زندایی

سلام.
این خاطره سکسی ام هس با زنداییمه که مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد.
من سامان هستم 24سال سن دارم و قیافه ی معمولی دارم.نه زیاد خوب و نه زیاد بد.
این ماجرا برمیگرده به تابستان سال 90.
یه روزی که داشتم با ماشینم از دانشگاه برمیگشتم خانه دایی ام زنگ زد و گفت که تصادف کردم و اگه زحمتی نیست برو خانه ام کارت بیمه و گواهینامه ی ماشین رو برام بیار من نمیتونم صحنه تصادف رو ترک کنم تا افسر بیاد.منم رفتم خونه ی داییم که مدارکشو از زنداییم بگیرم.
من تا اون روز که برم مدارک ماشین رو از زنداییم بگیرم هیچ حسی نسبت بهش نداشتم.
وقتی که رفتم و زنگ خونه رو زدم که مدارکو ازش بگیرم از پشت آیفون در رو بازکرد و گفت که بیا بالا سامان جون تا مدارکو بهت بدم.اینو بگم که زنداییم قیافه ی متوسط و معمولی داره و 32سال هم سنشه ولی اندام فوق العاده سکسی داره.قد متوسط حدود170سانتیمتر و پوست بسیار سفید و ناز و کون کنده و کس قلمبه ی سفید و حشری کننده و خوردنی.
اون روز که رفتم مدارک رو بگیرم برای اولین بار بااین جور لباس و تیپ تحریک کننده و سکسی آمد جلوم نشست و منم برای اولین بار براش راست کردم.
وقتی که آمدم داخل خونه دیدم که یک شلوارک تنگ مشکی که حالت ساپورت بود پوشیده بود و تا بالای ساق جیگرشو پوشانده بود.کون قلمبه و چاک کس جیگرش قشنگ از بیرون قابل مشاهده بود.
به پاهای ناز و جیگرش و دستهای نانازی اش لاک قرمز بسیار سکسی زده بود.
من پنج دقیقه اول که دیدمش ساکت بودم و نگاه دست و پاهای نازش و کون قلمبه اش میکردم که فکرکنم خودش هم متوجه شده بود.ولی به خاطر رودربایستی که باهاش داشتم هرکاری کردم نتونستم چیزی بگم.بالاخره مدارکو ازش گرفتم و رفتم پیش دایی ام.وقتی که رسیدم و کارهای داییم هم تموم شد ماشینشو به پارکینگ منتقل کردن و من با ماشین رسوندمش خونه اش که وقتی رسیدیم در خانه اش حدودهای ساعت هشت بود.به خاطر اینکه از ساعت پنج دنبال کاراش بودم با اصرار و به زور منو برد خونشون واسه شام.
همش فقط تو کف زنداییم بودم و به پاهای ناز و لاک زده اش و کون قلمبه اش فکر میکردم که ساعت هشت و بود و زنداییم گفت که سامان جون اگه زحمتی نیست برو از سوپری سر کوچه نوشابه و ماست بگیر.من که خواستم دایی ام نذاشت . گفت که تو مهمون مایی و بعد یه عمر اومدی خونه ی دایی ات واسه شام حالا من بذارم زحمتت بشه.بعد داییم که داشت میرفت به زندایی لیلا جونم گفت لیلا جون من یه کم دیرتر میام.سرکوچه که میرم میخوام در مورد تصادف با همسایه ی سرکوچه مون که افسره صحبت کنم و ببینم که میتونه یه کاری کنه که ماشینمو زودتر از پارکینگ ترخیص کنند. . .
لیلا جون هم بهش گفت باشه عزیزم.
من غذارو میکشم تا تو بیای با هم بخوریم.
تا دایی رفت من دوباره به فکر پاهای ناز لیلا جو ن افتادم.رفتم تو آشپزخونه که زنداییم داشت سالاد درست میکرد.یه صندل کرم که پاشنه ی نسبتا بلندی داشت پوشیده بود.پاهای نازش قشنگ خودنمایی میکرد به خصوص لاک قرمز قشنگش.
گفت بهم که سامان جون برو تلویزیون نگاه کن تا غذارو بیارم تا که گفت سامان جون من اختیار خودمو از دست دادمو دلمو زدم به دریا و از پشت افتادم به پاهای نازش و شروع کردم به لیسیدن و بوسیدنش.اونم بدش نیومد و فکر کنم منتظر چنین لحظه ای بود و با ناز گفت که این چه کاریه الان دایی ات میاد و بد میشه.منم گفتم لیلا جون من پشت در کلید گذاشتم هرموقع که بیاد اول باید زنگ بزنه.بعد گفت که سامان جون کف آشپزخونه که نشستی داری مثل سگ پامو میلیسی کثیفه.منم تا اینو گفت حشری تر شدم و بلندش کردمو بردم و خوابوندمش رو تخت اتاق و دمپاییشو در آوردم و از کف پاشو ساق و تا سر زانوشو لیسدم و اتگشت هاشو هم مک میزدم.که یه دفعه حشرم زد بالا و برش گردوندمو شلوار و شورتشو درآوردم.گفت نکن.من تا حالا از کون ندادم.
گفتم خفه شو جنده خانوم.اگه ندادی پس اگه ندادی برای چی کونت انقد گنده و قلمبه است.
شروع کردم به لیسیدن سوراخ ناز کونش.انگشتم هم میکردم تو کسش.چون میدونستم که دایی ام زود برمیگرده و وقتو نباید تلف کنم زود لیسدن کونشو تمام کردمو شلوار و شرتمو کشیدم پایین کیر شق شدمو انداختم بیرون و تف زدم به سرش و گذاشتم در سوراخ کونش و یکدفعه مثل اسب کردمش داخل که فریاد زندایی جنده ام از درد بلند شد شانس آوردم که خونشون ویلایی بود و آپارتمان نبود وگرنه همسایه ها میفهمیدن.
شروع کردم به تلمبه زدن که درد لیلا جونم کم کم به لذت تبدیل شد.تندتند تلمبه زدم که آبم هم تا ته ریختم تو کونش که یه کم از کونش ریخت بیرون و تخت و کثیف کرد.
زنداییم ترسید و هی به من بد و بیراه میگفت که چرا کثیف کاری کردی الان دایی ات بیاد بفهمه دهن جفتمون رو سرویس میکنه و تندتند رفت کهنه ی خیس آورد و سوراخ کونشو و روتختی شو تمیز کرد.که یه دفعه دایی ام زنگ خانه رو زد و من رفتم در و باز کردم.شانس آوردم که چیزی نفهمید.ولی زنداییم تا نصف شب که اونجا بودم کونش خیلی درد بود.از راه رفتنش هم معلوم بود و یه وری مینشست که داییم گفت لیلا جون چیزی شده که گفت نه عزیزم چیزی نیست و فقط یه کم کمرم درد میکنه و خوب میشه.
اینم بود اولین داستان سکسی من و زنداییم که براتون نوشتم.
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
اگه نگارش و نوع نوشتن هم خوب نبود به بزرگی خودتون ببخشید.
تا داستان های بعدی مو که بذارم خدانگهدارتون...
قربون همه کس و کون های جیگر برم .....

نوشته: سامان

باعرض سلام خدمت دوستان شهوانی میخوام داستانی که بین منو زن داییم اتفاق افتاد را برای شما تعریف کنم اسم من شهرامه 30 سالمه این داستان بر میگرده به 15 سال پیش اون زمان زنداییم 5 سال از من بزرگتر بود اسمش زریه یه زن لاغر اندام بلوند قد بلندو تو دل بروخلاصه یک زنی بود تو فامیل باهمه میجوشید به ادم انرژی مثبت میداد داییم راننده کامیون بودوهمیشه درحال مصافرت بودوقتی که داییم نبود زن دایی زری میرفت خونه مادر بزرگم تا وقتی که داییم ازصفرمیومد میرفت خونه خودشون این جریان ادامه داشت تامادر بزرگم فوت کردوزن داییم تنها موند یعنی وقتی که داییم مصافرت بود تنها میشدوبه جای اینکه بره خونه مادر بزرگ خدا بیامرزمیومد خونه ما یک چند وقتی به همین منوال گذشت تا اینکه زن دایی زری به مامانم گفت که وقتی دایی خونه نیست من شبا برم خونشون مامانم قبول کردیک شب زری جون به مامانم زنگ زدوگفت امشب داداشت خونه نیست شهرامو بفرست خونه ماوشب شد من رفتم خونه زری جون همیشه بادیدنش انرژی میگرفتم وخلاصه شامو باهم خوردیم تلویزیون تماشا کردیم و موقع خواب شدزری جون رفت لحافت خودشوپهن کرد ولحافت منو یک کم دورتر پهن کرد ورفتیم خوابیدیم نصف شب بود تشنم شده بود ورفتم اشپزخونه از یخچال اب ور داشتم و نوش جان کردم داشتم بر میگشتم که چشمم به زری جون افتاد پتو از روش کنار رفته بود دامنشم رفته بود بالا ویک کون نقلی خیلی قشنگ نمایان شده بودالبته ازرویه شلوارش منهم شیطونو لعنت کردم ورفتم تو جام خوابیدم ولی انگار خواب از تو چشمام رفته بودهمش اون لحضه که کون زری جونو دیدم جلو چشمام بود تا حالا فکر کردنشو نکرده بودم اما تو اون لحضه مثل خوره به جونم افتاده بودبا خودم کلنجار میرفتم میگفتم نه بابا زن داییمه به من اعتماد کرده نباید به داییم خیانت کنم با خودم درگیر بودم که زری جون یه قلتی خورد وبه پهلو خوابیدواون کون ناز نقلی جلو چشمام بودبا دیدن دوباره این صحنه کیرم راست شدشیطون رفت توجلدموبه خودم گفتم باید کونشو لمس کنم ویواش دستمو دراز کردم سمت زری جون فاصله بین من وزری 2متری بودخلاصه باکلی تلاش این فاصله را به یک متر رساندم قلبم از شدت تپش اومده بود تو دهنم کیر منم داشت میترکیدو محکم به فرش میمالیدم گرمای کونشو از این فاصله احساس میکردم وسط راه وجدان درد کرفتم پیش خودم میگفتم این کارو نکنم وبرگردم داشتم پشیمون میشدم دلم میگفت نرونرو کیرم میگفت بروبروتواین فکرا بودم که زری جون به قلت دیگه زد ورو شکم خوابیددوباره اون کون نازش جلوچشمام خود نمایی میکردمیگفت اگه مردی بیامنو بکن قلبم از شدت تپش منفجر شده بودبا هر ضربان کیرم استوار تر میشدخودمو رسوندم به نیم متری از شدت شهوت هیچی حالیم نمیشدخلاصه بعد از کلی تلاش 2ساعت طول کشید این فاصله 2متری راطی کنم دستمو اروم گذاشتم روی لمبرش باورم نمیشد فاصله بین دست منو کون زری جون یک شلوار بود گرمای کونشو بادستم حسم مکردم بعد از چند دقیقه جراتم بیشترشده بوددستمو از زیر کش شلوارش رد کرده بودموشرتشو کنار زدم وبدون هیچ فاصله ای دستم کونشو لمس میکرددستمو بردم جلوتر وبه سوراخ کونش رسوندم وسوراخشو ماساژمیدادم ضربان قلبم همچنان ادامه داشت داشتم میمردم دست دیگه مو رسوندم به سینه هاش وایییییییییییی چه سینه های نرمی بود تا حالا هیچ کدومشونو لمس نکرده بودم حسابی تو فضا بودم اشک کیرم در امده بودمیگفت منم میخوام لمسش کنم دستامو در اوردم نشستم کنار زن دایی وکیرمو گرفتم تودستم وخیلی اروم به کونش میمالیدم دیگه هیچی حالیم نمیشد حسابی حال میکردم کیرمو بیشتر فشار میدادم که نا گها ن چشمتون روز بد نبینه زن داییم از خواب بیدار شد اصلا فرست جموجور کردنم نشدومنو تو اون وضعیت دید کیرم تو دستم بودکنار کونش نشسته بودم وبه من گفت بیشعور چکار داری میکنی ویک کشیده زد تو گوشم ومنم از شدت خجالت اب شده بودم خودمو جم کردم وازخونه سریع زدم بیرون صبح اون روز امد خونه مادرم وهمه چیزو به مادرم گفت ویک کتک مفصل از مادرم خوردم ومادرم از زندایی خواهش کرد که به داداشش چیزی نگه وماجرا بین ما سه نفر موند رفتار زن داییم بامن بد شده بودوبا دیدنش از خجالت اب میشدم مجبور بودیم همدیگرو تحمل کنیم بعد از چند سال همه چیزرو به فراموشی سپرده وبامن خوب شده یعنی جواب سلاممو میده این بود داستان منو زن دایی این داستان کاملا واقعیه فقط اسمامونو عوض کردم خواهش میکنم فحش ندین اگه غلط املایی داشتم ببخشین نظر بدین

نوشته: شهرام

با سلام خدمت همه بچه های شهوانی من داستانهای زیادی داشتم اما اینجا برای اواین بار دارم اینو براتون می فرستم من رضا 29 سال با قد 185 وزن 170 پوسته سبزه چشم عسلی یکجور شبیه هندیها از اونجای که یادمه مابا خانواده مادری زندگی می کردیم تا اینکه پای عشق ما باز میشه به خونه ما تو اون چند سال من اصلا فکر هم نمی کردم به مهری تا اینکه بچه دار شد و به قول خودمون استخوان ترکوند محبتش هم روز به روز به من بیشتر می شد تا اینکه تو مهمونیها من با هاش شوخی می کردم یا هر موقع می رقصید نگاهش می کردم چندباری که رفتم مسافرت براش سوغاتی آوردم که دور از چشم دایم منو از لبم بوس کرد که من داشتم راست می کردم از مهری براتون بگم یک کوس ناز 32 ساله موها خرمای چشم خمار عسلی پوست مثل برف سفید قد 168 وزنشم 75 سینه های گرد سایز 75کون برجسته گرد بزرگ که با دیدنش راست میکنین تازه شنا هم کار میکنه یک روز که مهمانی خونشون بودم شروع کرد رقصیدن جلوی من که میرسید جوری که کسی متوجه نشه کونشو تاب میداد یا دولامی شد از یقه لباسشسینه هاشو ببینم چند وقت هم بود با دایی مامشگل پیدا کرده بود بعد از رقص خرید بهونه کرد گفت میای با من بریم تا اینجا برگردیم گفتم باشه یک مانتو تنگ چسبون پوشید ما رفتیم تو آسانسور من عقب واستادم اون جلوی من دیدم عمدا خودش میماله به من منهم کیرم راست شده بود مونده بودمچه کنم اینقدر براش جق زده بودم داستان سکسی خونده بودم یا مسافرت رفته بودم به یاد این کس کرده بودم تخمم درد میکرد و قت نبود شانس یکبار به هم رو کرده بودبرای همین با هزار ترس و لرز دستم گذاشتم رو گپل کونش یک دستم سمته سینه هاش دیدم النه که برگردهیک چیز بگه که رسیدم به همکف دیدمبدون اینکه حرفی بزنه کلید زیر زمینو زدگفت یبا بریم انباری من هم گفتم الان که کونم اونجا پاره کنه رسیدیم به انباری رفتیم داخل در بست چراغ هم خاموش کرد نور چراغ راهرو از درز شیشه به داخل می زد که دیدم روسری از سرش برداشت بعد گفت دهنت محکم هست گفتم آره گفت خیلی منومیخواهی همین یکبار و می خوام بهت حال بدم اما تو هم از فکر من بایید بیای بیرون گفتم باشه پریدم بغلشکردم تند تند بوسش می کردم لباشو می خرد مدل قلوه ای قرمز خیلی شیرین بود زبانشو می زد به زبونم من هم نامردی نکردم زبونشو با دادندونم گرفتم کیر هم بهد شق شدهبود دیدم دستش اومد رو کیرم دسته منم سینه هاش میمالند لاله گوششو داشتم مثل کودکی که پستونک میک میزنه میک میزدم که دیدم یک آه کشید حرکتدستم رو کسش تند تندتر کردم دیممیگه کیر بدهاونم داشت کیر منو میمالید که من لبموگذاشتم رو لبشو دیدم بدنش لرزید ارضا شد از هم تشکر کرد گفت بریم رفتیم سر خیا بانخرید کردیم برگشتیم تا کسی شک نکنه گفت تا چند وقت دیگه بران سورپرایز دارم 2 هفته بعد دای من رفت چین شب دوم بود به هم زنگ زد گفت میای خونه ما گفتم آره ساعت 9 بود رفتم دم خونشون زنگ زدم در و زد رفتم بالا در چوبی باز بود رفتم تو در و بستمبوی عطر سکس هکه جا رو پر کرده بود منم سر راه قرص ویگرا خورده بودم میدونین کسیکه جق بزنه آبش زود میاد دیگه مهریو صدا زدم گفت الان میام یک موزیک هم تودستگاه داشت برای خودش می خوند مهری اومد داشتم راست می کردم آرایش غلیظ یک تاب آبی چسبون سنگ دوزی شده که سینههاشو بیشتر نشون می داد یک شلوارک کوتاه مشکی تنگ استرج که کونشو انداخته بود توش او مد دست داد من هم لبشو شروع کردم خوردن گفت وحشی اروم گفتم طاقت ندارم گفت اینم از سور پرایزت توعاشق رقص منی بزار برات برقصم یکم سکسی برام رقصید دیدم دارم از شق درد می ترکم بلند شدم بغلش کردم بردم اتاق خواب شروع کردم لباشو خوردن لبا سشو در آوردم اون هم ماله منو در آورد یک کرست مشکی با یک شرت مشکی تنش بود شروع کردم لباش خوردن گردنشو لیس می زدم گوششو میک می زدم اومدم رو کتفشو لیس زدم با دندونم یک گاز گرفتم گفتاوی بعد کرستشو در آوردم سینه هاش سفت سفت شده بودن نوکش صورتی بود سرش هم جوری بود که زبون می زدی بهش حسش می کردی سینه سمت چپشو لیس می زدم با دست سینه راستشو میمالدیم لای خط سینه هاشو لیس می زدم بدنش خیلی بوی خوبی می داد اومد رو شکمشو لیس زدم دور نا فشو می گفت رضا جونم دارم میمیرم کیر بده گفتم نه میخواهم بهت حال اساسی بدم اومدم با دندانم شرتشو کشیدم پائین چه کسی مثل میوه هلو همونجوری گرد با چاک صورتی با دستم روش مالیدم با انگشتم رو سوراخ کونش فشار دادم گفت آی آروم گفتم چشم افتادم به جون چوچولش لیس می زدم با دست میمالدیم بعد 69 شدیم اون اومد بالا من پائین زبمنمو می زدم لای چاکش می چرخوندم اون هم با پاهاش به سرم فشار می آورد سر کیر منم لیس می زد تخمهام از زیر میی مالید جوری لیس می زد می خورد انگار که داره بستنی قیفی می خورد داشتم لیس می زدم دیدم بدنش لرزید آبش اومد تو دهنم همشو لیس زدم خوشش اومد گفت زود باش من کیر می خوام یک تف انداختم لای سینه هاش شروع کردم لای سینه اش عقب جلو سر کیرم می خورد به زبونش اومدم پاین پاهاشو باز کردم کیرمو فشار دادم نمیرفت تو همینجوری رو کسش مالیدم کیرم آروم سرشو کردم داخل این کس تنگ کیرمداشت از درد می ترکید با فشار یک هو کردم داخل یک جیغ زد گفتجون چه کیر کلفتی جر بدم اینم کسم که می خواستی جون من هم بیشتر حشری می شدم تلمبه می زدم تخمام می خورد به در کونش از ش لب می گرفتم یک هو کیرم کشیدم بیرون گفت چی شد گفتم از پشت گفت نه خیلی کلفته گفتم پس من میرم گفت بیا بغلم کرد لب گرفتم دوباره کردم توکسش کرم از بغل تخت برداشتم گفتم برگرد برگشت وای چه کونی شروع کردم دستم چرب کردم یک انگشتی کردم توش بعد 2 انگشتی یکم نگه داشتم جا باز کرد 3 انگشتی کیرمودادم مهری حسسابی برام خورد راست شد سرشو خوب کرم زدم سرشو فشار دادم مگه تو میرفت مهری هم میگفت درش بیار گفتم الان بالاخره با هزار مکافات رفت داخل سرش که مهری چنان گازی از دستم گرفت که دستم خون اومد یکم که نگه داشتم جا باز کرد کامل کردم داخل تند تند تلمبه می زدم از جلو کس مهری میمالندم مهری میگفت کونم حال می کنی جون چه کیری توش حرارتشو حال می کنی بکن ماله خودته منم با کسش بازی می کردم دیدم لرزید منم آبمو ریختم رو کمرش تا صبح هم چند بار سکس کردیم شرمند اگه بد بود.

