نامزد

سلام.من آرزو هستم و 19 سال دارم.الان حدودِ 1 سالی میشه که با دوست پسرم شهاب هستم و واقعا هم عاشقِ همیم. داستانی رو که می خوام بنویسم بر میگرده به دورانِ قبلِ از ازدواجم...
یه شب که رفته بودم خونه ی دوستم، دوستم اصرار کرد یه چند شب پیشش بمونم و چند روز دیگه برم خونه.منم قبول کردم و این قضیه رو با خانوادم در میون گذاشتم و اونا هم موافقت کردن.دو روز پیشِ دوستم موندم و شبِ آخر گفتم که اگه میشه بهم اجازه بده تا برم پیشِ شهاب.آخه خیلی وقت بود که ندیده بودمش و واقعا هم دلم براش تنگ شده بود.دوستم موافقت کرد و خلاصه من شبِ آخر رو کنارِ شهاب گذروندم.
یادمه دیر وقت رفتم پیشش.ساعت تقریبا 1 بود که دوستم منو رسوند خونه مجردیِ شهاب.شهاب خونه بود و منتظرم بود ولی خیلی خسته بود و تازه از سرِ کار برگشته بود.
خلاصه لباسمونو عوض کردیم و رفتیم خوابیدیم.فرداش جمعه بود و بخاطر همین هردومون تا لنگ ظهر خواب بودیم. حدودا ساعت 11 بود که شهاب بیدار شد و منم رو تا حدودی بیدار کرد.نیمه خواب بودم. شهاب دستش رو توی موهام کشید و گونمو بوسید. سرم بین بازوهاش بود و یه پام بین پاهاش بود. گرمی دستاشو روی صورتم حس میکردم و همین باعث شد خواب از سرم بپره.
آروم درِ گوشم گفت فرشته ی من بیدار شده؟بازم مثل همیشه منو لوس میکرد و منو عاشق خودش میکرد.
لبخندی زدم و از جام بلند شدم و کششی به بدنم دادم.دستاشو دورِ کمرم حلقه کرد و بدنِ کوچیکمو بلند کرد و تا دمِ درِ دستشویی بُرد.یه سیلی آروم زد روی باسنم و گفت تا تو دست و صورتتو میشوری منم صبحونه رو آماده میکنم.
بعد از صبحونه شهاب جلوی تلویزیون لم داده بود و صدام میکرد.
وقتی از توی اتاق اومدم توی هال دیدم دستاشو باز کرده و داره نگام میکنه.منتظر بود تا بغلش کنم.به طرفش دویدمو و پریدم توی بغلش.صورتمو چسبوندم به گردنش و ریز خندیدم.یقه ی لباسمو کنار زد و شونمو بوسید.دستای گرمشو بُرد زیر لباسمو و کمر و پهلوهامو ماساژ میداد.هیچی نمیگفت فقط نفسای داغشو روی شونم حس میکردم.
دستامو دور گردنش حلقه کردم و پاهامو گذاشتم دو طرف پاهاش.کم کم دستاشو آوردم بالاتر و بند سوتینمو آروم باز کرد منم اعتراضی نکردم.
سوتینمو در از زیر لباسم در آورد و رون های پامو گرفت و بلندم کرد.رفت به طرف اتاق خواب و آروم خوابوندم روی بازوش. موهای بلندمو از روی صورتم کنار زد و توی چشام خیره شد.سرِ انگشتشو آروم کشید روی لبم و لبامو بوسید.آروم لباشو میخوردم و دستمو میکشیدم توی موهای خرمایی رنگش.
در حین لب خوردن لباسمو آروم در آورد.یه حسِ عجیبی داشتم.احساس ترس نداشتم.دلم قرص بود.شاید بخاطر این بود که عاشقش بودم و تشنش بودم.
دستی به گردنم کشید و آروم دستشو کشید رو سینهام.بدنم شُل شده بود.واقعا داشتم لذت میبردم.سینهامو میمالید و نُکِ سینهامو آروم فشار میداد.نمی خواست درد بکشم دلش می خواست هر دومون حال کنیم و واقعا هم همین بود.
دستمو کشیدم به گودیِ کمرش و لباسشو در آوردم.زیر گردنشو زبون زدم.یه آهِ آرومی کشید و نفسشو داد بیرون.رون پامو گرفت و گذاشت وسط پاش.دست کشید روی باسنم و شروع کرد به خوردنِ زیر لاله ی گوشم.
شهوتم زده بالا.نفس نفس زدناش دیونم میکرد.دکمهای شلوارمو باز کرد و شرتمو نصفه نیمه کشید پایین و شروع کرد به مالوندنِ کُسم.با آه و ناله لباشو میخوردم و پامو باز تر میکردم و راحت تر کسمو بماله.کسم حسابی خیس شده بود ولی هنوز ارضا نشده بودم.بلند شدم شلوارمو در آوردم.داشتم شلوار اونم رو در میآوردم که خنده ی شیرینی کرد و گفت قربونش برم که فازِ دیونه بازیش زده بالا.آروم زدم تو سرش و با خنده گفتم حرف نزن بابا تو خودت از من بدتری.
دوباره اومدم کنارش خوابیدم که منو چرخوند زیرِ خودش.سینهامو گرفت توی دستاش و درِ گوشم آروم گفت بهم اعتماد داری؟ گفتم اوهوم. گونمو بوسید و شروع کرد به خوردن سینهام. خیلی حسه خوبی بود.نُکِ سینهامو مِک میزدمو و با زبونش باهاشون بازی میکرد.بعضی وقتا که سینم از دهنش میومد بیرون خودم دوباره میذاشتم دهنش.
دستشو کشید روی شکمم و تا زیر شکممو ناز کرد.پاهامو دور کمرش حلقه کردم و آروم کیرشو فشارش دادم به کُسم.کیرشو با دستش گرفت و مالید وسطِ چاکِ کُسم که یکم خیس بشه.سرِ کیرشو گذاشت رویِ سوراخِ کُسم و با خنده گفت اجازه هست؟
دستامو دور گردنش حلقه کردم و گفتم آره عزیزم فقط مواظب باش بابا نشی.
آروم کیرشو فرو کرد و آهی کشیدم.سرشو چسبوند به گردنم.گفت ای جآنم.ناله کن عزیزم.تلمبهاش تند تر میشد و هر دومون داشتیم حال میکردیم.سینهام بالا پایین میوفتاد و کُسم خیس تر و داغ تر میشد.یکم دیگه که تلمبه زد هم اون ارضا شد هم من. سریع کیرشو در آورد و آبشو ریخت روی شکمم.نگام کرد و نفس زنون و با خنده گفت نترس مامان نشدی.
بدنم بی حس شده بود.اصن جون توی بدنم نبود.شهاب با دستمال روی شکمم رو تمیز کرد و بازوهامو گرفت.آروم بلندم کرد و سرمو گذاشت رو شونش.دستی توی موهامو کشید و پیشونیمو بوسید و با دستش کمرمو و پاهامو ماساژ میداد.در حین ماساژ دادن گفت قربونت برم ببخشید که اذیتت کردم.میدونم درد داشتی...

یه سال از ازدواجِ من میگذره و من و شهاب الان یه پسر به اسم "کیوان" داریم.

نوشته: آرزو

تو دوران نامزدیمون خیلی درباره سکس و این چیزا حرف میزدیم و با اینکه دوتامون خیلی علاقه به انجامش داشتیم، هیچوقت کارمون حتی به لخت کردن هم نرسید.یعنی خودمون نذاشتیم برسه.دوست داشتیم بعد ازدواج یه چیز نو واسه هم داشته باشیم.
یه روز که داشتیم درباره سکس حرف میزدیم به مرتضی گفتم:مرتضی جونم..راستش من از شب اول خیلی میترسم..نمیدونم..شاید اصلا شب اول اونکارو نکردیم.
با یه دستش صورتمو ناز کرد و گفت:اشکال نداره خانومم.مطمئن باش قشنگترین شب زندگیت رو واست میسازم.هروقت تو خواستی انجام میدیم چون آمادگی تو خیلی مهمه گلم.راستی..شرطش اینه که هروقت آماده بودی تا قبل شب بهم خبر بدی.منم قبول کردم.
گذشت تا رسید به شب عروسیمون
ما موافق ریخت و پاش و این حرفا نبودیم به خاطر همین تا جایی که تونسیم عروسی رو ساده برگزار کردیم.
بعد عروسی سوار ماشین شدیم و با مرتضی جونم رفتیم خونه خودمون.
خودش لباسامو عوض کرد و واسه اولین بار منو با کرست و شرت دید..منم خیلی خجالت میکشیدم ولی گذاشتم کارشو بکنه.
یکم که نگاه کرد سریع سرشو اورد طرف صورتم و گفت:واای..بیشتر از این به ببینم دیوونه میشم!!زود لباستو بپوش دیگه سارا !
خودش لباسمو تنم کرد از این که ازم لذت می برد حس خیلی خوبی داشتم.
اون شب بعد یه عالمه بوس و ناز کردن و مالش تو آغوش گرمش خوابم برد.
چند روز بعد احساس کردم دیگه وقتشه که با مرتضی لذتمون رو شروع کنیم.
ظهر که میواس از سرکار بیاد یه تیشرت قرمز و شلوار تنگ پوشیدم و رفتم دم در استقبالش
گفت:به به!!چه خوشگل شدی سارا خانوم!
کیفشو ازش گرفتم و گفتم:ممنون گلم.یه خبر خوب واست دارم.امشب آماده باش چون سارا از امشب لخت تو بغلت میخوابه
یه لبخند زد و گفت: یعنی آمادگیشو پیدا کردی؟
تایید کردم و منو بغل کرد و چن دقیقه لب ازم گرفت.
قبل غروب بهم گفت:سارا جونم..خانوم گلم..میگم آماده شو تا ببرمت خونه خواهرت.خودمم جایی قرار دارم.بعدش میام دنبات و شب رویاییمون رو میسازیم.
یکمی ناراحت شدم.دوست داشتم تا آخر شب باهام لاس بزنه ولی به روی خودم نیاوردم و منو رسوند خونه خواهرم.
بعد چند ساعت اومد دنبالمو رفتیم خونه.
درو باز کرد و گفت: بفرمایید سرورم
گفتم: دیوونه!ای چه جور حرف زدنه؟! زنتما!
ی لبخند زد و هلم داد تو.
وقتی از حیاط میگذشتیم دیدم چراغا خاموشه ولی حال نورانیه..حس خاصب داشتم.یکمی ترس و اضطراب.
در حال رو که باز کردم چیزی دیدم که باورم نمیشد.دستامو جلو دهنم گرفت و یه جیغ کوچولو زدم.
مرتضی از دم در حال با شمع یه راه ساخته بود تا دم در اتاق خوابمون.خیلی رمانتیک بود.
چادرمو ازسرم در آورد و گفت:نمیخوای بری؟
آروم آروم را افتادم..بی اختیار راهی که واسم ساخته بود رو گذروندم تا رسیدم به اتاق خواب.
درو که باز کردم دوباره دهنم وا موند.
دور تا دور اتاق رو شمع گذاشته بود.
وارد اتاق شدم.گفتم: مرتضی..چیکار کردی تو عزیزم؟چرا انقد زحمت کشیدی؟
از پشت بغلم کرد یه بوس گذاشت رو لپم و گفت:ببخشید خانومم..ازاین بهتر نتونسم
داشتم دیوونه میشدم.برگشتم و گفتم:نمیخوای شروع کنی؟!
تو چشام خیره شد و سرشو اورد طرفم و محکم شروع کرد به مکیدن لبهام.محکم میمکید و میخورد.منم حسابی حشری شده بودمو خودمو بهش میمالوندم
آروم آروم لباسای همو درآوردیم تا فقط شرت و کرستم موندم.اونم فقط شرت داشت
منو خوابوند رو تخت و اومد طرفم.از گردن و لاله گوشم شروع کرو به خوردن و لیسیدن تا رسید بین سینه هام..منم نفس نفس میزدم و قربون صدقش میرفتم.
دستاشو آورد و کرستم رو کند.
با تعجب گفت : واااای..اینا چین عشقم؟!
بعد سریع سرشو اورد طرفشون شروع کرد به خوردن سینه هام..نوکشونو اروم گاز میگرفت و میمکید..رو آسمونا بودم.بدنم داغ کرده بود
گفتم: مرتضی جونم..دیگه طاقت ندارم..پردمو جر بده..بجنب..بجنب
اونم همینجوری بدنمو مکید تا رسید به نافم.
یه بوس گذاشت رو دلم و اروم اروم شرتمو در آورد.منم که طاقت نداشتم مثل دیوونه ها دست کردم و شرتشو وحشیانه کندم.
شروع کرد به خوردن کسم..وواای..چه حالی داشت.زبونشو میکشید رو شکاف کسم و محکم میخورد..انگار داشت با کسم لب میداد.
گفتم: بسه مرتضی!!بسه!
وای همینجوری ادامه میداد..انقد لیس زد تا نزدیک بوو ارضا بشم.سریع خودمو جمع کردم و هلش دادم رو تخت تا دراز بکشه
شروع کردم به ساک زدن واسش..خیلی وارد نبودم ولی خیلی آخ و اوخش دراومده بود.موهامو ناز میکرد و قربون صدقم میرفت.تا اینکه سرمو کشید کنار و گفت:آماده ای بریم سر اصل کار؟
گفتم: من خیلی وقته آماده ام همسر مهربونم
اسپری زد به کیرش و چنتا یخ کوچولو از فریز اورد.تعجب کردم.ازش که دلیلشو پرسیدم گفت:میخوام دردت کم شه گلم.
یه اسپری هم به کسم زد و حسابی کیر خودش و کسم رو با یه کرم چرب کرد.
یکی از یخ ها رو بهم داد و گفت:سعی کن بین لبات یا تو دهنت نگه داری
منم چشم گفتم و گذاشتم بین لبام
خیلی اذیت میشدم ولی باید صبر میکردم ببینم عشقم چه فکری داره.
یخ دوم رو گذاشت رو کسم
یه تکونی خوردم..کسم یخ کرده بود!
همینطور ک چشامو بسته بودم تا درد یخ هارو تحمل کنم یه سوزش کوچولو مثله نیش زدن مورچه احساس کردم.
یخ رو درآوردمرو یه آخ گفتم..وقتی پایین رو نگاه کردم و کیر خونی مرتضی رو دیدم فهمیدم کار انجام شده
رفت کیرشو تمیز کرد و برگشت.گفت:چطور بود عزیزم؟اذیت نشدی فدات شم؟
گفتم:یخ ها یکم اذیتم کرد ولی درد پردمو اصلا حس نکردم..منون عشقم
دوباره خوابید رومو بعد یکم لب گرفتن گفت:
ادامه بدیم عزیزم؟
گفتم: پس چی؟!زود باش!
کیرشو تنظیم کرد و اروم کردش تو
وواای..چه حالی داشتم.به خاطر تنگیش درد داشت ولی خیلی لذت بخش بود.
شروع کرد به عقب جلو کردن
هربار که میکردش تو یه آه طولانی میکشدم
اونم همش قربون صدقم میرفت و بعضی وقتا منو میبوسید
سینه هامو هم گرفته بود تو دستاش و میمالیدشون..وووواای.چه حالی داشت.احساس میکردم دارم پرواز میکنم
چشمامو بسته بودم و فقط آه و ناله میکردم تا اینکه دیگه کنترلمو از دست دادم بدنم با یه لرزش ارضا شد ولی مرتضی تمومش نکرد که هیچ،سرعتشو بیشتر کرد.
دیگه رسما داشتم داد میزدم
مرتضی هم کارش به آه و اوه افتاده بود و سینه هامو محکم میمالید
بعد دو سه بار ارضا شدن،کیرشو در آورد و آبشو خالی کرد رو شکمم
اومد کنارم خوابید.محکم بغلش کردم و با صدتی لرزون گفتم: فوق العاده بود عزیزم..فوق العاده
لبخند زد و گفت: خیلی خوشحالم که راضی هستی.همه وجودم مال تو. سعی کردم هرکاری میتونم واست بکنم عشق نازنینم.
تو چشاش زل زدمو شروع کردم به خوردن لبهاش
بعدشم سرمو گذاشتم رو سینشو با افتخار تو آغوشش خوابم برد.

نوشته:‌ M.J

من 32 سالمه . یه مرد متاهل . میخام از اولین سکسم براتون بگم . من نه خوشگلم نه خوشتیپ یه ادم معمولی مثل همه شما. من تا 23 سالگی یه چند باری کون کرده بودم خودمم مثل همه پسرها دو سه باری داده بودم. خلاصه تا 23 سالگی فقط کس و تو فیلم سوپر دیده بودم. روز دوم سوم نامزدیم با نامزدم رفتیم تو اتاق. زن من خیلی خوشگل نیست اما فوق العاده بدنش خوش فرمه یه کس و کون تنگ که بعد از هفت سال هر بار که میکنمش فکر میکنم اولین باره داره میده کیرم حدود 15 سانتی میشه هر زمانی که زنم و میکنم تخمامم فشار میده بره تو بسکی حال میکنه با کیرم.

خلاصه بگذرم رفتیم تو اتاق و گفت من از اونجات میترسم گفتم کجام گفت همون جات خصلاسه بهش گفتم منم تا به حال بدن هیچ زنی جز تو فیلم ندیدم خلاصه شروع کردیم به کشف کردن بدن هم دیگه بهش گفتم شورتت و در بیار کسو کونت ببینم گفت روم نمیشه خلاصه من با ناز کشیدن شورتش و در اوردم یه کس کوچولوی توپولی که فقط منظر بود دشت بهش بخوره تا ابش بیاد خلاصه بهش گفت بیا با هم یه حالی بکنیم اونم دراز کشید من اومدم روش و شروع کردم به لب بازی و خوردن سینه هاش سینه های زنم کوچیک و نوکشون بالاست خصلاصه یه دفعه کیرم و گذاشت لای پاش اینقدر کسش خیس بود که کیرم خیس اب شد. همون طوری که داشتم میمالیدروی کسش گفت سینه هام و بخور محکم بخور منم شروع کردم به محکم خوردن سینه هاش طوری میخوردکه بعد سکس دیدم زخم شده بعد یه دفعه دیدم شل شد گفت من ابم اومد بهش گفتم به اینسرعت . گفتم حالا نوبت منه .گفتم بخاب به پشت گفت میخای چیکار کنی گفتم بخاب خودت میفهمی کیرم که غرق اب کسش بود اروم گذاشتم پشت سوراخ کونش تا اومد حرف بزنه کیرم و تا نصفه ها به زور فرو کردم تو کونش میگفت دردم میاد منم که دیگه اولین باری بود که روی بدن زن افتاده بودم تا یکم عقب جلو کردم ابم اومد این ها گذشت تا رسید به شب هجله یکسال عقد بیشتر لاپایی میکردیم شب هجله برای پاره کردنش ثانیه میشمردم من بعد از لب بازی و این داستانا دراز کشیدم اون نشست روی کیرم وقتی داشت پاره میشد جیقش رفت تو اسمون کیرم غرق خون بود میگفت کسم اتیش گرفته ولی بکن الان که دارم این خاطرات و مینویسم در حال جق زدنم !!!! با تمام قدرت می کردمش این داغی کسش کیرم و میسوزند بعد از چند دقیقه ابم و ریختم توش اون داغی کس طعم لباش و سینه هاش اوم .... وقتی ابم اومد اروم کسش و روی کیرم می مالوند تمام بدنم بی حس شده بود. داستان مزخرفی نوشتم چون داستان نویسی بلد نیستم اما در کل حالی که تو کس هست هیچ وفت تو کون نیست. اما خودم وقتی زنم و از کس میکنم ابش میاد اکثر از کون میکنمش زیادم بهم نمی چسبه اونم غرغر میکنه ولی خوب دیگه منم کسم خوله میدونم کیریه فحش ندین

نوشته:‌مخمل

من شورانگیز هستم. بیست و پنج سالمه. اولین بار تو بیست سالگی سکس داشتم. من همیشه راجع به سکس خیلی مشتاق و کنجکاو بودم. راجع بهش می خوندم و تحقیق می کردم و حسابی دلم می خواست تجربه کنم. اما از بچگی تو سر ما کرده بودن که دختر خوب سکس نمی کنه و این آموزه ها با خواست غریزیم در تضاد بود. تا اینکه تو سن خیلی کم نامزد کردم. اولا از نامزدم هم خیلی دوری می کردم و فکر نمی کردم کار درستی باشه که بدون عقد با کسی سکس داشته باشم. ولی هر وقت می خوابیدم سکس رو تصور می کردم و خیلی خواهان بودم. نامزدم اما که حسابی حشری بود وقتی اعتماد منو جلب کرد یواش یواش شروع کرد به تحریک من. داستانش درازه که من چطور راضی شدم باهاش سکس داشته باشم و در کل دیدگاه بسته ای رو که نسبت به سکس داشتم کنار گذاشتم به مرور.

