زن داداش

سلام من آتیلا 25 سالمه . . .
یه چند وقتیه دارم خاطرات شما رو میخونم یهو به سرم زد یه خاطره که چند ساله با خودم نگهش میدارم واسه شما هم بگم .
یه داداش دارم که 4 سال از من بزرگتره .
داداشم یه مغازه ی بوتیک داشت که من هم باهاش کار میکردم یه یک سالی با هم بخوبی کارمون گرفته بود و کار میکردیم البته داداشم زیاد درب مغازه نبود گاهی هم زنش ( مائده ) میومد به من داخل مغازه کمک میکرد یا ازمغازه خبر میگرفت دو سال گذشت که دادشم کم کم اجناسی رو که میرفت چک میداد میخرید داشت برگشت میخورد و تلفن خوردن مغازه شروع شد و داداشم هم که زیر فشار چک ها بود فراری شده بود .
یه پرش بزنم بگم : که قرض ها شو دادو البته با آبرو ریزی که به خاطره همین کار چند سالی رو واسه کار رفت شیراز ( مغازشو جمع کرد ) !
اوایل به مائده زنگ زیاد میزد و پول براش میفرستاد که کم کم ارتباطش کمرنگ تر شد اینم بگم که مائده پزشکه .
حوصلتون رو سر نیارم . . .
یه شب ساعتای 10 بود که مائده اومد خونه ما واسه خواب یک ساعت گذشت همه خوابیده بودن هر کسی تو یه اتاقی بود .
منم که داشتم با موبایلم اس بازی میکردم با دوست دخترم دیگه اس ها رو کشیده بودیم به سکس که داشتم دیوانه میشدم به هم شب بخیر گفتیم و اون خوابیدو منم داشت آب شهوتم ازم میریخت یه دفعه کارای شیطون مائده اومد تو ذهنم با اون کون بزرگش که وقتی مانتو میپوشید مانتو میخواست پاره بشه از حجم زیاد کونش .
نیم ساعت چهل دقیقه ای بود داشتم فکر میکردم که چیکار کنم و از ترس خیس عرق شده بودم که یه وقت اگه اشتباه بکنم دیگه کارم تمومه . . .
هی میرفتم درب اتاقم و باز میکردم و میخواستم برم تو اتاقش باز هی ترس نمیذاشت که بعد چند بار تکرار همین کار گفتم بیخیال دیگه باداباد یواش درب اتاقش رو باز کردم و رفتم داخل دست و پاهام خیس بود و سرد از ترس . . .
واااااااای با یه دامن خوابیده بود شاید بگین دروغه دستش هم زیره دامنش بود تا اینو دیدم یه کم دلم قرص تر شد گفتم دیگه تمومه یواش رفتم کنارش دراز کشیدم و چند بار یواش اسمشو صدا کردم دیدم نه خبری نیست که آروم یه ماچ از لبش کردم تکون نخورد بازم دیگه قوی تر شدم گفتم نه بابا خوابش عمیق .
آروم دستمو گذاشتم رو سینه هاش که خیلی هم نرم بود مالش میدادم خودم یواش چسبوندم بهش که کیرم اینقدر شق شده بود داشت میترکید .
دیگه از حالت خودم خارج شدم دستم و گذاشتم رو کسش که یه دفعه برگشت و کونش رو از من کرد چند ثانیه ای درنگ کردم ایندفعه دیگه قشنگ از پشت بغلش کردم دیدم دیگه اینجوری حال نمیده آروم یه وره دامنش رو زدم بالا وااای با شلوارک خوابیده بود چشمم افتاد به پاهای سفید و چاقش گفتم به درک دیگه آروم شلوارک رو به هر نحوی بود تا زیر کونش کشیدم پایین شلوار خودمم تا نصفه آوردم پایین چند تا بوس از کونش کردم و لای پاش رو کمی خیس کردم آروم کیرم و گذاشتم لای پاش که یه دفعه بیدار شد و برگشت با ترس منو نیگا کرد منم داشتم از ترس قلبم میومد داخل دهنم که گفت داری چیکار میکنی قسمش دادم که آروم تر دل و زدم به دریا و چند تا بوس از لبش کردم و چسبیدم به سینه هاش و شروع کردم به خوردن که همین طور که داشت میگفت آتیلا آتیلا داری چیکار میکنی سریع دستم رو گذاشتم از رو شلوارک رو چوچولش و مالیدم که یه دفعه آه و ناله ازش بلند شد دیگه یه نفس عمیق کشیدم شروع کردیم به لب و خوردن زبون هم دیگه . تو حین خوردن از اسپری که داشتم یادم اومد . خوب که مائده رو شهوتی کردم بلند شدم که با صدای لرزونش گفت کجا گفتم الان میام رفتم سریع از اتاقم اسپری رو آوردم و تا اومدم داخل اتاقش دیدم لباساشو در آورده همه رو لخت لخت وااااااااااای داشتم دیونه میشدم دوباره افتادیم به جون هم دیگه رفتم پایین و شروع کردم به خوردن کس خوشمزش که داشت یه آه آه نازی میکرد که گفت جون آتیلا بکنش تو کیرت و قربونت . اسپری که از چند دقیقه پیش زده بودم آروم با کیرم رو چوچولش رو مالیدم که داشت قربون صدقه کیرم میرفت بکن تو بکن تو .. وااااااای تا گذاشتم داخل کس نازش یه گرمای نازی رو احساس کردم دیگه شروع کردم به تلمبه زدن که منو محکم گرفت بغلش و سرم رو نوازش میکرد منو میبوسید منم که با این کاراش دیوونه تر شده بودم یه حال اساسی بهش میدادم زیر گردن و چشم و پیشونی و لب و همه رو میبوسیدم که منو گرفت خوابوند زمین و اومد بالام و شروع کرد همچین حرفه ای به تلمبه زدن و ور رفتن با سینه هاش ایندفعه من گفتم چار دست پاشو ( همون سگی ) کیرم آروم گذاشتم دم کون سفید و تپلش یه آه آهش کمی بلند تر شد ( راستی خونه ما دوبلکس بابا مامان پایین منو مائده بالا ) کیرم رو قشنگ با آب دهن خیس کردم کون مائده رو هم همینطور آروم آروم فشار میدادم که بره تو خلاصه رفت داخل و یه حال لارج . بعد چند بار تلمبه زدن اینقدر کونش داغ و تنگ بود که آبم داشت میومد بهش گفتم آ آ آ آبم داره میاد گفت بده میخوام بخورم منم تا گفت در آوردم تا گذاشت دهنش و چند تا بالا پایین کرد ریخت تو دهنش وااای چه حالی داد .
افتادیم بغل هم دیگه یه بیست دقیقه ای که هم دیگه رو بوسیدیم لباس پوشیدیمو نشستیم به هم دیگه یه چند ثانیه ای نگاه کردیم و آروم میخندیدیم که گفت تو دیگه چه آدمی آتیلا منم گفتم تو هم خیلی خوشگلی که یه ماچ از لبم کرد از هم دیگه تقدیر و تشکر کردیم و رفتم تو اتاق افتادم رو تخت باورم نمیشد که این کارو من کردم که یه دفعه اس داد به گوشیم خیلی حال دادی آتیلا عاشقتم وااااای دیوونه شدم تا اینو خوندم منم نوشتم خیلی دوست دارم .
همین یه بار بود دیگه بعد دو سه هفته رفت شیراز پیش داداشم جایی که کار میکرد ازش خبر بگیره ...........
همین دیگه میخواستم کوتاه باشه داستانم دیدم نمیشه هر چند بعضی جاهاشو جهش زدم .
امیدوارم داستان رو حس کرده باشین . بای

نوشته:‌ آتیلا

سلام می خوام داستان سکس من و زنداداشم مریم را براتون تعریف کنم.این داستان مربوط میشه به 5 ماه پیش. درباره خودم بگم که من 27 سالمه و مجردم و درباره داداشم بگم که اون 35 ساله و زن داداشم 33ساله با اندام بلند و کونی قلمبه و یه پسر بنام پیروز داره که 8 ساله ستو کلاس اول ابتدایی. داستان از اونجا شروع شد که داداشم به تازگی یه آپارتمان 20 سال ساخت برای زندگی خرید.و کارای ابتدایی از جمله زدن رنگ و برقکاری و .... را باید انجام میداد خونه را پس از تحویل یه دست رنگ زد و من از اونجایی که تو کارای فنی وارد بود کارای برقکاری و... را به من داد که براش به طور مجانی انجام دهم . بعد از این که کارای برقکاریشو تمام و کمال انجام دادم فردا جمعه اسباب اثاثیه شو اورد و شروع کردند به چیدن و من هم به اتفاق خانواده ام در کارا چیدن بهشون کمک می کردم اینو بگم که به جای نصب پرده از یه تیکه پارچه استفاده کرده بودن که دید نداشته باشه . اون شب بعد از شام داداشم از جایی که اون باید فردا به سرکار میرفت از من خواست که فردا به منزلشون برم تا یه سری کارای مردونه از جمله نصب پرده و نصب وسایلی در حمام و توالت و آشپزخونه را براش انجام بده . منم خوب قبول کردم فردا به خونه داداشم رفتم چه موقعیتی بود داداشم که سرکار و پسرشم مدرسه و من اصلا حس خاصی نسبت به زن داداشم نداشتم ولی بعضی مواقعه با شلوار بود کونشو دید میزدم در حال انجام کارا بودم و اونم داشت وسایل آشپزخانه رو جابجا میکرد و وقتی دولا میشود منم یواشکی دید میزدم بعد از نصب پرده ها شاشم گرفته بود رفتم توالت (یه توضیحی از توالت بدم که درب حمام وتوالتشون قدیمی و از قفلهای قدیمی میخوره که از بیرون داخل و برعکس معلومه) خلاصه من به هوای اینکه شاشم دارم رفتم به توالت و به فکرم زد که از پشت در تو حال و آشپزخانه رو ببینم که زن داداشم چیکار میکنه و دولا میشه بتون با خیال راحت دید بزنم که یهو دیدم زن داداشم یه نگاهی به در توالت کرد و پاورچین به سمت درب اومد من سریع رفت و رووی سنگ توالت نشستم و متوجه شدم که صدای شکستن عضلات پای زن داداشم اومد از پشت درب زیر چشمی یه نگاهی به سوراخ انداختم دیدم که بله تاریکه احساسم بهم میگفت داره از سوراخ تو رو دید میزنه من که از این قضیه کیرم راست شده بود شروع کردم به ور رفتن به کیرم بعد از یک دقیقه ور رفتن به فکرم زد پاشم روی توالت فرنگی بشینم و شروع کنم به جلق زدن تا این که با کیر راستم پاشود زن داداشمم پاشد رفت عقب روی توالت فرنگی نشسته و شلوارم تا مچ پا دادم پایینو شروع کردم به ور رفتم به کیرم هی زیر چشمی تو سوراخه نگاه میکردم ولی هنوز نور بیرون میامد یکی دو دقیقه صبر کردم دیدم نه خبری نیست فکر کنم خیال کرده میخوام بیام بیرون پیش خودم گفتم حیف و میخواستم پاشم بیا بیرون که وایسادم تا کیرم بخوابه تا این که دیدم بله صدای نشستنش دوباره اومد و زیرچشمی دیدم بله تاریک و داره دید میزنه منم شروع کردم به ور رفتن با کیرم بعد از سه چهار دقیقه یکدفعی زن داداشم درب را باز کردو امد تو من که خیلی دست پاچه شده بودم در صورتی که شلوارم پایین بود رفتم شلوارمو بیارم بالا که زن داداشم اومد جلو و کیرمو گرفتم و با لحن شهوت گونه ای گفت میزاری بخورمش من که رو نمیشد به اون نگاه کنم گفتم نمیدونم او شروع کرد به مالوندن کیرمو و بعد گفت بیا بریم تواتاق منم شلوار و شورتم کشیدم بالا ولی زن داداشم دوباره کیرمو در اورد و منو کشید رفتیم تو اتاق شروع کرد به کشیدن پایین شلوار و شورتم و شروع کرد به خوردن وای چه لذتی بود چقدر حشیری شده بودیم دوتامو بعد از 2 دقیقه خوردن شروع کرد به لخت کردن منو شلواروشورتمو از پام در آوردو بهدش شروع کرد به لخت شدن شلوارشو با لباسشو در اورد وای چه سینه هایی وای چه کونی داشت منو خوابوند روی تختو شروع کرد به خوردن کیرم منم شروع کردم به دست زدن سینه هاش از روی کرست همینجوری که سینه هاشو می ماندونم دستشو بر عقبو بند کرستشو باز کرد من همون شروع کردم به مالوندن بعد از چند دقیقه من دستشو گرفتم و کشاندمش بالا تا ازش لب بگیرم ولی اون زیاد پاییه نبود گفت من بعدم میاد منم در صورتی که روم بود زدمش کنارو خودم رفتم روش شروع کردم به خوردن گردونشو و گوشاش و با دستام سینه هاشو می ماندونم و بعد رفتم به سراغ سینه هاش و بعد هم شروع کردم به در آوردن شورتشو خوردن کوسش بعد از چند دقیقه که با هم حال کردیم من که می ترسیم ار کوس بکنمش تصمیم گرفتم که از کون بکنمش ولی اون اجازه اینکارو به من نداد گفت کردن نه هی از من اصرار و از اون انکار تا اینه گفت ولش کن دیگه دوباره شروع کرد به خوردن کیرم و بعداز چند دقیقه آبم اومد بعدش دراز کشیدم روی تختو اونم یه چند دقیقه ای خوابید کنارم من شروع کردم به بغل کردنشو بعد از چند دقیقه خودش بلند شودو گفت پاشو بپوش بریم کارامونو انجام بدیم اون لباسشو و پوشیدو منم همینطور رفتیم سراغ کارمون تا پسر داداشم از مدرسه بیاد در حال انجام کارا هی من به اون به شوخی ور میرفتم و هم اون به من ولی می گفت مواظب باش جلوی کسی اینکارا رو نکنی . الانشم همه چیز بین خودمون مونده ولی تا حالا موقعیتی دیگه ای پیش نیامده که برم خونه شون با هم تنها باشیم ولی بعداز موقعا که پیش میاد من دستمو میکنم تو شورتش یا لباس و می مالونمش.

نوشته: آرتین

سلام بچه ها من 26 سالمه اسم مستعار من شروينه شغلمم آزاده و بسيار هاتم این داستان رو که می خوام براتون بگم بر میگرده به چندین ماه پیش . يک سالو نيمي هست که ازدواج کردم رابطه سکسي من با همسرم از شانس ما بگي نگي سرده و بعد از جنجالهای که داشتیم دیدم به نتیجه ای نمیرسم به خاطر خوانواده هامون هم نمیشد طلاق گرفت و ديگه به اين برنامه عادت کردم .

يه روز زن داداش خانومم اومد در مغازه بعد سلام احوال پرسي يه کم جنسا مغازه رو زيرو رو کرد تا مشتري هاي من رفتن , ديم پا به پا ميکنه گفتم عسل خانوم چيزي شده گفت نه بعد من گفتم چرا يه چيزي هست , گفت آقا شروين ميتونيد به من يه کمکي بکنيد .حالا تو پرانتز (اينو داشته باشيد که من قبل اين برنامه از اون خوشم ميومد به خاطر بدن سکسي با سينه هاي توپول , بدون اينکه يه زره ناخالصي داشته باشه . من قبل اينکه با خانومم آشنا بشم تو کف این عسل بودم هميشه يه جوري ميخواستم بهش نزديک بشم اين کسو يه جوري بکنم که نميشد حالا اومده از من کمک مي خواد منم که تو کونم عروسي بود) گفتم اتفاقي افتاده عسل خانوم گفت به يک وام احتياج دارم من با تعجب بهش گفتم ميخواي چيکارچرا از علي شوهرت نميگري گفت اصلا نمي خوام اون بفهمه منم از پول تو جيبي که بهم ميده قسطشو ميدم برا همين از شما کمک خواستم من که هم خوشحال بودم از اينکه يه چيزي رو ازشوهرش داره قايم ميکنه هم ميترسيدم از اينکه کمکش کنم و گندش در بياد
بعد ازش پرسيدم چقدري ميخواي گفت يک ميليون بهش گفتم اگه فهميدن که من برات وام گرفتم چي , گفت اگه تو به کسي نگي منم نميگم و اين راز بين ما ميمونه وقتي ديدم اينجوري داره حرف ميزنه گفتم کسو کردم ,بهش گفتم باشه اما به يک شرط که تو هم با
من صاف و صادق باشي برا چي اين وام رو مي خواي گفت ميخوام لوازم نقاشي بخرم علي بهم نميده آخه نقاش حرفه ای بود .گفتم خودتي بعد علي بهت نميگه اين پولو از کجا آورديو اينا رو خريدي همين جوري ميخواي با من ندار باشي يهو گفت که مادرم يه انگشتر داشته دست من که اونو گم کردم ميخوام برم براش تاش رو بگيرم اگه اينو علي بفهمه قيامت به پا ميکنه من نمي خوام ايجوري شه. گفتم حالا شد برات يه کاريش ميکنم بعد بهش گفتم راستي حالا که با هم ندار شديم ميتونم ازت يه سوال خصوصي خصوصي بپرسم گفت اره بپرس گفتم چرا يه سال پيش ميخواستي از علي جدا بشي بعد با کمال پروي گفتم به خاطر
رابطه سکسي که با هم داشتيد بود از اين حرف من جا خورد و گفت تو از کجا ميدوني منم که از قبلا موتجه شده بودم الکي گفتم خود علي يه بار گفت , اون گفت که خيلي سرد بودي ميخوام بدونم اينطوريه , يهو در اومد گفت چرا ميخواي بدوني منم گفتم به خاطر انکه منم با خانومم همين مشگلو دارم من هاتم ولي اون خيلي خيلي سرده يهو در اومد گفت علي غلط کرد من بدم نمياد ولي اون مثل وحشي ها ميخواست با من سکس داشته باشه منم به خاطر همين مي خواستم ازش جدا بشم بعد يه کم منو نصيحت کرد که زنت خوب ميشه و همه مثل هم نيستند و از اين حرفا و رفت منم همين جور که در حال صحبت کردن با اون بودم تو نخ سينهاي اون هم بودم خودش هم فهميده بود که من ازش خوشم مياد گذشتو يک هفته بعد همه رفتيم باغ علي ظهر که شد غذا رو خورده و نخورده همشون گرفتند خوابيدنند من پا شدم رفتم تو محوطه باغ که يکدفعه ديدم عسلم اومد و گفت چي شد منم گفتم چي چي شد گفت وام ديگه منم که ديگه قيد اين پولو زده بودم گفتم جور شد ولي به شرط اينکه منو دريابي اونم يه خنده اي کردو گفت ميام در مغازه ازت ميگيرم . منم پيش خودم گفتم اين کس پام يک ميليون دراومد پس به هر نحفي شده بايد اين کس رو بکنم فردا اومد بعد از احوال پرسي يهو در اومد گفت منظورت از حرف ديروز چي بود من از ديروز تا حالا دارم بهش فکر ميکنم منم با تمام پرويي گفتم من از لحاظ سکسي روحيه بدي دارم ازت ميخوام که باهات حرف بزنم درد و دل کنم اگه موقيعتي پيش اومد با هم يجاي خلوت کنيمو گپ بزنيم اگه هم خودت از من خوشت نمياد بهم بگو تا يه کار ديگه بکنم من ديگه تحمل اين جور زندگي رو ندارم يه جورايي خودم رو براش لوس ميکردم از چشماش شهوت ميباريد که يهو در امومد گفت علي کامپيوتر شرکت رو آورده تو خونه منم ازش ميخوام که به تو بگه بيايي در مواقعي که بيکاري بهم کامپيوتر ياد بدي چون خودش هم از کامپيوتر زياد حاليش نمیشه . اينو که گفت حسابي حال کردم همش چشم به راه اين بودم که علي زنگ بزنه که فردا زنگ زد گفت زحمت بکش اگه وقت کردي يه سري ايراد کامپيوتري عسل داره بيا خونمون و بیبین میتونی کمکش کنی منم گفتم حالا تا ببینم چی میشه اگه شد میام منم همنون موقع چون ميدونستم کسي خونشون نيست در مغازه رو زود تر بستم رفتم اونجا وقتي زنگ خونه علي واينا رو زدم عسل در باز کردو من به رفتم داخل در ورودي رو که عسل باز کرد ديدم عسل آرايش کرده يه چادر از اين نازوکا سرش کرده بود که همه چي از زيرش پيدا بود يه تاپي پوشيده بود که خط سينه هاش پيدا با يه شلوار تنگ چسبون باهاش دست دادم و رفتم تو گفتم تا علي ندا داد اومدم همين جور که داشتم باهاش حرف ميزدم زير چادر رو ميديدم که چه سينه هاي توپي داره بعد بهش گفتم که چرا چادرت رو بر نمي داري گفت تو امدي با هم حرف بزنيو درد دل کنيو کامپيوتر يادم بدي چيکار به چادر من داري منم گفتم اگه ناراحتي از اينکه من اين پولو بهت دادم ازت توقعي دارم نگران نباش اگه راحت نيستي من ميرم که يهو در امد و گفت نه الان ميرم يه چيز راحت تر ميپوشمو چادرم رو بر ميدارم . تا رفت تو اتاق خوابشون تا اين کارو بکنه منم سريع رفتم دنبالشو موقعي که چادر رو برداشت ديگه دستم خودم نبود بدن سفيدي که داشت اون سينه هاي تپل از تاپ زده بيرون رو دیدم رفتم از پشت بغلش کردمو يه لب ازش گرفتم به خودم که اومدم ديدم لبم رو لبشه يهو ازش جدا شدم با کمال پرويي گفتم بيا همين جوري بشين کنارم اونم که بهت زده شده بود بهم نگاه کرد و گفت ميدونستم آخرش اين ميشه , منم بهش گفتم که حتي بعضي شبا ميشد که خواب ميديدم که با هم هستيم
همين جور که داشتم لب تخت خواب باهش حرف ميزدم دوباره ازش لب گرفتم که يهو ديدم از حال رفتو چشماشو گذاشت رو همو سفت منو گرفتو خوابوندم رو تخت منم شروع کردم سينهاش رو مالوندن حالا ديگه داشت آه و اوهش ميرفت بالا که دستمو بردم طرف کسش که گفت برا امروز بسه تو رو جون من , من امروزآمادگيش رو ندارم منم که تو کف اين کس بودم حال خودمو نمفهمدم تاپشو دادم پایین و شروع کردم به خوردن سينهاش اصلا اگه بخوام از سينهاش براتون تعريف کنم که کارتون ميشه بگذريم وقتي خوردن سينه هاش رو شروع کردم ديگه هيچي نگفت بعد هميجوري که داشتم اينکارو ميکردم رفتم سراغ کسش شروع کردم به
ماليدن کسش ديگه حال خودش رو نميفهميد دستم خيس خيس شده بود بعد لباسهاشو کامل در آوردم چشمم به کسش که افتاد واي جاتون خالي اين عکس کلوز آپا هست از کس هاي خوشگل ميزارند تو سايت تومايه اونا بود آب از دهنم راه افتاد يه کم براش خوردم که گفت ديگه نمي تونم برام بکن توش منم از بس که حال کرده بودم دوسالي ميشد سکس انجوري نداشتم که يهو ديدم اون ارضا شد منم تو آسمونا يهو ديدم داره آبم مياد بهش گفتم داره آبم مياد بريزم توش گفت نه بریز رو بدنم آبم که آمد ريختم روي سينه هاش بعد جفتمون ولو شديم رو تخت یکم دیگه از هم لب گرفتیم و پا شدیم

تو همین حین که من داشتم لباسهام رو می پوشیدم دیدم عسل داره گریه میکنه گفتم چت شده گفت فکر نمیکردم کاری که علی با من کردو باهاش بکنم کفتم منظورت چیه گفت چند وقته که با یکی ارتباط داره منم به خاطر همین خیلی وقته که زیاد باهاش سکس ندارم هر وقت هم میشد زوری بود هر بار هم فکر میکردم با توام برا همین بهم حال میداد فکر نمی کردم یه روزی باهات باشم از همون جا فهمیدیم که هم دیگه رو چقدر دوست داشتیم و حالا که من این داستان رو براتون تعریف میکنم عشق عجیبی بین ما شکل گرفته ولی هیچ وقت به هم نمی رسیم یه عشق ممنوع که همیشه با ما باقی میمونه حالاهم گه گداری که میشه با هم سکس داریم اما عشقی که بینمون هست خیلی دوست داشتنیه امیدوارم این داستانو دوست داشته باشید

نوشته: شروین

من داستانی رو که میخوام بگم مال سالها پیش است زمانی که با مادر و برادرم و زن داداشم با هم زندگی میکردیم داداشم مغازه دار بود و من چون درس میخواندم همیشه خانه بودم و فقط گاهی اوقات برای کمک میرفتم من حدودا 16 سالم بود که زمانیکه مادرم خانه نبود زن داداشم با من شوخی میکرد و گاهی اوقات هم با من کشتی میگرفت و من چون جسته ام کوچک و لاغر بودم همیشه مرا زمین میزد ورویم مینشست و بالا و پایین میکرد من خیلی خوشم میامد اما هیچوقت فکرش را نمیکردم که قصدی دارد البته بعضی شبها که مادرم خانه خاله یا داییم میرفت من یواشکی مرفتم پشت حیاط و از کنار پنجره داخل اتاق داداشم را دید میزدم و اغلب هم داداشم زن داداشم را میگایید میدیدم منم جلق میزم . بعد از مدتی تابستان شد ومن چون مدرسه تعطیل شد رفتم مغازه داداشم و به اون کمک میکردم تا اینکه مادرم رفت روستا چون زمین کشاوزی داشتیم با داییم شریکی محصول میکاشت و مادرم هم میرفت هم کمک داییم . منم برای خرید وسایل خانه اغلب میامدم خانه .فقط به عشق کشتی گرفتن بازن داداشم و یه جورایی شک کردم که حتما خبری است چون وقتی من میرفتم خانه زن دادشتم دامن پاش نمی کرد و فقط یک شلوار پارچه ای نازک پاش میکرد که کون خوش فرم زیبا و چاک کونش معلوم بود تا اینکه یک با رتصمیم گرفتم یه جوری روش بخوابم خیلی میترسیدم ولی تصمیمم را گرفته بودم رفتم نانوایی سریع نون گرفتم امدم خانه نانها رو داد به زن داداشم نانهر رو جمع کرد گذاشت تو اشپزخانه منم رفتم دنبالش و به شوخی از پشت بغلش کردم و اندختمش رو زمین اونم از خدا خواسته ولو شد رو زمین و من افتادم روش پاشو باز کرد و قلاب کرد دورکمرم منم که گیرم حسابی شق شده بود قشنگ رفت لای پاش و اون با پاهاش هی منو بیشتر به خودش فشار میداد و منوبغل کرد و پیچاند و دوباره نشت روم و اینار دیگه کیرم لای کوسش بود و اونم بون هیچ معطی بالا و پائین میکرد و من متوجه شدم که واقعا دلش میخواست اما همیشه طوری برخورد میکرد که من جرات نمیکردم . تااینکه یه شب با دوستام رفتیم بیرون و شام بیرون با دوستام سانویچ خوریم و دیر امدم خانه دیدم زن داداشم تنها ست سئوال کردم پس کو داداش گفت داییت حالش بد شد رفت روستا ببینه چی شده من دیگه دل تو دلم نبود گفتم تو چرا نرفتی گفت ماشین جا نداشت فقط مردا رفتن تو اشپزخانه مشغول شام درست کردن بود دیدم دامنشو در اورده وای چهکونی خوش فرمی داشت شام اورد نگفتم بیرون خوردم باهم شام خوریم گفت سفره رو جمع کن من میرم حمام دوش بگیرم کیرم شق کرده بود دل تو دلم نبود یکم شام خوردم سریع سفره رو جمع کردم حمام پشت حیاط بود و یک دریچه کوچک از روی سکوی پشت داشت یواش رفتم یک بیست لیتری نفت فلزی اوردم رفتم روش و از پنجره حمام دید میزدم چی میدیدم زن داداشم لخت لخت بود چه کون کپلی داشت فکر کنم متوجه شده بود که دارم نگاش میکنم چون هی به کونش و کو سش دست میکشید بعد هم نشست و اول کوسش بعد هم پاهاش تیغ زن دست زدم بکیرم یکم ور رفتم ابم امد بخار حمام هم صحنه رو یکم تار کرد یکم بیخیال شدم امدم تو حال ولی دل تو دلم نبود تااینکه زن داداشم از در پشت رفت تو اتاقش تا لباس عوض کنه منم با ترس و لرز دوباره رفتم پشت پنجره دوباره دید زدن و باز کیرم شق شدوای چه چه تن بلوری داشت
لباشو داشت عوض میکرد یه نگاه به پنجره کرد که سریع سرمو کشیدم وامدم تو حال بعد چند دقیقه امد تو حال تا دیدم چشمام داشت از حدقه در میامد یک تپ قرمز و یک شلوار استرج تنگ پوشیده بود کون کپلش بزرگتر نشان میداد دید دارم نگاش میکنم لبخندی زد وگفت چیه خوشگل شدم . اولین بار بود که زن داداشم با من اینوری حرف میزد هم ترسیم هم خجالت کشیدم دوباره لبخندی زد و رفت تواشپزخانه ظرفهی شام و شست و با ظرف میوه امد تو هال که خیار و شلیل بود اورد منم زیر چشمی نگام با کوس خوش ترکیبش بود که داشت شلوارشو پاره میکرد امد پیشم نشست یه شلیل برداشت منم یه خیار که تقریبا بزگ بود برداشتم خنده کرد گفت چشم بازارو کور کردی رفتی چه خیارای کلفتی گرفتی باب پیر زنهاهه اول متوجه منظورش نشدم ولی بعد فهمیدم امد جلو روبروی تلوزیون به پشت دراز کشید و با پاهاش به باسن بزرگش میزد منم هی نگا ه به کفلاش میکردم که میلرزید برگشت یه نگاه معنی دار بهم کرد و گفت برام یه خیار گنده پوست بگیر من خیار خیلی دوست دارم من دل تو دلم نبود هی قصد کردم برم بخوابم روش ترسیم براش خیار چوت کندم نمک زدم بهش دادم با حالت شهوت انگیز گاز میزد نمدانستم چکار کنم فقط جرات کردم موقع دادن خیار دستمو مالیدم به کنار کونش وای چقدر نرم بود کیرم دیگه از شق بودن درد گرفته بود هر جوری بود میوه رو خوردیم منم پیش دستی و ظرف میوه رو جمع کردم تا زن داداشم تکان نخوره چون داشتم دید میزدم. امدم دیدم هنوز دراز کشیده بعضی اوقات هم دست مینازه و کونشو میخارونه من دیگه شکم تبدیل به یقین شدم اما باز جرات نمیکردم ارام رفتم پهلوش دراز کشیدم و یواش پاهمو زدم به پاهاش چه گرمای داشت یکم تلوزیون نگاه کرد گفت پشتمو بخارون منم از خدا خواسته شروع کردم به دست کشین پشتش وای چه پشت لطیف و داغی داشت یکم خواروندم گفت یکم پایین تر منم امدم پایین تر تا گودی کمرش دیگه داشتم حال میکردم

