دوست پسر

گفت و گوی sms من و دوست پسر سابقم – ساعت 24
دوست پسرم (س) : سلام بیداری ؟
من : سلام عزیزم بیدارم .
-: حرفهای سکسی بزنیم ؟
-: باشه .
-: اول تو بگو خوشگله .
- : کاش کرمان ساکن بودم اون وقت مثل سابق جمعه ها ميامدم پيشت و تو با کوس و کونم بازى مى کردى و کيرت را چند بار تو سوراخهاى کوس و کونم مى کردى و با پستانهايم بازى.اوووف.کيرت تو کوسم بدجنس چرا اينقدر دورى؟
-: آره کاش بودی و لخت می شودی و من هم حسابی می کردمت .
-: اگه پیشت بودم چی کار می کردی ؟
-: خب اول کیرم را میدادم دهنت که حسابی لیس بزنی وبمکی...بعدش که حسابی خیس میشد آروم میکردم توی سوراخ کونت ودر حالی که تلنبه می زدن ازپشت باپستونات بازی میکردم.بعد درش میاوردم می کردم تو کوست و تلنبه می زدم و نوک پستانهاتو می خوردم .آنقدر به تلنبه زدن ادامه می دادم که آب کیرم بریزه ...میدونم که الان کوست حسابی داغه...
-: اوووف.عزيزم.کيرت را مى مکم و مي ليسم و مي کنم تا ته تو کوسم و لباتو مى بو سم و نو سينه ها تو مک مى زنم.اوووف.عزيزم کيرت را مى خوام. اگه پيشم بودى ميذاشتم تا صبح باهام عشق بازى کنى و آنقدر کير کلفت شده از شهوتت را در کون و کوسم فرو کني و تلنبه بزنی تا آبش بريزه.تمام بدنت را مى بوسيدم. بازم حرفهاى سکسى بزن.بگو اگه پيشت باشم باهام چى کار مى کنى؟
-: دوس دارم دارازمی کشیدی ودهن تو بازمیکردی منهم زانومیزدم وتخمامو میکردم دهنت توهم آروم مک میزدی ومنهم بانوک پستونات بازی میکردم.بعد می رفتم سراغ کوست و می خوردم . با کونت بازی می کردم .کیرم در آرم آرم تو سوراخ کوست می کردم و تلنبه می زدم و تو هی بهم می گفتی اوووف کوسم را پاره کن ...
-: بازم بکو ... اوووف...آی...
-: الان کیرم سفت وکلفت شده وبدجوری ذق ذق میزنه...اگه اینجابودی کوست را می مالیدو و می بوسیدم ولای کست روباانگشتام بازمیکردم و وسط شولیس میزدم.خوب که آبش میومد.کیرم روتا ته میکردم توش آنقدر تلنبه می زدم تا آب کیرم بریزه . بعد میدادم کیرم را بلیسی .
-: کير تو مي مکم و فشار مى دم و ميمالم .کوسم را مثل هلو ميذارم تو دهنت تا بخوريش.کاش اينجا بودى کير کلفتت تا صبح تو سوراخ تنگ کوسم فرو مى رفت و پارش مى کرد.
-: بگو عزیزم . کیرم داره حال میاد .اووووف ....
-: دوست دارم لخت کنارت دراز بکشم.تو کوسم را ببوسى،بمالى،بمکى،بليسى بعد برى سراغ پستان هام آن را بمکى و بمال وقتى کيرت سفت شد بکنيش تا ته تو کوسم و تلنبه بزنی و با ماهيچه هاى کونم آنقدر بازى مى کردى.اوووف.تا کيرت حال بياد.
-: آره،اون وقت تا صبح هزار بار کيرم را در کوس و کونت فرو مى بردم پارت می کردم . فدات بشم آب کیرم ریختم.کاش بودی کیرم را می لیسیدی .
-: اوووف ... من حسابی حال آومدم .
-: من هم همین طور .برو بخواب .
-: باشه شب به خیر کیر کلفت ....
-: شب توهم به خیر جنده . کوس طلا .

نوشته: ؟

این داستان واقعیه
سال گذشته بعد امتحانای ترم تابستونی با دوست پسرم دعوام شد
یه روز به بهونه ی دانشگاه از خونه زدم بیرونو تا ظهر تموم خیابونارو پیاده رفتم
خیلی خسته بودمو تشنم بود رفتم رستوران ایتالیایی و ناهار خوردم بعدم پیاده تا یه چایی اومدم که سوار تاکسی بشم
یه پژو جلوم ترمز زد منم با خیال راحت رفتم سوار شدم
بعد سر حرفو باز کردو چند تا سوال ازم پرسید
ازش خوشم اومد هم خوشگل بود هم با شخصیت به نظر می رسید
وقتی هم از خودش گفت فهمیدم 32 سالشه و بچه ی بالای شهره وقتی ازم شماره خواست با خیال راحت بهش دادم
تا سر کوچه رسوندم و رفت اونروز همش اس بازی کردیم و قرار گذاشتیم فردا عصر ساعت 8 بیاد دنبالم بریم بیرون
فردا اس داد کار دارمو دیر تر میام
ساعت 9 اومد یکم تو شهر گشتیمو رفتیم جای خلوت ازم حسابی لب گرفت
بعد سینه هامو مالیدو رفت پایین
کسم خیس خیس بود
دستشو که گذاشت لای پام آهم بلند شد
دستشو گرفته بودم و نفس نفس می زدم اما همون موقع گوشیش زنگ خوردو گفت مجبوره برگرده فردا میاد سراغم بریم خونشون
منم قبول کردم
بعد رسوندم خونه
فرداش ساعت 9 صبح بهم آدرس دادو منم رفتم از در که داخل شدم بغلم کردو لبامو خورد
بعد نشوندم روی تخت وزیر گلومو خورد
بلوزمو دراورد
خیلی حشری شده بود دستمو بردم روی کیرش سفت شده بود
سوتینمو باز کردو وحشیانه سینه هامو فشار می داد
منم جیغ می زدمو آه می کشیدم
دائم می گفت حشریم کن با صدات
بعد شلوارمو باز کرد تا نصفه کشید پایین از روی شورت کسمو می کالید خیلی داغ شده بودم التماس می کردم کسمو پاره کن
روی دو زانو نشست شلوارشو باز کرد کیرشو دراورد بیرون بلندم کرد تا ساک بزنم
نزدیک 10 دقیقه دیوونش کردم
بعد کامل شلوارشو دراورد
شلوار منم کشید پایین پاهامو با دستاش باز کرد زبونشو بی هوا کرد تو کسم جیغم درومده بود با نوک زبونش با چوچولم بازی می کرد خیس خیس بودم
می کرد تو و در میاورد
داشت ارضام می کرد که زبونشو کشید بیرون به پشت خوابوندمو پرسید بازی یا نه که گفتم اره یهو کیرشو محکم فشار داد تو کسم دیوونه وار عقب جلو می کردو جیغ می کشیدم
تموم بدنشو زخم کردم بسکه چنگ زدم
التماس می کردم پارم کن
کیرشو توی دلم حس می کردم
بعد بلندم کردو نشستم روی کیرشو بالا پایین کردم باز گفت بخواب از جلو تند تند می کرد توی کسم
بعد سرمو با دستش نگه داشت و کیرشو کرد تو دهنم و ابشو ریخت تو دهنم
توی این سکس 3 بار ارضا شدم من یه سیده ی حشری ام که هیچکس نمی تونه راحت ارضام کنه

نوشته: افروز

سلام من آنا هستم. یادم میاد پاییز 87 بود که رفته بودم پیش دوستم سوگند که تو شهرستان دانشجو بود و یه خونه نقلی داشت. دم غروبی فرزاد دوست پسر سوگند زنگ زد و بهش گفت که شب رو بیاد اونجا. سوگند گفت فرزاده میگه شب رو بیایین اینجا تو هم میای؟ من اولش خوشم نیومد نمیخواستم آرامش دونفرمون بهم بخوره اما وقتی اصرار کرد گفتم باشه.

چند دقیقه بعد رفتیم آپارتمان فرزاد. اونم اولش میوه اورد و بعدش زنگ زد واسمون پیتزا و ساندویچ اوردن و خوردیم. من رفتم دستشویی و وقتی برگشتم دیدم سوگند بغل فرزاد هست و فرزاد داره می بوسدش. عین خیالشون نبود که من اونجام منم سعی کردم عادی وانمود کنم اما راستش تا حالا نه دوست پسری داشتم و نه دیدم بودم سوگند تو بغل یه پسر اینطور معاشقه کنه. بعدش فرزاد سوگند رو بلند کرد و بردش تو اتاق و در رو بست و بعد از مدتی صدای خنده های سوگند از اتاق بلند شد درحالیکه رو مبل مشغول تماشای ماهواره بودم . هر از گاهی صدای جیغ های خفیف سوگند به گوشم میرسید. همین باعث شد بدجور حشری بشم. خیلی بی تاب شده بودم. تا اون روز حتی تماس بدنی با هیچ پسری نداشتم اما اون شب واقعا حشرم بالا زده بود. دوست داشتم در رو وا کنم و برم تو اتاق تا فرزاد من رو هم بگاد. یه مدت گذشت و من داشتم از شدت حشر میمردم. راستش تنهایی هم حوصله ام سر رفته بود این شد که گوشیم رو برداشتم و به سوگند پیامک دادم : "منم بیام تو؟ " اما سوگند جواب نداد و من فهمیدم واااااای چه گندی زدم؟ این چه پیامی بود که من فرستادم؟! پیش خودم خیلی خجالت کشیدم. نا سلامتی فرزاد دوست پسر سوگند بود و اونا به هم علاقه داشتند.

یه ساعت که گذشت سوگند اومد بیرون در حالی که لخت بود و فقط شرت و سوتین تنش بود. یکم با هم صحبت کردیم و همه چیز رو از اینکه با فرزاد چطور آشنا شد و چطور شد کارشون به سکس کشید و و اینکه قرارشون اینه که باهم ازدواج کنن برام تعریف کرد. آخرش برگشت بهم گفت اون پیامک چی بود آنا؟! من با خنده گفتم هیچی بابا شوخی بود. حوصله ام سر رفته بود !
سوگند برگشت گفت : نه آخه اگه جدا اگه دوس داری سکس کنی یکی از دوستای فرزاد رو بگیم بیاد پیشمون؟! من داشتم منو مون میکردم که اون گفت: آره الان میرم به فرزاد میگم که به آرش زنگ بزنه و دوید توی اتاق. منم که انگار دنیا رو بهم داده باشن از خوشحالی بال در اوردم.

یه مدت گذشت و ساعت حدود دو نیم شب بود که صدای زنگ خونه به صدا در اومد. فرزاد از اتاق بیرون اومد و در رو باز کرد و آرش وارد خونه شد و سلام احوالپرسی گرمی کرد. چند دقیقه نگذشته بود که فرزاد با دوتا پتو اومد تو هال و گفت بچه ها ببخشید, منو سوگند خیلی خسته ایم میریم بخوابیم شما هم میتونین رو مبل بخوابین, اگه گشنتون هم بود برین تو یخچال یه چیز بخورین. فعلا شبتون بخیر. و رفت تو اتاق و در رو بست.

و اما از آرش بگم. پسر خوشتیپی بود که زیاد قد بلند نبود اما بنظرم خوش اخلاق و قابل اعتماد میومد. از وقتی دیدیمش دل تو دلم نبود و ترشحات کسم بدجور زیاد شده بود اما اون خیلی ریلکس داشت تلویزیون تماشا میکرد. رفتم پیشش گفتم آقا آرش شما چیزی نمیخورین؟ گفت نه مرسی فقط اگه ممکنه یه لیوان آب برام بیارین. گفتم چشم. رفتم و با یه لیوان آب و دلستر برگشتم. دلستر رو واسه خودم ریخته بودم.لیوان آب رو بهش دادم و خودم رفتم یه گوشه مشغول نوشیدن دلستر شدم و با گوشیم بازی میکردم که آرش گفت تو گوشیت چی داری؟ گفتم دارم بازی میکنم. اونم اومد کنارم نشست. از برخورد بدنش با بدنم بدجور لرزیدم! خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم و ادامه بازیم رو انجام بدم اما اون فهمید. سکوت عجیبی تو اتاق حاکم شد. همینطور که داشتم بازی میکردم آرش شروع کرد به بازی با موهام. منم هیچی نگفتم اما واقعا حس خوشایندی بود و من کاملا شل بودم.

چند دقیقه نگذشته بود که بدون هیچ مقدمه ای چونه ام رو گرفت و صورتم رو برگردوند سمت خودش و چنان لبی از من گرفت که نفسم بند اومد. کاملا تسلیم شده بودم و ابدا صدایی ازم در نمیومد. اون همینطور از من لب میگرفت و من هیچی نمیگفتم, حتی کوچیکترین تکونی نمیخوردم و فقط تو چشماش زل زده بودم. منو رو مبل خوابوند و روی من خوابید و همینطور منو می بوسید. گوشمو موهامو دماغمو... لذت و استرسی که اون لحظه داشتم وصف نشدنیه. در سکوت شب در حالیکه فقط صدای زیر و کم تلویزیون و قیز قیز یخچال به گوش می رسید آرش, پسری که هنوز دو ساعت هم نشده بود که تو عمرم دیده بودم داشت منو اینطور می بوسید و فشارم میداد و من زیر وزنش نمیتونستم تکون بخورم و بسختی نفس میکشیدم.

به آرومی در گوشم پرسید, لباستو در بیارم؟ منم با حرکت سر بهش گفت : اهوم اهوم. اونم خیلی آروم لباسم روم که یه کاموایی بود رو در اورد و با کمک من لباس زیرم رو باز کرد و حالا من نیمه بالاییم کاملا لخت بود و سینه های کوچیکم از سرما و حشر سیخ شده بودند. از سینه های کوچیکم همیشه خجالت میکشم. فرقی با سینه های یه پسر 13 ساله نداره ! مامانم میگه وقتی باردار بشی بزرگ میشه! آرش وسط سینه هامو و گردنم رو میبوسید. نوک سینه هام رو میک میزد. من هم چنان بی حرکت بودم و احساسی مخلوط از لذت و ترس و گناه و استرس رو تجربه میکردم.

آرش دستش رو برد تو شلوارم و کسم رو مالوند. بعدش شلوار و شرتم رو از پام در آورد و لخت و عور من رو بغل کرد و رو یه مبل دیگه نشوند و پاهام رو باز کرد و شروع کرد به خوردن کس کوچیکم. از وصف لذتش بگذریم که قلم رو یارای توصیفش نیست. اما راستش زیاد حال نکردم! آخه همش فکرم پیش کیرش بود و کنجکاو بودم چه شکلیه !

برای اولین بار به خودم تکونی دادم و با پاهام زدم به کیرش! با خنده گفت چیه ؟! دوس داری؟! منم با اینکه اصلا بهم شیطونی نمیاد با شیطنت گفتم آره ! اونم شلوار و شرتش رو تو یه حرکت سریع از پاش در اورد و پرت کرد یه گوشه. کیر صورتیش که البته زیاد هم بزرگ نبود سیخ وایساده بود. کیرش هم مثله بدنش پشمالو بود. خایه ی زشتی هم داشت. کیرش رو تو دستم گرفتم. یادم نمیره احساس عجیبی بود. کیرش هم سفت بود هم نبود ! تا بحال همچین چیزی رو تو دستام نگرفته بودم. گفت میخوریش؟ گفتم نه! کثیفه ! گفت اگه بشورمش چی؟! گفتم باشه. رفت توالت و شستش و برگشت. با دستمال کلینکس ازم خواست تا خشکش کنم.

کیرش رو گذاشت کنار لبم و گفت بخور. کیرش هنوز بوی مایع دستشویی میداد که باهاش کیرشو شسته بود. منم گذاشتم دهنم. خوشم اومد. یه حالت جالبی بود. دوست نداشتم از دهنم درش بیارم چند دقیقه براش میک زدم
گفت اوه اوه آنا داره آبم میاد و کیرش رو از دهنم در اورد و من واسش مالوندم اما آبش نیومد. پرو خیلی راحت گفت میشه بذارم پشتت گفتم نه! گفت پس برگرد. گفتم واسه چی؟! گفت تو برگرد منم برگشتم و خمم کرد و کیرشو گذاشت لای پاهام و عقب جلو کرد و بعدش یهو دیدم لای پام گرم شده. آبش رو دیدم که از روی رونم سر میخورد پایین.ولو شد رو مبل. بعد از چند دقیقه باز هم بلند شد و تا صبح با هم ور رفتیم. صبح که بیدار شدم نبود. و من دیگه هرگز ندیدمش.

نوشته:‌ پری

سلام دوستای خوبم. من ارغوانم و عاشق سکس.... قدم 165 و وزنم 48 کیلو... امیدوارم از جالب ترین خاطره من لذت ببرید ♥

18 سالم بود... 1 دختر داغ و سکسی با یه هیکل فوق العاده..... زیاد اهل بسر بازی نبودم....... اما اون موقع با یکی آشنا شده بودم به اسم آرش..... 1 بسر برنز سکسی که هر دفعه با دیدنش خودم و خیس میکردم.... اون انقدر مغرور بودکه هیچوقت منو به خونش دعوت نمیکرد و دل من و بیشتر هوایی میکرد....... ووو اما داستان منو آرش از اینجا شروع میشه که : :

ما 1 خونه 1 طبقه داشتیم که خیلی بزرگ بود... اتاقه من رو به حیاط بود و خانوادم اتاقاشون 40 متری با من فاصله داشت....
1 روز گرم تابستونی برای آفتاب گرفتن به استخر رفته بودم که دختریکه کنارم بود شروع کرد و از سکساش واسم تعریف کرد... منم که خیلی حشری بودم داغون شدم....... ... از استخر که اومدم فقط دوست داشتم سکس داشته باشم.... و بدم.....
اومدم خونه اما آروم نمیشدم.... تو اتاقم رو به روی لب تاب نشستم و 1 فیلم سکسی گذاشتم... همینجوریکه کسم خیس شده بود دستم و بردم تو شرتم و شروع کردم به مالیدنش.... اوووووف کسم داغ داغ بود.. انگشتم و کردم تا ته تو کسم و چون حلقوی بودم بدون استرس انگشتم و جلو عقب کردم.... وای که چه حالی داشتم... اما ارضا نمیشدم.... حاره کیر شده بودم... دلم فقط کیر میخواست.... که اونم نبود... !!!!!!!!! خلاصه از فکر کیر اعصابم بهم ریخت و رفتم تو حیاط و سیگار کشیدم..... وقتی اومدم تو اتاقم ساعت 9 بود, اومدم به گوشیم سر بزنم دیدم آرش اس ام اس داده سلامتی ارغوانم....
فهمیدم داره مشروب میخوره... سرسع بهش زنگ زدم....اون لا مصب هم عین من بالا بود..... تا جواب داد گفت جووووووووووووووووووووووون!!!!!!!! منم که داغووووووووون گفتم کجایی و................. وسط حرفاش چون مسته مست بود 1 دفعه گفت : کی بشه من تورو بکنمت.. Surprise برق از سرم برید ... منم بی اختیار گفتم امشب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا امشب گفتن من همانا و گیر دادن اون همانا... تلفن و قطع کردم و چون باید میدادم و اگه نمیدادم دیونه میشدم نشستم فکر کردم که چه کار کنم........ بعده 2 ساعت دل و زدم به دریا و گفتم ساعت 2 که همه خوابن بیاد خونمون تو اتاقم.... اونم تو عالم مستی قبول کرد...

وااااااااااای داشتم از استرس میمردم..... ساعت 12 بود و همه خواب بودن و من هم مثلا خوااااااب........
ساعت 1 شد و من لباسه سکسی تنم کردم منتظر آرش نشستم.... هیچوقت انقد استرس نداشتم......
کم کم ساعت 2 شد و صدای بارک کردن ماشینشو شنیدم.... از بنجره رفتم تو حیاط و آروم درو باز کردم و اومد تو و از بنجره اومدیم تو اتاق............... مست مست بود.... با اون لباس که منو دید آروم گفت : تورو نباید کررررررررد باید خوووووووووورد..... بعد هم شروع کرد لب گرفتن..... منم که بالا بودم شلوارشو در آوردم و شروع کردم کیرشو خوردن... داشت از حال میرفت.... میگفت تا حالا دختر به این سکسی ای ندیده......
بعد از 1 ساک زدن حسابی... منو رو دستاش بلند کردو از دمر شروع کرد به لیسیدن کسه تنگ و خوش بوم..... وای که دنیا دوره سرم میچرخید ... انقد آب داده بودم که رو رونهام حسش میکردم.... آروم دره گوشش گفتم بکن منو....... کییییییر میخوام .! اونم نامردی نکرد و کیر 20 سانتی کلفتشو تا ته کرد تو کس خیس ولیزم ... بعدم شروع کرد تلمبه زدن و زیره لب میگفت جووووووووووون داغه توووووووووووش...
دلم میخواست جیییییییغ بزنم.... کیرش خیلی بزرگ بود اما به خاطر شرایطم آروم آروم بودم....
ما 10 تا حالت عوض کردیم تو اون 40 دقیقه 4 بار ارضا شدم اما اون نیومد......
بهش گفتم بذاره تو کونم تا ارضا شه...
اول چربش کرد و گذاشت توووووووووش.... وای که زمین و گاز زدم از دردش اما چون خیلی تنگ بود بعد 5 مین آبش اومد ریخت رو سینه هام.......(سایز 80 سینه هام ) خیس خیس شدن و بعد یکم لب بازی کردیم و اون رفت........اما انصافا چه سکسی بوووووووووود هاته هات...... تا صبح خوابم نبرد....
من و آرش بعد اون شب 9 بار با هم سکس کردیم و هر دفعه بهتر از قبل اما الان دیگه با هم نیستیم.........
و من هنوز هم کسم کیر میخواااااااااااد....

