسبیده بودن به هم لبامو چسبوندم به کسش شروع کردم به کس لیسی واقعا خوشمزه بود زبونم میبردم بین لبای کسش بعد با دستم لبای کسشو از هم باز کردم رنگ توش صورتیه خیلی خوشرنگی بود زبونم بردم رو چوچولش و هی مک میزدم و کل کسشو میلیسیدم مینا هم همش آه ناله میکرد بعد از 10 دقیقه خوردن کسش آه و اوهش بیشتر شد و کمرشو هی میداد بالا میگفت بخور علی کسمو بخور فهمیدم میخواد ارگاسم بشه واسه همین تندتر واسش لیس میزدم که یه آه بلند کشید و ارضا شد و آب کسش اومد خالی شد تو دهن من منم همشو خوردم یه ذره دیگه واسش لیسیدم تا حالش جا اومد گفت علی جون کیرتو اسپری بزن بکن تو کسم که دارم میمیرم من یه چشم گفتم و یه اسپری که بغل تخت بود ورداشتم به کیرم زدم کیرمو تنظیم کردم رو کسش و با یه فشار کیرم تا نصفه رفت تو کسش مینا همش آه و اوه میکرد اون تو حسابی داغ و لیز بود یه فشار دیگه دادم کل کیرم رفت تو و خایه هام چسبیدن به سوراخ کون مینا شروع کردم آروم به تلمبه زدن کم کم سرعتمو زیاد کردم یه 10 دقیقه تلمبه زدم خسته شدم گفتم برگرد حالت سگی از پشت بکنم تو کست اونم برگشت وقتی کسشو دیدم تو اون حالت طاقت نیاوردم نخورمش مثل یه هلوی رسیده و آبدار بود واقعا کسش تپل و قلمبه بود یه ذره دوباره کسشو لیسیدم بعد کیرمو کردم توش و در حین کس کردن سینه هاشو میگرفتم تو دستم و میمالیدم و از پشت به کمرش بوسه های ریز میزدم تو این حالت هم یه مقدار کردم بهش گفتم مینا میخوام از کون بکنمت که مینا گفت نه عمرا من دو بار به محسن دادم (محسن شوهرشه) هر دو بار هم کلی درد کشیدم و دیگه اصلا از کون نمیدم گفتم مینا اون با من. من بلدم(از فیلمو عکسو داستان یاد گرفته بودم) اونم با اصرار من قبول کرد گفتم کرم داری اشاره کرد به عسلی از رو عسلی کرمو ورداشتم مالیدم به کون مینا و انگشتمو کردم تو کونش کم کم تعداد انگشتامو بیشتر کردم تا آماده شد به کیر خودمم کرم مالیدم کیرمو گذاشتم دم کونش گفتم خودتو شل کن حالا حاضری سرشو تکون داد که آره با یه فشار ملایم سر کیرم رفت تو مینا یه آه کشید من فشار دومو دادم کیرم تا نصف رفت تو کونش مینا گفت آی کونم گفتم الان دردش آروم میشه یه ذره نگه داشتم تا جا باز کنه بعد یه فشار دیگه دادم حالا کل کیرم تو کون مینا بود که مینا ناله هاش بلندتر شد دوباره نگه داشتم وقتی حس کردم جا باز کرد شروع کردم خیلی آروم تو کون واقعا تنگش تلمبه زدن یواش یواش سرعتو زیاد میکردم و مینا همش میگفت آی مامان جون کونم یه ذره که گذشت دردش آروم شد و تبدیل شد به لذتو همش میگفت محکمتر بکن کونم واسه تو بکنش منم حشری میشدم و محکم تر میکردمش و با دستم کسشو میمالیدم مینا دوباره ارضا شد منم خسته شدم کشیدم بیرون مینا گفت برو کیرتو بشور بیا بکن تو کسم (به خاطر میکروبای کون) منم رفتم شستم اومدم گفت تو دراز بکش دراز کشیدم اومد با کسش نشست رو کیرم خیلی آروم کیرمو کرد تو کسش و آروم بالا پایین میکرد خودشو که یواش یواش سرعتشو زیاد کرد و همش آه آه میکرد میگفت دارم کس میدم جون تو کسم کیره بکن عزیزم و ... منم با یه دست کسشو میمالیدم و با دست دیگم سینه هاشو نوازش میکردم7-8 دقیقه گذشت من حس کردم داره آبم میاد گفتم مینا مثل اینکه داره آبم میاد بلند شو مینا گفت عیبی نداره خالی کن تو کسم شاید اینجوری حداقل از تو حامله بشم شوهرم که نمیتونه (6 سال بود که ازدواج کرده بودن) منم که داشت آبم میومد یه آه کشیدم و آبم خالی شد تو کس مینا مینا گفت جون چه آب داغی داری سوختم و همونجوری رو من دراز کشید چند دقیقه بعد بلند شد 2 تایی رفتیم حموم همدیگرو شستیم بعد لباس همدیگرو پوشوندیم اومدیم تو پذیرایی مینا رفت دو تا شیر موز آورد خوردیم و یه لب دیگه گرفتیم موقع رفتن دوباره به هم لب دادیم دوست نداشتم برم ولی باید میرفتم خداحافظی کردیم من رفتم خومنمون الان هم منتظرم که وقتش که شد زنگ بزنه برم پیشش....(پایان)
نوشته: علی
سلام خدمت شما دوستان عزیز.
