لز

....سلام من مهنازم میخوام یکی از خاطراتمو که مربوط میشه به لزمنو یک خانم چاق قد کوتاه براتون بگم امیدوارم خوشتون بیاد.....اول ازخودم بگم من 33ساله متاهلم وخانه دارم دوتا بچه 8ساله و12ساله که هردوشون دخترن دارم من قدم متوسطه یک کم چاقم سینه هام چون بچه شیر دادم کمی بزرگ شدن وتو چشم میان مخصوصا اقایون خیلی نگاه میکنند.خوب بریم سر اصل مطلب...ماجرا ازاونجاشروع شدکه من شوهرم کامران به خاطریک چک بی محل که برای دوستش کشیده بود افتاد زندان وما چندوقتی زندگیمون ریخت بهم هم ازنظر مالی وهم از نظر تنهایی منو بچه ها چون تمام خانواده ما لاهیجان بودن از طرفی بچه ها مدرسه میرفتند ومنم دنبال کار کامران بودم .تااینکه یکی از دوستانم منو معرفی کرد به خانمی که فامیلشون بود وشوهرش خیلی خرش میرفت تاشایدبرامون کاری بکنه تااز این وضعیت نجات بگیریم ...خلاصه تلفن اون خانم که اسمش مهری بودو به من دادومن تلفنی ادرسو مهری رو گرفتم وقرار شدفردا تاقبل از ظهر برم اونجا دم درمنزلش ......خلاصه کلی امیدوار شدم وفرداش بعداز اینکه بچه هام رفتن مدرسه منم براه افتادم وبعد از کمی گشتن ادرس منزلشو گیر اووردم ورفتم دم خونشون که انصافا خونه گرونقیمتیم بود.زنگ خونشونوزدم وبعدازجواب دادن اومد دم در .وقتی امد دیدم خانمی 37.38ساله چادری قد کوتاه وچاقالو سینه هاش به قدری گنده بود که از زیر چادر قشنگ برامدگیشون مشخص بود ولی چهره زیبایی داشت وبعداز سلام واحوال برسی تعارف کرد رفتم تو از همون لحظه اول سنگینی نگاهش بروی خودمو حس کردم ولی گفتم باخودم فکر بیخودی میکنم.خلاصه رفتیم توکه الحق خونه زندگی خوب وقشنگی داشت وقتی چادرشو ازروی سرش برداشت چشمام از تعجب داشت میزد بیرون چون یک بلوز تنگ تنش بود میشد بگی سازمان گوشت بود تااون موقع من فکر میکردم سینه ها وکون من از تمام زنای فامیل وهمسایه گنده تره ولی مال مهری تقریبا دو برابر من بود.....خلاصه بعد از کلی حرف زدن و درد دل کردن با مهری خانم شماره تلفن من ومدارک از من گرفت وقول داد به شوهرش بگه همه چیزو درست کنه...بعدازاون جریان تقریبا هرروزبا هم در تماس بودیم ودو.سه بار دیگه هم بدیدنش رفتم وهمش هم حرف از درست شدن کار شوهرم وامیدواری میداد وخلاصه کلی باهم دوست شدیم وحرفای خودمونی میزدیم که بیشتر وقتا هم حرفو به سکس وحالا که شوهرت نیست چکار میکنی وچقدر تو خوشگلی ویک بارهم به شوخی با دستش یکی از سینه هام رو فشار داد ولی من فکر نمیکردم اون خانم محترم چادری به همجنس خودش نظر داره ...خلاصه بعداز 12روز یک شب مهری زنگ زد به تلفنم وبا خوشحالی گفت کار کامران درست شده وهم این روزا با وصیقه ای که باید بزاری ازاد میشه ودراخر گفت که فقط یک مشکل کوچیک هست که اونم به دست تو وامیشه .من ازطرفی خوشحال بودم واز طرفیم متعجب که اون چه مشکلیه که به دست من وا میشه ......خلاصه فردای اون روز من طبق قرارمون رفتم خونه مهری خانم وقتی وارد شدم دیدم مهری بایک تاب خبلی بازکه تقریبا بیشتر سینه های بزرگش بیرون بود وبا یک دامن کوناه که تمام رونهای کلفتش معلوم بود .میشد بگی بااون هیکل چاقش میخواست برای من دلبری کنه ومحیط رو برای راضی کردن من اماده کنه ....وبعدمدتی که گذشت ومن ازاون ازمشکلی که به دست من وامیشه سووال کردم درجواب چیزی گفت که نزذیک بود سنگ کوب کنم .مهری جنده خانم به من گفت که عاشقت شدم وباید همین الانم بریم تو اتاق خواب ولز کنیم یا اینکه اگه از این در رفتی بیرون شوهرت تااخر عمر تو زندان میمونه ...اول خواستم بیخیال همه چیز بشم وبرم چون اصلاتصور نمیتونستم بکنم من با یک زن دیگه لخت بریم تو بغل هم اونم با مهری بااون هیکل چاق وقد کوتولش چون تابحال غیر از زمان دبیرستان که باالهه یک بار از روی لباس من سینه های الهه رو واونم کوس منو مالید دیگه حتی به همجنسبازی با خانمهافکر نمیکردم اونم تو زمان متاهلی وخانه داری . ولی وقتی فکر شوهرم وبچه هام رو کردم راضی شدم ..........خلاصه سرتونو درد نیارم من راضی شدم وبا مهری رفتیم تو اتاق خواب ودیگه از زور ناراحتی نفهمیدم چیشد فقط وقتی به خودم اومدم دیدم لخت مادر زاد روی تخت خوابیدم ومهری هم لخت افتاده روم وداره سینه های گندمو میماله ومیخوره وهی قربون صدقه من میره وبعداز یک لب زورکی که از من گرفت وجوری افتاده بود روم وسر سینمو میخورد که هم نفسم گرفته بود وهم گریه ام گرفت .وبعد سینه های بزرگشو داد من خوردم .بعد از مالیدن وخوردن ولب گرفتن رفت سراغ کوسم وبعد از کمی بازی کردن با چوچولم شروع به لیس زدن ومکیدن تمام کوسم کرد جوری که حتی شوهرمم اونجوری ماهرانه نخورده بود.اینجا بود که من کم کم تحریک شدم ودیگه التماس وگریه هام تبدیل به اه اوه کردن ودو بار ارضا شدنم ختم شد ...وبعد مهری ازروم بلند شدوگفت مهناز جون کوس نازم حالا تو بیا منو ارضا کن خلاصه من بری اولین بار هم سینه ها وهم کوس چاق یک زن دیگه را خوردم ومالیدمو ارضاش کردم هر کدوم سینه های مهری انقدر گنده بود که بایذ دو دستی میگرفتم ومیخوردم وقتی کوس گنده مهری میخوردم دماغم میرفت تو کوسش وخلاصه بعد از ارضا شدن نزاشت من برم ویک بار دیگه هم بعد از ظهر بامن لز کرد که من کمی یاد گرفته بودم چکار کنم وزود ابشو اوردم ........بعد از 3روز کامران باوصیقه ای که گزاشتیم توسط شوهر مهری ازاد شد البته بعداز اون هم تازمان دادگاه به بهانه های مختلف 6باردیگه بامن لز کرد که البته اخرین بار مهری جنده با یک حاج خانم جنده دیگه به نام سودابه دو نفری بامن مثل وحشیای کوس ندیده لز کردن انقدر موقع کار سودابه جنده گیسامو کشید که تا چند روزسرم درد میکرد ...کامران بدبخت جریانو نمیدونه یک روز میخوام جریانو بهش بگم ویک ترتیبی بدم که مهری رو بکنه وفیلم بگیرم تابتونم کوس وکونش جر بدم .اینم خاطره لز من امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه شوهرم تونست مهری رو بکنه وانتقام بگیرم داستان اونم براتون مینویسم به امید دیدار...مهناز..

من دیبا 14 سالمه ولی سینه هام 90 کونم خیلی گندس توی کلاس ما اکثرا لز بازن ولی من نه دوستام واسه این که هیکلم سکسیه یه جوری نگام می کنن یه روز داشتم تو حیاط راه میرفتم که شیما پرید رو کولم سینه هامو محکم گرفت گفت قربونشون برم من چپ چپ نگاش کردم گفتم شیما مگه نمیدونی من بدم میاد شیما گفت دیبا جون چقدر بگیم حال میده ما که مردیم یه بار به تو دست بزنیم -چقدر بگم نه-بابا یه بار بیا اینقد من گفتم نه اونم هی اصرار کرد که قبول کردم اونم خوشحال شد لپمو بوس کردو دستمو گرفت کشوندم سمت دستشویی مدرسه ما خیلی بزرگه برا همین اصلا تابلو نیس وقتی رفتیم تو دستشویی هم من هم همه بچه ها شاخ در اوردن من واسه این که دیدم همه 2تا2تا میرفتن تو یه دسشویی اونام واسه این که من با دیدن این صحنه سرشون داد نزدم شیما گفت بچه ها دیبا بالاخره قبول کرد تا اینو گفت همه حمله کردن به منو هی دست مالیم میکدن که شیما گفت ا نکنین امروز این واسه منه زنگ خورد رفتیم سر کلاس در هین رفتن شیما گفت زنگ خونه دسشویی باش ونفهمیدم چه جوریزنگ خونرو زدن شیما دستمو گرفت کشوند تو دستشویی بعد واساد تا همه بیان گفت خب حالا دوتا دوتا میشیم همه میخواست با من باشن که شیوا گفتاین واسه منه وقتی تقسیم شدیم شیوا منو برد تو دست شویی استرس داشتم گفتم چیکار کنیم شیوا گفت تو ساک من یادمیدممن گفتم شیوا فقط حق داری دست مالیم کنی میدونی که من از لز سکس بدم میاد گفت اوکی دگمه های مانتومو باز کرد بعد مال خودشو یه تاپ پوشیده بودم تاپو داد با لا سینه هام افتاد بیرون گفت این دفعه اروم میدم بعد شروع کرد سینه هامو خورد داشت حالام به هم میخورد ولی مجبور بودم بعد از ده دقیقه رفت شلوارمو دراره گفتم شیما نه گفت خفه با یه حرکت شرت شلوارمو در اورد شروع کرد اروم خوردن کسم هی چوچولمو میمکید بعد20 دقیقه بدن شروع به لرزیدن کرد ناگهان یه مایع لزچ از کسم در اومد شیما همروبا ولع خورد گفت ابتم مثه کست خوش مزس از این حرفش بد اومد گفت حالا تو گفتم نه گفت اوکی بریم ولی 2شنبه بیا خونه ما گفتم اوکی 2شنبه شد مامانم که فک میکرد شیما دختر خوبیه رضایت داد من واقعا فکر میکردم یه مهمونیه ولی تارفتم تو شاخ در اوردم کل بچههای لز بودن همه لخت بودن یهدفعه شیما اومد گفت این مهمونی واسه تو چون همه میخوایم بکنیمت میخواستم در برم که شیما محک گرفتم پرتم کرد رو مبل مثه وحشیا حمله کرد به لباسام بعد کا کامل لخت شدم محک ازم لب گرفت لباش خوشمزه بود بعد اومد گردنمومثه حیون لیسید من از درد داد میزدم اونم گفت ایجونم بعد اومد سراق سینم میخواستم بگم نه که یه دفعه از سمت راستیه یه گازمحکم گرفت که یه جیغ بنفش زدم شروع کرد محکم سرشو کشیدن در عین حال قربونشون میرفت وقتی کل سینه هامو کبود کرد رفت سمت کسم شرو کرد گاز زدن منم جیغ میزدم اونم بد تر میکرد بعد رفت توشو محکم میمکید چوچولشو گاز میزد یه دفعه شروع کردم لرزیدن و بله ابم اومد شیما همرو خرد بعد گفت برگد گفتم نه که دادزد نرگس بیا نرگس بایه طناب اومد شیما نرگسم هردو بهزور منو برگردوندن دستمو به مبل بستن بعد شیما گفت مرتظی بدو من داشتم به شیما التماس میکردم نکن ولی گوشش بدهکار نبود مرتظی اومد ولی من ندیدمش چون پشتم بش بو شیما کیرشو گرفت اورد جلوی چشمام گفت ببین چقدر بزرگه راس میگفتمن همین جور داشتم التماس میکردم نه که یه دفعه مرتظی کیرشو گذاشت لبه سوراخم بایه حرکت کرد تو نفسم یه لحظه گرفت بعد که نفسم برگشت با تمام توان جیغ زدم بعد مرتظی شروع کرد وحشی تلنبه زدن منم همین جور گریه میکردم که بعد از 10دقیقه مرتظی گفت اومد تارفتم بپرسم چی شیما دستا مو باز کرد برگردوندم دهنمو به زور باز کرد مرتظام تو دهنم محکم تلنبه میزدم داشتم خفه میشدم که ابشو پاشید تو دهنم تا رفتم تف کنم شیما دهنمو بست گفت بخور وگرنه میزنمت منم بهزور خوردم خیلی بد مزه بود شیما خودشو پرت کرد روکونم بهش چنگ میزد بعد شروع کرد لیسیدن هی میگفت به به بعد همه 5تا انگشتشو محکم کردتو که مصادف شد با جیغ من شیما یکم که با دستش تلمبه زد دستشو در اورد گفت حالا نوبت تو منو بکی ولی اگه وحشی بازی نکگی میکشمت من اروم رفتم سراق سینش یکم میمالوندم که صیما گفت جنده محکم من محکم میمالوندم میخواستم تلافی کنم بعد از 5 دقیقه مالوندن من اه ناله شیما گفت بخور سینمو سینه ه ا خیلی نسبت به من کوچیک تر بود بدم میومد گفتم نه که گفت مرتظی رو دوباره میارم من به مجبور سینشوکردم تو دهنم گفت محکم من محکم گاز میزدمو سرشو میکشیدم شیمام داد میزد بعد گفت حالا کسمو بکن جنده منم به مجبور کسشو محکم لیس میزدم چوچولشو گار میگرفتم اونم داد میزد بعد شروع کرد لرزیدن ابش اومد خواستم برم کنار که با دست سرمو به کسش چسبوند گفت بخور ابمو من خوردم خیلی لزج بود بعد با بیحالی برگشت گفت اینقدر از من حرف نکش کونمو مثه خودت بکن منم 5تا انگشتمو کردم تو کونش با دستم تلمبه میزدم اونم داد میزد بعد گفت مرتظی رو صدا کن صداش کردم مرتظی هر کاری که با من کرد با اونم کرد منم رفتم ببینم بقیه چیکار میکنن که دیدم همه مثه ما اینجوری میکنن بعد از اینکه همه کردن همهشروع کردن لباساشونو پوشیدن شیما یه دفعه همرو ساکت کرد گفت خوب دفعه بعد گروها عوض میشه همه دوباره خونه ما من گفتم من نمیام که شیما گفت ما فیلمتو گرفتیم اگه نیای نشون مامانت میدیم اینو که گفت نزدیک بود غش کنم ولی با ناراحتی قبول کردم الان 2ساله من درگیر این بدبختیم

نوشته: کس

.داستان طولانیه ولی زیباس .من اسمم نیکو هستش.18سالمه.
از اول دبیرستان هیچ حس شهوتی نداشتم اما آرورم آروم از سال دوم شهوته شروع کرد به قدقد کردن به کسم گفتم بابا حیفه توئه الان یه کیر چهل گزی بره داخلت اونم وقتی که یه جاسوس بد ترکیب به نام بکارت جلوش واستاده.کسه بی خیال شد اما عوضش کونم امونمو برید هی میگفت بابا من خودومونیم جاسوس ماسوس هم ندارم باید بهم کیر بدی.خلاصه اوضاع و احوال ما شدید خراب بود در ضمن این رو هم بگم که اصلا خوشم نمیومد پسری باهام دوست شه چون میدونستم کونم اونقدر گشاد میشه که یه تریلی هم ازش رد میشه.تو مدرسه یه همکلاسی داشتم اسمش الهام بود هرچی از زیبایی این دختر بگم کم گفتم نه که من زشت باشم ها نه اون سوپر مدلی بود برا خودش وهست.مثل این دخترای روسی بود چشماش آبی و موهاش لخت لخت که اگه بازش میکرد تا کمرش میومد اما یه ایراد کوچیک داشت که هیچ پسری نتونسته بود باهاش دوست شه اون اصلا تو این فاز ها نبود وخیلی هم کم حرف بود و البته پولدار.به همین خاطر تو مدرسه تو نیمکتش هیچکی نمی نشست و خودش تنهایی بود.من شروع کردم با اون دوست شدن تا بتونم اگه شد یه لذتی ازش ببرم.کار من یکماه طول کشید و دیگه آروم آروم باهاش دوست شده بودم و تو نیمکت کنارش مینشستم و به قول ما اصفهانیا باهم جور جور شدیم.تا اینکه یکبار یه سوال درسی براش پیش اومد و چون غرورش بهش اجازه نمیداد که از معلم بپرسه از من پرسید منم جوابشو ندادم وگفتم باید بیای خونمون تا هم ازت پذیرایی کنم و هم جواب سوالتو بدم اولش داشت میرفت که قهر کنه اما من آسکی(پنهانی)گونه های خوشگلش رو بوسیدم و گفتم الهام جون رومو زمین ننداز وبیا اونم من من کنان گفت باشه.دیگه تو پوست خودم نمیگنجیدم با هماهنگی پدر مادرش وقتی اومد خونه مون بردمش به اتاقم و گفتم دیگه خودتو نمیخوتد تو این مانتوی تنگ گیر بندازی راحت باش عزیزم.گفت نه زشته گفتم زشت پیرزنه با شورت و کرست که یهوویی گفت بله؟؟؟!!!!راستش گند زدم آخه من تا حالا پیش اون از این حرفا نزده بودم.گفتم هیچی بابا از دهنم پرید.لباساش رو در نیاورد و اومد رو تختم نشست پیشم گفت خوب نیکو خانوم سوال منو قراره جواب بدی از شانس افتضاح من اونروز خونه مون خالی نبود و بعد از اینکه سوالاتشو جواب دادم به ذهنم فشار آوردم که یه کاری کنم یه لذتکی ببرم گفتم الی جون گفت بله گفتم میای کشتی بگیریم؟گفت نیکو دیوونه شدی کشتی براچی گفتم میخوام ببینم زور کدوممون بیشتره گفت باشه و مجبور شد لباساش رو در بیاره وای خدا چی میدیدم یه گوله برف با کون خوش فرم و سینه های زیبایی که زیاد بزرگ نبودن.رو ابر ها بودم که گفت نیکو کجایی بیا کشتی بگیریم.تو کشتی من همش پاهاشو میگرفتم و مالش میدادم و وقتی تاپش بالا میرفت با دیدن اون صحنه شل میشدم.در طول کشتی یه دفعه آروم زمین خورد منم از خدا خواسته پریدم رو کمرش و دستمو انداختم دور سینه هاش و گفتم الان باراندازت میکنم که وسطای کار همونطور که کونش رو کسم بود وسینه هاشم تو دستم یکم طولش دادم و فشارش دادم به خودم وتمومش کردم.بیچاره خیلی خسته شده بود آب از کسم راه افتاده بود که گفتم الهام دیدی برنده شدم گفت تلافی میکنم گفتم تونستی بکن.گذشت و گذشت که تو اردیبهشت به من گفت نوبت توئه که بیای خونمون من هم از خدام بود ولی الکی ناز کردم و گفتم نه خجالت میکشم و....
خونشون اون به من گفت راحت باش که من قبول نکردم بر خلاف میلم یه دوساعتی اونجا بودیم که الهام گفت بابا و مامانم میخوان ببرنمون باغ و زنگ بزن بگو شب رو مهمون منی.با هزار التماس مامانمو راضی کردم.باغشون خیلی بزرگ بود و چون اردیبهشت بود واقعا عین بهشت شده بود یه ساختمون دو طبقه ای شیک داشتنوالهام همون اول منو بردم بالا و به مامان باباش گفت که به هیچ وجه بالا نیاین میخوام راحت باشه.بعدش شروع کردیم بازی گرگم به هوا کردن اونم با تیشرت و شلوارک.تو طول بازی وقتی گرگ میشدم و میخواستم بگیرمش با یه دست هام شکمشو میگرفتم و با دست دیگه پستوناش رو و به خودم فشارش میدادم تا جایی که پرسید چرا اینکارو میکنی منم گفتم چون قدرت فرارت کمتر میشه..و از این دری وریا.بعد از شام رفتیم تو اتاق گفتم یه بازی جدید سکه رو میندازیم هوا به نفع هرکس که شد اون فمانروا میشه به مدت10دقیقه و هرچی گفت طرفش باید انجام بده.قبول کرد.اول من شدم از قصد گفتم از روی شلوارکم پاهام رو تا ران هام ماساژبده.یکم ماساژ داد و درحالی که دیگه نفسم به شماره افتاده بود گفتم اینطوری که فایده نداره پاچه هاشو تا آخر بده بالا ولی چون لی بود بالا نمیومد که مجبور شدم شلوارکم رو بکنم ولی چون شرتم خیس خیس بود و نباید آبروم میرفت گفتم یه لیوان آب بده و از عمد پرت کردمش رو شرتم.زمانم تموم شد و دوباره سکه انداختیم که بدبختانه بازم من شدم ولی گفتم این دفعه تو باش نه من که قبول کرد.اونم بیچاره نمیدونست چی بگه مثل من گفت من خستم تمام بدنمو ماساژ بده گفتم از رو لباس نمیشه ها گفت ولی من لباسمو در نمیارم گفتم لامپ ها رو خاموش میکنم که خجالت نکشی با هزار التماس قبول کرد.زیر نور مهتاب بدنش مثل نقره میدرخشید.
شلوارکش رو با تاپش در آوردم چشام سیاهی رفت اونقدر زیبا بود که نمیشه توصیفش کرد.بالا تنه شو شروع کردم به مالش دادن و سوتینش رو هم باز کردم و اون دوتا ممه ی خوشگل رو اروم چنگ میزدم شکمشم مالش دادم و رفتم سراغ پاهاش کهمتوجه شدم شرتش خیسه از خوشحالی داشتم بال در میاوردم که اونم حشری شده ولی حرفی نزده.بی اختیار پاهاشو از هم باز کردم و کسمو از روی شرتم گذاشتم رو کسش و خوابیدم رو شکمش هیچ عکس العملی نشون نداد لباش که با رژ صورتیش خوشمزه تر شده بود رو داشتم میمکیدم که اونم شروع کرد به همراهی کردن دوتا نیشگون کوچیک از سینه هاش گرفتم که دیدم ناله ش بلند شد و گفت نیکو تو رو خدا بخورشون.منم هم شکمشو لیس میزدم و هم سینه هاشو.اومدم پایین تر سر پیچ اصلی که جاده ش ناهمواره!
آروم شرتشو از پاش کندم تا کسشو دیدم 10سال جوون تر شدم به قول ایرج :(کسی بر عکس کس های دگر تنگ/که با دستم میکند هر لحظه یک جنگ/کسی چون غنچه ی نو شکفته/کسی بشاش اما نیم خفته)69شدیم و الهام خودش شرت منو دراورد و شروع کرد به خوردن کسم.من بدنم داشت مورمور میشد و حس میکردم یه چیزی داره از تو شکمم میاد پایین دیگه چیزی نفهمیدم آره ارضا شدم و آبم کل صورت الهام رو خیس کرد.به سختی دوباره به حالت اولم برگشتم وشروع کردم کس الهام رو خوردن برام از عسل شیرینتر بود گاهی چوچولشو گاز کوچیک میگرفتم و گاهی هم زبونمو میکردم داخل کسش(درونش لیموی شیرین شیراز/برونش خرمای شهد آلود اهواز)اونقدر خوردم که قرمز شد که دیدم یهو سرمو به کسش فشار داد و باجیغ آرومی بدنش لرزید و آب جوی مولیان آمد همی.
همه ی آبشو خوردم.کسمو گذاشتم رو کسش و گفتم خانومی عاشقتم اونم گفت نیکو تو مال منی.وقتی که اینو گفتمن انگاری قند تو دلم آب کردنیه لب شیرین دیگه ازش گرفتم و به شکم خوابوندمش و خودمو روی کونش بازی میدادم و با زبونمم اطراف سوراخشو که تمیز تمیز بود لیس میزدم که دیدم خوشش اومده خیلی منم با دو انگشت یه دفعه کردم تو کونش تا اومد جیغ بزنه لبمو گذاشتم رو لباش درد داشت ولی بیشتر داشت حال میکرد حالا دیگه روبروش بودم و دستم توی کونش که دوباره به ارگاسم رسیدمنم همینطور که دستمو زیر موهاش میکردم لاله ی گوششم میخوردم که گفت نیکو الان نوبت منه.افتاد روم و شروع کرد همه جامو لیسیدن به خصوص کسم ولی من به ارگاسم نرسیدم شروع کرد لاله ی گوشم رو بخوره و همزمان شصتشو تو کونم میکرد عوضی استاد شده بود دیگه برا خودش!شصتش حس کیر رو بهم میداد که باشصتش بعد از چند بار تلمبه مانند زدن منو ارضا کرد ولو شدم رو تخت دیگه نای بلند شدن نداشتم.اومد و بوسم کرد وگفت تو خیلی خوبی نیکو.پاشدیم و رفتیم حموم همش اونجا لب میدادیم وقتی هم که اومدیم بخوابیم الهام گفت حسش نیست که با لباس بخوابیم درو قفل کرد برای احتیاط و رفتیم تو آغوش همدیگه تاصبح که جمعه بود خوابیدیم صبح چون زودتر بیدار شدم یکم دوباره چوچولشو خوردم بیدار شد واونم از منو یکم دیگه خورد لب دادیم فکر کنم 10دقیقه لب دادنمون طول کشید لباس پوشیدیم و با باباش منو رسوندن خونه.
دوستون دارم