امیدوارم از خاطره من خوشتون اومده باشه و نظراتتون و بگین.........
بوس واسه همههههههههه ♥ ♥

نوشته: arQ1

این خاطره ای رو که برا شما دوستان عزیزم مینویسم مربوط به زمانی است که من در شهر مشهد دانشجو بودم. اونجا با پسری آشنا شدم بنام بهرام. اولش همدیگرو نمیشناختیم اما به مرور زمان بیشتر با هم آشنا شدیم.بهرام خیلی مایه دار بود و تند تند برام خرج میکرد. منو برا ناهار بیرون میبرد.بعداز ظهرها میرفتیم شهر بازی. برام هدیه ها و سورپریزها داشت. یادمه برا تولدم یک نیم سکه طلا خریده بود. یکروز داشتیم توی پارک قدم میزدیم که کم کم بهرام سر موضوع رو باز کرد و گفت: بهاررر؟ پرنسسم؟ نظرت در مورد هم اغوشی و ناز و نوازش در آغوش من چیه؟ و من که انگار سالهاست منتظر چنین لحظه ی باشکوهی بودم خمار به چشمانش خیره شدم/ منو دعوت به ناهار کرد و بعدش رفتیم بازار و یک دست لباس زیر توری و قرمز فانتزی برام خرید. پنجشنبه عصر بود که به خوابگاه برگشتم. رفتم حموم و حسابی به خودم رسیدم و پشم های کوسمو کاملا زدم و خودم و برای یک گاییدن حسابی آماده کردم. صبح جمعه شد و من از خوابگاه زدم بیرون. بهرام با ماشین ماکسیمای سیاه رنگ خودش اومده بود دنبالم... بهرام مجردی زندگی میکرد و یک خانه شیک و نازی در شمال شهر داشت. به آرامی در ماشین را باز کردم و با او دست دادم. کوچه خلوت بود .کنارش نشستم و بهرام قبل از روشن کردن ماشین دستش رو انداخت دور گردن من و لباشو کشید به لبام و آروم شروع به مکیدن لبام کرد. من هم کم کم خودمو در آغوشش رها کردم. بعد از مدتی ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم. به خانه ی عشقم رسیدیم. در رو باز کرد و وارد خانه شدیم. خم شد و گفت من کفشاتو در میارم. منو در آغوشش کشید و گفت: به کلبه ات خوش امدی بانوی من... منم غرق در رویای وصال با عشقم بودم. بهرام به اشپزخانه رفت تا دو استکان کافی میکس آماده کند و مرا به اتاف رهنمایی کرد تا اماده شوم و لباسهایم را عوض کنم. شورت توری قرمز تنگ پوشیده بودم و پستانهای درشتم از بالای تاب سفیدم بیرون زده بود. کمی جلو ایینه ارایش کردمو دامن کوتاه تنگ سیاهم را پوشیدم و اومدم داخل اتاق نشیمن. بهرام رو دیدم که سینی نوشیدنی را می اورد. تا منو دید گفت: واو و چه خوشگل شدی دخترررر.سینی رو روی میز گذاشت و منو در آ غوش کشید. داشت لبهای منو می مکید و دستش رو برده بود زیر دامن من و داشت سوراخ کونم را با انگشتش وارسی میکرد و با دستش به لوپهای کونم چنگ میزد. منم خودمو براش لوس میکردمو میگفتم نه ه ه ه نکن بهرام م م اوف ف ف. کیرش سیخ سیخ شده بود. دستمو گرفت و به اتاق خواب رفتیم. همه چیز برای گاییدن اماده بود. از آب میوه گرفته تا کرم شکلات خریده بود تا به نوک پستانهای من بزند و بخوردشان. دستهایم رو دور گردن بهرام انداختم و اروم تو گوشش گفتم: بهرام نیاز به گاییدن دارم. کوسم میخاره.. گفت: باشه خانومم.الان کوستو می خارم. هر دو جلو آیینه ایستادیم و بهرام منو از پشت بغل کرد و گردنم رو لیس میزد و یک دستش توی دامنم بود و داشت چوچول درشت منو قلقلک میداد. کوسم خیس خیس شده بود و با دست دیگرش مه مه سفید و توپول منو می چرخاند. داشتم از حال میرفتم که بهرام منو از زمین بلند کرد روی تخت گذاشت و لباسهایم را در آورد و فقط شورت لامباده ام در تنم ماند و نخ شورتم رفته بود لای کونم و لبهای کوسم از دو طرف شورت بیرون زده بود.لباساشو در آورد و رفت لای پاهام. نخ شورتمو کنار زد و لبهای نازشو غنچه کرد و چوچول خوش فرم منو در دهنش گرفت. منم خمار خمار شده بودم. تند تند داد میزد آ ره بهار آره خانومم خودتو برام لوس کن. ناله کن. محکم کس منو میمکید تا من بیشتر عشوه بیام. همزمان که چوچولمو می مکید دو انگشتش توی سوراخ کسم بود بعد که منو جسابی اماده کرد نشست لای پاهام و گفت: بهار عزیزم بذار یک بالش زیر کونت بذارم تا کست بالا بیاد تا ترتیبش رو بدم. کونمو بالا گرفتم و اون هم یک بالش زیر کونم گذاشت. کسم پف کرده بود و اماده گایش بود. کیر کلفت و درازش رو جلو سوراخ کسم گذاشت و گفت آماده ای؟ گفتم بیا آره.... آروم خودشو به من نزدیک کرد. با هر بار نزدیک کردن کیرش به زور میرفت تو سوراخ کسم. سوراخم تنگ بود.اخ خ خ خ بهرام م م اوف ف ف . بهرام میگفت: جانم م م خاتونم... پیشتم ناز کن برام .شروع به گاییدن می کرد. داشتم رو ابرها پرواز میکردم... اونروز 4 بار تا عصر با هم سکس کردیم. سکس های تاپ و باکلاس و رومانتیک. اگه دوست دارین اونارم براتون بنویسم نظرتون رو بنویسین تا من اونارم برا شما سروران بنویسم.
بهار

میخوام براتون ماجرای سکس خودم و بوی فرندمو بگم! ما دوساله باهم دوستیم
من یه شهر دیگه غیر از شهر خودم دانشجو بودم و مثل همه ی دختر پسرا با سعید، آشنا شدم
سعید 5 سال از من بزرگ تره، قد بلند و خوشکل و خوش هیکل! البته منم خوشکلماااااا
راستش من خیلی داغم و اولین بار که خودمو ارضا کردم گمونم 6 سالم بود، به خاطر همین خیلی تو کف سکسم! از یه طرف جرات نمی کردم با کسی دوست بشم چون می ترسیدم، خلاصه قسمت شد و من با سعید دوست شدم! از روز اول، با خودم می گفتم خدا کنه بهم دست بزنه! ولی اون طفلی می ترسید، تا این که کم کم رابطه مون صمیمی شد من که دیگه حشرم زده بود بالا، یه روز تو پارک دلو زدم به دریا برای بار اول بوسیدمش و این شروع ماجراهای ما بود! چون هر دو دانشجو بودیم جایی برای موندن نداشتیم، سعید خیلی داغ بود ولی می ترسید نشون بده، برای همین وقتی میدید من اینقد دلم میخواد، اونم راحت بود و از سکس بهم میگفت، یه روز زنگ زد و بعد کلی مقدمه چینی گفت دوستم خونه دانشجویی داره میای اونجا؟ من که می ترسیدم اولش گفتم نه! ولی بعدش قبول کردم و رفتم خونه دوستش البته خودمون دوتایی بودیم! از در که رفتم داخل آپارتمان، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، باورم نمیشد این منم که این کار رو میکنم، ولی انصافا بیست سال تو کف سکس بودن( از 6 سالگی تا 26 ) اینجوری میکنه آدمو! خلاصه از در که رفتم داخل پریدم تو بغل سعید، البته ما قبلن همو بوسیده بودیم تو پارک ولی این دفه بدون استرس و ترس از گشت ارشادو آدمای فضول فقط خودمون دوتا بودیم، سعیدو بغل کردم اونم محکم منو گرفت، اینقد محکم لبمو میخورد که لبام می سوخت! من نفس نفس می زدم و محکم بهش چسبیده بودم! بعد یه دقیقه گفت بشین! منم سریع نشستم ومقنعه و مانتوم رو در آوردم، سعیدم پیرهنشو در آورد و کنارم نشست، من بلند شدم و نشستم رو پاهاش! انصافا کیر بزرگی داشت، تا حالا کیر ندیده بودم وقتی اینو دیدم کف کردم! کیرش زیر پاهام بود و داشت لبمو میخورد، منم موهای سینه شو نوازش میکردم و لبشو میخوردم! یه دفعه سعید پیرهنمو گرفت و از تنم در آورد، من سوتین و شورت قرمز پوشیده بودم، چون بهم گفته بود قرمز دوست داره، نفسش داشت بند می اومد، بهم گفت بلند شو وایسا! من ایستادم و شلوارمو در آورد، لخت با شرت و سوتین قرمز جلوش وایساده بودم، یه کم قربون صدقه م رفت و گفت میخوام نگات کنم، من دراز کشیدم و سعید زل زده بود بهم (عزیزم چشاش چه برقی میزد) از گردنم دست کشید تا نوک انگشتای پام، بعدش ایستاد جلوم و من شلوارش رو در آوردم، وای کیرش به کلفتی یه قوطی رانی بود، خیلی هم بلند!!! دراز کشیدم و سعید اومد روم، سوتینم رو باز کرد و افتاد به جون سینه هام ،خیلی کیف میکردم نمی تونید حدس بزنید انگار تو آسمونا بودم ،نوک سینه مو گاز گرفت و من یه جیغ زدم، دست گذاشت روی دهنم گفت همسایه ها می فهمن! منم چیزی نگفتم سینه هامو که خورد دست کرد تو شورتم، خیس خیس شده بود، بهش گفتم بیا کیرتو بخورم ،تا حالا ساک نزده بودم، شورتشو در آورد و ایستاد جلوم، سر کیرشو کردم تو دهنم، اولش گس بود، ولی بعدش خوب شد، کیرش دراز بود و تا ته نمی رفت تو دهنم، ولی خیلی حال میکرد، داشتم میخوردم، که گفت آبم داره میاد، چن تا دستمال برداشت و آبشو گرفت( تا حالا ندیده بودم) من که ارضا نشده بودم وقتی دیدم کیرش کوچیک شد خیلی ناراحت شدم ولی خودش گفت زود بلند میشه دوباره! راست می گفت، 5 دقیقه هم نشد که کیرش دوباره راست شد، این بار سعید گفت میخوام کستو بخورم، من نشستم تکیه دادم به دیوار و سعید دراز کشید جلوم، دستشو گذاشت زیر کونم و شروع کرد به خوردن، واایییی داشتم دیوونه میشدم، سرشو فشار میدادم روی کسم، میگفتم بخور عزیزم، قربونت برم، حشری من، خلاصه اونم بیشتر داغ میکرد، یه دفه یه حس عجیب بهم دست داد، دوست داشتم از دستش فرار کنم، یعنی از شدت لذت داشتم می مردم، بدنم داغ شد، شروع کردم به لرزیدن، سعید با سرعت بیشتری کسمو میخورد و قربون صدقه م می رفت ،از داد و فریاد و جیغ من خیلی کیف میکرد، یه دفعه آروم شدم و سعید گفت که این یعنی ارضا شدی! خلاصه دوباره رفتم سراغ کیر سعید، یه کمی خوردم سعیدگفت بیا بریم تو حموم، رفتیم توی حموم و نمیدونم من یه دفعه چم شد که گفتم بکن تو کونم(آخه نمیتونم از جلو سکس کنم چون دخترم!) سعید چشاش گرد شد، گفت مطمئنی؟ گفتم آره تو رو خدا ،میخوام ببینم چه جوریه! اونم قبول کرد، دستشو تفی کرد و زد در کونم، با آب خودم که کسمو خیس کرده بود یه کمی در کونم مالید و کیرشو گذاشت در کونم! سرشو میخواست بکنه تو جیغم در اومد، گفتم نکن نکن درد داره، اون بیچاره هم ترسید! گفت خب چیکار کنم، گفتم خب خیسش کن! اوننم دوباره با تف خیس کرد و سرکیرشو گذاشت! باز دردم گرفت، گفتم بیا بریم تو هال! رفتیم تو حال من دراز کشیدم و یه بالش گذاشتم زیر شکمم! سعید در کونمو تف زد و انگشتش رو کرد تو، یه کم دردم گرفت ولی خوشم اومد، پرسید درد داری منم گفتم نه!! اون یکی انگشتش رو هم کرد تو کونم، مثل این که جا باز کرده بود دیگه دردم نگرفت، قربون صدقه ش رفتم وگفتم عزیزم بکن تو دیگه! اونم نشست روی پام، انگشتاشو در آورد و کیرشو گذاشت دم سوراخ کونم، آروم کرد تو، یه حس باور نکردنی داشتم، از خوشی داشتم می میردم، سعید گفت دستتو بذار رو کست و بمالون! من این کارو کردم، دیگه درد نداشتم البته داشتم ولی کم بود خیلی لذت داشت، !! سعید کیرشو آروم میکرد داخل و می پرسید درد داری یا نه!!منم میگفتم نه عزیزم، قربون کیر کلفتت برم، حشری من، بکن توش آاااااااااااخ! سعیدهم حشری شد و کیرشو تا ته کردتو کسم و دراز کشید روم! آروم خودشو تکون میداد و من جیغ های کوتاه می زدم، گردنمو میخورد و تلمبه می زد، منم دستم رو چوچولم بود، یه دفه یه جیغ بلند زدم که سعید دشتشو گذاشت رو دهنم، ارضا شدم! سعید آروم کیرشو آورد بیرون، کونم خیلی می سوخت ولی خیلی حس خوبی بود! سعید کنارم دراز کشید و بغلم کرد، بهم گفت دوسم داره و بهترین سکس عمرش بوده، گفت از لذت بردن من خیلی خوشش میاد! خلاصه یه نیم ساعتی لخت تو بغل هم خوابیدیم! کیر سعید نمیخوابید، برای همین براش خوردم تا آبش بیاد!
بعدش با هم ناهار خوردیم ماکارونی شب قبل که دوستش درست کرده بود و نخورده بود! لباس پوشیدیم و سعید دوباره بغلم کرد و گفت دوستت دارم، منم بهش گفتم دوستت دارم، خیلی حال کرده بودم و اصلا عذاب وجدان نداشتم، بعد اون باسعید بازم سکس کردیم، قراره ازدواج کنیم که دیگه این سکس از پشت تموم بشه!! دعا کنید سعید کار پیدا کنه و بیاد خواستگاری بریم سر زندگی خودمون

نوشته: ساینا

سلام ,اگه داستانم رو می‌نویسم به خاطر اینه که شاید حرفم به گوش کسی برسه ,
من یه دختر از خونواده ی سطح خوب از کرج و تنها فرزند خونواده ام ,پدرم به علت شغلش زمان کمی خونه هست و مادرم هم همینطور به علت رفیق بازی.. از وقتی بچه بودم دورم آدمهای زیادی نبود ولی به شدت آدم برونگرایی هستم و همیشه دوست داشتم کسی باشه که بهم توجه کنه ,ولی متاسفانه تو خونه این شرایط فراهم نبود, هیچ دوست صمیمی نداشتم تا وقتی که وارد دانشگاه شدم اونجا هم دخترا زیاد باهام گرم نمیگرفتن منم هم مغرور بودم هم بلد نبودم ارتباط بر قرار کنم , ولی با تمام این مسائل پسری از همکلاسیهام بود که به من توجه میکرد و اگه مشکلی داشتم کمکم میکرد , بعد از یک ترم دیگه میتونستم بگم یه دوست صمیمی دارم و خوشحال میشدم که از من خبر میگیره و بهم اهمیت میده ,همه چیز خوب بود و من حس میکردم دارم زیادی بهش علاقه مند میشم و حتی تو خیالم در آینده باهاش زندگی میکردم...ولی جلوی منطقم کم آوردم و عاشق شدم...
نمیخواستم حسام بفهمه ولی هیچوقت دروغگوی خوبی نبودم و کاملا از رفتار هام معلوم بود که با تمام وجود بهش وابسته ام...
حدود یک سال از رابطه ی ما میگذشت که پدرم با یه حادثه به کما رفت و من واقعا بعد از شنیدنش احساس كردم بیکس ترین آدم دنیا خواهم بود اگر پدرم نباشه...نمیتونم این حس رو مکتوب کنم... فقط میتونم به این فکر میکردم که فردا اون نیست و من میمونم با مادری که هر روز با دوستاش یه جاست و هیچکس پشتوانه‌ای برامون نیست ...
اون روزا من واقعا داغون بودم که ممکنه پدرم رو تو 20 سالگی از دست بدم ...تو همون هفته با مادرم مشاجره های زیادی داشتم تا اینکه یه روز بعد از ظهر بهم گفت اگر نمیبودی خیلی زندگیم بهتر بود ..منم از خونه زدم بیرون
واقعا احساس غربت داشتم...یک هفته ای بود که صحبتم با حسام کم شده بود اون هم درک میکرد و سخت نمیگرفت...
بعد از بیرون رفتنم بهش زنگ زدم و پشت تلفون گریه كردم و همه چیز رو گفتم اون هم فقط پرسید کجایی و خودشو رسوند ,اطراف پارک تنیس بودم که اومد دنبالم , اون موقع برای اولینبار تو ماشین بغلم کرد و من کلی گریه كردم و حس كردم کمی از ترسام ریخته ,ساعت حدود 6 بود که مادرم اس ام اس داد میره بیمارستان و فردا غروب من باید برم جاش که اون بیاد خونه استراحت و اینکه برم گم شم خونه
نیم ساعتی با حسام حرف زدم و بعدش حسام به پیشنهاد خودش منو رسوند خونه
منم تعارف كردم که بیاد تو اونم بی تعارف قبول کرد ,راستش خوشحال شدم ,چون اگه تنها میرفتم باید تا صبح گریه میکردم ...
خلاصه رفتیم داخل و بعد از پذیرایی ازش تشکر كردم که اومده و نذاشته ک تنها باشم
اون هم لبخند زد و باز اومد طرفم و بغلم کرد ,گفت عزیزم ,من واسه ی همین اینجام که دلگرمی باشم ,اون موقع واقعا بغض داشتم و حسابی تو بغلش گریه كردم و تو همون حال بودم که نشونده بودم رو زمین و سرم رو گذاشته بود رو سینش اونقدی گریه كردم که خسته شدم ,حسام تو این مدت کاملا ساکت بود و فقط سرم رو نوازش میکرد
تا اینکه سرم رو از رو سینش برداشتم و به صورتش نگاه كردم ,گفتم مرسی که هستی ,اونم گفت قربون دماغ قرمزت برم و خندید ,و برای اولینبار من رو بوسید...یه کم خجالت کشیدم ولی ته دلم احساس كردم یکی هست که پشتمه و میتونم بهش تکیه کنم, اینبار من بغلش كردم و سرم و گذاشتم رو سینش ,بهش پناه بردم و اون هم فقط گفت جانم و باز سرم رو نوازش کرد...من بدون اینکه دست خودم باشه اشکم سرازیر بود ...بعد یه ربع گفت عزیزم ایجا سرما میخوری میبرمت تو اتاقت بخواب منم پیشتم ناراحت نباش
بلند شدیم ,سرم رو همچنان روی سینش داشت و گفت که راه رو نشون بدم ,
رفتیم تو اتاقم ,بعد اینکه اتقم رو نشون دادم نشست روی تخت و گفت بشین رو پام ,من رفتم بغلش ,سرمو نوازش کرد و گذاشت روی شونش گفت ناراحت هیچی نباش و دلداری...بهد ده دقیقه گفت دیگه بخواب ,من نمیخواستم بره ,فهمید و گفت من حواسم بهت هست و نمیرم اما یه کم بخواب ,من رو خوابوند روی تختم و کنارم نشسته بود ,نفهمیدم کی خوابیدم اما هوا هنوز روشن بود که لباشو رو گوشم حس کردم که میگفت نفسم بیدارنمیشی ,بیدار شدم و کنارم بود ,بغلم کرد,گفتم خوابم میاد ,گفت مزاحمم خانومم,گفتم نه خوبه که هستی,گفت باشه بغل من بخواب, اومد کنارم و دستشو برد زیر گردنم گفت بخواب من پشتتم, این رو که گفت بغلش كردم و باز انگار بهش پناه بردم ,خودمو تو بازوهای مردونش پناه دادم ,خواستم به آرامش برسم ,نا خود اگاه اشکم سرازیر شد ,دستش رو برد زیر چونم و سرمو آورد بالا ,با دستش اشکمو پاک کرد و صورتشو چسبوند به صورتم ,...
چشممو بوسید,من چشامو بستم و روی لبام لباشو حس كردم ,چشامو باز نکردم چون خجالت میکشیدم ...,خودشو کشید پایین و سرمو فشار داد به سرش ,داشت لبامو میخورد ,چشمامو باز كردم و بهش نگاه كردم..حس كردم چقدر عاشقشم... و باز چشمامو بستم ,بلیز دکمه دار تنم بود ,شروع کرد به باز کردن اونا با یه دست ,دستمو بردم که مانع. شم بازوشو آورد بالا و سرمو چسبوند به صورتش ,گفت بغض نکن,نفس بکش عشق من...
دستمو بی هیچ حرفی کشیدم عقب بلیزمو باز کرد ,دستشو از زیر گردنم کشید و چرخید زانوهاش دو طرف بدنم بود و سرش رو به روی سرم, اومد پایین و لباشو گذاشت روی لبام ,من گریم گرفت و اون ادامه داد یه دستشو برد زیر بدنم و سوتینمو باز کرد...نمیتونستم با خودم کنار بیام و روم نمیشد چیزی بگم ...من بهش احتیاج داشتم...دستامو از استینم کشید بیرون و کامل افتاد روم...نمیتونستم نفس بکشم ,سنگین بود شروع کرد به نجوا کردنو بوسیدن گوشم میگفت میبرمت به یه دنیای دیگه...همه چیز درست میشه و من هستم...آرومم میکرد حرفاش...با دستاش خودشو فشار داد بالا و سوتینم و کشید خجالت کشیدم و سرمو برگردوندم..اومد پایین و لبامو بوسید...گفت عشق من اگه بخواد دیگه غصه ای نمیزارم براش بمونه...گفتم که بهش نیاز دارم
اون هم منو بوسید و چرخید به پهلو
گفت دکمه های پیرهنش رو باز کنم...اینکارو كردم و پیرهنش رو در آورد
گفت سرتو بچسبون به سینم و دستشو کوبید به سینش گفت بیا اینجا
...
باز هم بهش پناه بردم باز هم حس كردم همونیه که بهش نیاز دارم
یه کم خودشو کشید عقب و دستشو آورد بینمون....
سینه هامو نوازش میکرد و میگفت نفس بکش ...هم خجالت میکشیدم هم لذت میبردم ...گفت چشاتو ببند و در همون حال لباشو آورد رو لبام...محکمتر بغلش كردم دستشو برد و کمرم رو نوازش کرد ..گفت تو مال منی...من و داری غمت چیه...رفت سمت شکمم و ماساژ داد ..حس خوبی داشتم که بغلشم... گفت تو هم منو نوازش کن... منم سرش رو نوازش كردم ...سرشو آورد جلو و گفت چشماتو ببند ...لبآشو گذاشت رو لبام و دستش توی شلوارم بودپایین شکمم رو ماساژ میداد...
من چشامو باز نمیکردم و میترسیدم از طرفی بهش نیاز داشتم و از طرف دیگه عاشق شده بودم...اون تنها پناهم بود..
باز چرخید و دوتا زانوش دو طرف بدنم بود...یه دستش رو گذاشت کنار گردنم سرم رو چسبوندم بهش, شلوارمو کشید پایین ,خجالت کشیدم, به دیوارو سقف نگاه میکردم...دوباره اومد پایین و لب به لب دوباره آغوشی ک ارومم کرد و بعد گفت کمربندشو باز کنم...بی هیچ حرفی انجام دادم ,,,شلوارشو کشید پایین. تا دم زانوش و
پاشو تکون داد تا در بیاد...به منم گفت عزیزم تو هم درش بیار ...منم پامو حرکت دادم و از شلوار کشیدم بیرون...
اینبار کامل افتاد روم تنم به تنش چسبیده بود و به سختی نفس میکشیدم باز هم لبامو بوسید و با دستش خودشو کشید بالا...رفت پایینتر سمت سینه هام...شروع کرد به بوسه های مداوم...سرشو فشار داد تو سینم و دستاش رو کمرم بود...شرتم روکشید پایینتا روی رونم...خجالت میکشیدم اما میدونستم که نمیبینه ...دستم رو گذاشتم روی کمرش نا خود آگاهاومد بالا و باز لبامو بوسیدو بازم چشمامو بستم...
حس كردم داره لباس زیرشو در میاره
دیگه من عریان تو دستاش بودم...چرخید ب پهلو و در گوشم گفت تا تهش با توام ...نترس

