دختر و بابا

- مطمئنی که بابات همینه؟
- آره. مطمئنم.
- صد در صد؟
- آره. صد در صد.
بابام اومده بود کالج با منتورم حرف بزنه. اولین بار بود که می اومد کالج. و حالا توی راهرو داشت با منتور خداحافظی میکرد. من و شارون، ایستاده بودیم دورتر. نگاهشون میکردیم.
- اصلا بهش نمی یاد.
سرمو بر گردوندم طرف شارون:
- آره. همه همینو میگن.
شارون با شیطنت پرسید: دوست دختر داره؟
- خفه . داره می یاد.
بابام از راهرو گذشت. اومد و کنار ما ایستاد. اول منو بوسید. بعد به شارون نگاه کرد.
- این شارون هست بابا.
بابام به شارون دست داد. بعد گفت:
- پس شارون تو هستی.
شارون شروع کرد به عشوه اومدن. می دونستم اگه ولش کنم. دست بردار نیست. گفتم:
ما دیگه باید بریم کلاس.
بابام دوباره منو بوسید. خداحافظی کرد. و رفت.
شارون، از پشت سر بابامو برانداز کرد.
-اصلا باورم نمیشه جنده. این کیه؟
- دهنتو ببند. دیدی چقد شبیه منه؟
- آره. خیلی به تو رفته.
و با صدای بلند خندید. دویدیم طرف کلاس.
---------
من و شارون، دوستای صمیمی هم بودیم. همه جا با هم می رفتیم. و همه رازهامون رو به هم می گفتیم. دوستی ما، فقط به خاطر این نبود که همکلاسی بودیم. من و شارون جزو زیباترین دخترای کالج بودیم. همین ما دو تا رو به هم نزدیک کرده بود. خیلی خیلی نزدیک.
-------
-شیوا؟
- ها؟
- بابات الان چند سالشه؟
سرمو می برم توی کامپیوتر. و جوابشو نمیدم. نمی دونم چرا دوست ندارم با شارون راجب به بابام حرف بزنم.
- اصلا تو چرا تا حالا هیچی به من نگفتی؟
سرمو می یارم بالا و نگاش می کنم.
- چی رو بهت نگفتم؟
شارون موهای طلایی و چین دارش رو از روی صورتش کنار زد.
- راجب به بابات دیگه.
- شارون؟
-ها؟
- بابام الان 38 سالشه. بیزنس می کنه. سالی یه دوست دختر میگیره. از دخترای بلوند هم اصلن خوشش نمی یاد. خوبه؟ بازم بگم؟
- اوکی. اوکی. چرا عصبانی شدی؟
بعد با قیافه ناراحت از جاش بلند شد.
- من میرم دیگه. بای شیوا.
اما از جاش تکون نخورد.
من هم پا شدم. وسایلمو برداشتم. و تا دم در کالج هر دومون ساکت بودیم.
-شیوا؟
- ها؟
- من که منظور بدی نداشتم عزیزم.
- اوکی. اشکالی نیست.
- پس صبر میکنی تا اتوبوس من بیاد؟
-آره. صبر می کنم شری.
و رفتیم کنار ایستگاه اتوبوس . صبر کردیم تا اتوبوس اومد. شارون، قبل از اینکه سوار بشه، سرشو اورد کنار گوشم. بعد به فارسی، همونطور که یادش داده بودم ، گفت:
- دوستت دارم شیوا. مادر جنده.
و جیغ زنان پرید توی اتوبوس. با چشمام روی زمین دنبال سنگ می گشتم. پیدا نکردم. اتوبوس راه افتاده بود. شارون، از پشت پنجره، کر کر می خندید. انگشتمو بردم بالا. یعنی فردا، تلافی میکنم.
----------
به شارون قول داده بودم هر چی فحش فارسی بلدم یادش بدم. یه چیزایی از هم مدرسه ایهای ایرانی یاد گرفته بودم. وقتی فحشهارو براش روی کاغذ نوشتم. بهش گفتم، یادت باشه. اصلا اینو به من نگی. بعد انگشتمو گذاشته بودم روی کلمه مادر جنده.
شارون گفت: مادار جینده؟
گفتم: آره. به من نمی گی. اوکی؟
- اوکی.
گفتم: اگه اینو بگی. من عصبانی میشم. بقیه رو می تونی بگی.
گفت: اوکی.
اما بعضی وقتا، بهم میگفت مادر جنده. وقتی خیلی حرصش در می اومد. یا وقتیکه خیلی به من حسودیش می شد. وقتی توی کالج یا توی دیسکو، پسرا به من بیشتر توجه میکردن. وقتی که نمره درسی من بیشتر می شد. شارون، بهترین دوست من بود. و همیشه بدترین رقیب من می شد. اما امروز. امروز چرا؟ چرا امروز به من حسادت کرد؟ چرا می خواست منو عصبانی کنه؟
همینطور که پای پیاده به طرف خونه می رفتم. به این چیزا فکر می کردم. عصبانی بودم. فکر می کردم فردا چه بلایی سر شارون بیارم؟ چرا گذاشتم شارون بابامو ببینه؟ چرا... مادر جنده... فکر می کردم. چند روزه که با مامانم حرف نزدم؟ کاشکی نمی رفتی مامان. کاشکی می موندی. مادر...
- دوستت دارم. مادر جنده...
خنده م گرفته بود. دم در خونه بودم. کلیدو انداختم و رفتم داخل.
- من اومدم.... بابا...

- شیوا؟
-هوم..
- چشماتو باز کن شیوا...
- نو..
- خواهش میکنم.
- نه...نه...نه..
برگشت. و سرشو گذاشت روی پستونام. گرمای زبونش رو، روی نوک پستونم حس کردم. دستمو بردم توی موهاش. سرشو فشار دادم به سینه م. پستونامو یکی یکی می خورد..
- اوه.. خوشم میاد. وحشی هستی.
سرشو برد پایین تر. نافمو بوسید. بعد کنار کسمو لیس زد.
- آره...
- بخورم کستو؟
- اره..
زبون داغش، توی کسم بود. پاهامو بازتر کردم. گفتم:
- منو بکون...
گفت: می کنمت. کس داغتو می کنم.
- بکون...
سر کیرشو مالید به کوسم. تنم می لرزه. شل می شم.
- چه کو سی داری شیوا...
- آره... بکونش...
کیرشو، محکم میکنه توی کوسم.
- آخ...
- خوشت می یاد؟ می خوای جرت بدم؟
- جر بده کوس منو. محکم تر...
کیرشو، محکم تر میکنه توی کوسم. آتیش میگیرم. آروم حرف می زنم. با چشمای بسته.
- چشاتو باز کن شیوا... تو رو خدا..
- نه... نمی خوام..
- می خوام چشمای خوشگلتو ببینم..
- نه...
با چشمای بسته، کیرشو حس می کنم. کوس ام خیس شده. سرم گیج میره. روی زمین نیستم.
- محکم... محکم تر...
خودشو محکم می کوبه به کوسم. جیغ می کشم.
-آخ....
تنش می لرزه. پاهامو محکم میکنم دور کمرش. فشارش میدم. می خوام همه شو داخلم کنه. می خوام با همه کیرش بره تو کوسم... درد دارم. بغض می کنم. با چشمای بسته.
- دوستت دارم شیوا...
آروم گرفت. آروم..
برگشت و به پشت افتاد. به سقف نگاه کرد.
- شیوا؟
- هوم..
- چشاتو باز کن دیگه..
چشمامو باز نمی کنم. با چشمای بسته، به سقف نگاه می کنم. همونجا که چشمای سبز بابام، دارن نگام میکنن.
- نه. نمی خوام.
- با چشمای بسته، گریه می کنم.
----------
- چطور بود؟
- چی چطور بود؟
شارون، توی دفترش که جلوش روی میز بود، عکس یه کیر کشید.
- خوب بود؟
من نگاه کردم به معلم که داشت خودشو می کشت تا یه چیزی به ماها حالی کنه.
- آره . خوب بود.
شارون، دفترشو هل داد طرفم.
- نمره.
روی عکس کیره نوشتم: 4
بعد بهش اخم کردم. تا دیگه حرف نزنه. دلم برای آقا معلم سوخته بود.
--------
پسره، دو رگه بود. از اول سال چشمش دنبالم بود. چند بار باهام حرف زد. چند بار هم توی دیسکو اومد جلو باهام رقصید. من ، آسون دوست نمی شدم. اینو همه می دونستن. اما این یکی از رو نرفت.تا اینکه دیشب باهاش خوابیدم.
- می خوای ادامه بدی باهاش؟
- نه نمی خوام.
- یعنی اینقدر بد بود؟
- بد نبود شارون. 4 بود.
به پسرها نمره می دادیم. از یک تا ده. توی لیست شارون همه نمره 10 میگرفتن. مال من هنوز به 6 نرسیده بود. بهترین سکسی که داشتم نمرش 5 شده بود.
- من یه 10 می خوام شارون.
شارون، سرشو برگردوند و یه نگاه به اطراف کانتین انداخت. بعد سرشو اورد جلو و آروم گفت:
- دارم شیوا.
داری؟ 10؟
- آره. دارم.
کجا؟ اینجا؟
- همینجا. می خوای این آخر هفته معرفیش کنم؟
- اوکی. معرفیش کن.
--------
سکس تا قبل از 16 سالگی برام یه فانتزی بود. توی کلاس دخترها ازش خیلی حرف می زدن. از نمره دوست پسراشون می گفتن. اگه کسی سکس نداشت، سوسیال نبود. مشکل یا کمبود داشت. من دروغ نمی گفتم. وقتی ازم سوال میکردن، میگفتم سکس ندارم. اونها هم فکر میکردن چون ایرونی هستم ایرادی نداره. زیاد ازم سوال نمی کردن. اما من، بهش فکر می کردم. خیلی فکر می کردم. وقتی ، توی استخر، پسرها و مردها، به هیکلم نگاه می کردن. وقتی کنار دریا، به کونم نگاه میکردن. وقتی توی حمام، به پستونا و کوسم دست می کشیدم. وقتی بابام، محکم بغلم میکرد. بابام.... وقتی محکم منو بغل میکرد و سینه شو، به پستونام فشار میداد.
-بابام؟...
--------
تابستونا، همیشه می رفتیم کنار دریا. من و بابام. یه کاروان اجاره می کردیم. و چند روز می موندیم. اونوقتا تازه 16 سالم شده بود. اما قدم بلند بود. مثل بابام بودم. هیکلم کاملا فرم گرفته بود. پستونای درشت با پاهای بلند و کون گرد و پر. وقتی مایو می پوشیدم، می دونستم که همه نگاهم میکنن. حالا می دونم که بابام هم از پشت عینک دودیش از همونجا که کنار ساحل دراز کشیده بود، به هیکلم نگاه می کرد. از آب که می اومدم بیرون، می دویدم طرف بابام. کنارش دراز می کشیدم. اون هم حوله رو بر می داشت و خشکم میکرد. بعد کمرمو روغن میزد تا آب شور دریا و آفتاب، پوستمو نسوزونه. حالا، دستاشو حس میکنم. دستاش که از پشت حوله، روی پستونام فشار می اورد. دستاش که وقتی کمرمو روغن میزد تا بالای کونمو می مالید.دستاش، که روی رون هام بالا می رفت. تا کنار کوسم می رفت. حالا می دونم.
بابام.... مثل مردهای دیگه منو با چشماش نمی کرد. بابام ، منو با دستاش میکرد.
-------
شب، باد می اومد. با صدای موج. ترسیده بودم. نشستم توی تخت. می ترسیدم. بابام، توی پذیرایی کاروان خوابیده بود. من توی اطاق خواب. رفتم سراغش. توی رختخواب دراز کشیده بود.
-بابا...
-چشماشو باز کرد.
-- می ترسم..
لحاف رو کنار زد. دراز کشیدم بغلش. خودشو کشوند کنار. برام جا باز کرد. رفتم توی بغلش. هر دومون تقریبا لخت بودیم. همیشه لخت می خوابیم. اون با یه شرت. من، با یه تی شرت. تنش به تنم می خورد. پشتمو کردم بهش. اون هم برگشت. چسبیده بود بهم. از پشت شرتش، کیرشو حس میکردم. دستشو گذاشت روی شکمم. منو چسبوند به خودش. من، تکون نمی خوردم. خشکم زده بود. گیج و داغ بودم. کیر شق شده بابام، روی کونم بود. خوابم برد.
-----
- چشاتو باز کن شیوا...
- هوم...
با چشمای بسته، بابامو بالای سرم می بینم. با چشمهای سبزش. که هیچکس نمی تونست توشون زل بزنه.
- پاشو تنبل خانوم.
لوس می شم.
- می خوام بخوابم.
بابام لحاف رو پس می زنه.
- پاشو. امروز می برمت اسکی روی آب. پاشو.
با چشمای بسته. می شینم توی رختخواب.
- چشماتو باز کن. شیوا...

