مستاجر

داستان از اونجایی شروع میشه که من یه مغازه اجاره کردم که طبقه بالاش دانشجو نشین بود. اوایل که ما اومدیم هر دو طبقه دانشجوی پسر مینشست. ولی بعده یه مدت یکی از طبقه ها خالی شد و سه تا دانشجو ( یا بهتره بگم جنده رسمی) اومدن اونجا.
دوتاشون خیلی تعریف نداشتن. ولی جونم برات از سومی که اسمش سحر بود بگه. قدش تقریبا 1.75، رونهای متناسب. کون تپل. سینه های ایستاده و شق. اصلا این بشر تیکه اضافی نداشتو خوش تراش خوش تراش. وقتی باهات حرف میزد انگار داشت با لباش می خوردتت. نگاه نیمه خمارش بدجوری رو مخ بود.
از وقتی اومدن بدجوری رفته بود رو مخم که بکنمش. منتظر یه موقعیت خوب بودم. یه بار که پمپ آب خونشون ترکیده بود از قضا من مغازه بودم. یکی از اونا که اسمش فرنوش بود اومد و ازم خواست تا براش درستش کنم. منم که یه چیزایی بلد بودم رفتم و درستش کردم. وقتی داشتم کار انجام میدادم به فکرم رسید که یه جورایی بکنمش. ولی با خودم گفتم این دخترا حسودن. اگه فرنوش رو بکنم دیگه دستم به سحر نمی رسه. از طرفی باید بهشون میفهموندم که منم اهل حالم. پیش خودم گفتم بهترین کار اینه که یه کم دست مالیش کنم. وقتی یه وسیله رو بهونه کردم و آوردمش تو مغازه. کشوندمش یه کنج و وقتی می خواست از در بره بیرون منم چسبوندم بهش و دستمو دور کمرش حلقه کردمو چسبوندمش به خودم. فرنوش هم یه آه سکسی گفت و منتظر بود که من تو سکس جلوتر برم . منم که تو دلم فقط به سکس با سحر فکر میکردم بعد از یه کم مالوندنش بازم بهونه کردم و قضیه رو تموم کردم. نقشم این بود که فرنوش تو خونه درباره این قضیه صحبت کنه و سحر رو حشری کنه.
چند روزی گذشت ولی همش این دختره فرنوش میومد مغازه و می رفت. منم که اصلا از هیکلش خوشم نمیومد فقط باهاش لاس میزدم تا این که روز موعود رسید.
یه روز صبح ساعت 9 10 بود که من مشغول جواب دادن به مشتری هام بودم. که یه دفعه از پشت مشتریهام سحر رو دیدم که داره میاد تو مغازه. اومد تو و سلام کرد و یه گوشه ایستاد. منم جواب سلامشو دادم و گفتم بفرمایید. گفت یه کار کوچیک داشتم باهاتون. منم که قند تو دلم آب شدخ بود سریع کار مشتریها رو انجام دادم و رفتم سراغ سحر. دل تو دلم نبود که چیکار داره. گفتم جانم من در خدمتم. گفت میخوام برم داخل شهر ولی متاسفانه پولام تموم شده. میشه یه مقداری پول بهم قرض بدید. منم که فرصت رو مناسب دیدم برای زدن مخش یه تراول پنجاهی بهش دادم و گفتم قابل شما رو نداره. یه خنده شیطونی کرد و گفت نه فقط 5000 میخوام. منم از خدا خواسته 5000 بهش دادم و گفت که میرم و برگشتنی از بانک میکشم بهت میدم. گفتم چی میدی؟ خندید و گفت پولتو. منتظر جواب نشد و رفت.
حدودا دو ساعت بعد برگشت. من که بیصبرانه منتظر برگشتش بودم اومدم سراغشو گفتم سحر جان حالا چه عجله ای بود. این که قابل خانم گلی مثل شما رو نداره.
پول رو گذاشت رو پیشخون و گفت نه دستتون درد نکنه. با اجازتون.
منم دست پاچه گفتم حالا کجا با این عجله. تشریف بیارید یه شربت خنک بدم جیگرتون تازه بشه. زود یه لیوان شربت براش ریختم. وقتی لیوان رو برداشت که بخوره گفتم سر پا که سخته بفرمایید بشینید. چون صندلی فقط سمت من بود رفتم کنار و گفتم بفرماییدو وقتی داشت می شست یه کوچولو دستمو به کون قلمبش مالوندم. چیزی نگفت. تلفنم زنگ خورد. رفتم گوشی بردارم کیرم رو به شونه هاش مالوندم چیزی نگفت. فقط زیر چشمی یه نگاه شیطون کرد. منم با یه چشمک جوابشو دادم. دیگه فهمیدم که وقتشه و باید دست به کار بشم. می دونستم که خونشوم کسی نیست و مکان هم آمادست. قبل از اینکه بیاد چند تا کلیپ سکسی دانلود کردم آماده پخش گذاشتم. الکی به یه بهونه ای دستم رو به کلید play زدم و کلیپ شروع به پخش کردن شد. یه کلیپ سکسی ایرانی بود که مرده داشت رو تخت تلاش میکرد تو کون زنه بزاره ولی لامصب اینقدر تنگ بود که تو نمی رفت و جیغ داد زنه بلند شده بود. وقتی سحر صدای جبغ و داد زنه رو شنید چشماش گرد شد و بیاختیار میخه مانیتور شد. یه چند ثانیه ای که گذشت گفتم نگاه کن نامرد به زور داره میکنه. خوب حد اقل کرمی چیزی. سحر گفت آره والا. گفتم اینا کس حروم کنن. کس کن نیستن که. یه نگاه شیطون دیگه کرد و خواست بلند شه بره. وقتی بلند شد منم چسبوندم بهش و گفتم حالا نشسته بودی. گفت تو مغازه که فایده نداره نشستن. گفتم بریم بالا؟ گفت من میرم یه ده دقیقه دیگه بیا.
منم 10 دقیقه دیگه مغازه رو بستم و رفتم بالا. در زدم سحر اومد درو وا کرد. خشکم زده بود. یه شلوارک سفید چسبون با یه تی شرت گشاد زرد پوشیده بود. گفت بیا تو. رفتیم و رو مبلشون نشستم. گفتم تهنایی. گفت آره بچه ها کلاسن من حوصله نداشتم پیچوندم. گفتم چه کار خوبی کردی. یه لیوان نسکافه درست کرد و اومد پیشم نشست. من که دیگه طاقت نداشتم دست گذاشتم روشونش و ذل زدم تو چشاش. یواش یواش نزدیکه لباش شدم و یه لب کوچیک ازش گرفتم. یه خورده صبر کردم و اینبار با شدت بیشتری لباشو خوردم. دستمو بردم لای پاهاشو شروع کردم به مالوندن کسش از روی شلوار. اینقدر کسش توپول بود که از روی شلوار میشدبا دوتا انگشت بگیریش. از کنارش بلند شدم و رفتم روبروش. قبل از اینکه شلوارش رو در بیارم دست انداخت دور کمرم و یه گاز محکم به کیرم زد. گفتم آی چیکار میکنی؟ از رو شلوار؟ بعدش شلوارم رو در آوردم و لخت شدم. با دیدن کیرم یه کم عقب رفت و گفت اووووی کیرت چه بزرگه. بهت نمیومد کیر به این بزرگی داشته باشی. دست انداخت دور کیرم و کشیدش جلو. اولش نوکشو بوس کرد و پیش آبم رو با زبونش مالوند دور کله کیرم. بعد سرش رو کرد تو دهنش و با زبون دور کیرم رو لیس زد. یواش یواش تمام کیرم و کرد تو دهنش و اون لبای نازش داشت جر می خورد. نی تونستم حلقش رو نوک کیرم احساس کنم. اونقدر حرفه ای می خورد که من داشت آبم میومد. سرش رو گرفتم و شلوارو تی شرتش رو در آوردم. اونقدر سفید بود تنش که می شد به جای شب خواب ازش استفاده کرد. پاهاش رو انداختم رو شونم و وسط پاهاش زانو زدم. با زبونم از بالا تا پایین کسش رو لیس زدم. زبونم و کردم تو کسش و تند تند بالا پایین می آوردم و با دستم بالای کسش رو ماساژ می دادم که رگش تحریک بشه. محکم پاهاش رو روی شونه هام فشار می داد. منم محکم تر می خوردم. با یه دست دیگم سینه هاشو می مالوندم که دیم آه و اوهش در اومد. پا شودم کاندور رو از جیب شلوارم در آوردم و کشیدم رو کیرم که داشت می ترکید. کله کیرم رو گذاشتم دم کسش و اول یه کم بازی بازی دادم. با دستم کیرم رو رو کسش بالا و پایین می بردم. چند بار که این کار رو کردم دندوناشو به هم فشار داد و گفت بکنش تو دیگه آآآآآآاه ه ه ه ه ه. منم یواش اول فقط سر کیرم رو کردم تو. یه آه بلند کشید و من کیرم رو در آوردم. یه بار دیگه کله کیرم رو آروم کردم تو و باز در آوردم. می دونستم این کار دخترا رو دیوونه می کنه. دی گه طاقت نداشت. سرش و هی چپ راست می کرد و میگفت بکن بکن بکن تو. منم با یه فشار محکم یه دفعه تمام کیر 19سانتی مو کردم تو که یه هو یه جیغ بلند کشید. یه لحظه وایستادم ببینم پاره نشده باشه. که گفت تلمبه بزن . بزن بزن بزن.منم تا جایی که می تونستم محکم تلمبه زدم. وقتی تلمبه می زدم سینه های نرمش بالا پایین می کرد. من که دیوونه این حرکت سینه هستم میخ سینه هاش شده بودم.دستش رو گرفته بود با دسته های مبل و با چشمای خمارش تو چشام نگاه می کرد و با التماس می گفت که محکم تر بزنم. منم دستامو گرفته بودم به رونش و حالا نزن کی بزن. . بعد از حدود 5 دقیقه بهش گفتم برگرده و چهار دست و پا رو زمین بشینه. اونم مثله یه گربه رام نشست رو زمین. منم زانو زدن پشتش و کمرش رو فشار دادم پایین. کون و کسش قلمبه شد سمت من. یه تف انداختم رو سوراخش و آروف کردم تو کسش. دستم و بردم زیر تنش و از زیر کسش رو می مالوندم و تلمبه می زدم. آبم داشت میومد ولی چون کاندوم داشتم عین خیالم نبود و همین جور تلمبه می زدم که یه هو یه آه بلند و طولانی گفت و پاهاش جفت شد. فهمیدم که ارضا شده. منم که تلمبه های آخرم بود با جفت شدن پاهاش بیشتر حال کردم و چند تا تلبمه دیگه زدم و و آبم اومد. تا چند دقیقه با کیرم که توی کسش جا خوش کرده بود پشتش دراز کشیدم و گردنش رو خوردم. خیس عرق شده بود. بعد از چند دقیقه سکوت سحر گفت بیارش بیرون دیگه. گفتم همین یه دفعه بسه؟؟؟ گفت خیلی رو داری جرم دادی تازه میگه بسه؟ زد زیر خنده. گفت خیلی وقت بود در خال تلمبه زدن ارضا نشده بودم. خیلی حال داد بهم. مرسی عزیزم.
از اون روز به بعد هر وقت دوستاش نیستن یه تک زنگ میندازه و من میرم بالا.

