زندایی

سلام بر همه ی دوستان
داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم مال زمستان 91میشه من اهل قم هستم من توی یه فیزیوتراپی کار میکنم اسمم کیوانه 27سال سن دارم استیلی خوبی هم دارم.بگذریم بریم سراغ داستانی که برام اتفاق افتاد.من یه زندایی دارم که اسمش پارمیداست.سن35ساله قدش 180 پستان90 دور باسن100.ادم خوش استیلیه(استیلی مثل سبیل کن). این زندایی من برخلاف اسم باکلاسش معمولا چادرسرمیکنه. یه روز داییم بهم زنگ زد گفت که کیوان زندایت از راه پله افتاده.کمرش مشکل پیدا کرده مچ پاشم شکسته بردمش دکتر.بعد بردمش رادیولوژی عکس گرفته. دکترش گفته باید فیزیوتراپی انجام بده تا بتونه سلامتی خودش رو بدست بیاره پاشم گچ گرفتن. گفتم دایی اگه شما میتونین بیارین فیزیوتراپی ادرس بدم. گفت من فعلا یه هفته هستم میتونم خودم بیارم. اخه داییم شغلش تجارته یعنی به خاطر شغلش معمولا ماهی دو هفته از خونه دوره. ادرس دادم زندایی اورد فیزیوتراپی. حالش زیاد خوب نبود درد میکشید تمام دستگاههای فیزیوتراپی پر بود نیم ساعتی نشست به داییم گفتم اگه کاری داری برو انجام بده من خودم جابجا میکنم زندایی رو برای بردن روی دستگاهها.من کیرم داشت میترکید بابت بغل کردن زنداییم پیشاپش. داییم رفت به کارش برسه منم گاهی به مریضا سر میزدم گاهی هم به زنداییم. خلاصه یه دونه تختا خالی شد برای زنداییم.اروم زیر بغلشو گرفتم منم دور کمرشو گرفتم بردم رو تخت خوابوندم کیرم از روی شلوار تابلو شد ولی نمیدونم زندایی تو اون مریضی حواسش به من بود یا نه.دراز کشید رو تخت.چون مچ پاش تو گچ بود باید دستگاه رو فقط رو کمرش میزاشتم.وای دل تو دلم نبود زنداییم برگشت و به روی شکم خوابید و دستگاه رو روشن کردم پدهایی که باید رو کمرش میزاشتم خیس کردم. فقط چند ثانیه مونده بود تا من لخت کمر زندایی رو ببینم پیراهنو اروم زدم بالا وای توصیفش برام سخته چطور بگم کمر سفید مثل برف برف.زنداییم که لبه تخت بود کیرمو اروم مالوندم به پاش طوری که شک نکنه .نوک انگشتامو گذاشتم رو کمر هی تکون میدام هی میگفتم اینجا اینجا. گفت کیوان جان دستمو هرجا گذاشتم تو هم بذار اونجا وای داشتم میرمدم دامنشو یه خورده داد پایین انتهای ستون فقرات نزدیک کونش دست گذاشت یعنی ته ستون فقرات.(اگه دقت کرده باشین فیزیوتراپی هرتخت کنارش پرده کشیدن تا راحت بتونه دراز بکشه کسی هم نتونه ببینه)منم سریع پردرو کشیدم تا کسی نبینه دستم گذاشتم اونجا گفتم اینجا زندایی داشتم کف میکردم کف دستم درست روی نصف کونش بود یه ذره که با دست مالش دادم دستگاه رو گذاشتم تایمر هم روی بیست دقیقه گذاشتم به زندایی هم گفتم راحت باش من خودم فقط میام اینجا رفتم به مریضای دیگه هم سر بزنم دقیقا هر5دقیقه به تخت زندایی سر میزدم تا کاری داشته باشه انجام بدم.10دقیقه که گذشت رفتم سر زدم گفت کیوان اگه میشه درجشو یه ذره زیاد کن.منم زیاد کردم تاکمرنازش حسابی حال بیاد رفتم. تایمرش که به صدا دراومد رفتم به کابینش سر بزنم دیدیم قشنگ زندایی کوس طللا برای خودش خوابیده منم لبمو گذاشتنم روی لمپرای کونش یه بوس کوچولو کردم اصلا کیرمو نمیتونستم بخوابونم.بعد بیدارش کردم گفتم زندایی میخوام یه دستگاه دیگه بذارم رفتم یه دستگاه دیگه رو اوردم که پماد دیکنوفناک روی محل درد میریزن ماساژ میدن به زنداییم گفتم زندایی باید دامنتو یه ذره پایین ببرم تا پماد به دامن شما نخوره. یه ذره کشیدم تا سوراخ کونشو داشتم میمردم .در حین ماساژ دادن فقط داشتم سوراخ کونش دید میزدم.بعد شروع کردم به پرسیدن سوال که چطور شد افتادی تا زبون خودش بشنوم چی شده گفت میخواستم برم خرید کنم که از روی پله ها افتادم زمین.موقع ماساژ انگشت کوچیکه دستمو ازاد میکردم میخورد به سوراخ کونش .بهش گفتم زندایی اگه دایی بخواد بره چطوری میخوای بیای اینجا.گفت خودم هم موندم چون دکتر برام20جلسه نوشته دایت نهایت یک هفته میتونه منو بیاره.خلاصه اون روز گذشت رفتم خونه به پدر و مادرم ماجرارو گفتم.پدرم گفت امشب که دیگه وقت نمیشه فرداشب میریم خونشون.خونمون نیم ساعت با هم فاصله داشت. فرداش زندایی اینا اومدن فیزیوتراپی انجام دادن. موقع رفتن گفتم زندایی پارمیدا ما امشب میایم خونتون.گفت ساعت چندمیاین گفتم پدرمو مادرم زودترمیان ولی من باید بمونم کار مریضا تموم شد بیام وقتی بهش نگاه میکردم ازدیدن کونش تو چشام موج میزد.شب رفتیم خونشون خلاصه بعد از کلی صحبت کردن در مورد نبودن داییم که یه فکر به ذهن داییم رسید من کلکو پر ریخت .برگشت گفت اگه کیوان بتونه دستگاهو بردار بیاره اینجاخوبه منم چون میدونستم ظهرا نمیشه گفتم دایی من ظهر نمیتونم دستگاهارو بیارم به خاطر داشتن مریضا شاید بتونم از دکترفیزیوتراپی اجازه بگیرم برای شبا گفت اشکال نداره اجارش هر چقدر باشه میدم(چون فکر کنین داییم یه خورده پولداره چرا اون 2 تا دستگاه رو از بیرون نمیخره.چون اولا بعد از سلامتی مریض دیگه دستگاه فیزیوتراپی برای خونه هیچ ارزشی نداره ثانیا یک نفر هم باید میبود که دستگاهارو روی بدن مریض بذاره).اون شب تموم شد رفتیم. من فقط به این فکر میکردم که شرایط جورمیشه دستگاهارو بیارم یانه .این 2تادستگاه زیادبزرگ هم نیست تو 2تاکیف هم جا میشه.فرداش رفتم ماجرارو به دکتر فیزیوتراپی گفتم بالاخره من شاگردش بودم درهر صورت مطمن بودم بهم اجازه میده.ولی گفت اگه مشکلی پیش اومد خودت باید خسارتشو بپردازی.غروب همون روز داییم اینا اومدم ماجرا رو گفتم خوشحال شد ولی بیشتراز همه من خوشحال بودم .داییم رفت یه سری وسایل برای خونه بخره. نوبت زندایی شد اومد روی تخت دراز کشید دیگه اجازه ندادم خودش پایین بیاره دامنشو. خودم پیراهنو یه ذره دادم بالا دامنشو کشیدم پایین گیر کرد به شرتش. دیگه داشتم میمردم شرت توری سیاه به ناخونام برخورد کرد.با خودم گفت اگه تا 3روز دیگه بخوام با زندایی همخوابی کنم حداقل باید بپزمش. دستگاهو گذاشتم تو دلم گفتم بذار یه ذره کرم بریزم زندایی اذیت کنم شماره دستگاه تا اخر زیاد کردم یکدفعه زندایی داد زد اخ سوختم کیوان چکارمیکنی گفتم زندایی ببخشید حواسم نبود.گفت عاشقی مگه دیگه جوابشو ندادم فقط به قوس کونش نگاه میکردم دستگاهو گذاشتم رفتم به کارای دیگه برسم .موقع ماساژدادن با دستگاه رسید.چون دستگاهای مورد استفاده برای زندایی این 2تابود.رفتم شروع کردم تا ماساژ بدم دامن دادم پایین شورت توری دیگه دیونم کرده بود دوتاهندونه زیر بغلش گذاشتم ازش تعریف کردم گفتم حیف به این استیل نازی نیست که درد بکشه گفت ای کاش یه ذره دایت به من اینجور بها بده.گفتم زندایی اینجوری هم نیست دایی سنگدل باشه بالاخره شرایط کاریش طوریه که باید اینور اونور باشه مشغله فکریش که یه کم حواسش به شما نیست.گفتم من تلافی میکنم تو این مدت.گفت تو که همه جوری منو شرمنده میکنی اینجام اومدم بهت زحمت دادم.گفتم تاباشه از این زحمتا من 2هفته دیگه پیش شما هستم همینجور که باهاش صحبت میکردم کیرمو اروم میمالوندم به روناش دل جرات پیدا کردم بادستم اروم کونشو میمالوندم تا برای خونشون که رفتم اماده کرده باشمش.البته من طوری میمالوندم انگشتامو به کونش که فکرکنه دستگاه ماساژباعث میشه.البته میتونستم با مالوندن کیرم به راناش ابمو بریزم ولی میخواستم پر پر باشه کمرم تا برای خونشون بریزم تو کوسش.3روز همش گذشته بود از اومدن زندایی به فیزیوتراپی ولی دیوانم کرده بود.خلاصه 7روزی که قرار بود داییم پیش زنداییم باشه تموم شد .روزهفتم خودش اومد برای تصفیه حسابو دادن پول بابت اجاره. دویست هزارتومان دستی به دکتر داد گفت مابقی هر چقدر شدبه کیوان بگین من میریزم به حسابش تا برای شما بیاره.بعد دایی بهم گفت کیوان زنگ زدم به خواهر پارمیدا تا برای درست کردن غذا واینکه پارمیدا تنها نباشه به خونه گاهی اوقات سربزنه.چون خواهرپارمیدا یه بچه شیطون 1ساله داشت واعصاب پارمیدارو خورد میکرد خیلی کم میمود اونجا.خلاصه زنداییم باید قبول میکرد تون اون شرایط که کمرش درد داره بعلاوه شکستن مچ پاش شوهرشم که نیست. خواهرش بیاد اونجا. خونه خواهرش تا خونه داییم1ساعت فاصله بود.روز هشتم سر رسیدمن لحظه شماری میکردم تا شب برسه.کارم که تموم شد دستگاهارو برداشتم رفتم داروخانه 5تا پماد دیکنوفناک هم خودم خریدم چون پماد بهترین چیزی بود که من میتونستم به کون زنداییم برسم.رسیدم دم خونشون زنگ زدم دروباز کردن رفتم بالا سلام علیک کردم با زندایی خواهرشم از تو اشپزخانه اومد سلام علیک کردیم داشت شام درست میکرد من گفتم زندایی من باید برم شام نمیخورم اگه میشه بریم من دستگاه رو بذارم رم کمرت گفت اولا که شام میخوری بعد من به بابات گفتم که شاید بعضی شبا برای خواب اینجا بمونی همین که زنداییم گفت برای خواب بمونی تو کونم انگار عروسی شد. شام خوردیم قورمه سبزی .تاساعت11نشستیم صحبت کردیم.ساعت11شد زنداییم گفت بریم دستگاه رو بذار رو کمرم.از یه طرف دوست داشتم دستگاه رو زودتر بذارم تا زود تموم بشه .ازطرفی هم دوست داشتم دیرتر بشه تا خواهرش بخوابه.رفتیم تواتاقش خواهرشم رفت اتاق خواب دیگه بخوابه البته زنداییم به خواهرش گفت بیا همینجا پیش من بخواب .گفتش من خسته ام سروصدای شما هم زیاده نمیتونم اینجا بخوابم.2تاتخت توی اون اتاق بود که زنداییم گفت اگه دوست داشتی همینجا بخواب. وای من همیجور از لب لوچم شهوت میریخت پایین.اول دستگاهو گذاشتم بعدبه زندایی گفتم من میرم دوش میگیرم تا تایمردستگاه بوق بزنه رفتم دوش گرفتم20دقیقه بعد اومدم دیدم زنداییم خوابیده.بعداروم دامنشودادم پایین تاپماد بریزم زندایی بیدارشدگفتم این ماساژو اگه بیشتربدم امکان خوب شدن هم زیاده گفت اگه خودت خسته نمیشی ماساژبده نیم ساعتی مالوندم وقتی مطمن شدم کامل خوابه دامنشو تا سرزانو اوردمش پایین دیگه داشتم دیوانه میشدم شرتمو اوردم پایین ارودم کیرمو مالوندم به کونش.از شق درد داشتم میمردم یه کم پستان اندازه نارگیلشو مالیدم دیگه خوابم میمومد نه حوصلشو داشتم دیگه کاری کنم نه وقتشو چون بایدمیخوابیدم فرداصبح برم سرکار.صبح بیدارشدم صبحانه خوردم دوتاساک هم دستم برای بردن دستگاها. توماشین بودم همینطورفکرمیکردباخودم گفتم بابامن که خرحمالی زندایی دارم میکنم پس چراخودشو نکنم.تصمیم گرفتم تو خواب هم شد اینکارو بکنم.چون من کسایی رو توفامیل میشناختم تا فقط پارمیدا رو با بلوز شلوار ببینن. چه برسه به من که دیگه کوسشو هم دیده بودم.شب شد به زنداییم زنگ زدم چیزی برای خونه لازم داری گفت بیاخونه پول بهت میدم فرداشب بخر.رفتم خونه مثل همیشه پذیرایی نشستیم چایی خوردیم خواهرش هی سربه سرش میذاشت میگفت این شوهرت میتونست یک هفته ازکارش بزنه تاتورو درمان کنه اقا کیوانه هم به کارش برسه.من گفتم من مشکلی ندارم زندایی از من جون هم بخواد بهش میدم گفت اره خوب شانس هم خوب چیزیه ادم داشته باشه دیگه با حرفام پارمیدارو تو دوستم مثل موم گرفته بودم هرموقع که من میومدم خونه.خواهرزاده پارمیداخواب بودمن گفتم من که هر وقت میام این خوابیده پس کی بیداره.زنداییم گفت تا قبل از اینکه تو بیای مخ مارو میخوره بخاطره همین خسته میشه میخوابه.خواهر پارمیدا یه سری قرص بود داد تا پارمیدا بخوره گفتم زندایی این چه قرصای میخوری گفت دکتر بهم داده مسکنه ارامبخشه با قرصهای تقویتی.خلاصه با خودم گفتم این باخوردن این قرصها شبا گوز گوز میشه دیگه چیزی نمیفهمه تو خواب.ساعت11/5شد زنداییم از تو اتاقش صدام زد رفتم وای چی داشتم میدیدم زنداییم شلوار خواب چسبان پوشیده بود درسته من موقع فیزیوتراپی کوسو کونشو دیده بودم ولی این بار با اراده خودش لباس راحتی پوشیده بود.رفت دراز کشیدرو تخت گفت درو ببند فکر کنم شهوت زندایی داش لبریز میشدرفتم کنارش شروع کنم.گفتم زندایی میخوای از فردا یه کم زودتر دستگاه رو بذارم پشت کمرت.برگشت بهم گفت من فکرمیکردم تو دوست داشته باشی اخرشب موقع خواب بذاری.گفتم اشکالی نداره هرطور توراحتی زندایی.برق روشن بوددستگاهوگذاشتم منم تخت کناری درازکشیدم با گوشیم ور میرفتم.یه دیدی هم به کمرزندایی جون میزدم تصمیم گرفته بودم اگه بشه شب حداقل لاپایی به زندایی بزنم تا ابمو رو بریزم.یه نیم ساعتی گذشت تا شروع کنم به ماساژ دادن بادستگاه.وقتی که ماساژتموم شدبرقو خاموش کردم اول 2بار زنداییمو اروم تکون دادم تا اگه بخواد بیدار بشه من دست بکارنشم خوشبختانه بیدار نشد اروم رفتم روتخت بغلش دراز کشیدم بازوهاشو بوس میکردم دستمو بردم با شکمش بازی کردم وچندبار لاپایی زدم از بخت بدم از اتاق خواهرزنداییم صدایی اومد بچه ش بیدار شده بود گفتم الان من رو تخت باشم خواهرش هم بیاد درو باز کنه کارداشته باشه منوکنارخواهرش ببینه بیچاره میشم.تف به بخت بدم رفتم روتختم خوابیدم.صبح شدرفتم سرکار ساعت11تلفنم زنگ خورد بابام بود گفت اگه زندایت شبا تنها نیست تو بیا خونه.گفتم باشه اگه بشه میام خونه.کارم تموم شد لیستی که زنداییم اماده کرده بودبرای خرید رواماده کردم تا وسایلشو بخرم بعلاوه بقیه وسایل3کیلو موز هم نوشته بود.وسایلو خریدم رفتم خونه زندایی وسایلو تو اشپزخانه گذاشتم گفتم زندایی من باید شب برم خونه.گفت امشب پیشم بمون خواهرم غروب رفت خونشون.شامو درسته کرده رفته که فردا بیاد دل تو دلم نبودبرای اخرشب.شاموخوردیم نیم ساعت بعد زندایی گفت کیوان حالشوداری شیرموزدرست کنی منم گفتم حتماهرچی شمادرخواست کنی اجرامیکنم.شیزموز اماده کردم زندایی2لیوان پرخوردگفتم زندایی نترکی.گفت اگه تو چشم نزنی طوریم نمیشه.تودلم گفتم امشب منم بهت ویتامین میدم.واماشب سرنوشت ساز فرا رسید.گفتم زندایی اگه میتونی برو یه دوش بگیر تا پمادهایی که به بدنت زدم تمیز بشه گفت من که مچ پام تو گچه. گفتم خوب دورش یه چیزی بپیچ بعد برو.رفت لباساشو از تو کمد برداشت رفت حمام.منم خودمو مشغول کردم تا پارمیدا بیاد. از حمام اومد رفت رو مبل نشست من همین که دیدمش اب دهنو خواستم قورت بدم که بگم عافیت باشه سرفه ام گرفت از طرز لباس پوشیدن پارمیدا.یه تاپ بنددار ابی که تا بالای خط سینهاش بود با یه دامن گلی گلی تابحال اینقدر راحت ندیده بودمش.وای گردنش مثل برف بود.پارمیدا قرصاشو خورد نیم ساعتی گذشت رفتیم برای گذاشتن دستگاه.تو اتاق کلی باهم صحبت کردیم ولی پارمیدابیشتردوست داشت صحبتهاشو درموردلذتهای دوست داشتنی ادم باشه.پرسیدکیوان تو از کدوم لذت ادم بیشترخوشت میادپرسید اصلاتو دوست دختر داری.گفتم اره یه دونه ای دارم .گفت خونشون هم میری من قشنگ متوجه بودم زندایی کیر میخواد.منم بهش یه دستی زدم گفتم اره اگه خونشون کسی نباشه زنگ میزنه برم پیشش.منظورم قشنگ بهش رسوندم.کیرم الارمش دیگه داشت به صدا در میومد هی داشت شق شق میشد.یکی دو باری که دستمو بردم کیرمو دستم بگیرم زیرچشمی دید ولی چشماشوبست.دمر بود گردنش طرف من بودچشماشو بسته بود که با زبانش دور لبش بازی میداد.ماساژم تموم شد.اروم دامنشو از پایین پاش دادم پایین تا ته کونش .وای شورتی ازاین بنددار بود که بندش دقیقا تو کونش بود رفتم برقو خاموش کردم کنارتخت نشستم باساق پاش ده دقیقه ای ور رفتم. پاشوبوس میکردم چه حالی میدادساق به اون کلفتی رو بوسیدن.رفتم روتخت کنارش دراز کشیدم.دستموگذاشتم روکمرش شروع کردم مالش دادن.اروم دستمو گذاشتم رو کونش.با لمپراش بازی کردم.دم گوشش گفتم زندایی دایی هرچندشب لمپراتو دست میگیره.لباشومیبوسیدم.بندشورتشو زدم کنار کیرموباتف خیس کردم گذاشتم دم کوسش .ده دقیقه اروم بالا پایین رفتم .کیرمو دراوردم لای پاش گذاشتنم ابم بافشار زیاد اومدهمچین بغل کردم زنداییم یه تکونی خودشو داد اروم یه اهی سرداد.زندایی هم ارضاشدبازوهای نازشو بوسیم رفتم خوابیم.صبح نزدیک بودازکارم جابمونم چون خیلی خوابم میمومد.خلاصه باهر سختی بودرفتم سرکار.نزدیک به یه هفته من فقط میرفتم خونه زندایی و دستگاه رو میزاشتم بعد شبش میرفتم خونه خودمون.همش دو تاسه جلسه دیگه مونده بود تموم بشه .شب شد میخواستم برم خونه زندایی اول رفتم داروخانه کاندوم با طعم انار گرفتم چون میدونستم راحت میتونم کوس زندایی رو تنگ کنم بعد فروکنم.رفتم خونه سلام احوالپرسی کردیم هنوز ننشستم روی مبل زندایی گفت خواهرم دیگه این سه شب نمیتونه بیادتوبایدپیشم بمونی زنگ بزن به خونتون بگو.زندایی گفت تا چیزی بخوری من میرم حمون بدنم کرم گرفته بشورم.رفتم نون پنیر برداشتم خوردم دیدم زندایی ازحموم دراومد رفت اتاق خوابش.بعداز ده دقیقه اومد بیرون.اومد پیشم نگاهش کردم دیدم خودشو کرده عروسک.یه جور خودشو ارایش کرده بود شده بود ناز ناز.متلکی انداختم گفتم میخوای بری عروسی.خنده ای کردگفت من اگه به خودم برسم از همه سرترم.شام درست کردخوردیم گفت کیوان بریم تو اتاق .گفتم شما برین من برم دستشویی بیام.بعداز دستشویی رفتم دیدم زندایی دامنشو در اورده با یه شلوارک تنگ دراز کشیده البته برقو خاموش کرده بودمن خودم روشن کردم که بند بساط زندایی رو دیدم.دستگاه اول که برق باید میزاشتم رو توی پنج دقیقه تموم کردم چون نقشه خوبی داشتم دستگاه دوم رو چند دقیقه گذاشتم تموم شد به زندایی گفتم میخوای با روغن گیاهی ماساژ بدم یه پنج دقیقه ای رو مخش کار کردم بعد قبول کرد.گفتم پس بریم تواتاقی که خواهرت میخوابید اونجاچون تختش دونفره بود منم میتونستم راحت رو تخت باشم ماساژ بدم.دیگه شکی تو کارنبودمطمن بودم امشب میتونیم تو بیداری باهم حال کنیم.گفتم زندایی شما راحت بخواب شروع کردم یک ربع گذشت دیدم صدای اه و ناله زنداییم بلند شد دیگه معلوم بود داره حال میکنه شلوارک تا نصف کونش دادم پایین اروم میمالوندم به کونش.رفته بودتو فضا.رفتم کیرمو اروم چسبوندم به کمرش تابلوبود که بهش چسبوندم چون رو کمرش حس میکرد کیرمو. گفتش کیوان من دارم میمیرم تمومش کن .دیگه معطل نکردم کیرمو کاندوم زدم گذاشتم توسوراخش خودمو انداختم روش چشماشو بست چیزی نگفت نالهاش گوشمو کر میکرد.کیرمو گذاشتم تو کونش پنج دقیقه ای تلمبه میزدم گفتم زندایی برمیگردی برگشت کوسشو یه خور لیس زدم دیدم داره خودشو تکون میده دیگه اب وقتی از کوسش بیرون اومد زبون نزدم حالم بهم میخورد.دراز کشیدم روش ده دقیقه ای با کاندوم کردم تو کوسش بعد کاندوم دراوردم دوباره فروکردم توش ولی لذتی دیگه ای داشت بدون کاندوم.ابم داشت میمومد کیرمو دراوردم گذاشتم لای پاش ابمو تموم ریخت روتختخواب. بعدازدو دقیقه که روش بودم تختو تمیز کردم کنار هم خوابیدم تاصبح.این دوشب باقی مونده هم گذشت ولی تابه الان که نزدیک یکسال گذشته دوبار دیگه کردمش.ببخشیدکه طولانی شد.