نوشته: M._$

سلام به همه دوستان
من خیلی وقت که تو این سایت عضوم ولی این برای اولین بار که پست میزارم
در ضمن من این سکس با زنداییم را مدیون این سایت هستم چون من با خوندن داستان های دیگر بچه ها تجربیات هاتی پیدا کردم بگذریم بریم سر اصل مطب
من 14 سالم بود که داییم زن گرفت و زنش هم اون موقع 19-20 سالش بود و داییم 26/27سالش بود.
زن داییم از همون اول خیلی من را دوست داشت و به من نمیدونم ولی مثل داداش نگاه میکرد به من( اینم بگم هم من خوشگل و خوشتیپ بودم و هستم و هم زنداییم)
من از همون ابتدا خیلی میرفتم خونه داییم و زنداییم جلوی من راحت بود
و من را بوس میکرد دست میداد خلاصه خیلی راحت بود این داستان تا 17سالگی ادامه داشت تا من رفتم 4.5 سالی دانشگاه و با خانواده رفتیم به شهری که قبول شدیم
بعد ما سالی یه بار میودیم به شهر خودمون اونم عید بود منم به شوق دیدن زنداییم میامدم که اونم میرفتن خونه مادرش تهران و موقعی هم که میومد ما میرفتیم چون بابام اصلا بهش مرخصی نمیدادن و نمیزاشتن بابام یه روز معمول هم مرخصی بگیره
خلاصه سرتون را درد نیارم ما برگشتیم و فک کنم بهمن ماه بود که همه شب اولی که برگشتیم همه خونه مادر.مادرم بودیم زنداییم هم بود که من وقتی دیدمش اصلا نتونستم جلوی کیرم را بگیرم و راست شد و فک کنم زنداییم دید و یه نیش خند به ما زد خیلی هات شده بود در این موقع ما لیسانس برگشته و با کلاس خانواده بودیم همه به ای مهندس میگفتن هیچی ما را دور گرفته بودن خلاصه و نمیزاشتن کاری بکنیم زنداییم یه بچه داشت به اسم پرنیا که من وقتی اخرین بار دیدمش و رفتیم 2 سالش بود و من را نمیشناخت زیاد این اولین ملاقات من با زن داییم بود
بعد ما یه دو سه شب دیگه که دو بارش را تنهایی به خانه داییم رفتم و یه بار هم برای شام خانوادگی رفتیم خلاصه ما هرچی بیشتر این زندایی را میدیدم بیشتر هشری میشدم تا یه روز رفتم برای زنداییم ماهواره شون را درست کنم که دیدم مثل قدیم جلوی ما راحته و اون وقت بود که به خودم گفتم زندایی صد در صد میکنمت خیلی من را حشری کردی ولی نمیشد که چون پرنیا خوشگل اونجا بود
من 3 چهار بار دیگه به بهونه های مختلف رفتم خونشون ولی هربار که میرفتم یه چیزی مانع فکر شوم من میشد خلاصه عید شد و ما همگی جمع بودیم نهار که خوردیم
که عجب نهاری بود من هنوز مزش یادمه چون خاطرش یادم نمیره
خلاصه داییم گفت جواد جان این کامپیوتر ما خرابه پاشو بریم خونمون که کامپیوتر را درست کنی بهش گفتم حالا بزار فردا صبح که سر فرصت درست کنیم گفت نه بابا همین الان من پس فردا باید تمام کارهام را تحویل بدم میخوام فردا همش را تکمیل کنم بلند شو گفتم باشه برم دست شویی بیام بریم گفت باشه بعد رفتم که سوار ماشین بشم داییم گفت من کار فوری برام پیش امده و باید برم سر کار تو برو خودت گفتم نمیشه که گفت برو کیلید خونه را از زندایی بگیر و برو من به زنداییم گفتم زندایی کلید خونه را بده من برم خونتون کامپیوتر را درست کنم گفت وایستا من خودم هم میام رفت سراق پرنیا که اون را هم بیاره ولی اون نمیودم بعد انقدر خوشحال شدم که نمیاد پرنیا با خودم گفتم زندایی این سری میکنم خلاصه هرکاری کرد پرنیا بیاد نیومد بعد گفت بریم جواد ما هم گفتیم بریم
سر راه یه داروخانه دیدم به زنداییم گفتم نگه دار نگه داشت من هم رفتم یه بسته کاندوم و یه قرص استامینوفن گرفتم امدم سوار شم گفت چی خریدی گفتم قرص سرم در میکنه رفتیم تو خونه و باز مثل سابق جلوی ما راحت بود ما رفتیم سر کامپیوتر که درست کنیم در همین به فکر کردن زندایی بودم بعد یهو گفتم میکنمش که یاد داییم افتادم گفتم یهو نیاد به بهانه نرم افزار زنگ به داییم زدم گفتم دایی این نرم افزار را بگیر بیا یهو گفت من کارم طول میکشه خودت برو بگیر بهش گفتم مگه تا کی کارت طول میکشه گفت شاید تاساعت 9-10شب من نمیتونم خودت یه کاریش بکن ما را حسابی خوشحال کرد ما رفتیم سرغ زندایی بینم چه میکنه دیدم داره ظرف میشوره رفتم بغلش دست زدم به کمرش و بهش گفتم چرا کمرت قرمزه گفتم اینجا بعد همینجوری ستون مهراهاش رفتم با لا گفت همه اینجا ها قرمزه یا مال تو قرمزه اینا که گفت از خودم بیخود شدم گفتم مال من
یهو گفت بزار ببینم گفتم چی را گفت قرمزیتا گفتم ببین پیرهن من را زد و حرکت خودم را تکرار کرد و گفت دروغ میگی کجاش قرمزه یهو از زبونم پرید گفتم من کمرم را که نگفتم زبر نافم را گفتم یه چشم غضب ناکی به من کرد که من از حرف خودم خجالت کشیدم
رفتم منت کشی رفتم یهو یه بوس از لپش کردم گفتم ببخشد همینجوری ادامه دادم همجاش را بوس کردم (یعنی همینجوری که مینویسم کیر شق کرده) خلاصه حشری کردم پاشا میمالیدم و بوسش میکردم و میگفتم ببخشید اون هم هی تقلا می کرد از من خلاص شه ولی نمیدونست بایه ببر تیز پنگال طرفه یهو گفت باشه بخشیدم ببینم گفتم چی را گفت قرمزیتا گفتم اول تو یهو شلوارکش را در اورد
منم شورتش را با حشز تمام کشیدم گفت یواش گفتم 2 ماه جلوی خودم را دارم میگیرم یواش نداریم عزیزم
کس نبود ابنابات بود وای اینقدر لیس زدم که یهو ابم امد خیلی حشری بودم یهو زنداییم گفت ببین چه کردی با زندگیم فرش را نجس کردی چه کنم حالا پاشو امد پاشه پاش را گرفتم نزاشتم پاشه گفتم وایستا تازه مونده اشکال نداره خودم کردم خودم هم پاک میکنم بهش گفتم زندایی کیرم را بخور یهو عصبانی گفت خفه شو پرو من هم گفتم پرو نشونت میدم کیرم را بزور کردم تو دهنش تا کردم گاز گرفت نامرد نامردی نکردم کوسش را درهین خوردن یهو شوشولش را گاز گرفتم بش گفتم این به اون در
میخوری گفت باشه باشه لعنت به تو وای چه باذوق میخورد داشت میخورد که دوباره لامسب ابم امد لعنت به این شانس منم ولش کردم رفت تو دهنش لعنتی اینم کیر ما داریم بابا باور کنید دست خودم نبود امد دیگه چه کنم از دستم حاسبی عصبانی شد
بلندشد لباسش را پوشید و گفت پاتمرگ بریم من هی گفتم گو خوردم بزار تو هم حال ببری این که نمیشه پاشدم تا دوباره ارزاش کنم ولی خودم نا نداشتم شروع کردم دستم را انداختم لای کسش و شروع به خوردن گردن و گوش و لبش کردم البته به لبش که رسیدم ول نکردم راضی شد دوباره لباساش را کندم و مستقیم کیر را تو کسش کردم یهو کیرم را کشد بیرون گفتم چرا میکشی گفت تو که معلوم نیست یهو ابت میاد گفتم وایستا رفتم کاندومی که خریدم را اوردم و بهش دادم گفتم بیا اینم کاندوم کاندوم را باز کرد و یه بوس از کیرم کرد وکاندوم را کشید به کیرم و گفت شروع کن من هم انواع و اقسام مدل ها کردمش فرقونی دسته بیلی سیخونک ... هرمدلی که میشد کرد مگه ابم میومد حالا خیلی داشت حال میکرد گفتم ابم دیگه نمیاد بزار کاندوم را بردارم تا منم یه زره حال کنم قبول نمیکرد راضیش کردم و خوابیدم و اون هم نشست رو کیر ما شروع به تلمبه زدن کرد وای از این بهتر نوع سکس وجود نداره همینجوری که روبهروم بود سینه هاش بالا و پایین میرفت من را داشت حشری میکرد گفتم بلند شو داره میاد بلند شد ولی ابی نیومد گفتم اینجوری نمیشه خوابوندمش کردم تو کونش نمیزاشت ولی من هم به زور فرو کردم یه 10-15 باری که تلمبه زدم تو کونش و کونش موج برمیداشت ابم امد ریختم تو کونش
دو باره ناراحت شد گفتم تو کون که بچه دارت نمیکنه یه بار بری دست شویی میاد بیرون
بعد من یهو بیهال شدم اونم همینجور افتاد روم من هم همین هین پستوناش را میخوردم و میگفتم وای وای بعد 10 دقیقه ای بلند شدم شدیم و رفتیم با هم حمام که چه حمامی بود خلاصه بعد دوباره برگشتیم تو خونه مادربزرگم ولی من نرفتم رفتم خونه
یه بار دیگه هم کردمش که به زور و اصرار خود زنداییم کردمش و الان که این خاطره را دارم مینیوسم دوست دارم یه بار دیگه بکنمش
امیدوارم از خاطرم خوشتون امده باشه.

نوشته: جیسون

اسم من قادر 20 ساله و اسم زن داییم مهینه 32سالشه خونه‌ي دايي‌اينا روبروي خونه ما بود و ما با هم خيلي رفت و امد داشتيم بخصوص من و زن دايي خيلي با هم شوخي مي‌کرديم و وقتي کسي نبود من اصرار مي کردم که بيا کشتي و اون هم که ميدونست من دست بردار نيستم به شوخي با من کشتي ميگرفت و اينطوري بود که کم کم احساس کردم علاقه من بهش يه جور ديگه شده و خيلي دوست دارم که بدنشو از نزديک لمس کنم خلاصه اين کارها ادامه پيدا کرد تا اينکه بر اثر مشکلاتي که پدر و مادرم با داييم پيدا کردند ما با هم قهر شديم و من موندم و يه دنيا پلاسي. از اون به بعد کار من فقط ديد زدن خونه داييم بود (البته من هم با داييم قهر شده بودم و زنداييم هم به تبع آن با من تقريبا قهر شده بود) شب تا صبح ميرفتم کنار پنجره و با دوربيني که داشتم خونه داييم رو ديد ميزدم هم ميتونستم اتاقشونو ببينم و هم حياطشون از پشت پنجره خونه ما مشخص بود البته اونها هم ميدونستن که از خونه ما به خونشون ديد داره برا همين بعد از قهر شدن ما بخصوص تو تابستونها پنجره اتاقشونو مي‌بستند تا من نتونم چيزي ببينم و اينها منو حشري ترميکرد. يه روز که کسي خونه نبود داشتم حياطشونو ديد مي‌زدم که ديدم داره رخت ميشوره تنش فقط يه زيرپيراهن نازک و يه شلوار تنگ بود که کرستش از زيرش پيدا بود با دوربينم قشنگ داشتم از نزديک نگاش ميکردم که بعد از يه مدتي ديدم روشو کرد طرف خونه ما و تا ديد من دارم نگا مي‌کنم سريع رفت کنار خيلي اعصابم خورد شده بود که چرا خودمو قايم نکردم تا منو نبينه بعد از يکي دو دقيقه ديدم تلفن زنگ ميزنه گوشي رو ورداشتم ديدم زنداييه قبل از اينکه بتونم حرفي بزنم گفت: اگه فکر ميکني با اين کارها چيزي بهت ميرسه کور خوندي بدبخت. اينو گفت و قطع کرد، مونده بودم چيکار کنم دوباره رفتم پشت پنجره ديدم اين دفعه لباس تنش کرده و تمام رختها رو جمع کرد و برد. ديگه داشتم ديوونه مي شدم از اين مي‌ترسيدم از لج ما نره جايي نگه، خلاصه داشتم اون قضيه رو فراموش ميکردم که يه روز که اتفاقي داشتم از جلوي پنجره رد ميشدم ديدم يکي از دوستاي داييم از ماشين پياده شد و رفت طرف خونه داييم زنگ زد از پشت آيفون يه خورده صحبت کرد که در باز شد و رفت تو ديدم زندايي اومد پايين همين که همديگر رو ديدند شروع کردند به بغل کردن و بوسيدن هم بعد دوست داييم اونو بغل کرد و برد بالا که بعد ديگه نفهميدم چي شد ولي همين کافي بود تا من دق دلمو رو زندايي خالي کنم فردا صبح موقع رفتن به دانشگاه ديدم که از نونوايي برگشته ولي دست خالي. اومد که بي اعتنا از پيشم بگذره وقتي داشت از جلوم رد ميشد گفتم مي خواستي به (م)(دوست داييم) بگي که نونو بياره دم درت که تو توي زحمت نيفتي اينو که گفتم يهو رنگش پريد و گفت منظورت چيه به حالت مسخره گفتم من زورم اينه تو زورت چيه بعد از کنارش رد شدم ميدونستم حرف من کار خودشو ميکنه فردا صبح براي اينکه سلطه خودمو بهش بفهمونم واينکه سکس با اونو حق خودم ميدونم زنگ زدم خونشون خودش گوشي رو ورداشت براي اينکه مطمئن بشه گفتم من تمام قضيه تورو با دوست دايي ميدونم يا همين الان مياي اينجا تا يه دل سير بکنمت و يا اين موضوع رو يه جوري به دايي ميرسونم. تا اومد چيزي بگه گفتم من حرفم اينه بقيشو خودت ميدوني اينو گفتم و تلفنو قطع کردمهمين جور از پشت پنجره نگاه مي‌کردم که ديدم درشون باز شد و داره مياد خودمو آماده کردم رفتم پايين همين که در زد درو باز کردم تا اومد تو از همون جا بغلش کردم خواست حرفي بزنه که گفتم تو که به بغل رفتن عادت داري چته؟ بردمش تو زيرزمين گفتم بخدا اگه يک کلمه در طول اين کارهام حرفي بزني هم ميکنمت و هم اين خبر رو تو فاميل پخش ميکنم ديد دارم جدي ميگم کم کم شروع کرد آروم گريه کردن خواست حرفي بزنه که گفتم ميخواي هم بکنمت هم خبرتو پخش کنم که ساکت شد. شروع کردم به در آوردن لباسلش داشتم ديوانه ميشدم وقتي شورتشو در آوردم بي اختيار افتادم به جون کسش و هي ليس ميزدم که آه و ناله اون هم شروع شد گفتم چون وقت زيادي ندارم نميتونم زياد باهات ور برم و يسره ميرم سر اصل مطلب خوابوندمش روي تختي که اونجا بود و پاهاشو باز کردم يه نگاه بهش کردم ديدم داره تو نگاهش التماس ميکنهگفتم جيک جيک مستونت بود فکر زمستونت نبود؟ اون موقعي که پشت تلفن منو کنف ميکردي بايد فکر امروزشم بودي اينو گفتمو محکم گذاشتم تو کسش يهو جيغ بلندي کشيد گفتم هيس اگه بخواي اينجوري ادامه بدي ممکنه يه حرف از دهنت بياد بيرون اونوقت ديگه کس دادنتو حروم ميکني بهت که گفتم. بعد شروع کردم به تلمبه زدن و اون هم ديگه داشت خودشو از درد ميکشت کسکش انگار تا حالا نداده بود يه خورده تو کسش نگه داشتم تا ابم به اين زودي نياد فکر کرد ميخام تموم کنم که يه نفس راحتي کشيد گفتم کجاشو ديدي تازه ميخوام بذارم تو کونت که ديگه به گريه کردن افتاد. گفتم اين هم که داري گريه ميکني دارم بهت لطف ميکنم واي به حالت اگه يه حرف از دهنت بياد بيرون کيرمو از کسش در آوردم و بدون معطلي گذاشتم تو کونش گريش لحظه به لحظه بلند تر ميشد و همزمان من هم تند تر ميکردمش احساس کردم داره آبم مياد گفتم حيفه آبمو تو کونش بريزم کيرمو در اوردمو دوباره گذاشتم تو کسش بعد از چند بار تلمبه زدن ديگه آبم اومد محکم بهش چسبيدم تا نتونه در بره فهميده بود که ميخوام بريزم تو کسش هي تقلا ميکرد که در بره ولي ديگه دير شده بود و من تمام آبمو ريختم تو کسش هي هلم ميداد عقب که از روش برم کنار گفتم کار را آنکس کرد که تمام کرد حدود يک دقيقه محکم بغلش کردم تا آبم خوب توش خالي بشه بعد ولش کردم . ديگه گريه امونش نميداد گفتم حالا ميتوني حرف بزني اما اون فقط گريه ميکرد رفت طرف لباساش که يهو پريدم و شورت و کرستشو گرفتم. گفت اينارو چرا گرفتي گفتم اين بليط نوبت بعديه گفت قرار ما اين نبود گفتم حالا شده ديگه ميخواستي اينقدر با حال نباشي هر چي خواهش کرد ندادم گفتم از اين به بعد هر وقت بيکار شدم بهت خبر ميدم بياي اينجا گفت تو يه نامردي. ديگه از اين خبرا نيست و هر چي فحش تو دهنش بود بهم داد که موهاشو محکم گرفتم و بزور كشوندمش تو حياط و يه لگد در کونش زدم و گفتم زود برو بيرون تا کسي نديده ازاين به بعد هم هر وقت گفتم مياي اينجا تا پارت کنم و در رو باز کردم انداختمش بيرون از اون به بعد ديگه کار من شد کردن اون و هر دفعه هم شورت و کرستي که پاش بودو گروگان ميگرفتم
نظر یادتون نره

نوشته: قادر

سلام.یه روز صبح که ازتنهایی حوصله ام سر رفته بود و وسیله هم پیش برادرم بود رفتم خونه داییم چون هم نزدیک.بود وهم رفت و آمد زیادی داشتیم در زدم که زندایی(پروین)در واکرد وگفت خیرباشه ساعت ده اومدی خبری شده گفتم اگه خبری نباشه برگردم باشه خداحافظ تا خواستم برم دستم رو گرفت و.گفت نه نگران شدم یه وقت اتفاقی افتاده باشه.
دونفری رفتیم داخل وقتی که چادرش رو برداشت یه تکپوش نارنجی تنش بود با یه دامن سیاه که وقتی پشتش بهم بود سوتینش واضح پیدا بود.
رفت طرف میز و خودش رو خم کرد که شیرینی از میز برداره و برام بیاره که وقتی نشست حدود ده سانت پیرهنش از دامنش بالاتر رفت و کمرش پیدا بود احساس میکردم ضربان قلبم تند داره میزنه چون زندایی من واقعا خوشکل و خوش اندام هست باسینه هایی متوسط و باسن بزرگ و قدش هم حدود صد و شصت تا هفتاده.
وقتی برگشت و شیرینی رو گذاشت جلومن خط سینه اش پیدا شد بقدری خوشکل بود که یه لحظه آرزو کردم جای داییم باشم و حالی با این فرشته کنم شیرینی رو گذاشت و رفت چایی هم آورد و حدود نیم متریم نشست و.گفت انگار اتفاقی افتاده گفتم.چطور جواب داد حواست پرته.
منم خالی اومدم که دیگه وقت ازدواجمه چون اگه مجرد بمونم میفتم دنبال دخترا و خراب میشم.
چون من بیست ساله بودم و اون بیست و شش ساله و یه بچه دختر کلاس دومی داشت.
که جواب داد این سعید که من میبینم اهل خرابکاری و ولگردی نیست ماشالله جوون سر به زیری هست اینو جدی میگم تعریف نمیکنم توواسم مثل یه برادری فعلا بفکر درس باش و.کار کن و زن هم بموقع میگیری.
منم گفتم بعضی وقتا آدم احساسی داره که نمیشه با زبون از وجودت خالی کنی.
پروین هم جواب داد این احساس ها واسه همه هست و آدم باید زمان مجردی ازش بگذره باهر سختی که هست .
به خودم گفتم که کسی که صادقانه و بی پرده داره باهام حرف میزنه اگر من بهش خیانت کنم یه عمر عذاب وجدان میگیرم چون میدونستم زنی نیست که بخواد با نامحرم رابطه داشته باشه.
خودم رو بسختی نگه داشتم وسعی کردم از خیال بافی بیرون بیام البته من به قصد چیزی نرفته بودم ولی بعد که دیدمش این احساس اومد سراغم.
خلاصه بهش گفتم که شوخی کردم و حوصله ام سر رفته بود و اومدم خونتون که جواب داد کار خوبب کردی.چون حقیقتش من دنبال دختر و دختربازی تاحالا نرفتم و بلدش نیستم.
خلاصه بعد از نیم ساعت خداحافظی کردم و برگشتم یه لحظه دلم بهم میگفت کارت درسته یه لحظه هم شیطون.می اومد و میگفت باید کارش رو میساختی اما به خودم گفتم که جواب اعتماد خیانت نیست و الان شش ماهه که ازدواج کردم و پروین در مراسم عروسیم واقعا مثل خواهرکنارمون بود و اونموقع فهمیدم که اگر بهش خیانت کرده بودم چقدر نامردی دراورده بودم.ممنون از همراهیتون