اسم من محسن و شغلم تعمیرات لوازم سرد کننده است ای خاطره ای که میخوام بگم مربوط میشه به دوسال قبل راستی من تو یکی از شهرهای جنوب کشور زندگی میکنم . تابستون اینجا خیلی گرمه یعنی آتیش باد میاد آهان سنم نگفتم 25 سالمه مجردم بریم سر ماجرا . وسطای تابستون بود ساعت هشت رفتم در مغازه تو این مغازه ای که کارد میکردم دوتا استاد کار بودیم یه شاگرد رفتم در مغازه هوا خیلی گرم بود ماشینم دادم دست شاگردم که بره روغنش عوض کنه اون یکی همکارم که صاحب مغازه بود هنوز نیومده بود حس حال کار کردن نداشتم صبحونه هم نخورده بودم یه چندتا از مشتریا اومدن کولراشون خراب بود تحویل گرفتم شروع کردم به چک کردن که یه وانت جلو مغازه وایستاد یارو اومد پایین داد زد استا کجای . جواب ندادم چون یه عادت دارم کسی کاری داره باید بیاد داخل مغازه صدا بزنه اصلا جواب نمیدم خودم مشغول کار کردن کردم دیدم یه صدا زنونه صدام زد استا روم برگردونم دیدم وایییی این دیگه چیه اول صبح خدا فرستاده برام . گفتم بله بفرمائید خانم گفت کولرم خرابه روشن نمیشه بهش گفتم الان میام نگاهش میکنم . رفتم بیرون به راننده وانت گفتم بزاریمش پایین با کمک همدیگه گذاشتم جلو مغازه . دیدم زنه رفت پیش راننده گفت وقتی بخوام ببرم بهت زنگ میزنم بیاببریمش همون وقت کرایه اش باهاتون حساب میکنم. راننده رفت من شروع به چک کردن کولر کردم دیدم موتورش سوخته به خانومه گفتم باید موتورش عوض بشه . خیره شد بهم گفت چقدر خرجشه گفتم موتور با گاز 200 هزار . تا بهش گفتم حالت صورتش تغیر کرد بهش گفتم خاستین درست کنم بگین و رفتم داخل مغازه بیرون گرم بود . تو دلم گفتم برم تو کارش یه حالی بکنیم امروز سرحال بشیم تو همین فکرا بودم خانومه اومد داخل شروع کردن به حرف زدن با لکنت من رفته بودم فجیع تو بهر زنه. از زنه بگم براتون قدش متوسط اندام تو پری داشت کونش یکم بزرگ بود جون میداد بزاری دم کونش سینه هاشم متوسط بود صورت گرد دماغش قلمی بود . یهو زنه گفت استا آخرش چند درستش میکنی منم گفتم همین قیمت که گفتم . شروع کردن از خودش گفتن شوهرم بخاطر چک تو زندانه و من این پول ندارم بهتون بدم. و یه بچه یه ساله دارم اگه کولر نداشته باشیم از گرما تلف میشه . منم با پرویی گفتم خو پول نداری یه چیز دیگه بهم بده.... تا این گفتم رنگش عوض شد رفت بیرون گفتم پرید تف به این شانس گفتم بیخیال شروع به بقیه کارم کردم یه نیم ساعتی گذشت باز اومد گفت باشه استا بهش گفتم من تا بعدظهر برات امادش میکنم شمارمو بهش دادم و شمارش گرفتم گفتم ظهر بهت زنگ میزنم بیا خونه گفت باشه و رفت منم دیگه دل تو دلم نبود شاگردم اومد بهش گفتم موتور اون کولر باز کن من میرم خونه میام .رفتم خونه به خودم برسم . تو حموم که بودم یاد حرفاش افتادم که گفت هیچ پولی ندارم بهتون بدم و یه بچه یکساله دارم دیگه مثل خوره داشت این حرفاش مغزم میخورد حالم داشت از خودم بد میومد که همچینن پیشنهادی بهش دادم . از یکطرف شهوت از یطرف عذاب وجدان. اومدم بیرون شهر ما کوچیک راحت میشه آمار دربیاری زنگ زدم امارش گرفتم از دوستام حرفاش درست بود . اومدم مغازه صاحب مغازه هم اومده بود رفتم سراغ کولر ش درستش کردم دیگه حال کار کردن نداشتم رفتم خونه بهش زنگ زدم آدرس دادم نیم ساعت بعد اومد آوردمش داخل خونه یه شربت براش آوردم دادم خورد گفت اوستا بیاین کارتون انجام بدین زود باید برم بچه ام سپردم به زن همسایه . گفتم باشه اومدم طرفش دست گذاشتم رو بازوش دیدم داره میلرزه. حالم دیگه خراب تر شد اشک تو چشماش دیدم منم گریم گرفته بود ولش کردم اومدم بیرون یکم فکر کردم گفتم بیخیال اون نیاز داره مجبوره داره همچین کاری میکنه اومدم داخل بهش گفتم آبجی من بیخیال شدم ناخودآگاه اشک از چشمام اومد . شروع کردن به گفتن من الا یه هفته است فقط با نون ماست سر کردم تا فقط به بچم بتونم شیر بدم اخه پولی نداشتم شوهرم سه ماه زندان. بخاطر چکی که به یکی از دوستاش داده. بهش گفتم فک فامیل نداری گفت شهرستانن و چون راضی نبودن با شوهرش ازدواج کنه باهاش قطع رابطه کردن گفتم بلند شو بریم برسونمت گفت مگه کارتو انجام نمیدی فقط گفتم تو مرام نیست همچین چیزی بردمش جلو یه سوپر مارکت گفتم هرچی میخوای بخر من حساب میکنم گفتش اخه من نمیتونم گفتم فکر کن برادرتم بعدش که شوهرت آزاد شد بهم برگردونید و تا وقتی که شوهرت زندانه بیا ماهیانه یه کمک خرجی بهت میدم تا محتاج کسی نباشی وسایل را خریدیم تو راه بهم گفت بخدا اولین بارم بوده از رو نداری مجبور شدم به پیشنهادتون ج مثبت بدم و به شوهرم خیانت کنم فقط بخاطر بچم . موقع ای که اومد کولرش ببره یکم پولم بهش دادم کزایه یارو حساب کردم شاگردم فرستادم کمکش اونجا کولر بیارن پایین. تا سه ماه من بهش پول میدادم و هرچی میخواستن بهش میدادم . یه روز نزدیکای ظهر تو مغازه بودم دیدم یه یارو سبیل کلفت اومد داخل بهم گفت محسن گفتم فرمایش گفت شوهر فلانیم تا این گفت ریدم بخودم اومد طرفم بغلم کرد شروع کرد به بوسیدندم. زنش کل جریان واسش تعریف کرده بود اونم بهم گفت برادری کردی درحق زن بچم تا آخر عمر مدیونتم . این از ماجرای من اگه بد تعریفش کردم شما ببخشید . فقط یادتون باشه غرور کسی که نیاز داره و محتاج خرد نکنین خدا جایی دیگه میرسونه. باتشکر محسن