ارام شروع کردن به دست کشیدن پشت زن داداشم از روی تاپ انگار داشت حال میکرد منم داشتم حال میکردم واقعا داشتم به اوج لذت میرسیدم تا به حال پشت هیچ زنی رو دست نکشیده بودمواقعا خیلی لذت داشت همیجوری پشتش به من بود با شهوت گفت چقدر خوب دست میکشی همه پشتمو دست بکش منم که جرات پیدا کرده بودم یکم نیم خیز شدم و شروع کردم به دست کشیدن همه جای پشتش از بالا شروع کردم و گودی کمرش رو دست میکشیدم خیلی حال میداد یکم دست کشیدم ا یکم تاپش رفت بالا پست بلورش نمایان شد یکم تکان خورد بیشتر رفت بالا منم ارام رفتم همنجا رو دست کشیدم البته با ترس و لرز وای چقدر نرم و لطیف بود چه حالی داشت خودش ارام تاپش رو تا نصفه های کمرش داد بالا وای چی میدیدم بدن بلوری و سفیدش الن جلوم بود ارام دست میکشیدم ضربان قلبم تند تند میزد هم از ترس هم از هیجان یکم که دست کشیدم گفت بی زحمت یکم تاپمو بده بالا تر منم از خدا خواسته دادم بالا دیگه ترسم ریخت همیخور ارام دست میکشیدم لحطه به لحظه بالا تر میرفتم اون هی میگفت جان چقدر خوب دست میکشی و صداش پر از شهوت بود منم ارام خودم رو انداختم روش گرمای بدش منو به وجد میاورد انگار تویک دنیای دیگه بودم تا بالی گردنش رو دست میکشیدم بندکرست سفید رنگش هی به دستم میخورد من از بغل بند هم ارام تا پهلوش دست میکشیدم با حالی زیبا گفت میتونیسوتینمو باز کنی منم به ارامی بند سوتینشو باز کردم حالا دیگه پشتش کامل در اختار من بود با انگشتانم ارام شروع کردم به نیشگون گرفتن و دست گشیدن که به ارامی شروع کرد به ناله کردن . دلمو زدم به دریا گفتم بیام پشتت بشینم گفت هر جور راحتی ارام بلند شدم و روی باسن بزرگ توپولش نشستم و شروع کردم به ماساز پشتش و گاهی اوقات خودمو خم میکردم تا کیرم پشتشو لمس کنه

یکم که ماساژ دادم دستمو بردم بغلهاش تا یکم سینه های مرمرش رو دست بکشم اون یکم خودشو بلند میکرد تا دستم به سینه هاش بخوره بعضی اوقات هم کونشو هم بلند میکرد وای که چه حالی داشت ارام دستم به قصد مالیدن کونش با احتیاط اوردم پایین و دستمو تا گودی کورش بردم یکم هم دست زدم به شلوارش که خودش با تکانهای که به کونش میداد یکم شلوارش امد پایین و کمی از چاک کونش نمایان شد تابه باسنش رسیم خودش کونشو بلند میکرد و قنبل میکرد منم پایین تر میرتم نفسهاش کمی تند شده بود منم حالم بهتر از اون نبود با حال شهوتی گفت یکم کمپلام هم ماساز بده منم ارام دستمو بردم روی کفلاش وای که داغ و نرم وبلور بود خودش به ارامی یکم شلوارشو کشید پایین که کش شورتش معلوش شد دیگه دست خودم نبود ارام دست انداختم از روی شورت به باسنش و شلوارشو تا زیر باسن کشیدم پایین که لای پای سفیدش افتاد بیرون دیگه طاقتم طاق شد و شروع به مالین باسنش کردم که صدای زن داداشم بلند تر شد حالا تو ناله هاش اخ جان هم اضافه شد دیگه دست خودم نبود ارام چرخیدم و خودمو انداختم رو زن داداش و کیرمو مالیم به کونش اونم خودش میمالید به کیرم خ حرکت مواج انجام میداد و نفس نفس میزد ارام خودم رو خم کردم و لبم رو چسباندم به پشت گردنش اونم کونشو بلند میکرد میزد به کیرم دوباره ایبار محکمتر پشت گردنش رو بوسیدم و شروع کردم به زبان زدن در همین حال ارام بلند شد و به حالت چهار دست و پا شد به طوری که کونش قشنگ چسبید به کیرم و امن هی عقب جلم میکرد با دو دستم شروع به مالین باسنش کردم و ارام شورتش رو کشیدم پایین و شرو به بوسیدن ولیسیدن کونش کردم چقدر داغ و نرم بود ارام ارام شروع کردم مثل فیلمهای سوپر به خوردن چاک کون و رفتم سمت کونش و بعد زبان زدن سوراخ کون و بعد سوراخ خوش ترکیب و صاف کوسش وای چقدر طعم کوسش خوشمزه بود ارام برگشت و سینهاشو کرد تودهنم و من هم شرو کردم به خوردن سینه هاش دستش رو انداخت دور گردنم و هی سینه هاشو میداد تو دهنم منم ارام شلوارو کشیدم پایین و کیرم از زندان ازاد شد شروع کردم به لب گرفتن انقدر محکم لبمو محکم میگرفت که دور لبم احساس سوزش کردم من روی زمین دراز کشیدم و اون امد رویم نشست حالا کیرم جلوی سوراخ کوش بود و سینه هایش تودستم و مصدای ناله هایش بلند شده بود دیگه دست خودمان نبود کمی که کوسش رو به کیرم مالید ارام کیرم رو بردم دسوراخ کوسش که دیگه خیس خیس شده بود و تمام شکم و کیرم خیس بود خودش رو بلند کرد و بادستش کیرم رو گرفت و ارام کرد توکوسش وای چه جایی نرم گرم و چقدر لذت بخش بودکمی بال و پایین کرد دوبار به پشت شد ومن رفتم روش خودش کوسش رو به حالت موج میزد به کیرم و تا ته میرفت و میخورد به به چیزی که خیلی حال میداد دیگه اخ جان اخ جانش بلند شده بود یهو لرزشی در تنش احساس کردم اما ول کن نبود و همیجور هی خودش رو مکم میز به کیرم و تا ته میکرد تو کوسش که یهو احساس کردم داره ابم میاد که کیرمو در اوردرم ابم پرید پشتش و تا توی موهاش رفت و د رهمین حال برگشت و شروع به لب گرفتن کرد و من بیحس افتاد و اون افتاد روم توبغل هم تا صبح خوابیدیم پایان

نوشته: فرهاد

سلام داستاني رو كه ميخوام براتون تعريف كنم برميكرده به 6ماه بيش كه من برايه كرفتن يك سري آزمايشات بزشكي مجبور شدم برم تهران و جون تعداد اين آزمايشها زياد بود 1ماهي رو مهمون داداشم بودم.
داداشه من كارمند بانکه
و هرروز صبح ميره سركار وبعد از ظهر حول حوشه ساعت 4/30برميكرده خونه
منم تو اين 1ماهي كه بيششون بودم صبح زود ميرفتم آزمايشكاه و دمه ظهر برميكشتم خونه,{من جند وقتي بود كه كليه هام مشكل بيدا كرده بود و دكترم برايه تشخيص بيماريم كلي آزمايش مرحله ايي برام نوشته بود كه بايد انجامشون مي دادم}. زن داداشه من يك زن خانداره و خيلي هم مومنه جوري كه تو خونه بيش من چادر سرش ميزاره و حتي با من دس هم نميده
همين خصوصياتشم باعث شده بود كه من بشتر تشنه لمس كردنش باشم 1هفته اولي كه خونشون بودم زن داداشه بيجارم همش تو خونه با چادر بود اونم تو كرمايه تابستون منم كه ميديدم سختشه ميرفتم تويه ي اتاق ديكه تا اون راحت باشه. من شبها تويه اتاق ميخوابيدم و داداشمو زنش تو نشيمن. منه بد بختم اكه نصفه شب دستشويم ميكرفت نميتونستم برم دسشويي جون اونا وسط نشيمن خوابيده بودن .
زن داداشمم هر روز صبح وقتي داداشم ميخواست بره سركار اجبارأ بيدار ميشد و قبل از اين كه من بيدارشم رخته خوابشونو جمع ميكرد بيجاره موقع ايي كه صبحانه منو ميداد خوابش ميومد
ي روز صبح وقتي از خواب بيدار شدم ودر اتاقو باز كردم با ي صحنه عجيب دوس داشتي روبه رو شدم
واي
زن داداشم با ي تابو شروارك تنك كه به كونه خشكلش جسبيده بود تويه رخت خواب خوابيده بود خشكم زده بود جون تا اون روز بدنه زن داداشمو نديده بودم
از جام نميتونستم تكون بخورم
اون ي تاب نازك سفيد تنش بود كه تمامه بدنشو نمايان ميكرد
از شانس خوبه من ظاهرا زن داداشم خواب مونده بود
نميدونستم جيكار كنم كيرم بدجوري سيخ شده بود و منم همش سعي ميكردم كنترلش كنم
رفتم نزديكش
واي سينه هاش از زير تابش معلوم بود از هوس داشتم ميمردم
كوسه خوشكلش بينه باهاش برس شده بود
داشتم ديونه ميشدم آروم نفس ميكشيدم
و با كيرم ور ميرفتم
جرعته اينو كه بهش دس بزنمو نداشتم`
واي چه موهايه قشنگي داشت
من تا اون روز حتي موهاشم نديده بودم
ي بدنه كشيده با موهايه بلند دوتا سينه نك تيز با ي كونه كرد كه از رو شلواركش داشت ديونم ميكرد
ميخواستم ببوسمش ولي ميترسيدم
نميدونستم جيكار كنم خوب كه از ديدنش سير شدم رفتم سمت دستشويي كه سر صبح ي جق حسابي بزنم سرحال شم
وقتي دره دستشويي باز كردم از صدايه در زن داداشم بيدار شد و وقتي منو ديد شوكه شد و سريع ي ملافه انداخت رو خودش منم كه خشكم زده بود رفتم تو دستشوي و درو بستم
جند دقيقه ايي تو دستشويي بودم`
نميدونستم الان چه واكنشي از خودش نشون ميده از دستشويي كه آمدم بيرون زن داداشم رخت خوابهارو جمع كرده بود وي چادر انداخته بود سرشو رفته بود تو آشبزخونه تا برام صبحانه درست كنه منم به رويه خودم نياوردمو نشستم رو ميزو صبحانمو خوردمو خداحافظي كردمو رفتم به سمت بيمارستان تو مترو همش به صحنه ايي كه امروز صبح ديده بودم فك ميكردم و با خودم ميكفتم كاشكي حداقل 1بار كونشو لمس ميكردم
كاشكي ازش فيلم ميكرفتم
همش تو اين فكرا بودم كه نفهميدم كي رفتم بيمارستانو كي بركشتم خونه وقتي رسيدم خونه ساعت 11ظهر بود
زنك زدم كسي باز نكرد جند بار كه زنك زدم زن داداشم اف افو برداشتو درو باز كرد
وقتي در خونه روباز كردم زن داداشم تويه حموم بود برايه همينم درو دير باز كرده بود
لباسمو عوض كردم ي فكر اينه برق آمد تو ذهنم كه برمو از لايه دره حموم زينب جونو ديد بزنم
قلبم تند تند ميزد رفتم سمت در حموم از بشت شيشه ميشد سفيديه تنشو ديد ولي از بد شانسيه من حمومشو ي روزنه كوجيكم نداشت كه من بتونم عشقمو ببينم
بركشتم تو نشيمنو تلوزيونو روشن كردم داشتم شبكه 3 مسابقه كوي و ميدانو ميديدم كه زن داداشم از حموم آمد بيرون
سلام كرد منم سرمو كه بركردوندم بهش سلام كنم ديدم كه چادر سرش نذاشته و ي لباس نسبتا راحت بوشيده منم به رويه خودم نياوردم و كاملا عادي برخورد كردم
اونم رفت از تويخجال ي ليوان شربت برام آوردو كنارم نشست
سر صحبتو باز كردو در مورد همه جيز باهام حرف ميزد تا حالا انقدر باهام راحت نبود حين صحبتهاش دستمو كذاشتم رويه مبل بشت كردنش در مورد همه جيز حرف ميزد منم مثلا دارم كوش ميدم سرمو به علامت تاييد تكون ميدادم
ازش برسيدم جرا بجه دار نميشين {اخه داداشمو زن داداشم 2ساله كه ازدواج كردن و هنوز بچه دار نشدن}كفت كه هنوز آمادكي نداره و جون خالش درحين زايمان فوت كرده ميترسه
منم مثالا نصيحتش ميكردمو دل داريش ميدادم
بين همين حرف ها بود كه زن داداشم يهو كفت صبح جه ساعتي از خواب بيدار شدي منم خيلي عادي كفتم نيم ساعت قبل از اينكه تو بيدار بشي بهم كفت جيكار ميكردي
كفتم هيجي آمدم بالا سرت ديدم خوابيدي دلم نيومد بيدارت كنم
جند دقيقه ايي بالا سرت وايسادم ديدم بيدار نشدي رفتم دستشوي از صدايه در دستشويي بيدار شدي
آروم خنديدو كفت بالا سرم جند دقيقه ايستاده بودي
آروم كفتم 20دقيقه
كفت جيكار ميكردي
كفتم به تو نكاه ميكردم
كفت مكه تاحالا نديده بوديم
كفتم ديده بودم ولي نه اون طوري
كفت جطوري
كفتم با تابو شلوارك
جند ثانيه مكث كردو كفت اونطوري جذابترم يا الان
كفتم وقتي با تابو شلوارك ديدمت انقدر مجذوبت شده بودم كه ميخواستم بي اختيار ببوسمت
اين جمله رو كه كفتم تو جشمام خيره شد
بدنم خيلي كرم شده بود
اون به جشمام و لبام نكاه ميكرد آروم بهش نزديك شدم صورتش سرخ شده بود
لبامو كذاشتم رو لباش
جشماشو بست
شروع كردم به خوردنه لباش
دستمو كذاشتم روسينشو فشارش ميدادم
جه سينه نرمي داشت
صورتش خيلي سرخ شده بود
جشماشو باز كرد
اونم شروع كرد به خوردنه لبام
همونطوري كه سينشو ميمالوندم آروم آروم دستمو بردم سمته كسش
با دستم كسشو فشار ميدادم
اوف جه كسه نرمي داشت
نفس نفس ميزد
دستشو كذاشت رو كيرم
و باهاش ور ميرفت
شلوارمو درآوردم
اونم بيراهنشو درآورد
اوف جه سينه هايي داشت
سرمو كذاشت رو سينه هاشو عينه گرسنه ها ميخوردم اونم آه ميكشيد
شلوارشو كشيدم بايين اونم بيراهنمو درآورد
ي شرت صورتي باش بود كه جسبيده بود به كسش
آروم شروع كردم از سر زانو و رونش به خوردن داشت ديونه ميشد
وقتي لبامو كذاشتم رو شرتش از شدت هوس باهاشو جمع كرد آرو باهاشو باز كردم و با بينيم كسشو نوازش ميدادم اونم آه ميكشيد
آروم شرتشو از باش درآوردم
لبامو كذاشتم رو كسش باهاشو محكم جمع كرده بود و با هر زبوني كه به كوسش ميزدم آه ميكشيد
يه خورده كه آروم شد شروع كردم به خوردنه كسش
با لبام ججولك كسشو ميك ميزدم
از شدت حوس با دستاش سرمو به كسش فشار ميداد بدجوري آه و ناله ميكرد منم عينه وحشي ها كوسشو ميخوردم
بعد از جند دقيقه بلند شدمو و شرتمو درآوردم
اونم از رو كانابه بلند شودو بشت به من خم شد و با دستش كسشو مي ماليد
منم از بشت آروم كيرو فرستادم تو كسش
و آروم آروم شروع كردمه به تلمبه زدن
دستمو كذاشتم رويه باسنش و فشارش ميدادم به سمت خودم
آهو ناله جفتموم سر به فلك كشيده بود
بعد از جند دقيقه تلمبه زدن زينب بلند شدو منو خابوند رو كانابه
و آمد روم
كيرمو آروم كذاشت تو كسش وا بالا و بايين ميكرد
موج سينش داشت قرقم ميكرد
با دستام سينه هاشو كرفتمو فشار ميدادم اونم بالا بايين ميكردو آه ميكشيد
از شدت حوس انكشت هايه باهامو به هم فشار ميدادم
آبم به شدت داشت ميومد بهش كفتم زينب آبم داره مي ياد اونم سريع از رو كيرم بلند شودو آبم ريخ رو كانابه
هردومون خندمون كرفته بود
همونطور لخت بوديم كه رفت دسمال آوردو كانابرو تميز كرد بعدشم باهام رفتيم دوش كرفتيم
ساعت حولو حوشه4 بود از حموم آمديم بيرون لباسامونو بوشيديم
اون رفت برايه داداشم كه نيم ساعت بعد از سركار مي يومد خونه جايي دم كنه
منم از بشت جسبيده بودم بهش و با سينه هاش ور ميرفتم
صدايه اف اف آمد
زن داداشم رفت درو بزنه
داداشم بود درو باز كرد
منم رفتم رو كانابه نشستم تلوزيونو روشن كردم اونم ي چادر كذاشت سرش و درو برايه داداشم باز كرد;)

نوشته: Dariche

سلام می خوام داستان سکس من و زنداداشم مریم را براتون تعریف کنم.این داستان مربوط میشه به 5 ماه پیش. درباره خودم بگم که من 27 سالمه و مجردم و درباره داداشم بگم که اون 35 ساله و زن داداشم 33ساله با اندام بلند و کونی قلمبه و یه پسر بنام پرهام داره که 8 ساله ستو کلاس اول ابتدایی. داستان از اونجا شروع شد که داداشم به تازگی یه آپارتمان 20 سال ساخت برای زندگی خرید.و کارای ابتدایی از جمله زدن رنگ و برقکاری و .... را باید انجام میداد خونه را پس از تحویل یه دست رنگ زد و من از اونجایی که تو کارای فنی وارد بود کارای برقکاری و... را به من داد که براش به طور مجانی انجام دهم . بعد از این که کارای برقکاریشو تمام و کمال انجام دادم فردا جمعه اثباب اساثیه شو اورد و شروع کردند به چیدن و من هم به اتفاق خانواده ام در کارا چیدن بهشون کمک می کردم اینو بگم که به جای نصب پرده از یه تیکه پارچه استفاده کرده بودن که دید نداشته باشه . اون شب بعد از شام داداشم از جایی که اون باید فردا به سرکار میرفت از من خواست که فردا به منزلشون برم تا یه سری کارای مردونه از جمله نصب پرده و نصب وسایلی در حمام و توالت و آشپزخونه را براش انجام بده . منم خوب قبول کردم فردا به خونه داداشم رفتم چه موقعیتی بود داداشم که سرکار و پسرشم مدرسه و من اصلا حس خاصی نسبت به زن داداشم نداشتم ولی بعضی مواقعه با شلوار بود کونشو دید میزدم در حال انجام کارا بودم و اونم داشت وسایل آشپزخانه رو جابجا میکرد و وقتی دولا میشود منم یواشکی دید میزدم بعد از نصب پرده ها شاشم گرفته بود رفتم توالت (یه توضیحی از توالت بدم که درب حمام وتوالتشون قدیمی و از قفلهای قدیمی میخوره که از بیرون داخل و برعکس معلومه) خلاصه من به هوای اینکه شاشم دارم رفتم به توالت و به فکرم زد که از پشت در تو حال و آشپزخانه رو ببینم که زن داداشم چیکار میکنه و دولا میشه بتون با خیال راحت دید بزنم که یهو دیدم زن داداشم یه نگاهی به در توالت کرد و پاورچین به سمت درب اومد من سریع رفت و رووی سنگ توالت نشستم و متوجه شدم که صدای شکستن عضلات پای زن داداشم اومد از پشت درب زیر چشمی یه نگاهی به سوراخ انداختم دیدم که بله تاریکه احساسم بهم میگفت داره از سوراخ تو رو دید میزنه من که از این قضیه کیرم راست شده بود شروع کردم به ور رفتن به کیرم بعد از یک دقیقه ور رفتن به فکرم زد پاشم روی توالت فرنگی بشینم و شروع کنم به جلق زدن تا این که با کیر راستم پاشود زن داداشمم پاشد رفت عقب روی توالت فرنگی نشسته و شلوارم تا مچ پا دادم پایینو شروع کردم به ور رفتم به کیرم هی زیر چشمی تو سوراخه نگاه میکردم ولی هنوز نور بیرون میامد یکی دو دقیقه صبر کردم دیدم نه خبری نیست فکر کنم خیال کرده میخوام بیام بیرون پیش خودم گفتم حیف و میخواستم پاشم بیا بیرون که وایسادم تا کیرم بخوابه تا این که دیدم بله صدای نشستنش دوباره اومد و زیرچشمی دیدم بله تاریک و داره دید میزنه منم شروع کردم به ور رفتن با کیرم بعد از سه چهار دقیقه یکدفعی زن داداشم درب را باز کردو امد تو من که خیلی دست پاچه شده بودم در صورتی که شلوارم پایین بود رفتم شلوارمو بیارم بالا که زن داداشم اومد جلو و کیرمو گرفتم و با لحن شهوت گونه ای گفت میزاری بخورمش من که رو نمیشد به اون نگاه کنم گفتم نمیدونم او شروع کرد به مالوندن کیرمو و بعد گفت بیا بریم تواتاق منم شلوار و شورتم کشیدم بالا ولی زن داداشم دوباره کیرمو در اورد و منو کشید رفتیم تو اتاق شروع کرد به کشیدن پایین شلوار و شورتم و شروع کرد به خوردن وای چه لذتی بود چقدر حشیری شده بودیم دوتامو بعد از 2 دقیقه خوردن شروع کرد به لخت کردن منو شلواروشورتمو از پام در آوردو بهدش شروع کرد به لخت شدن شلوارشو با لباسشو در اورد وای چه سینه هایی وای چه کونی داشت منو خوابوند روی تختو شروع کرد به خوردن کیرم منم شروع کردم به دست زدن سینه هاش از روی کرست همینجوری که سینه هاشو می ماندونم دستشو بر عقبو بند کرستشو باز کرد من همون شروع کردم به مالوندن بعد از چند دقیقه من دستشو گرفتم و کشاندمش بالا تا ازش لب بگیرم ولی اون زیاد پاییه نبود گفت من بعدم میاد منم در صورتی که روم بود زدمش کنارو خودم رفتم روش شروع کردم به خوردن گردونشو و گوشاش و با دستام سینه هاشو می ماندونم و بعد رفتم به سراغ سینه هاش و بعد هم شروع کردم به در آوردن شورتشو خوردن کوسش بعد از چند دقیقه که با هم حال کردیم من که می ترسیم ار کوس بکنمش تصمیم گرفتم که از کون بکنمش ولی اون اجازه اینکارو به من نداد گفت کردن نه هی از من اصرار و از اون انکار تا اینه گفت ولش کن دیگه دوباره شروع کرد به خوردن کیرم و بعداز چند دقیقه آبم اومد بعدش دراز کشیدم روی تختو اونم یه چند دقیقه ای خوابید کنارم من شروع کردم به بغل کردنشو بعد از چند دقیقه خودش بلند شودو گفت پاشو بپوش بریم کارامونو انجام بدیم اون لباسشو و پوشیدو منم همینطور رفتیم سراغ کارمون تا پسر داداشم از مدرسه بیاد در حال انجام کارا هی من به اون به شوخی ور میرفتم و هم اون به من ولی می گفت مواظب باش جلوی کسی اینکارا رو نکنی . الانشم همه چیز بین خودمون مونده ولی تا حالا موقعیتی دیگه ای پیش نیامده که برم خونه شون با هم تنها باشیم ولی بعداز موقعا که پیش میاد من دستمو میکنم تو شورتش یا لباس و می مالونمش.