نوشته: سعید

از خونه زدم بیرون بدجوری هوس کوس کرده بودم با ماشین تو خیابون ول میچرخیدم اما دریغ از یه کوس
اخه ساعت 10 صبح بود و کسی هنوز یخش باز نشده بود نا خوداگاه به سمت خونه ... داشتم میرفتم که یه هو یه ماشین بغل من وایستاد بوق زد برگشتم دیدم شراره زندایی شیشه رو دادم پایین و سلام و احوال پرسی کردم گفت کجا میری خندیدم گفتم مثل همیشه گفتم ماشین و بزار با هم بریم .ماشین گذاشت نشست تو ماشین یه مانتو چسبیده ببه بدنش که اونقدر نرم و نازک بود میشد رنگ بدنش رو دید با یه شلوار پارچه ای که از کلفتی روناش داشت منفجر میشد . کیفش رو رو کوسش گذاشته بود تا من کوس پف کردش رو نبینم ولی غافل از اینکه من حتی رنگ کوس نازش رو هم میدیدم از بس شهوتی بودم .راه افتادیم و صحبت از پول شد و منم گفتم مقداری پول دارم و بهت میدم شراره هی میگفت دوست ندارم کسی بفهمه منم دستم رو رونش گذاشتم و گفتم مشگلی نیست . این پول واسه همین روزاست و خیالت راحت باشه و با دستم پاشو نوازش میدادم جلوی یه سنبوسه فروشی نگه داشتم و گفتم بیا پایین سفارش بده شراره گفت هر چی دوست داری واسه من سفارش بده ولی من گفتم خودت بیا چند تا سنبوسه و یه ماالشعیر و یه شیر کاکائو راه افتادیم. تو راه دستم رو رو رونش میمالیدم و هی می بردم سمت کوسش و باز بر میگردوندم حسابی حشری شده بود خودش رو رو مبل ماشین ولو کرده بود چشماش بسته و داشت لباشو میخورد منم بیشتر میمالیدمش حالا پاهاشو کامل باز کرده بود تا من بیشتر بمالم کوسش رو منم جلی تر شدم که دستم رو به کوسش برسونم یه لحظه دستم رو بردم داخل شلوار استریچ تنش و به کوسش رسووندم وای چه لطیف و صاف بود معلوم بود تازه شیو کرده انقدر لطیف بود که انگار کرم زده هوس میکردی بخوریش با دستم کوسش رو فشار دادم و با انگشتم چوچولش رو نوازش کزدم صدای اه اوهش بلند شد انقدر بلند اه میکشید که من ترسیدم اما از اون کوس نمیشد رد شد
هی با دستم بیشتر میمالیدمش طوری شد که پاشو گذاش رو داشبورد و من دستم رو داخل سوراخش میبرد تا در همین حین که دستم تو کوسش بود از شهوت زیاد پاشو بهم چسبوند و اهی از لذت کشید و پاهاشو بهم چسبوند فهمیدم ارضا شده اما من ارضا نشده بود کناری واستاذم و سینه هاشو با زبونم میخوردم که گفت عزیزم بریم خونه . راه افتادیم سمت خونه جلوی ذر پیادش کردم و رفتم پول بگیرم و سریع برگشتم دیدم در بازه داد زدم ساب خونه صدا نیومد رفتم تو پذیرائی کسی نبود وارد اشپزخونه شدم دیدم شراره با یه تاپ و یه شلوار داره اشپزی میکنه تا منو دید مثلا یه مانتو تنش کرد منم از پشت بغلش کردم و اونم یه اشوه امد که نکن اما جمله نکن بیشتر بکن بود منم با خنده گفتم نو بت منه حالا یه دستم رو کوسش و یه دستم سینه هاشو میمالیدم کمی که مالیدم دیدم خودشو ولو کرد رو من و من از فرصت استفاده کردم و با دو دستم جای کوسشرو شلوار رو پاره کردم از پاره کردن شلوارش به قول خودش بیشتر لذت برده بود دستم و به کوسش رسوندم چقدر لطیف بود من کوس ندیده نیستم حتی دختر شراره رو هم من کردم ولی کوس شراره یه لذت دیگه ای داشت شروع به مالیدن کوس شراره کردم حالا شراره تو بغل من بود روسری نازک کنار رفته و موهای بافته شدشکه های لایت زیبا تر ش کرده بود کنار صورتم بوی عجب و شهوات انگیزی داشت منم با یه دستم کوسش و با دست دیگم از بالا سینه های شراره رو میمالیدم . اه وناله شراره کل اتاق گرفته بود همیطور که میمالیدمش بردمش تو پذیرائی وهولش دادم رو مبل مانتو رو کنار زدم و شلوار پاره شراره که کوسش پیدا بود هویدا شد عجب کوسی سفید بدون مو پوست لطیف که انگار جلا سنج زده باشند دستمو اروم دو انگشتی می مالیدم به چوچولش و هی می بردم تو کوسش انگشتم که داخل میرفت احساس کردم کوسش یه حالت حلقه حلقه داره و کیرم که داخل بود مثل کاندم خارداار یه حال دیگه داشت وای بد جوری شهوتی کرده بود منو شراره هم با ناله تقا ضا میکرد بکن منو و منم باهاش بیشتر ور میرفتم کاملا اب دار شده بود که کیرمو که حالا داشت شلوارمو پاره میکرد از داخل شلوارم کشیدم بیرون مالیدم به کوسش جون چه لرزشی میفتاد به تنش اروم مالیدم و هولش دادم وای خدای من چه داغ وتنگ از کس دخترش هم تنگ تر بود باورکنید از مثل که میگن مادر ببین دختر و بگیر راسته مادر از دختر بهتر بود کیرم داخل کوسش جلو عقب میکردمو هی میاستادم بد جوری حال میداد به ارزوم رسیده بودم شراره با دستش هی تخمامو میمالید ومیگفت تند تند منم هی تند ترش میکردم صدای شالاپ شلوپ خوردن رونام به اون باسن نازش همه اتاق گرفته بود شراره برگشت و منم از جلو بقلش کردم کیرمو باز هول دادم تو کوس شراره یه پای شراره رو گرفتم و به کابینت تکیه داد منم کیرمو داخل کوسش کردم چند تا تلمبه که زدم شراره منو بغل کرد و منم بی اختیار ابم اومد و ولو شدم روش بعد اتمام کارم به شراره گفتم میخوام این شورت و شلوار تو یادگار ببرم اونم قبول کرد گفت به شرتی یه دونه نو برام بخری که مجبور شدم باهاش برم خرید.

نوشته: ebi

از خونه زدم بیرون بدجوری هوس کوس کرده بودم با ماشین تو خیابون ول میچرخیدم اما دریغ از یه کوس
اخه ساعت 10 صبح بود و کسی هنوز یخش باز نشده بود نا خوداگاه به سمت خونه ... داشتم میرفتم که یه هو یه ماشین بغل من وایستاد بوق زد برگشتم دیدم شراره زندایی شیشه رو دادم پایین و سلام و احوال پرسی کردم گفت کجا میری خندیدم گفتم مثل همیشه گفتم ماشین و بزار با هم بریم .ماشین گذاشت نشست تو ماشین یه مانتو چسبیده ببه بدنش که اونقدر نرم و نازک بود میشد رنگ بدنش رو دید با یه شلوار پارچه ای که از کلفتی روناش داشت منفجر میشد . کیفش رو رو کوسش گذاشته بود تا من کوس پف کردش رو نبینم ولی غافل از اینکه من حتی رنگ کوس نازش رو هم میدیدم از بس شهوتی بودم .راه افتادیم و صحبت از پول شد و منم گفتم مقداری پول دارم و بهت میدم شراره هی میگفت دوست ندارم کسی بفهمه منم دستم رو رونش گذاشتم و گفتم مشگلی نیست . این پول واسه همین روزاست و خیالت راحت باشه و با دستم پاشو نوازش میدادم جلوی یه سنبوسه فروشی نگه داشتم و گفتم بیا پایین سفارش بده شراره گفت هر چی دوست داری واسه من سفارش بده ولی من گفتم خودت بیا چند تا سنبوسه و یه ما اشعیر ویه شیر کاکائو راهافتادیم تو راه دستم رو رو رونش میمالیدم و هی می بردم سمت کوسش و باز بر میگزدوندم حسابی حشری شده بود خودش رو رو مبل ماشین ولو کرده بود چشماش بسته و داشت لباشو میخورد منم بیشتر میمالیدمش حالا پاهاشو کامل باز کرده بود تا من بیشتر بمالم کوسش رو منم جلی تر شدم که دستم رو به کوسش برسونم یه لحظه دستم رو بردم داخل شلوار استریچ تنش و به کوسش رسووندم وای چه لطیف و صاف بود معلوم بود تازه شیو کرده انقدر لطیف بود که انگار کرم زده هوس میکردی بخوریش با دستم کوسش رو فشار دادم و با انگشتم چوچولش رو نوازش کزدم صدای اه اوهش بلند شد انقدر بلند اه میکشید که من ترسیدم اما از اون کوس نمیشد رد شد
هی با دستم بیشتر میمالیدمش طوری شد که پاشو گذاش رو داشبورد و من دستم رو داخل سوراخش میبرد تا در همین حین که دستم تو کوسش بود از شهوت زیاد پاشو بهم چسبوند و اهی از لذت کشید و پاهاشو بهم چسبوند فهمیدم ارضا شده اما من ارضا نشده بود کناری واستاذم و سینه هاشو با زبونم میخوردم که گفت عزیزم بریم خونه . راه افتادیم سمت خونه جلوی ذر پیادش کردم و رفتم پول بگیرم و سریع برگشتم دیدم در بازه داد زدم ساب خونه صدا نیومد رفتم تو پذیرائی کسی نبود وارد اشپزخونه شدم دیدم شراره با یه تاپ و یه شلوار داره اشپزی میکنه تا منو دید مثلا یه مانتو تنش کرد منم از پشت بغلش کردم و اونم یه اشوه امد که نکن اما جمله نکن بیشتر بکن بود منم با خنده گفتم نو بت منه حالا یه دستم رو کوسش و یه دستم سینه هاشو میمالیدم کمی که مالیدم دیدم خودشو ولو کرد رو من و من از فرصت استفاده کردم و با دو دستم جای کوسشرو شلوار رو پاره کردم از پاره کردن شلوارش به قول خودش بیشتر لذت برده بود دستم و به کوسش رسوندم چقدر لطیف بود من کوس ندیده نیستم حتی دختر شراره رو هم من کردم ولی کوس شراره یه لذت دیگه ای داشت شروع به مالیدن کوس شراره کردم حالا شراره تو بغل من بود روسری نازک کنار رفته و موهای بافته شدشکه های لایت زیبا تر ش کرده بود کنار صورتم بوی عجب و شهوات انگیزی داشت منم با یه دستم کوسش و با دست دیگم از بالا سینه های شراره رو میمالیدم . اه وناله شراره کل اتاق گرفته بود همیطور که میمالیدمش بردمش تو پذیرائی وهولش دادم رو مبل مانتو رو کنار زدم و شلوار پاره شراره که کوسش پیدا بود هویدا شد عجب کوسی سفید بدون مو پوست لطیف که انگار جلا سنج زده باشند دستمو اروم دو انگشتی می مالیدم به چوچولش و هی می بردم تو کوسش انگشتم که داخل میرفت احساس کردم کوسش یه حالت حلقه حلقه داره و کیرم که داخل بود مثل کاندم خارداار یه حال دیگه داشت وای بد جوری شهوتی کرده بود منو شراره هم با ناله تقا ضا میکرد بکن منو و منم باهاش بیشتر ور میرفتم کاملا اب دار شده بود که کیرمو که حالا داشت شلوارمو پاره میکرد از داخل شلوارم کشیدم بیرون مالیدم به کوسش جون چه لرزشی میفتاد به تنش اروم مالیدم و هولش دادم وای خدای من چه داغ وتنگ از کس دخترش هم تنگ تر بود باورکنید از مثل که میگن مادر ببین دختر و بگیر راسته مادر از دختر بهتر بود کیرم داخل کوسش جلو عقب میکردمو هی میاستادم بد جوری حال میداد به ارزوم رسیده بودم شراره با دستش هی تخمامو میمالید ومیگفت تند تند منم هی تند ترش میکردم صدای شالاپ شلوپ خوردن رونام به اون باسن نازش همه اتاق گرفته بود شراره برگشت و منم از جلو بقلش کردم کیرمو باز هول دادم تو کوس شراره یه پای شراره رو گرفتم و به کابینت تکیه داد منم کیرمو داخل کوسش کردم چند تا تلمبه که زدم شراره منو بغل کرد و منم بی اختیار ابم اومد و ولو شدم روش بعد اتمام کارم به شراره گفتم میخوام این شورت و شلوار تو یادگار ببرم اونم قبول کرد گفت به شرتی یه دونه نو برام بخری که مجبور شدم باهاش برم خرید.

نوشته:‌ علی

قرار بود كه ناهار خانواده دايي ام بيان خونه ما.من يه دختر دايي دارم كه پنج سالشه و يه زن دايي خوشگل كه اونم 28 سالشه.راستش من ميدونستم كهزن دايي ام از رابطه سكسي خودش با دايي ام راضي نيست.چون اولا دايي من از اون 18سال بزرگتر بود.؛خلاصه كنم اون روز ما ناهارو خورديم ساعت3 دايي ام رفت مغازه.وباباي منم رفت كه به كاراش برسه چون سرش خيلي شلوغه و برا ناهارم خودشو با زور رسونده بود.از زندايي ام بگم.اون زني كمر باريك و قدبلند وتازه هم اون يه كون داره به چه بزرگي.و خيلي هم شيك پوش هست.
كمي بعد من تو اتاقم بودم كهشنيدم مامان به زن دايي گفت من ميرم بخوابم و زندايي هم گفت من هم فيلم تموم شد ميام؛ميدونستم كه زن دايي دوست داره كه با من سكس داشته باشه چون قبلا بهم نخ داده بود.رفتم حال و نشستم جلوي زن دايي كه يه لحظه دود از سرم بلند شد اوووووف اون روي مبل بود و پاهاشو طوري باز كرده بود كه شورتش ديده ميشد يه شرت قرمز با يه هلوي قرمز كه كم مونده بود شرتش به هسته هلو برسه.شرتش قشنگ رفته بود تو كوسش.بعد زندايي گفت مثل اينكه حالت خوب نيست.گفتم اره يكم سرم درد ميكنه.كه فيلم تموم شد و زن دايي گفت كه ميرم بخوابم.منم گفتم زندايي مامان خوابه درو باز كني بيدار ميشه من دارم تلويزيون ميبينم شما برو اتاق من بخواب.اونم گفت باشه.منم كه خوب ميدونستم دارم چيكار ميكنم بعدنيم ساعت پا شدم تا برم ويه سر بهش بزنم.درو اروم باز كردم واي خدايا چي ميديدم.پشتش به من بود.يه كون بزرگ. باور كنين نميتونينكونشو تصور كنين.
عرض كونش دو برابر كمرش بود و گوشتي.رفتم جلو ميخواستماونو در يه حالت انجام شده قراربدم.برا همين يواش رفتم رو تخت خودمو از پشت بهش ماليدم.كيررررم كه به كووونش ميچسبيد انگار تو اين دنيا نبودم.تصميم گرفتم تا اون بيدار نشده نقشمو عوض كنم. برا همين زود از تخت اومدم پايين.نميدونم گفتم يا نه زن دايي امروز كمرش بد جوري درد ميكرد.پس منم با عجله از خواب بيدارش كردمو گفتم زندايي بيدارشو و وقتي كه بيدار شد گفتم انگاري خواب بد ميديدي و اونم گفت نمي دونم چيزي تو ذهنم نيست شايد؛بعدشم گفتم زندايي بد جوري اه ه ه ه ه و ناله ميكردين؟،؟ اونم گفت اره كمرمبدجوري درد ميكنه حتما برا اونه.يكم بعد مامانم اومد به زندايي گفت حاظر نشدي بريم بازار.اونم گفت حالم بده شما برو.مامان كمي بعد رفت و من موندمو زن دايي.ميدونستم كه اين بهترين موقعيته بهش گفتمزن دايي من يه كرم موضعي برا درد دارم بيارم پشتتو بمالم.كه اونم استقبال كردو گفت بدو تا كسي نيومده.بيارو پشتمو بمال فقط زود تموم شو كه اگه كسي بياد بده.منم گفتم نه حالا حالا ها كسي نمي ياد.رفتم كرم رو اوردمو به زندايي گفتم برگرد.واونم پشتشو به بالا كرد.و گفت شروع كن ببينم چيكار ميكني.خودش پيراهنشو زد بالا وگفت بمال من بغلش بودمو ميماليدم.بدنش خيلي گرم بود.
زندايي يهو گفت نميتوني خوب بمالي.منم زود گفتم جام بده كهاونم گفت برو بالا.پس رفتمو رو كمرش نشستم وشروع كردم.داشتم حال ميكردم كه يهو زندايي گفت يه كم پايين ترو بمال.منم با پررويي دامنشو كشيدم پايين.ونشستم روش داشتم كونشو ميما ليدم وكيرم كه بهش ميخورد اتيش ميگرفتم.زن دايي سرش به پايين بود منم يكم شلوارمو كشيدم پايين.كرم هي ميرفت وسط كونش عجب كوني بود. كيرم روش گم ميشد.دستمو ميماليدم رو شرتشو گاهي يكمپايين مي كشيدم.يه چند باري هم دستمو محكم زدم به سوراخ كونش طوري كه اتفاقي ميخورد. بعد من گفتم زن دايي يكم خوب شدي اونم كفت نه اگه ميشه يكم سنگينيتو بنداز روم.منم از خدا خواسته گفتم باشه.و بهدش گفتم زن دايي اونموقع لباسام روغني ميشه كه اونم گفت عيبي نداره؛كسي كه نيست در بيار.من فقط شور تم تنم بود كه زندايي گفت زود باش ديگه.منم چون اون نميديد شرتمو يكم كشيدم پايين و خوابيدم روش.حالا فشار نده كي فشار بده؛هي زور ميزدم كيرم سيخ سيخ شده بود و رفت وسط كونش.كيرم داشت اتيش ميگرفت.
فهميدم كه زن دايي احساس كرده كه من شرتم پايينه.بعدش گفت امير جووون راحتي ميخواي يه دفه فرو كن توششششش؟.منم يكي از دستام رفت رو سينش وبا يكيشمشورتشو كشيدم پايين.بعد ازشلب ميگرفتم.گفتم زن دايي الا ن مامان مياد برگردو قمبل كن.اونم كه معلوم بود از خداشهزود قمبل كرد.از پشت يكم با چوچولش بازي كردم. كه ديدم به ارگاسم رسيد.كيرم كه انگاري سه برابر شده بود زودهل دادم تو كوووسش.يه جيغي كشيد كه كم مونده بود پرده گوشم پاره بشه.زود گفتمزن دايي ما پيش در و همسايه ابرو داريم.شروع كردم به تلمبه زدن خيلي حال ميداد. گفتم زن دايي ميزاري از كون بكنمت كه گفت: راحت باش داييت كه حتي كوسمو وقت نميكنه بكنه چه برسه به كونم.اقلا تو يه حال اساسي بكن و بده.كيرمو از كوسش كشيدم بيرون معلومبود كه كونش چقدر تنگه.يه سوراخ تنگ با رنگ صورتي كمرنگ.يه كم وازيلين داشتم كهروغن نرم كنندست اوردمو ماليدم به كونش بعد كيرمو به سوراخش نزديك كردمو يه فشار كوچولو دادم كه دادش رفتهوا.كم كم فشارررو بيشتر ميكردم واقعا تنگ بود.كيرررم تا تههههه رفت تو كووونش وشروع كردم به عقب و جلو كردن.ابم اومد ريختم تو كونش كه وقتی کیرم رو در اوردم کونش صدای چلپ داد.کلی حال کردم.

