اقوام

وای چه بارونی میاد چه بادی میاد ؛نادر من خیلی سردمه میشه اون پتو رو از اتاق واسم بیاری نادر:باشه عزیزم الان واست میارم ...؛بگیر گلم؛ مهتاب:ممنون نادر جون آخیش گرمم شد...اون دو تا کنار شومینه نشته بودن مهتاب رو صندلی و نادر هم رو مبل دراز کشیده بود...
مهتاب:شهاااابببببب
نادر:جونم خانومی
مهتاب:نادر یادته دو سال قبل عروسیمون رو!!؟واییییی چه روز خوبی بود خیلی خوش گزشت
نادر:وای!! آره عزیزم یادمه ؛تو یادته عمو پرویز رو که چقدر میخورد اونشب نزدیک بود بترکه ...بعد باهم دیگه خندیدن نادر گفت من میرم یه چیزی بیارم بخوریم؛بعدش رفت یخچال یکم میوه آورد مهتاب گفت بده من پوس کنم نادر:باشه خانومی فقط برای من سیب بیشتر پوست کن؛مهتاب در حالی که داشت سیب پوست میکند به نادر گفت:نادرم ؟
نادر:جانم؟
مهتاب:من خیلی خوش حالم که تو رو دارم
نادر:یه نیش خنده ای زد بعد مهتاب از جاش پاشد رفت پیش نادر رو مبل با پشت چاقو یه ذربه آروم به شکمش زد و با خنده گفت آهای چرا میخندی میزنمتااا نادر هم یه نگاه به مهتاب کرد و با خنده گفت آخه یادمه این حرفو یه بار دیگه هم زده بودی
مهتاب:واقعا!!کی گفتم!!!؟
نادر:یادت نیست اونشب ...شب عروسی....آخر شب من و تو رو مبل بغل هم دیگه بودیم بعد تو بهم اینو گفتی؟
مهتاب:یکم میخنده و میگه دیوونه!!آره یادمه ...اتفاقا خوب یادمه چطور پدرمو اونشب درآوردی!!
نادر:درحالی ک همچنان داشت میخندید گفت آره دیگه از بس تو جیگری...مهتاب: دیوونه!!...نادرم؟
نادر؛جوونم ؟
مهتاب:تو تا حالا به غیر از من کس دیگه ای رو دوست داشتی؟
نادر:معلومه که نه من فقط گل خودم رو دوست دارم (من:تو دل خودم میگم آره جون عمت)
بعدش نادر مهتاب رو بغل میکنه یکم در گوشش قربون صدقش میره بعد از هم لب میگیرن وای چقدر خوب لب بازی میکردن ...اون دوتا دیگه داشتن از شهوت میمردن اینو از چشاشون میتونستم ببینم..
مهتاب:نادر جونم؟
نادر:جانم؟
مهتاب در حالی ک داشت نفس نفس میزد به نادر گفت نادر عاشقتم دیوونتم نادر دوست دارم ؛بعدش نادرو هول داد و باهم روی مبل دراز کشیدن طوری که مهتاب روی نادر افتاده بود و تو اون حالت نادر دستاشو از پشت رو کمر مهتاب حلقه کرده بود و لباشو میخورد
نادر:عزیزم میشه بقیش رو بزاریم واسه بعد؟ میترسم ک مهران بیدار بشه
مهتاب:نه نادر من میخوام الان باتو باشم میخوام وجودتو حس کنم خیلی صداش نازک شوده بود نفس نفس میزد و این حرفا رو میگفت :نادر میشه لباسمو دربیاری؟
نادر ک دیگه تسلیم شده بود با یه حرکت پیراهن مهتاب رو از تنش در آورد (وای چه بدن سفیدی داشت تا به حال ندیده بودمش..) نادر شروع کرد به خوردن سینه های مهتاب دیگه کم کم داشت صدای مهتاب بالا میرفت هی آه آه میکرد و نادر هم دیگه تو فاز حال کردن بود و اصلا متوجه من نبود!!!
نادر پاشد مهتاب رو بغل کرد یه بوس رو لباش کرد بعد رفت پایین مبل به مهتاب گفت دراز بکشم شلوارتو درآرم
مهتاب:ای جونووونم...آخیششششش...نادرم برام بخورش....نادر هم ک شلوار مهتاب رو در آورده بود اون شرت قرمزش هم از پاش درآورد (وای من داشتم دیوانه میشدم دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم عجب بدن سفیدی...عجب هیکلی..یه زن27ساله عجب هیکلی داره هی داشتم اینا رو تو ذهنم میگفتم.ک صحنهه از دستم در رفت دوباره... حواسم رفت بهشون دیدم ک ای وای نادر کیرشو در آورده وای چقدر کلفت بود)
مهتاب:عزیزمممم بده بخورمش ای جوووونم ...
نادر کیرشو کرد تو دهن مهتاب و با تمام وجود فشار میداد مهتاب هم حشری تر میشد و صدای داد و فریادش بالاتر میرفت همون طور ک داشت ساک میزد با دست کس سفیدش رو میمالید نادر مهتاب رو بلند کرد و گفت ک پاهاش رو باز کنه
نسنرن هم تا میتونست پاهاش رو بازکرد و نادر هم با دستاش کسه مهتاب رو میمالید ..آروم آروم کیرشو به کسه مهتاب نزدیک کرد با یه فشار تمام حجم کیرشو کرد داخل...مهتاب چنان دادی کشید ک من یکی حس کردم پرده گوشم پاره شد چه برسه به نادر ...نادر جلوی دهن مهتاب رو گرفت گفت آروم مهران بیدار میشه ها(چه عجب بالاخره منو یادشون افتاد)
مهتاب گفت پس آروم تر دیگه نادر
نادر:باشه عزیزم...بعد اما زیاد توجه نکرد و همینطور با فشار میکرد تو انقدر ادامه داد ک برای مهتاب هم عادی شده بود صدای هردوتاشون بالا رفته بود
مهتاب: نادرم میخوامتتت عشقم
نادر هم همینطور قربونش میرفت (من دیگه تو این دنیا نبودم دیگه نفهمیدم چیشد )نادر تو همون حالت ک داشت مهتابو میکردش یهو کیرشو درآورد کرد تو دهن مهتاب تمام آبشو ریخت تو حلقش
مهتاب:آخیشششششش بازم مث همیشه داغه مرسی نادرم
نادر هم گفت فدات شم نفسم ممنونم ازت بعد کنار هم خوابیدن (من ک دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم سریع رفتم تو اناق و یه کف دست رفتم اخیششش راحت شدما...
راستی تا یادم نرفته بگم که من اونشب مامانم اینا رفته بودن عروسی یکی از دوستای بابام شهرستانو من چون درس داشتم موندم خونه و به خواطر اینکه خونه دخترعموم اینا نزدیک خونمون بود شام رفتم پیش اونا وبا اصرار فراوان دخترعموم و شوهرش شب رو اونجا موندم...و این خاطره ک گفتم اونشب برام اتفاق افتاد....
امیدوارم خوشتون بیاد
مهران.

سلام
این داستان رو که میگم خیلی با حال هستش
من حمید 28 سال دارم و زن دارم من تو فامیل زنم پسر خوبی هستم / ی شب بود که تو شرکت سرکار بودم که به ذهنم رسید به مهسا اس بدم مهسا خواهر زاده خانمم هستش دختر بانمکی استیل استخونی داره ولی شهوت رو از چشماش میشه خوندش /شروع کردم اس دادن اونم جواب میدادش وقت اس های عاشقانه ردوبدر میشدش که بهش پیشنهاد دوستی دادم اول مهسا فکر کردش دارم شوخی باهش میکنم بعداز چند ساعت بهش فهموندم که واقعی گفتم بهش تعجب کرده بودش مهسا بهم گفتش از نترس بودن من خوشش آمده من سریع رفتم سر اس ام اس های سکسی اونم پاه بودش ولی از سکس چیزی بلد نبودش چند هفته ای بهش تلفنی آموزش سکسی میدادم حتی تلفنی سکس میکردیم تا یک روز به خونه ما امدن مهمونی که بهش آمار دادم باهم سکس کنیم اولش میترسید به بدبختی قبول کردش اون به هوای درس خوندن به پشت بام خونه رفت درس بخونه منم چند دقیقه دیگه به هوای ماهواره رفتم مهسا موقعی که منو دید رنگش پریده بودش میترسید من روفتم سمتش دستهام رو دور کمرش انداختم چسبوندمش به خودم وشروع به بوسیدن لباش کردم اولش مقاومت میکردش ولی مهسا خوشش امد اونم شروع به خوردن لبهای من کرد بد جوری تو فضا رفته بودیم که کیرم داشت شلوارم رو پاره میکردش که سرکیرم به سر کوس مهسا میخوردش اونم خودش رو نزدیکتر میکردش ومیگفت میخوام بخورمش منم سریع کیرم رو بیرون اوردم ومهسا شروع به ساک زدن کرد حرفه ای نمیخوردش ولی بدم نبودش من با دستم کوس وکونش رو میمالیدم که به مهسا گفتم بکنم تو کونت اونم رازی بوش قنبل کرد منم اول سوراخ کونش رو زبون میزدم اه اه اه اه اوخ اوخ مهسا بلند شده بودش منم آروم سر کیرم رو فرو کردم تو کون مهسا که ی جیغ کوچیک کشیدش من که خودم تو فضا بودم چون کون مهشا خیلی داغ بودش که خوده مهسا عقب جلو میکردش منم با دستم کوس مهسا رو میمالیدم که اه اه اه او او میکرد داشت ارضاع میشدش ومیگفت جون بکن حممیدم من با این حرفاش تحریک میشدم و تند تند تلنبه میزدم که مهسا گفت آبت رو بریز تو کونم منم که آرزوم بودش کیرم را تا دسته جا کردم تو کون مهسا ی اه بلند کشیدم وآبم رو خالی کردم تو کونش پنج دقیقه ای کیرم تو کونش بودش درآوردم بیرون مهسا شروع به ساک زدن کردش من از خستگی پاهم میلرزیدش بعدش مهسا از سکس با من رازی بودش کلی بهش حال داده بود ............امید وارم شما هم حالش رو برده باشید بای تا سکس بعدی

نوشته: حمید

من و نوه ی عموم
با سلام خدمت دوستان شهوانی گل...
من رامین هستم و 26 سالمه. این داستانی که براتون مینویسم برمیگرده به دوران دانشجویی من یعنی پارسال . قضیه از اونجا شروع شد که من با قبولی در کنکور وارد دانشگاه تو یه شهر دیگه شدم.و ورودی بهمن بودم.سال بعد نوه ی عموم هم که اسمش لیدا بود هم تو همون شهری که من قبول شده بودم قبول شد.ولی اون فنی بود و من نظری.دانشگاهامون حدود 45 دقیقه با هم فاصله داشت و رابطه ی ما و عموم اینا هم خیلی خوب بود.بعد این که من ترم 3 رو تموم کردم لیدا ترم 2رو تموم کردو دیگه بهش خوابگاه ندادن و مجبور شد که دنبال خونه بگرده.البته من از بچگی لیدا رو دوست داشتم و خیلی میخاستمش.اون موقع من و یکی از دوستام که فارق التحصیل شده بود خونه گرفته بودیم و من هم دنبال یه هم خونه ای میگشتم.وقتی قضیه لیدا رو فهمیدم به خوانوادش گفتم واسش یه خونه پیدا می کنم اونجا.اونا هم موافقت کردن.چند روز بعدش یکی از فامیلامون وقتی ماجرا رو فهمید توی یه جمعی بودیم که برگشت گفت که خب برین هر دوتاتون یه خونه بگیرین.منظورش من و لیدا بود.اولاش خوانواده لیدا مخالفت کردن.البته خیلی به من اعتماد داشتن. منم دلم میخواست لیدا بیاد پیش من ولی از طرفی هم میگفتم نه بابا بیخیال.خلاصه بماند که چه لتفاقاتی تو اون سه ماه تابستون افتاد خلاصه خوانواده ی من و لیدا گفتن برین یه خونه بگیرین.منم مجبور به قبول کردنش شدم.لیدا هم بدون هیچ مخالفتی قبول کرد یعنی از همون اولش هم موافق بود.البته کلی ماجرا پیش اومد تا این تصمیم گرفته شد.
ترم بعدی که شروع شد رفتیم و خلاصه تو درس و مشقمون بودیم.لیدا پیش من تقریبا راحت بود منم بهش علاقه داشتم ولی نه از روی هوس.یه روز قرار شد من شام درست کنم و بخوریم. دستپخت من هم هی بدک نیست.بعد از این که شام روخوردیم لیدا رفت ظرف هارو بشوره بهش گفتم دست پخت من چطوره؟ برگشت گفت خوب بود.مرسی. بعد بهم گفت تو از دست پخت من خوشت میاد؟ منم نمیدونم چی شد گفتم آره هم از دست پختت خوشم میاد هم از خودت.که یهو جا خورد. فهمیدم که ناراحت شده.خواستم پا شم برم معذرت خواهی کنم گفتم بیخیال بدترش میکنم.موند و فردا که ظهر از کلاس اومدم دیدم تو خونس.بهش گفتم چرا نرفتی کلاس گفت برگزار نشد. رفتم پیشش نشستم و گفتم به خاطر دیشب معذرت میخوام.نمیدونم چطوری شد یهو یه حسی بهم گفت حرف دلتو بهش بگو...منم بهش گفتم که راستش لیدا جون یه مسأله هست که از بچگی میخوام بهت بگم ولی نمیتونم ولی امشب میخوام بهت بگم گفت باشه بگو و نشستم قضیه رو کامل واسش توضیح دادم.و در آخرش ازش خواستم تا با من ازدواج کنه.من به پدر و مادرم گفتم که لیدا رو میخوام.روز ها گذشت و من علاقه ام به لیدا چندین برابر شد.دیگه خیلی با هم راحت تر بودیم.تا اینکه یه شب اومدم خونه دیدم داره آرایش میکنه تعجب کردم و گفتم این موقع شب میخوای کجا بری که گفت هیچ جا.گفتم برای چی پس داری آرایش میکنی؟گفت برای تو . اینو که گفت شوکه شدم و گفتم چی؟!!!اونم بهم گفت دوستت دارم .منم تو اون حال و هوا بودم که یهو اومد تو بغلم و لبشو گذاشت رو لبم.اومدم که به خودم بیام بهم گفت میخوام امشب مال تو باشم عشقم.منم دیگه کنترلمو از دست دادم و رفتم سراغش...و خوابوندمش رو زمین .داشتم ازش لب میگرفتم که یهو گوشیم زنگ خورد برداشتم و گوشی رو خاموش کردم...اولش کلی ازش لب گرفتم و گردنشو خوردم تجربه سکس هم دوسه بار داشتم...اونم با دستش روی کیرم دست میکشید.من پا شدم و پیرهنمو درآوردمو بعدش شلوارمو.اونم یه تاپ تنش بود کمکش کردم دربیاره.که یه سوتین صورتی که کلی بهش میومد داشت ولی بازش نکردم و رفتم شلوارشو در آوردم یه شلوار راحتی بود.خیلی راحت در اومد.شرتشم با سوتینش ست بود و خیلی خوشگل نشونش میداد.شروع کردم بالای کسشو خوردم دور نافش و شکمش رو و پهلو هاشو.حدود ده دقیقه خوردمش فقط اونم داشت موهای منو دست میکشید .بهش گفتم حالا تو واسه منو بخور یعنی ساک بزن که گفت نه از ساک زدن بدم میاد منم هرچی اصرار کردم نخورد.بهم گفت نمیخوای منو بکنی که گفتم چرا پاشد رفت از تو کیفش یه کاندوم آورد.و کشید رو کیرم . تو این فاصله من یه قرص انداختم که دیر آبم بیاد.و کسشو آورد جلو بهم گفت بکن تو گفتم مگه پرده نداری که گفت مگه قرار نیست مال هم بشیم گفتم چرا ولی الآن نه.و رفتم سراغ کونش.بهم گفت یواش بکنی ها گفتم باشه گفتم اولش کمی درد داره.بعدش حال میده.یه کرم از روی اوپن برداشتم و مالیدم روی کیرم کمی هم دور کونش.سر کیرمو گذاشتم دم سوراخش و یه فشار کوچیک دادم و سرش رفت تو که دیدم از درد به خودش پیچید. همین که دیدم درد داره کیرمو درآوردم.که گفت بکن تو تا گشاد شه. منم دوباره سرشو کردم تو.دوباره دردش اومد منم باز خواستم درش بیارم که نذاشت.وایندفعه نصف کیرمو کردم تو کونش که یه جیغ نازنینی کشید که نگو.و بعدش به صورت نصفه نیمه تلمبه زدم یکم که کونش گشاد تر شد توی تلمبه زدنام کیرمو کامل میردم تو و در می آوردم.یه پنج شیش دقیقه ای تلمبه زدم که گفت من میخام جرم بدی و من باز گفتم نه که دیدم گفت پس دیگه بهت نمیدم.منم تو اون حس و حال قبول کردم که برم سراغ کسش.و اول رفتم و دوباره کلی کسشو لیسیدم.حالا نوبت به پاره کردن کس رسیده بود و لیدا هم داشت میگفت زود باش بکن تو...گفتم ولی کیروم خیس نکردی که به منم حال بده که باز گفت از خوردن کیر بدم میاد.گفتم پس یه تف بنداز روش که چرب شه منم نمیخوام کرم بزنم به کیرم که دیدم این کارو کرد.کمی که کیرمو خیس کردم و سرشو گذاشتم دم کسش باز بهش گفتم بیا بیخیال شو که گفت میکنی یا پاشم؟منم دیگه چشمامو بستم یه لحظه به خودم گفتم احمق بکن دیگه و یه فشار کوچیک دادم و دوباره واستادم باز به خودم گفتم باشه هرچه بهدا باد و کردم تو که دیدم دور کیرم پر از خون شد.البته نه این که سر یه گاو ببری ها یکم اومد که کیرمو خونی کرد.با یه فشار دیگه کیرم رو کامل کردم توی کسش.آخ که چه تنگ بود انگار دارن کیرمو پرس میکنن.چند تا تلمبه زدم و کیرمو در آوردم.کاندوم رو از رو کیرم در آوردم و یه دستمال پارچه ای پیدا کردم و دور کسشو تمیز تمیز پاک کردم.دستم هم کمی خونی شده بود که اونم پاک کردم.و دوباره شروع کردم به کردن کسش.ایندفعه کمی بهتر بود.همینطور که داشتم تلمبه میزدم دیدم که داره آه و ناله هاش شدید میشه گفتم حتما دردش گرفته.که یهو گفت دارم یه جوری میشم که فهمیدم داره ارضا میشه و زود کیرمو در آوردم و اونم ارضا شد.ولی من هنوز به خاطر قرصی که انداخته بودم ارضا نشده بودم.بهش گفتم باید منو هم ارضا کنی که دوباره گفت بکن تو حال داد.منم کردم تو و شروع به تلمبه زدن کردم.حدود ده دقیقه ای کردمش دیگه از خستگی داشتم میمردم.همین که داشتم تلمبه میزدم رفتم تو فکر که بعدن ها به چه مدل های یهو احساس کردم داره آبم میاد تا اومدم در بیارم آبم اومد و ریخت تو کسش.ترسیدم و گفتم که باید سریعا قرص تهیه کنی اونم گفت باشه.البته از لحن گفتنش معلوم بود از این باشه های سرسری گفت که منم گفتم نه یکی پیدا کن و جلوی چشمای خودم بنداز.اونم فرداش یه دونه از دوستاش گرفته بود و پیش من انداخت.البته بگم بعد ها راضیش کردم برام ساک بزنه که یه بار بدجور کیرمو گاز گرفت.یه بارم آبمو ریختم تو دهنش ول کامل قورت نداد.
ممنون از اینکه وقت گذاشتین و داستانمو خوندین...
و بهتون بگم که این فقط یه داستانه و نه چیز دیگه.و شخصیت های توش فقط یه اسمه.
منتظر نظراتتون هستم.
رامین