--------------

- شیوا...
- هان...
- هنوز منتظری؟
- نه. دیگه نه.
سرمو از زیر پتو در می آرم و نفس عمیق می کشم. بعد، یهو می شینم.
- شری...
- هان...
- خفه شو.
شارون، دست می کشه به کمر لختم. بعد، لباشو روی گردنم میذاره. پچ پچ میکنه.
- ناراحتی؟
من، دراز می کشم. شارون، حالا لباشو میذاره روی سینه ام. نوک پستونمو می بوسه. من، زل می زنم به سقف اطاق و آه می کشم. بدن لخت شارون رو، روی تنم احساس می کنم.
- مثل یه داستان بود شری.
شارون خودشو می کشونه بالا. زل میزنه توی چشمام.
- آره. همه چیز به هم ریخت.
بعد، برمیگرده و اون هم زل میزنه به سقف.
من فکر میکنم. تا حالا صدها بار همینطوری حرف زدیم. همین حرفها. همین جمله ها. شاید هر دومون دنبال یه جواب بودیم. برای سوالی که که توی ذهنمون مونده بود و در دو سال گذشته هر روز بزرگتر شده بود.
- سرنوشت ما چی بود؟
و بعد، ساعتها راجب به سرنوشت صحبت می کردیم. هر بار نقشه می کشیدیم. هر بار سعی میکردیم زخمی که توی دلمون مونده بود آروم کنیم. هر بار...
- یادته یه بار تصمیم گرفتیم خودکشی کنیم؟
- آره.
- تصمیم گرفتیم بریم استرالیا؟ پیش عموت؟
- آره
- یادته می خاستیم بریم ایران؟
- آره.
- یادته شری؟
- یادته شیوا؟
در دو سال گذشته، هر اتفاقی که در زندگی ما افتاده بود، هر تصمیم جدی، فقط بهمون یاد داده بود که سرنوشت، مثل یه دایره بی پایان، تکرار و تکرار میشه. سرنوشت بابام، سرنوشت شارون، سرنوشت من. فقط حادثه ها عوض میشدن. زمان عوض می شد. اما نتیجه، همیشه یکی بود.
- چرا شیوا؟ چرا؟
آه می کشم.
- برای اینکه من عاشقم.
عشق. چیزی که از شانزده سالگی مثل یه جادو، توی زندگی من وارد شد. عشق، که برای من ممنوع بود. عشق، که منو از بابام دور کرد. عشق ، که دلم را شکست.
- شری.
- هان.
- تو چی؟ منتظری؟
شارون پا میشه. هر وقت این سوا لو میکنم پا میشه و از تختخواب میره بیرون. می ایسته کنار پنجره و یه سیگار روشن میکنه.
- نه. صد بار بهت گفتم.
نگاه میکنم به نور مهتاب که روی سینه های برجسته شارون افتاده. نگاه می کنم به تمام هیکلش و به دود سیگار که از بین لباش بیرون میاد.
- دروغ میگی شری.
شارون، همونطور که به آسمون نگاه میکنه، پوزخند میزنه.
- دروغ؟
و بعد، مثل همیشه سعی میکنه حرفو عوض کنه.
- راستی. اکتبر یه جشن بگیریم.
من بر میگردم و روی شکمم دراز می کشم.
- برای چی؟
شارون می یاد به طرفم. دست می کشه روی کون لختم. زیر گوشم زمزمه میکنه.
- برای دومین سالگرد ازدواجمون.
من خودمو ول می کنم.
- مسخره...
----------------------
ادامه دارد...