نوشته: عموجون پوریا

سلام من رابرت هستم میخوام یه خاطره خودمو که اولین خاطره سکسم با زن مستاجرمون بود که اسمش مهین خانم بود و اون زمان من 16 سالم بو و مهین خدا بیامرزتش 50 سالش بودو در ضمن این داستان کپی شده از جایی نیست و حقیقاتا برای خودم اتفاق افتاده براتون تعریف کنم ( این یه داستان کاملا واقعییه و خیال پردازی و توهم نیست )

یه روز مادرم و مهین خانم تو حیاط دعواشون شد (ما همیشه تو دستشویی که تو حیاط بود یه چوب میزاشتیم ) که مادرم با چوبی که توی دستشئویی بود محکم زد به کون مهین خانم ... راستی اینم بگم که مهین خانم همیشه ظرفا شونو میاورد تو حیاط لب حوض میشست همینطور لباساشونو و وقتی مینشست لب حوض همیشه دامنشو میزد بالا ، همیشه هم یا شورتی که میپوشید سفید یا مشکی بود ، وای من چقدر با این صحنه جق زدم من هر وقت مهین خانم میامد تو حیاط رخت یا ظرف بشوره از خوشحالی بال در میاوردم چون یه دل سیر دید میزدم و شروع میکردم به جق زدن اون روزم دعوای مادرم با مهین خانم سر باز گذاشتن شیر آب حیاط بود .... بگذریم بعد از دعوا ، مادرم رفت خرید ، من اون روز بخاطر سرما خوردگی خونه مونده بودم و مدرسه نرفته بودم که دیدم یکی در اطاقمونو میزنه . رفتم درو باز کردم دیدم مهین خانم اومد تو گفت ببین مامانت با من چیکار کرده و یهو دامنشو زد بالا که جای چوب روی لمبر کونش کبود شده بودو به من نشون بده ، وای خدای من چی میدیدم ، جلو من یه کون سفید برجسته بزرگ داشت خودنمایی میکرد که کلی براش جق زده بودم ، مهین خانم تو این سن عجب کون سر حال و برجسته ایی داشت ، اگه بخوام مثال بزنم مثل کون جنیفر لوپز بود .. نا خود آگاه دستم رفت رو کونش شروع کردم به مالیدن اون کون نرم و سفید و گفتم : دست مامانم بشکنه ببین چیکار کرده با هات ، مهین خانم هم گفت آره دستش بشکنه .. به مهین خانم گفتم : بزار بوسش کنم تا خوب بشه ، گفت : آره ممنونت میشم شروع کردم بوس کردن ، اون کون زیبا رو مثل ندید بدید ها هی بوس میکردم لای اون کون زیبارو باز میکردم سوراخ کونشو بو میکردم و هی لیس میزدم ، مهین خانم هم هیچی نمیگفت خیلی خوشش میامد مدام میگفت جون جون آره اره اونجا میخاره لیسش بزن .. مهین خانم یهو برگشت و گفت : ببینم تو خونه کرم دارین منم گفتم : آره داریم گفت : برو بیار بمال به سوراخم که خیلی داره میخاره ... منم مثل یه بچه حرف گوش کن رفتم آوردم .. دیدم مهین خانم چهار دستو پا شده شورت مشکیشو پایین کشیده ، سرشو گذاشته رو فرش ، پاهاشم از هم باز کرده ، یه قوس زیبایی به کمرش داده .... بعد گفت کرمو بمال به سوراخ کونم منم مالیدم بعد گفت دودولتو در بیار بزار دم سوراخ کونم یواش یواش بزار بره تو تا برام بخارتش ... منم کیرمو بقول مهین خانم دودولمو در آوردم گذاشتم دم سوراخ مهین خانم محکم کردم تو کونش

چشمتون روز بد نبینه مهین خانم چنان دادی کشید که گوشم کر شد هی جیغ میزد هی میدویید دور اتاق و میگفتم سوختم سوختم وای آتیش گرفتم بعد از اطاق ما رفت بیرون و اون روز من در حسرت اون کون موندم و جق زدم ، ولی بعد ها خیلی کردمش که بعدا داستاناشو براتون مینویسم البته بستگی به نظرات شما داره که آیا از داستان من خوشتون اومد یا نه برام نظر بزارید ... و این بود اولین تجربه سکس من ...

اگه نظر بدین باقی ماجرا های منو مهین خانمو براتون مینویسم

نوشته: رابرت

سلام به همه ی دوستان من چند وقتی میشتو سایت عضو شدم داستانم کاملا واقعی هستش .
داستان برمیگرده به چند ماه پیش که ما خونمون طرفای اسلامشهر بود البته الان خونمون تهرانه بریانک . ما پیش عموم اینا تو یه کوچه همسایه روبرو هم بودیم عموم چندتا خونه داره یه دو طبقش بغل ما بود که مستاجر داشت که پایینیه تازه اومده بود یه زن و شوهر جوون بودن .
راستی از خودم بگم اسمم رضاست ودانشیجوی حسابداری ترم 6 هستم 21سالمه قبلا از اینم با چندتا از هم دانشگاهیام سکس داشتم خلاصه جونم بهتون بگه که این مستاجره اومد ومنم بیشتر موقع ها میرفتم مغازه عموم که دقیقا روبروی این خونه بود پیش پسر عموم روزنامه میخوندیم یا بازی سونی و هیچ موقع فکرشو نمیکردم با این خانوم سکس داشته باشم البته یه بار تو کوچه فرش میشست سینه های قشنگشو دیدم همیشه هم دید میزدم ولی نه اینکه تو فکر سکس باشم اصلا فکرشم تو ذهنم نبود
گذشتو یه بار ازپنجره با یه سوتین قرمز دیدمش وای داشتم دیونه میشدم خیلی ردیف و سکسی بودش یه بار دم در باشلوارک دیدمش وچند باری دیدم توجش به منه حتی موقع اومدن به مغازه خلاصه یک روز پسر عموم بهم گفت برم به حساب یکی 20 تومن پول بریزم منم رفتم ریختم بعدش با کلی اصرار ازش پرسیدم گفت واسه این مستاجرس اسمش اعظم بود 28 ساله بود وخوشکل اینم بگما پسر عموم تو این خطا نیستش وفقط واسه کمک پول فرستاده بود منم فهمیدم که شمارشو داری قایمکی ورداشتم و شب با کلی فکرو خیال به این خانومه اس دادم وگفتم شانسه خودمو امتحان کنم بعد کلی منتظر بودن خلاصه جواب داد و گفت کی هستی منم که ترسیدم به شوهرش بگه بعد کلی ترس و التماس گفتم رضا هستم که اونم دقیقا شناخت و اولش ناز میکرد که شوهر داره و نمیشه و از این حرفا ولی بعد کلی کس لیسی قبول کردش راستی اون موقع شهرستان بود و گفت بهد چند روز میاد .
اقا ما اون شب و با کلی ارزو خوابیدیم به فکر کردن این فرشته جون خلاصه هی این روزو اون روز میکرد که ساعت 1 شب دیدم اس داده میگه بیا کوچه از پنجره ببینمت منم با کلی استرس و ترس رفتم دیدمش کیرمم حسابی شق بود باورم نمیشد لبخند خاصی تو لباش بود و منم چون دیگه نمیتونستم تو کوچه بمونم رفتم خونه اخه بابام از اون مذهبیاس .
صبح فردا رسید و این تو خونه تنها بود و یه چیز که کاملا به نفعم بود این بود که شوهرش تو معدن توشهرستان کار میکرد وهر یک ماه به بعد میومد انگار همه چیز محیا بود واسه رسیدن به ارزوم بهش زنگ زدمگفتم میخوام بیام پیشت البته خیلی از در و همسایه میترسیدم ولی کوچه خلوت بود اونم گفت شب مهمون داره و امکان داره مادر شوهرش بیاد اونجا ولی من به سرم نرفت اونم میترسید درو واکنه که من بهش گفتم وا کنه خوم میام وای جاتون خالی دیدم در یهو کمی واشد قلبم بد جور میزد بدنم به لرزه افتاده بو ولی شهوت کاره خودشو کرد رفتم سریع درو واکردم و بستم حالا دیگه تو خونه بودم رفتم جلو طرف اشپزخونه که یهو دیدمش داشت واسه شب اماده میشد .
وای یه تاپ پوشیده بو بدون سوتین وموهای زرد طلایشم به چش میزد با یه دامن کوتاه ابی رنگ با اظطراب رفتم پیشش داشت با تلفن حرف میزد نزدیکش شدم وای چه گرمای خاصی داشت دستشو گرفتمو یهو پیشونیشو بوس کردم قربونش بشم بعد که حرفش تموم شد اونم دست منو گرفت رفتیم اتاقشون پنجره هارو بست و شروع کرد که چرا عاشق من شدی و من هیچی نیستم از این جور چیزا و بهم گفت تو خوشگلی و ما به درد هم نمیخوریم ولی من گوشم بدهکار نبود اصلا تو حال خودم نبودم چسبوندمش به دیوارو سینشو گرفتم وای خدا انقد باحال بود که تو دستام جا میشد اولش نمیزاشت هولم میداد ولی با کلی سختی رفتم سراغ لبش که اونم حشرش زد بالا یه 10 لب گرفتیم بعد رفتم سراغ سینه هاش دوتاشم با حرص خاصی میخوردم اونم کامل در اختیارم بود بعد خوابوندمش دستامو بردم از زیر دامن وای چه ساق و رون ردیفی داشت دامنشو زدم بالا رفتم سراغ کسش که اجازه نمیداد کمی از رو شورت لیس زدم بالاخره درش اوردم خودم سریع لخت شدم و پاهاشو وا کردم ساک نزد میگفت چندشش میشه .
کیرمو که حسابی شق شده بود گذاشتم دم کوسش خیلی تنگم نبود ولی خوب بود با کمی فشار سرش رفت تو ای جونم قربون کسش برم تو اسمونا بودم داغ داغ بود توش با یه حرکت کله کیرمو دادم تو یه جیغ ناز کشید و شروع کردم به تلمبه زدن خیلی حال میداد 5 دقیقه ای کردم پاشدم خوابیدم بهش گفتم بشین روش اونم نشست و چه کسه ردیفی داشت هی بالا و پایین میکرد من که دیدم داره ابم میاد خوابوندمش پاهاشو دادم هوا کیرو دادم توش و داشتم میکردمش که ابمو حس کردم دیگه نپرسیدم بریزم یا نه که همشو با فشار ریختم توش داشتم میسوختم اونم منو با فشار بغل کرده بود چند دقیقه روهم بودیم بعد من پاشدم سریع برم یه لب گرفتمو رفتم .
بعد ها باز چند سری کردمش ولی الان دیگه نمیشه شوهرش دیگه معدن نمیره مام خونمونو بردیم ولی باهاش در تماسم مکان باشه میاد.