سلام دوستان اسمم ایلیاست و الآن 27 سال دارم.در سن 20سالگی ازدواج کردم و زندگی خوشی رو شروع کردم به علت شغلم مجبور بودم بناچار در استانی دیگه زندگی کنم چون قبل از ازدواجم دوسالی میشد اونجا بودم با همسرم اومدیم و زندگیمون رو در غربت و تنهایی شروع کردیم.چند ماهی میگذشت از اومدنمان به این شهر که خانمم گفت دلتنگم بریم ی سر به خانواده و شهرمان بزنیم و هم برامون خسته کننده شده منم قبول کردم و دو هفته ای مرخصی گرفتم و رفتیم شهرمان داستان من تازه از اینجا شروع میشه به زبان ساده و روان براتون تعریف میکنم.
همسرم ی برادری داره که 15سالی ازش بزرگتره که خیلی زود ازدواج کرد و زود هم بچه دار شد که الآن 14 سالشه بنامه پرستو. پرستو خانم اولین نوه است و بسیار زیبا و جذاب و شیرین که خیلی هم توپولو خوشگله با چشمانی سبز و صورتی سفید و ناز.از خوشگلی و نازیش هرچه بگم باز هم کم گفتم اولین دفعه که دیدمش شب خاستگاری ام بود.اونشب چیز خاصی بینمون اتفاق نیفتاد و خیلی عادی سپری شد.شب عروسی هم زیاد رقصید و انصافآ رقص خوبی هم داشت با وجود اینکه سنش کم بود،درسته سنش پایین بود ولی هیکل و اندامش جوری بود که بنظر بیست ساله میاد اولی بود که سینه هاش خودنمایی میکردند و باسنش هم که کاملآ برجسته بود کلآ اندام عالی و پوستی سفید و شیرینی داشت که با اون چشمای سبز و لبای سرخش میشد خوردش شب عروسی بود دیدم نگاهش ازم برداشته نمیشه و همانطور که میرقصه و قر و فر میاد داره نگام میکنه منم که اولآ هنوز بچه بود دومآ هم برادرزاده همسرم بود و سومآ اینکه شب عروسیم بود اصلا توجهی نکردم و حتی یک لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که منظور داشته باشه.همش میومد کنارم می نشست و خودشو میچسبوند بهم و دستم رو میگرفت و با شیطنتهاش کم کم گفتم حتمآ خبرهایی هست ولی باز شیطان رو لعنت میکردم و بحساب بچگیش میزاشتم دو سه روزی گذشت و دیگه پرستو رو ندیمش ولی زیاد بهش فکر کردم گفتم 14 سالشه بچه که نیست همه چیز حالیشه و متوجه میشه پیش خودم فکر کردم و گفتم بزار امتحانش کنم برادر خانمم ما رو دعوت کرد خونشون من هم از خدا خواسته قبولیدم و گفتم بهترین موقعه امتحان کردن پرستوست ناگفته نماند که من زیاد قلیون میکشم همسرم هم بخاطر من یه ذره میکشه و خبر داشتم که برادر خانم و همسرو دخترش که پرستو باشه قلیون زیاد میکشند به همین دلیل من هرجا باشم بساط قلیون برپا میشه بعداز شام داشتیم قلیون میکشیدیم که بله دیدم پرستو اومد بین من و خانمم نشست و شروع کرد به قلیون کشیدن من موقع کشیدن قلیون عادت دارم حالا هر چند نفر باشند همه دورهم یه کام یه کام پک بزنیم بعد از کشیدن اولین قلیون همسرم و مامان پرستو کشیدن کنار و من موندم با پرستوی عزیزم داشتیم میکشیدیم که شیلنگ قلیون رو از دستم گرفت و گفت من میگرم و با هم میکشیم موقع کشیدن باز شیطنتش گل کرد و با شیلنگ قلیون داشت اذیتم میکرد بعد دیدم سر شیلنگ رو با دهنش حسابی خیس کرده ک نوبتم شد گذاشتمش تو دهنم پک بزنم وای چه آب دهن شیرین و خوشمزه ای داشت مات و مبهوت نگاش کردم و چند ثانیه ای نگامون بهم گره خورد و من دیگه دیوانه شدم ازش پرسیدم چرا خیسش کردی گفت چطور مگه بدت اومد گفتم نه پرستو انتظارشو نداشتم
ببخشید دوستان امشب خیلی خسته شدم ادامشو فردا شب میزارم نظر یادتون نره

نوشته:‌ ایلیا

من آرشم 24ساله
من از کودکی تو انشا ضعیف بودم اگه در جایی غلط انشایی نوشتم به بزرگواری خودتون ببخشین
من ارش از تبریزم داستانی که براتون میگم تازه برام اتفاق افتاده من یه دختر عمه دارم خیلی خوشگله تقریبا 28سالشه
من از وقتی اونو دیدم تو کفش رفتم اخه باید بگم خیلی سکسی هستش هر روز هم خوشگلتر میشه اسم این عروس عمه ما لیلا هستش روزی از روزهای زمستان بود سال 91با گوشیم ور میرفتم چشمم به یه شماره افتاد گفتم یه اس بدم اسو دادم دیدم جواب داد شماره پسر عمم بود بازم اس دادم بازم جواب داد تعجب کردم اخه پسر عمه کس کش ما جواب اسهامونو نمیداد چی شد یه دفعه جواب داد خلاصه چند روزی گذشت یه روز تو مغازه بودم دیدم اس اومد نگاه کردم دیدم خودشه بازم تعجب کردم گفت یه زنگ بزن زنگو زدو وای چی میشنیدم صدای عروسکم لیلا جونم بود سلام دادم با صدایی لرزان گفتم چه عجب یادی از ما کردین گفت چی شده خودت بعد چند سال اس دادی گفتم همینطوری خلاصه بعد از کلی کسو شعر فهمیدم تمام اس ها رو لیلا برام میفرستاد بهش گفتم خیلی دوست دارم اما میترسیدم بهت بگم اونم گفت تو فامیل از من خیلی خوشش میاد اون روز بعد کلی حرف زدن راضیش کردم شماره خودشو بده اونم داد بعد اون دیگه با گوشیه خودش اس میداد زنگ میزد یه روز رفتم خونشون دیدم با پسر عمم نشستن اخه اینم بگم پسر عمم از لیلا بزرگه خیلی 10سال بزرگتره اما ازش مثل سگ میترسه به پسر عمم گفت من میخوام با ارش دوس بشم اونم بعد من من گفت قبول فقط کسی نفهمه منم قبول کردم اما ازش میترسیدم خلاصه گذشت تا اینکه روز 12فروردین من با دوستام رفتم گردش شب ساعت 130بود که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم وای عروسک پشت خطه جواب دادم دیدم وای چه اه اوه میکنه گفتم چیه گفت هر جا هستی بلن شو بیا کارت دارم منم ترسیدم اولش بعد رفتم دیدم پسر عمم داره این وحشیا میکندش پسر عمم بلند شد منو لخت کرد گفت بکن منم از خدا خواسته شروع کردم خوردن لباش وای چه لبایی داشت اونم منو نگاه میکرد از یه طرف میترسیدم نکنه بلند بشه منو بکنه از طرفیم لذت میبردم با لیلا بودم وای لیلا یه اندام 180قد 80وزن سینه هاش این هلو بدنشم ماه بدون حتی یه خال خلاصه شروع کردم به لب گرفتن از لیلا لیلا هم منو مثل گرسنه ها میخورد بعد رفتم طرف سینه هاش وقتی زبونمو میزدم به سینه هاش خودشو جم میکرد اه اه اه اه اوه اوه اوه میکرد منم امپرم میرفت بالا یواش یواش اومدم پایین وقتی به کسش رسیدم منو انداخت رو زمین اومد نشست رو صورتم گفت منو بخور ابمو بریز بیرون منم زیر لیلا داشتم کسشو میمکیدم اح اح اح اح اح اوه اوه اوه بلند شد دوباره منم که داشتم پایین حال میکردم پسر عمم چون از لیلا میترسه نمیتونست چیزی بگه از روم بلند شد خوابید روتخت منم بلند شدم یه کرمی زدم به کیرم تا نرم بشه یواش گذاشتم دم کوسش با گذاشتن کیرم به کوسش بازم اه اه اه بلند شد فقط میگفت پارم کن جرم بده من مال توهستم منم حشری میشدم تلمبه هارو با فشار میزدم بعد از چند دقیقه دمر خوابوندم تا کونش بیاد بالا نمیزاشت از کون بکنم میگفت درد داره یواش انگشتمو گذاشتم در سوراخ کونش با انگشتم بازش کردم بعد از چند لحظه کیر 20سانتیمو گذاشتم سوراخش یواشششش یواشش فشار دادم یه جیغی زد خودم ترسیدم نگه داشتم تا سوزش کونش اروم بشه دوباره فشارش دادم بازم نگه ش داشتم تا اینکه برا خودش جا باز کنه وقتی جا باز کرد دیگه تلمبه زدم تا اینکه ابم اومد ولو شدم روش این اولین سکس من بود برا من که خوش گذشت امیدوارم برا شما هم خوب باشه

نوشته:‌ آرش

سلام اسمم پارمیسه 24 سالمه خیلی خاطره نمیگم این داستان هم مربوط میشه به 17سالگیم من یه پسر خاله دارم که که 27سالشه اون موقع 20سالش بود اولا بهش توجهی نمیکردم خودم عاشقش نبودم حسی بهش نداشتم فکر میکردم اون هم اونجوریه من خیلس سکسی بودم کلا همیشه هم فکر سکس بودم با دوستام خیلی فیلم سوپر نگاه میکردیم عاشقه سکس بودم همیشه هم دوست داشتم تجربش کنم ولی میترسیدم عاشق کیر هم بودم یه رووز منو خونوادم دعوت شدیم خونه ی مادربزرگم که پسر خالم ارش هم با خونواده دعوت بودن داشتیم شام میخوردیم که نشست پیش من خیلی هم با هم خوب بودیم بی جنبه هم نبودیم که کسی شک کنه یا گیر بده که اینقدر خوب نباشیم حالااا درحال شام خوردن بودم که غذام پرید گلومو به سرفه افتادم اونم در حال اب ریختن واسه من هی اروم میگفت ای جونم فداتشم ججووووووون از این حرفا یه جوری شده بودم نمیدونم اونشب هم چه مرگم بود دوست داشتم کرم بریزم واسش بعد شام گفتم بریم پاسور بازی داشتیم بازی میکردیم که ههی سروصدا میکردیمو هی مامانم هینا میگفتن ساکت باشین گفت بریم حیاط من گفتم نه بریم طبقه بالا بیشتر حال میده کسی هم نمیاد صداموونم نمیاد اون هم چیزی از حرف من نفهمیدو خلاصه رفتیم بالا همش تو این فکر بودم چه جوری بهش نزدیک بشم بهش گفتم شرطی بازی کنیم میدونستم شرطو میذاره بوس از اون جایی که میدونستم روداره گفتم هرچی تو بگی گفت باشه اگه بردم باید بذاری لباتو بخورمو سینهاتو گاز بگیرم همیشه سر بوس شرط میبست این دفعه نمیدونم چرا اون حرفو زد منم از خدا خواسته قبول کردم منم گفتم اگه ببازی باید بذاری بزنمت قبول کرد وسط بازی هر جفتمون سعی میکردیم ببازیم که اخرشم من بردم قرار شد بزنمش هرچقدر که دوست دارم منم نشستم رو شکمش که بزنمش تا میتونستم چک زدم حس کردم داره یه جوری میشه ترسیدم با وجود اینکه همینو میخواستم خوابیدم کنارش که انگار خسته شدم خوابید رومو گفت چرا فرار میکنی بعدم لبامو کشید تو دهنش تجربه لب دادن داشتم ولی وقتی بوسم کرد دیوونه شدم لبامو از تو دهنش دراوردمو گفتم چیکار میکنییی بعد بلند شد از رومو منم سریع رفتم طبه پایین هردوتامون سرخ بودیمو همش به هم نگاه میکردیم من اخم کرده بودمو اون خجالت میکشید ولی ته قلبم بازم از اون لبا میخواستم دوست داشتم زیرش بودو ویذاشتم هرکاری میخواد بکنه ولی نمیدووونم چرا ترسیدم یا شایدم خجالت بود بعد از یک هفته عمه ی مامانامون فوت کرد و همه رفتن اونجا به جز زنداییم منو ارش هم موندیم پیش اون ارش عصر باشگاه داشتو گفت شب هم دیر میاد زنداییم هم قرار بود با بره جشن عقد دوستش منم تنها بودم ساعت 4بود زنداییم اماده سد و رفت ارش هم که رفت تنها بودم بعد نیم ساعت زنگ درو زدن وقتی درو باز کردم ارش بود گفت مثل اینکه برادر مربیش فوت کرده اونم نمونده بودو برگشنه بود خونه تنها بودیم از اون شب به بعد دیگه صمیمی نبودیم یه کم خجالتی بودیم ساکت بودیم که بعد چند دقیقه ارش گفت پارمیس من بابت اونشب معذرت میخوام فکر نمیکردم ناراحت بشی من جوابی ندادمو کانالایه ماهواررو عوض میکردم گفت یه چیزی بگم گفتم اوهوم بگو گفت یخوام مثل قبل باشیم اینجوری رفتار نکن باهام منم گفتم الالنم مثل قبلیم گفت راستشو بخوای من دوستت دارم تو اون لحظه انگار برق وصل کده باشن بهم از جام پریدم مغزم کار نمیکرد چشمام شده بو 4تا گفت میدونم تعجب کردب ولی اره عاشقتم میپرستمت به روی خودم نیاوردمو رفتم اشپزخونه که قهوه بخورم داشت پشت سرم میومد یخ کرده بودم هیجان زده بودم خب ارش خیلی خوشگل و خوش هیکله از پشت بغلم کرد گفت بگو که دوستم داری حرف نزدم گفت بگو پارمیسم گفتم ارش نکن برو کنار گفت نمیخوام لباشو گذاشت رو گردنمو مک زد حس کردم منم دلم میخوادش منم دستاشو گرفتمو اروم اهه کشیدم یه دفعه سرشو ارورد بالا در گوشم گفت جججججوووووووووون تو هم منو دوست داری بکو که به اندازه ی من عاشقی حرفی نزدمو چرخیدم لباشو کشیدم تو دهنمو مک زدم همون جوری رفتیم رو تخت داییم اینا خوابید رومو لبامو شدیدا مک میزد نفسم بالا نمیمد نفسای داغش میخورد تو صورتم هی روم وول میخورد رفت سراغ گردنمو مکش زد من هم به گردن خیلی حساسم اهه کشیدمو هشری شدو بیشتر مک زد عاشقه سکس بودم مخصوصا کیر خوردن دوست داشتم ب اون لحظه برسم سرشو بلند کردو گفت میذاری سینه هاتو بخورم هون لحظه هرچی میخواست میدادم گفتم اره تابمو دراوردو افتاد به جونه سینه هام بدجوری مک میزد دردم میگرفت نوک سینهامو با دندوناش میگرفتو میکشید یه جیغ اروم کشیدم که گفت جوووووووووونم مال منی میکنمت مال من میشی پردت مال منه گفتم اره مال تو ام گفت بگو عاشقمی کثافت منم گفتم اره عاشقتمو دوستت دارم دوباره شرع کررد به خوردن سینه هام منم گفتم لباساشو دیبیاره لباساشو دراورد با یه شرت بود گفتم درش بیار که گفت اخه گفتم دربیار بعدم خودم کشیدمش پایین کیرش مثل فنر پرید بیروون گفت تو هم دربیار منم شلوارمو شرطمو دراوردم کسمو که دید گفت واااااااااای جوووون میخوامش دیگه سینهاتو نمیخوام این جیگر لای پاتو بده منم گفتم باشه خوابیدمو پاهامو انداختم دور گردنش زبونشو کشید رووش خیلی منتظر همچین روزی بودم حس کردم دنیارو بهم دادن شروع کرد خوردن کوسم محکم مکش میزدو منم اهو نالم بلند شده بود اه میکشیدمو اون قربون صدقم میرفت زبونشو کرد تو کوسمو هی مکش زد خیلی لذت بخش بود بهش گفتم گاز بگیر چوچولمو گرفت به دندونشو کشید جلو حس کردم کنده شد همون جوری دندوناشو فشار میدادو من جیغ میکشیدم بعد گفتم بسه نوبته منه کیرش دقیقا همون چیزی بود که من دوسا داشتم کردمش تو دهنمو مک زدم لیسش مسزدمو با دستم بیضه هاشو میمالیدم تو فضا بود خیلی مک زدم مثل سنگ سفت شده بودو سیخ شده بود گفت دلش میخواد بکنتم ولی نمیشه کفتم چرا نمیشه گفت فکر کزدم نمیذاری گفتم میذارم ولی تخت کثیف میشه گفت بریم تو حال و بالش برداشتمو رفتیم گفت تا تهش هستم بذار پردتو پاره کنم مال من بشی منم اولش تردید داشتم ولی بعدش گذاشتم پاهامو انداختم دور کمرشو ارمو کیرشو کرد تو کسم خیلی دردم گرفت و جیغ زدم خیلی میسوخت اروم شروع کرد جلو عقب کردن و من جیغ میزدمو کم کم دردش اروم شد و تلمبه های ارشم تندتر شد داغ داغ بودیم با دستشم چوچولمو ویوالیدو با دندوناش نوک سینهامو گاز میگرفت بعد گفت بشین روش اول کیرشو دراوردو خونشو پاک کردیم بعد اون خوابیدو من نشستم رو کیرشو تا میتونستم بالا پایین شدمو اون سینه هامو چنگ میزد بعد اب من درومدو اونم بعد 5دقیقه ابش درومد که زدو درامردو ریخت رو سینهامو سینهامو مالییید وقتی ابش پاشید رو بدنم حال کردم بعد مالیدنه سینه هام خوابید رومو لبامو خوردو قربون صدقم رفت باورم نمیشد منو ارش سکس کرده باشیم و حالا مال هم بودیم از اون روز به بعد هم دوست بودیمو بعدها به مشمشنشمون گفتیمو بعد نامزد کردیئ حالا هم 7ماه نامزدیمو 6بار سکس داشتیم امیدوارم دوست داشته باشیدو بد بود هم فحش بدید داستان تخمی فحش هم میخواد دیگه عاشقتوونم.....