نوشته: محسن

سلام.من طاها هستم و 17 سالمه.داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به عید امسال(91).من و پدرم و مادرم و تنها برادرم(فقط یه دونه داداش دارم و آبجی در کار نیست) و زن داداشم. سوم فروردین مثل عادت هر ساله راهی سفر شدیم.رفتیم به شهرستان پدرمون که عادت هر سال ما بود.
اول از همه درباره خودم بگم: قد 170-وزن:65-چشم: سبز و هیکلم باحاله.اینو دوستام میگن.
زیاد با دوست دختر حال نمیکنم و بخاطر همین زیاد سراغ دوست دختر نرفتم و زیاد با پسرا هستم.زن داداشم یه 3 سالی هست که ازدواج کرده و من خیلی باهاش راحت بودم یعنی هر وقت میرفتم خونشون با هم روبوسی میکردیم.تا حالا اصلا هیچ حسی جز دید زدن کونش نداشتم.اونم دو سه بار.
بریم سر داستان اصلی: ما سوار ماشین شدیم.داداشم راننده بابام کنارش و عقب هم من وسط بودم.راه افتادیم بعد از کمی زن داداشم که اسمش زهرا هست خوابش گرفت.من داشتم با داداشم و بابام صحبت میکردم که بابام هم خوابید و مامانم هم معلوم بود که از وقتی راه افتادیم خواب بود.داشتم اینور و اونور نگاه میکردم که زهرا با تکون های ماشین کلا بهم چسبید.اصلا دست خودم نبود دیدم کیرم راست شد.منم داشتم از بی خوابی میمردم و از اینور کیرم راست شده بود و نمیذاشت.بعد از چند دقیقه که کیرم خوابید خواستم بخوابم که نمیشد.آدم راحت نبود.از بس خودمو اینور و انور کردم زهرا بیدار شد و گفت چیه گفتم جا تنگه خوابم نمیبره.کمی فکر کرد و گفت میخوای سرتو بذار رو پای من.منم گفتم آخه پات درد میگیره گفت نه تو بذار.سرمو گذاشتم راحت شدم و حالا از اینور داشتم حال میکردم.بازم خوابم نیومد چون کیرم باز سیخ شده بود.با خودم گفتم زهرا که خوابه بذار یه ذره شیطنت کنم.زهرا سمت چپ من بود و من وقتی سرم رو پاهاش بود دست چپم زیرم بود و دست راستم آزاد بود و اونو گذاشتم روی پای زهرا.داشتم حال میکردم که گفتم ضایعست چشمامو بستم.بعد از 10 دقیقه زهرا یه ذره تکون خورد و سرشو آورد پایین و آروم تو گوشم گفت:من بهت گفتم فقط سرتو بذار نه دستتم بذار(با لحنی خنده دار)که منم مثلا خواب بودم و با حرف اون بیدار شدم گفتم ببخشید حواسم نبود و دستمو برداشتم که مثل کسی که خواهش میکنه گفت عزیزم شوخی کردم راحت باش.بعد از اینکه رسیدیم باهام بیش از اندازه راحت شده بود و رفتارش فرق کرده بود.همین که رسیدیم به من گفت باید بریم موتور سواری.چون داداشم خسته بود رفت بخوابه.منم موتور در آوردمو و سوار شدیم.گفت میترسم باید یواش بری.یک حرکتش معلوم بود از قصد هست.دستشو انداخت دور کمرمو یه فشار داد و گفت اگه محکم بری فشارت میدما.صداش کلا میلرزید.حواسم به حرکاتش بود.چون دهاتی که رفته بودیم خاکی بود و اسفالت نشده بود یه لحظه رفتم روی یه سنگ کوچولو و کمی تعادلمون بهم خورد و دستش یه دفعه بدون اینکه خودش بخواد خورد به کیر سیخ شده من و کلا سکوت کرد و منم هم همینطور.بعد از اون رفتیم خونه و اون گفت بیا بخوابیم.رفت پیش داداشمو و منم رفتم توی یه گوشه دیگه اتاق.کلا یه اتاق بود ولی بزرگ.داشتم از شهوت میمردم معلوم بود خواب نیست رفتم باهاش گل یا پوچ بازی کنم.وقتی نوبت اون میشد دستمو رو دستش میکشیدم و اون هم خوب متوجه شده بود ولی به روش نمی آورد.من سر قضیه ای مجبور شدم برگردم تهران.خیلی حس بدی داشتم که هرجوری بود بعد 2 روز بازم برگشتم شهرستان.بعد که رسیدم کسی جز زهرا خونه نبود.نمیدونم چی شد که یه دفعه با زهرا رو بوس کردم ولی اینبار بجای بوس از لپاش که معمولا هم به لپاش نمیخورد از گردنش بوس کردم.میخواستم دستمو ول کنم که سفت منو چسبید گفت یه بار دیگه بوسم میکنی من هم بوسش کردم.همینجوری که داشتم بوسش میکردم بغلم کرد و گفت میدونی چند مدل بوس کردن داریم؟ گفتم چند مدل ؟گفت من سه مدلشو بلدم.یکی لپ.گردن یکی هم لب.اینو که گفت من بدجوری بهم ریختم.صورتشو کشید عقب و یه نگاه تو چشای من و یه نیش خند زند و لباشو چسبوند به لبامو و ازم لب گرفت.من هم از فیلمهایی که دیده بودم استفاده کردم.بعد کشید بیرون گفت آخیش.گفتم زهرا(تا حالا اسمشو نگفته بودم) بسه دیگه.الان کسی میاد.گفت اونا رفتن تا شب هم نمیان.اینو که گفت بی اختیار بغلش کردم که گفت چته؟گشنه ای ها؟گفتم مثل شیر گرسنه ام که گفت خدا بهم رحم کنه.صورتمو با دوتا دستاش گرفت بعد گردن و لبای منو هی میخورد بعد نوبت من بود.همینجوری که رو پاهامون وایساده بودیم حس کردم پاهام داره بی حس میشه بغلش کردم و بردمش روی تخت.شروع کردم به خوردن گردنش که هی به شوخی و حال میگفت چته شیر؟منم اومدم پایینتر و رسیدم به سینه هاش.سینه هاش خیلی باحال بود.از روی پیرنهش گازشون میگرفتم که گفت چنان گفتی گرسنه ای که گفتم الان پیرهنمو جر میدی.بد جور داشت تحریکم میکرد پیرهنشو در آوردم و همینطور پیرهن خودمو.سینه هاشو خوردم رسیدم به نافش.دور نافشو که میخوردم با یه دستم دکمه های شلوارشو باز کردم که خیلی سخت بود.دستمو بردم توی شلوارشو گذاشتم روی کسش.خیلی کسش گرم بود.با نگاهم ازش اجازه گرفتم و اون هم قبول کرد و من شلوارشو بهمراه شورتش کشیدم پایین.اولین بار بود که کس میدیدم.کسش خیس شده بود.سر زبونمو که بهش زدم یه بوی خاصی میداد که حالمو بد میکرد.گفتم میشه نخورم که گفت کی گفت بخوری که بد جوری قرمز شدم.گفت عزیز دلم نمیخوای شلوارتو در بیاری.همین که گفت با ایک ثانیه ای شلوارمو بهمراه شورتم در آوردم که وقتی کیر شق شده منو دید یه نیش خند زد و گفت پس به داداشت نکشیدی.برای اون هیولاست ولی برای تو دودوله.خوب کیرم تو سن خودم بزرگ بود ولی اصلا بزرگ نبود.گفت بپر بغلم.توی بغلشم داشتم لب بازی میکردم که کیرمو انداختم لای پاش و بازی میدادم.چیزی که آرزوم بود.بعد از کمی لب بازی گفتم میخوام کامیونو وارد کنم.گفت جلو مخصوصه داداشته و چون کیرت کوچیکه از عقب بکن.اینو که گفت پرواز کردم.برگشت وقتی دستمو به کونش میزدم مثل ژله اینور و اونور میرفت.بعد از کیفش یه چیزی در آورد وگفت بمال به کون من و به کیرت خودت.بعد از مالیدن سر کیرمو گذاشتم روی سوراخش.معلوم بود تا حالا از کون نداده ولی کیرم راحت جا میشد.با کمی زور رفت تو.شروع کردم به تلمبه.خواستم اول اون ارضا بشه.در حال تلمبه زدن دستمو از روی سینه و لباش میکشیدم که دیدم بعد از یک دقیقه اخلاق سگی شد.بکن دیگه-جر بده زود باش که یه دفعه دیدم تکون خورد و بی حرکت.فهمیدم ارضا شده.منم شروع کردم به تلمبه زدن و گفتم داره آبم میاد که گفت بریز تو.با فشار تمام همشو خالی کردم توی کونش که گفت قربون طاها جونم بشم.آخیش.بعد برگشتو گفت میشه بلند شی و شرتکتو بپوشی.من شک کردم.بلند شدم و شرتکمو پوشیدم و گفت حالا بیا بغلم.رفتم بغلش داشت ضربان مغزم میزد.خیلی داشتم حال میکردم که از یه ور هم خسته شده بودم و خوابم برد.بعد از چند ساعت بیدار شدم دیدم روی تخت کسی نیست و تنهام و داره صدای خنده میاد.بلند که شدم دیدم شبه و دارن با هم صحبت میکنن و زهرا با یه چشمک بهم فهموند که همه چی حله.حس کردم توی شلوارکم یه چیزی قلمبه شده.خودمو زدم به خوابو رفتم زیر ملافه و دیدم شرته زهرا هستش.یه شرت قرمز.دیدم به گوشیم اس اومد.زهرا بود که نوشته بود این هم از هدیه من به عشقم طاها.بعد از اون قضیه مثل همیشه شدیم و من هم بی جنبه بازی در نمیاوردمو و همیشه بهم اس میداد.نه از روی شهوت.خیلی دوستش دارم.

امیدوارم که از این داستان واقعی من خوشتون اومده باشه.
دوستدار شما: طاها

سلام عرض مي كنم خدمت همه ي دوستان شهواني
من ميلاد هستم 21 سالمه و اهل مشهدم.داستاني كه مي خوام براتون تعريف كنم بر ميگرده به پارسال.
فكر كنم صبح روز ۳۱ اردیبهشت بود كه برادرم با زن و بچش از تهران اومده بودند مشهد (اون توي تهران كارمند صدا و سيماست) ولي كسي نمي دونست چرا اونا از فرودگاه تاكسي گرفتند به طرف خونه ي ما وقتي رسيدند داداشم بدون سلام رفت ته پذيرايي و روي مبل با حالت ناراحتي نشست.صبح اون روز فقط من و مامانم خونه بوديم و بابام و داداشاي ديگم همه سركار بودند.از ریحانه (زن داداشم) پرسيدم چي شده اونم گفت : از شنبه ي هفته ي پيش سردرد داشت كه يكشنبه رفتيم دكتر كه دكتر گفت به خاطر مشغله ي زياده تا پريروز كه چشاش دوبين شد و ما مجبور شديم بيايم مشهد.
پدر زن داداشم يخودش هم دكتره و همه ي دوستاش دكتر هستن و مطب دارن به خاطر همين داداشم اينا اومدن مشهد (البته ما هم كه خانوادشونيم مشهديم) خلاصه سرتونو به درد نيارم بعد از چند جلسه پيش متخصص رفتن معلوم شد كه خان داداش ما يه تومور مغزي داره كه خوشبختانه خوش خيم بود ولي بايد زود تر عمل مي شد .
خلاصه بعد از دو هفته قرار شد عمل بشه عمل نزديك چهار ساعت طول كشيد ولي با موفقيت انجام شد بعد از چند روز كه بستري بود و زن داداش ما هم (زنش) پيشش بود قرار شد كه به خونه برگرده.
خونه ي پدر زنش كه نمي شد چون آپارتمان بود و كوچيك پس بايد ميومد خونه خودمون چو هم ويلايي بود و هم بزرگ و از همه مهمتر به بيمارستان نزديك بود چون براي از بين بردن كامل تومور بايد شيمي درماني انجام ميشد.
خلاصه برادر زادم رو چون خيلي شر بود فرستاديم خونه ي پدرزن داداشم (چون سر صدا ميكرد و براي داداشم بد بود)
من و زن داداشم تصميم گرفتيم اتاق منو براي داداشم آماده كنيم (چون طرف كوچه نبود)
من از زماني كه ریحانه عروس خانوادمون شد خيلي دوسش داشتم و از قديما كه كوچيكتر بودم يه حسي متفاوتي نسبت به اون داشتم كه بزرگتر كه شدم فهميدم حسه شهوته آخه اون خيلي كون خوش فرمي داشت سينه هاشم كه خيلي بر آمده بود خلاصه اگه هركي اونو ميديد به حوس مي افتاد .
از اون روز به بعد قرار شد تا پايان درمان جاويد (داداشم) اونا خنه ي ما بمونن و اين فرصت خوبي بود كه من يه حركتي انجام بدم.
تو اين مدت فقط سعي خودمو ميكردم كه آزاد رو ديد بزنم و به ياد اون جلق بزنم.
بعد از چند هفته ديگه از اين كار خسته شده بودم و همش داشتم حسرت مي خوردم كه كه نمي تونم حتي كون يا سينه هاي نرمشو(بعد از اينكه لمس كردم فهميدم نرم هستن) لمس كنم.
يه روز كه تو اتاقم پاي كامپيوتر تو اينترنت بودمو داشتم داستان سكسي مي خوندم ریحانه در زد اومد تو.....واي نمي دونم چجوري اونو توصيف كنم يه شلوار كرمي نازك پوشيده بود كه شرتش معلوم مي شد و پاچه هاشو تا نصفه داده بود بالا كه در اون لحطه دوست داشتم كف پاهاش تا بالا رو ليس بزنم.......تا به خودم اومدم ديدم داره مطالب رو صفحه ي مانيتورو نگاه ميكنه تا فهميدم سريع alt+f4 كردمو پرسيدم كاري داشتي ؟ گفت : آره ميتوني بياي بيرون كمكم كني , دارم فرش ميشورم منم كه تو فكر بودم گفتم : باشه الان ميام , اون رفت و منم دنبالش از اتاق اومدم بيرون و در بستم خوشبختانه مامانم تو آشپزخونه مشغول بود و منم خوشحال از اينكه تو حياط راحت ميتونم ديد بزنم.
ساعت نزديك 12 ظهر بود و هوا آفتابي بود ولي آفتاب پاييزي (افتاب اونقدر گرم نبود) ریحانه خم شده بودو داشت روي فرشو آبو جارو ميكرد كه من هم چشم به كونش بود يه كون بزرگ و تحريك كننده , در اون لحطه كيرم داشت شق مي شد
داشتم ديوونه مي شدم خودمو تصور ميكردم كه دارم سوراخ كونشو ليس ميزنم كه يه دفعه صداي مامانم اار روي بالكن اومد كه مي گفت : خسته نباشيد , بسه ديگه بياين ساعت 2 شده.......
كه ریحانه گفت ميلاد بيا شيلنگو بگير پاهامونو بشوريم بريم بالا وقتي كه داشت پاهاشو مي شست بدجور حشري شده بودم ميخاستم دل و بزم به دريا و دستمو بكنم لاي چاك كونش كه يه دفعه گفت حالا شيلنگو بده منو پاهتو بشور خلاصه پاهامو شستم و فرشو دولا كرديمو گذاشتيم گوشه ي حياط تو آفتاب.......
رفتيم بالا و من رفتم تو اتاقم تا لباسامو عوض كنم ریحانه هم رفت تو اتاق خودشون.
بعد از عوض كردن لباس رفتم آشپزخونه يه چيز بخورم كه مامانم گفت برو به ریحانه و جاويد بگو بيان سر ميز داشتم ميرفتم دم در اتاقشون كه صداي زنگ در خونه اومد (بابامو داداشام بودن) رفتم دم اف اف در باز كردمو بعد رفتم دم در اتاق اونا بدون در زدن درو باز كردمو رفتم تو ديدم ریحانه دمر كنار جاويد خوابيده , هيچي نگفتم و اومدم بيرون با ديدن او لحظع و اندام تحريك كننده ي زن داداشم بد جور حشري شده بودم......................
سرتونو به درد نيارم اون روز بعد از ظهر گذشت , شبش قرار بود يكي از دوستاي داداشم براي عيادت بياد خونه ي ما ساعت 9 بود يكي زنگ زد رفتم درو باز كردم (دوستش بود با زنش اومده بود) منم سريع رفتم تو اتاقم لباس پوشيدم , يادم اومد ادكلنم تو اتاق جاويده(ازم قرض كرده بود) از اتاق اومدم بيرون رفتم با مهمونا احوالپرسي كردمو رفتم اتاق جاويد(خودش پلو مهمونا بود) ديدم ریحانه داره جلو آينه آرايش ميكنه گفتم : اين ادكلن منو نديدي گفت : بيا اينجاست.
يه شلوار لي آبي چسب تنش بود كه اندامشو زيبا و سكسي نشون ميداد من با خودم گفتم قبل از اين كه كيرم شق شه از اتاق برم بيرون كه ریحانه گفت : واستا لباسمو عوض كنم با هم بيم........
تا اينو گفت من جا خوردم رفتم رو تخت منتظر نشستم داشتم بهش نگا ميكردم كه ديدم تيشرتشو در آورد ضربان قلبم چند برابر شده بود كه ديدم شلوارشو در آورد واي تا چشمم به سوتينش خورد كه روي سينه هاي بزرگش بود احساس كردم دارم عرق ميكنم از يه طرف ميترسيدم كه يهو در باز بشه و جاويد وضعمونو ببينه.......
به خودم تلقين كردم كه نترسم......
واي....يه شرت قرمز پاش بو كه وقتي ميديدم دوست داشتم كونشو از روي شرت بوس كنم......اون لحظه همه ي بدنم خيس عرق شده بود...........هميشه حسرت يه همچين روزي رو مي خوردم ولي حالا كه شانس بهم رو كرده بودو توي همچين لحظه اي بوم.......احساس پشيموني مي كردم كه اومدم دنبال ادكلنم , ولي وقتي ياد او جلق هايي كه بخاطر كسي كه لخت جلوم بود زدم تصميم گرفتم دلو بزنم به دريا وقتي پاشدم برم طرفش احساس كردم دستو پاهام دارن ميلرزن......در اون لحظه احساس ميكردم مي خوام گريه كنم......اون رو به روي آينه بود و من وقتي رفتم پشتشو خودمو تو آينه ديدم حس كردم رنگم كاملا" عوض شده..........
آب دهنمو قورت دادام دستمو گذاشتم روي باسن داغش....با خودم گفتم چرا اون هيچ عكسلعملي نشون نميده كه ديدم آروم زير لب گفت ميلاد سوتينمو باز كن.......منم با دستهايي كه ميلرزيد سوتينشو باز كردم دستامو گذاشتم روي سينه هاش(براي اولي بار تو زندگيم بود كه دست به سينه ي يه زن ميزدم)ديدم دستشم دراز كرد و كليد توي قفل درو چرخوند
دستهاشو گذاشت روي سرم و سرمو فشار داد طرف سينه هاش چشام داشت اشك آلود ميشد بسيار مبتديانه سر سينه هاشو ليس ميزدم طعم خوشمزه اي نداشت ولي لذت بخش بود و بوي ديوونه كننده اي داشت.......كيرم داشت منفجر ميشد داشتم چشامو مي بستم كه يه دفعه..............................صداي تق تق در اومدو صداي بابام بود كه گفت : ریحانه تو اتاقي....
كه ریحانه به نگاه كردو گفت : سرم درد ميكنه پدرجون..........بعد دوباره گفت : ميلادو نديدي.......كه ریحانه با خنده جلوي دهنمو گرفت و گفت : رفت بيرون..........بعد چند لحطه كه منو ریحانه با لبخند به هم نگاه ميكرديم.............منم كه كاملا ترسم ريخته بود ریحانه رو بغل كردم بردم رو تخت و با هيجان داشتم پيرهنمو در مياوردم در همين لحظه ریحانه داشت شلوارمو در مياورد .......بعد 30 ثانيه هردمون لخت روتخت در حالت 69 بوديم و اون داشت كيرمو ميخورد ....منم دهنم جلوي كسش بود ولي با بويي كه كسش ميداد دوست نداشنم ليس بزنم كه يه دفعه كسشو مالوند به دماغم(يعني اينكه كسمو ليس بزن) شروع كردم به ليس زدن كه يه دفعه كيرمو گاز گرفت سريع كشيدم بيرون با دردي كه داشتم خيلي آروم(چون صدام بيرون نره) گفتم: هوي چيكار ميكني.......گفت : چون دفعه اولته گاز گرفتم كه آبت دير ................................
با دردي كه داشتم دوباره ادامه داديم ولي ايندفعه اينقدر طول كشيد كه بد جور حشري شده بودم.......بوي كونش با اينكه بد بود ولي داش منو ديوونه ميكرد....زبونمم توي كسش داشت آتيش ميگرفت , زبونمو كشيدم بيرونو داشتم با لباي كسش بازي ميكردم كه بلند شدو منم كه دراز كشيده بودمو داشتم بهش نگا ميكردم كه اومده بود رومو سر كيرمو گرفته بودو داشت سرشو ميكرد تو كسش اولش يكم بد رفت تو ولي بعدش روند شدو فهميدم كه كير جاويد يكمي از ما كلفتر بود , در اون لحطه ميخواستم داد بكشم ولي بيرون پر آدم بود حالا نوبت من بود كيرمو از كسش در آوردمو دمر درازش كردم لاي پاشو باز كردم و چشمم به سوراخ سياه كونش افتاد , اولش نمي خواستم اينكارو بكنم ولي فكر كردم ریحانه لذت ميبره بعد سرمو بردم پايينو سوراخ كونشو شروع كردم به ليس زدن اولش احساس خوبي نداشتم ولي بعد كه ديدم داره مي خنده روحيه گرفتمو بيشتر ليس زدم بعد هم يه تف بزرگ انداختم رو سوراخ كونش با ترسي كه داشتم سر كيرمو مالوندم به سوراخ كونش بعدش سر كيرمو آروم كردم تو كونش كه ديدم دستشو آورده و مواظبه كه ليز نخوره , خوشبختانه زن داداش ما بدش نمي يومد كه از كون گاييده بشه , در همون حالت كه داشتم تلمبه ميزدم روش خوابيدم و به پهلو خوابوندمش(خودمم به پهلو شدم) و در همون حالت داشتم تلمبه ميزدم كه در كيرم احساس شيريني شكل گرفت و تلمبه زدنم آروم شد و احساس كردم آبم ميخواد تو كون ریحانه بياد بلافاصله با اومدن اب كمر من تو كون ریحانه ديدم آه ارومي با صداي نازش اومد ......كيرمو كشيدم بيرون كنارش دراز كشيدم.................
احساس كردم صداي خوش و وش توي حال مياد رفتم پشت در فكر ميكردم مهمونا دارن ميرن كه صداي عموم منو خوشحال تر كرد چون خونه تازه داشت شلوغ ميشد.....................
اينو به ریحانه گفتمو ریحانه حاضر شد رفت بيرون پيش مهمونا برق اتاقم خاموش بود كه ریحانه اومد تو منو بغل كردو گفت مهمونا ته پذيرايين سريع برو تو اتاقت منم يه بوس از لباش كردمو رفتم.............................................

نوشته: میلاد

دوستان عزیز و محترم شهوانی ، این داستان مال من نیست مال یکی از دوستامه.خواهش میکنم فحش ندین.
من و پریسا با هم خیلی خوب بودیم . خیلی خوب و صمیمی . حتی گاهی هم می شد که صورت همو ماچ می کردیم . اون زن داداش من بود و راستش اوایل هیچ حسی در من به وجود نمیومد جز این که از این که اون باهام خیلی صمیمی شده و به من بها میده خیلی خوشحال بودم . من اسمم آریاست و چند وقت دیگه هیجده ساله میشم و سال اخر دبیرستانمه. داداش آرین منم که چهار سالی ازم بزرگتره چند وقتی میشه که ازدواج کرده و یه بوتیک بزرگ یا به اصطلاح خودمون و قدیمی تر خرازی و لباسفروشی داره و اکثرا میره خارج جنس میاره هر وقت که اون نیست من گاهی به مغازه اش یه سرکی می کشم . هر چند که زن داداش اونجا رو می گردونه . شبا هم میرم خونه شون و واسه این که پریسا تنها نباشه یه گوشه ای می گیرم و می خوابم . البته گاهی هم اون وقتی که داداش نیست میره خونه مامانش .

من و اون این قدر باهم جیک شده بودیم که حتی از دوست دخترای خودم و این که دوستی من با اونا در چه مرحله ایه صحبت می کردیم . اونم از این که چرا تا به حال از داداش باردار نشده می گفته و این که رحمش یه چسبندگی خاصی داره که با چند جلسه تحت درمان قرار گرفتن مشکلش حل میشه . و همیشه هم به من سفارش می کرد که مراقب باشم که با کی دوست میشم و دخترای این دوره و زمونه همه یا بیشتراشون شیطونن و گذشت اون زمانی که اونا خیلی دنبال پاکی و نجابت بودن و وقتی به یکی می گفتن دوستت داریم تا آخر خط دنبالش می رفتن . حالا می بینی یکی تو بغل یکی خوابیده داره کیفشو می کنه از اون ور داره به یکی دیگه زنگ می زنه میگه عزیزم عشق من دوستت دارم . کی میای خواستگاری ؟/؟هرچند همشون این جوری نیستن . منم بهش می گفتم زن داداش کوتا ازدواج ؟/؟.ویه شوخی هم باهاش می کردم و می گفتم مگه من مثل داداشم دیوونه ام واونم گونه هامو نشگون می گرفت و تنبیهم می کرد . در هر حال اون شب پریسا به موبایلم زنگ زد . خیلی ناراحت وگرفته بود . از صبح تا اون لحظه که ساعت ده شب بود تنها بودم . همه رفته بودند به یک مهمونی خونوادگی . منو طبق معمول نبرده بودند . این چه مهمونی بود که هر سه ماه در میون یه روز اونم تو خونه بابابزرگ برگزار می شد وفقط اونایی که ازدواج کرده بودند می رفتند . البته تعجب می کردم تازگیها که پسرعموم ازم بزرگتر بود وهنوز ازدواجم نکرده بود می رفت به این مهمونی . من حوصله این جور دعوتیها رو نداشتم . هر وقت خونه رو خالی گیر می آوردم یکی از دوست دختر هامو می آوردم و ترتیبشو می دادم یا اگرم کسی در دسترس نبود یه جنده ای می آوردم وحالشو می بردم . مطمئن بودم که وقتی که اونا رفتن به همچه مهمونی تا دوازده ساعت بعدش بر نمی گردن . این مهمونیها بیشترش از صبح تا غروب بود . گاهی وقتا تو فصل گرما از شب تا صبح هم بر گزار می شد . بگذریم مامان اینا هم در همین لحظه رسیدند . آرمیلا خواهر بزرگم که پنج سال ازم بزرگتر بود و اونم تو بوتیک داداش کار می کرد به همراه شوهرش فرنوش یه سری به ما زدند و رفتن خونه شون . داداش آرین هم ظاهرا رفته بود فرودگاه تا از همون طرف بره تایلند و یه سری جنس با خودش بیاره .

مامان الیا و بابا آزاد منم که خیلی خوشگذرون و آزاد بودم هردوشون هم سن بودن و 45 سال سنشون بود . بابا هم واسه خودش یه سوپر مارکت بزرگ داشت که فقط ده دوازده تا شاگرد توش بودند . هر وقت از مهمونی بر می گشتن خیلی بشاش و پر نشاط بودن . چند بار ازشون راجع به این دعوتیها پرسیدم و می گفتند پسر ! این جلسه قرض الحسنه های خانوادگیه با این پولهای کلانی که هر ماه میذاریم به حساب دفترچه که به دردت نمی خوره سرت به کار خودت باشه . خونه و زندگی که تشکیل دادی خودت میای تو جریان .-پس بابا پسر عمو آرمین چرا اومده تو جلسه -خب یه سری مسائل بانکیه که سن اگه از هیجده بیشتر شه موردی نداره . نفهمیدم بابا منظورش چیه -پس منم هیجده سالم شد می تونم بیام ؟/؟-پسر چقدر تو حرف می زنی من خودم به حسابت پول می ریزم و نماینده تو میشم . تو برو فکر درس و دانشگاهت باش . دیگه زیاد اونو تحت فشار قرار ندادم و رفتم طرف خونه داداشم که اونم مثل خونه ما یه خونه ویلایی بزرگ قبل از میدون اصلی تجریش بود و فاصله زیادی هم با هم نداشتیم . پریسا به محض این که منو دید خودشو انداخت تو بغل من و های های زد زیر گریه . اون داشت گریه می کرد ومنم به جای این که دلم برای زن داداش خوشگله و ناز تپلم بسوزه از بوی تنش و اون بلوز تنگش و سینه های برجسته اش که به سینه هام چسبیده بود وسوسه شده بودم . دلم می خواست دستمو بندازم دور کمرش و بغلش کنم . روم نمی شد ولی وقتی که دیدم اون این کارو کرد و دستاشو دور کمرم حلقه زد منم خجالتو گذاشتم کنار دستامو دور کمرش قرار دادم واز این وضعیت استفاده یا همون سوءاستفاده کردم . اوخ کیرم شق شده بود وبرجستگی اون به شلوار و وسط پاش همون جایی که کوسش همونی که نازشو بخورم قرار داشت فشار می آورد -پریسا بگو چی شده داداش سرش بلایی اومده ؟/؟چرا صورتت کبود شده ؟/؟چرا بازوهای خوشگلت زخمی شده ؟/؟-نمی دونم به من بگو شما مردا همش همین جوری هستین ؟/؟هرکاری که دوست دارین می کنین و اون وقت توقع ندارین دوست دخترتون یا زنتون اون کارو انجام بدن ؟/؟دنیا رو واسه خودتون می خواین ؟/؟-چی شده زن داداش . امروز انگار از دنده چپ پا شدی ؟/؟مثل این که این مهمونی بهت نساخته -نمیدونم چی بگم مهمونی که بهم ساخته ولی این داداشت باهام نساخته خانوادگیه با این پولهای کلانی که هر ماه میذاریم به حساب دفترچه که به دردت نمی خوره سرت به کار خودت باشه . خونه و زندگی که تشکیل دادی خودت میای تو جریان .-پس بابا پسر عمو آرمین چرا اومده تو جلسه -خب یه سری مسائل بانکیه که سن اگه از هیجده بیشتر شه موردی نداره . نفهمیدم بابا منظورش چیه -پس منم هیجده سالم شد می تونم بیام ؟/؟-پسر چقدر تو حرف می زنی من خودم به حسابت پول می ریزم و نماینده تو میشم . تو برو فکر درس و دانشگاهت باش . دیگه زیاد اونو تحت فشار قرار ندادم و رفتم طرف خونه داداشم که اونم مثل خونه ما یه خونه ویلایی بزرگ قبل از میدون اصلی تجریش بود و فاصله زیادی هم با هم نداشتیم . پریسا به محض این که منو دید خودشو انداخت تو بغل من و های های زد زیر گریه . اون داشت گریه می کرد ومنم به جای این که دلم برای زن داداش خوشگله و ناز تپلم بسوزه از بوی تنش و اون بلوز تنگش و سینه های برجسته اش که به سینه هام چسبیده بود وسوسه شده بودم . دلم می خواست دستمو بندازم دور کمرش و بغلش کنم . روم نمی شد ولی وقتی که دیدم اون این کارو کرد و دستاشو دور کمرم حلقه زد منم خجالتو گذاشتم کنار دستامو دور کمرش قرار دادم واز این وضعیت استفاده یا همون سوءاستفاده کردم . اوخ کیرم شق شده بود وبرجستگی اون به شلوار و وسط پاش همون جایی که کوسش همونی که نازشو بخورم قرار داشت فشار می آورد -پریسا بگو چی شده داداش سرش بلایی اومده ؟/؟چرا صورتت کبود شده ؟/؟چرا بازوهای خوشگلت زخمی شده ؟/؟-نمی دونم به من بگو شما مردا همش همین جوری هستین ؟/؟هرکاری که دوست دارین می کنین و اون وقت توقع ندارین دوست دخترتون یا زنتون اون کارو انجام بدن ؟/؟دنیا رو واسه خودتون می خواین ؟/؟-چی شده زن داداش . امروز انگار از دنده چپ پا شدی ؟/؟مثل این که این مهمونی بهت نساخته -نمیدونم چی بگم مهمونی که بهم ساخته ولی این داداشت باهام نساخته -درست توضیح بده ببینم چی شده ؟/؟-نمیدونم من قسم خوردم که در این مورد حرفی نزنم . یه قانون فراماسونری بین اعضای فامیل برقرار شده ولی اگه کسی از یکی از بندهای این قانون وقطعنامه تخطی کنه و قانونو اجرا نکنه طرف می تونه یه خورده از مقررات رو با حفظ این که به خونواده آسیبی نرسونه بیان کنه ولی در کل خلافه چون تشخیص این مسئله به عهده رئیس مجلسه -پریسا من اصلا نمی فهمم چی داری میگی ؟مجلس قانون گذاری خودمونو میگی ؟/؟-تو چی میگی بابا . مجلس خونوادگی رو میگم . اول ازت یه چیزی می پرسم . اگه یه وقتی داداشت به من خیانت کنه و من هم بخوام همون کارو انجام بدم به نظرت کار اشتباهیه ؟/؟کار به جایی رسیده بود که دوست داشتم اون لحظه پریسا رو لختش کنم و با تمام وجودم تنشو لیس بزنم و بعد هم بذارم تو کوسش . و تو همون کوسی که فعلا نطفه رو بند نمی کنه آبمو خالی کنم . جووووون چه کیفی می داد . تو دلم گفتم پریسا اگه تمام دنیا تو رو گاییده باشن من یکی بازم میخوامت . بازم واسه من یکی تو تازه ای . تو کفاف منو میدی . کون لق داداش کرده . کوس خوار این صمیمیتی که این چند ماهه با هم داشتیم . صمیمیت و مردانگی و اعتماد کیلویی چند ؟/؟کیر من و کوس تو زن داداش تپل و شیرین تر از عسل منو عشق است . با خودم گفتم بهتره یه خورده مخشو کار بگیرم و تو کوس شر گویی های اون شریکش بشم و مثلا بگم چقدر فهمیده اجتماعی و منطقی هستم و خودمو تو دلش جا کنم .-عزیزم زن داداش خوشگل و نازم اگه یه وقتی همچه موردی پیش بیاد من بهت حق میدم که هر کاری که دوست داری بکنی اصلا من خودم از تو حمایت می کنم . یه مرد نباید این قدر خود خواه باشه . اصلا یک انسان نباید فقط به فکر خودش باشه . یه عبارتی هست که میگه آن چه که بر خود نمی پسندی به دیگران مپسند -آریا تو خیلی فهمیده ای . کلاس تو خیلی بالاتر از کلاس آرینه . اون اصلا امروزی فکر نمی کنه ولی تو خودتو خیلی خوب با شرایط وفق میدی . کاش اون اخلاق تو رو داشت . اون وقت راحت تر می تونستم باهاش به تفاهم برسم -عیبی نداره حالا خودتو این قدر ناراحت نکن تعریف کن ببینم چی شده ؟/؟-قول میدی به کسی چیزی نگی ؟/؟-پریسا جونم تو که می دونی من چقدر خاطر تو رو میخوام وچقدر دوستت دارم . به جون تو که واسم از همه دنیا عزیز تری وخیلی تو و خاطرتو میخوام ومیخوام دنیا نباشه اگه تو نباشی به کسی چیزی نمیگم .