نوشته: کیوان

سلام
یاسین هستم 18 ساله .
سه چهار ماهی هست که با سایت شهوانی آشنا شدم.اونم به خاطر فیلتر شکنی که دوستم برام اول تابستون امسال رو لب تاب نصب کرد.
من تا حالا تجربه 3 بار گی با همین دوستم که اسمش امین هست و یک بار هم سکس با زنداییم رو دارم.
داستان های گی خودم رو دارم مینویسم اما الان این خاطره سکس با حال من با زنداییم هست.
من یه پسر سفید و خوش فرم هستم برای همین هم سه بار گی داشتم چون مردها هم از بدن من خوششون میاد.صورت زیبایی هم دارم که روی پروفایلم عکسم هست.
خاطره سکس من برای حدود دو ماه پیشه. آخرای تابستون
زنداییم اسمش نرگس هست. یک زن حدود 28 ساله هست که چهار پنج ساله که با داییم ازدواج کرده. واقعا خوشگل و خوش فرم هست.فکر کنم قدش تقریبا 165 باشه و هیکل مناسبی داره. اون اول که ازدواج کردن من سیزد چهارده سال بیشتر نداشتم برای مین هر موقع همدیگه رو می دیدیم با هم دست میدادیم و تو عید دیدنی ها هم روبوسی میکردیم.خیلی بهم حال میداد. اما یواش یواش از وقتی بزرگتر شدم و به قول معروف بالغ شدم دیگه دست نمیدادیم. اما باز جلو من خیلی پوشیده راه نمیرفت و هر وقت میومد خونمون یا میرفتم خونشون فقط یه روسری سر میکرد اما دیگه مانتو یا چادر سر نمیکرد. احساس میکردم جلو من یه کم راحت تره تا مردای دیگه.
پدر مادر من قرار بود برن شمال خونه عمه ام اینها اما من تابستون کلاس زبان میرفتم و این هفته آخر بود و بعدش هم امتحان داشتم.برای همین نمیتونستم باهاشون برم.از طرفی پدرم هم فقط برای اون تاریخ اداره شون مرخصی داده بود.
قرار شد من بمونم خونه فامیل ها و تصمیم بر این شد که خونه داییم برم.چون خود داییم هم پیشنهاد داده بود.
خیلی پکر بودم که نمیتونستم برم شمال. عاشق دریا و شنا تو دریا بودم اما کاریش نمیشد کرد.فقط اینکه میتونم تو این یه هفته زنداییم رو بیشتر ببییم یه کم آرم کرده بود
مجبوری موندم تهران و این یه هفته هم مهمون دایی اینها بودم.
بعد از ظهرها میرفتم کلاس اما صبح ها وقتم خالی برد و معمولا خ.منه که بودم میرفتم کتابخونه محل و زبان کار میکردم اما الان راهم دور شده بود و همون تو خونه دایی درس میخوندم.دو سه روز اول خیلی عادی گذشت و فقط گاهی زنداییم رو دید میزدم اما خیلی لباسهای چسبون و شهوتی جلوم نمی پوشید.برای همین خیلی تو نخ نبودم.
تا اینکه روز چهارم صبح بلند شدم. هر چی صدا زدم زندایی جواب نداد.یواشکی رفتم تو اتاق خواب یدم از حموم داخل اتاق خواب صدای دوش آب میاد.فهمیدم حموم هست.
سریع رفتم سر کمد دیواری و دنبال آلبوم عکسای دایی و زندایی گشتم.آخر بعد چند دقیقه پیداشون کردم و شروع کردم دیدن. عجب عکسایی بود.عکسای عروسی. عکسایی بود که زنداییم با یه شرت جین کوتاه و یه تاب رو تخت خوابیده بود.
عکسایی بود که زندایی یه تاب مشکی چسبون پوشیده بود و لباس تنگش سینه هاش رو نزدیک هم کرده بود و بالای سینه ش بیرون بود و شکمش با هم پیدا بود با یه شلوارک سفید کوتاه.
یه عکس بود که زنداییم یه لباس شبیه لباس بلندای هندی که اسمش رو نمیدونم پو.شیده بود و بالای سینه ش معلوم بود.
عکسای خیلی قشنگی بودن.کلی حال کردم.تا اینکه دیدم صدای دوش قطع شد.
سریع آلبوم رو گذاشتم تو کمد و اومدم تو اتاق دیگه که من شبا میخوابیدم و یه حال حسابی با خودم کردم.بعد چند دقیقه رفتم بیرون که دیدم تو آشپزخونه هست و داره چایی دم میکنه.منم که مثلا تازه از خواب بلند شده بودم سلام کردم و رفتم دست و صورتم رو شستم. اومدم تو آشپزخونه که بشینم سر میز و زنداییم هم داشت صبح بخیر میگفت که نگاهش افتاد به جلو شلوارم و لبخند زد و برگشت چایی بریزه.سریع نگاه کردم دیدم بله... آب منی من جلوی لباسم رو چند قطره ای خیس کرده.آخه آبم رو تو یه دستمال خالی کردم اما سریع که لباس پوشیده بودم یه کمش به لباسم مالیئه شده بود.
کلی خجالت کشیدم تا اینکه بعد صبحانه بهم گفت اگه خواستی بری حمام آب داغ هست.منم گفتم باشه.نزدیک ظهر میرم ک هوا ت این گرما خنک هم بشم.
سریع بعد صبحونه اومدم تو اتاق و رفتم سر لب تاب و یه سره اومدم تو سایت شهوانی و دو سه تا کلیپ دانلود کردم و چند تا هم داستان و عکس کپی گرفتم. به شکم خابیدم تو اتاق و شروع کردم دیدن کلیپ ها و عکسها و خوندن داستان
در همین حال هم خودم رو به زمین میمالیدم.
یک ساعتی میشد که داشتم با فیلم و عکس داستان حال میکردم که یک مرتبه زندایی اومد تو اتاق و منم دیدم ضایع هست اینطری خوابیدم سریع نشستم اما اصلا حواسم به کیر بزرگ شده ام نبود.
خیلی تابلو بود از رو شلوارم و ندایی فهمید جریان رو.اومد کنارم رو زمین نشست و گفت داشتی چی میدیدی؟
من فیلم رو بسته بودم اما پوشه سکسی رو فرستاده بودم پایین صفحه.زنداییم هم دید اون پایین یه پوشه هست.بازش کرد و همه چی رو دید.اسم داستانها که تابلو بود و عکس و فیلمها هم داد میزد مضوع چیه. من فقط خجالت میکشیدم.
زندایی یکی دو تا داستان که اسمش سکس با زندایی و شبیه همین ها بود و من صبح به خاطر زندایی دان کرده بودم رو دید و باز کرد و خوند.
بعد چند دقیقه گفت میدونم اقتضای سنت اینه اما تو میدونی که چقدر خودارضایی برات ضرر داره؟
بعد گفت من قبلا عکس و کلیپ دیده بودم اما داستان سکسی دفعه اولمه میبینم. جالبه
من اصلا متوجه نبودم زندایی سمانه از داستانها خوشش اومده. فقط فکرم این بود که میترسیدم به دایی یا مامان بابا بگه.
تا اینکه زندایی بلند شد و رفت بیرون.اون روز ی با استرس زیاد گذشت تا اینکه فردا صبح تو اتاقم بودم که زندایی اومد تو اتاق و گفت دیگه کاری نکردی با خودت که؟
منم با خجالت گفتم نه.
زندایی سمانه گفت یکی دو تا داستانها رو میاری میخوام بخونم.
اول تعجب کردم.بعد گفت آخه برام خیلی جالب بود.منم گفتم همه شون رو دیروز پاک کردم.راست هم میگفتم.
گفت چ.را دیوونه؟
گفتم ترسیدم به دایی بگید.منم پاک کردم که حداقل دایی نبینه چون اگه میدید بیشتر عصبانی میشد..
گفت عیبی نداره الان برو سایت چندتا کپی کن.
خیلی تعجب کرده بودم.از همین سایت دو سه تا داستان دان کردم و نشست کنارم شروع کرد به خوندن.تموم که شد گفت تا حالا تجربه سکس داشتی؟
گفتم نه بابا.
زندایی گفت خوب به جای اینکه داستانش رو بخونی برو سکس کن.
هیچی نگفتم اما تازه فهمیده بودم زنداییم هم انگار بدش نمیاد در این مورد حرف بزنیم.
بعد گفت دو سه تا کلیپ هم دان کن.
سریع دان کردم و نشستیم با هم دیدیم.کلیپش یکی ساک زنی بود و یکی هم سکسی تمام بود. دیدم خیلی حشری شده.از نگاهاش به فیلم فهمیدم.
خیلی میترسیدم اما دلمو زدم به دریا و گفتم زندایی ما هم میتونیم از این کارها با هم بکنیم؟
برگشت نگاهم کرد.گفت تا حالا به جز با داییت با کسی سکس نداشتم اما بدم نمیاد.
اینو که گفت دو تا دستم رو بردم رو رون پاهاش و میکشیدم بهشون.صورتش رو آورد جلو شروع کردیم لب گرفتن.خیلی داغ بود. زنداییم چون تجربه سکس داشت خیلی وارد بود .زبونم رو کرد تو دهنش و شروع کرد مکیدن.این کارش خیلی بهم حال میداد.منم دستام رو بردم رو سینه هاش.خیلی بزرگ نبودن اما سفت بو.دن.چند دقیقه ای لب گرفتیم و منم سینه هاش رو میمالیدم و اونم داشت کمرم رو میمالید.
گفت یاسین بلند شو بریم تو اتاق خواب خودمون رو تخت.
رفتیم تو اتاق و اون هم پرده های اتاق رو کشید و اتاق تقریبا تاریک شد.
دوباره لب گرفتیم و من تیشرتش رو از تنش در آوردم. چیزی زیرش نپوشیده بود سینه هاش رو برای اولین بار دیدم.
بدنش خیلی سفید و مخملی بود و سینه هاش سر بالا بود و سفت.خیلی داشتم حال میکردم.
اونم لباس من رو در آورد.شروع کردم مثل تو فیلما گردنش رو لیس زدن در همین حین سینه هاش میخورد به سینه خودم و حال میکردم.
انداختمش رو تخت و شلوارش رو از پاش در آوردم.عجب ساق و رون های سفید و بی مویی داشت.یه شرت سبز هم تنش بود.شلوار خودم رو در آوردم و منم با شرت خوابیدم روش.و سینه هاش رو شروع کردم خوردن.
دستم رو گرفت و یکی از انگشتام رو کرد تو دهنش و میمکید و منم داشتم سینه هاش رو میخوردم.
اونم زانوش رو میکشید به کیرم و باهاش حال میکرد.
یواش یواش اومد شکم و نافش رو لیس زدم تا رسیدم به شرتش.بوی عجیبی میداد و خیس خیس شده بود.با انگشتم از روی شرت دستم رو مالیدم به کسش که صداش بلند شد.خودش سریع شرتش رو کشید پایین و من برای اولین بار یه کس رو جلو صورتم میدیدم.معلومبود همون دیروز که حموم بوده تمیزش کرده بود چون هیچ مویی نداشت.اول با دستم براش می مالیدم بعد شروع کردم زبون زدن.داش ناله میکرد.همین طور که زبون میزدم اونم با انگشت خودش بالای چوچولش رو میمالید که یه هو دیدم لرزید و یه کم آب پاشید تو دهنم و صورتم.ارضا شده بود.من خودم چند تا کلیپ ارضا دختر دیده بودم خیلی خوشم میومد از این حالتشون.
بلند شد نشست کنار تخت و دست منم گرفت و وایسوند کنار تخت.کیر بزرگی ندارم و نهایت 13 یا 14 سانته اما اون روز بد جوری سفت شده بود.
شرتم رو از در آورد و کیرم رو گرفت تو دستش و شروع کرد مالیدن.10 روزی میشد که موهاش رو نزده بودم اما خیلی مو نداشتم. کلا بدنم کم مو بود و بالای کیرم هم خیلی مو نداشتم.بعد چند دقیقه که داشت کیرم رو میمالید اونو کرد تو دهنش و شروع کرد برام ساک زدن... گفتم که اون چون تجربه سکس داشت خیلی خوب وارد بود.منم داشتم دیونه میشدم.آب تو دهنش و گرما و حرارت دهنش مستم کرده بود.دیگه داشت آبم میومد که گفتم داره آبم میاد.
اونم کیرم رو از دهنش در آورد.از تو کشو میز کنار تخت یه شیشه بیرون آورد و زد به کیرم .فهمیدم که اسپری بی حس کننده بود.
خوابید رو تخت و گفت حالا بیا یه حالی به این جای من بده.
واقعا فکر نمیکردم که بتونم یه روزی زندایی سمانه خوشگلم رو بکنم.
به کمر خوابیده بود و پاهخاش رو باز کرد و منم کیرم رو گذاشتم جلو کسش و فرو کردم تو.چقدر داغ بود...
دو دستم رو گذاشتم کنار سرش و شروع کردم عقب جلو کردن. اسپری کار خودش رو کرده بود و خبری از ارضای من نبود.
چند دقیقه با همین حالت سکس کردیم که دستم دیگه درد اومد.
زندایی گفت حالا تو بخواب.منم خوابیدم رو تخت و اومد روم نشست.کیرم رو با دست گرفت و گذاشت زیر کسش و شروع کرد بالا پایین کردن هی ناله میکرد.صدای ناله عاش خیلی قشنگ بود. یواش یواش سرعت بالا پایین رفتنش رو زیاد کرده بود و آه و نالش هم بیشتر شده بود که دیدم کسش خیلی گرمتر شد و یه مایعی از کیرم سرازیر شد.فهمیدم ارضا شد.بعد دراز کشید روم.
بعد دو سه دقیقه با خنده گفت تو نمیخوای خالی بشی؟
گفتم نمیدونم چرا خبری نمیشه.
بهش گفتم زندایی میزاری از پشت بکنمت؟
گفت من به داییت هم از پشت ندادم.چون میترسم دردم بیاد.آخه کیر داییت خیلی بزرگه.
اما مال تو چون که کوچیکه بد نیست امتحان کنم.
خیلی خوشحال شدم.
قشنگ رو تخت قنبل کرد و کون نسبتا بزرگش رو داد بالا.تا این صحنه رو دیدم پیش خودم گفتم اصل مطلب اینجا بوده خبر نداشتیم.
اول یکی از انگشتهام رو خیس کردم و یواش کردم تو سوراخ کونش.خیلی تنگ بود.راست میگفت انگار.تا حالا به کسی از پشت نداده بود.اروم انگشتم رو کردم تو و شروع کردم عقب جلو کردن. زنداییم هم با دستش روی کسو چوچولش میکشید تا دردش کمتر بشه.
بعد که دیدم یه کم باز شده از آب رو کسش یه کم مالیدم جلو سوراخ کونش یه کم هم از آب دهنم مالیدم رو کیرم و و گذاشتم جلو سوراخ کونش.یواش فشار دادم تو که خیلی دردش نیاد.
با دستام سینه ها و لمبرهای کونش رو هم میمالیدم.
یواش یواش کیرم رفت داخل کونش .. خیلی تنگ بود. و احساس میکردم درد داره زنداییم.برای همین عقب جلو نکردم و همون جا نگه داشتم و دستم رو بردم از زیر شکمش رو کسش و براش شروع کردم مالیدن.دوباره حشری شده بود.
یواش یواش شروع کردم عقب جلو کردن و سرعت رو زیاد کردم.فشار لبه های کون زنداییم به کیرم خیلی زود منوحشری کرد.سرعت عقب جلو کردنم زیاد شده بود و داشتم خیلی حال میکردم.زنداییم هم داشت حال میکرد چو.ن ناله های شهوتیش دوباره شروع شده بود. بعد دو سه دقیق دیدم داره آبم میاد.اصلا کنترل نداشتم و دست خودم نبود و یک مرتبه تمام آبم خالی شد تو کونش...
خیال کردم ناراحت بشه اما بعد که حالم سر جاش اومد گفتم ببخشید نمیخواستم اونجا خالی کنم.
گفت خیلی حال داد.مخصوصا وقتی گرمای آبت رو حس.کردم.
نزدیک ظهر شده بود دیگه.
بهم گفت بیا با هم بریم حموم.منم از خدام بود.
تو حموم بدنش رو که دیدم باز راست کردم. شروع کرد با دستش کیرم رو مالیدو گفت تو دو بار منو ارضا کردی منم باید دو بار آبت رو بیارم.بعد برام ساک زد.خیلی محشر ساک میزد.لبش رو رو کیرم فشار میداد و جلو عقب میکرد.داشت آبم میومد بهش گفتم اما اون ادامه داد تا اینکه همه آبم تو دهنش خالی شد.
این بود داستان اولین سکسم که شاید مثل این سکس تا آخر عمرم رو امتحان نکنم.
فرداش که مامانم اینها اومدن دایی و زندایی اومدن خونه ما دیدن بابا و مامانم.
همه اش به هم نگاه میکردیم و به هم لبخند میزدیم.

یاسین

کردن زن دایی.ملیحه من امیر 22سالمه این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به۶ ماه پیش که من تازه خدمتمو تموم کرده بودم خب بریم سراغ داستان راستش منا همون بچهگی که ده دوازده سالم بود تو کف زن داییم بودم وبه همون بهانه با پسر داییم احسان دوست شده بودم یادم رفت بگم زن داییم تقریبا۴۵ سال عمرش بود واحسان هم ۲سال از من کوچکتر بود من همیشه تو کف کون گنده وسفید زن داییم بودم که هر وقت میومد خونمون من از پشت اون کون گندهشو دید میزدمو بعضی وقتها که خونشون هیشکی نبود میرفتم شرتشو از حمومشون ور میداشتمو باهاش جرق میزدم این شرایط ادامه داشتتا وقتی که احسان رفت خدمت دقیقا وقتی که من خدمتمو تموم کرده بودم واین فرصت خوبی بود برای اینکه من به خواسته برسم یه روز از همین روزها دیدم داییم داره میره شهرستان وبه من گفت که حواست به ملیحه(زن دایی)و مهدی پسر داییم که دبستان میرفت من هم از خدا خواسته گفتم چشم و روزی دو سه بار میرفتم خونشون ویهسری میزدم که یه روز صبح ساعت تقریبا ۹که میدونستم مهدی خونه نیست رفتم اونجا در رو باز کردم ورفتم تو دیدم زن دایی هنوز خوابه منم فرصت رو خوب دیدم ومیدونستم اون سنگین خوابه یواش یواش رفتم کنارش دراز کشیدم اون به بغل خوابیده بود من دقیقا پشت کونش بودم وااااای از نزدیک چه کون گندهی داشت اروم دستمو گذاشتم روی کونش انصافا خیلی نرم بود داشتم باهاش ور میرفتم که یهو دیدم از خواب بیدارشد و برگشت تا منو دید گفت برو گمشو بی شعور داری چیکار میکنی منم که دیدم چیزی برای از دست داشتن نداشتم افتادم به جونش و سینه هاشو گرفتم و او هی جیغ وداد میکرد ومیگفت من جای مادرت هستم منم که هیچی حالیم نبود هی سینه هاشو میمالوندم به زور شلوارشو در اوردم وافتادم به جون کسش که بعد از چند دقیقه دیدم خودشو ول کردوخبری از جیغ وداد نبودمنم بلند شدم وبهش گفتم چی میشه یه کسی به ما بدی که اون گفت باشه به شرطی که کسی خبر دار نشه منم گفتم خیلی ممنون تونمیدونی چند ساله که من به عشق کونت چقدر جرق زدم زن دایی یه خنده ایی کرده و گفت امروز به هر روشی که میخایی زنداییتو بکن منم افتادم به جونش وسینه هاشو میخوردمو بدنش رو لمس میکردم بعد رفتم سر نقطه حساسش شرتشو در اوردم واااااااای چه کس خوشکلی سریع رفتم سرغش وزا تمام وجود می خوردمش که دیدم ناله زن دایی دراومد که هی می گفت بخورش بخورش لیسش بزن امروز باید جرجرش بکنی که یهو گفت بسه دیگه حالا نوبت منه که دیدم رفت سراغ شرتم و درش اورد که بدون معطلی کرد تو دهنش و عقب و جلو میکرد منم با دستام حرکات سرش رو کنترل میکردم اونم سر کیرمو زبون میکشید که بهش گفتم بیادیگه ساک زدن بسه میخوام به ارزوم برسم که اونمبا کمال میل رفت دراز کشیدمنم رفتم سمتش کیرمو گرفتم بردم هی میکشیدم به کسش واونبیشتر حشری میشد که اروم کردم تو کسش وااااای چقدر داغ بود یه مکثی کردم که دیدم اون یه اهی کشیدمنم کم کم سرعت تلمبه زدن رو بردم بالا که اون هی میگفت بکن بکن زن داییتو جربده امروز باید جرم بدی من جنده توام منم با این حرفها وحشی تر شدم وسرعتو بالا بردم بهش گفتم کس بسه میخوام از کون بکنمت که اون کمی با ترس گفت باشه ولی دردم میاد مواظب باش گفتم من کارمو بلدم دیدم به پشت خوابید وااااااااااااای چه کون گنده ایی واااااااااای چقدر سفید و بی نقص بود خودمو با دهن انداختم روش و اون سوراخ کوچیک وقرمزو با زبونم لیس میزدم تا زن داییم حشری بشه بعد بلند شدم دستم رو پر تف کردم و مالوندم دم سوراخش تا لیز بشه بعد یواش کیرمو هدایت کردم دم سوراخش کیرم به زور میرفت تو واون هی ناله میکرد که من یکدفعه کیرمو تاته کردم توکونش که جیغ بلند کشید بعد من شروع کردم یواش یواش تلمبه زدن وای کونش هی میلرزید ومن بیشترحشری میشدم که دیدم داره ابم میاد بهش گفتم داره ابم میاد گفت تمومشو بریز تو کونم چون از دوستام شنیدم اب کمر کونو گنده میکنه من با خنده گفتم کون از این گنده تر میخای چکار که کلی با هم خندیدیم گفتم حالا که می خوایی باشه منم تاقطره اخر ریختم تو کونش وبی حال افتادم رو زمین بعد با هم رفتیم حموم و اونجا هم کلی با هم حال کردیم از اون موقع به بعد هر موقع دایی میره شهرستان من از خجالت زنش درمیام یادم رفت بگم که زن دایی از من حامله شده واز اونجایی که من خیلی شبیه داییم هستم هیشکی شک نمیکنه ومن دارم بابا میشم بای

نوشته: ؟

دیشب زن دایی مو کردم. باورتون نمیشه، یعنی‌ خودمم هنوز باورم نمیشه که دیشب چیکار کردم. ولی‌ تا داغه دغه و جزییاتش یادم نرفته مینویسمش میذارمش اینجا. هنوز باورم نمیشه... از کجا شروع کنم؟
من یه زن دایی دارم که گرچه خیلی‌ خوشگل نیست، یعنی‌ قیافش معمولیه، ولی‌ خدای کس و کونه. از بچگی همیشه عاشق کونش بودم و حتی از زیر چادر هم همیشه کونش رو از زیر چادر وقتی‌ بالا و پایین میشد تجسم می‌کردم. راستی‌ اینم بگم که دائیم و زن دائیم هر دو شون حاجی هستن و سن شون هم دائیم پنجاه و زنش هم چهل و پنج هست فکر کنم. دوتا دختر هم دارن که بزرگه ازدواج کرده رفته و کوچیکه هم تازه درس دانشگاهش تموم شده و تو یکی‌ از شهرستانهای اطراف کار میکنه. زن دائیم با اینکه حدودا چهل و پنج سالشه، ولی‌ سفید و گوشتی و لوند و تقریبا قد کوتاه و با سینه‌های درشت و کونی‌ درشت تر... همیشه هم با چادر جلو خانواده میاد که اکثرا هم زیرش دامن با جوراب شیشه ای مشکی می پوشه و خلاصه از اون زن حاجی‌های چرب و چیلی و لوند ایرونی‌ هست که دهن هر کسی‌ رو آب میندازه.
دیروز طرفهای قبل از ظهر، بعد از مدتها خودم تنها رفتم خونه دائیم اینا. هیچ قصد و منظوری هم نداشتم و فقط رفته بودم دایی مو ببینم. اتفاقاً دختر کوچیکه هم خونه بود و بليط داشت که برای بعد از ناهار بره به همون شهرستان محل کارش. ناهار رو تعارف کردن ، موندم و با هم خوردیم و بعد از ناهار هم دختر دائیم با اینکه اصرار کردم که با ماشین خودم برسونمش تا ترمینال، ولی‌ خودش آژانس گرفت و رفت. بعد هم نشستیم با دائیم و زن دائیم چایی خوردن و حرف زدن و سیگار کشیدن(من فقط جلو دائیم سیگار میکشم چون خودشم سیگاریه)... دائیم که عادت خوابیدن بعد از نهار داره گرفت توی همون پذیرائی خوابید که یکساعتی بخوابه و بعد دوباره بره در مغازه اش... آخه توی شهر ما بازاری ها اکثراً دو شیفت کار میکنن، صبح تا وقت نهار و بعد تعطیل میکنن و میرن خونه برای نهار و استراحت و عصر ساعت حدوداً چهار که هوا خنک میشه مغازه هاشون رو باز میکنن تا هشت یا نه شب... خلاصه دائیم گرفت خوابید و من با زن دائیم که بخاطر من نخوابید تنها شدم و قرار شد عصر داییم رو برسونمش تا مغازه ش و بعد برم خونه...
تو همین موقع بود که کم کم اون فکر شیطانی اومد تو ذهنم... زن دائیم مثل همیشه با چادر خونه و یه دامن زرشکی و جوراب شیشه‌ ای مشکی‌ که هر از گاهی چادرش رو که باز و بسته میکرد جلوم، می‌دیدمش، هوسی ام کرده بود... دیگه حرفای زن دائیم رو نمی شنیدم، تو دلم غوغایی بود.. چیکار کنم؟ من همیشه اعتقاد دارم که همه رو میشه کرد، هیچ استثنائی هم نداره، فقط و فقط باید جاش و زمانش درست باشه، اونش دیگه دست خودته که چیکار کنی‌
امروز عصر زن دائیم تا شب تنها بود تو خونه و دائیم هم نبودنش...باید یه جوری بعد از رسوندن دائیم برمیگشتم تو اون خونه و هر کاری می‌خواستم بکنم، اون روز عصر وقتش بود. به فکرم رسید که موبایلم رو یواشکی جا بذارم و به بهانهٔ برداشتنش دوباره برگردم اونجا، که گفتم موبایلم رو لازم دارم، نمیشه..بهترین چیز کیف پولم بود. رفتم تو دستشوی پولهاش رو برداشتم و برگشتم تو اتاق و یواشکی کیف پولم رو گذشتم کناره مبلی که روش نشسته بودم. ساعت حدوداً چهار هم با دائیم بلند شدیم و رسوندمش محل کارش. وقتی‌ پیادش کردم، دل‌ تو دلم نبود، یه خیابون اونطرفتر زنگ زدم خونه دائیم اینا و زن دائیم که گوشی رو برداشت ماجرای کیفم رو بهش گفتم که گمش کرده ام و احتمالاً اونجا جاش گذاشتم، رفت چک کرد گفت آره، کیفت جا مونده.. یه فکر دیگه به ذهنم رسید، بهش گفتم الان یه کار کوچیک دارم، اگر مزاحم نباشم ساعت‌های پنج و نیم تا شش میام کیفم رو میبرم که گفت اشکالی‌ نداره. تصمیم خودم رو گرفته بودم، و باید هر جور شده زن دایم رو می‌کردم، وحالا هم که می‌خوام اینکارو بکنم، باید درست و حسابی‌ این کارو بکنم..
زنگ زدم به یکی‌ از دوستام که تو کار تریاک کشیدن بود و میشد تو خونشون تریاک کشید. پول می‌گرفت و تریاک و بافور و همه چیز هم از خودش بود.. رفتم خونشون و تا ساعت پنج و نیم، بعد از مدتها یه تریاک مفصل هم کشیدم. از خونشون که اومدم بیرون سریع شماره خونه دائیم رو گرفتم. زن دائیم گوشی رو برداشت. بهش گفتم دارم میام، ازش پرسیدم شام خورده که گفت شام نمیخوره، اصرار کردم که بذار یه پیتزائی چیزی براش بگیرم ببرم، قبول نکرد، بهش گفتم پس بخاطر پیداشدن کیفم یه جعبه شیرینی کوچیک میگیرم و میارم... با اکراه قبول کرد، چاره‌ای نداشت. یه جعبه شیرینی‌ گرفتم و رفتم در خونش. جعبه شیرینی‌ باعث میشد که بتونم برم تو. در رو که باز کرد با اولین بفرما بی‌ معطلی رفتم تو. نمیدونستم چطوری و از کجا باید شروع کنم. اهل حرف و مخ زدن و این حرفا هم نبود، پس باید وقت رو تلف نمیکردم و میرفتم سر اصل مطلب. وقتی‌ که رفت چای‌ رو بیاره، رفتم پشت سرش. توی هال و پذیرایی نمی‌شد، چون ممکن بود سر و صدا کنه و همسایه‌ها بفهمن. باید می بردمش تو یکی‌ از اتاقها. اتاق دخترش که چسبیده به آشپز خونه بود بهترین جا بود. جلو در اتاق که رسیدم چک کردم درش باز بود، یه خرده در رو باز کردم و اومدم کنار. صداش زدم... هنوز چایی رو نریخته بود. اومد بیرون. گفتم این اتاق مهسا ست؟ با تعجب نگام میکرد، گفت آره، چطور مگه؟ چادرش نیمه باز بود و تقریبا قسمت بالای سینه و گردنش رو می‌تونستم ببینم.. به هیچ طریقی نمیتونستم با زبون خوش بکشونمش تو اتاق. دلم رو زدم به دریا. دستم رو دراز کردم و دست راستش رو گرفتم و گفتم بیا می‌خوام یه چیزی نشونت بدم. یهو سرم داد زد که چیکار داری میکنی‌؟ که امانش ندادم و رفتم پشت سرش و گرفتمش تو بغل و هلش دادم به سمت اتاق. با هم کشون کشون رفتیم تو و در رو بستم. بهش گفتم اگر جیغ بزنی‌ هم آبروی خودت میره هم آبروی خانوادت، منکه کاری ندارم، فقط می‌خوام ماچت کنم.. هر چی‌ فحش بود به من میداد ولی‌ جالب بود که صداش رو خیلی‌ بلند نمیکرد. از عقب چسبیده بودم بهش و کون گنده و خوشگلش تو بغلم بود و در حالی‌ که دو تا مچ دستش رو سفت گرفته بودم داشت تقلا میکرد که در بره... چادرش دیگه حالا افتاده بود و زیر پامون بود... اگر می‌تونستم یکی‌ از دستام رو آزاد کنم میرفتم زیر دامنش. ولی‌ کپل بود و نمی‌شد. تو همون حالت گردن سفیدش رو ماچ می‌کردم و میخوردم و خودم رو میمالیدم به کونش. خسته شده بود. دستم رو عوض کردم و برش گردوندم. موهاش به هم ریخته بود و وحشی شده بود، با کمر چسبوندمش به دیوار. و دستش رو باز کردم و سینه به سینه چسبیدم بهش... گفتم:
- ببین، اگر فقط یه ماچ بهم بدی، کاریت ندارم. فقط یه ماچ...
فحشهايی که میداد و چیزایی که بهم میگفت رو حالا فاکتور میگیرم. راضی‌ شد که ماچ رو بده و ولش کنم. یه ماچ زورکی و با لبهای بسته داد. قبول نکردم، گفتم ماچش باید لب تو لب و یک دقیقه باشه.. سینه ام چسبیده بود به سینه هاش و کیرم هم که از همون توی شلوار زده بود بیرون قشنگ لای پاش بود. ماچ رو که داد دیگه انرژیش تموم شده بود و کمی‌ آروم شده بود. با فشار من دوتایی از رو دیوار سُر خوردیم و اومدیم پایین به حالت نشسته. دامنش رفته بود بالا و تمام رون و شرتش معلوم بود. شروع کردم تو گوشش روضه خوندن که من همیشه دوست داشتم و آرزوم بوده که یه بار باهات بخوابم... با یه فشار کوچیک از بغل پهن شد رو زمین. خوابیدم روش. دیگه مقاومت نمیکرد. با دست راستم که آزاد شده بود، از همون زیر دکمه شلوارم رو باز کردم و شلوار و شرتم رو با هم کشیدم پایین... اتاق تقریبا تاریک بود و بجز نورکمی که از پرده کرکره و حياط خلوت میومد چیز دیگه‌ای معلوم نبود. نکن و فحش و نفرین و من زن داییت هستم و جای مادرت و از این حرفا هنوز کم و بیش ادامه داشت ولی‌ من شهوت همه وجودم رو گرفته بود. با همون دست راستم رونش رو میمالیدم و کیرم وسط پاش بود. پاهاش رو خم کرده بود به سمت بالا و من وسط پاهاش بودم. باید یه جور هر چه زودتر می‌کردم تو کوسش تا این مقاومتش شکسته میشد و کار از کار میگذشت. هر کاری می‌کردم نميذاشت شرتش رو بکشم پایین و اونو سفت چسبیده بود. اهمیتی ندادم و از همون کنار، شرتش رو زدم کنار و کیرم رو گذاشتم در کوسش. کیرم آروم رفت تو.... دیگه حرفی‌ نمی‌زد. دستش رو از رو شرتش هم برداشته بود و باهش سینه ام رو فشار میداد به عقب. کیرم رو کشیدم بیرون و از زیر کونش شرتش رو کشیدم بیرون و و از پاهاش در آوردم. اتاق تقریبا تاریک بود و خوب نمی‌دیدم. دوتا پاش رو که هنوز دولا بود رو از هم باز کردم و بدون اینکه ببینم چیکار دارم می‌کنم، کیرم رو فرستادم تو دوباره. کسش مثل کوره می‌سوخت و داغ بود. پیرهنش رو زدم بالا و از زیر سوتینش سینه هاش رو کشیدم بیرون. دیگه حرفی‌ نمی‌زد و چشاش رو بسته بود. با اینکه تریاک کشیده بودم بیشتر از پنج شش تا تلمبه نزده بودم که آبم اومد و همونجا تو کسش ریختم توش. و تالاپی افتادم روش... خودش هم خسته شده بود و عرق کرده بود.. همه اینها رو که میگم، بیشتر از سه چهار دقیقه طول نکشید... دراز کشیدم بغل دستش... اومد بلند شه که نذاشتم و دوباره کشیدمش تو بغل خودم...بهم میگفت دوست داری یکی‌ هم با مادر خودت این کارو بکنه، گفتم چه اشکالی‌ داره، حالا مگه چطور شده، بهت آسیبی که نزدم که، یه گوشت خورده به یه گوشت، یه آبگوشتی هم اضافه نصیب تو شده Smile... محلم نذاشت...با دستم موهاش رو نوازش می‌کردم و بوسش می‌کردم ولی‌ عکس العملی نشون نمیداد...بهترین قسمتش هنوز مونده بود...دوست داشتم از کون هم بکنمش... همونجور که با سینه هاش بازی‌ می‌کردم دوباره کیرم بلند شد...به بغل چرخیدم و اون رو هم یه کم هل دادم و به بغل خوابوندمش... از عقب چسبیدم بهش.. هنوز دامنش پاش بود ولی‌ تا روی کمرش اومده بود بالا و جمع شده بود... کون گنده و خوش تراشش تمام و کمال تو بغلم بود... کیرم رو گذشتم لای پاش... دلم می‌خواست بلند شم چراغ رو روشن کنم و اون کس و کون رو ببینم، ولی‌ دلم نیومد.. نمیخواستم بیشتر از این ناراحتش کنم.. دیگه حرفی‌ نمی‌زد و سرش رو گذشته بود رو زمین و تسلیمه تسلیم بود...تی شرتم رو در آوردم و پیرهن اون رو هم زدم بالا، چسبیده بودم بهش و کیرم لای پاهاش بود...پای راستش رو یه کم دادم بالا و کیرم رو دوباره کردم تو کوسش.. خیسه خیس بود.. احتمالا همون آب خودم بود چون ندیدم که ارضا شده باشه... ترياکه حالا اثر کرده بود... کون خوشگل و سفید و نرمش رو حالا یه کمی‌ می‌تونستم ببینم...از همون عقب کیرم تا آخر نمیرفت تو، ولی‌ همونقدر که روی اون کون نرم و سفید میکوبیدم خوب بود... بلند شدم و همونجوری که هنوز روی بغل خوابيده بود همون پای راستش رو گرفتم تو بغل و در حالی‌ که روی دو زانو نشسته بودم، این دفعه تا ته می‌کردم تو کوسش و تلمبه میزدم...ساق پاش درست جلو دهانم بود و میبوسیدمش... بیچاره اون زیر نای حرف زدن هم نداشت...برش گردوندم رو کمر، دوتا پاش رو گرفتم بالا... گفتم کونش رو هم یه آزمایش کنم ببینم میشه یا نه...با دست یه کم کوسش رو مالیدم... انگشتم رو رسوندم به سوراخ کونش، یه کم سوراخش رو مالیدم و یواش یه بند انگشتم رو کردم تو کونش که یهو یه جیغی سرم کشید که برق ازم پريد، گفت نکن بی‌ شعور... دیدم اگر ادامه بدم یهو ممکنه گریه کنه و وضع از اینی که هست بدتر بشه... باید یه جوری از دلش در میاوردم... گفتم باشه عزیزم، هرجور تو بخوای... تو همون حالت خوابیدم روش و دوباره کردم تو کوسش...کمرم بخاطر تریاک حسابی‌ سفت شده بود و آبم نمیومد... بهترین کار این بود که برش گردونم و دوباره از پشت بکنم تو کسش، اینجوری بیشتر تحریک میشدم و آبم میومد... راستش خسته هم شده بودم... هر دومون عرق کرده بودیم و بدن هامون لیز شده بود... برش گردوندم و از عقب گذاشتم تو کوسش.. کسش مثل یه غنچه لای پاش زده بود بیرون و سوراخ کونش جلو چشمم بود... صورتش روی فرش بود و صداش درنمی یومد... شاید اونم داشت حال میکرد... همینجور که کیرم توی اون غنچه کس میرفت و میومد انگشتم هم کردم توی سوراخ کونش و با انگشتم میتونستم رفت و آمد کیرم رو حس کنم... بعد از حدود ده پونزده دقیقه؛ شایدهم بیشتر، یهوآبم با شدت تمام اومد و بازم نتونستم کنترلش کنم و دوباره تو همون کوسش خالیش کردم... بیحال و دمرو افتادم کف اتاق...تا کارم تموم شد زن دائیم از جاش بلند شد و شرت و چادرش رو که گوشه اتاق افتاده بود برداشت و از در رفت بیرون...تو همون تاریکی‌ شلوارم رو با پام کشیدم طرف خودم و پاکت سیگار و فندکم رو در آوردم و یه سیگار تو همون حالت دمرو روشن کردم... یاد شعر فروغ فرخزاد افتادم که میگفت " زندگی‌ شاید افروختن سیگاری، بین دو هم آغوشی باشد..." خودم خنده ام گرفته بود... به آرزوی دیرینه ام که کردن زن دایی خوش کس و کونم بود رسیده بودم.