نوشته:‌ نیکو

سلام من شقایق هستم 24 سالمه
با قد 175 سایز سینه هام 65
تقریبا نه چاقم نه لاغر تپل اندامم
بگذریم....
موضوع داستان برمیگرده 5سال پیش هنگامی که تازه وارد دانشگاه شده بودم.
اولین بار که صبحش میخواستم برم دانشگاه و خوابگاه خیلی استرس داشتم برا که خیلی از شهرمون دور بود.
بالاخره که رفتم کم کم با دوستانی اشنا شدم دیگه برام سختی نداشت.
اخر ترم هم میومدم شهرمون.
آخرین باری که اومدم شهرمون دختر خالمو خونمون دیدم که اومده خونمون که یه مدتی خونه ی ما باشه.
خوشحال شدم چون رابطه ی من با اون خوب بود
شبا تو اتاقم میخوابید چون تختم 2طبقه بود
از قیافش میشه گفت سفیده سایز سینه هاش 95 خورده ای هست و..و...و خلاصه خوشگله.
موضوع برمیگرده به شبی که مامانم و اینا رفته بودن خونه ی پدربزرگم برا عیادت.
اون شب غذا نداشتیم مجبور شدم که از بیرون غذا بگیرم بیارم.
راستی فراموش کردم که یه دوس پسر هم دارم رامینه اسمش بعضی موقع ها یه حالی با هم میکنیم اما زیاد به ضصورت تجملاتی نیس چون شرایطش جور نشده تا حالا.
از ماجرا دور نشم زیاد خلاص اون شب بعد از خوردن غذا وقتی بهش با تاب و شلوارک نگاه میکردم شهوتم زیاد میشد یعنی تا حدی هم رسید که رفتم حموم و تمیز کردم و خودمو کمی با ترس که صدام نره بیرون . اومدم بیرون و یه فیلم گذاشتم که توش صحنه کمو زیاد داشت
وقتی میدیدیم متوجه شدم که داره دسشو به چوچولاش میمالونه
دیگه مطمئن شدم که چراغ ش سبزه برا لزبین
رفتم کنارش دست انداختمدر گردنش خودش لبشو اورد روی لبم بعد از یک ربع لب گرفتم به حالا 69افتادیدم و کلی از کسش خوردم و اونم برا من کم نذاشت
و بعدم خوابید و من از کسش میخوردم و یه باره دیدم که لرزوند فهمیدم ارضا شد بعدش هم اون منو ارضاع کرد و نگاه ساعت کردیم دیدیم که در وقت شده رفتیم خوابیدیم
بعد از اون من لادن جونم لز نداشتم
اما با داداشش سکس داشتم اگه خواستین بگین تا براتون بنویسم
ممنون بوس
شقایق

اسمم ساسان و اهل تهران هستم.
من با مادرم خیلی رفیقم و کلا از همه چیز من با خبره. حتی بدون اینکه پدرم بدونه من دوست دخترامو به خونه می آرم و حتی خیلیا شون با مادرم دوست میشن. حتی وقتی با اونا قطع ارتباط می کنم مادرم بازم با بعضی از اونا ارتباط تلفنی داره و پیغام پسغامهایی از اونا بهم میده.
وقتی ترتیب بعضیهاشون رو توی اتاقم می دم مادرم به روش نمیاره. یه حیایی کلا بین ما هست و از این موضوع خوشحال هستم که اون منو درک می کنه ...
همیشه دوست داشتم وارد صحنه لز دوتا مونث بشم و با دیدن کارای اونا حشری بشم و بعد باهاشون سکس کنم!
تا این که یک روز با یک دختر توی فیس بوک آشنا شدم. نوشته بود اهل لزه و با پسرها هم حال می کنه. مدتی تو نخش بودم و یک روز باهاش قرار گذاشتم که ببینمش. شادی، یک دختر سبزه روشن با چشمای عسلی و یک هیکل ناز. موهاش فرفری و قد بلند.
بدنش انقدر خوش فرم بود که آدم دلش می خواست تو همون خیابون بکنش. بعد چند وقت وقتی بهم اطمینان پیدا کرد بهش گفتم تو واقعا اهل لزی؟
گفت زیاد نه. من پسرا رو دوست دارم ولی اگر موردی پیش بیاد و طرف مایل باشه شاید!
پرسید حالا چرا اینو می پرسی؟
گفتم من خیلی دوست دارم این صحنه رو ببینم و تو سکسشون دخالت کنم . گفتم از دوستات کسی سراغ داری که لز باشه.
خندش گرفت و گفت بزار یه چیزی بهت بگم باور کنی لز کلا شوخیه. اون فیلم خارجی هام که می بینی یا برای تبلیغ دیلدو هستن یا در ازای دریافت پول از جانب زنهای مریض و فمنیست ها یا مردای ثروتمندی که با این موضوع مثل تو حال می کنن این کارا رو انجام می دن تا فیلمها و محصولاتشون فروش بره . و الا هیچ دو زنی از کنار هم جنس خودشون بودن حال نمی کنن. حالا توی ایران بنا به اعتقاداتی که وجود داره می گیم هیچ ولی بقیه دنیا که آزاده و منعی هم وجود نداره اگر واقعا چیز خوبی بود حتی یک زن هم حاضر نبود با مردی دوست بشه یا ازدواج کنه. توی ایران خیلی کم یه چیزایی هست و یک عده ی انگشت شماری از دخترا توی دوره دبیرستان و اوایل دانشگاه اونم عده ی خیلی معدود از روی کنجکاوی این کار رو ممکنه بکنن و اون رو ادامه نمی دن، مثل گی شما پسرا که خیلی کمه و جدی نیست.
گفتم پس چه جوری آبشون می یاد. گف اگر دو تا پسر باهم ور برن آبشون نمی یاد؟ دقیقا همون حسی که مردا به هم دارن زنا هم به هم دارن. غیر از این باشه مریضیه و طبیعی نیست.
گفتم من مکان دارم. گفت کجا ؟ گفتم خونه بابام. گفت پدر مادرت چیزی نمی گن. گفتم اگر بابام بفهمه واویلا ولی مامانم کاری نداره.
خندید و به شوخی گفت : می خوای مامانتو لز کنم؟
یک لحظه رنگم پرید و زبونم خشک شد. رفتم تو تجسمش که کیرم راست شد. دیگه داشت از خنده غش می کرد.گفتم مامانمو لز کن!
یک لحظه بلند شد ایستاد و ساکت شد و دو باره قهقهه خنده زد. گفتم جدی میگم. دستشو گرفت به گیرم که کاملا از شلوارم معلوم بود راست کردم و گفت: مامانت سنی ازش گذشته ومن سن دخترشم تازشم من این کار رو دوس ندارم ولی به خاطر تو ریسکش رو می کنم. اما اگر ناراحت شد و مایل نبود چی؟ زورکی که نمی شه!
گفتم حتی شده زورکی. گفت مادرت قویه؟ گفتم نه به نظرم تو قوی تری .اگر شده کتکش هم بزنی این کار رو بکن. من میرم یک اتاق دیگه وست کارتون می یام. اگرم دیدم از پسش بر نیومدی به بهونه سوا کردن می یام کمکت می کنم.
گفت می ترسم. گفتم حسابی حال می کنیم. بعد یه شعری ساختم و گفتم
مامانمو لز کن خانم / کسشو پرس کن خانم .
خوشش اومد و گفت اگر شرایط مساعد هست بریم خونتون. یه زنگ به مادرم زدم و گفتم مامان من با یکی از دوستام دارم می یام خونه انقد خوشگله که با این که یک زن هستی اگر ببینیش یک حالی می شی وای به حال من که پسرم! مامان گفت بیار ببینم کیه که می گی؟! اسمش چیه گفتم شادی.
خلاصه رسیدیم خونه. در زدیم مامان در رو باز کرد. شادی روبوسی رو بهونه کرد و از همون ابتدا مامانمو سفت در آغوش گرفت.
مامانم یه شلوارک پوشیده بود. به شادی گفت می خوای یدونه از این شلوارکا بدم بپوشی نو هستش تازه خریدم. شادی گفت باشه. شلوارکو پوشید و اومد آخ که چه پروپای خوش فرم و نازی داشت دلم می خواست همشو لیس بزنم.
مامان رفت آشپز خونه گفت چایی بریزم. شادی رفت سمت آشپز خونه گفت یکم آب بخورم تشنم شده. منم دنبالش رفتم. مامانم داشت استکان ها رو بر می داشت که شادی به بهونه برداشتن لیوان از پشت چوچولشو به کون مامانم چسبوند و نفسشو به گردن اون داد. مامانم خودشو یک تکون داد و حس خوبی نشون نداد. حتی فکرشم نمی کرد. ولی کلا سرتاپای دختره براش جالب بود.
ما رفتیم تو پذیرایی و یکی دوتا موز انداختیم بالا تا مامان اومد. چایی رو روی میز گذاشت و می خواشت بشینه. شادی اشاره زد برو منم رفتم یک اتاق دیگه.
از سوراخ در نگاه می کردم. مامان اومد بشینه کنار شادی که شادی به مادرم گفت : واسیا بیا جلو من وایسا. مثل اینکه این شلوارکه خشتکش ایراد داره.
مامانم وایساد جلوش و پاهاشو باز کرد. شادی یک خیار نسبتا متوسط رو برداشته بود و هی تو دهنش خیس میکرد و دوباره بیرون می آورد. تو همون حال که مامانم پاهاشو باز کرده بود شادی به بهونه خشتک دشتشو از جلو چوچول مامانم با انگشت میانی تا چاک کون مامانم یکی دوبار عقب جلو کرد و مامانم یک اوهوم کرد و یکم عقب رفت .شادی خشتک ما مانو از وسط کشید و ول کرد.و گفت یه جوریه. بعد به خشتک خودش دست زد و پاهاشو باز کرد تا فرم اونجاشو به مامانم نشون بده و گفت اینا کلا خشتکاشون ایراد داره.
مامان که نشت مشغول چایی خوردن شدن و مامان گفت ساسان بیا چایتو بخور. منم گفتم یکم دیگه ولرم بشه میام.
شادی استکانو نزدیک مامان گرفت و مثل اینکه از دستش ول بشه انداخت رو پای مامانم. جیغ مامانم رفت هوا و شادی فورا شلوارک رو از پای مامانم در آورد. گفت آخ آخ بخشید اگر درش نمی آوردم می سوختید.
مامان دوید توی اتاق خواب تا یه چیزی بپوشه که شادی در حالی که خیاره تو دهنش بود دنبالش رفت و در رو بست . منم سری رفتم پشت در تا ببینم چکار می کنه.
مامان گفت برو بیرون اومدی تو اتاق خواب من ، منم با این وضع یعنی که چه؟
شادی شلوارک رو از پای خودش در آورد و به مامانم گفت چطوره؟ مامانم خندید و گفت بی ادب. شادی نزدیک مامان شد و خیار رو پرت کرد رو تخت مامان . درحالی که چوچول مامانمو لمس می کرد یک لب کوچولو هم از مامانم گرفت. مامانم عصبانی شد و هلش داد عقب و گفت گم شو از اتاقم بیرون و تا به ساسان نگفتم برو دیگه هم پیدات نشه.
شادی مامانمو هل داد سمت دیوار و با زانو محکم لای پای مامان کوبید و شرت مامانو پایین کشید. مامانم یک آخ گفت و سینه های شادی رو محکم فشار داد. شادی یه جیغی کشید و مامانمو کشید و پرت کرد روی تخت خواب. شرتو که تا زانوی مامانم پایین اومده بود کامل در آورد شرت خودشم در آورد و خودشو انداخت روی مامانم. چوچولشو مماس کرد به چوچول مامان و فشار داد و یک لب طولانی گرفت. گردنشو بو کرد و سینه های مادرمو می مالید. مادرم حسابی حشری شده بود. عجب کس گوشتی و گنده ای داشت این شادی وااااااااای....
لباس مامانو داد بالا و سینه هاشو خورد. چپ و راست چپو راست. بعد نشست و با انگشت میانی تمام چاک لا پای مامانو در نوردید.
مامان بدون هیچ مقاومتی گذاشت پیرهن و کرستشم در بیاره. و پیرهن و کرست خودشم در آورد.
مامانم نشست و یک نگاه به کس شادی انداخت و زبونشو با دندون های کنارش گاز گرفت و یه دستی به کس شادی زد و گفت عجب طلایی داری دختر. چه گرم و نرمه پدر سوخته.
بپوش یالا تا ساسان بو نبرده بریم بیرون. شادی گفت تازه شروع شده. مامانم گفت دختر این کارا چیه کست خیلی قشنگه ولی مبارک ساسان آخه من چه به دردم می خوره؟ شادی خیارو برداشت گفت این چی؟ مامان گفت تو دوست داری ساسان گرمو بهترشم داره نخواستی زیاده!
شادی گفت یه امروزو بیا باهم حال کنیم. ساسانم می گم بیاد . مامانم گفت چه حرفا اگر بفهمه پوستت رو می کنه . شادی خندید و کل ماجرا رو برای مامان تعریف کرد. مامان گفت آخه من مادرشم چه جوری جلوی اون نقش بازی کنم و اون همه جامو ببینه؟!
شادی گفت همین الانم همه چیزو دیده حالا که اینطوری شده بزار هم ساسان حال کنه هم من از دوتاتون یه فیضی ببرم.
بعد من رفتم تو. مامان خودشو جمع کرد و منو چپ چپ نگاه کرد و در حالی که رنگش پریده بود گفت دستت درد نکنه آقا ساسان من هر چی گند کاری کردی به بابات چیزی نگفتم و به روتم نیاوردم حالا این کارا یعنی که چه؟
در حالی که چشمم همش به کس شادی بود و اصلا مادرمو نمی دیدم گفتم ببخشید یه امروزه رو تو رو خدا همکاری کن و ندیده بگیر .
مامان گفت : "ساسان شیرمو حلالت نمی کنم اگر به مادرت به چشم بد نگاه کنی ها باشه؟ اگر غیر از این باشه من نیستم!" منم گفتم چشم. مامان گفت فقط واسه تو این گناهو می کنم حالا هم که دارم این کار رو می کنم می خوام خودمم استفادشو ببرم و حال کنم با این که هیچی بابات نمیشه.
بعد به شادی گفت حالا چه کار کنیم. شادی گفت هیجی مرد نمیشه ولی حالا که داریم وقت میذاریم بیا تا میتونیم حال و حول کنیم.
شادی به مامان گفت پشت کن به من و بخواب و هر کاری گفتم بکن. مامان گفت باشه من حاضرم.
تازه شروع شد و حالا بیا و ببین.
در حالی که مامان پشتش به شادی بود شادی انگشتاشو کرد تو دهنش و از پشت در کس و کون مامانو حسابی ماساژ داد. و انگشتشو می کرد تو کون مامان و مامان هی می گفت آخ شادی درد داره شادی می گفت هیش آروم . و خلاصه هی آخ و هیس.
شادی وقتی دید کس مامان نرم و لزج شده خیار رو برداشت و کرد تو دهنش و خیسش کرد. مامانو دمرو خوابوند و با زبونش کون مامانو لیسید . نمی دونید من چه حالی بودم. خم که شده بود لیس بزنه کسش واقعا لعبتی بود. بعد به مامانم گفت بشین و پاهاتو باز کن.
مامان گفت باشه . با دستاش کس و چوچول مامانو می مالید و گاهی خم می شد و می لیسید. بعد خیارو کرد تو کس مامانم و بازم آخ و هیس شروع شد. به شادی گفتم من بگم چه کار کنید؟
مامانم برگشت و با تعجب منو نگاه کرد. شادی گفت بگو. گفتم لای پاتون رو بچسبونید بهم کس به کس کنید. کسشون رو بهم می میمالیدن و هر دوتاشون آه آه می کردن.
یکم بعد شادی مامانو از رو تخت برد پایین و در حالی که رو تخت نشسته بود پاهای مامانو انداخت دو طرف شونش و با انگشت شست و سبابه لای کس مامانو باز کرد و نوک پستونشو کرد تو کس مامانم و خندید و گفت این یکی رم واسه این می کنم که مشتری بشی!
هی کسو می مالید و هی پستونش می کرد. و جریان آخ و هیس . مامان مچ پای شادی رو میلیسید و می بوسید. عجب مچ پای خوش فرمی داشت شادی. بعد شادی به مامانم گفت کسمو بلیس. مامانم گفت پاهاتو باز کن طلاتو بخورم. چنان ماچی از کس شادی گرفت که صداش تو اتاق پیچید. من خواستم برم جلو مامان منو هل داد و گفت بزار کار ما که تموم شد ببرش تو اتاق خودت. جلوی من نه!
دیگه یکم حیا داشته باش...
کس شادی رو انقدر لیسید تا آب کش شادی پاشید و تمام صورتشو پرکرد. مامان گفت گرم مزاجی ها دختر هم آبت زود اومد هم خیلی زیاد اومد. تموم صورتمو پوشوند. شادی مامانو به روی تخت کشید و سریع حالت 69 گرفت. مامان کس خیس شادی رو می خوردو شادی کس مامانو می خورد. یکم که گذشت مامان گفت بلند شو. شادی بلند شد. مامان از مچ پای شادی خوشش اومده بود. کس خیس شادی رو بوس کرد و یک نفس عمیق کشید و به شادی گفت مچ پاتو به کسم بمال. شادی شروع کرد مچ پاشو مالیدن روکس مامان. و بازم آخ و هیس. این هیس هیسای شادی منو وجد آورده بود. دلم می خواست زودتر طلاشو بخورم و بزارم توش.
یک دفعه شادی مامانو دمرو کرد و انقدر با انگشتاش با کس مامان ور رفت آخرش طاقوازش کرد چند تا تقه به چوچول مامانم زد تا آب مامان تختو خیس کرد. بعد دوتایی روبروی هم خوابیدن و چند دقیقه ای همینطوری صورت مامانم لای پستونای شادی بود. شادی پاشو دور کمر مامانم انداخته بود. من دیدم ساکتن و خبری نیست آروم رفتم سمت شادی و کسشو بو کردم و یک ماچ از کسش گرفتم. داشتم میکش می زدم که شادی بلند شد. مامان گفت سرده. شادی هم پا شد یک پتو رو مامان کشید و بهم گرفت گفت حولتو بردار بریم حموم.
خلاصه توی حموم جایی از بدن شادی نبود که من نخورده باشم. شادی رو کردم حسابی آبمو ریختم تو دهنش بعدم انقدر لیس زدم آبشو ریخت تو دهنم . طوری حال کرد که گفت توی تمام عمرم انقدر حال نکرده بودم. مرد یه چیز دیگست.
از حموم که اومدیم بیرون مامان حولشو دور خودش پیچیده بود و منتظر بود ما بیایم بیرون تا خودش بره تو. شادی واشه شوخی دستشو لاپای مامانم کرد و یک فشارم به چوچول مامانم آورد. مامان گفت بسه دیگه طلادار بعد یک ماچ از طلای شادی گرفت و رفت حموم. به مامانم گفتم بازم شادی بیاد اینجا؟ گفت آره به شرطی که دیگه منو لز نکنه!
شادی گفت نترس دیگه کاری به کارت ندارم ولی دیگه از طلا ملا خبری نیستا. مامانم گفت طلات ارزونی ساسان. این طلا برای مرداست. ولی دیگه از این کارا نکن دختر.
وقتی شادی می خواست بره گفتم تا یه جایی می رسونمت. شادی گفت یکبار موقع لز ما آبت اومد و یکبار توی حمومو الان استراحت کن! گفتم تو هم دوبار آبت اومد . خندید و گفت زنا مثل مردا بعد از این کار زیاد ضعیف نمیشن من میرمو هر وقت آماده شدی زنگ بزن بازم می یام. ولی مامانت گناه داره. دیگه این کارو باهاش نکن. خیلی مظلوم بود.
یادمه وقتی بچه بودم مامانم تو حموم کسمو می بوسید و می گفت طلای مامان.بیچاره در اثر تصادف فوت شد، خدا بیامرزش. گفتم متاسفم خدا بیامرزش. گفتم بابات کجاست. گفت معتاده و مواد فروش و الان زندانیه یک خواهرکوچیکتر دبستانی هم دارم. گفتم پس تنهایی؟ گفت آره. شوهرم 2 ساله ازم طلاق گرفته و الان یکساله که از این راه پول در میارم. از این کار راضی نیستم ولی مجبورم. گفتم پس من میرم پولت رو بیارم. گفت نمی خوام. از تو پول نمی گیرم. تو خیلی خوب حال دادی. باور می کنی تا حالا هر چی سکس داشتم از روی ناچاری بوده ولی برای تو با جون و دل کردم و بازم می یام چون واقعا مردونه حال دادی. ولی می خوام رفیق فاب هم باشیم. قبول؟
گفتم چشم ولی قبل از این که بری می خوام یک ماچ از طلات بگیرم. خندید و شلوارشو کشید پایین. دماغمو گذاشتم لاش بو کردم و یک ماچ محکم زدم می خندید و بعدش شلوارشو کشید بالا. همدیگر رو بوسیدیم و یک لب مشتی گرفتیم و رفت.
این اولین سکس من با اون بود. ولی چون از این راه پول در میاره اونطور که میخوام بهم سر نمیزنه. هفته ای یکبار گاهی دو هفته یکبار. ولی من اصلا ازش سیر نمی شم. چند بار بهش گفتم بیشتر بیا پولتو می دم. دیدم نارحت میشه و ممکنه دیگه نیاد. دیگه چیزی نگفتم.