نوشته: پارمیس

سلام اسمم علیرضاست و مي خواهم اولين داستان سكسي ( در واقع داستان که نه خاطره سكسي ) خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم. داستانو باید از سال 69 تعریف کنم که اونموقع تقریبا 11 الی 12 سالم بود راستش من چند تا دايي دارم . کوچکترین دايي ام که البته چندسالی از من بزرگتر بود بخاطر اینکه مادر و پدرش یعنی پدر بزرگ و مادربزرگ مادری ام در روستا زندگی می کردند اکثراٌ در خانه ما بودش و در واقع با ما زندگی می کرد با اینکه تقریبا 12 سالی با هم اختلاف سنی داشتیم ولی با من رابطه اش خوب بود مثلا منو به مسابقات ورزشی میبرد یا سینما که اون مونقع ها بعضا رفتن به سینما خیلی برای خانواده ها خوشایند نبود ولی بهرحال اون منو میبرد خلاصه بگذریم سال 69 بود که ما به اتفاق خانواده عموم به ییلاقی که پدربزرگ اینهام بودند رفتیم من یک دختر عمو داشتم که تقریبا 8 سالی از من بزرگتر بود و اسمش هم مرجان بود . مرجان يه دختر قد بلند و خوش هيكل بود. قدش 175 و وزنش هم 70 كيلوبود يعني قد و وزنش تناسب خوبي با هم داشت. صورت جذابی داشت با لبهاي غنچه اي و سرخ رنگ مثل انار و ابروهاي مشكي كشيده و چشمان درشت سياه رنگ . خلاصه منم توی حال و هوای ییلاق خوش و خرم بودم تا اینکه یک روز آقایون که رفتند حمام من خواب مونده بودم و نرفتم بهمین خاطر وقتی خانمها داشتند می رفتند دخترعموم بهم گفت تو هم با ما بیا ( چون خودش بردار نداشت منو خیلی دوست داشت البته رابطه عمو و پدرم نیز خیلی نزدیک و خوب بود ) البته این حرف اون با مخالفت بقیه مواجه شد من با اینکه خیلی خجالت کشیدم ولی بهر حال با اونها رفتم وای نمی دونید توی حموم وقتی هیکل دخترعموم دیدم چه حالی بهم دست داد با اینکه سن خیلی کمی داشتم ولی فکر کنم از همون روز عاشق دخترعموم شدم بعد از اون تا چند ماه دعا میکردم ای کاش من چند سال زودتر دنیا میومدم یا اینکه دخترعموم چند سالی ازدواج نکنه تا من باهاش ازدواج کنم . بعد از اون یک مدتی بود که مادرم به دایی ام گیر داده بود باید ازدواج کنی که دایی ام هی طفره می رفت و به نوعی احساس میکردم خجالت میکشه حرفی رو بزنه تا اینکه یکبار که مادربزرگم از روستا اومده خیلی بهش گیر داده بود و گفت اگه چیزی نگی من به خواستگاری فلانی میرم دایی ام کلی مخالفت کرد تا اینکه خواهرم گفت شاید کسی رو میخاد دایی ، دایی ام بعد از کلی خجالت کشیدن و قرمز شدن گفت بعله عاشق دختر عموی ما شده – من که کلی ناراحت شدم ولی وقتی قرار شد چون دایی ام خونه نداشت بابام گفت تا یک مدتی بیایین توی خونه ما زندگی کنند چون خونه ما ویلایی و بزرگ بود قرار شد که دو تا اتاق رو ما خالی کنیم و اونها هم بعد از عروسی بیان در خونه ما مستقر بشند کلی از این قضیه خوشحال شدم که دخترعموم یا دیگه از اون به بعد زن دایی ام رو هر روز میبینم – پاییز سال هفتاد بود که بالاخره اونها ازدواج کردند البته من خیلی برای شب زفاف برنامه ریزی کرده بودم که متاسفانه از دستش دادم . بعد از اون من نقشه های فراوانی داشتم که تا مدتها نتونستم کاری بکنم با اینکه به خاطر روابط نزدیک فامیلی و هم خونه ای بودن زیاد با هاش برخورد میکردم اونهم با اینکه خیلی باهام راحت بود و مثل یک بردار منو دوست داشت معمولا توي خونه روسري به سر داشت و پيراهن و يك دامن بلند مي پوشيد و هرگز لباسهاي خيلي تنگ تنش نميكرد. با اين حال خيلي اندامش سكسي بود طوري كه من هميشه يواشكي سينه هاش رو ديد ميزدم با اینکه زیاد بزرگ نبودن ولی من عاشقشون بودن و چون معمولا تیشرت می پوشید مي شد از روي لباس نوك پستوناش را حس كرد. 2 تا سينه گرد اناری كه هميشه توي لباساش خود نمايي ميكرد. اما بد تر از همه يه كوني داشت كه نگو. با اين كه دامن مي پوشيد و لی دامنهاي اون در قسمت باسن زياد تنگ بود هميشه كونش مي خواست دامنشو پاره كنه و بزنه بيرون. واي وقتي راه ميرفت و پشتش به من بود واقعا كيرم بلند مي شد. هنگام راه رفتن لمبرهاي كونش مثل ژله تكون ميخورد و توي دامنش اين ور و اون ورميشدند. كونش با اینکه باسن هاي بزرگی نداشت در عين حال گرد و قلمبه بود و هر روز هم کونهاش خوشگلتر و سکسی تر میشد معلوم بود دایی ام از اون کون کن های حرفه ای بودش . هميشه وقتي خونه خالي ميشد ميرفتم سر كمد لباسهاش و شرت و سوتين هاش رو تماشا ميكردم. از حموم كه بيرون ميومد به يه بهونه اي ميرفتم تو حموم و سوتينش رو بو مي كردم . چه بوي خوبي داشت واقعا ديوونه ميشدم وقتي اون 2 تا سينه هاي گرد و اناری رو توش تصور ميكردم. اما يه جاي خوشحالي براي من مونده بود گفتم هر وقت بچه دار شد هنگام شير دادن بچه بالاخره ميشه سينه هاش رو ديد زد. یا میرفتم دامنشو کش میرفتم و خودم با اون تخلیه میکردم یک دفعه نزدیک بود بدجوری ضایع بشم البته به خیر گذشت موقع عید بود و خانه تکانی و تمیز کردن اتاق شد من یادم رفته بود دامنو از گوشه اتاقم بردارم که خوشبختانه خود زندایی اونو برداشته بود و به روی من نیاورد یا اینکه یکبار خونه یکی از دایی هام شام دعوت بودیم که در واقع بعد از عروسی دایی چون اونها توی خونه ما بودن تمام مهمونی هایی که ما می رفتیم اونها می اومدند چون فامیل مادری که بخاطر دایی و فامیل پدری هم که زن دایی در واقع دختر عموم بود خلاصه موقع برگشتن چون شب عیدی بود آژانس نبود ما مجبور شدیم با یک ماشین برگردیم خانواده ما 5 نفر و با دایی و زن دایی ام هم میشدیم هفت نفر دایی با بابام و خواهر کوچیکتر من جلو نشستند و مامان و خواهر بزرگتر که نشستند منم که یکجوری معطل کردم کنار زندایی ام بشینم اونم نشست کنار من چون همه هیکلی بودیم ( البته چاق نه ) نشستن سخت بود بهمین خاطر زندایی برگشت و به حالت پشت به در عقب و روبروی من نشست طوری که پاهاش روی پاهام بود –تقریبا یک مقداری که اومدیم من دستم پایین بود یکدفعه ناخودآگاه به چیز خیلی نرمی خورد دیدم بعله دستم خورده به جایی که خیلی وقت آرزو داشتم به کون خوشگل مرجان جونم دیدم حواسش نیست یکم با دست و با ترس و لرز شدید کونشو مالوندم اول متوجه نبود چون مشغول صحبت با مامانم بودش ولی یک لحظه دیدم متوجه شده و با عصبانیت داره منو نگاه میکنه منو بگو دیگه حسابی هنگ کردم فقط نریدم کلا خشکم زده بود و دستم همونجا باقی مونده بود بعد از چند لحظه که یکم اعصابم آرامش پیدا کرده بود رفتم دستمو از زیر در بیارم که دوباره به کونش خورد منم دوباره کرمم گرفته بود یک کم دستمالی کردم ولی تا برم بیشتر پررو بازی در بیارم بدون اینکه کسی بفهمه دستمو از زیر در اورد و به حالت تهدید به من فهموند که دیگه بسه خلاصه حسابی ترسیده بودم گفتم نکنه به دایی ام بگه تا حسابی ضایع بشیم اونشب موقع پیاده شدن دیدم چیزی به دایی ام گفت و دایی ام یک لحظه نگاهی بهم کرد من دیگه کاملا به خودم ریدم حسابی ترسیده بودم خلاصه شب رفتم پشت اتاقشون ببینم چه خبره نکنه چیزی بگه دیدم نه خوشبختانه دارن صحبتهای معمولی میکنند و بعد از اون هم که صدای آخ و اخشون رفته بود هوا هی زن دایی میگفت بسه ، بلند شو ، خسته شدم و مردم ولی دایی هی تلمبه میزد البته اینو بگم که اتاق خوابشون کنار اتاق خواب من بود که یک پنجره بزرگ داشت و کنار دیوار همسایه بود و منم اکثر شبها پشت پنجره می رفتم و صداشون مشنیدم ولی جرات نمیکردم بلند شم نگاه کنم چون دیوار همسایه یک حالتی بود و در حدود 60 الی 70 سانتی پنجره اتاقشون قرار داشت و اگه یک پای خودم روی دیوار می گذاشتم و یک پای خودمو بالای نرده ای که روی تراس بود میشد داخل خونه رو نگاه کرد ولی خب تا مدتها تخم نکردم اینکارو بکنم فقط یکبار برای چند لحظه دید زدم که دیدم زندایی ام چهارزانو نشسته بود و دایی ام از عقب داشت تلمبه میزد شانس اوردم که پشتشون به من بود وگرنه حسابی ضایع می شدم البته یک چیزی که توی این مدت فهمیده بودم اینکه دایی ام یک مقدار بی احساس بود خوش کیر و پرتوان در سکس بود ولی بی احساس بود در صورتیکه زن دایی حسابی حشری بود و دلش میخاست خوب اونو ببوسه و لمسشو کنه چون اکثرا شروع کننده و تقاضاکننده سکس زن دایی بود
یکبار هم از فوتبال اومده بودم میخاستم برم دستشویی خونه ما هم یک دستشویی توی حیاط داشت و هم یک دونه تو خونه که ما معمولا از حیاطیه استفاده نمیکردیم تا اینکه دایی اینها که اومدند اکثرا از اون استفاده می کردند و بعدها بابام کنار دستشویی یک حمام کوچیک هم کنار اون که گوشه حیاط بود ساخته بود منم همون موقع تو دستشويي بودم كه صداي مرجان از اون ور ديوار مي يومد. به طور اتفاقي نگاهم به لوله اي افتاد كه به طرف حموم رفته بود. يه دفعه متوجه شدم كه اطراف لوله بازه و با پنبه اطرافش رو پوشندند. بلا فاصله اونارو در اوردم. تو سوراخ كه نگاه كردم. مرجان جلوي چشمام بود. با يه شورت و سوتين . كه ديدم سوتينش را هم داره در مياره. اما پشتسش به من بود. من داشتم كونش را ديد مي زدم يه شورت سفيد تنگ پاش بود و كونش حسابي زده بود بيرون. در حال ديدن كونش بودم كه يه دفعه برگشت و من سينه هاش رو ديدم. عجب چيزي بود. خلاصه من داشتم مرجان رو ديد ميزدم. از يه طرفي هم دستم به كيرم بود و داشتم جغ ميزدم. وقتي رفت زير دوش شورتش خيس خيس شد و انگار كونش 2 برابر بزرگ شده باشه. يه دفعه شورتش رو كشيد بيرون و كونش زد بيرون من هنوز كسش رو نديده بودم چون تو ديدم نبود. در حال ديدن لمبرهاي كونش بودم كه دستش رو ميمالوند لاي كون و روناش و خودشو مي شست. يكم جابه جا شد و يكدفعه كسش رو ديدم. عجب چيزي بود بعد دیدم تیغ برداشته موهاي كسش رو هم با تيغ می زنه و. . . با ديدن اون صحنه ها چندبار خودمو رو تو دستشويي خراب كرده بودم
بعد از مدتی دایی با پولي كه پس انداز كرده بود يه خونه جداگانه واسه خودشون خريدند. و ديگه داييم پيش ما زندگي نمي كرد. ولی خب خانه نزدیک خونه خاله من بود و مرجان هم که حالا صاحب یک بچه پسر شده بود اکثرا اونجا بود و من هم به بهانه های مختلف خونه خاله و دایی می رفتم تا اینکه بابا و مامانم که معمولا هر سال یک سفر زیارتی می رفتند حالا سوریه یا مکه و این اواخر هم که کربلا باز شده بود اونهم اضافه شده بود به سفرهاش - و هر چه من مخالفت میکردم نرو قبول نمیکردند و بابام هم یک مغازه سوپر مارکت خیلی بزرگ در جای با کلاس شهر داشت که وقتی می رفت من مغازه رو می گردوندم با اینکه سخت بود ولی خب معمولا موفق بودم و بابام هم کاملا بهم اعتماد داشت منم با اینکه موقعیت فراوانی در مغازه برام پا می داد ولی خب توی مغازه اصلا کار خلاف نمیکردم وقتی بابا اینها به مسافرت می رفتند برای اینکه خواهرهام تنها نباشند و به خاطر رابطه دوستی که با زن دایی پیدا کرده بودند معمولا اونها به خونه ما میومدند تا ما تنها نباشیم . سال 76 بود و من پیش دانشگاهی ام رو تموم کرده بودم و داشتم میخوندم برای کنکور که قرار شد بابام اینها برن حج عمره و قرار شد دایی اینها هم بیان خونه ما حدود یک هفته ای از سفرشون می گذشت منم مشغول مغازه که صبح زود می رفتم و آخر شب خسته و کوفته به خونه می رفتم و دوش میگرفتم و می خوابیدم دیدم دایی ام میگه یک ماموریت کاری براش پیش اومده و مجبوره بره ماموریت و اونها می خواهن برن خونه و زن دایی بره خونه باباش که همون عمومه با این حرف داييم تو كونم عروسي شد و بزن و بكوب راه افتاد و توی دلم گفتم باید نزارم زن دایی بره و خلاصه فرصت مناسبیه که ترتیبشو بدم بعد با کلی چرب زبانی و کس شعر راضیش کردم که اونجا بمونه چه فرقی میکنه و غیره و بعد زن دایی گفت اینجا راحتتره همونجا میمونه و منم کلی خوشحال شدم خلاصه بعد از رفتن دایی یک هفته ای بدون هیچ حادثه ای گذشت خیلی سعی کردم یک کاری بکنم ولی نتونستم مخصوصا اینکه فهمیده بودم این مرجان جون ما از تاریکی می ترسه و شبها خواهرام می رفتند پیش اون می خوابن – تا اینکه یک شب که خیلی خسته و کوفته به خونه اومدم دیدم خواهرهام به خاطر دیدن یک فیلم دارن دعوا می کنند یکی میگفت بزن سه یکی دیگه می گفت بزن دو یا یک – با اینکه خوشبختانه خونه ما سه تا تلویزیون بود ولی بازهم داشتند دعوا می کردن سرشون داد زدم چه خبره خب یکی بره توی اون اتاق فیلم ببینه دیدم می گن این که اینجا هستش آخه 29 اینچ بود بزرگتره و اونها هم چون 21 و 14 اینچ هستند حال نمیدن خلاصه منم دیگه کلافه شدم و برای اولین بار کمربندمو دراوردم و رفتم برم اونهارو ساکت کنم دیدم که زن دایی ام منو از پشت بغل کرده و نمیزاره من برم اونهارو بزنم آخ وقتی اون سینه هاش بهم خورد من که یکجوری شدم و حسابی شق کرده بودم و هی الکی خودم به جلو می بردم که مثلا میخام اونهارو بزنم بعد از یک مدتی زن دایی به خواهرهام اشاره کرد که برن توی اتاقشون و همزمان من روی خودم برگردوندم به سمت زن دایی ام که دست منم خورد به سینه هاش و دست اون هم خورد به کیر من که حسابی شق کرده بود و خودم هم تا اون روز اونو به این بزرگی ندیده بودم یک لحظه دیدم زن دایی با دیدن کیر من یکجوری شد ولی سریع خودشو جمع کرد و گفت خسته ای برو یک دوش بگیر منم گفتم باشه و از همونجا داد زدم به خواهرهام و گفتم حق ندارین از اتاقتون بیایین بیرون رفتم حموم و حسابی هم به کیرم رسیدم و با خودم گفتم اگه امشب کاری نکنم دیگه نمیتونم کاری بکنم و بالاخره گفتم هر جوری باید مرجان جونمو امشب بکنم توی همین فکرها بودم که البته یکبار هم جق حسابی زده بودم با اینکه زمستون بود یک دوش آب سرد گرفته بودم و حسابی سرحال بودم که دیدم در میزنند گفتم کیه دیدم زن داییه هستش که میگه می خواهی پشتتو بسابم ( آخه بچه تر که بودم و اونها خونه ما بودند میومد پشت من می شست و این مسئله کلا برامون عادی بود ) من که از خدا خواسته دیدم بهترین فرصته چون حموم داخل حیاطم رفته بودم گفتم درهام که بسته هستش و پسردایی هم که خوابه و خواهرهام هم جرات نمیکنند بیان بیرون از ترس من و هم اینکه صدا هم که به اونها نمیرسه به خاطر فاصله حموم تا خونه – منم گفتم یک کم صبر کن شورتمو بپوشم توی موقعیت هم یک کم با کیرم که بعد از جق خوابیده بود ور رفتم تا بزرگ شه و از عمد با کیر بادکرده رفتم جلوی در و درو برای مرجان جون بازکنم منم قدم یک و نوده و حدود نود کیلو وزن دارم کلن تعریف از خودم نباشه پسر خوش تیپ و خوش هیکلیم خلاصه یک لحظه دم در ایستادم دیدم زن دایی ام اول چشمهاش به کیر باد کرده من افتاده و یک کم ترسید می خواست برگرده که گفتم پشتمو نمیخواهی بشوری گفت خب برو تو و بزار منم بیام تو دیگه جلوی در ایستادی چطور من بشورمت یک ببخشید گفتم و کنار رفتم تا اون مشغول بشه بعد مرجان جونم مشغول سابیدن پشتم شده بود بعد که کارش تموم شد تا بره دستشو بشوره من سریع تشت آبو برداشتم و مثلا میخام پشتمو آب بکشم تقریبا اکثر آبو مثلا بطور ناخودآگاه ریختم سر مرجان جونم سریع ببخشیدی گفتم و مرجان هم یک کم دامنشو بالا زد که آبشو بچکونه که منم که دیگه دیوونه شده بودم سریع چسبیدم بهش ، يه پيرهن قرمزكه يكم چسبون تروتنگ تر از معمول بود وسينه هاش از تو پيراهنش تقریبا زده بودند بيرون. سریع دامنشو كشيدم پايين تا روي روناش . یک شلوار چسبون صورتي پاش بود که كامل از توي كونش كشيدم پايين و تونستم كونشو كامل ببينم واي چه كون بزرگي يه شورت زرد رنگ خيلي تنگ پاش بود. نمي دونم شرتش براش كوچيك بود يا اينكه مدل شرتش اين جوري بود اخه لمبرهاي كونش از پايين شرتش يكمي زده بود بيرون . مرجان با اين كار من حسابی جا خورده بود. ديگه حال خودمو نفهميدم دست انداختم توي شرتش و شرتشو سريع كشيدم بيرون واي حالا داشتم كونشو كامل ميديدم. وقتي شرتشو با اون سرعت كشيدم بيرون كونش مثل يه هلوي درشت بيرون افتاد و خيلي پهن تر از اون چيزي بود كه فكرشو بكنيد فكر كنم اون شرت تنگ لمبرهاي كونشو به هم فشرده بود كه با در اوردنش يهويي پهن تر شد. وقتي مرجان ديد كه من شرتشو كامل از پاش كشيدم بيرون کاملا غافل گير شده بود یک مدت حسابی هنگ کرده بود وگفت داري چيكار ميكني . گفت چرا اين جوري ميكني. خجالت بكش من زن دايي تو هستم . بغض توي گلوش پيچيد و گفت بيشعور منو ول كن. به دایی و مامانت نمي گم. برو گمشو كثافت. و خواست بلند بشه كه من اجازه ندادم و منم که با یک دستم اونو نگه داشته بودم و با یک دست دیگه ام کارمو میکردم خیلی زور میزد و هی مشت میزد به پشتم و چنگم هم میکشید به پشتم ولی خب چون من که گفتم هم وزنم و هم قدم از اون بیشتر بود و هم اینکه هوس بر من غلبه کرده بود و انگاری که زورم چندین برابر شده بود اونو روي زمین خوابوندم و دامن و شلوارو شرتشو كه تا نيمه پايين بود با هم كشيدم از پاش بيرون. واي عجب رون هایی داشت. رونهاي كشيده كه مثل برف سفيد بودند. يه شرت بيشتر که پام نبود و كيرم داشت از شرت ميزد بيرون. با یک دستم که آزاد بود شورتمو کشیدم پایین دیدم مرجان میگه مي خواهي چيكار كني نكنه. . . . . . گفتم اره مي خواهم كس خوشكل زنداييمو بخورم. با شنيدن كلمه كس ترسيد و جيغ و فريادهاش شروع شد. چون هنوز تا اون لحظه فکر اینجا رو نمیکرد که واقعا بخواهم بکنمش
گفتم زحمت نكش كسي اين جا نيست. افتادم روش ودست زدم به سينه هاش كه داشت پيراهنشو پاره مي كرد و اين بار محكم اونا رو با دستم فشار دادم طوري كه مرجان جيغ زد وگفت اخ تو رو خدا نكن. منو ولم كن. اين كارو با من نكن. خواهش ميكنم. نميذارم كسي از اين موضوع چيزي بفهمه. گفتم برو بابا بزار كارمو بكن. دگمه هاشو باز كردم و پيراهنشو در اوردم. يه سوتين سفيد تنش بود. هيكل تو پر و سفيدي داشت. بالاي سينه هاش وكنار سينه هاش از لبه سوتين بيرون زده بود. دست كردم تو سوتين و سينه هاشو بادستم گرفتم و مي مالوندمشون. بعد سوتينش رو در اوردم. سينه هاش افتاد بيرون . خیلی مقاومت میکرد و هم چنان به تنم چنگ میکشید یکبار اومد به صورتم چنگ بکشه که دو تا دستهاش گرفتم و اجازه اونو بهش ندادم ولی خب هر موقع فرصت گیر می اورد با مشت یا چنگ بدنمو زخمی میکرد و منو با اینکارش جری تر . مرجان خجالت مي كشيد و فقط يه حرف نوك زبونش بود. (تو رو خدا ولم كن. اين كارو با من نكن)حالا اون سينه هاي بلورين بعد از 6 یا 7 سال بد بختي جلوي چشمام بود . سينه هاش گرد بود مثل 2 تا هلوي بزرگ. پوست سينه هاش كشيده تر از پوست قسمت هاي ديگش بود و وقتي اونا رو با دستات مي ما لوندي بافتي از چربي رو داخلش حس ميكردي. با نوك برجسته قهوه اي رنگ جلوي سينه هاش ويه هاله و گردي قهوه اي خيلي خوش رنگ اطراف نوك سينه هاش. واي كه چقدر نرم بودند. شروع كردم وروي پوست سينه هاشو كه كشيده و نازك بود ليس ميزدم. پستوناشو به هم ميمالوندم و وسطش از بالا به پايين ليس ميزدم. با نوك زبونم روي نوك سينه هاش مي مالوندم بعد تو دهنم مي كردم و اونا رو مي مكيدم. چقدر خوشمزه بود. من حسابي عرق كرده بودم و به نفس نفس افتاده بودم . مرجان هنوز مقاومت ميكرد و مي گفت تو رو خدا بسه . ولی بعد از مدتی دیگه انگار زوری براش نمونده بود مقاومتش کمتر شده بود و توي صداش شهوت و حس شهوت الودوجود داشت و صداش مي لرزيد. بلند شدم و شرتمو از پام بيرون كشيدم . تا حالا كيرم رو به اين بزرگي نديده بودم . نگاه چشمان درشت مرجان به كير من بود و با چشماش زل زده بود وبه كيرمن نگاه ميكرد و با خود ميگفت يعني چه اتفاقي قراره بيفته؟؟؟ پاهاشو از هم باز كردم . یکم مقاومت میکرد و اونهارو دوباره جمع میکرد ولی با یک دستم که آزاد کرده بودم با فشار و زور بازشون کردم كسش قشنگ جلوي چشمام بود. يه قسمت صورتي رنگ وبدون يك مو. بوي خوبي مي داد. زبونمو كشيدم روي كسش. چند بار اینکارو تکرار کر دم مرجان يه اه بلند كشيدااااااااااااااااااااااه ه ه . لبه هاي كسش رو از هم باز كردم و زبونم را روي لباي كسش مي مالوندم. اه مرجان بلند شد وحسابي به نفس نفس افتاده بود ديگه حرفي از اينكه اين كارو نكن وجود نداشت. هيچ مقاومتي هم نشون نميداد. پاهاشو بازتر كرد. من زبونمو از پايين كسش كشيدم به طرف بالا و با نوك زبونم چند تا ضربه به داخل كسش زدم وبعد زبونم را روي چوچولش تاب دادم بعد از چند لحظه و خوردن چوچولش مرجان يه جيغ بلند زدو فکر کنم ارضا شده بود وگفت تو رو خدا كسمو بليس. تازه فهميدم نقطه حساس بدنش چوچولش هست. واين كاره من باعث شده خوشش بياد و مقاومت نكنه. منم حسابي كسشو ميخوردم كه يك دفعه بلند شد و كسش رو از زير زبون من ازاد كرد. با دستش كير منو گرفت وگفت خيلي بزرگه. وكلاهك كيرم رو ليس زد وكرد توي دهنش . تازه فهميدم كه راسته كه ميگن شهوت زن از مرد چند برابر بيشتره. حسابي كير منو ميخورد. البته اولش یک مقدار ناشیانه می خورد معلوم بود خیلی اینکارو دوست داشته یعنی هم اینکه کسشو یکی بلیسه و هم اینکه برای دایی ام ساک بزنه ولی خب دایی بی احساس ما از اینکارها خوشش نمیومده . منم اخ و اوخم در اومده بود كه ديدم رفت سراغ تخمام و كرد تو دهنش و يكم فشار داد كه دردم گرفت. با دندونش از كلاهك كيرم يه گاز كوچولو گرفت و روي زمین کامل دراز كشيد و پاهاشو داد بالاو چسبوند به هم وگفت زود باش عجله كن. مي خواهم حسابي جرم بدي. پاهاشو برد بالاتر و محكم به هم چسبوندوبا دستش پاهاشو نگه داشت. كسش از اون وسط زده بود بيرون. رفتم و لبهاي كسشو با دستم باز كردم . اول كيرم را روي چوچولش مي ما لوندم كه اخ واوه 2 تاييمون در اومده بود وخيلي حال مي داد . گفت بكن ديگه. منم كلاهك كيرم را گذاشتم وسط كسش و اروم فشار دادم تو. يه جيغ بلند كشيد اخ و من ترسيدم. گفت پس بقيش كو گفتم الان مياد . يكم فشار دادم ولوله كيرم را اروم تا ته كردم داخل كسش. گفت وايييييييييي چه كلفته. مثل اتيشه. دارم اونو زير نافم حس ميكنم. داخل كسش خيلي تنگ بودم و من به زحمت كيرمو اون تو جا دادم. داخلش داغ و چسبناك مانند بود خيلي هم گرم بود. شروع به تلمبه زدن كردم . اول اروم اروم. اونم اه واوه ارومي ميكرد. هر دو خيس عرق شده بوديم. بعد شدتشو زياد كردم. ومحكم كيرمو تو كسش جلو وعقب ميكردم. اون گفت يواش . ولي من حاليم نبود . جيغ ميزد و منم از شدت شهوت فرياد ميزدم. صداي كيرم كه به كسش ميخورد صداش مانند چالاپ چولوپ بود . احساس كردم ابم داره مياد. بلافاصله تلمبه زدن رو متوقف كردم و روش دراز كشيدم دستم رو بردم به طرف سينه هاش و شروع به مالوندن اونا كردم. صداي اخ وناله هاي ما به سكوت تبديل شد و مرجان با صدايي كه شهوت توش موج مي زد گفت. زود باش ادامه بده گفتم ولي من مي خواهم قبل از اينكه براي بار دوم ابم بياد (اخه يه سري كه كسشو ميخوردم ابم اومده بود) ابمو بريزم توي كونت. كيرمو در اوردم. و به روي شكم خوابوندمش. كون پهنشو مالوندم وبا كف دست چند تا ضربه شلاقي به كونش زدم. شالاپ شولوپ. اون گفت اخخ دردم مي گيره يواش. لمبرهاي كونش رو كنار زدم. كونش يه سوراخ كوچولو و ريز داشت. تف به سوراخ كونش ماليدم وكلاهك كيرمو گذاشتم لبش كه فشار بدم تو كه يكدفعه خودشو سفت گرفت. گفتم چرا خودتو سفت مي كني گفت تو رو خدا من از كون ميترسم خيلي درد داره. من وقتی به دایی ات میدم خیلی دردم میاد تازه كيرش از تو خیلی نازكترو کوچکتره آخه کیر من در حالت عادی کلفت و بزرگه در اون حال که نگو واقعا کلفت و بزرگ شده بود 20 الی 25 سانتی شده بود . گفتم همچين ميكنم كه دردت نگيره. قبول نمي كرد گفتم امتحانش ضرر نداره يكم ميكنم اگه درد داشت درش مييارم. قبول كرد بعد سر كلاهك كيرم رو كردم توش جيغ زد وگفت مي سوزه درش بيار. گفتم اولشه. حالا خوب ميشه . بعد لوله كيرم رو هل دادم تو كونش . خيلي تنگ بود البته به نسبت سایز کیر من . مرجان جيغ زدنش شروع شد.
درش بيار. سوختم. خيلي درد داره. اما به من خيلي حال ميداد و يكدفعه كارو تموم كردم وتا ته كردم تو كونش. مرجان يه جيغ بلند از شدت درد و شهوت كشيد. اخ اوييييييييي وايييييي پ پ پاره شدم. م م مي مي ميسوزه. . من يكم صبر كردم سوزشش كه تموم شد اروم اروم تلمبه زدم . لمبرهاي كونش مثل موج دريا موج بر ميداشت ومن تا ته مي كردم تو اون سوراخ ريز. اطراف كيرم كه روي كونش ماليده ميشد خيلي حال ميداد. اونم چون كونش تنگ بود خيلي جيغ مي زد و اين كارش منو بيشتر حشري مي كرد. يه لحظه ديدم ابم ميخواهد از تو كيرم فوران كنه و بزنه بيرون. كشيدم از تو كونش بيرون و بلافاصله محكم كيرمو تو كس زن دايي جازدم كه يه جيغ كشيد چند تا تلمبه زدم بعد كيرمو از توكسش كشيدم بيرون و دوباره كردم تو كسش. بار چهارم یا پنجم كه كردم تو كسش ابم باشدت تو كس مرجان پاشيد و من ومرجان يه جيغ بلند كشيديم. و بعد روي هم ولو شديم. بعد که روی زمین ولو شدم یکدفعه در پشتم احساس خارش و درد کردم دیدم مرجان داره نگاه میکنه و چندباری خودشو نفرین کرد که چرا این بلا رو سر من اورده بود وقتی توی آیینه پشتمو دیدم حسابی زخم شده بود و اکثر پشتم جای پنجه های مرجان جونم بود . دو سه جا هم خونی شده بود خیلی ناراحت شده بود هی به پشتم بوسه میزد و عذرخواهی میکرد بعد منو اونو به طرف خودم کشیدم و لبو روی لبش گذاشتم گفتم من به خاطر تو حاضرم هر دردی رو تحمل کنم بعد زیر دوش رفتیم و یه مدتی بعد همدیگرو ماساژ دادیم و یه کم سرحال شدیم دیدم کیرم بلند شده و مرجان هم با یک خنده شهوتناک گفت این که دوباره راست کرده گفتم خب بدبخت هفت هشت سال توی زندان بوده حالا آزاد شده بعد یک لب حسابی ازش گرفتم یکبار دیگه حسابی از کس و کون کردمش که خیلی حال داد بعد از اون چندبار دیگه هم فرصت شد ترتیبشو دادم اگه خوشتون اومد پیام بدید تا اونهارو هم براتون تعریف کنم الان حدود 34 سالمه هنوزهم مجردم و از شهرمون هم به شهر دیگه رفتم ولی خب هر ماهی که میرم شهر خودمون یک حالی با هم میکنیم البته الان خانواده خیلی خانواده گیر می دهند که ازدواج کنم ولی خب من به عشق مرجان جونم هنوز دم به تله ندادم جالبه دو تا مورد هم مرجان جونم برام پیدا کرده بود که فقط من به خاطر اون رفتم خواستگاری ولی یکجوری برخورد کردم و گفتم به تفاهم نرسیدیم که برای همه خیلی تعجب برانگیز بود چون من از هر لحاظ شرایط ازدواجو دارم خونه ماشین و کار خوب ولی خب عشق زندایی – دختر عمو یا مرجان جونم نمیزاره