نوشته: ؟

"بابا می ترسم. می شه باشه واسه یه روز دیگه ؟ "
این حرف رو که شنیدم بیشتر دیوونه شدم و نفهمیدم دارم چه کار می کنم. از 5 سال پیش که زنم تو یه تصادف منو تنها گذاشت دخترم جای خالی مامانش رو برام پر کرد. چشماش وقتی که نگام می کنه انگار چشمای مامانشه. وقتی می خنده انگار مامانش به من می خنده. همه تلاشم رو کردم که خوب بزرگش کنم که جای خالی مامانشو احساس نکنه.
"بابایی درد نداره ؟ "
یادمه چند سال پیش بود که برای اولین بار پریود شد و وقتی اومدم خونه دیدم از ترس رفته قایم شده. 2 ساعت طول کشید تا زبون باز کرد و گفت که چی شده.
مونا جون هر دختری وقتی که بزرگ میشه و به سن تکلیف می رسه کم کم اینجوری میشه.( حال خودم از کلمه سن تکلیف به هم خورد ولی چاره نیست همین حرف ها رو تو مدرسه یادشون میدن به جای اینکه 4 تا چیز واسه آینده شون یاد بدن ).
" بابا آخه واسه چی ؟ تو هم اینجوری میشی ؟"
می خواستم از خنده بترکم ولی جلوی خودم رو گرفتم. ببین خانومی از این به بعد ماهی یک بار اونم چند روز از اینجات خون میاد. زیر دلت درد می گیره و بی حوصله میشی. باید.... و همه ی کارهایی که باید بکنه رو توضیح دادم که یک کم رنگ و روش باز شد.
غروب زود تر از مغازه برگشتم. نشته بود رو تختش و پاهاش رو باز کرده بود داشت حرف های من رو برای عروسکش توضیح می داد ! یه کادوی کوچیک با یه چیز جدید.
" وای بابایی چه دست بند قشنگی. مرسی.اوممممممممممممم "
گردنم رو گرفت و بوسم کرد.
بابایی این یکی چیه ؟ "
خانومی این اسمش تامپونه.یا نوار بهداشتی. بهت که گفتم به چه درد می خوره.
" ااااا پس اینه ؟ مرسی بابایی "
و اومد محکم منو بغل کرد. مثل مامانش سینه هاش داره بزرگ تر از سنش میشه. یه نگاهی به هیکلش کردم و به دید خریداری که نکنه رو دستم بمونه بترشه. موهای صاف و بلند و نا مرتب با چشمای درشت سیاهش با اون صورت سبزه و چونه ی کوچیک و دندون های مرتب و تن و بدنی که یکمی هم شکمش اومده جلو و از زیر پیرنش بیرونه و کون تپلیش واقعا عالی بود. واقعا که دست منو مامان خدا بیامرزش درد نکنه....
مونای من نه خاله داشت نه عمه. مامانش تهرانی بود. من بچه شمال. مامانش برای من از همه خانوادش گذشت و واقعا سالهای خوبی با هم داشتیم. من سعی می کردم یک روز در میون یا دیگه نهایتا هر 3 روز یک بار دخترم رو حموم کنم. خودم از بس حموم می رفتم مامانش به من می گفت تمساح. یه دفه گفتم خوب حداقل بگو اردک که زنم گفت اردک که بی آزاره. توی وحشی با اون حشر زیادت تمساح هم واست کمه. آره. من جنون سکس داشتم. همیشه با هم بودیم و اونم دیوونه ی دیوونه بازیام بود. مغزم واسه کارای تازه تو سکس عالی کار می کرد. الکی می رفتیم توی انباری و ترتیبشو می دادم که حال و هوای جوونی و ترسمون از دیده شدن از بین نره. بعد از مامانش و شکی که وجودم رو گرفت عوضم کرد دیگه با هیچ کسی سکس نداشتم و خود ارضایی می کردم. چون می دونم هیچکسی جای زنم رو نمی گیره و نمی خوام احساس پشیمونی بعدش رو تجربه کنم. اون حال و هوا رو هم نداشتم و هفته ای 2 یا 3 بار واسم کافی بود که نیازمند هیچ زنی نباشم. خلاصه به جایی رسید که مونای من کم کم داشت به چیز مخفی ای که همیشه زیر شرتم توی هموم میدید حساس میشد. بدنش برای یک دختر 10یا 12 ساله زیادی بزرگ بود و وقتی به تن لختش نگاه میکردم با اون سینه های نازش که کم کم داشت شروع به افتادن می کرد و کون برجسته ی خوشگلش و ران بزرگش همون حسی رو داشتم که با دیدن مامانش داشتم. تا اینکه یک بار که توی حموم روی پام نشسته بود و داشتم تن نازشو می شستم دستش رو همین جور گذاشت روی کیرم و همونجا نگه داشت. من همه بدنم مور مور شد. اما به روی خودم نیاوردم.اما حرکت نکردم و دوست داشتم دست کوچولوش همونجا بمونه. با یه سوال ساده همه رابطه پدر و فرزندیمون تغییر کرد.
"بابایی این چیزه چیه ؟ چرا تو زیر شرتت بزرگه مال من نیست ؟ "
با تعجب نگاهش کردم. خجالت کشید. کلی فکر کردم که چی بگم.
" ببخشید بابایی نمی خواستم ناراحت شی.به خدا... "
حرفش رو قطع کردم و بوسیدمش. تصمیم گرفتم همه چیزایی که باید رو بهش بگم. پس دلمو زدم به دریا و گفتم. مونا جون دخترم تاحالا اسم" دودول" رو شنیدی ؟
" آره بابایی عروسک مهرناز (دوست و همکلاسیش که بعضی وقت ها می ره خونشون ) دودول داره. یک دفعه به من هم نشون داد !! پس این دودوله ؟!!! "
نه...یعنی آره... یعنی... موندم چی بگم. ببین دخترم مردها بین پاهاشون دودول دارن. زن ها یه سوراخ دارن. همونی که تو هم داری و هر ماه شیطونی می کنه و ازش خون میاد. حالا گاهی وقتها کسایی که با هم ازدواج می کنن چیزهاشون رو کنار هم میگذارن و به هم می مالن که نشون بدن همدیگر رو دوست دارن...جدا عجب دروغی تمیزی گفتم !
" راست میگی بابایی ؟ پس تو هم وقتی که به مامانی می خواستی بگی دوسش داری اینجوری میکردی ؟ "
خندم گرفت. آره عزیزم. منم همینجوری می کردم. توی چشماش هزار تا سوال دیگه دیدم ولی سریع پاشدم و جفتمون تنمون رو شستیم و و اومدیم بیرون. تو این مدت همش داشت به شرتم نگاه می کرد. شانس آوردم که ازمن نخواست ببینتش وگر نه نمی دونستم چی بگم.
مونا پیش من می خوابه. معمولا به من پشت میکنه که بغلش کنم. و زیر گوشش لالایی یا قصه یا هر چی که بلدم و از شکمم در میاد رو بخونم. اونم عروسکش رو بغل می کنه و میخوابه. این اواخر یه حس عجیبی تو تنم اومده بود. مونا بزرگ تر شده بود.خیلی بزرگ تر از سنش و وقتی بغلش میکردم احساس خوبی پیدا میکردم. فکر نمی کردم یک دختر بچه نق نقو تو بغلمه. فکر می کنم یک زن تو بغلمه و این خیلی چیزها با خودش داره. هوس و شهوت و سکس. حدود یک ماه بعد شب تولد 13 سالگیش بود که وقتی تو بغلم خوابید حس کردم باسنش رو زیادی داره میده عقب. من یک کم خودم رو کشیدم عقب. ولی اون بازم عقب تر اومد. دیگه موندم که ببینم چکار میکنه. کون نرمش رو حسابی داد عقب و به کیر خوابیدم فشار داد. کیرم راست شد و مونا دیوونه به خواستش رسید. حالا می تونست با کونش کیر منو که فقط 2 تا شورت بینشون فاصله بود رو لمث کنه. من خودم رو به خواب زده بودم که نترسه. نخواستم پوزیشنم رو عوض کنم. هیچ وقت نمی خوام جلوی احساس دخترم رو بگیرم و اصلا خودم هم خوشم اومده بود. کیر راست شده من داد میزد که خواب نیستم و تنها یک بچه نمی تونست اینو تشخیص بده. هنوز صدای نفس نفس زدناش تو گوشمه. نمی دونم ترسید یا چیز دیگه که یک دفعه خودش رو جدا کرد و اون شب همینجوری تموم شد. اما درست فرداش مونای خوشگلم حرفشو زد. اویل اردیبهشت بود و هوای خوبی بود و می شد بدون پتو راحت خوابید. ساعت حدودا یازده بود که من کنار دخترم خوابیده بودم و مثل همیشه تو بغلم داشت می خوابید. یک دفعه برگشت و رو به اسمون خوابید و دستش درست موند کنار کیرم.
\" بابا می شه دودولت رو ببینم ؟ \"
جا خورم ولی از سوالش خوشم اومد و می خواستم یک کم هم سر به سرش بزارم. من که دودول ندارم عزیزم ؟ \" ولی خودت گفتی که داری ؟ \"
اون واسه وقتی بود که کوچیک بودی. نمیشد گفت. این دیگه دودول نیست. وقتی مردا بزرگ میشن اسم دودولشون میشه کیر.
\"اه. چی ؟ ؟؟؟ \"
همین که شنیدی. باشه. اخم کرد و گفت :
\" خب حالا میشه... میشه کیر تو رو ببینم ؟ \"
کیف کردم. اینش به خودم رفته. آره عزیزم. بیا. شورتم و در آوردم و همونجوری کنارش خوابیدم. با اینکه خوابیده بود ولی بد هم نبود.
\" آیی چه بزرگه. میشه دست بزنم ؟ \"
آره. دستشو گذاشت روش و پوستش رو کشید.کمی قرمز هم شده بود.یک دفه یه چیزی به ذهنم رسید. ببینم جوجو تو از کجا فهمیدی بزرگه ؟ مگه تو قبلا کیر دیدی ؟
\" دعوام نمی کنی ؟ \"
نه.
\" یه دفعه منو مهرناز از داداشش خواستیم که به ما نشون بده. تازه اون که کیر نبود دودول بود \"
با همه وجودم خندیدم و بعدش همه صورتش رو بوسیدم. دوست دارم دختر خوبم.
\" منم دوست دارم بابایی \"
و از اون شب دیگه روی ما به هم باز شد......