خلاصه یه شب تو خونشون وقتی خانواده هر دومون بودن و اون تو هال خوابیده بود، وقتی همه خوابیدن من رفتم بالا سرش. خیلی هول بودم و تمام تنم می لرزید. با هم رفتیم تو انباری. من هم خجالت زده بودم هم ترسیده هم حشری و هم گیج.اولین باری بود که حتی از هم لب می گرفتیم. کنار هم دراز کشیدیم. من حتی نمی دونستم لب گرفتن چجوریه. الآن هم که بهش فکر می کنم نزدیکه گریه م بگیره که اولین بوسه ی زندگی من اینجوری بود. خلاصه با یه جنبه های عجیبی داشتم آشنا می شدم. وقتی کیرش رو دراورد جا خوردم. نمی دونستم جهت ایستادن کیر چطوریه وقتی بلند میشه. یه کم با هم ور رفتیم. اون گوشای منو میخورد و من از بس سر و صدا کردم پشیمون شد، گفت الآن یکی بیدار میشه. بهش گفتم میخوای بهت سکس دهنی بدم؟ گفت منظورت ساک زدنه؟ گفتم اره. تعجب کرد و خوشحال شد. گفتم اگه دردت گرفت بدت نیاد و شروع کردم. خوشم اومد، هرچند ناشی بودم و دندونام گیر می کرد بهش گاهی ولی خوشش اومد و تا الان هم واسه من بخش جذابی از سکسه ساک زدن.لاپایی دوباری ارضا شد و تا نزدیکی های صبح با هم بودیم. یه بار هم بهش پیشنهاد دادم از کون ولی اینقدر دردناک بود که نتونستم. خلاصه تا چند وقتی تو خفا و ماشین و بدون دراوردن لباسا با هم سکس داشتیم تا اینکه بالاخره مکان گیرمون اومد. این بار هم من با همه ی تنم می لرزیدم. خیلی قبل تر از اونکه بدونم چی شد دیدم که لخت وسط اتاقم و اونم داره لاپایی منو می کنه. خیلی خیلی حشری شده بودم و به این طرف و اون طرف غلت می زدیم. من نفس نفس می زدم، آه و ناله می کردم با صدای بلند. اون آبش اومد و منم ولو شدم وسط اتاق.
نکته ای که میخوام بگم و هرچند شاید واسه این صفحه مناسب نباشه اینه که اون بار تنها اوج من بود. دیگه هرگز سکس خوبی با هم نداشتیم و اون به قدر کافی توجه نمی کرد که من ارضا شدم یا نه. و با اینکه من بکارتمو هم با اوان از دست دادم و خیلی سکس کردیم یکی دوسال بعد جدا شدیم. بعدها دوست پسرای خیلی خوبی هم داشتم که به من خیلی توجه می کردن ولی دیگه هرگز به ارگاسم نرسیدم و این روزا این قضیه بیشتر ناراحتم می کنه و همه شو از چشم نامزدم می بینم. دلم میخواد از دخترای پیج بپرسم ارگاسم واسه شما چه شکلیه؟کی تجربه ش کردین؟ من خودارضایی هم نمی تونم بکنم. چه راهی رو پیشنهاد می کنین؟ به دوست پسرم چی بگم و چه برخوردی داشته باشم؟

نوشته: شوری

سلام به همگی من میخوام داستان سکسی خودمو براتون تعریف کنم هر چند میدونم میخواید فحش بدید نمیدونم چرا اینهمه فحش میدید شما از کجا میدونید نویسنده راست میگه یا دروغ شاید بخاطر همین فحش ها خیلی نمیتونن داستانها شونو اینجا بنویسن بریم سراغ داستان ولی قسم میخورم چیزی جز واقیعت براتون ننویسم
من سال پیش با یه دختری نامزد کردم حالا بماند که بعدا فهمیدم با پسرای دیگه هم حرف میزد وقتی که با هم نامزد بودیم و اخرش هم جدا شدیم بگذریم بریم سراغ داستان این نامزد سابق من که اسمشو میزاریم دنیا یه دختر خیلی خوش هیکل بود با سایز سینه های 75 که منو دیونه میکرد یه روز که دنیا خونه ما بود و ما هم میخواستیم بریم مهمونی من دیر از سر کار اومدمو من به خونوادم گفتم شما برید من میرم حموم و بعدا با دنیا میام و شما هم بگید اونا رفتن بیرون واسه شام میان بلاخره خونواده من رفتن مهمونی و من ودنیا تنها بودیم من رفتم حموم و دنیا برام حوله و لباسهامو اورد بعد منم که حشرم بد جور زده بود بالا از حموم که اومدم حوله رو تنم کردم و از زیر شورتمو پام نکردم البته اینم بگم من با دنیا قبلا فقط در حد لب و بغل سکس میکردیم
همین که اومدم بیرون دیدم رو کاناپه دراز کشیده منم رفتم لبمو گذاشتم رو لبش و یه بوس از لباش گرفتم و رفتم اشپز خونه و یه ابی خوردم و اومدم دوباره پیش دنیا و دوباره لبمو گذاشتم روی لباش ولی خیلی خوشمزه بود شروع کردم به مکیدن گفتم دنیا میخوام باهات سکس کنم اساسی دنیا گفت الان نه بزار واسه یه وقت دیگه گفتم چرا ؟گفت من حال ندارم برم حموم و در ضمن باید بریم مهمونی گفتم اولا قرار برای شام بریم مهمونی دوما خودم میبرمت حموم همینه که گفتم زد زیر خنده منم شروع کردم به لب گرفتن و شروع کردیم به مکیدن لبای هم همینطور که لبای همو میخوردیم دستمو بردم سمت سینه هاش و داشتم سینهای نازشو میمالیدم سینهاشو خیلی دوست داشتم خودشم اینو خوب میدونست یواش یواش شروع کردم به در اوردن تابی که پوشیده ،بود بعد سوتینشو باز کردم و شروع کردم با انگشتام نوک سینهاشو فشار میدادم و یه جیغ کوچک میزد و میگفت نکن شروع کردم به خوردن سینهاش همینطور که سینهاشو میخوردم اونم دستشو برد به سمت کیرمو شروع کردن به مالیدن کیرم منم داشتم سینهاشو میخوردم و باهاشون بازی میکردم اخ که چه خوشمزه بودن اونم داشت با کیرم بازی میکرد و گفتم دنیا میخوام کس نازتو ببینم اونم گفت عزیزم کس مال من نیست که مال عشقمه منم شروع کردم به در اوردن شلوارشو شورتش همینکه شورتشو در اوردم رفتم سراغ کس ناز و تپلش و شروع کردم به خوردن صدای اه اوهش خونه رو برداشته بود انقدر کسشو لیس،زدم تا گفت عزیزم من کیر میخوام کیر عشقمو میخوام منم گفتم که کیر عشقت دوست داره تو اونو بخوریش بعد حوله رو از تنم در اوردمو ، بعد شروع کرد به خوردن کیرم و هی کیرمو تو دهنش عقب جلو میکرد دوباره گفتم بخواب میخوام کس نازتو دوباره بخورمش که شروع کردم دوباره کسشو خوردن چون میدونستم عاشق این کار دوباره اه اوهش شروع شد دوباره گفت عزیزم چرا کیرمو بهم نمیدی من کیرمو میخوام منم گفتم عزیزم ما هنوز نامزدیم و هنوز زود زنت کنم عشقم هی از اون اسرار از من انکار گفتم عزیزم باشه به شرطی که اول اکیرمو بفرستم لای باسنات اونم گفت درد داره نمیخوام منو از جلو بکن من میخوام رسما زنت بشم حشرش بد جور زده بود بالا منم گفتم عزیزم یواش میکنم که دردت نیاد اگه دردت اومد نذار بکنمت اونم قبول کرد و منم پاهاشو دادم بالا و کرم زدم به سوراخ کونشو کیرمو گذاشتم دم سوراخشو کوچولو کیرمو فشار دادم تو کونشو نمیرفت تو به زور رفت تو کونشو اونم ناله میکرد هی میگفت درد دارم در بیار در بیار خیلی درد دارم اخ درد دارم منم دیدم زیاد درد میکشه یهو لبمو گذاشتم تو لبش و یه ذره دیگه کیرمو فشار دادم تو معلوم بود بد جور درد میکشه هی میگفت در بیار منم گفتم عزیزم خودتو شل کن الان جا باز میکنه منم تکون نخوردم تا کاملا جا باز کنه در همین حال از هم لب میگرفتیمو هی سینهاشو میخوردم گه گداری هم کیرمو یه ذره فشار میدادم تو تا اینکه کیرم کاملا تا ته رفت تو دنیا هم اخ اوه میکرد میگفت عزیزم کیرت کلفت اذیتم میکنه بعد من کیرمو خیلی یواش عقب جلو میکردم و شروع کردم به تلمبه زدن دنیا هم هی اخ اوه میکرد هر چند بعدا ناله هاش از روی لذت بود منم هی تلمبه میزدم و با دستم هم کسشو میمالیدم دیدم صدای اناله هاش،بلندتر شد فهنیدم داره ارضا میشه منم تندتر تلمبه میزدم تا اینکه ارضا شد منم کیرنو در اوردم سینهاشو بهمم چسبوندمو کیرمو گذاشتم لای سینهاشو عقب جلو میکردم داشتم ارضا میشدم که بهش گفتم دنیا ابمو کجا بریزم گفت هر جا دوس داری بریز منم ریختم لای سینهاش و گفتم عزیزم حالا پاشو ببرمت حمومت کنم بعدش رفتیم حموم اونجا دیگه سکس،نکردیم بعد رفتیم مهمونی بعدش هم چند بار با هم سکس کردیم ولی هیچوقت کیرمو تو کسش نکردم چون نامزدم بود ولی حیف که بهم خیانت کرد من خیلی دوسش داشتم ولی اون همه عزیزم گفتناش دروغ بود چون عزیزش،یه نفر دیگه بود ولی قسمت این بود که ما با هم نباشیم هر چند الان یک سالرکه جدا شدیم ولی فعلا هیچکدم ازدواج نکردیم ببخشید اگه سرتونو درد اوردم ولی مطمن باشید که داستانم کاملا واقعیی بود و بعد دوباره سکس های دیگرم هم که باهاش داشتم رو مینویسم براتون به امید روزی که دنیا بدون خیانت باشه بای.

نوشته: ؟

سلام، من شیناز 28 ساله ساکن تهران هستم و میخوام خاطرات سکسیم با همسرم رو براتون تعریف کنم نپرسید چرا که خودم هم نمی دونم فقط اینو می دونم که بهترین لحظات زندگیمون بوده و خواهد بود.
قبل از نوشتن خاطره (نمیگم داستان چون توش از تخیلات هم استفاده میشه، اما این متنی که می خونید واقعیته) میخوام در مورد خودمون و خصوصیات ظاهریمون توضیح بدم: من دختری زیبا با چشمانی سبز و پوست سفید قد متوسط حدود 169 و اندامی متناسب، بعد از اتمام درسم در دانشگاه در رشته معماری با کمک پدرم استخدام شدم و فکر و ذکرم کارم بود و تعطیلات آخر هفته رو با خانوادم بودم، با هیچ پسری ارتباط عشقی یا حتی معاشرت شخصی نداشتم.
همسرم سبزه با چشمانی سیاه و قد بلند و ورزشکار و خوشتیپ با وضع مالی نسبتاً خوب، لیسانس الکترونیک و فوق لیسانس مکانیک داره و عاشق شغلشه.
4 ماه پیش ازدواج کردیم و 3 ماه هم نامزدم بودیم، همه مخالف زود ازدواج کردنمون بودن و می گفتن باید دوران نامزدی طولانی تر باشه اما من با توجه به شناخت نسبی که از آقایون دارم (به دلیل سابقه کارم در یک شرکت بازرگانی بزرگ) و خواستگارایی که داشتم به اخلاقشون تقریباً واردم. بگذریم من از شوهرم خیلی راضی هستم و فکر می کنم شوهرم هم در مورد من همین نظر را داشته باشه راستی یادم رفت بگم اسم شوهر عزیزم امیره.
به دلیل کوتاه بودن دوران نامزدی که از همون اول با امیر قرارمون همین بود خیلی با هم سکس نداشتیم یعنی می تونم بگم اصلاً نداشتیم فقط در حد لب گرفتنو بوسیدن، چون تو اون مدت کم هر دومون به فکر مقدمات ازدواج بودیم من برای خرید جهیزیه با خواهر و مادرم و گاهی با خود امیر می رفتیم بازار و یا دنبال آرایشگاه و لباس و دکوراسیون خونه و جشن و ... دیگه حتی فرصت فکر کردن به سکس هم برامون وجود نداشت، اما دو هفته مونده بود به عروسیمون که امیر پیشنهاد داد که به یه هتل بریم و چند ساعتی با هم تنها باشیم میدونستم دلیلش چیه ولی مخالفت نکردم چون قبلاً همین پیشنهاد رو داده بود و من رد کردم، اگه بازم مخالفت می کردم شاکی میشد، خلاصه دوش گرفتم و بدنمو Body Splash زدم که امیر عاشق بوش بود، اومد دنبالم و رفتیم هتل آبتین تو خیابون ملاصدرا، امیر یه سوییت گرفت و رفتیم بالا مانتو و روسریم رو درآوردم، دو تا فنجون قهوه سفارش داد و خوردیم اصلاً حرفی نمی زد فکر کردم از چیزی ناراحته گفت من میرم دوش بگیرم و رفت حموم تا اومدنش چند تا مجله ای که رو میز بود رو ورق زدم اصلاً حوصله خوندنشون رو نداشتم یه کم استرس داشتم نمی دونم چرا؟ امیر از حموم اومد یه تن پوش سفید تنش بود و جذابیت خاصی به پوست سبزش داده بود، من تا اون لحظه امیر رو حتی با شلوارک هم ندیده بودم ، لبخندی زد و کنارم نشست : برات چند تا لباس خریدم اینقدر قشنگ بودن که از هیچ کدوم نتونستم بگذرم پاشو تنت کن ببینم؟ الان بپوشم؟ آره دیگه !! بعد خودش بلند شد و لباسا رو دونه دونه بهم نشون داد و کلی ذوق کرد که اینا تو تن تو خیلی قشنگ میشن بلند شدم و یکیشونو گرفتم و یه کم نگاش کردم، نمی دونم چند نفر از اونایی که این خاطره رو می خونن حس منو تو اون لحظه می فهمن، نمیدونستم چیکار کنم کجا لباسو بپوشم لازم بود تی شرتی که تنم بود رو از تنم در بیارم ولی باید می رفتم جای دیگه که اینطوری امیر ناراحت می شد اگه نمی رفتم هم که روم نمیشد با سوتین یا حتی شرت پیش امیر بایستم، مثل دختر بچه ای شده بودم که تو شلوغی مامانشو گم کرده، امیر اخماش رفت تو هم، میدونی چرا پیشنهاد دادم هتل بیایم؟ فکر کنم میدونم. خوب اگه میدونی پس چرا نمی پوشی؟ ناراحت نشو ولی آخه من تا حالا پیشت لباس عوض نکردم. خوب الان بکن. راست می گفت دیگه خیلی طولش داده بودم و نمی خواستم ناراحتش کنم تی شرتم رو کم کم آوردم بالا و از تنم در اوردم. با دقت بهم نگاه می کرد، خجالتی نبودم ولی اولین باری بود که پیشش لخت می شدم، تاپی که برام خریده بود رو پوشیدم و رفتم کنار آینه کنسولی که جلوی در بود و خودم رو توش دیدم خیلی قشنگ بود، خواستم جو عوض بشه، واقعاً خوش سلیقه ای مرسی، خندید و یکی دیگه از تو کیسه آورد بیرون، اینم بپوش، ایندفعه راحت تر بود، پشتم ایستاد و گفت خیلی خوش سلیقه ام هم واسه لباسا هم واسه تو عزیزم ... خندیدم برگشتم طرفشو بوسیدمش اونم منو بوسید دستشو کشید رو بازوم و بعدم بوسید، رفت طرف کیسه لباسا و یه ست شرت و سوتین از توش آورد بیرون، یهو خشکم زد، منظورش چی بود من باید اونارم بپوشم، دیگه طاقت نیاوردم گفتم: امیر اونارم الان بپوشم؟ آره دیگه بپوش که به خوش سلیقگیم مطمئن شم. اگه میشه باشه واسه بعد، بعد یعنی کی، از این بعدتر، دو ماه و نیمه نامزدیم من حتی از رو لباسم تو رو لمس نکردم دیگه وقتشه حداقل برای اینکه با بدن هم آشنا بشیم، لطفاً اینم بپوش بعدش بیا کنارم. تمام بدنم یخ زده بود، این یکیو دیگه خجالت می کشیدم، خودش رو با کیسه لباسا سر گرم کرد و من همونطور که شورت و سوتین دستم بود ایستاده بودم، بعد هم پشت به من لبه تخت نشست، خیالم راحت شد به سرعت برق شورت و سوتین رو پوشیدم بعد هم رفتم کنارش نشستم، امیر ناراحت نشو خوب تقصیر خودته باید خواستت رو قبل از این بهم می گفتی، خوب قبول کن منی که پیش پدرم هم تاپ یا شلوارک نمی پوشم نباید معذب باشم، خوب عادت می کنم ولی اولش برام سخته. چرا سخته من نامزدتم تا دو هفته دیگه زیر یه سقف زندگی می کنیم اگه الان با هم تنها نمیشدیم و این شرایط پیش نمیومد من شب عروسیمون باید تو اتاق کارم می خوابیدم، خندم گرفت راست می گفت، ازش عذر خواهی کردم. سرمو گذاشتم رو شونش و دستشو گرفتم احساس کردم چقدر دوسش دارم و بهش علاقه دارم

سرمو از رو شونش بلند کردمو شونشو بوسیدم، عزیزم خیلی دوست دارم. منم دوست دارم امیر. عاشقتم. آرامشی که تو اون لحظه داشتم رو حاضر نبودم با چیزی عوضش کنم، لبامو بوسید سرشو برد عقب به صورتم نگاه کرد و دوباره بوسید، منم می بوسیدمش، دستشو گذاشته بود پشت سرم و به طرف صورتش می اورد، می خواست بیشتر باهاش همراهی کنم، صورتم داغ شده بود، تمام قدرتشو تو لباش جمع کرده بود و بی محابا می بوسید، یکی از پاهامو آورد بالای تخت خودشم همونطور نشست، می خواست روبروی هم باشیم، چشمامو بوسید و بعد دوباره لبم، دستامو رو صورتش گذاشته بودمو نوازشش می کردم، بند سوتینمو از رو شونم کشید پایین، از روی سوتین سینمو آروم می مالید بعد کم کم سوتینمو کشید پایین، دستشو گذاشت رو سینم دستمو گذاشتم رو دستش، دستشو کشیدم پایین، اصلاً بهم امون نمیداد، دوباره دستشو گذاشت رو سینم، .... امیر نه .... چیزی نمیگفت، فقط می بوسید، همه صورت و گردنم رو می بوسید، با دست دیگش بند دیگه رو هم داد پایین و سینمو از توش درآورد و مالید، حس خوبی داشتم، هم شرم بود و هم رضایت، دوست داشتم ادامه داشته باشه اما نمیخواستم به جاهای باریک برسه، از گردنم رفت به طرف سینم و همینطور می بوسید، یهو تو سینم گرمی خاصی احساس کردم امیر داشت سر سینمو می مکید، و اون یکی سینمو داشت می مالید، سرشو بالا گرفت و گفت: دراز بکش، خواهش می کنم دراز بکش. امیییر. فهمید می خوام مخالفت کنم به طرف تخت هولم داد خودشم باهام اومد روم دراز کشید، نفسم بالا نمیومد، امیر خواهش می کنم. دستاشو گذاشت کنارم و سینشو از رو بدنم بلند کرد، سرشو برد پایین و سینمو گرفت به دهنش، سینم درشت بود و همشو نمی تونست یه جا بخوره، زبونشو دور سینم می چرخوند و بعد می خورد، حس خیلی خوبی داشتم، سینمو از دهنش بیرون اورد سرشو بوسید و اون یکی رو خورد، نفسم به شماره افتاده بود، امییییییر.. اههههههه، با لباش به سینم فشار می اورد، سینه هام سفت شده بود دوست داشتم ادامه بده خیلی خوب بود، رفت پایینتر روی شکممو لیس می زد دستمو گذاشتم رو شونه هاش، امییر عزیزم عاشقتم. دوست داری؟ خیلی، خیلی زیاد، ولی مواظب باش. باشه عزیزم نگران نباش، حواسم هست. هیچ کدوممون تو حال خودمون نبودیم، رو زانوهاش نشست و تن پوشش رو دراورد شرت پاش بود، سوتین منم کامل از تنم دراورد، یکم جابجا شدم، امیر دستشو گذاشت رو باسنم و اوردم وسط تخت، اومد بالا لبمو بوسید، شیناز لبامو بخور، شکمش رو نازم بود، دلم می خواست تا ابد همینجور بمونیم، لباشو خوردم، دستم پشت سرش بود و به خودم فشارش می دادم، یه دستم رو کمرش بود و نوازشش می کردم، اوممممممممم، چشماش نیمه باز بود و داشت حال میکرد.
دستمو از پشت سرش برداشتمو رفت سراغه سینه هام، شروع کرد به خوردن و دست دیگش رو سینه دیگم بود منم دستمو گذاشتم رو دست امیرم، شیناز عاشقتم، عاشقتم عزیزم، با زیر شکمش به نازم فشار می اورد، اههههههههه،
رفت پایینتر، شکممو می لیسید، نافمو می لیسید و می بوسید، دستشو از رو شرت گذاشت رو نازم و بهم نگاه کرد، امیییر، خواهش می کنم، قول میدم زیاده روی نکنم، هیچی نگفتم، حال خودم از اون خراب تر بود.