این حرفا رو که می زدم چشای پریسا از خوشحالی و رضایت برق می زد . حس کردم این داداش شیطون من بهش خیانت کرده اونم طاقت نیاورده وواسه تلافی رفته به یکی دیگه کوس داده و داداش آرین هم اونو کتک زده دیگه چیزی نمونده بود که پریسا واسم تعریف کنه . دوست داشتم در همین وضعیت اونو بخوابونم و بکنمش ولی همین جوری که نمی شد . اول باید داستانو واسم تعریف می کرد و به اصطلاح یه مجوز رسمی صادر می شد و بعد ترتیبشو می دادم . ناسلامتی حالا من واسش یه جنتلمن بودم .-چند وقت پیش یه روز مادر بزرگ پریوش جون واسم زنگ زد و گفت قراره یه جلسه زنانه خانوادگی از همین اعضای در جه یک و عروسا بر گزار بشه و از منم دعوت کردن که تو جلسه اشون باشم . این اولین باری بود که در یک جلسه و به این صورت می خواستم با اونا باشم . تو این مهمونی همه با هم خیلی خودمونی و صمیمانه بر خورد می کردند و از یه مهمونی عمومی خانوادگی که قرار بود دو هفته دیگه یعنی امروز برقرار بشه هیجان زده بودند . مادر بزرگ ورود منو به فامیل و این جور جلسات خیر مقدم گقت . گفت دخترم تو خودت خوب میدونی که آدم باید تو این دوره زمونه خوش بگذرونه وغمی به دلش راه نده . زندگی رو بر خودش سخت نگیره . خانواده ما از این نظر که در میان همه خانواده های این منطقه وشاید بگم کل تهرون تکه شکی نیست . با توجه به این که آمار طلاق بالا رفته ولی آنچنان تفاهم و همبستگی بین ما وجود داره که روز به روز این پیوستگی و تفاهم بین خونواده ها و زن و مرد و برادر و خواهر و مادر و پسر بیشتر میشه . ما این فاصله ها رو با حفظ حرمت شکستیم . به زن جماعت اهمیت دادیم وخوشگذرونی رو فقط مختص مرد نکردیم تا این جوری زنم حس کنه که واسه خودش کسیه .. خلاصه کلام پریسا جون این خانوما رو که می بینی همه عضون یعنی عضو یه مجلسی هستند از خودمون که از اعضای درجه یک و عروسا و دامادا تشکیل شده فعلا صد نفر عضویم پنجاه تا مرد پنجاه تا زن . یه سکس خانوادگی دوازده ساعته هست . هر کی دوست داشته باشه می تونه خودشو به هرکی بچسبونه و با هم حال کنن . زن و شوهر و پسر و برادر و خواهر و دختر عمو و پسر عمو .... همه و همه همدیگه رو تو این مراسم لخت لخت می بینن و سکس در یه فضای باز و عمومی انجام میشه . حالا یکی اگه دوست داره میخواد بره یه گوشه ای صاحب اختیاره ولی با این جمعیت و فضا ما پنجاه تا اتاق نداریم که هر کی بخواد خودشو قایم کنه . در این فضای صمیمانه ممکنه پسر مادرشو بکنه یا خواهر خودشو در اختیار برادرش بذاره . نه اعتراضی هست نه شکایتی . همه و همه می تونن خوش باشن . هزینه این مهمونی هم به عهده شوهر عزیزم آزاد خان , بزرگ خاندان وسوپر میلیاردر فامیله . وقبلا اول هر فصلی یعنی اولین روز هر فصل این برنامه بر قرار بود که به خاطر استقبال شدید وتقاضاهای مکرر علاقمندان سه برابرش کردیم و اول هر ماه این مراسمو برگزار می کنیم . پریسا جان این قطعنامه ماست بگیر بخونش اگه دوست داری تو هم وارد گروه عمومی بشی امضاش کن و بیا .. آره آریا جونم من خیلی به هیجان اومدم . عاشق تنوع بودم . وقتی دیدم همه دارن از این کارا می کنن منم مایل شدم برم تو گروه . شوق و ذوق عجیبی داشتم -عزیز جون فقط یه سوال داشتم آرین هم تو این جلسه و برنامه سکس خانوادگی شرکت داره ؟/؟-آره دخترم اون که اول از همه اینجا حاضره و از همه هم فعال تره تا کیرشو تو کوس و کون هر پنجاه تا زن فرو نکنه ول کن معامله نیست . هر چی بهش میگم پسر مواظب خودت باش بالاخره دیسک کمر می گیری گوشش به این حرفا بدهکار نیست.

فرستنده: سینا

سلام.من فرهادم و 24 سال دارم.این ماجرا بر میگرده به چندماه پیش که هنوزم ادامه داره.با خودم گفتم شماهم بخونید بلکه یه حالی به خودتون بدین
من یه داداش دارم که 3 سال ازم بزرگتره و چندساله ازدواج کرده.از اونجایی که زن داداشم زیاد سنو سالی نداره هنوز تصمیم به بچه دار شدن نگرفتن.ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز زن داداشم با چشم گریه اومد خونمون.جریانو که برامون تعریف کرد فهمیدیم که بله.آقا داداش دوست دختر داره و زنش مچشو گرفته.داداشم چون پسر خوش تیپو خوش چهره اییه دخترا و زنای زیادی میرن طرفش.ماهم که رگ غیرتمون گل کرده بود رفتیم زن داداش جونو کشیدیم کناریو باهاش صحبت کردن که اله و بله و از این چیزا پیش میادو خودتو ناراحت نکن و دنیا خرابه و از این کسو شعرا. زن داداشم 2سال از من کوچیکتر و چون سنمون به هم نزدیکه حرف همو بهتر میفهمیم.شده بودیم رفیق شفیق زن داداش.گذشت و گذشتو ما به هم نزدیکتر شدیم تا جایی که با هم از سکس حرف میزدیم و راجع به سکسشون با داداشم برام تعریف میکردو من حسابی کف میکردم.تو این جریانا متوجه شدم که داداشم زیاد به زنش حال نمیده و همیشه سکسشو خشکه و زن داداش دلش یه سکس آتیشی میخواد.منم که تو این کار استاد بودم از جریان سکسم با دوست دخترام تعریف میکردمو او حسرت یه همچین چیزیو میخورد و میگفت خوش به حال دوست دخترات.منم با آبو تاب خاصی براش تعریف میکردم و اون کف میکرد.کارمون شده بود همین.بیشتر شبها که داداشم با دوستاش میرفتن خوش گذرونی مریلا رو میزاشت خونه ما و خودش میرفت.ماهم میرفتیم رو پشت بوم حرف زدن با هم.

بعد چند وقت بود که میومد پیشم.فهمیدم تو این مدت که اصلا سکس نداشته و حسابی تو کفه.ازم پرسید تو کاری کردی این هفته.منم جریان آخرین سکس با دوست دخترمو که چندروز پیشش بادوسا دخترم داشتمو براش تعریف کردم.با چه آبو تابی.و بهش گفتم که با اون دختره به هم زدیمو چندروزه تو کفم.از برق چشمهاش حس کردم با این حرفم خوشحال شده.منم خودمو زدم به اون راهو یه جور وانمود کردم که مثلا ناراحتمو تو کفم.مریلا یه دختر بغل پره به بدنی سفید عین برف.همیشه ترو تمیز.سینه های گردو باحالی دارهوکمر باریک و باسن که دیگه نگو.روناش گوشتیه.خیلی محشره.
دستشو تو دستم گرفتمو داشتیم باهم حرف میزدیم و من در این حین داشتم نوازششم میکردم.بهم میگفت تو خیلی واردی و زیر لب یه ای کاش میگفت.من روم نمیشد زیادی بهش نزدیک بشم ولی اون خودش ازم میخواست که نست بکشم به کمرشو روی پاهاش.منم همینطور که میحرفیدیم همینکارو میکردم و کردنشو گوششو هم ناز میکردم.خیلی خوشش میومد منم با تمام وجودم اینکارو میکردم براش.آخه خداییش دوستش داشتم.یه شب داشتیم حرف میزدیم.نزدیک 10روز بودم که هیچ سکسی نداشتم.اونم عین هم.داشتیم لح لح میزدیم واسه سکس.اما راهی نداشتیم.من دراز کشیده بودمو اون کنارم زانوش تو بغلش بودو نشسته بود.من دستم رو رونش بود و داشتم نازش میکردم.بهش گفتم اشکال نداره از زیر دامن دست بکشم به بدنت.اونم گفت اشکال نداره ولی شیطون نشو.منم گفتم چشم.زیر دامن هیچی نمیپوشید حتی شرت.داشتم رونشو میمالیدم.وااااای که عجب پوستی دارهونرم.سفییید.یه تار مو هم روش نیست.کیرم بلند شده بود.قلبم داشت میومد تو دهنم.دستمو به همه جاش میکشیدم غیر کسو کونش.خیلی دلم میخواست بهش دست بکشم.چندبار تا نزدیک کوسش بردم اما اجازه نداد.بدجور خورد توحالم.منم از فرصت استفاده کردمو رفتم رو مخش و خودمو ناراحت جلوه دادم.اونم دلش به حالم سوخت و اجازه داد.نمیدونم از خداش بودو ناز میکرد یا چیز دیگه.خلاسه داشتم به آرزوم میرسیدم.داشتم کس زن داداشمو با چه احساسی میمالیدم.اونم کم کم داشت صداش در میومد.پاهاشو از هم باز کردو دراش کشد.کیرم داشت میترکید.گفتم درد دارم.اشکال نداره کیرمو از تو شرت در بیارم.گفته بیار.بزار هوا بخوره.با یه عشوه ای اینو گفت که نزدیک بود آبم بیاد.درش اوردم.اونم یه خورده سرشو بلندکرد.خجالت میکشیدم.گفت دستتو بردار ببینمش.گفتم منم میخوام مال تورو ببینم.گفت باشه.توکه همه کار کردی اینم روش.وااااااای که چه کسی بود.تپلو گوشتی.آروم دستمو کشیدم تو چاک کوسش.تا اون موقع توش نکرده بودم.انگشتمو آروم دادم تو سوراخ کوسش.وای که چه گرم بود.خیس شده بود.یه آهی کفت که جیگرم حال اومد.منم به کارم ادامه دادم.آب عشقم اومده بود.بهش گفتم تو نمیخوای کاری بکنی.گفت مثلا چیکار؟گفتم دو دستی که نمیتونم کارکنم.تو هم دستت بیکاره.گفت باشه.دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم.یه آهی از ته دل کشید.گفت چه گرمه کیرت.داری میسوزی فدات بشم.گفتم آره .از عشق تو داره جزقاله میشه.حالا کنار هم دراز کشیده بودیم.اون دستش روکیرم بودومن دستم روکسش.خیلی حال میداد ولی به اوج نمیرسیدیم.یه چرخ خوردم بعلش کردم.لپشو یه بوس دادم گفتم باشه؟اونم فهمید.هیچی نگفت یعنی اینکه اره.نفس نفس میزد.خوشم میومد.بهش قول دادم بیشترین لذتو بهش بدم.خوابیدم روش.لبموگذاشتم رو لبش.وای که چه تعمی داشت.پراز شهوت.زبونمو مک میزد.دست میکشید به کمرم.دیدم خوب نمیتونم روشمو اجرا کنم.بهش گفتم بریم تو اتاق من.گفت نه.حال ندارم پاشم.گفتم باشه پس بروبریم.شروع کردم به لیسیدن بدنش.تاپشم در آوردم و سینه هاشو میمالیدم.سینه هاش سفت شده بود.خیلی خوش فرمو خوش تراش.آروم زیرگردنشو میخوردم میومدم پایین.توچاک سینشو زبون میزدم یواش یواش رفتم سمت نوکش.نوک زبونمو دور نوک سینش میکشیدم آرو کردم تو دهنم.صداش در اومده بود.نفسهاش به شماره افتاده بود.منم بیشتر گرم میشدم.بدنم داغ شده بو.خودمو رو تنش بازی میدادمو نوک سینشو محکم مک میزدم.با یه دستمم داشتم میمالیدمش.آرو روفتم پایین.تو نافشو زبون زدم رفتم پایین.پاهاشواز هم باز کردم و بغل رونشو زبون زدم.داشت به خودش میپیچید.آروم رفتم سمت کوسش و بو کردم.وااااااای عجب کوسی بود.آروم نوک زبونمو کردم تو چاک کوسش و دهنمو گذاشتم روش.کوسشو حسابی میخوردم با ولع.دیدم داره جیغ های کوچیک میکشه و یه چیزی زمزمه میکنه.یهو آب کوسش با فشار ریخ تو صورتم.عاشق اینکار بودم.خیلی دوست دارم آب کوس بخورم.همشو لیسیدمو خوردم و خوابیدم روش ازش لب گرفتن.محکم بغلم کرده بود و لبمو مبخورد.کم کم به حال خودش برگشت.دیوونش کرده بودم.تا چشمش به کیر شقم افتاد شروع کرد به خوردنش.انقد باحال ساک میزد که نگو.با ناز.خیلی خوشم میومد.داشت آبم میومد سرشو بلندکردم کفتم بسه.کوس میخوام.اونم قبول کرد.با کمر دراز کشید.بالشتشو گذاشت زیر کمرش تا کوسش بیاد بالا.با کیرم چندتا ضربه زدم رو کوسش آرو سرکیرمو گذاشتم رو سوراخو فرستادم تو.چون خیس بود زیاد زحمتی نداشت.آروم شروع کردم عقب جلو کردن.اون دوباره صداش در اومده بود.خوابیدم روش و سینه هاشو خوردن و تلنبه زدن.کم کم سرعتمو بیشتر کردم.یه حال عجیبی داشتم.کیرم داغ شده بود.صدای مریلا بیشتر دیوونم میکرد.کیرم تاته تو کوسش جلو عقب میشد.برش گردوندم چهار دستو پا بشه.از پشت کیرمو برستادم تو کوسش.ایندفع با فشار بیشتر.داشت ناله میکرد.منم سرعتمو بیشتر کردم.یهو آبم با فشار ریخت تو کوسش.اونم همزمان با من خوابید رو زمین.منم روش.کیرم هنوز تو کوسش بود و آب کیرم از کوسش داشت میریخت.لاله گوششو شروع کردم به خوردن.و قربون صدقش رفتم.محشر بود.برش گردوندم خوابیدم روش.لبشو خوردم.خیلی محشر بود.همینطور تو بغل هم ساکت بودیم.بعد چند دیقه که به حالت خودمون برگشتیم.لباسهامونو درست کردیم.از او به بعد هر وقت بکاریم کارمون سکس.بهم میگه خدای سکس.ازم خواسته دیگه با کسی نخوابم .منم بهش قول دادم.
مرسی

نوشته: فرهاد

داستان من مربوط میشه به بهترین سکس عمرم با زن داداشم راحله . این راحله خانم زن داداشه بزرگمه هرچی هم بگم از زیباییش کم گفتم از اونایی هست که تو خیابون ببینی حاضری یه میلیون بدی یه بار بکنیش داستان من و راحله از دو ماه بعد عروسیش شروع شد چون تازه وارد بود تو خانواده ما و از یه شهر دیگه اومده بود همه دور و ورش بودیم بهش محبت میکردیم گهگاهی لبخندهای کوتاهی میزد به من ولی فکر نمیکردم بهم علاقه داشته باشه چون هم ازش کوچیکتر بودم هم از همه سر بود دوتا سینه کفتری کمر باریک کون قلمبه قد کشیدش اونو بسیار زیبا میکرد یه روز میوه گرفته بودم بردم طبقه بالا بهش بدم بعد تشکر گفت که منو از همه بیشتر دوست داره حتی از سعید شوهرش من خیال کردم داره منو گول میزنه تا کاراشو براش انجام بدم بعد گفتم باورم نمیشه مگه من چی دارم گفت کلا ازت خوشم میاد حاضرم بهت ثابت کنم از اون روز نظرم بهش عوض شد بعد فکر کردم گناه داره ولی ارزششو داشت یه حال توپ در عوض یه گناه از اون روز به بعد بیشتر بهش نزدیک شدم کاراشو براش انجام میدادم اعتمادش بهم بیشترشد تا یه روز گفت برو برام ژیلت بگیر گرفتم دادم دستش تو ذهنم گفتم بهترین موقعیته بهش گفتم تو که ریش نداری ژیلت میخوای چکار گفت واسه یه جای دیگست تو نمتونی ببینی گفتم مگه چیه گفت شاید یه روز نشونت دادم من خرم راست کرده بودم ولی ادامه ندادم گذشت تا دانشگاه قبول شدم با دخترا و سکس اشنا شدم حرفه ای شدم ولی همیشه ذهنم پیش راحله عزیزم بود ترم تابستون بود خونه مجردی داشتم یه روز داداشم زنگ زد گفت راحله مریضه یکی دو شب میایم پیشت گفتم قدمتون سر چشم اومدن ساعت 6 نوبت داشتیم داداشم کفت من کار دارم میرم ساعت 5 میام من ازش خبر داشتم یه زن رفیقش بود رفت اونو ببینه منم خوشحال بودم خلاصه رفت من موندم و سلار اندام و زیبایی چای اوردم بهش گفتم بلا دوره چت شده گفت مشکلات زنونست ولی من میدونستم واسه بچه دار شدن اومدن خودمو به اون راه زدم گفتم چی هست گفت نمیشه به تو بگه گفتم هنوز منو در اون حد نمیبینی بهم بگی گفت نه وقت زیاده زن میگیری میفهمی تازه خیلی هم بهت اطمینان دارم هر چی از زنها میخوای تا بهت بگم منم سریع گفتم از رابطه با داداش راضی هستی گفت از چه لحاظ کفتم ارضات میکنه سرشو انداخت پایین گفت زود ارضا میشه نمیتونه منو ارضا کنه گفتم بر عکس من گفت مگه امتحان کردی گفتم اره دوست دختر دارم نیم ساعت طول میکشه گفت خوش بحالش پس حسابی میکنیش منم دیدم اوضاع خوب پیش میره گفتم تا داداش بیاد وقت زیادی مونده گفت که چی گفتم من که مجردم نیاز دارم تو هم که خیلی وقته ارضا نشدی خوب شرایط جوره کمی تماشام کرد یه لبخند کوچیک زد دیگه اشتباه قبلو نکردم نزدیک شدم یه لب ازش گرفتم که با همکاری خودش لبامون قفل شد بعد احستس کردم تو بهشتم تمام حال دنیارو یکجا داشتم تو ثانیه اول کیرم بلنش شد خندید گفت معلومه چند نفرو حریفه شروع کرم لباساشو در اوردن مانتوشو که در اوردم دیدم یه تاپ زیبا بود در اوردم یه سوتین مشکی که خیلی بهش میومد با سینه هاش بازی کردم سوتینشو دراوردم حسابی سینه هاشو خوردم شلوارشو نشونم داد با علامت دستش دراوردم شرتش ست سوتین بود هنوز اینقدر زیبایی ندیده بودم شاید بخاطر ای بود که عاشقش بودم خلاصه شرتو که کشیدم پایین انگار اولین بار بود که میخوا گاییده بشه اصلاح شده سفید کمی تپل خیلی تنگ که بعدا فهمیدم چون کیر داداشم کوچیک بود کسشو که خوردم تاقت نیاورد ارضا شد کمی شل شد گفت جواب زحماتتو میدم بعد لباسامو سریع دراورد و کیرمو کرد تو دهنش تا جا داشت کر تو یه حالی بهم داد عجیب بعد گفت دیگه تحمل ندارم پام کن در اختیارتم منم معطل نکردم یواش کردم تو کسش تا اخر واسش جادادم خدا میدونه هردومون چه حالی کردیم تلمبه هام شروع شد سرعتمو زیا کردم دیگه جیغ میزد و به داداشم فوش میداد یدفه دیدم یه جیغ بلند زد دوباره ارضا شد خبر نداشت من قرص ترامادول خوردم قربن صدقم میرفت که عجب کمری دارم چهل دقیقه به روشهای مختلف کردمش گفت دارم میسوزم اخه سه بار ارضا شده بود گفتم پس من چی گفت پشتم که هست تا پشتشو کرد به من نزدیک بود از خوشحالی سکته کنم خیلی تنگ بود همین باعث شد بعد چار پنج دقیقه ارضا بشم گفتم دارم ارضا میشم گفت بریز تو کسم منم ریختم اینقدر بهم خوش گذشت نزدیک بود از حال برم بعد چند دقیقه جمع و جور کردیم .
نوشته:‌ علیرضا

من هميشه عاشق فيلم غارتگر 1 هستم و خود را مديون آرنولد ميدانم
داستان من را بخوانيد تا بفهميد چرا؟
برادر و پدرم به خاطر سرمايه گذاري كه تو بابلسر انجام داده بودند هفته اي 2يا 3روز به شمال ميرفتند و برادرم همان جا با دختري ازدواج كرد كه البته 12سال از خودش كوچكتر است و همسن من ميباشد
معمولا مادرم نيز با آنان به شمال ميرفت
خونه داداشم فقط 10 خانه با ما فاصله داشت و زنداداشم به همراه دختر8ساله شان بخاطر تنهايي و غريبي 24 ساعت خونه ما بودوشام و نهار مارا در نبود پدر ومادر تدارك ميديد
و بالعكس من 24 ساعت خونه آنها بودم بخاطر مكان خالي و كشيدن ترياك!
ترياك كشيدن من را فقط زنداداشم ميدانست و بس!
تا اينكه يكشب كه زنداداشم خونه ما خوابيده بود، نصفه شب بلند شدم بروم دستشوئی كه زنداداشم را كه خواب بود ديدم
شب با دامن خوابيده بود و در هنگام خواب دامنش تا بالاي شرتش رفته بود و تمامي ران و شرتش كاملا معلوم بود
يك نيم ساعتي فقط و فقط مشغول تماشا كردن بودم
بعدش تو رختخواب تا صبح هزار فكرو خيال و نقشه براي زنداداشم بودم
دخترشان مدرسه ميرفت
هميشه وقتي زنداداش ميآمد خونه ما كليدشان را ميگرفتم و ميرفتم اونجا
اما از فرداي آن شب قبل از اينكه زنداداش بياد خونه مون رفتم خونه شون و در نبود دخترشان كه مدرسه بود شروع به خوش و بش كردن و اين حرفها كه خيلي سرتري و خيلي خوشگلي ....
دو سه دفعه سي دي فيلم گرفتم و دو تايي تماشا كرديم ( معمولا زنداداش موقع تماشاي تلوبزیون دراز ميكشيد و از مبل استفاده نميكرد)
روز سوم نقشه وقتي سي دي را گذاشتم براي خودم عمدا متكا براي زير سر گذاشتن نياوردم
زنداداش چند بار هي گفت براي خودت متكا بيار ولي گفتم نميخواد راحتم
ولي در وسط فيلم و هنگام هيجان فيلم ، غلتي روي زمين زدم و سرم را روي متكاي زنداداش گذاشتم
(فيلم غارتگر1)
تو يك صحنه مثلا ترسناك فيلم ناگهان مثلا خيلي ترسيده بودم يكهو چرخيدم و مثلا از ترس زنداداش را سفت بغل كردم، بيچاره اون هم ترسيده بود و سفت منو بغل كرد
در حاليكه بقيه فيلم را بغل كرده ميديديم، شروع كردم با نيم تنه پايين بدنم باهاش ور رفتن
زنداداش اولش خودش را به اون راه زد اما يواش يواش من را جدي تر ديد و بخصوص كه سفتي و فشار معامله را بر روي ران هاش حس ميكرد
هي شروع كرد به گفتن برو عقب، اه كنه نشو ...
تا اينكه دستم را كه پشت شانه اش بود، آهسته آهسته پايين آوردم و ابتدا روي كمر و سپس روي كونش گذاشتم و با تمام قوا بدنش را به سمت كيرم فشار دادم
چشم غره اي كرد و يك سيلي الكي بهم زد
بجاي اينكه بترسم كاملا خودم را روش انداختم و زير گردن و گوشش را شروع به خوردن كردم
با اينكه آخ و اوخش را به زور كنترل ميكرد الكي هي ميگفت پاشو. .. نكن ... بسه
يواش شلوارش را خودم پايين كشيدم و سرش را گذاشتم توش كه يهو گفت:آبت را توش نريزي
من كه اين جمله را چراغ سبز دانستم
آرام شروع به تلمبه زدن كردم
اولش صورتش را با دست پوشانده بود ولي هي آمپرش بالاتر ميرفت كه يهو ازم پرسيد: چرا آبت نمياد؟
گفتم ارضا شدي؟ آبم بياد؟
گفت: نه نه بكن فقط چرا آبت نمياد؟
گفتم : چطور مگه؟
گفت: آخه داداشت 10 ثانيه اي آبش مياد
فهميدم نميداند بخاطر نشئگي آبم دير مياد
همش ميگفت آبت نياد آبت زود نياد، تمامش نكني!
آقا خلاصه بعد از يك ساعت تلمبه زدن، گفتم :سميرا آبم دارد مياد و الان دخترت هم تعطیل ميشود و بايد تمامش كنيم
قبول كرد
من هميشه سكس كون را به كس ترجيح ميدم
گفتم برميگردي؟
گفت براي چي برگردم؟
گفتم مگر نگفتي آب توش نريزم ، خب برگرد بريزم تو كونت ديگه
گفت: يكبار به داداشت كون دادم براي هفت پشتم بسه
گفتم: اوستا نبوده ، اگر اذيت شدي نميكنم
سوراخ كونش را با روغن مارگارين چرب كردم و خيلي آرام سرش را گذاشتم تو كون داغش و حدود نيم ساعت طول كشيد تا كاملا دخول كنم و روي كمرش دراز بكشم كه ديدم كل بدنش غرق در عرق بسيار سردي است!
نگاهي به صورتش انداختم ديدم لحاف را گاز گرفته!
باديدن اين صحنه آبم درجا آمد
و اين سكس طولانی مدت شديدا زير زبان زنداداش مزه داد و هفته اي دو الي سه بار تا هفت سال به همين حالت كس و كون تداوم پيدا كند و باعث عملي ماندن من شود!
هيچ وقت هم برايم قبول نكرد كه ساك بزند
تا اينكه دو سه سال آخر چون ازدواج كردم رفت و آمدم كمتر شد و از طرفي داداش هم ديگه شمال نرفت و دو دختر داداش هم بزرگ شده بودند و هميشه يكيشون تو خونه بود و باعث شد يواش يواش رابطه مون كمرنگ تر و نهايتا كلا تمام بشود
هميشه وقتي دري بسته شود در ديگري باز ميشود
بهمين خاطر متوجه كيس جديد و استثنايي و دست نخورده اي شدم كه بايد روش كار ميكردم
كه در غارتگر2 برايتان خواهم گفت كي بود و چطور رابطه را برقرار كردم و چطور رابطه تمام شد