ارسال داستان: نیمو

سلام به همه ای دوستان اول دوچیز بگم من خدایه غلط املایم پس دمتون گرم فوش ندین دوما تو زمونه ای که کردن یه کس 50 هزار تومن اب میخوره و ته جیبه هر بچه ای 15 ساله ای حداقل 20تومن پوله فکر نکم نیازی به دروغ گفغتن یا از همه مهمتر نیازی به جلق زدن باشه
داستان از اونجا شروع میشه دوران دوم راهنمایی با دوستی اشنا شدم به نام صادق که این اشنایی باعث شد کوس و کون فیلم سوپر رو بشناسم اون موقع خیلی خونه مادر بزرگم رفت وامد داشتم یعنی حتما اخر هفته اونجا بودم تازه فهمیده بودم جلق زدن یعنی چی خونه ای داییم طبقه بالای خونه ای پدر بزرگم میشد معمولا روزی چند بار اونجا سر میزدم وقتی خونه ای پدربزرگم بودم یادم میاد روابط بین من و زنداییم خیلی صمیمی شد اونم بیخال لباسی نمیپوشید که مثلا حجابشو حفظ کنه یادم میاد تابستون بود منم 17 سالم بود تازه خیلی بدم حشری میشدم یادم میاد رفتم خونه ای داییم دیدم زن داییم یه لباس خیلی نازک تنشه خیلی نازک که حتی سوتین تنش معلوم بود یعنی انقدر نازک که ناف اشم معلوم بود تو تابستون به عنوان عرق گیر استفاده میکرد کیرم الان تو سن 33 سالگی 14.5 سانته اون موقع شرمنده نمیدونمچند سانتی بود ولی بد بلند شد سگ مثب با هزار راه و ترفند گزاشتم لای کش شورتم تا معلوم نشه ولی از اون روز به بعد نظرم در مورده زنداییم عوض شد زنداییم الان یه زنه 32 ساله است که یه بچه 8 ساله داره وزن اش حدودا 75 فکر کنم باشه ولی سینه بزرگی داره 85 و باسن خوش تراش اون موقع ها جلق زدنم فقط به امید کردن زنداییم بود ولی اون موقعه نه کونشو داشتم نه جراعتشو تو سن 19 سالگی با یه دختر اشنا شدم خیلی رابطمون خوب بود اونقدر که همه شهر مادروتا رو دیده بودن وقتی من و اونو میدیدن حال ما دوتارو میپرسیدن نمیدونم ولی خانوادمون خبر نداشتن یا خودشون رو زده بودن به ندونستن خیلی بهم علاقه داشتیم نمیدونم چی شد یه هو زد زیره تموم حرفاش و گذاشت و رفت منم چون به خاطر اون قید خیلی چیزارو زده بودم وا موندم کی چی شد اونقدر که خیلی بد ظربه روحی خوردم بعد از اعلام نتیجه کنکور باید انتخاب شهر میکردم دیدم این شهر همه اش برام خاطره است سخته زندگی کردن و بودن توش از ادماش بدم امد حتی از خانوادم توانتخواب شهر زدم اصفهان بعدم غیر انتفاعی تواصفهان قبول شدم یادم میادوقتی داشت میرفت اولین بهونه اش قیافه من بود نمیدونم چی شد این حرف و زد بعده 2 سال بودن تازه یادش امده بود به قیافم دقت کنه نمیدونم ولی انگاری بد برام قیافم اهمیت پیدا کرد با قیافم مشکل پیدا کردم رفتم اصفهان و اولین کاری که به ذهنم امده بود رسیدن به فیسم بود بعده 2 ماه با رضا اشنا شدم رضا باباش ادم برش داری بود وقتی یه روز از جریان زندگیم با خبر شد و نقشه ای تغییر فیسم و فهمید با باباش حرف زد که عماد دنبال کار میگرده باباش هم تو یه شرکت صنعتی کار گیر اورد نگهبانی کارش جوری بود که من یه روز سره کار بودم یه روز آف حقوقش خوب بود ماهی 300 رازی کننده بود برام از اون طرف به خانوادم چیزی نگفتم کار گرفتم تا پولی که بابام برام میفرسته قطع نشه مامانم بعد از اینکه نوروز و خونه نرفتم بعدها فهمید من نگهبان شرکتم ولی دمش گرم بهم گفت به بابا چیزی نگو حقوق شرکتو بگیر برای خودت پس انداز کن منم گفتم چشم بعده از 2 ماه رفتنم به اصفهان داییم باروبندیلشو بست رفت سمنان یه شرکت صنعتی منم به خاطر اینکه از شهرمون خاطره ای بد داشتم اخر هر ترم میومدم اونم 2روز بیشتر نمیموندم مامان بهونه میگرفت ولی واقعا نمیتونستم اولین کاری که کردم رفتم با دکتر پوست مشو.رت کردم در مورده پوستم اونم تعجب کرد گفت فیست مشکل نداره ولی من وسواس پیدا کردم با سختگیری زیاد صورتمو لیزیر درمانی کردم یعنی جوش یا خال هاشو گرفتم بعذد مونده بود چاقیم بود من وزنم 55 کیلو بود با قدی 172 با یکی از دوستام حرف زدم اونم منو با یه قهرمان اسیا اشنا کرد که تو بدنسازی کار میکرد اون پسره دوست فاوه رفیقم بود یه برنامه هفتگی کمی سخت داد بهم با یه پودری که پروتئین خالص بود که اون زمان 400 ت.من پولشو دادم خوب بود بعده 9 ماه به وزن مطلوب رسیده بودم که دیگه داشتم به بدنم میرسیدم مونده بود بینی با یه جراح حرف زدم بینی مو عمل کرد با اینکه گفت خوبه ولی گیر داده بودم اون موقه 1500000 پولش شد و تموم این کارا سره دوسال انجام شد حالا باز من با خونه امدن مشکل داشتم حالا دوسال بود که گذشته بود ولی من سرو ته 4 بار هم خونه نرفته بودم خیلی ها از تغییر قیافم تعجب کرده بودن حتی خانواده ام یه سال بعدم دیگه بدون عمل جراح پیش رفت نوروز خونه نرفته بودم هر نوروز به بهونه که من مسافرت دانشجوییمو و... و داییمو 3 سال بود ندیده بودم فقط تلفنی حرف میزدیم جشن عروسی هم که اصلا نمیرفتم تو شهرمون چون واقعا عذاب میکشیدم با رضا خیلی مچ شده بودم مثل برادر دختر جور میکردیم زمین میزدیم خیلی حال میکردم به قوله بچه ها که دیگه گرگ شده بودم فقط دوست داشتم جبران گذشته که بلا سرم امد رو بکنم تازه نیمسال اول 91 تموم شده بود بابا هم فهمیده بود که من سره کار میرم تازه یه 206گرفتم با پس اندازی که کرده بودم و کمک قابل توجه پدرم و پدربزرگم حالا من بعده 3 سال قرار بود داییم و ببینم دایی که به هر بهونه میپیچوندم چون اون دختره از اقوام خانوم اش بود بدم ام حالا قرار بود هم دیگرو ببینیم شب از اصفهان حرکت کردم صبح رسیدم خونه چون ماشین و بابا ندیده بود من تازه 4 ماه خریده بودم و پولو حواله کرده بود رفت به چند نفر نشون بده منم تخت خوابیدم تا شب که مادرم گفت پسر شام پدربزگت دعوتت کرده داییت اینا هم اومدن گفتم شما برید دوش میگیرم میام وقتی رسیدم در رو باز کردم زنداییم و داییم و خالهه ام که اونم 3 سال و اندی نیدیده بودن چشماشون وا موند زنداییم گفت تویی عمادگفتم نه عممه حالا از اون پسره خجالتی در امده بودم ولی منم تعجب کردم زنداییم هم عوض شده بود نه به اندازه من، من بگم برد پیت نشدم ولی تغییر زیادی کرده بودم خدایی زنداییم حالا چادر نمیزاشت یه مانتو ابی و شلوار ابی و مواهی رنگ استخوانی من واقعا تعجب کرده بودم فهمیدم بله داییم انگاری از زندان فرار کرده باشن هر دو تغییر کردن زنداییم تا اخر مهمونی داشت زیره چشمی منو میپاید بعده صرف شام امد پبیشم گفت چطور شد اینجوری شدی نمیدونم چطور شد گفتم از اون فامیل که تا فوش بدم زبونمو جمع کردم گفت چی شد گفتم که دخترایه اونجا بهم ساختن مثل دخترایه اینجا نیستن خندید و گفت فامیل ما گفتم نه بابا فامیل خودمونو میگم گفت اهوم بعدا فهمیدم دوست دختره سابقم ازدواج کرده یه، یه سالی میشه طلاق گرفته چند شب بعد داییم زنگ زد گفت تولد 8 سالگی بچشونه من صبح برم با خانومش که ماشین دارم کمک من گفتم نمیرسم و از این حرفا گفت باشه هر جور دوست داری صبح دیدم زنداییم امده خونمون که نمیخوایی پاشی پتو رو از سرم کشید که دید شرت فقط پامه هیچی جز شرت تنم نی خندیدو گفتم برو بابا گفت پاشو منم گفتم مامان کو گفت رفته خونه همسایه الان میاد پسر تو یخ نکردی با شورت میخوابی گفتم نه بابا عادت دارم گفت پاشو من خرید دارم گفتم من به دایی گفتم نمیتونم گفت میدونم ولی میخوام با تو برم مگه عیبی داره یعنی زن داییت به خوشگلی دوست دخترات نمیرسه که نمیتونی باهش قدم بزنی گفتم نه شما اختیار دارید شما کجا اونا کجا کی به سفیدی شما وجود داره با اون چشمایه خرمایی من اگه دوست دختری مثل شما داشتم دیگه بی خیال دنیا میشدم شب تا صبح فقط نگاش میکردم با خنده گفتم و خیال کرد دارم مسخره اش میکنم بالشو پرت کرد برام ولی واقعا به غیر از سربه سر گذاشتنم خیلی زیبا بود گفتم باشه انقدر کنه ای که ول بکن نیستی بگم قبل رفتنم با زنداییم خیلی صمیمی بودم رفتم دوش گرفتمو امدم لباس عوض کردم راه افتادیم خریدارو انجام دادیم و من بد بخت خسته کفته رفتیم خونه ای سابقشون که پدر بزرگم اینا هم رفته بودن مراسم سالگرد دوست اش رفتیم بالا غذا رو دادم دست اش رفتم دست شویی که امدم بیرون دیدم داره لباس زیرو از تو اتاق جمع میکنه مثل همیشه شلخته منو دید حول شد گفت ببخشید دیگه زیره پام یه چیزی حس کردم دیدم بله سوتیین مشکلای خانمه بندش پامو گرفته منم پرویی کردم سرمو خم کردمو گرفتم گفتم زندایی بگیرش وقتی سوتین تو دستام دید سرخ شد حرفی نزد ولی شرم و دیدم تو نگاش داشتیم پیتزا که بیرون گرفتیم میخوردیم گفت میتونی موهامو سشوار بکشی چون من موهایی خواهرمو میکشم دوستم دارم موهای دوست دخترامو یا میبافم یا سشوار میکشم گفتم اگه مشکلی پیش نمیاد باشه گفت داییت منظورته گفتم اره گفت نه بابا 9شب مهمونا امدن میاد با دوستاش رفته کوه گفتم باشه گفت تو همیشه داغی گفتم چی گفت همیشه دستت انقدر داغه گفتم منظورتو نفهمیدم گفت تو بازار وقتی دستایه منو گرفتی دستات خیلی داغ بود گفتم بعضی اوقات گفت خوب برو دکتر خیال کردم تب داری گفتم نه بابا چیزه مهمی نیست برگشت گفت راستی از غیرتت خوشم امده گفتم چرا گفت وقتی تو بازار وقتی منو میچسبوندی به خودت تا کسی مزاحمم نشه احساسه امنیت و ارامش کردم خدایی گفتم نه مثل اینکه زندایمی ، غذارو خوردیم اما با شوخی از این حرفا، گفت تو بشین من برم دوش بگیرم گفتم باشه رفت دوش بگیره منم رو مبل لم داده داشتم ماهواره نگاه میکردم اهنگ پخش میکرد دیدم از حموم زده بیرون خیال کرد حواسم نیست منم خیال کردم لباساش تنشه که رومو برگردوندم که بگم افیت باشه دیدم خانوم فقط حوله رو پوشیده، منو دید یخ کرد منم سریع سرمو چرخوندم و بی خیال شدم در اتاقو بست و بعد از چند دقیقه امد بیرون روبه روم نشست چایی خوردیمو گفت ببخشید گفتم باباته گفت همین قضیه گفتی بی خی برو سشوار و اماده کن با اتو مو رو بزن به پریز تا به خدمت موهات برسم خندیدو رفت صدام کرد گفت اماده است گفتم باشه رفتم تو اتاق خوابشون اونجا بود گفتم بشیم نشستو موهاشو دادم جلو صورت اش حالا از پشت داشتم موهاشو سشوار میکشید گردن اش معلوم بود خیلی سفید نمیدونم منی که هر شب کوس میکردم چطور شد که شق کردم یاده چند ساله پیش افتادم موهاشو سشوار کشیدم به خاطر اینکه گردن اش نسوزه حوله گزاشتم کارم تموم شد من خنگ حواسم به کیره نبود رفتم جلو که یه هو یادم امد که شق شده متوجه شدم که زیر چشمی داره بهش نگاه میکنه سریع دوباره رفتم پیشت اش کیرمو دادم لایی شورتم دوزاریم افتاد داره از اینه نگاه میکنه من بی خیال که مثلا چیزی نشده اتو رو گرفتم موهاشو اتو کشیدم ولی سرخ شده بودم به خاطر بی جنه بازی بعد شروع شد که موهاشو یه مدلی بزنم که واسه شب خوشگل وایسه بعده کل کل گفتم ببین این خوبه یه عکس دوست دخترمو بهش نشون دادم گفت دوست دخترتته گفتم اره چی کار کنم گفت همین و بزن وقتی زدم به اینه نگاه کرد و گفت من از اون فکر کنم سرم برگشتم گفتم بروبابا خودتو الکی به خوشگلا نچسبون گفت یعنی من انقدر بدم نمیدونم چی شد از پشت رو صندلی بود بغل اش کردمو گونشو بوسیدم گفتم هیچ کس به اندازه ای تو خوشگل نی یه لحظه به خودم امدم دیدم بعله چه غلطی کردم امدم جلوش گفتم ببخشید به خدا منظوری نداشتم نمیدونم وقتی جلوش زانو زدم و اینو تو چشاش گفتم چی شد لبیاش امد جلو رو لبام نشست وقتی برداشت گفت دوست دارم حالا دیگه من با جراغ سبزاش روبه رو بودم لبای هم دیگرو میخوردیم اونقدر که انگاری تابه حال همچین چیزی نخورده باشیم بلنداش کردم حول لش دادم رو تخت افتادم روش داشتم لباشو میخوردم اونقدر که داشت نفس نفس میزد یه هو دستی رو کیرم احساس کردم که از روی شلورم داره میماله تابی که تنش بود رو در اوردم دیدم همون سوتین مشکی تنشه وقتی دید من متوجه سوتین شدم گفت میدونستم دوست اش داری انقدر سینشو خوردم که نفس اش خیلی گرم بود اونقدر کیرم از بس که داشت از روی شلوار میمالید پوست میشد منو انداخت کنار و امد روم نشست شلوارمو تا زانو کشید بیرون و کیرم از شورتم اورد بیرون با بادهن یه توف بهش زد ولی دهن سرویس کیرم قرمز شده بود از بس که از روی شلوار مالونده بود گزاشت تو دهن اش انقدر قشنگ ساک میزد که انگار میخواد ابم بیاد بهش گفتم نکن داره ابم میاد انفقدر قشنگ ساک میزد که من خیال کردم داره بستنی میخوره اخرش گفتم بسه یه گاز زد گفت سوس اش تند نی رفت از زیر تخت یه اسپری اورد زد به کیرم برگشت گفت میدونم از بازار تا الان تو فکر سکس با منی چون گرمایه دستات به خاطره شهوتت بود نه بدی حالت داشتم از زیره زبونت میکشیدم منم تا اسپره اثزرمنه بلند شدم گفتم بشین ببین جوجه شلوارشو کشیدم پایین شرتش هم مشکی بود تطاقت وقتی کشیدم پایین خشکم زد یه کس پف کرده تمیز که نه بود بدی داشت نه تیره بود جوری افتادم به کس اش اون داد میزد عماد نکن داره ابم میاد عماد نکن تو رو خدا انقدر خوشمزه بود که نمیتونستم دل بکنم از اش انقدر چوچولاشو میخوردم که انگار مثل یه مار به خودش میپیچیدد به ذهنم زد گفتم این بشر چند وقتی میشه سکس نداشته انگاری اونقدر که یه هو ابش امد با همون ولع خواص باز مسشو میخوردم داشتم اونو عذاب میدادم اخه لذت میبردم فوش میداد اونقدر که که تا به حال یه برف سفید که یه عمر به امیداش جلق بزنی حالا از شهوت جلوت لخت به خوداش بپیچه حال میداد بلند شد گفا میکنی یا بکنم کونی گفتم چشم شلوارم که تا نصفه پاین بود در اوردم پیراهنم اون در اورد کیرمو حالا دستم گرفتم گفتم خانمی بزارم توش برگشت گفت کسکش تا الن داشت کسمو میخور نگفت اجازه هست حالا میگه اجازه هست بکن توش دیگه مردم منم نامردم نکردم با این حرف اش یه دفعه گزاشتم تو تا نه فشار دادم دیدم یه جوری به خودش پیچید گفتم بگاه رفتم سریع دهنشو گرفتم کفه دستمو گاز گرفت و وقتی برداشتم گفت حالیت میکنم نوبت منم میشهخ مگه من جندام تا ته میکنی گفتم شرمنده یه عمریه منتظرم گفت بکن دیگه شروع کردم به تلمبه زدم وقتی ابم داشت میومد سریع کیرمو در اوردم گفتم مدل سگی بخواب اونم خوابید دوباره گزاشتم تو کس اش خیلی فوش میداد خیلی هات بود دوباره دیدم داراه ابم میاد گفتم بلند شو بلند شدو من دراز کشید امد رو کیرم نشست انقدر سریع تلمبه میزدم که ابم داشت میو مدم دیگه نمیتونستم جلمو بگیرم سریع بغل ا کردم کیرم تو کس اش بود من ایستاده اون تو بغلم به دوار فشار اش دادم تا کمی کمتر بهم قشار بیاد اوو گفتم تو تلمبه بزن اون بیچاره بالا پایین میکرد یه و هو ابم امد ریختم تو کس اش یکم زد بیرون گفت سوختم سوختم عماد عماد به خدا سوختم ذیذم منو جوری بغل کرده داره گردنمو میخوره انداخت اش رو تخت دوباره شروع کردم به خوردن گوشش و گرد اناش وقتی نوبت به سینه اش رسید گاز حسابی گرفتم گفتم این به اون دره گازه کیرم خندیدو گفت تو به این گاز قانع ای هر کاری دوست داری بکن گفتم دوباره دلم کس میخواد اینو گفتم گفت عماد چهار دفه هست اش دارم ارضا میشم جون ندارم کیرم و گزاشت تو دهنش داشت ساک میزد دوباره عماد کوچلو بزرگ گفتم میشه از کن گفت به خدا نمیتونم گفتم یه دفعه گفت باشه اسپری دوباره زدم به کیرم از رو تخت کرمو برداشتم هم زدم به کیرم هم به سوراخ ک.وانش گفتم اماده گفت اذه ولی به خدا درد داره گفتم داره ولی شیرینه کلاهک کیرمو گزاشتم دره کونش یکم فشار دادم گفت بسه بسه یکم گذشت دوباره فشار دادم باز گفت بسه باز وایستادم در وردم دوباره گزاشتم اون بیچاره با اون همه بی حالیش قبل کرده تازه یادم امد امشب تولده اینجوری بوش میاد امشب تولده بعدم سوراخشم تنگه بکنم بدبخت میشیم چون راه رفتن و رقصیدن براش سخته دوباره حوله اش دادم رو تخت دراز به دراز افتاد افتادم به کس اش وقتی داشتم میخوردم گفت چیه بی خیال پشت شدی گفتم بهت میگم کیرم رو دوباره تو دست اش گرفت گفت عماد تو رو خدا دوباره یه دفعه تا ته نکنی گفتم چشم دوباره گزاشتم تو کوس اش وزنمو انداختم رو دستام تا سنگینیم رو احساس نکنه دوباره دیدم داره ام میاد انقدر سریع زدم که هر دو با یه ناله بی حال شدیم افتادم روش دیگه جون نداشتم فقط اونقدر جون داشتیم که لب تولب شیم به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت 5.5 نیمه که هم من باید دوش بگیرم هم اون چون هر دو عرق کرده بودیم موهاییه اونم بهم ریخته بود شانس اوردیم شام و از بیرون قرار بود بگیرن سریع رفت دوش بگیره منم تو این فرصت یکم خونه رو جمع جور کردم تو این 5 دقیقه شما باور کنید اخه تا یادم میاد همه رو تو یه کنج رو هم میزاشتم امد بیرون تازه یادش امد چی گذشت بینمون وقتی امد سمتم دوباره لب تو لب شدیم بهش گفتم دوست دارم خانمی منم سریع امدم خونه دوش گرفتنم از اون شب به بعد 5 ،6 دفعه بعد سکس داشتیت 3دفعه تو نوروز 92 و 2 دفعه چند رئزه پیش صحبت های من اونم هر روزه است قراره تابستون به هوایی تفریح با دخترش بیاد اصفهان داییه منم هم که شیفت تشیف دارن نمیاد که بعده تفریح برگردونمشون خونشون از همین الان تو اس ام اس هامون از سکس حرف میزنیم
به خدا شرمنده طولانی شد این واقیت زندگیم بود راستی اون روزی که با زنداییه خوبم سکس داشتم داییم سره دعوا انتقالی با زنش 9روز سکس نداشت و اون وسایلو هم زنداییه عزیزیم روز قبل سکس خریده بود گذاشت بود زیره تخت تا اگه داییم اشتی کرد وسایل باشه و بعدم زود ابه داییه گرامی من نیاد تا اونجا که فهمیدم کیر من با دایی عزیزم فرقی نداره دمتون گرم که داستانه طولانی رو خوندین