به من تکیه کن...من بغلش كردم و نا خودآگاه گفتم دوست دارم حسام و اشک ریختمجسارتش بیشتر شد ..اشکامو پاک کرد و گفت باید این حالت عوض شه رزانای من...
من رو بوسید و دستش رو برد لای پام
من پامو سفت كردم و گفتم فک نکنم درست باشه بذار بعدا
اهمیتی نداد و دستش رو بیشتر برد
من ترسیده بودم و میدونستم دیگه کاری ازم بر نمیاد دم گوشش گفتم مراقبم باش
گفت مراقبتم عشقم و منو چسبوند به خودش
باز هم اومد روم و اینبار جدی تر
دستاشو گذاشت دو طرف گردنم و سرشو محکم فشار داد به سرم و لبامو میخورد
من از تن مردونش خوشم میومد ولی میترسیدم
سرش رو نوازش كردم و اون هم یک دستش روی سینم بود
و شکمش رو به شکمم میمالید
حس خوبی داشتم همراه دلهره
رفت سمت گوشم و گفت تو مال منی ,دنیاتو عوض میکنم من پشتتم...با این حرفاش آروم شدم
دلم و زدم به دریا
مطمئن شدم که عشق زندگیم و پشتیبانم پیشمه
دستمو بردم پشت کمرش و کشیدمش پایین
زیر تنش نفس میکشیدم همون کوهی که همیشه پشتم خواهد بود...
با جدیت و شدت خاصی تنم رو میمالید و لذت میبردم
نوازشش میکردم
و مدام میگفتم که عاشقشم و اون هم تکرار میکرد
بلند شد نشست روی رونام
دستش رو گذاشت روی کوسم و ماساژ داد , من از خود بیخود شدم
و لذت بردم...تا اینکه انگشتاشو فرو کرد داخل كوسم . درد شدیدی حس كردم و بلند ناله كردم...گفت جانم تحمل کنسرمو اوردم بالا و التش رو دیدم یه لحظه وحشت كردم ,فهمید و باز خوابید روم و مالش سینه و لب گرفتن،
اینبار گرمی التش رو لای پام حس كردم
...
گفت عشقم پاهاتو ببند
پاهامو قفل كردم
آه کشید و گفت بازشون کن...پاهامو باز كردم
یه کم رفت عقب ,کیرش رو میمالید رو کوسم
اومد جلو
گفت آماده ای گل من
من میترسیدم ولی گفتم آره حسامم
فشار داد داخل ,حس خیلی بدی داشتم جیغ زدم گریه كردم ولی با لباش دهنمو بسته بود دوباره فشار داد. من داشتم جیغ میزدم ولی دیگه اهمیتی نداد و به سرعت جلو عقب میرفت
درد تموم وجودمو گرفته بود مدام جلو عقب میرفت,من اشک میریختم
تا اینکه یکدفه سوختم شکمم میسوخت تا اینکه گذشت ودردم کمتر شد یکدفعه کشید بیرون و من ناله كردم
لای پام حس درد شدیدی داشتم و حس میکردم دیگه نمیتونم از حسام جدا شم
خالی شده بود..تا 4 5 صبح خوابید و من تو بغلش کلی گریه كردم...
صبح بهم گفت حمام و تو حمام هم میخواست تا ته فرو کنه اما تحمل نکردم و در آورد و لای پام گذاشت...
بعد حمام لب گرفتیم و دیگه عشق زندگیم رو راحت میبوسیدم
لباس پوشید
رفت
و دیگه جواب سلامم رو هم نداد...
فقط از خدا ممنونم که پدرم رو بهم بخشید
کاش اون موقع که به اغوش یه پسر پناه میبردم به خودش پناه برده بودم
کاش...

نوشته:‌ رزانا

سلام من اولین سکسم مینویسم امیدوارم دخترا عبرت بگیرن.من الی هستم 18 سالمه این خاطره واسه چندماه پیشه من یه سال پیش با پسری آشنا شدم به اسم امیر اوایل دوستیمون ازم لب میخواست ول من دلم نمیخواست پررو بشه تا اینکه دوستیمون اوج گرفت داستان من از اونجایی شروع شد که یه روز به بهونه خونه دوستم پیچیدم دوتا ماشین دختر پسر رفتیم باغ یکی از بچه تو 1 ساعت راه امیر بغلم کرده بود چون هوا سرد بود یه پتو روم کشیده بود همش لب میگرفت دستش روی سینم بود تا اینکه رسیدیم اونجا یه ویلای کوچیک داشت همه با جفتشون توی یه پتو پیچیده بودن مشغول لب بازی بودن ماهم همینطور تا اینکه امیر پاشد رفت قلیون بچاقه منم با چندتا از دوستای دخترم قرار گذاشتیم اگه خواست بکنن اول من برم تو اتاق بدم چون هیچکدوم تجربه نداشتیم امیر قبلا زیاد حرف سکس میزد ولی من نمیخواستم اونم میگفت باشه ولی نمیذارم کسی بهت دست بزنه به جز خودم تا اینکه قلیون کشیدیم بعدش هوا خیلی سرد شد من رفتم تو اتق دراز کشیدم که یهو امیر اومد پیشم خوابید اولین بارم بود که پیشش دراز میکشیدم یکم به خاطر اینکه لوس کنم خودمو جمع کردم گفتم هوا خیلی سرده اونم از پشت بغلم کرد گفت نمیذارم سردت شه گفتم چطوری گفت داغت میکنم بعد برمگردوند لبشو گذاشت رو لبم خورد با یه دستش سینه هامو میمالید با یکیش مانتومو دراورد بعدش تو لبشو برداشت تاپمو داد پایین سوتینمو دراورد سینه هامو با ولع میخورد من هم خجالت میکشیدم هم حال میکردم بعضی موقع ها نوک سینمو گاز میگرفت منم یه آخ میگوفتم اونم میگفت عشقم آخ که میگی حشری میشم.دستشو برد سمت شلوارم که من مقاومت کردم خواستم ناز کنم اونم گفت عشقم بذار کستو بخورم حال کنی گفتم نه گفت الی جونم عزیزدلم بذار دیگه منم دستمو برداشتم شلوارو شورتمو داد پایین شروع کرد به خوردن من که میدونستم شاید یه اتفاقی بیوفته تموم کسمو تراشیده بودم اینم بگم من قدم 165 با سینه 75 کون زیاد بزرگی ندارم ولی خوش فرمه. اهان کسمو که میخورد لیس میزد چوچولمو گاز میزد میمکید تا اینکه من آبم اومد گفتم نامردیه کیرشو در اوردم گذاشتم دهنم همونطوری که واسه فیلما بود واسش ساک زدم با تخماش بازی کردم بعدش کیرشو کشید رو کسم که هنوز خیس بود. گفت برگرد گفتم از کون نه گفت اگه دردت اومد سریع درمیارم گفتم قول گفت نمیخوام درد بکشی قول بعد گذاشت دمه کونمو یه تف زد فرو کرد یه جیغ زدم که بچه ها گفتن چی شده امیر گفت هیچی شوخی میکردیم جیغ زد گریم گرفت سریع دراورد با انگشت شروع کرد اول یکی بعد دوتا بعد جیغ من اونم گفت صبر کن حال میکنی رفت کرم از کیفم برداشت مالید سوراخمو گشاد کرد گذاشت اولش گریم داشت درمیومد ولی بعدش حال کردم تند تلمبه میزد بعد آبش اومد داغیشو تو کونم حس کردم کیرشو کشید بیرونو لبام بوس کرد گفت ببخشید عشقم اگه درد کشیدی تا اینکه چند ماه گذشت مثل همیشه فقط لب بازی اونم خیلی بیشتر بهم توجه میکرد تا اینکه یه روز گفت بیا تمومش کنیم میخوام تنها باشم ولی چند روز بعد فهمیدم با یکی دیگست بهش گفتم خیلی نامردی گفت من اونو خیلی دوست دارم بای واسه همیشه منم کم نیوردم رفتم با یکی از رفیقاش که از همه چی خبر داشت ولی. خیلی دوسم داشت هنوز امیر دوست دارم میدونم برمیگرد دعا کنید این کسی که الان باهاشم خیلی دوسم داره چیکار کنم من شما دعا کنید که به عشقم برسم و بگید چیکار کنم.

نوشته:‌ الی

سلام دوستای خوبم .داستانی که دارم تعریف میکنم واقعیت داره و واسه چند روز پیشه .
اولا من اسمم عاطفه |***18 سالمه سوم دبیرستانم..قدم 170cm.وزنمم 60.چشمام سیاه موهامم زیتونی .
تو مدرسه یه دوستی داشتم اسمش اناهیتا بود که خیلی تو پسر بازی ادعاش میشد قیافه و هیکل درست حسابی هم نداشت و هر روز وقتی میومد کلاس شروع میکرد از نکرده هاش حرف زدن . یه روز که اومد شروع کنه به حرف زدن که من با دوستم سحر هماهنگ کرده بودیم برینیم بهش تو جمع زایه شه .یه ذره که حرف زد دیدم اسم یه پسره به نام سامان(که یه پسر خوشگل و مایه دار بود و ماشینش مزدا3 بود) رو اورد که فکر کنم میشناختمش قبلا به من شماره داده بود نگرفته بودم . به دوستم سحر اشاره کردم که چیزی نگه بذاره طرف حرف بزنه .دیدم یهو گفت اررره سامان تو این مدرسه فقط اومد به من شماره داد . من اونروز خیلی سوختم اما چیزی نگفتم . فرداش اومد که بره تو کلاس گفتم یه دقیقه بیا کارت دارم . گفت چیه-بهش گفتم دختر خوب اون موقعی که تو فرق اونی که تو شرتته با اونی که تو دهنت چیده شده رو نمیفهمیدی سامان اومده بود به من شماره بده من نگرفتم اونم که ترسیده بود از لحن صحبت من رفت تو کلاس و دیگه زرزر نکرد .
منم شماره اقا سامان رو از یه جا در اوردم و گفتم همچین پسری حیفه . رفتم بهش ز زدم و خودمو معرفی کردم و اونم گرم استقبال کرد با هم قرار گذاشتیم که ببینمش یه سری حرف بهش بزنم . بهش گفتم سه شنبه ساعت 5 بعدازظهر بیاد دم مدرسمون .منم که میخواستم سامانو بکشونم طرف خودم لباس خوشگلامو پوشیدم و ارایش کردم و با 1000 زحمت بابامو پیچوندم به بهانه رفتن خونه سحر اینا واسه درس رفتم دم مدرسه منتظر سامی.یهو دیدم با ماشین خوشگلش اومد دوتا بوق زد و خندید منم دوویدم سوار شدم. بهش دست دادم اما مونده بود دستشو بیاره جلو یا نه .یه جورایی انتظار نداشت . هی زیر چشمی به من و سینه هام و جوراب شلواری که پوشیده بودم نگاه میکرد .منو برد یه سفره خونه با کلاس تو تجریش .رفت دوتا کاپوچینو سفارش داد با یه قلیون دوسیب.تا اومد بشینه من گرفتمش تو بغلم و اونم مجبور شد بشینه چون جلو مردم نمیتونست کاری کنه .یه ذره که احساس کردم داره خجالت میکشه ولش کردم و فقط دستشو گرفتم گذاشتم رو رون پام .تعجب کرده بود . اونجا زیاد با هم حرف زدیم و من حسابی زیر اب اون دختره خالی بند رو زدم و سامانم از طرف متنفر شد .من و دوستم سحر یه نقشه کشیدیم که من برم پیش سامان حسابی زیر اب دختررو بزنم و بعدش اینقدر به سامی محبت کنم و خرش کنم تا رفیق شم باهاش و همون روز ببرمش خونه سحر اینا که خالی بود تا یه حالی بکنیم . نقشمون گرفت و از سفره خونه که زدیم بیرون من به سامان گفتم منو ببره خونه دوستم سحر برسونه و به پیشنهاد دوستیم فکر کنه تا بعد اونم قبول کرد . دم خونه که رسیدیم الکی به سامان گفتم بیا بالا اینا درشون خرابه برام هل بده من برم تووو. قبول کرد و اومد . به طبقه سوم که رسیدیم یهو سحر که خودشو بد جور ارایش کرده بود و درست کرده بود درو باز کرد. منم سریع دست سامانو گرفتم هلش دادم تو خونه و دوتامون همزمان بهش گفتیم خوش امدی اقای خوشگل .بهم گفت عاطفه خانوم اجازه بدید من برم .فردا میبینمتون منم که شیفته اون بدن ورزیده و تاتو روی بازوش شده بودم ناخود اگاه رفتم طرفش و بوسیدمش . داشت از خجالت اب میشد جلو سحر . من به سحر چشمک زدم و خندیدم و اونم رفت تا شربت برامون درست کنه . سامانم هی سعی میکرد بره تا اینکه یهو دستشو گرفتم و بردمش سمت اتاق خواب سحر و درو قفل کردم .یهو دیدم سامانم یه نگاه معنی دار بهم کرد و چهره واقعی خودشو نشون داد و یه زبون در اورد . منو سحر هم نقشمون این بود که سه تایی بریم تو اتاق تا سحر هم اونجا باشه . درو باز کردم و به سحر گفتم بدو که الان از دهن میوفته.اونم با خجالت اومد و لپ سامانو کشید و گفت این جا اخر خطه سه تامون زدیم زیر خنده .سامانم اومد منو کشید کنار و گفت این دوستتو بیرون کن . منم با اسرار راضیش کردم که سحرم باشه . سامانو گذاشتیم وسط تخت و من سمت چپش و سحر با فاصله سمت راست سامان نشست .سامان با لحن قشنگی گفت حالا میذارید ما اون دری که خرابه هول بدیم باز شه ؟ کار و زندگی داریما . منظورشو فهمیدم و گفتم اول از خجالت سحر در بیا داره ازت خجالت میکشه .سامانم که شلوارش داشت از شدت فشار جر میخورد رفت طرف سحر و گرفتش اورد بغل من و لبشو گاز گرفت . سحرف به من اشاره کرد که تو هم بیا اذیت میشم . وقتی دیدم خجالت میکشه سریع شلوامو در اوردم و در حالی که سامان داشت لب سحرو میخورد یکی از دستاشو گرفتم گذاشتم رو نانازم تا انگشت کنه . تجربه اولین سکسک بود هول بودم یادم رفته بود که اول باید لباسامو در بیارم دهنم خشک شده بود و تپش قلب و استرس و ترس تمام وجودمو گرفته بود ولی وقتی به کیر سامان از رو شلوارش دست میکشیدم و سحر و تو بغلش میدیم اروم میشدم . خلاصه لباسای سامانو دوتایی در اوردیم و مونده بود لباس های سحر که اجازه نداد در بیاریم براش و گفت براش کافیه لب بازی و رفت از اتاق و فضارو برای ما خالی کرد . من موندم و سامی . اونم فقط شورتش مونده بود که در بیاره .منم تازه معنی خجالتو چشیدم . سامان گفت که دراز بکشم تا بره کوسمو لیس بزنه تا اماده شم و من برم براش ساک بزنم که منم اصلا ساک بلد نبودم و متنفر بودم . اومد پایین و اول حرارت دهنشو داد طرف کسم شاید باورتون نشه یهو 4ستون بدنم لرزید و دادم رفت هوا .بهم گفت ای دختر بی جنبه .بعد اروم زبونشو کرد تو کسم و نالم در اومد اصلا خودم نمیخواستم سر و صدا کنم همش بی اختیار بود .احساس میکردم جیش دارم قلقکم میومد و خیلی احساس خوبی بود . میفهمیدم سحر داره یواشکی نگاه میکنه و برام مهم نبود هیچی داشتم حال میکردم که یهو سامان محکم زد تو سینم که به هوش اودم دیدم بله ههه و گند زدم و چند قطره جیش کردم تو دهنش . تف کرد رو تخت سحر .منم خجالت کشیدم و سریع بخاطر اینکه فراموش کنه شورتشو در اوردم و گفتم بخواب عشقم . دراز کشید کیرشو در اوردم . خیلی ناز بود خوش فرم و خوشگل و سفید مثل برف.بر خلاف میل باطنی یواش یواش بعد چند تا بوس سامان سرمو گرفت و برد سمت کیرش که خیلی بزرگ بود .منم کردمش تو دهنم و بعد یه دقیقه سامان وقتی دید بلد نیستم گفت بسه . اومدم بالا چشمم باز نمیشد سامانم داشت چشماش از حلقه میزد بیرون . دوباره رفت سمت کسم و سرشو برد لای پام و پاهمو بشت . داشتم دیوونه میشدم که اومد بالا یه دونه اروم زد تو صورتم گفت بخواب فرو کنم و خندید من متوجه هیچی نبودم و فقط داشتم میترسیدم . خوابیدم و یهو احساس کردم یه چیز گنده ای داره تو شکمم قلقلکم میده یهو دیدم بله اقا سامان کرده تو . اولش داغ بودم نفهمیدم. یهو دیدم سحر اود تو . من و سامان انگار مست بودیم توجه نکردیم بهش . سحر اود بالا سر من گفت خوبی ؟ گوشیت داره ز می خوره . منم سرش داد زدم رفت بیرون .سامان قیافش نگران کننده بود یهو کشید بیرون کیرشو دیدم پر خون بود . وحشت کردم و گفت عیب ناره میبرتم یه جا برام درستش کنن پرده من نقطه ای بود راحت پاره شده بود . یه 15 دقیقه با فرم های مختلف کرد من مقل فرقونی و لاپایی و تلمبه که دیدم نفس نفس زد و شکمم داغ شد ابشو ریخته بود رو شکمم خیلی زیاد بود .هنور دست بردار نبود حرفای تحریک کننده میزد داشتم میمردم از شهوت من هنور ارضا نشده بودم مثل گرگ وحشی چنگش زدم تا بیاد دواره . کیرشو تمیز کرد و این دفه گذاشت لای پام تا از جلو بخوره به چوچولم و از عقب کشیده شه به رونم که ابم بیاد . سخت عقب جلو میشد دستشو اورد بغل دهنم گفت تف کن عزیزم منم که دهنم خشک بود کردم تو دستشو مالید به رونم . نرم تر شد . بعد چند دقیقه عرق کردم شدید زیر بقلمو لیس میزد و من نمیدونم چرا ارضا نمیشدم از طرفی سحرم هی میزد به در که زود تر یه ساعت دیگه مامانم میاد منم تمرکزم به هم میخورد تا اینکه یهم دیدم تمام قسمتای بدنم دست سامانه و گرم شدن پستونم تو یه دستش و پاهام لای پاش و کمرمم با عرق سامان خیس شده بود که یهو نالم در اومد و یه چند قطره منی ازم خارج شد سامان تا احساس کرد منم ارضا شدم رفت پایین و دوباره با زبونش دیوونم کرد و میگفت ابم تلخ بوده .یه ذره دیگه کسمو لیس زد و اون موقع چون ارضا شده بودمبهم حال نداد. چند دقیقه دیگه هم کیرشو کرد تو کسم خوابید روم تکون نخورد . داشتم زیرش له میشدم . ولی احساس خوبی بود . یهو سریع کشید بیرو ن و اه بلدی کشید و شروع کرد خود ارضایی که چند قطره دیگه ابش اومد و تمام زندگی سحر اینارو پر خون و شاش و اب کوس و کیر کردیم زیر بغلمو گرفت بهم کمک کرد بپوشم لباسمو اصلا جون نداشتم از اتاق که رفتیم بیرون چون پردم جر خورده بود نمیتونستم درست راه برم لای پام عرق سوز شده بود . از سحر تشکر کردم و با بی حای پله هارو رفتم پایین و سامان تو ماشین ازم تشکر کرد و رفت منم رفتم خونه کسمو دیدم سرخه سرخ شده بود انگار قلبم اومده تو کسم نبض داشت گرفتم خوابیدم و 3 روز مدرسه نرفتم و بعد یه ماه سامان بردم پیش یه دکتر اونجا دکتره پردمو یه جورایی وصل کرد و دو ملیون از سامان گرفت . از اون به بعد دیگه سکس نکردم و درسام عالی شد . نمیدونم شاید تاثیر سکس بوده امید وارم خوشتون اومده باشه . بووووس بابای