نویسنده:DANGER.HACKER

امتحانای سال اول دبیرستان تموم شده بود و معدل منم شده بود 18 و خورده ای، خوشحال بودم که هر رشته ای که دلم بخواد میتونم برم، از بچگی دوست داشتم دکتر یا یه همچین چیزی بشم ، باید میرفتم تجربی ولی اون مدرسه ای که توش بودم فقط انسانی و ریاضی داشت. به اجبار باید مدرسم رو عوض میکردم. خیلی سخت بود، تموم دوستام رو که با بعضیاشون از ابتدایی دوست بودم رو دیگه نبینم یا حتی کمتر ببینمشون. ولی کاریش نمیشد کرد ...
تابستون اومده بود و منم هیچ تفریحی نداشتم، هیچی هیچی. یه دختر کوچولوی 15 ساله که تنها دل خوشیش این بود که دوستاش با دوست پسراشون قرار بذارن و اینم با خودشون ببرن، تا حوصلش کمتر سر بره. وقتی هم میرفتم بیرون اصلا کیف نمیداد، یا پسرا با نگاهاشون میخورنت یا میفتن دنبالت که خانم بیا و .... که آخر همشونم میخواستن دوست بشن. بعضی وقتا یکمی باهاشون راه میومدم و بعضی وقتا هم شماره ازشون میگرفتم، ولی یهو یه ندای درونی میگفت: دختر! این کارا چیه که میکنی؟! یه دختر خوب هیچوقت قبل عروسیش با هیچ پسری دوست نمیشه!!! بنداز پایین اون شماره رو! .... منم به حرفش گوش میدادم، خوب دختر خوبی بودم دیگه، همینجوری هم عمرمو هدر میدادم.
اون سه ماه هم گذشت و دوباره مدرسه.... از یه طرف خوشحال و از یه طرفم ناراحت، چون میدونستم که همه این دخترا غریبه ان و هیچکدوم منو به عنوان دوست قبول ندارن، پیش هرکی هم روز اول رفتم اولش معدل و انظباطم رو میپرسیدن و منم راستشو میگفتم، انظباطم که 20 بود، چون تو کلاس از جام ، جم نمی خوردم و معدل رو هم که گفتم. اونا هم یه نگاه به سر تاپام مینداختن و با یه خنده ردم میکردن، اول فکر میکردم معدلم کمه که اینجوری ردم میکنن ولی بعدا دیدم شاگرد اول کلاسشون معدلش 15 بوده و منم افتاده بودم تو همچون کلاسی. خیلی پشیمون بودم ازینکه اومدم اینجا، همه یه جوری نگام میکردن. ازشون بدم میومد. دلم واسه دوستای خودم تنگ شده بود که بزرگترین فحششون خفه شو بود، ولی اینا از خواهر و مادر هم مایه میذاشتن.
یه هفته گذشت ... یه روز در کلاس باز شد و ناظم اومد و گفت یه دانش آموز جدید داریم و بعد هم بهش گفت بیا تو، بچه ها همه کارشناسی میکردن که کی هست و ... وقتی اومد تو کلاس همه وا رفتن یه لحظه، از جمله خود من.
یه دختر حدودا هم قد خودم یکم بلند تر، خودم 1.55 بودم ) با یه هیکل خوشگل و سینه هاشم میخورد 70 باشه، (اینو میگم چون دخترا تو مدرسه اولین چیزی رو که به رخ هم میکشن سینه هاشونه) موهاشم از کنار مقنعه اش یکم بیرون بود، قهوه ای روشن بود فکر میکردی رنگ کرده موهاشو، پوستشم مثل برف بود و بینیش هم کوچولو و .... هر چیز خوشگلی رو که فکر کنین این دختر داشت.
ناظم معرفیش کرد : خانم بهاره .... از امروز دوست جدیدتونه ( ارواح خاک عمش، همین روباه آخرش پدر مارو در آورد، ناظم رو میگم)
بهاره اومد سمت جایی که من نشسته بودم، اولین جایی هم که خالی بود کنار من بود، اومد و نشست پیشم، با صدای خیلی آروم گفت: سلام. ... بوی عطرش جالب بود، یه عطر خنک که آدمو بی حس میکرد. جواب سلامشو دادم و تا آخر اونروز دیگه حرفی نزد. نمیدونم چرا اونجوری بود، تو خودش بود همش، با کسی حرفی نمیزد. اصلا گاهی وقتا وجود منو احساس نمیکرد.... ولی خیلی ناز بود، بچه های دیگه وقتی که خودش نبود پشت سرش حرف میزدن و حسودیشون رو قشنگ میریختن بیرون، راستش من یه جورایی ازش خجالت میکشیدم، و کمی هم حسودیم میشد، خودم هم خوشگل بودم ولی اون یه چیز دیگه بود.
یکی دو هفته ای به همین روال گذشت، بیشتر پنجشنبه ها مدرسه نمیومد و بعد جزوه اون روز رو از من میگرفت. خیلی دوست داشتم باهاش ارتباط برقرار کنم. کم کم موفق شدم، وضعیت درسیش مثل خودم بود و پیش معلم ها و مسئولین مدرسه عزیز بود ، در نتیجه بچه ها بیشتر ازش بدشون میومد و من بیشتر طالب دوستی باهاش، اونم میدونست که فقط تو اون کلاس من میتونم دوستش باشم و کم کم شروع کردیم به حرف زدن باهم... باور کنید تو کل چند هفته و نزدیک یه ماه، 5 دقیقه هم با هم حرف نزده بودیم. راجع به زندگیش چیزی نپرسیدم ازش، ولی خودش گفت تک بچس، مثل خودم. وقتی ازش پرسیدم دوست پسر داری کلی خجالت کشیده بودو لپاش سرخ شده بود، آخه بچه ها همش میگفتن اینکه این شکلیه معلوم نیست چندتا دوست پسر داره. خب منم کنجکاو شده بودم... خوشحال بودم که حرف همو میفهمیم، حداقل داشتن یه دوست تو سنگر دشمن غنیمت بود واسم، اونم یه همچین دختر خوب و مثبتی.
رابطه منو بهاره روز بروز بهتر میشد ولی همش به همون مدرسه ختم میشد و بیرون مدرسه هرکی میرفت پی زندگیش. بعد از چند هفته شماره خونمون رو گرفته بود و گفت اگه خواستم درس روز بعد رو بپرسم بهت زنگ میزنم، من گوشی نداشتم ولی چندتا از بچه ها که باباشون حسابی مایه دار بودن داشتن، اون موقع مثل الان جا نیفاده بود، مخصوصا واسه دخترا. بیشتر روز رو زنگ میزد و با هم حرف میزدیم ، حتی از غذایی که خوردیم میگفتیم یا پشت تلفن با هم مسئله حل میکردیم، واقعا دختر خوی بود، یه جوری بهش عادت کرده بودم که اگه مریض هم میشدم خودم رو میرسوندم مدرسه تا ببینمش .
اون سال داشت تموم میشد و من و بهار پشت تلفن با هم درس میخوندیم، مامانم میگفت نکنه با پسر حرف میزنی و ادای دخترا رو در میارین، بابامم میگفت بجای این کارا بیارش خونه مثل آدم درس بخونین نه اینجوری، پول تلفن پدر منو درآورد) .... . با همه اینا و اصرارایی که من به بهار میکردم میگفت خونمون نمیاد و خجالت میکشه و این حرفا اکثر اوقات هم خودش زنگ میزد، ولی خرجمون بالا بود دیگه.
اون سال داشت تموم میشد و ما 8 ماه بود که با هم دوست بودیم ... امتحانا تموم شد و هردومون با معدل 19 و خورده ای قبول شدیم، هیچکی باورش نمیشد حتی خودمون هم تو نمره هامون مونده بودیم.
دوباره تابستون شده بود ، با این تفاوت که دیگه تنها نبودم و هر روز با هم میرفتیم بیرون و پسرا هم به خاطر بهار بیچارمون کرده بودن، راستش حال میداد یه جماعت رو الاف خودت کنی و آخرش هم بهشون بگی دوست پسر داری و این جور حرفا... اونم مثل خودم از دوست پسر خوشش نمیومد ولی مثل من فکرای املی نمیکرد، میگفت حوصله دردسر ندارم.
18 مرداد ماه تولدش بود ولی بهم گفته بود تولد نمیگیره. با این حال هرچی پول داشتم رو ریختم وسط تا براش یه کادوی درست حسابی بخرم. روز تولدش رفتیم یه رستوران و اون شام مهمونم کرد، منم یه گردنبند که زنجیرش خیلی نازک بود با یه قلب کوچولو واسش خریدم (خب پولم کم بود دیگه) و کادو پیچ شده تو یه جعبه خوشگل دادم بهش، تقریبا بال درآورده بود از خوشحالی و وسط رستوران به اون عظمت تقریبا آبرومون رفت، تو کل مدت دوستیمون اینقدر خوشحال ندیده بودمش.
بازم گذشت تا سال تحصیلی جدید شروع شد و ما هم بزرگتر شده بودیم و بیشتر از مسائل سر درمیاوردیم. احساس وابستگی وحشتناکی نسبت بهش داشتم، اگه یه روز نمیدیدمش یا باهاش حرف نمیزدم شبش خوابم نمیبرد یا مثلا وقتی یکم حرفای سکسی که نه مثلا از پریود میگفتیم به هم و این جور مسایل همش یه طوریم میشد و دوست داشتم ادامه بدم، همش حس میکردم تو شکمم یه چیزی خالی میکنن که سر میخوره میاد پایین و تا نوک انگشتای پام یه جوری میشه و دوباره برمیگرده و یکمی هم میاد تو شورتم، یا مثلا وقتی اتفاقی دستش میخورد به سینه هام یا باسنم، بدنم مور مور میشد و اگه یکی هم خودم دست میزدم حس میکردم اونم این جوری میشه ... تا اون موقع فقط یه فیلم سکسی دیده بودم که اونم نیمه بود و از دختر خالم گرفته بودم و چون فقط مرد و زن بود اصلا خوشم نیومد، چیزی هم که نشون نمیداد، فقط سینه های خانومه بود، چون چیزی نمیدونستم و دوستای قبلیم بچه مثبت بودن و با این جدیدام که دمخور نبودم؛ حتی جرئت نمیکردم به کسم دست بزنم، موهاشم یک ماه در میون با هزار تا بسم ا.. میزدم تا نکنه پردم یه وقت آسیب ببینه و رو دست مامانم بترشم. بچه بودم دیگه ...
یه روز سر زنگ آخر معلم نداشتیم و میخواستیم بریم خونه که با پررویی بهش گفتم منم میخوام باهات بیام خونتون! اونم با مهربونی قبول کرد و با هزار تا تعارف منو برد خونشون. خونشون ویلایی بود و زیاد هم تازه ساخت نبود، تو حیاط هم پر از برگ درخت، نمای قشنگی داشت، کل زمینش فکر کنم 250 متر میشد ، من از این چیزا سر در نمیارم ولی همین حدودا بود. خونشون وسط همین باغ بود ... تا رسیدیم و خواستیم کفشامونو در بیاریم یه خانم حدودا 60 ساله اومد بیرون و سلام علیک کرد باهام، من هیچوقت در مورد خونوادش ازش نپرسیدم، چون اون هم ازم نمیپرسید دیگه من روم نمیشد.
بهار مارو بهم معرفی کرد ... مامانی این نازنین دوستمه که واست تعریف کردم ... نازی ایشون مامان بزرگمه ... منم گفتم خوشوقتم و بعدش رفتیم تو، تو خونشون خیلی قشنگ و نقلی بود، دو خوابه بود که یکی واسه بهار بود. اتاق بهار هم خیلی قشنگ بود، تو ویترینش عروسکایی بود که من آرزوشون رو داشتم ولی روم نمیشد به بابام بگم عروسک میخوام، فکر میکردم دیگه بزرگ شدم نباید از این چیزا داشته باشم. اینقدر چیز صورتی تو اتاقش بود اتاق انعکاس نورش فقط صورتی بود. رفتیم تو اتاقش و بهار شروع کرد لباساشو عوض کردن، محو بدنش شده بودم، احساس میکردم گرمم شده، تاحالا بدون لباس بیرون ندیده بودمش، واقعا خواستنی بود. کش موهاشو باز کرد و موهای روشن و بلندش تا کمرش سر خوردن پایین. رو به من گفت: در بیار مانتو رو ، میری بیرون سرما میخوری! ... من آب دهنم رو به زور قورت دادم سرمو خم کردم و گفتم چشم. ... خندید . گفت بشین یه چیزی بیارم بخوریم.
رفت بیرون ... یکمی به خودم خندیدم که هول شده بودم و مانتوم رو در آوردم و دنبال رخت آویز دور خودم چرخیدم .. یهو چشمم افتاد به میزش که یه قاب عکس روش بود، یه خانوم و آقای جوون و یه دختر7-8 ساله، دختره که خود بهار بود، حتما اونام مامان و باباش بودن، ولی خانومه خیلی خوشگل و ناز بود ، پس بگو بهار به کی رفته بود... اونور میزم یه عکس از یه خانوم جوون تر بازم کنارش بهار 14-15 ساله . به عکسا خیره شده بودم که صدای بهار منو بخودم آورد: چرا سرپایی؟! بشین دیگه. ... یه میز عسلی گذاشت وسط و میوه هم روش و گفت که چای هم گذاشته و خودش نشست رو تختش و منم نشستم رو صندلی.
با کنجکاوی پرسیدم: اون عکسا مال کین؟!!! گفت: اون دوتا مامان و بابام و اون یکی هم خالمه. ... گفتم: مامانت چرا نیست؟! کی میان؟! مزاحم نباشم!
سرشو انداخت پایین و گفت: خیالت راحت، هیچوقت نمیان، راحت باش. ... منم با یه حالت حق به جانب و طلب کار گفتم: یعنی چــــــــــــــــــــــــی؟!
دماغشو کشید بالا و سرشو بلند کرد، چشاش یکمی خیس بودن، گفت: وقتی 13 سالم بود تو یه تصادف .... دیگه ادامه نداد. اشکاش سر خوردن رو لپاش.
گریه منم داشت در میومد، احساس کردم یکی قلبم رو محکم گاز گرفت. رفتم پیشش نشستم و موهاشو بردم پشت گوشش، چشمای عسلیش خیس شده بودن. آروم صورتمو بردم جلو و لپشو یه بوس کردم، لپش نرم بود و پوستش لطیف، دوست داشتم گازش بگیرم. احساس کردم لپش یهو داغ شد، نگاش کردم دیدم سرخ شده، طفلک خجالت کشیده بود، خودش اشکاش رو پاک کرد. بعد گفت: ببخشید ناراحتت کردم. چیزی نگفتم، یه پرتغال برداشتم براش پوست کندم و یکی رو آوردم جلو دهنش و گفتم باز کن اون لبای خوشگلتو فدات بشم من. احساساتم گل کرده بود و میخواستم از اون حالت بیارمش بیرون. خندید و دهنشو یکم باز کرد، پرتغال رو بردم جلو دهنش و بعد آروم گذاشتم بین لباش. خیلی خوشم اومده بود، یه چندتا دیگه اینجوری بهش دادم که گفت حالا نوبت توئه. اونم همین کارو باهام کرد، انگار یه بازیه و قانونشم اینه که باید قربون صدقه هم بریم.. .. یه دونه آورد جلو لبم و با اون دستش آروم لبمو باز کرد و گفت لبات چه داغ شـــدن خانومــــی!! ... بعد آروم فوت میکرد رو لبام.. صورتمون فقط 20 سانت از هم فاصله داشت و منم چشمامو بسته بودم.. یه لحظه یه حسی مثل شرم و حیا افتاد تو جونم و خودم رو کشیدم عقب. اونم سریع رفت عقب....
اون روز رو تا ناهار خونشون بودم و واسم زندگیش رو شرح داد که با خالش و مامان بزرگش زندگی میکنه و خالش معلم ابتدایی و خیلی چیزای دیگه، اون روزایی که نمیومد مدرسه میرفت سر خاک مامانش اینا، حالا چرا صبح میرفت رو نگفت. دیگه حسی که بهش داشتم فرا تر از حس دوستی بود بدجوری دوسش داشتم ولی نمیدونستم دخترا هم میتونن عاشق هم بشن و تو تفکرات خودم فکر میکردم عشق فقط بین دو جنس مخالفه .....
چند روز بعد شروع کردم رو مخش کار کردن که هر رفتی یه اومدی داره و آره تو هم باید بیای خونمون، مامانم اصرار میکنه ببیندت و این حرفا تا بالاخره راضی شد یه روز بعد از ظهرکه بابام نباشه بیاد خونمون.
اون روز اتاقمو حسابی تمیز کردم و مامانم هم کلی چیز میز واسه خوردن آماده کرد و نقشه کشیدم تا شاید بتونم شام پیش خودم نگهش دارم.... ساعت حدود 4 بود بالاخره خانم اومدن ... یه مانتو مشکی و تقریبا تنگ و کوتاه پوشیده بود که خیلی بهش میومد ... مامانم وقتی دیدش با حالت متعجب یه نگاهی بهم انداخت... حسابی خوشش اومده بود.
بهار اومد و با مامانم رو بوسی کرد و مامانم هم ازش تعریف میکرد و اونم داشت از خجالت آب میشد، سریع با خودم بردمش تو اتاق و دستاشو گرفتم و نشوندمش رو تخت ... یه خورده دور و برش رو نگاه کرد گفت: تو هم خوش سلیقه ای هـــــا نازی . میخواستم دوباره بدن خوشگلش رو ببینم، بهش گفتم: لباس که آوردی! زودی عوض کن و راحت باش. .. پاشد و مانتو و شالش رو درآود و با یه تاپ سفید و تنگ که سینه هاش حسابی میزدن تو چشم جلوم واستاده بود، بیشعور سوتین نبسته بود، پف نوک سینه اش معلوم بود از رو لباس ... کوله پشتیش رو باز کرد و یه شلوار نخی آبی درآورد رو به من گفت : کجا عوض کنم؟! .. . منم با پررویی گفتم: مگه همینجا چشه؟! ... گفت: پس چند لحظه میری بیرون؟! ... منم دیگه زدم به اون راه و گفتم: بابا من که پسر نیستم، یعنی با منم آره؟!!! ... گردنم رو کج کردم و حالت ناراحت و دلگیر به خودم گرفتم . بهار با یه حالت دل جویی گفت : آخه روم نمیشه جلوی تو خانومی! (همش بهم میگفت خانومی و منم خرکیف میشدم) ... منم با شیطنت گفتم : مگه شورت نپوشیدی شیطون؟!!!
بیچاره لپاش گل انداخته بود و دیگه زورش به من نرسید ... پشت کرد به من و آروم شلوارش رو کشید پایین، خودش میدونست دوست دارم دیدش بزنم و نخواست دلم رو بشکنه!
نمیدونم چرا با دیدن بدن بهار اینجوری میشدم، قبلا دختر خالم و چندتا از دخترای فامیل رو حتی لخت دیده بودم ولی هیچوقت همچین احساسی نداشتم... یه شورت سفید با حاشیه صورتی پوشیده بود که سفیدی پاها و بدنش رو فرو میکرد تو چشم. پشت شورتش زیاد پهن نبود و رفته بود لای کونش لپای کونش معلوم بود. ... احساس کردم ضربان قلبم یهو رفت بالا ... ضربانش رو زیر گلوم حس میکردم ... فقط دوست داشتم بدنش رو ببینم چون اصلا فکر دست زدن به همدیگه رو هم نمیکردم . اصلا اون موقع نمیدونستم لزبین چیه!!!
به خودم اومدم دیدم شلوارش رو پوشیده و بهت زده نگام میکنه. خیلی از من خوشگل تر بود، اصلا من باهاش قابل مقایسه نبودم که بگم کی سر تره!
طفلک خجالت کشید و رفت نشست رو تخت و خودشو با عروسکام مشغول کرد . تو همین حین مامانم با یه سینی شیرکاکائو و کیک اومد تو ، مامانم سینی رو گذاشت رو میز و یه لبخند بین اون و بهار رد و بدل شد و رفت بیرون. منم سر حرف رو باهاش باز کردم و از هر دری باهم حرف زدیم، حین صحبت همش حواسم به پاهاش بود؛ شلوارش تا زیر زانوش بیشتر نبود و وقتی که نشسته بود تا بالای زانوش میرفت بالا... آروم دستمو گذاشتم رو پاش و یکمی دست کشیدم روش؛ یه خورده خودشو جمع و جور کرد ؛ منم دیدم ممکنه ناراحت بشه گفتم: هر روز تیغ میزنی پاهاتو؟!!! ... اونم باور کرد و گفت: که با موبر پاهاشو تمیز میکنه ... منم دیدم موقعیت خوبیه حرفو کشوندم اونور و گفتم : فقط پاتو یا همه جارو ؟! با دست به جلوش اشاره کردم و گفتم اونجارم؟! باز خجالت کشید طفلکی و گفت : آره خوب مگه چیه؟! ... یه دفعه ای با هم زدیم زیر خنده. ناخن های پاشو صورتی روشن لاک زده بود ولی دیگه پاک شده بودن، منم گفتم: بهـــار! میخوای ناخن هاتو لاک بزنم؟ بعدش تو هم ماه منو، آخه خیلی وقته نزدم ، واسه تو هم که پاک شده. با کمال میل قبول کرد، بعضی اوقات احساس میکردم که اونم دلش میخواد بیشتر به هم نزدیک بشیم.
رفتم وسایلامو آوردم و خواستم شروع کنم که مامانم در زد و گفت داره میره خونه خالم، از قبل بهش گفته بودم که بهار شاید بخواد راحت باشه و اگه میتونه بره یه جایی. پیش بهار رو تخت ولی خلاف جهت اون دراز کشیدم و شروع کردم پاک کردن لاکش. حین پاک کردن انگشتامو میکشیدم لای انگشتای خوشگل پاش، دوست داشتم پاهاشو ببوسم و صورتمو خیلی به پاهاش نزدیک کرده بودم، اونم اون طرف داشت همین کارو با من میکرد، انگشتاش خیلی ناز و خوردنی بودن، واقعا حالم یجوری شده بود، همونجوری که انگشتاشو میمالوندم لبمو بردم جلو و ساق پاش رو یکی بوسیدم و منتظر واکنشش شدم، کار خاصی نکرد، منم پررو شدم و یکم با زبونم کشیدم رو ساقش که یکم پاشو کشید عقب، دستم و گذاشتم رو اون یکی پاش که هنوز پیشم بود، پوستش دون دون شده بود، مثل وقتی که آدم سردش میشه، تو کل این مدت صورت همو نمی دیدیم. وسایل هارو گذاشتم یه گوشه و انگشتاشو گرفتم تو دستم و میمالوندم، خودم نمی فهمیدم چیکار میکنم، فقط انجام میدادم. آروم انگشت شصتشو گرفتم بین لبام و بوسیدمشون، با نوک زبونم کشیدم لای انگشتش و بعد کلش رو کردم تو دهنم، بهار صدای خندش اونور بلند شد و پاشو از دهنم کشید بیرون و با دستش زد رو لپ کونم و با خنده گفت : چیکار میکنی دیوونه؟! . دردم اومد و پاشدم و با یه حالت عصبانی بهش خیره شدم، حشرم زده بود بالا و صورتم داغ و طبیعتا قرمز شده بود. از دیدن قیافم تعجب کرد و گفت: نازنیــن!!! چت شده تو؟!.. رفتم طرفش و موهاشو از صورتش زدم کنار و دهنمو بردم طرف گوشش و آروم و حشری گفتم: چرا زدی در کونم؟ ها؟! حالا سرت در میارم! ... (اولین باری بود که کلمه کون رو پیش بهار میگفتم و یه حس جالبی داشت) لبمو چسبوندم به لپشو و آروم گاز گرفتم، یه صدای آه که معلوم بود حشری شده ازش بلند شد، (من نمیدونستم حشری شده، فکر کردم دردش اومده) زبونمو کشیدم رو لپش و همینجور ادامه دادم، دستشو گذاشته بود رو سرم و موهامو ناز میکرد، نمیدونم چرا ولی دوست داشتم محکم گازش بگیرم ولی جلوی خودم رو میگرفتم، همینجور لبم رو رو صورتش حرکت میدادم، کل صورتش رو خیس کرده بودم، صورتش داغ داغ شده بود، عملا تب کرده بود، چشمامو بسته بودم و نمیدونستم کجا رو میبوسم، تو همین حین لبم خورد به لبش، وای اولین باری بود که لبم به لب کسی میخورد، چقدر نرم و لطیف بود و مزه شیر کاکائو میداد. لب پایینشو گرفتم بین لبام و شروع کردم مکیدن و گازگرفتنش، آه و اوهش از درد لبش بلند شده بود ولی من بهم کیف میداد، یکم آروم کردم بوسامو. لبشو از دندونام بیرون کشید و لب بالامو گرفت و شروع کرد مکیدن. لبامون بهم قفل شده بود از تو آه و اوه میکردیم، منم موهاشو میکشیدم تا بیشتر صداش در بیاد. دستمو از زیر تاپش کردم تو سینه هاش رو گرفتم تو دستم، همش تو دستم جا نمیشد، برعکس مال خودم که راحت تو دستم جا میشد... یکم سینش رو فشار دادم که لبشو از لبم جدا کرد و یه آیـــــــی بلند گفت و چشماشو بست. واقعا بلد نبودم باید چیکار کنم، هرکاریم که تا الان کردم غریزی بود و دست خودم نبود. .. یه فیلم هم بیشتر ندیده بودم که اونا هم زن و مرد بودن و دوتا دختر توش نداشت. گفتم خودمو بذارم جای مرده تو فیلم... تاپ بهار رو دادم بالا و یکم رو شکمش رو بوسیدم، دیدم قلقلکش اومد بیخیال شدم. تاپش رو دادم بالاتر و درش آوردم، خودشو رها کرده بود و کاری به کار من نداشت.
نگاهمو هل دادم پایین تر، سینه هاش به قدری ناز و خوشگل بودن که نفسم تو گلوم گیر کرده بود، اصلا دوست نداشتم بهشون دست بزنم که مبادا دکوراسیون خوشگلشون خراب بشه. نوک سینه هاش یه معنی واقعی صورتی بود و هاله دورش جمع شده بود و نوکش به اندازه نیم سانت زده بود بیرون، صورتمو بردم نزدیک و یه بوس کوچولو از ممه اش کردم ، نفسش هر لحظه تند تر میشد، میترسیدم که شاید داره یه چیزیش میشه، دوباره رفتم بالا و بی اختیار لبش رو که بین دندوناش فشار میداد بوسیدم و گفتم: بهـــــار!! عزیزم؟!! حالت خوبه؟! چت شد یهو عروسکم؟!!! ... اصلا نمیدونستم چرا دارم اینارو بهش میگم، فقط یه احساسی داشتم که حاضر بودم جونمو براش بدم. . چشماشو باز کرد، بد جوری شهلا شده بودن و خمار. آروم لبشو چسبودن به لبم و دستاشو دور گردنم حلقه کردو منو کشوند پایین و محکم لباشو به لبام فشار میداد، هردو اولین بارمون بود و لب گرفتن بلد نبودیم ولی همون یه لذتی داشت که تو هیچ چیز دیگه نمیشد کشفش کرد.... دستاشو از گردنم کشید و لبشو از لبم جدا کرد و زل زد تو چشمام، چشماش واسم تو دنیا از هر چیزی قشنگ تر بودن، آروم لبم رو بردم و چشماشو بوسیدم، لبخند زد و گفت: نازی؟!!! یه چیز بهت بگم؟!!! ... منم با تمام احساس مهربونی که تو وجودم بود گفتم : بگو عزیز دلم! بگو؛ فدای اون لبات بشم ، بگو گلم.
گفت: نازی با تمام وجودم عاشقتم!!! .... اصلا نمیدونم چجوری اون لحظه رو توصیف کنم، انگار دوتا بال بهم دادن تا از بهشت هم بالا تر برم، احساسی رو که من تمام این مدت بهش داشتم رو اون به زبون آورد. هیچی نگفتم، فقط اشکم سر خورد رو لپم و چشممو بستم و وقتی باز کردم دیدم سه چهار تا دونه اشک هم ریخته رو لب و لپای بهار، با همون شوری اشک، لبشو گرفتم بین لبام و با تمام احساسم میبوسیدمش، جوری که احساس میکردم الان روحم از بدنم کنده میشه،
دستشو برد زیر بلوزم و از تنم بیرون آوردش، و یه نگاه خوشگل به بدنم کرد،(خدایی منم خوب تیکه ای بودم ولی جلو همچون عروسکی احساس حقارت میکردم). ... منو چرخوند و خودش اومد روم، دستشو برد پشتمو سوتینم رو باز کرد و پرتش کرد هوا، یه خنده کوچولو کرد و دستشو گذاشت رو سینه هام و لرزوندشون و بعد نوک یه سینم رو گرفت لای لبش و با زبون باهاش بازی میکرد، به محض اینکه زبونشو میزد به نوک پستونم تمام تنم مور مور میشد و همون چیزی که تو شکمم خالی میشد، حرکتش رو تو کسم احساس میکرد ، یکم که از سینم خورد رفت پایین و بند شلوارم رو باز کرد و شورت و شلوارم رو با هم کشید بیرون، به محض اینکه چشمش به کسم خورد جیغ زد: این چیه دیگه؟! چند ساله تمیزش نکردی؟ ... داشتم از خجالت جذب پتوی رو تخت میشدم. آروم گفتم : خوب مگه چیه؟! .... یه تار مو رو گرفت لای انگشتش و کشید بالا، بدون تعارف 5-6 سانتی طولش میشد، جوری که وقتی دراز کشیده بودم، پشمای پف کرده کسم رو میدیدم که تو هم گره خورن؛ .... زد رو رونم و گفت بدو برو تمیزش کن بیا، ... منم که اگه تو حموم این کارو میکردم اینقدر طول میدادم و آروم میکردم که آخرش آب سرد میشد. بهش جریانو گفتم، اونم گفت: میخای من برات درستش کنم؟! ... منم با اکراه قبول کردم و پاشدیم رفتیم حموم...
خیالم از اومدن مامانم راحت بود و بابامم که تا شب سرکار بود... با همون شورت خوشگلش که جلوشو حسابی خیس کرده بود اومد تو حموم، با خنده بهش گفتم، بهار جیش کردی؟!! ... اونم گفت: نـــــه! ولی الآن حسابی جیش دارم!
گفتم منم دارم، بیا با هم بکنیم، اونم قبول کرد، شرتش رو کشید پایین، کسش مو داشت ولی کم، معمولی بود و نشستیم کنار هم و پاهامونو انداختیم رو پاهای هم و من دستمو آروم گذاشتم رو کس بهار و یکم مالوندمش، میدونستم خوشش میاد، خودم گاهی اوقات این کارو میکردم. اونم دستشو گذاشت رو کس پشمالوی من و از لباشو از هم باز کرد، کس من تپل بود و لباشم به هم چسبیده بود ، مال بهار لبای بیرونیش کوچیک بودن و چوچولش از لاش بیرون زده بود،
یک ، دو ، ســه : واسه بهار زود تر اومد و با فشار میخورد به دستم، چقدر داغ بود؛ انگار از تو سماور میومد، خیلی هم زرد بود و کاشی های کف حموم زرد شده بود و بوی جالبی داشت ولی مقداری که ازش میومد جالب بود، منم با یکم زور زدن اومدم و دست بهار هم جلوی کس من بود و محکم میخورد به دستش، مال منم زرد بود ولی یه بوی دیگه میداد؛ از بوی مال خودم بیشتر خوشم اومد. جیش من تموم شد ، ولی مال بهار همینجوری میخورد به دستم، تا اینکه بعد از دو سه ثانیه قطع شد، یه نگاه به هم کردیم که تا شکم و دستامونم تا آرنج جیشی شده بود و بو میداد، حمومم چون هنوز آب رو باز نکرده بودیم، کفش زرد زرد بود. با هم زدیم زیر خنده و رفتیم نشستیم تو وان و آب و باز کردیم، زمین همون طوری زرد بود و بو میداد، ولی خوشایند بود. وان رو پر آب کردیم و از هم تو آب لب میگرفتیم، ایندفعه من شدم فاعل و اومدم پایین و سینه هاش که تو آب میدرخشیدن رو گاز گاز میکردم و اونم ناله های حشری میکرد، از وان اومدم بیرون و اونو نشوندم لب وان و خودم زانو زدم رو زمین؛ پاهاشو از هم باز کردم و شروع کردم معاینه کسش؛ کسش خیلی ناز و با نمک بود و توشم که زده بود بیرون؛ اولین کس غریبه ای بود که از این فاصله میدیدم، مال بقیه همه سر پا بودن و پشم داشتن و توش هیچی معلوم نبود. آروم لباشو از هم باز کردم و سوراخ کوچولو و پرده ی شیشه ای و نازکش معلوم شد؛ به سوراخش دست نزدم ولی انگشتمو کردم زیر چوچولش و صورتمو بردم نزدیک و یه بوس کوچولو گذاشتم رو کسش، آهش در اومد و دستشو گذاشت رو سرم و فشار داد به کسش، منم آروم زبونم رو کشیدم رو کسش، تو فیلم دیده بود مرده کس خانومه رو میخوره، ولی چجوریش رو نمیدونستم، پس هر چیزی از کسش رو که میومد تو دهنم میمکیدم ، مخصوصا چوچولش که حسابی متورم شده بود و سفت، کس خودم هم کمی از ماله بهار نداشت، اینقدر کسش رو مکیدم که یه آه ممتد و بلند کشید و سرمو محکم فشار داد تو خودش و یه آب شبیه شیره اومد تو دهنم، نمیدونستم این چیه، ولی بدمزه نبود که شکایت کنم! توفش کردم بیرون و رفتم تو وان پشتش نشستم و سینه هاشو از پشت گرفتم تو دستم و فشارشون میدادم، یکمی گذشت تو بغلم وول میخورد ، برگشت و رو به من گفت، حالا نوبت توئه خانوم کوچولــــو! از همون زیر آب دستشو گذاشت رو کسم و با یه لحن نا امید تازه وضعیت کسم یادش اومد و گفت: بابا اینو که یادمون رفـــــت!!!
پاشدم تیغ و صابون و دادم دستش، خودم همیشه با همونا میزدم پشمامو؛ صابونو میمالوند به کسم، تا حسابی کفیش کرد، بعدش با دست کف رو همه جا پخش کرد، حتی تا تو سوراخ کونم رو هم کفی کرد؛ بعدش با تیغ اول از بقل کسم شروع کرد و تا بالای سوراخ کونم رو زد، بدنم کم مو بود ولی نمیدونم کسم چرا اینقدر پشمالو میشد، بعدش رو لبای کسم رو زد و آخر سر هم بالاش رو. به اندازه یه مشت مو از کسم زده بود، کس کوچولوی من شده بود مثل برف، خودم دوست داشتم باهاش بازی کنم بس که ناز شده بود؛ بهار یه لبخند ملیح بهم زد و کسمو حسابی با آب شست تا مزه صابونش بره، با انگشتاش تا جایی که میشد لبای کسمو باز کرد ؛ جوری که دردم میومد و تمام محتویاتش اومده بود بیرون.
چوچولم رو که از وقت زدن موها سفت شده بود و گرفت تو دهنش و شروع کرد مکیدنش، نفسم قفل شد تو سینم و دستم رو بی اختیار بردم پشت سرش و فشارش دادم طرف کسم و چشمامو بستم، از بس کسم صاف شده بود زبونش رو کسم سر میخورد و لذتش فوق العاده بود؛ از شدت لذت داشتم از هوش میرفتم؛ تو شکمم همه چیز بهم ریخته بود حرکت اون مایع توش سریع تر شده بود؛ یهو بهار پاهامو داد بالا تر و زبونش رو گذاشت رو سوراخ کونم و لیسش میزد، یه احساس قلقلک توام با لذت داشتم، نفسام و آه و اوه کردنام کل حموم رو برداشته بود، یه لحظه احساس کردم چشمم سیاهی رفت و سرم گیج رفت، حس کردم کلی آب رو تو شکمم ول کردن که میخواد بیاد بیرون، پاهامو باز تر کردم و بی اختیار دادم رفت هوا و یه چیز داغ و غلیظ مثل مال بهار ولی غلیظ تر از توم بیرون اومد. دیگه تا چند لحظه چیزی نفهمیدم تا اینکه داغی لباش رو رو لبام حس کردم؛ سرش رو گرفتم تو بغلم و تا میتونستم موهاش و پیشونیش و لبا و کل صورت قشنگش رو غرق بوسه کردم. اینبار تمام احساساتم رو یجا جمع کردم و با صدای لرزون گفتم : بهاری!! عاشقتم عروسکم! بجون مامانم اگه دروغ بگم! ... دوباره لبامون رفت توهم. حس میکردم زندگیم دیگه بهتر از این نمیشه، کسی رو که با تمام وجودت میپرستیش رو ببوسی و خیلی بیشتر از بوس رو هم انجام بدی! ...
پاشدیم حموم رو شستیم و خودمون رو هم حسابی شستیم و اومدیم بیرون، ساعت تقریبا 7:30 بود؛ حدود 2 ساعت میشد که تو حموم بودیم، بهار زود لباساش رو پوشید و نشستیم موهای همدیگه رو خشک کردیم و موهای بهار رو هم همونجور که اومده بود درست کردیم . پاهای هم رو هم لاک زدیم و حین لاک زدن هم تا میتونستیم پاهامون رو بوسیدیم و لیسیدیم و همو خیس کردیم. بعدشم نشستیم و یکمی درس خوندیم که هر 30 ثانیه یه باز یه لب از هم میگرفتیم.
یکم گذشت و مامانم هم اومد و مشغول شام درست کردن شد؛ ما هم زنگ زدیم خونه بهار اینا و اجازش رو از خالش گرفتیم، واقعا دختر با شعوری بود خالش، الکی تعارف نمیکرد که مزاحم میشه و این حرفا؛ یه بار گفت و دید من و بهار اصرار میکنیم با مامانم صحبت کرد و گذاشت بهار گلم پیشم بمونه.
شب هم دو تا تشک انداختیم بغل هم و تا میشد همو موقع خواب بوسیدیم و با سینه های هم بازی میکردیم و با هم از آینده میگفتیم و اینکه قول بدیم با هیچ پسری دوست نشیم و تا آخر دنیا با هم زندگی کنیم و . . .
تو مدرسه اگه یکی به یکیمون چپ نگاه میکرد، مسئولیتش با خودش بود، طوری شده بود که اون دخترای شر و بی ادب هم ازمون میترسیدن... یه روز سر فیزیک داشتیم با هم حرف میزدیم که معلم که مرد بود به بهار گفت که کلاس جای حرف نیست و باید بره بیرون؛ منم همراه بهار پاشدم و گفتم اگه بهار بره منم میرم، بهار هم اون لحظه دستمو گرفت تو دستش و نوازشش کرد و گفت: تو ناراحت نباش خانومی الان دیگه زنگه! ... منم بی توجه به همه گفتم نمیتونم اجازه بدم تو سرما بری بیرون؛ بغلش کردم و لپش رو بوسیدم! .... یه دفعه کل کلاس زد زیر خنده و تازه فهمیدم چه گندی زدم؛ خود بهار بیچاره هم هفت تا رنگ عوض کرد طفلک و زود رفت بیرون؛ منم دیگه روم نمیشد تو روی اون معلم نگاه کنم؛ سنش هم زیاد نبود و چشش دنبال دخترا بود.
اون سال و سال بعدشم گذشت و کنکور رو هم دادیم و هر دومون اصفهان قبول شدیم، من دندون پزشکی؛ بهار هم دارو سازی . الان هم با هم یه خونه داریم و درس میخونیم ولی هنوزم هردومون دختریم و کاری به بکارت هم نداشتیم. الان دیگه میدونیم لزبین چیه و چقدر لذت بخش و قشنگه. ولی این کارار رو از روی عمد انجام نمیدیم، احساسمون فقط به دخترا و جنس موافقه.
امیدوارم بد تعریف نکرده باشم، چون همه چیزایی رو که یادم میومد نوشتم، ولی اگه بد نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید.