نوشته: هادی

اول داستان بگویم من 90% درصد این داستانها را نوشته اید خودم تجربه کردم و به همین خاطر اصلا از خوندن اینها شوکه نشدم بلکه خاطره های من زنده شد.
در یک بعداظهر تابستانی سال 76 ما طبق معمول خونه داداشم که حیاط بزرگ داشتن قالی هایمان را می شستیم و چون زنم دست تنها بود از خواهر زنم که تازه دیپلم گرفته بود کمک خواست .سرتان را درد نیاورم..
ساعت حدودا 10 شد و هوا تازه می خواست تاریک شود .من به خانمم گفتم سحر را می برم خونه .سحر که از همون زمان نامزدی
تو نخ من بود و تازه استخون می ترکوند از خداش بود.سوار ماشین من شدیم .تو راه گفتم یه سری بزنیم خونه ما بعد می رویم خونه شما سحر خیلی راحت گفت بریم .
وقتی داخل خونه شدیم .لرزه ای به بدنم وارد شد .سحر چادری بود .و زیر چادرش یه دامن بلند با یک بلوز راه راه سیاه و سفید که دکمه هایش باز شده بود تا بالای سوتینش.
سحر بدنی لاغر اما سکسی داشت و بی اختیار هر مردی را به خودش جذب می کرد.وارد اطاق که شدیم سحر نشست رو تخت انگار منتظر من بود لبخندهای قشنگش همیشه منو اتش می زد.
بغلش نشستم گفتم راستی دوست پسر نداری.خندید و گفت اخر می خوام چکار .گفتم خوب برای روزها و شبهای تنهایی که بتواند راضی نگه ت بداره ..خندید و گفت می خوام چکار..گفتم خوب پرتقالهایی به این قشنگی داره باید دست یکی بهش بخوره..بی اختیار دستم رفت رو سینه هایش ..بیچاره انگار سالها منتظر این حرکت من بود ..قلب من به شدت می زد ..پریدم روش و شروع کردم به لب گرفتن.
و دستام رو سینه هایش می چرخید .کم کم دیدم شل شد ..دکمه های پیراهنش را تماما باز کردم و شروع کردم به خوردن انگار پرتقال بم می خوری..
کم کم نوک زبانم را می کشیدم روی شکمش . یواش یواش رفتم پایین تا به دامنش رسیدم ..دامنش را اوردم بالا زدم رو صورتش و رفتم پایین چیزی که من دیدم فقط شبیه چقاله بادام تازه رسیده بود ..شروع کردم به خوردن ..و صدای اخ گفتن سحر بلند تر می شد ..
طاقت نیاوردم شلوارم را در اوردم کیرم که تقریبا یه کم بزرگتر از حالت عادی بود را کشیدم بیرون و گذاشتم بین سینه هایش..
یه کم بالا و پایین کردم..
برش گردوندم.دامنش را بیرون کشیدم شرتش را هم پایین اوردم لخت مادر زاد روی تخت کنار سحر وای خدای من باور کردنی نبود..
سحر نشست رو دوزانوش و دستهایش را پایین برد ..من هم ژله را اوردم یه کم زدم به کیرم یه کم هم به کون سحر ..
اول قشنگ نوک کیرم را بالا و پایین اوردم بعدش تا یه کم شل شد دیدم حاضره سر کیرم را بردم تو ..وای صدای سحر بلند شد می خواست فرار کنه از دستم نمی تونست چنگ می زد به ملافه ها داشت نفس نفس می زد ..من هم دیدم زیاد حالش خوب نیست یه کم کشیدم عقب ..باز از اول شروع کردم یه زره دیگه فشار دادم دیدم باز سختشه ..اما هوس من هم زیاد شد دیگه مهم نبود برایم که گریه کند یا نه فقطمی دونم کیرم رفت تو بیشتر از نسفش ..شروع کرد به داد زدن و خواهش کردن ..هی می گفت بکش بیرون مردم نامرد پاره شدم..چند دقیقه ای تلمبه زدم دیدم بیچاره سرخ و کبود شده کشیدم بیرون..
یه لحظه نگاه کردم وای کیرم خونیه ..فورا با دستمال کاغذی کنار تخت پاکش کردم..اما مسله زیاد مهمی نبود یه پارگی کوچک..
سحر با بد وبیراه گفتن رفت حمام چند دقیقه ای بعد اومد لباسهایش را بپوشه گفتم من بمیرم اگه بذارم شروع کردم مثل ادمهای هیچ ندیده به خوردن سینه هاش قول دادم کاری به کونش نداشته باشم..
انداختمش رو تخت و دوباره شروع کردم به خوردن کزش وای چه حالی داد ..15 دقیقه ای با کسش ور رفتم دیدم داره بدنش شل می شه و فریادهایش بیشتر ..سر کیرم را گذاشتم رو کزش و مالیدم برایش چند دقیقه ای نگذشت که دستانش را دور گردنم حلقه زد و گفت سریعتر بچرخون وقتی قشنگ ازم لب می گرفت بدنش لرزش محکمی کرد و شل شد ..من هم دیگه اخرش بود سر کیرم را دستی زدم و ابم اومد ..اب را ریختم تو دستمال کاغذی و شروع کردم به بوسیدن سحر ..نمی دانی هوای خونه که گرم بود با بوی شهوت در امیخته بود و سحر عشق می کرد..ساعت را نگاه کردم ما حدودا 50 دقیقه مشغول بودیم..و سریع سحر را رسوندم خونه اشان وقتی شب اومدیم خونه می ترسیدم یه هو مدرک جرمی جا نمونده باشه..انشب قشنگ خواب راحتی داشتم و بعد از ان تا طلاق دادن همسرم من و سحر 3 بار دیگه با هم سکس داشتیم..
دوستان درسته خوب بلد نبودم توضیح بدهم اما داستان من واقعی بود ...
منتظر نظرهای شما هستم...

نوشته:‌ صیاد

سلام الان که داشتم داستانهای شما رو میخوندم به سرم زد که داستانی رو برام اتفاق افتاده تعریف کنم امیدوارم حلشو ببرید من الان سی سالمه داستان مال دو سال پیش که برام اتفاق افتاده من یه زن داداش دارم که از نظر زیبایی ظاهری زیاد مال نیست یعنی بدون ارایش میگه دو زار نمیارزه ولی استیل بدنی که داره بیش از اندازه توپ سینه های اناری بدن برنزه باسن سه تیکه وقد حدود 175 کمر باریک این زن داداش ما ازقدیم همه جوره به من چراغ سبز نشون میداد چون من با اونا زیاد عیاق بودم ورفت وامدم زیاد بود بیشتر مواغع خونه اونا بودم وقتهایی که با آیدا(اسم مستعار)تویخونه تنها بودیم اون به عناوین مختلف شروع میکرد به دلبری کردن حتی یه روز که باهاش توی خونه تنها بودم بهش گفتم یه فیلم بده نگاه کنم اونم نامردی نکرد و یه فیلم سوپر داد گفت بشین نگاه کن حالشو ببر منم از همه جا بیخبر تا فیلمو گذاشتم داخل دستگاه شروع به پخش کرد دیدم سوپر صداش زدم آیدا این فیلمو درست دادی؟گفت آره مگه بافیلمای اینجوری مشگل داری؟گفتم نه تازه خوشمم میاد منم که اون زمان بیست سالم بیشتر نبود حیرون این جور داستانا بودم از خدا خواسته دراز کشیدم جلوی تلوزیون و شروع کردم به نگاه کردن دستمم ناخوداگاهرفت توی شرتم که سیخ کرده بودم داشتم با خودم ور میرفتم که دیدم آیدا اومد توی حال اونطرفتر از من دراز کشید و شروع کرد نگاه کردن فیلم منم یه جورایی این جور وقتا ببو بازی در در میارم اون زیر چشمی داشت منو میپایید منم که حشریت زده بالا ولی از ترسم جرات گفتن حرفی رو نداشتم کلا انگار لال شده بودم فیلم تموم که شد من رفتم به بهانه دستشویی یه جلق زدم وسریع برگشتم داشتم وارد اتاق که میشدم دو سه بار آیدارو صدا زدم ولی جوابی نشنیدمتا وارد اتاق که شدم دیدم ایدا لخت وانگار داره لباساشو عوض میکنه من تا وسط اتاق که اومدم بااین که متوجه اومدنم شده بود وهیچ عکس عملی نشون نداده بود یه گفت ااامهرشاد وبعد یه دستشو گرفت جلو سینه هاش یه دستشم گرفت جلوی کسش من که گیج شده بودم ونمیدونستم اون لحظه باید چکار کنم گفتم شرمنده صدات زدم ولی انگار حواست نبود ببخشید که برگشت گفت نشنیدم حالام که چیزی نشده یه نگاه که دیگه حلال من اسکلم که نمیدونستم چکار باید بکنم وداشتم از شق درد میمردم از اتاق اومدم بیرون وبه این چلمنگی خودم هزارو یک تف ولعنت فرستادم این جریان گذشت ومن تو کف آیدا جونم مونده بودم ولی نمیدونستم چکار باید بکنم و طی چند سالی که از این ماجرا گذشت چند بار دیگه داستانای مختلف پیش اومد و من هربار از ترسم نمیدونستم چکار باید بکنم تااینکه سال 88 داداشم بازنش به مشکل برخوردن وکارشون به طلاق کشید داداشمم همه زندگیرو به زنش داد وخودش شروع به زندگی داخل شرکتش کرد با وجود این که داداشم آیدا رو طلاق داده بود ولی رفت وامد ما قطع نشده بود که هیچ بیشترم شده بود طوری که اگه میخواست جایی بره زنگ میزد به من که برم دنبالش تقریبا چهار پنج ماهی از طلاق اینا میگذشت که یه روزبهم زنگ زد وگفت مهرشاد سریع خودتو برسون خونه من من اولش هول کردم تافهمید هول کردم گفت نترس اتفاقی نیفتاده فقط باهات کار خیلی واجب دارم گفتم الان بزار به مامان بگم ببینم اونم میاد که گفت نه به مامان حرفی نزن که داری میای اینجا فقط خودت تنهایی پاشو بیا هرچی اصرار کردم نگفت چکار داره منم از خونه زدم بیرون وبه سمت خونه اونا راه افتادم وقتی رسیدم تا درو باز کرد دیدم با یه لباس خواب. جلوی من اولین بار بود که همچین لباسی میپوشید رفتم تو تانشستم گفتم خب با من چکار داشتی که به این سرعت خواستی بیام گفت هیچی دلم گرفته بود میخواستم باهات دردو دل کنم منم توی دلم به خودم گفتم اگه بتونم بکنمش دیگه پیر نمیشم ولی حیف که جرات گفتن این حرفو بهش نداشتم تا اومد نشست پهلوی من جوری که پاهاش چسبیده بود به پاهام شروع کرد به کس وشعر گفتن که ای بدون شوهر زندگی کردن سخت برام فلان بهمان بهش گفتم تو که درامدت خوب شوهر میخوای چکار گفت من شوهر رو برای پولش نمیخوام یه لحضه کپ کردم گفتم منظورش یعنی چیمیتونه باشه بهش گفتم پس برای چی میخوای ؟که گفت برای محبت نیازایی زنونگی که دارم تازه داشت دوزاریم میفتاد که جریان چیه.که بهش گفتم خب چرا شوهر نمیکنی ؟گفت تواین مدت دو سه تا پیشنهاد بهم شده ولی من از هیچ کدوم خوشم نیومده گفتم میخوای چه کنی که حرفش کلمو چسبوند به تاق یه گفت مهرشاد تو منو صیغه میکنی؟داشتم ازتعجب شاخ در میاورد من که از خداخواسته بودم گفتم اره ولی به شرط این که کسی چیزی نفهمه واونم قبول کرد همون لحظه گفت پس پاشو گفتم کجا گفت بریم میفهمی ومنو برد به یه محضرو صیغه من شد داشتم از ذوق میترکیدم وقتی برگشتیم خونه سرع شام درست کرد وخوردیم بعد شام که من حشرم زده بود بالا ونمیدونستم چکار باید بکنم نشسته بودم که یه هو آیدا گفت نمیخوای شب زفاف و راه بندازی من که از خجالت سرخ شده بودم گفتم اخه نمیدونم چکار باید بکنم؟ گفت برو تو اتاق تا من بیام یادت بدممنم که فکر میکردم توی خواب ورویام باورم نمیشد آیدا که این همهسال دنبال کسش بودم خودش بیاد سمتم رفتم توی اتاق که دیدم اومد آرایش خیلی غلیضی کرده بود تا اومد پاشدم جلوش وایستادم که یه هو خودش لباشو چسبوند به لبم وشروع کرد به مکیدن زبون ولبام معلوم بود که خیلی وقته سکس نداشته چون خیلی وحشیانه با حشریت تمام لبامو میخورد ده دقیقه تو این حال که بودیم انداختمش روی تخت من حداقل ده سال بود منطزر همچین روزی بودم تا افتاد روی تخت عین وحشیا لباس خوابش و دراوردم شورت وسوتین تنش نبود خدای من چی داشتم میدیدم خدا هرچی زیبایی استیل تو دنیا وجود داشت به آیدا داده بود شروع کردم به لیسیدن و خوردن گردنش هر زبونی که میزدم یه اه از ته دل میگفت که ادمو دیونه میکرد از گردنش اومدم پایین رسیدم به سینه هاش تامیتونستم سینه هاشو با تمام قدرتم میک میزدم وبا یه دستم اون یکی سینشو میمالیدم همش میگفت تا جایی که زور داری فشارشون بده دیگه هم اون داشت از اوج شهوت دیوانه میشد هم من زبنم رو کشیدم روی سینش واومد پایین ولی نمیخواستم از کسش شروع به خردن کنم پس از ساق پاهاش شروع کردم به مکیدن ویواش یواش اومدم روبه بالا باورم نمیشد که به بزرگترین آرزوم رسیدم یعنی کردن آیدا باورتون نمیشه با این که کسش از شهوت زیاد داشت به شدت ترشح میکرد ولی بیست دقیقه تمام من داشتم از کسش میخوردم توی اون بیست دیقه به اندازه تمام عمرم لذت بردم وقتی سرمو از کسش اوردم بالا صورتم خیس اب کسش شده بود به آیدا نگاه کردم دیدم که اصلا توی این دنیا نیست از شدت لذت انگار تو فضا بود برگشت گفت مهرشاد تورو خدا فقط شروع کن به کردن جوری التماس میکرد که ادم دلش براش میسوخت کسش اینقدر ترشح کرده بود که نیازی نبود کیرمو خیس کنم اونو یه طرفه خوابوندمش واروم گذاشتم تو کسش عین جاروبرقی کیرمو کشید داخل منم که قبل از شروع کار چیزی برای سفت کردن کمرم انداخته بودم بالا ومطمعن بودم به این زودیا ابم نمیاد بعد چند دقیقه سرعت تلنبه زدنمو به طرز وحشیانه ای زیاد کردم اول به خودم گفتم الان که یه چی بهم بگه ولی دیدم آیداجون چون خیلی وقت سکس نداشته از این کار خوشش اومده یه خورده که تلنبه زدم تو کسش کیرمو در اوردم وگذاشتم در سوراخ کونش انتظار نداشتم بذار بکنم توکونش ولی تا گفتم با شوق زیاد گفت اره بکن توی کونم من عاشق اینم که از کون بدم منم نامردی نکردم تا ته یه ضرب جا کردم بیشرف خم به ابرو ش نیاورد اخه کیر من خیلی کلفت من دقیقا یک ساعت وچهل دقیقه آیدا جونمو داشتم از کس وکون میکردم که اون سه بار ارضاء شد وبلاخره ابم اومد تا ابم اومد در اوردم بریزم روی سینش گفت نه بریز توی دهنم منم با تمام قوا ابمو خالی کردم توی دهنش از اون به بعد تا شش ماه منو اون هفته ای چهار پنج بار سکس سنگین داشتیم بعد این مدت بزرگترای فامی اومدن داداشمو با اون اشتی بدن که میگفت به خاطر تو اشتی نمیکنم بهش گفتم تو اشتی کن من خودم تا اخر عمر از کیر بیمت میکنم والانم که اونا برگشتن سر زندگیشون بازم حداقل هفته ای دوبار آیدارو سیر از کس و کون میکنم تازگیام دختر دایی شو که تازه بیوه شده بامن اشنا کرده ومیخواد سکس سه نفری رو راه بندازه.

نوشته: مهرشاد

سلام من سعید هستم میخواستم خاطره اولین سکسم برای شما تعریف کنم که باعث شد کل زندگیم خراب بشه و من از خانوادم رانده بشم
من یه برادر بزرگ تر از خودم دارم که پنج سال ازش کوچیکترم برادرم که اسمش نادره 27 سالشه و تو کار موبایل هستش و یه مغازه تو سرسبیل داره که کارشم گرفته منم بعد از تموم شدن درسم رفتم سربازی و بعدش رفتم پیشه یکی از دوستام تو جمهوری یه مغازه کوچیک موبایل فروشی داره شروع به کار کردم
خانواده ما از اون خانواده های مذهبی هستند که همه نماز خون و چادری و......
اما من برادرم اصلا به اونا نرفتیم و دنبال کار خودمون هستیم خلاصه تا حدوده یک سالو نیم پیش که مامان و بابام رفتن برای برادرم خاستگاری و یه دختر خوشگل و سفید و مامانی به اسم زهرا رو براش گرفتن این زهرا خانوم با من هم سن بود و خیلی از نظر حجاب سفت و سخت بود نه از اون زنای یه چشمی ولی اصلا نمیذاشت حتی یه تاره موشم دیده بشه بعد از عقد زهرا با نادر رفتو امده زهرا خانوم به خونه ما شروع شد
راستش من اوایل به زهرا نظری نداشتم رابطمون هم خیلی خوب بود با هم میگفتیم و میخندیدیم و وقتی نادر و زهرا بیرون میرفتن منم با زور با خودشون میبردن تا بیشتر خوشبگذره تا اینکه یه بار داشتم با لپ تاپ نادر تو اینترنت گشت میزدم اومدم بیرون و یه فایل مخفی تو یکی از درایوها توجهم رو جلب کرد که اسمشم نادر اند زهرا بود رفتم توش دیدم چند تا از عکس های نادر با زهرا هستش که زهرا توش بی حجاب هستش موهاش مشکی بلنده تو عکسا زهرا یه تی شرت استین رکابی کوتاه پوشیده که نافشم معلومه با یه شلوارک استریج صورتی که خط کسشم معلوم بود وای که چه بدنی داشت سفید چند نوع عکس با حالت های مختلف بود که تو هر کدوم هم لباس هاش فرق داشت معلوم بود هر کدوم مال یه روزه که تو یکیشون یه دامن لی کوتاه پوشیده بود که شرتشم معلوم بود و روی تخت دراز کشیده بود نادرم از کون بغلش کرده بود چه کون نازی داشت همون جا چون تو خونه تنها بودم کیرم رو در اوردم با عکسا یه کف دستی زدم
از اون موقع بود که رفتم تو کف کون زن داداشم ارزوم بود یه بار بگیرم لیسش بزنم و بوش کنم از اون به بعد دید زدن های من شروع شد هر فرصتی گیر می اوردم کون زهرا جونم رو دید میزدم که متوجه شدم چه کون بزرگی داره یه چیزی حدود شیش ماه گذشت و دستاورد من فقط این بود که یه بار وقتی پشت زهرا داشتم میرفتم اشپزخونه زهرا دستش یه چاقوی میوه خوری بود که از دستش افتاد وقتی خم شد که برش داره که اصلا متوجه من نبود که من از پشت بهش چسبوندم ولی به خاطره اینکه تابلو نشه زود معذرت خواهی کردم و گفتم حواسم نبود ولی زهرا ناراحت شد و بد جوری نگاهم کرد ولی چیزی نگفت تا اینکه مقدمات عروسی فراهم شد و یه خونه نزدیک خونه بابای زهرا اجاره کردن موقع اسباب کشی همه رفتیم کمک بعد از تموم شدن کارا که یه هفته کار داشت من و نادر و زهرا تو خونه جدید بودیم و نادر داشت ریز کاری هارو انجام میداد منم کمکش میکردم که خسته شدیم ساعت حدود نه شب بود من رفتم رو تختی که قرار بود تا چند روز دیگه عروس خانم روش جر بخوره دراز کشیدم چشمام باز بود که نادر امد گفت که میرم شام از بیرون بخرم ازم پرسید چی دوست داری برات بخرم منم گفتم هر چی شما بخورید گفت زهرا پیتزا هوس کرده منم گفتم برای منم پیتزا بخر ولی این طرفا که پیتزا فروشی من ندیدم گفت اره نزدیک ترین فست فود با اینجا نیم ساعت پیاده راه هستش منم برای اینکه زودتر به و بیاد سویچ موتورم و دادم بهش و رفت بعد از رفتن نادر زهرا امد تو اطاق خواب منو دید که روی تخت نشستم بهم گفت که بلند شو تختمو کثیف کردی گفتم برو بابا حال نداریم بعد دوباره دراز کشیدم و چشمامو بستم یه ده ثانیه نگذشته بود که یه بالش محکم خورد تو صورتم منم تا بلند شدم بالشو به خوده زهرا پرت کنم که موبایلم زنگ خورد نادر بود جواب دادم گفت که موتور سیم گازش پاره شده و از خونه هم دوره داره دنبال یه تعمیرگاه میگرده که درستش کنه گفت که در میاد نگران نباشیم منم گفتم باشه قطع کردم
من که از دست زهرا عصبانی بودم میخواستم تلافی کنم لاحافی که روی تخت بود رو برداشتم رفتم به طرف زهرا و کشیدم روی سرش که به شوخی داد و جیغ میزد منم میخندیدم که هردو تامون افتادیم روی زمین که لاحاف فقط روی سر زهرا بود و میگفت که ولش کنم وقتی چشمم به کمرش افتاد دیدم که مانتوش امده بالا و کمر لختش معلومه و شلوارشم که جین بود خط کونش رو نمایان کرده بود که توی دلم خالی شد قلبم تند تند میزد بدنم سست شد ولش کردم لاحافو از روی سرش کشید و فورا روسری و مانتوشو درست کرد وگفت چرا شوخی شهرستانی میکنی منم اصلا گوشام نمیشنید راستش تحریک شده بودم تو دلم گفتم مرگ یه بار شیونم یه بار تا نادر بیاد یه ساعت وقت داشتم نمیدونستم دارم چیکار میکنم پا شدم زهرا گفت چرا رنگت پریده چته گفتم هیچی نشستم رو تخت دستم رو گذاشتم رو صورتم زهرا هم امد کنارم نشست و با نگرانی منو نگاه میکرد دو سه بار سعید . سعید کرد جوابشو ندادم تسمیم خودمو گرفتم و گفتم کاره خودمو میکنم و پای همه چیزش میمونم دستامو برداشتم و به زهرا نگاه کردم گفت چت شده فشارت افتاده گفتم نه یه چیز بهت بگم بین خودمون میمونه خندید و گفت مگه چیزه بدی میخوای بگی گفتم من دارم جدی حرف میزنم گفت خوب حالا تو هم بگو باشه گفتم راستش از وقتی امدی تو خانواده ما که زبونم قفل شد نتونستم بگم که دوست دارم میخوام بکنمت که گفت خوب بگو دیگه که گفتم هیچی ولش کن گفت دیونه و پاشد رفت تو اشپز خونه و داشت کتری پر میکرد تا چایی بزاره که زدم تو سرم گفتم الان دیر میشه پاشدم رفتم تو اشپز خونه دیدم جلوی ظرف شویی ایستاده منم دلمو زدم به دریا رفتم از پشت بغلش کردم تا بدنم به بدنش خورد ترسید گفت چیکار میکنی کثافت برو گمشو ولم کن ولم نکنی داد میزن تا همه بریزن ایجا منم دیدم اینطوری باشه بدبخت میشم عابرومو میبره با دست راستم دهنشو گرفتم که کتری از دستش ول شد تو ظرف شویی منم گفتم ببخشید به خدا احتیاج دارم بین خودمون میمونه که اونم داشت خودشو میکشت که از دستم در بره ولی نمیتونست منم یواش یواش دست به سینه هاش میزدم که دیدم به گریه کردن افتاد راستش دلم براش سوخت ولی دیگه کار از کار گذشته بود شروع کردم به مالوندن پستوناش وای که چه نرم بود بهش گفتم میخوام دستمو بردارم ولی اگه صدات در بیاد تا جون داری میزنمت اونم با سر تکون دادن بهم فهموند که باشه منم تا دستم رو برداشتم شروع کرد به گریه کردن و میگفت من زن داداشتم داری به داداشت خیانت میکنی منم که مشغول کار خودم بودم و داشتم دگمه های مانتوشو باز میکردم گفتم میدونم ولی به جون تو دست خودم نیست دوستت دارم که دیدم داره با صدای بلند گریه میکنه سینه هاشو گرفتم محکم فشار دادم گفتم خفه شو گریه نکن که گفت نمیخوام ولی دیگه دید کاری از دستش ساخته نیست اروم گریه میکرد وفقط میگفت بسه دیگه تمومش کن منم دیگه مانتو و تی شرتش رو از تنش در اورده بودم و وقتی خواستم کرست سفیدشو باز کنم گریش دو برابر شد منم گرفتمش و تو چشماش نگاه کردم و بهش گفتم فقط همین یه بار و قول میدم بین خودمون میمونه که گفت نمیخواد به نادر خیانت کنه و یه کشیده زد تو صورتم منم عصبانی شدم خواستم بزنمش که ترسید سرشو اورد پایین منم دلم سوخت نزدمش و کار خودمو ادامه دادم وقتی کرستشو باز کردم دو تا سینه سفید با انداره معمولی افتاد بیرون که وسط هر کدوم یه دایره بزرگ قوه ای کم رنگ و وسط اونم یه دایره کوچیک قهوه ای پر رنگ بود منم شروع کردم به خوردم ولیسیدن پستوناش اونم فقط گریه میکرد و میگفت بسه تموم کن منم ساعتو نگاه کردم دیدم دیر شده بلند شدم شلوار و شرتم رو دراوردم وقتی کیرمو دید گفت خواهش میکنم تمومش کن دیگه این کارو نکن منم دیدن هیچجوری راه نمیاد گفتم خفهشو دیگه بلندش کردم خواستم شلوارشو در بیارم که نذاشت منم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم زدم تو گوشش تا ول کرد منم شلوارشو در اوردم و بعد شرتشو کشیدم پایین که چی میدیدم یه کس جمع و جور سفید که چند تا تار مو دورش بود برگردوندمش که کونش امد جلوی چشمم منم گفتم بلخره گیرت اوردم لاشو باز کردم یه بوی خوبی داد که نگو دیدم یه سوراخ ریز صورتی رنگ وسطشه شروع کردم به لیسیدن که یه نفس عمیق کشید و دیگه گریه نمیکرد بعد از یه دقیقه بهش گفتم کرم داری تو کیفت گفت خفه شو زدم تو سرش گفتم خودت خفه شو رفتم کیفش رو که یه متر اون طرف تر بود رو برداشتم نگاه کردم دیدم یه کرم دست و صورت داره با یه ویتامین A برداشتمش خالیش کردم رو سوراخ کونش و با انگشت شروع کردم به بازی کردن با اون سوراخ رویایی بعد از یه دقیقه دو انگشتی فرو کردم تو که صداش در امد گفت دردم میاد نکن منم گفتم ساکت یه چند دقیقه بعد بهش گفتم پاشه به حالت سجده بشین گفت نمیخوام منم زدن تو سرش و رفتم لاحاف و بالش رو که گوشه اطاق افتاده بود رو اوردم گذاشتم زیر شکمش که کونش امد بالا بعد باقی مونده ویتامین A رو ریختم روی کیر 18 سانتیم و حسابی تف مالیش کردم بعد کون زهرا رو باز کردم و کیرم رو روی سوراخ کونش تنظیم کردم یه فشار دادم که زهرا یه جیغ بلند کشید وخودشو جمع کرد منم بهش گفتم خودتو شل کن اوم میکنم که گوش نکرد بازم زدم تو صورتش که خودشو ول کرد و شروع کرد به گریه منم بی توجه کیرمو گرفتم گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم که گریش بلند تر شد گفتم سرتو بکن تو لاحاف گریه کن و فشار دادم تا سرش رفت تو که دیدم داره لاحافو گاز میگیره و گریه میکنه چشماشم بسته منم نامردی نکردمو تا میتونستم فشاردادم که کلش رفت تو که زهرا بیچاره داشت اروده میکشید از درد منم روش خوابیدم و در گوشش گفتم ببخشید الان تموم میشه بعد جلوی دهنشو گرفتم و شروع کردم به عقب جلو کردن که داشت دست و پا میزد یه دو دقیقه داشتم میکردمش که دستمرو برداشتم گفتم بازم درد داری گفت پاره شدم دارم میمیرم گفتم داره میاد الان تموم میشه بعد چند تا عقب جلو کردم یه دفعه تا جایی که میتونستم فشاردادم تو نگه داشتم که زهرا داد زد ولبش رو گاز گرفت کل ابم رو خالی کردم تو کونش بعد بلند شدم دیدم دوره کیرم خون ابه هستش سوراخ زهرا جونم به قطره یه سانت باز مونده رفتم دستمال اوردم کونشو پاک کردم ازش معذرت خواهی کردم وبهش گفتم پاشو لباساتو بپوش الان نادر میاد لباساشو پوشید ولی به خدا قسم خورد که به نادر همه چیزو میگه و عابرومو جلوی همه میبره صورتشم قرمز بود تمام منم دیدم این جوریه لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون زود رفتم خونه خودمون تمام وسایلامو برداشتم همه ازم پرسیدن چی شده گفتم هیچی خودتون میفهمید و رفتم بیرون و اومدم مغازه خودم الانم سه روز از اون ماجرا گذشته و من دارم تو مغازه ان خاطره رو براتون مینویسم فعلا از هیچ جا خبر ندارم
اگه غلط املایی دارم به بزرگی خودتون ببخشید چون واقعا عصابم خورده نمیدونم چیکار کنم اگه گفته باشه بدبختم ولی باید پای غلطی که کردم واستم دیگه

نوشته: سعید

سلام...
چیزی را که به شما میخوام بگم شاید کمی طولانی باشه ولی باور کنید که همش حقیقته....