نوشته: علیرضا

من میلاد 20 سالمه این داستان هم که میگم براتون عین واقعیته ومن اصلا با کسی سکس داشتم جز فهیمه (عروس عمم)
من دوست داشتم همیشه با عروس عمم که اسمش فهیمه اس حال کنم همیشه تو کفش هستم وبوده ام بهش خیلی زیاد نگاه میکنم قبلا هم که کوچیک بودم دوست داشتم باهاش رابطه داشته باشم. فهیمه جونم 35-36 سالشه قدش 179 و وزنشم 65 کیلوه هیکل روفرمی داره خیلی هم خوشگله. فهیمه چادری هست و من این قد وهیکل رو وقتی تو چادر میبینم بیشتر دلم میخواد بهش بچسبم اما وقتی میاد خونه ما چادرو از سرش بر میداره ومنو از خود بی خود میکنه. ما خیلی با هم صمیمی هستیم. من هر شب قبل خواب به فکرشم وفکر میکنم دارم باهاش لب میگیرم و با یاد فهیمه میخوابم. این قضیه بر میگرده به 2 سال پیش یه روز که خونشون بودم به بهانه درس خوندن رفتم تو اتاق خوابش و تمام کشو هارو دنبال شورتاش گشتم تا بلاخره پیداشون کردم داشتم برشون میداشتم که دیدم صدای پا میاد حول کرده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم تند شورتارو قایم کردم و شروع به درس خوندن کردم. اینا بگم که واقعا شورت های قشنگی داشت و بوی خیلی خوبی میداد. وقتی رفت دوباره رفتم سراغ شورتا داشتم برشون میداشتم که دوباره فهیمه اومد قلبم داشت عین ساعت میزد مونده بودم چی بگم و چیکار کنم فهیمه هیچی نگفت ورفت من هم تا موقع خداحافظی تو حیاط تو فکر فهیمه بودم که به مامانم و خواهرم میگه یا نه. تا چند وقت تو چشماش نمینونستم نگاه کنم. تاچند هفته ای هر وقت میرفتیم خونشون یا اونا میمدند خونمون یا این که فهیمه را میدیدم حول میکردم و قرمز میشدم تا اینکه یه بار اومد بهم گفت من اون قضیه (شورتا) رو فراموش کردم . به هیچ کس نگفتم و بین خودمون میمونه من خیلی خوشحال شده بودم. قبل از اون اتفاق من برای کار با شوهرش یعنی پسر عمم که شغلش نقاشی ساختمون بود میرفتم و برای نهار میرتم خونشون تا اونو دید بزنم بعد از اون اتفاق دیگه نمیتونستم برم خونشون. تا اینکه دوباره با هم خوب شدیم. بعد از اون اتفاق پسر عمه ام و فهیمه رفتند مسافرت وکلید خونشونو برای اینکه خونشون تنهاست به من دادند تا شبا اونجا بخوابم. فهیمه قبل از رفتن یه نگاهی به من کرد و هیچی نگفت منظورش درباره اون شورتا بود. من حال کرده بودم وقتی اونا رفتند رفتم تو خونه یه راست رفتم سراغ لباسها و شورتاش وقتی دنبال لباساش بودم دیدم چند تا لباس خواب هم اونجاس یه فکری با خودم کردم که فهیمه اونارو عمدا اونجا گذاشته یا نه وقتی شب شد با شورتا ولباس خوابها بازی کردم وچند تا فیلم سوپر دیدم وبا همون لباس خوابها خوابیدم نمیدونید چه حس خوبی بهم دست داد تا صبح نشده بود چند بار از خواب پریدم یه دفه رفتم سراغ لب تابش روشنش کردم دیدم رمز نداره آخه میدونستم عکس که میندازند تو لب تاب ذخیره میکنن وقتی روشن شد دنبال عکسا میگشتم که چشم افتاد به یه عکس لخت بازش کردم دیدم فهیمه بود با لباس خواب چند تا از این عکسا دیگه هم پیدا کردم که فقط فهیمه توش بود و از پسر عمم خبری نبود شکم به یقین تبدیل شد که فهیمه اونا رو عمدا اونجا گذاشته و برای لب تابش هم رمز نگذاشته چون قبلا که برای نصب ویندوزش میرفتم قفل داشت تمام عکس هارو تو فلشم ریختم و به یاد انها کف دستی میزدم شب آخر بود میخواستم یه دونه از شورتاشو بردارم اما گفتم نه ضایع میشم وقتی اومدند فهیمه بهم گفت این چند روز تو خونه ما بهت خوش گذشت؟ منا که میگی مونده بودم که چی بگم چند بار میخواستم برم باهاش حرف بزنم اما یه نیرویی جلوم را میگرفت ونمیتونستم برم باهاش حرف بزنم. پارسال با هم رفتیم شمال تو آب که میرفت ولباساش به بدنش می چسبید تموم هیکلش میافتاد بیرون دوست داشتم بغلش کنم و بوسش کنم. شب که میشد و همه میخوابیدند من به بهانه دستشویی میرفتم بیرون سراغ شورتش که روی بند آویزون بود و باهاش حال میکردم تا یه هفته ای که تو ویلا بودیم این کار هر شبم بود. شب آخر یدونه از شورتاش که آبی بود و بوی خوبی هم میداد رو برداشتم و قایمش کردم فردا صبح فهیمه داشت دنبال شورتش میگشت من حال کرده بودم که دنبال شورتش میگشت و زیر چشمی نگاش میکردم و میخندیدم یه دفه اومد طرفم و نگام کرد من گفتم دنبال چیزی میگردی فهیمه گفت نه هیچی و رفت تازه یادم افتاد که فهمیده من برشون داشتن واون قضیه 2 سال پیش رو یادش نرفته من خودمو به بیخیالی زدم و شورتشو تو ماشین قایمش کردم تا وقتی رفتیم تهران خونمون. یه روز پسر عمم بهم زنگ زد وگفت برای نقاشی ساختمان میره بیرون شهر وشبم اونجا میخوابه به من هم گفت تو هم باید بیای من اولش قبول کردم اما به فکر فهیمه افتادم بعد گفتم نه نمیتونم بیام اونو پیچوندم ساعت 6-7 عصر بود دلمو زدم به دریا و رفتم خونه فهیمه قبلش اون شورتی که از تو شمال کش رفته بودم رو پوشیدم و رفتم خونشون زنگ زدم و فهیمه درو باز کرد و من رفتم تو خونه دیدم کسی نیست فهیمه رو صدا زدم دیدم از تو اتاق خواب صداش میاد و میگه الان میام وقتی اومد بیرون دیدم با همون لباسهایی که عکس گرفته بود اومد جلوم من چشام شیشتا شده بود تند رفتم تو بغلش و اون آرزوهای غیره واقعی الان واقعیت پیدا کرده بود شروع کردم به لب گرفتن گردنشو خوردم لاله های گوششو خوردم انگار هیچ کس این کارارو براش نکرده از بس داشت حال میکرد داشت داد میزد وگوشم داشت کر میشد شروع کردم به خوردن سینه هاش دیدم نقطه حالش سینه هاشه همون جوری که داشتم سینه هاشو میخوردم دیدم تو بدنش یه لرزشی افتاد و فهیمه ارضا شد منم رفتم سراغ کسش و تموم آباشو خوردم انقدر کسشو خوردم که داشت از حال میرفت واقعا چه بوی خوبی میداد اون روز تا صبح فقط برای فهیمه تموم بدنشو لیس میزدم و اصلا به فکر خودم نبودم ساعت 5-6 صبح بود انگار خواب به چشم هر دوی ما حرام بود با هم رفتیم حموم دوباره تموم بدنشو خوردم فکر کنم تا صبح 7 بار ارضا شده بود و من تموم آبهاشو خوردم بعد از حموم با هم رفتیم خوابیدیم یه دفه از خواب پریدم دیدم ساعت 12 است زود بلند شدم وبا یه لب اساسی رفتم خونه دیگه با فهیمه تلفنی با هم حرف میزدیم تا یکی دوماهی با هم نتونستیم باشیم از اون موقع به خواسته من و فهیمه بیشتر خونه همدیگه میرفتیم هر موقع که ما میرفتیم خونشون یا اونا میومدند خونمون با دست ازخجالتش در میومدم یه روز دیدم فهیمه تلفن زد و گفت مجتبی (پسر عمم) برای فوت یکی از دوستاش رفته شمال منم دنبال یه فرصتی بودم رفتم خونشون دیدم فهیمه که نبود سلطان بود یه لحطه نشناختش از بس آرایش کرده بود با یه لب رفتم سراغ کسش دیدم چه ناز بود آخه اون شب زیاد نگاش نکرده بودم عین کس یه دختر بود که تا حالا سکس نداشته تا کیرمو در آوردم بدونه اینکه بگم برام ساک بزن گذاشتم دم کسش وقتی میخواستم فرو کنم تو کس نازش اصلا فرو نمیرفت انگار مجتبی تا حالا باهاش سکس نداشته یه کم فشار دادم چه داغ بود اون کس نازش تا صبح اون کس نازشو کردم انقدر داد میزد که منم شهوتی شدم و تند تند میکردمش اون شب ازم تشکر کرد بعد از اون روز هر موقعی که پیش میومد با فهیمه جونم سکس میکردیم و من هنوز شورت فهیمه رو دارم و هر وقت دسترسی بهش ندارم به یاد اون باهاش حال میکنم
امید وارم از داستان واقعی من که همیشه دوست داشتم بنویسمش لذت برده باشید در ضمن این اولین سکس من بود و تا الان هم با هیچ کس دیگه ای سکس نداشتم