نوشته: عماد

فقط خاطراتم را میگم هنوز به سکس منجر نشده ! اما بازم جالبه اگر بخونید ....
اسمم را توی خاطراتم امیر میگم الان 25 سالم هست و مهندس و مدیر فروش و فنی یه شرکت فنی مهندسی هستم
خیلی کوچک بودم که با خانواده رفتیم یکی از روستاهای نزدیک شهرمون برای داییم خاستگاری
همه توی سالن اون خونه مشغول حرف زدن بودن من و 2 تا از بچه های فامیل هم توی اتاق تلوزیون نیگاه میکردیم که یه دختر و پسر هم امدن نشستن کنارمون با هم کارتون نگاه میکردیم ..
وسط دیدن برنامه کودک بودیم که یکی امد دختره را صدا کرد گفت بیا چایی ببر برا مهمونا من کوچک تر از اونی بودم که درک کنم چی به چی ماجرا فک کنم اون موقع یه 10 سالیم میشد.شایدم کمتر یادم نمیاد
بعدا متوجه شدیم این همون دختری بوده که امدیم خاستگاریش ! اخه فقط 13 سالش بود !! و یکی از فامیل ها معرفی کرده بود داییم هم اون موقع 24 25 سالیش میشد
مهمونی تموم شد فقط تنها چیزیش که یادم میاد از مراسمی که هر از گاهی قاطی بزرگتر ها شدن این بود که داییم را پرسیدند قلیان میکشه یا نه و خوششون نمیامد از دود دم ....
خلاصه بعد مدت ها عروسی داییم با همون دختر شد تو خونشون یه عالمه ساز و اواز نی همبان و ... اورده بودند از مراسم عروس داییم یه سری چیزا یادمه که داییم با انگشت عسل دهن زن داییم کرده و به زور کاری کردن که تو جمع لب به لب شند اخه اون موقع ها مثل الان نبود که بوسیدن قبحش ریخته باشه و الکی باشه خیلی عیب میدونستند....
از بجکی یادم میاد چون مامان بالام هر دو سر کار میرفتند یا تو خونه پشت در قفل زندانی بودم یا خونه مادر بزرگم اینا
خیلی مواقع که مامانم یک سره بود و خونه نمیامد ما رو میگذاشت خونه مادر بزرگ من و خواهرم را .... تو اون خونه 3 تا دایی داشتم که 2 تا شون زن گرفته بودن و همان جا زندگی میکردند.زنداییم هستی خیلی مهربون بود باهام خیلی باهام خوب بود منم مثل یه زندایی واقعا دوستش داشتم توی اون خونه شلوغ تمام وقت با اون زنداییم بودم البته اون موقع اصلا تفکرات جنسی درکار نبود...چون خیلی دوستش داشتم خیلی اذیتش میکردم یادم میاد یکبار سبزی گرفت جف پا پریدم همش را درب و داغون کردم...یکباری مامان بزرگ و زندایی دیگم که میدونستند من این زنداییم را دوست دارم خاستند اذیتم کنند گفتند که زنداییت حامله بوده بچش به دنیا امده تو بیمارستان پا گذاشته روش مرده منم خیلی ناراحت شدم رفتم تو بغل زنداییم نشستم دستم دور گلوش فشار میدادم که مثلا خفش کنم صدا یه بچه هم تو نوار داشتند گذاشته بودند میگفتند این صدا بچه هست خلاصه خیلی اذبتم کردند.............
مدت ها گذشت و من بزرگ و بزرگ تر میشدم و رابطم با زنداییم قشنگ تر شد قد هیکل و جسه من نسبت به سن و سالم خیلی کوچیک بود و این گذشت زمان هنوز من و واسه زنداییم بچه نشون میداد البته اختلاف سنیمون فکر کنم 3 سال باشه نهایتا اما چون کوچیک میزدم اهمیتی نمیداد....اولین جرقه جنسی بین من و زنداییم وقتی بود که من دیگه 14 سالم بود م اون حدودا 17 این دور و برا..... که بچش به دنیا امده بود بچش را شیر میداد و من تو اتاق نشسته بودم که نمیدونم به چه دلیلی جلو من با کمک اون زندایی دیگم شیرش را دوشید تو شیشه شیر داد بچش بخوره خیره به سینش شده بودم حتی شوخی به من کردند سمت من شیرش را پاشید
خلاصه من همین طور بزرگ تر میشدم و مثل یه بچه معمولی توی رفت و امد هام خونه مادربزرگم با زنداییم گرم بودم 17 ساله بودم که تقریبا از سکس چیزایی فهمیده بودم که تو اتاق دایی و زندایی نشسته بودم رو به روی زندایی که دامنش را درست نگرفته بود تکیه داده بود به دیوار و پاش تو شکمش جمع بود که من شورتش را میدیدم ....از بس خیره بودم متوجه شد اما هنوز چون ریزاندام بودم فکر میکرد بچه ام و اهمیت نداد بهم فقط کمی خودشو جمع کرد....من دانشگاه قبول شدم رشته مهندسی کامپیوتر 19 سالم بود همزمان با من دایی تصمیم گرفته بود برا خودش خونه مستقل بگیره و اینکارو کرد دیگه بچه داییم هم 5 سالیش میشد دیگه کمترخونه مادر بزرگ میرفتیم و کمتر زنداییمو میدیدم تا اینکه 1 سال بعد بچه دیگری به دنیا اورد خونه جدیدشون یک کوچه با ما فاصله داشت و من هر روز از ذوق دیدن بچش میرفتم به خونشون یه شب تو حیاطشون یا زندایی نشسته بودم که دایی امد زندایی فرستادش بره خرید کنه اینجا را هنوز هم شک دارم از عمد بود یا نه
هستی داشت بچه را شیر میداد بچه را جا به جا کرد که از اون سینه دیگه بهش شیر بده و سینه دیگش که کامل از زیر لباسش را بیرون اورد سرجاش نکرد چند دقیقه خیره به سینش بودم نمیدونم از عمد بود یا حواسش نبوده واقعا اینجا دیگه برای اولین بار بود که فکر سکس با زنداییم به سرم زد ....
رفت و امدم با دلهره شده بود با اینکه کاری نمیکردم و چیزی نمیگفتم همش میترسیدم !
تقریبا 1 سال بعد شماره موبایلی از زن داییم گرفته بودم جریان از اونجا شروع شد که یه گوشی n90 گرفته بودم و نشون زنداییم میدادم نشسته بود دقیقا کنارم از وقتی که فاصله رفت و امدی بیشتر شده بود دیگه کمی فاصله داشتیم تو برخورد با هم....
گوشی نشونش دادم اس ام اس های جالبی که داشتم را خواست براش بفرستم تا شماره هامون رد و بدل شد
مدتی بعد متوجه شدم با دایی دعوا کرده رفته خونه مادرشون اینا تو همون روستا منم شب دیر موقع چند تا اس ام اس بهش دادم و اونم جواب داد توی اون 1 هفته ای که اونجا بود از اس ام اس جوک رسیدیم به اس ام اس عاشقانه و نهایتا به تلفن های آخر شب و نزدیک صبح
درد دل میکرد اولش که یه بار نمیدونم چی شد اخرین روزهای موندنش انجا بود که شب اس ام اس دادم جواب نداد و دم صبح زنگ زد به گوشیم منم بهش گفتم جریمت میکنم و باید تنبیهت کنم همین جوری که ادامه دادم پرسید مثلا چی گفتم نمیدونم باید یه کاری کنم اصلا تو فکر چیزای سکس نبودم گفت چیکار کنم راضیی بشی گفتم یه دندون بگیرم ازت دردت بگیره گفت درد میاد سیاه میکنه بوس کن جاش اگر دوسم داری برق 3 فاز از سرم پرید گفتم نه کمه راضی نمیشم من بیشتر از اینا میخوام گفت خوب بگو چی میخوای گفتم نمیدونم تو بگو حرفاش بوی سکس میداد گفتم نمیدونم تو چی فکر میکنی گفت من زنم روم نمیشه خلاصه جریان همین جوری تموم شد تا فرداش که فهمیدم دایی رفته دنبالش برش گردونده بهم زنگ زد عصر فرداش که یه موقع شب زنگ نزنم گفتم باشه
اس ام اس بهش دادم گفتم میخوام باهات حرف بزنم از نزدیک یه روزی قرار گذاشتیم که بچه اولش مدرسه باشه اول ابتدای بود
اونم بهم یه عصر گفت برم که بچش نیاشه با دلهره رفتم خونشون دیدم کمی نشستم پیشش خیلی التهاب داشتم تو صدام لرزش بود کمی پذیرایی کردم مبل یک نفره کنار من نشست چشماش مست و خمار بود شروع کرد درد دل که داییت معتاد شده و ... من و ازار میده و ....
ناخوداگاه دستم را بردم زیر چونش که سرش پایین بود گفتم گریه نکن درست میشه من اون موقع 22 سالم بود و اون 25
یه نواز کوچولو کردمش که انگشت دستمو بوسید و خندید منم صورتش را بوسیدم نمیفهمیدم کجام لبام رو لباش قفل بود چون دسته های مبل بینمون قرار گرفته بود بهش گفتم بیا انطرف که امد نشست کنار نزدیک به یک ساعت می بوسیدیم همدیگه را
دستم را میگذاشتم روی سینه های خوشتراشش دستم و میگرفت میگفت زیاده روی نکن من اهمیت نمیدادم هر بار دوباره سینه هاشو میمالوندم بهش گفتم بلد شو ایستادمنم رو به روش چسبیدم بهش کیرم رو به روی کسش قرار گرفت و باز هم بوسیدمش خودشو بهم فشار میداد کمی هم خوابیدم روش تا اینکه بچش از مدرسه امد خیلی ضد حال بدی خوردم گرچه میترسیدم بیشتر از این پیش برم چون نه تنها بلد نبودم بعد ترس اتفاقات بعدی هم داشتم
کمی نشستم و بعدش رفتم خونه
خیلی پرخاش گر شده بودم چند روز دویاره بی هوا چند روز بعد رفتم خونشون تونستم چند بار لبش را تو حیاط ببوسم تا اینکه اتفاقاتی افتاد و مامانم میگفت که دوست پسر داره هستی و .... یه جنگ و مکافات تو خانواده به راه افتاد و فاصله ها خیلی زیاد شد و من مدت ها زنداییم را ندیدم
نامزد کردم 23 سالگی خیلی زنداییم برام می رقصید تو جشن ... همه چیز همین جو گذشت تا تقریبا 9 ماه پیش که عروسیم بود برای مراسم ها زنداییم از چند روز قبلش میامد خونمون کمک و من با اینکه داشتم عروسی میکردم هنوز فکرم بهش بودم فکر میکنم اون هم ....
روز مراسم حنا بندانمون خواهرم داده بود حنا را دوستش درست کنه هر چی تماس گرفت برامون بفرسته مادرش گفت خونه نیست و خودشم گیره ادرس داد بریم بگیرمش هیچکس نبود از مردها بره بیاره که گفتم خودم میرم میگیرم میام حنام خیلی زیبا بود و اونقدر ظریف و شکستنی که خانمه قبول نکرد با آزانس بفرسته.....
خلاصه اماده شدم برم که خواهرم گفت من دارم میرم ارایشگاه یکیی بگو بیاد کمکت که زنداییم گفتم تو بیا اونم امد و دخترش هم گریه که من هم میام
رفتن هیچ مشکلی نبود تا دوباره شروع کرد ازخوشحالیش در مورد من و گفت و بعدم درد دل های همیشگی
بدنم میلرزید...دل و زدم به دریا و گفتم مریم (دخترش) آنتن هست یا نه ؟ گفت اوف خیلی خیلی خبرنگاره ...
اینو که گفت هم اون منظور منو فهمیده بود هم من منظوره اونو هوا داشت تاریک میشد که رسیدیم جلو در خونه مادر دوست خواهر ازش جنا را گرفتیم و خواستم بزارم رو ماشین رو پای زندایی که باد شدید گرفت و کلی اکلیل روش ریخت رو شال و مانتو زندایی گفتم بگیرش عیبی نداره من میتکونم که به بهانه تکاندن چند بار سینه هاشو لمس کردم کمی هم خودشو اول کشید عقب اما بعد طبیعی حرکت کردیم تو را به بهانه خطر ناک بودن بچش را پشت صندلی خودم گفتم کمربند ببنده که نبینیه جلو چه خبره اروم پشت سفیدیه ساق پای زنداییم را گرفتم که فشار بدم گفت نکن سیاه میشه دایی میفهمه بدبخت میشم
گفتم اروم عیب نداره گفت سیاه نشه ها
گفتم باشه کم کم خودشو کامل داد سمت من منم با پاش زیر زانوش بازی میکردم دست به رونش میزدم بهش گفتم حنا را از رو پات بردار بتونم حرف نزد و قبول نکرد اما شهوت تو چشماش موج میزد حین بازی کردم یه نفهم لایی کشید نتونستم یک دستی ماشینو جمع کنم و تصادف کردیم از اون طرف همه تلفن میزدند که دیر شده از این طرف حنا پشت و رو شده بود اروم برش گردوندم
حنا را شکر خدا سالم بود فقط تمام اکلیدهاش ریخته بود کف ماشین پیاده شدم با اون یارو داد و هوار زنداییم هم داشت حنا را ردیف میکرد که رفتم گفتم بشین بگیرم کنار تا افسرر بیاد کنار بلوار زدم کنار زنداییم دولا شده بود رو کفی ماشین حنا را جمع میکرد که علنی کیرم و چسیوندم به کونش تکون نمیخورد خیلی ضایع بود که طول بدم سریع مدارک از داشبورد برداشتم گرفتم دستم تا افسر بیاد هر چی ایستادم نیامد منم دیگه طرف را ول کردم اخه خیلی از خونه زنگ میزدند همه چیز همونجا تمام شد
بازز هم تا مدتی از زنداییم خبر نداشتم تا چند وقت پیش که گفت داییم برم برا بچش کامپیوتر بخرم که خونشون با زندایی و بچش تنها بودم که زندایی خبر از سوپرایز دایی برا تولد داد و شمارم را گرفت که خبر بده مام بریم خونشون
این مدت همش بهش اس ام اس میدادم تا چند روز پیش که یادآوری اتفاقاتی راکردم بینمون که بعد از هر بارش به روی خودمون نمیاوردیم از اون روز تاحالا دیگه بهم اس نمیده با این بهانه که داییت فهمیده جواب نمیده و گفته اس ندم
من دلم میخوادش نمیدونم چیکار کنم
شما بگید .................

نوشته: امیر

سلام دوستان من محمد هستم از استان فارس
هیکلم هم بد نیست ولی یه زن دایی دارم که چاق ولی هیکل فول سکسی تو عید 90 با داییم عروسی کرد و من از همون موقع تا حالا تو کفش بودم.اسمش شهین و سنش 27 قدش 170 و وزنش 85.چند روز پیش قرار دادشون با خانه های سازمانی اداره داییم تموم شد و قرار شد اساس کشی کنن به مسکن مهر.خلاصه طی 2 روز تمام وسایلشون رو بردن به خونه ی جدید و ما هم کلی کمک دادیم آخر شب هم بدلیل خستگی شدید سریع خوابم برد.روز بعدش هم که بیکار بودم نشستم پای اینترنت و شهوانی تا اینکه زن داییم زنگ زد گفت سلام محمد میای خونمون کمک کنی وسایلم رو مرتب کنی؟منم فقط بخاطر اینکه بیکار بودم و خواستم کمکی کرده باشم و میخواستم زن داییم رو دید بزنم.خلاصه که با دوچرخم راه افتادم و رفتم.هوا خیلی داغ بود و حسابی هم عرق کرده بودم.با دوچرخه از خونه ما تا خونه داییم 30 ساعت راهه.داییم هم که اداره بود و مامانم هم که پیش داییم تو اداره کار میکنه.و بابام هم تو دفتر دوستش کار میکرد.منم تنها بودم.بعد از اینکه رسیدم آیفون و زدم و رفتم تو در رو که باز کرد.راست روی زمین شق شدم.زن داییم با یه تیشرت تنگ مشکی و یه ساپورت تنگ صورتی اومد درو باز کرد.منم کیرم شق شد و بعد چند دقیقه دوباره خوابید.رفتیم وسایل ر جمع و جور کنیم که وقتی خم میشد من میتونستم شرت سبزش رو ببینم.به من گفت محمد میتونی میله ی پرده اتاق خوابم مارو وصل کنی سر جاش؟منم با قدرت گفتم آره.رفتم بالای سر میله هه که بلندش کنم گفتم میخ ندارین اونم یه دفعه میله رو بلند کرد و میله هه صاف خورد تو تخمم.منم صاف افتادم کف زمین اونم دوید به سمتم گفت چی شد؟منم گفتم آی تخمم آی تخمم.اونم از روی شلوارم به تخمم دست زد و شلوارمو کشید پایین اصلا باورم نمیشد.تخمم رو مکید.کمی دردم بهتر شد بهم گفت خوب شدی منم گفتم آره اونم گفت میخوام بهترش کنم بعد کیرمو ساک زد که منم که داشتم مثل خر حال میکردم و سکوت کرده بودم.بعد بلند شدم و پیراهنم رو هم در آوردم اونم همینطور لخت شد.شیرش رو که دیدم باور کنید اندازه کل سر من بود.ولی برخلاف شیرش کسش بطور شگفت انگیزی تنگ بود.ولی کونش گشاد بود.کیرم رو کردم لای پاش و ازش پرسیدم پرده داری؟گفت نه پس مثل گاو کیرم رو پرت کردم طرف کسش.بعد 2 دقیقه در آوردم ولی نمیتونست رو کیرم بشینه چون خفه میشدم از بس که چاق بود.اون از پشت تکیه داد به دیوار و من کیرم و یواش کردم تو کونش.گشاد بود ولی یکم دردش گرفت بعد 2 دقیقه اون برگشت.دستاشو برد بالا و من با دستام شیرش و می مالوندم و کیرم تو کسش بود یدفعه آبم اومد منم ریختم رو شرتش که روی زمین بود.بعد از 5 دقیقه استراحت من کیرم رو از از وسط شیرش تلمبه میزدم.بعدش کیرمو از وسط شیرش رد کردم و اون ساک زد.خواست آبم بیاد که گفتم بسه بعد 1 دقیقه استراحتی دوباره بطور 69 خوابیدیم که زن داییم ارضا شد. بعد 5 دقیقه استراحتی دوباره به 69 ادامه دادیم و برای بار دوم آبم در اومد. دوباره ریختم روی شرتش که رو زمین بود.بعد کیرم رو گذاشتم تو کسش و عقب و جلو میکردم حدود 3-4 دقیقه.کیرم رو در آوردم گذاشتم تو کونش و تلمبه زدم که حس کردم دوباره میخواد آبم بیاد.کیرم رو دوباره برگردوندم تو کسش و 2 دقیقه که تلمبه زدم و ارضا شدم ولی آبم نیومد اونم خندید و گفت احتمالا آبت تموم شده که دیگه نمیاد.بعدش من بهش گفتم خیلی دلم میخواد سونیا(خواهرش) رو بکنم که اونم خندید و گفت باشه وقتی اومدن شهر ما بهش میگم.خواهرش تو یه شهری زندگی میکنن که جدود 2 ساعت با ما فاصله داره و هرماه یکبار میان اینجا و من منتظر سه هفته دیگه هستم آخه 1 هفته پیش اونا اومدن.