نوشته:‌ نازنین

اون روز خیلی بی حوصله بودم...مامان بابام مسافرت بودن و تو خونه تنها بودم
با دوس پسر عوضیمم که 5 سال با هم بودیم بهم زده بودم
یهویی هوس کردم برم کنار ساحل بوی دریا ارومم میکرد
زیر لباسم بیکینیمو پوشیدم که اگر شد یه تنی هم به اب بزنم
اون روز خیلی گرم بود
ساعت حدودا 11 میشد که رسیدم
یخورده تنها رو سنگا نشستم .بعدش صندلمو در اوردم دستم گرفتم یه چن دقیقه ای رو رو ماسه ها قدم زدم تا برسم قسمت شنا...
وقتی رفتم تو فقط یه صحنه جذبم کرد...یه دختری که انتهای محوطه به پهلو دراز کشیده بود و بیکینیه قرمز تنش بود و یه کلاه سفید سرش...
به تنش روغن طلایی زده بود که تنش مثه طلا برق میزد...باسن و کمرش...عالی بودن...موهاش فر بود و از زیر کلاه یه طرف جم کرده بود...
اینا رو داشتم تو راهی که به سمتش میرفتم انالیز کردم...
اونم انگاری تنها بود
پانچمو در اوردم....تاپ و ساپورتمو انداختم رو کیفم و زدم به اب...
بعد چن دقیقه برگشتم رو ماسه ها دراز بکشم....اونم داشت از اب در میومد...
اومد کنارم رو پارچه ای که انداخته بود دراز کشید...
چشممون یهویی به هم قفل شد با لبخند گفت :بچه همین جایی؟
گفتم اره
-تنها اومدی توام؟
-اره
-منم امرو تنهام میشه این روغنو برام بمالی؟
-با کمااااال میییل...
رفتم کنارش نشستم ...رو شکمش دراز کشید و من روغنو ریختم پشتش...اروم شرو کردم به مالیدن...
یه حس عجیب داشتم دستام میلرزید...
تا به حال نه لز داشتم و نه تمایلی بهش اما نمیدونم تنش داشت با من چه میکرد..
رفتم پشتش دو تا پامو انداختم طرفش و حسابی ماساژش دادم گاهی هم دستمو تا رو باسنش هم میکشیدم...
مثه اینکه بدش نمیومد بهم گفت میشه پاهامم بزنی؟
رفتم تا نوک پاهاشو براش روغن زدم برگشت و روغن و دادم بهش و جلو تنشو خودش زد...گفت تو نمیخوای؟
سرمو تکون دادمو دراز کشیدم...
ارووم دستاشو میکشید رو تنم
داشتم روانی میشدم ...چشام دیگه وا نمیشه...
گفتم من اسمم دریاس
-منم اسمم ایداس عزیزم از تهران اومدم اینجا ویلا داریم زیاد میام شمال...
مهم نبود از کجاست و چه کارس بدجوری داشتم حال میکردم...
کل پشتمو که روغن مالید برگشتم جلو تنمو زدم یه چن دقیقه ای دراز کشیدیمو از خودمون حرف زدیم و اینکه همسن در اومدیم اونم 24 سالش بود عین من..
تو کل این مدت به حالت لباش و چشاش فک میکردم...خیلی خمار بود...اون سوتینشم در اورده بود و گاهی بند شرتشم وا میکرد که تنش یه رنگ بشه و من بد جوری تو کف کسش بودم و دلم میخواس ببینمش...نمیدونم شاید اونم فهمیده بود و دلش میخواس تحریکم کنه...!
تنم داش میسوخت با هم رفیتم تو اب....رفتیم کنار طنابای اخر مسیر زیر چادر جایی که خیلی دید نداشت..
همین طور که داشتیم با هم حرف میزدیم اون دستاشو دور کمرم انداخت...
یه خرده نگاش کردم و خندیدم فهمید کم میلم نیستم پاهاشو دور کمرم حلقه کرد ...منم دستم زیر باسنش بود... خانومای زیاد ی تو اب نبودن اون روز خیلی خلوت بود اما برای اینکه جلب توجه نشه اومد پاپیین اما دستامون تو هم گره خورده بود و اروم با هم گپ میزدیم از همه چی از دوس پسرامون کم کم از رابطمون فهمیدم اونم مثه من اپنه اما هنوز با دوس پسرشه...
خیلی ملیح و کشدار حرف میزد...هیچ وقت معنیه این حرفو نمیفهمیدم اگر اون روز تو اون حال نبودم...تموم اون چیزایی که از پسرا میشنیدم که مثلا اخ اونجوری حرف نزن اخ اونجوری نگا نکن و موهاتو اونجوری نکن که میمیرم و دقیقا داشتم حس میکردم...
بی اختیار دستمو قفل کردم دور کمرش...بعد اروم یه دستمو کردم ازپشت تو شرتش...یه نفس عمیق کشید...دستمو اروم دراوردم و اینبار از رو شرتش کشیدم رو کشس...
یه لبخند زد و گفت خیلی داغی ها...
منم یه خرده خجالت کشیدم راستش...دستمو گرفت گفت بیا بریم دوش بگیریم بریم خونه ما ...
گفتم خونه ما خالیه هیشکی نیس بریم اونجا...گفت باشه بریم...
رفتیم دوش بگیریم...هیشکی اونجا نبود ...همشون خالی بودن ...اروم گفت برو تو..البته اینم بگم که عادیه که چن نفری خانوما میر تو یه حموم چون گاهی اونقدر شلوغه که جا واسه همه نیس و برای سریع دوش گرفتن شده بارها با دوستام تو یه جای کوچولو چن تایی رفتیم تو...
تا درو از پشت بست دوشو وا کردو سرشو داد یه طرف دیگه چون ابش حسابی سرد بود..با این حال سرماشو میشد حس کرد...یه شرت تنش بود که اونم در اورد..بیکینیه منم باز کرد...
دستم رفت تو موهای بلوند و فرش....لباش تو لبام بود...این تجربه رو نداشتم اما خوب بود...بود تنش بوی عطر روژ گرونش...جلوم زانو زد ودستشو گذاشت دو طرف باسنمو شرو کرد به خوردن کسم.. گاهی هم انگشتشو به سوراخ کونم میکشید که حسابی حال میداد...سرشو محکم فشار میدادم به خودم موهاشو اوردم بالا و میکشیدم...داشتم ارضا میشدم...بیشتر به خودم چسبوندمشو تو دهنش ارضا شدم...بلند شد..
تکیه داد به دیوار...بهش چسبیدمو زبونمو کشیدم رو گردنش دستمو بی مقدمه کردم تو کسش...
یه تکون خورد اما اروم یه اه کشید چون صدای چن نفر میومد که داشتن دوش میگرفتن...
با انگشتم جلو عقب میکردم و سینه هاشو میخوردم...اروم اومدم پایین...چوچولشو میمالیدمو زبونمو تا ته کردم تو کسش...
روانیه روانی بودم...
سرمو کشید بالا..پاهاشو داد بالا پاهامونو دادیم تو همدیگه ضربدری و کسامونو به هم میمالیدیم من داشتم یه بار دیگه ارضا میشدم که اون سفت بغلم کرد و کنار گوشم یه اه بلند کشید که فهمیدم ارضا شد...
لبامو بوسید..دماغامونو مالوندیم به همدیگه ...یه لحظه احساس کردیم داریم منجمد میشیم زیر اب سرد اما تنمون داغ بووووود...
خندیدو گفت دیگه نشد برسیم خونه...
حوله هامونو پیچیدیمو رفتیم بیرون....
البته بعدش رفتیم خونه ما و تا شب پیشم بود..!!!.
هر بار میاد شمال هم با هم لز داریم...