نوشته: میلاد

سلام اسم من رضا است 30سالم و توی یکی از شهرهای آذربایجان زندگی می کنم داستانی رو میخوام براتون بنویسم برمیگرده به2سال پیش از طرف اداره رفته بودم ماموریت 4روز اونجا بودم خانوم بنده هم کارمنده یک پسر 5ساله هم دارم که اون موقع 3 سالش بود برای اینکه تنها نمونن دختر خاله اش رو که 22سال داشت اورده بود پیش خودشون اسمش نازیلابود روز پنجم برگشتم خونه می دونستم خانومم خونه نیست و احتمالا بچه رو هم برده بود مهد وچون خسته بودم برنامه ریزی کرده بودم کمی استراحت کنم خونه ما دو طبقه بود که طبقه اول مستاجر داشتیم کلید انداختم رفتم تو رفتم توی آشپز خونه از یخچال یه آب میوه برداشتم رفتم به طرف اتاق خواب در اتاق باز بود دیدم یه نفر رو تخت ما با شورت وکرست خوابیده ودستش توی شورتشه برگشتم رفتم اتاقبچه دیدم خوابیده رفتم بیرون و در زدم تا خودشو جمع جور کنه در رو باز کرد رفتم تو دیدم خیلی پریشونه سلام کردم گفتم نازی خانوم چیزی شده گفت نه خواب بوده و تازه بیدار شده گفتم ببخشید اگه بیدارتون کردم گفت نه دیگه کم کم میخواستم بیدار شم لباساشو پوشیده بود ولی کمی از سینه سفیدش معلوم بود فکر اونی که دیده بودم داشت دیونه ام میکرد که یه دفه با صداش به خودم اومدم که میگفت آقا رضا بفرمایید آب میوه دیدم خم شده وتعارف میکنه لای دو تاسینه هاش معلوم بود زوم کردم اونجا که خودشو جمع جور کرد باصدای گوشیم به خودم اومدم خانومم بود میگفت کجایی گفتم توی راهم و ساعت 2 میرسم دیدم نازی جوری نگام میکنه گفتم چیه گفت چرا دروغ گفتی گفتم حوصله ندارم بهم شک کنه که با تو تنها توی خونه ام گفت مگه چی میشه که ما تنها باشیم گفتم چرا اونجوری خوابیده بود شوکه شده بود گفت چه جوری گفتم لخت گفت مگه دیدی گفتم آره ولی برگشتم سرشو انداخت پایین رفتم روی تخت دراز کشیدم یه دفه یه چیزی روی لبم احساس کردم چشممو باز کردم دیدم نازی داره لبمو میک میزنه منم باهاش همراهی میکردم در حین لب گرفتن هم دیگه رو لخت کردیم سینه های نسبتا بزرگی داشت داشتم میخوردمشون یواش یواش رفتم پایین رسیدم به کسش صداش در اومده بود خیلی حشرش زده بود بالا 69شدیم همچین ماهرانه ساک میزد که آدم میگفت چند ساله اینکاره است بلند شدم از کمد یه کمی اسپری زدم بعد با پستوناش مشغول شدم تا اسپری اثر کنه بعد 5 دقیقه پاهاشو انداختم رو شونه هام دستشو گذاشت رو کسش وگفت که دختره منم باورم نشد قسم خورد که بار اولشه وازاون اول که با دختر خاله ازدواج کردی تو نخم بوده ودنبال موقیت میگشته خلاصه یه کم کیرمو که تقریبا20سانته رو کسش بازی دادم بعد گفتم برگرد بالش گذاشتم زیرش کونش اومد بالاکمی کرم زدم دور سوراخ کونش که از رنگ صورتیش معلوم بود که بار اولشه بادستم بازی کردم شروع کردم به گشاد کردن بعد کیرمو گذاشتم دم کونش کمی فشار دادم که ازدرد به روتختی چنگ میزد ولی چیزی نمی گفت یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن درد تبدیل شده بود به حال کردن و میگفتآاااااااااااااااااااااااااااااااایییییییی بکن رضا جرم بده خیلی وقته منتظره این لحظه ام آاااااااااااااااااااااااه بکن تا ته بکن بعد 10دقیقه تلمه زدن یک دفعه دیدم پاهاش لرزید وسست شد فهمیدم که ارضا شده من ادامه دادم لامصب اسپری زیاد اثر کرده بود20دقیقه ای تلمه زدم بیچاره دیگه حال نمی کرد درد میکشید که گفتم داره میاد گفت در بیار میخوام بخورم درش آوردم با فشار خالی کردم توی دهنش تا قطره آخر خورد و میگفت اوووووووووووووووووم چه طعمی داره تموم شد و رفتیم یه دوش گرفتیم واومدیم بیرون گفتم نازی راستشو بگو اگه بار اولت بود چرا این همه در سکس مهارت داشتی گفت بیشتراز 100 فیلم سکس دیده وخودشو ارضا میکرده از خونه زدم بیرون وحول وحوش ساعت3 رفتم خونه دیدم خانومم اومده یه نگاه به نازی کردم خندید و یک چشمک زد بعد یک ماه برای نازی خواستگار پیدا شد و عروسی کرد شب عروسی منو یه گوشه کشید وقسمم داد که فراموش کنم منم فراموش کردم
ببخشیداگه طولانی شد امیدوارم خوشتون اومده باشه
ارادتمند شما رضا البته مستعار

اسمم کامران هست 24 سالمه و داستانی که براتون تعریف میکنم برمیگرده به 4 سال پیش زمانی که در شهر اصفهان دانشجو بودم و در خانه ی خواهرم که ازدواج کرده زندگی میکردم . همه چیز از چهارشنبه سوری سال. 88 شروع شد ، ما عادت داشتیم هرسال دور هم جمع میشدیم و در حیاط خانه ی پدری دامادمون جمع میشدیم و اتیش روشن میکردیم . اون روز مشروب زیادی سرو میشد و همگی حسابی مست بودیم . برادر دامادمون در حیاط رو باز کرده بود و داشتیم مردمی رو تماشا میکردیم که شعار میدادند ( جریان انتخابات 88) که ناگهان یگات ویژه حمله کرد به سمت خونه ی ما و اومدند داخل . دامادمون سریع شیشه های مشروب رو جمع کرد و شانس اوردیم که نفهمیدند . اتیش رو خاموش کردند و چند تا فحش نثارمون کردند و دخترا رو فرستادیم داخل خونه ، تهدیدمون کردن که اتیش روشن نکنیم . سر انجام با پا درمیونی پدر دامادمون مامور ها خونه رو ترک کردند . همگی رفتیم زیر زمین خونه و دختر ها هم اومدن . چراغ ها رو خاموش کردیم و موزیک dance گذاشتیم و شروع کردیم به رقصیدن . با فندک های روشن ! بطری های شراب و ودکا یکی یکی خالی میشدند و ما هم میرقصیدیم و سیگعر میکشیدیم . همه چی عالی بود ، خواهر دامادمون که 35 سالشه و ازدواج نکرده هیکل سکسی و خوش فرمی داشت اسمش فرناز بود ، واقعا خوشتیپ خوش هیکل بود نه لاغر و نه چاق ، سینه هاشم به نظر میومد چیز ردیفی باشه ، خلاصه دیدم فرناز بدجوری تو نخمه . رفتم کنارشو یه kent power که میدونستم میکشه روشن کردم و دو کام گرفتم و بهش دادم ، اونم سیگارو گرفت و میکشید و تو چشام قفل کرده بود ، بهش گفتم میخوام یه چیزی بهت بگم تو عالم مستی ، بعدا فراموشش کن ! گفت بگو ، گفتم ازت خوشم میاد ! خندید و گفت بیا برقصیم !منم زیاد اهل رقص و این چیزا نبودم ولی گفتم اکی برقصیم ، یکم خودمو تکون دادم و رفتم تکیه دادم به دیوار و یه سیگار دیگه روشن کردم ، اومد طرفم و از پشت خودشو چسبوند بهم ! گرخیده بودم ، گفتم نکن دیونه داداشت قاطی میکنه ! گفت من 7 سال از داداشم بزرگترم هر کاری بخوام میکنم ! آقا مام چسبیده بود زیر گلومون ، میگفتم الانه که دعوا بشه ، اما دیدم نه خبری نیست . فرناز خودشو چسبونده بود به منو میرقصد . موزیک رو هم یادمه daynnight از kid kudy بود . منم تو فاز بودم و سیگار میکشیدم ، فرناز هم در حین رقص رون پامو میمالید و واقعا احساس میکردم تو یه دیسکو دنسم با یه دختر داغ و حشری ، تو همین حین بودیم که خواهرم در گوشم گفت کامران بیخیال شو این کیس تو نیست ، گفتم اکی و خودمو جمع و جور کردم ، با بچه ها رفتیم تو حیاط و یه علف پیچیدیم و کشیدیم ، و وقتی برگشتیم دیگه همش با پسرا مسخره بازی درمیوردیم ، اون روز تموم شد ، فرداش بدجور تو کفه فرناز بودم بهش زنگ زدم گفتم فرناز قضیه دیشب چی بود ? گفت من همیشه مست میشم رو یکی قفل میکنم زیاد جدی نگیر ! اینو شنیدم و دیگه تقریبا بیخیالش شده بودم ، تا اینکه بعد از تعطیلات عید فرناز اومد خونه خواهرم و به بهانه ی فیلم شب نشستیم فیلم دیدیم ، خوره ی فیلم بودیم . فیلم تموم شد و رفتیم خوابیدیم ، خواهرمو دامادمون تو اتاق خودشون میخوابیدن ، من و تو حال و فرناز هم تو یه اتاق دیگه ، شب یه دفعه فرناز اب پاشید رو صورتمو از خواب پروندتم ! و رفت تو اتاقش ، منم پاشدم رفتم تو اتاق ، گفت میخوام بخوابم !!! یعنی دیونم کرده بود حسابی زده بود بالا ، هرچی سعی کردم دیدم پا نمیده منم بیخیال شدم رفتم خوابیدم ، چند روز بعد دوباره همون اتفاق افتاد .این سری هم دوباره از خواب پروندتم ، ولی نمیذاشت ببوسمش ! منم مغرور ! پاشدم رفتم تو راهرو سیگارو روشن کردم میدونستم داره تحریکم میکنه ! ولی نمیفهمیدم چرا نمیذاره دست به کار شیم ، اذیتاش بیشتر هم شد . از عطرش (ژان پل گوتیه ) به متکاهام میزد ! شبا که میخوابیدم بدجوری میزد بالا ! اخرش تصمیم گرفتم بیخیالش شم تا اینکه یه شب اومد بغلم خوابید ! میومدم ببوسمش صورتشو میکرد اونور ، به ظور گرفتمشو بوسیدمش ! بالاخره رام شد ، سریع رفتم روشو شروع کردم به بوسیدنش ، کیرم حسابی داغ شده بود و میمالیدمش به بدنش ، لباسشو در اوردم و سعی کردم سوتینشو باز کنم دیدم جوا نمیده پارش کردم ، شروع کردم به خوردن سینه هاش ، سینه هاش خیلی نرم و خوردنی بود ولی کوچیک ، دستمو کردم تو شلوارشو میمالوندمش ، بعد چند دقیقه دستام خیس شد و نفس نفساش زیاد شد و ارضا شد ، کل شلوارش خیش شد و از حال رفته بود ، منم کنارش دراز کشیدمو اروم دستمو رو سینه هاش میمالیدم ، دستشو اورد سمت شلوارمو زیپمو کشید پایین و کمکش کردم کیرمو دراوردم ، اصلا تو حال خودم نبودم من دراز کشیده بودم و اونم شروع کرد به لیس زدن ، دستم رو موهاش بودو با موهاش بازی میکردم ، کیرمو حسابی حال اورده بود ، بعد چند دقیقه ابم اومد و همشو خورد ، بعد رفت دستشویی و اومد نشست کنارم ، باهم یه سیگار روشن کردیم و گفتم فرناز چرا ازواج نمیکنی ? گفت من هم سن و سال تو که بودم عاشفگق یه پسر بودم ، بابام نذاشت با هم ادواج کنیم منم قسم خوردم تا اخر عمر تنها بمونم , بعد سیگار یکم با هام مگور رفتیم و رفت گرفت خوابید ، یک هفته بعد خواهرم و دامادمون رفته بودن تهران ، فرناز به بهانه ی درست کردن تبلتش اومد خونه ی خواهرم ، یه لباس سکسی پوشیده بود که از زیرش سوتینش معلوم بود ،با هم نشستیم رو مبل و شروع کردم به بوسیدنش . گوشاشو میخوردم ، ناله هاش دیونم میکرد، بعدش پشتشو به من کرد و من شروع کردم به خوردن گردنش ، دستمو میکردم تو لباسش و سینه هاشو میمالیدم ، اونم به حرکت ماهرانه ای خودشو تکون میداد ، تو شهوت غرق شده بودم واقعا فرناز خدای سکس بود ، لباسشو در اوردم و بردمش رو تخت ، شلوارشو کشیدم پایی ، با اینکه 35 سالش بود بدنش مثل یه دختر 18 ساله بود ، بدن لاغر و کشیده و ظریفی داشت ، کسش تمییز و بدون مو بود ، سریع لباشامو در اوردم و کیرمو اروم بردم لب سوراخش و اروم فشار دادم ، یه جیغ کوتاهی کشید و با عقب جلو کردن من ناله هاش بیشتر میشد ، با نخوناش بدنمو چنگ مینداخت ، و ناله میکرد ، بعد چند دقیقه بدنش یه تکون خورد و ناله هاش قطع شد منم چند تا طلمبه زدم و آبم و ریختم رو شکمش .گو کنارش دراز کشیدم . ماه ها این رابطه رو داشتبگیم تا اینکه یه روز بعد از سکس بهم گفت کامران من دیگه نمیتونم ، و زد زیر گریه ، گفتم چته ? چیو نمیتونی ? گفت نمیخوام آبروم بره ، بیا تمومش کنیم . منم گفتم گریه نکن باشه هرچی تو بگی ، یک باره همه چیز تموم شد ، قاطی کرده بودم ، فرناز شده بود همه چیزم ، نمیتونستم فراموشش کنم ، ولی نمیتونستم باهاش ازدواج کنم چون 14 ، 15 سال از من بزرگتر بود ، عید امسال که به اصفهان رفتم دیدمش ، هنوز هم با بوی عطرش مشنگ میشم ، ولی افسوس که دیگه هیچی بینمون نیست .

نوشته:‌ god of mine

سلام من اسمم مسعود هستش،نمخواستم داستانم رو بنویسم ولی بعد از خوندن کلی از داستان های شما رو خوندم گفتم بیا بنویسم.
من تو کف دختر ،دختر عمه ی مادرم بودم که اسمش پریسا بود .من 22 سالمه و پریسا 24 سالشه ،پریسا رشته اش انگلیسی بود و همیشه درسش عالی بود درسش رو که تموم کرد مشغول به کار شد توی یک شرکت من هم که دیپلم رو گرفتم بیخال درس شم و رفتم سر کار قبلا خیلی هم رو میدیدم ولی از وقتی که امدم سر کار زیاد هم رو نمی دیدم بعد از مدت ها که تو کف کس و کون بودم گفتم جه کنم زیاد به دختر ها اهمیت نمیدم ولی عاشق کردنم گوشیمو برداشتم وشماره پریسا رو گرفتم گوشیو که جواب داد بهد از احوال پرسی گفتم امشب چی کاره ای من هم حوصلم صر رفته بعد از ناز و نوز گفت باشه (پریسا 3 تا خواهر داره و همه با هم تو یه خونه هستن وانوا هم صبح یرن سر کار و ساعت 7 میان و چون ما اصالتمون برای شماله اکثر فاملا شمالن ) مادر وپدرش هم با هم رابطه ی خوبی ندان و از هم تو شمال جدا زندگی میکنن.شب شد و خونه رو پیچوندم گفتم با بچه ها میریم بیرون و شب هم خونه یکی از دوستامم ، شب شد و رفتم دنبالش البته بگم چون رفتم سر کار با پول کار کرد خودم ماشین خریدم بعد از کلی حرف وحدیث چون بد رانندگی میکنم من از 16 سالگی بابام بهم رانندگی یاد داده بودرفتم دنبالش من رفتیم و چرخیدیم ولی من تو حال خودم بودم و به چیزی جز کردن پریسا فکر نمی کردم

خلاصه بعد از گردش بردم رسوندمش و موقع رفتن گفت بازم از این کارا بکن .گفتم اگه وقت بشه من کارم فروشندگی لوستر و تا ساعت 10 شب دم مغازم یه هفته ای گذشت تو مغازه نشسته بودم دیدم پریسا داره زنگ میزنه حوصله اش رو نداشتم جواب ندادم بعد از یک ساعت بهش زنگ زدم و گفت فردا بعد از ظهر برنامت چیه گفتم دم مغازم ولی اگر کاری داری در خدمتم ،گفت با ساناز دایم میریم بیرون او با یکی هست میخوام تنها نباشم میای گفتم کی میرید گفت ساعت 1 گفتم خبرش رو میدم گفت فقط زود تر بگم گفتم تا کی بیرونیم گفت تا 4_5 گفتم میام .رفتم دنبالش و 2 تا ماشینه رفتیم فشم پیاده که شدیم ساناز پرید تو بغل مهدی پریسا هم می خواست بیاد سمتم ولی روش نمی شد و اونجا بود که من همیدم من دستم رو انداختم دور کمر پریسا تا مهدی غذاها رو از تو ماشین بیاره من پریسا رفتیم چرخی بزنیم من سیگارم رو روشن کردم پریسا میدونست سیگار میکشم و از سیگار متنفر بود ازم دور شد گفتم به خاطر سیگار دور شدی گفت خیلی بیشعوری میدونی من بدم میاد منم گفتم یه لیست از اون چیزایی که بدت میاد تهیه کن من هم 2 کام نگرفته خامشش کردم بعد مهدی که نمی دونست ما با هم فامیلیم صدا زد زوج خوشبخت بیاین دیگه پریسا خندید و به مهدی گفت فامیل هستیم و مهدی هم گفت ولی به هر حال به هم میاین.گذشت و تو راه برگشت گفتم اگه وقتش باشه الانه رفتم تو کارش گفتم الان با کسی هستی گفت نه من هم خوشحال ساعت 4:30 بود تا رسوندمش خونه ساعت 5 :30 شد پیاده شد گفت خدا حافظ گفتم همین گفت پس چی من هم پرو پرو گفتم دعوتم نمیکنی بیام بالا گفت هیچ کسی نیست گفتم مگه تا حالا که با هم بودیم کسی بود گفت بیا بریم من هم ماشین رو پارک کردم اول اون رفت اوضاع رو چک کرد بعد من رفتم تا رفتم تو افتادم روش شروع کردم به لب گرفتن خودشو عقب کشید گفت داری چی کار میکنی گفتم تو یه سری نیاز هایی داری هم من پش بیا نیاز ها مون رو براورده کنیم تعارف نکنیم دیدم ساکت شد کفتم خجالت نداره دوباره رفتم سمتش این دفعه مخالفتی نکرد بعد از 5 دققیه شروع کردم به درآوردن لباسش سینه های سر بالا خوشگل بعد رفتم سراغ کس خوشگلش من کس زیاد کردم ولی این کس نبود شاه کس بود که هنوز ازش استفاده نشده بود چه منزره ای بود هیچ موقع یادم نمیره بعدش گفت نوبت منه شروع کرد به باز کردن زیپ شلوارم کیر 18 سانتی کلفت رو که دید گفت بهت نمی خوره گفتم حالا حالا قشنگ تا ته میکرد تو دهنش کم کم داشت ابم میومد گفتم بسه دیگه گفت من هنوز کار دارم اینقدر ساک زد تا ابم امود تا قطره آخرش رو خورد من پریسا روبردم رو تخت آروم آروم با هم لب بازی میکردیم شروع کردم به خوردن چوچولش با دستمم سینه هاشو می مالیدم که دیدم بدنش لرزشی کرد و تمام ابش اومد تو دهنم بعد من گفتم کرم داری گفت اونجاست رفتم آوردم دم سوراخ کونش که چی بگم کون نبود توپ فوتبال بود مالیدم بدون هیچ چیزی کیرم رو تا ته کردم توش چه جیقی زد کر شدم گفتم چه خبره گفت نمه نمه بکن من بهش گفتم خیلی وقته منتزره این لحظه بودم و حالا امونت نمیدم دوباره شروع کردم بعد 5 قیقه دیدم داره گریه میکنه دلم براش سوخت سرعت رو کم کردم و به حالت سگی کردم بعد دیدم داره آبم میاد گفتم کجا بریزم گفت رو کمرم ولی من فقط بهش گفتم ،ولی ریختم تو کونش بازم چیزی نگفت چند دقیقه ای با هم خوابیدیم بعدش بلند شدیم رفتیم دوش گرفتیم .من که کارم تموم شده بود لباسامو پوشیدم گفتم کاری نداری چون نزدیک اومدن خواهراش شده بود گفت بای من اومدم تو مغازه نشسته بودم که اس داد امروز بهش خیلی خوش گذشت و دوبار می خواد که تکرار بشه من هم بهش گفتم هر موقع که بخواد من کم نمیزارم