نوشته: محمد

با سلام به همگی شما دوستان عزیز
من بابک هستم.میخواستم جریان سکس با زن داییم لادن رو که در شیراز زندگی میکردن برات بنویسم.
لادن زنی سبزه و لاغر اندام با اندامی خوشگل.
اون والیبال میرفت و در هفته دو جلسه هم میرفت ماساژ.با هم بد نبودیم و هر از گاهی که خونشون بودم و میخواست به خرید بره باهاش میرفتم.اون 25 سال سن داشت و منم که 30 سالم بود.خیلی خوشگل نبود و لی تیپ خوبی میزد و خیلی جذاب بودمخصوصا خنده هاش.داستان از اونجا شروع شد که با هم میخواستیم بریم بازار و خرید و بعدشم بزارمش ماساژ و من با ماشینش برم تا که کارش تموم بشه و بر گردم دنبالش.رفتم که یه دسشویی کنم که یه دفعه ماتم برد لادن رو سنگ نشسته بود و داشت دسشویی میکرد تا هم دیگرو دیدیم برای چند سانیه های خوشکمون زد تا به خودم اومدم یه دادی زدم اونم پشت سر من جیغ کوچیکی کشید و معذرت خواستم و درب رو بستم.نشسته بودم اومد بیرون گفتم ببخشیدا حداقل در و میبستی.گفت مثه اینکه خیلی تند بود ها بلند شو برو گفتم از ترس خشک شد دیگه نمیاد.خلاصه بعد از چند دقیقه رفتم دسشویی و اومدم بیرون و رفتیم.خرید کردیم و رفتیم کلاس ماساژ اون رفت تو و بعد از یک ساعت بهم زنگ زد برم دنبالش.تو راه ازش پرسیدم خانم ماساژ میده گفت نه بفرما آقا ماساژ بده مثه اینکه ماساژ روغنه و باید لخت لخت بشیما.گفتم چه جالب.خلاصه با هم برگشتیم خونه و تا داییم اومد داییم شغل آزاد داره و هیچ بچه ای هم ندارن.تا فردای اون روز که قرار شد برای شستن خونه مادرش بریم قرار بود که برای تولدمادرش اونجا رو تمیز کنن و اونو سولپراز کنن به داییم گفت که با بابک میریم اونجا رو آماده میکنیم و تو هم بعد از کارت بیا که با هم برگردیم خونه.گفت خوب باشه پس وسایلو خودم میارم بعدش رفت سر کار.منم بلند شدم رفتم تو اتاق که لباس بپوشم.یه شرت تنگ پام بود خیلی اذیتم میکرد درب رو بستم و شلوارمو در آوردم داشتم شرتمو میکشیدم پایین که یه باره لادن اومد تو تا اومد بگه بابک خوشکش زد منم همینطور شرتم تا نصفه پایین و نگاش میکردم نمیدونستم چکار کنم و اونم داشت نگاه به کیرم میکرد.یه باره به خودمون اومدیدم و زود رفت بیرون وقتی لباس پوشیدم و رفتم بیرون گفت نباید در رو میبستی تو که میخوای شرتتو در بیاری؟گفتم بابا تنگ بود و داغونم داشت میکرد و در ظمن مگه میدونستم تو میای تو؟.گفت بایدم دردت بیاد اونی که من دیدم خوابیدش اینقدر بود وای بحال بلند شدش.اینو که گفت یه باره یه تکونی به خودم دادم و گفتم بریم دیر میشه.گفت بلند شو بریم.
خلاصه تو راه که میرفتیم دیدم هی زیر چشمی نگام میکنه. تا رسیدیم خونه مادرش.اینقدر حول بود که کلید رو یادش رفته بود بیاره ولی خدا رو شکر درب قفل نبود از رو دیوار پریدم تو و در رو باز کردم.وقتی رفتیم تو حیاط لادن رفت سمت در حال قفل بود ولی جای کلید اضافی رو بلد بود ورش داشت و درب حال رو باز کرد و رفت تو لباس عوض کنه.وقتی اومد بیرون یه دامن تقریبا رو زانو پوشیده بود با یه تاپ آزاد تا بهتر بتونه بشوره حیاتو.من که جارو رو برداشتم و شروع کردم به جارو کردن حیاط و جمع کردن برگهای ریخته درختشون.یه باره نظرم افتاد رو لادن دیدم دامنش تا بالای زانوش که چه عرض کنم تا بلای رونش رفته و بایه جارو کوچیک نشسته جارو میکنه شرت مشکیش معلوم بود منم که یه شلوارک پارچه ای پوشیده بودم کیرم داشت میزد بالا توش داشتم حال میکردم که یه باره لادن گفت بابک بابک بابک چکار میکنی یه باره بخودم اومدم دیدم دستشو گذاشته بین پاهاش و زانوشو خم کرده که چیزی معلوم نباشه گفتم هیچی و رومو اونور کردم و شروع کردم به جارو زدن.گفت نمیدونستم هیزم هستی.گفتم وقتی تو موقعیتش قرار بگیری چشم میره خود بخود تو هم یادته چطور داشتی نگام میکردی بهت گفتم هیز؟گفت اون فرق میکرد تو بجایی که بگی زن دایی شرتت پیدان ایستادی داری نگام میکنی؟گفتم نشد بگم از این به بعد.گفت خیلی پر رویی و با هم خندیدیم.بعد از تموم شدن حیاط رفتیم که داخل خونه رو جمع و جور کنیم دیگه حس کردم که لادن لادن قبلی نیست برای اینکه بیشتر لنگو لونگش و سینه هاشو تو تیر دس چشام میزاره.بعد از تمام شدن کار خونه دوتایی خسته رو مبل نشستیم.گفت آخییییییییییش خسته شدیما کاش کلاسم نزدیک بود و یه ماساژمیرفتم بدنم تمام کوفته شده.گفت تو بلدی ماساژبدی گفتم من؟گفت آره میتونی؟گفتم یکمی بلدم ولی درست نیست.گفت بابا بیخیال رفت یه پتو آورد و پهن کرد رو مین و خوابید روش گفت بیا شروع کن.من گفتم باشه وقتی فکرش رو میکردم قراره دستم به تنش بخوره کیف میکردم.
خلاصه رفتم پشتش از رو لباس شروع کردم مالیدن بدنش و اونم میگفت آخییییییش گفت لباسمو نده بالا ولی دستو ببر زیر و ماساژبده گفتم باشه دستمو بردم زیر تاپش و شروع کردم ماساژنبود که حال بود اونم سرشو گذاشته بود رو دستاش و لذت میبرد.منم شیطونیم گل کرد و تاپشو کم کم میدادم بالا .چه بدن تمیزی داشت دوست داشتم لیسش بزنم.بهش گفتم تاحالا روی ستون فقراتت رو برات زبون کشیده ماساژورت گفت زبون؟نه چطوریه گفتم میخوای برات انجام بدم خیلی باحاله گفت راست میگی ؟گفتم آره اونموقه تاپشو دادم بالا و سوتین مشکیش معلوم شد گفتم اجازه هست بازش کنم.گفت بازش کن اشکال نداره.من دستم با لرزش خاصی باز کرد سوتینشو و دو ور باسن خوش تراششو گرفتم تو دست و بازبون محکم کشیدم رو کمرش گفت واااااااای چه حالی میده هی تکرار کردم تا اونجایی که حس کردم داره حال میکنه بعد با شستم لبه دامنشو کمی کشیدم پایین خط کونش معلوم شد و از از روی خط کونش زبون کشیدم تا بالا پشت گردنش و لاله گوششو کردم تو دهن.نفسم که به گردنش میخورد روزنه های بدنش میزد بیرون
گفتم خوبه گفت عالییه
دوباره همون کار رو تکرار کردم کیرم داشت منفجر میشد و هی به بهانه ای خودمو میمالیدم بهش گفت خیلی خوب ماساژمیدی.گفتم دامنت مزاحمه والا کاریت میکردم که تا حالا نظیرش و ندیدی.گفت جدا؟گفتم اره گفت خوب بکشش پایین.منم از خدا خاسته در آوردم دامنشو البته یواش یواش در حین ماساژدادنم که گفت بابک آدم زیر دستت یه طوریش میشه خیلی سکسی ماساژمیدی گفتم مگه بده؟با دستم کم کم دامنشو میدادم پائین و وصت قاش کونشو براش زبون میکشیدم.دیگه دامنش رو کاملا کشیده بودم پایین با دستم دو ور لمبه هاشواو باز میکردم و وصتش رو زبون که نه لیس میزدم هی میگفت چه حالی میده تا اونجایی که سوراخ کونشم مشخص شد زبونمو گذاشتم روش و با ولعی تمام لیس زدم به بالا لبه های کونشو که بیشتر باز میکردم بیشتر کسش پیدا میشد و نمیتونستم به کسش زبون بکشم فقط آب دهنم رو انداختم روش که سرازیر شد پایین خیلی حال میکرد.منم به نفس نفس افتاده بود.که گفت بابک راحت تر میخوای ماساژبدی تاپمم در بیار من که داشتم کسخل میشدم و تاپشم با سوتین در آوردم.گفت یه سوال گفتم چیه گفت من صبحی که دیدمت خوابیدش اونقدر بود فکر کنم الان دسته بیل شده ها؟گفتم چکار این داری بزار کارمونو بکنیم.گفت همینطوری وقتی دیدم خودش حرف پیش کشید گفتم میخوای حسش کنی گفت چی رو گفتم همونی که دیدی.گفت ما یه حرفی زدیم بابا تو جدی نگیر گفتم چرا جدی نگیرم و بلند شدم شلوارکمو از پام کشیدم همرا با شورتم پایین.
یه باره برگشت دستشو گذاشته بود رو سینه هاش تا کیر شق شدمو دید ماتش برد و گفت واااااااای میخای چکار کنی ها گفتم هیچی نشستم کنارش دستشو گرفتم گفتم خجالت نکش بگیرش. اونم با ترس و یکم مقاومت گرفتش دست و منم سینه هایه خوشگلشو گرفتم دستم گفت خیلی باحاله هم کلفته و هم دراز گفتم دوسش داری؟گفته ها چی؟مثل اینکه تازه به خودش بیادیه باره ولش کرد و بلند شد گفت بریم کارا مونو انجام بدیم یه باره دستشو گرفتمو خوابوندمش رو زمین گفتم کجا تازه داره شروع میشه و شروع کردم به خوردن سینه هاش هی میگفت زشته نکن بلند شو و کیر شق شده ما حالیش نبود.
همونطور که خوابیده بودم روش پاهاشو اوردم بالا و خودمم بینشون و هی کیرمو برسی میمالیم به کس خیسش اصلا مجالم نداد که کسشو بخورم. همینطور میمالیدمش به کسش و اونم میگفت چکار میکنی بابک بلند شو یه موقع نکنی تو با این حرفاش حشر من بیشتر میشد و منم کردم تو کیرمو یه نفس بلند کشی گفت چکارم کردی بابک نکن دیگه بسه و منم هی میکردم دیگه تسلیم شده بود و آه و اوه میکرد گفت مواظب باش کاندوم نزدی نریزی داخل هی میگفت و آب منو نزدیکتر میکرد به اومدنش که یه باره تمام وجودم از کیرم زد بیرون و با تمام حالی که داشتم ریختمش تو و بی حرکت موندم.
گفت بلند شو ببینم چکار کردی ها دیونه چرا ریختی تو الان خاکی به سرم کنم حامله بشم منم بی حال افتادم کنارش و بی جون بودم تا به خودم اومدم دیدم رو مبل نشسته و ناراحته گفتم نگران نباش درست میشه با دوتا قرص.نترس
گفت با چه رویی تو چشات نگاه کنم دیدی چکارم کردی رفتم گرفتمش تو بغلم گفتم مگه اشکال داره ها نگران چی هستی اتفاقی نیفتاده و همین جا خاکش میکنمیم.دیگه رومون تو رو هم باز شده بود و بیشتر به هم حال میدادیم.

نوشته:‌ بابک

زن دایی ما از اولشم زیاد پوشیده نبود هر وقت زمینه اماده بود راحت میشست و پا میشد بدون کنترل . زمان گذشت تا من وارد یکی از شرکت های هرمی شدم اولین کسی که وارد مجموعه من شد اون بود خوب خونشونم خوراک جلسات بود من با موتور میرفتم اونجا که اگه اخر شب شد دنبال ماشین نگردم.داییم با اتووس سرویس شهرستان میرفت دنیا هم به تخمش بود اصلا نمیدونست که دنیا کدوم وریه .تو این جلسات مخصوصا خصوصی هاش همه راحت بودن با هم دست میدادن یا رو بوسی من وقتی میدیدم دلم میخواست با زن داییم دست بدم یا ... یوش یواش راحت شدم حتی یه کار عادی شده بود بعضی وقت ها که با اون تمرین میکردیم دلم میخواست با سر برم تی وسط پاهاش که همش بازو بسته میشد شرتاش همش کیپ کس وکونش بود طوری که قلمبه کیش ادم رو بیچاره میکرد یه روز قرار بود بریم یه جلسه بزرگ من زود تر رفتم بلکه یه دیدکی زده باشم زن داییم میخاست بره حمام / چی از این بهتر کفت من یه دوش بگیرم بعد بریم . منتظر بودم یه اتفاقی بیفته که افتاد حوای حمومشون خفه بود یکم لای دروباز گذاشت تا تهویه بشه از توی اینه حموم که تقریبا قدی بود نصف بیشتر بدنش معلوم بود خودش نیم رخ بود هر ازگاهی با پاش به در میزد که در پیش شه منم کیرم صاف صاف بود دیکه اگرم میرفتیم چیزی برای گفتن نداشتم . یه دفعه یه دادی زد کفت ای پام ای پام منم از خدا خواسته دوییدم گفتم چیه گفت حواسم به در بود یه جام رفت . از نیم رخ که وایساده بود معلوم بود که انگار داره اصلاح میکنه اما زاویه کونش نمیزاشت حدس بزنی کجاشو زود گفتم لباس بدم بیا بیرون ببینم چی شده گفت که فکر نکنم بتونم بپوشم .گفتم حالا چی شده مکه گفت نمتونم بگم .گفتم پس چیکار کنم گفت از اشپز خونه توی قفسه برام بتدین و چسب بیار . رفتم اوردم . از لای در میدیدم داره با دستاش جلوشو ور میره . گفتم کمک نمیخوای گفت نمیشه داستان داره گفتم هر چی باشه کوش میکنم . گفت زنونس نمیشه اسرار نکن گفتم تو که نمیتونی بزار کمک کنم .گفت پس هر وقت گفتم دو سه تا چسب اماده کن که بهم بدی خلاصه اون روز نشد که بطور مستقیم کسشو ببینم ولی تمام حیکلشو دیدم که فقت کونش میرزید به تمام دنیا .گذشت اومد بیرون . با اسرار من گفت که زیر نافشو بریده گفتم اگر میشد که نشد خودم پانسمانش میکردم . گفت اخه نمیشه که زشته گفتم اون زشته که وایسم ببینم از تو خون میاد و منم وایسادم نگاه میکنم . رفت تو تاق لباس بپوشه که باز داد زد اینم نشد لباسام و حولم خونی شد که . سریع دیکه گفتم الان نبینم دیگه از دست رفته زود بی معتلی رفتم تو برگشت گفت تو نیا که لختم گفتم اونو ولش الان خونت تمام میشه منم نباشم چیکار میکنی . گفت چیکار کنم کفتم بزار ببینم چه جوری بریدی با خنده گفت زشته گفتم نه خیر خیلی ام قشنگه داستشو زدم کنار حولشو بر داشتم کسشو دیدم نزدیک بود حمله ور شم بی خیال شدم . خلاصه پانسمانش کردم اومدیم تو اتق نشیمن .یه مقدار شربت بهش دادم تا ردف شد. دیکه بی خیال شدم رفتم خونه به یاد اون کس نیم تیغ و اون کون تپل یه جغی زدم صبح زود رفتم خونشون داییم گفت چه خبره گفتم نکنه امارشو داده یهو از پشت داییم انگشتشو گذاشت روی دماقش اشاره کرد هیس پگش خودم گفتم یه چیزه دیکه ای باید بکم کفتم هیچی امروز زود باید بریم جلسه قبلشم باید تمرین کنیم داییمم گفت نه خیر بگو که اصلا این زن توس نه ما بیا تو رفتم صبحانه رو که خوردیم دایی اماده شد و رفت زن داییم خندید گفت اکه اشاره نمکردم چی میگفتی بهش میگفتی داستانو گفتم عمرا .یه داستان دیگه ای چمبل میکردم گفت چه خبره زود اومدی من نمیتونم بیام خودت که میدونی گفتم اره اومدم حالتو بپرسم کمکت کنم با خنده گفت دایه از مادر عزیز تر شدی . گفتم احساس مسئولیت نمیزاره . با اسرار خیلی زیا شلوارشو در اوردم گفت که اون جای رو که نباید میدیدی رو دیدی ها .گفتم این که چیزی نیست بقیشم دیدم گفت کجاشو گفتم پشتشو گفت کجا گفتم وقتی در حمام باز بود گفت ای ناقلا حواست به من بود گفتم دست خودم نبود وجناتت نمی گذاشت گفت پررو نشو تمامش کن دیکه چون فقت یه خراش با تیغ افتاده بود خوب شده بود گفتم خوبه اما دیکه حواستو جم کن که دل ما ریش نشه گفت یعنی چی گفتم حیفه نمیتونی بگو نمی تونم من خودم انجام میدم گفت نه دستت درد نکنه گفتم الان مثل یه بچه خوب برو حمام خودم میام بقیه شو میزنم گفت پرروای ها .به زور بردمش تو کفت وایسا صدا زدم بیا تو 3 داقیقه طول کشد بعد در باز شد از پشت در گفت قبل از این که بیایی اگر این خبر بیرون درز کرد گفتم محاله فکرشم نکن . لباسامو در اوردم رفتم با شرت تو گفت ای چه جورشه من در اوردم تو هیچی گفتم خودت گفتی زشته گفت من اینو گفتم . منم در اوردم یهو گفت اف تیر چراغ برغه گفتم نا قابله شروع کردم به زدن اما چه زدنی یه دستم روی کسش بود و هی فشارش میدادم با یه دست دیکه پشماشو میزدم . گفتم میخوام یه بوسشم بکنم دیدم جواب نمیده نگاه کردم چشاش بستس داره لباشو میخوره پاشودم من لباشو خوردم دست انداخت ودر گردنم خودشو اویزونم کرد منم دستو انداختم زیر روناش و قشنگ بقلش کردم روی حوا که بود میگفت فقط بکن گفتم تا چند دقیقه قبل زشت بود نه گفت اگر نکنی میکشمت . سینه هاشو میکرد توی دهنم منم میخوردم دیگه راهی نبود جز کردن پرید پایین دراز کشید گفت فقط جر بده منم نکردم نامردی تا تونستم فشار میدادم 3.4 دقیقه بعد ابم ومد ابز معتل نکردم دوباره فرو کردم دبکن مجبور شدم دهنشو بگیرم که داستان نشه .کردم کردم تا ارضا شد میگفت بزار توش باشه منم دیدم که یه بار ارضا شدم الان میخوابه گوش نکردم برش گردوندم از عقب به جلو 5 دیقه دیگه کردم تا تمام شد . پشم کونشم زدم اومدیم بیرون . ازاون به بعد بجز روزهای اول پریودش ما بقی رو از عقب وجلو میکنم هر دفعه شیرین 2 بار اونم خوشش اومده ول کن نیست

b7mlc

سلام من ی هستم می خواستم داستان 4 سال پیش رو بهتون بگم که من دوم راهنمایی می خواندم ما روز شنبه زنگ اول هنر داشتیم معلم هنرمان آقای میم آخرین سالش بود و معلوم بود که دیگه نخواهیم دید همه بچه ازش خواستیم برامون یکی رو هیپنوتیز کنه آخه فوق لیسانس هنر اشت و می تونست هیپنوتیز کنه فقط تعریفش رو شنیده بودیم آقای ا بعد از اصرار ما قبول کرد یکی از بچه رو داوطلبانه خواست هیچ کس حاظر نبود خلاصه یکی از بچه ها که تنبل بود قبول کرد یک صندلی بردیم جلوی معلم و معلم به همه گفتند ساکت باشند و گرنه نمی شه همه جمع شده بودیم و با دقت نگاه می کردیم معلم بالای بنیش وسط ابرو ها که مال اون مثل موکت بود یک خودکار گذاشت و گفت به اون نگاه کن و شروع کرد به گفتن این Sad( مادرت از خواسته بری زیر زمین و از توی اتاق سبزی بیاری تو هم اری به سمت زیرزمین می روی زیر زمین 20 تا پله داره پات رو می ذاری روی پله اول و می بینی زیر زمین تاریک و قدم بعدی رو روی پله دوم می ذاری تاریک بودن زیر زمین معلوم میشه .... حالا پات رو می ذاری روی پله 18 هوا سردتر شده و جلو تاریک تاریک است حالا پات و می ذاری روی پله 19 ... حلا پات روی آخرین پله است جلو هیچی رو نمی بینی ( ص (همان پسره) چشماشرو نمی تونست نگهداره) دست رو می بری تو جیب شلوارت یک قو طی کربیت است بازش م ی کنی 5 تا توش کربیت هست کربیت اول رو می زنی روشن نمی شه کربیت دوم رو .. کربیت پنجم رو میزنیه روش میشه ولی با بادی خیلی سرد دوباره خاموش می شه ولی اتاق ته زیرزمین رو می بینی از روی حفظ می ری هر قدم که برمی داری هوا سرد تر و تاریک تر می شه و حالا به در رسیدی و بازش می کنی ولی قفله تو جیبت یک دسته کلید بیستایی است کلید اول رو امتحان می کنی نمی ش ....کلید 15 ام را می زنی نمی شه ولی هوا سردتر و تر تر میشه... کلید بیستم رو میزنیه باز می شه و از اتاق نوری میآد می ری سمت ش کنار ساحله جایی زیبا (در اینجا چشماش کلا بسته بود) )) ، بعد بهش گفت دست رو بیار این آبمیوه رو که (دروغکی انگار بدستش لیوان می داد) از بیشترین میوه ای که دوست داری درست شده رو بخور اونهم واقعا دستش انگار لیوان هست به سمت دهنش برد حالا سرتونو با این درد نمی آورم من بعد از اینکه اینرو دیدم مشتق شدم تمام دوسال کار کردم رو پسر داییم و پسر عموم در آخر تونستم پسر عموم رو س هیپنوتیز کنم سخت بود بعد از تمام شدن سرم درد میکرد خلاصه من اول می خواندم که به عید یک روز مونده بود نهار رو رفتیم خانه مادر بزرگم توی آپارتمان آنها خانه داییم پایین آنها ست و من و برادرم که فیلم و کارتون خریده بودیم (که بعد از مسافرت موفق شدیم ببینیم)

رفتیم خونه داییم فیلم ها رو ببینیم درست زده یا نه در و زدیم و زنداییم باز کرد داییم کار بود و نبود اسم زنداییم ز است و 26 سالش می شد رفتیم سراغ کامپیوترشون و فیلم ها رو به کامپیوتر آنها زدیم بعد که تمام شد کارمان رفتیم بالا و من به نظرم اومد که اگر فردا خواهیم رفت مسافرت به ج من چطور این فیلم ها رو نگاه خواهم کرد به این بهونه رفتم پایین برادرم نیومد درشون زدم و گفتم که م خوام فیلم ها رو نگاه کنم زندایی ام هم آمد و روشن کرد اون لحظه که تنها بودیم شهوتم به اوج رسید و از دهنم حرف چقدر قوی هستید زندایی در اومد اونم خوشش آمد اینطور بازوهاش رو پز میداد( البته از بازویی خبر نبود) بعد گفتم زندایی ولی فکر نکنم بتونید جلوی هیپنوتیزم بمونید اونم گفت مگه بلدی منم گفتم اره گفت پس می تونی من رو هیپنوتیزم کن و به من بگو استرس ندارم تا راحت بشم از شر این استرس منم گفتم چشم و با خوشحالی تام و تمام شروع کردم تمریناتی رو که کرده بودم رو عملی کنم ونتیجه بگیرم کمی می ترسیدم مثل معلموم خودکار رو گذاشتم و حرف ها رو گفتم و اون چشم هاش بسته بود نمی دونستم دروغکی بسته یا واقعی واسه همین اول بهش یه آبمیوه دادم اونم خورد بعد گفت به این دست راستت دارم پنبه بی حسی می مالم و به دست چپ ات کار ندارم این بهترین راه بود به دستش نوک چاقویی که میوه همراهش اورده بود رو روی دست راستش لمس دادم تا اگر بیداره بترسه بعد هیچ عکس العملی نشان نداد پس نوکش رو کمی به پوستش فشار دادم خبری نبود کمی فشار دادم هیچ خبری نبود انگار نه انگار که دار چاقو بهش فرو می کنم حالا چاقو رو دست چپش فشار دادم دستش رو زود ولی با سرعت کم کشید به سمتش دیگه داشتم مطمئن می شدم اومدم آخرین امتحان رو بکنم بهش گفتم به دست چپ یک نخ وصل می کنم که آن نخ هم به وزنه 5 کیلویی وصله و به دست راست ات هم چند کتاب دیدم اره دست چپش اومد پایین اول قولم رو انجام دادم و گفتم ز تو دیگه استرس نداری و هیچ وقت استرس ازیتت نخواهد کرد تکرار می کنم ... حالا نوبت درخواست من رسیده بود بهش گفتم ز از این وقت به بعد هروقت پسر خواهر زنت ی رو دیدی که بهت چشمک می زنه باهاش سکس خواهی کرد و به هیچ کس نخواهی گفت و یادت نخواهد موند (کار رو محکم تر بکنیم دیگه) و اگر دوباره چشمک زد از این حالت در میایی و لباسات رو می پوشی و شتر دیدی ندیدی خواهی کرد بعدش گفتم (با خودم) چطوره که من رو وقتی می بینی تحریک بشه نه نه زیاد تحریک بشه همینو بهش گفتم و چند بار تکرار کردم ولی مطمئن نبودم که کار بکنه بهمین دلیل بهش گفتم که آموزش پرورش گفته اعداد 1 تا 5 به این صورته 13524 چند بار تکرار کردم بعد گفتم تا ده شماره می شمرم و بلند می شی از این قسمت خیلی ترس داشتم چون که آقا ا (معلم هنر) می گفت که بعضی اوقات بلند نمی شوند توکما می مانند ترسیده بودم ولی مثل معلم ام تا ده شمردم و در شماره ده (متل ایشان) محکم دست زدم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه بیدار شد می پرسید چی شد گفتم دیگه استرس نخواهید داشت گفت خدا را شکر گفتم اعداد یک تا 5 را می شمرید اونهم شمرد 13524 گفتم (تو دلم ) خدا را شکر و بهش گفتم نه زندایی 12345 اونم درست شد و می خواستم بهش چشمک زنم که دیدم داره به پستون و کس ش دست می زنه و چشماش تو کیرم مونده( لباس داشتم) منم خودم و نتونستم نگهدارم به پستوناش دست زدم ولی عصبانی شد البته با صدایی شبیه ااااااا.وووووه (توجه کنید که بعد از الف نقطه است) و صورتی عصبانی منم که دیگه نتونستم خودم رو نگهدارم بهش چشمک زدم و افتادم چشمام رو که باز کردم دیدم که مثل قحطی زدگان روم پریده و داره لب می گیره ( خدارا شکر که پشتمون تخت بود) منم با یک حرکت کشتی گیرانه پشت اونو به تخت خوابوندم و دگمه های بلوزش رو شروع به باز کردن کردم وای سوتین قرمزی پستوناش که توش جا نمی شد دگمه آخر که رسیدم گفتم تا اینجا که زحمت کشیدم دامن رو هم بکشم پایین جالب این بود که کرستش سیاه بود ولی سوراخ سوراخ که خیلی سکسی می شد اول کسشو رو از کنار کرستش لای پاش بود دید زدم بعد برگشتم به مه مه ها و سوتین را باز کردم انگار منجنیق بود پستون ها پرت شدند به بیرون نمی دونستم کدومش رو بخورم بهمین دلیل از وسط هردو شروع کردم بعد به بغل ها فقط صدای ز در نمی امد بهش گفتم حرف های سکسی بگو اونم شروع کرد کاملا تحت فرمان من بود میگفت محکم تر بخور .. حالا کسمو بخور بخور ... منهم خوردم راستش توی این داستان ها همیشه می نوسند خوش مزه است اصلا این طور نبود خیلی شور بود بهمین دلیل به حرکت69 نشستیم و اون کیرم رو از بین زیپ شلوارم دراورد و استادانه می میکید دیگه اونقدر لذت داشتم که واسم مهم نبود کس شور بخورم یه 5 دقیقه ادامه دادیم ولی می دونستم که الانا بر میگردیم خانه و برای مسافرت صبح زود استراحت کنیم من زود حمله بردم به کس ش با نیزه داغم که از تنور تازه درامده بود فرو بردم اول راحت نرفت کمی فشار دادم وااااایی چه لذتی ز خودشم اه اه می کرد واسه اینکه موقع فرو کردن اون لذت رو دوباره حس کنم یک بار دیگه در آوردم فرو بردم دیگه الانا بود که آبم بیاد سریع در آوردم و فرو کردم به کونش دیگه تو اون فرو نمی رفت و داشت می آمد دستاش رو گرفتم و فشار دادم تا نوکش رفت دیدم دستاش جواب نمی ده کمرش رو گرفتم فشار دادم رفت توش که به محض رسیدن مزاحم شد و استفراغ کرد توش معلوم بود که شیر خورده بود که سفیدیش از کونش بیرون اومد وایی چه قدر ریبا اولن سکس واقعا لذت داره چون تا بحال همچین چیزی رو نچشیده انسان تا اخرین قطره صبر کردم و با مه مه هاش ور رفتم بعد در آوردم دوباره فروکردم به کسش وایی داغ داغ و از یه طرفی سر بود(؟؟؟؟؟!) (لیز بود ) بعد از چند بار فرو کردن صدای در اومد (از بیرون) فکر کنم مادر و پدر اینا بودم من هم با عجله کیرم رو در آوردم و زیپم رو بستم و به ز چشمک زدم و اون رفت به حالت خواب من زود از خونش در اومدم و دیدم همسایه بغلیه رفتم بالا خونه مادربزگ دیدم دارند حاضر میشن برند بیرون من هم که حاضر بودم و فقط کتم رو برداشتم وقتی می رفتیم زندایی ام در رو باز کرد و چادر تنش بود با ما خداحافظی کرد و فرداش رفتیم به ج یک هفته گذشته بود ولی هنوز باورم نمی شد هی جق می زدم تا که برگشتیم و عید دیدنی شما رفتیم خانه شان به من با لذت نگاه می کرد هی با من شوخی می کرد و بعدش سریع می رفت دستشویی( یه بار گوش کردم از پشت در صدای اه اوه یواش می اومد معلوم بود با حرف زد بامن ارضا می شد ) خلاصه اون شب چنان نگاه میکرد که تو آشپز خونه تحمل نیاوردم و بهش چشمک زدم گفتم خم شو کستو بیرون بیار در عرض دو دقیقه کردمش این هی ادامه داشت و من لذت می بردم ولی مثل اون داستان های سکسی نبود که می گفتن تا آخر این کار رو هر وقت که وقت پیدا می کردن انجام می بردن واسم دیگه خسته کننده بود یک زن تکراری و پیر تر از خودم اگر من ازدواج کنم زنم ببینه ز اینطوری می کنه بد فکر می کنه منهم دیگه خسته شدم و خواستم دوباره هیپنوتیزش بکنم و از این حالتی که همش تحریک میشه وقتی منو می بینه در بیارم ولی هواسش به خودکار جمع نمی شد تصمیم گرفتم چشمک بزنم و کار کرد این دفعه هیپنوتیز شد ولی وقتی در اوردم از این حالت بای یه چشمک دیگه میزدم که برگده از این حالت ولی وقتی چشمک زدم هرچی گفتم یادش رفته بود و دیگه نمی دونم چی کار کنم واقعا آبروریزیه باید یکسی دیگه بکنه ولی خجالت می کشم بگم این کار رو کردم الآن عذاب وجدان دارم چون ز محجبه بود شاید مومنه و من با این کار بیچاره اش کردم و شاید اینکه وقتی منو می بنینه و تحریک میشه تنها این عامله که نمی گذاره کس بده یا مانند همان اولین بار اجازه نده به مه مه هاش دست بزنم
نکته: اگر این کار رو کردید حتما دقت کنید که این خطا را نکنید
نکته مهم : این داستان واقعی و واقعی است (هرچند یکم توی اولین سکس اغراق کردم) بهمین دلیل اسم واقعی را ننوشتم فقط حرف اول تا ابروی همه حفظ بشه

