شما اینجا هستید

زندایی

16 سالگی و زندایی

13 سالم بود که دایییم ازدواج کرد.زنداییم خیلی خوشگل نبود، ولی تپل و با نمک بود.این زندایی ما همون اوایل ازدواج منو به عنوان خواهرزاده همسرش خیلی دوست داشت.منم مهربون بودم و کلن تو فامیل از اینایی بودم که اکثرن دوستش داشتن و خلاصه محبوب بودم.زندایی منم خب 12 13 سال از من بزرگتر بود و رو حساب محبت خیلی وقتا منو نوازش میکرد و منم اون وقتا به هیچ حسابی نمیگرفتم جز محبت، خب بچه هم بودم و خیلی این چیزا رو نمیفهمیدم.این نوازشا وقتی یکم بزرگتر شدم و فوتبال میرفتم و پام پیچ میخورد تبدیل شد به ماساژ دادن و پماد زدن و اینطور چیزا تا مثلن خوب شه (بازم از روی محبت چون زنداییم واقعن مهربون بود).خلاصه سا

داستان سکسی:

بهترین زندایی دنیا

سلام
یاسین هستم 18 ساله .
سه چهار ماهی هست که با سایت شهوانی آشنا شدم.اونم به خاطر فیلتر شکنی که دوستم برام اول تابستون امسال رو لب تاب نصب کرد.
من تا حالا تجربه 3 بار گی با همین دوستم که اسمش امین هست و یک بار هم سکس با زنداییم رو دارم.
داستان های گی خودم رو دارم مینویسم اما الان این خاطره سکس با حال من با زنداییم هست.
من یه پسر سفید و خوش فرم هستم برای همین هم سه بار گی داشتم چون مردها هم از بدن من خوششون میاد.صورت زیبایی هم دارم که روی پروفایلم عکسم هست.
خاطره سکس من برای حدود دو ماه پیشه. آخرای تابستون

داستان سکسی:

زندایی رو حامله کردم

کردن زن دایی.ملیحه من امیر 22سالمه این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به۶ ماه پیش که من تازه خدمتمو تموم کرده بودم خب بریم سراغ داستان راستش منا همون بچهگی که ده دوازده سالم بود تو کف زن داییم بودم وبه همون بهانه با پسر داییم احسان دوست شده بودم یادم رفت بگم زن داییم تقریبا۴۵ سال عمرش بود واحسان هم ۲سال از من کوچکتر بود من همیشه تو کف کون گنده وسفید زن داییم بودم که هر وقت میومد خونمون من از پشت اون کون گندهشو دید میزدمو بعضی وقتها که خونشون هیشکی نبود میرفتم شرتشو از حمومشون ور میداشتمو باهاش جرق میزدم این شرایط ادامه داشتتا وقتی که احسان رفت خدمت دقیقا وقتی که من خدمتمو تموم

داستان سکسی:

کردن حاج خانوم

دیشب زن دایی مو کردم. باورتون نمیشه، یعنی‌ خودمم هنوز باورم نمیشه که دیشب چیکار کردم. ولی‌ تا داغه دغه و جزییاتش یادم نرفته مینویسمش میذارمش اینجا. هنوز باورم نمیشه... از کجا شروع کنم؟

داستان سکسی:

ماجرای من با زندایی

سلام به همه ای دوستان اول دوچیز بگم من خدایه غلط املایم پس دمتون گرم فوش ندین دوما تو زمونه ای که کردن یه کس 50 هزار تومن اب میخوره و ته جیبه هر بچه ای 15 ساله ای حداقل 20تومن پوله فکر نکم نیازی به دروغ گفغتن یا از همه مهمتر نیازی به جلق زدن باشه

داستان سکسی:

تلاش برای تسخیر زندایی

فقط خاطراتم را میگم هنوز به سکس منجر نشده ! اما بازم جالبه اگر بخونید ....
اسمم را توی خاطراتم امیر میگم الان 25 سالم هست و مهندس و مدیر فروش و فنی یه شرکت فنی مهندسی هستم
خیلی کوچک بودم که با خانواده رفتیم یکی از روستاهای نزدیک شهرمون برای داییم خاستگاری
همه توی سالن اون خونه مشغول حرف زدن بودن من و 2 تا از بچه های فامیل هم توی اتاق تلوزیون نیگاه میکردیم که یه دختر و پسر هم امدن نشستن کنارمون با هم کارتون نگاه میکردیم ..