نوشته: Dari

سلام ،این اولین داستان منه که میخوام برای دوستان عزیزم تعریف کنم ، امیدوارم خوشتون بیاد!!من زیاد به حاشیه نمیرم میخوام اصل ماجرا رو براتون تعریف کنم ... اسمم منصوره، 26 سالمه ، مهندس عمرانم و تو یه پروژه ای تو غرب کشور کار میکنم و پنجشنبه و جمعه برای دانشگاه میام تهران ، پوست سفید و موهای خرمایی دارم و قدم حدودا 180 سانته ...
یه دایی دارم که تو تهران استاد دانشگاهه و چون همه فامیلای ما تو شهرستان هستن من بیشتر وقتا اگه تهران باشم به جای خوابگاه خونه اونا میرم خیلی رابطمون با خانواده ی داییم صمیمیه چون من تقریبا 4 سال میشد که عاشق دختر داییم بودم وهمه فامیل این ماجرا رو میدونست و خیلی ها که دختر داشتن سعی میکردن نظر من رو عوض کنن و حتی پیشنهاد دخترهای دیگه ای رو بهم میدادن و حتی خواهرام از عوض من خواستگاریم رفتن که من اون موقع خیلی ناراحت شدم ...
من واقعا عاشق بودم و دختر داییم که اسمش شیدا هست رو خیلی دوست داشتم و رابطمون فقط صحبت تلفنی و اس ام اس معمولی و گاهی طنز و نهایتش یه دست دادن رسمی بود ولی تو این مدت علاقم نسبت بهش هر روز بیشتر میشد ولی چون از من تقریبا 7 سال کوچیکتره گاهی وقتا حرف همدیگرو نمیفهمیدیم و این برام کمی سخت بود ...
از زنداییم بگم اسمش زیباست و یه زن کاملا خوش اندام و چون تو سن کم تقریبا 17 سالگی ازدواج کرده و فقط یه بچه داره و تو رفاه کامل بوده خیلی خوب مونده و پوست سبزه و اندام سکسی داره و تو فامیل به مهربانی و خوش اخلاقی معروفه ... و این اخلاق و مهربانیاش باعث میشد که من شیدا رو خیلی بیشتر دوسش داشته باشم تا اینکه عید امسال بود که برای دیدن خانواده به شهرستان برگشتم در ضمن یه مدت بود رفتار دختر داییم با من سرد بود ولی چون خودم هم زیاد درگیر کار و درس بودم دنبال علتش نبودم ولی تو این تعطیلات عید و تو یکی از مهمونی ها متوجه شدم رفتارش خیلی مشکوکه و هی با گوشیش ور میره و اصلا منو تحویل نمیگیره خلاصه منم خیلی ناراحت شدم و صداش زدم تو حیاط و گفتم که چرا این رفتارو میکنی و اون کیه که هی اس ام اس بازی میکنید اول گفت دوستمه بعد گوشیرو ازش گرفتم و دیدم آره اون چیزیی که نگرانش بودم اتفاق افتاده اون با یه پسر دیگه دوست شده بود و بهم اس عاشقانه میدادن ... یه پسر بچه لات پشت کنکوری که پسر همسایشون بود و من حتی گوسفندامم واسه چرا به اون نمیدادم تونسته بود مخ دختر دایی مارو بزنه خلاصه من خیلی بهم ریختم و بدون اینکه به کسی بگم مهمونی رو ترک کردم چون من به خاطر اون از خیلی از خواسته هام گذشته بودم از خیلی از دخترا که خودشم میشنواخت فاصله میگرفتم حتی خواهر یکی از دوستام که دندانپزشکی میخوند و خیلی از من خوششون اومده بود رو پیش خودش تلفنی به دوستم جواب رد دادم ولی اون .... بگذریم...
زندایی من چون من رو واقعا دوست داشت از رفتن من نگران شده بود چون من اون شب احساس میکردم زیبا روسرم خراب شد و همون شب به همون شهرستانی که کار میکردم وسط مرخصیم برگشتم .... یه مدت بعد تقریبا دو ماهی خونه داییم نرفتم و ارتباطم رو قطع کردم ولی تو این مدت زنداییم هم دلداری میداد هم به دخترش فوحش میداد و هم به هر نحوی میخواست دل منو بدست بیاره و حتی اس های عاشقانه و گاهی سکسی میفرستاد تا اینکه من و زنداییم از راه اس ام اس رومون به هم باز شد و حتی به راحتی تجسسم سکس با هم رو هم بیان کردیم تا اینکه یک ماه پیش دیگه نتونستم جولوی خودم رو بگیرم رفتم خونشون تو اون ساعت دختر داییم خونه نبود داییم ولی خونه بود وقتی رسیدم خونشون از دیدن من خیلی خوشحال بودن چشای زنداییم از شدت خوشحالی برق میزد ،بعد داییم حاضر شدو گفت من جلسه دارم و رفت و بعد رفتن داییم زن داییم رفت جلو پنجره مطمءن بشه از رفتن داییم بعد من پاشدم دیدم زن داییم اومد طرف من بیمقدمه بغلش کردم و هیچی نمیگفتیم تو چشای هم زل زدیم و لبام رو گذاشتم رو لباش خیلی داغ بودن روسریشو باز کردم و اروم دستمو انداختم دور کمرش یه هو دیدم با دستش کیرم رو که سفت شده بود رو بررسی میکنه و بلافاصله درش اوردم بیرون خیلی تعجب کرد و گفت از مال داییت خیلی کلفت و خوشگله .... منم سینه هاشو میمالیدم که زود پیراهنش رو در آورد و سوتینش رو باز کرد من شروع کردم به خوردن سینه هاش بهد دامنش رو زدم بالا دستم رو کردم تو شرتش که خیس خیس بود یه کس صاف و تپل بعد دامنش رو کشیدم پایین و خوابوندمش رو کاناپه و اوفتادم روش و شروع کردم به کردنش و بعد چند دقیقه تمام آبم رو تو کسش خالی کردم و خیلی حال کرده بود ....
از اون روز دیگه ناراحت جدایی دختر داییم نیستم یعنی به چشم ندیدن گذاشتمش و هر چند وقت یه بار میرم مادرشو میکنم و از اینکه وقتم رو با دختر قدر نشناس و بیجنبه ای مثل اون هدر دادم ناراحتم
امیدوارم مثل من عاشق نباشین وعشقتون رو هیچوقت از دست ندین ....

نوشته: منصور

با سلام خدمت همه بچه های شهوانی من دا ستا نهای زیادی داشتم اما اینجا برای اواین بار دارم اینو براتون می فرستم من رضا 29 سال با قد 185 وزن 170 پوسته سبزه چشم عسلی یک جور شبیه هندیها از اونجای که یادمه ما با خانواده مادری زندگی می کردیم تا اینکه پای عشق ما باز میشه به خونه ما تو اون چند سال من اصلا فکر هم نمی کردم به مریم تا اینکه بچه دار شد و به قول خودمون استخوان ترکوند محبتش هم روز به روز به من بیشتر می شد تا اینکه تو مهمونیها من با هاش شوخی می کردم یا هر موقع می رقصید نگاهش می کردم چند باری که رفتم مسافرت براش سوغاتی آوردم که دور از چشم دایم منو از لبم بوس کرد که من داشتم راست می کردم از مریم براتون بگم یک کوس ناز 32 ساله موها خرمای چشم خمار عسلی پوست مثل برف سفید قد 168 وزنشم 75 سینه های گرد سایز 75کون برجسته گرد بزرگ که با دیدنش راست میکنین تازه شنا هم کار میکنه یک روز که مهمانی خونشون بودم شروع کرد رقصیدن جلوی من که میرسید جوری که کسی متوجه نشه کونشو تاب میداد یا دولامی شد از یقه لباسش سینه هاشو ببینم چند وقت هم بود با دایی مامشگل پیدا کرده بود بعد از رقص خرید بهونه کرد گفت میای با من بریم تا اینجا برگردیم گفتم باشه یک مانتو تنگ چسبون پوشید ما رفتیم تو آسانسور من عقب واستادم اون جلوی من دیدم عمدا خودش میماله به من من هم کیرم راست شده بود مونده بودم چه کنم اینقدر براش جق زده بودم داستان سکسی خونده بودم یا مسافرت رفته بودم به یاد این کس کرده بودم تخمم درد میکرد و قت نبود شانس یکبار به هم رو کرده بود برای همین با هزار ترس و لرز دستم گذاشتم رو گپل کونش یک دستم سمته سینه هاش دیدم النه که برگرده یک چیز بگه که رسیدم به همکف دیدم بدون اینکه حرفی بزنه کلید زیر زمینو زد گفت یبا بریم انباری من هم گفتم الان که کونم اونجا پاره کنه رسیدیم به انباری رفتیم داخل در بست چراغ هم خاموش کرد نور چراغ راهرو از درز شیشه به داخل می زد که دیدم روسری از سرش برداشت بعد گفت دهنت محکم هست گفتم آره گفت خیلی منومی خواهی همین یکبار و می خوام بهت حال بدم اما تو هم از فکر من بایید بیای بیرون گفتم باشه پریدم بغلشکردم تند تند بوسش می کردم لباشو می خرد مدل قلوه ای قرمز خیلی شیرین بود زبانشو می زد به زبونم من هم نامردی نکردم زبونشو با دادندونم گرفتم کیر هم بهد شق شده بود دیدم دستش اومد رو کیرم دسته منم سینه هاش میمالند لاله گوششو داشتم مثل کودکی که پستونک میک میزنه میک میزدم که دیدم یک آه کشید حرکت دستم رو کسش تند تندتر کردم دیممیگه کیر بدهاونم داشت کیر منو میمالید که من لبموگذاشتم رو لبشو دیدم بدنش لرزید ارضا شد از هم تشکر کرد گفت بریم رفتیم سر خیا بان خرید کردیم برگشتیم تا کسی شک نکنه گفت تا چند وقت دیگه بران سورپرایز دارم 2 هفته بعد دای من رفت چین شب دوم بود به هم زنگ زد گفت میای خونه ما گفتم آره ساعت 9 بود رفتم دم خونشون زنگ زدم در و زد رفتم بالا در چوبی باز بود رفتم تو در و بستم بوی عطر سکس هکه جا رو پر کرده بود منم سر راه قرص ویگرا خورده بودم میدونین کسیکه جق بزنه آبش زود میاد دیگه مریمو صدا زدم گفت الان میام یک موزیک هم تودستگاه داشت برای خودش می خوند مریم اومد داشتم راست می کردم آرایش غلیظ یک تاب آبی چسبون سنگ دوزی شده که سینه هاشو بیشتر نشون می داد یک شلوارک کوتاه مشکی تنگ استرج که کونشو انداخته بود توش او مد دست داد من هم لبشو شروع کردم خوردن گفت وحشی اروم گفتم طاقت ندارم گفت اینم از سور پرایزت توعاشق رقص منی بزار برات برقصم یکم سکسی برام رقصید دیدم دارم از شق درد می ترکم بلند شدم بغلش کردم بردم اتاق خواب شروع کردم لباشو خوردن لبا سشو در آوردم اون هم ماله منو در آورد یک کرست مشکی با یک شرت مشکی تنش بود شروع کردم لباش خوردن گردنشو لیس می زدم گوششو میک می زدم اومدم رو کتفشو لیس زدم با دندونم یک گاز گرفتم گفت اوی بعد کرستشو در آوردم سینه هاش سفت سفت شده بودن نوکش صورتی بود سرش هم جوری بود که زبون می زدی بهش حسش می کردی سینه سمت چپشو لیس می زدم با دست سینه راستشو میمالدیم لای خط سینه هاشو لیس می زدم بدنش خیلی بوی خوبی می داد اومد رو شکمشو لیس زدم دور نا فشو می گفت رضا جونم دارم میمیرم کیر بده گفتم نه می خواهم بهت حال اساسی بدم اومدم با دندانم شرتشو کشیدم پائین چه کسی مثل میوه هلو همونجوری گرد با چاک صورتی با دستم روش مالیدم با انگشتم رو سوراخ کونش فشار دادم گفت آی آروم گفتم چشم افتادم به جون چوچولش لیس می زدم با دست میمالدیم بعد 69 شدیم اون اومد بالا من پائین زبمنمو می زدم لای چاکش می چرخوندم اون هم با پاهاش به سرم فشار می آورد سر کیر منم لیس می زد تخمهام از زیر میی مالید جوری لیس می زد می خورد انگار که داره بستنی قیفی می خورد داشتم لیس می زدم دیدم بدنش لرزید آبش اومد تو دهنم همشو لیس زدم خوشش اومد گفت زود باش من کیر می خوام یک تف انداختم لای سینه هاش شروع کردم لای سینه اش عقب جلو سر کیرم می خورد به زبونش اومدم پاین پاهاشو باز کردم کیرمو فشار دادم نمیرفت تو همینجوری رو کسش مالیدم کیرم آروم سرشو کردم داخل این کس تنگ کیرمداشت از درد می ترکید با فشار یک هو کردم داخل یک جیغ زد گفت جون چه کیر کلفتی جر بدم اینم کسم که می خواستی جون من هم بیشتر حشری می شدم تلمبه می زدم تخمام می خورد به در کونش از ش لب می گرفتم یک هو کیرم کشیدم بیرون گفت چی شد گفتم از پشت گفت نه خیلی کلفته گفتم پس من میرم گفت بیا بغلم کرد لب گرفتم دوباره کردم تو کسش کرم از بغل تخت برداشتم گفتم برگرد برگشت وای چه کونی شروع کردم دستم چرب کردم یک انگشتی کردم توش بعد 2 انگشتی یکم نگه داشتم جا باز کرد 3 انگشتی کیرمودادم مریم حسسابی برام خورد راست شد سرشو خوب کرم زدم سرشو فشار دادم مگه تو میرفت مریم هم میگفت درش بیار گفتم الان بالاخره با هزار مکافات رفت داخل سرش که مریم چنان گازی از دستم گرفت که دستم خون اومد یکم که نگه داشتم جا باز کرد کامل کردم داخل تند تند تلمبه می زدم از جلو کس مریم میمالندم مریم میگفت کونم حال می کنی جون چه کیری توش حرارتشو حال می کنی بکن ماله خودته منم با کسش بازی می کردم دیدم لرزید منم آبمو ریختم رو کمرش تا صبح هم چند بار سکس کردیم شرمند اگه بد بود

لطفا نظر دهید

نوشته: رضا

داستانی که میخوام براتون بگم عین واقعیته که برام 2 ماه پیش اتفاق افتاد.من از 2 سال پیش که زنداییم با داییم ازدواج کردو با هم رفتن مشهد با زنداییم رابطه خوبی داشتم چون زنداییم میگفت تو منو یاد داداشم که فوت شده میندازی. در ضمن بگم که من یه پسر قد بلند(182)با وزن74 و سن 18 هستم و زندایی منم یه خانوم 28 ساله است و بسیار فشن و خوشتیپ با هیکل بسیار سکسی که واقعا باید به عنوان مدل پورن استار ببرنش شبکه های سکسی از اون دسته زناست که کل هیکلشو عمل کرده و یک اندام فوق العاده سکسی درست کرده. رابطه من با زنداییم با اس ام اس ادامه داشت و زنداییم از همه کارای من با خبر بود و میدونست با دوست دخترام سکس میکنم و داییم کاملا از رابطه من با زنداییم با خبر بود ون چون روشن فکر بود چیزی نمیگفت که حتی اینقدر من باهاش راحت بودم که با دوست دخترم می رفتم مشهد خونشون تا دوست دخترم با من تموم کردو چون بهش خیلی وابسته بودم ضربه روحی بدی خوردم و افسرده شدم که زنداییم خیلی خودشو به اب و اتیش زد که از طریق زنگ و اس ام اس منو از این وضع نجات بده که نتونست و تصمیم گرفت از اول تابستون من برم مشهد پیشش تا شاید خوب بشم. خلاصه امتحانارو دادمو بیشترشم تجدید شدم کنکورم بیخیال شدم و رفتم مشهد یک هفته اول هیچ تاثیری تو حالم نکرد که هیچ بدترم شدم چون زنداییم باهام راحت بود جلو من لباسای سکسی میپوشید و جلو من داییمو میبوسید و هروقتم که سکس میکردن کاملا مشخص بود منم که تقریبا با دوست دخترم هر 2 روز یه بار سکس داشتم عادت کرده بودم و الان 1 ماهی میشد سکس نکرده بودم و حسابی تو کف بودم. یه روز دایی اومد خونه گفت که برا یک هفته باید برا کارش بره شهرستان منم بی تفاوت بودم و تو حال خودم بودم. داییم رفتو زندایی یکم بیشتر به من توجه کرد 2 شب بعد رفتنش بعد شام زنداییم اومد پیشمو بغلم کرد و گفت مهدی جان چی شده چرا اینقد تو خودتی که نتونستم خودمو کنترل کنمو زدم زیره گریه که نمیتونم و تنهام که گفت من که کنارتم چرا فکر میکنی تنهایی و از لپم بوسی کرد که باعث شد کیرم حرکت کنه و از رو شلوارم کاملا معلوم بشه چون کیر منم یه مقدار از حد نرمال بزرگ تر بود که دیدم نگاه زنداییم روش رفت و خیره شده بود که من گفتم که تو که همش با دایی هستی و الان که دایی رفته داری به من توجه میکنی که تو صورتم نگاه کرد و گفت الان درد تو چیه؟! گفتم تنهام عشقم رفته و بهم نامردی کرده و از بس که تو این چند هفته بهم فشار اومده بود از لحاظ جنسی یهو از دهنم پرید بیرون و گفتم تو هرشب سکس داری من بد بخت چی که الان یه ماه تو کفم که دیدم تعجب کردو گفت اها پس بگو دردت چیه!!!خلاصه بلند شدم یه قلیون درست کردمو کشیدیم و موقع خواب که شد دیدم رفت تو اتاق خواب و صدام زد مهدی امشب بیا اینجا بخواب من میترسم تعجب کردمو گفتم باشه بالشتمو با پتومو ورداشتم رفتم که دیدم خانوم داره ارایش میکنه و یه سارافون تا زیر باسنش پوشیده که فوالعاده سکسیش کرده بود و از همون لباسایی که من دوست داشتم. من هنوز داشتم نگاهش میکردم که رفت رو تخت دراز کشید من تا بالشتمو گزاشتم رو زمین خندیدو گفت دیوونه پایین که نگفتم بخواب گفتم بیا کنارم که بیشتر تعجب کردمو گفتم باشه اخه اصلا فکر سکس با زنداییم تو سرم نبود. رفتم کنارش که بغلم کردو منو چسبوند به خودشو شروع کرد به ناز کردن صورتم و گفت من که نمردم عزیزم که تو اینقدر زجر بکشی که من یه نیش خند زدمو گفتم هه مثلا الان میخوای چیکار کنی دوست دخترم بشی؟گفت تو چی دوست داری که پشتمو کردم بهشو گفتم اصلا حوصله ندارم زندایی که بزور برگردوندمو گفت اره میخوام دوست دخترت بشم و سریع لباشو گزاشت رولبام و شروع کرد به خوردن لبای من که هنوز شوکه بودم و هیچ کاری نمیکردم یهو بهم گفت میخوای تا اخر همینجوری واستی منو نگاه کنی که بخوابم اصلا فکر کن دوست دخترتم میخوام ببینم چیکار میکردی با دوست دخترات که منم خوشحال شدمو شروع کردم به لب گرفتن بیشرف اینقدر حرفه ای میخورد که تاحالا با لب اینقدر حال نکرده بودم که یک هو نگاهم رفت رو سینه های گرد و سفت عمل کردش که خودمو اندختم روشو بعد از اینکه سارافونشو تا کمرش دادم پایین که یک سوتین قرمز جلو روم ظاهر شد که رنگش منو دیوونه کرد و با کمک خودش درش اوردم و شروع کردم به خوردن اون 2 تا هلو...واقعا خوش فرم بودن و سفت و سر بالا با نوک های قهوه ای کمرنگ که منو داشتن دیوونه میکردن اینقدر خوردم و گاز گرفتم که زنداییمم رفت تو حس و با یه حرکت منو برگردوند و خودش اومد روم و شروع کرد به خوردن گردنم و لاله گوشم که با این کارش خیلی حشری شدم. لباسمو در اورد و رفت سراغ شلوارم اونم در اوردو و شروع کرد از نوک پام لیسیدنو و اومد تا به کیرم رسید و به شرتم امون نداد اونم از پام در اورد و مثل این قحطی زده ها افتاد به جون کیرم و تا ته کرد تو دهنش و در اورد و گفت واییی چی کیری داری مهدی جون از داییت بزرگ تره اگه میدونستم همچین کیری داری از روزی که اومدی همش با تو سکس میکردم و منم گفتم مال خودته عزیزم که دوباره کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن اینقدر این کارو خوب انجام میداد و همزمان با تخمام بازی میکرد و کل کیرمو میکرد تو دهنش و بالا پایین میکرد که داشت ابم میومد که از رو خودم بلندش کردمو گفتم اسپری ندارین که از زیر تخت اوردو زد و دوباره شروع کرد به ساک زدن یه ده دقیقه رد شد و بلندش کردمو خابوندمش و بقیه سارافونشو در اوردم که دیدم شورت قرمز رنگ لامبادا تمام توری که کس نازش از زیر دیده میشد که ست بود با سوتینش پاش بود یکم از رو شورت کسشو لیس زدمو بعد اروم لبه شورتو زدم کنارو پاهاشو دادم بالا و شروع کردم به خوردن کسش این قدر بوی خوبی میداد کسش که از بوش مست شدم و با شدت بیشتر میخوردم زبونمو گرد میکردم و تا ته میکردم تو کسش دیگه ناله های زنداییم به جیغ های اروم تبدیل شده بود میکفت اهههههه ارهههه بخورششششش همش مال خودتووو.....بخور من دوست دختر خودتممم من جنده خودتمم....با این حرفش خیلی حال کردمو بلند شدمو شورتشو دراوردمو کیرمو گزاشتم دم کسش یکم با ابای دور کسش خیسش کردمو اروم هل دادم داخل که باعث شد یه جیغ اروم از ته دلی زنداییم بکشه و با یه فشار ناگهانی دیگه تا ته فرستادم داخل که یک جیغ بلند کیشدو گفت اخخخخخخخخ جر خوردم و گفت کثافت مگه نگفتم کیر تو از داییت بزرگ تره که من خندیدمو شروع کردم به تلمبه زدن و زنداییمم داشت اون زیر حال میکرد و از دردم ناله و میگفت ارهههههه جرممممممم بده محکم بکن بکن عشقم تو سکسی منی بکن کسمو جر بده همش مال خودته پارش کن کیرتو بکن تو کسم...منو بکن محکم بکن محکم تر تا تهش بکن داخل جرش بده که من با این حرفاش سرعتمو بیشتر کردمو محکم تر تلمبه زدم که احساس کردم ابم داره میاد ولی نباید کم میاوردم چون هنوز زنداییم ارضا نشده بود بلند شدم گفتم تو بیا روم و دراز کشیدمو اومد کیرمو کرد تو دهش تا یکم خیسش کنه و شروع کردن به خوردن کیرم و منم از موهای شرابی رنگش گرفتم سرشو تند عقب جلو میکردم از این کار خیلی خوشم میومد تا خودم اوردمش بالا و اومد رو کیرم نشست اروم نشست روش و اول یکم قر داد بعدم شروع کرد به بالا پایین پریدن و ریتمشو تند تر کرد که جیغای ارومش تبدیل شده بود به جیغای بلند دیگه و بلند اه اه میکرد میگفت جون کیر خودمه کیر دوست پسر خودمه از امشب مال خودمو داره کسمو جر میده اهههههههه اوفففففففف.....وقتی بالا پایین میپرید سینهاش یه حرکت قشنگی میکردن و مثل توپ شیطونکی بالا و پایین میرفتن که خیلی حال میکردم من و دیدم که داره سرعتشو بیشتر میکنه که فهمیدم داره ارضا میشه و ناگهان با یه اه بلند افتاد رومو تمام بدنش لرزید کیر منم تو کسش داغ داغ شد من که تو استانه اومدن ابم بوم سریع از زیرش خودمو کشیدم بیرونو گفتم سگی یخواب که تا سگی شد چشم افتاد به سوراخ کونش و گفتم اگه از کون نکنمش خیلی دیوانم و کیرمو یه تف زدمو گزاشتم در کونش و گفتم زندایی میخوام از کون بکنمت که دستشو گزاشتو گفت نه اصلا این همه پول به عمل ندادم که تو بیای خرابش کنی و که گفتم ببین مگه نمیخوای حالم خوب بشه و یک شب که هزار شب نمیشه خلاصه رازیش کردم که اگر درد داشت بکشم بیرون اروم گزاشتم دم کونش با یک هول سرش رفت داخل که باعث شد یک جیغ خیلی خیلی بلند بکشه و میخواست دربره از زیرم که نزاشتمو محکم کمرشو گرفتم و گفت مهدی تورو خدا دربیار و منم که گوشم بدهکار نبود با یه فشار محکم دیگه تا ته فرستادم داخل که یهو جیغ کشید جررررررررر خوردممممممم و شروع کرد به اه و ناله کردن و جیغ کشیدن انچنان جیغ میکشید که یکم دلم به حالش سوخت ولی باید عادت میکرد و اروم اروم شروع کردم به تلمبه زدن چند دقیقه که گزشت کم کم دیگه داشت جیغاش به ناله تبدیل میشد سوراخ کونش اینقدر تنگ و داغ بود که کم کم داشت ابم میومد که دیدم زندایی شروع کرد به اه و ناله کردن و میگفت اره مال خودته کونمم مال خودته جرش بده اره همش مال خودته جرش بده کیرتو تا ته بکن داخل اهههههه جوننننننننن من جنده خودتم من دوست دختر خودتم تا ته بکنش داخل جرم بده محکم تر بکن محکم تر که باعث شد منم تا جایی که میتونستم سرعتمو افزایش بدمو برای این کار نیاز به یه دستگیره داشتم و چه دستگیره بهتر از موهای بلند و سینهای مامانیش یه دستم به سینش بودو یه دستمم موهاشو چنگ زده بودم با حداکثر سرعت تلمبه میزدمو تو اسمونا بودم که احساس کردم ابم داره میاد که زنداییم گفت جان جان جان ادامه بده فهمیدم اونم دوباره داره ارضا میشه و همزمان با من که ارضا شدم اونم ارضا شد و من همه ابمو ریختم تو کونش که اهی کشید و گفتم سوختمممممم....و بی حال دراز کشید و منم بغلش افتادم... بغلم کردو از گوشه لبام بوسه گرفت و گفت از این به بعد خودم دوست دخترتم و بغل همدیگه تا صبح خوابیدیم...تو اون چند روزی که داییم نبود من 4 بار دیگه با زنداییم سکس کردم و بعدم که داییم اومد از هر موقعیتی استفاده میکردم که دوست دختر جدیدمو بکنم و الان که 2 ماه از اون قضیه رد میشه من حدود 20 باری زنداییمو کردم....