تابستون ٩١ بود رفيقم رضا واسه كاري رفته بود اصفهان منو رفيقم خيلي صميمي ايم حداقل هفته سه بار بهش سر ميزنم دوروز بود رفته بود كه روز ٤شنبه بود كه يه تلفن زدم به فاطي كه كاري بارى هست من در خدمتم بعد تعارفا كفت كه بجه ها دل حوصلشون سر رفته از ازاو جايي كه بهت عادت دارن يه سر بزن غروب بود كه ديدم فاطس اس داد اكه وقت دارين يه سر بيياين اس رسمي بود ولي نمدونم جرا من يه جوري شدم بعد خريد اسباببازي رفتمو در زدم ايفون زدو رفتم بالا در خونه رو كه وا كرد شكم بيشتر شد بر خلاف هميشه بدون جادر بود ولي روسري داشت يه خورده با بجه بازي كردمو رفتن تواتاقشون داشتن سيدي كارتون ميديدن فاطي واسم جاي اورده بود خوردم يه تي شرت تنش بود با يه كرمكن قرمز خيلي كلفت نبود بعد صحبتاي مختلف از رضا ميناليد كه كار مشخصي نداره الانهم رفته كه رفته ولي من ميدونستم كه رضا رو خيلي دوست داره'روبروم رومبل طوري نشسته بود كه باهاش لبه مبل بود يعني باهاشو روناشو جسبونده بو به سينه هاش كسش قلمبه شده بود روسريش عقب بود ولي بيخيال بودبلندشد اومد طرفم سيني جاي از جلوم برداشتو رفتو ريختو دوباره واسم اورد داشتم واسش جوك تعريف ميكردم كه اومد سيني رو بذاره نشست كنارم جوكم كه تمام شدخيلي نخنديد دوباره شروع كرد از تنهايي اخه اون تو شهر ما غريب بودن دستش كرفتمو كفتم ناراحت نباش من كه نموردم كه لبامون رفت رو هم سري با صداي بجه هاخودشو جمع و جور كردبلند شد رفت تو اتاق ؛يه خدافظي كردم سري رفتم هنوز از تو كوجه شون نرفته بودم كه اس داد ده ونيم بيا رفتم خونه حموم كردم اصلاح بالا و بايينو منتظر بودم تا شب بشه ساعت ده بود كه نزديكاي خونش بودم بهش اس دادم جواب داد خيلي هولي عجله داري هنوز نخوابيدن ساعت از ده ونيمم كذشته بود كه ديدم اس داد بيا
سريع رفتم وقتي درو وا كرد لباس خواب تنش بود دم در بغل كردم همو بوسيديم دستام رو بدنش بود كه متوجه شدم نه سؤتين داره نه شورت كسشو صاف كرده بود سينه هاشو خوردمتو همون حالت ايستاده تكيش دادم به ديوارو سرمو كردم از زير تو لياسش كه كوتاه هم بود شروع كردم به خوردن زبونك كسش صداي ناله خيلي ضعيفي ازش بلند شد تمام اين اتفاقا بشت در بود دستمو كرفتو رفتيم تو تختش لباسامو دراورد كيرمو كرفتو شروع كرد به ساك حرفه اي بود همينجور كه ميخورد من تو زهنم ياد كذشته رو ميكردم روابط رسميم با فاطي، بلندش كردم كذاشتمش رو تختو شروع كردم دوباره خوردن از لبلش تا شصت باهاش بعد كيرم رو كسش كذاشتم خيس خيس بود راحت رفت تو نسبتا" سوراخش كشاد بود باهاشو جمع كردم كناره هم و دادم بالا دستاشو قلاب كرد و باهاشو كرفت حالا احساس كردم تنك تر شده داشت ارضا ميشد صداي نفساش بلندتر شده بودكه كفتم ابم با صداي بي حالي كفت بريز تو منم در نياوردم ابم كه اومد كنارش بي حال افتادم....
نوشته: مرتضی
اون موقع تازه دانشگاهو تموم کرده بودمو کم کم آخرین دختری که باهاش دوس بودم هم دیگه از بیمحلیام و همم اینکه دور بودیم از هم , بالاخره تموم شد رابطه مون.
یه روز که اتفاقا خوابگاه بودم یه شماره زنگ زده بود منم شماره رو ذخیره کرده بودم.(چند ماه قبل بدها)
بعد تموم شدن رابطه با جی اف آخریه همینجور خودجوش شماره های گوشی رو داشتم نیگا میکردم چشمم افتاد به یه شماره که بینام ذخیره بود. شماره شو گرفتم بعد چند بوق یه صدای نسبتا ناز گفت: بله . من هیچی نگفتم قط کردم. اون روز گذشتو روز بعد ی اس دادم: (سلام خانم خوبی) . اولش پا نداد بعد چند ساعت اس داد که کی هستمو شمارشو از کجا آوردم منم جریانو گفتم بعد کلی دلیلو اثبات اینکه از طرف کسی نیستمو قصدم مزاحمت نی راضی شد باهم تلفنی بحرفیم. اتفاقا تابستون بود بعد کلی تلفنی حرفیدن گفت که معلمه و محل کارش ی شهر دیگه بود و اتفاقا شهر ما بین مسیر شهر اونا بودوشهرمحل کارش. چند باری که تلفنی حرفیده بودیم همو ارضا کرده بودیم کلی اصرار میکرد که برم شهرشونو مثلا همدیگه رو ببینیم.
متاسفانه یا خوشبختانه متاهل بودو میگفت حامله نمیشه و انگار شوهرش میخواس ازش جدا شه.
تقریبا اوایل شهریور بود که باید میرفتم مرکز استان واسه ی کار اداری که شهر این خانم زیاد از مرکز استان فاصله نداشت بهش گفتم که میام. بعد انجام کار اداری رفتم شهرشون. خونه هم اوکی بود. چون خونه ی باباش و خونه ی خودشون تو ی کوچه نسبتا طولانی بود و فاصله ی زیادی داشتن. شوهرش مغازه داشتو صب که میرفت تا غروب نمیومد خونه, البته خودش گفت اینارو.
وقتی رفتم تو کوچه بهم آدرس دقیقو گفته بود وقتی وسطای کوچه که بودم زنگیدم بهش گفت نزدیک در فلان رنگ رسیدی بتک درو باز میکنم بیا تو. رسیدم نزدیک تک زدم دیدم یه خانوم که قیافه ش دخترونه بود با یه چادر سفید درو واکرد. خیلی ناز بود. اسمش نسترن(مستعار) بعد که کارتشو دیدم 22 سالش بود قد تقریبا 170 وزنشو نمیدونم ولی سینه هاش 75 حدودا , باسن گردو مالیدنی! داشت. شیکم اصلا نداشت.
راستی من اون موقع 24 سالم بود قیافه ام معمولی , قد 175 وزنم هم 65.
داشم میگفتم که درپ که واکرد رفتیم تو به سرعت نور! چرا که خونه هه دوطبقه بود در ورودی مشترک بود حیاط هم داشت البته حیاطش بزرگ نبود. از ترس اینکه همسایه شون نبینه سریع رفتیم تو.