داستان سکسی:

لادن زن داییم

با سلام به همگی شما دوستان عزیز
من بابک هستم.میخواستم جریان سکس با زن داییم لادن رو که در شیراز زندگی میکردن برات بنویسم.
لادن زنی سبزه و لاغر اندام با اندامی خوشگل.

داستان سکسی:

زن دایی کس طلا

زن دایی ما از اولشم زیاد پوشیده نبود هر وقت زمینه اماده بود راحت میشست و پا میشد بدون کنترل . زمان گذشت تا من وارد یکی از شرکت های هرمی شدم اولین کسی که وارد مجموعه من شد اون بود خوب خونشونم خوراک جلسات بود من با موتور میرفتم اونجا که اگه اخر شب شد دنبال ماشین نگردم.داییم با اتووس سرویس شهرستان میرفت دنیا هم به تخمش بود اصلا نمیدونست که دنیا کدوم وریه .تو این جلسات مخصوصا خصوصی هاش همه راحت بودن با هم دست میدادن یا رو بوسی من وقتی میدیدم دلم میخواست با زن داییم دست بدم یا ...

داستان سکسی:

هیپنوتیزم زندایی

سلام من ی هستم می خواستم داستان 4 سال پیش رو بهتون بگم که من دوم راهنمایی می خواندم ما روز شنبه زنگ اول هنر داشتیم معلم هنرمان آقای میم آخرین سالش بود و معلوم بود که دیگه نخواهیم دید همه بچه ازش خواستیم برامون یکی رو هیپنوتیز کنه آخه فوق لیسانس هنر اشت و می تونست هیپنوتیز کنه فقط تعریفش رو شنیده بودیم آقای ا بعد از اصرار ما قبول کرد یکی از بچه رو داوطلبانه خواست هیچ کس حاظر نبود خلاصه یکی از بچه ها که تنبل بود قبول کرد یک صندلی بردیم جلوی معلم و معلم به همه گفتند ساکت باشند و گرنه نمی شه همه جمع شده بودیم و با دقت نگاه می کردیم معلم بالای بنیش وسط ابرو ها که مال اون مثل موکت بود یک خودکار گ

داستان سکسی:

سكس با زندايي جونم هستي خانوم

با سلام.من اسمم احسانه18 ساله.هيكل درشتي دارم.كيرمم هم18سانته.داستاني را كه مي خوام تعريف كنم مربوط ميشه به 1سال پيش.من از3 سال پيش يعني15 سالگي تو كف زندايي ام بودم ودوست داشتم با اون سكس داشته باشم.تو اين 3 سال هر وقت جلق ميزدم تو كف زنداييم ميزدم.زنداييم اسمش هستيه.يه خانوم همه چي تموم 23 ساله.هيكل بسيار زيبا صورت بسيار ناز وخيلي كردني.يعني فقط مي خواهي بخوريش.هميشه دوست داشتم براي يكبار هم كه شده بكنمش.شده بود برام رويايي و مسمم بودم كه هيچوقت دستم بهش نميرسه.چون ما يه خونواده ي مذهبي هستيم وخيلي به اين چيز ها حساس هستيم.يعني به رعايت حجاب و...

داستان سکسی:

جواد و زندایی خپل

سلام من جواد هستم هجده سال سن دارم و170 قد و 60کیلو وزنمه این خاطره مربوط میشه به هشت ماه پیش که داییم اینا مهمون ما بودن زن دایی بنده زنی خپل ودوست داشتنی وفوق سکسی که 165قدشه و 78 کیلو وزنش ویه کون گوشتی وگاییدنی همراه با کوس تپل.

داستان سکسی:

من و زندایی صدف

سلام
بهنام هستم 22 ساله از شمال ايران
حالا نميگم كجاش..اسمم همين جوري گذاشتم ايمان..
اما داستان خودمو و زن داييمو بگم كه قسم ميخورم حقيقته محضه..
زن داييم يه زن فك كنم 30 ساله قدش تقريبا 175 يكم تپله..خيلي سفيده..سينه هاش نسبت به هيكلش خيلي كوچيكه اما يه كووووون داره كه باور كنيد خيلي بزرگه..
فقط ببخشيد كه بيشتر توضيح ميدم تا بجا اينكه برم سر اصل مطب..در واقع ميخوام بگم چطو مخشو زدم..
راستي اسم زن داييمو ميذارم صدف..

