تجاوز

سلام دوستان همین اول میگم که داستانی که میخوام واستون تعریف کنم گی هست و هرکی خوشش نمیاد مجبور نیست که بخونه. من سامان هستم 19ساله از تهران گی نیستم چون به سکس با جنس مخالف خیلی علاقه دارم و انجام میدم ولی خوب به یه چیز دیگه هم علاقه دارم اونم کون دادنه قبلا خیلی جلوی این علاقمو میگرفتم ولی الان یه ماهی میشه که دیگه جلوشو نگرفتمو تا حالا چند بار امتحان کردمو فوق العاده لذت بردم و اگه بشه دوست دارم هرشب زیر یه نفر بخوابم.
من یه دوست دختر تو شمال دارم که چند هفته یبار میرم یه شب پیششو ترتیبشو میدم هفته پیش راه افتادم و رفتم شمال و تو راه زنگ زدمو باهاش قرار گذاشتم واسه ساعت 10 شب که میرسم تو راه سوارش کنمو ببرمش خونه. نزیک شهرمون که شدم دیدم سه تا پسر جوون وایسادن کنار جاده منم سوارشون کردم تا ببرمشون. من بدنم سفیده و کلا مو در نمیاره هیچ جای بدنم مو نداره از لحاظ قیافه هم خوب یکم خوشکلمو چهرم کوچیکتر از سنم نشون میده و اون پسرا هم متوجه این شده بودن تو راه متوجه شدم که سه تاشو مستن و نمیفهمن چی میگن اون که جلو نشسته بود شروع کرد به قربون صدقه من رفتن و حرفای سکسی زدن منم یکم ترسیذم ولی به روم نیاوردم یواش یواش دستشو اورد لای پای من منم ذستشو کشیدم و بازم هیچیی نگفتم هوا تاریک بود و یه قسمت جاده هم چراغ نداشت و منم که اینو میدونستم شدیدا ترسیده بودم تو همین فکرا بودم که اونیکه عقبنشسته بود دستشو انداخت دور گردنمو گفت بپیچ تو ای جاده فرعی منم که داشتم خفه میشدم پیچیدم از شدت ترس داشتم خودمو خیس میکردم یه جاده خاکی تاریک بدون هیچ چیزی چند متر رفتیم جلوتر و کفتن وایسا منم وایسادم سه تاشون پیاده شدنو با هم اومدن منو پیاده کردن و انداختن رو زمین اول چندتا لگد زدن بهم و بعدش یکیشون شرو کرد به انگشت کردنو وررفتن با کون من از رو شلوار اونیکیم شلوارشو کشید پایینو کیرشو دراورد موهامو گرفت تو دستش گفت بخور من شروع کردم به التماس کردنو گفتم نه تورو خدا نکنین چندتا سیلی زد بهمو گفت بهت میگم بخور کیرش نازک و دراز بود کلشو کردم تو دهنم شروع کردم نوکشو خوردن یهو بادستاش سرمو فشار داد پایین و نصف کیرش رفت تو دهنم هی بشتر فشارمیدادو کیرش تا حلق من رفت به زور نفس میکشیدم کل کیرش تو دهنم بودو با دستاش کلمو بالا پایین میکرد تو همین حین حس کردم دکمه های شلوارم دارن باز میشن اون دوتا داشتن شلوارمو در میاوردن پاهامو سفت کردم که نتونن ولی بازم پندتا لگد بهم زدن که از درد بدنم شل شد و شلوارمو دراوردن کیری که تو دهنم بود راه نفسموبسته بود داشتم خفه میشدم که یهو کیرشو از دهنم کشید بیرون چند ثانیه بعد یه کیر دیکه گذاشتن رو لبام اینیکی کلفتتر بود و من از ترس کتک خوردن خودم شروع کردم به ساک زدن راستش یکمم برام لذت داشت ولی ترسسش خیلی بیشتر بود هینط.و که داشتم ساک میزدم شرتمو تا زانو کشیدن پایین و یه کیر خیس گذاشتن لای پام همون کیری بود که چند ثانیه قبل داشتم میخوردمش دیگه خودم بدنمو شل شل کرده بودمو با جون و دل داشتم ساک میزدم و یه کیر درازم میرفت لای پامو میومد بیرون لاپایی دادن برام خیلی لذت بخشه دیگه اصلا مقاومت نمیکردم و به شرایط عادت کرده بودم تا اینکه کیرشو گذاشت دم سو راخم و یه فشار داد من یکم دردم گرفتو ناخواسته کیری که تو دهنم بودو گاز گرفتم محکم زدن تو سرم که دیگه گاز نگیرم سوراخمو سفت کردم که بیشتر توش نکنه ولی اقدر زد در کونم که شل کردم و با یفشار نصف کیرشو کرد تو کونم دردش لذتبخش بود خوشم میومده همینطور که داشتم ساک میزدم سرمو رو کیرش بیشتر فشار دادو یهو کیرشو از دهنم دراورد و یه اب داغ ریخت رو صورتم چغدرم زیاد بود دیگه دهنم کامل گاییده شده بودو کل صورتم پر ابکیر بود و یه نفرم داشت سوراخمو میگایید اونم تلنبه زدنش تند و تندتر شد فهمیدم که اب اونم داره میاد تا ته کیرشو فشار داد توکونم و یهو درش اورد و حس کردم کمرم داغ شد ابشو ریخت رو کمرم و بیحال افتاد رو زمین دیگه کامل گاییده شده بودمو نا نداشتم فکر میکرده دیگه تموم شده که حس کردم یه کیر دگه داره میره تو کونم وااایییی یه کیر از اون دوتا کلفتتر لای پام بود از سه تا پسر دوتاشون ارضا شدن و یکیشون که کیرش از همه کلفتر بود تازه شروع کرد به کردن من یه تف گونده انداخت رو سوراخمو یسره سر کیرشر کرد تو اینیکی خیلی درد داشت من جیغ کشیدم و با دستش جلوی دهنمو گرفت کیرشو بیشتر کرد تو داشتم جر میخوردم ولی بی ناموس هی بیشتر میکرد تو انقدر دادو بیداد کردم که کیرشو دراورد و کرد تو دهنم حالم بهم خورد بوی ان میداد اخه قبلش تو سوراخ خودم بود با اکراه شرو کردم به ساک زدن دو سه تا لیس که زدم دهنم پر اب شد پدرسگ کل ابشو رخت تو دهنمو اونم کنار دوتا دیگه ولو شد من همه جام پر ابکیر بود شرو کردم به پاک کردن صورتمو کمرم وقتی تموم شد دیدم اثری از سه تا پسر نیست سوار ماشین شدمو اومدم خونه یه دوش گرفتم تازه حشری شده بودم و دوست داشتم اون سه تا پسر بیان و تا صبح بکننم ولی دیگه نمیشد رفتم دنبال دوست دخترمو اوردمش و تمام عقدمو سر اون خالی کردم بیچاررو تا صبح گاییدمو کردم دهنش 4بار ارضاع شدیم این دو روز بهترین روزای عمرم بود هم گاییده شدم هم گاییدم. کاش یه نفر بود که هر موقع میخواستم میومدوکونم میذاشت تا ارضا بشیم دوستون دارم اگه بد بود ببخشید.بای

نوشته: سامان

سلام
اين ماجرا مال 6 سال پيش هستش وقتي من 17 سالم بود
پدرم يه دوست داشت به نام حیدری كه با هم صميمي بودن خيلي رفت و آمد داشتيم ضمن اينكه معلم كلاس پنجم من هم بود احساس خوبي بهش نداشتم از همون اول تا اينكه يه روز اومد خونه ميدونست بابا مامان كي نيستن با خانمش بود ما تازه اسباب كشي كرده بوديم تو يه خونه ويلايي داشتم چايي ميريختم كه اومد تو آشپزخونه بهش بي اعتماد نبودم فقط ازش خوشم نمي اومد يه لبخند زدم سيني رو گذاشته بودم رو ميز كه يهو از پشت بغلم كرد ازم لب گرفت خيلي ترسيده بودم خانمش رو صدا زدم ازم فاصله گرفت خانمش اومد بهش گفتم ميخواستم نظرتون رو در مورد رنگ كابينت ها بدونم ... از آشپزخونه رفت بيرون يه نفس راحت كشيدم و با خانمش رفتيم تو پذيرايي ازش نفرت داشتم ولي نميتونستم چيزي به كسي بگم
مامان و بابا اومدن (مامانم پرستار و بابا يه شركت كوچيك مهندسي داره منم تك فرزند) شام خوردن و اون شب با هر زجري بود تموم شد حدود 3 ماه بعد بابا رفته بود سر كار مامانم ميخواست به جاي دوستش شيفت بده قرار بود ساعت 2 بره تازه از مدرسه اومده بودم رفتم يه دوش گرفتم و نهارم رو خوردم مامان خداحافظي كرد و رفت چند دقيقه بعد زنگ زئن ايفون رو برداشتم مامان بود گفت عزيزم لباس بپوش موتوجه منظورش نشدم ولي رفتم لباس پوشيدم
صداي در ورودي اومد گفتم حتما مامان چيزي جا گذاشته از اتاق رفتم بيرون كه يهو با حیدری مواجه شدم شوكه شده بودم سلام كردم يه لبخند تلخ زد و اومد سمتم فهميدم چي تو فكرش ميگذره دويدم سمت اتاقم ولي دير شده بود از پشت روسري و موهام رو گرفت گريه ام گرفته بود قسمش دادم كاريم نداشته باشه كه مثل وحشي ها به سمتم حمله ور شد اوونقدر من رو محكم تو بغلش گرفته بود كه احسلس خفگي ميكردم ميخوست ازم لب بگيره صورتم رو برگردوندم كه با يه سيلي زد تو صورتم جوري كه پرت شدم دوباره اومد سراغم روي زمين خوابوندم و دوتا دستام رو با يه دست نگه داشته بود و با دست ديگه اش لباسم رو بالا زد بهش التماس ميكردم اونقدر اشك ريخته بودم كه چشام درست نميديد افتاد به جون سينه هام دستام رو ول كر و تقريبا روم خوابيد امكان هر گونه حركتي رو ازم گرفته بو كير بزرگش از روي لباس احساس ميكردم خشكم زده بود نميدونستم چكار بايد بكنم سرش رو آورد بالا و با يه حركت همه لباساي بالا تنه ام رو در آورد يه بلوز آستين دار و سوتين انقدر وحشيانه اين كار رو كرد كه لباسم پاره شد دوباره شروع كرد به خوردن سينه هام احساس كردم دستش داره ميره سمت شلوارم قلبم داشتروي قفسهي سينم نشست جوري كه پشتش به من بود پاهاش رو گذاشته بود رو دستام كه نتونم حركتي بكنم و شلوار و شورتم رو با هم كشيد پايين فقط گريه ميكردم و التماس ولي چيزي حاليش نبود از روم بلند شد بلندم كرد و انداخت رو تخت و لباساي خودش رو در آورد فكر كردم الان وقتشه فرار كنم همه قوتم رو جمع كردم تو پاهام وقتي داش پيراهنش رو در مي آورد دويدم سمت در دنبالم اومد هنوز از در بيرون نرفته بودم كه دوباره گيرم انداخت و يكي خوابوند تو گوشم در رو بست و كشون كشون من رو برد سمت تخت واينبار رفت سراغ كوسم و شروع كرد به خوردنش من همچنان گريه ميكردم كه برم گردوند نميدونستم ميخواد چكار كنه كيرش رو روي كونم احساس كردم از ترس قفل كرده بودم گفتش كه ميخوام بكنم تو كونت زبونم بند اومده بود چند بار سعي كرد ولي نميرفت تو ترسيده بودم دوباره برم گردوند جوري كه به پشت خوابده بودم پاهام رو جمع كرد توي شكمم و با دستش پاهام رو نگه داشت تو همون حالت و با دست ديگه اش شروع به تف زدن به كونم كرد و كيرش رو دوباره گذاشت دم كونم فشار داد ولي تو نميرفت كفري شده بود مخصوصا اينكه صداي گريه و التماس منم قطع نميشد انگشتش رو به هر زحمتي بود فرو كرد بعد شد 2تا انگشت درد زيادي رو تحمل ميكردم انگشتش رو در اورد و اينبار سر كيرش رو با فشار تمام فرو كرد تو كونم داشتم از درد ميمردم آنچنان جيغ بنفشي كشيدم كه يه لحظه جا خورد هنوز جيغم تموم نشده بود كه دوباره كيرش رو فشار داد و اينبار تقريبا تا نصفه رفته بود و من همچنان جيغ ميزدم ولي اون وحشي كار خودش رو ميكرد با همون كير نصفه شروع به عقب و جلو رفتن كرد.....