نشستم تو هال نسترن رفت شربت اورد واقعا تو اون گرما چسبید خوردن شربته. چادرشو گذاشت رپ اوپنو اومد نشست کنارم با فاصله ی نیم متری ی پیرهن با یه دامن بلند که تا زیر زانوهاش بود تنش بود. خلاصه داشتیم حرف میزدیم که با نگاه به لباش و اون سینه های قلمبه ش کم کم حشرم زد بالا بهش گفتم چرا نمیایی نزدیکتر . مثلا خجالت میکشیدو سرش پایین بود رفتم نزدیکش دستشو گرفتم تو دستم اونم بی هیچ مقاومتی دستشو گذاش تو دستم دیدم صداش داره میلرزه رفتم چسبیدم بهش سمت چپم نشسته بود دست راستمو گذاشتم رو لپ چپش یه کوچولو لباشو خوردم کم کم اونم همراهی میکرد روسریشو باز کردم به خوردن لباش (که یه کوچولو شبیه لبای حالا نگم انجلینا جولی! شبیه لبای این دختره ارغوان هس تو سریال زمانه-) لبای همو داشتیم میخوردیم البته نه رو مبل که روی زمین همونجور خوابوندمش خودم خوابیدم روش . سینه هاشو از رو پیرهنه مالوندم. کم کم سفت شدن . پیرهنش دراوردم جووووووووون انگار داشتن منفجر میشدن سینه هاش سوتینشو هنمز باز نکرده بودم دستمو از کش دامنش بردم رو چوچولش خیسه خیس بود جالبه شورتم پاش نبود. گفتم برو یه چی بیار اینجا پهن کن. گف نه بریم تو اتاق پاشدیم اون جلوم را میرفت منم از رو دامنش داشتم باسنشو میچلوندم حین رفتن به اتاق خواب اونو شوهرش . تو اتاق که رسیدیم با چشاش داشت التماس میکرد که کیر میخواد شدید. تش شرتمو دراوردم شلوارمو دراوردم شورتمم گذاشتم اون در بیاره که این کارو کرد. رو تخت طاق باز خواید منم دوباره افتادم به جون سینه هاش همه جاشو لیس زدم رفتم پایین دامنشو دراوردم وای عجب کسی داشت پاهاشو باز کردم چوچولش خیسه خیس بود ی دسمال ورداشتم پاکش کردم شرو کردم به خوردن چوچولش دستام هرکدومشون رو یکی از سینه هاش بود وای چه کس خوشطعمی داشت دیگه اهو ناله ش بلند شده بود چرخیدم حالت 69 اون با یه حرارت خاصی کیرمو میخورد منم واسش لیس میزدم کسشو گفتم داره ابم میاد درش اورد از تو دهنش از کشو میز ارایش کنار تخت یه اسپری دراورد منم زدم به کیرو خایه هام. وای وقتی به پهلو خوابید تازه فهمیدم چه کون خوشتراشی داره. خگفتم دمر بخوابه اونم خوابید کیرمو لای چاک کون قلمبش گذاشتم روش خوابیدم چه حالی میداد وقتی لمبرای نرمش میرمو بینشون دربرگرفته بودم اونم باسنشو شلوسفت میکرد. دوباره چرخوندمش کسشو خوردم ده دقیقه بعد اوردمش لبه ی تخت اروم سر کیرم گذاشتم لای چوچولش بالا پایین کردم داشت ناله میکرد گفت بکن تو کسم منم بعد اذیت کردن چند باره اروم سرکیرمو دادم تو کس داغش خیلی اروم تا. ته کردم تو کسش یه آه جیگری گفت شروع کردم به تلمبه زدن خم شدم لباشو میخردمو تلمبه میزدم تو کسش بعد چن دقیقه کیرمو از تو کسش دراوردم گفتم پاشو حالت سگی کسوکونتو بده بالا اونم این کارو کرد اومدم روتخت محکم کیرمو تو کسش کردم تلمبه زدم چون اسپری زده بودم آبم حالا حالاها نمیومد وقتی داشتم کسشو میگاییدم اونم تو اون حالت داگ استایل دلم هوس کون نازشو کرد که گفت نه الان فقط کسمو بکن بعد حالتو عوض کردیم طاقباز خوابیدم اونم اومد رو کیرم نشست کیرم تا. ته رفت تو کسش. دوتادستامو رو باسنش گذاشتم میمالوندم اونم خودشو بال و پایین میکرد منم تو اوج شهوت بودم خم شد روم لبامو عین وحشیا میخورد منم هموراهیش میمردم سوراخ کونشو انگشت میکردم دیدم داره ناله هاش بیشتر میشه منم محکو تلمبه میزدم تو کسش که ابم اود همشو خالی کردم تو کسش خیلی چسبید.
مرسی از اونایی که خوندن خاطره مو. خاطرات دیگه ای هم دارم که اومد خود خونمون. اگه خواستین میذارم.