نوشته: ؟

قسمت قبل

درناحیه مقعدم احساس درد می کردم . بابا بدجوری کونمو گاییده بود. تقصیرهم نداشت . خواب آلوده بودم وحالیم نبود . من شده بودم مهمونش و اونم ازم پذیرایی می کرد . یه ناهار خوشمزه هم درست کرد و یه چرت کنار هم خوابیدیم . با این که کولر روشن بود ولی هردو مون لخت لخت تو بغل هم احساس گرما می کردیم . پدر به اداره زنگ زده بود و گفت که مریضه و نمی تونه بیاد . ساعت دو بعد از ظهر بود که از بابا خواستم که یه سری به استخر بزنیم . یک مایو خوشگل و دو تیکه پام کردم که کیر مرده رو شق می کرد چه برسه به آدم زنده .بابام هم یکی پاش کرد . هرچند می دونستم بیشتر از چند دقیقه امون نمیده وکونمو پیش چشاش لخت می کنه . نصف قاچای کونم بیرون زده بود . وسط تنم شده بود سرخابی . رفتیم گوشه خونه . تقریبا یک سوم حیاط خونه رو استخر پر کرده بود .یک مینی استخر که طولش دوازده متر و عرضش هشت متر و عمقش تقریبا یک متر و نیم بود . برای ما خوب بود . یادم میاد از بچگی همین استخر به همین صورت بوده. بچه که بودم با بابام همه بعد از ظهر های تابستونو می رفتم استخر . منتظرش می موندم تا از سر کار بر گرده . بیشتر وقتا بهش اجازه نمی دادم حتی ناهارشو بخوره . اکثرا فقط نصف استخرو پر آب می کردیم که یه وقتی من توش خفه نشم . بابا که میومد فقط من بودم و اون و تالاپ تولوپ داخل استخر .ا ونم ساعت خواب همسایه ها همه رو دیوونه می کرد . بیشتر وقتا پدر می گفت فرشته جونم یه جوجو میدی بابات بخوره ؟/؟من تا نه سالگی جوجومو بهش می دادم تا بخوره . پدرم کار دیگه ای باهام نمی کرد اون فقط جوجومو با عشق پدرانه می خورد و نظر بدی به من نداشت .الان فرق می کنه .هم به خاطر هوسش و هم به خاطر دلسوزیش هوای منو داره .پدر تمام تنمو پماد ضد آفتاب زد ومن هم همین کارو واسش انجام دادم .رفتم گوشه ای که آفتاب بگیرم .-نه فرشته جون این کارو نکن تن خوشگلت می سوزه . رفتیم یه گوشه ای توی سایه . بابا یه خورده یواشتر صحبت کنیم که همسایه ها نشنون . من و بابا تو آغوش هم قرار گرفته و همو می بوسیدیم .هردوتامون خودمونو واسه اون یکی خوشبو کرده بودیم . پدر زیر گلو وداخل گوش و پیشونی منو می بوسید ..باباااااااااباباییییییییی باباجون -جون دل فرشته قشنگ من بگو دیگه چی می خوای ؟/؟میشه سینه هامو بخوری ؟/؟میشه جوجومو بخوری ؟/؟مثل اون وقتا که بچه بودم . منتظرت می نشستم که بر گردی .-آره منتظرم بودی تا بابای گرسنه و خواب آلودتو بندازی تو آب -چیه ناراحتی ؟/؟-برات می میرم دخترم . همه جاتو نرم نرم می خورم . مز مزه می کنم تا بیشتر باهات حال کنم . حالا که اول اینو می خوای ای به روی چشم . یکی از سینه های درشتمو توی دستش گرفت و یکی دیگه رو تو دهنش . و دو تا سینه هارو جا بجا می کرد که توازن رعایت بشه . دو ستت دارم . دوستت دارم فرشته من .-منم عاشقتم بابا فرزاد . عاشق مهربونیهات , عاشق کیر کلفت و کاریت .حداقل ده ساعتی می شد که سکس مفصل نداشتیم . دست چپمو گذاشتم تو مایوم . کس من خیلی باد کرده بود وخیس شده بود . دیگه حتی از هوس نمی تونستم چشامو باز کنم وتوی چشای بابا زل بزنم ببینم به چی فکر می کنه .پاهام شل شده بود .بی اختیار کنار استخر دراز شدم .فرزاد جون ول کن سینه هام نبود .از بی حسی و رخوت حتی صدام هم در نمیومد که از بابام یه چیز دیگه بخوام . دست فرزاد خوشگله امو تو دستام گرفته و به طرف داخل شورتم هدایت کردم . حالیش کردم که باید دستشو بذاره لاپام و با کوسم بازی کنه تازه داشتم یه جونی می گرفتم که بابام صدای ناله های منو بشنوه ..-آخخخخخخخ آخخخخخ بااابااجوووونم -بگو عزیزززززم دختر درد کشیده بابا .هنوز از بابا خجالت می کشی ؟/؟-نه دیگگگگه رووووم نمیششششه از دیشب تا حالا خیلی خسته ات کردم -تو جونمو بخواه ناز من .از این باز بالاتر ؟/؟-با صدایی نالان و عشوه کنان گفتم اگه یه تار مو از سرت کم بشه دخترت می میره .میشه کووووسسسسس فرشششته اتو بخوری ؟/؟چوچچچچچولللله فرشششششته کوچچچچچچوللللو بخوری ؟/؟دارم از هوس دیوونه میشم .-با کمال اشتها دخترم .فقط مواظب باش فریاد هوس سرندی. درو همسایه ها بشنون خوب نیست . هر چند فکر می کنم دارم مادرتو می کنم ولی بازم زشته .-بابا چشم تو فقط بخورش . شورتمو پایین کشید و کاملا لختم کرد . هردومون کنار استخر دراز کشیده بودیم . دهن بابا روی کوس من قرار داشت و دو تا دستاش هم رو سینه هام دراز شده بود .-باااابااااابابا جووووون یه دستتو بذار جلو دهنم . من خودم نمیتونم بذارم . نمی تونم داد نزنم . دارم می میرم .-منو ببخش دخترم خودت گفتی . یه دستشو گذاشت جلو دهنم .من خودم ناله امو می کردم و هوسمو خالی می کردم و پدرمم کارشو انجام می داد .دیگه به اوج رسیده بودم . من بمیرم با دستم بازوی بابا رو فشارش دادم تا هوسمو کنترل کنم . ناخنای بلندم زخمیش کرد .ولی دیگه هبچی حالیم نبود . بابا از سکوتم فهمید که من دیگه راضی شدم . شورتشو در آورد و معطل نکرد . لب استخر با آب شفاف وتابستون گرم که ما فقط گرمای عشق و هوسو احساس می کردیم چه حالی می داد ! پدر کیر 20 سانتی خودشو فرستاده بود داخل کوس کوچولوم .-آههههه فرشششششته ..فرشششششته امان از دسسسست تو نمیدونم چه طوری این اندامو تر و تازه نگه داشتی کووووووسسسسس تنگگگگگگت دیوووونه ام کرده یه چیزی بگو عزیزم اندازه کوسسسسست با بچگیهات زیاد فرقی نکرده -باباییییی مگه تو اون موقع به من نظر داشتی ؟/؟-عشق من فکر بد نکن .نامردیه اگه یه پدر بخواد تو اون سن دخترش بهش نظر بد داشته باشه .یکی دو بار کنار استخر که شورت خیستو عوض می کردی بدون این که بخوام کوووووسسسسستو دیدم عمدی نبود .حالا که فکرشو می کنم می بینم سینه هات خیلی بزرگ شدن .کووووونتم خیلی بر جسته و قلنبه هس . همه جات یک یککککه -بابا بازم بگو هوسسسم داررررره زیاد میشه . منو بکککن آبتو میخوام .دوستت دارم .نمی خوام امروز تموم شه .فرزاد جونم اگه جلو گیری واست سخته آبتو بریزش تو.بازم وقت داریم .تا فردا صبح وقت داریم .من توی بغل تو . تو توی بغل من . هردو تا مال هم .چه حالی میده !چه شب رویایی ای میشه .کاش که امروز تموم نشه . دوسسستتتتتت دارم عاشقققققققتم .فداییییتم . فرزاد بابا طوری کیرررررشو داخل کوسسسسسسم می کشیدکه انگار داره سنباده می کشه . در تمام لحظات ورود و خروج کیرش تمام قسمتهای کوس و چوچوله هام به لرزه در اومده بودن . حیف که به پدر گفته بودم آبشو خالی کنه و اونم از خدا خواسته فوری ریختش داخل وگرنه اگه ده دوازده تا ضربه دیگه می زد یه بار دیگه هم به ار گاسم می رسیدم .-تو دیشب کی کوووونننن منو گاییدی و من خبر دار نشدم ؟/؟خیلی تیزی بابا . تو فرزاد فرزه منی . کونم یه خورده درد می کنه . منتها من عاشق کیییییررررتم بابایییی . می خوام ببینم چه حسی داره -فرشته جون می خوای بذاریم بعد از شنا -به نظر من اگه الان کونمو بکنی بهتر باشه . چون بریم استخر و بر گردیم می ترسم عضله مقعدم سفت شه و بیشتر دردم بیاد .-اوخ جوووووون کووووون چه حالللللی می ده . قربون دختر یکی یه دونه ام .حرف دل بابا رو زدی .-بابای نازم تو دوسسسسسس پسرمی . جوونی . خوشگلی . این کیری که من می بینم تا سی سال دیگه مثل فرفره کار می کنه . به روی شکم و پشت به بابا دراز کشیدم . اندام 75 کیلویی پشت به بابا قرار داشت . همون جوری که اون دوست داشت . من به استخر نگاه می کردم وبابام مشغول بود . فکر کنم کونم یک پنجم وزن بدنمو تشکیل می داد -بابا چرا این قدر حریصی ؟/؟من که از دیشب تا حالا در اختیارتم .-آخه زیاد روی کونت زوم نکردم .-هر جور دوست داری باهاش حال کن . هیشکی تا فردا پا توی این خونه نمیذاره .تا غروبم هواگرمه . من همینجا دراز می کشم تو میدونی و این کون زبون بسته بخوررررشششش گازززززشششش بزززن ببببببوسسسسسششش .نیگاشششش کن .هر کاری می خوای بکن صاحب اختیاری .-ممنونم ممنونم . چند دقیقه تمام فقط محو تماش شده بود . از دلبری خودم لذت می بردم . -فرشته جون هر چی نگاه می کنم سیر نمیشم .