نوشته:‌ reza b

سلام من آرش هستم قبلا از من شاید نوشته هایی خوانده باشید امروز هم از آن روز هایی هست که دلم میخواهد صحبت ای که با هیچ کس نمی توانم بکنم اینجا به صورت یه خاطره بنویسم.
چند ماهی می شد که طبقه بالا خانه را به 3 تا دختر دانشجو اجاره داده بودیم,ولی من هیچ ندیده بودمشون آخه من اصفهان کار می کنم ولی خانه پدرم که من هم هنوز با انها زندگی می کنم فولادشهره برا همین 90 درصد اوقات اصفهان بودم ولی کلا وقتی که دختر ها رو داخل حیاط خانه می دیدم سلام احوال پرسی می کردم آنها هم تا اندازه ای که حتی فکرشم نمیتوانید بکنید دست پا چلفتی هستن که کللا اشنایی من هم از این دستو پا چلفتی بازی هاشون شروع شد.
یه شب که خانه بودم داشتم با لپتابم ور می رفتم تو سایت سکسی www.freeamateurhomevideo.com فیلم سکس دانلود می کردم ناگهان متوجه حرکت چیزی کنارم شدم ,نگاه که کردم دیدم تا دخترا پشت پنجره اتاقم هستن اخه چون ما طبقه اول بودیم اتاق من به حیاط دریچه داشت ولی چون گوشه حیاط بود و محل رفت امد نبود پرده را نمی کشیدم ,تا نگو دختر ا شب می خواهند بیرون برن ولی شماره تلفن تاکسی تلفنی را ندارن حالا که دیده بودن چراغ اتاق من روشنه امده بودن پشت پنجره تا از من شماره بگیرن من هم که دست پاچه شده بودم نمی دانستم چطور صفحه را ببندم تا نبینند که من چی نگاه می کنم ,به هر حال شماره بهشون دادم کلی باهاشون صهبت کردم تا اینکه تاکسی امد رفتن.
فردا ظهر خانه بودم بودم که باز در خانه زنگ خورد تا باز بچه ها هستن و میگن که بخاری اتاقشون خاموش شده و نمی توانند روشنش کنن که من با خودم گفتم عجب یا خیلی دست پا چلفتی هستن یا می خواهند با این بهانه من پایین ببرن.رفتم شروع به روشن کردن کردم تا راست میگن هیچ طوره روشن نمیشه حتی خراب ترشم کردم ولی اخر فهمیدم از کجاشه و روشنش کردم.
این داستان سلام کردن احوال پرسی ها ادامه داشت تا ترم بعد که برنامه درسی دختر طوری شده بود که 2تاشون وسط هفته و یکیشون اول هفته به خانه می امد و تنها بود.تا اینکه یه شب اول هفته نگار امد گفت که تلفن بالا خرابه اگه میشه برم و براش درستش کنم اخه 1 شوهر غیرتی داشت که مدام ذاغ سیاهش چوب می زد تا نکنه خلاف کنه برا همین به گوشیش زنگ نمیزد و به خاته تماس می گرفت(از آن لر های متعصب بود)تا مطمئن شه که خانه است تگارم دلش شور می زد که مبادا زنگ بزنه و نتواند جواب بده.
رفتم بالا با تلفن ور رفتم هر کاری کردم درست نشد به این فکر افتادم که حتما ار کابل اصلی باید باشه که از حیاط رد میشه بر همین آمدم پایین و دیدم که درست حدس زدم قسمتی که کابل که چسبی بود به دلیل بارندگی سولفاته شده بود ارتباط بر قرار نمی کرد ولی با این وجود که ایراد کار متوجه شده بودم کلی طولش دادم کلی رفنم بالا خانه دخترا می امدم پایین تا اینکه درستش کردم برا امتحان اینکه درست شده باز رفتم بالا,تلفن تو پذیرایی خانه بود درست شده بود همون جا که نشسته بودم چشمم به یه قلیان رو open اشپز خانه افتاد به نگار گفتم مگه قلیان می کشی گفت اره دیگه براتون بگم کلی حرف از قلیان کشیدن شد که اخر گفتم منم میکشم خیلی میلش کردم امشب نگارم قبول کرد گفت منم دلم می خواهد ولی ذغال نداریم که منم قبول کردم گفتم از سر خیابان می خرم.
از هم خدا حافظی کردیم من رفتم برا خرید ذغال و خیلی زود برگشتم ولی به خاطر اینکه پدرم خانه بود قرار شد من اخر شب که پدرم خوابش برد بروم بالا که کسی متوجه ارتباط ما نشه.
ساعتای 12 بود که با ذغال رفتم بالا قلیان کشیدیم کلی صحبت کردیم از همه چیز تا صحبت از مشروب خوردن شد من از نگار پرسیدم که می خوری که با شک کلی 2 دلی جواب داد اره مگه تو هم می خوری ولی من کلا اهل مشروب نیستم و تا آن زمان فقط 1 با با خاله و شوهر خاله ام آبجو خورده بودم همین بهش گفتم و بحث از مزایا مشروب شد که من یادم به مشروب که از چند ماه پیش شوهر خاله ام خانه ما گذاشته بود افتاد اخه برا چهار شنبه سوری خانه ما امده بودن فولاد شهر و می خواستن همون شب بر گردن اصفهان و با توجه به اینکه احتمال داشت در برگشت داخل ماشینش را بگردن 1قوطی ویسکی که اضافه امده بود را خانه ما گذاشت من هم یادم امد و همون لحظه یه فکر شیطانی به ذهنم رسید که بهترین را برای کردن نگار استفاده از مشروبه برا همین قرار مشروب خوردن فردا شب گذاشتیم و من باز دزدکی اخر شب زدم بیرون و رفتم بالا جاتون خالی خیلی دختر خاکی بود و کلی خوش گذشت چند پیک خوردیم که من دیدم هیچ تاثیری روی من نداره ولی خودم به مستی زدم گفتم من حالم بده نمی توانم بشینم و دراز کشیدم که نگار هم معرفت به خرج داد برام بالشت اورد ولی ان چیزیش نبود چند پیک دیگم خورد من خودم بیشتر به حال بد زدم گفتم بدنم می لرزه که نگار گفت بزار یه پتو روت بندازم پتو روم انداخت کنارم نشست من بعد چند لحظه دستم گذاشتم روی پاش و حالت مستا رو در اوردم خودم بهش نزدیک کردم سرم گذاشتم رو پاش و همین طور پیش روی می کردم انم تماما فکر می کرد که من مستم برا همین یا به خاطر علاقه به اینکه دوست داشت 1 نفر نازش کنه تو بغلش باشه واکنش نشان نمی داد مدام دستم می کشیدم به رانش سر زانوش هی تحریکش می کردم تا اینکه اخر کنارم دراز کشید من پتو انداختم روش و مدام بهش نزدیکتر می شدم بوسش می کردم دستم می کشیدم به بدنش ولی لامصب عجب سینه های بزرگی داشت همین طور یواش یواش دستم کردم داخل پیرهنش و سینش را گرفتم همون موقع بود که دادش بالا رفت از شدت شهوت داشت می مرد نفس نفس می زد من هم دیگر مطمئن شده بودم که کار تمام شده است برا همین ت شرتش بیرون اوردم شروع به لیس زدن شکمش کردم از پایین لیس زدم تا بالا که رسیدم به سینش یه سوتین صورتی ابر پوشیده بود به سختی بازش کردم که نشان بدم که مستم وای عجب حالی می داد همین طور که داشتم سینه هاشو می خوردم دیدم سرم داره فشار میده به سمت سینش گفتم چته ارضا شدی گفت نه سینم را محکم لیس بزن و با دهنت فشار بده به قفسه سینه ام منم همین کار را کردم جیغ می کشیدا تا نگو این طوری محکم دوست داره کم کم دستم بردم سمت شلوارش دستم می کشیدم به پاش تحریکش می کردم شلوارش ارام ارام بیرون اوردم یه شورت صورتی پوشیده بود که انچنان حال نمیداد من به لباس زیر خیلی حساسم و خیلی نوعش و طرحش روم تاثیر میگذاره.دستم کردم تو شورتش مثل اینکه باران امده باشه کاملا خیس شده بود فهمیدم که کارم درست انجام دادم که تحریک شده خودم لخت شدم کامل در اغوشش گرفتم وسوسه شدم که بکنمش دست کردم تو جیب شلوارم یه کاندم بیرون اوردم همین که دید شکه شد گفت تو چطور فکر می کردی کار به اینجا برسه تو در مورد من چی فکر می کنی از این حرف ها که با توجه به اینکه حشری شده بود بی خیال شد و گفت علی درسته من ازدواج کردم و هنوز عقدم و پرده دارم و نمی توانم از جلو که کفتم باشه و کیرم گذاشتم بین پاهاش شروع به جلو عقب کردن کردم .
من کلا دیر ابم میاد چون از بچگی جلق می زدم برا همین استانه تحملم زیاد شدده و الان تا 45 دقیقه می توانم سکس کنم ارضا نشم برا همین بعد چند دقیقه که دیدم نگار ارضا شد و خسته شده و مدام می پرسه ارضا شدی الکی گفتم و کاندم را بیرون اوردم همون طور کنارش دراز کشیدم درست یادم نماد ان شب چند بار این کار ادامه دادیم ولی کلا مثل زهر مار بود چون من تا داخل نکنم ارضا نمیشم.
شب همون جا کنارش خوابیدم و صبح زود بیدار شدم امدم پایین تا کسی متوجه غیبتم نشه.ظهر همون روز کسی خانه نبود من به گوشی نگار زنگ زدم گفت تا ساعت 11 میاد خانه از دانشگاه که باز من رفتم پیشش دوباره روز از نو روزی از نو با ز هم به جان هم افتادیم ولی این بار خیلی بهم حال داد تمام بدنم لیس زد انچنان ساک میزد که انگار بستنی داره میخوره.
این بار دیگه تصمیم گرفته بودم که ار عقب بکنمش برا همین کلی در کونش کرم زدم انگشتم کردم داخل ولی اینقدر سفت بود که انگشتم به زور داخل می رفت.بعد چند لحظه گفتم موقشه که دیکپگر بکنمش به حالت سجده خوابوندمش گذاشتم درش هر قدر فشار می دادم داخل نمی رفت اخه کیر من خیلی کلفته و مدام به سمت پایین لیز می خورد خیلی می ترسیدم که مبادا بره تو کسش برا همین نشد تا اینکه خودش یه حالت دیگه به ذهنش رسید و به پشت خوابید و پا هاش رو داد بالا الان کسش بالا و کونش پایین بود گذاشتم درش فشار دادم یواش یواش کردم دخل ای جیغ می زد خیلی سفت بود کونش باورر کنید من 2 تا کون دیگه هم تا حالا کردم ولی هیچ کدام به این سفتی نبود با کلی زور داخل شد شروع به عقب جلو کردن کردم بعد از چند لحظه دیدم بازم ارضا شده و خسته شده دیگه کیرم ارام کشیدم بیرون ,بیرون که اوردم جیغ ی زد که کر شدم.
چون ارضا نشده بودم از من خواست که برام جلق بزنه تا من هم ارضا شم و لی من با توجه به اطلاعی که از خودم داشتم می دانستم که حتی با جلق هم نمی تواند من ارضا کنه برا همین دراز کش رو زمین خوابوندمش نشستم رو کونش ششروع به جق کردم کیرم و خایه هامو می کشیدم به کونش کم کم ارضا شدم و ریختمش روی کونش.
این جریان چند هفته ادامه داشت من هر لول هفته منتظر خانم بودم تا بیا د من بکنمش و می دانید بد ترین قسمتش زمانی هست که می بینی با یک نفر دیگه اول هفته میاد خانه و تنها نیست ان موقع هست که زد حال می خوری.