بند کنار شورتمو باز کرد اول یه کم به نازم نگاه کرد بعد اروم انگاری میخواد با یه شیء شکننده برخورد کنه آروم لباشو روش گذاشت و بوسید و سرشو بلند کرد، یکم دیگه شرتمو کشید پایینتر و دوباره نازمو بوسید، کامل از پام درش اورد، نفسم حبس شده بود، هیچ عکس العملی نمی تونستم نشون بدم، سرش بین پاهام بود و داشت همه جای نازمو
می بویید و می لیسید، یکم پاهامو از هم باز کرد، چشمامو بستم، نازم داغ شد، اههههه، داشت نازمو می لیسید از پایین به بالا، اروم اما با قدرت زبونشو می کشید رو نازم، امییییییییییییر، امیییییر جونم، اههههههه، تک تک سلولهای بدنم داشتن حال می کردن، خودم هم کمکش کردم پاهامو بیشتر از هم باز کردم، اوووومممممم، شینازم حال کن، دارم نازتو میخورم، دستامو گذاشتم پشت سرش و فشار می دادم به نازم، با نوک زبونش لیس می زد و بعد می بوسید و دوباره تکرار می کرد، داشتم دیوونه می شدم، امیییییر، امیییر، اهههههههه، صدای نفسام پیچیده بود تو اتاق، زبونشو برده بود نزدیک سوراخ نازم داشت باهاش بازی می کرد، امیییییییییییییر بیشتر بخور، امیر جونم بخور، نازم مال توههه، بخورش، بخورش امییر، زبونشو رو چوچولم می کشید و باهاش بازی می کرد، دستاش زیر باسنم بود، یکی از دستاشو از زیر باسنم اورد بیرون و با سوراخ کونم بازی کرد، خیلی حس خوبیه، خودتو در اختیار کسی که دوستش داری بذاری، برات نازتو بخوره و با سوراخ کونت بازی کنه، کسایی که این حس و تجربه کردن می فهمن چی میگم، بهترین حس دنیا بود برام، تا اون موقع تجربه اش نکرده بودم، سرعت لیس زدنشو بیشتر کرده بود، با لباش با چوچولم بازی می کرد، بین دو تا لبش فشار می داد، دیگه داشتم می مردم، امییییییییر، جون شیناز بیشتر بخور، لیس بزن، بخخخووووورررر نازمووو، امیییییییر، تمام تنم می لرزید، اونم فهمید که دارم ارضا میشم تا جایی که می تونست لیس میزد و با کوسم بازی می کرد ، ااااهههههههه، امیییییییییررر جونم بخورش بخورششش، ااااهههههه، ااااااهههههههه، امییییررر، ارضا شده بودم، امیر هنوز داشت می خورد، نازم داغترین نقطه بدنم شده بود، از تو نازم یه مایع گرمی بیرون میومد نمی خواستم آبمو بخوره، سرشو از رو نازم بلند کردم، بسسه امیییر خیلی خوب بود عزیزم، قربونت برم.
جووووننمممم خوشگلم، عزیز دلم، امیر فدات شه که اینقدر حال کردی، کنارم دراز کشید، صورتش بوی نازمو میداد، بوسیدمش، تمام صورتشو بوسیدم، اونم منو بوسید.... داشت سینمو می مالید، امیر خسته شدم، خسته شدی؟؟!! خستگی نداریم حالا نوبت توئه.
منتظر ادامه خاطراتم باشید....

نوشته: شیناز

از وقتی یادم میاد دیوانه وار دوسشش داشتم.اون معبود من بود و من همیشه میپرستیدمش.دوسش داشتم با همه ی وجودم.نمیتونستم که بی فکرش زندگی کنم....درست یادمه 11 ساله بودم که عاشقش شدم...اون یه پسر همه چی تموم بود...
قدبلند و تقریبا هیکلی بود و پوستش برنز بود...موهای لخت و لبای قلوه ای روشنی داشت و چشماش.....وای چشماش هر ثانیه منو به جنون میکشید....چشمای خمار عسلی خیلی خاص....بینیشو عمل کرده بود اما به چشم نمیومد....پسر خاص فامیل بود..همه دخترای خوشگل فامیل واسش میمردن اما اون یه نگاهم بهشون نمینداخت....همه بهش اعتمادداشتن...بعضی وقتا پریسا دختر عمم که واقعا خوشگل بود جوری لباس میپوشیدکه همه مردای فامیل حتی بابام سیخ میکردن امانوید انگار نه انگار که حسی داشته باشه...
همیشه آرزوم بود که منو ببینه..من زیبایی خاصی نداشتم...نه هیکل و نه صورت عالی...قدم 168 و وزنم هم 65 کیلوئه...بیشتر به تپلی میزنم...موهام مشکی و حالت داروصورتم هم چیزخاصی نداره...همیشه یه حسی بهم میگفت مگه آدم قحطه بیاد با تو؟
پسر خالم بود....4 سال ازم بزرگتر بود.....25 سالش بود.....مهندسی مکانیک میخوند....ده سال از عشقمون گذشته بود..همیشه بهم بی محلی میکرد و عطشم رو ده برابر.بدجور نیاز داشتم بهش..این نیازو از 18 سالگی تو خودم دیدم...خونشون طبقه ی بالای ما بود چون خالم مریضه و مامانم دائم بهش سر میزنه.....من هر وقت واسه کنکور سوال داشتم میرفتم پیشش.....با این که با همه شوخ بود اما با من همیشه جدی بود...همین اخمش همیشه جذبم میکرد...وقتی برای توضیح دادن درس تو اتاقش تنها شده بودیم برای اولین بار داغ شدم...حسی بود که تاحالا نداشتم.....حالا 3 سال از اون روزا گذشته و منم دارم مهندسی صنایع میخونم اما هنوز عشقم ذره ای کم نشده...
21 سالم بود...فهمیدم که دیگه نمیشه صبر کنم...انگار هیچ راهی برام نبوود....مثل شیر گرسنه بیشه تو کمینش بودم....تا اینکه یه روز خاله داشت میرفت بیرون به من اس ام اس داد که هر چی به خونمون زنگ میزنه اشغاله به مامانم بگم که خاله داره میره مسافرت ولی نوید بخاطر درس نمیاد... نوید تنهاست واسش هرروز غذا بپزه ببره بالا..مامانم هم میخواست بره بازار خرید....یه دفعه ای یه حسی بهم گفت بهش نگو...منم به مامانم نگفتم...خلاصه مامانم با بابام رفتن بازار...بازار اونقد شلوغ بود که طبق معمول شب برگردن..
وقتی که رفتن از خونه یکم ازناهارمونو گرم کردم و یکم آرایش کردم و به بالا رفتم...کلید روپادری بود برش داشتم و تو خونه رفتم و غذا رو تو ماکروفر گذاشتم و آروم به سمت اتاقش رفتم....
رو تختش خوابیده بود...مثه یه بچه معصوم بود....
ناخودآگاه به سمتش رفتم و کنارش نشستم و لبامو گذاشتم رولباش....عطش و شهوتم به بالاترین حدش رسیده بود....آروم به بالای سرش رفتم و رو بدنش دراز کشیدم و همین طور بی وقفه ازش لب میگرفتم و هراز گاهیم زبونشو میمکیدم...آروم به سمت گردنش رفتم و گردنش رو بو میکردم...عطرش محشربود....تمام صورتشو بوسه بارون کردم و گردنشو میمکیدم.....
دستم و آروم آروم پایین برده....باورم نمیشد.....سیخ سیخ شده بود...من هیچ تجربه ای تو سکس نداشتم نهایتش دو سه تا فیلم بود که دیده بودم اما میدونستم که مردا چیو دوست دارن دستم کردم تو شلوارشو از روی شورتش کیرشو براش مالیدم...
از او طرف براش میمالیدم و از اون طرفم لباشو میخوردم.....
کسمو به کیرش اروم میمالیدم و تخماشم با دست انگولک میکردم.....
یه دفعه مغزم بهم فرمان داد که اگه به خاله بگه چی؟
سریع از روش بلند شدم و موهامو درست کردم و خواستم برم که دستاش از پشت منو محکم گرفت....
منو محکم برگردوندو لباشو گذاشت رو لبام....
اونقدر لباش داغ بود که داشتم از آتیش میمردم...
باورم نمیشد...نوید..پسر مغرور فامیل داره لبامو میخوره...
آروم دستشو کشید رو سینه هام.....
چنگشون مینداخت و میمالیدشون و همینطور هم ازم لب میگرفت...
دستای مردونش که نوک سینه هامو میمالید بدجور حشریم کرد.
منو به سمت تختش هل داد و افتاد و روم خیمه زد....
همینطور که لبامو با آتیش میخورد سینه هامم میمالوند....
نفسای گرمش رو توی صورتم حس میکردم....
شهوتم بالا زده بود...
دکمه های بلوزشو باز کردم و عضلات سینشو نوازش میکردم.....
دکمه های بلوزمو باز کرد و سوتینمو در آورد و این دفعه با دهن افتاد به جونشون...
نوکشو میمکید و اطرافشو لیس میزد....
تنم از نوک پا تا بالا غرق تو لذت بود...
هنوز باورم نمیشد...
دستاشو اورد پایین و دکمه ی شلوارمو باز کزد....
دستشو کرد تو کسم و توشو میمالید...
یه حس عجیب بود...
عشق و شهوت و آتیش....
سرشو برد پایین تر و شلوارمو کامل در آورد...
حالا دیگه جلوش لخت لخت بودم....
توی کسمو میلیسید و چوچولمو میمکید...
ناخودآگاه آهی کشیم که حشری تر شد و همه ی کسمو میمکید...
پسر محبوب فامیل حالا داشت کس منو میمکید...
بعد 10 سال عشق مخفی...
سرشو به کسم فشار میدادم و آه میکشیدم...
یه دفعه یه حس خاص به سراغم اومد...
ناخودآگاه بدنم لرزید و انگار نصف قوام رفت...
نوید با لبخند بهم زل زده بود که هلش دادم عقب..
روش افتادم و شلوارشو شورتشو در آوردم و کیرشو تو دستم گرفتم.
خط کش نبودم که سایزشو تشخیص بدم اما به نظرم عادی بود...به سایز طبیعی.
با این که بلد نبودم و اصلا هم ساک دوست نداشتم اما چون عاشقانه دوسش داشتم نمیتونستم بزارم لذت نبره..
آروم کیرشو تو دهنم گذاشتم و کلاهکشو با زبون لیس زدم.
تخماشو ناز میکردم و کم کم هی بیشتر تو دهنم فرو بردم..
صدای نفساش بلند شده بود.
موهامو میکشید و خودش هدایتم میکرد.
بعد چند دقیقه منو برگردوند وبه پشت خوابوند.
میدونستم درد داره.
از وحشت چیزی نمیگفتم.
خودش منو به حالت سگی دراورد و یکم وازلین از رو میزش برداشت و مالید دم سوراخم.
میترسیدم.
انگار رحم نداشت چون با فشار سعی داشت فرو کنه تو...
دستمو رو دهنم گذاشتم.
اشکام گوله گوله پایین میریخت.
اما حرف نمیزدم.
اشکامو که دید آروم ترش کرد.
از درد نفس نفس میکشیدم.
کیرش با هزار تا زحمت رفت تو...
از درد نمیدونستم چکار کنم...
فقط ناله میکردم....
تند تند تلنبه میزد اما اصلا به دردش عادت نمیکردم...
تمام پشتم میسوخت....با دستاش سینه هامو میمالید..
یه درد پراز لذت بود...
بعد چند دقیقه تلمبه ی مداوم یه آه بلند کشید و تمام آبشوهمونجا خالی کرد...
دوست داشتم خودمو متعلق به نوید کنم....ازش خواستم پردمو بزنه...
تو چشمام زل زد و لباشو گذاشت رو لبام....
در گوشم زمزمه کرد:پس بالاخره مجبور شدم اعتراف کنم که این همه سال دوست داشتم..
باورم نمیشد...پریدم بغلشو حسابی از هم لب گرفتیم...
دیگه مطمئن بودم...
سریع خوابیدم و پاهامو باز کردم و کشوندمش رو خودم.....
لبامو بوسید و آروم کیرشو گذاشت دم کسم...
آروم آروم فشار میداد که بره تو.....
چند تا تلنبه ی یواش که زد یه سوزش عجیب رو تو کل پاهام حس کردم
وقتی دیدم کیرش خونیه فهمیدم که مال هم شدیم....درگوشم زمزمه کرد:ترانه...خیلی دوست دارم..
دیگه سکسو ادامه ندادیم چون درد داشتم
فقط لبای همو میبوسیدیم...
بعد من حموم کردم و اون روز تموم شد...........
حالا یه سال از اون ماجرا میگذره...
دوماهه که نامزد کردیم و آخر شهریور عروسیمونه...
خوشحالم که این همه سال عاشق موندن به نتیجه رسید...