نوشته: ی

با سلام.من اسمم احسانه18 ساله.هيكل درشتي دارم.كيرمم هم18سانته.داستاني را كه مي خوام تعريف كنم مربوط ميشه به 1سال پيش.من از3 سال پيش يعني15 سالگي تو كف زندايي ام بودم ودوست داشتم با اون سكس داشته باشم.تو اين 3 سال هر وقت جلق ميزدم تو كف زنداييم ميزدم.زنداييم اسمش هستيه.يه خانوم همه چي تموم 23 ساله.هيكل بسيار زيبا صورت بسيار ناز وخيلي كردني.يعني فقط مي خواهي بخوريش.هميشه دوست داشتم براي يكبار هم كه شده بكنمش.شده بود برام رويايي و مسمم بودم كه هيچوقت دستم بهش نميرسه.چون ما يه خونواده ي مذهبي هستيم وخيلي به اين چيز ها حساس هستيم.يعني به رعايت حجاب و... .داييم هم يه مرد كاملا غيرتي هست وقبل از اينكه زن بگيره خيلي لات بوده وآدم يه لحظه به اينكه داييم بفهمه كسي با زنش رابطه داره فكر ميكنه كلا شهوت از سرش ميپره.خيلي حساس بود.اگر يه لحظه به هستي نگاه ميكردم ميفهميد و صدام ميكرد و يه سوال الكي ميپرسيد.ما وداييم اينا تو اصفهان زندگي ميكنيم وبقيه ي دايي وخاله هام ومادربزرگ وپدر بزرگم هم توي شهرستان زندگي ميكنن.به خاطر همين حساسيت داييم اونا خيلي كم ميومدن خونه ما.ولي به جاش عيد ها همه ي13روزش ميرفتيم شهرستان خونه يدر بزرگم واونا هم اونجا بودن واين 13روزهمش پيش هم بوديم.من چون اونجا كسي را نميشناختم بيشتر تو خونه بودم وداييم هم بيشتر مي رفت بيرون.توي اين13روز خيلي به من خوش ميگذشت وهمش داشتم زير چشمي هستي را نگاش ميكردم وتقريبا روزي 2بار جلق ميزدم.عيد كه تموم ميشد چون از هم جدا ميشديم من تا يك هفته افسردگي ميگرفتم.خيلي بهش وابسته مي شدم.هستي يه پسر داره كه الآن 2سال و سه ماهشه وروز اول عيد تولدشه.تولد يك سالگي پسرش يعني عيد پارسال برايش جشن گرفتيم.اون روز مادرش يعني هستي آرايش غليظي كرده بود كه نگو.چند بار بهش خيره شدم كه هر بارش را هستي فهميد وفكر كنم از اون روز بود كه فهميد من بهش نظر دارم.قبل ازاون روز رابطه ي ما فقط در حد سلام وخدافظي بود ولي از اون روز به بعد يعني بقيه ي عيد را احساس ميكردم بيشتر بهم نگاه ميكرد.چندبار چشم تو چشم شديم ولي من سريع نگاهم را قطع ميكردم.چون ميترسيدم هستي بدش بياد وبه داييم بگه.اون عيد به من خيلي خوش گذشت.ازاون روز به بعد كمتر پيش من به حجابش اهميت ميداد.البته وقت هايي كه داييم خونه نبود.اون عيد بود كه من براي اولين بار موهاش رو ديدم.موهاي مشكي و خيلي زيبا.چند بار شد كه با مانتو از جلوم رد شد.من پسرش محسن را خيلي دوست داشتم.خيلي شيرين وناز بود.هميشه وقتي ميومدن خونه ي ما ويا ما مي رفتيم اونجا از اول تا آخر محسن دست من بود وباهاش بازي ميكردم.هر وقت كه محسن بغل مامانش بود وگريه ميكرد من ميرفتم وبچه را از هستي مي گرفتم ولي خيلييي دقت ميكرديم كه هنگامي كه مي خواهيم بچه را رد وبدل كنيم دستمون به هم ديگه نخوره.عيد اون سال كه تموم شد وقتي برگشتيم اصفهان يه روز اومدن خونمون.وقتي اومدن من تو اتاقم بودم.وقتي اومدم تو پذيرايي ديدم مادرم رفته توي آشپزخونه چايي بياره و داييم هم رفته بود سر يخچال و هستي تنها توي پذيرايي وايساده بود وداشت به قاب عكس رو ديوارنگاه ميكرد ومحسنم بغلش بود.وقتي وارد شدم بهش سلام كردم واونم با خنده ي معنا داري جواب سلامم را داد.منم سريع رفتم محسن را كه بغل مامانش بود را بگيرم كه وقتي رسيدم جلوش چشم تو چشم شديم.ديدم يه خنده ي كوچيكي كرد.منم گفتم كه فرصت مناسبه دلو زدم به دريا ووقتي بچه را آورد جلو من محكم دستم را به دست هستي كشيدم.با خودم گفتم كه كسي كه نيست.هستي هم كه نمياد بره بگه به داييم كه احسان دستش خورد به دستم.خلاصه دستم را كشيدم به دستش و وقتي به هم خورد با خنده بهش گفتم اخ ببخشيد اونم كه فهميده بود از عمد دستم را به دستش زدم با خنده ي شيريني گفت خواهش ميكنم.همين كه اينو گفت دلم ريخت پايين.ديگه اطمينان پيدا كردم كه هستي هم به من نظري داره.چند دقيقه بعدش كه داشتم با محسن بازي ميكردم نگاش كردم اونم داشت به من نگاه ميكرد و وقتي من نگاش كردم يه لبخند كوچيكي بهم زد.اينقدر خوشحال بودم كه نگو.با خودم ميگفتم احسان هستي را ديگه كردي..وقتي رفتن منم رفتم از توي گوشي مادرم شمارشو برداشتم.يه پيام عاشقانه با كلي ترس ولرز براي هستي فرستادم.ديدم سي ثانيه بعد جواب داد شما؟منم نوشتم احسان.اون لحظه ديگه داشتم سكته ميكردم.با خودم گفتم يا الآن داييم مياد منو ميگيره زير كتك يا هستي جون يه پيام عاشقونه ميده.ديدم چند لحظه بعد...هستي يه پيام عاشقونه داد.اون لحظه داشتم ديوونه ميشدم.با خودم ميگفتم كه نكنه دارم خواب ميبينم.باورم نمي شد كه هستي به اين خوشگلي داره با من پيام بازي ميكنه.توي روياهام هم نميديدم.تا چند روز بعد هي به هم پيام عاشقونه ميداديم تا كه يه روزبه خودم گفتم كه من كه تا اينجا پيش اومدم اونم چراغ سبز نشون داده پس بذار يه جوك سكسي بفرستم.پيام را با كلي ترس فرستادم ديدم چند دقيقه بعد اونم يه جوك سكسي فرستاد.من دوباره فرستادم اينبار اون نوشت ((مثل اينكه تو هم بدت نميادا...))من جواب دادم:معلومه.كيه كه بدش بياد.بعد ديگه جواب نداد.من دوباره بهش پيام دادم كه:هستي مي خوام يه چيزي بهت بگم قول بده بي جنبه نشي.جواب داد بگو.پيامش دادم :هستي جون از ته دل دوست دارم.دل تو دلم نبود.با خودم مي گفتم يعني چي ميشه؟ديدم پيام داد.پيام را با كلي ترس باز كردم ديدم نوشته:خوب منم دوست دارم.اگه نداشتم كه جوابتو نمي دادم... .يعني اينو كه خوندم داشتم از خوشحالي سكته ميكردم.اتفاقا اون روز پنجشنبه بود ومدرسه نرفته بودم وداييم هم رفته بود سركار.داييم كاشي كاره و هروقت كه دلش مي خواست نميرفت سركار چون شغلش آزاد بود.اون روز داييم رفته بود سر كار ولي هستي پيام داد كه احسان بيا اينجا محسن خيلي بهونه ميگيره وگريه ميكنه داييت هم خونس.بيا اينجا باهاش بازي كن شايد آروم شه.من اون روز نميدونستم كه داييم خونه نيست وسركاره.فكر ميكردم هستي راست ميگه و داييم خونس.بعدش فهميدم.گفتم باشه الآن ميام.رفتم با اطمينان در خونشون را زدم هستي آيفونا برداشت.درو باز كرد.ديدم ماشين داييم نه تو حياطه نه تو كوچه.شك كردم.رفتم جلوتر يه يالا گفتم ودر پذيرايي را باز كردم.همين كه درو باز كردم يه لحظه جا خوردم.ديدم هستي با تاپ وشلوارك توآشپزخونه داره چايي دم ميكنه.چون اشپزخونه اپن بود درا كه باز ميكردي توي آشپزخونه پيدا بود.تا كه هستي را اينجوري ديدم كيرم بلند شد.سريع خودم را كشيدم عقب وبرگشتم بيرون ودوباره گفتم يالا.ديدم هستي گفت بفرماييد تو.اون موقع تازه فهميدم چي شده.فهميدم كه داييم نيست و هستي جون هوس كير كرده...رفتم تو با خنده سلام كردم اونم با خنده جوابمو داد.از اون روزي كه با هم پيام بازي كرديم واين حرفا را بهم زديم اين اولين باري بود كه زنداييم را مي ديدم.خجالت ميكشيدم كه نگاش كنم.رفتم تو ديدم بله از محسنم خبري نيست.گفتم دايي نيس؟محسن كجاس؟گفت كه داييت الآن كاري واسش پيش اومد رفت بيرون.محسن هم كه خيلي گريه كرده بود خسته شده بود و خوابش كردم((.حالا از وقتي كه پيام داد كه بيا و من رسيدم شايد شش هفت دقيقه شده بود)).منم گفتم پس ببخشيد من ديگه برم كه مزاحم نباشم.هستي گفت نه.نه حالا اينقدر راه اومدي بشين يه چايي بخور.ديگه كيرم داشت مي پكيد.خيلي از روي شلوار ضايع بود.نشستم روي مبل ديدم هستي چايي آورد.واي باورم نميشد.فكر ميكردم دارم خواب ميبينم..كون هستي از شلوارش زده بود بيرون وداشت شلوارو جر ميداد.موهاي مشكيش را بسته بود...واي واي سينه هاي بزرگش زده بود بيرون.وقتي كه خم شد چايي را تعارف كرد نگاش به من بود ومن يه لحظه نگام افتاد به چاك سينه اش.ديگه نمي تونستم نگاهم را ازشون بردارم.يه دفعه هستي گفت حواست به چاييت باشه نريزه روت بسوزي.بعد هردومون خنديدم.بعدش نشست كنار من روي مبل دو نفره.دستش را گذاشت رو دستم.گرماي دستش را حس كردم.دستش را محكم گرفتم تو دستم.يه نگاهي به هم كرديم.بهش گفتم هستي دوست دارم.گفت من بيشتر احسان.بعدش گفت كه احسان ميدوني چرا گفتم بياي اينجا؟مي خواستم باهات درد ودل كنم.خيلي دلش پر بود.شروع كرد:احسان تو ديگه بزرگ شدي وميفهمي اين چيزارو.دوست دارم دركم كني.من آدم داغي هستم وخيلي گرم مزاجم ولي داييت سرده سرده.نمي تونه منو سير كنه.من واقعا داره بهم فشار مياد.تحملش برام خيلي سخته...هنوز حرفاش را كلمه به كلمه يادمه.انگار همين ديروز بود.گفت من ديگه نتونستم تحمل كنم وبه رابطه با تو دست زدم.تو را انتخاب كردم چون فهميدم كه تو هم به من نظر داري وتو هم به سكس احتياج داري.منم ديدم كه الآن به حمايت نياز داره گفتم آره هستي جون دركت ميكنم.ميفهمم چي ميگي.غصه نخور.من كامل در اختيار تو هستم.درست فهميدي.من 3ساله كه به رابطه به تو فكر ميكردم و دوست داشتم با تو رابطه داشته باشم.دوست دارم.در همين حين پاهام را در پاهش گره زدم.به هم نزديكتر شديم وشروع كرديم آروم از هم لب گرفتيم.واي چه لحظه اي بود.بهش گفتم كه دايي نياد يه موقع.گفت كه نه رفته سركار.ميخواستم تو بياي دروغ گفتم كه نرفته.خيلي بدنش داغ بود.واي چه لبايي داشت.اومدم پايين تر گردنشا ليسيدم.سرشا داده بود عقب وچشماشا بسته بود.همين جور كه گردنش را ميخوردم سينه هاش را از روي تاب مي مالوندم.بعدش تاپش را در آوردم.واي چي ميديدم...سوتين مشكيش آدمو ديوونه ميكرد.سوتينش را باز كردم.خوابوندمش روي مبل ومثل نديده ها شروع كردم به خوردنشون.تمامش را ميخوردم.يه دفعه هستي گفت صبر كن احسان.بلند شد رفت يه شيشه از اسپره هاي بي حس كننده ي دندون را آورد و گفت بشين.دكمه شلوارمو باز كرد و گفت پاشو.وايسادم شلوارمو كشيد پايين و كامل در آورد.در همين حين منم پيراهنم را درآوردم.شرتمو كه كشيد پايين جا خورد.گفت واي باورم نميشه كه تو توي اين سن اين كيرت باشه.كيرت تقريبا اندازه ي داييته.اصلا انتظار نداشتم كيرت اينقدر بزرگ باشه.بعد كيرمو گرفت تو دستش و يخورده باهاش بازي كرد وچون من 3سال تو كف هستي جلق زده بودم تا يكم باهش بازي كرد آبم پاشيد تو صورت وسينه هاش.رفت دستمال كاغذي آورد وپاك كرد.آبروم رفت اون لحظه.بعد كيرم را گرفت واسپره را قشنگ به همه جاش زد.بعد خوابوندمش تا اسپره اثر كنه قشنگ كل بدنش را ليسيدم.از سينه هاش شروع كردم داشت بدنش ميلرزيد.خيلي داغ بود اومدم پايين وتمام شكمش را ليس زدم.زبونم را فرو مي كردم تو نافش.واي چه حالي ميداد...بعدش شلوارشو كشيدم پايين.واي پاهاي سفيد هستي آدمو ديوونه مي كنه.شرتش مشكي بود.درش آوردم.واي كس سفيد هستي با آدم حرف ميزد.كسش خيس شده بود.كسش را گذاشتم تو دهنم.واي كه چه قدر خوشمزه بود.زبونم را فرو ميكردم اون تو.ليسش ميزدم...داشت تنش ميلرزيد.آه واوه هستي داشت ديوونم ميكرد وباعث ميشد بيشتر كسشو بخورم.بعدش نشستم رو مبل وگفتم ساك بزن.كيرم را تا نصفه ميخورد.كيرم بي حس شده بود ولي بازم احساس ميكردم كه لب هاي هستي رو كيرم ليز ميخوره.دو سه دقيقه خورد.خيلي حس خوبي داشتم.حال ميكردم ولي آبم نميومد.هستي هر چي ميخورد سير نميشد.خيلي قشنگ ساك ميزد.خيلي حرفه اي بود.مثل اينكه داييم از ساك زدن براش خيلي خوشش ميومده كه زنشو اينطور حرفه اي كرده.بعدش گفتم بسه.به پشت خوابوندمش.واي كه چه كوني داشت.بزرگ وسفيد.تمام كونش را ليسيدم.برش گردوندم.ديگه طاقت نداشتم.مي خواستم طعم كس كردن را براي اولين بار تجربه كنم.اونم كس هستي زندايي خوشگلمو...كيرمو گذاشتم دم كسش ويك دفعه فرو كردم.تا نصف كيرم رفت اون تو ويه دفعه هستي يه جيغ كشيد.گفتمش آروم بچه بيدار ميشه.خنديد.كيرمو فشار دادم تا دسته رفت تو.واي چقدر ليز وداغ بود.چه حس خوبي بود.كيرمو همون تو نگه داشته بودم وتكون نمي خوردم و داشتم لذت مي بردم وبه خودم مي گفتم خوشبحال داييم كه اين كسا ميكنه.تو حس وحال بودم كه هستي گفت بجنب احسان.مي خوام منو جر بدي.تورو خدا زود باش.شروع كردم به تلنبه زدن وهر دفعه كه كيرم ميومد بيرون وميرفت تو هستي يه جيغ آروم ميزد وآه و اوه ميكرد.چون اسپره زده بودم كمرم خيلي سفت شده بود.هرچي تلنبه ميزدم آبم نميومد.در حين كردن بودم كه ديدم نفس هاي هستي جون تند شده ويه دفعه يه جيغ كشيد وبدنش لرزيد.ديگه ارضا شده بود ولي بازم ميگفت بكن.مي خواستم از كون بكنمش ولي گفتم بي خيال.دفعه ي اول از خيرش ميگذرم كه يه وقت ازم زده نشه و حسابي بهش حال بدم كه دفعه هاي بعد هم بگه بيام.حتي ازش درخواست هم نكردم.داشتم تلنبه هاي محكم ميزدم كه فهميدم داره آبم مياد.بهش گفتم سينه هاتو بهم بچسبون.گفت چرا؟گفتم سريع باش.چسبوند به هم و كيرمو گذاشتم لاي پستوناي بزرگش وكمي عقب جلو كردم كه يهو آبم پاشيد به صورت وگردنش.ديگه شل شده بودم.جونم داشت از توي كيرم ميومد بيرون.افتادم روش.حال بلندشدن نداشتن.بالاخره بلند شدم وبا دستمال هستي را پاك كردم.خيلي حال كرده بود.معلوم ميشد و بعد سكس همش قربون صدقم ميرفت.بلند شديم ولباس هامونو پوشيديم.بعد هستي خانوم استكان چايي كه قبل سكس آورده بود ويخ كرده بود را برداشت و رفت دوباره چايي ريخت.چايي را خورديم.بهم گفت احسان جون ازت مي خوام هفته اي 3بار بياي خونمون.از مدرسه كه تعطيل شدي تا داييت مياد سه چهار ساعت وقته بيا.منم با كمال ميل قبول كردم.بعد از اون روز ما5بار ديگه توي دو هفته باهم سكس داشتيم.بعد دو هفته يه شب اومدن خونه ما.پريروزش من با هستي سكس كردمو قصد داشتم كه فردا هم برم با هستي جون حال كنم كه آمد خونه ما.وقتي وارد شدن هستي زوركي جواب سلاممو داد.اصلا بهم نگاه نميكرد.تو خودش بود.دليلش را نميدونستم كه يه دفعه داييم گفت كه امروز داشتن اساس هاي خونشونو جمع ميكردن كه برن به همون شهرستاني كه پدربزرگم واينا زندگي ميكنند زندگي كنند.اينو كه گفت اشك تو چشام جمع شد.هستي سرشو آورده بود پايين.نمي تونستم چهره ي هستي را ناراحت ببينم.ما دو تا واقعا عاشق هم بوديم.داشت گريم ميگرفت كه بلند شدم ورفتم تو اتاقمو زدم زير گريه.داييم تصميمشو گرفته بود ومي گفت اين جا تنها هستيم و من ميخوام برم شهر خودمون.فرداش هم نرفت سر كارو شبش هم اساس كشي كردن ورفتن.بعد از اون من تا يه هفته همش عصبي بودم.دلم گرفته بود.بعدش جويا شدم كه هستي هم افسردگي گرفته بود وبردنش پيش روانپزشك وخوب شده بود.بعد از او من هر وقت هستي را ديدم اصلا بهم نگاه نميكرد وسلامش هم ميكردم سرش را مينداخت پايين وجواب زوري ميداد.شايد به خاطر اين بود كه...عيد امسال هم رفتيم شهرستان روز اول كه رفتيم خونه ي داييم و هستي اصلا نگام نكرد منم ديگه نرفتم خونه داييم. روزچهارم عيد بود كه همه خونه پدر بزرگم دعوت بوديم.وقتي سر سفره نشستيم تا چشمش به من افتاد منم داشتم نگاش ميكردم.سرش را انداخت پايين وبه زور جلوي گريشو گرفت والكي گفت كه من سرم درد ميكنه و اشتها ندارم و رفت تو اتاق خوابيد.من و هستي دوتا عاشق واقعي بوديم.از اون روز ديگه من هستيو نديدم...

سلام من جواد هستم هجده سال سن دارم و170 قد و 60کیلو وزنمه این خاطره مربوط میشه به هشت ماه پیش که داییم اینا مهمون ما بودن زن دایی بنده زنی خپل ودوست داشتنی وفوق سکسی که 165قدشه و 78 کیلو وزنش ویه کون گوشتی وگاییدنی همراه با کوس تپل.

وقتی رسیدند خونه ماهمگی رفتیم پیشوازو خوش آمد گویی وروبوسی دایی ما یه بچه شیرین ودوست داشتنی داره به نام سعیدزن داییم گفت جواد جون بیا سعید رو بگیر تا بامامانت اینا احوالپرسی کنم بچه رو گرفتم و اونا باهم روبوسی میکردند.رفتیم داخل خونه وبعد چند ساعت شام حاضر شدوهمگی داشتیم شام میخوردیم که صدای سعیدکه تو اتاق من خوابیده بود بلند شدمن که شامو تموم کرده بودم رفتم اتاق تا بچه رو ارومش کنم که دیدم پشت سر من زن دایم هم اومدوگفت بچه گشنشه بده من شیرش بدم من فکرکردم میخوادببره اون یکی اتاق که یهو دیدم یه سینه بزرگ وسفیدکه اندازش هم85بود(روی کرستش دیده بودم)از زیر سوتین قرمزش زد بیرون وگزاشت تودهن سعید تا دیدم لامصب کیرم بلند شد خواستم ضایع نشه رفتم پیشش و با بچه بازی کردم وقتی خواستم بوسش کنم خوشبختانه خورد به سینش وکلی حال کردم ولی زن دایی هیچ عکس العملی نشان نداد فقط یه خنده کوچولو زد. خلاصه رفتیم بقیه شام رو هم خوردیم و بعد شام سه چهار ساعت صحبت کردیم که داییم گفت بریم بخوابیم من امروز زیاد رانندگی کردم خسته ام خونه ما چون کوچیکه و دو تا اتاق بیشتر نداره مامانم گفت که من و دایی و زن دایی بریم تو اتاق من بخوابیم. خلاصه همه خوابیده بودند جزمنو زن داییم که داشت دوباره بچشو شیر میداد ساعت 12میشد که پانزده دقیقه ای باهم در مورد درس وکنکورمن حرف زدیم وخوابیدیم راستش من دیر خوابم میبره نمی دونم چرا. ساعت درست 30/1بودوهمه چراغا خاموش بودند که اززیرپتو دیدم زن دایی جونم بلن شدورفت سمت کیفش چراغو روشن کرد واز کیفش یه شلوارک نارنجی نازک خیلی تنگ اورد بیرون کمی نگام کرد تاببینه من خوابم یانه من هم خودمو به خواب زده بودم وزیر چشمی نگا میکردم که یهو دیدم شلوارشو زد پایین تا اون یکی رو بپوشه که از روی شورت بنفشش کوسش میزد بیرون راستش اون پشتش به من بود وقتی شلوارشو در اورد شورتش کمی زد پایین که خط کون بزرگشو به راحتی میدیدم اون یکی شلوارو هم به زورکشید بالا که آدم فکر می کرد شلوار خودش نیست چراغو خاموش کردواومد گرفت خوابید کیرم داشت شورمو پاره می کرد ومن هم سرشو میمالیدم که آروم بشه ولی هیچ فایده نداشت. درست دو ساعت تو فکرش بودم که ترتیبشو بدم ولی میترسیدم چون هم مهمون ما بورنر و هم داییم کنارمون بود. دیگه داشتم از حشر میمردم وچند گاهی نور چراغ گوشیمو میانداختم کونشو نگا می کردم ولی دو دل مونده بودم که دیگه دلو زدم به دریا و گفتم هر چی بادا باد از روی تخت آروم اومدم پایین وبغلش دراز کشیدم دایی و زن دایی هم به پهلو دراز کشیده بودند که روی داییم اونور بود.من هم سینم میخورد به پشت زن داییم ولی جرعت نمی کردم کیرمو به کونش بزنم که تصمیم گرفتم اینکارو بکنم کیرو دستمو همزمان اروم گذاشتم روی کونش چه قدر نرم بود چند دقیقه ای همینطور روی کونش بود که به مغزم رسید شلوارشو بکشم پایین درست نیم ساعت منتظر شدم تا خوابش عمیق تر بشه چون زن دایی ما خوابش خیلی سنگینه اینو همه فامیل میگن. دستمو انداختم بندشلوارشو گرفتم و یواش یواش میزدم پایین و نگاش میکردم که یه وقتی بلند نشه لامصب شلوارش به سختی پایین می امد که باسعی تمام تا دم کونش کشیدم پایین که شورتش کاملا معلوم بود دستمو بردم زیر شورتش و حسابی دسمالیش کردم وبا اون یکی دستم کیرمو میمالوندم دستمو اوردم بیرون وشورتشو اندازه شلوارش کشیدم پایین که یهو داییم سرفه کوتاهی کرد ومن برق از سرم پرید که الان بیدار میشه یا مدل خوابیدنشو عوض می کنه که شانسم در اومدو هیچی نشد وکارو ادامه دادم. یکی از انگشتامو کاملا خیس کردم وبردم لای کونش وبه خوبی سوراخ کوتشو لمس میکردم ولی نمی کردم تو چون دردش می اومد واز خواب می پرید ولی باسوراخش خیلی بازی کردم خیلی داغ ونرم بود معلوم میشد خیلی گشاده. دستمو کشیدم تا کمی با کیر کلفتم(17سانته کلفتیشم12ساتت) لاپایی بزنم انگشتم داغ داغ بودو خیس خیس اتگشتمو وقتی بوش کردم یه بوی گندی می اومد که انگار ریده بوده تو دستم. سر کیررمو بردم لای کونش واقعا داغ بود درست چسبوندم روی سوراخش و از جون ودل لاپایی زدم دیدن آبم میاد وایسادم وباجرعت تمام آبمو ریختم روی سوراخ زن دایی جیگرم انگارداشتم زن خودمو می کر دم خواستم آبشو پاک کنم که گفتم بی خیال آخر کاری لومیریم گوشیمو گذاشتم روی بی صداواز کون آبدارش چند تا خاطره برداشتم که هر روز نگا میکنم و واسش جلق میزنم. شلوارو شورتشو دوتایی کشیدم بالا وپتورو هم کشیدم روش و تو دلم یه شب بخیرگفتم وگرفتم خوابیدم **اینم خاطره ما**(نظرات یادتون نره)