نوشته: آرش

سلام حسین هستم 17 سالمه و کرج زندگی میکنم خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به 4 ماه پیش میشه.خونه ما دو طبقست و من با پدر و مادرم در طبقه بالا زندگی میکنیم و فقط یه برادر دارم که از خودم 8 سال بزرگتره.داداشم دو سال پیش ازدواج کرد و طبقه پایین ساکن شد تا اینکه بعد از یه سال یه اپارتمان خرید و از اونجا رفت و طبقه پایین خالی شد .در ضمن بگم خانواده من به شدت مذهبی هستند .پدرم تصمیم گرفت طبقه پایین رو اجاره بده.اولین نفری که بنگاه برای طبقه پایین اورد یه دانشجو دختر بود که مادرم گفت چون از شهرستان اومده مجبوره در کرج خونه ای رو اجاره کنه.وقتی که برای دیدن خونه اومده بود من مدرسه بودم و این توصیفات رو مامانم بهم گفت .خلاصه قرار شد اون شب بابام استخاره ای کنه و اگه خوب اومد فرداش برن واسه قرارداد بستن, جواب استخاره خوب اومد وفردای اون روز اون دختره که مامانم گفت اسمش سولمازه اثاثیش رو اورد.

اولین باری که من سولماز رو دیدم فردای بعد از اومدنش بود,من حتی روز اساس کشی هم اون رو ندیدم چون کلاس زبان بودم.حدودا ساعت 1 بعد از ظهر بود و من تازه از مدرسه برگشته بودم و چون پدر ومادرم سر کار بودند طبق معمول کسی خونه نبود,که یکدفعه صدای زنگ خونه به صدا در اومد,در رو باز کردم,سولماز بود .برای اولین بار سولماز رو دیدم به قول خودمون عجب گوشتی بود.22سالش بود و پوستش سفید بود,وزنش نکردم ولی حدودا بین 65تا75بود.اومده بود که از پدرم بخواد که بیاد واسش لامپای طبقه پایین رو عوض کنه و چون بابام سر کار بود از من خواهش کرد که این کار رو واسش انجام بدم.من هم قبول کردم و گفتم شما برید من خودم تا 10 دقیقه دیگه میام ,در اولین برخورد خیلی با من خودمونی حرف زد و گفت حسین جون بیایا,منتظرتم.من هم بعد از اینکه ناهارم رو خوردم رفتم پایین.در زدم بعد از چند ثانیه اومد در رو باز کرد,داشتم از تعجب شاخ در میاوردم فقط یه تاب صورتی تنش بود با یه شلوار قرمز چسبون و روسری هم نپوشیده بود تو این موقع با خودم فکر کردم یا سکس میخواد یا منو ادم حساب نمیکنه,خلاصه رفتم داخل و لامپارو عوض کردم.داشتم میرفتم بیرون که گفت کجا این همه زحمت کشیدی بیا این شربت رو بخور بعد برو.روی کاناپه نشستم و شروع کردم به خوردن شربت که یهو اومد و کنارم نشست,من تا اون موقع سکس نداشتم و بالاترین خلافهام فیلم و عکس و جلق زدن بود و ارزو داشتم یه بار سکس داشته باشم.

خلاصه شربت رو خوردم و خواستم برم بالا و به یادش یه جقی بزنم که سولماز گفت تو که بابا ومامانت سر کارند و بالا تنهایی ,بزار یه فیلم بزارم که با هم نگاه کنیم تا حوصلمون سر نره.منم بعد از کلی تعارف الکی از خدا خواسته قبول کردم.سی دی رو که داخل دستگاه گذاشت دیدم امرکن پای7 رو گذاشته و دیگه مطمئن شدم که سکس میخواد.داشتم از خوشحالی بال در میاوردم,کمی از فیلم گذشت تا رسید به یه صحنه سکسی که یهو دیدم سولماز داره پستوناش رو از رو لباس به هم میماله ولباش رو میخوره.از روی شلوار تنگش برجستگی کونش معلوم بود .تو این فازا بودم که لباشو رو روی لبام گذاشت وای چه صحنه ای,لباش انقدر داغ بود که احساس کردم اب جوش دارن میریزن رو لبام.بعد از کمی که لباش رو خوردم تاپش رو در اوردم یه سوتین مشکی تنش بود که اون هم اوردم.وای چه سینه هایی از سفیدی میدرخشیدند,سینه هاش نه بزرگ بود نه کوچیک و چون من عاشق نوک پستون بودم شروع کردم به گاز گرفتن نوک پستوناش و خوردن اونها.با ولع و حرص میخوردم و اون هم شروع کرد به داد های اروم زدن.داشتم لذت میبردم و کیرم انقدر شق شده بود که داشت شلوارمو پاره میکرد.کیرم رو دراوردم و وقتی سولماز کیر شق شده من رو دید شروع کرد به ساک زدن,احساس میکردم که دارم خواب میبینم و یاد شعر پویا افتادم که منو اینهمه خوشبختی محاله.کیرم رو حرفه ای میخورد,تو دهنش میزاشت و در میاورد بعد از اینکه کیرم رو کاملا خیس کرد ,شلوارشو از پاش در اوردم یه شرت توری بنفش پاش بود وای چه کونی گوشت خالص بود .شرتشو در اوردم و یه تف روی سوراخ کونش انداختم ,من همیشه دوست داشتم برای اولین بار یه نفر رو از کون کنم چون وقتی از کون میکنی طرف مقابل شروع به داد زدن و گریه کردن میکنه و این موقع مردا بیشتر لذت میبرن.کیرم رو تو کون تنگش انداختم و بعد از چند بار تقلا کردن رفت داخل.سولماز شروع کرد به ای و اوی کردن,داد میزد و گریه میکرد و میگفت حسین تو رخدا در بیار دارم از درد میمیرم,گریه هاش لذت کار رو واسه من دوچندان میکرد بعد از چند دقیقه کیرم رو در اوردم وتوی کسش گذاشتم,وای چه کس داغ و خیسی انگار ابگرمکن داخل کسش بود,بعد از چند بار تلمبه زدن احساس کردم داره ابم میاد کیرم رو بیرون کشیدم و ابم رو روی شکم نازش خالی کردم و بعدش هر دو حدود چند دقیقه بی حال روی زمین افتادیم .کم کم لباساشو پوشید و منم پوشیدم,موقع رفتن ازش پرسیدم که چرا با من سکس کرده که گفت سه ماه بوده که سکس نکرده و بهش فشار اومده.بهش گفتم گفتم کی پردتو زده که گفت دوست پسرش تو اراک و ازم خواست که این چند مدتی که اینجا دانشجوئه من نیازهای جنسیشو براورده کنم که من هم از خدا خواسته قبول کردم .موقع رفتن یه لب ازش گرفتم خداحافظی کردم و رفتم طبقه بالا و یه دوش گرفتم .شاید براتون سوال شده باشه واسه منی که تا اون موقع سکس نداشتم چطور سکس بلد بودم که دلیلش دیدن زیاد فیلم های سکسی بود .من بعد از این ماجرا چند بار دیگه هم با سولماز سکس کردم که در خاطرات بعدی مینویسم.امیوارم خوشتون اومده باشه و با اونی که دوست دارید بتونید سکس کنید.

