شما اینجا هستید

دختر و بابا

عشق ممنوع

- مطمئنی که بابات همینه؟
- آره. مطمئنم.
- صد در صد؟
- آره. صد در صد.
بابام اومده بود کالج با منتورم حرف بزنه. اولین بار بود که می اومد کالج. و حالا توی راهرو داشت با منتور خداحافظی میکرد. من و شارون، ایستاده بودیم دورتر. نگاهشون میکردیم.
- اصلا بهش نمی یاد.
سرمو بر گردوندم طرف شارون:
- آره. همه همینو میگن.
شارون با شیطنت پرسید: دوست دختر داره؟
- خفه . داره می یاد.
بابام از راهرو گذشت. اومد و کنار ما ایستاد. اول منو بوسید. بعد به شارون نگاه کرد.
- این شارون هست بابا.
بابام به شارون دست داد. بعد گفت:

داستان سکسی:

بابای خوب

"بابا می ترسم. می شه باشه واسه یه روز دیگه ؟ "
این حرف رو که شنیدم بیشتر دیوونه شدم و نفهمیدم دارم چه کار می کنم. از 5 سال پیش که زنم تو یه تصادف منو تنها گذاشت دخترم جای خالی مامانش رو برام پر کرد. چشماش وقتی که نگام می کنه انگار چشمای مامانشه. وقتی می خنده انگار مامانش به من می خنده. همه تلاشم رو کردم که خوب بزرگش کنم که جای خالی مامانشو احساس نکنه.
"بابایی درد نداره ؟ "
یادمه چند سال پیش بود که برای اولین بار پریود شد و وقتی اومدم خونه دیدم از ترس رفته قایم شده. 2 ساعت طول کشید تا زبون باز کرد و گفت که چی شده.

داستان سکسی:

راز نگاه -۱

دوساعت نمی شد که طلاق گرفته بودم و دوسال هم نمی شد که ازدواج کرده بودم .هم خوشحال بودم و هم اعصابم خرد بود .اسمم فرشته هست و 20ساله بودم که با یک هنرپیشه 25 ساله ازدواج کردم .هنر پیشه از این نظر که یک فیلم به تمام معنا بود .حوصله ندارم زیاد در موردش صحبت کنم فقط خلاصه بگم که اعتماد خونواده امو جلب کرد و یک سال کشید تا خوب شناختمش .همجنس باز بود هم کون می داد هم کون می کرد .زن باز و دختر باز و جنده باز هم بود .فقط آدم نکشته بود که راستش اونم یه بار همچه قصدی داشت چون در مقابل اعتراضات من گلومو گرفته بود و با این که داشتم خفه می شدم ولم نمی کرد .به مرز دیوانگی رسیده بود.منم یه لگد محکم به کیر

شبی كه بابايی را حشری كردم

از وقتي هشت سالم بود دوست داشتم شوهري مثل بابام داشته باشم خوش تيپ وخوش زبون هيكل درشت و مردونش وسوسه ام ميكرد تو آغوشش گم شم بابايي خودم آچارفرانسه بود و واسه هرمشكل و هر سوالي پاسخي داشت هروقت خونه بودآرامش وامنيت برقرار بود من تنهادخترش بودم هميشه تو آغوشش يا روي پاهاش بودم دبستاني بودم هر شب به بهانه كابوس ديدن اتاقم را ترك ميكردم ميرفتم مابين مامان بابا تا بغلم ميكرد به خوابي خوش ميرفتم خوب حس سكسي ياجنسي در كار نبود ولي يك مزه شيريني داشت بوسه هاش كه هنوز يادمه شانزده سالم بود همه از رشد متعجب بودند اندامم عين زنهاي جوان شده بود در جبهه منزل تصورات كودكي فراموش نشدندكه هيچ بيچاره مادر

داستان سکسی:

رویای دادن ریحانه به بابا

توی آشپزخونه داشتم ظرفارو می شستم که بابا اومد تو آشپزخونه، روی میز ی بشقاب میوه بود که بابا ی خیار برداشتو شروع کرد به خوردن، صدای گاز زدنش میومد، ولی بیشتر از اون صدا ی نگاهی سنگینیو حس می کردم، بابا پشت من ایستاده بودو تکون نمی خورد، میتونستم اینو احساس کنم که بابا به من نگا می کرد، ولی از همه مهمتر این که به کجای من نگا می کرد، خب مشخص بود که داشت به کون حوشکل من نگا می کرد، من اون روز ی شلوار پارچه ای مشکی که فوق العاده تنگ بود پوشیده بودم و ی تاپ صورتیم تنم بود که تا بالای نافم بود، خیلی دوست داشتم بر گردمو بابا رو نگا کنم ببینم به کجا دقیقا داره نگا می کنه که همون موقع بابا چسبید به

داستان سکسی:

اشتراک در RSS - دختر و بابا