ولی خب برم دنبال یه مدل دیگه . سرشو گذاشت روی کونم . و با لب و دهنش گوشت باسنموآروم میک می زد و با هوس گازم می گرفت . چند دقیقه ای هم این جوری مشغول بود . چند دقیقه هم دو تا قاچ باسنمو چنگ انداخت و بعدشم با انگشتش سوراخ کونمو انگولک کرد . دردم گرفت ولی تحمل کردم خودم ازش خواسته بودم که کونمو بکنه . این یه انگشت که این قدر دردم آورده وای به حال کیر اژدها نمای بابا عیبی نداره بذار حال کنه . چند دفعه کون بدم عادت می کنم . دیگه لحظه موعود نزدیک شده بود . یه خورده می ترسیدم . چه طوری می تونم تحمل کنم . شاید اگه دیشب کاملا هوش بودم این قدر درد مقعد نداشتم . پدر پماد ضد آفتابو که دم دستش بود تا می تونست دو رو بر سوراخ کونم مالید و کیررررشم بهش چسبوند داشت خوشم میومد . خیلی محلشو چرب کرده بود .سر کیرو داخل سوراخ کونم احساس می کردم همون خودش سه چهار سانتی می شد -بابا سر کیرتو عقب جلو کن یه خورده سوراخم گشاد تر شه -اگه دردت میاد بکشم بیرون -نه منم میخوام حال کنم .یه خورده هم اگه درد بگیره لذت بخش و قابل تحمله .ولی خیلی بیشتر درد می گرفت .پدر خیلی به نرمی با من رفتار می کرد .ظاهرابه روی آلت خودشم پماد مالید و چربش کرد . چربی کوس منو هم گرفت و روی کیرش مالید . خیلی کیف می کردم . دردو از یاد برده بودم . لذت می بردم که بابا فرزادم داره با من حال می کنه . دیگه این اتفاقات ناراحت کننده و عجیب زندگی رو داشتم از یاد می بردم . زیادم به علت قدرت شگفت انگیز اندیشه خونی خودمم فکر نمی کردم . بعد از چند دقیقه احساس می کردم که دوسوم کیر داخل کونم جا گرفته . بابا جفت شونه های منو گرفت و خودشو عقب و جلو می کرد .ا زش خواستم که آروم آروم سرعتشو زیاد تر کنه . حرکت لذت بخش کیر داخل سوراخ کونم ادامه داشت . دست از رو شونه هام بر داشت و گذاشت روی کونم . درز وسطشو باز کرد تا راحت تر سوراخمو ببینه . نمی دونم آیا واسه یه بار خالی کردن توی کوسم بود یا از اسپری بی حسی یا چیزی استفاده کرده بود یا این که واقعا تونست جلوگیری کنه که نیمساعت داشت کونمو می گایید و خسته نشده بود و آبشم خالی نکرده بود -بابا کوسسسسمو بماللل انگشششششتاتو هم بکن توششششش .محکم و سریع بذذذارداخل و بیارررربیرون .آبم داره میاد . بیچاره بابای حرف گوش کن من . هرچی می گفتم به جان و دل می خرید -آتیش گرفتم .آتیشششششش گرفتم . اومد باباجووونم اومد خیس کردم -راست میگی ؟/؟فرشته جون قربونت برم . الان بیست دقیقه هست که دارم جلوی ریزش منی خودمو می گیرم .-قربون کمرت برم که درد گرفته و سنگین شده .خالی کن !با آخر هوست خالی کن !عشق کن !لذت ببر !از دخترت راضی باش !کیر داغ بابا با آب جوشش حسابی کونمو لرزوند . شایدم این دوای دردم بود .یه خورده که تو بغل هم آروم گرفتیم رفتیم طرف آب و استخر . حالا دیگه وقت شنا بود . اینجارو دیگه نمی تو نستم خاطرات بچگی رو زنده کنم . آخه باید می رفتم رو دوش بابا .ا گه این کارو می کردم پدر کمرش درد میومد و کار من و اون زار می شد . یه خورده آزادانه شنا کردیم و کمی هم تو بغل هم قرار گرفتیم . عجب کیری داشت این بابا!هروقت می خورد به تنم شق شده بود . پس از چند ساعتی به نیت خوندن یکی از فکرای بابا تو چشاش خیره شدم وکاری کردم که اونم نگام کنه . از فکرش خنده ام گرفت . بی اختیار کرکر می خندیدم .پدر داشت به این فکر می کرد که عجب کوسی داره این دختره هرچی می کنمش ورم روی اون نمی خوابه . وهمش باد کرده هس ...من و پدر خیلی شبیه هم بودیم . چشامون ,صورتمون رنگ و صافی موهای سرما که هردو مشکی پر کلاغی بود .حالا بابا موهاش به بلندی موهای سرم نبود. بینی هردوتامون قلمی بود . من که دیگه ریش و سبیل نداشتم که البته صورت فرزاد جون هیچوقت مو نداشت و همیشه ریشو سبیلش تراشیده بود . سبیلشو که می تراشید خوشگل تر و جوونتر می شد . مثل بعضی از مردا نبود که با تراشیدن سبیلشون شبیه اوا خواهرا بشن . به یاد یکی از فیلمهای سکسی افتاده بودم که زمان مجردی دیده بودم .بکن بکن داخل استخر .چسبیده به دیواره استخرو داخل آب قمبل کرده وحالت سگی گرفته طوری که کون قشنگم در تیر رسش باشه و از پشت بذاره تو کوسم .لبه استخرو گرفته پدر هم از پشت ضربه های مسلسل وارش را به داخل کوسم وارد می کرد .خدایا من چم شده ؟/؟چرا هوسم حتی برای چند ساعت هم که شده تمومی نداره . ا ین آبها کجا بودند که تا حالا نمی ریختند .اصلا این دو سالی حتی یک بار هم لذت عشقبازی رو درک نکرده بودم . البته سال دوم که اصلا سکس نداشتیم .معلوم نبود رضای آسمان جل چه جوری خودشو به خونواده ما قالب کرده بود ...بگذریم کیر بابا رو عشق است .-نمیدونی بابا چقدر باحالی -هرچی باشم به باحالی تو نمی رسم .چشام دوباره خمار شده و باز نمی شد . فکر نمی کردم گاییده شدن توی آب استخر بتونه منو به ارگاسم برسونه . چون سردی آب روی داغی کمر ووجودم اثر می کرد .ا ما اونقدر آرامش عصبی و راحتی خیال داشتم که جبران اون سردی رو بکنه و بدنم دوباره تنظیم شه . تازه کیر کلفت فرزاد فرفره با اون دستمالی هایی که توی آب می کرد دیگه جای هیچ عذر و بهونه ای واسه کوس و کمرم نذاشت .-بابا من به اوج رسیدم . بریز آبتو توی کوسسسسم .چقدر کیف داشت خنکی استخر تماشای آفتاب گرم تابستون ,گل و گیاه داخل باغچه و داغی آب کیر بابا منو روی فرم آورده بود ...حرکت چند قطره منی رو روی رون پام احساس می کردم . آبهای استخر هم به فیض رسیده بودند .-پدر جون اگه می تونی یه خورده کیرتو همون تو نگه داشته باش به من بچسب می خوام حال کنم . اگه خسته و ناراحت نمیشی ؟/؟-دخت نازم فرشته کوچولوم تو به من بگو تا صبح کیییرررم توی کوسسسسست باشه ومنم به کوووونتتتت چسبیده باشم این که چیزی نیست . عزیزم هرچی می خوای به بابات بگو . قربون دختر خجالتی و محجوب خودم برم منم حال می کنم . بابا همین جوری ثابت کیرشو توی کوسم نگه داشته بود و منم داشتم حال می کردم هم از نظر جسمی هم از نظر روحی . فکر می کنم نیمساعتی رو در همون حالت بودیم . بدنم سرد و کرخ شده بود . مثل این که حال کردن دیگه بس بود . یه خورده دیگه شنا کردیم و رفتیم داخل رختخواب وباز هم گاییده شدم . بابام برای تنوع شام منو برد بیرون .هردوی ما دوست داشتیم زودتر بر گردیم خونه و دوباره مشغول شیم اینو هم تو حالتهای پدر و هم تو چشاش خوندم . از رستوران که بیرون اومدیم بابا منو برد به یک بوتیک و خواست یه پیراهن واسم بخره . حالا کاری به لباس ندارم اما وقتی تو چشای فروشنده نگاه کردم حرفی رو که می خواست ده پونزده ثانیه بعد بزنه خوندم . خوندم بیست هزار تومن می خواست سود بگیره داشت قسم می خورد که دوتومن بیشتر واسش سود نداره . برای پدر مهم نبود که چقدر پول میده . اون می خواست منو خوشحال کنه .فقط امید وار بودم از دست این فکر خونی خلاص شده باشم که دیدم نه ظاهرا فقط بابا نیست که من فکرشو می خونم . تو چشای هر کی نگا کنم کلاش پس معرکه هس ..به خونه بر گشتیم . همان بر نامه های شب قبل تکرار شد اما در حد کمتر. یک بار کوس و یک بار هم کون دادم . آخر وقت من و بابا دو تایی نشستیم و فیلم سکسی رو که از ماهواره پخش می شد نگاه می کردیم . دو تا مرد داشتند یک زنو می کردند . یه کیر داخل کوس زنه بود و یکی هم توی کونش . دوباره وسوسه شده بودم با التماس تو چشای پدرم نگاه می کردم . می دونم که خسته شده بود .ا ما آنقدر بزرگواری کرد که شرمنده ام کرده ومنو خوابوندو یک سکس درست و حسابی دیگه ای باهم داشتیم . این فیلم کمر منو سنگین کرده بود . طوری که خودمو جای هنر پیشه زن تصور کرده و دوتا کیررو توی بدنم احساس می کردم . دوساعت زودتر از روز گذشته خوابیدیم . موقع خواب سرمو رو سینه بابا گذاشتم و گفتم بازم میخوام مثل بچگیها تو بغلت بخوابم . اون وقتایی که کنارم بودی و دیگه هیچی نمی خواستم . انگار دنیا مال من بود .ا حساس امنیت می کردم .-عزیزم دیگه اونجوری دوستم نداری ؟/؟-چرابابا . چرا !شایدم بیشتر . اون موقع با احساس دوستت داشتم . حالا با عقل و احساسم . حالا عاشقتم هستم . الان تو هم پدرمی هم معشوقه ام ...گفتیم و گفتیم وگفتیم ومعلوم نشد که کی و چه طوری خوابمون برد...
ادامه دارد.