كونم به شدت ميسوخت اون داشت تلمبه ميزد و منم فقط از درد جيغ ميكشيدم كه ناگهان با همه زورش كيرش رو ته كرد تو كونم نفسم بند اومده بود حتي ناي داد زدنم نداشتم اينبار آروم آروم شروع كرد به تكون خوردن و تلمبه زدن و منم همچنان التماس كردن در حين تلمبه زدن كوسم رو گرفت تو دستش حركاتش رو خيلي سريع كرده بود و من از درد به خودم مي پيچيدم يك لحظه گرمايي رو داخل كونم احساس كردم فهميدم آبش رو ريخته تو كونم كيرش رو در اورد شكمم به شدت درد ميكرد و كونم ميسوخت وقتي از جام بلند شدم ديدم رو تختيم خونيه يه لحظه ترس ورم داشت فهميد گفت نترس مال كونته گريم گرفت و دويدم سمت حموم كه تو اتاقم بود دوش رو باز كردم و نشستم يه گوشه و يه دل سير گريه كردم باور اينكه چه بلايي سرم اومده خيلي سخت بود در حموم رو باز كردم يه نگاه به داخل اتاق كردم نبود اومدم بيرون حوله ام رو پوشيم و گوشه اتاق كز كردم و ديگه اشك امونم نداد سرم رو بلند كردم ديدم تو چارچوب در ايتاده و يه لبخند وحشتناك گوشه لبشه يهو گفت واسه دور دوم آماده اي برق از سرم پريد گفت فكر كردي كوست رو نكرده ميرم دوباره شروع كردم به گريه و التماس ولي گوشش بدهكار نبود سعي كرد حوله رو از تنم در بياره ولي نتونست ديگه حتي سيلي زدنش هم واسم مهم نبود با اينكه خون دماغ شده بودم ولي حوله رو نگه داشته بودم خودم رو كنج اتاق جا داده بودم و بهش التماس ميكردم كه صداي بابام رو شنيدم كه با صورت برافروخته دويد سمت ما و فرياد كشيد مردك ديوث داري چه غلطي ميكني داييم هم همراه پدرم بود خودم رو انداختم تو بغل داييم و از ته دل گريه كردم نميدونم باهاش چكار كردن ديگه نديدمش فقط شنيدم كه زنش طلاق گرفته اين اتفاق اونقدر برام زجر آور بود كه با گذشت سالها هنوز نميتونم به هيچ مردي اعتماد كنم
ازتون خواهش ميكنم هيچوقت به زور سعي نكنين با كسي رابطه داشته باشين
ببخشيد كه طولاني شد

نوشته: ؟

سلام به دختر پسرای عزیزی که افتخار دادن و میخوان داستان منو ببینن بوس به لپ تک تکتون
راستش خودم که بعضی از داستانای بچه هارو میخونم واقعا خندم میگیره چون زار میزنه دروغه ولی مال من واقعیه لطفا باور کنید چون من از دروغ گفتن متنفرم فقط مگه در مواقعی که جونم در خطر باشه تا میتونم لاف میزنم!!!من ازین داستان خاطره بدی دارم ولی واسه شما جوری تعریف کردم که انگار خیلی هم خوش گذشته!حسابی هم خلاصش کردم (امیدوارم بخاطرش لذت ببرید! کلیه اسامی هم تو این داستان مستعاره)خب...
آخرین روز امتحان نوبت دوم سال دوم هنرستان بود که یکی از هم کلاسی های صمیمیم پیشنهاد داد بعد امتحان برم خونشون گفت کسی نیست و منم که عاشق این بودم که واسه یه بارم که شده برم خونشون آخه مامانم اصلا اجازه نمیده برم خونه بیشتر دوستام و هی میگه بگو اونا بیان خونمون میگه اکثردوستات دخترا خوبی نیستن و این حرفا (حالا نه انگار من دختر پیغمبرم!!!)
خلاصه دوستم اصرار میکرد و میگفت مامانت که نمیدونه نمیفهمه منم قبول کردم و با هم رفتیم خونشون .خودش کلید داشت رفتیم تو هیشکی نبود گفت مامان بابام رفتن سر کار نشستیم تو اتاق و گفت بشین تا برم چیزی بیارم بخوریم و ازین مهمون بازی ها! منم نشستم و با گوشیم ور میرفتم که یهو یه پسره وارد اتاق شد منم که فهمیدم موضوع از چه قراره از کل زندگیم نا امید شدم و از ترس فقط بندری میزدم و جیکم در نمیومد آخه قیافش واقعا ترسناک بود شبیه معتادا ریش و سبیلش که شبیه چوختای مرحوم مامان بزرگم بود انگار سی سال بود رنگ حموم رو به چشم ندیده موهای سینه ش تا حلقش اومده بود و یقشو تا نصفه باز گذاشته بود شبیه به لات و لوتا تا چشم کار میکرد مو میدیدی یهو مثل اجل معلق اومد بالا سرم همش اخم کرده بود گفتم شبنم کو؟گفت شبنم رفت گفتم کجا گفت به تو ربطی نداره منم سریع بلند شدم گفتم منم میرم ولی چنان هولم داد خوردم به دیوار گفت بیشین بینیم بابا خودمم میدونستم نمیذاره! همش یاد اون داستانای دخترایی می افتادم که بهشون تجاوز میشد بعدش کلیه شون رو در می اوردن و میفروختن.نمی دونید چقد اون موقع ترسیده بودم بخدا. تصمیم گرفتم گریه کنم تا دلش به رحم بیاد ولی هرچی زور زدم گریم نگرفت واقعا بی نزاکت بود مثل سگی اومد بالا سرم نه سلامی نه علیکی شلوارشو در آورد کیرش اندازه کیرخر بود انقد دراز بود گفت بخور! با خودم گفتم بذارش دم کوزه آبشو بخور آخه واقعا حالم بهم خورد تازه موهاشم نزده بود خاک بر سرش گفتم توروخدا من نمیتونم گفت خفه شوگفتم بخورش. دلو زدم به دریا گفتم انگار زیاد فیلم میبینی یدفعه داد زد میخوری یا پارت کنم من که واقعا فکر میکردم میخواد پاره م کنه با این که از ترس داشتم میلرزیدم با پا یکی زدم تو کیرش دادش درومد سریع مقنعه و کیفمو برداشتم دویدم بیرون اتاق که فهمیدم یه پسر دیگم تو خونه ست وقتی دیدمش حسابی جا خوردم می شناختمش مدرسشون کنار مدرسمون بود و چند روز پیش چون تو راه مدرسه بهم دست زده بود با پا زده بودم در کونش و فرار کرده بودم فقط شلوار لی پاش بود با یه گردنبند سلیب(خداییش ناز بود اسمش مرتضی ست و 18 سالشه اون یکی هم پسر عمه ش بود اسمش علی بود و 25 سالش بود) گفت کجا؟ باخودم گفتم کارم تمومه دیگه یدفعه علی هم از اتاق اومد بیرون با عصبانیت زد پس کلم نقش زمین شدم بازومو سفت گرفت گفت میدونم چیکارت کنم جنده.انقد ترسیده بودم گفتم جنده باباته ولم کن! مرتضی فقط می خندید ولی علی بدجور عصبی شده بود بردم تو اتاق نفهمیدم چجوری مانتومو درآورد باورم نمیشه اون همه التماسش کردم اصلا انگار کر بود کیرشو گذاشت لای سینه م مثل گاو عقب جلو میکرد من سینه هام داشت می ترکید خیلی سوز میزد نمیدونم کجاش حال داشت اینقد رفته بود تو حس!!! اصلا نذاشتم لبای کثیفشو به لبام بزنه.اینقد محکم سینه هامو میخورد انگار داره کله پاچه میخوره کس ندیده! خواست شلوارمو در بیاره تمام زورمو انداختم تو دستام نذاشتم شلوارمو در بیاره فقط میگفتم توروخدا اینکارو نکن من پریودم انقد قسم دروغ خوردم که پریودم فک کنم کمی دلش سوخت گفت دروغ میگی گفتم نه بخدا گفت ببینم گفتم خونی ام خجالت میکشم گفت هان پس دروغ میگی منم چاره ای نداشتم دستمو گذاشتم رو صورتش گفتم اسمت چیه گفت علی گفتم علی جون من 16 سالمه گناه دارم من تا حالا سکسی نشدم و از این کارها بدم میاد و نماز میخونم و این چرت و پرتا باور کرد پریودم گفت باشه فقط میذارمش لاش نمی کنمت باز شروع کردم به التماس کردن یهوعصبی شد گفت عجب گیری افتادیم ساک که نمیزنی لب که نمیگیری حال هم که نمیدی نکنمت لاش هم نذارم یدفعه تو بیا منو بکن! خودمو به کوچه علی چپ زدم بهش گفتم خیلی چشای نازی داری بخدا دوس دارم دوس پسرم باشی ولی ازین کارا نکنیم واقعا خر بود گفت جدی؟گفتم اره گفت شمارتو بده منم شمارمو دادم بهش یهو مرتضی با خنده اومد تو (واقعا خنده کثیفی داشت)یه مشروب و یه سیگارم دستش بود گفت بکنش بابا داره مختو میزنه خیلی زرنگ بود منم چاره ندیدم سریع پریدم بغل علی بازم گریم نگرفت با ناز گفتم چطور دلت میاد من که گناهی نکردم من 16 سالمه و...یهو مرتضی با عصبانیت گفت بیا تا خودم بکنمت کیرشو درآورد باورم نمیشد بنظرم کلفت ترین کیر دنیا بود ریدم به خودم از ترس!خواست شلوارمو در بیاره علی که حسابی خرم شده بود گفت پریوده بدبخت ولش کن خواستم بگم بدبخت باباته گفت اشکال نداره از پشت می کنمش علی منو کشید طرف خودش گفت میگم پریوده خلاصه جر و بحثشون شد و علی با کمال ناباوی یکی زد تو گوش مرتضی صداش انقد بلند بود که نگو! مرتضی جاخورد یه لحظه با عصبانیت رفت بیرون درو کوبید بهم منم که حسابی تو دلم خنک شده بود با ناراحتی گفتم گناه داشت چرا زدیش گفت اشکال نداره منم مخ زنی رو شروع کردم رفتم رو پاش نشستم گفتم علی من الان دوست دخترتم؟گفت آره خندیدم گفتم آخ جون همیشه دوست داشتم یه دوست پسرخشن داشته باشم خندید گفت دیوانه تو دلم گفتم حالا کجاشو دیدی قوزمیت از همه چیز به جز سکس باهاش حرف زدم آخرسر گفتم آخ دیرم شده توروخدا بذار برم دیر کنم مامانم میکشتم بخدا.اخمی کرد گفت نه گفتم شنبه میام پیشت قول میدم فقط مرتضی نباشه خب؟کمی مکث کرد خلاصه بعد از نیم ساعت التماس و ناز و خواهش گفت باشه خوب گولم زدی بهت زنگ میزنم گفتم چشم باورم نمیشه آدم هم انقدر احمق؟؟شایدم من خیلی خر شانس بودم مقنعه و مانتومو پوشیدم وگفت اینجا خونه خودمه هروقت خواستی بیا از سر وضع خونه معلوم بود بچه پولداره تو دلم گفتم حتما! بهش گفتم باشه گلم دیرم شده بهت میزنگم بای بای کفش جاستینیامو پوشیدم مرتضی رو ندیدم وقتی در خونه رو باز کردم باورم نمیشد تا میتونستم دویدم وخدارو شکر میکردم.تا رسیدم خونه سیم کارتمو شکوندم ازون موقع شبنمو ندیدم
حالا منتظر باز شدن مدرسه هام تا کس شبنم رو پاره کنم!!!
بچه ها این داستان واقعیت داشت خودم موقع نوشتنش هم خندم گرفت هم گریه امیدوارم هیچوقت گول لاشیا رو نخورین
نتیجه اخلاقی : 1- به سایه خودتونم اعتماد نکنین 2- هروقت جایی گیر افتادین اگه واقعا به خودتون ایمان داشته باشین میتونین از پسش بر بیاین 3- به حرف مامانیاتون گوش بدید!
بای دوستای گلم
SIGNED BY : nesa_021