نوشته: دریا

سلام به همه ی دوستان ممنون که داستان احساسی من رو کلیک کردید منتظرتون نمیزارم بریم برای مقدمه داستان : تابستان بی معنایی داشتم میخواستم برم کلاس شنا خلاصه ترم اول بود با مربی شنا که اسمش پریا است آشنا شدم در اولین نگاه یه جوری خاص به دلم افتاد یعنی معشوقش شدم یه عاشق واقعی اسم من نازنینه 16سالمه . بعد از دیدنش یک لحظه هم از خاطرم بیرون نمیرفت شب و روز نداشتم دیوونش شده بودم تا اینکه بعد دوهفته بهش پیام دادم من عاشقت شدم کمکم کن دارم دیوانه میشم خلاصه فهمیدم عشقمون دو طرفس اونم میگفت روز اول مجذوبت شدم فقط به خاطر غرورم نمیتونستم بهت چیزی بگم (بین خودمون باشه یکم شهوتیه ) شبا که ببه هم پیام میدادیم بهم میگفت میخوام وجودت حست روحت همش مال خودم باشه میگفت کاش پیشم بدی نوازشم میکردی بغلم میکردی از لبات بوسه میچیدم و از این جور حرفا دیگه من وابستش شده بودم هم اوم هم من تعریف از خود نباشه یکم تو دل برو ام . روز سه شنبه بود رفتم کلاس اصلا حال نداشتم بهش گفتم نمیتونم چیزی یاد بگیرم گفت باشه بمونه برای جلسه بعد خلاصه به من گفت بیا بریم سوناب رفتیم سرشو گذاشت رو پاهام منم از خود بی خود شدم نوازشش کردم دستاشو با احساس فشردم بعد رفتیم سونای بخار وارد لحظه جذابش شدیم نشسته بودم به من گفت بلند شو منو چسبوند به دیوار یه حسی بهم دست داد ضربان قلبم تندتر میزد بدون هیچ عکس العملی لباشو چسبوند به لبام چقدر با احساس مک زد منم همراهیش کردم رسید به گردنم چه لحظه نابی بود انگار دنیا برای لحظه ای متوقف شد بعد از خورن گردنم تمومش کرد ترسید کسی بیاد بعد از لحظه ای فکر کردم چقدر پر جراته که تو استخر ازم لب گرفت یه لحظه فکرشو کنید اصلا غیر ممکنه این بود داستان منو دنیای من . اینم بگم خیلی دوستش دارم اگه موقعیت پیش بیاد شب پیشش میخوابم نوازشش میکنم حتما نظر بدید این داستان کاملا واقعی بود روز خوبی داشته باشید

نوشته: نازنین

سلام من دریا هستم 16 سالمه ما با خوانوادش رفت وامد زیاد داشتیم فامیل دورمون بود از من 2 سال کوچیکتر بود خیلی باهم صمیمی شده بودیم هر روز یا من میرفتم خونشون یا اون میومد . هیکل توپلی داشت و قدش متوسط بود با موهای بلند مشکی خیلی ناز بود منم لاغرو قد بلند یه روز که اومد خونمون من میخواستم برم حموم دیدیم تنها میمونه گفتم عطیه میای بامن بریم حموم اول یه کم نگام کرد و بعدش گف پایه ای اب بازی منم گفتم بزن بریم جلو در حموم لباساشو دراورد فقط موند لباس زیرش منم لباسامو در اوردمو با لباس زیر رفتیم تو حموم یکم زیر دوش بودیم بعدش وان بزرگ حمومو پر کردمو بهش گفتم بره توش اونم پرید تو اب یکم که گذشت نشستم لبه وان که بهم گف تو هم بیا تو وان منم رفتم کنارش لم دادم تو اب یکم خوب نگاش کردم دیدم سرشو تکیه داده به لبه وان و چشماشو بسته لباشم قلوه ای دماغ کوچولو و یه صورت گرد داشتم نگاش میکردم که چشاشو وا کرد اروم سرشو اورد جلو خیلی نزدیک شد و منم یهو لبامو گذاشتم رو لباشو شروع کردم لب گرفتن ازش یهو سرشو کشید عقب و خوب نگام کرد گفت منتظر این لحضه بودم منم دوباره رفتم سمتشو بوسیدمش اونم باهام همکاری میکرد یه 10 دیقه ای سر گرم بودیم که دستمو گرفت تو دستشو برد سمت پاهاشو دستمو گذاشت رو کسش وای خیلی داغ بود بهش گفتم بدو خودتو بشور اونم سریع خودشو شست و از حموم اومدیم بیرون سریع خودمو خشک کردمو اونم خودشو خشک کرد نشست لبه ی تخت جفتمون لخت بودیم در اتاقمو بسته بودمو قفلش کرده بودم نشستم کنارشو دست کشیدم رو موهاش اونم برگشت سمتمو دوباره همو بوسیدیم ایندفعه خودم دستمو گذاشتم رو کسش وای خیلی داغ بود کم کم داشتم با انگشتم میمالیدمش انگشتم رو کسش بودو تکونش میدادم کم کم صداش در اومد اه و ناله میکرد و گاهی دستمو به کسش فشار میداد یهو اومد جلو و دستشو گذاشت رو کس من و شروع کرد به تکرار کار من انگشتشو میکشید رو کسمو تکونش میداد وااااااااااای خیلی حال میداد من با ارگاسم رسیدم و اونم ابش اومد .... . ما لز های دیگه هم داشتیم حتی تو ماشین وقت کردم براتون مینویسم.

نوشته: دریا

سال پيش در رشته پزشکي قبول شدم اونم تو يه شهر ديگه دور از پدر و مادرم اما باز خوب بود پدربزرگ و مادر بزرگم نزديكم بودن… به بابام گفتم که مي خوام يه طبقه آپارتمان داشته باشم تا خوب درس بخونم آخه ميدوني که تو پزشکي حسابي بايد درس خوند و تو خونه مادربزرگ هم نميشه و بابام هم قبول کرد اما تا اومديم يه طبقه آپارتمان بخريم من ترم اولم رو تو خوابگاه بودم. زندگي من تو خوابگاه يه تجربه جديد بود که اگه تا اون سال هنوز نمي دونستم کجام رو مي مالونم و اون حس چيه و اصلا چه شکليه؟! دنياي شناخت بدنم به رويم باز شد و چه قدر اون لحظات شيرين بود ، ديگه لازم نبود برا اون حس برم دوش بگيرم. حس کنجکاوي من و هم اتاقيام که همشون بچه هاي خوبي بودند اين امکان را بهم داد که ذهنم نسبت به بدنم بازتر بشه …

تو اون اتاق سه نفر بوديم: من ، ستاره و ريحانه که هر سه دانشجوي پزشکي بوديم و هر سه هم ترمي. اون روز رو يادم نميره ، تازه از حموم بيرون اومده بودم و حوله رو دورم پيچيده بودم ، وقتي تو اتاق رفتم ستاره تنها تو اتاق نشسته بود و داشت درس مي خوند. ستاره بلند شد و گفت سرما نخوري و سشوار رو برام آماده کرد تا موهام رو خشک کنم. اومد جلو تا حوله رو ازم بگيره که گفتم: نه! بهتره حوله دورم باشه. گفت: نکنه لباسات رو نپوشيدي دختر! سرما مي خوري … بيا لباسات رو تنت کن تا سرما نخوردي … ستاره لباسام رو که رو تخت بود برداشت و برام اورد و به زور حوله رو از دور تنم برداشت. دستم رو رو سينه هام گذاشتم که نبينه و خجالت کشيدم که ستاره گفت: مريم! چه تن خوشگلي داري ، چقدر سفيدي و خنده اي کرد و کرستم رو داد دستم تا دستم رو از رو سينه هام برداشتم تا کرستم رو بگيرم با انگشتاش يه نشگون کوچيک از نوک پستونم گرفت و شروع کرد با اون دستش اون يکي پستونم رو ماليد و دهنش رو اورد جلو و شروع به خوردن پستونم کرد.

حس خوبي بود. نتونستم اعتراض بکنم و آروم انداختم رو تخت و کنارم خوابيد و آروم پستون هام رو مي خورد ، ديگه داشت آبم از وسط پام بيرون مي ريخت ، آهم بلند شده بود، آروم بين دو پستونام رو ليس زد و اومد پايين و آروم آروم تا نافم رو ليس ميزد به نافم که رسيد همينطور که با دو تا دستاش سينه هام رو مي ماليد و وسط پاهام دراز کشيده بود زبونش رو تو نافم مي تاپوند و من هم تو احساسم به اوج رفته بودم که اومد پايين و شروع کرد با دستش کسم رو مالوندن و من هم به خودم مي پيچيدم که ستاره گفت: مريم جون اينقدر حرکت نکن تا يه حال اساسي بهت بدم که زبونش رو گذاشت رو کسم و از پايين به بالا مي ليسيد. ستاره خوب مي دونست کجا رو بايد بماله …

اون روز برا اولين بار بود که اسم چوچول رو ياد گرفتم و بهم گفت اينجا رو وقتي ميمالي خيلي حال ميده و کلي برام ليس زد که ناگهان اون احساس به اوج خودش رسيد و من هم آه بلندي کشيدم ، وقتي فهميد خوب ارضا شدم ، گفت حالا نوبت توست و لخت شد و خوابيد رو تخت ، من هم که تا حالا کس نديده بودم! و هنوز هم نسبت به بدن خودم آگاهي نداشتم فوري رفتم وسط پاهاش و با دقت نگاه کردم. واي کس اين شکليه! يادمه قبلا وقتي تو آينه به وسط پام نگاه کرده بودم به اين خوبي نديده بودم. و من هم شروع کردم همون کارهايي که ستاره باهام کرد ، کردم. اولش وقتي آبش رفت تو دهنم يه حالي شدم ، خوشم نيومد ولي ازم خواست ادامه بدم و کم کم عادت کردم و اونقدر برام خوشمزه شد که الان هم که پزشکم اگه تشنه ام بشه ، دلم ميخواد يه آب کس حسابي بخورم .

وقتي ستاره هم ارضا شد شروع کرديم با هم لب گرفتن ، لب هاي آبداري که بعد از اون سکس حسابي سر حالمون اورد و دلمون خواست دوباره ارضا بشيم. من همينطور که لب تخت خوابيده بودم ، ستاره دو تا پاهام رو از هم باز کرد و نشست وسط پاهام جوري که کسامون روبروي هم قرار گرفت و شروع کرديم که کسامون رو بهم بماليم. صداي آه هر دومون بلند شده بود و من تازه اون موقع لذت واقعي سکس رو فهميدم. به ستاره گفتم: من فکر مي کردم تا دخترم و ازدواج نکردم نمي تونم لذت سکس رو بفهمم ولي تو امروز به من ياد دادي که چطور مي تونم از زندگي لذت ببرم. ديگه دلمون نمي خواست لباسامون رو بپوشيم که ستاره به من گفت: اگه بخواهيم راحت باشيم بايد اين موضوع رو با ريحانه هم در ميان بگذاريم که بهش گفتم: من مي ترسم ، چون ريحانه يه دختر چادري بود و همين هم من و ستاره رو به وحشت مي انداخت ولي ستاره گفت که بايد با احتياط عمل کنيم ولي ريحانه چه چادري باشه چه نباشه بالاخره يه دختره و اونم احساس داره و به نظر ستاره ، ريحانه هم ميتونست از سکس لذت ببره. آره! اون روز تا عصر تا قبل از اومدن ريحانه ، من و ستاره چندين بار به اوج لذت جنسي رسيديم که بعدها فهميدم به اين اوج لذت ميگن ارگاسم. من و ستاره به نوبت خوابيديم و اطلس آناتومي را جلومون باز کرديم و تک تک اعضاي کسمون رو که جزء مهمي از بدنمون بود و هيچکس به ما ياد نداده بود که اينها چيه ، تک تک ياد گرفتيم. فهميديم چوچول همون کليتوريس است و قسمت حساس کس همينه و با ماليدن کليتورس ميشه به ارگاسم رسيد

. اون شب وقتي ريحانه اومد ، من و ستاره مرتب در مورد آناتومي دستگاه تناسلي زن صحبت کرديم و با اطلس اون رو دقيق مطالعه کرديم و ريحانه هم توي بحث ما شريک شد. من و ستاره هم مرتب با جکامون سعي مي کرديم ريحانه رو هم تحريک کنيم که در همين حين ستاره از پشت سر ، دستاش رو رو پستونهاي ريحانه مايد و او رو تحريک کرد و ريحانه هم که انگار بعد از تمام اين بحث ها کلي حشري شده بود راحت خودش را در اختيار ستاره قرار داد و ستاره آروم ريحانه رو لخت کرد و شروع کرد به ماليدن بدن ريحانه و آروم آروم شرتش رو هم در اورد و شروع به خوردن کس ريحانه کرد. صداي آه ريحانه هم بلند شده بود و ديگه شبيه به جيغ بود تا آه! من هم نشسته بودم و درحاليکه با يه دستم پستونم رو و با يه دست ديگم چوچولم رو مي ماليدم ، نگاهشون مي کردم. راستش نگاه کردن به يه سکس هم کلي حال ميداد. اون شب ستاره به من و ريحانه گفت ، به دخترهایی که با هم حال کنند ميگن لزبين يا هم جنس بازي زن با زن. راستش من و ريحانه از لزبين کلي خوشمون اومد ، چون هم خطري برامون نداشت و هم به اوج لذت جنسي مي رسيديم

. اون شب تجربه يه سکس سه نفره رو هم کرديم. من وسط اتاق در حاليکه دوتا پام از هم باز بود خوابيدم و ستاره هم وسط دو تا پام نشست و شروع به خوردن کسم کرد و ريحانه هم به حالت نيمه نشسته روي صورتم قرار گرفت و در همون حال من هم کس ريحانه رو مي خوردم. واقعا با شکوه بود ، ديگه صداي آه بگوش نمي رسيد ، فقط جيغ هاي کوتاه من و ريحانه بود. اون شب تا نزديکاي سحر مرتب جاهامون رو عوض کرديم و بارها و بارها به ارگاسم رسيديم …

نوشته: مریم

سلام.داستان من برمیگرده به 2ماه قبل.اسم من نگین,20سالمه و تهران دانشجو هستم.پری دختر عمه ی منه,که 1سلا ازم بزرگتره,من و پری خیلی صمیمی هستیم.همیشه احساس میکردم که از من خوشش بیاد چون من سفید و خوش فرمم,پریم سبزه لاغر و قد بلند,همیشه یجوری خودشو بهم میچسبوند و حرفای سکسی میزد ولی من توجه نمیکردم,تا اینکه یه شب که اومده بودن خونمون,پری اصرار کرد که شبو میخواد بمونه منم ناچارا پیش مامانش گفتم که بمون امشبو,اونم از خدا خواسته قبول کرد,بعد اینکه اونا رفتن,من و پریم رفتیم تو اتاق من و قرار شد فیلم ببینیم,داشتیم نگاه میکردیم که صحنه سکسی اومد منم ریلکس نگاه میکردم ولی میدیدم که اون داره زیر چشمی منو میپاد..!فیلم تموم شد و منم جامونو انداختم که بخوابیم ولی اون همش حرف میزد و منم خوابم میومد که گفتش خیلی هوا گرمه من لباسمو در میارم!راستشو بخوای دلم یجوری شد گفتم باشه دربیار که دیدم همه رو دراورده فقط شرتش تنشه,سینه های خوش فرمی داشت که وقتی حرف میزد تکون میخوردن.حواسم پرت اونا بود که یهو گفت میشه سینتو ببینم منم ماتم برده بود گفتم اخه..گفت اخه نداره و زود بلیزمو داد بالا و دستشو کرد تو سوتینم!دلم ریخت...اومد نزدیکتر و گفت چه ماهه!منم دیگه روم باز شد لباسمو دراوردم.گفت میای ادای صحنه ای که تو فیلم بود و در بیاریم؟!گفتم اخه اونا زوج بودن ما هردو دختریم گفت نوبتی انجام بدیم.بلندم کرد و زل زد تو چشام و لباشو اورد نزدیکتر منم چشامو بستم و لب تو لب شدیم سعی میکردیم مثه فیلم اجرا کنیم بعد گفت بخواب اومد رو من,نشست روی رونم و خم شد به سمتم,وای سینه هاش اویزون بود,از گردن شروع کرد به خوردن از وسط سینه هام رد شد تا رسید به نافم دوباره اومد بالا 2تا سینمه هامو محکم گرفت تو دستش و مالوندشون اخ دیگه داشتم میمردم گفتم بخورش اونم لیس میزد حسابی,خر کیف که شدم گفتم حالا نوبت منه!بیا زیرم!دراز کشید و یه لب گرفتیم و شروع کردم به خوردن با این فرق که اون سینه های منم میمالید لیسش زدم تا رسیدم به شرتش!گفتم چی میگی؟که دیدم کونشو داد بالا تا شرتشو در بیارم منم همون کارو کردم از پاهاش شروع کردم مالیدن تا نوبت رسید به رونش و بعدشم...یکم دست کشیدم رو کوسشو گفتم برگرد وای چه کون کوچولویی بود لمبراشو گرفتم تو دستمو فشار دادم که یه اهی کشید و گفت دیگه طاقت ندارم بخور عزیزم منم خوشم نمیومد از خوردنشکه گفت ببین چه کیفی داره..69 خوابیدیم بالا موندم گفت بذار رو صورتم کوستو تا نزدیک لباش شد بدجوری حشری شدم و منم لبامو نزدیک کوسش کردم اخ که داشتم میمردم...شروع کرد به خوردن که من نفهمیدم چی شد ولی نمیخواستم تکون بخورم..ارضا شدم گفت من چی شدم؟!کفتم الان درستش میکنم لیس میزدم کوسشو ولی نمیتونستم ارضاش کنم با دستم شروع کردم مالیدن که حالش دست خودش نبود و اه اه میکرد..تا ارضا شد...بعد بازم لب گرفتیم و گفت به پشت بخواب اونم اومد رو من!داشت کوسشو میمالید به کون من و بالا پایین میشد..بعد گفت برگرد طاق باز پاهاتو بده بالا اومد رو منو پاهامون ضربدری شد کوسشو میمالید به کوسم اخ که چه حالی میداد سینه هاشم بالا پایین میپرید تا دیگه 2تامونم بیحال شدیم..گفتم میخوام بازم بذارمش تو دهنت گفت باشه دراز کشید من رفتم رو سینه اش نشستم گفتم بیام بالا؟!دهنشو باز کرد و منم کوسمو کردم تو دهنش اونم زبون میزد خیلی حال میداد خودمم بالا پایین میکردم...تا دیگه خسته شدیم,ازون به بعد نتونستیم باهم حال کنیم فرصتش پیش نیومد.

نوشته:‌ نگین

سلام دوستان.ممنون كه داستان منو ميخونين.ميخوام داستان لز خودمو با دختر خالم بگم.اسم من هانيه اس.من از بچگي با دختر خالم كه اسمش سحره بزرگ شدم.البته اون 3سال ازم بزرگ تره.اين داستان مال زمانيه كه من 17 سالم بود.بذارين يكم برگردم به عقب.خانواده ي ما پر جمعيته و من غير از سحر كلي دختر خاله و دختر دايي دارم.سحر خيلي نازه.از بچگيم همينطوري بود.با اينكه از من بزرگتره اما خيلي باهم راحتيم.من اونو از بقيه بيشتر 2س داشتم.با اينكه خونمون خيلي دور نيس ولي اگه 1روز نبينمش يا صداشو نشنوم خوابم نميبره.ولي ميخوام از داستان لزمون بگم.من از وقتي كه 13_14 سالم شد 1نگاه ديگه اي به سحر پيدا كردم.آخه ما از بچگي با ميرفتيم حموم.من كم كم خودمو تو حموم بيشتر بش ميماليدم.اونم فكرشو نميكرد كه من قصد خاصي داشته باشم.حتي انقد پررو شده بودم كه روم شد بش بگم پشماي كس و كونمو برام بزنه!آخه مال اون هميشه تر و تميز بود منم دوس داشتم م3 اون باشم.اونم چيزي نگفت و اين گذشت تا 1روز تو گوشيش فيلم لز پيدا كردم.من خودم تو گوشي دوستام ديده بودم اما فكرشو نميكردم اونم اين كاره باشه.ما از همه چيه هم با خبر بوديم اما اين چيزا رو از هم قايم ميكرديم(طبق گفته ي خودش)اما از وقتي كه اون فيلمو ديدم 1فكرايي به سرم زد كه خودمو بش نزديك كنم.واسه همين 1بار تو حموم تا داشت خودشو ميشست و حواسش نبود لبامو گذاشتم رو لباش.اونم سريع خودشو كشيد عقب و 1سيلي خوابوند تو گوشم.داش بم بد و بيراه ميگفت و تهديد كرد كه به همه ميگه.منم كه داش گريم ميگرفت بش گفتم منم به همه ميگم چه فيلمايي تو گوشيت هس.اون روز بابا مامانم سر كار بودن و كسي خونه نبود.اونم دست منو گرفت و همونطور از حموم برد بيرون.كلي كتكم زد.منم زورم بش نميرسيد.كثافت خيلي زورش زياد بود.منم افتادم به پاش و التماس كردم.ولي اون گوش نميكرد.تا اينكه صداي آيفون در اومد.اونم سريع منو برد تو حموم تا ضايع نشه.لباسامونو پوشيديم و سحر درو وا كرد.1هو ديدم خالم با شوهرش اومده.سحرم ماس مالي كرد كه تو حموم بوديم وا3 همين دير درو وا كرديم.اونام چيزي نگفتن.منم رفتم تو اتاق سحرم سريع اومد تو اتاق اول منو بوسيد.منم محلش ندادم.بم گف اگه قول بدم ببخشمش اونم با من لز ميكنه.(البته اين طوريم نگفت) منم كه تو كونم عروسي بود قبول كردم.اون شب كه اونا رفتن تا صبح خوابم نبرد.2هفته بعد ديدم بم اس داد كه برم خونشون.زنگ زدم بم گف خونشون خاليه.منم زود رفتم.خيلي استرس داشتم.تا رسيدم ديدم لباساي سكسي پوشيده.تا من به خودم بيام ديدم منو لخت كرده داره ازم لب ميگيره.منم خودمو سپردم بهش.آروم آروم اومد سمت پستونام.منم كه تو آسمونا بودم.بعدش اومد سمت كسم.كلي داش ميليسيد.آه و اوه 2تامون در اومده بود. 1هو از زير بالش 1 خيار نازك در اورد.منم ترسيدم ولي چيزي نگفتم.ميخواستم خودمو حرفه اي نشون بدم.بعد رف 1كرم اورد.منو به حالت سگي چرخوند و كرمو ماليد در كونم.از ترس داشتم ميمردم.ولي اون كارشو بلد بود.اول 1انگشته كرد تو كونم.خوشبختانه ناخوناشو گرفته بود.خيلي درد نداشت ولي خيلي حال ميداد.بعدش 2 انگشته و بعدش 3 تايي.نامرد تا ديد چيزي نميگم و دارم حال ميكنم بدون مقدمه خيارو تا نصفه كرد تو كونم.با اينكه من زياد خودمو انگشت ميكردم ولي واقعا دردم گرفت.اما زود دردم به حال تبديل شد.همش نقش مفعول داشتم.گفتم بسه ديگه تو بيا من بگامت.ولي آشغال قبول نكرد همينطور تلمبه ميزد.بعد خيارو در اورد و با زبون افتاد به جون كسم.انقد ليسيد تا ارضا شدم.بعدشم پرو پرو منو فرستاد برم.