فرستنده:‌ نسرین (nasrin.t.73)

دوساعت نمی شد که طلاق گرفته بودم و دوسال هم نمی شد که ازدواج کرده بودم .هم خوشحال بودم و هم اعصابم خرد بود .اسمم فرشته هست و 20ساله بودم که با یک هنرپیشه 25 ساله ازدواج کردم .هنر پیشه از این نظر که یک فیلم به تمام معنا بود .حوصله ندارم زیاد در موردش صحبت کنم فقط خلاصه بگم که اعتماد خونواده امو جلب کرد و یک سال کشید تا خوب شناختمش .همجنس باز بود هم کون می داد هم کون می کرد .زن باز و دختر باز و جنده باز هم بود .فقط آدم نکشته بود که راستش اونم یه بار همچه قصدی داشت چون در مقابل اعتراضات من گلومو گرفته بود و با این که داشتم خفه می شدم ولم نمی کرد .به مرز دیوانگی رسیده بود.منم یه لگد محکم به کیرش زده وبا لگد دوم نقش زمینش کرده و زنگ زدم به پلیس که بیان ببرنش .پلیس تا ریخت و قیافه اشو دید دیگه سوالم نکرد واسه چی ؟ولی نون خور زیادی نمی خواستن و ولش کردن .شانس آوردم که این آپارتمان 100متری تو طبقه سوم یه 6 واحدی 3طبقه نزدیکای فلکه سوم تهران پارس مال خودم بود .مامانم قبل از عقد واسم خریده بود .باباش یعنی پدر بزرگم یکی از اون سر مایه دارا وخر پولدارای بازاری بود که با مرگش تمام سر مایه اش رسید به تنها بچه اش که مادرم باشه .مادرم نه زشت بود و نه زیبا وپدرم در عوض خیلی خوش تیپ بود که خیلی از دخترا عاشقش بودند .چون وضع مالیش خوب نبود به طمع مال و اموال از مادرم خواستگاری کرد و هر چه پدر بزرگ زرنگم خواست مانع شه به کت مامان یعنی دخترش نرفت که نرفت .پدرم یک کارمند ساده اداره برقه .اوایل که مامور شماره برداری از کنتورها بوده ده دوازده تا معشوقه پیداکرده بیشترشم زنای شوهر دار .بعدشم که پشت میز نشین شد به روش دیگه ای میرفت دنبال هوی و هوس خودش .بین اون و مامان همیشه جنگ و دعوابودواکثرا مامان قهر می کرد و می رفت خونه مامانش و پدر می رفت سراغش و می گفت که فقط اونودوست داره واین آخرین بارشه که به دنبال زن دیگه ای بوده ومامان هم بر می گشت خونه .این سناریوی تکراری تا حالا بیش از صددفعه تکرار شده بود .معمولا این قهرها چهار پنج روزی بیشتر طول نمی کشید .بابام 44سالش بود و مامان 40سال دو تا داداش دو قلوی بزرگتر از خودم داشتم که دو سال ازم بزرگتر بوده و اسمشونم فرهاد و فرشاده .اونا هم دست کمی از بابا نداشتند فقط مجرد بودند و دو سه تا از مغازه های به ارث رسیده پدر بزرگو توی بازار اداره می کردند .و خوبم از پسش بر میومدن .بگذریم بریم سر طلاق خودمون .از مهرم گذشتم و به هزار بد بختی ازش جدا شدم .مادرم به خاطر تنها دخترش که ته تغاری هم بود خیلی ناراحت بود حالا پدرو نمی دونم .از بس به فکر زن بازی بود که فکر نکنم یه گوشه ای از مغزشو واسه فکر کردن به من گذاشته باشه .دوست داشتم چند ساعتی را تنها باشم .حدود ظهر بود .حوصله غذا درست کردن را نداشتم .باورم نمی شد نجات پیدا کرده باشم .حالا من یک زن طلاق گرفته بودم .مردم نظر مساعدی راجع به یک زن مطلقه ندارن .در حالیکه یک زن شوهر مرده اعتبارش بیشتره .نون و پنیر و خیار و گوجه ای خوردم و یک دوشی هم گرفتم تا سبک بشم .کوسم پشمالو شده خیلی مو در آورده بود .راستش شوهر عوضیم یه سالی می شد که منو نگاییده بود .منم که از ون زنای هرزه نبودم که بگم به درک و دروازه کوسمو واسه هر کی باز کنم .شایدم اشتباه کرده باید تلافی می کردم .صورتم گرد و سفید سینه هام درشت با سایز 75 کون و کپلم بر جسته و موهای سرم نه بلند و نه کوتاه بود .خوشگلیم به بابام رفته بود .بر عکس داداشای دو قلوم شبیه مادرم بودند .چشام هم مثل چشای بابا فرزاد سبز روشن و خیلی هم خوشگل و وسوسه انگیز بود .راستی یادم رفت بگم اسم مامانم فروغه .یک برق درست و حسابی به اندامم انداختم .تراشیدن موی بلند کوس خیلی وقت منو گرفت .یک سال بود که سکس نداشته بودم .روی کوسمو مالیدم تا ببینم تا چه حد برقش انداختم .و آیا مورچه روش سر می خوره یا نه ؟که راستش دیدم خیلی خیس و چسبنده شده .فکرمو جای دیگه ای مشغول کرده ویکی از کتابای قفسه کتابو بر داشته رفتم روی تخت و مشغول مطالعه شدم .برام فرقی نمی کرد چی می خونم .می خواستم یه چیزی بخونم که خوابم بگیره .کتابی بود در مورد جن و زندگی اونا و جنسشون و این که چی می خورن و چی می پوشن .راستش به نو شته های این کتاب زیاد اعتقاد نداشتم .ولی اونجوری هام که خیلی ها معتقدن ,معتقد نبودم که همه اینا خرافاتن .هر چی باشه تو کتاب قرآن ما هم یه اشاراتی بهش شده .به کتاب آسمونی خودمون معتقدم ولی به این صورت که وارد جزئیات زندگی این مو جود بشن برام تعجب انگیز بود .نو شته شده بود که جنها میرن آسمون هفتم تو کار خدا فضولی می کنن و متو جه سر نو شت و آینده انسانها میشن .بعضی هاشون هم دروغ میگن .یه جا از وضع تغذیه اونا نو شته بود که از بوی گوشت و استخوان و سایر غذاها تغذیه می کنن .یه چیز جالب و عجیب و غریب دیگه این که نو شته بود در یکی از بادیه نشینها جنهایی هم بوده اند که با زنها رابطه سکسی داشته اند و در جاهایی دیگد مردهایی هم بوده که با جن رابطه جنسی داشته و ازش صاحب بچه هم شده اند .خوندن این چیزا به نظرم خیلی مسخره اومد .جن که جنسش از آتشه میگن به هر صورتی در میاد پس نطفه چه طوری بند میشه ؟اگه اسب و الاغ با هم جفت شن قاطر به وجود میارن لااقل هردو تا جسم دارن و از جنس حیوانن مگه میشه دو تا عنصر از دو جنس مخالف بچه درست کنن ؟تازه این مطالب هم شده خوراک بعضی از روزنامه های روز .اگه من جای اجنه بودم به این نو شته ها اعتراض می کردم .کتابو گذاشتم یه گوشه ای و چشامو بستم .راستش از شر شوهرم رضا خلاص شده بودم .و احساس آرامش عجیبی داشتم .نمیدونم به خاطر سکس جن با زن بود یا این که یک سالی که کس نداده بودم که ترشح زیادی لای پای خودم حس می کردم با دستمال کاغذی پاکش کرده چشامو بستم زری یکی از دو ستام که اونم وضعی مثل من داشت و از شوهرش طلاق گرفته بود می گفت که باید خیلی مواظب باشم اگه طلاق گرفتم چون همه با دید دیگه ای به این جور زنا نگاه می کنن .جوونا دو ست دارن اونارو بکنن .فکر می کنن زنای طلاق گرفته حکم جنده رو دارن .راستشم بعضی از این زنا خودشونم مقصرن که به اینا رو میدن .نمیدونم یه ساعت بود یا دو ساعت که به خواب رفته بودم یهو دیدم یه هو س شدیدی منو از خواب بیدار کرد خواب دیده بودم رفتم از یه بوتیک یا مغازه ای یک شورت زنونه بخرم فرو شنده اش مرد بود گفت خانوم اجازه بدین این شورتو خودم توی پاتون امتحان کنم .لختم کرد و کیر شو درآورد و باهام مشغول شد .سر کیرش به لبه کوسم چسبیده بود که از خواب بیدار شدم .نمیدونم چرا تمام تنم می لرزید .حیف شد زود بیدار شدم .کاش کیره می رفت داخل کوسم .یه چیزی مثل یک باد یا یک نسیم داشت وجود منو قلقلک می داد .واقعا اگه زنی به کیر خوردن و کوس دادن عادت کرده باشه خیلی سخته که نتونه یه مدت سکس داشته باشه .مردای زیادی بودن که حاضر بودن کوس منو رو هوا بزنن ولی تا به حال شخصیت و نجابت خودمو حفظ کرده و پیش خانواده و فامیل و در و همسایه آبرو داشتم .جز چند تا هویج و خیار چیز دیگه ای تو خونه پیدا نکردم .خیاراخیلی ریز بود .حال نمی داد .هویج ها هم زیاد دراز نبودند ولی یکی کلفتشو پیدا کرده پوست رو شو تراشیده و خوب با آب شستمش و گذاشتم توی کوسم .حالا دیگه حال اونایی رو که با خودشون همچه کاری می کنن می دو نستم .منم با اونا همدرد شده بودم .واییییی کییییرررمی خواستم .دلم تنگ شده براش .رضای دیوونه !زندگی منو خراب کردی .حالا من چیکار کنم .دوست ندارم جنده بشم .یعنی شوهر خوب پیدا میشه منو بگیره ؟اولش از خودم خجالت می کشیدم ولی یواش یواش عادت کردم .از ناله های خودم لذت می بردم اووووففففف من کیییررررررر می خوام .یک کییییررر درشت .یه لذت خاصی در تمام بدنم به وجود اومده همه جام یک برق گرفتگی خاصی داشت .انگار پنکه ای روی تنم قرار گرفته همه جام داشت باد می خورد .دیگه هویج هم دردی رو دوا نمی کرد .از تنهایی خسته شده بودم .ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود .سوار ماشین پژو 206 فیروزه ای خودم شده به طرف خونه پدری رفتم .یه خونه در بست و بزرگ طرف پاسداران بود .در اصل یک مجتمع یا مسکونی 3واحده بود که هر کدومشون 180 متر زیر بنا داشته و علاوه بر اون یه حیاط 250 متری هم داشت که پدر جان با پول مامان جان خریدتش و البته به اسم خودش .یک گوشه حیاط هم یک نیمچه استخری زده بودیم و بالای دیوار ها را هم طوری نور گیر گذاشتیم که هم همسایه ها ما را موقع شنا نبینن و هم فضای حیاط تاریک نشه .هوس شنا کرده بودم .کوچه دنجی داشتیم .با آب و هوایی سالم .شاید روزی صد تا آدم از این کو چه ما رد نمی شد .بر عکس این تهران پارس که سر و صدای ماشین دیوونه ام می کرد .دوباره شده بودم یک دختر مجرد .میرم ببینم بابا مامان چیکار می کنن .وقتی که به خونه رسیدم بابای خوش تیپ خودمو تنها دیدم .-دختر خوشگلم بالاخره اومدی ؟خیلی دلواپست شده بودم .ناراحت نباش همه چی درست میشه .تو اولین زنی نیستی که طلاق گرفتی شاید قسمتت این بوده .لباسای رو را در آورده و با یک تاپ و شلوارک کنار بابا نشستم .البته شلوارک که چه عرض کنم یک مایوی دو تیکه چسبون بود که هر کی می دید فکر می کرد که الانه که کون درشت من بخواد بپره بیرون مامان کجاست ؟نمی بینمش .-تو که اخلاقشو میدونی هر سه ماه در میون باید یه بار قهر کنه الان که وسطای تیر ماهه نوبت قهر تابستونیشه .-پدر جون میدونی که چقدر دو ستت دارم ولی مامان خیلی به گردنت حق داره .خودتو بذار جای مامان .ما زنا خیلی بد بختیم .اگه مامان یک صدم خیانتکاریهای تو رو داشت تا حالا نگهش می داشتی ؟به خدا طلاقش می دادی .تا کی می خوای به دنبال زنای دیگه باشی ؟منو ببخش بابا نمی خوام فضولی کنم ولی خجالت می کشم اگه یکی بهم بگه بابات اینجوریه .درسته این مسائل امروز برای بعضیها حل شده هست ولی ما تو خونواده خودمون نباید از این مسائل داشته باشیم .چقدر دل مامانو درد میاری ؟خدارو خوش نمیاد .بازم رفته خونه مامان بزرگ .نه ؟-آره تو که خوب اخلاقشو می دونی .بابا یک ربدو شامبر جیگری خیلی خوشگل تنش کرده و شبیه هنر پیشه های جذاب خارجی شده بود .بیشتر دو ستام وقتی منو با اون می دیدن فکر می کردن برادر بزرگمه.-بابا به من قول بده دیگه دل مامانونمی شکنی .سرشو که پایین انداخته بود با دستای خودم بالاش آورده و توی چشای خوشگلش نگاه کردم -به من قول میدی که دیگه بهش خیانت نکنی ؟یک لحظه چشمانم تار شد و احساس کردم یکی از مویرگهای یکی از چشام تر کیده ولی در جا به وضعیت عادی بر گشتم .دوباره چشم به چشمان پدر دو ختم .خدای من تمام و جودم پر شده بود از کلمات اندیشه پدر در آن لحظه .یا شاید هم تصور من غلط بود.پدر داشت با خود فکر می کرد بیچاره دخترم خیلی وقته که از عشقبازی محروم بوده و.حالا هم که و ضعیتش اینجوریه .عجب گوشتیه دختر من !یعنی راضی میشه با من سکس داشته باشه ؟اگه بتونم فرشته رو بکنم دیگه دنبال هیچ زن غریبه ای نمی رم .سرم را بر گرداندم تا این اندیشه ها را که مثل یک کلام و از اندیشه پدر به اندیشه من راه می یافت نشنوم .مثل این که خیالاتی شده بودم پدر عاشق گاییدن دخترش باشد ؟یعنی چه ؟این چیز ها را یکی دو بار در داستانهای سکسی خوانده بودم و گاهی هم در صفحه حوادث روز نامه ها همچین چیز هایی نو شته شده بود ولی جنبه عمومیت نداشت .تازه مگه چاقو دسته خودشو می بره ؟رفتم یه لیوان آب خوردم و بر گشتم .دو باره چشام به چشای با با فرزادم افتاد .این بار دیگه مویرگ چشام نترکید .فقط یه ثانیه تار شد و خوب شدم .بازم افکار در هم به سراغم اومدن .پدر داشت با خودش فکرای منفی می بافت .میشه یه روزی کیر کلفتمو بذارم تو کوس دخترم باهاش حال کنم .به گردنش حق دارم .با همین کیر بهش زندگی دادم .اینقدر که حق دارم ؟دوباره سرمو انداختم پایین ....نه من اشتباه می کنم .پدر از این فکرا نداره .این از خیالات خودمه .واقعا دوست داره دختر خودشو بکنه ؟منی که تو بچگیها سرمو می ذاشتم روسینه اش و با نفسهای اون می خوابیدم ؟منی که هر وقت از بیرون میومد به دستاش نگاه می کردم تا ببینم چی برام آورده ؟هیچوقت دست خالی نمیومد .منو بیشتر از همه دو ست داشت .هر وقت مامان قهر می کرد و می رفت این من بودم که پیش بابام می موندم .راستش منم اونو از هر کس دیگه ای تو این دنیا بیشتر دو ستش داشتم .نه من دیگه قاطی کردم .یعنی من دو ست دارم که تو سط بابا فرزاد گاییده بشم ؟و این افکار به سراغم میان .؟بازم به چشاش نگاه کردم .این افکار وقتی به سراغم میومد که نگاه من و اون به هم دوخته می شد .این بار این افکارو خوندم ...فرشته به من نگاههای عجیبی میندازه .اگه قلقشو بگیرم به من راه میده ؟برم رسیور را روی یک کانال سکسی روشن کنم ببینم عکس العملش چیه ؟اگه دیدم سر و صدا می کنه ازش عذر خواهی می کنم اگه هم خوشش بیاد اووووففف اوووخ جوووون کیرررم داره شق میشه دخترم به دادم برس ...این بهترین موقعی بود که ببینم پدر چیکار می کنه و آیا این افکار زاییده توهم منه یا واقعیت داره ؟تلویزیون روشن شد و صدای آخ وواخ و صحنه های سکس و عشقبازی مرد و زن ...من مات مانده بودم .به جای پر خاشگری به پدر .خیره به تلویزیون نگاه کرده به این فکر می کردم که پس تمام آنچه را که در چشمان پدر می خواندم واقعیت داشته زاییده خیال نبوده است .درست یک لحظه به چشمان بابا فرزاد نگاه کردم اونم نگاهشو به نگاه من دو خت .این بار اینارو خوندم ...چرا فرشته هیچی نمیگه ؟خوشش اومده یا بدش اومده ؟واسه چی منو توی خماری گذاشته ؟بیشتر از این موندن تو این فضارو جایز ندونسته و به طرف دستشویی رفته های های گریستم .خدایا چقدر بد بختم .این چه نیروییه که در من به وجود اومده ؟من که مرتاض هندی نیستم .تازه مرتاضهام فکر نمی کنم همچین قدرتی داشته باشن .پدر ..!پدر !چرا ؟!آخه چرا ؟!چرا راجع به من این احساسو داری ؟یعنی دخترتو فرشته شیرینتوبا یه جنده عوضی گرفتی ؟من بیام به پدرم کوس بدم ؟می میرم و همچه کاری نمی کنم .از دستشویی بیرون آمده و قصد رفتن به خانه را داشتم .دیگه نمی تو نستم یک لحظه هم تو چشای بابا نگاه کنم .پدر جلومو گرفت .عزیزم چی شده ؟اشتباهی زدم اون کانال .منو ببخش .مقاومت کرده و با سر و وضع نیمه لختم قصد گریز داشتم اما پدر به شدت در آغوشم گرفته عذر خواهی کرد .نمی دانست که من به خاطر فیلم سکسی نیست که از او دلخورم .ناراحتی من به خاطر افکاریست که در سر بابا بوده و من با قدرت عجیب چشمانم به راز درونش پی برده بودم .زور دست و پا زدن و دویدن را هم دیگر نداشتم .سرم بر سینه بابا فرزاد قرار داشت .یک بار دیگر نگاهم را به نگاهش دو ختم ....بیچاره فرشته !شهوت دیوونه اش کرده .دوای دردش لای شلوار منه و خودش خبر نداره .یه دستشو گذاشت لای موهای سرمو نوازشم کرد .با همه افکار پلیدش بازم توبغلش احساس آرامش می کردم .کیر شق شده اش از پشت ربدو شامبرش قلقلکم می داد .زار زار در آغوش پدر اشک می ریختم .اشکهایم را پاک کرد و صورتم را بوسید .دیگر به چشمهایش نمی نگریستم .او را به جای مردی غریبه تصور می کردم تا شاید درد کمتری احساس کنم .این تصور هوسم را زیاد کرده مدتی با خودم کلنجار رفتم تا خود را قانع کنم که حرف دلم را به اوبگویم .-بابا تو یه احساس خاصی به من داری ؟!...