سلام دوستان من () هستم. در حال حاضر 29 سال دارم، هدف از نوشتن سرگذشت من این است که بعد از خواندن آن شما برایم مشوره بدهید که چطور شوق کون دادن را از حواسم دور کنم زیرا مرا بسیار می رنجاند.
شما میدانید که در کشور ما اضافتر 35 سال جنگ هست. ما در یکی از ولایت های اطرافی افغانستان زندگی میکردیم، پدرم کارمند حکومت بود. من و برادران با خواهرانم متعلم مکتب بودیم. زمانی که من یه نو جوان 16 ساله بودم جنگ های محلی در کشور به اوج رسید بخاطر نجات زنده گی مان تمام خانواده از محل فرار کردیم و برای مدتی در شهر رفتیم و در خانه یکی از قومی ها مسکن گزین شدیم. بعد از اندک زمان که وضعیت دوباره نورمال اعلان شد به خانه برگشتیم اما متاسفانه چیزی برای امرار حیات نمانده بود. باغ مان شوخته بود مزرعه خشک شده بود خانه ها ویران شده بود و هیچ چیزی نمانده بود، تمام مال خانه ما چپاول و به سرقت برده شده بود. نانی به خوردن نداشتیم. مجبور شدیم دوباره به شهر آمیدیم، پدرم به وظیفه دولتی خود ادامه داد ولی ولی دولت معاش نمیداد. بنابرآن من و برادرانم که هردو ازمن بزرگتر بودند (من 16 ساله، دو برادرم یکی 20 و دیگر 22) شروع به کار در شهر کردیم تا برای خانواده خود غذا تهیه کنیم. من در یک نانوایی شامل کار شدم که برایم روزانه کمتر از یک دالر مزد میداد. هر صبح وقت کار میرفتیم و شام به حانه برمیگشتیم، من یک نو جوان خیلی زیبا و خوش اندام بودم چهره دخترانه داشتم لب هایم به شکل طبیعی سرخ رنگ بود، چشمان بزرگ و جلد سفید داشتم. در محل کارم اشخاص بزرگ سال مرا همیشه اذیت جنسی میکردند ولی چون تجربه نداشتم فکر میکردم همه یک تصادف اند، مثلا یکی کونم رو دست میکرد بعدش میگفت که دستش غیر اختیاری به کونم اصابت کرده دیگری میگفت تو چقدر مقبول هستی من تورا خوش دارم و... به همین ترتیب بسیار آزارم میدادند. من ازیک سو خیلی شرم روی بودم و شرمم مرا نمیگذاشت که قصه های اذیت جنسی را به پدرم و یا به کسی دیگری از نزدیکانم بگویم و از سوی دیگر نمیدانستم چطور با چنین مردم برخورد کنم. همین علت بود که بعد مدت 10 الی 15 روز کارم را ترک میکردم و به خانه گفتم که صاحب کار جوابم داده است. آنها مرا در جای دیگری شامل کار میکردند و در آنجا نیز با مسائیل سکسی برخورد میکردم و سبب میشد تا کار آنجا را نیز ترک کنم. به همین تربیب چندین کار را ترک کردم. یه زمانی شد که پدرم فهمید که من خود از کار فرار میکنم نه اینکه مرا جواب میدهند. پدر و مادرم فکرمیکردند که من یه بچه یی تنبل هستم از همین سبب برایم چند بار نصیحت کردند و من از شرم زیاد نمیتوانستم برایشان حقیقت را بگویم. یه زمانی شد که پدرم مرا دست گرفته به یک کارخانه نانوای برد و تسلیم صاحب کارم که یک مرد در حدود 45 ساله بود کرد و برایش گفت که متوجه من باشد که از کار فرار نکنم، البته با صاحب کارم قبلا ملاقاتی کرده بود و برایش گفته بود که اگر با من کدام مشکل پیدا کرد خودش به پدرم بگوید. بدین ترتیب دیگر نتوانستم از کار فرارکنم. صاحب کارم در روز های اول برایم نصیحت کرد که باید زحمت کش بشم و دیگر کاری با من نداشت. ولی بعد دید که من یه بچه بی جرائت وشرمی هستم کم کم با من شوخی های معمولی را شروع کرد و آهسته آهسته میکوشید که بدنش با من تماس کند زیاد تر دستش را به شانه ام میگذاشت ولی من نمیدانستم. یه روزه با من بعضی جوک های سکسی را شروع کرد و چند روز بعدش کونم را کمی تکان داد بدین ترتیب خود را به من نزدکتر مساخت. یه روز در تنهایی نزدم آمد و گفت "تو یه پسر بسیار خوب و با حوصله هستی من میخواهم با تو یک رفیق صمیم بشم و هر وقت کمکت بکنم آیا با من قول دوستی میدهی؟" برایش گفتم درست هست، او لبخند زد و یه مقدار پول را برایم داد و گفت که این پول را بخاطر دوستی برایم داده است و نیز برایم گفت که از دوستی مان کسی باید نفهمد زیرا اگر بچه های دیگر خبر شوند حسد میورزند و با من بخیل میشوند. یه روزی برایش گفت "دوست! از دست اندازی خوشم نمی آید" او خندید و برایم گفت "ببین دوست؛ هدف من تنها کمک با تو هست! این دست درازی ها یه رسم معمول بین مردان است، تو با بچه های دیگر تفاوت اجتماعی داری و بسیار شرم روی هستی! آدم شرمندوک همیشه در زنده گی پسمان میباشد! این مزاق ها کدام سودی برایم ندارد ولی من این را از خاطری مکنم که تو باید با اجتماع و مردم دیگر هم مانند شوی! " من این حرف ها را شنیده او را خیلی مرد شریف فکر کردم. از آن به بعد هرگاه که مرا در خلوط گیر میکرد کیرم را و یا کونم را لمس میکرد و به من میخندید و میگفت این یه شوخی بین مردان هست ناراحت نشوی! من حالم خراب میشد ولی فکر میکردم که باید عادت کنم، او که روانم را میفهمید مرا میگفت هیچ وقت باید قصه بیرون را به خانه نگویم که بسیار شرم است. با گذشت هر روز صاحب کار برایم نزدیکتر میشد و برای خوش نگهداشتنم بعضی اوقات پول اضافی میداد. یک روزی که در کار خانه من تنها بودم بالای سرم آمد و دستش را آهسته در خشتکم برد من تکان خورد و برایم گفت آروم باش هنوز عادت نکردی؟ خندید و دستش را در کونم برای یک چند دقیق مالید، در اول من خیلی شرمیدم ولی چند لحظه بعدش هم میشرمیدم و هم خوشم می آمد و میترسیدم که کس مرا درین حالت نبیند. صاحب کارم آهسته دستش رو به کیرم برد و دید که کیرم کمی تحریک شده است بعدش به من گفت: میدانم خوشت میآید ولی هنوز هم بسیار میشرمی، مگه نه؟ من حالت عجیب داشتم. در آن روز برایم گفت که مرا بسیار خوش دارد یه روزی میخواهد شوخی زیاد با من بکند، این را گفت و یک بوسه از رویم گرفت و رفت شام همان روز صاحب کار برایم دو برابر پول داد. با گذشت زمان و تغیر برخورد صاحب کارم یک تعداد سولات تو ذهنم پیداشد و نمیدانستم که هدف از شوخی زیاد که برایم گفت چی بود؟ ولی بعد از چند روز پی بردم که صاحب کارم مرا فریب میدهد و این دوستی بهانه یی بیش نیست. با خود تصمیم گرفتم که دوستی را بگسلانم و برایش تصمیم خود را گفتم. او اول تلاش کرد که مرا راز بسازد ولی من که به عمق موضع پی برده بودم به فسخ دوستی اصرار میکردم، او که فهمید من بسیار جدی هستم گفت درست و از من خواست تا تمام پولهای را که برایم داده بود برایش بپردازم. من که تمام پول مصرف کرده بودم بی جواب ماندم برایش، برای اینکه مرا زیر فشار قرار بدهد برایم 3 اختیار را برایم داد تا یکی از آن را قبول کنم: 1 پول را باید پدرم باز پرداخت کند که و میدانستم که پدرم نداشت. 2 باید به اندازه پول داده شده رایگان کار کنم و آن هم امکان نداشت 3 یا این که دوستی را ادامه بدهم. من بجز از قبول ادامه دوستی دیگر راهی نداشتم و بدین ترتیب بدام افتادم.
بعد از آن زیادتر کونم را دست میکرد و میبوسید چون حالت را میدانست که کاری نمیتوانم بکنم. چند روز بعدش یک روز صبح وقت حمام کردم و لباس ها مقبولم را پوشیده به کار رفتم، البته یک تصادف بود که من صبح حمام کردم. صاحب کار که مرا دید یه لبخند برایم کرد. یک ساعت بعدش همه کارمندادن به محل خوردن نهار رفتند و من هم داشتم که خود را اماده به نهارخوردن میکردم درین موقع من در کار خانه تنها بودم صاحب کارم بالای سرم آمد و گفت " امروز بسیار خوشکل معلوم میشوی" دستش را به کونم برد و انگتانش را داشت به کنم میمالید و برایم گفت "من امروز شام با تو شوخی پر کیف میکنم خوب!!" و با خنده رفت، من کمی تشویش کردم و با خود تصمیم گرفتم که شام فرار کنم و صبح یه بهانه یی میکنم. طبق معمول کار مان هفت و یا هفتونیم بجه تمام میشد. در آن روز ساعت در حدود 30 :5 بجه مراه به بازار جهت خریدن سبزیجات روان کرد، ساعت 6 بجه من سبزیجات را آورد و دیدم که کار تمام شده و همه کارمندان دیگر رفته اند، تنها صاحب کار مانده است. من عاجل به محل کار رفتم و برای رفتن داشتم آماده میشدم، درین موقع صاحب کار نزدم آمد وپرسید چی میکنی؟ گفتم دارم آماده رفتم میشم، گفت "مگه یادت رفته صبح چی گفتمت؟ امروز شوخی کنیم!" من بهانه کردم و گفتم میروم که در خانه کار دارم. برایم گفت "امکان نداره! هر روزه الی 7:30 شام کار میکردی، امروز من کار را از خاطر همین شوخی وقتر توقف دادم !!! من دیگه نتوانستم چیزی بگویم. صاحب کار برایم گفت "تشویش نکون من مطمئن هستم که خوشت می آید" و برایم برابر معاش روزمره ام پول اضافی داد و کونم را آرام آرام انگشتک کرد. بعدش برای این که مردم نفهمد مرا در داخل کارخانه ماند و خودش بیرون رفت و دروازه کارخانه را از بیرون قفل کرد تا مردم طوری فکر کند که در کار خانه کسی نیست، خودش از راه عقب به سربام کارخانه برامد و از راه دودکش وارد کارخانه شد، پنجره ها همه را پرده گرفته بود و داخل کارخانه تاریک شده بود. یه لامپ کم نور را روشن کرد و مرا از دستم گرفت و در آخر کار خانه برد، من خیلی حیرت زده شده بودم کمی میترسیدم و نمیدانستم که چی داره واقع مییشود. برایم گفت خیالت راحت باشه من و تو تنها هستیم کسی دیگری نیست که شرم کنیم. دستش رو به کونم برد یک چند لحظه کونم را انگشتک کرد، ترسم کم کم گم شد و شروع به لذت بردن کردم بعد خودش تو چوکی نشت و مرا سر پا هاش شاند با یک دستش کونم را انگشت میکرد و دست دیگرش را از زیر قولم عبور داده و سرم را از عقب محکم گرفته و خوب از رویم بوسه های فراوان گرفت و لب هایم را نیز بوسید، بعد از یک چند لحظه کیرش را دردستم داد تا بمالش. کیرش را که لمس کردم خیلی بزرگ بود وکمی تشویش کردم و با خود گفتم کردم نکند این کیر را توی کونم بگذارد؟، ترس وجودم را کم کم داشت فرا میگرفت ولی زیاد نترسیدم چون کاملا فکر نمیکردم که این کار بشه زیرا من در مورد سکس هیچ چیزی نمیدانستم و مسائل کون ، کیر و غیره را از دهن بچه های کوچه در موقع دشنام دادن به یکی دیگر شنیده بودم ولی در مورد آن کدام مفکوره یی نداشتم زیرا خود تازه بالغ شده بودم ولی نمیدانستم که بالغ هستم.