نوشته: ترانه

بلند گو های بیمارستان بردیا رو صدا میزدن و باید میرفت ولی من که دلم براش خیلی تنگ شده بود نمی تونستم باهاش خداحافظی کنم. بردیا نامزدم بود و قرار بود چهار ماه دیگه جشن عروسیمونو برگزار کنیم. مدتی بود که ندیده بودمش و خیلی دلتنگش بودم از طرفی اونم خیلی گرفتار بود. من هم که انتظار داشتم خودش این دلتنگی رو بیان کنه خیلی ناراحت بودم. چند روز بعد مامان و بابام با هم رفتن شمال. منم که دلتنگیم زیاد بود فکری به ذهنم رسید. ساعت هشت و نیم بود. زنگ زدم به گوشی بردیا. بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت.
_الو؟
صدامو بی حال کردم:
_بردیا...
بردیا که از لحن و صدام نگران شده بود با صدای مضطربی پرسید؟
_چی شده نازی؟..خوبی؟
با بی حالی بیشتری در حالیکه نفس های صدا دارم تو گوشی میپیچید گفتم:
_نه...حالم بده بردی...
_چرا چی شدی؟...کسی پیشت نیست؟ کجایی؟
از قصد جوابشو ندادم اونقدری که خودش دوباره گفت:
_نازی...نازی عزیزم...خوبی؟ چی شدی تو؟
با همون مدل قبل گفتم:
_خونه ام...دارم میمیرم.
فوری صداش تو گوشی پیچید که با اضطراب گفت:
_نازی الان میام پیشت آروم باش...دراز بکش خوب؟
از نگرانیش تو دلم قند آب شد.باشه ی آرومی تو گوشی گفتم و قطعش کردم. قبل از این حموم رفته بودم و کامل شیو کرده بودم. فوری از تو کمد یه شلوارک کوتاه و تنگ مشکی برداشتم و با تاپ تنگی پوشیدم. به خاطر سوتین جک داری که تنم کرده بودم سینه ام بالاتر از حد معمول وایساده بود و خط وسطش زیادی خود نمایی میکرد. عطرو برداشتم و به همه جام زدم. بعد آروم خزیدم زیر پتو. هنوز مدت زیادی نگذشته بود که زنگ خونه مکررا فشرده شد. قلبم محکم تو سینه می کوبید. نرفتم که درو باز کنم. گوشیم زنگ خورد. بعد مدت کوتاهی برش داشتم.
_بردی...
_درو باز کن عزیزم الان میام پیشت...
_کلیدو از کنار گلدون بردار
چرخش کلید تو قفل رو شنیدم. موهای بلند و مشکیمو دورم ریختم و دمر خوابیدم. پتو رو آوردم پایین تا سینمو نپوشونه.
اسم منو مکررا صدا میزد تا اینکه رسید به اتاق خوابم. تا منو دید فورا خودشو رسوند کنار تخت. چشمامو بسته بودم و بلند بلند نفس میکشیدم.
دستمو گرفت:
_عزیزم...عزیزم من پیشتم
خم شد وپیشونیمو بوسید. لای چشمامو آروم کمی باز کردم:
_بردی حالم بده!
_چرا عزیزم؟ حالت تهوع داری؟ جاییت درد میکنه؟
رو تخت طاق باز خوابیدم
_نمیدونم بردی...قلبم داره از توسینه در میاد...
سریع خم شد ازروی زمین چیزی بداره. انگار کیف پزشکیشو آورده بود. گوشی به دست ناهم کرد. گوشی رو با دودست گذاشت تو گوشش:
_خانومم اجازه میده معاینه اش کنم؟
خودم ویکم کشیدم بالا و تو دلم گفتم من از خدامه. موهامو زد کنار و با محبت تو صورتم نگاه کرد. سر گوشی گرفت تو دستش و آروم گذاشت بالای سینه ی چپم. دستش هیچ تماسی با سینم نداشت.
_نفس عمیق بکش خانومی.
نفسای عمیقمو تو صورتش فوت میکردم. یه نگاه به چشمام انداخت. یکم حالش انگار عوض شده بود. گوشی رو تو دستش محکم کرد و بیشتر به سینم فشار داد. حالا کف دستش میخورد به بدنم.
آروم دستشو یکم جابهجا کرد. یواش دستم وگذاشتم رو دستش
_بردی؟؟!!
با چشمای خمار نگاهش کردم
_جان بردی؟
قلبم داره در میاد تو دکتری میدونی چرا؟
دستمو بلن دکردم. گوشی از زیر دستش غلتید ولی دستشو بردنداشت. سرم وبه بالش تکیه دادم وپرسیدم:
_بازم نفس عمیق بکشم؟
آب دهنشو قورت داد و سیب گلوش بالا پایین شد. سرشو آروم تکون داد. دستمو گآروم گذاشتم رو دستش و فشار دادم.
_فقط همین یه جا ضربان داره؟
اول متوجه منظورم نشد بعد آروم و با یه لبخند دستشو یکم روی سینم جابه جا کرد.
زمزمه کردم:دوستت دارم
زمزمه کرد دوستت دارم.
یکم خم شد روم. دستش هنوز آروم رو سینم حرکت میکرد ولی تاثیرش روم هنوز خیلی اثر گذار نبود. آروم چشمامو بوسید. بعد گونمو. دستش مثل کاسه رو برجستگی سینم متوقف شد. آروم لبامو بوسید قبلن هم آروم لب همدیگه رو بوسیده بودیم. یواش یواش همراهیش کردم. اون لب بالام رو میمکید من لب پایینشو. زبونشو بین دندونام حرکت داد.بعد زبونم رو مکید. یه لحظه سینم رو تو دستاش فشار داد ولبمو گاز گرفت. نفس کم آورده بودم ولی اجازه نمیداد عقب بکشم.بین بوسه ها نفسی که میگرفتم کافی نبود و حسابی قلبم به تاپ تاپ افتاده بود. بالاخره ازم جدا شد البته دستش هنوز رو سینه ی چپم بود..نفس نفس میزدم و از قصد سینمو بالا پایین میکردم.
_خفه دم بردی...چیکار میکنی
شیطون نگاهم کرد
_اینطوری برات بهتره!...این تمرینه شب عروسی میخوای چیکار کنی؟
یه فشار به سینم داد که لبخند زدم. بعد دستشو جدا کرد و پهلومو گرفت
خم شد روم و لاله ی گوشم رو گرفت بین لباش...حسابی حالم خراب شده بود. ی حال شده بودم وفقط دلم میخواست ادامه بده. حتی نمی تونستم حرف بزنم. فقط نفس نفس میزدم که همین جری ترش میکرد. زبونشو تو گوشم می چرخوند از لاله ی گوشم لباشو میکشید تا به گردن برسه. زبون داغشو رو استخون ترقوه ام میکشید و بینش دائم میگفت دوستت دارم. بینیشو رو رگ کردنم که نبظ دار شده یود فشار میداد و نفس های داغش امونم رو بریده بود. دوباره رفت رو استخون ترقوه. این بار استخونمو بین لباش میگرفت و فشار میداد.
_بگو من عشقتم
تو اون حال نمی تونستم جوابشو بدم
پهلوهامو فشار داد:بگو نازی بگو عاشقمی...
نفس هام بلند و صدادار شده بود اون بین آروم زمزمه کردم:
_عا..عاشقتم بردی...داری...دیوو...نم ...میکنی...
چونم رو سرش بود. دستای بی جونم ناخداگاه پیچید تو موهاش و صورتشو به گردنم فشار دادم.خودشم نفسش بالا نمیومد انقدر یه نفس منو مکیده بود.
_هستی ......با ...من؟
_بردی ...بر...دی...بر....
دکمه هاشو باز کردمو پیراهنشو پرت کردم اونور.
زبونش آروم رفت تو چاک سینم.آروم داغی و خیسیشو کشید روی سینه ی چپم. سینمو بوسید و بند چپ تاپمو کشید پایین.بعد بند سوتینم. جای بندمو لیسید. زبونشو محکم میکشید. دست چپشو گذاشت رو رونم . دو دستمو بالای تخت با دست راستش جمع کرد. با دندون یواش یواش و بین نفسامو سمت چپ سوتینمو کشید پایین و گنبد سینه ی سفیدم نفساشو تب دار تر کرد. لبشو محکم رو نوکش فشا رمیداد. اونقدر تحریک شده بودم که داشتم میمردم ولل چون یا پام زیر بدنش بود و اون یکی رونم اسیر دستای مردونه و قویش و دستامم گرفته بود فقط کمرمو میاوردم بالا و محکم میکوبیدم به تخت تا آروم بشم. یواش نوکشو گاز می گرفت زبونشو دورش می چرخوند. داشت دیوونم میکرد. تاپم رو همون طو رکه بدنم رو میمالید در آورد. زیر لب گفتم سوتینمم در بیاره. قفلشو تو یه حرکت باز کرد و از تنم کشید بیرون و پرت کرد جایی که نمیدونم.
از کوبیدنام به تخت ؛ تخت تکون تکون میخورد اونم در حالیکه سینمو می مکید میگفت:
نازی ...
عاشقتم نازی...
آروووم باش...
دوستم داری؟...
.سینه هات نازی...نمیدونی چه طعمی داره این کندوهات نازی..
.لذت میبری نازی؟...میخوای بازم نازی؟...چه هیکلی داری نازی...عشقم...
قلبت چه تند میزنه..
ای کاش شب عروسیمون بود ...
آی آی کن...
_آی..بردی کندیشون...آی بمکشون دیگه...
بازم بکن بردی..نوکشو...آآآآآه...
_جووونم...این طوری دوست داری...فشار بدم؟!!
چنگم نزن نازی پاره شدم...
_بردی یواش تر...آآآه..ههه
_.دلم میخو د از رو این مرمرای گردت قلبتو ببوسم که انقدر بی تابه...
نکوب به تخت انقدر از دهنم در میاد..
نازی سینه هامو کندی من که دختر...جااانم..آه بکش دیوونه
_آآاه بردی نوکشو گاز نگیر انقدر...آ..آآآآه
_جانم آه میکشی شق میشم اصلا
نازی سینتو بمالم یا بمکم؟
آروم گفتم بمال.
دستشو از زیر بغلام لغزوند واز کنار های سینه ام کشیدش روشون. سینه هام بهم نزدیک شدن. دورانی سینه هام رو فشار میداد و می مالید. همون قدر که دردم میومد لذت میبردم. اونجام نبض دار شده بود و آبم راه افتاده بود.
_آه...بمالم پسر....
سینم رو تو پنجه هاش میکشید آه آه آرومترایی که میگفتم حشری ترش میکرد. زیر سینه هام رو لیس زد و اومد پایین تر. سرشو به شیکمم فشار میداد و من پایین تنمو میکشیدم بالا و سرشو به شکمم فشار میداد. مدام میگفت
نازی نفس عمیق بکش...
بزار بشنوم صدا نفساتو...
منم با:
آه آی داری دیوونم میکنی بردی..
.فشااااااارر بده بردی...آی بردی..
.آه آه بردی آرومتر...آه بردی بمکم
دندون بکش...آآاه....بردی...چه نفسی داری...
؛ حالشو خراب تر میکردم و اون فشارش به بدنم بشتر میشد. زبونشو فرو کرد تو نافم. مثل مار تو خودم میپیچدم ومیکوبیدم به تخت. کسم از شدت هیجان باد کرده بود و نبضش هر لحظه بیشتر میشد.
_صدا نفسات کو نازی؟...
_نمیتونم دیگه...خیس خیسم..آآی
_عشقم آروووم..
چند تا نفس آه دار داغ کشیدم که شلوارکمو کشید پایین. پامو بالا بردم که کامل در بیاره.پرتش کرد اونور تخت.
_نفس بکش نازی...
کشیدم.
_نفس نفس بزن....
چند تا آه هم کشیدم. اونم داشت بالای شرتمو می بوسید و زبون می کشید. زبونشو از لبه ی شرت میداد تو. دستاشم رو رونام فشار میداد. که منم هی بالاتنمو میکوبیدم به تخت اونم میگفت
آروووم نازی...منو چنگ بزن ...
_میخوام قلبت بکوبه...میکوبه عشقم؟
دستشو گذاشت رو سینه ی داغم و اونقدر فشار داد که داد زدم.
_تند تر...نازی ...آه
صدای باز کردن زیپش اومد. خودشو کشید بالا یکم روم خوابید. کیر داغش بزرگ شده بود و از لای زیپش بیرون زده بود و رو شرتم حسش میکردم.نفس نفساش میخورد تو گردنم. بدنشو به خود مفشار میداد.
کشید عقب:ببخشید نازی اذیت نشی...
صورتمو با دستاش قاب گرفت:نترسیدی که؟
لبخند زدم:لمسم کن بردی...
داغی چقدر...همه جات داغه...
تنمو بمال با اون دستات
کیرت داغ تر از همه جاته...
رفت پایین از ساق پام یکم دست کشید بعد اومد روی شکمم. نفس نفسام شکمم رو بالا پایین میکرد و آه آهم همه اتاقو گرفته بود. هی میگفتم بمالم..بمالم. روی شرتم رو بوسید.حسابی چشماش قرمز بود
سرشو آورد بالا نگاهم کنه. دست کردم لای موهاش.موهای آشفته اش ریخته بود تو صورتش.نفس نفس میزد
_اصلش... باشه وا..واسه شب عروسی... ولی الان... یکم برم پایین؟
من که تو حال خودم نبودم دستمو گرفتم دو طرف شرتم. کمرمو بالا بردم که درش بیارم. آروم دستاشو گذاشت زیر کونم و تو هوا معلق نگهم داشت.کونم رو محکم تو پنجه هاش فشار میداد و من سرمو داده بودم عقب و آه آه های غلیظ میکردم. کامل کشیدم پایین. درش آورد و پرت کرد پایین.نفساش داغ بود
_کمرتو بیار... بالا عشقم
می دونستم دیوونه ی سفیدیش شده.
نازی تو گنج منی...
دیوونت میکنم...
دیوونه کوچولوی من....
نازی من....نفسات کوش؟.....
نفس بکش....
اذیت شدی...به بردیت بگو...
باید لذت ببری...قلبت تاپ تاپ کنه...
پامو یکم جمع کردم تحریک شه. خودش با ولع رونامو گرفت و شروع کرد به بوسیدن.. دستاشو گرفته بود دو طرف رونای سفیدم. یکی تو و یکی بیرون رونم. میخواست کامل تحریکم کنه تا آخرش ارضا شم. چنگ انداختم رو کتفش که عشقمی گفت. با دوتا شستش کشاله ی رونم رو نوازش با فشاری میکرد که حشریم کرده بود. بعد یهو محکم اومد جلو و بوسید.آروم دو تا دستش رو داد تو و دو لبه رو با نوازش کنا زد که باعث شد آه آه هام بیشتر شه...آه بکش دیگه دختر...آها....
کستم مث خودت تکه...چقدر داغه نازی دارم میسوزم...
زبونش رو تو کس داغ و خیسم می چرخون و من بلند آه میکشیدم
_جاانم...آه بکش عشقم
بخورم کستو؟...چوچولات نرمه
آروم گاز میگرفت چوچولامو منم بهش چنگ میزدمو شکممو میکوبیدم به تخت
_بردی بخوووور...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه..کندی....
نه بازم بکن....بکن.آآآآآآآآآآآی آی...
چوچولامو می مکید و با انگشتای یه دستش با کسم ور میرفت و اون یکی دستشو فشار میداد تو کونم
نفسات کو عشق داغم؟..بزار صداش داغم کنه
_آآی بردی...آه بکشم برات برید...برد آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ آروم بردی همین جا آآآآره آ..آ...آآآهاهه
دیگه حرف نمیزد و نفسای داغش تو کسم پخش میشئ. صداای نفس گرفتنش هم داغ کننده بود. دهنشو کشید بیرون . کل کسم رو با هم گاز گرفت.
دوباره مشغول شد که یهو لرزیدم.
_ارضا شدی ؟
بی حال سر تکون دادم: عالی بردی عالی
اومد خوابید روم...خودش ارضا نشده بود و کیر باد کرده اش داغ تر از قبل بود. آروم فشارش میداد به کسم. منم پامو دورش حلقه کردم. نفس بلند میکشید
_نازی کیرم داره میترکه...آه...
نمیکنمت تا عروسی...
نفسام تند شده بود. محکم خودشو فشار میداد یه طوری که فکر کردم الان کسم له میشه.
_نترسیدی که.
لباشو مکیدم و کسم رو کوبیدم به کیرش
_جرم بده بردی...پاره کن منو تا ارضا شی بردی...
دستشو گذاشتم رو سینه ام.
گوشیش زنگ خورد از بیمارستان نبود و باید میرفت....

نوشته:‌ نازی

سلام. من خیلی وقته که به این سایت میام و می بینم زیاد از زن و شوهرا داستان نیست و بیشتر داستانا مال دختر پسراییه که واقعا شاید مال هم نباشن. از یه طرف دیگه بچه ها داستانایی از خودشون در میارن که قابل باور نیست. ولی من سعی میکنم تا اونجا که میشه اتفاقاتمونو دقییق توضیح بدم.
واسه همین تصمیم گرفتم یکی از سکسای خودم و نامزدمو براتون تعریف کنم. به نظرم سکس دو نفر که واقعا مال هم باشن دلنشین تره
(تمام اسامی مستعار هستن)
من الهه هستم. 21 سالمه زیاد قدبلند نیستم. (160 سانت) و 65 کیلو. یعنی در واقع دختر خیلی لاغری نیستم. شوهرمم میثم 23 سالشه. 175 سانت قدشه و حدود 78 کیلو وزنشه.
دختر چشم و ابرو مشکی هستم و سینه های گوشتی و پری دارم که میثم عاشقشونه. کسم هم تپل و پنبه ایه. در کل تن پر و تپلی دارم.
میثمم کیر خیلی کلفتی داره. راستش ما هنوز نامزدیم و عروسی نکردیم. یعنی هنوز پرده مو نزده. با این کیر کلفتش هروقت به روز عروسیمون که میخواد پرده مو بزنه فکر میکنم ترس تمام وجودمو پر میکنه.
با تموم این حرفا دختر داغ و حشری هستم و تا حالا نشده که ازم بخواد و من دریغ کرده باشم. خیلی وقتام شده که خودم رفتم سراغش و شروع کننده سکس بودم.
یه بار که اومده بود خونه ی ما، شب موقع خواب توی اتاق خوابم بودیم. خیلی خسته بود و خوابش میومد. ولی من اون شب حشرم زده بود بالا و دلم میخواست. برای اون شبم حسسسسسابی به خودم رسیده بودم :دی
چیزی بهش نگفتم ولی سعی داشتم با کارام تحریکش کنم. وقتی بهم شب بخیر گفت و لبامو بوسید بیشتر از حالت معمول لبامو فشار دادم روی لباش. واسه همین یه ذره ازم لب گرفت. کم کم دستمو بردم روی سرش و انگشتامو کردم لای موهاش. می دونستم تحریکش کردم برای همین واسه اینکه اذیتش کنم بهش گفتم بخواب عشقم خسته ای و همزمان ازش فاصله گرفتم.
بعدشم رفتم تو بغلش که مثلا میخوام توی بغل تو بخوابم. اونم دستاشو دورم حلقه کرد. همزمان پاهامو آروم میمالیدم به پاهاش. میدونستم از این کار خوشش میاد. ولی هنوز دوس داشتم سر به سرش بذارم. اونم که دیگه حسابی تحریک شده بود دستشو آورده بود رو سینه هام. ولی مثلا نمیخواست به روی خودش بیاره. ( حال میکنین چه زن و شوهر پررویی هستیم؟ نمیخواستیم کم بیاریم!)
همزمان که با پاهام پاهاشو میمالیدم زانومو آروم آوردم بالاتر و مالوندم روی کیرش که دیدم بعله حسابی بزرگ و سفت شده.
نفسای میثم عمیق شده بود. با خنده بهش گفتم مگه خوابت نمیومد؟ اونم با یه حالت خمار گفت خودت شیطونم کردی حالا سر به سرمم میذاری؟
خلاصه با خنده شروع کردیم از هم لب گرفتن. لحظه به لحظه داغ تر می شدیم. من همزمان دستم روی کیرش بود اونم دستش روی سینه هام. با یه ولع خاصی سینه هامو میمالوند. دوس داشتم زودتر دستشو ببره زیر لباسم و سینه هامو بگیره تو دستاش. توی همین فکرا بودم که همین کارو کرد. لباسمو در آورد. بند سوتینمو باز کرد و افتاد به جون سینه هام. عاشق اینم که با دستاش نوک سینه هامو فشار بده. همزمان که لب میگرفتیم از هم، نوک سینه هامم توی دستاش بود. منم دستمو کرده بودم توی شرتش و با کیرش بازی میکردم. میدونستم دوس داره. دیگه نفساش نامنظم و عمیق شده بود. منم دست کمی از حال اون نداشتم. یهویی حمله کرد سمت سینه هامو تا میتونست کردشون تو دهنش. با زبونش با نوک سینه هام بازی میکرد. کسم داغ شده بود و داشت میترکید. منم دیوانه وار داشتم دستمو بالا پایین میکردم رو کیرش. کم کم داشت صداش در میومد. همزمان که سینه هام تو دهنش بود دستشو آورد لای پام. به خودم لرزیدم و ناله کردم. میثم شروع کرد قربون صدقه م رفتن. جوووووووووون بگووووو بازم بگو آههههههههههه. منم ناله هام بلند تر شد. یه دستش رو سینه هام بود یه دستش رو کسم. دیوونه شده بودم. میگفتم همه ش مال خودته. سینه هامو دوس داری؟ آرهههههههههههههه؟ میگفت عاشقشونممممممم. مال خودمنننننننننننننن. دیگه طاقت نداشتم. گفتم میثمممممممممممممم بخور کسمووووووووو. بخورششششششششششش. اونم واسه اینکه حشری ترم کنه هنوز داشت با سینه هام ور میرفت و دیوانه وار میخوردشون. سرشو محکم فشار دادم سمت کسم. هنوز میخواست دیوونه ترم کنه. کیرشو میمالوند لای کسم که خیس خیس شده بود ولی من دلم زبونشو میخواست که چوچولمو فشارررررر بده. یهویی دیوونه شد و حمله کرد سمت کسم. همین که زبونشو زد رو کسم آروم گرفتم. غرق لذت و خوشی شدم. همچین زبونشو فشار میداد رو چوچولم که فقط میخواستم جیغ بکشم. عاشق این بودم که بره لای پام و کسمو بخوره. همینجور زبونشو میکشید لای کسمو با لباش چوچوله مو فشار میداد. دیگه تو آسمونا بودم. نفسم بند اومده بود. با یه لرزش شدید به ارگاسم رسیدم. اون ولی هنوز داغ بود. همین که آبم اومد با کیرش حمله کرد لای کسم. همه ش کیرشو میمالوند لای کسم که دیگه از آبم خیس و سر بود. صداش بلند شده بود. آهههههههههههههه آههههههههههههه . کیرشو آورد جلوی دهنم. منم که عاشق خوردن کیرش. رفتم سمت کیرش و از تخماش تا نوک کیرشو لیس میزدم. حالا نوبت من بود دیوونه ش کنم. فقط لیس میزدم. نمیذاشتم توی دهنم. داشت دیوونه میشد. همزمان با دستم پایین تخماشو میمالوندم. همون موقع یهو کیرشو کردم تو دهنم که میثم یه آههههههههههههههههه بلند کشید. با دهنم براش تلمبه میزدم و بالا پایین میکردم. اونم دستش رو سینه هام بود و میمالوندشون. دیگه صداش داشت در میومد. وقتی خوب کیرشو خوردم، رو پشت خوابوندمش و خودم اومدم نشستم رو کیرش. کیرشو میمالوندم رو سوراخ کونم. دیوونه تر شد و سینه هامو محکم تر فشار داد. همه ش آه و اوه میکرد. آهههههههههههههه زودباش بذارش تو سوراختتتتتتتتتتت. اووووووووووووووووفففففففففففففف قربون کون گوشتیت برم الهه. لباتو میخوامممممممممممممم. هم زمان که داشتم کیرشو فشار میدادم رو سوراخم خم شدم روش تا لبامو بخوره. دستشو از سینه هام بر نمیداشت. منم آروم آروم فشارو بیشتر میکردم تا کیرش بیشتر بره تو. درد داشت ولی وقتی میدیدم چیجوری داره باهام حال میکنه تحمل میکردم. یکم که کیرش رفت تو کونم مکث کردم. اونم با چنان ولعی سینه هامو میخورد که انگار میخوان ازش بگیرنشون. دوباره داشتم داغ میشدم. شروع کردم بالاپایین کردن. میثم دستشو گذاشت رو کونم و محکم چنگش زد. فقط ناله میکرد. اوففففففففففففففف تند ترررررررررررر. تند تررررررررر. چند تا سیلی محکم در کونم زد. منم که دوباره داغ شده بودم محکم تر بالاپایین میکردم. تو حال خودمون نبودیم. صداش خیلی بلند شده بود. آههههههههههههههههه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآا اوففففففففففففففففففففففف منو کشتی الهه عزیزممممممممممممممممممم. منم با حرفام دیوونه ترش میکردم. با همین کیرت میخوای پاره م کنی؟ قربون کیر کلفتت برم عزیزممممممممممممممم. خوبههههههههههههههه؟ دوس دارییییییییییییییییییییییییی؟ بازم خم شدم ازش لب گرفتم که آبش اومد.
بهش دستمال دادم و پاکش کرد. بعدشم چند دقیقه توی بغل هم دراز کشیدیم و قربون صدقه هم میرفتیم. کم کم چشمامون گرم شد و خوابمون برد.

من تجربه نویسندگی نداشتم. سعی کردم دقیق بنویسم امیدوارم خوشتون اومده باشه.
با یادآوری اینا کسم داغ کرد ولی حیف که امشب پیشم نیست. تلافیشو فرداشب که پیشمه سرش در میارم :دی
برای پایداری عشقمون و خوشبختیمون دعا کنین 3>