دوستاي گلم من اصلآ افغانی هستم و چند سالی هم به ایران زنده گی کردیم ما وقتی که از ایران برگشتیم فامیل عمه من هنوز به ایران بود بعد از ما اوناهم آمدن به کشور و عمه من خواست که دختر بزرگش را که مرجان نام داشت به برادر بزرگ من بده بلاخره مسئله رفته رفته جدی شد و برادرم و هم مرجان که دختر عمه من بود قبول کردن خدایش مرجان زیبا بود و پوست سفید داشت بلاخره این مرجان زن داداشم شد سال سوم پهنتون اش بود و داداشم مجبور شد که به خاطر کار به پایتخت بره از عروسیش دوماه میگذشت ومرجان جون که الان زن داداشمه سال سوم دانشکاهه ناگفته نماند که ما 4 برادریم من چهارومین برادرم که الان 18 ساله ام و 2 برادرم به پایتخت مشغول درس خواندن هستند که این برادر بزرگ ما هم رفت مدتی از رفتن اش گذشته بود که هی مرجان جون زیباتر میشد و اون همیشه مانتوی تنگ میپوشید و کسی هم چیزی بهش نمیگفت چون اون به ایران بزرگ شده به همین خاطر عادت کرده یه روز من رفتم تو دانشکاه زن داداشم من را دید و تعجب کرد که من اینجا چی کار میکنم؟ جلو آمد و از من پرسید چی شد که اینجا اومدی؟ من همه با خنده ای گفتم اومد که دخترای زیبای مثل شما را ببینم و جوانتر بشم یه لبخندی زد وگفت باید به کلاس بره گفت بعد از کلاس بعضی از دوستایش را برام معرفی میکنه من هم گفتم خوبه من منتظرم من منتظر بودم تا کلاس زن داداش ناز ما تموم بشه راستش من خیلی میخواستم اون با من صمیمی بشه چون اون یه راز نگهدار خوبی بود وهمیشه به آدم کمک میکرد که حتی به خود من هم به خیلی جاها کمک کرده بود و به من مشوره های خوبی داده بود که خیلی به من مفید بود به همین خاطر اون را خیلی دوست داشتم نه به چشم بدها...
خوب کلاس مرجان جون تموم شد من هم منتظر بودم که مرجان خانوم با چندتا از دوستاش اومد و اونارو به من معرفی کرد من را هم به اونا معرفی کرد و گفت که من خیلی پسر خوبیم ...
اتفاقآ یکی از دوستام را دیدم به زن داداشم گفتم که من باید برم که به اون آقایه کار دارم گفت میشناسی؟ گفتم بله گفت که اون هم کلاسی ماست گفتم اسمش هم امیده گفت آره برو که نرفته من او را صدا زدم برگشت و به من نگاه کرد من هم به اشاره ای گفتم وایستا که کارت دارم اون هم وایستاد اول من را نشناخت چون خیلی وقت پیش باهم به یه کورس درس زبان میخوندیم وقتیکه نزدیک شدم من را شناخت و گفت توی حسین ؟ گفتم حالا نمیشناسی؟ گفت خدا نکنه بعد از احوال پرسی به من گفت میان اون دختر خانوم های خوشکل چیکار میکردی؟ گفتم مرجان زن داداشمه دوستاشو بهم معرفی میکرد گفت راستی؟ گفتم بله گفت مرجان خانوم که هم کلاسی منه؟ گفتم خوب به خاطریکه هم کلاسی تو اه نباید زن داداش من باشه ؟ گفت من نمیدونستم که اون زن داداش دوستمه وگر نه زیادتر احترامش را میگرفتم چون او زن داداش تواه پس زن داداش من هم هست خلاصه بعد از کلی قصه امید مرا به خانه خود مهمان کرد وگفت اگه نرم از من ناراحت میشه من هم قبول کردم و به زن داداشم زنگ زدم گفتم که من به خانه امید مهمانم به خانه منتظر من نباشید گفت خوبه من با امید رفتم خونش بعد از اینکه نهار خوردیم من از امید پرسیدم که مرجان به کلاس چجوره ؟ گفت زن داداش خیلی خوبه اما یکی از دوستاش کمی شهوانی تره یعنی گمراه تره فهمیدم که منظورش سکسی تره ونام او بود بود فرزانه(هم کلاس مرجان) گفت یک دفعه که تمام کلاس به تفریح رفته بودن فرزانه را با یکی از پسرها گیر کرده بودن(سکس)....
نزدیک شام بود من رفتم به خونه دیدم که زن داداشم نیست از مامانم پرسیدم گفت که رفته به خوبه فرزانه و مامانم گفت که باید با زن همسایه بره دوکتورمامانم رفت و بعد از 10 دقیقه مرجان خانوم اومد خونه رفت تو اطاقش مامانم هم که رفته بود دوکتر چون زن همسایه ما مریض بود پدرم که امشب به دفتر خوده خونه نمیاد خواهرم که ندارم.
من و مرجان خانوم به خونه تنها بودیم من هم رفتم تو اطاق مرجان خانوم ازش پرسیدم کجا بودی؟ گفت خونه فرزانه گفتم تا حالا اونجا بودی؟ گفت نه بازار هم رفته بودیم من و فرزانه. من هم بهش گفتم امروز چقد خوشکل شدی؟ گفت چشمات خوشکل شده و خواست که خریدهایکه کرده بود به من نشون بده من هم قبول کردم بهم نشون داد همش پیراهن بود یکی را گرفتم و گفتم که اگه میشه اینرا بپوشید میخوام ببینم چجوره مرجان خانوم هم قبول کرد و به پشت پرده لباشاشو عوض کرد من هم تو اطاق بودم وقتیکه پوشید خیلی بهش میومد ولی کمی تنگ بود یک بولیز سفیدتنگ یک شلوار سفیدتنگ ویک دامن سفیدتنگ که تاسر زانو بود گفتم خیلی خوبه اما کمی تنگه گفت مود روز همینه و مانتو شلوار را نشونم داد و گفت که اینرا فرزانه پسند کرده چطوره؟ گفتم خوبه اما کمی تنگ بود رفته رفته شب شد و مرجان خانوم به حمام که توی حیاط بود رفت من هم که خیلی دوست داشتم ببینم وقتیکه مرجان خانوم سکس است بازهم همونجور خوشکله یا نه با خود گفتم که فرصتی خوبه جلوتر از اینکه مرجان
خانوم به حمام بره من هم رفتم ودر حمام که چوبی بود به پاین در یک سوراخی درست کردم که داخل حمام معلوم بشه وقتیکه مرجان خانوم به حمام رفت من هم بعد از چند دقیقه ای رفتم واز اون سوراخی که خودم درست کرده بودم نگاه کردم وااااااااای اجب سفید با یک شورت و سینه بند(کرست) بود و داشت جلق میزد یه چیزی کرده بود تو شورتش و هی به کوس خود میمالید درست نفمیدم که او چی بود وقتیکه تموم شد شورتش را بیرون کرد وایییییییی چی یک کوس (کس) پر موی داشت من هم همونجاه بود که صدا زدم گفتم زن داداش میشه شامپوی منرا بدین؟(من یک شامپوی مخصوصی داشتم بخاطر رفتن موی سرم) بایک صدای باریک و ناز گفت بله که میشه یه دقیقه صبر کن گفتم خوبه وقتیکه دوباره از اون سوراخ نگاه کردم دیدم که داره شامپوی منرا هی به کوس پر مواش میکشه من هم همونجا یک جلق جانانه زدم ...........
بعد از اون شب هی به این فکر میکردم که مرجان خانوم را چجوری راضی سازم که با من سکس داشته باشه و همیشه به این فکر میکرد چون راستش کوس و کون او دلم را با خود برده بود و رفته رفته خود را با مرجان خانوم صمیمی تر کردم تا یک روز مرجان خانوم به من گفت که کاری برای خود پیدا کرده که یعنی بعد از ظهر که از پهنتون خلاص میشه اونجا بره از من خاست تا که پدر و مامانم را راضی سازم اوهم برادرم را راضی میسازه خوب من هم قبول کردم وبه پدر و مامانم گفتم که کار خوبیه و زن داداش میتونه که از زحمات خود استفاده کنه کار این بود که ریس همون دفتر چیزیکه میگفت زن داداش به انگلیسی تبدیل کنه پدر و مامانم هم قبول کردن همچنان برادرم.
از مرجان خانوم پرسیدم که این کار را از کجا پیدا کرده ای؟ گفت که راستش این کار را فرزانه برام پیدا کرده و ریس دفتر هم دوست فرزانه است . .....رفته رفته مرجان خانوم با فرزانه خیلی صمیمی شده بود تا این که یه روز فهمیدم که مرجان خانوم با آقا ریس دوست شده و با هاش سکس داره و فرزانه هم از خیلی وقت داشته.به این روزها مرجان خانوم به من خیلی ناز شده بود همچنان توی خونه هم خیلی آزاد میگشت خیلی وقتها با یک بولیز و با یک شلوار بود به خصوص وقتیکه مه و او تنها به خونه بودیم من با مرجان خانوم شوخی و خنده داشتم اما نه به اندازیکه بتونم با هاش سکس کنم .
یه شب تو خونه همه نشته بودیم که پدرم گفت که او باید به پایتخت(کابل)بره مامانم هم گفت که من هم میخوام برم که بچه هایم را خیلی یاد کردم زن داداشم گفت من هم میخوام برم اما نمیتونم چون به پهنتون امتحان دارم نمیشه یه وقت دیگه برین که من هم بتونم باهاتو برم پدرم گفت نمیشه من باید برم که به پایتخت از طرف دفترش جلسه بزرگی قراره دایر بشه وباید که پدرم اونجا حاضر باشه مامانم هم گفت شما که میرید من هم میرم که خیلی دل تنگ بچه هایم شدم خلاصه بعد از کلی مشوره قرار شد که منو مرجان خانوم چند مددتی تنها باشیم و اونا بعد از 2 روز رفتن پایتخت. من با خودم فکر کردم گفتم اگه تو همین مددت نتونم با مرجان خانوم سکس کنم دیگه هرگز نمیتونم طبق معمول مرجان خانوم 8 صبح میرفت 4 عصر خونه میومد من هم هر شب به باشگاه میرفتم اما این شبها نمیرفتم مرجان خانوم ازم پرسید چرا این شبها باشگاه نمیری؟ گفتم مگه مغز خر خوردم گفت چرا؟ گفتم کی یک مرجان را تنها میذاره میره خندید و هیچی نگفت من هم یک فلیم آوردم تا با هم نگاه کنیم مرجان خانوم هم قبول کرد فیلم خارجی بود و هچنان عشق و عاشقی هم بود اما کمی هم غمگین بود داشتیم نگاه میکردیم که یه هوی مرجان خانوم گفت این چیه بابا یه چیزی بنداز که کمی شاد شیم من هم به دل خود گفتم که بیاید که من دل شما را شاد و کون شما را کوشاد کنم فیلم را بیرون کردم و یک فلیم دیگه انداختم مرجان خانوم گفت که میخوام دوستم را مهمان کنم نگفت کی گفت نظرت چیه؟گفتم کی هست؟ گفت دوستمه وقتیکه اومد میبینی اما باید به کسی نگی گفتم خیالوتون راحت کسی خبر نمیشه گفتم چرا میخواید مهمانش کنید گفت تو هم الان از جمله بهترین دوستانمی بهت میگم اما باید به کسی نگی گفتم باشه گفت بخاطریکه اون چندباری مرجان خانوم را مهمان کرده به همین خاطر مرجان خانوم هم میخواد الان مهمانش کنه از من پرسید تو چی کسی را مهمان نمی کنی گفتم چرا من هم میخام یکی از دوستانم را که از ایران تازه اومده مهمانش کنم گفت پس اول تو مهمانی خود را بده من هم گفتم باشه گفت مطمعن باش که بهترین تداروکات را میگیرم گفتم تشکر(مرسی)...
و مرجان خانوم خواست که با من ورزش کنه من هم قبول کردم این شب دوم ما بود که ما تنها بودیم تا ساعت 2 شب با هم قصه میکردیم و فیلم نگاه میکردیم و قرار شد که من دوستم که از ایران اومده را روز 3شنبه دعوت فردا 2شنبه است.
بلاخره بعد از کلی قصه من رفتم که خواب شم تا فردا صبح با مرجان خانوم ورزش کنم.....
صبح شد رفتم که مرجان خانوم را بیدارم کنم دیدم بیداره گفتم چقد زود بیدار شدین؟
گفت مگه قرارمون یادت رفته؟ گفتم چی قراری؟ گفت ورزش گفتم ها من اومده بودم که شما را بیدار کنم به همن خاطر گفت خوبه من آمده میشم میام گفتم خوبه من رفتم تو حیاط مرجان خانوم هم آمد با هم نرمش را شروع را کردیم و موقع حرکات من خودم را به مرجان خانوم میمالیدم از فرصت استفاده میکردم از ساعت 6 تا 7 با مرجان خانوم ورزش کردیم بعد مرجان خانوم صبحانه خورد رفت به دانشگاه ....
ساعت 4 وقتیکه اومد گفت حسین بدنم خیلی درد میکنه چیکار کنم؟چون من با مرجان خانوم کمی حرکات سنگین کار کرده بودم به خاطر همین موقع گفتم مشکلی نیست خوب میشه چون روز اول ورزش بود گفت تا چند روز خوب میشه؟ گفتم تا دو سه روزی خوب میشه گفت نه تا فردا باید خوب بشه چون مهمون داریم گفتم فقط یه راه داره گفت چی راهی؟ گفتم باید کمی ماساژ
داده بشه تا زود خوب بشه گفت کسی را میشناسی که بتونه ماساژ بده؟ گفتم میشناسم اما مرده گفت اشکالی نداره من بخاطر تو هر کاری میکنم تا پیش دوستت فردا کم نیاری گفت حالا بگو کی هست کی بریم پیشش؟ گفتم خودم ام گفت بابا تو که از خودی اشکالی نداره بیا ماساژ بده که مردم گفتم خوبه روی تخت راز کشید من هم رفتم به سراق ماساژ دادن وااااااااااای عجب بدن نرمی داشت وقتیکه دستایش را ماساژ میدام کیرم شخ ایستاده بود اما روم نشد که خیلی زیاده روی کنم فقط دست و پاهایش را تا زانو ماساژ دادم بعد که تموم شد گفت که حالا احساس خوبی داره و از تشکری کرد گفت فردا دوستت میاد؟ گفتم بله گفت از زن یا دخترها که بدش نمیاد؟ گفتم نه بابا تازه خوشش هم میاد چون اینجاه بعضی ها هستند که از دختر یا زن نفرت دارن
مرجان خانوم گفت پس من فردا جای نمیرم(دانشگاه و دفتر) گفتم هر طور که دوست دارید.....
خلاصه فردا شد و دوستم ناصر اومد ناصر 20سال عمر داره ویک دختر باز خوبی هم هست دوست دختر هم زیاد داره اما راز نگهدار هم هست خوب من ناصر را آوردم خونه 2 دقیقه ای نشسته بودیم که مرجان خانوم داخل اطاق شد و با ناصر احوال پرسی کرد
من اون دو تا رو باهم معرفی کردم وقتیکه به ناصر گفتم این مرجان خانوم زن داداشمه گفت راستی که این زن مرجان است روشو به مرجان خانوم کرد گفت از آشنای با شما خوشحال شدم مرجان خانوم هم گفت من هم از آشنای با شما خوشحال شدم مرجان خانوم اونروز همون بولیزسفیدتنگ و شلوار سفیدتنگ را بدون روسری و دامن پوشیده بود خیلی خوشکل شده بوده مرجان خانوم رفت که چای بیاره ناصر به من گفت که میتونه با مرجان خانوم کمی شوخی کنه؟گفت اجازه هست؟ گفت آره میتونی چون من با خواهر ناصر ارتباط داشتم بهمین خاطر اجازه دادم ناصر به من گفت وقتی بهت اشاره کردم برو بیرون باشه؟ گفتم باشه اما باید بعدش ماجرا را برام تعریف کنی گفت حتمی خیالت راحت...مرجان خانوم با هیکل پسر کشش اومد داخل اطاق چای آورد تا باهم بخوریم وقتی ناصر از چای نوش جان کرد روبه مرجان خانوم کرد گفت خیلی چای با طعمیه مثل خودتون مرجان خانوم هم گفت نوش جونتو از خودتونه بعد از چند دقیقه ای مرجان خانوم رفت بیرون من به ناصر گفتم که مرجان خانوم زبان انگلیسی هم بلده ناصر گفت یه کاری میکنم خیلی خوشکله و خیلی هم مناسب مرجان خانوم دوباره اومد تو نمیدونم چرا رفت بیرون خلاصه ناصر گپ را از زبان انگلیسی آغاز کرد به مرجان خانوم گفت شما انگلیسی هم بلدین؟ مرجان جون گفت آره در خدمتم ناصر هم گوشیشو در آورد گفت یک اس ام اس انگلیسیه میشه برام ترجمه کنید؟ مرجان خانوم هم گفت آره چرا که نه ناصر به من اشاره کرد یعنی برو بیرون من هم به بهانه اینکه گوشیم زنگ اومده رفتم بیرون ناصر و مرجان جونو تنها گذاشتم در رو بسته کردم و بیرون شدم و از سوراخ دروازه(جاه کلید"قفل دروازه) تو اطاقو میدیم دیدم که ناصر از جاش بلند شد رفت پیش مرجان جون و پهلوی مرجان جون نشست و گوشی خود را جلوی روی مرجان جون آورد و آهسته آهسته خودشو به مرجان جون چسپوند بعد دستشو انداخت دور گردن مرجان جون مرجان جون هم نگاهی به روی ناصر کرد و لبخندی زد ناصر دستشو برد تو یخن مرجان جون و با سینه هایش بازی میکرد ناصر روی مرجان جون را برگردوند و لباشووووو کرد توی دهن خود من دهنم آب گشته بود که دیدم مرجان جون هم ناصر را به بغل گرفت و خوابود با هم داشتن لب گیری میکردن ناصر دستشو برد سراغ کون مرجان جون و از روی شلوار داشت کون مرجان جون رو میمالید در حالیکه ناصر به زیر مرجان جون بود مرجان جون هم رفت بطرف کمربند ناصر من فکر کردم میخاد ساک بزنه اما نه بولیز ناصر رو همراه با زیر پیرنیش دراورد ناصر هم بولیز مرجان جونو دراورد وای عجب سینه هایییییییییییییییییییییییییییییییی سفید مثل برف بود ناصر سینه بند مرجان جونو هم دراورد داشت سینه های مرجان جونو میخورد حسابی سینه های مرجان جون خیس شده بود که ناصر کمربندشو باز کرد و ایستاد شد مرجان جون هم دو زانو جلوی ناصر ایستاد شد و شلوار ناصرو کشید پاین واز روی شورتش کیرش را لیس میزد که ناصر کیرسیاه اش را کشید بیرون کیر ناصر سیاه بود اما خود او سیاه نبود گندمی بود کیر ناصر که حسابی سفت شده بود مرجان جون کرد تو دهنش و شروع به ساک زدن کرد ناصر حسابی لذت میبرد که یهوی صدای زنگ دروازه شد ناصر و مرجان جون سریع خودشونو مرتب کردن من رفتم در را باز کردم دیدم پریساه خواهر مرجان جونه(خواهر برادرزنم) بود من هم خوشحال شدم چون ما باهم دوست بودیم وباهم سکس میکردیم(پریساه) پریساه را آوردم خونه اما نه اطاقی که ناصر و مرجان جون بودن به یه اطاق دیگه بردم اومدم تا به مرجان جون بگم مرجان جون خاست بیاد داخل اطاقی که پریساه بود من نذاشتم گفتم شما پیش ناصر برو که دغ نیاره مرجان جون قبول کرد مرجان جون وقتیکه بیرون اومده بود فقط بولیز خود را پوشیده بود و دانه سینه هایش معلوم بود من هم رفتم پیش پریساه پریساه ازم پرسید که خواهرش کجاست گفتم خونه نیست و رفتم بهش چای آوردم من هم که با دیدن مرجان جون و ناصر حسابی مست(حشری)شده بودم پریساه را به بغل گرفتم و بهش گفتم که میخام بکونمت پریساه گفت این که دفعه اولت نیست گفتم امروز میخوام حسابی بکنمت گفت چه بهترمن هم پریساه را خابوندم زمین و آهسته آهسته لباساشو درآوردم پریساه هم شلوار منو کشید پاین و کیرم رو کرد تو دهنش هی ساک میزد من هم فکرم طرف مرجان جون بود که پریساه لباشو آورد جلو تا ازش لب بگیرم من هم حسابی لباشو خوردم و رفتم سراغ کوس و کونش پریساه رو خوابوندم با دهنم داشتم کوس و کون پریساه را میچوشیدم و با دستام هم با سینه هاش بازی میکردم پریساه من را کشید بالا و کیرم را دم کونش گذاشت من هم تله (تلمبه)کردم تو کونش اول یه اخی کشید اما بعد اه اوف شهوانی میکشید کیرم راحت تو کون پریساه رفتو آمد میکرد چون پریساه زیاد کون داده بود هم به من هم به دیگه کسها پریساه را ایستاد کردم و یک پایش را هم بالا کردم و کیرم رو به قولبه کون پریساه میزان کردم و با یک تیله حسابی کردم تو کونش اما خیال پریساه نبود چون کون پریساه کیر زیاد خورده بود شما شاید تا حالا فیلم سکس خارجی دیده باشید همونطور که کون خارجی ها کوشاده از پریساه هم همونطور بود کیر راحت رفت و آمد میکرد دیگه نزدیک بود که آبم بیاد به پریساه گفتم که میخاد آبم بیاد گفت که بده که بخورمش من هم کیرم را از کون پریساه درآوردم و پریساه رو خوابوندم زمین و خودم هم روی سینه های پریساه نشستم و کیرم رو کردم تو دهن پریساه پریساه تو همون حالت داشت ساک میزد که آبم اومد و همشو ریختم تو دهن پریساه و پریساه همشو قوت داد و بعد بلند شد و لباساشو پوشید و گفت که باید بره من هم اونرو تا دم سراه بردم این کار سکس ما 15 دقیقه ای طول کشید و من بعد از رفتن پریساه اومدم تا سری به ناصر و مرجان خانوم بزنم اول از سوراخ نگاه کردم دیدم که ناصر داره لباساشو میپوشه و مرجان خانوم هم داره با دسمال کاغذی روشکمشو که پر از آب کیربود پاک میکنه من هم رفتم یک غسلی 5 دقیقه ای کردم و برگشتم وقتی که داخل اطاق شدم دیدم هم چیز روبراهه فقط مرجان خانوم تو بغل آقا ناصر نشسته منو که دید خودشو کشید پاین و به پهلوی ناصر نشست من هم رفتم کنار مرجان خانوم نشستم یعنی مرجان خانوم وست من و حید بود به ناصر گفتم که دغ نیاری گفت که با بودن مرجان خانوم کی دغ میاره خلاصه ظهر شد و مرجان خانوم به ما غذا آورد خیلی خوشمزه بود آخه هرچی نباشه این غذارو مرجان خانوم پخته دیگه بعد از خوردن ناهار ناصر گفت که باید بره چون کار داره من ناصررو خاستم تا دم کوچه برسونم مرجان خانوم هم مارو تا دم سرا آورد بعد رفت خونه وقتیکه که من و ناصر تا به دم کوچه رسیده بودیم به ناصر گفتم تعریف کن ببینم چیکار کردین گفت هی باهم سکس کردیم گفتم تو کوس مرجان خانوم هم کردی گفت آره کردم گفتم دیگه چی کردی؟ گفت یه موقه دیگه بهم میگه الان باید بره که دیر میشه من هم قبول کردم ناصر رفت و هم پس به خونه اومدم مرجان خانوم رفته بود حموم من هم از سوراخ حموم کمی نگاه کردم و رفتم تو خونه خواب شدم وقتیکه از خواب بیدار شدم شام شده بود رفتم به اطاق مرجان خانوم دیدم با تلفون داره صحبت میکنه گفتم مزاحم نمیشم پس زدم بیرون دوباره که رفتم بیرون دیدم مرجان خانوم داره موهاشو شونه میکنه منو که دید گفت امروز پریساه اومده بود چی میگفت؟ گفتم هیچی همین طوری خبری میگرفت بعد مرجان خانوم گفت که ناصر دربارش چیزی نگفت؟ گفتم نه بابا هی ازم تشکری میکرد که شما و اونرو باهم آشنا کردم مرجان خانوم هم گفت مرسی ازاینکه اون دوتارو باهم آشنا کردم و گفت که یه روزی جبران میکنه من هم به مرجان خانوم گفتم میشه ازتون یک خواهشی بکنم؟ مرجان خانوم گفت آره عزیزم چرا که نه بگو
گفتم کاری که امروز با ناصر کردید با من هم بکنید خیلی دوست دارم روشو به طرف من کرد و گفت که خودشکه نمیتونه اما یکی دیگه رو به میسازه من گفتم که من فقط شمارو میخوام نه کسی دیگرو بعد از کمی صحبت تونستم که مرجان خانوم راضی سازم وقتیکه مرجان خانوم گفت قبوله از خوشحالی میخواستم سکته کنم و بلند شدم و مرجان خانومو تو بغلم گرفتم و لباشو رو هم گرفتم و حسابی داشتم میچوشیدم که مرجان خانوم لبای نازشو کشید بیرون گفت بابا چه خبرته کشتی منو من حال پیش تو ام هر وقت که خاستی من اینجام گفتم ببخشید من خیلی وقتکه منتظر این روزم و حالا که موفق شدم میترسم که از دست ندم گفت راحت باش بابا از دست نمیدی بعد ازمن خواست تا برم براش کردت (شارژموبایل)بیارم من هم رفتم تا از مغازه کردت به زن داداش عزیزم بیارم وقتیکه خونه رسیدم یه راس رفتم تو اطاق مرجان جون دیدم که مرجان جون بایک شورت و یک سینه بند روی تخت دراز کشیده است منو که دید گفت آوردی؟ گفتم مگه میشه مرجان جون کاری بگه و ما انجامش ندیم بد رفتم خودمو انداختم رو مرجان خانوم و سینه های مرجان خانوم داشتم میخوردم که به موبایل مرجان خانوم زنگ اومد گفت که ناصره زند رو بلندگو باهم احوال پرسی کردن ناصر پرسید حسین کجاست؟ مرجان خانوم گفت که همینجاست گفت چیکار میکنه؟ مرجان خانوم گفت که هچی داره باسینه هایم بازی میکنه وصدای تورو هم میشنوه بعد ناصر گفت سلام حسین جان چطوری گفتم از این بهتر نمیشه گفت بلآخره موفق شدی؟ گفتم بله بعد مرجان خانوم خودشو کشید با وتکیه کرد به لبه تخت و داشت با ناصر صحبت میکرد که من هم شورت مرجان جونو بیرون کردم و شروع به لیس زدن کوس مرجان جون کردم دیگه حسابی کوس مرجان جونو خیس کرده بودم پاشدم و لباسامو در آوردم و کیرمو بردم به طرف مرجان خانوم مرجان خانوم گفت حسین این چیه؟ گفتم کیره تا حالا ندیدید؟ گفت نهههههه ناصر از تو گوشی صدا زد حسین جون مرجان خانوم داره دروغ میگه بعد مرجان خانوم گفت خوب حالاکه فهمیدم که این کیره باید چکارش کنیم؟ گفتم که باید حسابی ساک بزنی گفت که ساک چیه حسین؟ گفتم هچی این کیر مارو میذاری تو دهنت ومثل شوکولات میخورین گفت باشه باکمال میل بعد به ناصراز تو گوشی گفت ناصر جون یه دقیقه وایستا تا من کیر حسین جون بهش ساک بزنم ناصر هم گفتم خوب حالشو بگیر بعد مرجان خانوم دهنشو باز کرد ومن هم کیرم را کردم تو دهن مرجان خانوم اعجب حالی میداد واااااای من هم دستامو پشت سر مرجان خانوم بردم و سرعتشو زیادتر کردم حسابی کیرم خیس شده بود کیرم رو بیرون کردم و ازش یه لبی گرفتم و کیرم رو بردم سراغ کوسش به روی کوس سفید و بی مویش یه تفی انداختم و بادستم مالیدمش و کله کیرم رو گذاشتم دم کوس مرجان خانوم مرجان خانوم گفت که میخای چیکار کنی؟ گفتم هچی تا حالا به دهنتون کردم حالا میخام تو کوستون بکنمش گفت که درد میکنه گفتم نمیکنه یواش یواش میکنم بعد ناصر گفت حسین جون حسابی بکون توش درد نداره مرجان خانوم هم گفت این کوس منه نه کوس تو که میگی درد نداره تو چی خبرداری که درد نداره؟ ناصر گفت که من امروز کردمش دردی نداشته بعد من هم کیرمو تله کردم تو کوس ناز مرجان خانوم واااای اعجب داغ بود تو کوسش مرجان خانوم آهیییی کشید و گفت حسین پارم کردی بکشش بیرون که دارم میمرم گفتم نه زن داداش جونم تو خیلی کوس خوبی داری حق صاحب این کوس مردنه من برای اینجور کوسها جون میدم شما چی؟ گفت من هم به کیری که تو کوسم بره جون میدم تا آخر کیرمو کردم تو کوس زن داداش نازم زن داداش داشت آه و اووووووووف میکرد و ناصر از تو گوشی میگفت پارششش کن حسین جرشششش بده و مرجان خانوم میگفت مردی تو هم بیا جرشش بده نامرد چرا دوستتو تنها گذاشتی؟ گفت دوستم تجربه داره میتونه به تنهای از پس کوس دربیاد بعد مرجان جونو کشوندم وست تخت و پاهاشو دادم بالا روی شونه هام و دوباره کیرم رو کردم تو کوس مرجان جون باکیرم داشتم کوس مرجان جونو میگایدم و بادستم داشتم سینه های مرجان جونو میمالیدم و با لبام داشتم لبای گرم و نازک زن داداشو میخوردم و زن داداش هی مگفت حسین پارممممممممم کردی جرمممممممممم دای دیگه بهت کوس نمیدم یواش تر بکن مردم با این حرفها من سرعت خودمو زیادتر میکردم تا که اومدن آبم نزدیک شد گفتم زن داداشگلم آبم میخاد بیاد چکارش کنم؟ گفت بریز رو شکمم من هم همین کارو کردم و همه آبم رو ریختم روی شکم زن داداش نازم بعدش زن داداش گفت حال کردی؟ گفتم از این بهتر نمیشه و یه بوس داغی از لباش گرفتم و خاستم که برم حمام کنم صدای زن دادشو شنیدم که به ناصر میگه میخوام دوتای منو بکونید خوب من به خودم نگرفتم و رفتم حمام کردم اومدم پیش زن دادشگلم دیدم که مرجان جون داره فیلم سوپر نگاه میکنه گفتم زن داداش چیکار میکنید؟ گفت کاری که توچند دقیقه جلوتر با من کردی فیلمشو نگاه میکنم... اما فیلم 4نفر بودن یک زن و سه تا مرد گفتم اینا که چهارتاین ما فقط دوتا بودیم؟ گفت چی فرقی داره تازه هرچی بیشتر بهتر گفتم شما خوشید که شمارو چندنفری بگایند و حال کوسو کونوتونو بگیرن؟ گفت کجا بود اینطور چانس که مارو چندتای بکنند گفتم همشو میتونید تو کوستون جاش بدین؟ گفت آره چرا نتونم؟دستشو گذاشت رو کوسشو گفت این کوسه دیگه اگه کیر نخوره پس چی بخوره؟ گفتم هرچی دوست داره بخوره گفت کیر دوست داره بخوره گفتم خوبه بخوره کیر مارو هم بخوره تا سیر بشه گفت که این کوس سیر بوشو نیست خلاصه باهم کمی قصه سکسی کردیم دیگه 9شب شده بود مرجان جون رفت شامو آورد باهم خوردیم مرجان خانوم گفت که فردا قراره ریسش بیادکه اسم ریسش عزت بود گفتم ساعت چند میاد؟ گفت بعداز 9 صبح میاد منظرش هستم گفتم دانشگاه نمیرید؟ گفت میرم یه سری میزنم میام گفتم خوبه شامو خوردیم و خواب شدیم من هم به بغل مرجان جون خواب شدم و تا صبح تو بغلش بودم صبح که بیدار شدم دیدم مرجان خانوم نیست و بالشتو بجای خودش گذاشته تو بغلم خواستم برم سراغش دیدم اومد تو اطاق به مهزاینکه دیدمش گفتم بجای خودتون بالشتو میذارین تو بغلم؟ اول گفت صبح بخیر بعد گفت که آقا تا صبح تو بغل شما بودم اگه صبح هم بیدارنمیشدم شماهم بیدار نمشدی گفت مثلیکه ورزش یادیت رفته؟راستش یادم رفته بود اما گفتم نه چرا باید یادم بره؟ گفت میدوم که ورزش کردنت با من این بود که خودتو بجونم بمالی چیزی گفته نتونستم چون فهمیده بود خیلی هوشیار بود نزدیک من اومدو از لبام یه بوس حال کننده ای گرفت از دستام کشید پاین(از روی تخت)گفت پاشو بریم ورزش کنیم که امروز کلی کار داریم خلاصه باهم ورزش کردیمو منهم خودمو دیگه دزدکی به جون مرجان جون نمیمالیدم چون حالا دیگه با هم سکسی شده بودیم بعد از ورزش مرجان جون صبحانه خورد و خودشو آرایش کردو رفت به دانشگاه یه ساعتی از رفتنش نمیگذشت که دیدم برگشت فهمیدم بخاطریکه امروز مهمون داره زود اومده بهش گفتم چی شد عزت(ریس اش)میاد؟گفت آره الان دیگه میاد منهم میرم آماده شم و خودمو کمی آرایش کنم گفتم شما بدون آرایش زیباتر از همه هستید گفت حالا... من هم رفتم پیشش مانتوشو در آوردو یه بولیز خیلی چسپی پوشید که سینه هاش به خوبی معلوم میشد رفت جلوی آینه ومن رفتم از پشتش بغلش کردم و از گردنش چندتا بوسی گرفتم و گفتم که میخام بکنت گفت الان نه گفتم پس کی گفت وقتش که رسید میگم و رفت روی تخت نشست گفتم نمیخاین خودتونو آماده کنید چون الان ممکنه عزت بیاید؟ گفت که چورت نزن عزیزم و گوشیشو گرفتو به ناصر زنگ زد و گفت که باید تا 10دقیقه دیگه باید خودتو برسونی ناصر هم گفت به یه چشم بهم زدن میریسم بعداز یه دقیقه ای صدا زنگ در شد رفتم درو باز کردم دیدم یه مردی تقریبآ 28 ساله گفتم شما؟ گفت شما باید آقا حسین باشید؟گفتم آره چطور مگه؟گفت من عزتم ریس مرجان خانوم مرجان خانوم خونه هست؟ گفتم آره هست بفرماید تو اومد تو انگار مرجان جون بهش گفته بوده که کسی خونه نیست و منو مرجان خانومیم من هم به گفته مرجان خانوم عزتو بردم اطاق مرجان خانوم درو که باز کردم به آقا عزت تاروف کردم بفرما تو اون هم پرده رو زد کنار وداخل اطاق شد که مرجان خانوم به جلوی آینه داشت خودشو آرایش میکرد عزتو که دید دستاشو باز کرد و گفت خوش اومدید ببخشید که خودمو تا حالا خوب آماده نکردم آقا عزت هم گفت اشکالی شما به هر حال مرجان اید ورفت تو بغل مرجان خانوم طوریکه پشت عزت به من بود ومن میتونستم صورت مرجان جونو ببینم که داشتم تو صورت مرجان خانوم نگاه میکردم که مرجان خانوم به چشمک زد فهمیدم که یه ریگی تو کفشش هست که یه هو دوباره صدای زنگ در شنیده شد عزت گفت کی میتونه باشه؟مرجان خانوم گفت هرکی باشه از خوده روشو به من کردو گفت بیارش تو فهمیدم که ناصرو میگه رفتم دم در دیدم که ناصره آوردم تو دیدیم که مرجان خانوم دست بکار شده و لباسهای عزتو درآورده فقط یه شورت به پاشه منو ناصرو که دید خوشحال شد و اومد تو بغل ناصر و بعد از اینکه از بغل ناصر اومد برون باز اومد تو بغل من و مثل دیگرون یه لب حسابی ازم گرفت و روشو بطرف عزت کرد و ناصرو نشون داد و گفت که این ناصره دوستم و دستشو بطرف من آورد و گفت که این هم حسین جونه بهترین دوستم منو ناصر با عزت دست دادیم مرجان جون گفت شما سه تاین من تنهام میخام حالتونو بگیرم قبوله؟ همگی گفتیم با کمال میل بعد از تو ساکش یه اسپری در آورد و گفت هر کی که میخاد از این به کیرش بمالم که آبش دیر بیاد دستشو بالا کنه ناصروعزت دستاشونو بالا کردن من دستمو بالا نکردم چون من نمیخام که هیچ وقت از اسپری استفاده کنم میخام طبعی باشم مرجان خانوم روشو به طرف من کرد گفت تو نمیخای حالوتو بگیرم؟ گفتم من طبعی میخام گفت هر طور که دوست داری بعد رفت سراغ عزت عزت که روی تخت تکیه داده بودرفت و شورتشو بیرون کرد عزت یه کیر شل و کمی سفید داشت اول شل بود مرجان خانوم هم روی پاهای عزت پاهاشو باز کردوزانوهاشو زد زمین و کون خودرا دادبالا و کیر شل عزتو تو دهنش کرد و شروع کرد به مک زدن من هم رفتم واز روی شلوار کونو کوس مرجان جونو کمی لیس زدم و بعد شلواروشورتشو کشیدم پاین وای اعجب کونو کوس سفید و بی موی داشت نپرسین بعد از دیدن کوسو کون مرجان جون حسابی حشری شده و کل کوس مرجان جونو کردم تو دهنم و داشتم میخوردم و زبونمو میکردم تو کوس مرجان جون که عزت هم بولیز مرجان جونو دراورد دیدم که ناصر هم تمام لباساشو دراورده و کیرش هم حسابی شخ شده و اومد جلو شورتو شلوارمرجان جونو که من کشیده بودم پاین ناصر از پاش دراورد منم جامو دادم به ناصر و بلند شدم که لباسامو در بیارم لباسامو درآوردم کیرم حسابی شخ شده بود دیگه کیر عزت هم حسابی شخ شده بود و هی مرجان خانوم داشت کیرشو ساک میزد من هم رفتم جلوی مرجان جون وایستادم بادستش کیرمو گرفتم و کیر عزتو از دهن خود درآورد و کیر منو کرد تو دهنش و با یک دستش داشت کیر عزتو میمالید و ناصر هم مشغول خوردن کوسوکون مرجان جون بود ناصر با عزت جاشونو عوض کردن و ناصر هم اومد تا مرجان جون کیرشو ساک بزنه و عزتهم رفت تا از کونوکوس مرجان جون بخوره مرجان جون همونطور زانوهاشو زده بود زمین و کونو کوسشو داده بود بالا کیر منو ناصرو داشت به نوبت ساک میزد که عزت رفت تا از اسپری استفاده کنه من هم که حسابی کیرم خیس شده بود و کوسو کون مرجان جون هم خالی بود رفتم به سراغ کوسو کون مرجان جون کوسو کون مرجان جون هم که حسابی خیس بود کلیه کیرمو کذاشتم دم کوس خیس مرجان جون و تلنبه کردم توش مرجان جون یه جیغی کشید و گفت رفت دیگه پاااااااااااااااااااااااره شدم من هم کیرمو هی میکردم تو کوس مرجان جون بعد از کمی تلنبه کوس مرجان جون بزرگ شده (واشد)من هم کیرمو از کووووس مرجان ججججججججججججون کشیدم بیرون و کله کیرمو گذاشتم دم سوراخ کووووون مرجان پیش از اینکه کیرمو تو کوووون مرجان جججججون کنم یه پنجه موم کردمش تو تا کمی وا بشه بعد کیرمو تلنبه کردم تو کککککککککککککوووووووووووووووونننننننننننن مرجان جونننننننن ااااااااااااخخخخ اعجب کونی بود معلوم میشد که از کون خیلی نداده چووووووووون سوراخشششششششش تنگ بود و خیلی هم داغ مرجان جون هم هی کیر ناصرو ساک میزد و هم احساس درد داشت چون رنگ سرخ شده بود و میگفت حسین تورو خدا از اونجا درش بیار پاره شدم درد میکنهههههههههههههههههههه اما من درنیاوردم اما همون طوریکه تا آخر توش کرده بودم کمی نگهداشتم تا کمی وابشه بعد ناصر رفت زیر مرجان جون دراز کشید و کیرشو به کووووووووووووس مرجان جون آماده کرد و مرجان خانوم هم کمی خودشو خم کرد و حید هم کیرسیاشو کرد تو کوس سفید زن داداش نازم و مرجان خانوم هی جیغ می کشید که پارررررره شدم سووووووووووختم اخخخخخخخخخخخخخخخخخ ناصر که سرعتشو بیشتر کرد من هم دوباره شروع به تلنبه کردن شدم مرجان خانوم جیغاش زیاد تر میشد که عزت اومد کیرشو داد به دهن مرجان خانوم مرجان خانوم هم کیر به دهنش داشت ااااااااااااااه واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااووووووووووووووووووووووووووووووووف میکرد خیلی لذت بخش بود من جامو با عزت عوض کردم عزت اومد به جای من و کیرشو تلنبه کرد تو کووووووووووووووون مرجان خانوم وای اااااااااااااااااااااعجب صحنیه بود ناصرو عزت سرعتشونو زیادتر کردن من هم رفتم کیرمو دادم تو دهن فرررررشته جون گایدن و ساک زدن ادامه داشت که به گوشی عزت زنگ اومد عزت رفت که گوشی رو جواب بده مرجان جون هم از کیر من گرفت و گشید به سمت ککککککککککککونششششششششششششش من هم رفتم و کیرمو کردم تو کون مرجان جوووووون مرجان جون دیگه جیغاش تبدیل شده بود به ااااااااااااااااااه و ااااااااااااااوف شهوانی کیر من به راحتی تو کون مرجان جون میرفت من هم کیرمو از کون مرجان جون در آوردمممم و دیدم که کیر ناصر تو کوس مرجان خانومه من هم کیرمو کردم تو کوسسسسسسسسسسسسسش واااااااااااااااااای کیف میداد باهم سسسرعتمونو زیاد تر کردیم این حالت 5 دقیقه ای طول کشید من دیگه نزدیک بود که آبم بیاد کیرمو از کوس مرجان جون کشیدم بیرون ناصر هم کیرشرو کشید بیرون عزت اومد دراز کشید رو تخت مرجان خانوم هم یه توفی انداخت رو کیرش غل زد بروی عزت و کیر عزتو گذاشت دم کوس خود عزت هم کیر خود رو به ضربه کرد تو کوس فففففففففمرجان جوووووووون وبه شدید کیرشو تلنبه میکرد تو کوس فرشششته جوون ناصر رفت جلوی مرجان جون منم رفتم کیرمو کردم تو کوس مرجان جون الان دیگه دوتا کیرتو کووووووووووس مرجان جون بود مرجان جون هم داشت ااااااااه و اااااااااوف میکرد و هم داشت با یه دست خود کیر ناصرو میمالید من دیگه آبم میخاست باید کیرمو از کس مرجان جون در آوردم وهمه آبمو ریختم روی سوررررررررراخ کووووون مرجان جون آبمن زود امد چون من از اسپری استفاده نکرده بودم مرجان خانوم هم همه آب کیرمو که روی سسسوراخ کونشش ریخته بود بادستش همشو مالید روی سوراخ کونو کوسشش منم جامو دادم به ناصر ناصر هم اومد و کیرشو تلنبه کرد تو کون سسسسسسسسسسسسسفیددددددددددد مرجان جوووووووووون و دوتای به شدت کیراشونو تو کوسو کون مرجان جون میکردن من که دیگه کارم تموم شده بود رفتم گوشی مرجان جونو گرفتم و یه فیلم سوپر جذاب و دیدنی ثبت کردم گایدن مرجان جون ادامه داشت که عزت کیرشو از کوس مرجان جون دراور و با کیر ناصر کرد تو سوراخخخخ کووون مرجان جون مرجان جون دوباره یه جیغ دردناکی کشید و گفت پاره شدم کونم جججججججججججررررررررررر خورد دیگه طططططططططاقت ندارم مررررردم مممماماااانن جون کمکم کن جر خوردم در همین حالا ناصر و عزت به سرعت کیرشونو باهم تو کون مرجان جون تلنبه میکردن دوتا کیر تو کووون مرجان جون بود و مرجان ججججججون هی جیغ میکشید امام بعد از چند لحظه ای جیغ های مرجان جون تبدیل به ناله شهوانی شد و میگفت بببکننن توششش دوتتای بککککننننید میخخام جر بخخخخخخخورم میخام کوووووون بدم میخام کووووووووونم پاره شه بسوزمم جررر بخوورررررررررررمممممم..........
دوتای باهم مرجان جونو چرخوندن کیراشون کردن تو کووووووووووووسسسسس مرجان جونم وباهم داشتن تو کوسسس مرجان جون بشددت میکردن و مرجان جون ااااه و اوووووووووووووف میکرد که یهوی جیغ زد که میخاد آبم باید اااااااممممممممممممددد آبم اااااااووووووممممممممممدددددددد ناصر و عزت کیراشون از کوس مرجان جون دراوردن و کیر ناصر که به دم کوسس مرجان جون بود آب کوسس مرجان جون پرید بیرون و ریخت روی کیر ناصر مرجان جون داشت از اومدن آبش تکون میخورد و میرزید کلی آب از کوس مرجان جون اومد بیرون و مرجان جونو بی حال کرد ناصر که کیرش پر از آب کوس بود سینه های مرجان جونو با دستاش جفت گرفت و کیرشو زد لای سینه های سففیددد و بزرگ مرجان جون مرجان جون هم خودشو بی حرکت انداخته بود روی عزت و عزت هم داشت کیرشرو به کوس و مرجان جون میمالید 1 دیقیه این حالت ادامه داش که ناصرو عزت گفتن که میخاد آبشون بیاد مرجان خانوم هم بلند شد و نشست ناصرو عزت هم جلوی صورت مرجان جون قرار گرفتن و مرجان جون هم داشت کیراشونو ساک میزد تا آبشان بیاد و هی مگفت بازم مممییییییخااااام بکنننید تو کنم تو کوسسسم همیشه میخام تو کونو کوسم کیرباشه کیر کلفت باشه تا حال بده بلاخره بعد از 20 دقیقه آب ناصر اومد ناصرهمه آبشو ریخت روی سینه های سفید فرششته جونن و یه بار دیگه مرجان جون کیر ناصرو کرد تو دهنش و ساک زد اما دیگه کیر ناصر شل شده بود ناصرهم بی حال شده بود و خودشو انداخت روی تخت به دقیقه 21 آب عزت هم اومد عزت هم به خاسته مرجان جون همه آبشو ریخت روی کوس مرجان جون و کیروش یه به کوس مرجان جون مالید و او هم بی حال شد وخودشو انداخت روی تخت مرجان جون آب کیر عزتو که روی کوسش ریییخته بود به کوس خود مالید و پنجه بزرگه و پنجه دیگه که بغل اونه رو کرد تو کوسش و گفت این کوسه دیگه به کیر خوردن خوبه نه به چیز دیگه گفت هر وقت که خاستید کوس بکنید من اینجام کوس میدم.....
خوب دوستان این بود یکی از داستان های سکسی من و زن داداش گلم
ظهر شد زن داداشم ناهارو آورد با هم خوردیم ناصر و عزت رفتن سر کاراشون منو مرجان جون هم فیلم سوپر خودمونو نگاه کردیم و رفتیم حمام من دیگه تا وقتیکه مامان و بابام از سفر برگشتن با زن داداشم شبا خواب میشودم و هر وقت میخاستم به نگاه وقت باهم حال گیری میکردیم اما متآصفانه الان ما باهم نیستم اون بابا دادشم رفته خارج(سویس)و ما وقت میتونیم با هم به انترنت چت کنیم فقط همین.
من به باورم که زن داداش گلم این یه روزی میخونه
زنداداش اگه اینو میخونی میدونم که میدونی دلتنگ شدم اما امیدوارم و میدونم از اینکه این خاطره مونو اینجا میذارم آدم وقتیکه به دنبال سکس با کسی باشه و بعد اونو بدست بیاره یه لذت خاصی داره دوستان عزیزم
زن داداش گلم امیدوارم که شب و روزت به خوبی بگذره.