نوشته: جواد

سلام
بهنام هستم 22 ساله از شمال ايران
حالا نميگم كجاش..اسمم همين جوري گذاشتم ايمان..
اما داستان خودمو و زن داييمو بگم كه قسم ميخورم حقيقته محضه..
زن داييم يه زن فك كنم 30 ساله قدش تقريبا 175 يكم تپله..خيلي سفيده..سينه هاش نسبت به هيكلش خيلي كوچيكه اما يه كووووون داره كه باور كنيد خيلي بزرگه..
فقط ببخشيد كه بيشتر توضيح ميدم تا بجا اينكه برم سر اصل مطب..در واقع ميخوام بگم چطو مخشو زدم..
راستي اسم زن داييمو ميذارم صدف..
داييم يه شغل خوبي داشت كه از لحاظ مالي تامين بود..5.6سال پيش داييم اينا با مادربزرگم زندگي ميكردن البته طبقه بالا..خب منم زياد ميرفتم پيش مادربزرگم و هميشه آرزو داشتم به صدف جون نزديك بشم اما ميدونستم نميشه چون داييم سالم بود و از طرفي صدف جنده نبود..چند سال گذشت تا اينكه داييم معتاد شد و بعد از مدتي زن دايي باهاش دعوا گرفت كه بايد ترك كنه..خلاصه اينكه به طلاق هم كشيده شده بود اما با نقل مكانشون همه چيز به تعويق افتاد..روزها ميگذشت و من از اينكه نتونستم باهاش سكس داشته باشم ناراحت بودم..تا اينكه يه شب با يكي از بچه ها توي پارك بوديم كه ديدم صدف اس داده..تعجب كردم..چون اولين بار بود كه بم اس ميداد..منم تلشو نداشتم اما خب ميشناختم شمارشو..يه جوك بود..منم فك كردم به يه جوك نياز داره بهش جوك دادم..بعد از چند شب جوك هاش يكم سكسي تر شد..منم مثلا جوكهاي قزويني دادم بهش تا اينكه يه شب اس داد كه امشب ميام رو تختت لباساتو در ميارم و همه جاتو ميخورم..آخرشم نوشت قربانت پشه..منم فردا شب همونو ويرايش كرد نوشتم قربانت بهنام..
خلاصه بگم از اون لحظه روي ما به هم باز شد كه بع4.5 روز با اس بهش گفتم كه ميخوام باهات باشم..اونم يه جورايي قبول كرد چون نياز داشت..
1ماه بعد با مادربزرگم رفتم خونشون..توي خونشون همش به فكر باسن رون هاي سفيد پاش بودم كه واقعا تپل و گوشتيه..خيلي سفيده..
خلاصه شب شد خوابيديم..فردا سر صبح مادربزرگم قرار بود بره سر زمينش..منو صدا زد كه ميرم..هگه نيومدم بدون برميگردم خونه..خونه داييم تا خونه مادربزرگم 45 دقيقه راهه با ماشين..
خلاصه مادربزرگم رفت داييمم ساعت 10 رفت سر كار (كارش آزاده)دختر داييم كه 11 سالش بود رفت مدرسه من موندمو پسر داييم كه 5 سالش بو و زن دايي جووووووووووووونم..
تا ظهر از طرفي خجالت ميكشيدم بهش نزديك شم از طرفي پسر داييم دستو پا گير بود..
ظهر شد دايي بهمراه دختر داييم اومدن منم كلي ضد حال خوردم كه نتونستم كاري بكنم..
ناهارو خورديم صدف با پسرش رفتن اتاق دايي اينا منو داييم و دختر داييم توي سالن خوابيديم..ساعت 3 بود كه داييم پاشد بره سركار گفت مياي بريم؟ (محل كار داييم نزديك خونه مادربزرگم بود..گفتم ساعت7 بايد محل باشم..6 حركت ميكنم..
اونم گفت اوكي و رفت..
بعد از 5 دقيقه زن دايي اس داد كه بيا اتاقم..دختر داييمو ديدم كه خواب بود..با ترس رفتم توي اتاقش..ديدم كنار پسرش دراز كسيده رفتم پيشش پتو رو زد كنار و رفتم كنارش دراز كشيدم..
همين كه دراز كشيدم شروع كردم مالوندن سينش..خييلليي نرم بود..صورتمو نزديك كردم از لب ميگرفتم صورتشو ميليسيدم..كم كم دستمو بردم لاي پاش گذاشتم رو كسش..
كوس تپلي داشت..نزديك به 5 دقيقه ماليدمش كه ديگه ميلرزيد لباشو گاز ميگرفت..
از اينكه يكي بزرگ تر از خودم داره توسط من تحريك ميشه حال ميكردم..
بعد از كلي كس مالي پيرهنشو داد بالا سينشو سري كردم دهنم نوكشونو ميمكيدم..
رفتم پايين تر پتو رو زدم كنار دامنشو دادم كنار..
خداي من چي ميديدم يه كوس تپل مپل كه باور كنيد داشت شورتو جر ميداد..
دل تو دلم نبود تا شرتشو بكشم پايين تا به آرزوم برسم..
كشيدم پايين باور كنيد الان كه دارم مينويسم سيخ كردم..يه كوس گندههههههه كه همه ي موهاشو زده بود..خيلي سفيد بود..آروم سرمو بردم لاي پاش زبونمو گذاشتم رو كسش..ديگه هيچي از دنيا نميخواستم باور كنيد
آروم شروع كردم به ليسيدن خيلي خوش مزه بود..لاي كوسشو زبون ميزدم اونم از شهوت سرمو فشار ميداد به سمت كوسش يه لحظه كوسشو گاز زدم كه يه جيغ زد كه نزديك بود پسرش بيدار شه..
نزديك به 10 دقيقه خوردم براش كه گفت پاشو..
پاشدم شلوارمو كشيد پايين كيرمو كرد دهنش وااااااااااااااااي چقد گرم بود دهنش
كيرمو تا انتها ميكرد دهنش انگار ميخواست خودشو خفه كنه..
ديگه نزديك بو بعد 5 دقيقه آبم بياد كه بهش گفتم بسه..درازش كردم رو تخت كله كيزمو گذاشتم لب كوسش آروم كردم داخل خيلي داغ و ليز بود جالب اين بود كه خيلي هم تنگ بود ديگه كم كم سرعتمو بيشتر كردم كه بعد 10 دقيقه آبمو ريختم رو شكمش..
هدفم از اين داستان اين بود كه اگه همچين آدمايي هستن دورو ورتون معطل نكنيد..به فكر گناه هم نباشيد..گناه اينه كه تو جووني داريم خود ارضايي ميكنيم ما جووناي ايران..راستي يه بار ديگه هم كردمش اما اينبار سرپا و طوري كه هماهنگ نشده بود و اينم بگم كه الان 2.3 تا بي اف داره و ديگه كمتر با من ميپره..يه بارم توي ماشين برام ساك زد و كلي مالوندمش..
از زندگيتو لذت ببريد

نوشته: بهنام

با سلام من آرتين 21ساله هستم با قد 180و وزن 110كيلو اصلأ هم از اون پسر هاى نيستم كه دختره واسم خود كشى كنه ولى پسر تخسى هستم كه تو محل وفاميل همه از دستم فرارى هستن چه از پسر ،زن ، همسايه افغانى تا بقيه همكلاسى ها از مالوندن گرفته تا كردن ولى بيشتر از همه من با همسايه اى به اسم اعظم و زندايى به اسم گلاره حال مى كنم و كردم اما داستان با زندايى از زمانى شروع ميشه كه دختردايى من به دنيا اومد كه من اون موقع19ساله بودم من زمانى كه مى خواستم دختر دايى رو بغلم بگيرم با سينه زنداييم بازى ميكردم اوايل يه اخمى بهم مى كرد ولى من پروتر از اون چيزى بودم كه فكر مى كرد و چون تازه به جمع ما وارد شده بود كمى خجالتی بود حالا بذاريد از سرو وضع زنداييم بگم گلاره زن سبزه رو خوش هيكل ولى صورت جالبى نداره چشم هاى ژاپنى با لثه هاى بدجور ولى حالا بريم سراغ ادامه داستان سينه ماليدن من به همون منوال ادامه داشت تا اينكه ى شب اومدن خونه ما رفتن بخوابن جعبه دستمال كلنكس رو با خودشون بردن اتاق منم ساعت 1يا 1/30بود كه رفتم دستمال رو بردام چون سرما خورده بودم كه نزديك اتاق بودم كه صداى آه و اوه اونا داشت ميومد فكر كنم داييم داشت آبش ميومد كه گفت دستمال رو بيار منم از اون به بعد بيشتر رفتم تو كف گلاره جونم كه الهى من فداشم منم ديگه شروع كرده بودم مثلأ اتفاقى هستش خودمو بهش ميمالوندم تا اينكه كم كم مالوندنم آشكار شد خوش كون منم بدش نمى اومد منم گلاره رو بيشتر خونه مادر بزرگم كه بيشتر اونجا جمع بوديم بود اين قضايا گذشت تا اينكه من ى روز بچه كوچك ها رو بردم بگردونم و چندتا عكس بگيرم كه ديدم گلارهم اومد بچش رو آورد تا عكس بگيرم منم چون بچه ها رو برده بودم تو دشت فرصتو غنيمت شمردم كه هر جورى شده گلاره راضی كنم بعد از اينكه بهم رسيد منم سريع پريدم بچه رو ازش گرفتم كه تو همون حال سينه گلاره رو گرفتم گلاره هم سريع پريد بهم كه اين چكارى مى كنى نمى خواستم جلو داييت بهت چيزى بگم منم از ترس ريدم به خودم بعد منم سريع قيافه حق به جانب گرفتم شروع كردم به كس شعر گفتن بعد من چندتا ازش آتو داشتم بهش گفتم اونم ترس دلشو برداشت بهم گفت تو به كسى نگو من به داييت نمى گم من گفتم به كسى نمى گم به شرطى بزارى كه با سينه هات بازى كنم ديدم يدفعه پريد بهم كه تو فكر كردى كه چى فكر كردى من چه كاره ام منم گفتم هچى فقط نمى خوام با دايى بهم بريزيد وگرنه نمى خواى هچى گفت نه تورو خدا نگو به داييت بيا سريع بمال سينه منو ولى خيلى اوزى منم از خدا خواسته پريدم سمتش با سينه هاش بازى كردم ولى خيلى بى حس بود اشك تو چشماش جمع شده بود من يه لحظه نگاهش كردم بغضش تركيد زد زير گريه من اينقدر ضد حال خوردم كه كيرم در جا خوابيد ولش كردم فكر كرد مى خوام به داييم بگم گفت بخدا دست خودم نيست بيا كارتو بكن هر كارى هم بخواى برات ميكنم فقط تو رو خدا به داييت نگو بهش گفتم به دايى نمى گم بهم با گريه كردنت خيلى ضد حال زدى بهم فقط بچه رو بگير برو جلوم نباش كه باز دوباره ببينمت تحريك بشم اونم بچه رو گرفت جورى فرار كرد كه انگارى سگ دنبالش كرده باشه منم بعد از نيم ساعت رفتم خونه اونم انگار كه نه انگار چيزى شده منم تا به الان ديگه نه اذيتش كردم نه به داييم چيزى گفتم.

نوشته: آرتین

سلام خدمت همه دوستان شهوانی اسم من امیره.فقط اسم خودم واقعیه و اسم های دیگه توی داستانو عوض کردم.ولی داستان عین واقعیته..من داستانو تعریف میکنم بعدش دوست داشتین باور کنین دوست نداشتین باور نکنین..به من چیزی نمیرسه..ولی به سرم زده که داستان سکس با زندایی جونمو واستون تعریف کنم..من یه زندایی دارم که اسمشو میذارم فریبا.فریبا یه زنی با کون گنده با سینه های درشت با قد165 و قیافه ی معمولی داره ..ولی بدنش خیلی خشگله..و 29 سالشه..و از خودم بگم. من یه پسر 21 ساله هستم با قد 180 و وزن 90 کیلو و تیپو قیافه خوبی دارم ..بریم سر داستان.این قضیه بر میگرده به 2 سال پیش..اون موقع داییم اینا خونشون نزدیک خونه ما بود ..و مادر بزرگمم با داییم اینا زندگی میکنه..و منم به بهانه های مختلف زیاد میرفتم خونشون به خاطر زنداییم..و بعضی وقتا به مامانم گیر میدادم که بریم خونشون به بهانه این که دلم واسه مامان بزرگ تنگ شده..ولی دلم هوس زندایی کرده بود..یه روز که مامانم منو واسه فرش شستن و کمک به زنداییم منو فرستاد خونشون تا در فرش شستن به زنداییم کمک کنم..منم که همش دنبال یه فرصت و یه بهونه بودم که برم خونه داییم اینا با تمام وجودم قبول کردم ..رفتم در خونشون که رسیدم درو زدم زندایی درو باز کرد در و که باز کرد سر و وضعش خیس بود فهمیدم فرش شستنو شروع کرده .و شلوار رو تا زیر زانو هاش بالا داده بود و اون پای سفیدش بیرون بود.بعد از سلام و احوالپرسی رفتیم تو ..رفتم با مامان بزرگ سلام و علیک کردم ..و همش به ترکی میگفت چرا اومدی چرا زحمت کشیدی..من که به مامان گفتم نمیخواد بیاد..من و فریبا با هم میشوریم..از این حرفا.خلاصه من با فریبا رفتیم فرش بشوریم توی حیاط .فریبا یه تی شرت پوشیده بود که وقتی خم میشد فرش بشوره سینه های گنده اش معلوم میشد من خیلی حشری شده بودم ..پاهاش و سینه هاش بد جور منو حشری کرده بود..فرش شستن که تموم شد رفت توی اشپز خونه چای بریزه..منم رفتم اشپزخونه پیشش..اولش خیلی اروم از پشت کیرم چسبوندم به کونش..بعد یه کم فشار بیشتر کردم..دیدم چیزی نمیگه دست بردم سمت کون نازش به لای کونش یه دست زدم دیدم برگشت بهم لبخند زد..خیلی خوشحال شدم فهمیدم بدش نمیاد..اینم بگم من قبلا به فریبا زیاد دست زده بودم.ولی وانمود میکردم که اتفاقی بوده.ولی این دفعه کاملا متوجه شد که من از قصد چسبوندم بهش.و از قصد دست به کونش زدم..بعدش من اومدم پیش مامان بزرگ نشستم ..فریبا جونم چایی رو اورد وقتی خوردیم...گفت که میره ناهار درست کنه ..به مامان بزرگ گفت که میخواد ماکارونی درست کنه مامان بزرگم گفت باشه.و به من گفت که برم پوریا رو از توی کوچه صدا کنم بیاد تو..یادم رفت بگم پوریا پسر دایمه که 4 سالش بود اونموقع..رفتم که صدا کنم پوریا رو نیومد.گفت میخواد با دوستاش بازی کنه.منم مجبور شدم وایسم تا بیاد بریم...بعد حدودا چهل دقیقه فریبا اومد دم در گفت که یه ربع دیگه غذا حاضره..یه کم دیگه وایسادم تا پوریا بازی کنه بعد دست پوریا رو گرفتم بردم تو..وقتی رفتیم تو دیدم سفره بازه.نشستیم ناهارو خوردیم.وقتی تموم شد..فریبا بلند شد تا ظرفا رو جمع کنه..وقتی جمع کرد من میدونستم همه میخوان بخوابن..و میدونستم وقتی زنداییم میخواد پوریا رو بخوابونه میبره توی اتاق خواب..به مامان بزرگ گفتم میخوام برم توی اون یکی اتاق بخوابم..رفتم توی اتاق خواب و دراز کشیدم.رفتم توی فکر کون ناز فریبا و توی دلم میگفتم الان بیاد پوریا رو بخوابونه سر صحبتو باز میکنم..یه ده دقیقه دیگه پوریا رو اورد که بخوابونه.پوریا گریه میکرد و میگفت نمیخوابم خوابم نمیاد..من با پوریا صحبت کردم و قرار شد بخوابه..من رفتم یه کم اونورتر تا دراز بکشم..فریبا جونمم داشت پوریا رو میخوابوند.منم همش داشتم بدن فریبا رو نگاه میکردم سینه هاشو.کونشو.همه جاشو.وقتی پوریا رو خوابوند طولی نکشید خودشم خوابش برد..منم از بس که کیرم راست شده بود و حشری شده بودم کیرمو در اوردم گرفتم دستم و میمالیدم..و فریبا هم جلوم خواب بود ..وقتی خواب بود قسمت بالایی سینه اش بیرون بود منم داشتم با کیرم ور میرفتم..دیگه صبرم تموم شده بود..و یادم افتاد که قبلا مامان بزرگ گفته بود که خواب فریبا جون خیلی سنگینه..دلو زدم به دریا و رفتم سمتش..اروم دست زدم به روی سینه هاش یه کم با سینه هاش بازی کردم..بعد اروم رفتم سراغ لبش اروم لبمو بردم جلو طرف لباش..یه بوس اروم از لبش کردم کیرمم چسبونده بودم بهش ..دوباره یکم با سینه هاش بازی کردم .و بعد با کیرم ور رفتم بعد چند دقیقه دیدم داره ابم میاد بلند شدم و ابمو ریختم روی سینه هاش تا این کارو کردم یهو دیدم چشاشو باز کرد..تازه فهمیدم تمام این مدت فریبا اصلا نخوابیده سریع خودمو جمعو جور کردم .دیدم داره میخنده .گفت مامان بزرگت خوابه گفتم بزار برم ببینم رفتم دیدم خوابه ..اومدم بهش گفتم خوابه.گفت این چه کاریه کردی لباسام کثیف شد.منم گفتم ببخشید..گفت بیا جلو توی دلم گفتم الان میخواد دعوام کنه..رفتم جلو دیدم دست زد به کیرم گفتم چیکار میکنی گفت ساکت شو حالا نوبت منه..شلوارمو در اورد کیرمو گرفت دستش یه کم ساک زد.بعدش گفت بیا سریع تمومش کن وقت نیست..منم سریع رفتم شلوارو شرتشو کشیدم پایین ولی در نیاوردم .وای چی میدیدم یه کس طلایی .چه کسی میکرده این داییم.بعد یکم کسشو خوردم گفت بسه باشه واسه بعد سریع بکن که الان بیدار میشن..بعد رفتیم گوشه اتاق که پوریا اگه بیدار شه مارو نبینه..اروم کیرمو کردم توی کسش یه اه ارومی کشید بعد من شروع کردم به تلنبه زدن .بعد پنج دقیقه دیدم ابم داره میاد..بهش گفتم ابمو کجا بریزم گفت بریز دمه سوراخ کسم..داستم مدل سگی میکردم..سریع کیرمو در اوردمو ابمو پاشیدم دمه سوراخ کسش...و سریع بلند شدیم جمعو جور کردیم...بعد از اون قضیه حدود 13 بار دیگه سکس کردیم امیدوارم خوشتون بیاد...امیر

سلام خدمت دوستان.این داستان کاملن واقعیه.من اسمم حامی هست.داستان از اونجایی شروعت میشه که من با زندایم خیلی راحت بودم آخه خواهر ندارم باهم دردودل میکردیم باهم اس بازی میکردیم داییمم میدونست.من یه دوست دختر داشتم که باهم زده بودیم به هم قمگین بودم درست 4 سال پیش شب اهیا بود ماه رمضون بود .داشتم میرفتم مسجد واسه اهیا که اس داد.متن اس کامل یادم نیست ولی اینطوری بود که آدم وقتی قمگین میشه چشماشو میبنده گریه میکنه .منم اس دادم دقیقن مثل من که هر شب گریه میکنم گفت چصور گفتم با دوست دخترم زدم به هم اون شب تا صب باهم حرف زدیم آخه دایم مسجد بود .دیگه هفته ای تقریبن هرروز باهم هرف میزدیم منم واقعآ دوسش داشتم از اون موقع که با دایم ازدواج کرد تقریبآ عاشقش بودم که واقعآ بودم اما بخاصر هماگتم که اون دختره دوست بودم ناراحت بودم عذاب میکشیدم.اس بازی های ما ادامه داشت که تونست منو آروم کنه اما من دیگه خودمو خوشبخت ترین آدمو میدونستم چون به عشقم که زندایم بود داشتم هروز حرف میزدم اما اینا دیگه دور از چشم دایم بود آخه یکم گند اخلاقه .دیگه اینم دردو دلش با من شروع شده بود از اخالق گند دایم میگفت منم میدونستم که با دایم زیاد رابصه نداره آخه از اول زوری بهش داده بودن دیگه من کامل به عشق اولو آخرم رسیده بودم که نگو اونم تو این مودت که با من حرف میزده کم کم داره عاشقم میشه بهم آدت میکنه اونم واقعا منو دوست داشت همه گیزاشم بهم میگفت .دیگه من نمیتونستم تحمل دوریشو بکنم و باید بهش میگفتم که چند ساله عاشقشم و بدون اون نمیتونم.یه شب که داشتم باهاش اس بازی میکردم (آخه دایم خواب بود)دلمو زدم دریا و بهش گفتم زندایی یه آرزو دارم که تو میتونی براورده کنی گفت هرچی باشه قبوله گفتم خجالت میکشم بگم گفت میدونی که چقدر باهات راحتم پس بگو گفتم آرزومه ببوسمت دیگه تحمل ندارم این آرزوی چندین سالمه .گفت اینکه عیبی نداره مگه کسی تاحالا زندایشو نبوسیده که خجالت میکشی خاستم بگم به عنوانه زندایی نه که نتونستم .گفت فقط وقتی تنها شدیم چون اگه کسی ببینه فکر بد میکنه گفتم من دیگه تحمل ندارم قبل از اینکه برم باید ببوسمت به آرزوی چندین سالم برسم(آخه من دانشجو هستم تو شهر دیگه )گفت فردا صبح زود بیدارشو بهت خبر میدم من تا صبح چشم روهم نزاشتم یعنی من دارم به آرزوی چندین سالم میرسم؟صبح اس داد دایت رفت مدرسه پاشو زود بیا(دایم معلمه)چون خونه دایم تو یه شهر دیگست یه دربست گرفتم رفتم نیم ساعت دیگه جلوی درشون بودم زنگ زدم گفتم جلوی درم باز کرد رفتم بالا ظاهرش مثل همیشه بود رفتم نشستم حرفای معمولی میزدیم آورد صبحانه بخوره رو میز غذا خوری منم نشستم کنارش هرچه قدر خاستم ببوسمش خجالت میکشیدم یه اس نوشتم واسش که خحالت میکشم ببوسمت که اس نرفت بعد کلی کلنجار رفتن با خودم جورعت کردم ببوسمش که چشاش داشت برق میزد یه ایییییییییییی گفت داشتم سکته میکردم ته تونستم عشقمو که چندین ساله عاشقش بودم تونستم ببوسم دیگه دنیا ماله من بود .بهد که غذاش تموم شد رفت جلوی بخاری پسرشو بخابونه که منم رفتم پیشش دیگه روم باز شده بود رفتم لبای نازشو بوسیدم وقتی خاستم لبمو از رو لبش بردارم لباشو باز کرد نمیدونم به چه منظوری ولی من فکر کردم میخاد لب تو لب بشیم که منم لبمو گذاشتم رو لبشو لبای همدیگرو میخوردیم ناخوداگاه دست راستمو گذاشتم رو پستون چپش نگه داشتم ولی لبمون تموم شد دستم رو پستونش بود اصلآ متوجه نبودم که گفت دستت ونجا چه کار میکنه وای داشتم میمردم گفتم الان فکر میکنه من چقدر هیزم ولی دیگه بروش نیاورد منم بیخیال شدم بعدش یه لب دیگه هم به هم کرفتیم میخاستم دیگه برم دیگه چون وقت اومدن دایم بود موقع خداحافظی سرپا هم کلی لب گرفتیم که داشت پاهاش سست میشد بقلش کردم نکهش داشتم که گفت بسه دیگه به آرزوت رسیدی برو که الان دایت میاد رفتم بیرون بهش زنگ زدم کلی ازش تشکر کردم که گذاشته به آرزوم برسم از شهر اونا تا اونجای که من دانشجو هستم 180 کیلومتر راهه که کلشو داشتم گریه میکردم رسیدم رفنم منزل مجردیم همش اشک شوق بود که میومد از فردا صبحش دوباره اس بازیامون شروع شد دیگه کاملا دوست بودیم باهم یه روز که داشتم باهاش اس میزدم گفتم بزار برم یه دوش بگیرم بیام رفتم اومدم که دیدم ای داده دایت اومد اس نده فردا شد اس داد گفتم یه چیزی بگم ناراحت نمیشد گفت نه بگو هرچی صعی کردم نتونستم بگم که گفت بابا زلم کردی بگو دیگه دیکه جای خجالت نداره بگو گفتم دیروز تو حموم به یادت.....گفت به یاد من خود ارضایی کردی گفتم آره شرمنده نتونستم خودمو نگه دارم گفت عیبی نداره اگه بخای بازم میتونی گفتم ناراحت نشدی گفت نه گرا ناراحت بشم که باهم یکم سکس حرفیدیم بازم خودمو ارضا کردم .دیگه نمیشد باید حرف دلمو بهش میگفتم اینجوری فکر میکرد من فگت میخاستم باهاش سکس کنم که بهش نزدیم شدم فرداش تمام حرفایی که تو 9.10 سال تو دلم بودو بهش گفتم قطع کردم داشتم زار زار گریه میکردم گفتم یا تموم میشه یا راضی میشه که باهام باشه 2روز ازش خبری نشد گفتم دیگه تمومه ولی خوشال بودم که تونستم خودمو خال کنمو حرف دلمو بهش بگم 2روز دیگه اس داد سلام گلم خوبی؟شرمنده 2روزه محمون داشتم نتونستم بهت اس بزنم وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یعتی؟اس دادم فکر کردم دیگه تمومه گفت نه دیونه منم دوست دارم سرتونو درد نیام اگه یک روز بهم زنگ یا اس نمیداد دیونه میشدم تو هر مراسمی که تو فامیل میشد باید هردو تایمونم میرفتیم هرجا اون بود باید منم میرفتم یا هرجا من میرفتم اون باید میومد دیگه نمیتونستیم 2ساعت از هم دور باشیم خاطرات سگسی هم زیاد داریم .دیگه من خوشبخترین آدم دنیا بودم تا مهر سال پیش که بهم............ دیگه باهم گهریم گهر که نه ازم متنفره از امن روز تاحالا من اون آدم خوشبخت نیستم زندایی برگرد پیش حامدت حمون حامدی که اگه یک روز ازم بیخبر میشدی زمینو زمانو بهم میریختی بدونه تو نمیتونم نمیتونم به قران برگرد

نوشته:‌ حامی

سلام.
این خاطره سکسی ام هس با زنداییمه که مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد.
من سامان هستم 24سال سن دارم و قیافه ی معمولی دارم.نه زیاد خوب و نه زیاد بد.
این ماجرا برمیگرده به تابستان سال 90.
یه روزی که داشتم با ماشینم از دانشگاه برمیگشتم خانه دایی ام زنگ زد و گفت که تصادف کردم و اگه زحمتی نیست برو خانه ام کارت بیمه و گواهینامه ی ماشین رو برام بیار من نمیتونم صحنه تصادف رو ترک کنم تا افسر بیاد.منم رفتم خونه ی داییم که مدارکشو از زنداییم بگیرم.
من تا اون روز که برم مدارک ماشین رو از زنداییم بگیرم هیچ حسی نسبت بهش نداشتم.
وقتی که رفتم و زنگ خونه رو زدم که مدارکو ازش بگیرم از پشت آیفون در رو بازکرد و گفت که بیا بالا سامان جون تا مدارکو بهت بدم.اینو بگم که زنداییم قیافه ی متوسط و معمولی داره و 32سال هم سنشه ولی اندام فوق العاده سکسی داره.قد متوسط حدود170سانتیمتر و پوست بسیار سفید و ناز و کون کنده و کس قلمبه ی سفید و حشری کننده و خوردنی.
اون روز که رفتم مدارک رو بگیرم برای اولین بار بااین جور لباس و تیپ تحریک کننده و سکسی آمد جلوم نشست و منم برای اولین بار براش راست کردم.
وقتی که آمدم داخل خونه دیدم که یک شلوارک تنگ مشکی که حالت ساپورت بود پوشیده بود و تا بالای ساق جیگرشو پوشانده بود.کون قلمبه و چاک کس جیگرش قشنگ از بیرون قابل مشاهده بود.
به پاهای ناز و جیگرش و دستهای نانازی اش لاک قرمز بسیار سکسی زده بود.
من پنج دقیقه اول که دیدمش ساکت بودم و نگاه دست و پاهای نازش و کون قلمبه اش میکردم که فکرکنم خودش هم متوجه شده بود.ولی به خاطر رودربایستی که باهاش داشتم هرکاری کردم نتونستم چیزی بگم.بالاخره مدارکو ازش گرفتم و رفتم پیش دایی ام.وقتی که رسیدم و کارهای داییم هم تموم شد ماشینشو به پارکینگ منتقل کردن و من با ماشین رسوندمش خونه اش که وقتی رسیدیم در خانه اش حدودهای ساعت هشت بود.به خاطر اینکه از ساعت پنج دنبال کاراش بودم با اصرار و به زور منو برد خونشون واسه شام.
همش فقط تو کف زنداییم بودم و به پاهای ناز و لاک زده اش و کون قلمبه اش فکر میکردم که ساعت هشت و بود و زنداییم گفت که سامان جون اگه زحمتی نیست برو از سوپری سر کوچه نوشابه و ماست بگیر.من که خواستم دایی ام نذاشت . گفت که تو مهمون مایی و بعد یه عمر اومدی خونه ی دایی ات واسه شام حالا من بذارم زحمتت بشه.بعد داییم که داشت میرفت به زندایی لیلا جونم گفت لیلا جون من یه کم دیرتر میام.سرکوچه که میرم میخوام در مورد تصادف با همسایه ی سرکوچه مون که افسره صحبت کنم و ببینم که میتونه یه کاری کنه که ماشینمو زودتر از پارکینگ ترخیص کنند. . .
لیلا جون هم بهش گفت باشه عزیزم.
من غذارو میکشم تا تو بیای با هم بخوریم.
تا دایی رفت من دوباره به فکر پاهای ناز لیلا جو ن افتادم.رفتم تو آشپزخونه که زنداییم داشت سالاد درست میکرد.یه صندل کرم که پاشنه ی نسبتا بلندی داشت پوشیده بود.پاهای نازش قشنگ خودنمایی میکرد به خصوص لاک قرمز قشنگش.
گفت بهم که سامان جون برو تلویزیون نگاه کن تا غذارو بیارم تا که گفت سامان جون من اختیار خودمو از دست دادمو دلمو زدم به دریا و از پشت افتادم به پاهای نازش و شروع کردم به لیسیدن و بوسیدنش.اونم بدش نیومد و فکر کنم منتظر چنین لحظه ای بود و با ناز گفت که این چه کاریه الان دایی ات میاد و بد میشه.منم گفتم لیلا جون من پشت در کلید گذاشتم هرموقع که بیاد اول باید زنگ بزنه.بعد گفت که سامان جون کف آشپزخونه که نشستی داری مثل سگ پامو میلیسی کثیفه.منم تا اینو گفت حشری تر شدم و بلندش کردمو بردم و خوابوندمش رو تخت اتاق و دمپاییشو در آوردم و از کف پاشو ساق و تا سر زانوشو لیسدم و اتگشت هاشو هم مک میزدم.که یه دفعه حشرم زد بالا و برش گردوندمو شلوار و شورتشو درآوردم.گفت نکن.من تا حالا از کون ندادم.
گفتم خفه شو جنده خانوم.اگه ندادی پس اگه ندادی برای چی کونت انقد گنده و قلمبه است.
شروع کردم به لیسیدن سوراخ ناز کونش.انگشتم هم میکردم تو کسش.چون میدونستم که دایی ام زود برمیگرده و وقتو نباید تلف کنم زود لیسدن کونشو تمام کردمو شلوار و شرتمو کشیدم پایین کیر شق شدمو انداختم بیرون و تف زدم به سرش و گذاشتم در سوراخ کونش و یکدفعه مثل اسب کردمش داخل که فریاد زندایی جنده ام از درد بلند شد شانس آوردم که خونشون ویلایی بود و آپارتمان نبود وگرنه همسایه ها میفهمیدن.
شروع کردم به تلمبه زدن که درد لیلا جونم کم کم به لذت تبدیل شد.تندتند تلمبه زدم که آبم هم تا ته ریختم تو کونش که یه کم از کونش ریخت بیرون و تخت و کثیف کرد.
زنداییم ترسید و هی به من بد و بیراه میگفت که چرا کثیف کاری کردی الان دایی ات بیاد بفهمه دهن جفتمون رو سرویس میکنه و تندتند رفت کهنه ی خیس آورد و سوراخ کونشو و روتختی شو تمیز کرد.که یه دفعه دایی ام زنگ خانه رو زد و من رفتم در و باز کردم.شانس آوردم که چیزی نفهمید.ولی زنداییم تا نصف شب که اونجا بودم کونش خیلی درد بود.از راه رفتنش هم معلوم بود و یه وری مینشست که داییم گفت لیلا جون چیزی شده که گفت نه عزیزم چیزی نیست و فقط یه کم کمرم درد میکنه و خوب میشه.
اینم بود اولین داستان سکسی من و زنداییم که براتون نوشتم.
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
اگه نگارش و نوع نوشتن هم خوب نبود به بزرگی خودتون ببخشید.
تا داستان های بعدی مو که بذارم خدانگهدارتون...
قربون همه کس و کون های جیگر برم .....