نوشته: مریم

همیشه دوست داشتم یه لز از نزدیک ببینم. برام شده بود یه فانتزی
خلاصه با این ارزو زندگی میکردم تا اینکه....
من حامدم.صد هشتاد و شش قدمه و عاشقه سکسم. ساله هشتاد وارده دنشگاه شدم(شهرستان) . داشتم دو سال خوار دانشگاهو میگاییدم تا اینکه یه هم خونه جدید پیدا کردم که مثل خودم بچه پایه ای بود.منو مهدی دیگه دختری نبود تو دانشگاه که نکرده باشیم.
با هم خیلی مچ بودیم.
گاهی اون مخ میزد و دختررو با دوستش میاورد خونه. گاهی هم من.
اوضاع داشت عالی پیش میرفت تا اینکه یروزداشتم از سلفه دانشگاه میومدم بیرون که دیدم دم سلفه دخترا یه موجوده زیبا وایساده
قد صد هفتاد وزن شصت و هفت تو پر. صورت زیبا. با کون و سینه های برجسته.
داشت به من نگاه میکرد. تا حالا ندیده بودمش. ولی به هرحال بدون اینکه بخوام هنر خاصی به خرج بدم فقط با اشاره سر از کنار سلف بانوان کشیدمش کنار و خیلی راحت شمارمو دادم و اونم نامردی نکرد و زود تک زد. منم که داشتم از خوشحالی بال در میووردم خودمو سریع رسوندم خونه. ظهر بود. مهدی هنوز خواب بود. با لگد بیدارش کردم و ماجرا رو براش گفتم. اونم درحالی که اشک شوق تو چشاش حلقه زده بود گفت:(دهن گاییده زودباش بهش زنگ بزن. مردیم از بی کسی. 1هفتس کس نکردیم)
منم با تحریک مهدی سریع زنگ زدم
+:سلام
-:سلام شما؟
+:خوبه یساعت پیش شماره دادم اگه دیروز شماره میدادم چیکار میکردی. من حامدم و شما
-:ای وای ببخشیید نشناختم من سارام
+:(کلی کس شعر گفتم و اونم کلی کس شعر تحویلم داد از اون طرف هم مهدی هی لگد میزد میگفت برو سر اصل مطلب)
خلاصه گفتم عزیزم برنامه چیه گفت عصری بریم بیرون.گفتم دوتا مشکل هست. اول اینکه یه هم خونه باحال دارم که همه جا دنبالمه. دوم اینکه من تو این شهر خراب شده بیرون نمیرم. اگه دوست داشتی
میتونی با یکی از دوستات بیای خونه ما. اینجا تفریحات سالم از قبیل پلی استیشن.ورق.قلیون.مشروب اونم عرق سگی موجوده. اونم در حالی که میخندید گفت خیالم راحت باشه که در همین حده؟ منم خیلی رک گفتم اگه منظورت سکسه حتما اماره منو تو دانشگاه گرفتی و میدونی منو دوستم ادمایه با جنبه ای هستیم و حروم زاده نیستیم. تا حالا تو زندگیم با کسی به زور سکس نکردم و حتما میدونی که خیلی از دخترای دانشگاه اومدن اینجایه قلیون کشیدن و رفتن. اونم نیشخندی زدو گفت میدونم،امارتونو تو دانشگاه دارم و میدونم بچه های با جنبه ای هستید، من با دوستم مریم ساعت هفت اونجام فقط ادرسو اس ام اس کن ،بای.
دوست داشتم اونجا بودید و منو مهدی رو میدیدید. میرقصیدیم و همدیگرو بغل کرده بودیم. فقط هی مهدی میگفت خداکنه دوستش خوب باشه و شب بمونن منم مرتب بهش دلداری میدادم ؛)
سریع پریدیم تو حموم بعدش وسایل پدیرایی رو اماده کردیم نشستیم تا بیان.
راس ساعت زنگ درو زدن و درو باز کردیم. مهدی صحنه ای رو که میدید باور نمیکرد. اشک شوق تو چشاش حلقه زده بود. نفسش بالا نمیومد. سارا از مریم خوشگلتر ، مریم از سارا خوشگلتر. راهنماییشون کردیم تو اتاق تا لباس عوض کنن .تو همین لحظه مهدی پرید و اول ماچم کرد بعدش گفت حامد کیرت طلا، این دوتا هلو رو از کجا پیدا کردی؟ منم که غرق غرور شده بودم فقط لبخند ملیح میزدم.
خلاصه بچه ها اومدن بیرون، نسکافه کوفت کردن و مشغول تخمی ترین کاره دنیا شدیم، یعنی حکم بازی کردن با دختر. تو همین حال من گفتم (بچه ها ما اهل سوسول بازی و تعارف نیستیم. عرق سگی داریم با جوجه، اگه میخورید بارم) اونام که اصلا چس کنشون به برق نبود سریع قبول کردن. منو مهدی هم پریدیم تو اشپزخونه که وسایلو اماده کنیم. به مهدی که همیشه نقش ساقی رو داشت
گفتم: اگه میخوای بمونن و بکونیم سریع کلشون کن فقط حواست باشه تگری نزنن که باید تا صبح تیمارشون کنیم، حواست به خودمون هم باشه که چپه نشیم. اونم گفت : داداش ما کارمونو خوب بلدیم.
مراسم شروع شد. پیک اول...دوم...چهارم.....هفتم.....کس کشا پرچمه هرچی دختر تهران بود برده بودن بالا. عین گاو میخوردن و اخ نمیگفتن. تا اینکه همه بلند شدیم که برقصیم. اونجا بود که فهمیدیم دخترا چقدر مستن!!!!! من با سارا میرقصیدم، مهدی با مریم. رقص که چه عرض کنم فقط همو بغل کرده بودیم و خودمونو تکون میدادیم به چپ و راست. که اقا مهدی پیشنهاده قلیون دادن و همه با قدرت قبول کردن. مهدی رفت تو اشپزخونه که قلیون بزاره و منم داشتم با سارا میرقصیدم و مریم هم تنها میرقصید که دیدم اینطوری زشته بنابراین دست سارا خانوم مستو گذاشتم تو دست مریم خانوم و خودم نشستم رو مبل. داشت یه اهنگ لایت پخش میشد که یادم نیست چی بود. دستای سارا دور گردن مریم بود و دستای مریم دور کمر سارا منم داشتم نگاهشون میکردم که متوجه نکته عجیبی شدم. واقعا خیلی بد و از روی شهوت داشتن بهم نگاه میکردن که در یه لحظه. . . . . وای. . .باورم نمیشد.. . نفسم بالا نمیومد. . . اب دهنم خشک شده بود. . .مستی کامل از سرم پرید. . .
مریم و سارا جون داشتن به شدت از هم لب میگرفتن به راحتی میشد زبون مریم رو دید که داره زبون و لبای سارا رو مزه میکنه و بلعکس. هردوشون رفتن به سمت کاناپه و افتادن روش. سارا داشت گردن و گوشای مریم رو میخورد و دستش از زیر لباس رو سینهاش بود. مریم که معلوم بود داره پرواز میکنه دستشو از پشت کرده بود تو شلواره سارا و به شدت کس و کونشو میمالید. اصلا عین خیالشون نبود که من اونجا نشستم. من کاملا دستو پام خشک شده بود و هیچ عکس العملی نمیتونستم نشون
بدم. تو همین لحظه مهدی از اشپزخونه با زغالهای گر گرفته اومد بیرون، به محض اینکه این صحنه رو دید برگشت تو اشپزخونه و تا نیم ساعت بیرون نیومد.(بعد از گذشت دهسال هنوز وقتی ازش میپرسم که چرا صبر نکردی و صحنرو ندیدی، میخنده و میگه به جون حامد حول شدم). بعد از ده دقیقه که بچه ها حسابی بهم حال دادن به خودشون اومدن اول نگاه به من کردن و وقتی دیدن من رنگم پریده زدن زیر خنده که منم ناخوداگاه خندم گرفت. داد زدم مهدی کس خول بیا بیرون. . . تموم شد. مهدی هم اومد بیرون و دوباره چهارتایی زدیم زیر خنده. بعدش با یه حالت التماس گفتم بچه ها شب که میمونید؟؟؟؟؟ اونام یک صدا و بلند گفتن بببببلهههه.
ساعت تقریبا دوازده بود و مهدی کفت کی قلیون میزنه ،سارا گفت که اگه من بکشم که تگری میزنم ولی مریم پایه بود. چهارتایی رفتیم تو حیات داشتیم حرف میزدیم و کام از قلیون میگرفتیم که سارا گفت حامد من واقعا خوابم میاد.دوتایی اومدیم تو و خیلی مودبانه گفتم: سارا جان سه تا راه داری. تو و مریم برید تو اتاق من و منو مهدی هم میریم تو اتاق مهدی. یا جا بندازم اینجا و همه باهم بخوابیم یا اگه افتخار بدید تشریف بیارید اتاق من. دیدم داره میخنده و میگه من انتخابم گزینه سومه و مریم هم هر کاری دوست داره بکنه. دستشو گرفتم و رفتیم تو اتاق، افتادم رو تخت و اونم شروع کرد به در اوردن لباساش. یه شلوارک بهش دادم ولی گفت با شرت راحتترم. با یه شرت مشکی اسپرت و تاپی که تنش بود اومد رو تخت ، سرشو گذاشت رو شونم و دست چپشو گذاشت رو سینم، بوی فوق العاده ای میداد ، بدنش داغ بود یه لحظه احساس کردم دوسش دارم. شاید بگید طرف جندست و حامد کسخوله ولی یادتون باشه سکس ملاکی برای خوبی و بدی، فاهشگی و نجابت،. . . . نیست. بگذریم. با دستی که سرش روش بود
داشتم با موهاش بازی میکردم و تو حال خودم بودم که با یه حرکت اومد روم و لباشو تو لبام قفل کرد. لبای برجسته ای داشت که انگار خدا برای لبای من افریده بود کاملا سایز مال خودم. درست تو هم چفت بود. کم کم داشتم از شک در میومدم و جسارت پیدا میکردم . دیگه دستم رو سینهاش بود اونم چه سینه های سفتو بزرگی!!!!بزرگتر تز اونی کی فکر میکردم. داشتم واقعا لذت میبردم. تو یه لحظه دوتامون نشستیم و من تاپو سوتین اونو در اوردم و اونم تیشرته منو. دیگه از حرکات رمانتیک خبری نبود،داشتم مثل دیوونه ها سینه هاشو میخوردم و اونم با زانو کیرمو فشار میداد. تو همین حالت بود که خیسیه شرتش توجه همو به خودش جلب کرد. اومدم پایین که شرتشو در بییارم و کسشو بوخورم که دیدم از اتاق مهدی صدای داد و بیداد میاد (مهههدییی جوووون بکن،بکن. اخخخخخ. واییییی) سرمو اوردم بالا یه نگاه به سارا کردم و زدیم زیر خنده، که گفت مریم همینتوریه نگران نباش در ضمن من مثل اون نیستم ،من دخترم. سری از تاسف تکون دادمو شروع کردم به خوردن کسش. واقعا تمیز خوش بو و خوش طعم بود. از سوراخ عقب لیس میزدم و میومدم بالا. دیگه صداش در اومده بود که پیشنهاد دادکه شش و نه بخوابیم. اومد روم و شروع به ساک زدن کرد. خوب میخورد اصلا کیرم به دندوناش نمیخورد و گاهی هم گریزی به تخمام میزد. دیگه داشتم دیوونه میشدم که بلندش کردم از پشت کیرمو گذاشتم لای پاش، به ده پانزده تلمبه نرسید که تمام ابمو خالی کردم رو کمرش. عالیییییییییی بود.
خواهش میکنم تو نظراتون فحش ندید. خیلی مودبانه خواهش کردم.انتقاد کنید خوشحال میشم. اولین خاطرم بود که نوشتم. دوست داشتید بازم مینویسم. تا دلتون بخواد خاطره دارم

نوشته:‌ حامد

من اوا هستم و 19سالمه و تک فرزندم این خاطره مربوط به 1ماه پیشه .من لز نیستم اما دوس داشتم اولین تجرمو بنویسم که فوق العاده عاااالی بود. لطفا هرکی از این موضوعها خوشش نمیاد نخونه و در اخر هم فحش نده واسه اونایی که حسمو درک میکنن مینویسم ...
مامانو بابام واسه کاری میخواستن 4 روز برن تهران و منم قرار بود و برای اولین بار 4روز تنهایی خونه بمونم . از خوش حالی تو پوست خودم نمیگنجیدم گذشت تا اینکه بلاخره زمان خدافظی رسید اونا چون منو تاحالا تنها نذاشته بودن نگران بودن واسه همین سپرده بودن مامان بزرگم خونشون نزدیکمونه بهم سر بزنه ...خلاصه بعد کلی سفارشات عازم راه شدن. ساعت 8 شب بود که به یاس زنگ زدم فهمیدم اونم مثل من تنهاست و خونه چپیده بهش گفتم بیاد خونمون اولش نه اورد بعدش راضی شد نیم ساعت بعد اومد خونمون مثل همیشه شیکوپیک کرده بود و اومد تو روبوسی کردیمو لباسشو دراورد یه تاپ مشکی پوشیده بود با شلوارک صورتی که پاهای پرو خوش فرمشو نمایان میکرد منم تاپو شلوارک پوشیده بودم .(هردومون هم قدیم 1/70 اما اون یکم از من پر تره و سفیده و من سبزم ) رفتم ابمیوه و شیرینیو مخلفات اوردم درباره همه چیز حرف زدیم تا اینکه دیدم ساعت نزدیک 10 شد گفت من برم دیگه گفتم خفه شو امکان نداره من امشب تنهام تو هم که مامان بابات خونه نیستن کجا میخای بری بزنگ بگو امشبو پیش منی گفت باشه پریدم بغلش کردم و اونم خندش گرفت از خل بازیه من /زنگ زدم 2تا پیتزا سفارش دادم تا غذا رو بیارن اهنگ گذاشتم اونم پاشد دستمو گرفت گفت بیا والس برقصیم فردا هم کلاس داریم تمرین کنیم بعدش بدون اینکه حرف بزنم با یه دستش کمرمو گرفت کشیده طرف خودش ژسه جدیه مردونه گرفت که خندم گرفت بعد با پاش یواش زد لای پام و گفت جدی باش میزنم جرت میدما گفتم تو غلط میکنی با یه حالت خنده دار گفت الان پارت میکنم و باهمون دستش که دور کمرم بود پهلومو نیشگون گرفت گفتم اخ اخ قلوه قلوه میگیری منم دستشو نیشگون گرفتم که دیدم مثل وحشیا زد به پام تا اخ بگم جلدی چسبید جوجومو گرفت من جیغ میکشیدم با خنده فحشش میدادم که ولم کن و... بعد هلم داد انداختم رو زمین رو شکمم نشست کلا دستو پامو قفل کرد بعد مثل شیطونا میخندید گفت پیروز شدم ها ها ها من داشتم از قیافش قهقهه میزدم خیلی بامزه شده بود گفت بگو گوه خوردم ولت کنم گفتم گه خوردی ولم کن بعد دوباره چسبید جوجومو گرفت یکم جیغ جیغ کردم دیدم دارم ازاد میشم با پا زدم دم کونش که افتاد روم داشتیم از خنده میترکیدیم اون خودشو ولو کرد روم من در عین خنده شیطون زیر گوشم داشت ورد میخوند قیافم جدی شده بود که سرشو بلند کرد همونطور که روم دراز کشیده بود یهو دیدم اونم جدی شده به همدیگه زل زده بودیم داشت لباشو بهم نزدیک میکرد که من چشامو بستم داغی لباشو رو لبام حس میکردم نه تنها لباش کل بدنش داغ بود حس دیوونه کننده ای تو یه لحظه اومد سراغم که زنگ درو زدن هر دو سرمونو چرخوندیم طرف ایفون دیدیم پیتزارو اوردن از روم بلند شد نمیدونستم چی بگم یا چطوری رفتار کنم رفتم طرف در اونم دویید پشتم اومد از لای در رفتم پولو حساب کنم یهو دیدم از پشت با دستش خیلی یواش کونمو با نوازش گرفت تو دستش نمیتونستم چیزی بگم چون مرده میفهمید وایسادم تا اون رفت درو بستم برگشتم دستاشو گرفتم هلش دادم طرف دیوار زل زد تو چشام فشارش دادم به دیوار گفتم چوب دلت میخاد نه ؟! بعدش خندیدم اونم فهمید خودمو زدم به اون راه گفت اهاااا پس میخای مثل دوره مدرسه همو بزنیم باشههه بعدش هلم داد عقب با چنتا حرکت دوباره منو انداخت زمین واسه اینکه دوباره اون اتفاق نیوفته گفتم دعوا بسه دیگه حالا بریم شام خلاصه شامو که خوردیم ساعت 11 شده بود که گفتم کجا بخابیم تو حال یا اتاق من ؟! در حالی که داشت جلو اینه ارایششو پاک میکرد گفت:هرجا تو بخای عشقم – تو اتاقم بهتره تو بالا تختم بخواب من پایین راحت ترم –ای مگه میشه. نه ه ه باهم بخابیم امشب میخام بکنمت (ازین شوخیا زیاد میکرد) –اتاقم کوچیکه پس تشکو تو حال میندازم باهم بکپیم –خوب چه کاریه دوتایی رو تختت میخوابیم جامیشیم بابا منم که بدم نمیومد گفتم باشه فقط من یه دوش سریع بگیرم بیام گفت –منم بیام اذیت نمیکنم قول بعد مثل بچه های لوس گفت قول میدم جوجو نگیرم اندشت نتونم قلقلکم ندم –خندم گرفت گفتم باشه قول دادی بعد دوتایی رفتیم زیر دوش با شورت و سوتین –اوااااااااااا بزار ببینمشون –خفه شو قول داده بودی –اره ولی یه نظر حلاله بخدا .خندم گرفت سوتینشو دراورد –ببین من چه رلم تو چرا انقد امل بازی درمیاری من نمیفهمم بهش پشت کردم خودمو به لیف زدن سرگرم کردم که یهو از پشت جوجومو گرفت سوتینمو در اورد من جیغ کشیدم گفتم جنده کونی کونیییی ولم کن اون داشت میخندید گفت تا نبینم ول نمیکنم برگشتم طرفش با جدیت زل زدم تو چشاش گفت اووووخی نارحت شدی؟ بعدش اومد ببوستم اتفاقی سرمو کج کردم لباش اومد رو لبام هیچ عکس العملی نشون ندادم دوباره لباشو به لبم چسبوند چشامو بستم منم شرو کردم به بوسیدنش بهم نزدیک تر شد با دستاش کمرمو نوازش میکرد منم پشتشو نوازش میکردم واقعا زیر دوش اب چقد لذت بخش بود اون لحظه کم کم سرعت لب گرفتنمون بیشتر شد اون منو به خودش فشار میداد منم کمرشو میمالیم و دستمو به سینه هاش کشوندم اروم نوازششون میکردم هردومون حشری شده بودیم خصوصا اون چون مثل مار پیچو تاب میخورد خودشو بهم میمالوند گردنشو میبوسیدمو اونم چشاش بسته بود داشت لذت میبرد همیشه دوس داشتم سینه هاشو ببینم و نوازش کنم اروم بالای سینشو بوسیدمو به نوکش رسیدم زبونمو روشون میکشیدم صدای نفس هاش تند شده بود نمیتونست وایسه خودمم حالم بد بود نشوندمش رو وان نشست منم جلوش روزمین زانو زدمو با دستام کمرشو و رونشو نوازش میکردمو با لبام با نوک سینش بازی میکردم دیگه اه های کوتاه میکشید رو سینه هاش حساس بود منم بیشتر باهاشون ور میرفتم در همین حال بودیم که متوجه شدم تلفن داره از جاش در میره تعجب کردم ساعت12 شب کی میتونست باشه بهش گفتم نگران شدم بزار برم ببینم کیه با همون تنی که اب میچکید ازش رفتم تو هال تلفنو جواب دادم که مادربزرگم بود میخاس بدونه نمیترسمو ازین حرفا گوشیو که قطع کردم دیدم دورش حوله پیچیده گفت برو ادامه دوشتو بگیر بیا بیرون باهات کار دارم بهد یه نیشخند مرموزانه زد منم خندیدم رفتم بعد چن مین از حموم اومدم بیرون خودمو خشک کردم صداش زدم جواب نمیداد رفتم تو هال نبود رفتم تو اشپزخونه یهو از پشت پرید بغلم کرد لبشو به گوشم چسبوند گفت توهم خوب بلدیاااا کصافط وا نمیدی خندیدم گفتم میبینی چطوری مزاحم شیر خوردن ادم میشن یه خنده شیطونی کرد دستمو گرفت کشوندم تو اتاق هولم داد رو تخت دوباره سوتینمو در اورد چنبار لب ازم گرفت و اومد لباشو گذاشت رو نوک جوجوهامو میمکیدشون دوباره حالم بد شده بود منم موهاو پشتشو نوازش میکردم دستمو گذاشتم رو کونش خیلی اروم وبا ناز ماساژشون میدادم لبه همو میخوردیموسینمونو به همدیگه فشار میدادیم از گرمای تنش دیوونه میشدم برش گردوندم من رفتم روش با زبونم از لباش تا نوک سینشو ارووم پیمودم یه دستموبا نوازش بردم لای پاش بانوک انگشتم از رو شرتش که خیس شده بود با لای کسش بازی میکردم همزمان با شدت نوک سینشو میمکیدم اه و اوهش زده بود بالا از سینش تا زیر نافشو بوسیدمو خیلی یواش بایه نوازش شورتشو در اوردم اونم نفسای بلند با اه میکشیدو چشاشو بسته بود اونجاش کاملا مثل مال خودم تمیز بودو یه خال مو نداشت اول زیرنافشو بوسیدمو با دستام سینه هاشو میمالیدم اون هی وول میخورد و کسشو بالا میاورد و فشار میداد به لبم منم هی لفتش میدادم که حشری تر شه دیگه طاقتش تموم شده بود –اهههه حالم بدهههه اواااااا بخورش –میخام طوری ارضات کنم تا عمر داری یادت بمونه عشقم به خودش میپیچید با توک زبونم اروم خط کسشو خیس کردم کنار کسشو رونشو لیسیدم سرمو گرفت به اونجاش فشار میداد منم پاشو باز کردم زبونمو میزدم به چوچولش برمیداشتم بعد با فشار لبمو به چوچولش چسبوندمو از کسش لب میگرفتم جونش داشت بیرون میومد پاشو بیشتر باز کردم لبمو به داخله کسش مالیدم شرو کردم با فشاربه مکیدن چوچولش که دیگه بی اختیار اه وناله میکرد از صداش حشریتر شده بود انگشتاموبردم لای کسش و باهاش ور رفتم وقتی خیس شدن اروم با سر انگشتم دور سوراخ کسشو موازش کردم بعد در حالی که ازش لب میگرفتم انگشتمو کردم توش چنبار بیرون و داخل بردم که یهو خودشو جم کرد یه اه نازو بلند کشید ابش ریخت بیرونو ولو شد منم از ارضا شدن اون انگار ارضا شدم محکم منو تو بغلش گرفت و چشاشو بست دم گوشم گفت دوست دارم عشقم من کنار گوششو بوسیدم گفتم من خیلی بیشتر بعدش بدون اینکه از جامون پاشیم تو بغل هم خوابمون برد بهترین خواب زندگیم .یه وقت از خواب پاشدم که داشت گونمو میبوسید با خنده نگاش کردم گفت ساعت 9 شد پاشو دیگه بعدش رفتیم دوش گرفتیم اماده شدیم باهم بریم یجا صبحانه بخوریم ... فرداش قرار گذاشتیم بریم ماسوله یکی دوشب اونجا باشیم تا خانواده برگردن چنبار دیگه باهم سکس داشتیم ...