نوشته:‌حسین

با سلام اسم من رضا است می خواهم اولین داستان سکسی خودمو براتون بگم امیدوارم لذت ببرید ماجرا از اونجا شروع میشه که دومین برادر زن من هم ازدواج میکنه و تو یک اتاق گوشه دیگری از حیاطشون با هم زندگیشونو شروع میکنن قبل از اینا اون یکی برادر زنم هم پس از ازدواجشون گوشه دیگری از حیاط برای خودشون یه اتاق ساخته و زندگی میکردند رابطه من و همسرم با زن داداش بزرگش چندان گرم نبود مخصوصا من که همیشه با هم سرد احوالپرسی میکردیم از لحاظ تیپ هم لاغر و نه زیاد خوشگل ولی شدیدا چشمهم چشم و نسبتا حسود و به همین خاطر هم زیاد ازش خوشم نمی اومد ولی زن این یکی برادر زنم راحتتر و نسبتا خوشگلتر هم بود که باعث میشد رابطمون گرمترو بیشتر بشه چشاش کمی بادامی و بزرگتر بودن و من وقتی نگاهم به نگاهش می افتاد نمی تونستم بیشتر از چند ثانیه تو چشاش نگاه کنم البته از طرفی هم از نگاههای بقیه میترسیدم و کاملا متوجه بودم که زن اون یکی برادر زنم کاملا مارو زیر نظر داره و حتی میترسیدم برامون حرف در بیاره 0 یه شب قرار شد همگی باهم بریم شهر بازی و شام روهم اونجا بخوریم خودتون بهتر میدونید که توی پارک و این جور جاها بدلایل نا مشخصی آدم احساساتش گل میکنه خانوما هم به خودشون رسیده بودن و من تازه اونجا متوجه شدم که زن داداش بزرگه خانومم شدیدا به کوچیکه حسادت میکنه تا جائی که تا کوچیکه میخواست به من نگاه کنه اون خودش رو تقریبا بین ما قرار میداد البته من میدونستم که زیاد از من خوشش نمییاد چون مطمئنم که دل به دل راه داره ولی حس حسادتش بر تمامی احساساتش غلبه می کرد واقعا ازش بعید بود خیلی تابلو رفتار میکرد و اگه خانومم مطمئن نبود که من ازش خوشم نمیاد نمیدونستم چه عکس العملی داشت 0 احساس میکردم دیگه تصمیمشو گرفته و می خواد به سیم آخر بزنه از ترس نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم پاک گیج بودمو تو خودم بودم.

بالاخره اونشب گذشت و هر روز که میگذشت من مطمئن بودم که زنداداش بزرگه داره کاملا با کوچیکه رقابت میکنه و نمی خواد از هر نظر از زنداداش کوچیکه عقب بمونه سرتونو درد نیارم بالاخره روز موعود فرا رسید و اون روزی بود که من تو خونه پدر زنم با بچه های خودم و چندتا از بچه های کوچیک فامیل نشسته بودیم و تلویزیون تماشا می کردیم و زنداداش کوچیکه گاهگداری یه چائی و آبی واسه منو بچه ها می اورد ماهم بی هوا داشتیم تلویزیون میدیدیم که زن داداش بزرگه خانومم اومد تو و تا صحنه رو اینجوری دید انگار کلی از قافله عقب مونده باشه یه چرخی زد و وقتی مطمئن شد که کس دیگه ای خونه نیست بدون هیچ مقدمه ای اومدو درست نشست جلو من طوری که من نتونستم تلویزیونو درست ببینم کمی از جام بلند شدم و نشستم یادمه بخاطر مرگ یه نفر از فامیل همه سیاه پوشیده بودند اونم لباس سیاهی تنش بود شروع کرد با من صحبت کردن که اون یکی زن داداش خانومم هم به ما ملحق شد ولی مگه این فرصت میداد اون یکی زن داداشه هم هاج و واج مونده بود حرفاش بی ربط و بی سرو ته بودن و من فقط با بله و نخیر جوابشو میدادم ولی یواش یواش دیدم چادر از سرش داره می افته پائین دست و بالش رو هم زیاد تکون میدا د و می خواست اندام استخوانیش و اون سینه های نرسیدش رو به رخ ما بکشه چند دقیقه ای گذشت و حالا دیگه اون چادر سرش نبود و موهاش رو که با یه دو میله بسته بود کاملا بیرون بودن و یه بلوز مشکی رنگ نیم تنه که یکمی از بالای سینش معلوم بود ولی اثری از سینه هاش بجز یه برجستگی کوچیک دیده نمی شد اون یکی زنداداش خانومم هم اومد و کنار اون نشست و انگار منتظر بود که ببینه چه اتفاقی می خواهد بیفته و جاریش می خواد بالاخره چیکار کنه حرفاش تبدیل به شوخی شد و کم کم دستاش هم شروع به کار کردند هر چند وقت ضربه های کوچیکی به پای من میزد و بعد چادر اون یکی زنداداشه رو هم از رو سرش کشید و با اونم شوخی میکرد بلند شدو چند قدمی رفت تو آشپزخونه و برگشت و دیگه میشد اندامش رو دید البته از رو شلوارو بلوز0 شوخیاش داشت کم کم فرق می کرد دوتا انگشتش رو که شکل یه آدمه داره راه میره روی بدن خودش و بعد روی بدن اون یکی زنداداش خانومم حرکت میداد و بعد اومد روی پاهای من و بعد رفت روی سینه های اون یکی زنداداشه و سینه هاشو گرفت من سرمو انداختم پائین ولی زیر چشمی داشتم اونا رو می پائیدم و خدا خدا میکردم این دوتا با هم اینطوری بازی کنن ومن مخصوصا سینه های اون کوچیکه رو بتونم ببینم همینطور که سینه های اونوتودستش داشت گفت چه سینه های بزرگی داری من زیاد سینه های بزرگ دوست ندارم امیر ( شوهرش) هم میگه سینه بزرگ دوست داشتنی نیست اون یکی هم حرفی نمی زد و من نمیتونستم قیافشرو ببینم بعد دستش رو برد رو سینه های خودش و گفت ببین اندام من مانکنه امیر خیلی خوشش میاد مخصوصا شبا و این جمله رو بطور خاصی ادا کرد من دیگه سرمو آوردم بالا و صورتاشونو دیدم اون کوچیکه که حسابی سرخ شده بود و حرفی نمیزد تن صداش رو آورده بود پائین و دیگه داشت در مورد لباسهای خوابش حرف میزدو هی امیر امیر میکرد باور کنید اصلا به اون فکر نمیکردم فقط ته دلم میخواستم تو این دیوونگی یه کاری کنه من اندام اون یکی زن داداش خانوممو ببینم یه جوری بودم بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه و شاید هم خواستم از اونا دور بشم چون خودمو تو یه جمع زنونه حس می کردم بعدش هم رفتم اون یکی اتاق تا خواستم بشینم دیدم اومد تو اتاق و دوباره شروع به حرف زدن کرد به من گفت اندام مانکن دوست نداری من هم فقط برای اینکه یه چیزی گفته باشم زیر لب گفتم چرا دوست دارم اومد سمت منو من هم دیگه ننشستم خیلی به من نزدیک شد و یه دفعه دستو گذاشت رو شلوار منو یه کم نوازش دادو به من گفت می خوام ببینم مال تو با مال امیر چقدر فرق میکنه کیر لامذهب هم که قریبه و آشنا سرش نمیشه از هرکی یه ذره محبت ببینه فورا واسش بلند میشه یه کم که به اندازه واقعیش رسید رفت بیرونو اون یکی زنداداش خانومم هم صدا کرد با این کار احتمالا می خواست به اون بفهمونه که خیلی از اون سرتره اون که اومد تو اتاق دوباره کیر مارو دستش گرفتو به اون گفت ببین مال شوهر تو بزرگتره یا این من هم فقط داشتم تو چشای زنداداش کوچیه نگاه میکردم و از اینکه اون داره کیر منو میبینه حال میکردم چون قیافش خیلی معصومانه بود بعد نگاهش به نگاه من افتاد و من هم که مثلا مقابل یه عمل انجام شده قرار گرفته بودم یه نیمچه لبخندی بهش زدم اونم اومد نزدیک و داشتن کیر منو اندازه می گرفتن من هم دیگه طاقت نیاوردمو با ترس به سینه هاشون دست زدم ولی بیشتر سعی کردم با زنداداش بزرگه کار کنم چون راستش ته دلم ازش میترسیدم که اگه ناراضی بشه معلوم نبود چه عکس العملی نشون بده کوچیکه رفت در اتاقو ببنده و بزرگه از این فرصت استفاده کردو پشتشو به من کرد من هم کیرمو بهش چسبوندمو سینه هاشو گرفتم و این واسمون بهتر شد چون تا اون یکی برگشت لباشو خواستم اونم لباشو در اختیارم قرار داد من هم حسابی مک زدم هر دوتامون انگار منتظر بودیم اون به ما بگه چه جوری حال کنیم ولی اون خیلی نامرد تر از این حرفا بود سینه های خودشرو با بالا کشیدن بلوزش آورد نزدیک صورت منو خواست که بخورمشون فقط تونسته بودم یه دستمو به اون یکی اختصاص بدم وبا اندامش بازی میکردم ته دلم واسه آینده نقشه میکشیدم که بدون این استخوانی چه جور با اون یکی سکس خواهم داشت اصلا نمی دونستم چیکار دارم میکنم و فکر نمی کردم به این زودی کار به این جور جاها برسه کوچیکه دستمو گرفتو برد روی سینه هاش گذاشت و من حسابی حال کردمو اونا رو مالیدم همینطور که داشتم سینه های بزرگه رو می خوردم نگاهم به اون یکی بود تا خواستم سینه های کوچیکه رو در بیارم بزرگه برگشتو شلوار منو کشید پائین و کیر ما افتاد بیرون اومد نزدیکو گذاشت بین پاهاش و منو بغل کرد تا اینجوری شد کوچیکه از ما جدا شدو رفت سمت در و از لای در داشت بیرونو می پائید و بعد مارو تماشا میکرد من هم ازش نا امید شدمو اونیکی رو گرفتم تو بغلمو دستامو انداختم زیر کونشو از زمین بلندش کردم و پس از کمی لیس زدن کیرموگذاشتم توی کسش انگار تا حالا این مدلی نداده بود چون خیلی حال کرد منم هی مینداختمش بالا و وقتی بر می گشت پائین کیرم تا ته میرفت تو کسش چند دقیقه ای تلمبه زدمو اون یکی هم معصومانه داشت مارو نگاه میکرد نمی خواست بیاد پائین ولی من بهش گفتم ابمو نمی خوام بریزم تو و اونم اومد پائینو برگشت و خم شد منم ابمو ریختم پشتش.
الان مدتی از اون ماجرا میگذره ولی نه من بروی خودم آوردم ونه اونا و هر وقت یکم دورو برمون خلوت میشه سعی میکنم اونجارو ترک کنم شاید به خاطر انجام ندادن گناه بیشتر

