شما اینجا هستید

اروتیک

اِروس

روزی که خط عابر پیاده را می کشیدند فرهود مجبور شد از کنار کارگران سریع عبور کند تا به در کافه برسد . کارگرها زیر نور آفتاب اول صبح کار میکردند که انگار اینچنین بود که سال هاست که زیر این نور ایستاده اند . خط می کشند . دادو بیداد میکنند . بلوار را رنگ میکنند و همیشه لحظه در همین نور خورشید اول صبح که نه میسوزاند و نه آنقدر گرم است برایشان توقف میکند ، یا یک دور معکوس میخورد همیشه و آن هارا در آن ساعت از صبح ،قلمو به دست روی خیابان ها مشغول کار تثبیت میکرد برای ابدیت . فرهود در کافه را که باز کرد پاهای عریان صندلی ها به چشمش خورد که یک لحظه حالش را انگار بهم ریخت .

داستان سکسی:

لکاته

دستمو گذاشتم پشت گردنش و با يه دست ديگم بازوشو گرفتم، كشيدمش سمت خودم
چند ثانيه زل زدم تو صورتش، لباى قشنگى
اما چشماش....
ميگن ميشه انعكاس روح هر كسو تو چشماش ديد
يه حالت كدر و غبار گرفته داشتن، نگاهش بى حالت بود
نه خوش حال، نه غمگين
....
ياد چشماى اون افتادم، يه برق خاصى داشتن، پر از اميد بودن
هر بار كه تو چشماش نگاه مى كردم يه خوشى عجيبى توى وجودم احساس مى كردم

از اين كه داشتم تو چشمايى نگاه ميكردم كه مال اون نبود، عصبانى شدم
از اين چشماى غريبه چندشم مى شد

داستان سکسی:

کس کشیدن

همه با هول های حرفه ای سوار اوتوبوس خط 13 شدند. میله های اتوبوس جای خالی نداشت. همه ی صندلی ها نصیب مو سفید ها شده بود. در آن شلوغی یک نفر که تشنه ی گرمای زیر پتو بود، کونِ انسان را انگلک کرد. بی آنکه پشت سرش را نگاه کند روی میله ها دنبال جای خالی گشت. میانه های راه میله های اتوبوس خلوت شد و یک صندلی کنار پنجره پاهای خسته اش را وسوسه ی نشستن کرد. کنار پنجره نشست و از پشت شیشه ی کثیف و مات به آن سوی خیابان نگاه می کرد. زنی را دید که با چادر مشکی و مقنعه ی چانه دار نان به دست از عرض خیابان رد می شد.اولین بار او را کنار چنین زنی دیده بود.

داستان سکسی:

خاطرات هوسناک (1)

حرارت تنش میون دستای مردونه ی من..لیز خوردن بدن نرم و لطیفش تو آغوش من به خاطر رطوبتی که از عرقمون بود..حس خوب حرکت ناموزون دستش که کمرم رو لمس میکرد..و بالاخره لذت بی حد یکی شدنمون..همه ی اینها به کنار..وقتی که روی دوتا دستام که به کنار دوتا پهلوش تکیه گاهم کرده بودم و از آغوشش یکم فاصله گرفتم اومدم بالا تو چشمای خمار و پراز شهوتش نگاه میکردم که ..که عشقم داره ازم لذت میبره..آتیش شهوتمو که با عشق و محبتش حالا وجودمو دربر گرفته بود شعله ورتر میکرد.
پاهاشو دور باسنم حلقه کردو به خودش فشار میداد و این باعث میشد من آرومتر و عمیقتر باسنمو عقب جلو کنم...

داستان سکسی:

نور سرد روی کف کافه

روی خیابان مولوی باران به شدت می بارید . تمام گذرگاها پر از آب بود . خیابان هردقیقه خلوت تر می شد . دکه ی روزنامه فروشی سریع روزنامه هایش را اول باران جمع کرده بود و به داخل دکه اش پناه برده بود . مغازه دارهای دیگر هم بسته بودند و با ماشین هایشان خیابان را ترک کردند . فرهود پشت در کافه ایستاده بود و بیرون را تماشا می کرد . باران هر لحظه بیشتر می شد . نفس های داغش روی شیشه ی در نقش میبست . اما زود محو میشد . دمای داخل کافه مطبوع بود. یک چراغ روشن بود . چراغی در انتهای سالن تقریبا روی آخرین میز . همه کافه را ترک کرده بودند . چندتایی از صندلی هارا برگردانده بود روی میز های جلویشان .

داستان سکسی:

پرده توری اتاق خواب

پنجره تراس نیمه باز،پرده تور رها در باد،صدای ماشین هایی که از خیابان میگذرند و سکوت خانه ،سکوتی غریب و آرام .
افتاده ام روی تخت ،کفش در پا ،پکی میزنم به سیگاری که در سستی انگشتانم غریبی میکند و چشمانم را میبندم ... تمام زندگی ام ،لحظه های سگی ،عشق های یک شبه و....همه و همه در مقابلم ایستاده اند و در پس همه آنها اوست .فقط او .با منی که جز سایه ای سیاه چیزی ازم نمانده است ...
صدای خنده هایش به گوش میرسد ...انگار همینجاست .