نوشته: مهدی فاکر

سلام دوستان اميدوارم نه چندان لذت ببريد.
راستش من حالا 20 سال دارم.داستان به دوران 16-17 سالگيم بر مى گرده من اون موقع تو اوج شهوت بودم و خيلى حشرى و يكمش به خاطر ارثى بود كه از بابام گرفته بودم ولى در كل آدم سكسى هستم. چون خانواده پولدار و بزرگى داشتيم و نمى خواستم مايه شرمسارى بشم دوست دختر نمىگرفتم.ولى خواهرم مشكل بزرگ بود چون اون خيلى دوست پسر داشت من هم هميشه مجبور بودم يواشكى دنبالش برم كه به پسرا نده و سرش كلاه نذارن.يه روز آيدا(خواهرم) گفت كه مىره بيرون خونه رفيقش(دوست دختر) و چند ساعتى بر نمىگرده و مامانم هم باهاش رفت كه مراقبش باشه.چون مامانم باهاش بود خيالم جمع بود.و از طرفى مشكلى واسه لپ تاپ پسر داييم پيش اومده بود و گفته بود هر وقت تونستم برم خونشون من هم موقعيت رو مناسب دونستم رفتم خونشون.از اتفاق داييم چون معلم بود رفته بود كلاس خصوصى پسر دايي هم رفته بود تعميرات موبايل چون خراب بود.(((من هميش نيم نگاه سوپر سكسى به زنداييم داشتم چون بىنظير بود در عوض اون هم همين احساسات رو نسبت به من و پسر خاله خوش هيكلم مازیار داشت فرق من و مازیار در اين بود كه من خوش قيافه ولى لاغر و مازیار احساساتى هيكل دار خوش اخلاق ولى بى ريخت)))وقتى رفتم تو خونه اون با نگاه هميشگى بهم گفت منتظر پسردايى بمونم.بعد نشستم و از من پذيرايى كرد.در واقع هميشه تو كفشش اين دفعه بيشتر! يكم استرس داشتم با خودم گفتم ديگه وقتشه...رفتم تو آشپزخونه پيشش داشت ناهار حاضر مىكرد.گفتم:معلومه غذات هم مثل خودت خوشگله!
گفت:يعنى من اينقدر خوشگلم؟ (حالا چونم گرم شده بود)گفتم:حرف نداره... بعد رفتم پيشش دستم رو گذاشتم رو شونشو كشوندم تا كمرش كه يك دفعه كفگير ازدستش افتاد خم شد بگيره كه متوجه كير دازم شد در واقع خورد بهش.گفت:چى مى خواى از جونم؟(پريشان و شادان و اندك خجل)
گفتم:عاشقتم عزيزم(خودم نبودم)
گفت:يعنى چه من فقط چند سال از مادرت كوچكترم و جاى مادرتم!(زندايى=34 سال=ماندانا)گفتم:ماندانا جون امتناع نكن خودتم من رو مى خواى!
گفت:اگه بفهمن...؟
گفتم:موقعيت مناسبه به كسى نمى گم عزيزم!
گفت:پس باشه بريم عشقم!!!(اون لحظه تركيدم!) رفتيم تو اتاق خواب سريعا (من شديدا احساساتى مثل يه دختر كوچولوى ناز) رفتم تو بغلش خيلى تو شوك بودم چون اولين بارم بود تنم مىلرزيد فكر كردنش دندونام رو به هم مىكوبيد خندش گرفت و گفت تا حالا دختر نديدى صبر كن درستت مى كنم؟ آروم از رو لباس بغلم كرد(آخ يادم رفت! زندايى ماندانا=رنگ پوستش سفيد خوشگل مو هاى بور و بلند و لخت چشماى عسلى صورت ناز هيكل تو پر زياد بلند نيست پستون هاى نه چندان بزرگ ولى باد اومده باسن درشت و اندام هاى دلربا ) من هم لبامو گذاشتم روگونه هاش داغ كرديم.مىگفت:فدات شم عشقم...! صورت نازش رو بوسه باران كردم لباش رو شروع كردم به خوردن چقدر حال مىداد! وقتى لباى داغ و سرخش رو مىخوردم اينگار دنيارو بهم دادن.يواش يواش تاب چسبون و كوتاه خودش رو در آورد و من هم تشرتم رو در آوردم بدنش مثل پنبه نرم و مثل بلور زيبا بود شروع كردم به خوردنش چون قبلا تو اينترنت خونده بودم روش هاى سكس رو بلد بودم ولى شوكه بودم.ازش خواستم دستاش رو بذاره رو بدنم و ماساژم بده خيلى گرم و لطيف بود لذت دستاش رو با هيچ چيز عوض نمىكنم.كرستش رو در آورد پستوناش با چنگو دندون گرفتم پوست نرم و تميز و او جوجو هاش تو دهنم لاى دندونام ديوونه كننده بود
رفتم پايين تر شلواركشو كندم رون سفيد و بلند و پرى داشت حيف بود با دست و زبون ازش پذيرايى نكنم خلاصه شرتشو كند يه كس قرمز قهوه اى تميز نمدار و يه كون صورتى گرد جلوم بود.گفت: نمى ليسى؟ با ناراحتى گفتم:حالم بد مىشه!
گفت: پس كيرتو بيار! (برعكس هيكلم من يه كير دراز و كلفت شديدا رگ دار و سفيد دارم)كيرم رو تو دهنش گذاشت اون لحظه من مردم و اون كيرم رو هى مىليسيد و مى بوسيد با اون لباى رويايى بعد گفت: منو بكن! به حالت سگى گذاشتم تو كسش بعد دادمون رفت آسمون.
كسشو مىكردم كيرم مىسوخت و بيشتر از اون داد مىزدم داشت آبم ميومد كه گفت:نريزى تو!بريزش تو كونم من وقتى از كسش كشيدم بيرون كيرم ليز و خيس بود گذاشتم تو كونش نمىدونم چرا ولى تنگ نبود و من و اون راحتتر بوديم ولى كيرم داشت ذوب مىشد من هم زمان با كون كردن انگشت تو كسش مىذاشتم كه يك دفعه آبمون اومد و من بحال افتادم روش همه چيز تمام شد.كنارش بودم بهم گفت:عشقم بازم مىآيى؟
گفتم:با تمام قوا بانوى من! و خنديديم و رفتيم خودمونرو شستيم ولى با كمال تاسف غذا سوخت! و منم با يك آغوش و لب از خونه رفتم بيرون كه وسط راه يادم اومد واسه چى مىخواستم برم اونجا ولى دير شده بود و...ادامه دارد...
-اميدوارم خوشتون بياد و اگر بد بود به بزرگى كير و پستوناتون ببخشيد
دوستون دارم قربون همتون-

نوشته: CYBER-S-ROD

سلام ... من اسمم کیان هست و در حال حاضر 27 سالمه . داستان و خاطره ای که میخوام واستون تعریف کنم مربوط به زمانی که ترم 2 دانشگاه بودم . یعنی 19 سالم بود . من تو دانشگاه تهران درس خوندم . اون موقع ها که دانشجو بودم داییم اینا هم ساکن تهران بودن و معمولا زیاد می رفتم پیششون . زن داییم هم که عشق منه خیلی مهربون بود و عین یه مادر بهم می رسید تو اون دوران . اسم زن داییم نرگس و 36 سالشه . خوشگل ، هیکل نسبتا لاغر ولی سکسی و خوش استیل . هر موقع خونشون می رفتم خیلی راحت و آزاد لباس می پوشید و کلا با همه فامیل آدم راحتی بود . منم که فقط تو کفش بودم اساسی ولی خوب هیچ وقت نمیشه کاری کرد آخه خوب زندایی دیگه . ولی چند باری که خونشوم بودم تو آشپزخونه و این ور اونور که فرصت پیش میومد علاوه بر دید زدن به صورت اتفاقی دستم رو به بدن نازش می زدم . تا اینکه یه شب سر میزشام که بودیم همه شامشون رو خوردن و رفتن ولی من و نرگس جون بودیم باهم و داشتیم غیبت میکردیم پشت سر فایل تا اینکه من به صورت اتفاقی پام به پاش خورد و هیچ عکس العملی از زن داییم ندیدم . یکی دو بار هم عمدا زدم دیدم انگار نه انگار . از اونجا فهمیدم که میشه یه کارایی کرد و کمی امید وار شدم . روزا همین جوری میگذشت و منم می رفتم خونشون و هی از دید زدن و شبا واسش جق زدن سپری میکردم . داییم هم مهندسه و خیلی درگیر کاراش هست و فقط پول میریزه تو دامن خونوادش و زیاد به فکر تفریحات و ایناش نیس . تا اینکه یه روز زندایمم یه کاری داشت و باید میرف شهرستان ، هرکاری کرد نتونس بیلیط هواپیما گیر بیاره و داییم که درگیر کاراش بود گفت با آرش با ماشین برین برگردین سریع . منم که آرزومند این سفر . خلاصه فرادای اون روز صبح 7 بیدار شدیم و آماده تا از تهران با ماشین را بیوفتیم بریم اصفهان . قرار بود من رانندگی کنم . خلاصه را افتادیم و تو راه از هر دری صحبت کردیم با زنداییم . تا اینکه گف من یه چرت بزنم . منم یه چشم به را بود یه چشم با زنداییم و کیرم حسابی راست شده بود و داشت از زیر شلوار اذیتم می کرد که زنداییم بیدار شد ولی من همچنان به این وضعیت ادامه میدادم و حواسم زیاد به رانندگیم نبود که نرگس جون گف چیزی شده ؟ چرا حواست به جاده نیست منم یهو یه دستم که روی کیرم (لای پام) گفتم نمی دونم چرا اینجام (لای پام) درد میکنه زندایی . گفت چرا چی چشده مگه . منم گفتم هیچی ولش کن . اونم که بچه نیس فهمده بود کیرم راس شده . بعد چند دیقه زنداییم دکمه های جلو مانتوشو وا کرد و راحتتر نشست که فاصله پنج سانتی از تاپش تا شلوارش از بدنش دیده میشد و من وضعیتم بدتر شد . دیگه همش داشتم نیگا می کردم و زنداییم هم انگار از اذیت کردن من لذت میبرد . حالم داشت بد مشید دیگه که زدم کنار و همینجوری بر بر و داشتم نیگاش می کردم که گفت چیه ؟ چی شده ؟ منم گفتم هیچو دستم رو رو کیرم گرفتم که داشت میترکید . بعد بهش گفتم چی میشد زن من میشودی تو که اونم خندید گفت می خوای به داییت بگم شریک بشین گفتم نه . بعد گفتم آخه ... آخه ... گفت چی ها ؟ گفتم هیچی و دوباره را افتادیم . دیگه صددرصد مطمئن بودم که میشه کردش . موقع رانندگی یهو زدم به رون پاش گفتم احول نرگس خانم انوم خیلی خونسرد گفت خوبم کیان جان . بعد از چند ثانیه دستم رو گذاشتم رو رون پاش و دیگه برنداشتم . بعد چند ثانیه زنداییم گف الان حالت بهتر شد ؟ که گفتم نه بدتر شد . گف ای بابا . من دستم رو اوردم بالاتر و از همون فاصله بین شلوار و تاپش شکمش رو لمس کردم که گفت نمی ترسی ؟ نمی ترسی من بدم بیاد به داییت بگم . که من ترسیدم و دستم رو کشیدم دیگه هم هیچی نگفتم . بعد نیم ساعت زدم کنار و گفتم پیاده شو یه هوایی بخوریم . اونم پایاده شد رفت صندوق عقب از کیفش چیزی برداره (فک کنم کرم میخواست) که من دوباره رفتم سمتش و ازپشت یه نمه مالوندم بهش و کیرم که حسابی راس شده بود قشنگ کونش رو لمس کرد و گفتم کمک نمی خوای زندایی که اونم گفت تو کمک بیشتر میخوای تا من . بعد منم با پر رویی خندیدم و نزدیک 1 دقیقه همونجوری بودیم تا بهم گف عجله نکن تا برسیم . من انگار تو کونم عروسی بود . پیش خودم فک کردم دیگه حله برسیم مقصد و بریم شاهرود همه چی حله . تو شاهرو یه باغ دارن داییم اینا . خلاصه رفتیم و رسیدم . بعد اینکه زنداییم کاراش رو کرد نزدیک شب بود (میخواست بر بنگاهی و دنبال املاک داییم) که زنداییم گفت صلاح نیس شب برگردیم و زنگ زد به داییم گفت ما فردا صبح را میوفتیم نمی خوام کیان شب رانندگی کنه . خلاصه من دیگه پیش خودم گفتم حله همه چی .
بعد از کمی خرید رفتیم باغ و سرایدار اومد درو وا کرد و بعد از کلی قربون صدقومن رفتن رفت پی آلاچیق خودش و ما هم رفتیم تو ویلا مانندی که تو باغ بود . همین که رفتیم زنداییم گف می من میرم دوش بگیریم . رفت حموم ومنم عین احمقا دنبالش رفتم تو رختکن و دیدم همه لباساش رو در آورده برداشتم به بو کردن کرستش که داش آبم رو میاورد . عین احمقا همونجا کیرم رو درآوردم و یه جق به عشقش زدم و آب رو ریختم لای کرستش و گذاشتم همونجا و برگشتم تو اتاق . بعد از چند دقیقه دیدم زنداییم اومد بیرون خیلی سرحال ، لباسشم تنش بود ولی مطمئن بودم که فهمیده . بچه که نیس . خلاصه سر میزشام نشستیم و من از همون اول شروع کردم پاهام رو با پاهاش مالوندن و پام رو به ساقش می مالوندم و انوم هیچ عکس العملی نشون نمیداد که من به خودم جسارت دادم و پام رو آوردم بالاتر و نزدیک کسش بردم . یکم پام مالید یهو به حالت مسخره نگام کرد و منم به کارم ادامه میدادم که گفت خیلی باحالی کیان . خیلی اعتماد بنفس داریو حال میکنی واسه خودت که منم گفتم تو زیباییت بیش از حد و من اسریت شدم . همونجا چش تو چش شدیم و بعد از چند ثانیه صورتم رو بوردم جلو و از همون پشت میز لباش رو آروم بوسیدم اونم لبخند زد فقط . بع شام بلافاصله رفتم تو حال و روی مبل نشستیم بغل هم . من گفتم زندایی امشب من آزدام ؟ گف از چه نظر گفتم هرچی فکرش رو بکنی . گفت آره به من چه . آزاد باش . که دوبار لبش رو بوسیدم تو یه لحظه که گف بسه دیگه کیان هرچی یه حددی داره . گفتم باشه حالا . همینجو داشتیم الکی تی وی میدیدیم که دستش رو گرفتم و بعد از چند ثانیه گذاشتم رو کیرم که قشنگ از رو شلوارک قابل لمس بود . اونم اول نگام کرد و بعد گفت مگه نگفتم تموم کن و من گفتم اذیت نکن دیگه که سرش رو آوردم پایین و فشار دادم به سینم . با پشتش رو نوازش کردم و کمی خاروندم که بهم گفت خداییش با چه عقلی آبت رو ریختی تو سوتین من ؟ ها ؟ گفتم پس کجات بریزم اونم گفت خیلی بیشعوری . گفتم من نوکرتم و به نوازش ادامه دادم بعد از چن ثانیه گفتم زندایی پاشو بریم بخوابیم که اونم گف باشه . رفتیم تو اتاق خواب که دوتا تخت یه نفره توش بود . هر کدوم رفتیم رو یه تخت و دراز کشیدیم . بعد چند دیقه من که از این وضعیت داشتم دیوانه میشدم گفتم زندایی خوابدی گف نه خوابم نمیاد و بی اختیار پاشدم رفتم سمتش و گفتم شاید باهم خوابمون بره . داشتم پیشش دراز میکشیدم که گفت کیان برو سر جات من گفتم نرگس جان حیف نیست ، هم تو و من میتونیم با هم باشیم تو این شب . دستم رو آروم روباسنش کشیدم و اونم طبق معمول انگار یه تکه یخ ، بعد نشستم بغل تختشو دستش رو گرفتم تو دستم و شروع کردم به بوسیدن انگشتای دستش و آروم آروم اومدم رو بازوش و اونم داشت کم کم سر حال میومد بعد رفتم رو تخت و از پشت چسبوندم بهش ، دوتا مون هم شلوارک نازکی پامون بود و کیر من که شق بود قشنگ رفت لای کونش ، بعد زنداییم برگشت و یه لبخندی زد و منم لبم رو گذاشتم رو لبش بعد از چند لحظه که آروم لب میگرفتم حسابی سرعت رو بردم بالا و لب و زیون و لوچشه کردم تو دهنم اونم همینطور داشت دیوانه می شد . دستم رو بردم رو سینه هاش ، وای چه حسی داشتم ، از رو تاپش شروع کردم مالودن سینه هاش و اونم آروم آروم داشت به آخ و اوخ میافتاد که تاپش رو در آوردم و سوتین و باز کردم و افتادم به جون سینه هاش اونم دستش رو برده بود و کیرم رو داشت می مالوند ، بعد از خوردن سینه هاش رفتم پایین تر و ناف و شکمش رو لیسدم انوم فقط داشت آخ و اوخ میکرد ، شلوارکشو که خواستم بکشم پایین گف نه کیان نکن منم گفتم من نکنم تو می خوای بکنی کشیدم پایین و شرت مشکی خوشگلش رو دیدم ، دستم رو کشیدم روی کسش که حسابی شرتش رو خیس کرده بود بعد زیرپیرهن خودم و شلوارک و شرتم رو در آوردم و خوابیدم روش دوباره رفتم سراغ لباش وهمزمان کیرم و فشار میدادم به کسش از رو شرتش داشت دیوونه میشد نرگس جونم . بعد شرتش رو درآوردم و بعداز اینکه یکم بادستم مالوندمش شروع کردم به خوردن کسش . چه جیغایی مزد حرومزاده اینقد خوردم تا بدنش لرزید ارضا شد . چند لحضه بعد انگار تازه سرحال اومده بود اومد جلو کیرم گرفت دستش و کرد تو دهنش و حسابی شروع کرد ساک زدن وای که چه حالی میداد . بعد خوابید گفت یالا دیگه ، منم آروم کیرم رو گذاشتم در کس خوشگل و نازش و آروم دادم تو که اولش یه جیغی زد بعد شروع کردم به تنمبه زدن ، بعد از چند دقیقه دوباره دیدم داره ارضا میشه که سرعتم رو کم کردم تا آب خودم نیاد ، بعد از اینکه ارضا شده گفتم آبم داره میاد کجات بریزم گفت هرجا دوسداری من درآوردم و گذاشتم رو شکمش که تمام آبم ریخت رو سینش و با دستم همش رو مالوندم به بدنش خیلی لذت برده بود و داشت لبخند میزد بهم . همونجور بیحال بغلش افتادم و خوابیدم که بعد چند ساعت بیدار شدم و اونم بیدارش کردم و یه بار دیگه همون جوری کردمش که این سری هرچی زور زدم از کون بکنمش نتونست تحمل کنه و گفت نمیشه . شب به یاد موندنی بود . فردا صبش هم تو را برگشت کلی گفتیم و خندیدم و تا برسیم تهران یه بار اون کیرمنو از رو شلوار حسابی مالوند تا آبم بیاد یه بار هم من کسش رو مالوندم تا ارضا بشه .
امیدوارم حال کرده باشین و نظر یادتون نره . این اولین داستانی بود که نوشتم .