ادامه ...

فرستنده:‌ نسرین (nasrin.t.73)

از وقتي هشت سالم بود دوست داشتم شوهري مثل بابام داشته باشم خوش تيپ وخوش زبون هيكل درشت و مردونش وسوسه ام ميكرد تو آغوشش گم شم بابايي خودم آچارفرانسه بود و واسه هرمشكل و هر سوالي پاسخي داشت هروقت خونه بودآرامش وامنيت برقرار بود من تنهادخترش بودم هميشه تو آغوشش يا روي پاهاش بودم دبستاني بودم هر شب به بهانه كابوس ديدن اتاقم را ترك ميكردم ميرفتم مابين مامان بابا تا بغلم ميكرد به خوابي خوش ميرفتم خوب حس سكسي ياجنسي در كار نبود ولي يك مزه شيريني داشت بوسه هاش كه هنوز يادمه شانزده سالم بود همه از رشد متعجب بودند اندامم عين زنهاي جوان شده بود در جبهه منزل تصورات كودكي فراموش نشدندكه هيچ بيچاره مادرم رابه چشم رقيبي ميديدم كه موقتاعشقم راتصاحب كرده بود ومن سرباز جوان وتازه نفسي بودم كه مسلح به چهره واندامي فوق العاده زيبابودم دردبيرستان پدرم درميومد تا شاگرد ممتاز بشم ومثل سابق خودمو پرت كنم تو آغوش بابايي دست از پا خطانميكردم جواب هيچ پسري رونميدام شيكترين آرايشهاولباسهارا انتخاب ميكردم تابراي روزموعودكارم راحت تربشه مثل گرگ گرسنه دنبال فرصت بودم كه بر سرطعمه خراب بشم