بعد از آن که کیرش راست شد مرا درست بغل کرد و کیرش را در فررفته گی کونم برابر کرد و برای یه مدتی دآنجا کیرش را مالید. خیالم راحت شد و با خود کردم که نهایتش این است دیگه و دوباره برایم لذت را احساس میکرد. ناگهان مرا از بغلش پایان کرد و شلوارش را کشیده به دیوار آویخت و برایم گفت که شلوارم را پایان کنم من شلوام را پایان کردم. مرا ایساده از پشت بغل کرد و کیرش را ده خشتکم مالید. بعد لعاب دهنش را با انگشتانش تو سوراخ کنم مالید و کیرش را نیز خیس کرده در کونم ماند و مرا بغل کرد و بسیار فشارم داد تا کیرش را داخل کونم کند ولی نشد چون از سوراخ کونم پایانتر مانده بو و من هم چون از داخل شدن آن بسیار میترسیدم در اول چیزی نگفتم ولی دیدم که فشارش داره زیاد میشه و تحمل دردش در آن محل را ندارم، برایش گفتم که کیرش توی سوراخ کونم نیست صاحب کار برایم گفت خودت برابرش کن و یک بار دیگر سوراخ کونم و کیری خودش را خیس کرد، من کیرش را به غار کونم برابر کردم و ترسیدم چون بسیار محکم و کلان شده بود. در ایستاده گی هرچی تلاش کرد مرا نتوانست کون کند، در زمین کار خانه هم جای کافی نبود که مرا بخواباند و خودش سرم بخوابد، بلاخره یک میز درازی در کار خانه بود که در زیر آن جا کافی برای خابیدن دو نفر موجود بود، مرا در آنجا خوابانید و یه بار دیگر کونم را خیس کرد و کیرش را در سوراخ کونم برابرکرد و خودش با تمام وزنش بالایم خوابید، کیرش را که هنوز داخل سوراخ کونم نشده بود یواش یواش به عقب و پیش میبرد. من بسیار ترسیده بودم چون همه جا تاریک بود، کونم زیر فشار کیر و از طرف دیگر مرد 45 ساله بالایم با تمام وزنش خوابیده بود یه بار فکر کردم که دارم میمیرم و بی اختیار چیق زدم و شروع به دست و پا زدن کردم. صاحب کار نیز ترسید و به عجله از سرم پایان شد گفت چیی شده؟ گفتم میمیرم و شروع به گیریه کردم صاحب کار مرا نوازش کرد و یک مقدار پول دیکر هم برایم داد و گفت خیالت راحت باشد مرتبه او همه همینطور میباشد. من برایش گفتم بگذار برم خانه خوشم نمی آید، او برایم گفت "به من رحمی کن این شوخی را خیلی خوش دارم باید از خاطر دوستی مان تا آخر ادامه بدهی بسیار خوشم میآیی خودت فکر کن که من برای خوشی تو چقدر پول تا حال داده ام تو هم باید مر خوش کنی" بعد از یه مکث گفت یه بار دیگر چانس بده به شیوه دیگر کونت میکنم که نا راحت نشوی! من دوباره خوابیدم و او به سرم خوابید ولی وزنش را خودش برداشت تنها کونم را داشت فشار میداد و من هم تامیتوانست غار کونم را منقبض ساختم تا از دخول کیر جلوگیری شود، در زیر میز در اثر دست زدنم گرد و خاک بالا شد و سبب شد که ناگهان یه چند سرفه کردم و کونم کمی باز شد واین سبب شد که کله کیرش داخل کونم برود، احساس درد شدید کردم اخ آخ گفتم ونیز کمی ترسیدم. صاحب کار گمنانم که داخل شد؟ گفتم بلی یک کمش. با شنیدن این نفس کشیدنش سریعتر شد و با یک فشار عمیق تمام وجودش را لرزه گرفت در عین حال یک بوسه عمیق از رویم گرفت و بعدش برا چند دقیق سرم سرم خوابیده ماند. بعد آهسته کیرش را ازگونم بیرون کرد. هر دو مان از زیرمیز برآمدیم. من شلوارم را بالاگردم و در مورد آب منی هیچ نمیفهمیدم بعد ازین که یک چند قدم گشتم کونم را خیس احساس کردم شلوارم را به قسمت های خیس شده مالیدم ولی دیدم که زیاد خیس بود. صاحب کارم با مهارتی که داشت مرا خوش ساخته با نوازش برایم گفت دیگر این کار را نمیکند و نیز برایم گفت که این راز را به هیچکس نمیگویم. شام وقتی به سمت خانه حرکت کردم کونم داشت درد میکرد. و زمانی که سوار میلی بس (اوتوبوس به ایرانی) شدم یه چند نفر بوی آب منی را در من احساس کردند وبا یه لحن عجیب برایم گفت کجا بودی و چی کاری کردی؟ من خاموش بودم و نمدانستم آنها چرا این سولات را میکردند ولی بعد ها دانستم.
دو روز بعدش نیز چنین واقعه تکرار شد ولی تا یه اندازه متفاوت بود. صاحب کار در مرتبه اول فهمیده بود که من با دخول کیرش مقاومت میکنم به همی دلیل در مرتبه دوم به عوض لعاب دهنش یه نوع مواد خیلی لشم کننده را در سوراخ کونم و گیرش مالید. زمانی که کیرش را در سوراخ کونم عیار کرد و بلایم خوابید، من بسیار تلاش کردم تا کونم را منقبض بگیرم ولی متاسفانه بی فائیده بود وکیرش داشت داخل کونم میشد، فهمیدم که محکم گفتن بی نتیجه است از همین سبب دست از مقاومت کشیدم و یه بار تمام کیر داخل کونم شد. خیلی گونم گرم شده بود و درد سخت میکرد از شدت درد اخ اخ میگفتم صاحب کارم فهمید که کیرش تمام داخل کونم هست وجودش را لرزه گرفت و نفس های سریعتر شد و چند بار کیرش را پس و پیش برد ولی بسیار احتیاط میکرد، من خیلی احساس درد میکردم او هم داشت ادامه میداد و چندین بوسه از گردنم و رویم گرفت وبا یه بوسه عمیق و فشار کیر خود را در کونم خالی کرد و تا زمانی بالایم خوابیده مان که احساس کردم کیرش داخل کوم خورد شد.
از آن به بعد از من مثل زنش استفاده میکرد و تا چیزی کم یک سال این حال دوام داشت. بعد ها درد کونم بسیار کم شده بو و لذت زیاد میبردم، تنها چیزی که بدم می آمد همین بوسه هایش بود. مخصوصا موقع که لب هایم را میمکید. من اصلا نمیخواستم که این چنین فعل بالایم انجام شود، ولی مشکلات اقتصادی خیلی زیاد داشتیم و اگر کار را رها میکردم در خانه همه جگر خون میشدند. پول اضافی را که برایم صاحب کارم میداد آنرا اکثرا با خانواده ام خرچ میکردم و یه بهانه میکردم، مثلام میگفتم که یه کسی برایم خیرات داد ویا میگفتم که پول تشویقی هست و به این ترتیب در خانواده مان همه خوش بودیم.
یه روز دیگری صاحب کارم بالای سرم آمد و آهسته برایم گفت که صبح در کار خانه نیا و در عوض ساعت 9:00 مستقیم به خانه ما بیا خانواده ما همه به عروسی رفته اند، من یه سرپرستی را به کار خانه تعین میکنم و خودم با تو در خانه شوخی میکنیم. ونیز برایم گفت که قبل از آمن حمام هم بکنم، از کیفش پول حمامم را و یه مقدار اضافی دیگر را نیز داد و کونم را لمس کرد و رفت. من که دیگر چاره نداشتم همانطور کردم، 5:30 صبح از خانه طبق معمول برآمدم و به عوض کار خانه به حمام رفتم حمام کردم، نهارم را در شهر خوردم و ساعت حدود 9 بجه به خانه صاحب کارم رفتم، او هم از من پذیرائی خوب کرد، دیدم که در خانه راستی هیچ کس نیست. در حویلی را بست و مرا داخل اطاق برد و از من پرسید که حمام کردی؟ گفتم بلی، بعد یه بوسه از لبانم گرفتم و گفتم دهنت کمی بوه میدهد، مرا به تشناب روان کرد تا دهانم چند بار با کریم دندان بشویم. زمانی که از تشناب آمدم برایم گفت که لباس هایت را عوض کن و دیدم که یه لباس دخترانه توی دستش هست، راستش خیلی نا راحت شدم واز پوشیدن آن انکار کردم. صاحب کارم برایم پول اضافی داد و نیز مرا کمی تشویق کرد و لباس را به من داد و گفت هروقت که صدایت کردم در اطاق دیگر بیا. لباس دخترانه که قبلا در آن عطر زده شده بود شامل، تنبان (شلوار) سفید، پیراهن قرمز، یه چادرقرمز و سفید به شکل شطرنجی بود و هم چنان یه موی ساختگی دخترانه نیز توی آن بود چون سرم را همیشه میتراشیدم. لباس ها را پوشیدم و موی ساختگی را توی سرم گذاشتم و خود را درآینه دیدم که کاملا دختر شده بودم. در اطاق برای یه مدتی متظر ماندم تا مرا صدا زد. زمانی که داخل اطاق شدم یه مرد نا آشنائی دیگری را نیز دیدم که با خود یه تفنک نیز داشت، خیلی شگفتی زده شده بودم به او سلام دادم و جرائت نداشتم که بپرسم کی هست. او هم به سلامم جواب داد وطوری به من نگاه میکرد که گویا داره با چشمانش مرا مخورد. من با صاحب کار عادت کرده بودم ولی از آن شخص خیلی میشرمیدم. صاحب کارم گفت این هم دوست من است و امروز در شوخی مان شریک میشود و خندید. من که خیلی زیر تاثیر رفته بودم حواسم را از دست داده بودم از حرکت مانده بودم ولی نمیخواستم که ان شخص حالم را بداند. ولی او میدانست که در دلم چی میگذرد، با صدای نرم مرا گفت بیا بنشین، من یه چند قدم دور تر از آن نشستم و آنها مرا گفتند که اونجا نشین و مرا در بین خود شان که فاصله تقریبا یک متربو شاندن. آن مرد برایم گفت که تو بسیار مقبول هستی و نمیدانی که نزد مان به چی اندازه ارزش داری از جیبش یه مقدار پول (تقریبا به اندازه 6 دالر) برایم داد و گفت من هم میخواهم مانند رحمت (صاحب کارم) یک دوست خوب به تو بشم. بعد بوطور غیر مستقیم شروع به ترساندنم کرد وگفت " من با بچه های خوب مانند تو آدم شریف هستم و به آنها میخواهم دوست باشم ولی اگر کسی نا فرامانی مرا بکند من بسیار آدم بد میشوم من تا به حال اضافه تر 40 نفر را به قتل رسانده ام ولی زور کس به من نمرسد و هنوز آزاد میکردم، من چندین نفر زیر دست دارم که بسیار خطرناک هستند کسی را که بدم بیاید نفر های او را در هر جا که برود پیدا میتواند ولی میدانم که تو یه پسر فرمانبردار هستی میخواهم با تو دوست بشم" با شنیدن این کلمات از او خیلی ترسیده بودم. بعد هر دو مرا بسیار تشویق کردند، برایم گفتند که ضرورت به شرم نیست و شروع به گفتن بعضی جوک ها کردن تا مرا خوش کنند. میدانستم که من چیزی نیمتوانم بکنم و حالت من هم داشت نورمال میشد. راستی آنها نشه هم کرده بودند چون از دهانشان بوی شراب می آمد. بعد از چند لحظه یی گفتند بیاید که اصل شوخی را شروع کنیم. من هم داشتم هیجانی تر میشدم، هر دو میخواستند شخص اول باشند و تو یک قره کشی چانس را اول را نفر جدید برد. صاحب کارم با نا رضایتی از اطاق خارج شد، من و آن شخص که اضافه تر از 40 شال داشت تنها ماندیم. اون هم مانند صاحب کارم اول مرا سر ران هاش شاند و تمام رویم را داشت میبوسید و با دست دیگرش داشت گونم را انگشت میکرد و کیرش را به دستهایم داد تا بهش بازی کنم، من هم بسیار میشرمیدم و نیز از کونم لذت میبردم ولی لبچوشی با آن مرد مرا خسته میکرد و بخاطر پولی که برایم داده خیلی خوش بودم. لحظه به لحظه حرکات آن شخص غیر نورمال تر میشد چون نیشه بود رویم را دندان گرفت من چیق زدم بعدش رها کرد، بعد مرا ایساده کرد، تمام لباس های خود را کشید و کاملا برهنه شده بود، دامن پیراهنم را بالا برد تا شکمم لخت شد. بعد شکمش را به شکمم چسپانده و با یه دستش کونم را انگشت میکرد و با دست دیگرش سرم را محکم گرفت و مانند زنش داشت با من عشق میکرد، زمانی که شدت عشق وخودش را فرا گرفت بدنش به لرزه درآمد، با من توی زمین اطاق خوابید و چندین بار از یک سر اطاق تا سر دیگر اطاق با من بغل به بغل لول خورد من هم از کونم داشتم خیلی لذت میبردم. بعد از یه مدت عشق شلوارم را پائین کرد و روبر زمین مرا خواباند و با خنده برایم گفت قربان کون سفیدت بشم حال دارم کونمت میکنم. کیرش را بدون خیس کردن در خشتکم گذاشت و با تمام وزنش سر خوابید، کیریش را در خشتکم بالا و پائین کرد و بدون این که داخل کونم کند انزال شد.
بعدش نوبت صاحب کارم شد و او هم تقریبا کار های مشابه کرد و بدون دخول کیرش به کونم انزال شد. این بار از کار آنها من هم خسته نشدم چون از کونم لذت میبردم. بعد از یه مدتی موسقی مست را چالان کردند و مر تا اندازه یی رقصاندن و آنها خیلی نشه بودند. بعدش نان چاشت را خوردیم. و بعد از نان به نوبت یه بار دیگر با من عشق کردن ولی این بار هردو کریرشون را توی کونم فرو بردند. به همین ترتیب روز های بعدی نیز مرا چند بار کردن.
بعد از یکی دوسال به اثر تلاش ها وضعیت اقتصادی مان کمی خوب شد. پدرم دیگر نگذاشت که ما پسرانش دیگر کار کنیم و دوباره ما را به مکتب شامل ساخت و دروس خود را ادامه دادیم. حال مشکلم این است که از همان زمان به بعد من علاقه زیادی به کون دادن پیدا کردم. به همان اندازه که از دختران خوشم می آید تقریبان به همان اندازه از مردان نسبتا سال خورده نیز خوشم می آید با خود میگویم کاش یه شخص پیدا شود که مرا مانند آن زمان کون کند. من میدانم این خیلی زشت است و نباید چنین بیندیشم ولی هرچه تلاش کردم که فراموش کنم ولی نتوانستم. هدف از نشر این داستان این است که باید والدین محترم جامعه خود را درک کند و به فرزندانشان مواظب بشند. و دوم این که اگر کسی از شما درمان این چنین مشکلات را میدانید توی کامنت برایم بنوسید.