نوشته: آرمین
سلام به همه ی بچه های ایران زمین الهام هستم 31 ساله و متعهل 2 تا کوچولو هم دارم اول اینو بگم که با شوهرم توی دانشگاه آشنا شدم هردومون حسابداری می خوندیم بعد به خاطر کار شوهرم از مشهد اومدیم تهران اوایل هردومون توی یک شرکت کار میکردیم ولی بعد چون باردار بودم بچه ی دوممو دیگه سر کار نرفتم تا2سال قبل که دوباره تصمیم گرفتم برم سر کار و خدا کاری واسم جور کرد و توی یک شرکت پخش لوازم خانگی حسابدار شدم انصافا حقوقشم خوب بود واسم بعضی اوقاتم که تو شرکت بیکار میشدم میومدم اینترنت با این سایتم همین جوری آشنا شدم ما برسیم سر اصل داستان
این صاحاب کار ما یک آقا پسری داشت که اگه با فرید ازدواج نکرده بودم شک نکنید با اون ازدواج میکردم خیلی پسر خوبیه بار اول که اومد شرکت دیدیمش تو همون نگاه اول عاشقش شدم اونم همین طور یادم نمیره دیدار اولمونو اسمش شهرام 20 سالشه هم خیلی خوشکل هم یک پارچه آقاس بگذریم حال یک 4 ماهی گذشت و شوهرم با این آقای فرامرزی رییس شرکت میگم باهم خیلی رفیق شدن و این بود رفت و آمد های خانوادگی ما با خانوادشون شروع شد ما میرفتیم اونا میومدن خونمون اینم بگم که آقای فرامرزی خانواده نسبتا معتقدی بودن منم سعی میکردم خونشون که میریم زیاد ترگل ورگل نکنم ساده برم اینم بگم که این آقا شهرام اوایل خیلی باهام سرد بود اما کم کم یخش وا شد و با هم تو شرکت خیلی شوخی می کردیم تا این که دیگه خیلی با هم صمیمی شدیم اما بریم سر اصل داستان شوهرم به خاطر کارش 4 روز هر ماه و نیست میره مشهدداستان از اینحا شروع میشه: یکی از اون شبایی که فرید مشهد بود دیدم گوشیم زنگ خورد دیدیم شماره شهرام گوشیو برداشتم بعد سلام و احوال پرسی شهرام گفت تنهاین ؟گفتم نه با بچه هام گفت نه یعنی آقا فرید مشهده؟گفتم آره . گفت یک فیلم جدید گرفتم بیارم واستون ببینید (چون ما تو تهران کسی و نداریم و بعد از ظهرا بیکاریم با فرید . بچه ها سرمون گرم میکنیم گاهی اوقاتم فیلم میگیریم) منم بهش گفتم باشه بیار ساعتای 8 بود که دیدم آیفون زنگ خورد شهرام بود تعارفش کردم بیاد تو از خدا خواسته قبول کرد اینم بگم که شهرام تا حالا هیچ وقت تنها خونمون نمیومد همیشه با مامان باباش میامدن منم دیدم شهرام تنهاس و باباش نیس دیگه چادر سرم نکردم و با یک لباس آستین بلند با دامن بلندی پام کردم روسری هم سرم کردم اومدتو و بعد احوالپرسی با خنده گفت چشم بابامو دور دیدی چادر سر نکردی؟ منم گفتم آره دیگه! بهش گفتم فیلمش چیه گفت ویلای من قشنگه گذاشتم تو dvd و بچه ها رو صدا کردم بیان ببینن پسرم 8سالش و دخترم 5 سالشه خلاصه فیلم دیدیم و تمام شد احساس میکردم شهرام یک خورده استرس داره بعد شهرام رفتو بهش واسه شام اصرار کردم اما قبول نکرد و رفت فرداش گذشتو فردا شبش ساعتای 7 بود آیفون زنگ خورد برداشتم دیدم بازم شهرامه شوکه شدم با خودم گفتم واسه رو کم کنی شهرام لباسامو عوض نکنم با همون شلوار استرچی که پام بودبا یک تاپ که تنم بود طولانی شد باشه سریع تر میگم اومد تو و من این جوری دید خشکش زد هیچی نگفت دید بچه ها نیستن گفت بچه ها کجان گفتم خونه آقای چعفری رفتن همسایه 2طبقه بالامون چون بچه اش همسن سانازو امیرن با هم بازی میکنن به شوخی گفت عجب دافی شدی! گفتم بودم خبر نداشتی گفت واستون فیلم آوردم اما با فیلم دیشبی فرق داره گفتم چه فرقی گفت خارجیه منم اصن از فیلم های خارجی خوشم نمیاد گفتم دوس ندارم گفت این قشنگه اگه بد بود هر چی خواستی بگو گفتم باشه ایندفه تو فلشش ریخته بود اومد فلش وصل کرد به LCDتلوزیون روشن کرد تا فلش load شد دیدم کلی عکس سکسی تو فلشش بهش گفتم اینا چیه شهرام گفت هیچی بابا فلش دست دوستم بوده اینا رو ریخته آمد فیلم گذاشت یک جند دقیقه ایکه گذشت صحنه های سکسی رسید که با هم عشق بازی میکردن بد جور حشری شدم شهرامم همین طور وشط فیلم بود که در زدن رفتم در وا کردم دیدیم پچه ها هستن به شهرام گفتم فیلم stop کن بچه ها نبینن اومدن دفتراشون بر داشتن گفتن مامان ما میریم بالا گفتم باشه برین رفتن دوباره فیلم . play کرد من و شهرامبه فاصلا حدود نیم متری هم نشسته بودیم رو مبل دیدیم شهرام داره کم کم میاد نزدیک تر تا این که اومد بهم چسبید دستم گرفت تو دستش خیلی بدنش گرم بود بعد دستم ول کرد دستش گذاشت رو پام یک چند دقیقه ای همین جوری بود حس کردم نفسش داره تند تند میزنه بیچاره هول شده بود بعد بهم گفت الهام یک چیزی بهت بگم ؟گفتم آره بگو . شهرام:خیلی دوست دارم موندم بهش چی بگم گفتم خوب منم دوست دارم شهرام جان بعد دوباره دستم گرفت فیلم قطع کرد گفت ولش کن فیلم رفت تو فیلمای سوپرش گفتم شهرام خاموشش کن گفت چرا عزیزم؟ گفتم دوس ندارم شهرام:آخه چرا؟ گفتم خوشم نمیاد شهرام:همین و با هم ببینیم بعد خاموش میکنم گفتم باشه بذار فیلم و گذاشت وای خدای من یک 5 دقیقه ای گذشت واقعآ حشری شدم دستم گرفت گذاشت رو کیرش چه قد گرم بود وایییی گفت دوسش داری هیچی نگفتم دستشو برد رو سینه هام شروع کرد به مالیدن سینه هام عینه سنگ شده بود گفت جونم چه ممه هایی داری الهام جونم گفت سایزش چنده؟ من: چرا میپرسی؟ کفت میخوام بدونم گفتم 75 گفت به به یهو گردنم گرفت گفت لب میدی نفس؟ منتظر جوابم نموند شروع کرد به خوردن لبام منم از خا خواسته لباشو میخوردم و کیرشو میمالیدم بهم گفت بریم تو اتاق؟