نوشته: الهه

پرنیان 24 سالشه سینه های سایز 80 اماسفت.باسن برجسته و نسبتا پهن.لبهای گوشتی داغ.ورزشکار بود و همیشه یه روغنی به پوستش میزد که تنشو نرموخوش عطر میکرد
ما 1سال بود باهم بودیم که پرنیان خونه ی مرد 37 ساله ای به نام شهرام کار گرفت.فرار بود به بچه ش درس بده.ه.ب زنشو طلاق داده بود و خیلی خانوم باز بود.من همیشه با پرنیان به خاطر شهرام مشکل داشتم.چون یکی از دوستای دورم(روزبه) که نمیدونست پرنیان با من نامزده بهم گفته بود یه روز با شهرامو چند تا از دوستاشو معلم بچه ی شهرام رفتن دوچرخه سواری،بعد شهرام جلوی همه دستشو کرده توی موهای معلمه و آروم آروم موهاشو ناز کرده و دختر بیچاره از خجالت همینطوری سرشو پایین انداخته و چند دقیقه به کرم ریختن شهرام تسلیم شده.روزبه میگفت دختره خیلی محجوبه اما مطمئنا شهرام به زودی ترتیبشو میده.
من به روی پرنیان نیاوردم اما همیشه شاکی بودم که چرا میره خونش کار میکنه.
تا اینکه یه روز روزبه بهم گفت که رفته خونه شهرام دیده معلم بچه ی شهرام (یعنی پرنیان) یه تاپ چسبان تنگ پوشیده با یه ساپورت مشکی،روزبه رو که دیده رفته مانتو پوشیده.بعد شهرام به روزبه گفته بالاخره مخ دختره رو زده و دختره (پرنیان) براش ساک زده.
اول باور نکردمو به روزبه گفتم این دختره رو میشناسم.دوست دختر یکی از دوستامه و اصلا اهل خیانت نیست.روزبه هم بهم گفت دقیقا دختر خجالتی ای بوده اما مثل اینکه اونروز از جلوی شهرام رد میشده که شهرام ازش میپرسه عطرش چیه.پرنیان تا میاد بهش بگه شهرام ناغافل بازوهاشو میگیره و ازش لب میگیره و از روی لباس سینه شو فشار میده.دختره هم یدفعه شل میشه.اولش مثل اینکه با صدای آروم میگه آقا شهرام نکنین اینکارو و همینطور که میگفته شهرام تاپشو در میاره و سینه شو میخوره.دختره بی حرکت وامیسه فقط میگه خواهشا ادامه ندید اینکار درست نیست.اما بعدش شل میشه و راضی میشه فقط ساک بزنه.
روزبه از شهرام نقل میکرد که تا حالا چنین سینه ی زنده و خوش عطرو لطیفی تدیده بود
وقتی اینارو گفت باورم شد.چون پرنیان به حدی به سینه هاش حساس بود که اگه توی تاکسی سینه شو میگرفتم هی آب دهنشو قورت میداد و چشماش جمع میشد
به روزبه گفتم میخوام خودم از نزدیک ببینم.روزبه با شهرام حرف زد که مفصله و توضیح نمیدم.مستقیم میرم سر ماجرایی که دیدم
عصر بود.من و روزبه توی اتاق قایم شده بودیم.پرنیان با شهرام از بیرون اومدن و پرنیان رفت توالت و تا برگشت شهرام بازوی لختشو گرفت.پرنیان به نظر معذب میومد و گفت آقا شهرام خواهش میکنم دوباره شروع نکنین بخدا این کار خوب نیست.شهرام چیزی گفت که من نشنیدم پرنیان هم دلش نمی خواست هم از روی ناچاری تسلیم شده بود.شهرام سعی کرد تاپشو دربیاره که پرنیان با عجز گفت شما رو خدا نه،لباسمو در نیارم.شهرام سینه ی پرنیانو با دست فشار داد. پرنیان بازوی شهرامو گرفته بود که شهرام دستشو کرد توی لباس پرنیانو شروع کرد سینه شو مالوندن.پرنیان لبشو با دندونش فشار میداد.بعد گفت لباسمو در نیارم قول میدم بخورم اما لباسمو نه...
یدفه شهرام شروع کرد به خوردن لب های داغو درشتو قرمز پرنیانو با یه حرکت تاپشو در آورد.البته پرنیانم هیچ مقاومت نکرد.کاملا وا رفته بود چون یه دست شهرام توی ساپورت پرنیان بودو داشت کسشو میمالوند
بعد ساپورتو شورتشو با هم کشید پایین که پرنیان آه کشید و گفت خواهش میکنم دستتونو بردارید قول دادم بخورم
روزبه که باسنو سینه ی پرنیانوو دید گفت عجب کسیه این.چه کونی داره...
راست میگفت همین خجالتی بودن پرنیان بیشتر آدمو تحریک میکرد
شهرام کیرشو درآورد و دست پرنیانو گذاشت روی کیرش پرنیان یه کم با اکراه با کیرش بازی کرد.شهرام از روی میز یه شیشه روغن بچه برداشت پاشید روی سینه پرنیان و شروع کرد سینه ی پرنیانو مالوندن.من فهمیده بودم که دیگه الان پرنیان برخلاف میلش نمیتونه خودشو کنترل کنه و حشری میشه.شهرام دراز کشید کیرشو گزاشت لای سینه های درشت پرنیان و پرنیان از لای سینه هاش کیر شهرامو با لبش گرفتو شروع کرد به ساک زدن.
روزبه داشت نگاه میکردو جلق میزد منم تو شک بودم
برگشتم خونه و هیچ وقت هم به روش نیاوردم.الان چند ماه میگذره ازون ماجرا اما پرنیان هنوز به بچه شهرام درس میده.و 3 روز پیش روزبه بهم زنگ زدو گفت که معلمه (یعنی پرنیان) دیروز غروب واسه روزبه هم خورده بعد گریه کرده و خواهش کرده از شهرام که باهاش دیگه اینکارو نکنه
روزبه بهم گفت: نمی دونی چه لب و دهن داغی داره از کس کردن بهتره،دوست نداره ساک بزنه اما همینکه با سینهش ور میری خودشو تسلیم میکنه.نمیذاره شهرام بکنتش اما دیروز که داشت از لای سینه ش واسم ساک میزد شهرام از فرصت استفاده کردو کیرشو گذاشت لای پاشو بهش لا پایی زد
روزبه بهم گفت : حتی تو رویاهاتم نمیتونی پنین بدنی ببینی
من هم بهش نگفتم دختری که تو فقط لب و سینه و لای پاشو میکنی من هر وقت بخوام از کس میکنم

نوشته: بابک

سلام به دوستای شهوانی من ثمره 20 سالم هست وپنج ماهه که باامین عقد کردم ما از قبل باهم رابطه ای نداشتیم واصلا فکرشا نمیکردم که روزی امین به خواستگاری من بیاد اون 29 سالشه وهیکلی معمولی با 180 سانت قد داره ومنم حود 175 سان قد و70 کیلو وزنمه نسبتا تپل هستم بعد عقدمان هرکسی به خانه خودش رفت چون ما خانواده مون سنتیه واجازه نمیدن دوران عقدی پیش هم بخوابیم از اون روز امین با اس همش حرف سکسا میزد ومیگفت میخواد بدما لمس کنه ومن زنشم بلا خره اون روز رسید و مامانم بابابام به روستامون رفتن و قرارشد شبا اونجابمون به امین زنگ زدم ساعت حدود هشت بود که اومد از همون در که وارد شد منا گرفت توبغل وشروع کرد بوسیدنم ومیگفت داشتم دیوونه میشدم آخه ما یک ماه بود عقد کرده بودیم اما رابطه مون فقط به بوسه های یواشکی محدود میشد خلاصه تا دم اتاقم هم دیگه را بوس کردیم ورفتیم وقتی به اتقم رسیدیم منا هل داد تو اتاق و چسبوندم به دیوار اول پیشونیما بوس کرد رسید به لبام حدود 5-6دقیقه لباما میخورد زبونشا تو دهنم مییچرخوند وزبونما میخورد منم شروع به همین کار کردم بایه دستش گوشما میما لوند با اون دستش موهاما ناز میکرد رفت سراغ گردنم گردما می خورد ودیگه داشتم حشری میشدم خودما چسبوندم بهش لباسشا از تنش در آوردم واون همچنان گردن وگوشما میخورد پاهام سست شد دیگه داشتم میافتادم روزمین که حرکت کرد به سمت تختم منا خابون روتخت ازگردنم اومد روسینه هام از رولباس می مالوند ومیخورد من دیگه نفس نفس زدنام به آه بلند تبدیل شده بود لباسما در آورد یه سوتین قهوه ای دکلته با شرتش پوشیده بودم مثل وحشیا سوتینما از تنم کند سایز سینم 75 همین که دید گفت ای جونم جه ممه هایی داره خانمم وشروع کرد به مالیدن وخوردن سینه هام رفت سراغ زیر بغلم من خیلی رواونجا حساسم لیس میزد و میخورد از شدت آه میکشیدم واونم لذت میبرد ومیگفت جونم عشقم میخوا سینه هاتا بکنم بدنشا به شدت چنگ میزدم دستما بردم سمت کیرش شورتشا در آوردو سفت وبلند شده بود محکم گرفتم وفشار میدادم می مالوندم اوندم لذت میبرود واومممم میکرداز روی سینه هام اومد پایین وتا به کسم رسید همه جارا بوس کرد پاما باز کردم کسما که دید حمله کرد بهشو میکالوند به شدتی که داشتم درد میکشیدم اما دوست داشتم بعد بهم گفن میخواد بخوره صورتا برد پایین وزبونشا مالوند به چوچولم برد پایین و زبونشا حلق کرد تو سراخ کوسم هی این کارا تکرار کرد دیگه مثل مار به خودم میپیچیدمو ناله میکردم اونم همین طور بهش گفتم من کیر میخوام امین میخوام مالتو بخورم خوشحال شد وگفت عزیز دلم خیلی میخواستم اما روم نشد بگم خوابوندمش روتخت ونشستم روش سرما به کیرش نزدیک کردم بردم تودهنم لیس زدم بعد به قول خودش خیی ماهرانه براش ساک زدک که حشری شد وکشیدم عقب تر ودوباره کسما خورد خیلی لذت میبردم حالت 69 بودیم گفت میخوام بذارم لای پات بلن شدم اومد روم وگذاشت لای پام وعقب جلو کرد خیس خیس شده بودم از شدت شهوت داشت فشار میداد گفتم چیکار میکنی عشقم کفت من کی میخوام میخواخ بکنمدچه فرقی داره الان یا خونه خودمون گفتم عزیزم من مال تو هستم هرکاری دوست داری بکن که خندیدو پیشونیما بوسید وگفت باشه برا خونه خودمون یه حال دیگه داره دیگه داشت آبش میومد ازروم بلند شدو آبشا ریخت روی دلم خیلی حال کردم بعد چند دقیقه گفت میخوام برات تلمبه بزنم میذاری از پشت که ازش عذر خواهی کردم وگفتم عزیزم دوست ندارم از پشت شاید یهروز دیگه که آمادگیشا پیداکردم اونم قبول کرد و عذر خواهی کرد وهمچنان عشق بازی ما تا نزدیک دو شب اداما داشت..............

نوشته: ثمره

سلام دوستان اسم من ستاره 20سالمه،من توی یکی از شهرای خوزستان زندگی میکنم من یه سالی هست که عقد هستم به اسرار مادرم با پسر خالم که اصلا بهش هیچ علاقه ای نداشتم نامزد کردم ولی الان عاشقشم،منو علی نامزدم وقتی باهم برای اولین بار تنها شدیم خیلی استرس داشتم به اسرارش مجبور شدم دانشگاهو بپیچونم برم خونشون اخه بابام خیلی گیر میداد،اولش سلام کردیم بهم دست دادیم بعدلباشو اورد جلو فکر کردم میخواد لبامو ببوسه ولی پیشونیمو بوسید پیس خودم ضایع شدم ،رفتم نشستمو مانتو رو دراوردم بهش گفتم برام یه لیوان اب بیاره،خیلی استرس داشتم ازش میترسیدم ابو که خوردم کنارم نشست من براش حرف میزدمو اون فقط نگاهم میکرد حالت نگاهش عوض شده بود صورتشو بهم نزدیک کرد نفساش میخورد تو گردنم شروع کرد به اروم بوسیدن گردنمو لبام منم حسابی حول شده بودم ولی لذت هم میبردم بهش کم کم حس کردم کیرش بلند شده خیلی ترسیدم شروع کرد به دراوردن لباسام تاپمو سوتینمو دراورد بهم گفت همیشه ارزو داشتم سینهاتو لمس کنم همینطور که افتاده بود روم یکی از سینه هامو میخوردو یکی دیگه رو تو دستش فشار میداد بیشتر رفت پایین شکممو لیس میزد شلوارمو از پام دراورد یکم خجالت کشیدم بهش گفتم نکن خجالت میکشم دوباره گرفتم بغل یکم لبامو خورد گفت عزیزم خجالت چرا من شوهرتم منم دیگه هیچی نداشتم بهش بگم کمکمش کردم لباساشو دربیاره فقط شرت پاش بود از زیرش کیرش بلند شده بود شرتشو که خواست دربیاره چشمامو بستم لبامو گردنمو میخورد کیرشم از رو شرت میمالوند به کسم دیگه کسم خیس شده بود اروم شرتمو دراورد بهش نگاه میکرد گفت چه تپله خوشم میاد،زبونشو گذاشت لاش اینقدر خورد تا ابم اومد بعد یهو دیدم کیرشو گذاشت روکسم گفتم میخوای چیکار کنی گفتم میخوام مطمءن شم که دیگه مال خودمی گفتم ماهنوز عقد نکردیم نمیشه گفت خیلی زود عقدت میکنم خواستم دوباره حرف بزنم لباشو گذاشت رولبامو نزاشت حرف بزنم کیرش روکسم بازی میداد اولش سرشو یکم فشار داد تو عقب جلو کرد بعداز چند بار یهو کیرشو کرد تو احساس کردم کسم منفجر شد اخه کیرش کلفت بود دید خیلی گریه میکنم دلش برام سوخت کسمو تمیز کردو گرفتم توبغلشوارومم کرد دوهفته بعدشم عقد کردیم.

نوشته: ستاره

سلام
اسم من محمد متولد سال 66 هستم از قم وداستانی رو که می خوام بر ای شما تعریف کنم یک تجربه تلخه یه جون می تون باشه داستان از اینجا شروع میشه که من با هم کلاسی خواهرم دوست شدم اون دختر رویا نام داشت متولد 72 با قد 160 وزن65 و با چهری زیبا برای من بود حدود6ماه از رابط تلفنی ما می گذشت که من اون برای ورود به سکس امده کردم قرار شد که بریم تو جاده جمکران اخ او جاده همیشه خالی از ماشین ادم بود من رویا روسوار کردم حرکت به سمت جاده شروع شد که رویا یه تکون به خودش دادو من متوجه لبه شورتش شدم خیلی با این صحنه حال کردم چند دقیقه ای گذشت بش گفتم اذت لب می خوام سری لب بم داد او اولین لبی بود که اون بهم داده بود رابطه ما با سکس شروع شد تا جای که فقد اسم رویا دختر بود اون حالا با یه زن فرقی نداشت من میرفتم خونه انا اون می امد خونی ما تا جای که ار رابط ما 5 سال گذشته بود که با دعوا با فوش کاری رویا در تاریخ 3/3/90 اون زن من شد ظهر عقد کردیم شب یه جشن کوچیکی خواهرم برامن حاضر کرده بود جای شما خالی رویا برای اولین بار برای من رقصید من که مس شدم خدا خدا کردم که بریم خونه که همینم شد رفتیم مادرم برامون رختخواب روی زمین فرش کرده بودن رویا تا رسیدم در اتاق قلف کردو سری چراغ خاموش کردو کنار من خوابیداز زیر پتو شروع به خودن لب من کرداین اولین باری بود که رویا خودش شروع به سکس کرد لبم که خورد منم مس شدم بش چسبیدماون من کنار زدو گفت تو فقد نگاه کن شروارم کشید پاین شروع به خوردن کردکیرم خیلی داشت حال میکرد برگشت بم گفت نگاه نکن من بکن از پشت جلو همش دیگه برای تو منم چون باش از پشت حال میگردم برش ک از پشت کردم بم گفت محمدم یادت رفت که باید رویا کوچیکرو بخوری من یه نگاه کردم بش خندم افتاد بم گفت بچه نخند بخور من دیدم بابا این مست مست براش خردم گفت بغل پاهاشو بخورم خیلی بش حال میده اقا من براش خوردم دیدم سرمو فشار داد رو کسش دیدم ابش رفت تو دهنم
منم باید ابم می امدکه بعد رویا برام خورد تا ابم امد خوب ما اون روز خیلی خسته بودیم برای همین دیکه سکس نکردیم تا صبح که باهم رفتیم حمام بعد از چند روز با باهم به اختلاف خوردیم در تاریخ 18/3/90
رویای من برای یکی دیگه ست من که حالایعنی 8/4/92 هنوز رویا رو فراموش نگردم هر شب به یاد اون تا صبح بیدارم از من به شما عشق اول اگر دشمن شماهم بود ازش جدا نشیدخوش باشد من که برای همیشه تنها موندم دوستون دارم بای

نوشته: محمد

سلام من اسمم سمیرا و نامزد دارم و امسال تابستون ازدواج میکنم میخوام خاطره یکی از شیطنت هامو با نامزدم تعریف کنم
من 175 قدم و 80کیلوم سفید پوستم و چشمام سبز و نامزدم علی 183 95 کیلو و بدنسازی میره و هیکل رو فرمی داره
یه هفته از مراسم خواستگاری و اینا گذشته بود و خانواده ها گفته بودن صیغه کنیم تا زمان عقد،1ماه گذشته بود وعقدکردیم،شیطونی هامون شروع شده بود و یواشکی به بهونه کمک کردن بیاد آشپزخونه و یه لب بگیر و تو ماشین کنارم با پاهام ور بره و دیگه علی کم کم شیطنتش بیشتر شده بود و شبا با اس و اینا پدرم و در میاورد تا اینکه مادر و پدر علی رفتن مشهد و علی و خواهرش موندن خونه،علی خواهرش 20سالشه و تقریبا هم سنیم،پدر و مادر علی و بدرقه کردیم و خواستم بیام خونه با مامان اینا علی گفت شب بیا خونه ما چند شب قبلا هم علی خونه ما هم من خونه اونا مونده بودم فقط این بار پدر و مادر علی نبودن،رفتیم خونه علی اینا با مریم شام اینا درست کردیم و خوردیم و قلیون کشیدیم و ورق بازی کلی خوش گذشت،مریم رفت تو اتاقش و علی ماهواره و روشن کرد و دراز کشیدیم
موقع فیلم با بدنم بازی کرد و یهو دست انداخت لای موهام و صورتم و سمت خودش چرخوند،دیگه لبامون تو هم گره خورده بود و داغ داغ بودم علی سینه هام و از رو تی شرت میمالید و محکم فشار میداد دیگه تو حال خودش نبود انقدر محکم چسبیده بود بهم که دیگه بدنم غر گرفته بود پاشد برق و خاموش کرد و رکابی و شلوارکش و در آورد و باسرت اومد کنارم خوابید وای اولین بار بود تقریبا لخت میدیدمش،تی شرتم و در آورد و گفت کمرتو بده بالا هم خجالت میکشیدم هم تو حال خودم نبودم سوتین و باز کرد و افتاد به جون سینه هام آخ داشتم دیوونه میشدم سیر نمیشد از خوردن سینه هام سایز 85،کم کم دستشو برد پایین و رونامو میمالید و از روشلوار کسم و میمالید،دیگه نفساش تند شده بود رفت پایین و یه گاز از پهلوم گرفت که منم موهاشو کشیدم گفتم خولی مگه گفت آره خول شدم،انقدر شهوتی شده بود که شرت و شلوارم و کشید پایین و یکم نگاه کرد بدنمو و گفت خوب گوشتی هستیا زشت،تیکه کلامش زشت اما بدجنس چون خیلی زشت نیستم،خوابید کنارم و منو کشید رو خودش گفت تو نمیخوای اون خول و ببینی خندیدم و گفتم علیییی،گفت خره زنمی از چی خجالت میکشی،یه لب آبدار ازش گرفتم و شرت و از پاش در آوردم عوضی همون بود دخترا حلاکش بودن خاطرات دوران مجردی و تعریف کرده بود حضرت آقا،کیر خوش فرمی داشت 18،19سانت میشد اما یکمی کلفت بود و سرکیرش خیلی باحال بود یکم مالیدمش و با بدن علی بازی کردم گفت بخور و کم کم کیرش و کردم تو دهنم و خوردم اما هی دندونم میخورد به کیرش که دیگه حرصش گرفت و گفت بسه زشت،رفتم کنارش خوابیدم و لب گرفتیم که گفت میخوام فکرکردم گرسنه شده و پرسیدم چی میخوای گفت میخوام بکنمت و یه لحظه سرش قاطی کردم و گفتم علی چرا چرت و پرت میگی داشتم لباسامو میپوشیدم که دستمو گرفت کشید روش گفت خره منظورم از عقب بود و دلم میخوادت و تو کفم گفتم زشته مریم خونست و میفهمه از سر و صدا گفت بفهمه چه اشکالی داره
دستم و گرفت برد تو اتاق خودش که به حیاط راه داشت گفت بریم حموم گفتم باشه رفتیم حموم و حسابی با بدنمو و سینه هام و کونم بازی کرد که دیگه شل شده بودم داشتم میمردم زیر دوش از پشت بغلم کرد و اووف واسه اولین بار داغی و سفتی کیرش و حس کردم سینه هام و میمالید و پشت گردنم و میخورد،یکم غر غر کردم که مریم فهمید اومدیم حموم از فردا سربه سرم میزاره خندید گفت عین داداشش شیطون
گفت دستت و بزار رو دیوار و کونت و بده سمتم نرم کننده رو خالی کرد رو کونم و میمالید و دیگه یواش یواش انگشتشو میکرد تو کونم خوشم اومده بود و یه لحظه سوزش بیشتر شد دوتا انگشتشو کرده بود تو کونم و بازی میداد ،دوباره نرم ککنده و ریخت رو کونم و کیره خودش و یکم کیرشو لای کونم بازی داد و دستشو گذاشت رو کمرمو و خم کمرمو بیشتر کرد و کیرش و گذاشت دم سوراخ کونم و آروم فشار داد که یه ای بلند گفتم و باخنده گفت مریم دیگه بیدار شد و داشتم میخندیدم که یهو محکم کمرنو کشید سمت خودش و کیرش تا ته رفت تو نفسم بند اومده بود دستش و گذاشت رو دهنمو و گفت خانومم الان آروم میشه پاهام سست شده بود از ترس این که جیغ نزنم نه تکون میخورد نه دستش و برمیداشت و 1،2دقیقه گذشت که آروم آروم کیرشو عقب جلو کرد اما سوزش زیادی داشتم و درعین حال رو ابرا بودم و دید دیگه ناله نمیکنم سرعتش و بیشتر کرد دیگه صدای آخ و اوخ من و صدای نفساش دیوونه کننده بود،داشتم میمردم از درد و سرعتش و بیشتر کرد و آبم اومد دیگه رو پام بند نبودم و علی یهو محکم باز چسبید بهم و آبشو ریخت تو کونم وای که چه حالی داد،کیرشو در آورد واز پشت بغلم کرد و در گوشم گفت ممنون عشقم
اگه بد بود معذرت اگه خوشتون اومد بقیه داستانامو مینویسم.