نوشته: عاطفه

متن خاطره: سلام من آناهیتا هستم و 18سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 2ساله پیش.ینی زمانی ک دوره ی دبیرستان رو سپری میکردم.
حدوده 3ماه بود ک با سامان دوست شده بودم.سامان یه پسره خوشگل و پولدار بود اون موقع 17سالش بود موهای بلند و فشنی داشت طوری ک همه ی دخترا ارزوی دوستی با اونو داشتن!توی این مدتی ک دوست بودیم شبی نبود ک ب هم اس های سکسی ندیم.اما هیچوقت ب فکر انجامش نبودیم!!!
ی روز که با هم رفته بودیم پارک ی پسر دخترو دیدیم که داشتن همدیگه رو میمالوندن.سامان گفت بیا همینطور نگاه کنیم ببینیم چیکار میکنن منم قبول کردم.ولی همش کیرش رو دید میزدم ک به قوله امروزیا شق کرده بود اما ب روی خودم نیاوردم.دیدم سامان داره زیره لب ی چیزایی میگه.ازش پرسیدم قوربونت برم چیزی شده؟اونم گفت چی میشد ک ماهم مثه اینا ازینکارا میکردیم؟منم ک دیدم خیلی ناراحته برخلافه میلم دستشو گرفتمو گذاشتم روی سینم.بهش گفتم عزیزم ما چیزیمون از اینا کمتر نیست بعد شروع کردیم به لب گرفتنو....اون روز پارک خیلی خلوت بود ماهم راحت کارامونو کردیم!!!بعد از اون اتفاق همیشه بهم میگفت من سکس میخوام اما من زیره بار نمیرفتم.ولی میدونستم اگه قبول نکنم ممکنه باهام بهم بزنه.بالاخره با هزار خواهش و تمنا قبول کردم. قرارشد فردای اون روز برم خونشون تا باهم سکس کنیم.اون شب خیلی اظطراب داشتم طوری ک تا صبح خوابم نبرد..........فردای همون روز سامان با ماشین اومد دنبالم و رفتیم خونشون!وقتی از ماشین پیاده شدم بهش گیر دادم و گفتم ک خودت باید منو ببری تو. اونم قبول کرد و دستشو برد لای پامو بغلم کردو رفتیم داخل!!!منو برد توی اتاقش بعد شروع کردیم ب مالوندنه هم.بعدش دراز کشیدم رو تخت و گفتم الان دیگه دراختیاره توام هر کاری دوست داری بکن!بعد لباسامو دراورد و شروع کرد ب خوردنه سینه هام.هیچوقت تو زندگیم همچین حسی رو تجربه نکرده بودم.دیگه کم کم داشت میرفت پایین بهم نگاه کرد و یه طوره مظلومانه گفت اجازه هست؟منم گفتم بله عشقم.اروم اروم شروع کرد ب لیس زدنو خوردنه کسم.وای....عالی بود!!!ی دفه متوجه شدم ک ابم داره میاد همش اهو ناله میکردمو میگفتم منو بگا....اه....اه....من کیرتو میخوام و ی دفه ارضا شدم....بعد گفت خب خانم کوچولو حالا نوبته شماست!منم شروع کردم ب ساک زدن براش.باره اولم بود اما همه چی خوب پیش میرفت!سامان یه نگاه ب تخت انداخت منظورش این بود که من بخوابم.منم ب طوره حشری کننده ای دراز کشیدم.اب دهنشو زد سره کیرش و اروم اورد جلوی سوراخه کسم.منم ی دفه بلند شدمو گفتم تو ک نمیخوای پردمو بزنی؟گفت پس فکر کردی تورو اوردم که بکنم تو کونت؟ترس همه ی وجودمو فرا گرفت!میخواست کارشو ب زور پیش ببره.منم زده بودم زیره گریه و التماس میکردم که اینکارو نکنه اما اون خیلی حشری بود و چیزی نمیفهمید اشکامو پاک کردو گفت الهی قوربونت برم گریه نکن قول میدم زیاد اذیت نشی.خودش نشست روی تخت منم پاهامو گذاشته بودم روی رونهاش و دستامم روی کتفاش بود.خیلی اروم کیرشو کرد تو کسم منم ی جیغه بلند کشیدمو میگفتم سامان بسه خواهش میکنم....اما همینطور به کارش ادامه میداد.دیگه تقریبا همه ی کیرش رفته بود داخل.خیلی اروم تلمبه میزد ک دیدم کیرش خونی شده خیلی ترسیده بودم اما دیگه همه چی تموم شده بود!!!بعدهم شروع کردم ب خوردنه کیرش تا بالاخره ابش اومدو همشو خالی کرد تو دهنم.اما بخدا حق من این نبود ک با دروغاش خرم کنه و این بلا رو سرم بیاره قصه ی ما ب سر رسید کلاغه ب خونش نرسید! لطفا نظراتتون رو بفرستید!!!بووس

نوشته: آناهیتا

سلام من روشنکم الان 24 سالمه این داستانی که واستون می نویسم خاطره شیرینی بود که حالا به تلخی تبدیل شده خوب من سال 88 دانشجوی دامغان بودم همیشه از بچه گی ارزو داشتم KASE مورد علاقه ام تک پسر باشه پولدار .مهندس عمران اونجا تو خوابگاه بودیم 3 تا دوست بودیم روشنک و پری.مریم پری دوست پسرای فاب داشتند و با 10 نفر دیگم رفیق می شدن ولی من تا اون موقع فقط یکیو دوست داشتم اونم رفت خارج دوست پسری نداشتم اونجوری در حد تلفنی چون خانواده مذهبی داشتم و خیلی پر استرس پر تنش ترم 1 پر احساس پر عشق شروع کردیم به اتو زدن و دوست شدن یکی لاشی بود یکی متاهل و ادمای مختلف 1 ماهی گذشت و من با یه پسره 69 رفیق شدم بچه تهران بود و اسمش شایان قیافش معمولی بود فقط مهندس عمران تازه داشتیم با هم صمیمی می شدیم که انتقالیش جور شد و رفت قزوین بهش وابسته شدم ولی نه زیاد اینم بگم در کنارش با کسای دیگم دوست می شدم جالب اینجا بود همه BF ام بچه های عمران بودن تا اینکه یه روز با پری داشتیم راه می رفتیم یه سی ئلو جلومون نگه داشت ما هم سوار شدیم من جلو پری عقب 2 نفر بودیم اونام 2 نفر با هم رفتیم شام بیرون جالب بود اسم اینم شایان بود. شایان همه معیارامو داشت و64 بود همونی بود که می خواستم 1ماهی گذشت خیلی رابطمون خوب بود یه روز اومد دنبالم اخر خدافظی ازم لب گرفت منم فقط نگاش می کردم گفت پس تو چی منم بلد نبودم منم یکم لباشو خوردم طعم لباشو دست داشتم یه حسه عجیبی که تا به حال نداشتم برام اشنا بود انگار یه عمر می شناختمش از اون شب به بعد همش حرفای سکسی میزد می گفت بریم خونه منم محکم می گفتم نمیام 2 هفته رابطمون و تموم کردیم بعد دوباره برگشت گفت دوست دارم منم که عاشقش شده بودم یه روز اومد خوابگاه دنبالم قرار بود بریم خونه خواهرش حرف بزنیم گفت باهات کاری نمی کنم منم بعد 2 هفته دلم واسه دیدنش یه ذره شده بود اومد دنبالم وقتی سوار ماشین شدم خیلی خوشگل کرده بود به خودش عطر زده بود منم به خودم رسیده بودم رفتیم خونه خواهرش اونا مسافرت بودن رسیدیم خونه اول بوسم کرد ولبای همو مثله وحشیا می خوردیم گفت راحت باش روسری تو لباساتو در بیار اولش برام خیلی سخت بود و گفتم نه بعد در اوردم یه تاپ طوسی قرمز تنم بود با شلوار لی مو هامم فر بود تا کمرم بغلم کرد گذاشتمی رو اپن شروع کرد به لب گرفتن و سینه هامو مالوندن یهو بغلم کرد و برد تو اتاق خواب گفتم نه شایان من نیستم تو قول دادی گفت دیونه کاری نمی کنیم مگه دوسم نداری گفتم چرا گفت من تا اخرش باهاتم خره شروع کرد به خوردن لبام وای ی ی ی حسو حالم داشت عوض می شد دستاشو میکرد تو مو هام با اون دستش سینه هامو می مالوند لبامو می خورد و دو تایی خیس عرق بودیم بعد لباسامو در اورد فقط شرت و سوتین تنم بود گفتم تو نمی خوای لباساتو در بیاری گفت جون ن ن ن تو واسم در بیار چشاش سرخ شده بود حشرش زده بود بالا من تی شرت و شلوارشو در اوردم بعد محکم بغلم کرد لبای هم و می خوریم و خودشو بهم می مالوند نفس نفس می زدیم با تموم عشق لبای همو می خوردیم گردنمو خورد و سینه هامو می مالوند بعد سوتینمو باز کردو سینه هامو تو دهنش گذاشت چشای منم شهلا شده بود اوف ف داشتم دیونه میشدم حسی که تا به حال هیچ وقت نداشتم دستشو کرد تو شرتم گفت تو نمی خوای بگیریش دلش تو رو می خواد منم دستم کردم تو شرتش چقدر بزرگ بود اولین باری بود داشتم کیره واقعی می دیدم یهو مثله دیونه ها شرتمو تو پام پاره کرد شروع کرد به خوردن کسم و با چوچولش بازی می کرد و زبونشو تا ته می کرد تو ناله من و نفسام تندتر می شد اه ه ه ه ه ه ه شایان دوست دارم اونم بلند می گفت عاشقتم واییییییییی سکس اونم با همه عشقو وجودت می خوای تموم نشه نگاهشو با اون چشای سرخش بیشتر دیونم می کرد کسم خیس شده بود بعد شرتشو در اوردم کیرشو تو دستام گرفتمو تا اخرش خوردم اوف ف ف ف دستش تو مو هام بودو میگفت ارومتر باز تو دیونه شدی ی ی ی ی ی ی ی منم با عشق بهش نگاش می کردم بلند شدو کیرشو گذاشت لای پاهامو عقب جلم می کرد اه ه ه ه ه ه ه شایان ن ن ن اونم همش می گفت جون ن ن ن ن ن ن گفت :عشقم می شه یکم از عقب باهم حال کنیم گفتم نمی دونم از لبام بوس کردو یکم کرم اورد سر کیرش مالوندو از عقب سرش کرد تو کونم اخ خ خ خ خ خ خ خ خ جیغم بلند شد خیلی درد داره نمی خوام خودمو کشیدم کنار گفت اولشه عشقم جا باز می کنه گفتم نه بسه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ولی دلم براش سوخت کیرش تو دستش بود دیر ارضا می شد گفتم باسه ه ه اروم کرد تو کونم اخ خ خ خ خ خ خ خ خ خیلی درد م اومد ولی به خاطرش حاظر بودم دردم بکشم تا اخر برد توش من جیغ می کشیدم بعد دردم کمتر شد اه ه ه ه با دو تا دستاش باسنمو گرفت و هی محکم عقب جلو می کرد گفت اخ خ خ روشنک ک ک ک داره ابم می اد بریزم توش گفتم OHOMMMMMMMMMMMگفت جون ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن عاشقتم ابش اومد و گرماشو تو وجودم حس می کردم تنو و بدنم وجودشو تو وجودم گرمای تنشو حس می کرد بعد اومد بغلم کرد تو بغلش خوابیدیم وقتی به خودمون اومدیم صبح شده بود دستشو کرد تو موهامو محکم لبامو خورد گفت نمی خوای عقشتو کفی کنی و بشوریش منم اول خجالت کشیدم که لختمو دیشب اون کارارو کردیم بعد رفتیم تو حموم توی وانو پر اب کردو با همم رفتیم زیر دوش لبامون تو هم من کیرشو تو دستام می مالوندمو اونم دست رو بدنم می کشید و با عشق همو نگاه می کردیم گفتم بوس س س س دیونتمممممم با صابون و همو کف مالی کردیم و به جون هم افتادیم مو های همو شستیم من با لیف تمومه بدنشو کشیدم گفت پس من چی تموم بدنمو با لیف ناز می کردو بوس بوسم کردو اون تو وان نشست و منم رو پاهاش کیرشو پشتم حس می کردم شق کرده بود یهو اروم کیرشو گذاشت تو کونم اخ خ خ خ بعد عقب جلو کردو ابشو ریخت توش زیر دوش همو شستیم و اومدیم بیرون بعد با حوله منو خشک کرد منم اونو بعد من موهاشو خشک کردم اونم مو های منو بعد یه تونیک از کشوی خواهرش برداشتمو پوشیدم گفتم شایان راستی خوابگام گفت بی خیالش اون با من بعد با هم فیلم دیدیم تو بغله هم زیر پتو بعد بعدظهر باهم رفتیم اومد دمه خوابگاه به مسئولمون حرف زدو نمی دونم چی گفت اونام راضی شدن از اون موقع چند بار باهم سکس کردیم بعدها وقتی واقعا فهمید عاشقشم خودشو گوه کرد رفتاراش عوض شد اذیتم می کرد همش گریه می کردم هر چی بهش زنگ می زدم جوابمو نمی داد اخرشم این رابطه انقد کمرنگ و کمرنگ شد و نابود منم چون عاشقش بودم بعد رفتنش هر چی رفتم دم خونشون و بیرون محلم نمی داد اخرین بار که رفتم عکسایی که بهش داده بودم بگیرم گریه کردمو و گفتم بهش تنهام نذار من نمی تونم بدون تو دیونه میشم گفت به من چه مشکله خودته بیا عکسات من کار دارم منم دیگه نتونستم درسمو بخونم پوستم داغون شد از استرس لاغر شدم اخرشم انصراف دادم و اومدم شهر خودمون کرج 1سالی حالم خیلی بد بود بعد شروع کردم به خوندنو معماری کرج قبول شدمو رفتم UNI بعد 6 ماه زنگ زدو گفت کجایی گفتم نیستم انصراف دادم گفت چرا منم عصابم خورد شد و گفتم به خاطر تو ی عوضی.لاشی الان 4.5 ساله از اون قضیه میگذره من بی اعتمادم به همه ادما دارم درسمو می خونم بعدشم میخوام برای همیشه برم خارج.................

نوشته: روشنک

سلام . اسم من میتراست .19 ساله که با نیما سکس دارم حتی بعداز ازدواجامون هم رابطه مونو ادامه دادیم چون از سکس هم لذت میبریم.داستانیو که میخوام براتون تعریف کنم داستان یکی از هزاران سکسمونه. 1 شب که خونشون خالی بود قرار شد که من برم پیشش. ساعت حدود 10شب بود که رفتم جاتون خالی بساط شراب و سیگار مثل همیشه به راه بود من 1 لباس به قول نیما وحشتناک سکسی مشکی پوشیده بودم که نصف بیشتر سینه هام میافتاد بیرون . وقتی داشتیم پیک میزدیم چشای نیما همش روی سینه هام ثابت میموند .وقتی حسابی مست شدیم و چشامون داشت میرفت مثل وحشیا به هم حمله کردیم 1 لب 3 دقیقه ای از هم گرفتیم نیما استاد لب گرفتنه من اوایل ارتباطمون هلاک این لب گرفتنش بودم . بعد منو خوابوند روی تخت و شروع کرد سینه هامو خوردن . نوک سینه هامو با دندوناش میگرفت و میکشید حال فوق العاده ای داشتم کم کم سرشو با دستم هول دادم به سمت پایین شرتمو خودم درآوردم و گفتم نیما کسمو بخور. اونم انگشت وسطشو کرد توی دهنشو و خیسش کرد و هولش داد تو کسم و خروسکمم توی دهنش کرد. خانمایی که اینو تجربه کردن میفهمن چی میگم این لحظه بهترین لذت دنیاس اونقد خروسکو خورد که داشتم ارضا میشدم (من موقع ارضا شدن اسکوارت دارم) بهش گفتم نیما کیر کلفتتو بگیر جلو کسم میخام روش آب بریزم و همزمان با خروسکم بازی میکردم تا نیما کیرشو گرفت جلو کسم آبم با فشار ریخت روش و من ارضا شدم همونموقع نیما کیرکلفتشو که رگاش زده بودن بیرونو با فشار کرد توی کسم چنان ضربه میزدکه داشتم روانی میشدم اونقد لذت میبردم که گذشت زمانو حس نمیکردم نمیدونم چند دقیقه طول کشید که گفت میترا پاشو زانو بزن داره آبم میاد من نشستم و اون ایستاد روبروم کیرشو کرد توی دهنم اونقد کلفت شده بود که از کلفتیش میترسیدم چند تا ساک که زدم داد زد داره میاد منم کیرشو از دهنم درآوردم و زبونمو آوردم بیرون اوووف آب گرمش با فشار ریخت روی زبون و صورتم و 1 کم هم توی چشام رفت با زبونم آب که کنار لبم بود خوردم عاشق طعم آبشم .با و جودی که آبش اومده بود ولی کیرش هنوز نخوابیده بود با دیدن این صحنه حشری تر شدم و احساس کردم خودمم دوبار دارم ارضا میشم خوابیدم و بهش گفتم حالم بده اونم نشست وسط پامو و من با خروسکم بازی میکردم و اونم انگشت وسطش توی کسم بود سرتونو درد نیارم بعد از چند دقیقه دوباره آبم با فشار ریخت روی دستش .فعلا 2 ب 1 بودیم ..
بعد از 1 استراحت کوتاه دوباره نشستیم پای بساط سرمون که گرمتر شد من آروم آروم رفتم روش و از هم لب گرفتیم سرمو فشار داد پایین سمت کیرش کیرشو که آروم خوابیده بود کامل کردم توی دهنم فقط وقتی خوابیده باشه همه کیرش توی دهنم جا میشه آروم آروم داشت بلند میشد که تخماشو خوردم من عاشق تخمای نیما هستم یه جورایی سفت و باحاله خلاصه 2-3 دقیقه ای براش ساک زدم و مچ مچ که شد منو خوابوند روی تختو کیرشو کرد توی کسم همزمان هم سینه هامو میخورد حال میکردم بین زمین و آسمون بودم .. 1 کم که سینه هامو خورد بلند شد و1 دستشو زد به کمرش و با یه دستش هم باسنمو گرفت و ضربه میزد (ما توی سکسامون 1 فضایی داریم که خودمونو به جای یکی دیگه فرض میکنیم اون اسم یکی از دوستای منو میاره منم اسم یکی از دوستاشو اینجوری وحشتناک حال میکنیم ) من بهش میگفتم رضا ضربه میخوام اونم دیوونه تر میشد داشتم 1 بار دیگه ارضا میشدم بهش گفتم و اونم کیرشو درآورد دوباره آبم با فشار ریخت روی کیرش پاهام داشت میلرزید احساس میکردم روی ابرا دارم راه میرم ارضا شدن توی حالت مستی دیوونه کننده ست . خلاصه کیرشو که آب خودم روش بود کرد توی دهنم مزه ترش و با حالی داشت ولی به خوشمزگی آب نیما نبود . براش ساک زدم و بعد بهم گفت میترا سگی شو سریع برگشتم و کیرشو سگی کرد توی کسم من روانی این حالت کردنشم . کمر سفتی داره کیرش چنان میرفت توی کسم و میومد بیرون که از خوشی داشتم میمردم همش اسم دوستاشو میاوردم اونم اسم دوستای منو ... بازم حدود 1 ربع طول کشید تا آبش اومد گفت بریزم توش گفتم آره .. وقتی داره آبش میاد صورتش اونقد باحال میشه که نگو. اونقد داد زد و با قدرت همه آبشو خالی کرد توی کس تشنه من .. حتی 1 قطره شم نیومد بیرون کسم همه آبشو بلعید. حالا شدیم 3-2 هنوز من جلو بودم .
بعداز 1 خورده استراحت و توی بغل هم خوابیدن و از این کس و اون کیر حرف زدن دوباره هردومون حشری شدیم منو از پشت بغل کرده بود و با نوک سینه هام بازی میکرد داغون که شدم برگشتم و از هم لب گرفتیم و براش ساک زدم گفت اینبار باید از کون بکنمت منم سریع دمر خوابیدم و با انگشتم ژل لوبریکانتو کردم تو سوراخ کونم و به سر کیر کلفت اونم زدم آروم آروم سرشو کرد توی کونم وای وحشتناک دردم گرفت چند بار که سرشو کرد تو و آورد بیرون جا باز کرد همشو کرد تو وای خیلی خوشم میاد کیرش چنان کلفت شده بود که میترسیدم کونم دیگه تنگ نشه و به همون گشادی بمونه با دو دستش میزد روی باسنم وحشی شده بود عاشق این خشونتشم دوباره رفتیم توی فضا اون داشت زهره(یکی از دوستام ) میکرد منم داشتم به جواد کون میدادم و با خروسکم بازی میکردم حسمون دوبرابر شده بود داشتم ارضا میشدم سریع کیرشو از کونم آورد بیرون و جلوی کسم گرفت کل بدنم داشت میلرزید آبمو با فشار ریختم روی کیرش و کلفترش کرد همونموقع دوباره کردش توی کونم چون آبم روی کیرش بود راحت لیز خورد و رفت توی کونم اوووف با همه وجودم حال میکردم و بهش حال میدادم میگفت زهره کونتو دوس دارم منم میگفتم جواد عاشق کیر کلفتتم همزمان از اینکه چقد دلش میخواد کیرشو بکنه توی کس و کون زهره برام میگفت و منم از اینکه چقد دوس دارم به جواد کس بدم براش میگفتم کیرکلفتش تا ته توی کونم بود و من اصلا درد نداشتم فقط حال میکردم و با خروسکم بازی میکردم همینطور تو فضا بودیم که گفت آبش داره میاد گفت چیکارش کنم بهش گفتم بریزش داخل اونم روم خوابید و با داد آبشو کامل خالی کرد تو کونم ولی هنوز کیرش نخوابیده بود و من از این حالتش بیشتر حشری میشم دوباره داشتم ارضا میشدم سریع از روم بلند شد ولی هنوز کیرش تو کونم بود به انگشتش ژل زدم و گذاشتمش رو ی خروسکم اونم با استادی هرچه تمامتر با خروسکم بازی میکرد و کیرشو توی کونم میچرخوند دوباره آبم اومد شدیم 5به 3 . دیگه جفتمون داشتیم از حال میرفتیم . ساعت حدود 3 شب بود خوابیدیم تا 6 صبح و دوباره 1 سکس دیگه ولی فکر میکنم دیگه از حوصله تون خارجه که بخوام براتون تعریفش کنم فقط باید بگم که آخرش 6 به 5 من بردم و شیش تاییش کردم . امیدوارم که خوشتون اومده باشه . اگه خوشتون اومد کامنت بذارین تا سکسای دیگمم براتون تعریف کنم ...