نوشته: آوا

اين داستان از اونجا شروع ميشد كه من براي اپيلاسيون ميرفتم آرايشگاه... يه چند وقتي بود كه براي اپيلاسيون دست و پا ميرفتم آرايشگاه نزديك محل كارم.... اغلب هم دختري اونجا بود به اسم شيرين كه اين كارو انجام مي داد. البته سرپرستشون يه خانم حدود 45 سال بود به اسم فرشته.... اسفند ماه بود كه زنگ زدم آرايشگاه تا برم واسه اپيلاسيون دست و پا، بعد از ظهر كه رفتم ديدم شيرين نيست و فقط فرشته بود.... من هم كه صبحش وقت گرفته بودم هاج و واج مونده بودم كه چرا شيرين يا كس ديگه اي نيست كه كارمو انجام بده... بالاخره فرشته اومد و گفت برو حاضر شو خودم برات ميندازم.... رفتم تو اتاق اپيلاسيون و شلوارمو درآوردم و روي تخت منتظر اومدن فرشته شدم.. فرشته اومد يه نگاه به پرو پاچه من انداخت و يه دستي روش كشيد... گفت: بهت نمي اومد اينقد رون و پاچه داشته باشي... راست ميگفت رونام بزرگه.... يه نگاهي به مواد اپلاسيون انداخت و گفت هنوز داغ نشده... بعد گفت چرا شورتتو در نمياري... گفتم همينجوري خوبه... گفت چرا مگه مركزو نميندازي.. گفتم: واي نه... جيگرم در مياد، اصلا طاقت دردشو ندارم، همينش هم با كلي آخ و اوخ ميندازم...
يه كم خنديد... شورتشو كشيد پايين و گفت ببين مال منو، وقتي بندازي تازه ميفهمي دنيا دست كيه.... گفتم آره خيلي خوبه ولي خيلي درد داره... بالاخره شروع كرد به ماليدن مواد اپيلاسيون به پام و شروع كرد به انداختن... به رونام كه رسيد گفت بايد شورتتو دربياري وگرنه مواد ميچسبه به شورتت... با هزار اكراه بالاخره درآورم... يه دستي به كوسم كشيد و يه كم انگشتشو فرو كرد... من هم گفتم آي چيكار مي كني... گفت ميخوام امشب شوهرت به ليس ليس كوست بيفته... بيا ... بنداز. من هم دوباره گفتم نه... دوباره شروع كرد به اپلاسيون بغل رونام ... هم زمان هم دستشو ميذاشت روي كوسم و فشار ميداد.... مدام ميگفت پاهاتو واكن... ديگه كم كم داشت از فشار دستش خوشم ميومد.... سراغ پاي بعديم رفت و دستشو گذاشت وسط پاهام... من هم كه پاهام وا كرده بودم تا راحت تر بغل رونامو اپلاسيون كنه ... حسابي كوسم باز شده بود.... يكدفعه شروع كرد به مالوندن انگشتاش وسط كوسم... گفت اينجوري دردت كمتر ميشه... حواست ميره جاي ديگه ، فكر درد نمي كني... حسابي كوسم آب اوفتاده بود... با خجالت بهش گفتم بذار خودمو خشك كنم... گفت نميخواد من عادت دارم،‌همينجوري خوبه.... بهش گفتم ببينم چند وقت مركز خودتو اپيلاسيون كردي... نيش خندي زد و گفت چيه طالب شدي؟ دامن كوتاهشو زد بالا و شورتشو كشيد پايين... دستمو گرفت برد روي كوسش، گفت ببين چقدر نرمه ... مث پنبه اس .... من هم كه حسابي حشري شده بودم.... شروع كردم به ماليدن كسش... گفتم آره واقعا خوشبحال شوهرت... واسم بنداز... گفت باشه واست ميندازم تا خوشبحال شوهرت بشه بيفته به جونت و لفت و ليسي راه بندازه كه همسايه هاتون هم بشنون
واقعيت تا قبل از اين اصلا از همجنس بازي خوشم نميومد... حتي فرشته هم كه كيس خوبي واسه سكس نبود، علاوه بر سنش، قيافه هم نداشت... خيلي زشت نبود ولي از اون قيافه‌هايي بود كه تركيب ناجوري داشت...
بالاخره شروع كرد به اپلاسيون كوسم.... خداييش خيلي درد داشت. آخرش يه كم روغن رو دستش ريخت و شروع كرد به روغن ماليدن به پاهام و كوسم.... براي رفع چسبناكي اپلاسيون بايد روغن زد.... وقتي داشت كوسمو مي مالوند اينقد خوشم اومده بود كه چشامو بسته بودم... يه دفعه ديدم انگشتو كرد توي كوسم و با دست ديگه اش بالاي كوسمو به شكل دوراني مي مالوند.... ناخودآگاه دستم رفت روي شورتش و منم شروع كردم به مالوندن كسش.... ديگه كم كم هردوتامو از حال عادي خارج شده بوديم ... يه پاشو گذاشت روي تخت كه من راحت تر بتونم بمالونمش .... حالا ديگه داشتيم ارضا ميشديم .... كوسم اينقدر نرم و روغني شده بود كه سه انگشتشو فرو كرده بود و عقب و جلو مي كرد.... خودم هم كمكش كردم و ارضا شدم....
حالا نوبت اون بود... شروع كردم به مالوندن كسش و سينه‌هاش.... خيلي دير ارضا شد ولي بالاخره شد....
از اون به بعد من به جاي ماهي يك بار، ماهي دو بار ميرم واسه اپيلاسيون... اون هم فقط با فرشته... البته يكي دو بار هم منو خونش برد... خيلي هم بد نيست.... حال ميده...

نوشته: مونا

سلام اسم من سحر . من 25 سالمه عاشق لزم ولی به این معنا نیست که مثل لزبیان از سکس با مرد بدم بیاد.تا حالا خیلی لز داشتم چه با دوستام چه با غریبه اما اولین لزم بر میگرده به دوران دبیرستان. فقط قبل داستانم بگم من یه آرشیو بزرگ از لز های خودم و کلیپ های لز دیگه دارم و دارم آرشیومو بزرگش میکنم اگه دختری خوشگل و با شخصیت هست برا لز پی ام بده یا آقاییونی که احیانا لز دوست دارن میتونم تو یاهو با من در ارتباط باشن و در عوض دادن کلیپ لز برای آرشیوم فیلم های لز منو بگیرن. من از سال 88 با یکی از دوستام یه خونه اجاره کردیم اولاش فقط هرزگاهی با هم لز داشتیم اما کم کم دیدیم پایه لز زیاده چون باباش وضعش خوب بود همون خونرو خرید و البته منم کمی تو اون خونه باش شریک شدم. و کم کم کارمون رونق گرفت و یه اکیپ 18 نفره شدیم خونمونم شده بود یه مکان امن برا لز با بچه های باحال و پایه تا اینکه امسال رفت خارج از کشور و چون من نمیتونستم خودم بچرخونم فعلا بی خیال کارمون شدیم . اولین لزم بر میگرده به دوران دبیرستان با اینکه من از اون موقع لزو دوست داشتم ولی اصلا تو رفتارم نشون نمیدادم همین الانم جز اکیپمون کسی نمیدونه من لز میکنم. یه رو زنک تفریح من حالم بد شده بود و رفتم دستشویی اولش که وارد دستشویی مدرسه شدم دیدم چون صدایی نمیاد گفتم حتما کسی تو دستشوییا نیست برا همین بدون اینکه جک کنم در یکی از دستشویی هارو وا کردم که یهو نفهمیدم چی شد یه صدای جیغ وحشتناک اومدو من ترسیدم رفتم عقب بعد از چند ثانیه دیدم سوگند که از بچه های سال سوم بود و چون تو محلمون بود باش رفیق بودم اومد از دستشویی بیرون.

رنگش پریده بود تا اومدم بش بگم ببخشید دیدم یهو زد زیر گریه و اومد تو بغلم با هم نشستیم گوشه حیاط جایی که زیاد دید نداشت بش گفتم چی شده سوگند گفت که هروقت پریود میشه اعصابش به هم میریزه و وقتی بش شوک وارد میشه میزنه زیر گریه و دست و پاش شل میشه. یه دونه بوسش کردمو ازش معذرت خواهی کردم اونم منو بوس کرد امودم پاشم برم سر کلاس که بم گف ت نرو سحر بش گفتم چرا گفت بت احتیاج دارم گفتم چی شده سوگند گفت دوس پسرش باش خونشون قرار گذاشته و بزور کردتش و پردشو زده اونم هم از لحاظ روحی به هم ریخته هم تنها شده من دیدم که موقعیت جون میده برا اولین لزم بش گفتم نترس من جاشو برات پر میکنم اونم اولش فکر کرد شوخی میکنم بعد که دید جدیم خوشحال شد حیوونی بدجور کمبود محبت داشت یه کم از سوگند براتون یگم قدش بلند بود پوست سفیدی داشت کونش زیاد تپل نبود اما سینه های خوبه توپرو سکسی داشت و در کل خوشگل و جذاب بود اما خنگ و ساده بود و احساساتی. خلاصه گذشت و ما با هم خیلی صمیمی شدیم و حرف زدنامون با هم خیلی راحت شده بود. یه روز مادربزرگم فوت کرد و مادر و پدرم رفتن شهرستام و بم گفتن که تا شب نظافت چیه خونمون میرسه خونه. بعد از رفتنشون من به سوگند زنگ زدم گفتم خونمون خالیه اونم با یه لحن خاصی گفت تو که نمیخوای پردمو بزنی!!! منم دیدم میخاره گفتم نه عزیزم فقط ترو تمیز بیا برگشت گفت یعنی چی که من خدافظی کردمو قطع کردم چون میدونستم دختر ساده ایییه. خلاصه اومد و خوشگل کرده بود منم قبل اومدنش یه صفایی به خودم داده بودم. اومدو نشستیم با هم به بگو بخند من همش رو مخم بود چجوری شروع کنم باش بش گفتم سوگند حوصلمون سر رفت بریم فیلم ببینیم گفت باشه. رفتیم نشستیم به فیلم دیدن وسطاش بودیم مامانش زنگ زد رفت بیرون از اطاق که باش صحبت کنه من یه صفحه فیلمای لز فوق الهاده گذاشتم رو دکستاپم وقتی اومد تو اطاق بش فتم کی بود گفت مامانش منم گفتم پس تو بشین ادامه فیلمو ببین منم برم یه زنگ به مامانم بزنم و رفتم از اتاق بیرون. رفتم رو تخت مامانم دراز کشیدم یه نیم ساعتی گذشت دیدم صدام نمیکنه فهمیدم داره فیلمارو میبینه هیچی نگفتم تا که اومد تو اتاق خودمو زدم به خواب اومد بغلم نشست یه کم با دستام بازی کرد نو بینیمو یه بوس کوچولو کرد ولی بازم خودمو به خواب سنگین زدم اومد بغلم دراز کشید باد نفسش به صورتم میخورد نفساش میلرزید یه کم با موهام ور رفت دید خوبم یهو کسشو بم مالوند دو دقیقه صبر کرد دوباره مالوند و یه دستشو گذاشت روسینم اپمو زد بالا منم از قصد کرست نپوشیده بودم و اونم شروکرد با لیس زدنم رفت پایین به سمت کوسم که من چشامو واکردمو گفتم عشقم چیکار میکنی بنذده خدا هول کرده بود چی بگه پته پته میکرد که رفتم بغلش کردمو یه لب ازش گرفتم چه حسه خوبی بود دگ اصلا ازمون صدا در نیومد همو لخت کردیم همینطوری که از هم لب میگرفتیم کس سینه ی همو میمالوندیم بش گفتم تو که پرده نداری میخوای بت حال بدم اونم قبول کرد خوابوندمش لایه پاشو واکردم با سه تا انگشم می کردم تو کسش و با زبون بالاشو لیس میزدم به حالت 69 اونم داشت از شدت حال غش می کرده جیغ میزد دیگه داشت از زبون زدن خسته میشدم که به ارگاسم رسیدو محکم کونمو فشار داد بعدش دوتایی رو هم خوابیدیمو یه کم مالوندیم همو بعدش پا شدو رفت برا اولین لزم با اینکه خودم زیاد حال نکردمو طولانی نبود ولی باز خوش گذشت بهم فقط حیف دیگه پیداش نکردم تا یه فیلم ازش موقع لز بگیرم. اگه دوست داشتین نظر بدید من خیلی لز داشتم .ولی این اولیش بود ببخشید اگه بد نوشتم منتظر نظراتتون هستم بووووس

نوشته: saharnaz25

سلام داستانی رو ک میخوام واستون تعریف کنم مربوط ب 2سال گذشته میشه.و واقعا عین واقعیته:من تو مدرسه ی دوستی داشتم ک اسمش یلدا بود منو یلدا خ باهم جور بودیم اما خب اون تو خط خلاف بود و ب خاطر همین خونواده ی من منو از گشتن با اون منع کرده بودن اما خب من واقعا اونو دوس داشتم و ب خاطر همین دزدکی باهاش دوس بودم.اون همیشه از رابطه های جنسی حرف میزد و خاطرات سکسی دوستاشو واسم تعریف میکرد و همیشه میگف دوس دارم تو رو با لباسای لختی ببینم.من واقعا حتی فکرشم نمیکردم ک از این حرفاش منظوری داشته باشه...ی روز سر کلاس بودیم و اخرای زنگمون بود ک گف میای بریم اب بخوریم منم گفتم باشه.از معلممون اجازه گرفتیمو رفتیم.تو حیاط مدرسه هیچ کس نبود و گف بیا بریم تو سالن غذا خئری بشینیم کی حوصله ی خانمو داره(تا یادم نرفته بگم ک چون ما تا ساعت 3 مدرسه بودیم و مدرسه بهمون غذا میداد و سالن غذا خوری داشتیم)خلاصه رفتیمو من داشتم جلو تر راه میرفتم ک از پشت کمرمو گرفت و گفت میدونی چقد دوست دارم؟من بازم از این حرفش منظور نگرفتم چون همیشه این حرفو بهم میزد و در عین حال دوس داشتم سرکارش بزارم گفتم ن.منو برگردوند و گف اینقد و شروع کرد زم لب گرفتن.دوس داشتم بهش بگم نکن اما خب از طرفی هم دوس داشتم ادامه بده...ی چن دقیقه ایی گذشت و با هزار زور بدبختی تونستم بگم یلدا بسه الان یکی میاد.یلدا واقعا حشری شده بودو و من هی اونو از خودم جدا میکردم اما اون دوباره ازم لب میگرفت.دیگه نمی دونستم چیکار کنم ک ازم جدا شه ک یهو صدای زنگ تفریح اومد و اون منو ول کرد.از اون روز ب بعد ما همیشه در بهترین فرصت همدیگرو میگرفتیم و ول نمیکردیم و تو کارمونم خ پیشرفت کردیم و ب سینه و ...رسیده بودیم.نکته ی خ جالب اینجاس ک ما فقط سوم راهنمایی بودیم!!!!!!!!!!
.
.
.ی روز ک برنامه ی روز معلم داشتیم و ب قول معروف مدرسه رو هوا بود اون از مامانش(معلمریاضیمون!!!)کلید ااق استراحتو ب بهانه ی اینکه حالش بده گرفت و من و اون رفتیم اونجا...اولاش کار زیادی باهم نداشتییم اما وقتی ک من داشتم مدرسه ی پسرونه ی اون ور خیابونو از پنجره دید میزدم اومد و پشتمو گرفت و مث همیشه شروع کردیم اما این سری اون کم کم لاباسامو دراورد و روم خوابید و شروع کرد ب خوردن سینه هام و بعد اون کم کم دستشو کرد تو شلوارمو با اونجام بازی میکرد.من ک دیگه از حال رفته بودم...یلدا شرتمو درآوردو اونجامو لیس میزد و با دستش همس با اونجام باز ی میکرد.من کاملا حشری شده بودم و اون ن زیاد بختطر همین ازم خواست اونجاشو لیس بزنم.من زیاد از این کار خوشم نمیومد اما خب دوست داشتم ک اونم لذت ببره...سکسمون 1 الی 2 ساعت اامه داشت و بعد اون سریع خودمونو جمو جور کردیم و لباسامونو پوشیدیمو رفتیم آب زدیم ب سر و صورتمونبعد اون روز دیگه همچین فر صتی برامون پیش نیومد اما تقریبا هر روز لب میگرفتیم بعدش ک من رفتم ی مدرسه ی دیگه و اونم رفت ی مدرسه ی دیگه و الان تقریبا 2 سال هست ک ازش خبر ندارم

نوشته: آیلین

معمولا تو مدارس دخترونه همیشه چند نفری هستن که اخلاق و رفتارای خاصی دارن که اصطلاحا میگن رفتارشون پسرونه‌س.منم همچین شخصیتی داشتم تو اون دوره.و خب بخاطر همین حرفابا بچه ها شوخی دستی زیاد داشتیم.چندبارم بهمون تذکر داده بودن
سال سوم دبیرستان یکی ازکادر مدرسه بود که علاوه بر کارای دفتری مسئول بهداشت و این چیزام بود.از نظر قد و هیکل مثل خودمون بود ولی سنش از ما بیشتر بود و دو تا بچه ی مدرسه ای داشت.
یه روز که داشتیم با بچه ها تو حیاط والیبال بازی میکردیم من پام پیچ خوردو افتادم تو باغچه و یکم پام خراش برداش.خلاصه رفتیم اتاق بهداشت که رو تختی اونجا بود یکم استراحت کنم و زخم پامو تمیز کنن.این خانومه اومد بالا سرمو یه نگاه به پام انداخت و رفت وسایلشو بیاره.یه مقنعه‌ی کوتاه سرش بود و وقتی که خم شد٬خط سینه‌ش از توی یقه‌ش معلوم شد.چند بار که خم شد نگاه من با خط سینه‌ش گره خورد!‌تااینکه خودش متوجه شد و یکم یقه‌ش رو جابجا کردکه جاتون خالی ناخاسته یه ویووِ بهتری به ما داد.وسوسه شده بودم که دیتمو بکنم تو یقه‌ش و سینه هاشو بگیرم تو دستم.بلاخره تو یه موقعیت خوب یدفه دستمو کردم تو یقه‌ش جا خورد.اومد بره عقب که من سینه‌شو گرفتمو نتونست حرکت کنه.از رو تخت بلند شدم ولی یهپ پام درد گرفتو دوتایی خوردیم زمین.شانس آوردیم که کف موکت بود.سینه‌هامون روی هم بود و یه حس خیلی خوبی داشت‌خودمو بهش فشار میدادم و اونم مثه من خوشش اومده بود.دکمه‌های مانتوشو باز کردمو تاپشو تا زیر سینه‌ش کشیدم پایین.از سینه های من نرمتر بود.دهنمو گذاشتم رو سینه ی راستشو شرو کردم به میک زدن.سعی میکردم ادای فیلمارو در بیارم خیلی هیجان داشتم.ولی اون زیاد حال نمیکرد واسه همین در یک حرکت انتحاری نوک سینه‌شو گاز گرفتم.اونم تکون خورد و پام خورد به کسش.اینجا بود که کلید موفقیت رو کشف کردم.پامو به کسش فشار میدادم و جفتمون حال میکردیم.دستمو کردم تو شلوارشو و بلاخره به حیاط مرکزی رسیدم..در اصلی رو که فشار دادم با آغوش باز ازم استقبال شد.سرمو به سینه‌ش فشار میدادو منم کسشو محکمتر میمالیدم.خودم خیس شده بودم ولی توانایی انجام ندادن اون کار رو نداشتم.دستمو آوردم بالاتر و بالای کسشو میمالیدم که نفساش تند شد و دستمو گرفت.کسش زیر دستم مثه نبض میزد اونم دستمو به کسش فشار میداد.منم نوک سینه‌شو با دندونم میکشیدم.تا اینکه یه نفس عمیق کشید.یکم تو اون حالت موندیم و من همچنان داشتم کسشو آروم میمالیدم که کم‌کم خودشو از زیرم کشید بیرون و بعدم کمکم کرد از زمین بلند شم.رومون نشد که بهم حرفی بزنیم یا کاری کنیم.تا اون داشت لباساشو مرتب میکرد منم لنگ لنگان از صحنه متواری شدم.
فرداش ازم پرسید پات بهتره؟ گفتم به لطف شما٬بله.یه لبخند زد و رفت.
پایان.

نوشته: مهرسا

حدود 7 سال پيش من سال آخر دبيرستان بودم و تا اون موقع با هيچ جنس مخالف خودم تماس فيزيكي نداشتم و هميشه براي ارضا’ جنسي به عكس و فيلمهاي سكس پناه مي آوردم . و عمده آشنائي من با مسائل جنسي توسط معلم بينش بود .خانم مرادی با ظاهري اسلامي هر جلسه به بهانه اي شروع به نصيحت كردن بچه هاي كلاس میکرد و دست آخر به مسائل جنسي ختم مي شد و به قول بچه ها تا همه رو به اورگاسم نمي رسوند دست بردار نبود . انصافا هم خيلي جذاب بود با اينكه با اون پوشش كاملا اسلامي مغنه و چادر مشكي و بدون كوچكترين آرايش خيلي خوشكل بود و دل هر پسرجوني رو به لرزه مي انداخت . اون روز هم خانم مرادی شروع به نصايح جنسي خود نمود و پس از پايان صحبت هايش بچه به خاطر امتحان رياضي ساعت بعدي از اون خواستن تا به مطالعه آزاد ادامه بدند خانم مرادی هم قبول كرد و بچه ها شروع به حل تمرينات و مطالعه بودن اون هم پشت ميز كارش نشست و مشغول خواندن مفاتيح خود شد . من هم كه حال درستي نداشتم و با حرفهاي اون بيشتر حالي به حالي شده بودم به ته كلاس رفتم و به بهانه درس خواندن يواشكي عكسهاي را كه صبح از مژگان گرفته بودم از كيفم درآوردم و لاي كتاب رياضي گذاشتم و شروع به نگاه كردن اونا كردم.واي خداي من چه عكسهاي تحريك كننده اي بود .عكس يه پسر بود كه كير شق شده خودش رو تا نصفه داخل كون يك دختر هم سن خودم كرده بود و دختره از درد سرش رو رو به بالا گرفته و جيغ مي كشيد . بي اختيار دستم رو آهسته داخل مانتو كردم و زيپ شلوارم رو پائين كشيدم و آرام دستم رو داخل بردم و از بغل شرتم نوك انگشتم رو آهسته به موهاي كسم رساندم و آرام آرام با لبهاي پف كرده شروع به بازي كردن كردم . حالا ديگه كاملا حشري شده بودم دستم رو به كسم فشار مي دادم و از اين كار اذت بيشتري به من دست مي داد.

همه كسم رو توي دستم مشت كردم و چشم هايم رو بستم و سعي مي كردم توي ذهنم خودم رو جاي همون دختري كه توي عكس بود جا بزنم . دقايقي به همين شكل و سرم رو روي كتاب گذاشته بودم و با دستم كسم رو مي ماليدم .پاهايم رو به هم قفل كرده بودم و دستم رو بيشتر به لبهاي كسم مي ماليدم .ديگه از خودم بي خود شده بودم كه يك دفعه احساس كردم بالاي سرم كسي ايستاده .همينجوري كه سرم روي كتاب بود چشم هايم رو باز كردم چادر سياه خانم مرادی رو جلو چشمام ديدم سرم رو از روي كتاب برداشتم و به صورت خانم معلم نگاه كردم اون هم به حالت بهت زده به من و عكسهاي داخل كتاب نگاه مي كرد .بعد از چند لحظه اشاره به من كرد كه دستم رو بيرون بكشم من كه تازه متوجه شده بودم زود دستم رو از شرتم بيرون كشيدم دستم خيس خيس بود .نگاهي غضبناك به من كرد و كتاب رياضي من رو با عكسها برداشت و به طرف ميز خودش رفت . دنيا روي سرم داشت خراب مي شد و دلهره عجيبي داشتم تا آخر ساعت اصلا به من نگاه نكرد و من از منظور اون اصلا چيزي متوجه نمي شدم پيش خودم مي گفتم شايد به قول اين بچه حزب الهي ها نمي خواد آبروي منو جلوي همكلاسيام ببره . بالاخره انتظار بسر رسيد و همينكه زنگ كلاس به صدا درآومد رو به من كرد و گفت : خانم ………. شما بعد كلاس بمونيد باشما كار دارم . بچه ها يك به يك از كلاس خارج شدن اما هيچكدوم از اونها موضوع منو نمي دونستند بعد اينكه من و خانم مرادی تنها شديم رو به من كرد و گفت : پريسا خانم اين عكسها چي هستند كه داري وقت خودت رو با اونا تلاف مي كني و ……….