نوشته: سامان

باعرض سلام خدمت دوستان شهوانی میخوام داستانی که بین منو زن داییم اتفاق افتاد را برای شما تعریف کنم اسم من شهرامه 30 سالمه این داستان بر میگرده به 15 سال پیش اون زمان زنداییم 5 سال از من بزرگتر بود اسمش زریه یه زن لاغر اندام بلوند قد بلندو تو دل بروخلاصه یک زنی بود تو فامیل باهمه میجوشید به ادم انرژی مثبت میداد داییم راننده کامیون بودوهمیشه درحال مصافرت بودوقتی که داییم نبود زن دایی زری میرفت خونه مادر بزرگم تا وقتی که داییم ازصفرمیومد میرفت خونه خودشون این جریان ادامه داشت تامادر بزرگم فوت کردوزن داییم تنها موند یعنی وقتی که داییم مصافرت بود تنها میشدوبه جای اینکه بره خونه مادر بزرگ خدا بیامرزمیومد خونه ما یک چند وقتی به همین منوال گذشت تا اینکه زن دایی زری به مامانم گفت که وقتی دایی خونه نیست من شبا برم خونشون مامانم قبول کردیک شب زری جون به مامانم زنگ زدوگفت امشب داداشت خونه نیست شهرامو بفرست خونه ماوشب شد من رفتم خونه زری جون همیشه بادیدنش انرژی میگرفتم وخلاصه شامو باهم خوردیم تلویزیون تماشا کردیم و موقع خواب شدزری جون رفت لحافت خودشوپهن کرد ولحافت منو یک کم دورتر پهن کرد ورفتیم خوابیدیم نصف شب بود تشنم شده بود ورفتم اشپزخونه از یخچال اب ور داشتم و نوش جان کردم داشتم بر میگشتم که چشمم به زری جون افتاد پتو از روش کنار رفته بود دامنشم رفته بود بالا ویک کون نقلی خیلی قشنگ نمایان شده بودالبته ازرویه شلوارش منهم شیطونو لعنت کردم ورفتم تو جام خوابیدم ولی انگار خواب از تو چشمام رفته بودهمش اون لحضه که کون زری جونو دیدم جلو چشمام بود تا حالا فکر کردنشو نکرده بودم اما تو اون لحضه مثل خوره به جونم افتاده بودبا خودم کلنجار میرفتم میگفتم نه بابا زن داییمه به من اعتماد کرده نباید به داییم خیانت کنم با خودم درگیر بودم که زری جون یه قلتی خورد وبه پهلو خوابیدواون کون ناز نقلی جلو چشمام بودبا دیدن دوباره این صحنه کیرم راست شدشیطون رفت توجلدموبه خودم گفتم باید کونشو لمس کنم ویواش دستمو دراز کردم سمت زری جون فاصله بین من وزری 2متری بودخلاصه باکلی تلاش این فاصله را به یک متر رساندم قلبم از شدت تپش اومده بود تو دهنم کیر منم داشت میترکیدو محکم به فرش میمالیدم گرمای کونشو از این فاصله احساس میکردم وسط راه وجدان درد کرفتم پیش خودم میگفتم این کارو نکنم وبرگردم داشتم پشیمون میشدم دلم میگفت نرونرو کیرم میگفت بروبروتواین فکرا بودم که زری جون به قلت دیگه زد ورو شکم خوابیددوباره اون کون نازش جلوچشمام خود نمایی میکردمیگفت اگه مردی بیامنو بکن قلبم از شدت تپش منفجر شده بودبا هر ضربان کیرم استوار تر میشدخودمو رسوندم به نیم متری از شدت شهوت هیچی حالیم نمیشدخلاصه بعد از کلی تلاش 2ساعت طول کشید این فاصله 2متری راطی کنم دستمو اروم گذاشتم روی لمبرش باورم نمیشد فاصله بین دست منو کون زری جون یک شلوار بود گرمای کونشو بادستم حسم مکردم بعد از چند دقیقه جراتم بیشترشده بوددستمو از زیر کش شلوارش رد کرده بودموشرتشو کنار زدم وبدون هیچ فاصله ای دستم کونشو لمس میکرددستمو بردم جلوتر وبه سوراخ کونش رسوندم وسوراخشو ماساژمیدادم ضربان قلبم همچنان ادامه داشت داشتم میمردم دست دیگه مو رسوندم به سینه هاش وایییییییییییی چه سینه های نرمی بود تا حالا هیچ کدومشونو لمس نکرده بودم حسابی تو فضا بودم اشک کیرم در امده بودمیگفت منم میخوام لمسش کنم دستامو در اوردم نشستم کنار زن دایی وکیرمو گرفتم تودستم وخیلی اروم به کونش میمالیدم دیگه هیچی حالیم نمیشد حسابی حال میکردم کیرمو بیشتر فشار میدادم که نا گها ن چشمتون روز بد نبینه زن داییم از خواب بیدار شد اصلا فرست جموجور کردنم نشدومنو تو اون وضعیت دید کیرم تو دستم بودکنار کونش نشسته بودم وبه من گفت بیشعور چکار داری میکنی ویک کشیده زد تو گوشم ومنم از شدت خجالت اب شده بودم خودمو جم کردم وازخونه سریع زدم بیرون صبح اون روز امد خونه مادرم وهمه چیزو به مادرم گفت ویک کتک مفصل از مادرم خوردم ومادرم از زندایی خواهش کرد که به داداشش چیزی نگه وماجرا بین ما سه نفر موند رفتار زن داییم بامن بد شده بودوبا دیدنش از خجالت اب میشدم مجبور بودیم همدیگرو تحمل کنیم بعد از چند سال همه چیزرو به فراموشی سپرده وبامن خوب شده یعنی جواب سلاممو میده این بود داستان منو زن دایی این داستان کاملا واقعیه فقط اسمامونو عوض کردم خواهش میکنم فحش ندین اگه غلط املایی داشتم ببخشین نظر بدین

نوشته: شهرام

با سلام خدمت همه بچه های شهوانی من داستانهای زیادی داشتم اما اینجا برای اواین بار دارم اینو براتون می فرستم من رضا 29 سال با قد 185 وزن 170 پوسته سبزه چشم عسلی یکجور شبیه هندیها از اونجای که یادمه مابا خانواده مادری زندگی می کردیم تا اینکه پای عشق ما باز میشه به خونه ما تو اون چند سال من اصلا فکر هم نمی کردم به مهری تا اینکه بچه دار شد و به قول خودمون استخوان ترکوند محبتش هم روز به روز به من بیشتر می شد تا اینکه تو مهمونیها من با هاش شوخی می کردم یا هر موقع می رقصید نگاهش می کردم چندباری که رفتم مسافرت براش سوغاتی آوردم که دور از چشم دایم منو از لبم بوس کرد که من داشتم راست می کردم از مهری براتون بگم یک کوس ناز 32 ساله موها خرمای چشم خمار عسلی پوست مثل برف سفید قد 168 وزنشم 75 سینه های گرد سایز 75کون برجسته گرد بزرگ که با دیدنش راست میکنین تازه شنا هم کار میکنه یک روز که مهمانی خونشون بودم شروع کرد رقصیدن جلوی من که میرسید جوری که کسی متوجه نشه کونشو تاب میداد یا دولامی شد از یقه لباسشسینه هاشو ببینم چند وقت هم بود با دایی مامشگل پیدا کرده بود بعد از رقص خرید بهونه کرد گفت میای با من بریم تا اینجا برگردیم گفتم باشه یک مانتو تنگ چسبون پوشید ما رفتیم تو آسانسور من عقب واستادم اون جلوی من دیدم عمدا خودش میماله به من منهم کیرم راست شده بود مونده بودمچه کنم اینقدر براش جق زده بودم داستان سکسی خونده بودم یا مسافرت رفته بودم به یاد این کس کرده بودم تخمم درد میکرد و قت نبود شانس یکبار به هم رو کرده بودبرای همین با هزار ترس و لرز دستم گذاشتم رو گپل کونش یک دستم سمته سینه هاش دیدم النه که برگردهیک چیز بگه که رسیدم به همکف دیدمبدون اینکه حرفی بزنه کلید زیر زمینو زدگفت یبا بریم انباری من هم گفتم الان که کونم اونجا پاره کنه رسیدیم به انباری رفتیم داخل در بست چراغ هم خاموش کرد نور چراغ راهرو از درز شیشه به داخل می زد که دیدم روسری از سرش برداشت بعد گفت دهنت محکم هست گفتم آره گفت خیلی منومیخواهی همین یکبار و می خوام بهت حال بدم اما تو هم از فکر من بایید بیای بیرون گفتم باشه پریدم بغلشکردم تند تند بوسش می کردم لباشو می خرد مدل قلوه ای قرمز خیلی شیرین بود زبانشو می زد به زبونم من هم نامردی نکردم زبونشو با دادندونم گرفتم کیر هم بهد شق شدهبود دیدم دستش اومد رو کیرم دسته منم سینه هاش میمالند لاله گوششو داشتم مثل کودکی که پستونک میک میزنه میک میزدم که دیدم یک آه کشید حرکتدستم رو کسش تند تندتر کردم دیممیگه کیر بدهاونم داشت کیر منو میمالید که من لبموگذاشتم رو لبشو دیدم بدنش لرزید ارضا شد از هم تشکر کرد گفت بریم رفتیم سر خیا بانخرید کردیم برگشتیم تا کسی شک نکنه گفت تا چند وقت دیگه بران سورپرایز دارم 2 هفته بعد دای من رفت چین شب دوم بود به هم زنگ زد گفت میای خونه ما گفتم آره ساعت 9 بود رفتم دم خونشون زنگ زدم در و زد رفتم بالا در چوبی باز بود رفتم تو در و بستمبوی عطر سکس هکه جا رو پر کرده بود منم سر راه قرص ویگرا خورده بودم میدونین کسیکه جق بزنه آبش زود میاد دیگه مهریو صدا زدم گفت الان میام یک موزیک هم تودستگاه داشت برای خودش می خوند مهری اومد داشتم راست می کردم آرایش غلیظ یک تاب آبی چسبون سنگ دوزی شده که سینههاشو بیشتر نشون می داد یک شلوارک کوتاه مشکی تنگ استرج که کونشو انداخته بود توش او مد دست داد من هم لبشو شروع کردم خوردن گفت وحشی اروم گفتم طاقت ندارم گفت اینم از سور پرایزت توعاشق رقص منی بزار برات برقصم یکم سکسی برام رقصید دیدم دارم از شق درد می ترکم بلند شدم بغلش کردم بردم اتاق خواب شروع کردم لباشو خوردن لبا سشو در آوردم اون هم ماله منو در آورد یک کرست مشکی با یک شرت مشکی تنش بود شروع کردم لباش خوردن گردنشو لیس می زدم گوششو میک می زدم اومدم رو کتفشو لیس زدم با دندونم یک گاز گرفتم گفتاوی بعد کرستشو در آوردم سینه هاش سفت سفت شده بودن نوکش صورتی بود سرش هم جوری بود که زبون می زدی بهش حسش می کردی سینه سمت چپشو لیس می زدم با دست سینه راستشو میمالدیم لای خط سینه هاشو لیس می زدم بدنش خیلی بوی خوبی می داد اومد رو شکمشو لیس زدم دور نا فشو می گفت رضا جونم دارم میمیرم کیر بده گفتم نه میخواهم بهت حال اساسی بدم اومدم با دندانم شرتشو کشیدم پائین چه کسی مثل میوه هلو همونجوری گرد با چاک صورتی با دستم روش مالیدم با انگشتم رو سوراخ کونش فشار دادم گفت آی آروم گفتم چشم افتادم به جون چوچولش لیس می زدم با دست میمالدیم بعد 69 شدیم اون اومد بالا من پائین زبمنمو می زدم لای چاکش می چرخوندم اون هم با پاهاش به سرم فشار می آورد سر کیر منم لیس می زد تخمهام از زیر میی مالید جوری لیس می زد می خورد انگار که داره بستنی قیفی می خورد داشتم لیس می زدم دیدم بدنش لرزید آبش اومد تو دهنم همشو لیس زدم خوشش اومد گفت زود باش من کیر می خوام یک تف انداختم لای سینه هاش شروع کردم لای سینه اش عقب جلو سر کیرم می خورد به زبونش اومدم پاین پاهاشو باز کردم کیرمو فشار دادم نمیرفت تو همینجوری رو کسش مالیدم کیرم آروم سرشو کردم داخل این کس تنگ کیرمداشت از درد می ترکید با فشار یک هو کردم داخل یک جیغ زد گفتجون چه کیر کلفتی جر بدم اینم کسم که می خواستی جون من هم بیشتر حشری می شدم تلمبه می زدم تخمام می خورد به در کونش از ش لب می گرفتم یک هو کیرم کشیدم بیرون گفت چی شد گفتم از پشت گفت نه خیلی کلفته گفتم پس من میرم گفت بیا بغلم کرد لب گرفتم دوباره کردم توکسش کرم از بغل تخت برداشتم گفتم برگرد برگشت وای چه کونی شروع کردم دستم چرب کردم یک انگشتی کردم توش بعد 2 انگشتی یکم نگه داشتم جا باز کرد 3 انگشتی کیرمودادم مهری حسسابی برام خورد راست شد سرشو خوب کرم زدم سرشو فشار دادم مگه تو میرفت مهری هم میگفت درش بیار گفتم الان بالاخره با هزار مکافات رفت داخل سرش که مهری چنان گازی از دستم گرفت که دستم خون اومد یکم که نگه داشتم جا باز کرد کامل کردم داخل تند تند تلمبه می زدم از جلو کس مهری میمالندم مهری میگفت کونم حال می کنی جون چه کیری توش حرارتشو حال می کنی بکن ماله خودته منم با کسش بازی می کردم دیدم لرزید منم آبمو ریختم رو کمرش تا صبح هم چند بار سکس کردیم شرمند اگه بد بود.

نوشته: M._$

سلام به همه دوستان
من خیلی وقت که تو این سایت عضوم ولی این برای اولین بار که پست میزارم
در ضمن من این سکس با زنداییم را مدیون این سایت هستم چون من با خوندن داستان های دیگر بچه ها تجربیات هاتی پیدا کردم بگذریم بریم سر اصل مطب
من 14 سالم بود که داییم زن گرفت و زنش هم اون موقع 19-20 سالش بود و داییم 26/27سالش بود.
زن داییم از همون اول خیلی من را دوست داشت و به من نمیدونم ولی مثل داداش نگاه میکرد به من( اینم بگم هم من خوشگل و خوشتیپ بودم و هستم و هم زنداییم)
من از همون ابتدا خیلی میرفتم خونه داییم و زنداییم جلوی من راحت بود
و من را بوس میکرد دست میداد خلاصه خیلی راحت بود این داستان تا 17سالگی ادامه داشت تا من رفتم 4.5 سالی دانشگاه و با خانواده رفتیم به شهری که قبول شدیم
بعد ما سالی یه بار میودیم به شهر خودمون اونم عید بود منم به شوق دیدن زنداییم میامدم که اونم میرفتن خونه مادرش تهران و موقعی هم که میومد ما میرفتیم چون بابام اصلا بهش مرخصی نمیدادن و نمیزاشتن بابام یه روز معمول هم مرخصی بگیره
خلاصه سرتون را درد نیارم ما برگشتیم و فک کنم بهمن ماه بود که همه شب اولی که برگشتیم همه خونه مادر.مادرم بودیم زنداییم هم بود که من وقتی دیدمش اصلا نتونستم جلوی کیرم را بگیرم و راست شد و فک کنم زنداییم دید و یه نیش خند به ما زد خیلی هات شده بود در این موقع ما لیسانس برگشته و با کلاس خانواده بودیم همه به ای مهندس میگفتن هیچی ما را دور گرفته بودن خلاصه و نمیزاشتن کاری بکنیم زنداییم یه بچه داشت به اسم پرنیا که من وقتی اخرین بار دیدمش و رفتیم 2 سالش بود و من را نمیشناخت زیاد این اولین ملاقات من با زن داییم بود
بعد ما یه دو سه شب دیگه که دو بارش را تنهایی به خانه داییم رفتم و یه بار هم برای شام خانوادگی رفتیم خلاصه ما هرچی بیشتر این زندایی را میدیدم بیشتر هشری میشدم تا یه روز رفتم برای زنداییم ماهواره شون را درست کنم که دیدم مثل قدیم جلوی ما راحته و اون وقت بود که به خودم گفتم زندایی صد در صد میکنمت خیلی من را حشری کردی ولی نمیشد که چون پرنیا خوشگل اونجا بود
من 3 چهار بار دیگه به بهونه های مختلف رفتم خونشون ولی هربار که میرفتم یه چیزی مانع فکر شوم من میشد خلاصه عید شد و ما همگی جمع بودیم نهار که خوردیم
که عجب نهاری بود من هنوز مزش یادمه چون خاطرش یادم نمیره
خلاصه داییم گفت جواد جان این کامپیوتر ما خرابه پاشو بریم خونمون که کامپیوتر را درست کنی بهش گفتم حالا بزار فردا صبح که سر فرصت درست کنیم گفت نه بابا همین الان من پس فردا باید تمام کارهام را تحویل بدم میخوام فردا همش را تکمیل کنم بلند شو گفتم باشه برم دست شویی بیام بریم گفت باشه بعد رفتم که سوار ماشین بشم داییم گفت من کار فوری برام پیش امده و باید برم سر کار تو برو خودت گفتم نمیشه که گفت برو کیلید خونه را از زندایی بگیر و برو من به زنداییم گفتم زندایی کلید خونه را بده من برم خونتون کامپیوتر را درست کنم گفت وایستا من خودم هم میام رفت سراق پرنیا که اون را هم بیاره ولی اون نمیودم بعد انقدر خوشحال شدم که نمیاد پرنیا با خودم گفتم زندایی این سری میکنم خلاصه هرکاری کرد پرنیا بیاد نیومد بعد گفت بریم جواد ما هم گفتیم بریم
سر راه یه داروخانه دیدم به زنداییم گفتم نگه دار نگه داشت من هم رفتم یه بسته کاندوم و یه قرص استامینوفن گرفتم امدم سوار شم گفت چی خریدی گفتم قرص سرم در میکنه رفتیم تو خونه و باز مثل سابق جلوی ما راحت بود ما رفتیم سر کامپیوتر که درست کنیم در همین به فکر کردن زندایی بودم بعد یهو گفتم میکنمش که یاد داییم افتادم گفتم یهو نیاد به بهانه نرم افزار زنگ به داییم زدم گفتم دایی این نرم افزار را بگیر بیا یهو گفت من کارم طول میکشه خودت برو بگیر بهش گفتم مگه تا کی کارت طول میکشه گفت شاید تاساعت 9-10شب من نمیتونم خودت یه کاریش بکن ما را حسابی خوشحال کرد ما رفتیم سرغ زندایی بینم چه میکنه دیدم داره ظرف میشوره رفتم بغلش دست زدم به کمرش و بهش گفتم چرا کمرت قرمزه گفتم اینجا بعد همینجوری ستون مهراهاش رفتم با لا گفت همه اینجا ها قرمزه یا مال تو قرمزه اینا که گفت از خودم بیخود شدم گفتم مال من
یهو گفت بزار ببینم گفتم چی را گفت قرمزیتا گفتم ببین پیرهن من را زد و حرکت خودم را تکرار کرد و گفت دروغ میگی کجاش قرمزه یهو از زبونم پرید گفتم من کمرم را که نگفتم زبر نافم را گفتم یه چشم غضب ناکی به من کرد که من از حرف خودم خجالت کشیدم
رفتم منت کشی رفتم یهو یه بوس از لپش کردم گفتم ببخشد همینجوری ادامه دادم همجاش را بوس کردم (یعنی همینجوری که مینویسم کیر شق کرده) خلاصه حشری کردم پاشا میمالیدم و بوسش میکردم و میگفتم ببخشید اون هم هی تقلا می کرد از من خلاص شه ولی نمیدونست بایه ببر تیز پنگال طرفه یهو گفت باشه بخشیدم ببینم گفتم چی را گفت قرمزیتا گفتم اول تو یهو شلوارکش را در اورد
منم شورتش را با حشز تمام کشیدم گفت یواش گفتم 2 ماه جلوی خودم را دارم میگیرم یواش نداریم عزیزم
کس نبود ابنابات بود وای اینقدر لیس زدم که یهو ابم امد خیلی حشری بودم یهو زنداییم گفت ببین چه کردی با زندگیم فرش را نجس کردی چه کنم حالا پاشو امد پاشه پاش را گرفتم نزاشتم پاشه گفتم وایستا تازه مونده اشکال نداره خودم کردم خودم هم پاک میکنم بهش گفتم زندایی کیرم را بخور یهو عصبانی گفت خفه شو پرو من هم گفتم پرو نشونت میدم کیرم را بزور کردم تو دهنش تا کردم گاز گرفت نامرد نامردی نکردم کوسش را درهین خوردن یهو شوشولش را گاز گرفتم بش گفتم این به اون در
میخوری گفت باشه باشه لعنت به تو وای چه باذوق میخورد داشت میخورد که دوباره لامسب ابم امد لعنت به این شانس منم ولش کردم رفت تو دهنش لعنتی اینم کیر ما داریم بابا باور کنید دست خودم نبود امد دیگه چه کنم از دستم حاسبی عصبانی شد
بلندشد لباسش را پوشید و گفت پاتمرگ بریم من هی گفتم گو خوردم بزار تو هم حال ببری این که نمیشه پاشدم تا دوباره ارزاش کنم ولی خودم نا نداشتم شروع کردم دستم را انداختم لای کسش و شروع به خوردن گردن و گوش و لبش کردم البته به لبش که رسیدم ول نکردم راضی شد دوباره لباساش را کندم و مستقیم کیر را تو کسش کردم یهو کیرم را کشد بیرون گفتم چرا میکشی گفت تو که معلوم نیست یهو ابت میاد گفتم وایستا رفتم کاندومی که خریدم را اوردم و بهش دادم گفتم بیا اینم کاندوم کاندوم را باز کرد و یه بوس از کیرم کرد وکاندوم را کشید به کیرم و گفت شروع کن من هم انواع و اقسام مدل ها کردمش فرقونی دسته بیلی سیخونک ... هرمدلی که میشد کرد مگه ابم میومد حالا خیلی داشت حال میکرد گفتم ابم دیگه نمیاد بزار کاندوم را بردارم تا منم یه زره حال کنم قبول نمیکرد راضیش کردم و خوابیدم و اون هم نشست رو کیر ما شروع به تلمبه زدن کرد وای از این بهتر نوع سکس وجود نداره همینجوری که روبهروم بود سینه هاش بالا و پایین میرفت من را داشت حشری میکرد گفتم بلند شو داره میاد بلند شد ولی ابی نیومد گفتم اینجوری نمیشه خوابوندمش کردم تو کونش نمیزاشت ولی من هم به زور فرو کردم یه 10-15 باری که تلمبه زدم تو کونش و کونش موج برمیداشت ابم امد ریختم تو کونش
دو باره ناراحت شد گفتم تو کون که بچه دارت نمیکنه یه بار بری دست شویی میاد بیرون
بعد من یهو بیهال شدم اونم همینجور افتاد روم من هم همین هین پستوناش را میخوردم و میگفتم وای وای بعد 10 دقیقه ای بلند شدم شدیم و رفتیم با هم حمام که چه حمامی بود خلاصه بعد دوباره برگشتیم تو خونه مادربزرگم ولی من نرفتم رفتم خونه
یه بار دیگه هم کردمش که به زور و اصرار خود زنداییم کردمش و الان که این خاطره را دارم مینیوسم دوست دارم یه بار دیگه بکنمش
امیدوارم از خاطرم خوشتون امده باشه.

نوشته: جیسون

همزمانسازی محتوا