نوشته: ؟

سلام این خاطره که می خوام بگم ماله زمانی هست که من 12 سال ام بود.مادر و پدرم و پدر و مادر بزرگم برای 3روز می خواستن برن تهران اما من موندم خونه ی عموم. شب اول که خوب بود چند دست pes زدیم و گذشت اما شب دوم پسرعموم گفت بیا بریم گیم نت اونجا pes 2014 داره. منم قبول کردم و رفتیم. داشتیم تو یه کوچه قدم میزدیم که یک دفه در خونه باز شد و من پرت شدم تو خونه و در بسه شد. تا به خودم اومدن دیدم دارن لباسام رو در میارم منم مقاومت می کردم. بعد از چند لحظه پرتشون کردم اونور(آخه من نسبت به هم سن های خودم خیلی بزرگتر بودم و اون دوتا کوچولو)اما یک لحظه تیزی چاقو رو روی شکمم حس کردم.اون یکی دیگه به پسرعموم گفت عجب هیکلی داره. باید کون تپلی هم داشته باشه. من هم که این مسایل رو از دوستم شنیده بودم فهمیدم قضیه چیه. به پسرعموم گفتم کس کش عوضی اگه به مادر جندت نگفتم. اما اون بدون توجه به حرفم به در آوردن لباسم مشغول شد.اول تیشرتم بعد شلوارم بعد شرتم. اول اوفتاد سوراخ کونم رو لیسید اون یکی هم داشت با کمربند منو میزد. بعد از تقریباً ربع ساعت جاهاشون عوض شد. بعد اون یکی شروع کرد شلوارش رو در آوردن که پسر عموم گفت اول خودم دیوث.شلوار و شرتش رو در آورد گفت ساک بزن عوضی منم کیرشو گاز گرفتم. یک جیغی کشید. بعد چاقو رو گرفت دستم رو برید اما من ساک بزن نبودم که نبودم آخر گفت نمی شه رفت از پشت کیرشو خیس کرد یک تف ام کرد رو وسراخ کونم و مالید بعد کرد تو کونم. یکدفعه دنیا تیره و تار شد. از همون اول به سرعت تلمبه میزد. اون یکی هم که دید دهنم بازه سریع کیرشو کرد تو دهنم.آقا از دو طرف تا تخماشونم کردن تو دهن و کونم. بعد دوباره جاها عوض شد و بعد از 1ساعت آبشونو ریختن تو کونم. بعد که تموم شد پسرعموم منو تهدید کرد که اگه این قضیه به جایی درض پیدا کنه فیلمی که گرفته تو اینترنت میره اما من همون شب فیلم رو پاک کردم و تو موبایلش فیلم سکسشو دیدم و به موبایل مامانش فرستادم و زندگیش رو نابود کردم اما خودم هنوز که هنوزه اون خاطره تو ذهنمه و همیشه منو آزار میده.

نوشته: فضول یاب

دوستان این داستان سکسی نیست تجربه تلخیست کاملا واقعی .که برای چند لحظه اتفاق افتاد وهنوزهم بعدازدوسال منشاء عذابی شده برای من

دوماه بود مادرم فوت کرده بود هرشب خوابش رامیدیدم .همیشه درخواب به خونه میومد باهام حرف میزد ودخترم را که خیلی دوست داشت نوازش میکرد
روزها میگذشت هرروزصبح میرفتم سرکار شب میومدم خونه .نزدیکای عید بود یکی ازلوازم برقی خونه خراب شد چون برای عید لازمش داشتم خانمم گفت باید درستش کنیم
دراطراف هم تعمیراتی نبود مجبور بودم به شهر ببرم
دختر عمه ای داشتم 10سالی بود ازدواج کرده بود توی شهرباشوهر ودوبچه ای که داشت زندگی میکرد
(ز)خیلی سن نداشت که عروسی کرد زود هم بچه دار شد هروقت هم که باشوهرش به خونه ما میومد خیلی بامن راحت بود البته این راحتی بعدا که متوجه شدم به چشم خواهر برادری بود بگذریم
زنگ زدم به شوهر(ز)جریان خرابی وسیله راگفتم .که اون هم گفت بیار اینجا آشنا دارم زود تعمیرش میکنه .باهزار مکافات یک روز رامرخصی گرفتم
صبح ازخواب پاشدم صبحونه راخوردم دختردوساله ام خوآب بود بوسیدمش باخانمم خداحافظی کردم وراهی شدم. ساعت 10بود رسیدم زنگ زدم به شوهر (ز)گفت که رفته ام سرکار تووسیله راببرخونه من خودم میبرم ودرست میکنم یه روزدیگه بیا ببر منم قبول کردم
حدود نیم ساعت بعدش رسیدم درخونه درزدم دخترعمه ام اومد در باچادربودوزیرش تاب مشکی . وقتی منو دید خوشحال شد جریان راگفتم گفت بیا تو اون جلو رفت ومن بیرون خونه وایسادم تاسیگارم تموم بشه وقتی تموم شد رفتم تو .(ز)لباسش راعوض کرده بودبامانتو بود دختردوسالش بادختری حدود چهارساله که میگفت دخترهمسایشونه داشتند بازی میکردند .تلویزیون وماهواره روشن بود شبکه فارسی وان رانشان میداد
نشسته بودم که (ز)بادوتاچایی اومد جلوی من گذاشت وخودش چند متر اون طرفترنشست .داشتم چای میخوردم که ماهواره یک صنحه بوسه لب به لب زن ومردی رانشان داد تانگاه (ز)کردم خجالت کشید وبرای چند ثانیه سرش راپایین انداخت .واقعا نمیدانم چی شد که افکار شیطانی به سراغم آمد .باخودم گفتم چی میشد که ماامروز باهم سکس میکردیم .داشتم باخودم کلنجار میرفتم که یک باره دختردوسالش ودختر همسایه برای بازی به طبقه بالا رفتند
به ناگاه خودم رابا(ز)تنهادیدم ازتوآشپزخونه صدازد میوه بیارم که گفتم ممنون نمیخام وقتی پاشدم و اونو تو آشپزخونه دیدم باهیکل قشنگی که داشت بیشتروسوسه شدم .رفتم توآشپزخونه لیوانی رابه بهانه خوردن آب برداشتم .رفتم سراغ شیرآب که (ز)هم اونجا بود وقتی بهش رسیدم خودش راکنارکشید .لیوانم رانصفه آب کردم وخوردم .وقتی به (ز)نگاه کردم لبخندی کوچکی زد من هم لبخندی زدم و بی محابا لیوان راگذاشتم وبدون هیچ مقدمه ای اون رو بغل کردم وشروع به بوسیدنش کردم که اون قدرشوکه شده بود که برای چند ثانیه هیچ عکس العملی نشون نداد یکباره صورتش ازشرم قرمز شد ومجبور به عکس العمل شد گفت این جه کاریه میکنی گفتم الان چندساله دنبال یه فرصت این طوری بودم .خیلی سعی میکرد ازدستم فرارکندولی قدرت من ازاون بیشتر بود
اون رابه کابینت آشپزخانه چسبانده بودم راه فراری نداشت .خیلی التماس میکرد من هم بازور دستم رازیر مانتوش کرده بودم وباسینه های بزرگش حال میکردم اشک راگوشه چشمش میدیدم .به زور اونو برگردوندم ووقتی ازروی شلوار کیرم رابه کونش گذاشتم تکان عجیبی خورد وشروع به گریه کردن کرد من هم به زورمیخاستم شلوارش راپایین بکشم که نمیزاشت وقتی دید که نمیتونه خودش راازچنگ من آزادکنه هی میگفت الان بچه ها میاند پایین ولی من گوشم بدهکارنبود چون نگذاشته بود شلوارش راپایین بکشم من هم ازپشت ازروی شلوار.تلمبه میزدم و گوشش رامک میزدم که یکباره. قسم خوردوگفت به شوهرم.میگم من هم کمی شل شدم وولش کردم ورفت گوشه ای کنار وهی میگفت ازخونه مابروبیرون من هم خشکم زده بود سرم را انداختم و اومدم بیرون
همینطورکه پیاده میرفتم به کارهام فکر میکردم که مثل کابوس ازجلوم رد میشد شاید روی هم 20دقیقه هم نشد که این کار را کردم باهزار بدبختی خودم را به خونه رسوندم بعدازظهربود باهیچکس حرف نمیزدم فقط میگفتم سرم درد میکنه وحوصله ندارم تا آخرشب توخودم بودم وغذاهم نخوردم .موقع خواب هم ازناراحتی وعذاب وجدان خوابم نمیبرد نیمه های شب بود که خوابم برد
مادرم به خوابم اومد توی چشمام نگاه میکردومیگفت فقط بگو این چه کاری بود کردی .من هم چیزی نمیگفتم .
تا چند وقت بعد همه این صحنه هاجلوی چشمم بود الان هم بعد از دوسال نه دیگه مادرم به خوابم اومد نه تونستم توی چشم دختر عمه ام نگاه کنم.