نوشته: سمیرا

سلام به همه ي دوستان گل شهواني
من سحر هستم و 22 سالمه من تازه تو شهواني عضو شدم و دوست داشتم خاطره ي خودم را هم بنويسم براي شما شايد چيز خاصي توش نباشه اما واسه من واعا شيرين بوده
اول بذارين از ظاهر خودم و عشقم بگم
من 170س قدمه و 60 كيلو هستم سينه هام سايز هفتاده و رون و باسن چاقي دارم. پوستمم سفيده
علي 25 سالشه 180 س قدشه و 75 كيلو هستش هيكلشم نرماله
4 سال پيش با پسري به اسم علي كه هم محله اي ما بود دوست شدم. اول اون از من خوشش اومده بود و از طريق يكي از دوستاي من شمارمو پيدا كرد و بعد از چند ماه اصرار من قبول كردم باهاش دوست بشم. اوايل دوستيمون قط در حد اس دادن و زنگ زدن بود من كنكوري بودن و بهش گفتم كه نميخوام زياد مزاحم درسام بشه اونم قبول كرد تا بعد از امتحانات نوبت اول كه بهم گفت مياي بريم يكم بچرخيم؟قول ميدم زود برگرديم. قرار شد با ماشين بريم يه دوري بزنيم و زود برگرديم. وقتي سوار ماشينش شدم واسه اولين بار بود كه فاصله ام انقدر باهاش كم بود حسابي استرس داشتم. صورتش از نزديك خيلي نازتر بود. دوست داشتم صورتشو نوازش كنم اما خجالت ميكشيدم. يكم چرخيديم تو خيابونها اونم كاري نكرد فقط لحظه ي خداحافظي دستمو گرفت و پشت دستمو بوسيد و گفت مرسي كه اومدي اون لحظه خيلي قشنگ بود وقتي نفساي گرمش ميخورد به پشت دستم داشت قلبم از جاش در ميامد بخاطر همين عين فراري ها سريع خداحافظي كرد. اين شد آغاز گردش هاي هفتگيمون با ماشين. بعدش قرار شد هفته اي يك بار نيم ساعت بريم گردش. باردفعه ي دوم كه رفتيم بيرون تو يك كوچه خلوت نگه داشت دكمه ي كمربندمو زد مال خودشم باز كرد و سريع منو كشيد تو بغلش سرم رو سينه اش بود و نفساش تو گوشم ميپيچيد دلم نميخواست اون لحظه تمام بشه اما خب ميترسيدم كسي برسه بهش گفتم ديوونه بازيا چيه درمياري زود باش بريم. يكم ناراحت شد و ديگه چيزي نگفت و منو رسوند و رفت.همين طوري هر دفعه يك مرحله پشرفت ميكرديم ولي خب ديگه از بوسه و بغل بيشتر نبود من واقعا كم طاقت شده بودم ديگه از بوسيدن هاي با عجله و با استرس خسته شده بودم بعد از دو سه ماه بهش گفتم علي يعني ميشه من يه جاييي بدون استرس بغلت كنم؟ انگار حرف دلشو گفته باشد استقبال كرد گفت اونم همينو ميخواد و كم كم كارمون كشيد به حرف از سكس. شبا فقط اس ميداديم و از لحظه هاي با هم بودن و تنها بودن ميگفتيم كه چي ميشه اگر بشه تا عيد شد خانواده ي عموش رفتن مسافرت و كليد رو دادن به علي كه بره خونشون شبا تا خونشون خالي نباشه. ي روز خيلي شاد بهم زنگ زد و گفت كه ي سورپرايز داره واسم و قضيه خونه عموش رو گفت از استرس و هيجان داشتم ميمردم. روز 7 فروردن خونه را به بهانه خونه دوستم پيچوندم و رفتم خونه عموش. انقد استرس داشتم كه حالم داشت به هم ميخورد. تا رسيدم در رو باز كرد و رفتم تو و سريع در را بست. همون جا پشت در منو كشيد تو آغوشش. به شدت بدنش داغ بود گفتم علي حالم بده منو برد تو و بام آب قند درست كرد تا يكم بهتر شد حالم. بعد اومد كنارم و گفت نميخواي لباساتو دربياري؟ تازه يادم افتاد با خودم لباس آوردم رفتم تو اتاق و تاپ آبي دكلتمو كه واسه عروسي خريده بودم رو وشيدم به همراه دامن مشكي كوتاهم موهامم باز كردم دورم پشت اتاق منتظر ايستاده بود وقتي از اتاق اومدم بيرون چند ثانيه زل زده بود بهم بعد بهش گفتم چته تو؟ گفتم تو ميخواي امروز منو بكسي انگار و بغلم كرد و محكم فشارم ميداد. لباشو گذاشت رو سرشونه هام و زبونشو ميكشيد رو شونم منم دستامو انداخته بودم دور گردنش. بعدش گردنمو بوسيد و كم كم اومد سراغ لبم ديگه طاقت نداشتم بايستم گفتم بريم بشينيم اشاره كرد به تخت تو اتاق و گفت نه بيا تا به حسابت برسم تا ديگه از لباس هاي علي كش نپوشي منو خوابوند رو تخت و خودش اومد روم خوابيد بدنشو ميماليد به بدنم و لبامو ميخورد دلم ميخواست لبامو ول كنه بره سراغ سينه ها و كوسم كه حسابي خيس شده بود اما حركتي نميكرد فقط داشت لب و گوش و گردنمو ميبوسيد دستشو گرفتم گذاشتم رو سينم و فشارش دادم يه چشمكي بهم زد و گفت با اجازه بلوزمو در آورد و سوتينمم باز كرد. من سينه هاي كوچيكي دارم همش ميترسيدم كه بدش بياد. هميشه تو اس ها ميگفتم نميخوام سينه هامو ببيني آخه كوچيكن سايزشون 70 هستش و نسبت به قدم كه 170 هست و وزنم كه 60 تاس كوچيكه بخاطر همين اون لحظه خدا خدا ميكردم بدش نياد وقتي سوتينمو باز كرد سينه هامو به دقت نگاه كرد بعد يهو گفت اينا چيه؟ قلبم ريخت گفتم بدش اومد بعد گفت شوخي كردم خيلي هم خوبه و شروع كرد به خوردن با ولع. صداي آه و اوهم بلند شده بود نوكشو با لباش ميگرفت فشار ميداد و ميمكيد عالي ميخود انگار واسه اين كار ساخته شده بود. كم كم دستش رفت سمت كوسم جايي كه هم ميخواتم زودتر بره سراغش هم ميترسيدم بلايي سرم بياد دستش كه رفت سمت دكمه ي شلوارم ميلرزيدم گفت چته؟ گفتم ميترسم اتفاقس بيفته گفت مگه من خرم سر عشقم بلايي بيارم يكم خيالم راحت شد اما بازم استرس داستم شلوارمو درآورد و با يك حركت شورتمو كشيد پايين حسابي خيس شده بودم يكم با دستش باچوچولو ور رفت بعد يكم بوسيد ول معلوم بود دوست نداره بخوره منم اصراري نكدم سرشو بلند كردم و اشاره دادم كه بياد روم اونم اومد يكم بوسيدمش و تو حين بوسيدن بلوزشو دراوردم بعد گفتم بخواب رو تخت خوابيد و منم شلوار و شرتشو درآودم. تا حالا كيرشو نديده بودم متوسط بود زياد دراز و كلفت نبود. گفت ميخوريش؟ با سر جواب مثبت دادم. سرمو بردم جلو چشمامو بستم و يكم ليسش زدم دوست نداشتم بخورمش گفت خب سرشو بكن تو دهنت يكمشو كردم تو دهنم حالم داشت به هم ميخورد گفت مكش بزن اما ناشي بودم دندونام ميخورد بهش آخش دراومد گفت كشتيم نميخواد بخوري منو كشيد رو خودش داشتم گردن و گوشاشو ميخوردم و كيرشم با كوسم تنظيم كردم كه بماله بهش كه دستشو رسوند به كونم و شروع كرد با سوراخش ور رفتن گفتم چكار ميكني؟ گفت خواهش ميكنم بذار گفتم ميترسم انقد اصرار كرد تا قبول كردم قول داد دردم نياد اول ي انگشتشو كردتوش يكم درد داشت اما بدنبود يكم بازي كرد و انگشت دومشو كرد توش يهو گفتم آخ دربيار گفت حواسم نبود يهو كردم گفتم علي نميخواد اصلا ميترسم ميگن درد داره گفت آروم ميكنم يكم كه با كونم ور رفت منو خوابوند و ي بالشت گذاشت زير كمرم و كيرشو و سوراخ كونمو يكم كم مالي كرد و كيرشو با كونم تنظيم كرد وقتي فشار داد از بس تنگ بود نرفت توش دفعه دوم با ي فشار زياد نصفشو كرد توش داشتم ميمردم يهم داد زدم آخ دستشو گذاشت جلو دهنم گفت آروم گفتم تو رو خدا درش بيار دارم ميميرم گفت الآن خوب ميشه. اشكم دراومده بود اما درش نياورد ولي تكونم نخورد با دستش با چوچولم بازي ميكرد انقد بازي كرد تا دردم يادم رفت و داشتم لذت ميبدم وقتي يه آه از سر لذت كشيدم باقيشو يهو كرد توش واقعا داشتم ميمردم گفتم داره جر ميخوره بكش بيرون اما بازم توجهي نكرد منم همش ناله ميكردم اونم همش با كوسم بازي ميكرد وقتي يكم عادت كردم شروع كرد به عقب جلو كردن اولش آروم تلمبه ميزد دردشم عادي شده ود به جاش لذت خوبي داشت هم با كوسم بازي ميكرد هم تو كونم تلمبه ميزد انقدر با چوسم بازي كرد تا ارضا شدم وقتي ارضا شدم ميلرزيدم خيلي حس خوبي داشت واقعا اوج لذت بود گفت من خسته شدم من بخوابم تو مياي روم تلمبه بزني؟ گفتم باشه خوابيد منم كه ديگه كونم گشاد شده بود يهو نشستم رو كيرش تا ته رفت تو كونم تو چشماش لذت ديده ميشد. با دستاش و كمرش كمك ميكرد كه تند تند بالا اين بشم ولي بازم نميشد زياد تند باشه بعدش منو نشوند به حالت سجده و رفت پشتم و تا تهش كرد تو كونم و محكم تلمبه ميزد. صداي برخورد تخماش به كونم و آه و ناله ي حشريش خيلي صداي قشنگي ميداد يهو حس كردم كونم داغ شد و علي تكوناي شديد ميخورد. آبش اومده بود.كيرشو درآورد و كونمو پاك كرد و پيشم خوابيد و نواشم كرد و ازم تشكر كرد.
ما هنوزم با هميم اما خيلی كم با هم سكس ميكنيم. اين هفته مياد خاستگاريم برام دعا كنيد.

نوشته: سحر

با سلام به دوستهای گلم
من پویا (نام مستعار) یک پسر 23 ساله کرمانشاهی و کرد هستم . خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به سال گذشته میشه .
باید بگم که من دانشجوی کارشناسی دانشگاه آزاد سنندج بودم . این داستان اولین سکس من با نامزد فعلیم (روژین- اسم مستعار) محسوب میشه !
خوب من در یک کلام پسری خوشتیپ (تعریف از خود نیست ،فقط نظر دیگران نسبت به منه!) با 187 سانتی متر قد ، موهای قهوه ای سوخته و البته سفید و کلا پسر خوشگل و ورزشکاری هستم !
الان یک ساله که فارغ التحصیل شدم ، و دو ساله که از آشناییم با عشق زندگیم یعنی روژین خانوم میگذره.
روژین سه سال از من کوچکتره ، و ترم تابستان قبل از ترم 5 بودم، که این پری رو تو دانشکده دیدم .
دختری فوق العاده زیبا ، باهوش ، با چشمهایی درشت و کشیده و سبز رنگ و پوستی سفید و لطیف و مرمر گونه است !
یک مانتوی شیک و تنگ پوشیده بود و گیسوان لخت و قهوه ای رنگش از زیر مقنعه خارج شده بود. خوب این هم بگم که بیشتر دانشجوهای پسر دانشگاه آزاد سنندج کرمانشاهی هستند !
اساتید خیلی سخت گیر و خوب محیط دانشگاه خیلی مسمّوم بود. سنندج مردم بسیار خون گرم و دوست داشتنی ای داره ، ولی در عین حال نسبت به کرمانشاه شهر گرانتر (از لحاظ هزینه مسکن ،....) و شهری کوچکتره ، به همین دلایل که عرض کردم دوران دانشجویی خیلی خوش نمیگذشت . تا اینکه با روژین خانم آشنا شدم.
دوستیمون خیلی معمولی شروع شد . اوایل خیلی علاقه ای به دوستی نشون نمیداد ولی خوب اصرار من بالاخره نتیجه داد و ازش شماره گرفتم !
چون هم رشته بودیم تو درسهاش بهش کمک میکردم(آخه درسخون هم هستم ولی بچه مثبت نیستم) ! مثلا جزوات و کتب درسی رو بهش میدادم و تو انتخاب واحد و انتخاب اساتید راهنماییش میکردم . چند باری با هم پارک رفتیم ولی چون هر دو شرم داشتیم ، سراغ مسائل اون طوری نمیرفتیم . روز به روز علاقم نسبت بهش بیشتر میشد ! و اجازه نمیدادم پسرهای دیگه سراغش بیان !
من به خاطر اینکه وضع پدرم به لحاظ مالی نسبتا خوبه با یک پسر دیگه یک سوییت اجاره کرده بودیم. یک پراید هم دارم، که برای رفت و آمد ازش استفاده میکردم .
یک روز صبح حدودای ساعت 8 صبح گوشیم زنگ خورد که وقتی برداشتم دیدم روژینه و با نگرانی از استاد فیزیکش میگفت که نمره امتحان مستمرش رو از 5 نمره 1 داده بود.
چون من قبلا چند واحد با اون استاد پاس کرده بودم. تلفنی باهاش تماس گرفتم و ازش خواستم اگه ممکنه دوباره از روژین کوئیز بگیره که ایشون لطف کردند و قبول کردن چهار روز بعد تو آزمایشگاه فیزیک ازش دوباره امتحان بگیره . علیرضا هم خونه ایم اون ترم انتقالی گرفته بود(از پدیده های دانشگاه آزاد! که دانشجوی یک شهر میتونه به شهرهای دیگه البته با یک شرایط خاص منتقل بشه)
من از خدا خواسته ازش خواستم که برای یادگیری بهتر درس چند ساعتی بیاد پیش من تا باهاش درس رو کار کنم. که اون هم بعد از کلی بهانه آوردن قبول کرد.
کمی از روژین بگم ! خوب پدرش از کردهای سنندجی و مادرش مهابادی(مکریانی) است . وضع خانوادش هم بد نیست.
خودش هم دختر فوق العاده جذابیه حدود 173 سانتی متر قد داره و شکل بدنش و صورتش هر پسری رو تو خواب و رویا میبره !
سینه های معمولی ولی نسبت به دیگر دخترها اندکی بزرگتر ، لبهای شهوت آلود که وقتی کلمات رو با اونها ادا میکنه انگار تیغی تو قلبم فرو میکنه و ضربان قلبم رو بالا میبره ، طوری که میخوام زنده زنده قورتش بدم !!!!
دستها ، پاهاش ، کمر خوش تراشش نحوه راه رفتنش و دویدن دخترانش همه وهمه آدم رو دیوونه میکنه ، باید روراست باشم حداقل تو خواب خیال اون صد بار جلق زده بودم ! هر وقت اسم دختر یا سکس میومد تصویر اون تو ذهنم ظاهر میشد.....
تا اینکه روز موعود ما(مثلا برای درس خوندن و تمرین فیزیک) فرا رسید ! و زنگ واحد به صدا دراومد .
درو که باز کردم و صورت ماه روژین خانوم رو دیدم و انگار دنیا رو بهم دو دستی تقدیم کردن .
تعارف کردم و آوردمش تو ، بعد از پذیرایی احساس کردم که خیلی معذبه و گونه های حریریش رو به سرخی میرفتن !
برای اینکه یخ رو آب کنم تلویزیون و ماهواره رو روشن کردم و ازش خواستم کتاب و دفتر را روی میز پذیرایی بگذاره تا درس رو شروع کنیم .
ازم پرسید دستشویی کجاست ! راهنماییش کردم . 5 دقیقه بعد وقتی از توالت بیرون اومد خیلی آروم و راحت به نظر میومد !
مانتوش رو در آورد ، و دیدم که بَه !!! یک تاپ تنگ و شیک قرمز پوشیده ! (اون عادت داره شلوار لی و کفش کتونی دخترونه بپوشه قبلا هم بی مانتو و مقنعه دیده بودمش ولی اینبار کاملا فرق میکرد) اون روز ولی جوراب پاش نبود ، و پاهای سفید و لاک زدش با اون شلوار تنگ و تاپ سکسی (که بندهای کرستش از پشت لباس معلوم بود)باعث شد کیرم ناخود آگاه راست راست بشه ! طوری که عرق از پیشونیم سرازیر شد و قلبم مثله یک طبل شروع به تپش کرد.
ده دقیقه که درس رو شروع کردیم و من( دست پاچه با صدای لرزان )بهش درس میدادم که گفت : پویا جان تو قبل از من با دختر دیگه ای دوست بودی ؟!
من جواب دادم آره ! (واقعا هم چند بار با دخترهای دیگه ای تو دوران دبیرستان و دانشگاه دوست بودم) دیدم یک اخم دخترانه همراه شیطنت رو به ابروهای نازش شکل داد !
من هم برای جمع کردن اوضاع یک لبخند زدم و گفتم که هیچ کدوم به گرد پای تو نمیرسن !
خوشبختانه اون یک لبخند همراه با تردید تحویل داد، و طوری نگاهم کرد که انگار میخواد یک کشیده آب نکشیده ! حوالم کنه.
برای بیست سی ثانیه بین ما سکوت برقرار شد . تو چشمهای هم زل زده بودیم (انگاری که با چشمهاش منو طلسم کرده بود)
هر دو میدونستیم چه اتفاقی قراره بیوفته !
فقط منتظر اقدام طرف مقابل بودیم !
بالاخره طلسم روژین جواب داد و دستم روبا ملایمت در امتداد مبل به دور گردنش حلقه زدم و صورتم رو بهش نزدیک کردم لبم رو لبش گذاشتم و بهش یک بوسه آروم و عاشقانه زدم ....
روژین جواب بوسه من رو با چشمان لرزان داد ! پیش خودم فکر کردم که الانه که جیغ بزنه ، ولی مثله یک ماده پلنگ روی من جهید ! و دیگه هردو مثله دیوونه ها وحشیانه و با حرص همدیگه رو میبوسیدیم . انگار که قراره یکی بشیم و میخوایم به هم جوش بخوریم !
بعد از یک دو دقیقه ی بحرانی دستش رو روی آلتم گذاشت(زیر شلوارک) گذاشت با انگشتهاش اون رو فشار میداد ...
من هم تاپش رو درآوردم و دکمه شلوارش رو باز کردم رو اون رو باچشمان بسته (و چهره ای حق به جانب)از تنش کشیدم، حالا که بدن نیمه لخت دخترک جلوی چشمام قرار داشت تازه پی بردم که چقدر احمق بودم که زودتر این منظره بهشتی رو تجربه نکردم!
پاهایی به سفیدی برفهای کوهستان در زمستان و رانهای گوشتی و فوق العاده خوش تراش اون مثل بهمنی ویرانگر بر عقل و وجدان من خراب شدند و اونها رو مدفون کردند.
شکم دختر، شکل نافش باعش شد آرزو کنم که ای کاش در رحم مادر من نقش جفت رو بازی میکردم که 9 ماه بر این گنجینه حکمرانی میکردم ...
سینه های روژین که حالا با دستهای زیبا و لطیفش پوشش رو از اونها به کناری زده بود مانند تیر خلاصی بر کنترل من بر خودم بودند، به خودم گفتم که امروز تو ماله منی و من ماله تو ....
بی شکیبایی من هم برهنه شدم و به اون ملحق شدم ، شرت روژین اولین هدف حمله بود ... پوشش زرد رنگش رو با آرامش وعشق از پاهای ارزشمندش درآوردم . و برخورد انگشتان دستم با پاهای لطیفش حداکثر لذّت رو به من القا کرد.
حالا گوهر وجودش روبروی دیدگان تشنه من بود !
اگر بوم نقاشی داشتم مسلما اثر هنر ارزشمندی با عنوان «دلیل واقعی خلّقت جنس مرد» رو میکشیدم .....
بدون اراده شروع به بوسیدن و لیسیدن گوهره وجود روژین کردم ! با ولّعی دیوانه وار چوچوله لطیف و فرّارش میمکیدم و لیس میزدم و بوسه میزدم .... دخترک ناله هایی سر میداد که که من رو از مرز جنون عبور داد ، با هر مکیدن آهی از ته دل میکشید که از وصفش عاجزم و گاهی اوقات هذیان گونه کلماتی رو به زبان شیرین کردی سورانی میگفت. ....ولی برای من خوش ترین آهنگ زندگیم بود !
دیگه تردید نداشتم که عشق زندگی من اونه و بدون اون نمیتونم زندگی کنم ...
بعد از چند دقیقه عشق بازی با آلت روژین دستش رو روی سرم گذاشت و گفت بسه دارم ارضا میشم .... وقتی به صورتش نگاه کردم دیدم که چشمان خمار و اشک آلود ، دهنی که تند تند نفس میزد و گونه های سرخ شده نشان از آمادگی روژین برای ارضا شدن بود، ولی این چیزی نبود که من میخواستم ! بنابراین با ماساژ دادن سینه های دختر و بازی کردن با نوک پستانها کارم رو ادامه دادم! با لطافت اشکهای روژین رو از گونه هاش پاک کردم و ازش خواستم این بار اون جوهر مردانه من رو عاشق خود کند ...
که دیدم با آروم شدن از این تصمیم استقبال کرد . بعد از یکی دو دقیقه میک زدن کیرم(که داشتم دیوانه میشدم ) آلتم رو از دهن مبارکش درآوردم و بهش گفتم که میخوام ماله من باشی .....
حالا نوبت باسن دختر بود که دو الماس سفید و نرم و خوش تراشش رو بر من نمایان کرد و من هم بدون صبر وانتظار شروع به بوسیدن و گازهای آرام و روی لمبرها کردم. بعد از کنار زدن دو قسمت گوشتی انگشت اشاره ام رو که با آب دهان خیس کرده بودم رو در مقعد دخترک فرو کردم که روژین با یک جیغ کوتاه ازم خواست که به کارم پایان بدم ! هرچند دشوار بود ولی نمیخواستم ناراحت بشه و بهش گفتم که میخوام ماله من باشی .....
اون هم پاسخ داد برای همیشه ....
نمیدونم چه طور راجع به اینکار قضاوت میکنید ! ولی زایل کردن بکارت دختر مورد علاقه ام شاید برای همیشه اون رو ماله من میکرد.
پس تردید نکردم و نوک آلتم را روی کس روژین تنظیم کردم و با فشار ملایم اون رو داخل فرستادم ! انگار داشتم یک معدن طلا رو واکاوی میکردم ، روژین صبورانه ولی همراه با ترس و نفسهای تند و چشمان زل زده با سقف درد رو تحمل میکنه ...
آههههههههههه...... دختر آهی بلندی کشید که تردید نداشتم به خاطر حس فشار بر پرده لطیفش بود که مانند سدی در راه من قرار گرفته بود . چون تردید نداشتم که باید این کار رو بکنم خودم رو روی سینه اش انداختم و جداره گوشتی رو با فشار از سر راه برداشتم !احساس کردم خیسی سنگینی روی آلتم به وجود اومد، ازش پرسیدم که میخواد کیرم رو بیرون بیارم که خونش رو پاک کنم ؟ ولی روژین با تکان دادن سر مخالفت کرد و گفت که تمومش کن ...
من هم شروع به تلمبه زدن کردم با هربار تلمبه زدن پاهای روژین محکمتر به دور کمرم حلقه میزد ناخواسته با لمس کردن بیشتر پاهای دختر و گرمی سینه های بلورین روژین روی سینه ام من هم تلاشم رو دو چندان کردم و دیدم که آخخخ و اوف طولانی و بلندی کشید و محکم بر پشتم چنگ میزد که پی بردم بدون شک ارضا شده و کاملا خیسی رو در اطراف آلتم احساس کردمبعد از چند ثانیه که بدنش شل شده بود احساس کردم که آب مروارید رنگم بنای خروج داره! پس با تمام قدرت و یک فریاد آرام منی رو درون زن خالی کردم .....
برای چند دقیقه هر دو بیحال رو هم افتاده بودیم و بی رمق گونه های ابریشمی و لبهای روژین که حالا فقط و فقط ماله من بود رو میبوسیدم....
برای یکی دو ساعت آینده مثله کودکی تازه به دنیا اومده با کنجکاوی جای جای بدن روژین رو میکاویدم و بوسه میزدم ...
سر روژین بر بازوی من قرار گرفته بود ...
هیچکدام از ما چیزی نمیگفت ...
او ماله من بود و من ماله او ....
حالا من و روژین نامزد هستیم و سال آینده ازدواج میکنیم .....

امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه
ممنون ....

نوشته: پویا

امیدوارم داستان نویس خوبی باشم .
وتمام این داستان تخیلیه وربطی به خاطره نداره.
وهرکس هم هرجوردوست داشت میتونه نظربده.بسته به شخصیت فردی.
خوب داستان من:
ازمدرسه خارج شدم بادوستام درحال حرف زدن بودیم .مثل همیشه وقتی به ایستگاه اتوبوس رسیدم دوستام ازمن جداشدند وهرکدوم راه خودشون رومیرفتند.باید به محمد تلفن کنم بهش بگم که ازمدرسه خارج شدم .اخه خیلی روی من حساسه وتمام کارهاموکنترل مکنه ومن هم باید بهش خبربدم که کجاهستم باکی هستم وچیکارمیکنم...(محمدرضا)یا(محمد)دوست پسرمه که چند ماهی میشه که باهم اشناشدیم من خیلی بهش علاقه دارم واون هم روی رفتارمن حسابی غیریته چون باخانوادش صحبت کرده که بیان خواستگاری من واونها هم به دلیل موقعیتش قبول کرده بودن .محمدرضا 20ساله وپسری سختی کشیده که تمام ذکر وخیرش بودکار که همون شرکت کوچیک صنایع دستی بود .بادرامد عالی.
ولی من به خاطر موقعیت بد خانوادگیم وتنگ دستی بابام ،بابام راضی به ازدواج من نبود.
به محمد تلفن زدم واون رودرجریان گزاشتم که ازمدرسه خارج شدم ومنتظراتوبوس هستم که برم خونه ،واون هم مدام دلواپس این بود که مزاحم نداشته باشم.
روزهاروبامحمد گزروندم .بااین که 20سال بیشترنداشت اخلاقش مثل یک مردجاافتاده وسن داربود .مسکن مهر ثبت نام کرده بود به اسم داداشش والان به نامش دراومده بود.
راستش احساس خوبی داشتم .من که18سالم بیشترنبود مادرم به زندگی ایندم حسادت میکرد.گفتم مادر یاهمون نامادری چون مادرم ازپدرم جداشده بود.
روزهای خوب میگزشت.تا اینکه!
یکی ازهم کلاسی هام باپسری به نام ارش دوست بود وطی فراز نشیب های دوستی شان به مشکل برخوردند.وقرارجداییی گزاشتند.
گوشی ارش دست ریحانه دوست من بود که به درخواست ارش باید براش میبرد.
ارش کارگریه تابلوسازی بود ،ظهرکه ازمدرسه خارج شدم به محمد زنگ زدم که بهش خبربدم دارم میرم خونه.وبرای هیچ چیزی دیگه باهاش صحبت نکردم .
ریحانه ازمن خواست گوشی رومن برای ارش ببرم .که به اصرار زیاد قبول کردم..
پیش خودم گفتم میرم درمغازه وگوشی رومیدم ومیام محمد هم هیچی نمیگم که ناراحت ونگران باشه.
خلاصه گوشی شد باعث خرابی زندگی من ،نه تنها من زندگی زیبای محمد.
عصررفتم ازخونه بیرون وبه سمت مغازه ارش تاواردمغازه شدم بدون هیچ مقدمه ای دردهن منوگرفت وبه زوربه کارگاه پشت مغازه برد.
گریه میکردم وازترس تمام بدنم به لرزه افتاده بود .رسری راازروی سرم برداشت وبهم گفت که واسش ساک بزنم یا باید سرلخت برم خونه.
بهم گفت به ریحانه تماس بگیر .میخواستم شماره محمد روبگیرم سریع ادرس مغازه روبهش بگم ولی میترسیدم که دوام کنه چون چندباری تهدید به جدایی کرده بود ولی ازبس که بهم وعلاقه داشت خودش برمیگشت.
زنگ زدم به ریحانه وبالحن التماس بهش گفتم زنگ بزن به ارش وراضیش کن که منو بیخیال بشه.
واون هم باخنده بلندگفت که این نقشه خودم بوده که ازمحمدرضا جدات کنم خودم به عشقم برسم من محمدروستش دارم ونمیتونم ببینم که تودرحال لذت بردن ازعشق من هستی همون جورکه گوشی روی ایفون بودبه ادرش گفت حسابشوبرس ویه مدرک برام بیار.
دنیا دورسرم میچرخید داشتم ازشدت سردردکورمیشدم.که بابی رحمی تمام وکتک هاش وادارم کرد براش ساک بزنم واون هم فیلم بگیره.
این کارروکردم وباچشمهای گریون ازمغازه خارج شدم ودرحالی که داشتم بیهوش میشدم به درخونه رسیدم.وقتی چشمهاموبازکردم دیدم توی ماشین محمد هستمومادر خودش ومادرمن هم هستندکه به سمت بیمارستان درحال حرکت بود .باارامبخش های دکتر دیگه اسری ازسردردنداشتم وخوابیدم بیدارشدم وخودم روتوی خونه مستاجری خودمون دیدم که محمد برام سنگ تمام گزاشته بود ازخوردنی های ویتامین دار مثل جیگر گوشت اب میوه ...
چندروزگزشت وبه مدرسه رفتم داشتم توس ذهنم مرورمیکردم که چه اتفاقی افتاده که ماشین محمد رودیدم باحالتی عصبی ونگران بهم گفت سوار بشم .وقتی سوار شدم محمد بهم گفت اززبون خودت میخوام بشنوم چون فیلم رودیدم وفهمیدم که به زوراین کاروانجام دادی .
ازاول داستان روبراش تعریف کردم تا اخرش عین حقیقت تا ساعت 2:30توی خیابون ها چرخیدیم تا مدرسه ما تعطیل شد به محض این که ریحانه رانشونش دادم مثل وحشیا ازماشین پرید پایین مثل این که قوی ترین مردجهان مقابلش باشه و مثل سگ کتکش زد محمد دوستای خیابونی زیادی داره که هرکدوم یه ارازل اوباش یه منطقه هستن.چندتا ازدوستاش دوراون روگرفتن ونگزاشتن کسی جلوبره بدون این که دلیل کارمحمد روبدونن من هم داخل ماشین ازترس نفسم بالا نمی امد.تا اینکه ریحانه بی هوش روزمین افتاد محمد به سرعت سوارماشین شد.وباهم ازاونجا دورشدیم . با چنتا ازدوستاش تماس گرفت وهمه رایجا جمع کرد رفتیم پیش اونها وادرس مغاره راگرفت ورفتیم مغازه نبود باشماره روی شیشه تماس گرفت وارش راخواست که صاحب کارارش شماره ارش روبه محمد داد
محمد به ارش تلفن کرد . بعد کلی جنگ و دعوای تلفنی قرار ملاقات گزاشت دوستای محمد هرکدوم با یه وسیله برای دعوا امده بودند که یه قمه حدود50سانتی رو برای محمد در صندوق ماشین گزاشتند.وقتی ما جلوتر از دوستاش به ادرس رفتیم حدود بیست نفر ادم وایساده بودند که من ارش روبه محمد نشون دادم محمد دنده عقب گزاشت و من رو سی چهل متر عقب تر داخل ماشین با درهای بسته گزاشت .و با قمه به سمت اون بیست نفر میرفت که رفیق های محمد از راه رسیدن که باهم هشت نفر بودند.محمد به پیش ارش رفت درحالی که قمه به دستش بود بعد چند ثانیه حرف زدن قمه را باضربه به کتف چپ ارش زد ودعواشروع شد اون وسط فقط محمد رو میدیدم که باهرحرکت دستش خون می پاشه بالا وقتی امد سوارماشین شدبه سرعت فرارکردیم پهلوی چپ خودش با کتف راست وکمرش خون می امد.به خونه مسکن مهرش رفتیم ودراه باندگرفته بودیم اونجا زخم های عمیقش روبستم وخوابید طرفهای غروب ازخونه زدیم بیرون به سمت خونه پدری محمد بودیم که محمد به دلیل خونی که ازش رفته بود مدام چشاش روی هم میرفت رفتیم خونه ومادرش باگریه وترس ماروبه اطاغ محمد راهنمایی کرد من به خونه خودمون رفتم درحالی که دردلم اشوب بود.
فردا ظهر وقتی به محمد تلفن کردم مادرش گفت که محمد رودستگیرکردن ودادگاهی شده.بعدازگزشت ده روزکه خبری ازش نداشتم محمد باسند ازاد شد درحالی که148ملیون تومن دیه داشت که باید به 6نفربپردازه .
زندگی رویایی محمد وتمام زحمتها وکارهای شبانه روزیش همه به حدررفت من هم به دلیل کم محلی هاش ازش جداشدم والان بایکی به اسم علی دوست شدم. محمد هروقت من روتوی خیابون میبینه اتیش میگره ولی جلونمیاد حتی یک کلمه حرف بزنه.من تا اخر عمر عذاب وجدان دارم بخاطر خراب کردن زندگی یک جوان.
امیدوارم داستان روبخونید و لذت ببرید .سعی میکنم نویسنده خوبی برای سایت باشم.