با تشکر که داستان رو خوندید ولی برام مهم نیست باور کنید یا نه ولی واقعیه

نوشته: مسعود

سلام به دوستان
من یکی از اقوام زنم به اسم مستعار مهناز این مهنازخانم ازاول ازدواجمون بامن رابطش خوب شد البته مثل داداش باهم اسمس بازی میکردیم و شوخی میکردیم حدود 2سال طول کشید تا یک روزداشتم با زنم اسمس بازی میکردم که یک اسمس که معنیش این بود که میخوام دوست پسرت شم براش اشباهی دادم که دیدم بدش نمیاد من رو مخش کارکنم اولش فقط باهش دست میدام بعد یروز رفتم خونشون باهم بوس لیس مالوندن کردیم عجب سینه های درشتی کون بزرگ فقط شکمش خیلی چربی داشت

خلاصه اون روز با لاپایی ابم رو اوردم 20روز پیش اومود خونمون چنددقیقه تنها شدیم حسابی لب بازی کردیم بعد دستم رو بردم توشلوارش مستقیم کردم توکسش خیلی خوشش اومد عصر که رفتن من بهونه اوردم رفتم توحال ماهواره تماشا کنم تا 2 صبح باهش اسمس بازی کردم البته ازنوع خفن خفن به حدی که اون زن 36ساله رو با اسمس بیحال و شهوتی کردم شوهرش شب کار بود فرداش قرار گذاشتیم شوهرش اومد صبحونش خورد رفت سرکار دومش بچه ها رفته بودن مدرسه من رفتم دیدمش فهمییدم رفته حموم خلاصه شروع کردیم به بوس لیس مالوندن خفن زود لباساشو دراوردم و اون سینه های درشتش رو میمالوندم لبام رولبش بود واقعا اون روز فهمیدم فرق زن چاق وباربی در چیه. خابوندمش رو زمین شروع کدم به لیس زدن کس بی بو و بزرگش. داشت داد میزد نخور بکنش بکنش منم چون منتظر گایدن کوسش بودم سرکیرمو گذاشتم دمشم باورم نمیشد باز باز بود راحت رفت تو شروع به تلبه زدن کردم خیلی حال میداد بااون که قرص ترامودل خورده بودم حدود 10دقیقه بیشتر طول نکشید ابم اومد رو کونش ریختم دیدم ارضا نشد رفتم شستم دوباره شروع کردم اینبارم زود اومد ارضا نشد خیلی تعجب کرده بودم چون بااین قرص خوردن بازنم حداقل 45دقیقه حال میکردم ازش معذرت خواهی کردم گفت عیبی نداره بعد رفتیم خیابان چک داشت گرفتیم بعد رفتیم خونه شون دورباه شروع کردیم ولی این بار تونستم ابشو بیارم ولی بار سوم بود تو یک روز حسابی خالی شدم واقعی واقعی بود فقط بجز اسمش.

نوشته: مجید

با سلام من بهمن قد 172 وزن 77 و اندازش هم 17 سانت .سالها پیش که 20 سالم بود پسر خالم با اینکه ی زن داشت و ی زنش رو هم قبلا طلاق داده بود ب رسم طایفه ما دختری را به قصد ازدواج فراری داد .بعد شکایت زن دومش کارشون به زندان کشید ...........بعد شش ماه زنش از زندان در اومد و با وساطت خانواده به خونه ی شوهرش برگشت ی روز عروس خانم با دختر خالم به خونمون اومدند اواخر بهار بود گیلاسهای با غمون تازه رسیده بودند مشغول گردش تو باغ بودیم مرضیه خانم برای اینکه راحت بتونه گیلاش بچینه مانتوشو در اورد و مشقول چیدن گیلاس بود و منم موقع خم وراست شدن دیدش میزدم عجب سینه و رونهایی داشت خط شورت و سوتین و بر امدگی کسش کاملا معلوم بود .خلاصه بد جوری تو کفش بودم و از طرفی هم به خاطر کم رویی کاری هم از دستمون بر نمی اومد روز ها میگذشت و رفت و امدها و اشناییمون بیشتر میشد و تشنگی ما شدید تر یکی از این روزها مرضیه خانوم با دختر خاله کوچیکترم برا ی رفتن به دکتر خونمون اومدند و از من خواست تا ببرمش دکتر البته این در خاستا به طرز مشکوکی تو باغ ازم کرد بدین صورت که چند بار با عشوه و ناز به من گفت که ی چیزی بگم میکنی منم فکر کردم شاید پولی چیزی میخاد از طرز نگاه و خنده و خم و راست شدنش ی چیزایی متوجه شدم ....خلاصه... با هم رفتیم دکتر و ازمایش... نوبت رسید به نمونه گیری جلو در دستشویی موندم تا نمونه ادرار شو بیاره نا گفته نمونه که موقع رفتتم تو تاکسی هم مدام خودشو بهم میمالوند..... صدای شاشیدنش هنوزم تو گوشمه بعد تحویل نمونه تو راه برگشت دلمو زدم به دریا و مسیر صحبتو منحرف کردم به سمت سکس و رابطه با پسر خاله و بد شانسی و الانشم مثل من تو کف بودنو این جور حرفا از طرز نگاه و با عشوه حرف زدناشو از من مشگون گرفتناش معلوم بود که دیگه نباید معطل کنم... برگشتنی پیاده بودیم و هوا گرم و خیس عرق .... بهش گفتم بد جوری عرق کردی میدونی چی الان میچسبه ؟پرید وسط حرفمو گفت حموم...منم گفتم حموم با کی ؟بعدشم زد زیر خنده.... داشت قند تو دلم اب میشد از طرفی هم احساس میکردم شورتم داره خیس میشه ....تو فکر ی جای خوب بودم ی لحضه فکری به ذهنم رسید هیچ جایی بهتر از حمام عمومی شهر نبود {مااون وقت حموم تو خونه نداشتیم و اینم میدونستم که با توجه به این که فصل گرم سالم بود حموم شهر هم خیلی خلوت و مدیرش هم اشنا و مطمعن از اینکه اگه هم متوجه میشد ما رو لو نمیداد}تو افکار خودم بودم که دلمو زدم به دریا تو این لحظه به مرضیه گفتم مییای بریم حموم اونم گفت :حموم با کی ؟ با تو بعدشم هر دومون زدیم زیر خنده .حموم شهرمون ورودیش یکی بود ولی دو تا راهرو داشت سمت چپ فقط مردانه وسمت راست اولاش مردانه و نمره های بعدیش زنانه با راهروی ورودی مشترک.برای اینکه کسی متوجه با هم رفتن ما داخل یک نمره خصوصی نشه مرضیه را این طور توجیه کردم که :اول ایشون برن داخل بعد من برم . ایشون رفتند داخل و منم چند دقیقه بعد از راهرو با احتیاط رفتم داخل وسطهای راهرو بودم که درب فلزی حموم تکون کوچیکی خورد بلافاصله رفتم داخل .

بله دوستان اصل داستان از اینجا شروع میشه: منم قبلا ی ساک ورزشی کوچیک و یک حوله و ژیلت و شامپو هم گرفته بودم .......وارد حموم که شدم اولش ی بوس خوشگل ازش گرفتم از طرفی هم وقت زیادی نداشتم ....اولش مانتو و شلوارشو در اوردم بعدشم شلوار و پیرهن خودمو در اوردم کیرمم شق شق شده بود و داشت منفجر میشد کیرمو که مرضیه دید دشتشو انداخت طرفشو محکم گرفت بهش گفتم مواظب باش نشکنه لباسامونو تو رختکن در اودیمو رفتیم داخل. وان رو پر اب کردیمو رفتیم توش .کرستشو در اوردم و سینه های همچو بلورشو کردم دهنم داشتم یک سر میک میزدمو اونم اخخخو اوخ میکرد. شاید باورتون نشه سینه هاش اینقدر دست نخورده بود که ادم حض میکرد{اخه شوهرش بعد اینکه خودش از زندون در اومد هنوز تو زندون بود و فقط ی شب زندگی و ی بار سکس با هم کرده بودند }نوک یکی از سینه هاش با اینکه چند دقیقه میکش زدم ولی از تو گوشت بیرون نمی اومد.بگذریم بعد مختصر دوش گرفتن سیر بغلش کردمو لباشو کردم دهنم بعدش شورتشو وشورتمو در اوردم و کیرمو کردم لای پاش .موی کوسش کمی زیاد بود ژیلتو دادم بهش تا خودشو اصلاح کنه بعد خابوندم روی سکو و رفتم روش با اینکه کوسشو خشک کرده بودم ولی اب کوسش یک سره جاری بود (یک کس سفید و گوشتی وبدون هیچ گونه زایده یا لبی عین کس بچه رو سکو به پشت خابوندمو به صورت شروع 6.9 شروع کردیم به ساک زدن .طعم ترش اب کسش هنوز یادمه بعد چند دقیقه ساک زدنو اخ و اوخ کردن ....او نو نشوندم لب سکو و خودش کیرمو گرفت به ارومی تپوند تو کسش وایییییی داخل کوسش خیلی داغ بود من داشتم تلمبه میزدم و ایشون هم اخ و اوخ میکرد تا اینکه گفت سرعت تلمبه رو بیشتر کن تا این که ارضا شد و اب منم اومد و پاشوندم تو صورتش بعدشم ی بار دیگه هم کردمشو و لباسامونو پوشیدیمو به نوبت بیرون رفتیم البته بعد از اینکه شوهرش ازاد شد چندین بار با هم سکس داشتیم تا اینکه چند سال پیش طی حادثه ای از دنیا رفت ............ نظر یادتون نره اگه فرصت کردم باز براتون مینویسم........

نوشته:‌ بهمن

سلام به همه دوست های گل شهوانی من امیرم 20ساله تهرانیم ولی چند وقتیه قم زندگی میکنم قدم 175 و وزنم60 هستش و کیرم 18 سانته ادم خالی بندی هم نیستم.

این داستانی که براتون تعریف میکنم سکسی نیست و مجبور به خوندنش نیستید که اخرش فحش بدید هر کسی دوست داشت میتونه بخونه و کمکم کنه ممنوووووووون
خب این داستان از 10 / 1 /92 شروع میشه که منو خانوادم همراه خانواده خالم اینا رفته بودیم امل خب من چون کسیو نداشتم که باهاش بحرفمو بگمو بخندم منظورم هم هم پایه خودمه وایمکس مبین نت داشتم و با خودم برده بودم و تو سایت ها میچرخیدم بعد از سر زدن به چند تا سایت مودمو خواموش کردمو جاتون خالی یه قلیون بار گذاشتم و نشستم به کشیدن همین طور که داشتم قلیون میکشیدم و اهنگ گوش میدادم دیدم برام اس اومده سلام پری ام مودمتو یواشکی روشن کن کسی نفهمه اخه اونم میرفت نت گفتم باشه مودمو روشن کردم براش بعد اس داد مرسی اون شب گذشت تا فرداش اس داد چطوری گفتم خوبم و کلی اس دیگه که من یه اس سکسیو اشتباهی فرستادم برا این پری خانوم اخ ببخشید یادم رفت معرفیش کنم پری نوه خالمه بعد چند مین که از فرستادن اس گذشته بود اس داد ای شیطون من ماتم زده بود و از اون شب اس هامون همش شد سکسی درباره بدن خودمون میگفتیمو این حرفا من فکرشم نمیکردم که پری این جور ادمی باشه اخه اون 25سالشه و خیلی جدیه مخصوصا با من در کل میترسیدم طرفش برم ههههههه
خیلی تلاش کردم که موقعیت جور بشه و خودمو بهش نزدیک کنم ولی نشد که نشد
هر چیم به خودش میگفتم میگفت عمرا بزارم بهم دست بزنی
هیچی شد 13 به در و مابرگشتیم قم و هنوز با هم اس بازی میکردیم و منم عین خر تو کف پری بودم تو این مدت همش بهش میگفتم کاریت ندارم و فقط بمالمو و کلی کس لیسی پشت تلفن کردم که اجازه بده بهش دست بزنم فایده نداشت
تا چند وقت پیش که پدر بزرگم مریض شد یادم رفت بگم اونا ساکن تهران هستن و اومدن قم
بهش اس دادم فک کنم دارم به ارزوم میرسم گفتش ارزو به دل میزارمت
صبح رفتم سرکار و شب برگشتم بعد احوال پرسی با همه دیدم پری خانوم داره مثل چراغ چشمک میزنه خخخخخ
یادم رفت بگم خونه ما دوطبقس و طبقه بالاییمون پدر بزرگم میشینن
تا شب گفتیمو خندیدیم و جاتون خالی قلیون و ورق و تخته بود هر کسی سرش گرم بود و بازی میکرد هیچی سرتون رو درد نیارم ساعت شد 2 شب و همه خوابشون گرفته بود پری گفت من پایین میخوام منم تو کونم عروسی بود شانس گند ما مامان باباشم پایین خوابیدن بد جور ضد حال خوردم نزدیک های ظهر بود از خواب پاشدم و ابی به دست و صورتم زدم و نشستم پشت سیستم یکم تو سایت ها کس چرخ زدم و رفتم برا ناهار نهار رو خوردیم پسر خالم بهم اشاره کرد بریم پایین قلیون بکشیم من رفتم پایین ذغال رو گذاشتم و تنباکو رو اماده کردم بعد چند مین پسر خالم اومد (دایی پری)
ما باهم خیلی شیش هستیم شروع کردیم به کس شعر گفتن و خندیدن پری هم اومد پایینو شروع کرد به قلیون کشیدن و باهم تخته بازی میکردیم سه دست پشت سر هم منو مارس کرد خخخخخخخ
رفت نشست پای سیستم به فیلم دیدن پسر خالم گف من میرم بالا یه سر بزنمو میام من داشتم قلیون میکشیدم به پری اس دادم بیام پیشت گفت نه
هر چی اصرار کردم گف نه
بعد اس داد اگه عرضه داشتی بدون اجازه من میومدی عاغا منم پاشدم رفتم سمتش گفت بهم دست بزنی جیغ میزنم گفتم اذیت نکن دیگه و دستمو گذاشتم رو رونش بدن نازی داشت گفت نکن یکی میاد گفتم حواسم هست یکم روناش رو مالیدم خواستم کسشو بمالم گفت پریودم نوار گذاشتم دستمو از تو لباسش کردم تو و سنه هاشو مالیدم واییی سنه نبود که بهشت بود و دوسته تا بوس از گردنش کردم و دیدم سایه پسر خالم رو دیواره که داره از پله ها میاد پایین سریع رفتم اون ور بد جور حشرم زده بود بالا اونم پاشد رفت دستشوئی از دستشوئی که اومد اس داد گفت دستات خیلی باحالن انگار ساخته شدن برا این کار گفت ارضا شده گفتم اخه به این زودی گفت من خیلی حشریم زود ارضا میشم عاغا اون روز دیگه موقعیت جور نشد و اونام شب رفتن تهران هنوز تو کفشم موندم چطور راضیش کنم که بزاره بکنم
لطفا کمکم کنید
ممنون که داستانو خوندید

نوشته: امیر

سلام من 32 سالمه و تقریبا 7 سال هست ازدواج کردم من حاشیه پردازی نمیکنم وسریع میرم سر اصل داستان چون نمیخوام وقت دوستان و بگیرم و بگم این داستان کاملا واقعیه . مینا هم سن و سال همسرمه که شیش سال از من کوچیکترن داستان من و مینا از اونجایی شروع شد که من اولین خونه رو برای زندگی اجاره کرم و با همسرم رفتیم که زندگی رو شروع کنیم و چون خونه دربست و بود و همسرم تنها بود مینا که خواهر زادش بود میامد پیشش که تنها نباشه و اکثرا شبا اونجا میموند من کم کم دیگه رفته بودم تو بحر بدن و سینه های تقریبا خوش فرمش چند وقتی تو فکر این بودم که حتی یک بارم شده باید مینا رو لخت و بدون لباس ببینم برای همین دوربین دیجیتالی و که تو خونه داشتم اماده کردم چون میدونستم کی میخواد بره تو اتاق و لباس عوض کنه بره خونشون روشن کردم و گذاشتم تو اتاق اونم رفت و من خدا خدا میکردم که نبینه دوربین روشنه چون ابروم میرفت بعد که از اتاق در امد رفتم و دوربین و خاموش کردم البته اینم بگم که دوربین همیشه تو همون اتاق رو سه پایه جلوی سیستمم بود برای همینم زیاد نگران نبودم که شک کنه روشنه . تا اینکه بردم رسوندمش و برگشتم خونه رفتم نشستم که فیلم و که گرفته بود و ببینم وای که چه بدن ناز و سفید و سینه های بزرگ و گردی داشت مدتها همینطور تو کف مینا بودم و سعی میکردم باهاش خودمونی تر بشم تا یه فرصت بشه که باهاش تنها باشم تا بتونم ازش بخوام باهام باشه یک سال بعد که ما هم خونه رو عوض کرده بودیم و همسر من هم اولین بچمون و حامله بود و من چند وقت بود که سکس نداشتم و حسابی تو کف بودم مادرو پدر مینا هم رفته بودن مسافرت اون و داداشش فقط خونه بودن که مینا خونه ما بود و داداششم صبح تا بعد از ظهر سر کار بود گفت میخواد بره خونه که دیدم بهترین فرصت ازش خواستم که صبر کنه که منم میخوام برم بیرون کار دارم برسونمش اونم قبول کرد و حاضر شدیم و بردمش تا خونشون و خودمم رفتم باهاش تو خونه دیدم حالش گرفته اس ازش پرسیدم چی شده گفت که دوست پسرش ولش کرده و رفته ازدواج کرده و زد زیر گریه منم که کنارش نشسته بودم بغلش کردم و انگار که خودشم بغل یکی و میخواست که ارومش کنه امد تو بغلم و سرش و گذاشت رو پاهام و کم کم باهاش حرف زدم و ارومش کردم همینطور که باهاش حرف میزدم بدنش و با دست مالش میدادم تا اروم شه که دیدم دیگه خبری از گریه و ناراحتی نیست و فقط گوش میده و اروم شده کم کم با دلهره دستم و بردم روی سینهاش و دیدم که چیزی نمیگه صورتم و بردم سمت صورتش و لباش و بوسیدم همینطور که از مینا لب میگرفتم لباسش و میخواستم بزنم بالا که اول مقومت کرد ولی بعد بیخیال مقاومت شد و من لباس و در اورد وااااای چه سینه های نازی داشت یه سوتین سورتی روی سینهاش و پشونده بود که سعی کردم اونم خیلی اروم از پشت بازش کنم که بتونم راحت سینهاش و بمکم بالاخره شروع کردم به مکیدن سینهاش و بوسیدن بدنش بدش هی داغ تر میشد و پاهاشو بهم میمالید فهمیدم شهوتش زیاد شده چون تقریبا چشماشم حالت خمار به خودش گرفته بود دستم و بردم تو شلوارش که عوض کرده بود و راحت دستم رفت تو شلوارش و یکم از رو شرتش کسش و مالیدم و سینهاشم میخوردم بعد شلوارش و در اوردم دیگه اعتراضی نکرد و اروم خوابید ه بود وقتی چشمم به کس صورتی رنگ و بدون مو و صافش افتاد دیگه بی اختیار سرم و بردم لای پاهاش و شروع کردم به لیسیدن کسش مینا هم که دیگه حسابی داغ کرده بود و شهوتش به اوج رسیده بود اه و ناله میکرد فهمیدم که میخواد بخوابم روش و خودم و کم کم رسوندم به لباش و خوابیدم روش و چون دختر بود کیرم و گذاشتم لای پاهاش و کیرم میمالیدم رو کسش و سینهاش ولباش و میخوردم اونم سفت بغلم کرده بود و با دستش پشتم لمس میکرد که بعد ده دقیقه ارضا شد و ابش باعث شد کیرم بیشتر خیس بشه بلندش کردم و برش گردوندم یکم انگشتم و خیس کردم و با سوراخ باسنش بازی کردم و کم کم کردم تو سوراخش اول مقاومت میکرد بعد که دید من اسرار دارم رازی شد و سرش و گذاشت رو بالشی که کنارمون بود و دو زانو پشتش و کرد بهم منم یکم دوباره کیرم و روی کسش مالیدم و با اب دهنم خسش کردم و کم کم گذاشتم تو سوراخ باسنش که دادش در امد معلوم بود خیلی درد داره یکم همونجا نگهش داشتم و پشتش و بوس کردم و دوباره فشار دادم ولی اینبار محکمتر که نصف بیشتر کیرم رفت تو و اون جیغ بلندی کشید که ترسیدم ولی ولش نکردم و محکم نگهش داشته بودم دیگه یکم تلمبه که زدم براش عادی شد و خوشش میومد و خودش و بهم فشار میداد منم محکمتر تلمبه میزدم حسابی تنگ بود و منم کیرم کاملا راست شده بود و داغ زیاد طولی نکشید چون برای اولین بار بود باهاش بودم زود ابم امد و ارضا شدم بعدش یکم تو بغل هم خوابیدیم و بهش گفتم به کسی چیزی نگه دیگه داشت دیرم میشد لباسم و پوشیدم و موقع رفتن ازش لب گرفتم و بهش گفتم که خیلی دوسش دارم و رفتم بعد این جریان تا الان دیگه موفق نشدم دوباره باهاش جایی تنها باشم و فقط فرصتی پیش میاد ازش لب میگیرم و هنوز حسرت اون لحظه ها رو میخورم امیدوارم خوشتون بیاد از داستانم چون واقعی واقعیه