نوشته: میترا

سلام بچه ها
اولین باره که مینویسم وشاید یکم طولانی باشه.اماچون جزیی از زندگیمه دلم میخاددقیق بگم.
من اسمم کیاناست.بیست و دوسالمه. چندسال پیش برای اولین بار بایه پسری که ازاشناهای دورمون بود دوست شدم.خونواده ها خیلی کم باخبربودن وقصدمون ازدواج بود و ادامه تحصیل.بهش دلبسته بودم.خیلی.زیادبهش رونشون نمیدادم.چون میترسیدم.بینمون درحد.بغل و نوازش وبوسه بود.تااینکه یه روزی توباغ مادربزرگم بودیم و دعوامون شد.
بقیه رفتن کنارساحل و من خونه.اون بیشرف برگشت و مجبورم کرد باهاش سکس داشته باشم.یاد گریه هام که میفتم دیونه میشم.ترسیده بودم.اونروز ازعقب باهم سکس کردیم و چندباربعد به همین روال و اخرین بار ازجلو باهام رابطه برقرار کرد.( ازینکه این قسمتهاروخلاصه میگم ببخش
ید.چون بدترین لحظاتمه.نمیتونم)
واینم بگم که توتمام این مدت این اقامنو یه ادم سرد.بی احساس.وخیلی زشت درسکس توصیف میکرد.اما من ذاتا هات بودم.توتنهاییم اینوحس میکردم.تااینکه گذاشت ورفت.بایه دختری رفت امریکا.من موندمو سکوت خونواده ها و ماه ها انزوا!!!!
تااینکه یه روزی برابهترشدن روحیم باددوستم همراه تورمسافرتی رفتیم ترکیه.توهواپیما کنارپنجره بودم و کنارم یه پسری.ازکنارپنجره نشسن تو وسط آسمون وحشت دارم.ترسیده بودمو این پسرکم همش بهم میخندید.تااینکه رسیدیمممم.واقعاروزای قشنگی بود.یه روز تو میدون تکسیم منتظر قطارشهری بودیم که یهو اون پسرکوکنارم دیدم.شک کردم.دوباره که نگاش کردم کنارم بود وگفت.چیه.از پنجره اینم میترسی؟کلی خندیدیم.خودشوبهم معرفی کرد.اسمش حسام بود.منودوستمو دعوت کردم بریم قهوه بخوریم و بعدشم همونجا یه ایدی ازهم گرفتیم وبعدشم که برگشتیم ایران شدیم رفیقای فیس بوکی.اخرهفته ها گاهی دسته جمعی میرفتیم ساحل.یا آلاچیق( سفره خونه داییه یکی ازبچه هاست که الان همچنان پاتوق ماست)
تاکم کم تنها رفتمو حسامم چندباری اومد.روز تولدم خیلی براش گریه کردمو تموم زندگیموگفتم.اونم گفت.نمدونم چرابهم اعتمادکردیم.تااینکه بهم پیشنهاد کرد بریم دبی پیش عموش.عموش توکارساخت وسازه اینم بااون کارمیکنه اماتوایران.باهزارزحمت خونوادمو راضی کردم ورفتیم.
شب اول به گشت و گذارگذشت.تاشب دوم وقتی داشتم سیگارمیکشیدم گفت.میخای تنهاباشیم.ازچشمام خستگیو میفهمید.رفتیم بالا.یه اتاق شیک و کوچیک بود بایه پنجره رو به کلی ساختمون!
کنارپنجره ایستادم که حسش کردم.گرمای تنشو.دستشو گذاشت روشونمو گفت.آزادشو کیانا.آزاد...
امامن همچنان بیادحرفای اون عوضی بودم.سردبودنم... بدبودنم .... احساس نداشتن
سیگارروشن کردمو حسام کنارم نشست.موهاموبازکرد وداشت نوازششون میکرد.تاالان این احساسوتجربه نکرده بودم.عالی بود.پراز آرامش.سیگارم که تمو شد.سرم ناخوداگاه رفت سمت شونه هاشو.اونم منو میبوسید.تااینکه حس کردم زبونشوروگردنم حس میکنم.واااای.گر گرفتم.دلم میخاست این احساسم تموم نشه.بلندکردورفتیم روتخت.لباسامو در اورد و تمام بدنم رو میبوسید و نوازش میکرد.وقتی شروع بخوردن سینه هام کرددیگه نفهمیدم چیشد.داشتم دیونه میشدم.اروم سرشو برد پایینو شروع کرد بخوردن کسم.اوف.معرکه بود.یه آن دیدم شلوارشو واکردمو دارم کیرشو میمالم.جرات نداشتم بخورمش.چون بلدنبودم.میترسیدم خرابکاری کنم.حسام پاشد ویکم کیرشو لای سینه هام بازی داد.من فقط ناله میکردم. اومدم روم داشت با سوراخ عقبم بازی میکرد که کیرشو گذاشتم رو سوراخ کسمو اروم فشار دادم.تعجب کرده بود.من بااون همه تنفر الان خودم داشتم سکس میکردم
داغ بود.محکم چسبیدم بهش و تابی نهایت عشق میکردم.لذت و دیوانگی.ارضا شدم وچنددقیقه بعدحسام ارضاشد و ابشو ریخت روشکمم.
سیگار روشن کردیمو تاصبح فقط معاشقه بود.
جهت اطلاع.من پردم حلقویه و دوم اینکه همچنان باحسامم. و لحظه های به یادموندنی زیاد داشتیمو داریم. اگه دوسداشتین بازم مینویسم براتون.اماخیلی کوتاهتر و اصلی تر.
و کلام آخر من فقط سکس رو همراه با احساس دوسدارم.
لحظه هاتو پر از حس رهاییه لحظه ارگاسم

نوشته: کیانا

این ماجرا واسه خیلی وقت پیشاست.این اولین تجربه سکس من بود با کسی که عاشقشم .یکسال از دور همو نگاه میکردیم توی تصوراتم عاشق این بودم گرمی لبشو رو لبم حس کنم ... تا اینکه اون این فاصله رو شکست و بهم پیشنهاد دوستی داد منم همیشه عاشقش بودمو قبول کردم.بارای اول فقط توی ماشین مینشستیم و وقتی احساساتی میشد دستشو یواش میذاشت رو پاهام و با دستش رونمو نوازش میکرد و یواش یواش دستشو میبرد سمت کسم اما وقتی میخواست اینکارو کنه نمیذاشتم و اون به همین حد راضی بود.یه روز ازم خواست واسه اینکه کسی مارو باهم نبینه توی خونه خواهرش قرار بذاریم با اصرار زیاد منو متقاعد کرد یادم میاد که دلهره همه وجودمو گرفته بود چون تجربم کم بود فقط تصورم تا بوسیدن و بغل کردنش بود و برای بغلش بیقرار بودم بالاخره به دم درشون رسیدم.دروباز کرد با اضطراب وارد خونشون شدم.روی مبل یه نفره نشستم دست و پاهام میلرزید البته نه از ترس از هیجان .
لباسامو در نیاوردم گفت گرمت نیست گفتم یکم گفت راحت باش روم نمیشد اما دیگه تا اونجا رفته بودم ادا در نیاوردمو مانتومو در اوردم.گفت بیا پیشم منم گفتم ممنون راحتم گفت من ناراحتم گفت یکاری کنیم. من میام رو این مبل دو نفره تو هم بیا پیشم منم یه بالش که بغلم بودو برداشتم رفتم پیشش بالشو بینمون گذاشتم خندش گرفت اما من سرخ شدم خجالت میکشیدم بالشو برداشت و از خجالتم سواستفاده کرد البته خیلی پسر محتاطی بود کاری نمیکرد ناراحت شم میخواست منم بخوام.دستاشو زیر چونم گذاشت و صورتمو سمت خودش برگردوند وقتی نگام به چشمای زیباش افتاد همون نکاهی که همیشه جادوم میکرد قلبم به شماره افتاد نفسام تند شد مغزم هنگ کرده بود صورتشو به صورتم نزدیک کرد منم فقط نگاش میکردم که گرمی لبشو رو لبم حس کردم چشامو بستم با هر مکیدن لبم ،تنم بی حس تر میشد گرمای لبش و نرمیش، پوستمو گرم میکرد دیگه قدرت نشستن نداشتم همینکه لبشو از لبم جدا کرد سرمو رو پاهاش گذاشتم و یواش گفتم میخوام رو پات بخوابم که با این حرفم یهو بلند شد جلوم وایستاد گفت بریم بالا رو تخت بخوابیم فکر بغلش داشت دیوونم میکرد با یکم مکث قبول کردم فقط پر از شهوت بودم به هیچی فکر نمیکردم البته فقط تا حد بغل و بوسه میخواستم. از پله ها رفتیم طبقه بالا خواست دستمو بگیره اما ترسیدم بفهمه چقد دستام میلرزه دستشو نگرفتم اون جلوتر رفت من بعدش . رفتم تو اتاق دیدم رو تخت دراز کشیده روم نشد برم رو تخت بخوابم ازش پرسیدم چیکار کنم گفت بیا پیشم منم یواش کنار تخت نشستم و بعد پاهامو دراز کردم و با فاصله ازش خوابیدم میتونستم نگاشو روم حس کنم خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم از اینکه با یه پسر که تا دیروز از دور همو نگاه میکردیم ولی حالا فقط با بیست سانتی متر فاصله از هم خوابیده بودیم خجالت میکشیدم به سمتش برگشتم اما نگاش نمیکردم فقط نفسام لحظه به لحظه بلند تر میشد که یهو دستاشو دورم انداخت و منو چرخوند و روم خوابید بهترین حس دنیا بود گرمی نفساش به صورتم میخورد گرمی تنشو حس میکردم توی بغلش بودم نمیتونستم زیاد به چشمتش نگاه کنم چون از شدت عشق حس میکردم نفسم بند میاد تنم بی حس بی حس بود بیقرار شده بودم با هر لمس لبش به صورت ولبم بدنم از شهوت یه حرکتی میکرد و با هر نفسم سینه هام بالا پایین میرفتن اما بقیش دیگه توی تصورم نبود و همش از شهوت بود سرش اورد جلو صورتم با لباش منو میبوسید صدای نفسامو خودمم میشنیدم شورتم خیس شده بود وقتی گردنمو میخورد ناله های یواش میکردم اون یه لحظه فک کرد دارم گریه میکنم گفت گریه میکنی گفتم نه گفت پس شهوتی شدی از حرفش خجالت کشیدم واقعا بیحس شده بودم اوج لذت بود که یهو لبشو از رو پیراهن رو سینم حس کردم داشت دیوونم میکرد دستمو با همون یکم قدرتی که برام مونده بور رو لبش گذاشتم تا از سینم دورش کنم گفتم تو رو خدا نه دیکه کافیه اما بدجوری شهوتی شده بود دستمو یواش دندون گرفن و دستمو میلیسید گه شهوتمو دو چندان کرد کاری کرد که گذاشتم لباسمو بده بالا و سینمو واقعا بندازه تو دهنش واای نوک پستونام توی دهنش بود میمکیدش نگاش یجوری شده بود چشماش خیلی زیبا بود با نگاه کردن بهش گرمای بدنم بیشتر میشد خواست کلا لباسمو در بیاره که کفتم تو رو خدا نه الان نه یواش رفت سمت شلوارم از نگاش ذهنشو میخوندم از تصور فکراش لذت میبردم توی دلم غوغا بود دلم اونو میخواست وجودشو میخواستم اما میترسیدم که شاید دوستیمون به جای خوبی ختم نشه و شاید فقط بخاطر هوس باهامه بخاطر همین وقتی دکمه شلوارمو وا کرد و شرتم پیدا شد دستمو رو شورتم گذاشتم که یبا نفسای بریده گفتم نه ... دیگه نه تو رو خدا دیگه طاقت ندارم بدار برم .اما اون با نگاه ملتمسانه که عین یه بچه از یه چیز دوستداشتنی محروم شده ازم خواهش میکرد اجازه بدم شورتمو در بیاره اما نمیتونستم این دیگه خیلی زیاد بود سرشو اورد و با لباش دستامو میلیسید تونست دستمو کنار بزنه و زبونشو رو بالای کسم از رو شورت بماله من توی اوج شهوت بودم بدنم از شدت شهوت خیس شده بود اما اینقد بهش التماس کردم که شورتمو بایین نکشید... بهرحال دفعه های بعد کم کم پیشرفت کردیم و رابطمون بیشتر شد هنوزم با همیم و عاشق هم و بزودی ازدواج میکنیم از سکس باهاش سیر نمیشم.اون همه زندگیمه.

نوشته: دختر

سلام من دختری هستم 18ساله با قد172و وزن 65.کمر باریک و باسن بزرگ..آخرین روزای دبیرستان بود ک به وسیله هم کلاسیم با ی پسره دوست شدم..تا یک ماه بدونه اینکه ببینمش فقط با هم صحبت میکردیم.پسره خیلی ماهر بود.کم کم منو نرم کرد برا دیدن...چون میترسیدم بلایی سرم بیاد هیچ وقت از قرار خوشم نمی اومد.ولی شیطنت منو وادار ب دوستی میکرد...خوشم میومد با پسرا بحرفم ولی در حده تل..خب بگذریم اسم پسره سعید بود. اونقدری خوب حرف میزد ک علاقمند شدم ببینمش..ی روز ب بهونه رفتن پیشه همکلاسیم از خونه زدم بیرون.ولی دروغم نداده بودما.چون اول رفتم پیشه همکلاسیم.سعید سرباز بود تا بیومد خونه حدودا ساعت 9:30صبح میشد.منم ساعت 7:30رفتم پیشه همکلاسیم .اضطراب عجیبی داشتم..اخه سعید بهم گفته بود تو خونه خواهرش همو ببینیم.گفت خواهرش خیلی باهاش راحته و میفهمه ک سعید با من دوسته و میخواد منو ببینه..منم قبول کردم البته بعده چند روز..خب ما منتظر شدیم تا آقا سعید زنگید ساعت 10صبح بود.فک کردم نیاد دیگه.تا گفتم الو .شروع کرد معذرت خواهی.گفت مهسا تازه رسیدم زود ی دوش میگیرم و میام دنبالت.منم گفتم باش.10دقیقه نشد ک گفت بیا بیرون از خونه..اخه خونه همکلاسیم چند کوچه با خونه سعید فاصله داشت.بهم گفت چ پوشیدم منم گفتم بهش.کمی گذشت ی آژانس کنارم رد شد داخلشو ک نگاه کردم با نگاهش فهمیدم خودشه.همون سعیده ک کناره راننده نشسته .اشاره کرد ک برم سوار شم.منم سوار شدم.خیلی جالب بود برام برا اینکه مطمعن بشه اشتباهی نگرفته تک زد رو گوشیم..وقتی از عقب بهش نگاه میکردم خیلی خوشکل بود.اندام خیلی باحالی داشت.معلوم بود قدش خیلی بلنده..ی پیرهن سفید با استین ها ی کوتاه تنش بود.بازو های بزرگی داشت.سعید پوسته سفیدی داشت.قدش192.وزنشم85رو داشت .خیلی طول نکشید ک ب خونه خواهرش رسیدیم.وقتی از ماشین پیاده شدیم تازه فهمیدم چقدر بلنده.خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم.با خودم میگفتم دختر چ غلطی کردی اومدی سر قرار..ولی کار از کار گذشته بود.رسیدم در حیاط.درو باز کرد رفتیم تو.از پله های آپارتمان ک میرفتم بالا تمان بدنم بی جون بود از ترس.وقتی در خونه رو کلید انداخت باز کرد گفت بفرما.بهش گفتم خواهرت چرا درو باز نکرد گفت رفته تا مغازه.دیگه داشتم میمردم .ب التماس پاهامو راضی میکردم قد بردارن.وقتی رفتم تو خونه همه جارو دید زدم .چندتا از عکسای خواهرش رو دیوار بود.رفتم نشستم رو مبل ها.اونم رفت دستشویی.بعد اومد بیرون رفت تو آشپزخونه ی شکلات ب زور تو چیزا پیدا کرد داد ب من.منم ی گاز کوچولو ازش گرفتم و پسش دادم.کمی گذشت پیرهنشو در اورد نشست جلوم.رو مبل جلوم.حرفای الکی میزد.منم فقط فکر خودم بودم.تا دید چیزی نمیگم.بهم گفت بیا تا ی چیزی نشونت بدم .منو برد داخل اتاق خواب.ی عکس سکسی بالای تخت بودگفت قشنگه؟منم با ی حرکت سر تایید کردم.رفتم نشستم دوباره رو مبل.اومد نشست رو زمین جلوم.پاهامو باز کرد نشست بینه پاهام .دستشو حلقه کرد دور پهلوهام و منو کشید سمت خودش.بهم گفت چرا شالتو در نمیاری.منم گفتم همینطور راحت ترم.گفت اگر درش نیاری ب زور درش میارم.بهونه اوردم ک صبح زود ک بیدارم شدم دوش گرفتم موهام خرابه.با اخم گفت درش میاری یا درش بیارم.منم ک از این لهن میترسیدم.گفتم باش.از موهام خجالت نمیکشیدم بلکه یقه مانتوم تا رو سینه هام باز بودو من با شال پنهونش خرده بودم.وقتی دید خیلی اروم کار میکنم شالمو گرفت کشید من فقط دستمو گذاشتم رو جایی ک یقم لخت بود.اونم تا لختی بدنمو دید بیشتر منو کشید طرف خودش.بهم گفت نمیخوای بوسم کنی؟منم لپش رو بوسیدم.بهم خیره شد گفت مهسا لبامو گفتم ببوس..هار بود بخدا میترسیدم ازش:'(سرمو بردم تا رو لبش ی بوس کردم و برگشتم ب حالت اولیه.دستمو گرفت منو کشید سمت اتاق خواب.بهم گفت برو بخواب.منم ک کمی شوخ تشریف دارم گفتم باشه.من اون آخر میخوابم تو هم برو خونه بابات.گفت ن بابا قرارا پیش هم بخوابیما.من بدونه توجه بهش رفتم آخره تخت خوابیدم.اونم اومد کنارم.طوری خوابید ک سینش رو سینه های من بود.و شروع کرد لب گرفتن ازم.از لب گرفتن خوشم میومد ولی تا اون لحظه تجربه نکردا بودم.خیلی قشنگ لب میگرفت.کم کم لباسامو در می آورد.نمیدونم چ حالی داشتم ک فقط ب حرفاش گوش میکردم.مانتومو در اورد.تاپمو در اورد.همونطور فقط ی نگاه عمیق بهم انداخت و دوباره منو خوابوند و شروع کرد لب گرفتن ازم.با سینه هام ور میرفت..ولی هیچ حسی نداشتم.اون نفساش تند تند میشد .بهم میگفت حسی نداری.من میگفتم ن.ی گاز از لبام گرفت و گفت وو اصلا ادم نیستی.کمگم دستشو برد رو شلوارم میخواست دکمه شلوارمو باز کنه نمیذاشتم تا ب زور باز شد.گفت میخوام کستو ببینم.من نمیذاشتم.اونقدری اصرار کرد و من نذاشتم.تا ک گفت ماله خودمه.اصلا ب تو چ.منو سفت گرفت تا تکون نخورم و شرتمو با ی زحمتی کشید پایین.گفت حالا راحت شدی؟تو اون حال خودمو فقط ی بدبخت میدیدم ک چ الکی پام ب خونه باز شده.دستشو میبرد بینه پاهام ک من هیچ حسی نداشتم.ی بوس از لبم گرفت و رفت بینه پاهام .از هم جداش کرد پاهامو .خیره شد ب کسم.فک میکرد جنده هستم .گفت پردت کجاست.گفتم داخل .گفت میخوام ببینم .گفتم بیا انگشتتو بکن داخل تا مطمعن بشی دخترم.گفت پاره نشه.منم با نفرت نگاهش میکردمو بهش گفتم نترس.بکن داخل.انگشتشو کرد داخل تا خورد ب پردم.دردم گرفت .حالا ک دیگه مطمعن شده بود از جلو نمیتونه بکنه منو برگردوندشنیده بودم از پشت میکنن ولی فک میکردم از پشت میکنن تو سوراخ کس.برا همین تا منو برگردند و گفت میخواد بکنه صدام بلند شد و شروع کردم مقاومت کردن.ولی من کجا و اون ک بدنسازی کار میکرد کجا.طوری روم نشسته بود و منو سفت گرفته بود ک نمیتونستم تکون بخورم.تا همون لحظه شرتش هنوز پاش بود.احساس کرده بودم زیرا شرت کیرش خیلی تو چشه.ولی وقتی ب زور تو کونم کردش اون موقع بود ک فهمیدم چ اژدهایی تو شورتش بوده.تا بحال تو عمرم چنین دردی نکشیده بردم.خیلی نامرد بود.با ی ضربه همشو داد داخل.بخدا خیلی بزرگ بود.خیلی.دو دیقه نشد ک ابش اومد.بعده اون درد.فقط کونم میسوخت.لباسامو پوشیدمو رفتم خونه.تا دو هفته کونم میسوخت.ب زور تو دستشویی مینشستم.فقط نفرین خودم میکردم ک رفتم سر قرار و فحش اون سعید بیشعور.حالم ازهر چی مرده بهم میخوره..