گفتم بریم رو تخت رفتیم تو اتاق گفت می خوام جی جی هاتو بخورم شروع کرد به خوردن سینه هام منم آهو اوهم دراومد تاپم در آورد سوتینم باز کرد گفت جونننم مث وحشیا میخورد بعد بهش گفتم شهراممن کیر میخوام گفت کیرم بهت میدم نفس امد شلوارم در آورد گفت جان عجب کون سفیدی من عاشق کونتم بعد من بر گردوند شروع کرد به خوردن کوسم واقا حرفه ای میخورد داشتم دیوانه میشدم انگار تو این دنیا نبودم من:شهرامکیرت بده گفت چشم لباسش رد اورد شلوارش من از تئ پاش کندم منم که مست کیرش بودم مث وحشیا شورتش در اوردم وای عجب کیر سفید و کلفتی داشت تا کردم تو دهنم واسش میخوردم اونم حالی میکرد گفتم شهرام نمیای بکنی؟ گفت با کمال میل عزیزم گفت برگرد یک خورده لاپایی بدمت خوابیدم به شکم اونم اومد گذاشت لا کونم هی میمالید به کونم منم حال میکردم گفت بر گرد اومد گفتم جرم بده شهرام گفت چشم آمد کیرش و گذاشت دم کوسم با یک فشار کرد تو اولش همین حوری نگه داشته بود بهش گفتم تلمبه بزن شهرامچه کار میکنی؟ گفت باشه و شروع کرد به عقب جلو کردن من:اوییییییییی بزن بزن آیییییییییی شهراممن مال توام بزن بزن جرم بده همش مال تو همین جور یک چند دقیقه ای میزد شهرام:کونت می خوام با تردید گفتم باشه بیا برگشتمواسش قمبل کردم با تف به زور کرد تو خیلی دردم اومد اونم هر لحظه وحشی تر میشد محکم تر میزد دیگه اشکم در اومد گفتم بسه ترخدا بسه اونک بی خیال شد گفت کوستو می خوام دوباره اومذ از کس شروع مرد به تلمبه زدن یک 7 8 تا که زد گفت ابم چی کار کنم داره میاد گفت بریزم توش گفتم نه بده بخورم امد کیرش با سرعت کرد تو دهنم تمام ابشو خوردم بعد یهو ولو شدیم رو تخت من:خسته شدی؟گفت آره خیلی ولی دستت درد نکنه حال داد شهرام:میگما فرید عجب هلویی رو هر شب دنده میده گفتم فرید که نیست تو هم میتونی این هلو رو دنده بدی گفت راس میگی؟ گفتم آره من فقط زن فرید نیستم زن تو هم هستم گفت حتما بهش گفتم بلند شو لباساتو بپوش الان بچه ها میان رفتیم لباسارو پوشیدیمو شهرام بعدکلی تشکر رفت این اولین سکس من با عشقم بود از خدا میخوام فقط یک بار دیگه من و به شهرام برسونه یه جی دیکه بگم خواهشا فحش و بد بیراه ندید ممنون...
نوشته: الهام
سلام بار اول هست داستان مينوسم طرفاي جنوب هستم قرارشده بود واسه خوستگاري خواهرم عده اي بياين خونه ما تايادم نرفته بگم متاهلم و2تا بچه دارم واسه نهار دعوت بودن خانوما تو ي اتاق اقايون اتاق ديگه نهارخوردن كه بحث شروع شد سنت هاي ازدواج منم با ازدواج ابجيم مخالفت نكردم بايد بره پي زندگيش رفتم تواشپزخونه ديدم دختردايي داماد باخواهرم پچ پچ ميكنن اسمش پرستو بود چه پرستويي شايد باورتون نشه چه اندامي سينه ورقلمبيده لباي سكس چه باسني چشمم كه بهش افتاد واي چي ميديدم به بهانه اب خوردن رفتم جلو سلام كردم و اب خاستم اونم ي ليوان اب داد دستم خوردمو اومدم بيرون ي دفعه گفت داوود گفتم چيه گفت با ازدواج ابجيت مخالفت نكردي اخه من پسر بزرگ خونم باخودم گفتم اگه تو همراهشون نبودي مخالفت ميكردم سرتونو درد نيارم شمارشو ازش گرفتم بعدش رفت سراغ قيليون كشيدن روبروم نشست داشت ميكشيد س م س دادم بهش حيف اين لبا كه داري باهاشون قيليون ميكشي توجهي نكرد تكرارش كردم ني رو انداخت اس داد كه فضولي گفت دلم ب حال لبات ميسوزه دختر اس داد دخترخودتي من بچم 3 سالشه 20 سال داشت قرار مداراشون تمام شد رفتن نگاه اخريش خيلي عجيب بود
بعدازظهر همون روز بهش زنگ زدم و با اين بهانه كه دوباره داره قليون ميكشه سرصحبت بازشد بعد 5_6دقيقه گفتم كه ازت خوشم اومده كه قطع كرد 2باره زنگ زدم جواب نداد 2ساعت بعد زنگ زد ومنم خوشحال جواب دادم چرا قطع كردي ازم ناراحت شدي گفت ديوونه شوهرم پيشم بود شوهرش 24روز بيرون بود6روزخونش 6روزخطش خاموش بودتا كه شوهرش رفت سر كارساعت 10 صبح بود كه زنگ زد گفتم بيمعرفت ي اس ميدادي قسم ميخورد كه گوشيش خراب بوده وبعدهم اخرسر بودن شوهرشو بهانه كرد گفت كه قراره داييش بياد خونش نهار درست ميكنم توهم بيا منم ازخدا خواسته رفتم خونش نهارخورديم .داييش گفت كه چندجايي كارداره بايد بره منم پوشيدم كه برم گفت توبشين من زود مبام ازدرحياط زد بيرون كه رفتم توديدم پرستو داره ظرفاشو ميشوره از پشت بغلش كردم زدزيردستم گفت معلومه چكارميكني بهش گفتم كه من 6روز منتظر اين فرصت بودم يكم ناز كرد لبي ازش گرفتم دستاش تو دستم اوردمش تواطاق كيرم بلند شده بودميگفت تواين 6روزپريود بوده وشوهره از كون ميكرده انداممممممشو كه ديدميزدم حشرم رفته بود2ميليون يواش يواش شروع كردم ب خوردن لباش شهوت تمام وجودشو گرفته بودمنم از اون بدتر بهش گفتم كه لخت بشه بي درنگ سوتيينشو دراوردچي مميديم 2تاهلو بپرتوگلومالوندش خوردمشون اونم ناله ميكردچه كوني ميخاستم از كون بكنمش كه گفت 6روز از عقب دادم بسه دستمو بردم زيرشرتش خيس خيس بود منم طاقتم طاق شده بود وازطرفي ترس اومدن داييش دوتاپارودادم بالا سر كيرمو گذاشتم جلو سوراخ كسش باهاش ور ميرفتم كه يدفعه گفت زودباش بكن توش ديگه اينق سربود كه باي فشار كوچولو رفت تو كسش اهي كشيداوهههههههههههههه منم شروع كردم ب تلمبه زدن چه كسيگندمي داشت زدم زدم تاكه محكم بهم چسپيد ارضاع شده بود منم تلبه زدنوشروع كردم داشتم ارضاع ميشدم گفت ابشو بريزه تو كسش منم خالي كردم تو كسش 2روزي 1بارباهم سكس داشتيم تاشوهرش بياد تااين اواخر باهم بوديم وازهمديگه لذت ميبرديم كه اس داد ديگه ميخاد مال شوهرش باشه ؟؟ دوست پسر جديد گرفته بود چه سكسايي كه باهم نداشتيم ولي هيچوقت كسشو نخوردم ساك ميزد ابمو ميخورد ووو........... كاملا واقعي.اميدوارم خوشتون اومده باشه.