نوشته: امید

سلام دوستان اين داستان مال يه ماه پيشه من سنندج زندگي ميكنم با مادر و خواهر و مادربزرگ مادريم خيلي تنها بودم چون نه داداشم پيشم بود نه پدرم در عين حال هم خيلي حشري هميشه تو كف بود ولي به خاطر اينكه بسكتبال بازي ميكنم حاضر نبودم خود ارضايي كنم ب خاطر دنبال يه كس بودم واسه اينكه خودمو خالي كنم يه بار يه دوستم بهم گفت يه جنده هست ميخواي منم با هزار بد بختي پول پيدا كردم و وفتم تو راه يكي از دوستام كه خلر دار شده بود از اين ماجرا بهم گفت نرو اونا دزدن پول و گوشي و اينا تو همشو ازت ميدزدن از كس هم خبري نيست خيلي حالم گرفته شد بعد چند روز فهميدم يكي از فاميلاي دورمون تو ساختمونه خودمونه مطلقه بود خانواده ي ما با اونا اصلاً رابطه ي خوبي نداشتن به خاطر همين خيلي حالم گرفته شد بود به خاطر اين ماجرا يه بار دمه اسانسور ديدمش خيلي ازم خوشش اومد بهم گفت تو پسر فلاني هستي گفتم اره گفت ميخواي بياي خونه ما گفتم نه مزاحم نميشم گفت عزيزم مزاحم چيه مثلاً فاميليم خلاصه راضي شدم رفتم خونشون باحال بود با يه شلوارك و تاپ اومد جلوم نشست گرم حرف زدن بوديم كه بهم گفت اگه گرمته كولرو روشن كنم گفتم ممنون ميشم همينطوري ك داشت ميرف كولرو روشن كنه گفت دوس دختر داري يه لبخند معني دار زدم گفتم نه بابا گفت چرا تو ك خيلي خوشگلي گفتم حوصله ندارم يكم خنديد اومد پيشم نشست دست كشيد رو صورتم گفت منم مثه تو تنهام يه كم خجالت كشيدم ك ديدم داره بدجوري نگام ميكنه و لبشو گاز ميگيره تو اون لحضه در پوست خودم نميگنجيدم بهش گفتم ميتونم يه چيزي ازت بخوام گفت هر چي باشه گفتم من خيلي تنهام معمولاً پسراي ١٦ ساله هميشه ........ دوس دارن با يكي رابطه داشتت باشن ميشه من از شما.... تا خواستم حرفمو تموم كنم لبشو گذاشت رو لبم خيلي حال داد زبونمو ميخورد منم دستو گذاشتم رو سينش ميمالوندم اينقد لبمو خورد ك لبام درد گرفت لباسامو در اورد سريع شروع ب خوردن بين ناف و كيرم كرد همش ميرفت پايين ميومد بالا من داشتم ديوونه ميشدم ك ديگه تحمل تموم شد شلواركشو كشيدم پايين و شروع ب خوردن كسش كردم داشت ديووونه ميشد همش سرمو فشار ميداد به كسش و ميگفت اي اي اي اه .. بخور دارا جون بخور من ديگه خسته شده بودم كيرمو در اوردم دادم دستش هم تعجب كرد هم خوشحاليش دو برابر شد(فك كنم فك ميكرد كيرم كوچيكه ب خاطر همين خوشحال شد) شروع كرد به ساك زدن خيلي با حرس ساك ميزد و همينم باعث شد من سر پنج مين ابم بياد همش ريخت تو دهنش فك ميكردم الان نارحت ميشه ولي بدتر حشري تر شد و سريع كيرمو تميز كرد گذاشت تو كسش اولش يكم قلقلكم اومد ولي بعدش داشتم ديوونه ميشدم ديگه وحشي شده بودم داشتم مثه سگ تلمبه ميزدم كه داد و هوارش كرم كرد همش ميگفت جون بكن بكن همش ماله خودته ( البته به كردي ميگفت) بيه ربع تلبه زدم كه ديگه داشت ابن ميومد گفتم چيكارش كنم گفت بده بخورم كيرمو در اوردم يه كم واسم ساك زد كه ابم ريخت تو دهنش بهدش دوتاييمون بي حال افتاديم رو همديگه كه گوشيم زنگ خورد ديدم مامانمه گفت كره خر كجايي گفتم ١٠ مين ديمه خونم بعد يكم ازش لب گرفتم گفت عزيزه دلم هر وقت خاستي بيا اينجا تا از تنهايي درت بيارم منم از خدا خواسته قبول كردم از اون دفعه دو بار ديگه كردمش راستي هر وقت همديگرو اتفاقي تو اسانسور ميديم لبو اينا ميگرفتيم ك خيلي بهم حال ميداد مرسي ك وقتتونو گذاشتين واسه داستانم

نوشته:‌ دارا

من مهسا هستم 19 ساله ساكنه تهران

اين خاطره حدود دو هفته پيش برام اتفاق افتاد من يه پسر دايي دارم خوش تيپ خوش استيل خوش برخورد كه حدود سه سالي ميشه ديوونه سكس با اونو شدم يه سالم از من بزرگتره خلاصه بعد اين همه انتظار ي روز كه رفته بودم بيرون يه پسر تو كوچمون ديدم واي از علي هم خوش تيپ ترو باحال تر بود زياد خستتون نكنم دنبالم افتاد دو سه روز طولش دادم تا ازش شمارشو قبول كنم.

بعداز سه چهار هفته بهم گفت دوس داري باهم سكس كنيم من بال در اورده بودم ولي براش كلاس گذاشتمو شروع كردم بهش فش دادن يه چند روزي ج تلفوناشو ندادم

خلاصه دو هفته پيش بود كه مادر پدرم رفتن اراك به دادشم و زنش سر بزنن

منم ديوونه زنگ زد سريع ج دادم بعد از چند ديقه كلاس گذاشتن گفت اگه ميخواي بيا خونمون خاليه قبول كرد گفت نيم ساعت ديگه اونجام

گوشي قطع كردم خوشحال چند ديقه بعد رفتم تو فكر واي بياد بزنه پردمو پاره كنه چ كنم هزارو يك سوال ك چجوري اين محدوديت هارو دور بزنم

يدفعه نفهميدم چي شد زنگ زدم مجتبي داستانو بش گفتم ناراحت شد دو ديقه نشد خودشو رسوند خونه مون درو براش باز كرد زد زيره گوشم گفت اون يارو اومد درو براش بازكن بياد تو ترسيده بودم گفتم باشه از سوال كرد دوسش داري ميخايش ؟ ميخادت؟

ج ندادم اخه جوابي نداشتم سر هوس بود باهاش رفيق شده بودم

تو همين حين بود كه مجتبي از راه رسيد درو براش باز كرد هر دو شون از ديدن هم جا خوردن مجتبي بد كفري بود كشوندش تو گفت ميخاش ؟ مجتبي گفت تصميم نگرفتم گفت پ برا چي قرار گذاشتي مجتبي پرو پرو گفت اومدم تا باهم سكس كنيم

علي پاشد بزنيش نمي دونم چي شد نشست اصلا يهو ورق برگشت علي گفت گندش بالا نيادو زد رفت بيرون منم ك شك سكس كنم با مرد روياهام يا..........؟!

مجتبي گفت منو ميخواي ؟ چيمو دوس داري ؟ خلاصه فضا فضا فرديني بود هه هه

غروب شد ساعت هشت و نه بود هيچي سكسم نكرديم علي رفت مجتبي رفت هه هه مادر پدرم نيومدن زنگ زدن زن داداشم مريض حاله يكي دوروزي اونجان به من گفتن ك برم خونه داييم حدود پنچ ديقه بعد مجتبي اومد دنبالم با تابو شلوارك بودم درو باز كردم براش اومد تو گفت اماده شو بريم انگار ن انگار خاستم باهاش حرف بزنم ولي ترسيدم

خلاصه علي منو گذاشت خونشونو بعد شام پاشد رفت خونه ما تا من راحت باشم

فردا بعد از كلاس رفت خونه علي برام نامه گذاشته بود خيلي دوست دارم!!!!!!!!!!!!!

ديوونه شدم بال در اوردم علي منو دوس داره؟؟؟؟؟

بعد از ظهر بود دو دو نيم بود در زدن در باز كردم ديدم عليِ اومد تو منو بغل كرد فشار داد داشتم ميتركيدم نميدونستم از علاقس يا نفرت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

يه بيست سي ديقه اي باهم حرف زديم كه ديدم يواش يواش دارم بهش نزديك ميشم دلو زدم ب دريا پريدم بغلش لباشو بوسيدم اونم اماده بود شروع كرد به لب گرفتن من لباسايه اونو اونم لباسايه منو در اورديم علي ليسيد اومد رو سينه هام واي ي تيكه نخو كردن تو كسم . انگشت كردم تو كسم چوچولك بيجاررو مالوندم ك اومد رو كسم شروع كرد به خوردن واي ده ديقم نشد ي حسي بم دست داد انگار داشت شاشم مييومد ترسيدم گفتم علي ول من علي توجهي نكردو به مكيدنه چوچولم ادامه داد واي با خودم گفتم ابروم رفت چشامو بستم اومد واي كسم داشت ميخاريد به علي گفتم بكن تو بكن تو علي منو صفت منو قفل كرد چشامو باز كردم ديدم علي داره ميخنده نگاه كردم ديدم واو ابم اومده . من؟! آب!؟ برا اولين بار بود كه ابم اومده بود ولي كسم هنوز داشت ميخاريد ديوونه داشتم ميشدم كه علي جوونم شروع كرد به مالوندن كسم واي چه حاله باحالي داشت

خلاصه علي رفت پشت اجازه گرفت من گفتم بكن بابا ماله خودته فك كنم هنو سر كيرشم نكرده بود تو ك جيغم در اومد گفت باشه اصلا باور نميكردم انقد كيرش برا كونه من كلفت باشه ي چند باري بازي كرد بعد به خودم اومدم ديدم تا ته كرده داره منه فانتوم تلمبه ميزنه يه دو ديقو اي داشت تلمبه ميزدو منم حال ميكردم ديدم سرعتش بيشتره شده گفت داره مياد داره مياد منم سريع پامو دورش قفل كردم اونم تا ته زورش فشار داد توم ابش اومد ديگه كيرشو عقب نكشيد همون جوري ولو شد بغلم منم از خدا خواسته بلند شدم كه خودم بالا پايين برم همين كه يه بار اومد بالا كيرش در اومد كيرش خواب خواب بود فكنم رفته بود كما بيخيال شدم با اينكه بدم ميوومد ولي رفتم شراغه كيرشو براش ساك زدم هنو دو بار نشد كه بالا پايين كردم يهو كيرش سيخ شد منم پريدمو كيرشو كردم تو كونم بالا پايين رفت علي اصلا حس نداشت يه پنچ ديقه فك كنم شد كه يهو علي بلندو منو زد زديمو پاهامو داد بالا صفت بادستاش گرفت تلمبه ميزدا واي يه باره ديگه امداشت ابش ميوومد بم گفتو منم پامو دورش قفل كردم داد زد گفت ول كن ول كن منم پامو شل كردم كيرشو كشيد بيرون شروع كرد جق زدن تعجب كردم ؟!!! سوال كردم ؟ گفت ابم نمياد داره كيرم ميسوزه ترسيدم گفتم چه كنم گفت ساك بزن منو ميگه انگار صد ساله اين كارم سريع پريدم براش ساك زدم يه ديقه نشد ابش اومد تو دهت من بد بخت اووووووووووووووووووووووووق

خلاصه علي ساعت دو دو نيم اومد ، تا ما خودمو نوجومو جوركرديم ساعت هفت و نيم بود البته هنو حموم نرفته بوديما يه ي ساعتي هم حموم طول كشيد منو اونو شستمو مالوندو اون منو شستو ن نمالوند بلكه جرم داد

خلاصه تا اومديم بيرونو من موهاو سشوار كشيدمو والبته اماده شدم ساعت ده ديقه يه ربع به نه بود دقيق يادم چون همون موقع شبكه منوتو برنامه جواب رفت تبليغات

خلاصه اين پستم خيلي ريزه پردازي كرده بودم تو پست بعديم كه خاطره روزه بعد منو علي هست خلاصه تر ميگم ماجرارو

نوشته: علی

من لیلی هستم کاربره اینجا دوتا داستان گذاشته بودم مرسی که نظر داده بودید و فوش هم داده بودید اشکال نداره فوش بدید بهم برنمیخوره کلا ادم با جنبه ای هستم منو رفیقم حمید دوهفته بود که سکس نداشتیم خیلی هم حشری بودیم حمید گفت یه دوست داره که زنشو طلاق داده خونشون خالیه بریم اونجا یه حالی بکنیم منم که خیلی حشری هستم قبول کردم فقط مشکل اینجا بود که رفیقش گفته بود برای که بریم خونشون باید یا یکی براش پیدا کنم برا سکس یا بیاد منو بکنه منم قبول کردم و دختر خالم که مثله خودم حشریه بهش گفتم موضوع رو فقط مشکلش این بود که میترسید پرده کوسشو پاره بشه و عقب هم نمیده چون خیلی دردش میگرفت از ساک زدن هم بدش میمد فقط میخواست یکی کوسشو بلیسه از لز هم بدش میمد خیلی مزخرف بود منو حمید و دوستش هماهنگ کردیم بریم خونشون اما برا دوسته حمید یه مشکلی پیش اومده بود که نیمد و کلید خونشو داد منو حمید و دختر خالم بریم وقتی رفتیم با حمید و دختر خالم رفتیم تو اتاق خواب خونه دوستش فقط یه موکت پهن بود چون از زنش جدا شده بود خونش هیچی نداشت رخته خواب رو پهن کردیم و با حمید خوابیدم و دوربین هم اورده بودم دادم به دخترخالم گفتم که از سکسمون عکس بگیره شب که دباره حشری میشم نگاه کنم و خود ارضایی کنم حمید داشت منو لخت میکرد اما از اون اول که با دختر خالم اومدم چشم ازش برنمیداشت تا میمد لب بگیره یدفه میرفت طرف دخترخالم تا از اونم لب بگیره منم خیلی عصبانی بودم از دستش بیخیالش شدمو شروع کردم لب ازش گرفتمو لخت شدیم سره ممه هامو نوک نداره انقدر مک زد یکمی نوکه سینه هام اومد بیرون خیلی حال میداد اما همش اعصابم خورد بود که چرا دخترخالمو اوردم دنبال خودم حمید عاشق لیسیدن کوسه همینطور که سینه هامو مک میزد انگشتشم تو کوسم بود جلو عقب میکرد و چوچولمو میمالید اما چون دخترخالم اونجا بود خیلی بد بود هم خجالت میکشیدیم و هم عجله داشتیم تا زود تموم بشه بریم حمید اومد پایین تر من باسنم و کوسم خیلی تپله یعنی وقتی شلوار میپوشم خطه کوسم تو شلوارم مشخصه حمید با دوتا دستش کوسمو باز کرد لبه های کوسمو مک زد بعد چوچولمو گذاشت دهنش یدفه یه اه بلند کشیدم خیلی حال میداد همینطور چوچولمو مک میزد احساس میکردم همینطور پشته سره هم ثانیه ای دارم ارضا میشم همینطور که مک میزد دوتا انگشتش تو کوسم بود و داشت تند تند توش میزد یدفه کشید بیرون و برعکس خوابید رو بدنم 69 شدیم منم شروع کردم ساک بزنم کوسمو از بسکه محکم لیس زده قرمز شده بود دمش گرم خیلی حال میداد سره کیره حمیدو گذاشتم دهنمو مک میزدم صدایه اوم اوم تو اتاق پیچیده بود منم نامردی نکردمو کیرشو تا اخر تو دهنم کردم حالت تهوع میگرفتم بعد شروع کردم بیضه هاشو لیس بزنم خودم خوشم میمد چون خیلی حشری شده بودم اونم صدا اوم اومش بیشتر شده بود کیرشو از دهنم در اوردمو گفتم حمید اماده شو کیرتو بنداز تو کوسم اونم اومد کیرشو گذاشت دم سوراخ کوسم پاهامو داد بالا و محکم گذاشت تو کوسم دختر خالم هم داشت عکس میگرفت هم حال میکرد کیره حمید هم خیلی بزرگ نبود اما حال میداد چون خیلی چوچولمو خورده بود همینطور محکم تلمبه میزد اسپری زده بود تا ابش دیر بیاد میدونه من خیلی حشریم تا من حال کنم تند تند محکم میزد تا ته عرق از سرش میریخت گفتم حمید جون بخواب خودم بالا پایین میشم تو خسته شدی اون خوابید و من اومدم بالا و با کوسم نشستم رو کیرش تند تند بالا پایین میشدم اوووووم خیلی حال میداد احساس میکردم کیر داره میخوره تو جیگرم بعد منم خسته شدم چون باسنم بزرگه چاغ نیستم اما کونم چاغه برا همینم دیگه نتونستم تحمل کنم برگشتم خوابیدم برعکس شدم و زانو هامو رو زمین گزاشتم و باسنمو دادم بالا حمید هم کم نذاشت انقدر تند تند میزد کیرش میمالید به دیواره کوسم خیلی حال میداد که یدفه صدا اوم اومش بیشتر شد و ابشو ریخت تو کوسم همیشه وقتی میکنتم ابشو میریزه تو کوسم دوتایی بیحال شدیم و دراز کشیدیم ویکمی جون گرفتیم منم پاشدم رفتم لباس هامو بپوشم و برم دسشویی و بیام وقتی اومدم یواشکی پشته در ایستادم دیدیم بله دخترخالم داره به حمید لب میده هیچی بهشون نگفتم حمید داشت سینه هاشو میخورد که اومدم تو اتاق حمید گفت لیلی جونم اجازه میدی یه حالی بدم به دخترخالت گفتم باشه داشتند بهم ور میرفتند که یدفه دادکشیدم و باکیفم زدم تو سرشون و باحمید قهر کردمو رفتم برم بیرون که دیدم لباساشونو پوشیدنو اومدن بیرون باحمید دوهفته قهر بودم چون همش به من میگفت با کسی دیگه سکس نکن و خودش داشت جلو چشما خودم با دختر خالم میلاسید مرسی که داستانمو خوندید بازم براتون خاطره هامو مینویسم ایندفه اگه میخوایین فوش بدید فوش جدید بدید هههه بدم نمیاد اینم بگم منو حمید صیغه هستیم برا همینم خیلی باهاش خاطره دارم یه بارم داستان لزمو براتون مینویسم بووووووووس