نوشته: ناشناس

من امیر هستم.23 سالمه و ساکن یکی از شهرهای شرقی کشورم.اما خب دانشجوی یه شهر دیگه ام.نکته مهمی که باید بگم اینه که دوستان من و خانوادم آدمای مذهبی هستیم و البته من به دلیل دانشجو بودن و.....یه ذره بگی نگی فاصله گرفتم از اونا.فکر بد نکنید که مثلا مثل خیلی از کاربرای این سایت n تا دوست دختر دارم و n تا زن رو کردم.نه باور کنید تا حالا دوست دختر نداشتم و از نزدیک بدن زنی رو لخت ندیدم.تنها کارمم فقط هر دوسه ماهی مخصوصا تابستونا که میام شهر خودمون و تو خونه تنها میشم دیدن همین سایت شماست که البته خودمم زود پشیمون میشم.
در باب خانوادمون بگم که دو تا داداش و دو تا خواهر دارم که همه ازم بزرگترند.داداش بزرگم که32 سالشه و 2تا بچه هم داره سوم راهنمایی که بودم ازدواج کرد.زن داداشم هم 3 سال از من بزرگتره.زن داداش دیگم هم 1 سال بزرگتره.گفتم که خانوادمون مذهبی اند در این حد که خیلی با شما تهرانی ها فرق دارن.یعنی مثلا زن داداشام جلو من با حجاب کامل اند و دامن و شلوار و روسری......قبول کنید که مردمان شهرستانی و کویری همه اینجوری اند دیگه.زن داداش بزرگم که گفتم 3 سال ازم بزرگتره تا 3 سال پیش طبقه پایین خونمون زندگی می کردن و بعد رفتن خونه خودشون.باور کنید نمیدونم چرا همش نگام به سینه های زن داداشم بود.از خودمم خجالت میکشم.
اینم بگم که زن داداشم کلا خوش استیله و البته سینه هاش شاید معمولی باشه اما گاهی اوقات که لباسش یه کم تنگ تر بود قشنگ برآمده بود و این منو دیوونه میکرد.
زمان در گذر بود تا اینکه یه شب که خونه اون داداشم شام دعوت بودیم موقع خداحافظی پسر داداش بزرگم(پسر همین زن داداشم که قصه شو واستون میگم) که 9 سالشه گفت که عمو بیا واسم بازی نصب کن.من چون میدونستم داداشم فردا شیفته صبحه و تا ساعت 4 هم خونه نمیاد گفتم نه عمو جان.اونم گریه کرد و بالاخره رفتم با هاش ولی از همون لحظه با این که میدونستم نه من اهل کاری هستم و نه زن داداشم ولی تو دلم آشوب بود.آخرین فکر خلافم دیگه این بود که لااقل فردا تا عصر که داداشم بیاد و بعد بریم خونه ما میتونم از روی همون پیراهن هم یواشکی سینه هاشو نگاه کنم.البته اینم شانسی بود چون بعضی وقتا شالی که میپوشید و بلند بود رو روی سینه هاش می انداخت و گاهی هم هموم پیراهن و روسری داشت.اون شب تا ساعت 3 خوابم نبرد و همش فکرای شیطانی به سراغم می اومد ولی همش میگفم دیوونه اونی که تو داری دربارش فکر میکنی و نگاه هوس آلود بهش میکنی زن برادرته یعنی ناموس خودت اما خب چیکار کنم وقتی ایمان ضعیف باشه نمیشه کاری کرد.بالاخره صبح شد.ساعتای 8.5 بیدار شدم به غیر داداشم که صبح ساعت 7.5 میره سر کار که خونه نبود زن داداشم و دو تا بچه هاش بیدار بودن و داشتن صبحانه میخوردند.رفتم دستشویی و نشستم پای سفره.زن داداشم هم یه پیراهن نسبتا تنگ تنش بود و روسری و دامن.زیر دامنش باور کنید اون موقع نمیدونستم چی بود چون دامنش هم بلند بود هم یه ذره تنگ و خودشم جوری بلند نمیشد که......سر صبحانه که نمیتونستم نگاه کنم به سینه هاش تا اینکه صبحانه تموم شد و رفتم با پسر بزرگ داداشم پای کامپیوتر و بازی رو واسش نصب کردم و هموم کنارش رو زمین نشستم.کامپیوتر تو هال بود آخه یه اتاق بیشتر ندارن.

زن داداشم داشت ظرفا و استکان های صبحانه رو میشست و حالا از بغل میشد یه کم نگاه سینه هاش کرد.کیرم کم کم داشت بلند میشد که صدای ترکیدن بادکنک منو به خودم آورد.پسر کوچیک داداشم که داشت توی همون حال با بادکنکش بازی میکرد ترکوندش.و ان ترکوندن بادکنک آغاز بزرگترین گناه من و زن داداشم شد.....
گریه میکرد که بادکنک دیگه میخوام،آخه 3،4 سال بیشتر نداره.مامانش به داداشش گفت برو واسش یه دونه دیگه از سر کوچه بخر که بهانه می آورد و می گفت من دارم بازی میکنم.و بالاخره خودم رفتم از بیرون یکی واسش گرفتم که کاش نمی گرفتم. وقتی داخل خونه شدم دادمش به زن داداشم و رفتم نشستم.زن داداشم که داشت بادکنک را باد میکرد میخواست با خود بادکنک واسش تهش رو گره بزنه که بچه داداشم گفت نه نخ ببند. زن داداشم هم که کنار اوپن آشپزخونه وایستاده بود گفت امیر بیا ته بادکنک رو بگیر ا من نخ رو ببندم. رفتم جاش یعنی روبروش واستادم و ته بادکنک رو کشیدم تا نخ رو ببنده.حالا فرصت خوبی بود تا خوب نگاه سینه هایی کنم که بارها تو ذهنم لخت تجسمشون کرده بودم همینجوری که داشت روبروم نخ رو به دور بادکنک میپیچید نمیدونم که چی شد که یه لحظه خم شدم و از روی هموم لباسش از سینه سمت چپش بوس خوردم ناخودآگاه خودشو نیم متری عقب کشید و گفت نمیخواد خودم می بندم.به خدا کم مونده بود هر دو نفرمون گریه کنیم اون از کاری که انتظار نداشت و من که تازه فهمیده بودم چه غلطی کردم از کاری که کردم.همونجوری که باد کنک تو دستش بود رفت تو اتاق و در رو بست.

داشتم دیوونه میشدم.خدایا باید چیکار میکردم.تازه شانس آوردم که پسر بزرگ داداشم منو ندید و سرگرم بازی بود.با خودم گفتم برم داخل اتاق و گریه کنم و بگم منو ببخشه.اما گفتم الان عصبانیه و ممکنه یه بلای بزرگی سر کل خوانوادمون بیاد.این شد که رفتم دست پسر کوچیک داداشم رو گرفتم و رفتم بیرون پارک تا حواسمو پرت کنم.یه یه ساعتی گذشت که گفتم الان دیگه درسته ناراحته اما لااقل مثل اون موقع عصبانی نیست و میرم ازش معذرت خواهی میکنم و میگم دست خودم نبود و واقعا هم دست خودم نبود که اون کارو کردم.قلبم رو هزار میزد که داخل خونه شدم و دیدم تو هال نشسته.منم رفتم اینور هال نشستم و خودمو آماده میکردم که بهش بگم که دیدم رفت تو اتاق و درو بست.یه دو سه دقیقه بعد رفتم دم در اتاق و در زدم و جواب نداد.یواش درو باز کردم و دیدم کنار دیوار نشسته.رفتم تو اتاق و خواستم چیزی بگم گفت چرا اون کارو کردی.گفتم که دست خودم نبود و.....گفت یعنی من این همه شده زن داداشتم تو همش تو فکر سینه هام بودی؟گفتم خب چیکار کنم من یه جوون مجرد که نه امکانش هست ازدواج کنه و .......باید چیکار کنم.؟..گفت برو از خودت بپرس..بلند شد که بره به گریه افتادم که من این همه وقت دوستت دارم. نمیدونم چرا این حرفا رو میزدم ولی وقتی که آدم شهوتی بشه دیگه خدا فقط باید به دادش برسه...حداقل فقط بهم نشون بده.گفت امیر به خدا تو دیگه چه کثافتی هستی.به طرف در که رفت از پشت بازوشو گرفتم و گفتم زهرا خواهش میکنم.گفت نه و دستشو جدا کرد و رفت.

منم همونجا تو اتاق نشستم و گریه کردم هم به خاطر زهرا هم به خاطر عاقبت کارام.توان بلند شدن از جام رو نداشتم.سرم لای پاهام بود.فک کنم یه ده دقیقه ای گذشته بود که دیدم یکی گفت امیر نگاه کردم دیدم زن داداشمه.گفتم الان میگه برو از خونه بیرون..دیدم گفت برو تو حموم و تا وقتی که من میام صبر کن.باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده بود.شاید شیطان کار خودشو کرده بود.رفتم حموم و بدون این که لباسام رو در بیارم و آب رو باز کنم نشستم یه گوشه ای.دیدم بعد از 40 دقیقه ای اومد گفت وایستاده بود تا نونوایی باز بشه تا حسام رو سعید (دو تا پسراش) بفرسته نونوایی.اومد تو.هنوز همون لباساش تنش بود. گفتم امیر به خدا فقط برای اینکه دیگه قول بدی به من نگاه هیز نداشته باشی از این به بعد و دیگه حرمت رو حفظ کنی بیا پیراهنم رو در بیار و فقط نگاه کن.باورم نمیشد.و همینجوری که داشتم بهش قول میدادم و تشکر میکردم دکمه های پیراهنش رو باز کرد. زیرش یه تاپ راه راه داشت.تاپش رو در آورد و یه سوتین مشکی تنش داشت.باور کنید داشت فقط با دیدن آبم می اومد.وقتی سوتین رو باز کرد وای خدا به آرزویی که چندین سال داشم رسیدم.حتی با این که 2 متری ازم فاصله داشت ولی داشتم دیوونه میشدم.فقط نگاش میکردم.یه 2 دقیقه ای که شد سوتینش رو برداشت که بپوشه و بره که گفتم بزار فقط یه دقیقه دیگه نگاه کنم.گفت زود باش.با خودم گفتم ان آخرین فرصته.از روی شلوارم کیرم رو مالش دادم تا شاید اونم عکس العملی نشون بده.دور کیرم رو با دستم گرفته بودم تا کلفتیش رو ببینه.بالاخره اونم یه زنه و دارای شهوته.داشتم کیرم رو از روی شلوار مالش میدادم و داشت آبم میوامد که گفت میتونی شلوارتو در بیاری.شاید دلش میخواست کیرم رو ببینه.

شلوارم رو تا نصفه درآوردم و شروع به مالش کیرم کردم.دل به دریا زدم و نزدیکش شدم و قبل از این که کاری کنه لبم رو روی نوک سینه هاش گذاشتم و می مکیدمشون.گفت نکن امیر برو عقب اما ولشون نکردم تا این که دیدم داره از روی شهوت التماس میکنه که ولش کنم.مثل حیوون شده بودم.لبم رو روی لبش گذاشتم و اول لباش بسته بود اما کم کمک شهوت بهش غلبه کرد و اونم آروم آروم لبامو میخورد.پیراهنمو در اوردم و شلوارش رو خودش پایین کشید.هنوز که هنوزه باورم نمیشه داشتیم با هم چیکار میکردیم.شرتشم مشکی بود که اونم در آورد.بهش گفتم کف حموم بخوابه.خوابید.میدونستم که هر لحظه امکان داره پسرای داداشم بیان و منم تجربه نداشتم و سریع رفتم سراغ کسش.اولین و آخرین باری بود که نا حالا کس میدیدم.همیشه با خودم فکر میکردم که وقتی با کسی سکس کنم اول میدم واسم ساک بزنه و بعد من کسشو بخورم و هزار کار دیگه.اما از بس هول بودم شلوارمو کلا در آوردم و کیرم رو لبه کسش گذاشتم .کیرم 20 سانتی میشه و واقعا کلفته اما مشکلی که داره اینه که خمیدگی داره یعنی به پایین قوس داره.با اولین فشاری که دادم تا نصفه رفت و زن داداشم جیغ کشید شاید از درد بود که کیرم خمیده بود و شایدم از شهوت.اما هیچی حالیم نبود با تموم نیرو و وزنم تلمبه میزدم که فکر کنم بعد از 10 بار عقب و جلو احساس کردم داره آبم میاد.سریع کیرمو بیرون کشیدم و کف حموم ابم رو خالی کردم.دیدم زن داداشم میگه امیر تو رو خدا بیا یه کاریم کن.فهمیدم ارضا نشده .حالا یه کم به خودم مسلط شده بودم و دستم رو روی کسش میکشیدم که بعد از 2 تا 3 دقیقه یه آخ بلند گفت.هر دو مون باورمون نمیشه چیکار کرده بودیم.زن داداشم بلند شد و لباساش رو برداشت و گفت سریع دوش بگیر و بیا بیرون تا منم برم حموم.نفس اماره کاره خودش رو کرد.از روی صداش میشد فهمید که بغض کرده.خود منم دست کمی ازون نداشتم.خودمو شستم و اومدو بیرون که دیدم داره میره حموم و چشاش قرمز بود.موقع رفتن گفت قولت یادت نره.

از اوم ماجرا 2 ماه میگذره و هنوز تو چشای هم خجالت میکشیم نگاه کنیم و چه برسه که من قولم رو بشکنم. از خدا میخوام که حالا منو نه ولی اونو ببخشه.

امیر

سلام .اسم من پدرامه.داستان من مربوط میشه به 2 سال پیش..من فقط یه داداش بزرگ دارم که کارش خرید و فروش ماشینه و گهگاهی واسه خرید و فروش ماشین به شهرای دیکه سفر میکنه.داداشم 5 ساله ازدواج کرده و اسم زنش ریحانه هست.من اونوقت 23 سال داشتم و زن داداشم حدود 28 سال.داداشم یه روز اومد خونه ما گفت میخواد بره تهران واسه خرید ماشین.مامانم گفت که کی بر میگردی داداشم گفت شاید یه سه چهار روزی طول بکشه.داداشم بچه نداشت .وقتی میرفت مسافرت زن داداش میومد خونه ما میموند.همون شب که داداشم رفت تهران ریحانه خانم اومد خونه ما و نشسته بودیم سر سفره شام.من تا حالا زیاد به اندام و قیافش دقت نکرده بودم و به چشم خواهری بهش نگاه میکردم.کمتر باهاش حرف میزدمو ازش خجالت میکشیدم.یه شلوار تنگ با یه تی شرت تنش بود.روسریشم تا نصفه باز بود.کلا تو خونه راحت بود.منم تا اون موقع اصلا تجربه سکس نداشتم.خلاصه شامو خوردیمو بعد ماهواره یه فیلمی نشون میداد که هی لب میگرفتنو بغل میکردن.من و زن داداش روبروی هم نشسته بودیم و داشتیم تماشا میکردیم.زیر چشمی یه نگاهی هم بهم میانداختیم.بعد یه ساعت خوابش اومد رفت بخوابه.رفت تو اتاق کناری من بخوابه.منم معمولا دیر میخوابم.ساعت 2 ماهواره رو خاموش کردم رفتم تو اتاقم دیدم گوشیم اس اومده.دیدم از طرف ریحانه خانومه.تعجب کردم آخه نوشته بود که :سلام پدرام جون حالت خوبه چرا باهام حرف نمیزنی.منم تو جوابش نوشتم : اگه حرفی بود میزدم .چی بگم آخه.دیگه جوابی نفرستاد و خوابیدیم.صبح دیدم ریحانه در اتاقمو باز کرد منم با شرت خوابیده بودم کیرم توخواب بلند شده بود.یه نگاه حشری کرد و گفت صبونه حاضره.منم یکم حشری شده بودم و یواش یواش میخواستم که باهاش صمیمی بشم و بکنمش.رفتم آشپزخونه دستامو بشورم دیدم قنبل کرده داره از زیر یخچال کره برمیداره.وای.......................چه کون تپل و ژله ای داشت.یه دل سیر نگا کردم یهو برگشت ودید دارم دیدش میزنم و به روم نیاورد.صبونه ر و خوردیم من بایذ میرفتم دانشگاه.مامان و بابام هم باید میرفتن خونه دخترخالم واسه مراسم عروسی پسرش.ریحانه هم تنها موند توخونه.رفتم دانشگاه ساعت 12 برگشتم دیدم ریحانه دراز کشیده رو کاناپه داره فیلم سکسی از ماهواره(هاستلر) نگاه میکنه.اصلا به منم توجهی نمیکنه.با خودم گفتم الان بهترین وقته.رفتم اتاقم یه شلوارک تنگ داشتم پوشیدم و اومدم کنارش گفتم ریحانه جون خوبی؟تنهایی که حوصلت سر نمیره.تعجب کرد و گفت نه.اگه تو باهام صمیمی باشی سز نمیره.منم گفتم که منم عین داداش باهام راحت باش.گفت باشه من راحتم ولی شما راحت نیستین.صدای زنگ اومد مامانمینا بودن.درو باز کردم اومدن ناهاروو خوردیم. بعد ناهار ریحانه رفت حموم.حموم تو زیرزمین بودش .منم رفتم زیر زمین دیدم لای درو باز گذاشته کرست و شرت و لباساشم اونجا انداخته تو رختکن حموم.یواشکی رفتم تو شرتشو بو کردم.یه بوی عجیبی بود.یهو دیدم در حمومو باز کرد و تا منو دید برگشت تو و گفت تو اینجا چیکار میکنی پدرام.گفتم اومدم اینجا تا باهم تنها باشینم.گفت تو حموم گفتم اشکالی داره!!!!!!!!!!!گفت خجالت نمیکشی؟ گفتم دیگه باید خجالتو بذاریم کنار.هم من از تو خوشم میاد هم تو از من.حالا بیام تو؟ گفت نه گم شو بروو ووو.خودم درو فشار دادم رفتم تو .واااااااااااااااااااااااای...چه کونی..... چه کوسی............عجب پستونایی داره.داداشم کیف میکنه والا.منم لخت شده بودم.کیرم داشت میترکید..گفت همینو میخواستی؟!خجالت نمیکشی؟!این رسمشه؟ناسلامتی من زن داداشتم.گفتم من فقط میخوام یه بار اون کونتو بکنمو برم دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم.گفت تو خیلی نامردی.گفتم آخه دست خودم نیست.گفت داداشت تا حالا دلش نیومده کون منو بکنه حالا تو نیم وجبی میخوای؟؟؟؟؟؟؟گفتم من تا نکنمت از اینجا بیرون نمیرم.اصلا مهم نیست مامانمینا بفهمن یا نه.دیدم یواش یواش داره حشری میشه.گفت بیا جلو زود کارتو بکن برو.وااااااااااااای.کونش داشت مثل زل وول میخورد.سفید و نرم و بزرگ.کمر باریک و موهاشم طلایی گذاشته بود.بدنشم خیس شده بود.کیرم داشت میترکید.رفتم جلو چسبیدم بهش. نذاشت ازش لب بگیرم. از پشت محکم بغلش کردم و چند تا لاپایی زدم بهش.بعد دیدم داره کونشو میاره سمت کیرم و وول میده.نامصب عجب کونی بود.عین بادکنک پر از آب بود.گفتم دراز بکشه و منم اومدم روش دراز کشیدم.از زیر پستوناشو گرفته بودم میمالوندم و از پشت گردنشو میخوردم.کیرم لا پاش بود.گفتم آماده ای بکنم تو کونت؟ گفت چرا کوسمو ول کردی چسبیدی به کون؟؟؟؟ گفتم آخه من از کون کردن خوشم میاد.ولی به خاطر تو کوستم میکنم.رفتم سراغ کوسش.انگشتمو کردم تو کوسش و چند بار عقب جلو کردم.خیس خسی بود.کیرمو گذاشتم دم کوسش آروم هل دادم رفت.یه آهی کشید و گفت:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه جون مامانت یواشتر.منم مثل وحشیا تلمبه میزدم.چون اولین سکسم بود آبم زود داشت میومد.دو سه تا مونده به آخر گفتم کوس بسه دیگه.الان نوبت چیه؟!!!!!گفت نه توروخدا گفتم نه باید اون کون ژله ای رو جر بدم.قنبلش کردم.سوراخ کونش دیده نمیشد.تا حالا کون نداده بود.با آب کوسش نمش کردمو .کیرمو اروم گذاشتم دم کونش.هر کاری کردم نرفت توش.بعد یکم تف انداختم رو کیرم.یکم فشار دادم دیدم داره درد میگشه.میگفت واااااااااااااااااااااااااای آرومتر پدرام مردم....گفتم صدات در نیاد بالا میشنون.کیرمو فشار دادم تا نصف رفت توش.واییی چه حالی میداد.کونش خیلی نرم بود.تو فضا بودم.تا آخرش کردم تو یه جیغ یواش زد.دیدم داره لبشو گاز میگیره.دیگه داشتم تلمبه میزدم.صدای لارچ و لورچ حمومو برداشته بود....داشت اروم گریه میکرد.دیدم آبم با فشار هرچه تمام داره میاد.آوردم بیرون گفتم اول ساک نزدی حالا باید آبمو بخوری.اونم که از دستم ناراحت بود دهنشو بست و نخورد.منم همشو ریختم رو صورتش و رو سینه هاش.ولی اونم ارضا شده بود.چون بدنش سست شده بود.از رو کونش یه ماچ کردم و گفتم ایشالا بازم میکنمش گفت به همین خیال باش.لباسامو پوشیدم اومدم بیرون.خیلی حال داد انصافا.وقتی اومد بالا نمیتونستم توچشاش نیگا کنم ولی بعدش دیگه عادی شد و از اون به بعد کمتر میومد خونه ما.اون روز کج و کوله را میرفت اخه کونش بدجور درد گرفته بود.اینم از تنهاترین داستان سکسی من عزیزان.امیدوارم خوشتون اومده باشه.

نوشته: پدرام

۲۰ ساله بودم ودانشجو، اونسال وقتي از دانشگاه اومدم فهميدم داداشم بچه دار شده بهشون سر زدم خيلي خوشحال شد چون ميخواست فردابه مأموريت شهرستان برود از من خواست تا اومدنش خونشون بمونم دفعه اول نبود منم قبول کردم. فقط چون زنداداشم جلوي من روسري سر ميکرد ميدونستم براي شير دادن معذب ميشه. با اينکه مثل خواهر باهاش راحت بودم ولي وقتي شير ميداد يواشکي به سينه هاش نيگا مي کردم که يکي دوبار فهميد دفعه اول بروي خودش نياورد و خودش رو جمع وجور کرد ولي دفعات بعدي اول با چشاش و بعد با لبخند ملايمي سرش رو برگردوند.

روز بعد وقتي از خريد اومدم تو اتاق داشت بچه شير ميداد بر عکس هميشه که سرسينه اش رو فقط در مياورد،کاملا دگمه هاي پيراهنش رو باز کرده بود و هردو سينه هاش معلوم بود خيلي دوست داشتم وايسم نگاه کنم ولي روم نشد وزود اومدم بيرون،زنداداش صدام کرد گفت ميشه کمکم کني گفتم چشم.گفت بيا رفتم تو داشت سينه هاش رو ميماليد بچه رو تخت خوابيده بود گفت نميدونم چرا شيرم کم شده گفتم چيکار کنم گفت بيا بنشين نشستم پيشش گفت اين بچه زورش نمي رسه ميتوني محکم مک بزني تا شيرم بياد ودستم رو گرفت ورو سينه اش گذاشت ، انقدر با ناز اينکار رو کرد که فکر نکردم دارم چي کار ميکنم همينطور که سرم رو به سمت سينه اش ميبردم دراز کشيد و من شروع کردم به بوسيدن و ليسيدن سينه هاش .چشاش روبسته بود ويواش يواش شروع کرد به نوازش سر من اول با يه دست سرم رو با يه دست اونيکي سينه اش رو ميماليد کم کم صداش در اومد شروع به ناله و آخ واوخ کرد منم داشتم ديوونه ميشدم نوک سينه هاش رو با زبون تند تند مي ليسيدم بعد ميکردم توي دهنم و محکم مک مي زدم اونقدر مجکم که سرم رو ميگرفت وميکشيد کنار نه من ونه اون همديگر رو نگاه نميکرديم.با اينکه تا اون موقع سکس نداشتم و فقط فيلم ديده بودم همه کارا به خوبي پيش مي رفت يه دفعه نميدونم چي شد که پاشدم وکل لباسام رو در اوردم و بالا سرش وايسادم همينطور که داشت سينه هاش روميماليدچشاش رو باز کرد تقريبا کيرم جلوي صورتش بود يه نگاهي بمن کرد و بدون اونکه چيزي بگه با کمي اخم دستمو گرفت و منو تو بغلش کشيد تو همون حال خيلي خجالت کشيدم و رفتم تو بغلش دوباره با چشاي بسته مشغول همديگه شديم. همونطور که تو بغل هم بوديم و سر و گردن هموميخورديم لباساش رو در اوردم ديگه کاملا لخت لخت بوديم و جايي از تنش نمونده بود که نچلونم.

با اون خرابکاري که کرده بودم نميدونستم چيکار کنم مثل اينکه خودش فهميده بود چون دستش رو اورد و کيرم رو گرفت و شروع کرد ماليدن به کسش خيلي گرم ومرطوب بود يه دفعه بدنم لرزيد لذت جديدوعجيبي احساس کردم همينطور که داشت ميماليد بي اختيار خودم فشار دادم و کيرم رفت تو اونم جيغ کوچکي زد و منو محکم بغل کرد منم محکم گرفته بودمش و عقب وجلو ميکردم هر دوتامون سر وصدامون در اومده بود خسته شده بودم و خيس عرق ولي نميتونستم شل کنم نيروي عجيبي داشتم ولذت تمام تنم رو گرفته بود نميدونم چي شد که يهو ناخناش رو تو بازوهام فرو کرد وچندتا جيغ با ناله قاطي کشيد وشل شد ولي من همينطور داشتم تلمبه ميزدم که يه دفعه احساس کردم داره آبم مياد نميدونم از کجا فهميد با بي حالي گفت نريزي تو منم زود کشيدم بيرون وهنوز يکي دو بار نزده بودم که آبم اومد وريخت رو تنش تا خالا اينفدر آبم نيومده بود کاملا بي حس شده بودم کنارش دراز کشيدمبعد از چند لحظه روم کردم طرفش ديدم داره منو نگاه ميکنه تو چشام نگاه مهربوني کرد ويه لب حسابي و طولاني ..بعد پاشد و نشست رو پاهام به کيرم نگاه کرد ويواش يواش اونو که حالا کوچولو شده بود دستمالي کرد بريده بريده و بدون اينکه تو صورتم نگاه کنه گفت تا حالا اينکارو نکردم حتي واسه داداشت. بدم ميومد يه دفعه تو چشام نگاه کرد و با خنده گفت ولي تو خيلي حال دادي باشه و سرش رو برد پائين و آروم آروم با بوسيدن وماليدن به صورتش شروع کرد، کم کم کرد تو دهنش يواش يواش کيرم بلند ميشد و اونم راحتتر شده بود وبا اشتياق کاملا ميکرد تو دهنش.

احساس کردم مثل اول آمادگي دارم سرش رو به زور از رو کيرم جدا کردم و کشيدمش تو بغلم و براي اينکه تشکر کنم بوسيدمش دوباره شروع کردم به ماليدن وبوسيدنش ا لبته ايندفعه با چشم باز و توچشاش نگاه ميکردم اونم همينطور نگاه مهربوني داشت بعد از کلي ماليدن وبوسيدن پا شد رو کيرم نشست و با دستش اونو تو کسش کرد و اول يواش وبعد تند تر بالا وپائين کرد من شروع کردم به ماليدن سينه ها ش با هر دودست و مستفيم تو چشاش نکاه ميکردم اونم با جشايي که به زور باز ميشد و کاملا خمار بود با يه تبسم مليح به من نيگاه ميکرد بعد از مدتي انگار خسته شد حوابيد رو من وشروع کرد به نوازش وبوسيدن سينه هاي من و رو تنم وول ميخورد بوسيدمش و از رو خودم کشيدمش کنارو رفتم پشتش و همونجوري که تو فيلم ديده بودم از عقب شروع کردم البته با کمک خودش راهش رو پيدا کردم و کردم تو کسش عجب لذتي، خيلي زود از حال طبيعي خارج شدم و آخ واوخم در اومد دوباره خيس عرق شدم وداشتم ديوونه ميشدم اونم کونشو حسابي به عقب هول ميداد وبا دستاش رونم رو محکم از عقب گرفته بود يادم افتاد که نريزم توش و لي انقدر محکم منو گرفته بود که نتونستم وآه ه ه ،،،،،تا آخرش رو ريختم تو ولو شدم روش و همونطور که بهش چسبيده بودم دوتايي خوابيديم.

نميدونم چقدر خوابيديم ولي با صداي نق نق بچه به خودمون اومديم زنداداش رفت بچه رو تکون داد تا بخوابه منم رفتم حموم وقتي اومدم بيرون ديدم زنداداش تو اتاق داره بجه رو شير ميده مثل هميشه روسري سرش بود وفقط سر يکي از سينه هاش رو در اورده بود که تو دهن بجه بود نگاه شيطون و مهربوني بمن کرد و بالبخند گفت مرسي

همزمانسازی محتوا