بعد از كلي نصيحت آدرس منزل خودش رو روي يك تيكه كاغذ نوشت و به من داد و گفت امروز بعداز مدرسه به خونه اون برم تا بيشتر با هم گفتگو كنيم من هم با صورت سرخ شده سرم رو پائين انداختم و از كلاس خارج شدم .بعد مدرسه به خونه كه رسيدم به مامانم گفتم كه معلم بينش منو دعوت كرده به خونش بعد از استراحت از خونه بيرون آمدم و به سمت آدرس منزل خانم مرادی رفتم .توي راه همش دلهره اين رو داشتم كه نكنه خانم معلم موضوع رو با پدرم مطرح بكنه يا توي مدرسه همه بفهمند و اونوقت آبروم جلوي همه مي ره .با اين فكرها به جلو در منزل خانم مرادی رسيدم .زنگ در رو زدم پس از چند لحظه صداي نازك و دلنشين خانم مرادی بود پس از پرسيدن ((كيه)) در رو باز كرد از پله ها بالا رفتم جلو در آپارتمان كه رسيدم در باز بود با پشت دستم چند ضربه به در زدم صداي خانم معلم از داخل آمدكه: پريسا تو هستي بيا تو عزيزم كسي توي خونه نيست تنها هستم الان ميام . وارد خونه شدم و در رو بستم هنوز دلواپس بودم همينطوريكه به وضعيت حال و پذيراي نگاه مي كردم روي يه مبل جلو در نشستم و منتظر آمدن خانم مرادی شدم . بعد چند لحظه خانم مرادی از داخل اتاق خواب بيرون آمد با ديدن اون مات ملهوت شدم اصلا باور نمي كردم كه اون همون خانم معلم بينش محجبه ما باشه آخه يه لباس راحتي نازك توري تنش بود كه از زير اون بدن لخت عريانش كاملا پيدا بود يعني حتي شرت و سوتين هم به تنش نبود . خانم مرادی جلو آمد و بعداز احوال پرسي و روبوسي با من تعارف كرد تا روي مبل بشينم و از من خواست تا راحت تر باشم و مانتو خودم رو از تنم در بيارم . من حالا با ديدن اون و رفتارش خيالم از بابت موضوع صبح راحت شده بود اما هنوز برام خيلي سوالات ديگه پيش آمده بود و با ديدن وضعي كه اون جلو من نشسته بود انصافا هم همانطوري كه توي ذهنم تصور ميكردم تن و بدن مناسبي داشت . سينه هاش رو به بالا و كاملا ايستاده بود طوريكه مثل خود من كه 19 سال بيشتر نداشتم سينه هام اونجوري نبود. خلاصه خانم مرادی شروع به صحبت شد و اين بار لحن كاملا ملايم و حتي تحريك كننده هم داشت . توي صحبتهاش اشاره به اين موضوع كرد كه اون يك زن لزبين(همجنسگرا) و تا به حال هم ازدواج نكرده و بعد از من سوال كرد كه آيا تا به حال با جنس مخالف سكس داشتم يا نه و…… بعد چند ساعت كه با هم در مورد سكس و مسائل جنسي صحبت كرديم خانم مرادی از من سوال كرد كه آيا دوست دارم كه منو تحريك بكنه و آموزش هاي درست خود ارضائي رو به من ياد بده كه من هم از خدا خواسته قبول كردم و هردو به اتاق خواب خانم مرادی رفتيم. اتاق خواب بسيار جذاب و تحريك كننده اي داشت بطوريكه با چراغهاي آبي و قرمز و عكسهاي عريان و سكس روي ديوار هربيننده اي رو در همون ابتدا حشري مي كرد .

اون به من اشاره كرد روي تخت دراز بكشم و بعد خودش هم روي من دراز كشيد و شروع به بوسيدن از لبهايم شد من هنوز هل كرده بودم و يك احساس خاصي داشتم اولين بار بود كه يك نفر اون هم همجنس خودم منو تحريك ميكرد . درهمين حين رو به من كرد وگفت : عزيزم خودتو آزاد كن به فكر هيچي نباش و فقط چشماتو ببند و از اين وضع لذت ببر. بعد همينجور كه منو بغل كرده بود شروع كرد به درآوردن لباسهايم . حالا ديگه فقط شرت و سوتين تن بود آهسته زبون خودش رو از لاي سوتين به وسط سينه هام رساند و آرام آرام شروع به لسيدن كرد احساس لذت شديدي به من دست مي داد كه تا به حال حس نكرده بودم . بعد خودش هم لباس راحتيشو از تنش در آورد و بعد هم سوتين من رو هم از تنم درآورد و خم شد و شروع به مكيدن نوك پستونام شد من چشم هايم رو بسته بودم و از اين وضعيت لذت مي بردم . همينجوري كه داشت پستونامو مي ليسيد و با دست ديگه اون يكي پستونامو مي ماليد با بوسه هاي پي در پي به سمت پائين حركت كرد و به شرتم رسيد آرام از بغل شرتم گرفت و از پام دراورد و سرش رو خم كرد و لبهاي كسم رو بوسيد بعد نفس عميقي كشيد و اونو بو كرد .نوك زبونش رو آهسته به لبهاي كسم ماليد و با هربار فشار دادن زبونش لبهاي كسم رو از هم بيشتر باز مي كرد بدنم داغ داغ شده بود .بعد چند دقيقه ليسيدن كسم رو به من كرد گفت : عزيزم دوست داري تجربه سكس از عقب رو بكني با تعجب رو به اون كردم و گفتم چه جوري .لبخندي به من زد و من رو به پشت برگرداند و از من خواست تا چشم هايم رو به بندم و توي ذهنم به آلات مردي فكر كنم . اون هم شروع كرد به ماليدن باسن و كونم هي با دست و انگشتاش مقعد من رو مي ماليد و اونو تحريك مي كرد و انصافا تا به حال من به اين شكل لذت نبرده بودم . روي من دراز مي كشيد و كس خودش رو به كونم مي ماليد . از فرط لذت هردو بي اختيار جيغ مي كشيديم و از يكديگر مي خواستيم كه بيشتر ادامه بديم. خانم مرادی از من سوال كرد كه آيا مي خوام كه بيشتر از اين اذت ببرم و تجربه آميزش از پشت رو داشته باشم من با تعجب از اون پرسيدم چطوري كه گفت :خوب معلومه من خودم رو معمولا با ميوه جات مثل خيار موز ارضا’ مي كنم بعد با يه لبخند ديگه گفت :مي خواي تو هم تجربه كني . نه خانم آخه مي ترسم ترس چيه عزيزم با يه خيار نازك شروع مي كنيم مگه نمي خواي بيشتر لذت ببري چرا اما! اما نداره عزيزم بيا بيشتر لذت ببريم ما كه با جلو كاري نداريم بعدش هم كسي متوجه نمي شه لذتش هم از جلو بيشتره بعد رفت و با يك خيار كوچك برگشت توي اتاق با آرامي كنارم نشست و جوراب مشكي خودش رو از پاهايش درآورد و هر دو دستم رو بست به بالاي تخت خواب و با لنگه ديگه چشم هايم رو بست ازش سوال كرد واسه چي چشمهام و دستام رو بستي گفت : عزيزم چون اولين بارت هستش اولش كمي درد داره اما سعي كن خودتو شل نگه داري بهد كه عادت كردي شروع به لذت بردن مي كني چشمات رو هم بستم كه تمام حواست به تخيلات ذهني باشه .بعد شروع كرد به ماليدن خيار به اطراف باسن و كونم و لي باسنم مي كشيد طوري كه با فشار به مقعدم مي خورد

يه ترس و دلهره عجيبي داشتم و هربار نوك خيار رو نزديك كونم مي كرد بي اختيار باسنم رو جمع مي كردم و اون با دستهاش اونهارو از هم باز مي كرد و دوباره خيار رو به مقعدم مي ماليد . بعد احساس يه جسم سرد روي كونم و اطراف مقعدم كرد ازش سوال كردم اين چيه گفت:چيزي نيست عزيزم كرم نيوا هستش مگه نمي خواي دردش كم باشه بعد شروع كرد به ماليدن كرم به همه جاي كونم و بعضي وقت هم با نوك انگشت سعي مي كرد توي مقعدم بكنه كه با ممانعت و جمع كردن خودم مانع مي شدم .يك دفعه ماليدن هاش تند تر شد و رو پاهام نشست و با سيلي پشت سر هم به بغل كونم مي زد مي از شدت درد سيلي هايش با جيغ و داد از اون خواهش مي كردم كه اين كارو نكنه اما از من مي خواست كه جيغ نزنم و به تخيلات سكس فكر بكنم . بعد احساس كردم كه نوك خيار رو به لاي كونم چسبونده متوجه شدم كه حالا وقتش شده و اظطراب خودم رو جمع كردم و با فشار سعي مي كردم كه اون نتونه خيار رو تو بكنه اما بي فايده بود چون با لغزنده بودن اطراف مقعد بالاخره نوك خيار رو كه داشت داخل كونم مي شد احساس كردماي اي اي خانم تورو به خدا يواشتر داره مي سوزه . بسم تورو به خدا بسم ديگه اما خانم مرادی بدون توجه به التماسهاي من و با حرفهاي عزيزم چيزي نيست تحمل كن الان بره تو ديگه عادت مي كني فشار رو بيشتر مي كرد .

يك لحظه درد شديدي روي كونم احساس كردم و سرم گيج رفت و تمام بدنم شل شد و چيزي نفهميدم . صداي نمي شنيدم و ديگه ناي جيغ كشيدن نداشتم چند لحظه به همين حال بودم كه كم كم حالم جا اومد و احساس مي كردم كه بالاخره خانم مرادی همه خيار رو داخل كونم كرده . سوزش عجيبي داشت و اون ديگه آروم آروم از ته خيار گرفته بود و بازي بازي مي داد . راست مي گفت كم كم داشت از اين وضعيت خوشم ميومد همنجوري كه خيار توي دستش بود و عقب جلو مي كرد خم شد و از پشت سر بغلم كرد و صورتش رو به صورتم چسبانده بود و منو مي بوسيد. حالا ديگه حالت رفت وبرگشتي خيار رو توي كونم بيشتر كرده بود و من هم داشتم از وضعيت بيشتر لذت مي بردم .چند بار خيار رو كاملا از توي كونم در آورد بعد دوباره داخل كرد و هر بار كه بيرون مي كشيد و مجددا تو مي كرد درد تمام بدنم رو مي گرفت اما اينبا از اين درد ها لذت مي بردم .روي پاهام نشسته بود و با دست ديگه از پشت پستونام رو گرفته بود و مي ماليد .كم كم تمام بدنم خيس عرق شده بود و با فريادهايم از اون مي خواستم منو بيشتر ارضا’ بكنه . يك بار ديگه خيار رو از كونم بيرون كشيد ولي اينبار كه داشت داخل كونم مي كرد دردش بيشتر بود ولي لذتش هم دو چندان شد و احساس كردم كه كاملا بغلم كرده و حركت رفت و برگشتي خيار توي كونم هم سريع تر شده بود .با هم چشم هاي بسته احساس كردم داره دست هامو باز مي كنه دستم كه آزاد شد جوراب رو از جلو چشمام كنار زدم ديدم خانم مرادی روبروي من نشسته و با انگشتاش داخل كسش مي كنه اما هنوز احساس سنگيني يك نفر رو روي خودم احساس مي كردم حتي حالت رفت و بر گشتي خيار رو توي كونم .يك لحظه حالت رفت وبرگشتي ايستاد و من به خودم آمدم همانطوركه روي تخت دراز كشيده بودم سرم رو برگرداندم ديدم يه پسر تقريبا 25 ساله روي من دراز كشيده منو كه ديد لبخندي به من زد هنوز فكر مي كردم كه دارم توي تخيلاتم احساس مي كنم اما اون پسره دوباره شروع كرد به بيرون كشيدن كيرش از كونم و با فشار دوباره اونو توي كونم كرد حالا ديگه احساس ديگه داشتم توي يك عمل انجام شده قرار گرفته بودم هم از اينكه با يك پسر دارم آميزش مي كنم دلهره داشتم واز سوي ديگه لذتي كه به من دست داده بود و مي داد مانع از اين مي شد كه مقاومت از خودم نشان بدم

به همين خاطر من هم لبخندي به اون زدم و اظهار رضايت كردم اون هم با ديدن اين وضعيت جسارت بيشتر پيدا نمود و مجددا منو از پشت بغل كرد و شروع به تلمبه زدن شد .حالا ديگه احساس ديگري داشتم .يه پسر داشت منو از عقب مي كرد . واقعا لذتي داشت كه تا بحال هنوز اون خاطره رو به ياد ميارم تمام بدنم مور مور ميشه در همين موقع پسره آه بلندي كشيد و كيرشرو از توي كونم بيرون كشيد و شروع كرد با دستش كيرش رو ماليد و همه آب مني خودش رو روي باسنم ريخت و با سر كيرش شروع به ماليدن به همه جاي كونم شد بعد هم كيرشرو لاي پاهام فرو برد وروي من خوابيد .هردو ما به ارگاسم كامل رسيده بوديم و من راضي از اين وضعيت . بعد از آن روز هر موقع نياز به ارضا’ داشتم براي آموختن درس سكس نزد معلم عزيزم مي رفتم…

نوشته:‌ تاج

سلام اسمم طنینه، برای این که چیزی دور از عقل نیاد باید یه چیزیی‌ رو اول داستان بگم من از ساله سوم دبستان با یکی‌ از هم کلاسی هام به اسم سالومه دوست شدم تا اول راهنمایی‌ دوست معمولی‌ بودیم در حد همون مدرسه اما بده اون خونهٔ هم زیاد می‌رفتیم و میومدیم تقریبا رفت‌و آمدمون خانوادگی شده بود سالومه یه دوست داشت که اسمش لیدا بود پدراشون از وقتی‌ مجرد بودن باهم دوست بودن اینا هم باهم بزرگ شدن مث خواهر برادر بودن باهم لیدا همیشه خونهٔ سالومه بود کم کم منم روم بهشون و شد باهم دوستای‌ خوبی‌ بودیم هر سه تامونم هم سنّ بودیم گذشت تا ساله اول دبیرستان لیدا بخاطر مشکل‌های خانوادگیم خیلی‌ به من کمک میکرد با این که بچه بود خیلی‌ بیشتر از سنش می‌فهمید منم خیلی‌ بهش وابسته شدم تا ساله اول دبیرستان زیاد تو خط سکس نبودم بده اون با سالومه خیلی‌ حرفای سکسی‌ میزدیم من به لیدا یه حسی پیدا کردم ساله سومه دبیرستان بودیم میدونستم بینشون با سالومه چیزی نیست چون واقعا مث داداشش بود خانوادهٔ هر سه‌تامون از رابطه هامون خبر داشتن گیرم نمی‌دادن بهمون زیاد خونهٔ هم می‌رفتیم دیگه لیدا واسم شده بود همه چی‌ خیلی‌ بهش وا بسته شده بودم هیچ پسری به چشمم نمیومد کم کم لیدا بدون سالومه میومد خونمون با بابام خیلی‌ رفیق شده بودن یه شب لیدا قرار بود خونه ما بمونه خونهٔ ما دوبلکس اتاق مامان بابا با حمومشونو آشپز خونه پایین ۳ تا اتاقم بالا با یه آشپز خونه ی دیگه حمومه من توی اتاقم بود لیدا تو اتاقم داشت تو نت می‌گشت من رفتم دوش بگیرم تو حموم یه فکراییی به سرم زد وای لیدا قدش ۱۷۷ بود لاغر ولی‌ صورت سکسی‌ داشت صداش بوی تنش تیپش یه جذابیت خاصی‌ داشت میدیدم و میشنیدم خیلیا دوس دارن باهاش باشن خیلی‌ حسودیم میشد یهویی دستم رفت رو کسم یکم مالوندمش خیلی‌ فکرا اومد توی سرم واسه اینکه امشب زیر لیدا بخوابم تو بغلش باشم لیدا خیلی‌ پسر شیطونی بود ولی‌ همیشه حدشو با من حفظ میکرد اما راحتم بود باهام این کارش دیوونم میکرد تا حالا سکس نداشتم حتی دوس پسر رسمیم نداشتم فقط در حد رابطه‌های معمولی‌ بالاخره تصمیممو گرفتم از حموم اومدم بیرون لیدا رو تختم خوابید بود منم با حوله نشستم پیشش دیدم گرفتس گفتم چیه ببعی جون؟ ( بخاطر موهاش چون فرفری بود می‌گفتم ببعی بهش ) گفت هیچی‌ خوابم میاد وای نه نباید میذاشتم بخوابه اگه می‌خوابید هیچکار نمی‌تونستم بکنم دیگه کلاه حولمو دادم عقب موهام خییس بود هنوز سرمو تکون دادم آبه موهام میپاشید بهش منم می‌خندیدم خییس شده بود دیگه یه دفعه از پشت گرفتم گفت نکن خره گفتم دلم می‌خواد اصنم گفت دلت بیجا کرده من خوابم میاد گفتم اه لیدا نخواب دیگه حوصلم سر میره من تا صبح چیکار کنم خوب هنوز تو بغلش بودم بغل گردنمو گاز گرفت واااااااااااای حشری ترم کرد همون کارش گفت من شبا ومپایر میشم هااااا گفتم جون قربون ومپایرم بشم من گفت خله خوب لباساتو بپوش حالا من برم یه چیزی بیارم بخوریم باهم فیلم ببینیم گفتم باشه از اتاق رفت بیرون...
از اتاقم رفت بیرون واای کسم داغ بود هنوز جای گازش رو گردنم بود حولمو دراوردم لخت لخت تو اتاقم میدونستم نقطه ضعفش کجاس یه تاپه نازوک صورتی‌ بدون سوتین پوشیدم نوک سینه‌ام سیخ شده بود معلوم بود از زیر تاپم یه شرت مشکیه نازوکم پوشیدم با یه شلوار چسب چسب خاکستریه روشن بود انقدر تنگ بود که خط کسم معلوم بود کاملا داشتم موهامو خشک می‌کردم که لیدا اومد با ۲تا شیر موز و یه ظرف بیسکوئیت گفتم اوا آقا تو زحمت افتادین تا منو اونجوری دید نزدیک بود لیوانارم بندازه ولی‌ به روی خودش نیاورد گفت خانوم خیلی‌ سکسی‌ شدن امشب هااااااا با خند گفتم نکنه توام برنامیی‌ داری با شیر موز امدی اقا؟ خندید هیچی‌ نگفت نشست رو تخت اوناروهم گذشت رو میز بغله تخت لپتاپشو از تو کولیش دراورد وصل کرد به تلویزیون اتاقم گفت خوب چی‌ ببینیییم طنین خانوم؟ گفتم هرچی‌ دوس داری فقط ترسناک نباشه گفت باشه فیلم "جننیفرس بادی" رو گذاشت منم ندیده بودم تاحالا نیمه نشست بود رو تختم منم رفتم تو بغلش حواسم بهش بود داش سینهامو نگا میکرد خط کسم داش روانیش میکرد خیلی‌ حال میداد از زیر شلوارکو تیشرت بلندش میدیدم کیرش بلند شده محکم خودمو چسبونده بودم بهش یکم از فیلم که گذشت ترسناک شد یه صحنه‌ ترسناک اومد منم ترسیدم گفتم کثافت گفتم نزاار سرمو بردم پایین گذاشم رو شکمش تقریبا رو کیرش که مثلا ترسیدم ولی‌ از قصد اونجا گذشتم سرمو کیرش سیخ سیخ بود واااای سرمو فشار دادم به کیرش بلندم کرد گفت خوب حالا تموم شد سرمو اوردم بالا یکم بد دختر داشت لب می‌گرفت از پسر می‌خواست ساک بزنه واسش کسم خیس شد از رو شلوار معلوم شد واای داشتم میمردم از حشر لیدام فهمید کسم خیسه گفت یه لب بود‌ها هیچی‌ نگفتم تقریبا یک ربع گذشت تو فیلم میخواستن باهم سکس کنن داغ داغ بودم لیدا گفت خوبی‌ طنین؟ گفتم فک نکنم گفت از شلوارت معلومه دیدم واای کاملا خیسه خجالت کشیدم یکم ولی‌ سفت گرفته بودم صدام می‌لرزید گفتم ایی‌ چیکا کنم خوب دستش که دور گردنم بود داشت نوک سینمو می‌گرفت دیگه ولو کرده بودم خودمو سرم رو شونش بود لبمو میزدم به گردنش اونم نوک سینمو میمالید محکم گرفته بودمش چسبیده بودم بهش گفتم لیدا؟ تا سرشو برگردوند لبمو گذاشتم رو لباش اونم لبمو خورد سینه هامم میمالیید واای باورم نمی‌شد دستشو کرد تو تاپم سینمو گرف میمالیدش بده یکم چرخید اومد روم دستمو گرفتم بالا خودم یعنی‌ تاپمو درار اونم تاپمو دراورد منم تیشرتشو دراوردم چسبید بهم دوتا سینهمم داشت میمالوند لبمم میخورد وای بهترین حس دنیا بود نمیخواستم تموم شه هیچوقت همینجور داش میمالوند کم کم لیز خردیم کاملا حالت خوابید بودیم روم بود داش خودشو فشار میداد بهم کیرشو رو کسم حس می‌کردم سفت سفت بود با یه دست داشت سینمو میمالید یه دستشم کرد تو شلوارم داش لبمو میخورد کسمو میمالوند واای خیلی‌ خوب بود آروم دره گوشم گفت امشب کست خیلی‌ داغ کرده بود که شورتم نپوشیدی نه؟ تا گفت کست حشری تر شدم محکم تر فشارش میدادم به خودم گفتم کیرتو میخوام لیدا چقد دیگه قراره عاشقت باشم ولی‌ تو حواست پیش دخترای دیگه باشه؟ گفت میدونی‌ چیه؟ گفتم چی‌؟ گفت هرکی‌ بود عشقی‌ نبود بینمون فقط واسه وقت گذرونی من عاشق یکی‌ دیگم طنین گفتم عاشق کی‌؟! حتما سالومه! داشتم یخ می‌کردم هیچی‌ نگفت گفتم آره بایدم حدس میزدم باهم بزرگ شدین معلومه که اونو می‌خوای امشبم من واست میشم یه سکس تو یکی‌ از شبای ۱۸ سالگیت فقط یه خاطره میشم بدم منو یادت میره میز‌اریم کنار می‌خواستم حرف بزنم لباشو گزاش رو لبم گفت خفه شو طنین فقط خفه شو نمی‌تونستم تحمل کنم دنیا رو سرم داشت خراب میشد از روم پسش زدم به سختی نشستم سکنج اتاق بغضم گرفته بود عاشقش بودم ولی‌ اون یکی‌ دیگرو می‌خواست حقم داشت داشتم گریه می‌کردم اومد بغلم کنه گفتم لیدا گم شو فقط دیگه نمی‌خوام ببینمت می‌خواستم بگم برو که نزاش حرف بزنم اومد نشست جلم زانوهامو بغل کرده بودم دستشو گذشت رو زانوم نگاش نمیکردم گفت تو که باز مث همیشه واسه خودت داستان ساختی زود فکر کردی که طنین کی‌ گفت من عاشق سارینم؟ اگه این بود شب میزاشت اینجا بخوابم؟ خره من تورو دوست دارم تو! یه لحظه خشکم زد چی‌ داشتم میشنیدم حرف قبلیشو هضم نکرده بودم که گفت نمی‌تونستم به خودم جرات بدم که بهت بگم نمیخواستم زندگیتو درگیره من بکنی‌ ولی‌ خیلی‌ وقت که خیلی‌ بیشتراز اونی که فک میکنی‌ می‌خوامت نمیتونستم باور کنم با گریه گفتم پس چرا با این همه دختر بودی؟ چرا باهم اونجور که باید گرم نبودی همه واست مهم بودن بجز من؟ گفت طنین هیچی‌ با هیچکی نیس اونا فقط بودن واسه اینکه به تو فک نکنم واسه اینکه حواسم پرت شه ازت ولی‌ به جون طنین هیچی‌ اندازهٔ تو واسم اهمیت نداره اشکامو پاک کرد رو همون زمین گرفتم تو بغلش دوباره تا تنم خورد به تنش داغ کردم گفتم لیدا؟ گفت جونم؟ گفتم از کجا مطمئن باشم؟ گفت تاحالا شده تو این همه سال حرف الکی‌ بزنم؟ راس می‌گف واقعا نشده بود گفتم نه گفت خوب پس بهم مطمئن باش گفتم بقیه چی‌؟ گفت بقیه کیان؟ کونه لقّ بقیه فقط تورو می‌خوام گفتم با سالومه هم بودی؟ گفت به خدا نه اون خواهرمه خره تا اینو گفت محکم بغلش کردم چسبیدم بهش دوباره حشری شدیم جفتمون ولی‌ این بر با پرده برداشتن از عشقی‌ که هردومون مخفیش میکردیم همون‌جا افتادم روش لباشو خوردم.... ادامه داره

نوشته: طنین

همزمانسازی محتوا