نوشته: نویسنده تازه کار

پشت پنجره اتاق به تماشای عبور ومرور مردمی نشسته بودم که هرکدوم دغدغه ای واسه خودشون داشتن. ماشین علی جلوی خونمون ایستاد دلشورم شروع شد سریع جلوی ایینه رفتم سر ووضع خودم رو درست کردم.علی همراه خونوادش یا یه دسته گل از گلهای مریم ورز وارد خونه شدن.ازاتاقم رفتم بیرون عطر مردونه ی خیلی نایسی به مشامم می خورد .سلام واحوال پرسی تموم شد واز من و علی خواستن بریم تو حیاط وباهمدیگه دررابطه با اینده وعلایق و...صحبت کنیم .چندقدم باهم دیگه تو حیاط زدیم که علی بحث رو شروع کرد.
علی: نازنین خانم شما همیشه انقدر ساکت هستین؟
نه علی اقا میتونیم راحت باشیم؟
علی:اره نازنین خانم حتما اینطوری من هم راحت تر هستم
علی تو منو واقعا دوست داری؟من انتخاب خودت هستم یا خانواده؟
علی:نارنین جان من تورو واقعا دوست دارم راستش الان 2سال هست که به شما علاقه پیدا کردم ولی شما خیلی مشغوا درس خوندن بودین ومیدونستم اگه بیام جواب رد میشنوم واسه همین صبر کردم تا شما درستون تموم بشه
واسه چندلحظه موندم چی بگم از اینکه من انتخاب خودش بودم وافعا رضایت داشتم ومهم تر واسم این بود پسر پاکی بود .صحبت هامون کردیم وقرار عقد رو گذاشتیم ویک ماه بعد عروسی، عقدمون بانظر من وعلی خیلی ساده برگذار شد.
اولین بوسه ای که علی رو دستم هنگاه دست کردن حلقه گذاشت حسابی منو سرد کرد حتی خود علی هم متوجه شد ،بعد از عقد با علی به اتاق من رفتیم.
روتخت من نشستیم دستم تو دستای علی بود منو کشید طرف خودش وبه خودش فشار داد گفت:بالاخره بهت رسیدم،نازنین خیلی دوست دارم خیلی.
سرم از بغلش بالا اوردم یه بوس رو صورتش زدم ،محکم بهش چسبیدم هردومون خیلی خسته بودیم وخوابمون میاومد . حالا دیگه خیلی خجالت میکشیدم بخوام توبغل علی بخوابم ولی از یه طرف دوست داشتم تو بغلش باشم واقعا علی رو دوست داشتم.
لباسم رو عوض کرد یه تاپ صورتی وبا شلوارک سفید پوشیدم موهام رو هم باز کردم علی هم رفته بود لباسش رو عوض کنه وقتی اومد تو اتاق منو دید گفت:خانمی منو ببین نازی چه قدر خوشگلی تو
اومد نزدیکم منو بغل کرد وواسه اولین بار لب یه مرد رو روی لبام حس کردم،حس خیلی خوبی بود علی با لطافت تموم داشت رو لبام بوسه میزد انقدر پاک بود که مطمءن بودم منو واسه هوس یا سکس نمی خواد اینا همش نشانه علاقه ودوست داشتنه.خودمم همکاری کردم ولبام رو تولباش قفل کردم واسه چند مین داشتیم لبای همدیگه رو می خوردیم.علی بادستش کمرم رو نگه داشته بود واسه همین از خوردن لباش خسته نمی شدم لباش از رو لبام جدا کرد گونم رو یه بوسه زد .گفت:نازی چشمات رو ببند ،،،باشه بستم
همینطوری که وایساده بودم دستم رو گرفت منو با خودش برد گفت :بشین رو تخت حالا چشمات رو باز کن
وایییی چی میدیدم یه گردنبند واسم خریده بود که اسم خودش ومن رو گردنبنده حک شده بود همینطوری داشتم گردنبنده رونگاه می کردم گفت:خانمی بندازم گردنت؟،،،،علی مرسی چه قدر خوشگله اره واسم ببندش
رفتم پشت سرم وخوددم موهام رو اوردم جلو که راحت تر ببنده گردنبنده رو بست ازپشت گردنم رو بوس کرد منم خودم انداختم تو بغلش لبام رو بوس کرد گفت:نازنین جونم خوابت نمیاد؟امروز زیادی خسته شدیم هردومون
باسرم اشاره کردم خوابم میاد، همونجا رو تخت کنار علی خوابیدم یکم بینمون فاصله بود یه دفعه گفت:اااا نازی چرا فاصله گرفتی هان؟.. اومدنزدیکم منو کشوند طرف خودش سرم رو گذاشت رو بازوش گفت:از حالا به بعد اینجا سرت رو میذاری
انقدر خسته بودم که متوجه نشدم کی خوابم برد ساعت 5صبح بود علی از خواب واسه نماز بیدارم کرد نمازم رو خوندم رفتم رو تخت خوابیدم بعدش علی اومد منو بغلش گرفت داشت با موهام بازی می کرد که خوابم بردساعت 10صبح بود از خواب بیدار شدم فکر کردم علی خوابه لبم رو گذاشتم رو لبش بوسش کنم دیدم بیداره سریع لبم گرفت یدون بوس محکم کرد .اولین شب رو عالی سپری کردم بهترین شب زندگیم میتونم بگم بود علی مرد ایده آلی واسم بود همون شب اول منو وابسته خودش کرد.سه هفته از عقدمون سپری شد.تواین سه هفته حسابی به همدیگه وابسته شدیم وعلایق همدیگرو شناختیم
یک هفته قبل از عروسی علی زنگ زد بهم گفت نازی مامانم اینا دارن میرن شمال خونه مادرجونم اماده شو عصر میام دنبالت بیا پیش من.
من هم سریع حموم رفتم ولباسام رو اماده کردم خودمم اماده شدم یه ارایش ملیحی کردم همونطوری که علی دوست داشت.ربع ساعت بعد از اماده شدنم علی اومد دنبالم رفتیم خونشون.
رفتم تو اتاقش داشتم لباسام رو عوض می کردم یه دفعه از پشت بغلم کرد خوابوند رو تختش خودش خوابید رومن
گفتم:چندروز اینجا هستما!!!!
گفت:به تو چه خانمی خودم هستش واییی نازی هفته دیگه واسه خودم میشی ،من وتو زیر یه سقف زندگیمون رو شرو می کنیم
گفتم:له شدم پاشوعلیییی
همینکه از رو من بلند شد سریع از زیر دستش خواستم فرار کنم محکم منو گرفت گفت:کجاااا ؟؟؟
گفتم:هیجا
گفت:ناززیییی دوستتتت دارمم شیطون یه چیز بگم؟؟
گفتم:جونممم بگو؟
گفت:الان می خوامت دیگه طاقت ندارمممم خواهش
گفتم:نچچچچ نداریم
علی:ناز نیااا جون علی
گفتم:نه نه نه نداریم
دوباره خوابوند منو رو تخت افتاد به جون لبام محکم می خوردش مکش میزد با زبونم بازی میکرد تحمل بدن هیکلیش رو خودم نداشتم ولی انقدر ماحرانه لبام رو می خورد که تو اون لحظه متوجه سنگینی بدنش نمی شدم دستش رو برد زیر لباسم همینطور که لبام می خورد باسینه هام بازی می کرد صدام بلند شده بود خودمم با علی همکاری کردم ولباش میکشیدم تو دهنم واب دهنش رو می خوردم علی سریع تاپم رو در اورد سوتینم رو باز کرد که همون لحظه خجالت کشیدم دستم رو گذاشتم رو سینه هام چشمام رو هم بستم.
علی::نازییی اذیت نکن بذار ببینم سینه هات دیوونه شدم از بس از رو لباس نگاهشون کردم چشمات رو باز کن نازنینن من
چشمام رو باز کردم علی دستام رو از رو سینه هام برداشت گفت::وایییی نازیی خیلی نامردی نذاشتی اینارو ببینم یه حالی ازت بگیرم
افتاد به جون سینه هامم با یکی از دستاش فشارش میاد با دهنش محکم سرش رو مک میزد هم درد داشت هم لذتتت نتونستم صدام رو حبس کنم
آخخخخ علی اروممم درد داره واسه خودته
تقصیر خودت نذاشتی 3هفتس اینارو ببینمممم جانم نازی صدا کن نفسم
اهههه گاز نگیر علیییی آخخخخ
دیوونه اه ونالتم جانممممم نازی
کمکم رفتم پاینن و بدنم رو لیس میزد رسید به شلوار جینم دکمه شلوارم رو باز کرد درش اورد لباسای خودش رو هم دراورد با یه شرت خودش رو رو من مماس کرد سفتی کیرش رو کسم بود یکم ترسیده بود خیلی سفت شده بود علی چرخید من رو اورد روخودش پاهاش رو دور کمرم حلفه کرد وزیر گلوم رو می خورد منم خودم رو فشار میدادم بهش همینطور که زیر گلوم رو می خوردم شرتم رو داد پایین دستش رو می کشید رو کسم که همون لحظه ارضا شدممم یا یه اههه خیلی بلند
اههههههه علییییی
ایییی جانمممممم نازنینم ارضا شدی نفسم
دیگه حال نداشتمم بیحال رو بدن علی افتادم یکم که حالم بهتر شد علی گفت بخواب نفسم رو تخت می خوام بهت حال اصلی رو بدم
طاق باز رو تخت خوابیدم رفت بین پاهامم اول از خجالت سریع پاهام رو بستم خودش پاهام رو باز کرد با بینیش می کشید رو کسم خیلی خوشم اومد زبونش رو گذاشت رو کسم بالا پایین می کرد تحریکم می کرد ولی نمی خورد دوست داشتم واسم بخوره
بخورشششش علی بخور
همینکه گفتم بخور پاهام رو باز تر کرد سرش گذاشت بین پاهام ومحکم کسم رو می خورد ومک میزد
آههه علی درد داره یواشششش
یواشششششششش نه نازنینم محکم
دستام رو گداشتم پشت سرش فشار میدادم به کسممممم علی با لذت تمام داشت واسم می خورد یه دفعه یه قسمت رو مک زد که جیغ بلندی کشیدم نقطه ضعفم رو فهمید واون قسمت رو مدام مک میزد
آخخخخخخخ توروخدا بسهه علی
جونمممممم نازنینن قربون صدات برم
دستام رو محکم گرفته بودم به تخت وجیغ میزدم دوباره بدنم لرزش بلندی کرد وارضا شدم علی صورتش رو با دستمال تمیز کرد لبام رو یه بوسه زد گفت راضی بودی ؟گفتم:اره ولی اونجام خیلی درداره چکارش کردی؟
گفت:نازنینن خودمه دوست دارم تازه هنوز مونده
یکم ناز کردم گفتم:نهههههه واییی دارم از درد میمیرم خدا به دادم برسه
گفت:نازی تحریکم نکن یه کاری کنم از درد گریت بگیره ناز نازی
نوبت من شد یه حال اساسی بهش بودم همونطوری که تو بغلش داشت با موهام بازی می کرد دستم رو بردم طرف شرتش کیرش رو تو دستم گرفتمم، خشکم زد خیلی بزرگ وکلفت شده بود فکر اینکه این کیر می خواد پرده منو پاره کنه مغزم رو نشخوار می کرد.
علی خودش شرتش دراورد کیرش راست شده بود واولین بار بود داشتم یه الت تناسلی علی می دیدم مثل پوست تنش سفید بود وخوشم اومد اگرچه از کلفتیش می ترسیدم با دستام باهاش بازی کردم علی گفت:نمی خوای بهش حال اساسی بدی؟
منظورش رو فهمیدم که براش بخورم ولی خواستم اذیتش کنم گفتم:چیکار کنم؟
گفت:بخورش جوننن علی دیگه طاقت ندارم نازی بخورش
69شدم سرکیر علی رو گذاشتم رو لبام اروم بوسش می کردم علی حسابی داشت تحریک می شدم می خواستم داد بزنه که واسش بخورم زبونم رو می کشیدم رو سرش روش تکون می دادم میذاشتم رو لبام میبردم داخل ولی نمی خوردم
علی:نازنیننننننننننننننننننننننننننننننن بخورششش
همینکه گفت بخورش سرش گذاشتم تو دهنم واسش مک زدم اروم شروع کردم بعدش محکم تر مک میزدم خیلی کلفت بود نمی تونستم تو دهنم نگهش دارم علی خودش تو دهنم جلو عقبش کرد حسابی بزرگ تر شد ولی خوشم اومد بازم می خواستم بخورم زیر کیرش رو لیس میزدم که اونم شروع کرد به خوردن کسم پاهام رو گرفت کسم روچسبوند به دهنش منم کیرش رو می کشیدم رو لبام اونم از این کارم حرصش گرفته بود نقطه ضعفم رو دوباره شروع کرد مک زدن
آخخخخخخ علی درد میگیره نخور نخور بذار کیرت رو بخورم
منو اذیتتتت می کنی ها نازنیننن
غلط کردم علی اههههههههه
منم دوباره کیرش رو محکم مک زدم تاجاییی که میتونستم بالبام به کلاهک کیرش فشار میاوردم کسم ول کرد شروع کرد به اههه وناله کردن
اهههه نفسمممم ارومممم کندی سرش رو
اصلا بهش توجه نکردم یه لحظه گفت:نازی الان میاد ولش کن کیرش ول کردم خودش اومد بغلم کرد خوابوند روخودش گفت:نازی دلم نمیاد پردت رو الان بردارم واسه شب عروسی خیلی برنامه ریزی کردم دوست دارم شب عروسی شب فوق العاده ای بشه
گفتم:علی توهنو ارضا نشدی می خوام ارضا بشی
کسم رو چسبوندم به کیرش با تموم وجودم می خواستمش علی کیرش رو گرفت گفت نه نازنین نکن می خوای بذارم پشتت اگه دوست داری؟
گفتم:علی درد داره میترسم ولی می خوام ارضا بشی بیا بذار
سرش کیرش رو چرب کرد سوراخ پشت منو هم چرب کرد سر کیرش رو گذاشتم پشتم با دستاش کمرم رو گرفت یکم فشار داد سر کیرش اومد بره داخل خواستم کمرم رو بکشم جلو که محکم منو گرفته بود کیرش با تمام قدرت کرد تو درد عجیبی کل بدنم رو گرفت
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ علی
نازنیننن درد داری نفسم درش بیارم؟
نه نگهش دار تورو خدا تکونش نده
باشه گلممم
از پشت سینه هام گرفت اروم لمسشون می کرد کم کم شروع به عقب جلو کردن کرد خیلی درد داشتم ولی واسم مهم بود علی ارضا بشه نتونستم از درد طاقت بیارم افتادم رو تخت علی هم خوابید رو من اروم اروم شروع به عقب جلو کردن کرد لاله گوشم رو می خورد دردش کمتر شده بود داشت بهم حال میداد توگوشم می گفت:دوست دارم نازنین خانممم عاشقتم
تلمبه زدنش رو محکم تر کرد وتا دسته می کرد تو با دستش با کسم بازی می کرد وخیلی حال می کردم ،حس کردم یه مایع داغ با فشار ریخت داخل علی ارضا شده بود بی حال افتاد رو من کیرش رو از پشتم در اورد شروع کرد به بوس کردنم بعدش بغلم کرد تقریبا نیم ساعت تو بغلش خوابیدم ،بیدارم کرد لبام بوس کرد گفت:پاشو بریم حموم غسل کنیم
انقدردرد داشتم که نمی تونستم درست راه برم رفتیم تو حموم غسل کردیم اومدیم بیرون باحوله نشستم تو بغل علی ازش واسه سکس خوبی که داشتیم تشکر کردم باهمدیگه صحبت کردیم علی سفارش داد واسمون غذا اوردن غذا خوردیم بعد از غذا رفتیم خوابیدیم . این یک هفته سپری شد وشب عروسی رسید بعد از جشن و....رفتیم توخونه ای که من و علی 4هفته بود با سلیقه خودمون چیده بودیمش.
تا در خونه رو بستیم علی منو بغل کرد گفت خوش اومدی خانوممم،نازی امشب مال من میشی واسه خودممم اگه گذاشتم شبی یخوابی
یدون خمیازه کشیدم که خوابم میاد !!
علی گفت:خواب بی خواب نازی 2ساله منتظرم که تورو واسه خودم کنم بعد تو خوابت میاد نه خیرم امشب تا صبح بیداری
رفتیم تو اتاق خوابمون که با سلیقه علی چی شده بود خیلی محشر شده بود رنگ صورتی ملیح وسفیدی که با هم ترکییب شده بود فضارو خیلی عاشقونه می کرد دسته گل عروسی هم با گلای صورتی به سلیقه علی بود.
علی کت ش رو دراورد گذاشت انداخت رو تخت منم کنار در وایساده بودم گفت:نازی شیطونی نمی کنی مثل اینکه چی شده خانمیه من اروم شده؟
یه شونه بالا انداختم در اتاق رو بستم یدون چشمک بهش زدم ،اومد طرفم چسبوند منو به دیوار اروم لبام می خورد، لبام رو ول کرد گفت:نازی قول میدم خوشبختت کنم
خودم رو چسبوندم بهش خیلی دلم می خواست زود تر مال خودش بشم ولی اون با صبر وحوصله تموم دست می کشید به موهام وبدنم
هلش دادم افتاد رو تخت رفتم سراغ شلوارش کمربندش رو باز کردم شلوارش رو کشیدم پایین اجازه نداد بقیه کارم رو بکنم دوباره منو کشوند رو خودش گفت:کار دارم باهات صبر کن
لباس عروسی رو از تنم جدا کرد همونطوری که وایساده بودم رفت پایین زبونش رو میکشید روشرت توریم با دستش باسنم رو گرفته بود وسرش یه دفعه به کسم فشار میداد واسم سخت بود وایسم خودش فهمید نشستم لبه تخت شرتم رو دراورد شروع کرد به زیون زدن به کسم سینه هام رو با دستاش فشار میداد
آهههه علی توروخدا من کیرت رو می خوام بذارش داخل اذیتم نکن
اصلاگوش نمیداد شروع کرد به خوردن کسم مک میزد زبونش رو فشار میداد لبه های کسم رو گاز می گرفت
آخخخخ گاز نگیر
سرم رو اوردم پایین سرش رو گرفتم تو دستم با لباش رو محکم کشیدم داخل دهنم توهمون جابه جا شدیم علی نشست رو تخت من نشستم تو بغلش خواستم شرتش رو دربیارم باز نذاشت این دفعه سینه هام رو بااب وتاب می خورد سرش رو فشار میداد به قفسه سینم احساس کردم کیرش داره بزرگ میشه خودم رو فشار میدادم رو کیرش سفتی کیرش رو خیلی دوست داشتم
علی :نازنین اماده ای؟
اره نفسم علی، جون من فقط اروم میترسم
خوابیدم رو تخت علی اومد رو من شرتش رو در اورد کیرش گذاشت رو کسم با دستم کیرش گرفتم میکشیدم رو کسم علی هم لبام رو بوس می کرد ،خودش کیرش رو گرفت اون یکی دستش روهم برد زیر کمرم با کیرش به کسم ضربه میزد میذاشت رو سوراخ کسم یکم فشار میداد ولش می کرد
آهههه علی بذار دیگه نفسم
کیرش رو کسم مماس کردکمرم رو محکم گرفت لبام رو داشت می خورد که محکم فشار داد رفت توو
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ علییییییی
جانم نازنینم واسه خودم شدی خانوممم شدیی قربونت برم،تحمل کن گلم می خوای درش بیارم؟
علی تورو خدا نگه دار تکونش نده
باشه خانومیی، نازیی خیلی دوست دارم
اروم شروع به تلمبه زدن کرد و کم کم محکم ترش کردد من ارضا شدمم علی هم بعد از چنددقیقه ارضا شد بوسم کرد وواسه خانوم شدنم یه دستبند خریده بود که بست رو دستم کیرش رو تمیز کرد من رو هم تمیز کرد تا حدودساعتای 5صبح باهام دیگه صحبت کردیم 2بار دیگه هم از جلو سکس کردیم وخوابیدیم.
دوستان امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه این داستان واقعی هست اسامی داستان هم مستعار نیست اسامی حقیقی هست دوست نداشتم هیچ کدوم از فسمت های این داستان دروغ باشه علت اینکه اسامی مستعار نیست به خاطر اینکه زوج های زیادی بااین اسم هست.باموافقت همسرم این داستان رو گذاشتم ودلیل اینکه خواستم داستانم رو بذارم این بود که دختر وپسرای جوونمون بدونن عشقی که با پاکی شروع بشه وسکس بین دونفر باشه که از همه نظرشرعا وعرفا به همدیگه مرحم هستن وزوج هستن بهترین تجربه سکس و..هست.و اینکه اگه غلط املایی داشتم ببخشید ونظرات همگی واسم مهمه وبهشون احترام میذارم.بدرود

نوشته: نازنین

سلام من مژده هستم یه دختر 21 ساله قد 175 وزن 60 کیلو از 18 سالگی با امیر دوس شدم یعنی تو استامبول دیدمش بعد تو ایرانم با هم تماس داشتیم اما هیچ وقت بین ما حرف سکس نبود یعنی در حد لب بود تا سه ماه پیش که من تو یه تصادف تو اتوبان تهران کرج صدمه ی زیادی خوردم و بعلت ضربات سنگین پرده ام پاره شد خدا رو شکر که دکتره به پدر مادرمم گفت این جریانو خب من دیگه راحت شده بودم
اولین قراره منو امیر
سه شنبه بود که امیر زنگ زدو با کلی شک و دودلی ازم خواست تا برم خونشون منم قبول کردم آخه همون موقع داشتم فیلم سوپر تو رد تیوب نگاه میکردم و حسابی حشری شده بودم قبول کردم و فردا صبحش ساعت 10 بود رفتم حموم حسابی خودمو صفا دادم ساعت دو رفتم خونه امیر خونش خیلی خوشگل بود سلام عشق زندگیم شلام امیرم خوبی مرسی بیا بیا بشین برات یه قهوه بیارم قهوه رو که خردیم اومد بغلم نشست که گفتم امیر یه ذره میترسم آخه من تا حالا با مردی سکس نداشتم گفت ناراحت نباش من اولین و آخرین کسی هستم که تو باهاش سکس داری عروس خوشگلم اومد جلو لبشو گذاشت رو لبم شروع کرد لب گرفتن منم کمکش کردم اینقدر از هم لب گرفتیم که لب دوتامون به کبودی میزد بعد منو بغل کرد برد رو تخت خوابوند اومد بغلم خوابید شروع کرد لاله گوشم خورد همینطوری گردنم و شونه هامو میخورد تا رسید به سینه هام سینه هام 85 هست شروع کرد با ولع سینه هامو خورد دیگه آه و اووهم بلند شده بود رو آسمونا بودم اونم خورد تا رسید به کسم با یه حرکت شلوارو شورتمو کشید پایین من خودم تا حالا کسمو اینقدر باد کرده ندیده بودم شروع کرد به خوردنه کسمو اینقدر با فشار سرشو فرو کرده بود تو کسم و حرفه ای میخورد من فقط جیغ میزدم که بعد دو سه دقیقه یه لحظه سردم شد و لرزیدم آره ارضا شده بودم بعد بلند شدم شلوارک و شورت امیر و دراوردم من تا حالا کیر به این بزرگی ندیده بودم شروع کردم براش ساک زدن که فقط ناله میکرد 5 دقیقه ساک زدم براش بعد منو خوابوند رو تختو پاهامو وا کرد آروم سر کیرشو گذاشت سر کسم آروم آروم فرو کرد تو شروع کرد تلمبه زدن با چه سرعتی صدای ناله هانون دل سنگو آب میکرد بعد گفت میخوام از پشتم بکنمت به حالت سگی نشستم کمی کرم زد سر کونم آروم آروم فرو کرد و باز تند تند تلمبه زد بعد دو دقیقه گفت آبم داره میاد گفتم بریز تو کونم اونم تا آخرشو ریخت توش دیگه از درد داشتم میمردم یه لحظه افتادم دیگه یادم نمیآد بعد سه ساعت بیدار شدم عشقم بغلم خواب بود با تکون من بیدار شد دوتایی رفتیم حموم اونجا دو بار دیگه ارضا شدیم بعد من رفتم خونه هفته ی بعد پنج شنبه تولدش بود یه تولد خیلی بزرگ گرفته بود اونجا نامزدیمونو به همه اعلام کردو منم الآن عاشقشم

نوشته: مژده

سلام میخوام داستانی رو براتون تعریف کنم که دیروز برام اتفاق افتاد و سکس با نامزدم بود البته اولیش نبوده ولی به من خیلی خوش گذشت من23 سالمه اسم واقعیم الناز نیست اسممو عوض کردم و اسم واقعی شوهرم یا همون نامزدم رضا نیست عوض کردم من پارسال با رضا نامزد کردم خیلی دوسش دارم و از 17 ساگیم باهاش دوست بودم ولی اون موقع سکس نکرده بودیم بعد این که محرم شدیم به هم و نامزد کردیم سکس کردیم من تو یک مدرسه غیر انتفایی دبیر عربیم من دیرز فقط یه زنگ درس داشتم اونم زنگ اول من رفتم کلاس بعد کلاس تموم شد شبش من ورقه تصحیح کرده بودم بد جور خسته بودم و میخواستم حسابی بخوابم ولی دیدم وقتی برم خونه داداش کوچیکم نمیذاره بخوابم و موزیک گوش میده مزاحم میشه.شوهرم وضعش تقریبا خوبه دوسال پیش خونه خرید و کمی خرتو پرت مثل تخت خوابو وسایل اشپزخونه ریخت توش تا بعضی وقتا دو تایی خلوت کنیم من گفتم برم خونه خودم هم هیچکس نیست هم گرمه میرمو خوب میخوابم رفتم رسیدم دم در درو باز کردم رفتم تو کلیدو. انداختم تا در تو رو هم باز کنم دیدم که در قفل نیست راستش یه کم ترسیدم خواستم زنگ بزنم شوهرم پشیمون شدم گفتم مزاحمش نشم با ترسو لرز رفتم تو رفتم همه جا رو دیدم به جز اتاق خواب رفتم تو اتاق خواب دیدم شوهرم ولو افتاده رو تختو خوابش برده راستش خیلی خوشحال شدم چون یه هفته بود ندیده بودمش یه بوس ازش کردمو سرموگذاشتم رو دستشو بغلش کردم خوابیدم بعد یه ساعت دیدم پیشم نیست پاشدم صداش زدم جواب داد الان میام عزیزم دستشویی بود اومد من از شدت خوشحالی پریدم بغلش اونم محکم بغلم کرد شروع کرد ازم لب گرفتن خیلی دلم براش تنگشده بود بعدش منو انداخت رو تخت خواب خودشم افتاد روم شروع کرد به مالیدن سینه هام اون سینه های منو خیلی دوست داره و همیشه که تنها باشیم باهاشون ور میره راستشو بخواین منم خیلی خوشم میاد قبل خوابیدن مانتو مو در اورده بودم یه بولیز تنم بود با ارامش اونو در اورد و بازم شروع کرد به مالیدن سینه هام چند دقیقه ای طول کشد بعدش بند سوتینمو از پشت باز کردو در اوردش منم خیلی شهوتی شده بودم شروع کرد خوردنو لیس زدن سینه های من خیلی بزرگ شده چون خیلی میخودشون تقریبا پنج دقیقه سینه هامو خورد و با نوک سینه هام بازی کرد رفت سراغ پایین شلوارمو در اورد و کسمو مالید منم خیلی شهوتی شده بودم سرو صدا میکردم شورتمم در اورد شروع کرد به خوردن کسم زبونشو میکرد تو کسم هی در میاورد منم فقط سرو صدا میکردم گفتم عشقم رضا دیگهه نوبت منه ها گفت بفرما نفسم من پاشدم گفتم بخواب رو تخت اونم خوابید بولیزشو در اوردم افتادم بغلش کمی لب گرفت ازم بعدش شلوارشو در اوردم با شرتش دیدم کیرش یا به قول خودمو خودش خیار خان درستو حسابی شق شده گرفتمش تو دستمو خوردمش تقریبا دو سه دقیقه خوردمش بعدش گفت بسته ته اماده ای بکنمت منم گفتم با کمال میل عشقم گفت عقب یا جلو گفت اول جلو اخه پشت خیلی درد داره اونم زود قبول کرد ما همه چی اونجا داریم از کاندوم گرفته تا اسپریو از این چیزا از تو کمد یه کاندوم در اورد داد دستم منم خیار خان رو کردم تو کاندوم یکمی کرم رز ماری زد بهش که یه بوی خوبی داد ادمو بهوش میکرد گفت بکنم گفتم بکن عزیزم اروم سرشو کرد تو اصلا دوست نداره که من درد بکشم واسه همین اولش خیلی اروم میکنه بعد چند دقیقه شروع کرد اروم تلمبه زدن من دراز کشیده بودم رو تخت پاهام از زانو به پایین اویزون کرده بودم پایین تخت اونم بین پاهام بود داشت منو میکرد از بالا هم ازم لب میگرفت خیلی داشتم لذت میبردم تقریبا یه پنج دقیقه همینطور کرد بعدش در اورد گفت برگرد گفتم نه رضا میترسم گفت جون رضا یه کم قول میدم زود ابم بیاد قبول کردم برگشم کونمو قلمبه کردم طرفش اونم اروم اروم کیرشو کرد تو دیگه اهو ناله و جیغم کل خونه رو برداشته بود بعد دوسه دقیقه هردومون ارضا شدیمو کل ابشو تو کونم خالی کردم بعدش با عم رفتیم حموم یه دوش گرفتیمو اومدیم بیرون وتا ساعت 1 ظهر تو بغل هم بودیم بعدشم با هم رفتیم بیرون و رفتیم نهار خوردیمو منو رسوند خونه دم درمونم یه لب اساسی ازم گرفت این یکی از خاطره انگیز ترین سکسای من با عشقم من اولین بار بود داستان مینوشتم اگه تو اصطلاحات اشتباهی داشتم ببخشید اگه خوشتون اومد بازم از سکسامون داستان میذارم براتون بای

نوشته: الناز

همزمانسازی محتوا