نوشته: حسین

سلام
اسم من علی هستش.19 سالمه.این داستانی که میخوام واستون تعریف کنم بر میگرده به هفت ماه پیش.
در ضمن دوستان اینو بگم که این داستان واقعیت داره.
مثل داستان دیگران چرند وپرند نیست.{که بیام یه خاطره ی الکی از سکس با محارم بنویسم.}
خوب گفتم داستان بر میگرده به 7ماه پیش.زمانیکه ما تصمیم گرفتیم خونه ی هفتاد متری مون رو که توی اسلامشهر بود بفرو شیم رو یه کم بزرگترش رو بخریم.اخه دیگه بزرگ شده بودیم ودیگه اونجا واسه ی ما کوچیک بود.
پدر ما خونه رو با هزار دردسر و مکافات فروخت(حالا بماند)
پدرم یه پیشنهاد داد که خونه ی دو طبقه بخریم.واسه اینکه وقتی من ازدواج کردم دیگه اینور واونور مستاجر نشم. پیش خودشون باشم.
چونکه پول ما واسه خونه خریدن توی اسلامشهر کافی نبود.در نتیجه به تشویق عموی گرامی احمقمون راهی شهر سراسیاب نزدیک شهریار شدیم.
اونجا یه خونه دو طبقه خریدیم.واز اونجاییکه پول ما بازم نمی رسید تصمیم گرفتیم یه مستاجر هم بگیریم.
{ولی اصلا دلم راضی نبود که تو این شهر زندگی کنیم.چونکه مابه اون شهر عادت کرده بودیم و همه ی دوستام اونجا بودن .}
گفتم یه مستاجر هم گرفتیم. که یه خونواده سه نفری بودن.
یه مرد که صبح تا شب تو اژانس بود. یه خانوم سی ساله که به قول پدرم مشکوک میزد بدجور(مثلا وقتی شوهرش از خونه میزد بیرون .خانم ارایش میکرد و لباس های خوشگل و موشگل می پوشید و اونم پشت سر شوهرش میزد بیرون.)
ویه پسر پنج شش ساله.که اسمش مجید بود.
ماه اول گذشت.
ماه دوم که این خانوم بد جوری با مامانم همنشین شده بود.
می اومد طبقه ی بالا و میرفت .یعنی دیگه تو خونه مون ازاد بود.
جوری شده بود که دیگه به من می گفت علی جون.
{دیگه نمیخوام داستان های حاشیه ای رو بنویسم.}
میدونید که توی این پایین شهر ها فشار اب کمه و باید از پمپ اب و تانکر استفاده بشه.
وچون پمپ خونه ی ماهم اتوماتیک بود.یه شب تا ساعت 11 روشن بود و صداش نمی ذاشت بخوابم.اما پدرو مادر و داداشم که شش سال ازم کوچیکه خوابیده بودن.
من رفتم پایین که خواموشش کنم.با زیر پیرهن و زیر شلوار رفتم پایین.با خودم گفتم که حتما طبقه پایینی ها خوابیدن دیگه. همونجوری رفتم پایین که اون لا مسب رو خاموش کنم.
یه دفه دیدم خانوم طبقه پایینی داره از دستشویی میاد بیرون.{دستشویی این دو طبقه ها تو پاگرد بود}
دیدم دامنشو زده بود بالا و منم کپ کرده بودم.گفتم سلام و سرم رو انداختم پایین و رفتم پمپ رو خاموش کردم.
برگشتنی بهم گفت علی میدونم خوابت میاد .از صبح که میخوام این یخچال رو جابه جا کنم .کسی نیست کمکم کنه.
بهش گفتم مگه اقا ناصر نیستن. گفت نه .صبحی رفت اژانس و ظهر اومد یه چرتی زد و دیگه وقت نشد این یخچال رو جابه جا کنیم.
منم مجبور شدم و رفتم تو .
تو اشپزخونه بهم گفت علی تو از اونور بگیر .
تو حین جابجا کردن دستامون بهم میخورد .
بدن من به بدن او میخورد.
یه دفعه دیدم سرور خانوم رفت توی اتاق خواب.گفتم کجا رفتین. گفتش بذار روی مجید یه چیزی بندازم.
گفتم باشه.یه دفعه وقتی سرور خانوم از تو اتاق اومد بیرون.یه شلوارک پوشیده بود که میشد از زانو به پایینش رو دید.
ویه بدن نیمه برهنه. معلوم بود کرست نبسته بود.چونکه پستون هاش بالا و پایین میرفت.
من سرم رو انداختم پایین. بهم گفت چرا سرت رو انداختی پایین.هوا گرم بود .منم عرق کرده بودم.مجبور شدم لباسام رو در بیارم.
منم گفتم عیبی نداره-کاری ندارین -یخچال رو جابه جاش کردم. بهم گفت کجا .بیا یه چایی بخور بعد.منم گفتم نه دیگه خوابم میاد - باید صبح برم مدرسه{من پیش دانشگاهی رو میخوندم}
بهم گفت لوس نشو-بیا یه چایی بخور بعد.
منم نا خواسته نشستم.(باور کنید اونموقع یه چیزی منو توی طبقه پایین نگه داشت و نزاشت برم بالا}
من نشستم. یه چایی اورد و بغلم نشست.
یواش یواش بهم گفت علی جون تا حالا از کسی لب گرفتی.
یه دفعه سرم گیج رفت .بازم پرسید. من به خودم اومدم و گفتم نه.
گفت پس این لب ها ماله تو.دوست داری.
منم بدون چون وچرا گفتم اره.{چون از خدام بود و تا حالا از این کارا نکرده بودم.وفقط تو ماهواره دیده بود}
صورتمو بهش نزدیک کردم.لبام رو گذاشتم رو لبش.خیلی حال میداد.یه یک دقیقه ای ادامه دادم.تا اینکه بهم گفت علی جون دیگه بسه.بیا پایین تر حالا.گفتم یعنی چی؟گفت گردن وممه هام رو لیس بزن.{من خیلی عجله داشتم که زودتر برم پایین تر وکوس وکون واقعی یه زن رو ببینم.}ممه هاشو میخوردم که یه دفعه هول شدم وشلوارشو کشیدم پایین.گفت :علی جون میدونستم اونجارو میخوای.منم هیچی نگفتم.بهم گفت کوسم رو بخور.
با شهوت گفتم چه جوری؟گفت عزیزم عین یه ابنبات چوبی لیسش بزن.
منم همون کارو کردم.دیدم سرور خانوم با هر لیس زدن من میگه اه اوه اههههههه اه اوه. چونکه کوسش جلوی نم بود دیدم اب سفید رنگی ازش بیرون اومد.و سرور خانوم به خودش لرزید.گفتم چی شد .گفت هیچی ادامه بده.
منم راستش کیرم شاخ شاخ شاخ کرده بود.عین سنگ سفت سفت شده بود.سری شلوارمو کشیدم پایین.{از اونجاییکه شب هاویا وقتی بابا و مامانم نیستن از ماهواره فیلم های سکس وسوپر نگاه میکنم.بعضی از چیز هاشو یاد گرفته بودم}
وقتی سرور خانوم چشماش رو بسته بودواخ واوخ میکرد من کیرم رو گذاشتم دم کوسش وفشار دادم تو.باور نمیکردم که کیرم به این راحتی بره توی یه کوس..خیلی راحت لیز خورد.عین توی فیلم های سکس راحت میشد عقب وجلو کرد.
یه دفعه سرور چشماشو باز کرد وبهم گفت افرین.تن تن عقب وجلو کن.
منم عقب وجلو میکردم.اونم با هر عقب وجلو کردن من میگفت-جوووووووون جوووووووووووووووووونم اخیش اخیش -خیلی گرم کیرت-وای-وای -وی وی -اخ جون اخ جون-
منم مثل اون اه اوه میکردم-تو حین عقب وجلو کردنم سرور چند تا گوز میداد ومنو شهوتی تر میکرد.
منم سرعت عقب وجلو کردنم رو بیشتر میکردم-دیدم یه دفع ابم داره میاد.اینو میدونستم که هیچ موقع توی فیلم های سکس مرده ابشو توی کوس زن نمی ریخت.
منم زود در اوردم و خودم ونگه داشتم.اما کیرم خیلی خیلی سفت شده بود.بهم گفت بازم کوسم رو لیس بزن.
منم این کار وکردم.اینقدر شهوتم زده بود بالا که دیگه هیچی رو نمی دیدم. وشرتم در اوردم وانداختم تو سر سرور خانوم.بعدشم شرت اونو در اوردمو کردم تو سر خودم.کمی از اب کوسش ریخته بود رو شرتش اونا رو لیس میزدم.طعم خاصی نداشت ولی ادم و شهوتی تر میکرد.
رفتم سراغ پستون هاش -یکی از پستون هاش رو اینقدر مکیدم که از اون یکی پستونش بزرگتر دیده میشد.
بهش گفتم کیرمو نمی خوری-گفت چرا-اوردم جلوی دهنش و انداخت تو دهنش.جوری مکید که همه ی اب کیرم ریخت تو دهنش.
من بهش گفتم ببخشید دست خودم نبود-اون گفت عیبی نداره خیلی خوشمزه بود.
رفتم از اشپزخونه شون یه کاسه اوردم-گفتم سرور میشه بشاشی توی این.با شهوت تمام وچشمای باز وبسته ش گفت چرا-گفتم میخوام شاشیدن زن ها رو ببینم.اونم به خودش فشار اورد وشاشید.
نمی دونید چطوری می شاشن. چاک کوسشون از هم باز میشه و اب ادرار ازش فوران میکنه.
یه زبون به ادرارش زدم-خیلی خوش طعم بودم-دیگه خودم رو نمی دیدم.دوباره کیرم وانداختم تو کوسش تن تر عقب وجلو کردم که ابم اومد کمیش ریخت رو فرش وبقیه شم ریخت توش.
اونم میگفت وای سوختم وایییییییییییییییی اه اخ جون وایی سوختم سوختم.
این دومین باری بود که اب کیرم اومده بود-همش تخم هام درد میکرد.
رفتم سراغ کونش.بهم گفت دیگه اونجا نه.منم وقتی دیدم سوراخش تنگه باهاش کاری نداشتم. ولی کونشو کمی لیس زدم واونم اخ واوخ کرد.
بدشم رونهاشو -کمرشو لیس میزدم-
گفتم دیگه بسه.
اونم خودشو جمع وجور کرد.
من رفتم طبقه بالا.دیدم ساعت 12 ونیم شده ومن یک ونیم ساعت توی طبقه پایین بودم.

نوشته:‌ علی

توی حیاط داشتیم با داداشم دوچرخه سواری می کردیم که احمد آقا اومد. طبق معمول یه یا الله بلند گفت و پرده رو کنار زد و اومد توی حیاط. من و داداشم زود سلام کردیم. با خوشرویی جوابمونو داد و یکراست رفت توی اتاقشون. ما یه نگاهی به هم کردیم و دوچرخه ها رو گذاشتم کنار و تپیدیم توی اتاق بغلی. خونه ی ما از اون خونه های قدیمی بود که دورتادور حیاط اتاق داره. اون موقع یکی از اونها در اجاره احمد آقا بود که تازه داماد بود و از اول عروسیشون اونجا می نشستن. بین اتاق اونها و اتاقی که ما بهش می گفتیم اتاق بغلی یک در بود که از اونطرف چفت بود و جلوش یه پرده آویزون بود و رختخوابهاشون هم جلوی اون چیده بودند تا توی اتاقشون پیدا نباشه. ولی با همه این احتیاطا بازم از یه روزنه کوچیک می شد توی اتاقشونو دید. اولین بار داداشم که از من دو سال بزرگتر بود این روزنه رو کشف کرده بود و برا خودش صفایی میکرد. تا اینکه یه روز وقتی داشت اون تورو دید می زد و به خودش ور میرفت مچشو گرفتم و منم داخل بازی شدم. از اون به بعد هر وقت احمد آقا خونه بود و موقعیت جور بود میرفتیم چشم چرونی میکردیم. خانمش یه دختر جوان و زیبا و واقعا سکسی و حشری بود به اسم زری خانوم که بدن خیلی درست و قشنگی هم داشت.

اون روز یه روز گرم تابستونی بود و از شانس خوب ما بقیه اعضای خانواده بعد از ناهار زیر کولر غرق خواب بودن. شنیدن صدای خرخرشون بهمون آرامش میداد که مزاحمی نداریم. دوتایی چشممونو چسبونده بودیم به شیشه و منتظر بودیم. احمد آقا شلوارشو عوض کرده بود و با زیرشلواری و رکابی بود ولی از روی زیر شلواری هم میشد دید که کیرش داره شق میشه. زری خانوم هم که یه دامن کوتاه چسبون پوشیده بود که باسن قشنگشو حسابی به رخ می کشید و پاهای سفید و خوش تراشش رو بیرون انداخته بود پشت به احمد آقا وایساده بود و داشت توی آینه صورتشو ورانداز می کرد. احمد آقا دیگه طاقت نیاوردو از عقب زری خانوم رو بغل کرد و کیرشو از روی شلوار دقیقا گذاشت توی چاک کون خوشگل زری خانوم و دستاشم از زیر بغلاش برد جلو و پستونای مثل انارش رو توی دستش گرفت و شروع به مالیدن کرد و تو همون حالت گردن و گوش و پشت گوش و زری خانوم رو میلیسید و می بوسید. با همون تماس اول زری خانوم مثل برق گرفته ها یه جیغ کوچیک کشید و شروع کرد با ناز و عشوه کونشو به کیر احمدآقا فشار دادن. معلوم بود که توی عرش سیر میکنه. من و داداشمم که دستمون توی شلوارمون بود و داشتیم از حشر می ترکیدیم.