نوشته:‌ mamani

سلام دوستان عزيز
اين خاطره كاملا واقعي هست و فقط اسم ها رو تغيير دادم كه از ابروريزي جلو گيري بشه...
من برديا 19 سالمه و مقيم بندر بوشهر هستم . از 7 , 8 سالگي پسراي فاميل و همسايه منو ميمالوندن و منم ديگه عادت كرده بودم , كم كم خودم هم خوشم اومده بود , ديگه كارم به جايي رسيده بود كه خودم ازشون ميخواستم كه منو دستمالي كنند ...
سال ها گذشت و اين عادت تبديل شده بود به تمايل جنسي من و از من يك گي ساخت .
حالا ميرم سر اصل موضوع : يك روز سرد زمستون (سال 1391) با يكي از دوستام برايه خريد به مركز تجاري زيتون رفته بودم نزديك به نيم ساعت توي مغازه ها علاف بوديم و در اخر چيزي كه چشممو بگيره پيدا نكردم . خسته بودم و هم گشنه براي همين به دوستم پيشنهاد دادم كه براي خوردن شام به رستوران زيتون بريم . در حال حركت به رستوران بوديم كه يك دفعه چشمم افتاد به يك پسر خوش قيافه و خوش تيپ كه كنار در رستوران ايستاده بود , براي من اين قدر جذاب بود كه حتي خستگي و گشنگي هم فراموشم شد . نميتونستم كه پا پيش بزارم ولي دلم هم بد جور پيشش بود , وقتي رسيدم خونه مستقيم رفتم سمت لپ تاپم و وارد فيس بوك شدم , تمام گروه هايه بوشهري رو گشتم تا بلاخره موفق شدم كه پيداش كنم . سريع يه پيج فاك (جعلي) ساختم كه با اسم و عكس يه دختر بود و اددش كردم , اخراي شب طرف ساعت 1 بود كه اكسپت كرد .
شروع كردم به چت كردن و مخ زني , اونم باورش شد كه من دخترم واسه همين خيلي زودتر از اون چيزي كه انتظارشو داشتم اسم (يوسف) و شمارشو بهم داد . واسه اطمينان بيشتر با يكي از خط هاي ايرانسلم بهش زنگ زدم و وقتي مطمئن شدم كه شماره خودشه توي فيس بوك بلوكش كردم و اون خطي هم كه باهاش به يوسف زنگ زدم رو خاموش كردم .
تا مدت ها با خط هاي مختلف بهش زنگ ميزدم اما از ترس اين كه دست رد به سينم بزنه يه كلمه حرف هم نميزدم .
اين جريان تا بعد از تعطيلات عيد سال 1392 يعني 3 ماه بعد از اينكه براي اولين بار ديدمش ادامه داشت و بلاخره يك روز عظممو جذب كردم و باهاش تماس گرفتم . اولش واقعا خجالت ميكشيدم كه كل ماجرا رو بهش بگم اما دلمو به دريا زدم و كل ماجرا رو براش گفتم و اونم در جواب بهم گفت گمشو ...
واقعا ناراحت شدم و واسه اينكه چنين كاريو كردم خودمو سرزنش ميكردم اما بعد از 10 دقيقه خودش اس ام اس داد و گفت :
اگه ميخواي با من باشي بايد حسابي خرجم كني و واسه شروع كار بايد 100هزار تومن به حسابم بريزي ...
من كه واقعا گيج شده بودم , اخه تا جايي كه من ميدونستم مفعول پول ميگيره نه فاعل !!!
اما اينقدر خر شده بودم كه گفتم سنگ مفت گنجشكم هم مفت واسه همين انگار اسكولا پولو به حسابش ريختم و بعدش بهش زنگ زدم و قرار گذاشتم كه شب توي خيابون امام رضا ( بوشهري ها ميدونن كجاست) ببينمش, اونم قبول كرد .
شب خودمو حسابي تميز و شيك كردم و رفتم سر قرار , با يه 206SD اومد دنبالم . وقتي سوار شدم اينقدر استرس داشتم كه احساس سرما ميكردم , قبل از اين كه حركت كنه ازم چندتا لب گرفت و كلي مالوندم , منم از اينكه بلاخره به عشقم رسيده بودم خوشحال بودم .
وقتي حركت كرد مستقيم رفت طرف خروجي شهر .
شكه شده بودم اخه گفته بود خونشون طرف مركز شهره . ازش پرسيدم كجا داري ميري؟؟ گفت ميخواد اولين سكسمون توي ماشين باشه واسه همين من هم باورم شد .
از شهر خارج شديم و رفتيم سمت نيروگاه اتمي بوشهر كه اطرافش كلي بيابونه .
يك دفعه جلو يه پرايد نگه ايستاد . گفتم چرا ايستادي؟؟ گفت همينجا ميخوايم سكس كنيم !! گفتم اما 3 نفر تو پرايده هستن !!گفت اشكال نداره دوستامن و تازه منه الاغ دو هزاريم افتاد اما ديگه خيلي دير شده بود ...
هر چي التماس كردم به تخمشون هم نگرفتند .
درسته كه من گي مفعول بودم اما ديگه جنده نبودم . خيلي مقاومت كردم و اونا هم تا تونستن كتكم زدن. من هم از ترس اينكه بخوان بازم منو بزنن تسليم شدم و فقط مثل بچه 5 ساله ها گريه ميكردم .
هر كدومشون 2 تا 3 بار منو گاييدن و بعدش يوسف نامرد منو سوار ماشينش كردو رسوندم به محله اي كه توش زندگي ميكردم . تو راه برگشت كه بوديم پررو ميخواست خرم كنه كه باز بهش كون بدم اما از اون شب تا به امروز يعني (1392/06/30) حتي يك بار هم با كسي رابطه اي نداشتم و به تازگي با يك دختر دوست شدم و ميخوام كه همه اون خاطرات تلخ رو بريزم دور...
اميدوارم روزي برسه كه همه به الايق هم احترام بگذاريم و به هم دست درازي و توهين نكنيم.....
منتظر نظرات خوب شما هستم . سعي كنيد توهين نكنيد . مرسي

نوشته: بردیا

سلام من طنازم 25 سالمه قدم 172 وزنم 65 کیلو هیکل خوش فرمو قیافه خوبی دارم.قاطع گفتم چون همه میگن.این خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم واسه دوسال قبله.که شوهرم سربازبودو صبح تا 2 میرفت سربازی.پسرخاله شوهرم(نادر) دانشجوی سنندج بود (ما سنندج زندگی میکنیم)همیشه برای آخر هفته ها میومد خونه ما.همینطور که میدونید کردها خیلی بسته ومحدود نیستن وتو فامیل راحتن.من پوشش بدی نداشتم اصلا فکرشم نمیکردم که تو این رفت وآمداش منو دید میزنه ونظری روم داره.حتی وقتی اون میومد من ارایش خاصی نمیکردم.میرم سر اصل مطلب ،نادر معمولا 5 شنبه ها ظهر میومد شنبه صبحم میرفت.یعنی شوهرم خونه بود.اما یک روز 5شنبه صبح بود که دیدم یکی زنگ میزنه گفتم شایدشوهرم زود اومده .فوری درو زدمودر ورودی رو باز کردم.اما اشتباه میکردم اون که اومد تو شوهرم نبود نادر بودشوکه شدم وفوری رفتم لباسامو پوشیدموپرسیدم چه زود اومدی،گفت کلاسم تشکیل نشده(اما دروغ میگفت پیچونده بود)
من رفتم آشپز خونه که جلو چشمش نباشم ومشغول غذادرست کردن شدم.فاصله سنی من ونادر کم بود( ۶ ماه)برای همین منو به اسم کوچیک صدا میکرد.گفت طناز آب برام میاری.آب بردمو دستمو گرفت گفت بشین کارت دارم.گفتم غذا روگازه کارتو بگو برم
گفت یه لحظه صبر کن رفت گازو خاموش کرد واومد.من کم کم داشت دوزاریم میوفتاد که حتما قصدی داره چون اصلا عوض شده بود تابلو بود که حشریه موبایلمو برداشتم که زنگ بزنم شوهرم زودتر بیاد که گوشیرو از دستم گرفت .گفتم چیکار میکنی تو؟تا اینو گفتم فوری روسریمو کشید گفتم دیوونه شدی مگه نادر به خدا دست بهم بزنی به محمد میگم(شوهرم)گفت من الان هیچی حالیم نیست.من تمام بدنم مثل بید میلرزید.انگار که دیوونه شده بودبا یک حرکت منو خابوند رومبلو شروع کرد به خوردن لبام من هرچقدر تقلا میکردم فایده نداشت آخه هیکل گندشوانداخته بود روم نمیتونستم تکون بخورم .گردنمو گوشمو زبون میزد من هیچ لذتی نداشتم همش به فکر شوهرم بودم میگفتم به محمد میگم اون تورو میکشدت انقد حشری بود میگفت جلو اونم میکنمت پیرهنی که تنم بود وتو تنم جر داد
وشروع کرد به لیسیدن سینم.من فقط گریه میکردمو فحش میدادم.ظاهرا این کار بیشتر باعث تحریکش شده بود باولع سینمو میخورد جوری که سینم بعدش کبود شده بوداصلا به این فکر نمیکرد که کبود میشه بعدش شوهرم میبینه.کیرش بلند شده بود فوری شلوارشو دراورد کیرشو نزدیک دهنم کرد گفتم نمیخورم گفت نخوری فیلم میگیرم ازت منم ناچار کیرشو کردم دهنم اما چنان بد میخوردم واسش که خودش در اورد گفت برگرد کونتو بده بالا
من انقد کونم تنگه وسکس از پشت واسم دردناکه که به شوهرم هم نمیدم .کیرشو گذاشت سر کونم وخواست بزنه که گفتم جون مادرت جون عزیزت این کارو نکن من به محمدم کون ندادم.گفت پس میکنم کوست با یک فشار محکم کرد تو کسم چشمم سیاهی رفت انقد محکم هل داد که فکر کردم دومتر کیرشه!یکم که تلمبه زد احساس لذت کردمو صدای آه آهم رفت بالا گفت دیدی حال داره گفتم آره بکن نادر تند تند بکن.نمیخواست زود ارضا بشه بهش خوش گذشته بود منو برگردوندوخوابید روم وکیرشو کرد تو کسم من واقعا داشتم لذت میبردم تلمبه زدن هاش کم کم تند تر شد فهمیدم داره ارضا میشه هرچی سعی کردم بزنمش کنار نتونستم تمام آبشو ریخت تو کوسموشاید یرب روب خوابید (.خوشبختانه ازش حامله نشدم).گفت بازم این کارو میکنم .من همش نگران تکرار این کارش بودم آخه اون دائما به خونه ما میومد.بخاطر همین من به محمد گفتم که دیگه نمیخوام نادر بیاد خونه ما گفت چرا؟گفتم چشم ناپاکه اول یذره اخم کرد ونارراحت شد گفتم محمد جان حتما حرفی زده که اینو میگم..کل هفته رو روی مخ محمد کار کردم اونم قبول کرد که بهش بگه قبل ازین که بیاد خونه به محمد زنگ بزنه وهماهنگ کنه.....ازش متنفرم.من عاشق شوهرم هستم اون با من کاری کرد که هربار تو چشم شوهرم نگاه میکنم احساس گناه کنم.