داستان سکسی:

یه روز بعد از ازدواج

تو خواب و بیداری بودم که احساس کردم لبام داغ شده تا چشمامو باز کردم باهاش چشم تو چشم شدم از رو تخت غلت زدمو پریدم پایین جوری که سرم خورد به میزارایش بغل تخت توجهی نکردمو سریع از اتاق دویدم بیرون خندید و اومد دنبالم گفت چته چرا میترسی

داستان سکسی:

يك فرشته نجات ، يك عجوزه پير

ساچمه پولوي سگي را كه كوفت كردند بساط عرقشان را پهن كردند. من چپيدم كنج ديوار و يك سيگار آتش زدم ، با تماشاي آدمهاي بيچاره و درب و داغان و از ياد رفته حال خوشي به آدم دست نميداد ، انگار نه انگار كه يكيشان امروز از طبقه چهارم زمين خورده بود و مغزش از دماغش بيرون آمده بود. فقط پيك بعد پيك ميريختند و يك آروغ پشتش . سه تا لر بودند و يك افغاني ، به من هم تعارف زدند ولي نخوردم و نماز خوان بودنم را بهانه كردم. نميخواستم فردا كور از خواب پا شم. نه نانشان را ميخواستم نه الكلشان را! همين كه با چندرغاز جاي خواب بهم ميدادند خودش خيلي بود.

داستان سکسی:

خاطره ای از یک مرد اون کاره

کاکتوس نام مستعار مردی بود که در چند تا از محله های تهرون تن فروشی می کرد. خسرو کاکتوس این حرفه شریف رو از سن 32 سالگی شروع کرد. تا قبل از اون موقع تو یه کافه گارسون بود. این آخریا شیک ام درست می کرد. اما زد و یه روز شهرداری از سر شکمش هوس کرد اونجا تونل درست کنه. این بود که سیمین بری رئیس بیوه کافه عذرشو خواست. چاره ای نداشت واگرنه خودشم می دونست که دیگه گارسونی مثل خسرو نمی تونست پیدا کنه که هم کافه رو براش روبه را کنه هم بعضی وقتا جای شوهر اون زن بهش لذت بده. اون زمان تنشو برای دلش می فروخت. یعنی دلش به حال بیوه زن سوخته بود. نمی خواست با این سن وسال بیفته دنبال پسر بازی.

داستان سکسی:

شب گاییده نشدن من

سلام من آنا هستم. یادم میاد پاییز 87 بود که رفته بودم پیش دوستم سوگند که تو شهرستان دانشجو بود و یه خونه نقلی داشت. دم غروبی فرزاد دوست پسر سوگند زنگ زد و بهش گفت که شب رو بیاد اونجا. سوگند گفت فرزاده میگه شب رو بیایین اینجا تو هم میای؟ من اولش خوشم نیومد نمیخواستم آرامش دونفرمون بهم بخوره اما وقتی اصرار کرد گفتم باشه.

داستان سکسی:

خط خونی

با سلام
خواننده گرامی
این داستان واقعی نیست
پس چرت پرت ننویس که دروغه و فلان
خواهشمندم فحش الکی هم ندید
...
چشماشو بست
یه برق از گذشته
یه بدن
بوی عطر زنونه بینیشو پر کرد
و بعد به یاد آورد
اون روز هم ذهنش مشغول بود
تو حالت خلسه بود
هیچ صدایی رو نمیشنید
حتی صدای برخورد دو جسم سنگین به همدیگه رو
حتی تکون شدیدی که خورد رو احساس نکرد
تق تق تق
-این دیگه صدای چیه
تق تق تق
-اون تو داری چی کار می کنی؟
صدای مادرش بود
_چی؟
_میگم تو حموم داری چی کار میکنی؟

داستان سکسی:

هنوز به زمین برنگشته ام

هرچند قبل از اینکه بخوام بشینم روش کیرش رو خورده بودم و با کلی لذت دقایق زیادی ساک زده بود اما وقتی سر کیرش رو گذاشتم دم سوراخ کونم و خواستم بشینم روش سوزش و دردی توی تنم پیچید که نتونستم طاقت بیارم و خودم رو کمی کنار کشیدم . کیرش رو دوباره توی دست گرفتم . انگشتهام رو که دور کیرش حلقه کرده بودم به هم نمیرسید . دستی به سر کیرش کشیدم و نرمی اون رو با کف دستم احساس کردم. کمی دستم رو خیس کردم و به سر کیرش مالیدم . دوباره روی اون نشستم . سر نرم کیرش اروم سوراخ کونم رو باز کرد . کمی پایین رفتم و سر کیر آروم داشت میرفت توی کونم.