بعد از یکی دو دقیقه که تو این حالت بودن احمدآقا کیرشو در آورد و یه کمی تف بهش مالید و گذاشت لای رونای سفید و گوشتالوی زری خانوم و یواش یواش شروع کرد به عقب و جلو کردن. زری خانوم دیگه حال خودشو نمی فهمید. سر و گردنشو داده بود عقب و خودشو رو کیر احمدآقا سر میداد و ناله می کرد طوری که احمدآقا مجبور بود دستشو بذاره جلوی دهنش تا صداش بیرون نره. یه خرده که گذشت احمدآقا کیرشو از لای رونای زری خانوم درآورد و دوباره تف مالی کرد و ار کنار شورت سفید توری زری خانوم هل داد لای چاک کسش. دستشم از جلو برد تو شورتش و شروع کرد به مالوندن کس خوشگلش. زری خانوم دیگه روی پاهاش بند نبود و خودشو روی کیر و دست احمدآقا ول کرده بود دیگه واقعا ناله هاش داشت تبدیل به فریاد می شد.
اینجا بود که احمدآقا یه دفه کیرشو از شورت زنش کشید بیرونو با یه حرکت شورت زنه رو جر داد. بعد با پشت دستش چنان کوفت روی باسن زری خانوم که همون موقع باسنش سرخ سرخ شد. شنیدم که داداشم داره میگه الهی دستت بشکنه! احمدآقا همین کارو با باسن دیگه هم کرد. بعد لمبرای زری رو از هم باز کرد و سرشو کرد لای کونش و شروع کرد به لیسیدن سوراخش. زری خانوم یه دستشو گذاشته بود روی دیوار و دست دیگشو آورده بود عقب و گذاشته بود پشت سر احمدآقا و اونو به طرف کونش فشار میداد طوری که انگار می خواست سرشو کاملا داخل کونش فرو کنه!
احمدآقا که حسابی از خجالت کون زری در اومد زری خانوم دیگه طاقت نیاورد و سریع برگشت و کیر احمدآقا رو توی مشتش گرفت و لبشو گذاشت روی لب احمدآقا. تو همون حال بلوز یقه بازی رو که پوشیده بود از بالا سرش درآورد و جلوی احمدآقا زانو زد و شروع کرد به ساک زدن. تا امروز هم همچین ساک زدنی ندیدم. طوری کیر شوهرشو که نسبتا بلند و کلفت بود تا ته توی حلقش میکرد و مک می زد که فکر میکردی الان کیر احمدآقا از ته کنده میشه! حالا نوبت احمدآقا بود که دیوونه بشه. با دوتا دستاش موهای زنشو گرفته بود و کیرشو توی دهن اون عقب و جلو میکرد. بعد مثل اینکه داشت ارضا می شد خودشو عقب کشید و زری خانومو خوابوند رو زمین و رفت لای پاش و شروع کرد به لیسیدن و مکیدن کسش. من و داداشم که حسابی تب کرده بودیم بی اختیار با هم دیگه گفتیم حرومت باشه! و دوتایی زدیم زیر خنده.
احمدآقا دیگه زری خانمو ول نکرد و اونقدر کسشو لیسید تا تو همون حالت ارضا شد. سر احمدآقا رو با تموم قدرت به کسش فشار میداد و باسنشو بالا پایین میکرد و حدود یه دقیقه ارگاسمش طول کشید و بعد بی حال شد و بی حرکت رو زمین موند. ولی تازه نوبت کس کردن احمدآقا شده بود. لنگای بی نظیر زری خانومو داد بالا و کیرشو کرد تو و شروع به تلمبه زدن کرد. لرزشی که توی رونهای زری می افتاد دیوانه کننده بود. بعد چند بار تلبمه زدن دوباره خودشو عقب کشید و زری خانمو به حالت سگی در آورد طوری که ما فکر کردیم میخواد از عقب بکندش. ولی احمدآقا کیرشو از عقب چپوند توی کس ناز زری خانوم و بعد از چند بار عقب و جلو کردن تو لحظه آخر کیرشو در آورد و توی مشتش گرفت و در همون حالت ارضا شد. باور کنید جهشای اول آب احمدآقا تا دیوار روبروشون پاشید. بقیه شم روی کمر زری خالی کرد و بیحال افتاد. همزمان من و داداشم هم خودمونو خراب کردیم و ما هم بیحال توی اتاق بغلی افتادیم.
این برنامه تا وقتی که اونا مستاجر ما بودن هر از گاهی تکرار می شد.

نوشته: رضا

من و مستاجرم
سلام به همه ي دوستاي رك و صميمي
اسم مستعار من شاهرخ 27سالمه.
داستان از اون جايي شروع شد كه تصميم گرفتم خونه بخرم. خيلي گشتم خسته شدم.
خلاصه يه خونه پيدا كردم و با اجازه بامانمينا ( بابا و مامان) خريدم.
همون بنگاه هم يه مستجر برام پيدا كرد.
روز قرارداد خيلي جدي به دختر مستاجرم نگاه ميكردم. چون بيشتر وقتا به دخترا روي خوش نشون نميدم. چشم ها و صداي فوق العاده زيبايي داشت.
ذهنيتم اين بود كه باش رفيق ميشم.
خلاصه به قول خودمون مخ رو زديمو شماره و...
نگو ايشون هم تو كاره مخ و گوشتكوب بودن(جوگير نشو)...
خيلي زود اس ام اس بازي و جوك هاي سكسي شروع شد.
اسمش شمیم، 28 سالش بود. طلاق گرفته بود. قد كوتاه 155 ، چهره سفيد معمولي اما با نمك و تو دل برو. سينه هاي كوچيك اما باسن متوسط و شيك.
چند باري با هم رفتيم رستوران و انگولك و كون كرمولك بازي، ديدم خيلي hot هستش.
تك و توك بوس بازي هم تو پارك اينا شروع شد و من دوستش داشتم. فقط به عنوان يه دوست دختر. اما اون فكر كنم دنبال كيس ازدواج بود.
ميدونم هميشه از يه ديدن وشماره و اس ام اس و ...شروع ميشه و بعد پارك و رستوران و بعد دست دادن و لاس و بوس و لب و آخرش هم لنگ ها هوا.
اما به نظر من لذت 100 % سكس = دوست داشتن دوطرفه + مهارت تو سكس (كه من ندارم)
خلاصه همه رفتن مسافرت و من به خاطر كارم يا نقشه ي سكس يا هرچي كه شما بگين نتونستم برم. (ريدي با اين جملاتت)
زنگ زدم بعدش ضد زنگ زدم. (بينمك!)
شمیم جوووونم قرار شد فوري با آژانس بياد، منم يه شيو و صفا و دوش فوري گرفتم.
توو حموم بودم كه زنگ درو زدن، لختكي اومدم درو وا كردم و رفتم. هميشه دقيقه 90 و وقت اضافه و دير ميرسم. (ازگل!)

اومد بالا نشست و منم با حوله اومدم كسي شك نكنه. كلن زيادي راحتم.
خوشم اومد ساده و شيك بود. يه لباس قرمز توري مثه هميشه هات. شلوار تنگ ميخواستم همون جا بچسبم... (بيجنبه ي ...) يه بوس دادم و رفتم اتاق آرايش و سشوار و دود از سشوار و كله زد بالا. ژل و قر و فر و ... (تمومش كن ديگه گندشو در آوردي).
اومدم يه ميوه و آب آلبالبالو (آلبالو) خورديم و يه نگاه به چشم هاي هميشه مست و خمارش كردم. چقدر خواستني شده بود.
يه موزيك ملايم گذاشتم و داستانبازي...
آروم تو آغوشش كشيدم و يه بوس پر از عشق و شهوت از لباش كردم. نميدونم يه دفعه چي شد؟ ديوونه ي چشماش شدم يا محسور و مدهوش عطر تنش، با يه بوسه ي داغ آز لباش انگار داشتم بال در مي آوردم. محكم تو بغلم گرفتمش، انگار داشتيم تو وجود هم غرق ميشديم وهر چي لباي همديگرو مي خورديم سير نمي شديم.
واقعن خيام راست ميگه كه:
خيام اگر زباده مستي خوش باش با ماهرخي اگر نشستي خوش باش
چون عاقبت كار جهان نيستي است انگار كه نيستي چو شمیم خوش باش
عشق بازي رو خيلي دوست دارم. بعد از چند تا لب جانانه شروع كردم به نوازش مو ها و صورتش. آروم زير گردن و گوش هاشو بوسيدم. رفلكسش شديد بود. ديگه با زبونم گوش و گردنشو ميخوردم و با دستام سينه ها شو ميماليدم. حسابي تحريك شده بود. هي ميگفت شاهرخ جونم جووووون آآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه. تقريبا همزمان گفتيم دوست دارم.
شاهرخ كوچولوي منم قاط زده بود.

كم كم لباساشو در آوردم و شروع به خوردن سينه هاش كردم يكيشو ميخوردم و نوكشو با زبون و دندون فشار ميداديم اون يكي رو با دست فشار ميدادم و با انگشتم نوكشو فشار ميدادم. ديگه صداي نفس زدن هاي بلندشو ميشنيدم.
ميگفت شاهرخ ديوونم كردي!!!!!!!!!
تمام بدنش رو غرق بوسه كردم. باز هم نوازش و عشق بازي...
از بوسه هاي داغ و لب و زبون بازي باز گوششو و گردنشو خوردم حسابي تكون ميخورد.
سينه هاشو دوباره خوردم و اومدم پايين واي چه كس تپل خوشگلي!! ديوونه كننده بود. حسابي با دست مالوندم به خودش ميپيچيد. كمي با انگشت كردم تووش. انقدر با انگشت عقب جلو كردم داشت ارضا ميشد.
گفت شاهرخ بسه ديوونم كردي. كير ميخوام. بكن تو كسم بكن.
منم از قبل اسپري زده بودم. آروم آروم كردم توش يه آهي كشيد...
شاهرخ كوچولو زود جاشو پيدا كرد و با نازگل شمیم جونم دوست شدن.
آروم ميكردم وگاهي لب و زبون و گاهي سينه هاشو ميخوردم.
سرعتو زياد كردم هردومون خيلي حال ميكرديم. داشتم تو وجودش ذوب ميشدم.
گفتم جووووووون. دوستت دارم شمیم جووونم.
هي آه اوه ميكرد. ميگفت جوووووووون بكن بكن تو كسم واااااييييييييييي آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه عوضيييييييييييي. شاهرخ! دووستت دارم.
خودش هم با دستش كليتوريسش رو ميماليد. داشتيم اوج لذت رو تجربه ميكرديم. باز چشم تو چشم لب ميخورديم.
سرعتو زياد كردم صداي شالاپ شولوپ راه افتاده بود. كيرمو تا ته فشار ميدادم و هي تندتر تلنبه ميزدم تا اينكه ديدم ناله اي كرد و به خودش پيچيد. تقريبا هم زمان به اوج رسيديم.
همه ي آبمو خالي كردم تووووش، عالي بود.
خيلي حال كردم. يكم آروم بوس بازي كرديم و يه لب جانانه آبدار خورديم. دوباره شاهرخ كوچول بيدار شد.
دوباره عشق بازي و تحريكش كردم گفتم از عقب گفت نه به شوهرم هم ندادم. درد داره.
گفتم آروم امتحان مي كنيم.
كرم زدم، خيلي تنگ بود آروم آروم شروع كردم هي آخ و اوخ و جيغ و داد ميكرد و ميگفت شاهرخ بيخيال درد داره.
ميخواست از گيرش در بره كه محكم گرفته بودمش.
خلاصه به زحمت نصفشو كردم تو و بازشروع كردم به خوردن لب و دستمالي سينه هاش.
زبونم و توو گوشش ميچرخوندم. حسابي هاتش كردم.
كم كم تا ته كردمو تند تند تلمبه ميزدم و بدجور آخ و اوخ و ناله ميكرد. دوباره داشت آبم ميومد. ريختم توش. رفتيم زير دوش باهم كلي عشق بازي و بوس و لب بازي و حال كرديم.
فكر كنم يكي اومد...

چند بار ديگه هم تو خونه ي خودشون عشق بازي و سكس كرديم و هنوز دوستيم و همديگرو دوست داريم.
ببخشيد اولين داستانم بود.
اميدوارم با كسي سكس كنيد كه دوستش دارين.
شاد و خوشبخت باشين.

نوشته: شاهرخ

من امین هستم و این اولین داستانیه که واستون میفرستم... قسم نمیخورم راسته چون به نظرم حرفی که از دل بر اید بر دل نشیند...
من 24 سالمه و تو یه شهره نسبتا کوچیک اما با حاله شمال زندگی میکنم(مازندران البته) این خاطره رو باید از خرداد 86 شروع کنم...
ما خونمون 2 طبقه است طبقه بالا ما هستیم وپایین رو اجاره میدیم
خرداد 86 بود که مستاجرمون رفت و ما دنباله یه مستاجره جدید بودیم یه روز که خونه تنها بودم بنگاه یه زن و شوهر رو اورد که خونه رو بهشون نشون بده... با همون نگا ه اول از زنه فوق العاده خوشم اومد... خلاصه اون روز خونه رو دیدن و پسندیدن و چند روز بعد اثاث کشی کردن...
حالا یه توضیح کوچیک درباره ی این خانواده... اسم (مستعار) زن: فریبا
اسمه شوهره: حبیب و اسمه بچه کوچیکشون که کلاس اول بود و روز اول نیاورده بودنش: یلدا
فریبا خانوم یه زن 28 ساله (متولد 58) 170 سانت قد و 70 کیلو وزن تقریبا
یه صورته خوشگل و یه هیکله متوسط... همیشه میخندید ولی از لحاظه پوشش خیلی حواسش به خودش بود...
حالا برگردیم سره داستانمون. هر روز که میگذشت من از این فریبا خانوم بیشتر خوشم میومد ولی هی به خودم نهیب میزدم که خره این زنه و شوهر داره و بچه ... خلاصه اینجوری تا بهمن 86 جلو خودم و گرفتم اما یه شب که اومد اجاره خونه بده و من رفتم دمه در که ازش بگیرم اینقد از لبخند زیباش و لحن حرف زدنش خوشم اومد که دیگه زد به سرم و گفتم همه اعتقاداتم و باید بزارم کنار و باهاش دوست شم...
ولی اصلا نمیدونستم چه جوری تا اینکه یه روز صبح که از خواب با صدای نازش که داشت یلدا رو دعوا میکرد.