نوشته: طناز

ما یه خانواده خیلی مذهبی بودیم و هستیم در عین حال ملک و املاک زیادی داشتیم و داریم که همینجور بهمون ارٍث رسیده باعث شده وضع مالی خوبی داشته باشیم من 41 سالمه جریانی که میخوام براتون تعریف کنم مال وقتی که من 16 سالم بود که اتفاق تلخی بود، قبلش ی بیو گرافی از خانوادمون بگم تا بتونین ی تصویر ذهنی داشته باشین ، ما ی خانواده تقریبا خیلی مذهبی هستیم که دختر تا زمانی که ازدواج نکنه اصلا آرایش نمیکنه مهمونیامون امکان نداره مختلط باشه ،شوهر خواهرو زن داداشو اینا هم جلو هم با حجاب کامل هستن البته بیشتر مال وقتی بود که بابام زنده بود یعنی حدودا 10 سال پیش الان دیگه به اون شدت نیست ولی بازم تا حدودی رعایت میکنیم خلاصه تو خانواده ما مردا همه صبح جمعه جمع میشن برای دعای ندبه زنا هم هرچی دعا هست برگزار میکنن دعای توسل زیارت عاشورا دعای کمیل و.....
ما 4 تا خواهر بودیم و 2 تا برادر ، برادر بزرگم که از همه بزرگتر بود خیلی سال پیش رفت آمریکا 2 تا دیگه از خواهرام هم رفتن و اونجا زندگی میکنن ی خواهرم هم اینجا زندگی میکنه ی برادر دیگه هم داشتم که 5 سال از من بزرگتر بود تا اینجا رو داشته باشین حالا ی قسمت دیگه رو هم اضافه میکنم برا اینکه دستتون بیاد تعصب و اعتقادات خانواده ی مارو تا بقیه ماجرا رو ادامه بدم ، من ی عمو داشتم دو سال پیش فوت کرد که از پدرم بزرگتر بود و به گفته بابام از بچگی عشق پلیس شدن داشته و رفته بود دانشکده افسری و پلیس شده بود که اون از بابام هم خشک مذهب تر بود خلاصه فرمانده یه کلانتری یا پاسگاه شده بود 30 سال پیش توی کرمان منتقل شده بود اونجا و خونوادشم برده بود اونجا زندگی میکرد یه روز ظاهرا چیزی خونه جا گذاشته بوده میاد خونه یهویی بدون هیچ اطلاع قبلی با لباس و اسلحه بوده کلید میندازه درو باز میکنه میاد تو احساس میکنه از تو زیر زمین صدا میاد میره پایین میبینی صدای آخ و اوخ میادو دختر 20 سالش داره قربون صدقه یکی میره وارد زیرزمین میشه میبینه ی پسری داره ترتیب دخترشو میده و اساسی دارن لاو میترکونن باهم این عموی غیرتی ما هم بدون معتلی کلت میکشه و جفتشونو میکشه و کلی ماجرا بماند که چه داستانهایی براش درست شد و چی شد تا اینجا میخواستم اینو بگم که تعصب خونوادگی مارو ببینین در چه حد بود حالا کات بیایم بقیه ماجرای داستانی که میخوام بگم برای خودم و خانوادمون اتفاق افتاد داداش کوچیکم که از من 5 سال بزرگتر بود مسیر زندگیشو اشتباه رفت با چند تا پسر عوضی دوست شد افتاد تو خط اعتیاد اوایل که داداش بزرگم بود دعواش میکرد یکم حواسش به این بود اینم حسابی ازش حساب میبرد اما بعد رفتن اون داداش کوچیکم کلا راه براش باز شد تا تونست افتاد تو باطلاق کسافت کاری دیگه شبا خونه نمیومد حسابی باعث آبرو ریزی خانواده ما شد به قول بابام تف سربالا شده بود بهش پول نمیداد ی مدت میرفت خونه فامیلا دزدی یا با چاقو خفت گیری میکرد ازشون بابام دید اینجوری نمیشه بدتر آبرو ریزی میشه بهش گفت هر وقت پول خواستی هر چقدر خواستی بیا به خودم بگو آبرو مارو نبر اینم میومد پول میگرفت میرفت تا باز پولش تموم شه خلاصه بساطی داشتیم از دست این گذشت تا ی روز بابام رفت مشهد زیارت مامانمو خواهرم رفته بودن خونه همسایه دعای توسل منم فردا امتحان داشتم موندم خونه یهو احساس کردم یکی از بالا دیوار پرید تو خونه زود اومدم سمت پنجره دیدم داداشمه یه خورده از ترسم ریخت اومد گفت بابا کو گفتم رفته مشهد گفت مامان کو گفتم رفته خونه شمسی خانم گفت اه ، تو پول داری گفتم نه رفت شروع کرد همه سوراخ سنبه ها رو گشتن حسابی خونه رو بهم ریخت هیچی پیدا نکرد عصبی شده بود اومد بره تا دم در رفت برگشت اومد سمت من داشتم فکر میکردم چی کیخواد بگه یا چیکار میخواد بکنه !! تو همین فکر بودم یهمو چنگ زد سینه هامو گرفت من انتظار نداشتم یهو هول شدم ترسیدم جیغ کشیدم ی کشیده زد تو گوشم اصلا نفهمیدم چی شد گیج شده بودم منگ شده بودم منو انداخت زمین شروع کرد به مالوندن سینه هام من هنوز گیج بودم هاج و واج افتاد روم کیرش قلنبه شده بود از رو شلوار میمالید به من کاملا احساسش میکردم اومد لباسمو در بیاره خواستم نزارم تو تنم پارش کرد لباشو گذاشت رو لبام شروع کرد به خوردن یا بوسیدن دقیق یادم نیست من اصلا تو عمرم ندیده بودم چه جوری لب میگیرن یا بوس میکنن با دستاش سینه هامو میمالوند لباش رو لبام بود وزنشم انداخته بود رو من داشتم خفه میشدم از رو شلوارم کیر قلنبشو میمالید به تنم منم گریه میکردم حس عجیبی بود نمیدونم ترس بود یا وحشت بود یا لذت چشماشو که نگاه میکردم وحشتناک شده بود بدجور ازش ترسیده بودم با وجود اینکه اونهمه منو مالونده بود اصلا تحریک نشده بودم خیس نشده بودم خشک خشک بودم شاید وحشت و ترس جلوی تحریک شدنمو گرفته بود من فقط اشک میریختم شاید بیشترین چیزی که ازش میترسیدم این بود که اگه بابام بفهمه منو کتک میزنه همه چی کنار ترس از این مسله ی طرف خلاصه طاقت نیاورد رفت سراغ پایین دامنمو داد بالا شرطمو کشید پایین دودستی چسبیده بودم به شرتم قدرتش بیشتر بود دامنمم در آورد منو لخت لخت کرده بود داشتم گریه میکردم شروع کرد لباساشو در آوردن رفتم کنج دیوار زانوهامو جمع کردم تو بدنم دستامم گذاشتم رو صورتم گریه میکردم اومد جلو دستامو از رو صورتم کشید کنار دیدم کیرش جلو صورتمه پشمالو بود تنش انگار ی ساله اصلاح نکرده بود چنگ زد تو موهام کشید محکم سرم ناخوداگاه رفت عقب دو دستی دستشو گرفتم که حداقل محکم نکشه دردش کمتر شه ، کیرشو گذاشت دمه دهنم گفت بخور منم محکم دهنمو بسته بودم دندونو لبامو فشار میدادم که باز نشه دهنم ی لحظه موهامو کشید خیلی درد گرفت گفتم آی تا دهنم بازشد کرد تو دهنم منم گاز گرفتم هنوز میخواستم فکمو محکم فشار بدم که محکم گاز بگیرم موهامو محکم کشید دوباره اومدم بگم آخ دهنم باز شد از تو دهنم در اورد ی لگد محکم بهم زد استخونام درد گرفت منو انداخت رو زمین افتاد روم سنگینی وزنش نفسمو بند اورده بود با ی دستش دوتا دستامو گذاشته بود بالا سرم محکم گرفته بود با ی دستش کیرشو تنظیم کرد فرو کرد تو کسم ی لحظه درد عجیبی گرفت چشمام سیاهی رفت ناخودآگاه از درد جیغ کشیدم با تمام وجود پردمو زد ی لحظه احساس کردم داغ شد خون اومد تاحالا همچین چیزیو تجربه نکرده بودم یادمه فقط گریه میکردم هرکار کردم از رو خودم بندازمش کنار نتونستم کار خودشو کرد منو کرد هنوز یادم نمیاد اون موقع چه احساسی داشتم تنها چیزی که یادم میاد اینه که داشتم گریه میکردم و به این فکر بودم که اگه بابام بفهمه منو میکشهتنها چیزی بود که بهش فکر میکردم تا اینکه یهو تند تند کردو ولو شد روم غلط زد از روم کنار بلند شد لباساشو پوشید که بره من همینجور لخت بودم داشتم گریه میکردم صدای باز شدن در حیاط اومد بقیه لباساشو تند تند پوشید به طرف در فرار کرد مامانمو خواهرم بودن هول شد خورد به در راهرو در بیشترش شیشه بود خورد به دیوار شیشه هاش شکست مامانم و خواهرم هم ترسیده بودن اونارو هول داد فرار کرد مامانم اومد تو دید خونه ریخته به هم من لختم رو پاهام خونیه دارم گریه میکنم لباسامم پاره شده افتاده اونجا همه چیو فهمید به بابام خبر داد منو بردن پزشک قانونی بابام گفت هرکاری کرده بود تحمل کردم دیگه این ننگو نمیتونم تحمل کنم شکایت کرد ازش پلیس افتاد دنبالش تو خونه دوستاش با دوستاش دستگیرش کردن چند جلسه دادگاه رفت ی 5 ماه طول کشید به جرم زنای با محارم حکم اعدام براش صادر شد یه روز صبح دم اذان هم حکم اعدامو اجرا کردن مامان بابامم هیچکدوم برای اجرای مراسم نرفتن .
بعد اون من افسرده شدم چند سال دکتر میرفتم دوا درمون هر روز بدتر میشدم افسردده بودم ی دکتری گفت بهترین رتهش اینه که ازدواج کنه خواهرم گفت بفرستینش امریکا پیش من اینجا عروسش کنم همونم شد رفتم اونجا ازدواج کردم با ی پسر ایرانی بعد 2 سال هم 2 تا پسر دوقلو اوردم اما بازم افسرده بودم پسرام که دوساله شدن شوهرم نتونست افسردگی و عصبانیتامو تحمل کنه از هم جدا شدیم الان چند سالی هست اومدم ایران پیش مادرم با هم زندگی میکنیم بچه هامم اونجا درس میخونن هر روز زنگ میزنن باهم حرف میزنیم اما هنوزم اینجا تحت درمانم گاهی خودمم دیگه از دست خودم ناراحت میشم میگم خدایا تا کی میخوای منو زنده نگه داری دیگه نمیکشم خسته شدم حالا روزا برا اینکه خودمو سر گرم کنم میام تو اینترنت میچرخم سرمو گرم میکنم این سایتو اتفاقی دیدم که بچه ها چه با هیجان از سکس خودشون با خانوادشوم با افتخار حرف میزنن و احساس خوشحالی میکنن !! خواستم بگم عزیزای من گاهی همچین اتفاقاتی هم میفته تو دنیا حواستون باشه همش لذتو عشق و حال نیست .....َ