داستان سکسی:

عشقم رو اغفال کردم

کنار ساحل دراز کشیده بودم شنهای داغ آفتاب داغ روغن گارنی گولد شاین برای طلایی کردن پوست برنزم، تمام مدت به جشن عروسی که پیش رو داشتیم فکر میکردم و میخواستم بین دخترا بدرخشم. من قدم ۱۶۴ وزنم۵۵ و لبای قلوه ای و چشمای قهوه ای با موهای فندقی با لایت های خیلی محو و بینی کوچولو روی هم رفته قیافم بد نیست ولی چیزی که تو صورتم جذابم میکنه برق دائمی چشمامه
میدونستم شوهر خواهرم یه عموی ۳۴ساله داره که آمریکا زندگی میکنه دندون پزشکه و همسرش دو سال پیش که اومده بوده ایران مسافرت ، تو یه تصادف فوت شده و ایشون دو سال مجردن.

داستان سکسی:

بانوی رنگ ها

من خاطره تعريف نمي کنم.. حتي در مورد سکس هم صحبت نمي کنم.. فقط داستان ميگم.. داستان!! سکس و خيلي چيزاي ديگه! داستان و البته کي مي دونه؟ شايد بعضي ار اين ها اتفاق افتاده باشن..

بانوي رنگ ها

داستان سکسی:

دستی که مانتومو برد لای کونم

بعضیا با نگاه ارضاع میشن اونم از نوع اول عده ای با لبخند وعده ای مثل دهه 40 با دادو بیدادهای مردشون (جذبه) فقط از تو فرو میریزند و اماده سکس میشن حتی توی حیاط یا وسط روز تو خونه های شلوغ ومردهای بی احساس اینو بحساب ترس میذارند واگه با زنش تا شب سکس نکنه اون زن یواش یواش از دلمرده میشه اگه دور وبرمون را نگاه کنیم میبینیم که مادر همه ماها اگه یکماه هم بابامون نباشه خم به ابرو نمیاره شاید شبها بیحوصله بشه اما از بس کار کرده میگیره میخوابه اما نوع دوم تماس با دست که از مهمترین قسمتهای ارضا شدنه مخصوصا تماس دست بیگانه مثلا تو پاسازهای شلوغ این اتفاق خیلی پیش میاد که امکان داره همون جا کلی اب از

داستان سکسی:

آزادی،اسلامیت،جمهوریت و باقی قضایا

داخل یکی از نشست های دانشجویی پرشمار و شلوغ دانشگاه شده بودیم . من و یکی از دوستانم. با کمی تاخیر رسیده بودیم و صندلی ها همه پر شده بود. گوش تا گوش. کنج تا کنج تالار اجتماعات جمعیت نشسته بود. دختر و پسرهایی که اعتراض داشتند. ناراضی بودند آزادی می خواستند و دنبال یک جور گریز می گشتند. دو یا سه نفره در حال صحبت بودند و گه گداری به سخنان سخنران هم دقت می کردند. منتظر بودند تا در فرصتی مناسب بنا به ضرورتی دست بزنند جیغ بکشند یا یار دبستانی بخوانند و چوب الفی را که بر سرشان بود به مبارزه بطلبند.

داستان سکسی:

اون

تو فکر بودم، فکر بدبختیام، کارای عقب مونده و زندگی‌ سگی‌ که از صبح تا شب روزی ۱۰۰ بار دهنمو سرویس میکرد. خستگی‌ و کوفتگیو تا عمق وجودم احساس می‌کردم که باعث میشد ساعت‌های متوالی یجا بایستم و آدمارو نگاه کنم.

داستان سکسی:

شب امتحان

"در اتاق رو آروم می بندی و همه ی سوراخ سنبه ها رو چک می کنــی که مبادا يــــه روزنه ی لعنتی وجود داشته باشه و لو بری ! هرکی هم صدات کنه ميـگی بابـا من فردا امتحان دارم !! شلوارت رو يواش يواش ميخارونی. يه دست ميره زير همون که اسمشو نمی برم و يه دست ديگه از بالا شـروع می کنه به نـوازش کردنش ! همچين با اشتياق زل زدی به صفحه تلويزيون که انگار مثلا داری سفر انسان به کره ی ماه رو نگاه می کنـی.

داستان سکسی:

گمشده در غبار جنسی

از پنجره به بیرون نگاه میکنم...چقدر تلخه این زندگی...این عبور مرورهای مضحک...به پیاده روه خیره شدم ...زنها و مردها....در حال حرکت هستن...ارام و گاهی تند تر از فریاد....اما براستی این تندی چیست ؟ براستی این چرخ دوار حول و قوه ی چه چیز میگردد ؟ این زنان؟ این مردان؟ دنبال چه چیز هستن؟ دنبال خالی کردن خود نیستن؟ ایا انها سخت به دنبال چشیدن لذت از هم نیستن؟ ایا انها وقتی به چشمان هم خیره میشوند لحظه ایی به فکره خالی کردن خود نمی افتن؟

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در RSS - اروتیک