بیدار شدم و دلم و زدم به دریا وبا خط ثابتم زنگ زدم خونشون گوشی رو گرفت ولی من نتونستم حرف بزنم و قطع کردم 2 بار دیگه هم این کار و کردم و دیگه دیدم جراتشو ندارم بیخیال شدم اما چند دقیقه بعد خودش زنگ زد از خونه و من جواب ندادم چند بار زنگ زود و چون جراتشو نداشتم جواب ندادم اما یه اتفاقه جالب افتاد اونم این بود که فریبا خانوم واسه گرفتنه مچ مزاحم تلفونیش چند دقیقه بعد با گوشیش بهم زنگ زد منم که دوزاریم افتاده بود جواب ندادم که صدام و نشناسه اما شمارشو save کردم و شرو ع کردم به اس دادن بهش اما دیدم راه نداد ( این اس ها رو نمینویسم چی دادم و چی گرفتم که اعصابتون خورد نشه)

اون زمان ایرانسل صاحاب نداشت و بی در وپیکر بود منم یه خط ایرانسل پیدا کردم و تصمیم گرفتم برم تو کارش با اس ولی یه سری مشکلاته خانوادگی که ربطی به موضوع نداره پیش اومد که نمیگم ولی کاره من و تا اردیبهشته 87 عقب انداخت خلاصه یه روز که مادر پدره رفته بودن تهران خونه خواهرم شرو ع کردم به اس دادن بهش با ایرانسل...
_ سلام میشه وقتتون رو بگیرم؟

- شما
_ یه عاشق
جواب نداد و دوباره اس دادم
_خواهش میکنم منو میشناسی ولی نمیتونم خودم ومعرفی کنم چون میترسم. میدونم که این کارم اشتباس و تو شوهر داری اما من دیوونت شدم میشه گفت عقلم رو از دست دادم که دارم اینکارو میکنم...
_خودتو معرفی کن...
_میترسم
_پس چرا اس دادی؟
_نمیدونم هیچی نمیدونم به خدا خل شدم
_معرفی کن خودتو به کسی نمیگم
_قول میخوام
_قول میدم
_جونه یلدات قسم بخور
_بگو مردم از کنجکاوی به جونه یلدا به کسی نمیگم
_امین همسایه طبقه بالاتون
دیگه جواب نداد داشتم دیوونه میشدم که اس اومد
_ساعت 5 زنگ بزن
تا ساعت 5 بشه مردم و زنده شدم
ساعته 5:
_الو سلام
_سلا اقای امین خان
_مزاحم شدم؟
_نه میشه بگی چطور به خودت جراته این کار رو دادی؟ از من چی دیدی که فکر کردی این کارم؟
یه عرقه سرد نشست رو پیشونیم
_به خدا چیزی ندیدم من اصلا همچین ادمی نیستم اگه چیزی دیده بودم که بهت علاقه مند نمیشدم و کلی از این حرف ها...
نیم ساعت طول کشید تا قانع کردمش که فقط خودش و میخوام و دوستیش و فکره پلیدی تو ذهنم نیست و از اونجایی که حرفی که از دل بر اید بر دل نشیند خلاصه قبول کرد ولی باهام دوست نشد و گفت هر جند وقت حق داری فقط اس بدی خلاصه از این فرصتی که بهم داد استفاده کردم و تو 2 ماه بالاخره تونستم باهاش دوست شم... البته با قوله این که حرف سکس نباشه
یه مدت دوست بودیم و حتی خونمون هم اومد ولی اصلا راه نداد که بخوام کاری کنم و منم چون دوسش داشتم کاریش نداشتم تا اینکه چند هفته بعد یعنی تو مرداد 87 فریبام با یه بهونه بیخودی باهام تموم کرد داشتم دیوونه میشدم هر کار میکرد نمیگفت چرا تا اینکه...
یه روز (ابان 87) مادرم اومد خونه و گفت بیچاره فریبا خانوم میدونی سرطان گرفته... واییییییییی دنیا رو سرم خراب شد تازه فهمیدم چرا فریبام باهام اینجوری شده بود... سرطانه رحم گرفته بود البته خوش خیم...

خلاصه نمیخوام از حاله اون روزام بگم و میخوام زودتر به سکسش برسم تا بیشتر بهم فحش ندادید... اون عمل کرد و منم هر چند وقت بهش اس میدادم و قربون صدقش میرفتم و اونم زیاد باهام صمیمی نمیشد دیگه تا اینکه شبه 17 تیر 88 وسطه شلوغی های تهران بهم اس داد که خیلی تنهاست و کلی از شوهرش گله کرد و گفت یه عمله مهم و نهایی روزه اول مرداد داره و میخواد رحمش رو در بیاره ولی میترسه و از این حرفا ...
تا صبح اس بازی کردیم خلاصه تصمیم گرفتیم با هم دو باره دوست شیم تا بتونه این چند روز تا عملش رو زود تر و راحت تر بگذرونه...
اول مرداد اومد و عمل کرد و منم مثه پروانه دورش میچرخیدم (البته وقتایی که میتونستم بهش نزدیک شم)
دیگه اونم بهم علاقمندشده بود چون تنها کسی که تو اون دوره در کنارش بود صمیمانه من بودم... یه مدت گذشت ومیشه گفت هر روز با هم بودیم چون خودش بچه تهران بود و اونجا کسی رو نداشت شوهرش هم بچه شهره ما نبود منم که اینقد دوسش داشتم که کسی واسم مهم نبود...
روزه تولدش کلی باهم خوش بودیم و اخرشم رفتم خونشون و کلی تو بغله هم بودیم و لب و بوس و عشق بازی و حتی تا دستمالیه سینش هم پیش رفتم اما وقتی دیدم واقعا ناراحت شد بیخیال شدم
دیگه واقعا عاشقش شده بودم
من از اون ادماییم که کسی رو واسه سکس نمیخوام ولی وقتی به کسی علاقه مند بشم خیلی دوست دارم باهاش سکس کنم حالا تا چه برسه که عاشق بشم...
یواش یواش موضوع سکس رو وسط کشیدم و بهش فهموندم که نیاز دارم اما زیره بار نمیرفت تا اینکه مجبور شدم از تاکتیکه اخره همه پسر ها استفاده کنم و با این که قلبم فقط واسه اون میتپید باهاش بهم بزنم البته سوری...
بالاخره قبول کرد که باهام رابطه داشته باشه ولی وقت میخواست من هم قبول کردم ولی همون شب شروع کردم به سکس چت باهاش... کلی اس سکسی دادم و اونم فقط خجالت میکشیدو چیزی نمیگفت ولی اخره شب گفت حسابی خیسه خیسم وباید برم دوش بگیرم شب خوشگلم... من هم شب خوش دادم وخوابیدم.
اون شب گذشت و فردا صبح شد و من از فکرش بیرون نمیومدم...
یلدا خانوم اون روز بعد از ظهری بود و فریبا جونم بعد از رسوندنش به مدرسه قبول کرد که برم پیشش(اخه خیلی اصرار کردم) تا رفتم به بهونه کمر درد پایین دراز کشیدم و اونم مجبور شد رو زمین پیشم بشینه...
کشیدمش رو خودم و بغلش کردم و شروع کردم به لب گرفتن... خیلی دوستم داشت از همه حرکاتش معلوم بود چند بار هم بهم گفته بود که اندازه یلدام دوستت دارم...
خلاصه دیدم تا اون رو منه نمیشه کاری کرد ... فرستادمش پایین و کنارش دراز کشیدم و تی شرتش و دادم بالا ولی مقاومت کرد منم قولی که داده بود و یادش اوردم و گفتم
_مگه نمیخوای باهام باشی؟؟ خلاصه باید از یه جا شروع کرد دیگه امروز فقط در حده سینه... قول
_باشه
تیشرت و دادم بالا و سوتینشم دادم بالا و شروع کردم به خوردنه سینش من بر عکسه دوستان از سینه کوچیک و خوش فرم بیشتر خوشم میاد که سینه فریبا جونم هم همینجوری بودبعد چند دقیقه که خوردم واسش سینش و دیدم دست گذاشت رو کیرم. خوشحال شدم فکر کردم دیگه همه چی ردیفه ولی گفت میخوام واست جق بزنم که اذیت نشی و بیشتر از این منم اذیت نکنی ولی من چون میدونستم با دسته کسی دیگه ارضا نمیشم گذاشتم هر کار میخواد بکنه (اخه من یکی با ساک یکی با دسته دیگران ارضا نمیشم به هیچ وجه) دکمه هامو وا کرد و دستشو گذاشت تو شرتم و کیرم گرفت و شروع کرد به مالوندن حسابی حشری شدم و قولم و فراموش کردم و دستم وگذاشتم تو شرتش چون لباسه خونه تنش بود راحت دستم رفت تو شلوار وبعد هم شرتش
کلی خواهش کرد که در بیارم ولی من این کارو نکردم و به جاش چوچولش رو میمالیدم حسابی که دیدم ترشحاتش زیاد شد و دیگه چیزی نمیگفت
از شانسه گندمن گوشیش زنگ خورد... داشت بلند میشد قول داد که برگشت اجازه بده دستم و بزارم تو شورتش باز... من از این موقعیت استفاده کردم و وقتی داشت با خواهر زادش حرف میزد رفتم رو تختشون که مجبور شه بیاد اونجا... وقتی اومد گفتم الوعده وفا... دستم و گذاشتم تو شورتش و دوباره شروع کردم اونم دیگه کیرم و در اورده بود همه چی اماده ی یه سکسه زیبا بود ولی فریبام بی نهایت ازم خجالت میکشید وقتی خواستم شورت و شلوارش رو در بیارم جیغ زد که اگه اینکارو کنی میمیرم از خجالت... بهش گفتم
_الهی من فدات بشم اخه منم گناه دارم
_تو رو خدا امین بهم مهلت بده من زمان میخوام
_اخه عزیزم تو هم که اینهمه حشر داری چرا جفتمون و اذیت میکنی؟
_خجالت میکشم
_باشه من سرم و همین جا نگه میدارم و اصلا پایین و نگاه نمیکنم فقط لبت و میخورم خودت لباست و در بیار و بزارش تو ماله منو(هنوز صمیمی نشده بودیم نمیتونستم بگم کیرم و بزار تو کست) خلاصه از این پیشنهاد خوشش اومد و همینجوری که لبم و میخورد به سختی لباسش و در اورد و منم رفتم روش و اروم گذاشتم تو کیرم و وای که چه لحظه ای بود با اینکه یه سکسه ساده و بدون تحریکه زیاد و ساک و این حرفا بود باز هم واسم یه دنیا لذت داشت اروم میکردمش و لبش و میخوردم دیگه اخ واوخش شروع شده بود ولی همچین بهم چسبیده بود که نمیتونستم پوزیشن رو عوض کنم بعد از چند دقیقه با لرزش ارضا شد و منم سرعتم و بیشتر کردم و ابم اومد و ریختم تو کسش ابم و چون رحم نداشت از این بابت راحت بودم...
بعد که بلند شدم دیدم کیرم خونیه اخه جیگرم نباید تا 6 ماه پس از عملش سکس کنه اما به خاطره من این کار و کرد ... کلی تشکر کردم و بوسیدمش و اومدم بیرون...