نوشته: لیلی00

باسلام خدمت همه بچه های شهوانی .
این داستان که میخوام بنویسم واستون واقعیت محضه و به قول بعضی هاتون ساخته ذهن جلقیم نیست .حالا باور کنید یا نه به خودتون ربط داره هرکی هم فوش بده ایینه؟
در کل توف تو کون دروغگو.
بریم سر داستان ......................
من بچه که بودم تو دوران راهنمایی 2بار دختر داییمو کرده بودم البته اون موقه چیزی از سکس حالیم نبود و فقط در حد مالیدن بوسیدن بود
تا اینکه بزرگ شدیم من الان 24 سالمه و دختر داییم 25 سالشه تو این مدت خیلی دلم میخواست بکنمش مثه قدیما اما اون دیگه به ما پا بده نبود خلاصه بدجور گذاشته بود مارو تو کف هروقتم که میدیدمش همش به پرو پاچش نگا میکردم در ضمن امارشم داشتم که دوس پسر داره وباهاش سکسم کرده.
1روز به خودم گفتم هرطرو که شده باید این جنده رو بکنم چون تو این سالها حسابی گوشتی واسه خودش شده بود.
تا اینکه 1 شب به همراه خانواده خونشون شام دعوت بودیم بعد از خوردن شام و میوه دیگه میخواستیم بریم خونه خودمون که پسر داییم گفت تو امشب اینجا باش که با هم تا صبح پلی استیشن بازی کنیم منم 1 خورده فکر کردم دیدم بدم نمیگه فردا بیکارم بهش گفتم قبوله.
خانواده ما رفتن و من موندم اول 1 کم با پسر داییم ورق بازی کردم درحین بازی حواسم به دختر داییم بود که داره چکار میکنه همش در حال اس دادن بود وگاهی هم 1 لبخندی میزد مطمئن بود که با اون کونده دوس پسرش داره اس بازی میکنه تا اینکه ساعت1 شد بلند شد رفت از تو اطاقش لباس وحوله برداشت و رفت حموم اینم بگم که این دختر دایی ما همیشه جلو ما راحت میگشت وخانوادشم چیزی بهش نمیگفتن از بس که خانمو ناز نازی بار اورده بودن خیلی هم پررو تشریف داشت.موقه رفتن به حموم دیدم با خودش داره گوشیشو میبره 1 دفه بذهنم زد نکنه داره میره تم حموم که با دوس پسرش سکس تل کنه منم به بهانه خوردن اب پلشدم رفت تو اشپزخونه وقتی برگشتم نزدیک در حموم روبه رو پسر داییم نشستم لت اگه خبری اون نو شد بشنوم اما از بد روزگار خانوم زرنگ تشریف داشت وشیر ابو باز گذلشته بود و فقط صدای اب میومد .
دقیقا بعد40دقیقه امد بیرون ارز قیافش ملوم بود 1 غلطی کرده اون تو وقتی امد بیرون به طعنه بهش گفتم خسته نباشی فکر کردیم افتادی تو سوراخ حموم میخواستیم زنگ بزنیم اتش نشانی بیان بکشنت بیرون اونم 1 خنده تحویل داد و گفت من میرم بخوابم خواهشن سرو صدا نکنین تو دلم گفتم تو نخوابی کی بخوابه منها قبلش راه برو پاهات باز بشه .
رفت تو اتاقش بخوابه منو پسر داییم نشستیم پای بازی و تاساعت 3 نیم فوتبال میزدیم که ساعت 3 نیم پسر داییم گفت دیگه بسه من خوابم میاد منم که همش بهش باخته بودم برگشتم گفت چیه کونده کم اوردی برگشت گفت خفه بابا بگیر بمیر خلاصه تی وی رو خاموش کردیم رفتیم تو اتاق پسر دایی رو تشک خوابیدیم .
همونجور که دراز بودم به خودم گفتم امشب وقتشه هرچی باداباد
به پسر داییم نگه کردم دیدم طوری خوابیده که انگار 2000ساله مرده زم بیرو ن از اتاقش رفتم سمت اتاق دایی وزن دایی دیدم در بسته است و برقم خاموشه اخه اونا ساعت12 رفتن خوابیدن که صبح برن سرکار.
اروم و یواشکی در اتاق دختر دایی رو باز کردم دیدم به به جنده خانوم طاق باز با1 شرت وسوتین زرد خوابیده بشکم تا این صحنه رو دیدم کیرم شد مثه موشک کروز.
مونده بودم چکار کنم هم دلم کس میخواس هم میترسیدم کسی بیاد یا این جنده دادو فریاد کنه بلاخره شیطون پیروز شد ودلو زدم به دریا.
رفتم اروم کنارش و شرع کردم به بوسیدن باهاش و با دستمم با کیرم ور میرفتم از کف پاش تا رونشو بو سیدم تو1 لحظه احساس کردم 2تا چشم دارن نگام میکنن به صورتش نگا کردم دیدم جنده بیدار شده بجان مادرم خشکم زد رنگم شده بود مثه اسهال بچه ریده بودم به خودم که1 دفه ارو با1صدای شهوتناک گفت چیه یاده بچهگی هامون افتادی منم با ته ته پته گفتم ما همیشه به یاد اون دوران هستیم ویادشو گرامی میداریم. دفه بلند شد نشست گفت پس بیا یاد گذشته هارو 2باره زنده کنیم تا اینو گفت1 نفس راحت کشیدم تو1چشم به هم زدن پریدم روش و مثه این کس ندیده ها شروع کردم به لب گرفتن هم زمان هم داشتیم همو لخت میکردیم بعداز5 دقیقه گفت بخورش گفت بشرطی که توهم بخوری گف من بدم میاد گفتم چطور ماله دوس پسرتو میخوری به ماکه میرسه بدت میاد گفت تو از کجا میدونی منم گفتم حالا؟؟ بدبخت نمیدونس 1 دسی خورده خلاصه69 شدیم حالا نخور کی بخور جوری ساک میزد که انگار 100ساله کارش اینه جوری تخما وسر کیرمو میک میزد که داشتم از حال میرفتم
منم شروع کردم خوردن کس نازش که1مو نداشت حسابی هم اب انداخته بودهمش زبون میزدم تو کوسش باانگشتام با چوچولش بازی میکردم که1 دفه 1جیغ ارمی زد ودهن مارو کرد منبع اب بهش گفتم راحت شدی گفت هنو نه باید بکنیش تو کسم گفتم چیه میخوای بدبختمون کنی یا خودتو میخوای بندازی گردن ما گفت نترس قبلا پردم زده شده با تعجب گفت کی زده گفت دوس پسرش گفتم خسه نباشی به هرحال من از جلو بکن نیستم فقط کون میخوام گف به شرطی که از خجالت جلو در بیای مونده بودم چکار کنم که خودش 3 تا انگشتاشو کرد تو کسش گفت خیالت راحت شد که ندارم منم باخودم گفتم اگه اون کون گنده رو میخوام باید از این کس رد بشم گفتم قبوله.
به کمر خوابوندمش و1 بالش گذاشتم زیر کمرش سرکیرمو1توف جانانه زدم و 1 دفه همشو تا دسته جا کردمکه انم تا اومد جیغ بزنه بادس جلو دهنشو گرفتم گف چکار میکنی احمق گفتم خودت خواسی گف نمیخوام پاشو گمشو بیرون گفتم نه بابا زرنگی من تازه خوشم امده گفت تورو خدا ارو تلمبه بزن گفتم باشه ...
وای چه کس تنگی بود من این همه کس کرده بودم اماهیچ کدوم مثه این نبود اب در کوزه بود و ما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اروم اروم تلبه میزدم اون اروم لباشو گاز میگرفت گاهی اوقات تندش میکردم خوشش میومد میگفت سینه هامو بخور وبادستات محکم فشار بده میخوام سینه هام بزرگ بشه منم حسابی میخوردم و فشار میدادم کخ بعد از10دقیقه دیدم 2 باره با1 جیغ کوتاه ارضا شد 1 دقیقه بعددیدم داره ابم میاد گفتم چکارش کنم گف بریز رو صورت وسینه هام منم همشو روش خالی کردم ابم که امد دیگه حال نداشتم بهش گفتم من میرم بخوابم گفت پس کون چی گفتم باشه واسه1 وقته دیگه ؟
گفت شاید وقت دیگه در کار نباشه گفتم هست خیالت راحت..
لباسامو پوشیدم 1لب جانانه ازش گرفتم بهش گفتم دمت گرم گفت دم توهم گرم خیلی حال داد گفتم بازم از این کارا بکن گف اگه موقعیتش پیش بیاد حتما.
امدم از اتقش برم بیرون احساس کردم1سایه از پشت در رد شد با1 مکث رفتم بیرون واروم رفتم سرجام خوابیدم.
صبح ساعت10 بیدار شدم دیدم 1سکوتی تو خونه است که انگار همه مردن پسر داییم نبود صداشون کردم ببینم کسی هس تو خونه که 1 باره چشتون روز بد نبینه دیدم زندایی
با1 تیپ بیا منو بکن که اصلا انتظارشو نداشتم تو 4چوب در ظاهر شد با 1تاپ حلقه ای مشکی و 1دامن کوته تابالا زانو و جورابای شیشه ای نا مچ پا منو میگی خشکم زد گف سلا صبح بخیر منم سلا م کردم گفتم بچه ها کجان دایی کجاست گفت دایی سرکاره دختر داییتم رفته دانشگاه پسر دایتم رفته بهداری تا کارهای رفتن به خدمتشو درس کنه گفتم شما چرا نرفتی سرکارتون اخه زن دایی من بوتیک داره گف حسش نبود.
گف پاشو صورتتو بشور بیا صبحونه منم که کیرم باز شده بود موشک گفتم باشه شما برین من میام رفتو منم کیرمو جابه جا کردم رفتم تو دستشویی 1 جلق اساسی زدم اخه تیپی که زن دایی زده بود تیپ مورد علاقه من بود امدم بیرون رفتم سر سفره زنداییم امد رو به روم نشست جوری نشست که دامنش رفت تابالای رانش که1 وقت دیدم شورت نداره و1ذرده از کوسش ملوم بو د به بالا تنش نگا کردم دیدم انگار سوتین هم نداره خلاصه مشغول خوردن بودم که خودشو طوری جا به جا کرد که بیشتر کسش دیده بشه منم خیره شده بودم به کسشکه گفت به چی نگا میکنی گفتم هیچی داشتم مونده بودم چی بگم که گفتم زن دایی چیه امروز تیپ زدی گف هیچی همینجوری خلاصه صبحونه تموم شد سفره جم شد رفتم تو اتاق که لباس عوض کنم برم خونمون تا شلوارمو کشیدم پایین وداشتم با کیرم ور میرفتم کیرمم سیخ شده بو د که 1 باره دیدم در باز شد وزن دایی امد تو تامنو تو اون حالت دید 1 لبخندی زد و گفت چیه دیشب کم خوش گذروندی که حالا داری جلق میزنی یا واسه کوس کون من داری جلق میزنی تا امدم چیزی بگم امد نزدیک ومنم که کیرمو کره بودم تو شرتم دستشو کرد توشرتم و باکیرمو میمالید منم در همین حین یاد دیشب و سایه پشت در افتادم دیگه شکم به یقین تبدیل شد که بلهههههههههههه زندایی دیشب همه چیزو فهمیده البته خودش بعدا گفت که داشته میرفته توالت که متوجه منو دخترش شده..
خلاصه همینطور که داشت کیرمو میمالید منم خودموزدم به پر رویی و شروع کردم به لب گرفتن همینجوری لب میگرفتیم که درازش کردم رو زمین و روش خوابیدم با دستام سینه هاشو میمالیدم و با کیرم از تو شرت به کسش میمالیدم در همین حین 1 باره گف 1 خواهش دیگه با دخترم سکس نکن خواهش منم الکی بخاطر اینکه ناراحت نشه گفتم چشم قول میدم اونم گف در عوض هروقت خواسی بیا مغازه من بریم طبقه بالاتو انباری هر کار خواسی بکن گفتم نوکرتم هستم زن دایی عزیز.........
بهش گفتم بخورش گف بشرطی که تو هم بخوری گفتم اینم تو دیشب از دخترت یاد گرفتی خندید و گفت اره.
بلندش کردم لباساشو در اوردم خودمم لخت شدم 69شدیم من رفتم زیرش و اون امد روم و کیرمو کرد تو دهنش جوری میخورد و میک میزد که یاد دخترش افتادم با خودم گفتم الحق دخترت به خودت رفته منم واسش سنگ تموم گذاشتم جوری کوس گشادشو میخوردم که همونجا 2بار ارضا شد اما ابی ازش نیامد بیرون خودش میگف من همیشه اینطوری ارضا میشم و ابم نمیاد بیرون با خودم گفتم این چه مدلشه.....
خلاصه بلند شد وخودش نشست رو کیرم انقد گشاد بود که انگار نه انگار بعد چن دقیقه گف چرا ابت نمیاد گفتم اخه خیلی گشاده نمیتونم حس بگیرم.
گفتم کون میخوام گفت نه گفتم چرا؟ گف درد داره گفتم اولش درد داره اما بعدش عادت میکنی گف نه من به داییت ندادم گفتم بازم گلی به جمال دخترت قول1 کون خشکو خال رو واسه بعدا بهم داد اونم که خواس کم نیاره گف باشه فقط اروم باشه گفتم خیالت تخت تو فقط به شکم بخواب 1 بالشم دادم زیر شکمش از رو میز ارایش 1کرم برداشتم و شروع کردم به مالیدن سوراخش کم کم انگشتامو کردم تو کونش اولش جیغ میزد اما بعدش جیغها تبدیل شد به اوییییییییی و اوففففففففففف و جونننننننننن حسابی که دیدم سوراخش باز شده گفتم بزارم توش گف بزار توش مردممممممممم میخوام اون کیرتو با کونم قورت بدم منم نامردی نکردم کیرمو خشک جا کردم توش که 1 جیغی زد که فکر کنم داییم تو سرکارش صدای زنشو شنید گفت بکش بیرون جر خوردم بکش بیرون پاره شدم اما من گوشم به این حرفلا بدهکار نبود اروم اروم شرو کرم به تلمبه زدن کم کم اروم شد و داش حال میکرد همش میگفت تخماتم بکن توش کونمو پاره کن توتاحالا کجابودی از این به بعد این کیر ماله منه بعده چن 5دقیقه دیدم ابم داره میاد منم تندترش کردم ابمو با فشارتوش خالی کردم و افتادم روش بعدش با هم رفتیم حموم 1 دس دیگه از عقب جلو کردمش بعد امدیم بیرون زندایی گف الان دیگه ظهره وایستا ناهار بخور بعدبرو منم گفتم باشه ساعت 2 ناهار حاضرشد همه امدن سر سفره1 نگاه به زندایی و دخترش کردن اصلا باورم نمیشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعدها هم زن دایمو میو میکردم هم دخترشو البته به دخترش گفتم مادرتو کردم باورش نمیشد وقتی همه کاجرارو گفتم واسش خندش گرف منم بهش گفتم از اون مادر باید همچین کوسی عمل بیاد
با تشکر از همه شما شرمنده که طولانی شد و سر شمارودرد اوردم.

نوشته: 6886

سلام من منم شرمنده که قدرت بیانم خوب نیست و نمیتونم خوب بنویسم ولی دوست دارم بنویسم
من یه دوست دختر داشتم که اسمش شیرین بود و ما دو سه ماهی بود که با هم دوست شده بودیم( این و تا خاطرم نرفته بگم ایشون خواهر زندادشم هستن ) من تازه رفته بودم خدمت و اولین مرخصی ایم بود که برگشتم خونه و رفتم خونه فک و فامیل و شام مهمون داداشم بودم که دیدم ایشون تشریف اوردن وای نگو چقدر خوشگل شده بود و تا همدیگه رو دیدیم زل زدیم به چشای هم و تو آن لحظه فقط میخواستم بپرم و لباشو بگیرم دهنم و فقط بخورمش بد جور تو کفش رفته بودم که یهو داداشم از پشت زد به پشتم و چرتمو پروند خلاصه نمی خوام کشش بدم شام و خوردیم و تلویزیون میدیدم که دیدم داره با چشاش منو میخوره من هم بد جور تو کفش بودم خدا خدا میکردم که زودتر بخوابیم تا اینکه من گفتم من خسته ام و میرم بخوابم و آن هم رفتن بخوابن من با داداشم تو یه اتاق و زنش هم با خواهرش تو یه اتاق دیگه تا اینکه صبح شد و بیدار شدم من مثل عادتی که تو پادگان داشتم ساعت شش بیدار شدم دیدم داداشم داره با زنش حرف میزنه میخواست بره سر کار و سفارش منو میکرد که به من خوب برسه تا ان از کار بیاد و من هم منتظر فرصت بودم تا با شیرین حداقلش حرف بزنم بگذریم داداشم رفت و بعد نیم ساعت زنداداشم که فکر میکرد من خوابیدم ان هم رفت تا نون برای صبحانه بگیره هم اینکه رفت رفتم پیش شیرین و دیدم با یه تاپ و دامن خوابیده و دامنش تا کونش رفته بالا یواش صداش کردم دیدم خوابیده تا اینکه یه بوس کوچک کردم و دیدم چشاش و باز کرد و منو دید گفت پس بقیه کجان منم گفتم نگران نباش که رفتن و تو خونه فقط تو و من هستیم خلاصه تا این و شنید سریع بغلم کرد و یه 10 دقیقه ای همدیگه رو بوسیدیم و من کم کم داشتم با سینه هاش ور میرفتم که گفت الان شاید بیاد زود تمومش کن منم از خوا خواسته شرتشو زدم کنار و افتادم به جون کوس داغش که شرتشو خیس کرده بود و خودم هم داشتم میمردم که شیرین گفت جیگرم و ببینم چرا داره خودشو میکشه و درش اورد و همش و یه جا کرد تو دهنش داشتیم مال هم دیگه رو میخوردیم که من دیدم داره آبم میاد گفتم داره میاد گفت بریز تو دهنم من هم تا اینو گفت حشرم زد بالا و همشو خالی کردم تو دهنش و با یه چشم به هم زدن همشو خورد و گفت تو دیگه مال منی میخوام جرم بدی و میخوامم نو بکنی من هم که تا آن لحظه هیچ کوسی رو ندیده بودم و نکرده بودم گفت باشه گلم باز شروع کرد بازی کردن با کیر و خایه هام که دیدم داره کم کم بلند میشه زود دست کرد تو کیفش و یه روغن در آورد و گفت میخوام جرم بدی میخوام کونم و جربدی وای چه لحظه هایی بود تا اینو گفت من سریع کرم و زدم دم کونش و بهش گفتم بخوابه خوابید و یه بالش گذاشتم زیر شکمش که کونش بالا باشه و کم کم دادم تو و داشت جر میخورد ولی از طرفی یه حالی میداد که نگو خلاصه باز هم تا ته کونش و پاره کردم و زود همه چیز و جمع کردیم و من رفتم اتاق خودم .بهش گفتم خودشو بزنه به خواب و من هم تو فکرش داشتم چرخ میزدم که در باز شد و زنداداشم آمد و در وباز کرد و منو دید که خوابیدم چیزی نگفت و رفت بعدش من بلند شدم و ....
این هم خاطره اولین کوسی که کردم بعدش هر موقع فرصتی میشد با هم بودیم و تا این لحظه 100 بار با هاش سکس داشتم تا اینکه عروسی کرد و رفت خونه خودش

نوشته: من

همزمانسازی محتوا