نوشته: کیان

سلام
سعی می کنم داستانم رو خلاصه واسه تون تعریف کنم
الان 25 سالم این داستان مربوط 4 سال قبل هست
خیلی تو کف زن دایی بودم حتی یه بار هم تا نزدیکای سکس رفتیم اما اتفاق ها نذاشت
تا این که یه روز ازش یه کتاب گرفته بودم. داشتم میخوندم متوجه چند تا عکس بین کتاب ها شدم عکسهای زن داییم که بدون حجاب بود حشری شدم دلم زدم به دریا و بهش اس دادم خوش به حال دایی بعد چند مین اس داد چرا گلم جواب دادم آخه زن به این خوشکلی داره جواب داد چطور مگه اس دادم آخه چند عکساتون بین کتاب ها بود بعد چند تا اس که رد و بدل کردیم بهش پیشنهاد سکس دادم که منتظر فوش ... بودم اما اس داد به یه شرط که یه بار باشه اونم هیچ کس نباید بفهمد از این اس هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحال از این که پیشنهاد سکسم رو قبول کرده ناراحت از این که فقط یه بار تو دلم خودم گفتم یه بار که کردم دوباره هم می تونم اس دادم قبول حالا کی جواب داد چقدر عجله داری حالا بهت خبر میدم
حدوا دو هفته ای هم شد که خبر کرد درستی روزی که من کلی کار داشتم دیگه تا امدم برم یه ساعتی شد اونم چند باری زنگ زد زود باش یکی میاد
سرتون درد نیارم رفتم خونه داییم زن داییم یه روسری و لباس شلوار سفید پوشیده بود با هم برای اولین بار دست دادیم و رفتم یه گوشه نشستم گفت برم میوه بیارم تشکر کردم گفتم نیاز نیست بیا بشین کنارم نشسته بود هم من خجالت می کشیدم شروع کنم هم اون بعد من اشاره کردم به روسریش گفتم این چیه گفت خوب دیگه منم از سرش برداشتم اونم افتاد رو زمین منم مثل تشنه ها افتادم روش و لباسش رو زدم بالا دیدم یه سوتین مشکی تنش که اون دادم بالای سینه هاش شروع کردم به خوردن اونم چشمش رو بسته بود و آه آه میکرد چند مین که خوردم رفتم سراغ کسش شلوارش و شرتش رو با همدر اوردم شروع به خوردن کسش کردم هنوز یه مین نشده بود گفت هومن جان من کیر میخوام منم سریع لباس شلوار خودم رو در اوردم و کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش و فشار دادم رفت داخل وای خدا اولین بار بود داشتم کس میکردم داغ بود چند تا تلمه زدم حس کردم داره ابم میاد که سریع کیرم رو در اوردم و کف دستم خالی کردم و بعد ریختم تو دستشویی از دستشویی که امدم بیرون دیدم هنوز همونجا خوابیده فهمیدم که ارضا نشده دیگه میلی به کس کردن نداشتم اصلا یه جور هایی متنفر شدم از اما دوست داشتم اونم راضی باشه رفتم پیشش و با دست کسش رو مالوندم و اونم کیر منا میمالید تا این که بلند شد و اورد طرف کسش با این که میل نداشتم اما با کمک خودش گذاشتم تو کسش و شروع کردم تلمه زدن انقدر حشری بودم که باز هم هنوز یه مین نشده بود ابم امد بازم ریختم کف دستم و خالی کردم تو دستشویی این دفعه که از دستشویی امد بیرون لباس پوشیده بود و رفته بود اشپزخانه منم لباسم رو پوشیدم و ازش تشکر کردم و رفتم
یه سال بعد خیلی با هم رفیق شدیم شاید هفته 4 . 5 بار سکس داشتیم که با دوتا دوستاش دوست شدم که یکی شو ن خیلی دوست شدم و بهترین سکس هایم رو داشتم
اگه دوست داشتید و از داستانم خوشتون امد بگید تا بزارم
بد و خوبیش ببخشید
دوستون دارم

سلام اسم من پویاست من 26 سالمه و تو شهر اصفهان زندگی میکنم
میخوام از داستان خودم با زن دایی هما بگم این زن دایی ما یه زن بسیار خوشگل داغ و پرا حساس بود اون از موقعی که وارد خانواده ما شد خیلی دوسش داشتم خیلی خوشگل و ناز بود و من از همون موقعی که 13 سالم بود عاشقش بودم همیشه پیشش بودم دوس داشتم همش دستشو بگیرم و با هاش راه برم و یه مدتم اینطوری بود که کم کم داییم به این رابطه خیلی صمیمی ما حسودیش شد و جلوی این رابطه را به نوعی گرفت یعنی هیچوقت نمی ذاشت که ما باهم باشیم همیشه اگرم قرار بود ما کنار هم باشیم داییم هم اونجا حاضر بود و هیچوقت دیگه نذاشت که من دست
همای نازم رو بگیرم و منم که حساسیت دایی رو دیدم دیگه خودمو از هما دور کردم این جریانات گذشت تا اینکه رسیدیم به عید سال91 و من 26 سالم شده بود داشتم دوباره به هما نازم نزدیک میشدم . جریانش از اینجا شروع شد که وقتی برای عید رفتم خونشون گفت پویا چرا دیگه بهم زنگ نمیزنی دیگه اس نمیدی گفتم منکه شمارتو ندارم گفت راس میگی یعنی فقط به خاطر همین زنگ نمیزنی گفتم اره گفت باشه بیا بعد یه تک زد به گوشیم گفتم تو شماره منو داشتی گفت اره گفتم تو چرا نمیزدی گفت فک کردم شاید از دستم ناراحتی گفتم نه خلاصه شمارشو سیو کردمو اها اینم بگم اون روزی که خونشون بودیم 12 فروردین بود بعد ما که از خونشون رفتیم به سمت خونمون تو راه یه اس به مناسبت سیزده به در دادم بهش و این اغاز ماجرها بود دیگه شروع شد بعد اون جواب اس منو داد بعد من یکی دیگه فرستادم همینجوری ادامه داشت دیگه دوباره باهم صمیمی شدیم و از روز بعد از سیزده به در که زنگ زد از همه چی صحبت کردیم یه چند روزم اینطوری گذشت تا اینکه یه روز ازم پرسید دوس دختر داری گفتم یه دونه داشتم ولی بعد یه سال از اینجا به خاطر شغل باباش رفتن یهو یه چیزی پرسید که انتظار نداشتم گفت تا حالا باهاش کاری کردی منکه پشت تلفن سرخ و سفید می شدم گفت راستشو بگو منم با من من گفتم راستش فقط یه بار گفت چیکارش کردی گفتم به خاطر اینکه دختر بود نتونستم کاره زیادی کنم ((بعد راستی بگم دایی من راننده اتوبوسه و بعضی شبا خیلی دیر میاد خونه یا اصلا نمیاد)) بعد ما داشتیم 3 نصفه شب حرف میزدیم که یهو گفت دوس داشتم پیشم بودی که یهو کیرم مثه برق از خواب پرید گفتم چی بعد دوباره تکرار کرد خلاصه گفت دوست دارم پیشم بودی خیلی دوست دارم منم از علاقه بچگیم گفتم که همیشه عاشقش بودم دیگه باهم راحت شده بودیم دیگه از همه چی باهم صحبت میکردیم اون از کیرم میپرسید و من از سکسش با داییم که مثلا اخرین بار کی باهم بودید یا اینکه درهفته چند بار سکس دارید یا چه جوری باهم سکس میکنید یه مدتم اینطوری گذشت تا اینکه یه شب داییم رفت سرکار و قراربود تا صبح اونجا باشه و زن دایی هما زنگ زد گفت پویا میخوام بیایی پیشم دایی رفته و تا صبحم نمیاد منم که همیشه منتظر این لحظه بودم بلند شدم و سریع لباس پوشیدم به سمت خونشون حرکت کردم و بعد یه نیم ساعتی رسیدم خونشون زنگ زدم و تا در بازکرد داشتم غش میکردم خیلی خوشگل شده بود همونجا شروع کردم به خوردن لباش همش درحین خوردن ازعلاقه سیزده ساله ام بهش میگفتم میگفتم که چقد عاشقشم و همینطوری لباساشو در میاوردم خیلی خوشگل شده بود به خاطر من رفته بود کل بدنشو ایپلاسیون کرده بود بدون حتی یه ذره مو
وقتی لختش کردم همه بدنشو خوردم بعد لیس زدم براش و با ناخن اروم میکشیدم روی روناش و چون قلقلکش میداد و در اوج شهوت بود داشت دیونه اش میکرد و میگفت پویا بکن دارم میمیرم بعد یهو بلند شد منو از رو خودش کنار زد و شروع به درآوردن لباسهام کردم و شلوار و شرتمو باهم کشید پایین و شروع به ساک زدن کرد چقدر ماهرانه میخورد یه دو سه دقیقه که خورد زدمش کنار و افتادم به جون سینه های خوشگلش بعد اومدم کس نازشو خوردم بعد بلند شدم این کیرم که تشنه کس بود رو هل دادم تو کسش و شروع به تلمبه زدن شدم یه چند دقیقه که کردم برگردوندمش و یه بالش گذاشتم زیرش و با بدبختی کردم تو کونش اخه خیلی تنگ بود هم کونش هم کسش خیلی داشتم حال میکردم خلاصه باز شروع به تلمبه زدن کردم تا اینکه آبم اومد و خالی شد تو کونش و همونطوری بی حال افتادم روش و یه دو ساعتی همینطوری خوابیدم که بعد بلند شدیم دوتایی رفتیم حموم و همیدیگرو شستیم و تو حموم یکم همو مالیدیم و همدیگر و بغل میکردیم و ازعلاقه مون به هم میگفتیم بعد اومدیم بیرون من ساعتو نگاه کردم دیدم ساعت سه و چهل و پنج دقیقه صبحه سریع رفتم لباس پوشیدم و از زندایی همام یه لب خوشگل گرفتم و تشکر کردم که منو به آرزوم رسوند و سریعا قبل از اینکه داییم بیاد زدم بیرون و تا الانم هر وقت همو میبینیم با یه لبخند به یاد اونروز می افتیم راستی بچه ها باور کنید حتی یک کلمه اش دروغ نبود غیر از اسم ها حالا اونایی که هم میخوام فحش بدن اشکالی نداره مهم اینه که برای من این اتفاق افتاده ..... مرسی موفق و شاد باشید ...پویا

نوشته: پویا

سلام میخوام براتون خاطره سکس با زن دایی ام رو تعریف کنم.اول براتون بگم که داییم یه 4سالی میشه که عروسی کرده و یه زن کاملا خوشگل داره مثل این سوپر استارهای فیلم های سکسی هس حدودا 25 سالشه و من هم 20 سالمه خلاصه از موقعی که داییم زن گرفته بود من بدجوری به این زن داییم علاقه پیدا کرده بودم تا اینکه یه روز رفته بودم خونشون آخه من خیلی باهاشون راحتم حتی زن داییم جلوی من خیلی راحته و کاملا راحت میگرده اون روز که رفته بودم خونشون زن داییم یه تاپ و شلوارک تنش بود که چون تاپه خیلی تنگ بود سینه هاش کامل افتاده بود توش و من هم خیلی حشری شده بودم ام خوب دیگه زن داییم بود فقط باید نگاه میکردم دیگه کاری نمیتونستم بکنم البته داییمم خونه بود یه یک ساعتی که اونجا بودم یهو گوشی داییم زنگ خورد و اون گفت که یه کار واجب براش پیش اومده و باید بره(اینو بگم که من کلا آدم خجالتی هستم)بعد منم گفتم خوب پس منم دیگه رفع زحمت کنم و پاشدم که برم که یهو زن داییم گفت نه نرو بمون پیش من منم تنهام داییتم که معلوم نیس کی بیاد منم گفتم نه میخوام برم که داییمم گفت خوب بمون دیگه سارا هم تنهاست(سارا اسم زن داییم هس)من که دیدم دارن اصرار میکنن قبول کردم بعد نیم ساعت که داییم رفت زن داییم اومد و نشست پهلوی من من داشتم از ماهواره تنیس نگاه میکردم که اومد وزد یه کانال که فیلمای خارجی زبون اصلی نشون میده داشتیم نگاه میکردیم که یهو زن و مرد تو فیلمه شروع کردن به لب گرفتن از همدیگه و بعدشم سکس من به زن داییم گفتم این چیه بزن یه کانال دیگه که اون که منتظر چنین فرصتی بود گفت نه مگه چشه داریم نگاه میکنیم منم که اون صحنه های فیلم از یک طرف و سینه های زیبای زن داییم از طرف دیگه که در فاصله چند سانتی متریم قرار داشت داشتم دیوونه میشدم حسابی حشری شده بودم برای اینکه از شهوتم کمی کم بشه پاشدم رفتم دست شویی و اومدم روی اون یکی مبل نشستم تا از اون فاصله داشته باشم اما مثل اینکه اونم از قبل به من علاقه داشت و نمیخواست این فرصتو از دست بده و رفت یه چیزی بیاره بخوریم وقتی اومد خوردنی هارو گذاشت رو میز و دوباره اومد کنارم نشست من دیگه خیلی حشری شده بودم همین موقع ها بود که فیلمه هم تموم شد بعد یه اس ام اس برام اومد دوستم بود بعدم یه چند تا اس ام اس ردوبدل کردیم یهو زن داییم به من گفت ای ناقلا دوست دخترت بود منم گفتم نه دوستم بود اونم گفت باشه تو راست میگی همین موقع بود که تلفن زنگ خورد داییم بود زن داییم که گوشیو گذاشت گفت داییت بود گفت من تا دیر وقت نمیام به سهیل بگو پیشت بمونه تا من بیام من دوست نداشتم اونجا بمونم چون داشتم از شهوت میمردم(البته بگما چون تنها بودیم اینجور شده بودم وگرنه وقتایی که داییم خونه س یا با مامانم اینا میریم اونجا اینقدر شهوتی نمیشم)ولی دیگه چاره ای نبود همینجور که داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم یهو زن داییم زد رو پام و گفت تو ازسکس بدت میاد؟من یک لحظه کپ کردم سرخ شدم داشتم از تعجب شاخ در میاوردم آخه اولین باری بود که زن داییم بامن از این حرفا میزد اون نگام کردو زد زیر خنده گفت چرا سرخ شدی بعد گفت حالا بدت میاد نمیدونستم چی بگم گفتم نه واسه چی؟گفت آخه وقتی صحنه های اون فیلمه شروع شد گفتی بزن یه چیز دیگه گفتم خوب خجالت میکشیدم بعد گفت تا حالا با کسی سکس داشتی من که دیگه داشتم از تعجب شاخ در میاوردم گفتم نه بعد بدون مقدمه گفت من دوست دارم با تو سکس داشته باشم من دیگه داشتم از خجالت آب میشدم که یهو دستشو گذاشت رو کیرم منم که کامل پاشده بود ومن به هزار بدبختی قایمش کرده بودم که معلوم نشه بعد بهم گفت ای ناقلا این که پاشده نکنه تو نخ من بودی؟منم گفتم نه به خاطر فیلمه هس بعدم گفتم من میخوام برم اون که هنوز دستش رو کیرم گفت اگه بری هم من ناراحت میشم هم داییت منم که از خدا میخواستم فقط داشتم ناز میکرم بعد اون دکمه های شلوارمو باز کرد و کیرمو کرد تو دهنش وای چه حالی میداد من یکم مقاومت کردم گفتم پس داییم؟گفت اون که تا آخر شب نمیاد خیالت راحت منم دیگه بی خیال شدم گفتم حالا که خودت میخوای باشه داشت حسابی برام ساک میزد منم داشم حسابی حال میکردم بعد من گفتم دیگه بسه حالا نوبت منه من رفتم سمتش و یه لب حسابی ازش گرفتم و از همون بالا شروع کردم به خوردن اونم که داشت لذت میبرد گفت ناقلا خوب بلدیا منم به خوردن ادامه دادم تا رسیدم به سینه هاش سفت نسبتا بزرگ سفید عالی بود تاپشو که در آورده بودم سوتینشو در آوردم و شروع کردم به خوردن بعدم کم کم رفتم پایین تا رسیدم به کسش شلوارکشو در آوردم ویکم از رو شورت کسشو مالیدم خیلی داشت حال میکرد آه اوخش خونه رو برداشته بود منم شورتشو در آوردم شروع کردم به لیسیدن کسش آخ چه حالی میکرد آخخخخخخخخ آهههههههه میزد وسرمو چسبونده بود به کسش و میگفت سریع تر ذیگه خیلی حشری شده بود گفت دیگه طاقت ندارم منو بکن جرم بده منم کیرمو گذاشتم رو کسش چند تا ضربه زدم بعد یواش هل دادم تو وااااااااااااای چه کسی برا همینه که داییم روز به روز جوون تر میشه و شروع کردم به تلمبه زدن صدای اون که خونه رو برداشته بود بعد گفتم میتونم از کونم بکنمت گفت من الان تسلیم توام هر کاری میخوای بکن منم اونو که از کمر رو مبل بود بلند کردم و گفتم زانو هاتو بذار رو زمین و کونتو بده بالا(داگی استیل)اونم این کارو کرد منم رفتم یه تف بزرگ انداختم رو سوراخ کونش و کیرمو روش مالیدم تا کمی نرم شه بعد یواش فشار دادم مثل اینکه دردش گرفت یه داد زد ولی هیچی نگفت منم کیرمو آوردم بیرون یه ذره روش مالیدم یه کمم مالیدم رو کسش بعد یه تف دیگه انداختم واین بار کمی راحت تر فشار دادم تو اونم این فقط یه داد کوچیک زد اونم خوشش اومده بود تا ته کردم داخل و شروع کردم به تلمبه زدن اونم خوشش اومده بود خیلی داشت حال میکرد آهههههههه اوههه میکرد بعد کیرمو در آوردم گفتم دیگه میخوام بهت آب بدم اونو به کمر خوابوندم رو زمین و کیرمو کردم تو کسش چند بار که تلمبه زدم یه جیغ بلند کشید کیر منم حسابی داغ شد اون ارضاشد منم چند تا تلمبه دیگه زدم گفتم داره آبم میاد گفت بریز داخل کسم منم آبمو با یه داد ریختم تو کسش و افتادم روش و شروع کردم به بوسیدنش تمام صورتشو بوس میکردم بعد بهش گفتم از قرص ضد حاملگی استفاده میکنی؟گفت خیالت راحت اتفاقی نمی افته بعد با هم رفتیم حموم تو حمومم برام ساک زد و آبمو ریخت رو صورتش و یکمیشم خورد بعد با هم اومدیم بیرون بهم گفت خوش گذشت؟گفتم خیلی از اون روز به بعد هر وقت خونه یکیمون خالی بشه یه حال حسابی به هم میدیم.