نوشته: داوود
: سلام اسی هستم.داستان من راجب سه تاخواهرهستش.ولی داستان رقیه خانم شهوتی رو میگم.من یه دوست دارم که اسمشونمیگم.البته شرمنده به خدا.من همیشه به خونه اشون میرفتم حتی همسایه ابجی بزرگم بودن.من همیشه بادوستم خونه اشون میرفتم.تایه روزبه سرم زد شماره ابجیش رقیه روبردارم.که موفق شدم .چندوقت گذشت میترسیدم بهش بزنگم.درواقع من ابجی کوچکترشودوست داشتم ولی اون خط وگوشی داشت ولی داداشش نمیدونست تا اینکه دل به دریا زدم وبهش زنگیدم .وقتی که گفت الو تمام بدنم ازترس لرزید.قعط کردم.دیدم خودش میزنگه .ترسیدم بردارم ولی برداشتم که اسم منو اورد گفت کاری داشتی زنگیدی من کپ کردم.گفتم توازکجا منوشناختی گفت شمارتومیشناسم چون توگوشی داداشش وقتی بهش زنگ میزدم زمانی اون خواب بوده شمارمو دیده .نقل قول ازخودش بود.باهم خیلی حرف زدیم اصلأ نمیدونستم چی بگم.تا اینکه بهش گفتم من میتونم براتون زنگ بزنم یا اس بدم اون گفت به یه شرط منم گفت چه شرطی گفت باید منومثل ابجیت خطاب کنی.منم مجبورشدم وقبول کردم.همیشه بهم اس میدادیم .ولی همیشه یه مدل اس های میفرست که یه ابجی به داداشش میفرسته.ولی من نه همیشه براش اس های عاشقونه.میفرستادم.ولی جواب نمیداد.که ازاین طرح خواهروبرادرانه ای که ریخته دست برداره تاکه یه روز نمایشگاه توشهرمون اومد اخه هرسال .توشهرمون نمایشگاه بازمیشه مثل شهرهای دیگه اونقد بزرگ نیست چون تویه سالن فوتسال برگزارمیشد اخه جای مناسبی برای نمایشگاه نبود.درضمن نمایشگاه به خونه اشون نزدیک بود راستی فراموش کردم بگم این رقیه خانم.شوهر داره شوهرش چهار تا زن داره با این زندگیش ازلحاظ مالی خوب بود.ولی ازشوهرش متنفربود.خوب بقیه داستان.اون بهم اس داد که بیام نمایشگاه .منم به خودم رسیدم .قدم زیاد بزرگ نیست ونه زیاد کوچیک.ولی اندام قشنگی دارم.اون روزخیلی به خودم رسیدم.وقتی رفتم اونجا شلوغ بود همه واسه خرید اومده بودن.بهش اس دادم که کجای جواب نداد فهمیدم شلوغه نمیشنوه زنگیدم .که قعط کرد واس داد دم دراصلی وایستم از اونجا ردمیشم منم وایستادم دیدم که اومد اون خیلی خوشگله واندامهاش خیلی درشتن.وسینه هاش بزرگ .بهم نگاهی کرد وخندید.تودلم گفتم که میشه گه بدنتولمس کنم .اون دورمیزد ومن دنبالش بودم خلاصه بهم چشم چرونی میکردیم.ابجی کوچیکش.باهاش بود.بعضی جاها مواظب بودم ابجی کوچیکش شک نکنه.اخه منومیشناخت.بعد ازنیم ساعت بهش اس دادم که میرم.بهم ج داد که بروخونه مامانم به داداشم به بهونه اس بده وبگو گارت دارم منم همین کار روکردم که داداش گفت بیا خونه.منم ازخدام بود رفتم.اونجاکه رفتم یه نیم ساعتی نشستم دیدم که رقیه وابجی کوچیکش اومدن.من تو اتاق دوستم بودم.بهش اس دادم که بهم اجازه بده برم خونه که گفت بایدشام بخوری بعدبری.منم قبول کردم.راستی خونه رقیه ازخونه مادرش یه صدمتری فاصله داشت .زمانی که با دوستم نشسته بودیم وداشتیم ماهواره نگاه میکردیم.بهم اس داد این دفعه اس هاش فرق میکرد چون بهم اس های عاشقونه میفرستاد تعجب کردم پرسیدم چی شده ازاین اس ها برام میفرستی.بعد درجواب فرستاد گفت ادم به نفسش اس عاشقونه بفرسته عیبه.من جاخوردم.وخیلی حشری شدم.گفتم قضیه چیه گفتش امشب خیلی خوشتیپ بودی.منم گفتم اختیار داری قابل شمارو ندارم.اس داد لوس نشو.بعد بهش اس دادم وگفتم صادقانه بگو.چرا بهم پیشنهاد کردی مثل خواهروبرادر بمونیم.جواب داد گفت یهو ازدهنم در اومد.وگفت بعد خجالت میکشیدم.بهت بگم.که دوستت دارم و خجالت میکشیدم حتی اس های عاشقانه بفرستم.ولی امشب خیلی.هوسی شدم که بهت بگم دوست دارم دوست پسرم باشی رقیه ازم دوسال بزرگتربود بدبخت بعد هشت سال خدا بهش بچه داده بود اون موقع دوماهش بود .خلاصه شام خوردم.اونم دست پخت خودشو .خدایش خیلی خوشمزه نبودن .بعد که بهم اس داد گفت غذا چطوربود روم نشد که بگم عالی نبودن گفتم خوشمزه بودن.بهم گفت دروغ نگو.اخه من اشپزیم زیادتعریفی نداره.ازم معذرت خواهی کرد.منم گفتم مهم نیست همینکه برام غذا خودت درست کردی برام خوبه.ازبس که بهم خوش گذشته بود که ساعت دوازده شب شده بود اونم رفته بود خونه خودش بهش اس دادم که میرم خونه.واون بهم اس داد هروقت اومدی ازخونه مامانم بیرون بهم بگو منم باداداشش خداحافظی کردم وگفتم میرم خونه .بعد بهش اس دادم که دارم ازخونه مادرت میام بیرون.که بهم اس داد که همه جا رو دیدبزنم که ببینم کسی توکوچه نیست که بهش اس دادم کسی نیست.