****

باد و باران زوزه ميكشيد گويا ميخواست بگه پاييز امسال باكسي شوخي نداره تشويش عجيبي داشتم مامان وداداش كوچولوم خونه مادربزرگم بودندمن بودم كه باحداقل لباس روي كاناپه ولوبودم وتصاوير سكسي تلويزيون كه خودمو بابايي را توشون تصورميكردم بابايي اتاق خودش بود ميدانستم از نبود مامان خوشحاله و بساط عرق خوريش پهنه اينجورمواقع دوست نداشت كسي مزاحمش باشه ساعت دونصفه شب بودكه دراتاقش باز شدميخواست ازپله هابيادپايين تعادل نداشت كمكش كردم روي كاناپه بشينه چشاش بازنميشد گاهي باصداي بلند ميخنديد و ميگفت زياده روي كرده ميگفت خيلي حال خوبيه تيناميخواي امتحان كني بطري راازدستش گرفتم وسركشيدم سوختم ودم نزدم گفت تينا توخيلي باحالي خوش بحال شوهرت كلم داغ شده بود بي اختيارحرف ميزدم بابايي خيلي دوستت دارم تو بهترين مرد دنيايي ميخوام بهت حال بدم بندكرستم راجر دادم وسينه هاي برهنه مو گذاشتم جلو دهنش ازجاش پاشد داد زد پاشو گمشو توي اتاقت بي شعور تعادلش به هم خورد ولو شدكف اتاق برهنه شدم كامل روش درازكشيدم من زنتم مينا تنم ميخواره نذاشتم حرف بزنه واي لباش چقدرداغ بود گفت نه ميناازعرق بدش مياد تو كي هستي گفتم توبهم عرق دادي اگه منو نكني ميرم توكوچه به همه ميدم دستش لغزيد رو كونم جون چه خوب ميماليد ميزدبه باسنهام و صداش تواتاق ميپيچيدنشستم روصورتش كس وكونموگذاشتم تو دهنش هرليسي كه روي چاك كسم ميكشيدميمردموزنده ميشدم شاشيدم روي صورتش گفت اين چي بودميناچقدر شوره چيزي نيست عزيزم آب كسمه ميدونستم دروضعيتي نيست بتونه حركت كنه خودم شلواركش رودرآوردم وكيركلفتشوكردم تودهنم هرجورخواستم كيرشوخوردم سير بشونبودم كيرش كامل سيخ شده بود خودشم راه افتاده بودكونموانگشت ميكردلمبرهاموبادست بازكردم وآرام نشستم روكيرش سرش رفت تووهمو نجوري روكله كيرش بالاپايين ميكردم كه نيم خيزشددرازم كردوخوابيدروم كيرشوتانصفه فرستادتوكونم كه جيغ كشيدم بيرون كشيددوباره كونم گذاشت امااينباربشدت تلمبه ميزدسفت چسبيده بودبهم ازگرماي بدنش داشتم ميسوختم ريزش مايعي داغ راتواعماق وجودم حس كردم ازشدت لذت داشتم ميمردم چشام بسته شدشل شدم بعدشروع كردم به لرزيدن بادستش كسمو ميماليد دستشو كامل خيس كردم

نوشته: تینا

توی آشپزخونه داشتم ظرفارو می شستم که بابا اومد تو آشپزخونه، روی میز ی بشقاب میوه بود که بابا ی خیار برداشتو شروع کرد به خوردن، صدای گاز زدنش میومد، ولی بیشتر از اون صدا ی نگاهی سنگینیو حس می کردم، بابا پشت من ایستاده بودو تکون نمی خورد، میتونستم اینو احساس کنم که بابا به من نگا می کرد، ولی از همه مهمتر این که به کجای من نگا می کرد، خب مشخص بود که داشت به کون حوشکل من نگا می کرد، من اون روز ی شلوار پارچه ای مشکی که فوق العاده تنگ بود پوشیده بودم و ی تاپ صورتیم تنم بود که تا بالای نافم بود، خیلی دوست داشتم بر گردمو بابا رو نگا کنم ببینم به کجا دقیقا داره نگا می کنه که همون موقع بابا چسبید به منو گردنمو بوس کرد، رنگم پریدو ترسیدم، صورتشو گذاشت روی گردنمو بو می کرد، همون لحظه بود که یکی از دستاشو رو قمبولم احساس کردم، بابا کف دستشو رو ی قمبولام گذاشتو شروع کرد به نوازش کردن کون من، چه حس خوبی داشت، من که همیشه منتظر این موقعیت بودم شروع کردم به خندیدن، بابا دستشو از رو کونم برداشتو دو دستی دوتا ممه هامو گرفت و بهم گفت ریحانه بابا فکر نمی کردم ی همچین کونی داشته باشی، من خوش هیکل و لاغر اندامم، یکم جثه کوچیکی دارم و اون چیزی که تو بدن من از همه نمایان تره کون قمبل و خوش فرمی که دارم، خب اون روزم چیزی که چشم بابا رو گرفت همین کون خوشکل من بود که تو شلوار تنگم خوب کیر بابا رو بلند کرده بود، چون به من چسبیده بود کیر شق کردشو رو کونم احساس می کردم که انگار تکون می خورد، بابا گفت می خوام ی حال اساسی به کونت بدم، دوست داری بابا؟ من با صدای مظلوم و آروم گفتم اره بابا دوست دارم، من 21 سالمه و از تو خواهرام از همه کوچیکترم، منو یکی دیگه از خواهرام تو خونه هستیم و بقیه شوهر کردن، اون یکی خواهرم کون بزرگتری نسبت به من داره ولی بابا همیشه کون منو پسندیده، بابا ممه هامو سفت می مالید، منم که دردم میومد فقط می تونستم آخ بگم و بابا قربون صدقم می رفت، دستشو برد زیر تاپو ممه هامو دوباره گرفتو دوباره سفت می مالیدشون و گردنممو بوس می کرد، یکی از دستاشو در آووردو و کونمو از رو شلوار می مالید، منم از شدت لذت چشمامو بسته بودمو فقط می گفتم آی آی اوم آی بابا اوم ....
بابا منو برگردوند رو به خودش و تازه چشم تو چشم همدیگه شدیم، با دست چونمو داد بالا و لباشو گذاشت رو لبام، شروع کرد به خوردن لبام، آب دهنمو می مکیدو لبامو کامل می کرد تو دهنش، صدای ملچ مولوچ لب دادنمام تو آشپزخونه پیچیده بود، لباشو از رو لبام برداشتو تاپمو داد بالا، ممه هام افتادن بیرون و بابا بدون معطلی هر دوشو گرفت کشید بالا و سر یکیشو کرد تو دهنش، مثل ی بچه که پستون مامانشو می خوره اونم داشت پستون دخترشو می خورد، اونقدر سفت می مکید که صدای آخ آخ گفتن من فضای آشپزخونه رو پر کرده بود، بابا هل شده بودو نمی دونست دقیقا می خواد چیکار کنه، منو برگردوند سمت میز و خمم کرد روی میز، نشست پشتمو شلوارو شرتمو با سرعت تا زیر قمبولام کشید پایین، معلوم بود که حسابی حشری شده بود، دو تا بوس به کونم کردو لای کونمو از هم باز کرد، سرشو کرد لای کونمو من احساس کردم که سوراخ کونم خیس شد، بله بابا داشت سوراخمو لیس می زد، من قلقلکی می شدمو می خواستم کونمو بکشم کنار که بابا با دستاش سفت گرفته بودو نمی ذاشت، کم کم رفت پایین ترو رسید به کوس کوچولوم، خوردن کوسم انگار بیشتر بهش حال می داد، شروع کرد به خوردن کوسم، زبونشو می کرد لای کوسمو با لباش کوسمو میمکید، تمام بدنم می لرزیدو ی حس خیلی خوبی داشتم، هرچی بیشتر می خورد میلم به دادن بیشتر می شد، یشتر احساس نیاز می کردم به ی کیر کلفت، بابا بلند شدو با کف دست محکم زد به قمبولم، منم از درد ی آخ بلند گفتم ولی انگار بابا قصد داشت منو بزنه، دوباره زد به قمبولمو این کارو مرتب تکرار کرد، یکی به این قمبولم می زد یکی به اون، منم دردم میومدو می گفتم بابا نزن درد داره آخ آخ آخ آخ.....
ولی بابا این کارو دوست داشت و حسابی منو زد، اونقدر زد که قمبولام سرخ سرخ شده بودن و می سوختن، بهم گفت بلند شو و دوزانو بشین روی زمین، اینکارو کردمو بابا شلوارشو کشید پایین، کیر بابا اونقدر بزرگ شده بود که داشت شرتشو پاره می کرد، تا شرتشو کشید پایین ی کیر کلفتو سفید مثل فنر پرید بیرون و ی چندتا تکونی خورد تا ایستاد، بابا گفت بخور عزیزکم، کیر بابا رو گرفتمو کردم تو دهنم، شروع کردم به خوردن کیر بابا و بابا هم دستش تو موهام بودو نازیم می کرد، سر کیر بابا واقعا خوردنش لذت داشت، بابا هم هر دفعه ای ی آهی می کشید ، بابا نذاشت بیشتر از این کیرشو بخورمو از زمین بلندم کرد، بدون اینکه ذاره شلوارمو بکنم دوباره منو خم کرد روی میز، یکم سوراخ کونمو خیس کردو انگشتشو کرد توی کونم، انگشتاشو با سرعت عقب و جلو کرد در آووردشون، بعد دوباره با کف دست به قمبولام زدو سر کیرشو گذاشت روی سوراخ کونم، آروم فشار می دادو من از درد داد میزدم، اونقدر هل بود که به فکر سوراخ دخترش نبود، بدون اینکه سوراخمو باز کنه میخواست کیرشو بکنه توش، اونقدر داد زدم تا بلاخره سر کیر بابا رفت توی کونم، ی دردی تو کل کونم پیچید، کم کم کل کیرشو کرد تو و دوباره تا سرش کشید بیرون، اینکارو مرتب انجام داد تا سرعتش بیشتر شد، دیگه دردم کمتر شده بود داشتم کم کم لذت می بردم از کون دادن، بابا پایین کمرمو گرفته بود تلمبه می زد، شکمش می خورد به قمبولامو صدا می کرد، صدای آه و نالم تو خونه پیچیده بود، آه آه آه آه اوم آی بابا آی آه آآآه آآآآآآآآآه اوووووم آآآآآی بابایی آی.........
بابا همین طور که منو می کرد کلی فحش بهم می داد انگار نه انگار که دخترشم، می گفت اونقدر می کنمت که بمیری، یا ازم می پرسید با ی دختر کونی باید چیکار کرد؟ وادارم می کرد که بلند بگم باید کونش بذاری، یا وادارم می کرد که بلند بگم بابا بیشتر بکنم یا دارم گاییده می شم یا کونم بذار و از این قبل حرفا، این حرفا بیشتر حشریش می کرد، تو همین حین بود که کیرشو سریع کشد بیرون و ی دادی زد و آبش پاشید روی قمبولام، گرمی آب کیرشو حس کردم، ی آهی کشیدو از رو میز بلندم کرد، برگردوند سمت خودشو ی لب آبدار ازم گرفتو بهم گفت ببخشید عزیزکم که اذیتت کردمو بهت دری وری گفتم، بعد بهم گفت برو ی دوش بگیر تا بعد من برم، اون روز ی دردی رو تو کونم احساس می کردمو ی چند ساعتی سوراخم می سوخت.

نوشته:‌ ریحانه جون

همزمانسازی محتوا