نوشته:‌ سهیل

سلام بر دوستان گل. این داستانی که می‌خوام بگم براتون بر میگرد به پارسال تابستون. اسم‌ها کاملا مستعار هستن. مجید هستم ۱۹ساله
چهارم ریاضی
‌ قدم ۱۷۹
وزنم ۷۲
من ۳تا دایی و یه خاله دارم که با همه اینا خیلی‌ رفت آمد داریم و هر هفته خونه یکی‌ از ما‌ها مهمونی هس و فکو فامیل می‌ریزن خون یکی‌ با کارکرد یک ماه طرف رو به گا میدان. یکی‌ از دایی‌های من که سه سالی‌ می‌شه که عروسی‌ کرده یه خانم داره که نه می‌دونم قدش چقده نه وزنش( نرفتم که با ترازو ببینم) ولی‌ اگه بخوام با خودم مقایسش کنم باید حدود ۱۶۵ قدش باشه ۶۵-۷۰تا هم وزنش.
از اونجایی که من آدم هیزی هستم همیشه این زندایی جونم رو توی مهمونی‌ها بیشتر از همه دید میزنم و اونم که گاو نیس می‌فهمه دیگه و خودشو جمو جور می‌کنه منم همش کیر میخورم. کار ما شده بود دید زدن این خانم و کف دستی‌ رفتن که دیگه واقعا از این موضوع خسته شده بودم پیش خودم می‌گفتم دایی من خیلی‌ با این زن حال می‌کنه من دربدر اینجا دارم جلق میزنم باید دست به کار بشم. نشستم کلی‌ نقشه کشیدم که یه جوری مخشو بزنم ولی‌ هر کاری می‌کردم نمیتونستم هیچ کدوم از اینا رو عملی‌ کنم هی‌ به خودم فش میدادم که چقد بی‌ عرضه هستم. آقا گذشت و گذشت تا اینکه توی یکی‌ از این مهمونی‌ها زن داییم گوشیشو داد به من که براش آهنگ تصویری و کس شعر بریزم . منم چون خیلی‌ سعی‌ می‌کنم مزاحم نوامیس مردم نشم تا گوشیو گرفتم مستقیم رفتم تو این باکس که دیدم چیز بدی نداره بد رفتم تو فیلمش اونجا هم چیزی نبود همینطور.. همینطور که میگشتم رسیدم به یه پوشه تا رفتم توش دیدم به به چقد فیلم سوپر. آقا همرو برا خودم فرستادم چندتا آهنگ تصویری هم براش ریختم و گوشیو دادم بش. وقتی‌ همه رفتن خونه من به مامانم گفتم می‌خوام خونه مادر بزرگم بمونم . اونا هم قبول کردن و رفتن خونه. زن داییم داشت ظرفارو میشست و وقتی‌ داییم صداش کرد که بره پایین که اونا هم برن رفتم تو راه پله گفتم دمت گرم فیلمهای باحالی‌ داشتی‌ اونم گفت خوشت اومد منم گفتم زیااااد. گذشت و گذشت و هر هفته خونه یکی‌ پلاس می شدیم و من گوشی زن داییم رو می‌گرفتم و فیلمهای جدیدشو میدیدم. حالا خوبه اینا نت نداشتن من نمیدونم از کجا میاورد. آقا گذشت و گذشت تا یبار که خونه پدر بزرگم بودم دیدم پدر بزرگم افتاده کفه خونه صداش زدم دیدم نه انگار حالش خوب نیس همون موقع زنگ زدم به بابام اینا اومدن بردنش بیمارستان . منم رفتم دنبالشون و همش بالا سرش بیدار بودم تا اینکه ضعف کردم و بابام منو با مامان بزرگم برد خونه مامان بزرگم اینا که استراحت کنیم. چون مامان بزرگم نمیتونست غذا درست کنه و به کارای خونه برسه زن داییم اونجا بود همش. منم زیاد سعی‌ می‌کردم چشامو درویش کنم که پشیمون نشه بره خونشون . شب نشستیم با زن داییم تلویزیون می‌‌دیدیم و من یواشکی پستنشو دید میزدم . آب تو کونم بستنی میشد اینقد خوشحال بودم . فک میکردم که امشب ردیفش کنم ولی‌ می‌ترسیدم. تا اینکه پدر بزرگم خوب شد و آوردنش خونه و هنوز هیچ غلطی نکرده بودم . من اونجا بودم تا اگه خریدی دارن کمک کنم و پیش پدر بزرگم باشم . زن داییم هم اونجا بود که کمک کنه به مادر بزرگم. طبقه معمول که داشتیم فیلم می‌دیدیم یه دفعه به زن دایی گفتم نرگس خانم کلیپ چی‌ داری رو گوشیت حوصلمون سر رفع. اونم خندید گفت ای شیطون از اونا می‌خوای ؟؟منم گفتم فرقی‌ نداره اگه باشه که چه بهتر. زن داییم هم رفع گوشیشو اورد و داد بم گوف صداشو کم کن منم صداشو کم کردم نشستم تنهایی‌ می‌‌دیدم. اینقد گاو بودم که روم نمی‌شد بش بگم توام بیا ببین. که خودش گف مجید بیار نزدیک منم ببینم. منم از خدا خسته پریدم پیشش و نشستیم به دیدن. حالا این کیر مبارک شق شده بود منم پاهامو جم کردم که ضایه بازی‌ نشه. داشتم فک می‌کردم چه‌جوری بش پیشنهاد بدم که خود زن داییم گفت من داره حالم خراب می‌شه میرم بخوابم. بعدش به من گفت جای تورو کجا پهن کنم . منم تو دلم گفتم جهنمو ضرر و بش گفتم . پیش خودت اونم گفت باشه. منم پریدم تو دست به آب یه دو سه لیتری شاشیدم صورتمو شستم دو تا تو گوش خودم زدم که کارشو تموم کنم. رفتم داره اتاق مامان بزرگم اینا نیگا کردم دیدم در آغوشه هم خوابیدن بد به پدر بزرگم بیلاخ دادم که امشب پیش چه کسی‌ می‌خوابم و اون باید پیش مادر بزرگم بخوابه. رفتم دیدم که بله زن دایی می‌خاره. یه شلوار تنگ با بلیز آستین کوتاه پوشیده بود. و جاهامونو با فاصله حدود یک متر انداخته بود. بش نیگا کردم با کامل پر روی گفتم اییی‌ زن دایی چقد دور انداختی اینا رو بد خودم جاهامونو چسبوندم به هم و خوابیدم. اونم خوابید هی‌ فکر کردم که چجوری شروع کنم که بش گفتم نرگس خانم من عادت دارم قبل از خواب یکی‌ باید بوسم کنه. تا خوابم ببره گفت که برو به مادر بزرگت بگو بوست کنه. بش گفتم اون بوسم کنه که دیگه خوابم نمیبره . بد گفتم شما زحمتشو بکش دیگه اونم به لپم یه بوس کرد. انصافا قند تو دلم آب شد. قلبم مس سگ میزد. بد دستشو آروم گرفتم و مالیدم . هی‌ نوک انگشتاشو نوازش می‌کردم . اونم همین کارو میکرد انگشتای منو نوازش میداد. بد شروع کردم دستمو بیارم بالاتر اوردم تا بازوش و ماساژ میدادم هرکاری که من میکردم اونم میکرد دستمو اوردم رو سرعتش و انگشتامو کشیدم رو لبش اونم این کارو کرد و من دستشو کردم تو دهانم و سر انگشتشو میک میزدم آروم آروم ضربان قلبم میرفت بالا نفس تند تر میزدم و دستم می‌لرزید. پتو رو کشیدم رو دوتامون و بش نزدیک شدم. بغلش کردم اونم خودشو به من فشار میداد. دستمو کشیدم رو گردنش و آروم آروم اوردم رو نوک سینه هاش. اونا هنوز نوک سیناش سفت نشده بود ، دستمو اوردم زیر بلوزش و بلوز رو دادم بالا سوتینشم دادم بالا و شروع کردم به خوردن سر سیناش که آروم آروم داشت سفت میشد اونم هی‌ سر منو به سیناش فشار میداد، منم احساس می‌کردم سرم رفته لایه پنبه. دیگه طاقت نیاوردم بولوز و سوتینشو در اوردم و لبمو گذشتم رو لبش. دفعه اوّلم بود از یکی‌ لب می‌گرفتم بلد نبودم چیکار کنم ولی‌ اون زبونشو میکرد تو دهنم منم همین کارو می‌کردم. بد خوابیدم روش و یکم سینه هاشو خوردم با شروع کردم لیس بزنم بدنشو و بیام پایین تا رسیدم به اون شلوار استرج تنگ و آروم آروم شلوارشو میاوردم پایین و لیس میزدم تا کاملا در اوردم . می‌خواستم برم سراغ اصل مطلب که نذاشت. گفت نوبت منه. بولیزمو در اورد و بدنمو می‌‌لیسید منم مس سگ خر کیف شده بودم . تو حال هوای خودم نبودم. آروم آروم اومد پایین ولی‌ دیگه شلوارمو یدفه کشید پایین و شورتمو در اورد و کیرمو گرفت دستش . بد کیرمو کرد تو دهانش . خیلی‌ باحال ساک میزد یه چند دقیقه شد. دیدم که اگه ادامه بده آبم میاد و برنامه خراب می‌شه. سرشو گرفتم اوردم بالا و ازش لب گرفتم. خوابوندمش و شروع کردم شورتشو بوو کنم. دیگه داشتم میمردم میخواستم ببینم زیر این شرت چه چیزی خوابیده که شورتشو در اوردم دیدم یه کس باحاله سفید جلومه که بالاش یکم مو داره. آقا تا این صحنه رو دیدم سرمو کردم لایه پاشو و شروع کردم به لیسیدن اونم هی‌ بدنشو تکون میداد، و سرمو به کوسش فشار میداد و هی‌ میگف بسه دیوونه شدم. بکن تو کسم. تا اینو گفت کیر مبارک رو آماده کردم یکم تف مالیدم به کوسش و شروع کردم به انگشت کردن اول یه انگشتی بد ۲ انگشتی و بد ۳ انگشتی . دیدم که دیگه آمادگی کافی‌ رو داره بازم آبه دهنمو ریختم به کوسش. حالا این آبه دهانم با آبه کس اون یه مایه خیلی‌ لیز ساخته بود که کارو راحت میکرد. همینطور که خوابید بود روی زمین پاهاشو دادم بالا و کیرمو گذشتم دم کوسش و آروم آروم کردم تو اونم از شدت لذت بازو هامو چنگ میزد و هی‌ میگف تا ته بکن. سفت تر بکن. اینا رو که میگفت بیشتر حشری میشودم. و با فشار بیشتری میکردم. تا اینکه این کیر ۱۴سانتی من کامل توی کس خیس و گرمش بود بد یکم نگه داشتم تو . دیگه نه اون طاقت داشت نه من . شروع کردم به تلنبه زدن بد از چند دقیقه احساس کردم که همهٔ وجودم داره از سر کیرم میاد بیرون. کیرمو در اوردم و گذشتم لایه پاش و خواابیدم روش همهٔ آبم ریخت بین پاش ولی‌ اون ارضا نشده بود. حدود ۱۰ دقیقه همونطور خوابید بودم که خودش بلند شد و آبم رو مالید به کیرم یکم مالیدش تا بازم شق شد و ایندفعه اون خوابید روی من و آروم آروم کیرم که که با آبه خودم و آبه اون کاملا لیز شده بود کرد تو کوسش و هی‌ بالا و پایین میرفت بد سرشو اوردم پایین همینطور که کیرم توی کوسش میرفت و میومد ازش لب می‌گرفتم تا دیدم که بدنش داره می‌لرزه یدفه عضلاتش سفت شد و منو محکم گرفت.. ارضا شده بود . بد از ۲-۳ دقیقه شروع کرد بازم تلنبه زدن تا اینکه حس کردم بازم داره آبم میاد. بش گفتم نرگس داره میاد. اونم از روی کیرم بلند شد و کیرمو کرد تو دهانش و شروع کرد به ساک زدن آبم که اومد همشو تا قطره آخر خورد.و چند دقیقه بغل هم دراز کشیدیم که من از شدت بی‌ حالی‌ خوابم برد. وقتی‌ بلند شدم اون رفته بود دوش گرفته بود و جاهامونو با فاصله انداخته بود میگفت مجید جون پاشو برو هموم تا نیومدن. منم رفتم همون یه دوش مختصر گرفتم و اومدم تو اتاق. اون بم گفت خوش گذشت؟ منم گفتم مرسی‌ خیلی‌ حال دادی و پریدم تو رخت خواب و خوابیدم صبح که بلند شدم روم نمی‌شد بش نیگا کنم، صبحانه رو که خوردم رفتم خونمون . حالا هم هر از چند گاهی اگه فرصت پیش بیاد از هم لب میگیریم
شرمند اگه تخیلاتم تخمی بود. امید وارم که خوشتون اومده باشه

نوشته: کس مشنگ

من شمالی هستم و یه مقداری زمین شالی برنج داریم . هر سال فصل بهار موقع نشا ء برنج هست و ما طبق معمول از خزانه ی برنج ( توم بجار) توم ها را میکنیم و به بیجار ها می بریم و با فاصله های معین پخش می کنیم تا زن ها که بخواهند نشا کنند راحتتر به آنها دسترسی داشته باشن ((( توم = بذر برنج /// بیجار = زمین مزروعی /// ))) هر چند یک نفر که معمولا پسرکی جوان هست ، مسئول پخش توم ها به زن ها می شود . من عاشق زن های متاهلم . زیاد به دختر تمایل ندارم شاید دلیلش اینه که تا حالا دوست دختر نداشتم . ((زن های شمالی واقعا زحمتکش هستن و دوش به دوش مردها کار میکنن ولی بعض آدمهای احمق واسشون حرف در میارن . کسانی که همچین حرفی می زنن مغز بیماری دارن ... ))

داستان از این قراره که زن دایی من اومده بود خونه ی ما . زن داییم اصالتا تهرانی هست . من خیلی زن داییم رو دوست دارم و خیلی دوست داشتم که یه شب توی بغلش بخوابم و فقط شیرشو بخورم . زن داییم 34 سالشه و سه تا بچه داره . زنی با صورت زیبا و سفید ، موهای مشکی و تقریبا هم بلند قده ، یه خورده هم شکم داره ولی چون قدش بلنده زیاد به چشم نمیاد. از اینکه عاشقشم احساس نفرت به خودم می کنم آخه هر چی باشه زن داییمه . اون حتی با من رو بوسی هم میکنه ولی حتی یه بار هم من صورتشو نبوسیدم .چون شرم داشتم . ولی با این همه توی خیالم باهاش حال میکردم . داییم کارش پیمانکاری چوب هست و وبرای خرید و فروش چوب زیاد به جنگل میره . دلیل اصلیش که می ترسم به زن ها بگم که میخام باهاشون سکس کنم اینه که احساس میکنم کیرم یه خورده کوچیکه ، همیشه میگم زن داییم که هیکلش اینقدر بزرگه اگه با من سکس کنه اصلا حال نمیکنه .و شاید منو مسخره هم بکنه . همیشه تابستونها جلوی من تاپ می پوشید و سینه های بزرگش آدمو منقلب میکرد . وقتی راه میرفت سینه هاش میلرزید . یا وقتی توی عروسی ها می رقصید بیشتر از همه پستون هاش جلب توجه میکرد .گاهی اوقات احساس میکردم که اونم میخاد به من بگه تا با هم باشیم ولی میترسید که من جواب رد بدم و آبروریزی بشه ، آخه من همیشه نماز می خونم . و شاید از دید اونها آدم سرد و مذهبی و خشکی باشم . یادمه یه شب خیلی به من اصرارکرد که برم خونشون آخه فقط یه پسر داییم و دخترداییم خونشون بودن . من قبول نکردم . اگه یه کیر بزرگ (بالای 17 سانت) داشتم حتما رک و راست بهش میگفتم ولی کیرم نسبتا کوچیکه ( حدود 12) .

فصل نشاء شالیزارها بود و هوا هم گرم و مرطوب. قرار بود اون روز نشاء برنج را شروع کنیم. زن داییم خونه ی ما بود و ما اون روز کارگر زن برای نشا داشتیم و قرار شد زن داییم برای کارگرها و من غذا درست کنه . من همش دنبال این بودم که یه جوری از سر مزرعه جیم بشم و برم خونه پیش زن داییم . بعد ناهار زن داییم گفت منم می خام بیام نشاء . مامانم گفت تو که بلد نیستی ! گفت می خام بیام یاد بگیرم . خلاصه یه لباس کار پوشید . شلوارشو تا زانو زد بالا داشتم دیوونه می شدم . پاهش خیلی گوشتی و سفید بود ، حاضر بودم همونجا لیسش بزنم. یه چادر به کمرش بست و یه کش هم روی زانوش بست تا شلوار ش پایین نیاد که گلی بشه .
خلاصه رفت توی زمین شالی و یه تشت کوچولو برای صاف کردن زمین که راحتتر بشه نشا کرد بهش دادیم . سعی میکرد از زن ها فاصله بگیره چون اونها خیلی سریع کار میکردن واسه همین اومد یه گوشه ای و شروع کرد به نشا کردن . حیف بود اون ساق های گوشتی گلی بشه . من همیجوری توی فکر و خیال خودم بودم که دیدم یه زن داد میزنه پسر جان توم بیار ( توم همون بذر نشا هست ) . منم سریع یه مقدار براش توم بردم و گذاشتم توی تشتش .