ادامه دارد...

میدونم که طولانی بود و سکسشم کم و بی مزه... هر چقدر دوست دارید فحش بدید... تو ادامه داستانم بقیه سکسامون و تا روزی که تموم شد همه چیو واستون مینویسم دوستون دارم بوس

نوشته: امین

پنج سال قبل بود تو مغازه نشسته بودم که دیدم دوتا خانم اومدند تو اول تعجب کردم اخه من کلا سر و کارم با مردها بود تا خانوما خلاصه بعد از سلام و علیک گفتن اقا شما طبقه بالای مغازه رو اجاره می دین؟ گفتم بله و کلید رو دادم تا نیگا کنن بعد چند دقیقه برگشتن خونه رو پسند کرده بودن از تعداد شون پرسیدم یکی شون که چهل سالش می شد گفت ما پنج نفریم من و شوهرم و سه تا پسرام تا گفت پسرام تو دلم به شانس خودم زکی گفتم ولی خودش تیکه خوبی بود سفید و تو پر و چشم داشت به چه بزرگی زیاد میخ نشدم بهشان قیمت دادم و رفتند فردا بیان برا قرارداد .

فردا بعد از ظهر با شوهرش اومدند و خلاصه بعد از چک وچونه قرارداد نوشتیم .زنه تو دل برو بود اول برج اومدن مستقر شدند. بعد اون چای و شربت اوردن شروع شد البته می داد پسر کوچیکش می اورد و خودشم هر موقع منو می دید تو تحویل گرفتن سنگ تموم می ذاشت من اول به حساب صاحب خونه بودن می ذاشتم تا این اینکه یه روز سر ظهر باهم رو برو شدیم چادر سرش بود بدون دامن با یه شلوار خونگی از شوهرش پرسیدم گفت چند روزه رفته شهرستان شوهرش ضایعاتی بود و به همه جا می رفت خیلی تعارف کرد برم خونه من قبول نکردم و اون مدام چادرش رو مرتب می کرد و سینه و زیر گلوش پیدا می شد من یه کم بهش مشکوک شدم ولی باز به حساب صمیمیت گذاشتم تا این یه روز شاگرد مغازه اون طرف کوچه بهم گفت عجب تیکه ای اوردی شورت و کرستشم رو بند پشت بام میندازه البته خودم دیده بودم لباس پهن می کنه ولی شورت و کرستشو ندیده بودم. یه کم بهم برخورد اومدم مغازه اخر برج بود ظهر موقع رفتن اومد مغازه گفت اقا داود صبر کن پول اجاره این ماه رو بیارم مغازه رو قفل کردم رفتم در خونه اومد پایین و باز کلی تعارف پول رو داد و شمردم گفتم مهین خانم یه چیزی می گم ناراحت نشو گفت بفرما گفتم من خودم حرفی ندارم ولی یه کاری بکن همسایه ها چیزی نگن. یه کم نگران شد گفت تورو خدا چی گفتن .گفتم یکشان می گفت مستاجرتون لباسای خودشو رو بند پشت بام پهن می کنه یه کم سرخ شد گفت وای نه به خدا کی گفته؟ گفتم بی خیال شو. یه کم حالش گرفت خداحافظی کردم و رفتم.

یه روز تازه مغازه رو باز کرده بودم دیدم صدای کمک می اد دقت کردم دیدم از بالاست رفتم زنگ زدم درو باز نکردن کلید یدکو انداختم رفتم بالا صدا کردم دیدم صدای کمک از حمومه در زدم مهین گفت اقا داود کمک. نمی شد درو یک دفعه باز کنم پشت در گفتم چی شده؟ گفت لوله ترکیده اب می زنه همه جا چیزی نبود فقط دست پاچه شده بود کنتور هم مغازه بود و نتونسته بود بیاد بگه گفتم بیا بیرون ببینم چیه گفت اخه نمی شه گفتم چرا گفت لباس ندارم لباسام بیرون .تا اینو گفت کیرم نا خود اگاه سیخ شد گفتم من می رم بیرون بیا بپوش رفتم فلکه اب رو بستم دوباره اومدم چون در باز بود یک دفعه رفتم تو لباسشو پوشیده بود در حال پوشیدن شلوارش بود که من رسیدم نصف کونش رو دیدم گفتم ببخشید فوری شلوارشو کشید بالا و از جلو من دوید تو اتاق عجب کونی هم داشت رفت چادر سرش کرد و اومد صورتش برق می زد سلام کرد و گفت ببخشید شمارم انداختم زحمت. تو دل خودم گفتم اینا مایه رحمته چی از این بهتر .گفتم نه خواهش می کنم از بچه هاش پرسیدم گفت رفتن مدرسه .پسر بزرگشم تهرون دانشگاس شوهرشم رفته شهرستان تا دو روزم نمی اد دیگه حسابی سیخ کرده بودم و پیش خودم نقشه به راه اوردنشو می کشیدم .رفتم تو حموم دیدم شورت و کرستشو انداخته رو میخ ازش اب می چکیدیه سطل نظرم رو جلب کرد نوار بهداشتی خونیش رو دیدم حدس زدم حسابی باید کف باشه چون رفته حموم تازه چراغش سبز شده .اچار انداختم لوله رو باز کنم باز نشد دو تا اچار انداختم ولی زورم نمی رسید یه نفر باید اون یکی اچار رو نگه می داشت تا در نره صداش کرد م گفتم مهین خانم شرمنده زحمت این اچارو می کشین اومد جلو به شوخی گفتم با چادر نمی شه چادرشو انداخت بیرون با یه دامن استرچ چسبان بود خط شورتش معلوم بود شلوارشو در اورده بود و با دامن بود. یه کم خم شد کونشو داد عقب بد جور سیخ کرده بود از رو شلوار هم معلوم بود و اونم می دید ولی رو خودش نمی اورد رفتم بغلش اچار رو دوباره انداختم زو زدم باز نشد یه فکری به سرم زدم دوباره زور زدم مثلا اچار در رفت از پشت چسبیدم بهش کیرم افتاد لای پاش اون اچار رو ول کرد و دستش رو از دیوار گرفت و کونشو داد عقب همون طور روش بودم گفت اقا داود بد نگذره و لبخندی زد فهمیدم بدش نیومده ولی خودم بلند کردم اچارو دو باره انداختم لوله باز شد اونو درست کردم برام چایی اورد دستامو شستم وبا هم تو هال نشستیم گفت اقا داود بچه داری گفتم داره یه دختر دارم گفت خوش به حالت من چقدر دوست دارم یه دختر داشته باشم البته اینو یه طور خاصی گفت. منم یه کم به خودم جرات دادم و گفتم ایش الله بعدی .گفت رفتم دکتر گفته با شوهرت فقط پسر دار می شی منم خیلی دختر دلم می خواد با خودم گفتم بابا این که خودش زبانا می گه مثلا بلند شدم که برم گفتم من در خدمتم هر کاری داری بگو انجامش بدم . دستشو گذاشت رو کیرم و اونو گرفت گفت اینو می خوام لوله خودمم اب می ده با دستم سرشو گرفتم بلندش کردم رو سری شو باز کردم موهاش هنوز خیس بود لبمو گذاشتم رو لبش بد جور حشری بود کمربندمو باز کرد نشست زیر پام کیرم در اورد بیرون گفت جون چه کیری انداخت دهنش و برام ساک زد با حال ساک می زد از کیرم جداش کردم ازش اسپری خواستم برام اورد زدم به کیرم تا کیرم بی حس بشه افتادم به جون کوسش دامنوشو در اوردم شورتش یه کم پاره بود گرفتم جرش دادم دست بردم رو کوسش عجب کوسی داشت سفید وتپل بدون مو یه زبون بهش زدم یه اویییییییییی گفت از دستم گرفت بلندم کرد برد اتاق خواب لباسمو در اورد منم لباس اونو در اوردم به بدنم نیگاهی کرد و گفت جوووووون از کی منتظرت بودم خایه هامو گرفت برام ناز می کرد چقدر مزه می داد گفتم راسته ها به یارو می گن خایه مالی نکن واقعا کیف میده رو تخت خوابوندمش خودش لنگاشو داد بالا و کوسشو برام باز کرد کیرمو رو کوسش مالیدم اونم به کونش قر می داد و وول می خورد گفتم مال شوهرت بزرگتره یا مال من گفت خدایش این خیلی سر تره هم کلفته هم راست هم بلنده هم جیگر ادمو حال می اره از اون روزی که دیدمت گفتم یعنی یه روز می شه این منو بکنه خواهرم گفت ابجی کوفتت نشه از اون کیر کلفتها گیرت افتاد اخه ابجیم استاد حدس دنه می گرده مردای کیر کلفتو پیدا می کنه گفتم جووون پس بگو بیاد گفت ای بروی کوسم حتما حالا بزار تو که اتیش گرفتم. گفتم یواش یا محکم گفت فقط بده تو با اب دهن خییسش کردم تو یه ان تا خایه هام دادم تو نگهش داشتم دردش گرفت به نفس زدن افتاد با دست اشاره کرد یه کم صبر کن حالم بیاد سر جاش بعد یه کم کمرم رو گرفت و تکون داد فهمیدم حالش خوبه کشیدم بیرون دوباره کردم تو با جووووون اویییییی جوابمو می داد پاهاشو انداخت و کونشو داد بالا و چشماش رو هم رفت و ارضا شد من هونطور رو کوسش ضربه می زدم دو بار دیگه ارضا شد تا اینکه من به هن هن افتادم موقع خال شدنم بود گفتم جیگر بریز می خواد بیاد گفت جوووووون پس بکوب منم محکم ضربه می زدم خواستم بکشم بیرون پاشو انداخت کمرم منم تموم توش خالی شدم مهین می گفت جووووون چه داغه چه زیاد پر اب شدم بی حال روش افتادم با بوسی ازم تشکر کردخمار گفتم برو بریز بیرون گفت نه براچی می خوام یه دختر چشم عسلی داشته باشم تو این حرفا بودیم که زنگ زدند گفت پسرمه فوری لباسامو پوشیدم اونم یه پیرن تنش کردگفت برو حموم لوله ها رو دست کاری کن پسرس اومد بالا منو دید سلام کرد مهین گفت لوله ترکیده بود اقا داود زحمتشو کشید منم گفتم چه زحمتی تا باشه از این زحمتها خدا حافظی کردم از اون روز به بعد هفته ای یک بارو می رفتیم تا اینکه یه روز پسرش شیرینی اور دگفت مامانم می خواد برام ابجی بیاره منم زنگ زدم مهین گفتم مبارکه!

همزمانسازی محتوا