نوسته: مهسا

سلام اسم من شیواست 18 سالمه قدم 173 و وزنم 45 با سایزه سینه ی 70
کلا کم مو هستم و در نگاه اول اصلا مو رو بدنم دیده نمیشه با این حال تند تند موهای بدنمو میزنم
این خاطره برمیگرده به حدودا دو سال پیش که با دوست پسرم احمد که احمد یه پسر قد بلند و خوش هیکل بود رخ داد
قبل از اولین سکسمون تقریبا هفته ای یه بار میومد خونمون و تو اون چند ساعتی که باهم بودیم اتفاقی به جز لب و مالیدن بینمون پیش نمیومد
چند وقت بود که من بدجوری حشری بودم اما اصلا اهل خود ارضایی نیستم شرایطشم پیش نمیومد که احمدو ببینم تا اینکه قرار شد مامان بابام برن مسافرت و منم شبا واسه خواب میرفتم خونه مامان بزرگم روزی که مامانم اینا رفتم حدودا ساعت 10 صبح بود که زنگ زدم به احمد و گفتم که بیاد خونمون خودمم یه یه لباس توری که تا زیر کونم بود پوشیدم و از زیر شورت و سوتین تنم نکردم نوک سینم بدجور تو چشم بود ، نیم ساعت نشده اومد اول که اومد مثل همیشه یکم لب بازی کردیم و بعد شروع کردم به گاز گرفتن لباش اونم همین کارو کرد زبونمو تو دهنش میگردوندم و هرچند ثانیه یبار زبونمو گاز میگرفت و بعدش مک میزد انگار احمد از من حشری تر بود کم کم دستش اومد رو سینم و شروع کرد سینمو مالیدن از لبم کشید بیرون شروع کرد به مک زدن گردن و لاله ی گوشم هم زمان لباسای منم در میاورد . وقتی لخت شدم اومد سمت سینم شروع کرد به خوردنش یه سینمو میخورد و و با دستش اون یکی سینمو میمالید منم اهو نالم رفته بود هوا انگار با اه کشیدنای من دیوونه شده بود هنوز لباس تنش بود شلوارشو در اورد اما هنوز شرتش تنش بود از روی شرتش کیرشو تنظیم کرده بود رو کسم و هی فشار میداد شیکم و دور نافمو میخورد و بوس میکرد اومد رو کسم و شروع کرد به لیسیدن چوچولم انقد خوب میخورد که احساس میکردن تو هوام کم مونده بود از حال برم با زبونش چوچولمو قلقلک میداد بعد از چند دیقه که کسمو خورد اومد روم و دوباره شروع کردیم لب بازی بعدش بلند شد و واستاد جلوم گفت نمیخوای کیرمو بگیری تو دستات؟ منم از خدا خواسته شورتشو در اوردم یه دفعه کیرش زد بیرون تاحالا کیر از نزدیک ندیده بودم به نظر 18 سانت میومد اما خیلی کلفت بود شروع کردم به مالیدن کیرش بهم گفت نمیخوریش؟ دوس نداشتم اما اون خیلی بهم حال داده بود منم مجبوری خوردم اولش خوشم نیومد اما کم کم باهاش حال کردم بهم گفت 69 بشیم منم گوش کردم... واقعا محشر بود...
یکم که گذشت یه بالش گذاشت زیر کمرم و خودشم رفت از رو میز توالتم کرم دستمو برداشت و کونمو چرب کرد . منم سوراخ کونم خیلی تنگ بود چون تا اون موقع سکس نداشتم و خو ارضایی هم نمیکردم اول با یکی از انگشتاش سعی کرد جا باز منه بعد 3 تا انگشتشو کرد تو یکم دردم گرفت اما حال داد بعد سرکیزشو گذاشت داخل که جیغم رفت هوا گفت عشقم میخوای درارم؟ منم که تو درد داشتم حال میکردن نذاشتم این کارو بکنه خیلی ارومکل کیرشو کرد تو دیگه داشتم از درد میمردم یکم صبر کرد بعد شروع کرد تلنبه زدن دیگه از اوت دردش کم شده بود و داشتم حال میکردم چند دیقه که یهو کونم داغ شد فهمیدم ابشو ریخته تو کونم کیرشو در اورد و گفت بشینم روکیرش منم نشستم یخوردم اونطوری حال کردیم که گفت ساغر من دیگه حال ندارم پاشو بریم حموم تو حمومم یکم لب بازی کردیم و اومدیم بیرون لباسامونو پوشیدیم ساعت 1.20 بود و دوتا تخم مرغ زدم و خوردیم ساعت نزدیکه 4 بود که رفت .
بعد از اون بازم سکس داشتیم که واقعا عالی بود
شرمنده اگه سرتون درد گرفت..

نوشته: شیوا

سلام من ی دختر بدشانس از مشهدم این داستانو مینویسم ک کمکم کنین اینایی ک میگم همشون حقیقته بلد نیسم داستان بنویسم فقط چون عذاب میکشم مینویسم شاید بتونین کمکم کنین من الان 19 سالمه این قضیه از15 سالگی تا امروزمه///// 15سالم بود ک با ی پسری دوس شدم اسمش پیمان بود بهم وابسته شده بودیم واقعا دوسش داشتم هرکاری میگف میکردم حتی رفتم خونشون و ...میخاس باهام سکس کنه خب سنم کم بود و تا اون موقه حتی کیر ندیده بودم اولین رابطمون از پشت بود ک خیلی درد داشت و نمیتونسم تحمل کنم فهمید اذیت میشم دیگ چیزی ازم نخاس فقط لب و سینه و لا پایی دوسال گذشه بود من واقعا دوسش داشم ولی سرش گیج رفته بود ی بار رفتم خونشون و نتونس خودشو کنترل کنه از جلو سکس کردیم هیچی نفهمیدم ن دردی ن خونی هیچی...مطمئن بود با کسی جز اون نبودم رفتیم دکتر وگف پردم حلقویه دیگ ازش خوشم نمیومد اونم بهم خیانت کرده بود ادم گرمیم ولی نمیتونم احساسمو بروز بدم میگف سردی و...بخاطر همین با یکی دیگ دوس شده بود منم رفتم بایکی دیگ دوس شدم(فرزاد) اوایل ازش خوشم نمیومد اونم لاشی بود میخاس برم خونشونو...بهم زدم باهاش بعد چن ماه دوباره برگش این دفه نمیدونم چرا عاشقش شده بودم اونم ک باخیلیارابطه داش ولی میگف با کسی نیس و منو واسه ازدواج میخاد منم باور کردم ی روز خاس برم خونشون منم دیگ قول حرفاشو خورده بودم رفتم ولی کاری نکردیم چن سری رفتم تا این ک شروع کرد من میدونسم پردم حلقویهه زیاد نمیترسیدم اونم ک وارد بود ی بار سکس کردیم از دوطرف فهمید حلقویم و عادی شده بود هر سری ک میرفتم سکس میکردیم تا اینک گهش دراومد با خیلیا رابطه داره منم یکی از اونام باهاش بهم زدم تو این مدت پیمان خیلی اسرار میکرد ک دوباره اشتی کنیم میگف میخاد باهام ازدواج کنه منم ی اخلاق گندی دارم از یکی خوشم نیاد اسمونم ب زمین بیاد نظرم عوض نمیشه ولی فرزادو هنوزم دوسش دارم فرزادم بعدا پشیمون شد و گف مامانمو میفرسم و ازین کسشرا ولی دیگ نمیتونم باهاش باشم چون مطمئنم همون ادمه و عوض نمیشه و تاعمرداره با لاشی بازیاش ادامه میده اینا رو گفتم کمکم کنین خاستگار دارم ولی با شرایطی ک دارم نمیتونم ازدواج کنم تو روخدا راهنماییم کنین پرده ی حلقوی ممکنه پاره نشه؟؟اخه ی جورییم با دونفر سکس داشم هیچی نفهمیدم!!!!!(منظورم درده اخه تو داستانا که میخونم خیلی از دردو ...میگن!!)

نوشته: بدشانس

سلام من الیکا هستم سوادم تا نرسیده به لیسانسه من یه دختر ساده ام نه چشم رنگی دارم نه زیاد آرایش می کنم ؛ یه روز که داشتم با دوستای دانشگام درمورد ازدواج و تحصیل حرف می زدیم محبوبه گفت می دونی فرامرز با تـُکَتَم می خواد نامزد کنه تا رسید به مزاحمت تلفنی انداختنش گردن من ، منم یه شب که بهش زنگ زدم اول خودش رو محترم جلوه داد و در حد سلام و علیک ساده تا دیدم گوشیم ساعت 01:30 بامداد زنگ میخوره صداش خیلی خواب آلود بود گفت اسمت چیه میدونستم نمیشناسه برای همینم اسم واقعیم رو گفتم بعدش گفت صدات چه قدر قشنگه ( آخه می دونین من نا خود آگاه وقتی با پسری حرف میزنم صدام رو زیبا تر میکنم) منم داشتم کم کم خر میشدم که گفت: آه کاشکی امشب پیشت بودم منم به شوخی گفتم حالا که پیشمی بعد گفت اگه الآن پیشت بودم چیکار میکردیم منم گفت اگه بدنت داغ بود آب میریختم روش اگه نشد از راه دیگه استفاده می کنم اون حوصله این جور حرفا رو نداشت سریع گفت : اب ریختم بخار شده فقط آه تو من رو سرد میکنه خلاصه من آه و ناله میکردم اون انگار تو پتو داشت تلمبه میزد بعد چند هفته و چند شب دیگه اصرار میکرد که میخوام باهات حال فیزیکی کنم بعدش میام خواستگاریت اینقدر زنگ زد و آدرس فرستاد که رفتم تو خونشون فرامرز به حدی زیبا بود جذبه داشت که اصلا حرفم نمیومد گفت تو وایسا سر تخت تا بیام اونم یه شرت خاص پوشید و اومد کنارم نشست اون یه آدم هیکلی بود که وقتی روت میفتاد سینه هاش تا حنجرت میرفت بدنش موهاش تازه اومده بود بدنش کمی خیس بود آلتش از گوشه شرتش زده بود بیرون معرکه بود اما میدونست من ترسیدم بلند شد سرم رو ناز کرد یهو بلندم کرد گذاشت روی تخت اول لبام رو با بوی بد دهنش به اجبار خورد من پشیمون شده بودم اینقدر تف کرد توی دهنم میخواستم با جیغ از همسایه ها کمک بخوام اما چون میترسیدم خفه بشم به اجبار آب دهنش رو که نصف لیتر بود رو خوردم برای اینکه حرف نزنم یه دستش به کوسم بود و یه دستشم به سینه هام کم کم داشت آلتش می برد تو کوسم من دست و پا میزدم تا عصبانی شد و من رو بلند کرد گذاشت تو وان حموم اونجا نمیتونستم دست و پا بزنم سینه هاش رو فقط میدیدم که عقب و جلو میشه و ارضا میشد ولی بعد یه دقیقه که حالش جا میومد دوباره به مدل های مختلف من رو میکرد اما تمام بدنم تفی شد ازش باردار شدم اما چون دیگه جوابم رو نمیداد بچه ی عزیزم رو انداختم اون با تکتم انگار رفتن شهری دیگه از من بشنوین که پاکیم رو از دست دادم : هیچ وقت گول دوستاتون رو نخورین و هیچ وقت به معشوقتون اجبار نکنین و گولش نزنین. اینم بدونین که من خانوادم جایی دیگه بودن و من توی خوابگاه بودم و اون خونه شخصی داشت.