بعد اس داد گفت من میام دم در تو هم بیا دم درخونه امون ولی مواضب باش کسی نباشه.اون وخواهرش مرجان که ازخواهرکوچیکش یکم بزرگتربود شبها که شوهرش پیش اون زنهاش بود باهانس میخوابید.من رفتم دم درشون .فهمیدم پشت دروایستاده در روبازکرد وگفت بیاتو ولی توحیاط خونه اش بودم که بهم نگاه کرد منم حشری حشری بودم بدون اینکه چیزی بگم لبموگذاشتم رولباش همینجور وایستاده ده دقیقه ازهم لب میگرفتیم.ومن کسشومیمالیدم.دیدم چیزی نمیگه و همش توحیاط سرپا بودم بهش گفتم دیگه میخوام برم خونه .فهمید که به خاطربیرون وایستادنمون ناراحت شدم اخه نمیشد اونجوری کاری کرد هواهم سرد بود بعد که اومدم بیرون.داشتم میرفتم اولش میخواستم برم خونه ابجیم بخوابم بعدش بی خیال شدم به تاکسی تلفنی زنگ زدم وادرس رو دادم.وقعط کردم.دیدم که رقیه خانم زنگ میزنه بهم گفت به خدا اینجا ابجیم ودخترخاله ام هستش گفت دخترخاله ام دهن لغ هستش.میترسم.خونه دخترخاله اش هم نزدیک خونه اشون بود فکری به ذهنم اومد ازش خواستم که بهش بگه شوهرم داره میاد توامشب برو خونه.اونم یکم طفره رفت وقبول کرد که حاشاش کنه که این کار رو کرد.بعد بهم گفت یجای بمون یابیست دقیقه برو خونه ابجیت تا خواهرم خواب بره .انوقت بهم اس میدم که بیای منم گفتم باشه ولی خونه ابجیم نرفتم.چون اگه میرفتم.یه خواهرزاده دارم ولکن نمیشه پیله میشه اینوقت کجا میری منم رفتم یه گوشه ای نشستم خیلی سردم بود .که اس داد کجای به دروغ گفتم خونه ابجیم.بهم گفت توروخدا هواست جمع باشه همه جارو نگاه کنی کسی نبینه منم گفتم باشه.رسیدم نزدیک خونه اش اس دادم در روباز بزاره اونم در روبازگذاشت.منم رفتم.تو .وقتی وارد خونه انش شدم نفس ارومی کشیدم.که بهم نگاه کرد گفت چرا اینغذ قرمزی گفتم.الان نیم ساعته بیرون نشستم وبهش گفتم که خونه ابجیم میرفتم دیگه نمیتونستم بیام.رفتم تواتاق خوابش.روتختش نشستم اون گفت میرم واست چای درست میکنم.من بعضی وقتهاترامادول مصرف میکردم.این دفعه دوتا به خاطر اینکه کمرم صفت بشه دوتاخوردم وبهش گفتم برام اب بیاره بهونه ای که تشنه امه بجای اب واسم اب شربت اورد.منم قبلأ ترامادول هارو بدون اب خورده بودم دهنم خیلی تلخ بود.خلاصه چای رو اورد وخوردیم بعد بیست دقیقه حرف زدن .بدنم خیلی گرم شده بود.دیگه کیرم داست میترکید.اخه بدبخت انتظاروسردی.وحالا .یه زن متوسط چاق وخوشگل جلوش بود .بدون هیچ رودروایستی روش خوابیدم اونم روی تختش.حسابی ازهم لب گرفتیم.بعد بهش گفتم لباسامودربیار.لخت لخت شدم بعد لباسای خودشودر اورد.سینه هاش خیلی بزرگ بودن اونم خیلی صفت شده بودن .من شروع کردم به خوردن سینه هاش وگردنش.حسابی بدنشو خوردم انگار راضی نبود چون فکرمیکرد کسشومیلیسم ولی من خوشم نمیومد اون برعکس من وقتی نوبت اون شد اون خیلی شهوتی بود لبامو طوری میمکیدکه خدایش حس میکردم باد کردن.شروع کرد به خوردن کیرم.به نظرمیومدتوکارش خیلی حرفه ای بود به نظرم اون استاد ساک زدن بود .خیلی کیرمو خورد.بعد خوابوندمش وکیرمو گذاشتم لای کسش.وقتی که فروش کردم بدون هیچ دردسری تاتهش رفت.منی که ادعامیکردم کیرم خیلی بزرگه ولی فکرکنم کیرشوهرش یاکس دیگه ای که کرده بودش ازم بزرگتربوده.خلاصه خیلی تندتند تلمبه میزدم که صدای تخت چوبیش هم میومد.تلمبه هام شدیدترشدخیلی اه وناله دیونه کننده میکشید باهمون ناله هاش حشری ترم کرد.من که همونجورمیکردمش.ولبام رولباش بود طوری مست بود که بهم میگفت اب دهانتو بریز تودهنم.من همین کار رومیکردم واون انگارازاب دهانم خوشش میومدتا اینگه دیدم داره میلرزه فهمیدم ابش داره میاد منم محکم میزدم میگفت تند بکن منوجرم بده .کیرت فقط مال منه.منم ته دلم گفتم جای نمونده که من جرش بدم اخه قبلأ حسابی جرخورده بودن من توهمون حالت ابلم اومد.وکامل توکش ریختم.ازحال بی حال شدم تا ده دقیقه همینجورساکت روش خوابیده بودم.بعدش منوگفت بغل بخواب باهمون حالت که ابم ریخته بود وکیرم کوچک شده بود .بازم شروع کرد به خوردنش.بعد چند دقیقه دوباره موقق شد کیرمو بلند کنه انگارشهوتش خیلی زیاد بود.اون شب دوبار کردمش.که ساعت پنج صبح با درد کمرو احساس خستگی ولی خیلی بهم خوش گذشت چون کارشوخوب بلد بود.رفتم خونه .بعد این داستان.شبهای که شوهرش اونجا نبود من جای شوهرشو پرکردم.بیشتراز ده بار باهم رابطه داشتیم.راجب دوتاخواهرش توداستان بعدیم منتظرباشین.امیدوارم راضی باشین.دوستان محترم.
نوشته: اسی هوسباز