داستان سکسی:

زندایی خوش هیکل

با سلام من آرتين 21ساله هستم با قد 180و وزن 110كيلو اصلأ هم از اون پسر هاى نيستم كه دختره واسم خود كشى كنه ولى پسر تخسى هستم كه تو محل وفاميل همه از دستم فرارى هستن چه از پسر ،زن ، همسايه افغانى تا بقيه همكلاسى ها از مالوندن گرفته تا كردن ولى بيشتر از همه من با همسايه اى به اسم اعظم و زندايى به اسم گلاره حال مى كنم و كردم اما داستان با زندايى از زمانى شروع ميشه كه دختردايى من به دنيا اومد كه من اون موقع19ساله بودم من زمانى كه مى خواستم دختر دايى رو بغلم بگيرم با سينه زنداييم بازى ميكردم اوايل يه اخمى بهم مى كرد ولى من پروتر از اون چيزى بودم كه فكر مى كرد و چون تازه به جمع ما وارد شده بود ك

داستان سکسی:

قالی شویی با زندایی فریبا

سلام خدمت همه دوستان شهوانی اسم من امیره.فقط اسم خودم واقعیه و اسم های دیگه توی داستانو عوض کردم.ولی داستان عین واقعیته..من داستانو تعریف میکنم بعدش دوست داشتین باور کنین دوست نداشتین باور نکنین..به من چیزی نمیرسه..ولی به سرم زده که داستان سکس با زندایی جونمو واستون تعریف کنم..من یه زندایی دارم که اسمشو میذارم فریبا.فریبا یه زنی با کون گنده با سینه های درشت با قد165 و قیافه ی معمولی داره ..ولی بدنش خیلی خشگله..و 29 سالشه..و از خودم بگم.

داستان سکسی:

منو عشقم زندایی

سلام خدمت دوستان.این داستان کاملن واقعیه.من اسمم حامی هست.داستان از اونجایی شروعت میشه که من با زندایم خیلی راحت بودم آخه خواهر ندارم باهم دردودل میکردیم باهم اس بازی میکردیم داییمم میدونست.من یه دوست دختر داشتم که باهم زده بودیم به هم قمگین بودم درست 4 سال پیش شب اهیا بود ماه رمضون بود .داشتم میرفتم مسجد واسه اهیا که اس داد.متن اس کامل یادم نیست ولی اینطوری بود که آدم وقتی قمگین میشه چشماشو میبنده گریه میکنه .منم اس دادم دقیقن مثل من که هر شب گریه میکنم گفت چصور گفتم با دوست دخترم زدم به هم اون شب تا صب باهم حرف زدیم آخه دایم مسجد بود .دیگه هفته ای تقریبن هرروز باهم هرف میزدیم منم واقعآ دو

داستان سکسی:

لیسیدن زندایی لیلا جیگر

سلام.
این خاطره سکسی ام هس با زنداییمه که مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد.
من سامان هستم 24سال سن دارم و قیافه ی معمولی دارم.نه زیاد خوب و نه زیاد بد.
این ماجرا برمیگرده به تابستان سال 90.
یه روزی که داشتم با ماشینم از دانشگاه برمیگشتم خانه دایی ام زنگ زد و گفت که تصادف کردم و اگه زحمتی نیست برو خانه ام کارت بیمه و گواهینامه ی ماشین رو برام بیار من نمیتونم صحنه تصادف رو ترک کنم تا افسر بیاد.منم رفتم خونه ی داییم که مدارکشو از زنداییم بگیرم.
من تا اون روز که برم مدارک ماشین رو از زنداییم بگیرم هیچ حسی نسبت بهش نداشتم.

داستان سکسی:

زن دایی زری جون

باعرض سلام خدمت دوستان شهوانی میخوام داستانی که بین منو زن داییم اتفاق افتاد را برای شما تعریف کنم اسم من شهرامه 30 سالمه این داستان بر میگرده به 15 سال پیش اون زمان زنداییم 5 سال از من بزرگتر بود اسمش زریه یه زن لاغر اندام بلوند قد بلندو تو دل بروخلاصه یک زنی بود تو فامیل باهمه میجوشید به ادم انرژی مثبت میداد داییم راننده کامیون بودوهمیشه درحال مصافرت بودوقتی که داییم نبود زن دایی زری میرفت خونه مادر بزرگم تا وقتی که داییم ازصفرمیومد میرفت خونه خودشون این جریان ادامه داشت تامادر بزرگم فوت کردوزن داییم تنها موند یعنی وقتی که داییم مصافرت بود تنها میشدوبه جای اینکه بره خونه مادر بزرگ خدا

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در RSS - زندایی