نوشته: الیکا

نمیدونم باور میکنید یا نه ولی وقتی خودم به روزایی که میخوام ازشون بنویسم فکر میکنم باورم نمیشه که از سر حماقت من این اتفاقا افتاده. همیشه فکر میکنم خدا خیلی دوسم داشت و خیلی شانس آوردم که بلایی سرم نیومد. ببخشید که طولانی شده و به جز آخرای داستان تو این ماجرا چندان خبری از سکس نیست ولی الان که سالها از اون روزا میگذره دلم میخواد برای اولین بار ازش حرف بزنم و دیگه توی دلم نگهش ندارم. جریانی که می تونست یه دختر ساده پشت کنکوری رو بندازه تو بغل یه مشت قاچاقچی کثیف و زندگی خودش و خانوادش رو زیر و رو کنه. ممکن بود هیچ وقت جنازم هم به دست پدر و مادرم نرسه.
فروردین بود. پشت کنکور بودم و سخت مشغول درس خوندن. همیشه شاگرد اول کلاس بودم و سرم تو درس و کتاب. سالی که دیپلم گرفتم دانشگاه آزاد شیراز قبول شدم ولی نرفتم. دلم میخواست تو تهران تو دانشگاه دولتی درس بخونم. مخصوصا که بابام هم استاد یکی از دانشگاه های دولتی تهران بود و دلم میخواست پیش همکاراش و دوستاش سرش بلند باشه و واسه همین یک سال افتادم پشت کنکور.
تو دید و بازدید عید یکی از دوستای خانوادگیمون که حالا خدا رحمتش کنه به مامانم اصرار کرد که منو به پسر یکی از آشناهاشون معرفی کنه. هر چی مامانم گفت ساقی درس داره، کنکور داره، می خواد درسشو بخونه، گیتی خانم انقدر از پسره و وضع مالیش تعریف کرد که دهن مامانمو بست. هی میگفت به خدا اگه خودم دختر همسن و سال ساقی داشتم دو دستی تقدیم این پسره میکردم (ای گیتی خانم ساده دل)
وضع مالی بابام خوب بود ولی در حد یه استاد دانشگاه و مادرم هم دبیر بود و من همین یه دونه دختر بودم. ولی پسره اونجور که گیتی خانم میگفت 6 ماه از سال ژاپن بود و 6 ماه ایران و دم و دستگاهی داشت واسه خودش. وقتی گفت "بی ام و" زیر پاشه وسوسه شدم. ندید بدید و تازه به دوران رسیده نبودیم و خونه زندگی خودمون عالی بود ولی یه دختر 18 ساله بودم با کلی رویا و آرزوهایی که اکثر دخترا متاسفانه تو اون سن و سال تو سرشون دارن.
تنها چیزی که این وسط یه جورایی آدمو منصرف میکرد این بود که گیتی خانم به مامانم گفت پسره خیلی بیریخته. گفته بود صدای خیلی قشنگی داره و بذار اول با ساقی تلفنی حرف بزنه بعد بیاد جلو.
مامانم کلی صغرا کبرا برام چید و گفت به وضع مالیش فکر نکن منو باباتم اول زندگیمون هیچی نداشتیم و خودمون زندگیمونو ساختیم. باباتم انقدر داره که هوای داماد آیندشو داشته باشه و از این حرفا... ولی هوایی شده بودم و دلم میخواست پسره رو ببینم. قرار شد گیتی خانم شماره ما رو به مامان پسره بده که زنگ بزنه ولی شهروز پررو پررو خودش زنگ زد و بعد از صحبت با مامانم خواهش کرد که با من حرف بزنه.
صداش به قدری قشنگ بود که هنوز به عمرم مردی به اون خوش صدایی ندیدم. پشت تلفن داشتم غش میکردم. اعتماد به نفسش هم که داشت می خورد به آسمون. جوری حرف میزد انگار همه چیز تموم شده و بی برو برگرد منو دو دستی میدن بهش. همون بار اول پای تلفن خامم کرد. بی خواستگار نبودم و تو همکارای بابام برای پسراشون بارها خواستگاریم کرده بودن یا بعضی از شاگردای بابام جرات کرده بودن و پا پیش گذاشته بودن اما حرف بابام یه چیز بود ساقی اول باید لیسانسشو بگیره.
خودمم اصلا تو خط ازدواج و دوست پسر و این حرفا نبودم. ریزه میزه و تو دل برو بودم و کسی میدید باورش نیمشد دیپلم گرفتم. پوست گندمگون و موهای لخت و خرمایی روشنم به مامانم رفته بود و چشمای عسلی و لبای درشتم به بابام. از اون چهره های مهربون که تو همون برخورد اول به دل دیگران میشینه. همیشه هم خندون بودم. شاید دندونای ردیف و سفیدم باعث شده بود همیشه خنده رو لبم باشه.
مامان شهروز با مامانم قرار گذاشتن که شهروز بیاد خونمون تا همدیگه رو ببینیم. ولی مامانم گفته بود تا ما دو تا به توافق نرسیم به بابام نمیگه و گفته بود اگه من و شهروز اوکی بودیم اون موقع باید یه فکری به حال رضایت بابام بکنیم.
تو اون هفته دو بار شهروز زنگ زد و تلفنی باهام حرف زد و البته من بیشتر شنونده بودم. روزی که قرار بود بیاد انقدر استرس داشتم که حد نداشت. یه شلوار پیش سینه دار قرمز پوشیدم با یه تی شرت سفید ساده زیرش. موهامو دو تا گیس بافتم از دو طرف سرم. خیلی بامزه شده بودم و اینطوری حتی سنمو کمتر هم نشون میدادم.
شهروز با یه دسته گل خیلی بزرگ رز و یه جعبه بزرگ شیرینی تر وارد خونه شد. مامانم گل و شیرینی رو ازش گرفت و منم در حالی که هنوز کتاب فلسفه دستم بود آروم سلام کردم. صدا همون صدا بود ولی به قدری صورتش زشت بود که باورم نمیشد این چهره صاحب اون صدا باشه. شهروز خم شد تا بندای کتونی سفید آدیداسشو باز کنه. برام عجیب بود که با تیپ اسپرت اومده! وقتی نشست تو پذیرایی مامانم رفت که چای بیاره. هنوز کتابم دستم بود. یه چشمک بهم زد و گفت خوبی؟ شوکه شده بودم از این همه صمیمیت! یه نیم ساعتی نشست و با مامانم درباره تحصیلات و کار و موقعیتش حرف زد. مهندس صنایع بود (خیر سرش) چنان ساقی ساقی میگفت جلو مامانم که من جای اون خجالت میکشیدم. ساقی میتونه درسشو ادامه بده. بخواد با من بیاد ژاپن میاد و دلش نخواد میمونه. هر چی ساقی بخواد همونه. براش هر ماشینی بخواد میخرم. هر جا که ساقی بخواد خونه میگیرم و ... دهنم وامونده بود. نه از قبل منو دیده بود نه عاشقم بود نه هیچی. طبق معمول شکم رفت به موقعیت بابام. مامانم بهش گفت چیزی که برای ما مهمه فرهنگ و شعور و شخصیت طرفه و خوشبختی ساقی.
بعد هم با همون زبون چرب و نرمش از مامانم خواهش کرد اجازه بده چند دقیقه تو اتاق من با هم حرف بزنیم. مامانم اجازه داد و من در اتاقمو باز گذاشتم ولی شهروز در اتاقو بست. وایساده بودم جلوش که اومد و کتابو که نمیدونم محض چی تو دستم نگه داشته بودم (احتمالا محض خالی نبودن عریضه) از دستم گرفت و گذاشت رو میز. دستامو گرفت توی جفت دستاشو زل زد تو چشمام و گفت نگفته بودی انقدر خوشگل موشگله خانوم من. هی شوک پشت شوک. تا حالا چنین چیزی ندیده بودم. زبونم بند اومده بود. گفت نمیخواد خجالت بکشی تا چند ماه دیگه خانوم خودمی خجالت نداره که. لبخند اومد رو لبم. گفت ساقی پیش از این که برم میذاری ببوسمت؟ اصلا نمیدونستم چی باید بگم. نمیدونم مسخ چیش شده بودم! به صورتش حتی نمیشد نگاه کرد. یه صورت لاغر استخونی رو یه گردن باریک تو یه هیکل لاغر با قد متوسط با چشمای گرد که یه کم از حدقه بیرون زده بود. بینی متوسط ولی نافرم، لبای مثل نخ نازک و پیشونی بلند. به قدری زشت بود این بشر که نمیشه وصفش کرد ولی وقتی دهنشو باز میکرد صداش جادو میکرد آدمو. صدای بی نهایت زیبا و دلنشینی داشت. به قدری هم قشنگ حرف میزد که انگار اصلا صورت زشتشو نمیبینی.
ولی با همه اینا به درخواستش یه نه گنده گفتم و وقتی مامانم صدام کرد در رو باز کردم و شهروز لباشو چسبوند پشت دستم و یه چشمک زد و گفت یکی طلبم و رفت. من موندم و حس جای بوسه اش پشت دستم.
اون روز قرار بود ما فقط همدیگه رو ببینیم. مامانم بهش گفت تا روز کنکور ساقی، در این خونه رو نمیزنی و وقتی ساقی کنکورش رو داد در موردش حرف میزنیم. شهروز هم قبول کرد ولی خواهش کرد که تلفنی حرف بزنیم. از اون روز تماسای تلفنیش شروع شد و منم تو عالم هپروت سیر میکردم و دل به درس نمیدادم. تو حرفای تلفنیش ازم میپرسید الان چه لباس زیری تنته یا سایز سوتینت چنده و من پشت تلفن قرمز و آبی و بنفش میشدم و اون میخندید و میگفت این چیزا مهمه عزیزم و بعد هم حرف از سکس و انواع مدلای سکس کردن و چیزایی که دوست داشت و رضایت دو طرف میزد و من آب میشدم این ور خط. بعد با خودم میگفتم حتما حق با شهروزه و آدم باید راجع به این چیزا قبل از ازدواج حرف بزنه! چشم و گوش بسته بودم و دوستام هم اهل دوست پسر نبودن که بفهمم این حرفا و سوالا مال اون موقع نیست و پرسیدنشون عادی نیست. یا این جور حرفا بین دختر و پسری که مدتی با هم دوست هستن و از هم شناخت دارن ممکنه پیش بیاد ولی نه بین دختر و پسری که با معرف برای خواستگاری با هم آشنا شدن. به مامانمم روم نمیشد بگم چیا بهم میگه. تا این که یه روز از مامانم خواهش کرد منو ببره بیرون.
هنوز هیچ حس خاصی نسبت بهش نداشتم. فقط با حرفا و صدای قشنگش دل آفتاب مهتاب ندیده منو خام کرده بود. مامانم هم مفصل باهام حرف زد و گفت اگه آدم خوب و با شخصیتی باشه و تو رو خوشبخت کنه قیافه اش اصلا مهم نیست و مهم اینه که آدم باشه.
روزی که منو برد بیرون بعد از ناهار رفتیم پارک جمشیدیه. تمام مدت تو بی ام و لعنتیش دستمو به زور گرفت تو دستش و حتی یه بار از سماجت من برای بیرون کشیدن دستم از دستش عصبانی شد و اخماش رفت تو هم و بدخلقی کرد. انقدر با تجربه بود که بدونه چی کار کنه که من ازش عذرخواهی کنم بابت اشتباه نکردم. میخواستم باهاش ازدواج کنم اما وقتی دستمو میگرفت و انگشتامو میمالید و پشت دستمو نوازش میکرد حس خوبی نداشتم.
بازم حرفای قشنگش و رستوران آنچنانی و وعده های زندگی اونور آب و اختیاراتی که به عنوان زن زندگیش میخواست برام قائل بشه خامم کرد. وقتی داشتیم از جمشیدیه برمیگشتیم هنوز استارت نزده بود که جفت دستامو گرفت و خم شد روم و تا خواست لباشو بذاره روی لبام صورتمو برگردوندم سمت شیشه ماشین. با یه دستش دستامو مهار کرد و با دست دیگه اش سعی کرد با ملایمت صورتمو برگردونه. از اون اصرار و از من انکار. بوی عطر گرون قیمتش همه سرمو پر کرده بود و دیگه حس مقاومت نداشتم که صدای آژیر ماشین پلیس از جا پروندمون. داشتم سکته میکردم. ماشین راهنمایی رانندگی بود و به خاطر پلاک ترانزیتش گیر داده بودن. من تا اون موقع نمیدونستم پلاک ترانزیت یعنی چی. بیسیم زدن و پلاکشو چک کردن و دیدن مشکلی نداره.
نمیدونستم ما رو تو اون وضعیت دیدن یا نه. با این که ماشین راهنمایی رانندگی بود افسره پیاده شد و از من جدا از اونم جدا سوال کرد که چه نسبتی داریم. من صادقانه گفتم خواستگارمه و اومدیم بیرون حرف بزنیم و اون ابله گفته بود نامزدیم. میخواستن ببرنمون. اشکم داشت درمیومد. به افسره گفتم به مامانم زنگ بزنید مامانم میدونه ما بیرونیم. بدون توجه به من بهش گفت صندوقو باز کن. خیلی کارشون طول کشید. من مثل گیج و منگا در حالی که داشتم از ترس پس میفتادم تو دلم فکر میکردم نکنه مواد مخدری مشروبی چیزی تو ماشینش باشه. از دلهره داشتم نقش زمین میشدم که شهروز با یه لبخند گل و گشاد اومد سمت در راننده و افسر اخمو و بداخلاق چند دقیقه پیش با یه نیش باز اومد سمت من و گفت تو هم جای دختر خودمی از اولش راستشو بگین ما هم کاری به کارتون نداریم. من ساده هم تا شهروز نگفت نفهمیدم که موقع باز کردن صندوق عقب سیبیلشونو چرب کرده وگرنه باید اشکم دم مشکم بود و با آبروریزی زنگ میزدم بابام بیاد دنبالم.
اون روز هم چیزی به مامانم از اتفاقای افتاده نگفتم. چند هفته ای گذشت و باز شهروز خیلی محترمانه از مامانم خواهش کرد منو ببره بیرون. مامانم خیلی کفری بود از دستش چون میدید من درست و حسابی درس نمیخونم و سر به هوا شدم. شرط کرد بعد از اون روز دیگه حتی تلفنی هم در تماس نباشیم تا من کنکورمو بدم. خدا خیر بده مامانمو وگرنه همه زحمت اون یک سال رو شهروز با اون زبون چرب و نرمش به باد میداد.
اون روز بعد از ناهار گفت یه سر بریم خونه عموم؟ گفتم به عموت و زن عموت میخوای بگی من کی هستم؟ گفت زن عموم و بچه هاش آمریکا هستن و عموم تنها زندگی میکنه. گفتم من دلم نمیخواد قبل از رسمی شدن نامزدیمون فامیلاتون منو ببینن. گفت عموم سن و سالی ازش گذشته و اصلا اهل حرفای خاله خانباجی نیست. دلم میخواد عروسمو ببینه. انقدر گفت و گفت که وقتی حرفاش تموم شد تو میدون تجریش جلو در خونه عموش بودیم. نمیدونستم کارم درسته یا نه. ته دلم راضی نبودم ولی دلم خوش بود به این که مامانم در جریانه ما با همیم و شهروز دست از پا خطا نمیکنه.
عموش یه پیرمرد سرحال و چاق و قد بلند حدودا 80 ساله بود با ریش پروفسوری و سیبیلای از بناگوش در رفته. یه شلوار خاکستری بندک دار تنش بود با یه پیراهن سفید آستین کوتاه و کراوات خاکستری. یه دستش پیپ بود و پشت یه میزی توی اتاق نشیمن نشسته بود و کلی کاغذ جلوش ریخته بود.
وقتی رفتیم تو شهروز دستمو گرفت و برد سمت عموش و گفت این ساقیه عموش با همون ابهت بدون اینکه حتی لبخند بزنه دستمو که برای دست دادن باهاش جلو برده بودم تو دستاش گرفت و گفت راحت باشین برین تو اون اتاق و از خودتون پذیرایی کنین. مونده بودم این دیگه چه جور خوش آمد گوئیه.
خونه مثل قصر بود. مبلای استیل مخمل قرمز با طرح های طلایی. فرشای دستباف ابریشم دار سورمه ای که انگار برق میزد. تالبو فرشای گرون قیمت و لوسترای بزرگ و باشکوه کریستال و دیوارکوبای ست. مجسمه های برنز و پولیستر بزرگ که از منم گنده تر بودن. یه شومینه تمام سنگ مشکی و کمی اون طرف تر یه کنسول چوب گردو با یه قاب آئینه خیلی بزرگ که جلوش یه تعداد قاب عکس چیده شده بود. سرمو که چرخوندم نگاهم خیره موند روی یه تابلو بزرگ نقاشی از زنی به غایت زیبا که در لباس شب روی یه صندلی استیل نشسته بود و لبخند به لب داشت. شهروز با دو تا لیوان از آشپزخونه برگشت و گفت زن عمومه خوشگله نه؟
یکی از لیوانا رو داد دستم و گفت بخور حالتو جا میاره. وقتی خودش شروع کرد به خوردن بردمش سمت لبم و به هوای این که نوشابه ای چیزیه داشتم یه ضرب میدادمش پایین که پرید تو گلوم. شبیه نوشابه های گاز دار بود ولی نوشابه نبود! شهروز زد پشتم و بعد هم از فرصت استفاده کرد و بغلم کرد و شروع کرد به مالیدن پشتم. نمیذاشت از بغلش بیام بیرون. گفتم این چی بود دادی بخورم؟ گفت شامپاین و اومد لباشو بذاره رو لبام که باز سرمو برگردونم. چند بار تقلا کرد. بازوهام دیگه داشت توی دستاش له میشد. فکر کنم صدای نکن نکنم تو نشیمن به گوش عموش رسید که صداش کرد و شهروز دست از سرم برداشت.
اون روز هم خر شدم و چیزی به مامانم نگفتم. شهروز رو حرفش موند و دیگه تا کنکورم زنگ نزد. دو ماه خبری ازش نداشتم و کنکور رو خیلی بهتر از چیزی که تصورشو میکردم دادم اما از شهروز دیگه خبری نشد.
مامانم که کلا انگار قضیه رو فراموش کرده بود و به روش نمیاورد. من دلم شکسته بود و فکر میکردم چون نذاشتم شهروز منو ببوسه دیگه سراغم نیومده. یه شب که دختر عموم از شهرستان اومده بود خونمون خر شدم و براش درد و دل کردم و از شهروز گفتم البته با سانسور. دلمو ریختم بیرون و به مینا گفتم نمیدونم چرا دیگه سراغم نیومد. مینا هم اون شب دلمو شکست و نه گذاشت و نه برداشت گفت حتما چون ریزه میزه ای و هیکل دخترونه داری خوشش نیومده ازت! حرف اون شبش شکی به دلم انداخت که یک سال بعد تونستم بفهمم در تمام اون سالها مینا به من و همه چیزم حسادت میکرد و من در نهایت سادگی مثل خواهرم دوسش داشتم. اون شب فکر کردم اگر مینا منو دوست داشته باشه نباید چنین حرفی بزنه و دلمو بیشتر بشکنه.
مینا از من دو سال بزرگتر بود و جای خواهر نداشتم بود. نه صورت قشنگی داشت نه هیکل خوبی ولی من خیلی دوستش داشتم. عموم خیلی مذهبی بود و کسی جز ما تو فامیل باهاشون رفت و آمد نداشت. بابام خیلی به اخلاقای احمقانه عموم اهمیت نمیداد و چون از عموم بزرگتر بود عموم احترامشو داشت و بحث نمیکرد باهاش ولی دهن بقیه فامیلو سر اعتقاداتش سرویس کرده بود.
مینا برعکس من، هم کلی دوست پسر داشت هم شبا میرفت پیش دوست پسراش میموند. همیشه هم من یا دوستاش به زن عموم دروغ میگفتیم و دسته گلاشو راست و ریس میکردیم. سر این کاراش همیشه دعوامون میشد اما بهم میگفت به تو ربطی نداره و بذار هر کدوم راه خودمونو بریم. حرفای من و تعریفام از صدا و حرف زدن شهروز باعث شد که مینا شماره موبایل شهروز رو از دفتر تلفنم برداره. من با این که شماره شهروز رو داشتم ولی هرگز بهش زنگ نزدم.
جواب کنکور اومد و من دانشگاه علامه قبول شدم. خوشحال بودم از درایت مادرم که نذاشته بود سر هیچ و پوچ زحمتام به باد بره. یک سال گذشت و منم کم کم شهروز رو فراموش کردم و با دوستای جدیدم تو دانشگاه خوش میگذروندم که مینا کرج قبول شد و قرار شد بیاد خونه ما بمونه. مامانم کلی با عموم صحبت کرد تا راضی شد مینا بره دانشگاه. مینا اومد خونه ما. بال درآورده بود از این که دیگه تو خونه باباش نمی مونه.
همیشه من دفتر خاطرات مینا رو میخوندم ولی از وقتی اومده بود خونمون از من پنهانش میکرد. منم بدتر وسوسه افتاد به جونم که ببینم چی توش نوشته که از من قایمش میکنه. بالاخره یه روز دفترش رو جا گذاشت خونه و با خودش نبرد و وقتی بازش کردم دنیا دور سرم چرخید.
باورم نمیشد مینا با شهروز قول و قرار گذاشته باشه. اونم کی؟ دقیقا بعد از همون شبی که باهاش درد دل کرده بودم. از شیراز رفتن شهروز برای کارش نوشته بود (عموم اینا شیراز زندگی میکردن و اون زمان هم مینا خونه عموم بود) از این که شهروز دستشو گرفته. از این که تو راه شهروز رو با حرفاش عصبانی کرده و اونم مثل یه آشغال از ماشین پرتش کرده بیرون. از این که یه بار دیگه که شهروز رفته بوده شیراز مینا هم اون روز به هوای عروسی دوستش با هفت قلم آرایش رفته بود شهروز رو ببینه که اونم بهش میگه جنده و باز از ماشین پرتش میکنه بیرون و بعد هم که میبینه ماشینای دیگه با اون سر و ریخت واسه مینا صف میکشن سوارش میکنه. از ناهارا و شامایی که با هم بیرون رفته بودن و از این که هر کار میکنه شهروز آدم حسابش نمیکنه و از این که مدام اسم ساقی رو لب شهروزه. توی دفترش نوشته بود هر کار میکنم اسم ساقی لعنتی از زبون این مرتیکه نمیفته. باورم نمیشد مینا به من بگه لعنتی!
خونم به جوش اومده بود. از مینا متنفر شده بودم. از شهروز حالم به هم میخورد. ولی تا نمیدیدمش و حرف دلمو تو روش نمیزدم دلم خنک نمیشد.
زنگ زدم به شهروز. باورش نمیشد من باشم. خیلی رک و پوست کنده بهش گفتم باید ببینمش. نه نیاورد ولی هر کار کرد بگم در مورد چیه نگفتم. نمیخواستم بهش آمادگی دروغ گفتن بدم. قرار گذاشتیم پیتزا در ب در تو شریعتی. نزدیک دانشکده. دوستش علی هم قرار شد بیاد. من علی رو دو بار دیده بودم. همون دو باری که بیرون رفته بودم با شهروز علی هم تو ماشین بود اولش و بعد یه جایی پیاده میشد تا ما بریم بگردیم. اسم علی هم تو دفتر مینا بود و همه جا همراشون بود.
نه با شهروز دست دادم نه با علی. پیتزا سفارش دادن ولی من لب نزدم. رک بهش گفتم چی بین تو و مینا بوده؟ باورشون نشد که من خبر نداشتم. فکر میکردن من مینا رو فرستادم سر وقت شهروز که واسه من عشق گدایی کنه. گفتم خودم چلاق بودم که مینا رو بفرستم سراغ تو؟ گفتم من ناراحت بودم ازت ولی نه دیگه اونقدر که واسطه بفرستم برات خوش تیپ! دیگه اون ساقی جوجه ماشینی قبل از کنکور نبودم. شهروز هم که لحن حرف زدنمو دید گفت بزرگ شدی ساقی.
گفت مینا به من گفت تو داری از دوری من دیوونه میشی و بعد هم که شمارتو ازش خواستم گفت اجازه نداره بده. گفت که گوشیشو ازش زدن و شماره منو نداشته دیگه. گفت من و علی شک کردیم که تو در جریان نباشی ولی قبول کن باورش سخته.
بهش گفتم من اگه الان اینجام فقط به خاطر اینه که بدونی انقدر بهت فکر نکردم که تو یکی از بهترین دانشگاه های دولتی قبول شدم. تبریک گفت. گفتم باید بدونی که من در جریان نبودم و تازه فهمیدم و دور مینا رو هم برای همیشه خط میکشم. گفتم خیلی پستی که با دختر عموم ریختی رو هم. گفت ساقی به خدا خودش کرم داشت. من و علی اصلا باورمون نمیشه این دخترعموی تو باشه. همه کاره است با اون قیافه عنترش. گفتم آره اتفاقا میمون هر چی زشت تره ادا اطوارشم بیشتره. به در گفتم و دیوار هم شنید. دلم خنک شده بود.
انقدر عصبانی بودم که رفتم دستشویی یه آبی به دست روم بزنم و از خریتم کیفمو نبردم. وقتی برگشتم حس کردم کیفم جا به جا شده ولی چیزی نگفتم. بعد هم به شهروز گفتم هر کار می گم باید انجام بدی. گفت تو جون بخواه. تو دلم یه فحش پدر مادر دار نثارش کردم. گفتم مینا رو به یه بهانه میکشم بیرون و تو هم باید بیای چون تا با تو رو به رو نشه زیر بار نمیره. گفت میخوای نابودش کنی دیگه؟
برای چند روز بعد قرار گذاشتیم. وقتی مینا شهروز رو دید رنگ از روش پرید. باورش نمیشد. تمام تنش می لرزید. سه تایی نشستیم تو ماشین. شهروز برگشت عقب سمت مینا و گفت کی بود گفت ساقی داره از عشق من هلاک میشه؟ لال شده بود. تو چشماش نگاه کردم و گفتم مینا من بهت چنین چیزی گفته بودم؟ من بهت شماره شهروز رو دادم؟ من داشتم پرپر می شدم؟ من بهت گفتم بری سراغش؟
زد زیر گریه و جوابی نداشت بده. شهروز صدای قشنگشو برد بالا و گفت چند بار پست زدم و باز آویزون شدی؟ تو دفترت نوشتی من دستتو گرفتم؟ بهت نگفتم به یاد ساقی دستتو میگیرم؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه به شهروز کردم و یه پوزخند زدم بهش. حالم از شهروز هم به هم میخورد. آدم فرصت طلب دروغ گو.
کم کم دهن مینا هم باز شد و راست و دورغ هر دوشون رو شد و به جون هم افتادن. دیگه آروم شده بودم. با خونسردی از ماشین پیاده شدم. شهروز اومد دنبالم و گفت بذار برسونمت و توضیح بدم. نه نگو. باید بدونی چرا دیگه سراغت نیومدم.
مینا رو از ماشین انداخت بیرون. سوار شدم. مینا سرشو آورد جلو و گفت به عمو و زن عمو میگی؟ گفتم نه تا هر موقع خواستی تو خونمون بمون من چیزی به کسی نمیگم.
شهروز تو راه کلی آیه راست و دروغ سر هم کرد که نجیب تر و خانوم تر از چیزی بودی که بخوای نصیب من بشی. من لیاقت تو و خانوادتو نداشتم و از این حرفا. اون توجیه میکرد و من حالا فکر مرحله بعد بودم. تو دلم به هفت خط بودنش فحش میدادم و به این فکر می کردم که چطور کارت دانشجوئیمو ازش پس بگیرم. بی شرف اون روز تو پیتزا در ب در کارتمو از کیفم برداشته بود. ولی گذاشتم اول جریان شهروز و مینا رو تموم کنم بعد بیفتم دنبال بدبختی پس گرفتن کارتم. می تونستم المثنی بگیرم ولی هم از المثنی بدم میومد هم دلم نمیخواست پس فردای روزگار شر بشه این ماجرا برام.
گذاشتم چند روزی بگذره و بعد زنگ زدم به شهروز. کلی تحویلم گرفت. گفتم شهروز همه جا رو زیر و رو کردم فکر کنم کارت دانشجوئیم افتاده تو ماشینت. گفت نه من ندیدم. گفتم جون ساقی خوب بگرد زیر صندلی رو. گفت باشه بذار ماشینو که علی ببره کارواش میگم خوب بگرده. پدرسگ منو داشت بازی میداد ولی بازم نشونه خوبی بود. یعنی داره راه میاد و داره چراغ سبز نشون میده واسه کارت.
دو روز بعد شهروز زنگ زد و گفت کارتت تو ماشین افتاده بود. اون روز جوری وانمود کردم که یکی از دوستام میدونه دارم میرم کارتمو ازش بگیرم. از صبحش قرار گذاشت. باهاش راه اومدم که کارتو بگیرم.
علی و دوست دخترش هم تو ماشین بودن. اون عقب لم داده بودن و تو بغل هم بودن و لب تو لب. من جای دختره سرخ و سفید میشدم. شهروز دستمو گرفت. با چشمام اشاره کردم به عقب. آروم تو گوشم گفت خودشونم مشغولن بابا. چندشم شد ازش. یعنی بیا ما هم مشغول شیم!
دستمو آروم از زیر دستش کشیدم بیرون. به عناوین مختلف دهنمو سرویس کرد اون روز. گفت علی کارتو جا گذاشته خونه عموش. قلبم چسبید به حلقم. تو دلم گفتم وای باز یه عموی دیگه! رفتیم نیاوران. یه آپارتمان 4 طبقه. از بدبختی دوست دختر لش علی رو سر راه رسوندیم خونه. داشتم میمردم از این که با شهروز و علی باید برم تو یه خونه که نمیدونم چه خبره توش. ولی نمیخواستم کم بیارم. گرچه تو دلم کم آورده بودم مثل سگ.
رفتیم تو. یه خونه قصر مانند دیگه. از خونه عموی شهروز هم شیک تر. عموی علی یه مرد خپل شکم گنده کچل قد کوتاه بود که چشمای هیز و نفرت انگیزی داشت. با من دست داد و دو طرف صورتمو بوسید. هم شوکه شدم هم چندشم شد. نشستیم. رفت خدا رو شکر چایی آورد ولی میمردم لب نمیزدم. میترسیدم چیزی توش ریخته باشه. عمو جان علی پا شد دستمو گرفت برد سمت شومینه و عکس دو تا دختراشو که اونا هم آمریکا بودن! بهم نشون داد. دو تا اسم عجیب غریب هم گفت.
دستمو گرفته بود تو دستش و روشو نوازش میکرد. حس بدی داشتم. به شهروز نگاه کردم اصلا نگاهمم نکرد و خودشو زد به اون راه. داشتم میمردم. گفتم میشه کارتمو بدین من دیرم شده باید برم.
گفت حالا کجا؟ تازه اومدین! بعد هم به شهروز گفت بگو این مانتو چاقچورشم دربیاره از پشت کوه پیداش کردی؟ نفسم دیگه در نمیومد. هم بهم بر خورده بود و هم از ترس داشتم سکته می کردم. همه امیدم تو اون وضعیت به شهروز بی شرف و علی بود. به خودم میگفتم گیتی خانم خانواده شهروز رو میشناسه و شهروز کاری نمیکنه که براش بد بشه.
شهروز خیلی عادی گفت ساقی جان مانتو مقنعتو دربیار یه کم میشینیم بعد خودم میرسونمت. یه کم خیالم راحت شد. نیمخواستم بفهمن دارم از ترس میمیرم. اون روز تیشرت یقه سه دکمه زرشکی آستین بلند مامانمو پوشیده بودم. توش کرکی بود و خوشم میومد و با این که برام یه کم گشاد و بزرگ بود خیلی وقتا میپوشیدمش. یه جین سورمه ای راسته پام بود و موهامو از پشت یه گیس کرده بودم. هیچ آرایشی هم نداشتم. حتی ابروهامم دست نزده بودم. یه صورت کاملا ساده و دخترونه. عموی علی اومد نشست کنارم و خودشو چسبوند به من. دستشو انداخت دور کمرم و گفت خرما بخور برای فشارت خوبه. مورمورم شده بود از گرمای دستش دور کمرم. شهروز و علی اصلا به روشون نمیاوردن. خودشونو با چایی مشغول کرده بودن. تو دلم گفتم اینا سه نفرن که یه نفرشون هم واسه فوت کردن من کافیه. پس بهتره حماقت نکنم. یه چیزی اون وسط میلنگید. دیگه مطمئن بودم نه این مرتیکه خپل عموی علی و نه اون پیرمرد که آدم تر از این مرتیکه خپل بود عموی شهروزه!
چایی و خرما رو برداشتم و بلند شدم رفتم مثلا سمت شومینه تا عکسا رو ببینم. مرتیکه خپل لم داده بود و با چشمای هیزش زل زده بود بهم. بعد رفت تو اتاق خواب. به شهروز گفتم کی میریم؟ گفت میریم فقط عصبانیش نکن. تا خواستم حرفی بزنم همون موقع عموی علی برگشت رو همون مبل و گفت بیا اینم کارتت قربون شکل ماهت برم. پریدم که کارتمو بگیرم که دستمو گرفت و نشوند پیش خودش و گفت چقدر عجله داری حالا بشین یه کم پیشم. هنوز داشتم به حرف شهروز فکر میکردم.
بعد تلویزیون رو روشن کرد و یه کم بالا پایین کرد. صدای آه و ناله پیچید تو خونه! داشتم آب میشدم از خجالت. کنار دریا دور آتیش چند تا زن و مرد لخت و عور چسبیده بودن به هم و دستشون تو کون و کس و کیر و پستون هم بود. زنا پستونای بزرگی داشتن و مردا نوک پستونای بزرگشونو که با کمربندای مشکی باریک فشرده شده بود گرفته بودن تو دهنشونو میک میزدن. صدای آه و ناله حشریشون هم بلند بود. یه عده زن و مرد لخت هم دور آتیش میگشتن و زنا کونای گندشونو می مالیدن به کیر مردا و با دست هم پستوناشونو میمالیدن. یه کم اونطرف تر یه مردی داشت یه زنی رو به حالت داگی میگائید و من اصلا نمیدونستم کجام و دارم چه غلطی میکنم و چی باید بگم.
عموی علی دستشو کم کم گرفت دور تنم. با درموندگی یه نگاه به شهروز و علی کردم. علی روشو کرده بود سمت مخالف تلویزون یعنی این که خجالت میکشه از دیدنش. شهروز سرش پایین بود و هیچی نمیگفت. منم رو به موت بودم و فاتحه خودمو خونده بودم و از طرفی گیج بودم که رابطه بین اینا چیه؟ چرا حمله نمیکنن طرف منو این اداها واسه چیه؟!
عموی علی با همون لحن چندش آورش گفت خوشت نمیااااااد؟ دوست نداری از این فیلمااااا؟ گفتم نه میشه خاموشش کنین؟ جالب بود که هنوز با احترام خطابش میکردم. کارتمو داد دستم و آروم لبشو گذاشت روی گونه ام. خودمو یه کم کشیدم کنار. نمیدونم تو چشمام چی بود که شهروز دهن صاحب مردشو باز کرد و گفت عمو جان اگه اجازه بدین ما دیگه بریم. ساقی خجالت میکشه.
من دیگه رسما مرده بودم خجالت چه کوفتی بود؟!
عموی علی یهو دستاشو از دورم برداشت و گفت باشه برین و رفت تو اتاق خواب و شهروز رو صدا کرد. صدای جر و بحثشون میومد ولی مفهوم نبود. علی هم خفه شده بود و حرفی نمیزد و سرش پایین بود.
شهروز برگشت و گفت قبل رفتن برو تو اتاق سمت چپ باهاش خداحافظی کن. انقدر با اطمینان بهم اینو گفت که رفتم. مرتیکه خپل دراز کشیده بود روی تخت. گفت بیا بشین کنارم. رفتم نشستم. دهنم باز نمیشد از ترس و اضطراب و تعجب. فقط دلم می خواست از اون خونه پام برسه بیرون. وقتی نشستم دستمو گرفت مالید. بعد دستشو گذاشت روی پستونای کوچولو و خوش فرمم. دستشو زدم کنار. گفت خوشت نمیاد بهت دست میزنم؟ گفتم میشه برم؟ گفت بذار یه کم بغلت کنم. بعد دوباره دستاشو گذاشت رو پستونام و منو کشید روی خودش. هنوز پاهام رو زمین بود. یه کم سینه هامو مالید و وقتی دید هی دارم خودمو میکشم کنار تقریبا هولم داد و گفت برو دیگه.
اومدم بیرون و هیچی به شهروز و علی نگفتم. مانتو مقنعمو پوشیدم و کارتمو گذاشتم تو کیفمو رفتیم. بدحال تر از اونی بودم که خودم بخوام برم. تو ماشین شهروز ولو شدم. شهروز پرسید عمو چی گفت بهت؟ گفتم هیچی. یه نگاه به علی کرد و دیگه چیزی نگفت.
بهش گفتم دیگه نمیخوام نه ببینمت و نه صداتو بشنوم.
تا یک هفته مریض بودم و افتادم تو خونه. با هیچ کس حرف نمیزدم.
مامانم هر چی پرسید تو و مینا چرا قهرین حرفی نزدم. مینا طاقت نیاورد و خوابگاه گرفت. رابطه بین ما و خانواده عموم به هم خورد. زن عموم بارها ازم پرسید سر پسری چیزی با هم حرفتون شده؟ ولی سکوت کردم. عمو دهن مینا رو به خاطر خوابگاه سرویس کرد و مینا با مصیبت لیسانسشو گرفت. دل منم خنک شد.
یک سال بعد علی زنگ زد به من و گفت با شهروز از ایران رفتن. گفت حلالش کنم. گفت شهروز از این تماس خبر نداره. گفت من و شهروز برای اون آدمایی که دیدی کار میکردیم (البته نگفت چی کار) و همه دم و دستگاه و ماشین هم مال همون آدما بود و من و شهروز آه نداشتیم با ناله سودا کنیم. گفت اون خانمی هم که جای مامان شهروز همه میشناختنش خدمتکار خونه بوده و چون شهروز هواشو داشته براش همه کار میکرده. گیتی خانم ساده هم از همه جا بیخبر فکر میکنه زنه خانم خونه است نه کلفت و میاد لطف کنه و پسرشو لقمه میگیره برای من!
علی گفت شهروز از روزی که پای تلفن باهات حرف زد ازت خوشش اومد. همیشه از سادگی و نجابتت برام تعریف می کرد. گفت انقدر دوست داشت که دیگه سراغت نیومد. تا این که خودت تماس گرفتی و باز شهروز دلش موند پیشت و باز ورد زبونش شد ساقی. گفت انقدر ازت حرف زد که به گوش رئیسمون رسوندن و اونم شهروز رو تو فشار گذاشت که تو رو ببره پیشش. وگرنه دودمان هر دومونو به باد میداد. گفت اونی که به عنوان عموی شهروز دیدی چشم و دل سیره و کاری به فنچای زیر دست من و شهروز نداشت اما اونی که جای عموی من دیدی نه.
چیزایی که علی میگفت باورش سخت بود ولی واقعیت داشت و خیلی از قطعه های پازل به هم ریخته ذهنمو کنار هم چید. گفت تو تنها دختری بودی که دست شهروز بهش نرسید ولی تنها دختری هم بودی که شهروز نذاشت شکار به اصطلاح عموی من بشه.
من و مینا هیچ وقت با هم دیگه حرف نزدیم. مینا دماغشو عمل کرد و ابروهاشم تتو کرد و یه کم قیافش بهتر شد. تو همون کرج خودشو انداخت به یه پسری که هم خوش قیافه است و هم وضع مالیش بد نیست. الان هم یه پسر زشت داره که شده فتوکپی خود مینا قبل از عمل. بابام و عموم کماکان دورادور با هم در ارتباطن ولی خانواده ها نه.
من بعد از لیسانسم با یکی از شاگردای بابام که سال ها خواستگارم بود ازدواج کردم. یه آس و پاس به تمام معنا ولی آدم. اسمش علیرضاست و یه آقای به تمام معناست.
از اون جریان سال ها گذشته. هر موقع میرم بهشت زهرا سر خاک گیتی خانم (گیتی خانم ناراحتی قلبی داشت) یه فاتحه براش میخونم و میگم خدا رحمتت کنه گیتی خانم که چیزی نمونده بود بدبختم کنی و مامان و بابامو دق بدی. همین خاک گیتی خانم باعث میشه هیچ وقت این ماجرا رو فراموش نکنم و بالاخره تصمیم گرفتم بنویسمش. علیرضا طفلک فکر میکنه من گیتی خانم رو خیلی دوست داشتم.
میدونم اینجا یه سایت سکسیه. ببخشید که داستان من سکسی نبود و مثنوی هفتاد من هم شد. ولی اگر قرار بود این داستان یه داستان سکسی باشه باید اون روز فاجعه ای که نباید، برای من اتفاق میفتاد و بدبخت میشدم و دست بابا و مامانم به جنازمم نمیرسید.
شهری که توش زندگی میکنیم و آدمایی که ساده از کنارشون رد میشیم گاهی وقتا داستانایی دارن که آدم نمیتونه به راحتی باورشون کنه.