یه دفعه دیدم زن داییم داد میزنه خیلی تنبلی توم برسون به من . گفتم سریع تموم کردی . گفت : پس چی ، فکر کردی مثل تو تنبلم . توی بیجار ( زمین شال ) زالو فراوان هست . زالو هم کسی که خونش تلخ باشه نمی خوره و سراغ خون های خوشمزه میره . رو این حساب با من کاری نداشت یا اگر هم رو پام میرفت خودم می دونستم منصرف میشه و بر میگرده . ولی مطمئن بودم زالو زن داییم رو میگیره. چون کار بلد نبود و متوجه این که زالو از پاهش میره بالا نیست . یک ساعتی گذشته بود که دیدم زنداییم یه جیغ زنونه بلند زد . کنار مزرعه زن داییم نشسته بود و زن های دیگر هم دورش جمع بودند. صورتش کاملا زرد شده بود. از چشمهاش فهمیدم که از چیزی ترسیده و هول کرده. حرف نمیتونست بزنه. کم کم به حرف اومد . بالاخره کلمه زالو را گفت. خیالم راحت شد. خندیدم و گفتم زالو که ترس نداره زن دایی جون . (زالو تا وقتی که خون رو میمکه درد نداره ولی اگه ول کنه خیلی سوزناک میشه . توی دلم گفتم خوش به حالت زالو .. ) یکی از زنها گفت الان من زالو رو در میارم ولی من گفتم یه دفعه سوزشش میاد ، بذار خودش وقتی سیر شد کم کم ول میکنه . ای کاش من جای زالو بودم .بدنش کاملا گلی شده بود و مامانم بهم گفت زن داییت رو ببر خونه . تا جلوی ماشین باهاش اومدن و نشست جلوی وانت و رفتیم به طرف خونه . توی راه گفتم دیدی زن دایی این کار شما شهری ها نیست . گفتم حالا زالو کجا هست ؟؟ با دستش پای راست طرفای رانش رو نشان داد . پرسیدم زالو به پات چسبیده؟ سرش را به علامت تایید تکان داد. گفتم خطرناک نیست., خودم میتونم بکنمش. به زحمت لبخندی زد , حالش داشت کم کم جا می آمد. روندم طرف منزل . خونه که رسیدیم حالش خوب شده بود. گفتم اول باید پاهاتونو بشورید که وقتی زالو را کندم گل و لای روی زخم نشینه که عفونت بکنه. رفت جلوی شیر آب نشست. از بس لباس پوشیده بود تمام صورتش خیس عرق بود و گاه گاه از نوک بینی اش قطره های عرق می ریخت پایین . شیلنگ رو جلوش گذاشتم و گفتم من میرم توی اتاق . گفت تو رو به دردسر انداختم ممد جان. گفتم وظیفه منه زن دایی .
همش به زالو حسودیم میشد که خیلی راحت داشت زن داییم رو میخورد . دست و پام رو سطحی شستم و رفتم توی اتاق . از پشت پنجره نگاهش میکردم .خیلی آروم داشت لباسهاشو تمیز میکرد و خیلی هم می ترسید . احساس میکردم که صحبت از محبت و پاکی نیست و از این بابت از خودم شرمم می شد. با اینکه آدم نانجیب و بی حیا یی نبودم و نیستم اما از وقتی دیدمش قلبم, تنم و خلاصه تمام وجودم پراز تمنیات نامشروع شد. همیشه میتونستم خودم رو کنترل کنم, اما این دفعه هرکار کردم نشد. دلم براش میسوخت آخه میدونستم وقتی زالو رو در بیارم خیلی سوزش میاد . کم کم شلوارشو زد بالا تا تمام گل و لای ها رو بشوره . گاهی اوقات هم به این طرف و اونطرف نگاه میکرد که کسی سر نرسه توی اون حال ببیندش . لباس هاشو آوردم براش تا بپوشه . گفت بذار توی اتاق خواب الان میام میپوشم . 10 دقیقه ای گذشت دیدم اومد بیرون کمی می لنگید. گفت پام می سوزه. خیلی میترسم . خیلی چندش آوره .گفت چیکار کنم که ول کنه ؟ گفتم تا سیر سیر نشه ول نمی کنه . رفت توی اتاق . نیم ساعتی طول کشید اومد بیرون گفت نمیشه . ول نمیکنه . گفتم باید با نمک باشه . خودت که نمی تونی .گفتم بریم تو اتاق زالو را بکنم. نمکدون و یک چسب زخم را گذاشتم دم دست . گفتم زن دایی اینجا بشین. کف اتاق نشست . روبرویش نشستم و پرسیدم کجا چسبیده. میدونستم زالوی خوشبخت کجاست ولی دوست داشتم یه بار دیگه بپرسم . کمی بالاتر از زانو را نشان داد. گفتم زالوی لعنتی اما این دل خرابم می گفت خوش به حالت زالو. با احتیاط گوشه پایین دامنش را گرفتم و گفتم اینجوری که نمی تونم برش دارم ببرش بالا. یه لحظه مکث کرد و بعد دامنشو را گرفت و آهسته تا نزدیکهای کمرش زد بالا. بدنم داغ شده بود و ضربان قلبم باز هم تندتر از پیش. خوب به رانش نگاه کردم , میشد دید زالو کجا نشسته, از برآمدگی شلوارش میدیدم, با دو تا انگشتم با احتیاط از روی شلوار گرفتم, ولی زالو مگه به این راحتی ول می کنه, میدونستم کار بیهوده ای دارم میکنم, بالاخره بعداز چند دقیقه تلاش گفتم اینجوری نمیشه, با دستم شلوارش را نشان دادم که بزنه بالا , صورتش حسابی سرخ شده بود, نگاهی به من کرد و گفت آخه محمد جان . بعد دراز کشید. من هم خودم رو جلوتر کشیده و شروع کردم شلوارش را از پایین تا زدن, نزدیک زانو که رسید دستم خورد به پای لختش, لرزش خفیفی کرد, قلب من هم تاپ تاپ...تقریبا تا بالای زانو تا کردم, بیشتر نمیشد, حسابی تنگ شده بود. کف دست راستم را گذاشتم روی زانوش و فرو کردم بین شلوار و پایش, گرمای مطبوع بدنش را حس میکردم , میدانستم کار بیهوده ای بود, اما دلم میخواست این کار را انجام بدم, با نوک انگشتم میتونستم زالو را لمس کنم, چند بار روی رانش را کمی فشار دادم و بعد دستم را کشیدم بیرون و در حالیکه وانمود میکردم عصبانی شدم گفتم زالوی لعنتی! گفتم اینجوری هم نشد, سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد, صورتش مثل انارهای جنگلی سرخ شده بود و زیبایی اش ویرانگر. با نوک انگشتم روی کمرش را لمس کرده و گفتم فقط یک راه داره. چشمهایش را بست و به آرامی سرش را دوباره گذاشت زمین. خیلی آرام شلوارش را از طرف پای راست تا جایی که میشد آوردم پایین, شورتش را که دیدم نزدیک بود قلبم از کار بایسته.رنگ شرتش راهراه قرمز و سفید بود و یه کم هم بوی ادرار میداد . مشخص بود یکم ترسیده بود . زالو اینقدر بالا نیامده بود که به راحتی برش دارم. خواستم شلوار را از طرف پای چپش هم پایین بیارم که زن دایی کمر شو بالا داد تا من براحتی این کار را بکنم. شلوارش را از دو طرف تا زانو پایین آوردم. خیلی میلرزیدم . چشماشو بسته بود و من با شهوت و لرزش تمام داشتم رانش رو نگاه میکردم . با دست چپم داشتم روی زالو نمک می پاشیدم دیدم کف دست راستم بین شورت و نافش پارک شده. زالو داشت کم کم ول میکرد. دست راستم رو کمی زیر شورتش فرو کردم و بعد بی اختیار بردم تا ته , زن دایی که تا این موقع آرام دراز کشیده بود ناگهان با چسباندن دو تا رانش به هم دست منو بین آنها قفل کرد, لحظه ای تو دلم گفتم وای بدبخت شدم الانه که شروع به جیغ و داد و آبروریزی بکنه, اما با حرکتی سریع دست دیگر من رو گرفت و با کمک اون بلند شد و بغلم کرد و شروع کردیم به بوسیدن هم . زالو کاملا ول کرده بود و من هم به نیت شومم رسیده بودم . کم کم زن داییم داشت حشری میشد . گفتم زن دایی واقعا متاسفم که این کار و انجام دادم . گفت : اشکال نداره تو هم نیاز داری که باید برطرف بشه . خیلی ترسیده بودم چون اولین رابطه ی جنسی من بود . زن دایی اینو فهمیده بود و خودش گفت نمیخای دوش بگیری و بدنتو بشوری . منم گفتم زن دایی ، یه سوال دارم همش میترسم که با زن سکس کنم چون احساس میکنم کیرم کوچیکه . گفت بریم ببینم . رفتم توی حموم و زن داییم هم اومد . جای گاز گرفتن زالو روی رانش مشخص بود . آب رو ولرم کرد و شروع کرد به در آوردن پیرهنش . تازه داشتم پستون هاش رو میدیدم که خیلی بزرگ بود . خیلی هل شده بودم . که یدفعه گفت : چرا میلرزی ؟ نمیتونستم حرف بزنم . اومد گفت کرستش رو باز کنم . جوری دستم می لرزید که چند بار گیره ی کرستش رو ول کردم . داشت می خندید . نهایتا کرستش رو باز کردم . پشتش به من بود . کم کم برگشت ، سینه هاش انگار پر شیر بود . هنوز شر ت پاش بود . شکمش کمی جلو اومده بود و بدنش کمی از فرم در اومده بود . شرتش رو هم کم کم در آورد . چی میدیدم . آبم داشت میومد ، که زن داییم گفت چرا لباساتو در نمیاری ؟ منم با اضطراب لباس هامو در آوردم ولی شرتم هنوز پام بود . می ترسیدم زن داییم با دیدن کیرم منو مسخره کنه ولی اینطور نبود . اومد جلو از روی شرت دست گذاشت روی کیرم و از روی شرت باهاش ور میرفت . گفت یه خورده کلفتیش کمه و من متوجه شدم هر چه کیر کلفت تر باشه زن بیشتر خوشش میاد . زن داییم سه بار حامله شده بود و هر سه بار هم طبیعی زاییده بود ولی بازم خوب مونده بود . آخه با اینکه بچه از راه کس زن بیرون میاد ولی بعد از یه مدت کس حالت قبلیش رو بدست میاره ولی نه بصورت اولیه ، بلکه یکم از حالت اورجینال بیرون میاد . کم کم داشتم به آرزوم میرسیدم . منو زن داییم لخت روبروی هم بودیم . بی اختیار سرم رو بردم لای پستوناش و مثل بچه کوچولوها نوک سینه هاشو میخوردم ، خیلی لذت بخش بود .توی همون حال بودم که احساس کردم آبم داره میاد . گفتم آبم داره میاد ، گفت : بریز توی دستم . آروم دستش رو برد زیر کیرم و آبم ریخت توی دستش و با همون آبم برام جلق میزد . گفتم زن دایی جون میشه کستو لیس بزنم . گفت : تا حالا تجربه نداشتم ولی اگه دوست داری باشه من حاضرم . حوله ی بزرگم رو زیرش انداختم و روش خوابید . منم رفنم لای پاهاش . از اونجا که خیلی مطالعه داشتم قسمت های حساس زن ها رو میدونستم . گردنشو میخوردم ، و آروم ران تپلشو که زالو خورده بود ماساژ میدادم . رفتم سراغ کسش و چند بار نوک زبونم رو زدم به کسش . با اون چیزی که توی فیلمها دیده بودم فرق داشت خیلی مثل کس زن ها ی فیلم ها قشنگ نبود و خیلی شبیه به اون ا هم نبود . زن داییم تو حال خودش بود .من در حال پیدا کردن چوچوله اش بودم . خیلی با انگشتم بالای کسشو مالش دادم تا با آه و ناله های خفیف زن داییم پیداش کردم . وقتی حشری شده بودم کاملا داشتم کسشو میخوردم . فکر نمی کردم که شاید مریض بشم . با تمام وجود کسشو میخوردم و مشخص بود زن داییم تا حالا همچنین حالتی رو تجربه نکرده . کم کم کیرم بلند شده بود و من کیرم رو گذاشتن دم کسش . من روی زن داییم بودم و با کمی فشار تا ته رفت توی کسش . حالا متوجه شدم چرا زن داییم گفت که کیرت زیاد کلفت نیست . راحت داشتم تلمبه میزدم خیلی صدا میداد و من حشری حشری بودم . زن داییم میگفت خیلی دوستم داره . اینقدر حشری بودم و دوستش داشتم که حاضر بودم تمام بدنشو بخورم . گفت نذار آبت زود بیاد . چند دقیقه ای کیرم رو بیرون آوردم و ازش لب میگرفتم . زبونشو کاملا میکردم توی دهنم . دوست نداشتم این لحظه تموم بشه و تا آخرین لحظه عمرم پیشش بمونم . پا هاشو داد بالا و دور کمرم حلقه زد . گفت بکن . من پاهاشو چسبوندم به شکمش و یک لحظه سوراخ کونشو دیدم . گفتم تا حالا از کون هم دادی ؟ گفت مگه من جنده هستم . داییت فقط هفته ای یه بار با من رابطه داره و اونم مثل معمول هست و تنوعی نمیده . گفتم میتونم کونت رو بکنم . گفت یه وقت دیگه کونم رو بکن . حالا بکن توی کسم . منم کیرم رو گذاشتم روی دو لبه ی کسش . لبهای کسش بزرگ بود و خیلی نرم . کردم توی کسش و شروع کردم به عقب جلو کردن . وقتی شکمش به شکمم میخورد دنیا رو سرم خراب میشد . زن داییم سست شده بود و منم داشت آبم میومد . گفتم آبم داره میاد . حرفی نزد و همونجوری ریختم توی کسش . چند لحظه ای همون حالت خوابیدم روش . وقتی کیرم که شل شل شده بود بیرون آوردم ، آبم رو لای کسش میدیدم . گفتم خطرناک نیست . خندید و با لرزش صدای خوشکلش گفت نه عزیزم . بلندش کردم و دوش گرفتیم و رفتیم توی اتاق . و شروع کردیم به صحبت کردن با هم . زن داییم گفت چرا ازدواج نمی کنی ؟؟ گفتم میترسم که نتونم توی سکس موفق باشم . زن داییم گفت مطمئن باش خیلی موفق میشی . معلوم بود که از رابطه با من کاملا راضی بود . کم کم دل فاسدم آروم گرفته بود . گفتم جای زخم چطوره ؟؟ گفت : عالیه .
غروب شد و مامان اینا از سر مزرعه اومدن .و سراغ زن داییم رو گرفتن . گفتم خوبه ، تو اتاق خوابه ...
امیدوارم هیچ وقت عاشق زن متاهل نشین ...

نوشته:‌ ممد جون

سلام

این روز ها داستان های سکسی زیاد شده اما معلوم نیست چند تاش واقعیت داره.البته قصد توهین ندارم میخوام بگم اگه قراره داستانی رو بگیم اگه واقعی باشه خواننده لذت بیشتری می بره

داستان سکس من بطور واقعی و غیر قابل انتظار بود.یک روز مثل همه روز ها به خانه زن دایی که تازه خانه دار شده بودن برای کمک به انجا رفتم.زن دایی من ادم خوبیه و اصلا انتظار نمی رفت نه اون و نه من سکس باهم رو تجربه کنیم.خلاصه........

بعد از کمک کردن تو چیدن لوازم منزل و کارهای متفرقه من نشستم رو مبل خستگی در کنم.داشتم با موبایلم عکس های شخصی و خانوادگی خودمو نگاه میکردم که زن دایی واسم چای اورد و گفت چی نگاه میکنی ذل زدی به گوشی یهو تو دهانم امد و گفتم عکس نامزدمه.جا خورد و گفت شیطون تو هم اره.خندیدم گفتم مگه ما دل نداریم من شرایط ازدواج ندارم چه کار کنم.زن دایی زیبا که باورش شده بود گفت خوب کیه کجاست چطوری باهاش اشنا شدی...خلاصه کمو بیش یه چیزای رو هم کردمو تحویلش دادم.ما مرد ها که خوب تشخیص میدیم زن ها و دختر ها کی حالشون عوض میشه تو چشای زن داییم نگاه کردم دیدم با لذت خاصی به من نگاه میکنه.منم زود دنبال بحث رو گرفتمو گفتم الان همه پسرا زود یکی و انتخاب میکنن باهاشون عشق میکنن ما هیچی نداریم.بشوخی گفتم یکی هم پیدا نمیشه واسه ما خندید و گفت هست باید بگردی من که فکر نمیرفت زن دایی من شهوت گرفتتش به بهانه ناهار گذاشتن رفت تو اشپزخانه. منم از زور شهوت ولو شدم رو مبل یه کم چشامو بستم بلکه ازون حالت بیام بیرون.یکی دو دقیقه ای گذشت دیدم زن دایی داره از تو اشپزخانه به من نگاه میکنه و می خنده ماندم چی بگم که دیدم امد جلو گفت پاشو برو اب بزن صورتت.امدم که برم خندید باز منم برگشتم گفتم بخند ما شانس نداریم همه مارو مسخره میکنن اخر حرفمم گفتم هی یکی نیست به داد ما برسه.زن دایی گفت مگه چته چی میخوای من با تعجب گفتم همه پسرا عشقو حال میکنن ما نداریم.انگار زن دایی دلش به حالم سوخت که واعقا بعد سکس خودشم اقرار کرد که دلش سوخت.خلا صه من رفتم تو اشپز خانه بصورتم اب بزنم که دیدم زن دایی رفت تو اطاق خودش من بی خیال صورتمو شستم امدم که بیام رو مبل یهو دیدم زن داییم یه دامن نه خیلی کوتاه اما کمی تنگ پوشیده و ارایش کرده از تو اطاق داره می خنده.کیرم مثل فنر باز بلند شد تو دلم گفتم شانس در خونه تو زده.امد اطاق و گفتم زن دایی خودی بهم زدی خبریه گفت امید خان مگه ما دل نداریم اخ ته دلم ریخت.گفتم چرا نه چقد خوشگل شدی با تشکری زود رفت رو مبل نشست و گفت ماندم ناهار چی بزارم گفتم کاری نداره بیا تا من کمکت کنم زیبا بلند و شدو گفت حال ناهار گذاشتن ندارم من که فهمیدم منظورش چیه گفتم اره بابا ناهار کی می خوره.امد با یه فاصله کم پیشش نشستم منکه مرده بودم اخ اینقد خوشگل شده بود که نگو.زن داییم مثل دخترای 20 ساله شده بود منم که دنبال بهانه بودم لا ا قل کمی لب بگیرم چون فکر نمی کردم زن دایی بهم کس بده.گفتم زن دایی همه دوستام هر روز میرن عشق و حال من تنها می مونم زن دایی گفت چرا مگه تو کسی رو نداری گفتن نه.زود گفت دروغ پس اون عکسا مال کی بود گفتم با سر کارت گذاشتم یکم خندیدو گفت خوب توهم یه دختر پیدا کن.منم جواب دادم دختر فایده نداره زن خوبه.زیبا گفت چرا زن ماندم چی جواب بدم گفتم اخه زن بهتره مثل دخترا کم رو نیست.اون که فهمیده بود چی میگم رفت تو اشپز خانه سبزی شستن من فکر کردم از حرف من بدش امد.گفتم الانه که صد تا فحش بده و ابرومو ببره.امدم تو اشپز خانه به بهانه اب خوردن امدم که لیوان بردارم دیدم داره به جلوم نگاه میکنه خندید و برگشت من که فهمیدم کیر مو دیده بزرگ شده سبزی هارو نصف کاره ول کرد رفت تو اطاقش دیدم داره دامنشو میزنه بالا با دستمال جلوشو پاک میکنه البته منو ندید که دارم نگاه میکنم.امدم جلو اطاق با سرفه متوجه اش کردم که میخوام بیام تو.اونم فهمیدو گفت بیا تو.رفتم تو اطاق گفتم چیکار میکردی گفت هیچی یه دفعه گفت زن واسه چی میخوای من این دفعه خندید م گفتم مردا واسه چی می خوان.زن داییم با لحنی شهوتی گفت اخه خوب نیست ابروت میره گفتم کی می فهمه یهو دیدم دستشو کرد تو شرتش و اب کسش رو جلوی من پاک کرد گفتم زن دایی چی پاک کردی گفت یعنی تو نمی دونی پرو پرو گفتم نه گفت تو برو مال خودتو جمع کن باورتون نمیشه شلوارم خیس خیس شده بود کیرمم که تابلو.گفتم نه بابا من چیزیم نیست امد جلوم گفتم چیزی میخواد بگه یهو با پشت دست زد رو کیرم گفت اینو میگم من دیگه اب دهانم خشگ شده بود بازم گفتم نه بابا من حالم خوبه زن دایی زیبا که دیگه جلو من هی اب کسشو پاک میکرد گفتم خیس خیسه.گفت اره گفتم حالا حال کب خرابه گفت پر رو تو خیسش کردی من گفتم کو هی دروغی دستمال میکشی یه دفعه دیدم دامنشو زد بالا گفت دست بزن ببین مات و مبهوت به پاهای سفیدش نگاه کنم به شورت سفید توریش نگاه کنم یا به کسش دست بزنم.یهو گفت مردی ببین خیسش کردی دستم که می لرزید اروم از رو شرت زدم به کسش خیس خیس که دیگه دستمالو گذاشت روش.گفتم حالت خیلی خرابه گفت اخه کسم حساسه.یهو دستشو اورد روی کیرم کشید و گفت وای این چیه بلند کردی.گفتم هی ما دل نداریم ما شانس نداریم ولش کن خندید و گفت لوس نشو امید دیدم دستشو اورد جلو کیرمو اروم اروم می مالید من که جان نداشتم و شهوت سر و پامو گرفته بود اروم زن دایی بهم گفت چشات خماره بیا بخواب رو تخت یکم بهتر شی.نشستم رو تختش دیدم رفت تو اون یکی اطاقش زود امد و گفت میخوای برات بمالم ابت بیا ارضا شی. من که حواصم نبود چی میگه گفت اره شلوارمو دادم پایین اروم داشت می مالید گفتم زن دایی جان من فقط یه بار گفت چی یه بار گفتم یه بار بره توش زود گفت نه نه امید جان گناه داره اون گفت باشه حالا دیدی من شانس ندارم زن دایی تا چهره ناراحت منو دید گفت اخه چی کنم گفتم زن دایی دامنت و بده بالا بشین روش گفتم الان صد تا بهم میگه دیدم دامنو زد بالا شورتش که خیس خیس داد پایین امد که بشینه گفت فقط این یه بار ها.منم زود گفت باشه باشه خیلی دوست دارم دیدم گیرمو گرفت اول گذاشت رو کسش با اب کسش خیسش کرد اروم نشست روش اخ مردم اخ مردم من شروع شد که دیدم زود در اورد از کسش گفتم چرا در اوردی گفت اخه داد نزن ابروم میره کگفتم باشه اخ اگه بدونی چقد گرم بود کسش من گفتم بیا دیگه زیبا جون یهو پرید بغلم با خنده گفت چشم عزیز دلم بلند شد کیرمو گرفت اروم نشست روش گفت مزه میده گفتم اره ممنون عجب کسی داری خندید و گفت مال تو.دو سه بار تلمبه زد گفتم اخ داره میاد دستامو گرفت گفت جانم بیار جانم بیار گفت بریز توش از ترس حامله شدن گفتم بلند شو بلند شو داره میاد زن دایی گوش نکرد تند تند بالا و پایین میکرد اخ جاتون خالی تمام ابمو ریختم تو کسش بعد گفت مزه داد گفتم زن دایی حامله نشی گفت بستم لوله هامو.دو سه دقیقه ای نشست روم ابم حسابی خالی شد گفتم پاشو گفت نه کجا برم گفتم بیا بغلم کمی نازش کردمو تشکر و دوست دارم بابت حالی که دادی گفت نوش جانت مزه داد گفت مزه داد حسابی وقتی رفت دستشویی امد شورتشو عوض کرد و گفت یه حمام امد گردنم منم خندیدم گفت دیگه نگی بد شانسم گفتم نه گفت فقط بخاطر اینه دلم واست سوخت بهت حال دادم تشکر کردمو با یه لب امدم خانه رفتم حمام اون روز هنوزم یادمه......دوستدار شما امید از همدان

این بود سکس من و زن دایی زیبام

نوشته:‌ امید

همزمانسازی محتوا