نوشته: ساقی

موقعه رفتن به خونه اش یک روزنامه همشهری خریدم وقتی رسیدم کسی نبود خیلی خسته بودم خوابیدم ساعت 2 شروع کردم به ورق زدن آگهی ها عادتم بود با اینکه چیزی نمی خواستم ولی فضولی ام این بود از وضعیت کار و خونه مملکت خبر داشته باشم که متن یک آگهی توجه ام رو جلب کرد بی اختیار گوشی رو برداشتم و چون تخصص اون کار رو داشتم با خانمی که اون طرف خط بود صحبت کردم و قرار گذاشتم وقتی قطع کردم گفتم نمی رم من که وقت ندارم همین شیفت های بیمارستان هم کافی هست آمد خونه چند وقتی بود رفتار هاش مشکوک بود منم گیر نمیدادم نمی خواستم از دستش بدم سرم وحشتناک درد می کرد رفت برام قهوه درست کنه دستم رفت طرف گوشیش اس ام اس هاش رو باز کردم وای چی می دیدم یک دختر دیگه اون رو همسرعزیزم خطاب میکرد وای وای سرم گیج رفت سه سال از عمرم رو گذاشتم پای آدمی که بهم خیانت کرده بود نتونستم خودم رو کنترل کنم وقتی دید ماتم رفته آمد گوشی رو گرفت اما دیگه دیر شده بود دیگه من به حماقتم پی برده بودم هیچ جوری هم نمیشد بخشیدش دنبالم افتاد صنم بذار توضیح میدم صنم خواهش می کنم اما دیگه دیر شده بود خودش می دونست آدمی نیستم که بتونم عشقم رو با یکی دیگه قسمت بکنم سریع لباس هام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون بدون هدف قدم میزدم شب باید میرفتم شیفت تموم شد رابطه دوستی من با یک آدم کثیف تموم شد خیلی خالی بودم خالی تر از همیشه .شب بهم زنگ زد و اعتراف کرد سه سال هست با من دوسته و پنج سال هم با یکی دیگه و... صدای زجه ام بلند شد گریه کردم گریه خیلی بد ولی همه چیز برام همون جا تموم شد تمومش کردم اجازه نمی دم باهام بازی بشه .شیفت با هر بدبختی که بود تموم شد از بیمارستان که آمدم بیرون قدم میزدم یادم افتاد با اون خانوم قرار داشتم آدرسش نزدیک بود یک خانم خوش برخورد و مسن بود برام از کار گفت و شرایط منم انگار بودم و نبودم گفت باید بهروز بیاد نظر بده (رئیس ) بود .امد و خوشش آمد از من و قرار شد از فردا شروع به کار کنم اولین شیفت موقعه که آمدم بهش چای بدم دستم رو گرفت منم بی تفاوت دستم رو از دستش کشیدم بیرون مدام از این ور و اون ور حرف زد منم فقط سکوت می کردم از صداش خوشم می آمد آرامش میداد بهم حس خوبی داشتم بهش شیفت بعدی شب وقتی آمد پاهام رو گرفته بودم توی بغلم و داشتم به روزگارم فکر می کردم صنم جان صنم جان اصلا متوجه نشدم امد تو یک آن دیدم یک مرد جلوم ایستاده بهروز بود بدون هیچ حرفی وقتی اشک های روی صورتم رو دید من رو گرفت توی بغلش نمی دونم چرا رفتم توی بغلش نازم می کرد و قربون صدقه ام میرفت منم محکم گرفتمش تو بغلم و احساس امنیت می کردم اشک هام رو پاک میکرد و قربون صدقه ام رفت آروم که شدم رفتم صورتم رو شستم و آمدم بهروز روی تختش دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد روی مبل کز کردم و نشستم صنم جان بیا اینجا نزدیک من آمدم مبل کنار تختش نشستم گفت نه بیا بیا دختر خوب دستش رو دراز کرد طرفم دستم رو بهش دادم کشیدم توی تختش کنارش خوابیدم از پشت بغلم کرد و نازم می کرد منم مثل گربه خودم رو بهش می مالیدم به هیچ چیز فکر نمی کردم فقط می خواستم آروم باشم دستش رو آورد روی سینه هام و گردنم رو بوس می کرد منم سکوت کرده بودم فقط سرم رو بیشتر بردم عقب تا به گردنم مسلط باشه آه آه صدای آه من تو فضای خالی پخش شده بود تا به خودم آمدم دست بهروز لای کسم بود اه اه کسم خیس خیس بود صدای ناله بهروز بیشتر به شوق آورده بودم یادم رفت کجام من کی هستم بهروز کی هست و دارم چه کار می کنم خودم رو سپردم به دست های بهروز خیلی ماهر و حرفه ای بود لخت لخت بودم زبون بهروز لای کسم بود لیس میزد عاشق این کارم دوست پسر قبلی ام هر از گاهی برام این کار رو می کرد اما حالا بهروز تو اولین بار داشت من رو دیوونه می کرد سرش رو محکم به کسم فشار میدادم و اون محکم تر می خورد توی آسمون ها بودم هیچ لذتی بالاتر از خوردن کس نیست محکم و تند تند کسم رو میک میزد و میلیسید دیگه داشتم منفجر میشدم و صدای ناله هام بیشتر میشد لرزیدم و آب از کسم ریخت بیرون اونم لیس میزد لیس های تند تر و تند تر آه کشیدم حالا دیگه نوبت من بود که نشون بدم چقدر تو سکس مهارت دارم با اینکه سرم گیج میرفت بهروز رو خوابوندم و آمدم سراغ کیرش وای چقدر کیرش بزرگ و کلفت بود یعنی کس من می تونست این کیر رو تو خودش هضم کنه و بخوره واااااااااااااااای واااااااااااااااااای زبونم رو زدم به کیرش داغ داغ بود و سرش هم خیس صدای ناله هاش رفت هوا فهمیدم خیلی دوست داره بخورمش خودم هم دوست داشتم لذتش رو می دیدم شروع کردم به خوردنش کیرش رو می کردم تو دهنم و در می آوردم با دست هاش سرم رو گرفت و محکم فشار داد روی کیرش کل کیرش رو توی دهنم حس می کردم تا ته حلقم کیر بود ولی صدام در نمی آمد خوش سرم رو محکم بالا و پایین می کرد و منم باهاش همراه بودم موهام رو از دو طرف گرفت و میکشید و بعد به یکباره فشار میداد روی کیرش وای چه لذتی داشت کیر خوری چه کیری داشت بهروز تا حالا کجا بود که کس من رو سیر آب بکنه تخم هاش رو لیس میزدم و آه می کشید کیرش سفت سفت شده بود صنم بسه ابم میاد نمی تونم بکنمت خیلی آروم از زیرم آمد بیرون و من رو خوابوند آمد روم کیرش رو می کشید روی کسم انگار می ترسید بکنه تو خودم پاهام رو باز کردم و باچشم بهش گفتم بیاد روم و بکنم اونم تیز تر از این حرف ها بود کسش رو تا ته با یک حرکت کرد توی کسم جیغ کشیدم دستش رو گذاشت روی دهنم صنم آروم باش اروم ولی لذت کیری که توی کسم بود رو نمی تونستم براش شرح بدم شروع کرد به عقب و جلو کردن وای چه لذت داشت چه کیر داغ و سفتی بود ااااااااااه اههههههههههههههه و صدای جون گفت بهروز توی گوشم شهوتم رو بیشتر می کرد محکم بغلم کرده بود و به کیرش فشارم میداد و می گفت جون چه کس تنگ و داغی داری جون صنم مال من باش فقط کست رو به من بده منم می گفتم محکم بکنم کسم رو جر دادی چه کیر کلفتی داری جووووووووون من رو بکنم کنم مال تو هست و با دستم کسم رو می مالیدم تا بیشتر حال کنم تو فضا بودم و هر لحظه شهوتم بیشتر میشد بدنم سفت و سفت تر میشد و صدام بیشتر میشد یک جیغ کوتاه کشیدم و لرزیدم کسم خیس و خیس شد و بهروز کیرش رو از تو کسم بیرون کشید و آبش رو ریخت روی شکمش اه اااااااااااااااااه جووووووووووون جون خیس عرق شده بودیم کسم از کیر داغ و کلفتش درد گرفته بود آروم کنارش خوابیدم آب کیرش رو از روم پاک کرد و محکم من رو گرفت تو بغلش بوسم کرد فقط ساکت بودم یک بار دیگه شهوت و داغ بودنم به عقلم غلبه کرد صنم کس داد به کسی که هیچ شناختی ازش نداشت .برام مهم نبود فقط می خواستم به اون لعنتی فکر نکنم آرامش می خواستم که توی بغل بهروز پیدا کردم .
اگر خوشتون آمد بازم بقیه اش رو براتون می نویسم .

نوشته: صنم

همزمانسازی محتوا