نوشته: آفاق

داستانم ابدا سکسی نیست.ولی دردناک و غم انگیزه
فقط چیزی که هیچ جا و به هیچ کس نمیتونستم بگم رو می نویسم.شاید کسی پیدا شه کمکم کنه

سه سال و چند ماهم بود.یه خاله دارم که ازدواج فامیلی کرده و از مامانم خیلی بزرگتره.همه بچه هاش از من بزرگترن.هرکدوم از بچه هاش بخاطر ازدواج فامیلیشون یه مرگیشون هست.اونایی که جسمشون سالمه عقلشون پاره سنگ برمیداره.بقیه شونم هم عقب مونده ذهنی ان هم جسمی

یه دونه پسر داره که من حتی نمیدونم چن سالشه.الان پسرش یه بار ازدواج کرده و با مصیبت طلاق گرفت.گیر یه آدم ناتو افتاد.طرفم که فهمید این یه جورایی عقب مونده س و چت میزنه حسابی پدر همشونو درآورد.بماند که خاله م خودش خیلی مهربونه ولی بچه هاش هیچ کدوم بچه های خوبی نشدن جز دختر اولش.بقیه شون همشون مایه سرشکستگی یه پدر و مادرن.نه که من خودم فرزند خوبی برای والدینم بوده باشم ولی سرشکسته شونم نکردم...هیچ وقت!

بگذریم.سه سال و چند ماهم بود.شاید نزدیک چهار سال.پسرش هرجا منو گیر میاورد دستمالیم میکرد.تا اینکه یه روز تو اتاق تنها بودیم. من اصلا نمیفهمیدم چی میگه.یه دامن کوتاه تنم بود.سه سالم بود!فقط سه سال و چند ماه.چه چیز تحریک کننده ای تو یه بچه ی سه سال و خورده ای هست؟؟؟؟ هان؟ درسته که بچگیام فوق العاده خوشگل بودم و شکل بچه های فانتزی که عکسشون همه جای نت پیدا میشه میموندم ولی واقعا آیا تحریک کننده بودم؟نه...امکان نداره! من هنوزم که هنوزه احساس میکنم خیلی بچه ام.افکارم.نگاهم به دنیا.و علایقم.دنیام کوچیکه.آرزوهام بزرگه.هنوزم بچه ام...
ولی اون موقع واقعا هیچی نمیفهمیدم.من حتی راجع به جنسیت خودم هیچی نمیدونستم.تا هشت بیشتر بلد نبودم بشمرم.وراج بودم.تپلی و گرد و قلنبه و سفید.با موهای پرپشت که با وجود کوتاه کردن همیشه یه مقدار پشت مو داشتم...
خوشگل بودم.خودم عکسامو میبینم ضعف میکنم.بی سر و صدا بودم.از این بچه های زرزرو نبودم.هنوزم نیستم.فقط الان خیلی عصبی و پرخاشگرم.

پسره بی سر و صدا دامنمو زد بالا شورتمو تا زیر زانو کشید پایین.منو رو زانو هاش خوابوند.اون نشسته بود فرض کنید تو این زاویه | و منو تو این زاویه رو پاش خوابوند __ فهمیدین؟ بعد پاهامو باز کرد.بهم گفت اگه به کسی نگی بهت آدامس میدم.
درست یادم نمیاد.نمیدونم آیا با باسنم هم ور رفت یا انگشتش کرد یا نه؟ نمیدونم کلیتوریس سه سال و چند ماهه مو که هیچ شکلی نداشته و هیچیش تحریک کننده نبود مالید یا نه.ایناشو یادم نمیاد.
فقط یادمه بهم گفت انگشت کنم توش؟ نمیدونستم تو چی؟
گفتم نمیدونم.میخوای بکن[یه کم مکث کردم] باشه بکن.
چه میدونستم تو چی؟ یه دفعه سوختم.خیلی سوختم.گفتم میسوزم.نکن. نکن...انتول نکن[فحش بچگیام انتول بود.خودمم نمیدونم ینی چی!!!] گوش نداد.فقط سوزششو یادمه.خدا شاهده هیچی درست یادم نمیاد.فقط خیلی میسوختم.
یه دفعه خواهر کوچیکش پرید تو اتاق و من دومتر از جام پریدم.نمیدونستم کار بدی کردم.قرار بود به من آدامس بده.لابد مث وقتی که میگن برو برام سیب بیار منم بهت شکلات میدم میمونه دیگه؟
نمیدونستم کار بدی کردم!نمیدونستم...
دخترخاله م که شش سالش بود گفت الان به همه میگم.بدو بدو از اتاق رفت بیرون.من هیچی بهش نگفتم.نگفتم که توروخدا به کسی نگو.تورو خدا منو میزنن.هیچی نگفتم.نمیدونستم کارم بد بوده.پسره مث فنر از جا پرید.دویید دنبالش.صداش کرد.کشیدش تو اتاق.باهاش حرف میزد.نمیفهمیدم چی میگن.حواسم نبود.فقط تندی پریده بودم شرتمو کشیده بودم بالا تا دوباره منو نسوزونه.زد تو صورت خواهرش.خواهرش گفت: اینم میگم.الان میرم به خاله میگم[مامانمو میگفت]

دویید بیرون.پسره نتونست بگیردش.
خواهرش رفت.با مامانم برگشت.مامانم گفت چی کار کردین؟
گفتم این دامنمو در آورد.گفت بهت آدامس میدم.آخرشم نداد.بهش بگو آدامسمو بده.
مامانم دعواش کرد.زد تو صورتش.ولی نپرسید باهات چی کار کرد.نگفت درد داری؟نگفت تو چرا به حرفش گوش دادی.نگفت کار بدی کردی.نگفت... هیچی نگفت.و من وقتی اونو زد خودم فهمیدم اون یه کار بدی با من کرده.تا مدتها مامانم سگ محلش میکرد.مث سگ از مامانم میترسید.کسی به بابام چیزی نگفت.به خاله مم چیزی نگفتن.ای کاش میگفتن.خاله م به خدا بیشتر حالیش میشد...وگرنه مگه میشه یه نفر به بچه سه سالش یاد نده کسی نباید اونجاتو ببینه؟؟؟
سالها گذشت...بزرگ شدم.همون خواهرش که لو مون داده بود وقتی چهارم ابتداییمو تموم کرده بودم و قرار بود برم پنجم بهم گفت بچه چطوری بدنیا میاد.بهم یه عکسایی تو کتابای خواهرش نشون داد و بهم گفت اونجای مردا با مال زنا فرق داره.گفت گنده س.گفت سوراخ نداره.من که گیج بودم.حالم بد شد.اصن نمی فهمیدم.از مردا میترسیدم.
ولی هنوز بهم نگفت که دخترا یه چیزی تو وجودشون هست که مشخص میکنه دست نخورده ان.چن سال بعدش همون دختره این چیزا رو بهم گفت. ولی گفت خون میاد.درد داره.
یادم میومد من خیلی سوختم.درد داشتم.ولی خون نیومد.اونم قد یه بچه راهنمایی اطلاعات از رفیقاش گرفته بود دیگه.
بزرگتر که شدم.با آدمای بیشتر.بچه های بیش فعال و بلوغای زودرس.
وقتی میگم بچه ام ینی واقعا بچه ام.من تا دوم دبیرستان پریود نشدم!!! بلوغم دیر رس بود.البته برای دخترا خوبه.خیلی خوبه.و البته دونستن بیش از حد،شرایط اقلیمی،موقعیت خانوادگی و وراثت هم توی بلوغ تاثیر گذاره.
تازه پارسال توی مدرسه یکی از دوستام بهم گفت که خود ارضایی میکنه.گفت که میترسه و حس میکنه باکره نیست.گفت نمیتونه ازدواج کنه.من حیرت زده بودم.
نکنه من بکارتمو از دست دادم بدون اینکه بفهمم چه خبره.
خواهرم بیش فعال بود.خودشو انگشت میکرد.با پاک کن میمالید به بدنش و قسمتای حساس و آن چنانی!خیلی بچه بود.بیش فعالی شدیدداشت.دکتر خوردن کاکائو و آجیل و قهوه رو منع اکید کرده بود براش.مامانم میگفت میخواد ببردش دکتر چک کنه که نکنه بچه بدون اینکه بفهمه پرده ی خودشو زده باشه.سرم تیر کشید.نکنه اون پرده مو زده باشه.فک نمیکردم اصن بچه سه ساله پرده ش شکل گرفته باشه.
دوستم که خودارضایی میکرد میگفت خیلی دخترا بدون خونریزی،بدون درد پرده شون میره.میگفت شوهر آدم اگه وارد باشه با انگشت میزنه تا کمتر درد بکشی.میگفت بعضیا حلقوی ان چه میدونم ارتجاعی و این چیزان اصن پاره نمیشن.
گیج شدم...
میترسم.میترسم برم دکتر.میترسم بهم بگه بکارتتو از دست دادی و همه فکر کنن من که هنوزم بچه ام خطایی ازم سر زده.دارم تو لجن دنیای آدم بزرگا دست و پا میزنم.نکنه...نکنه ها داره دیوونم میکنه.با من چی کار کرد؟درست یادم نیست.فقط یادمه میسوختم.
و الان بدنم پر ازبیماری های زنانه س.از پزشک زنان میترسم.میترسم بفهمه بلایی سرم اومده.میترسم یه موقه بفهمم دختر نیستم.
مرتب پریود نمیشم.در رفتن تاریخ پریودم از دستم بدجوری دردسر شده.
عفونت دارم و بدنم ترشحات عفونی شدید و زیادی داره.تو سایتا دنبال درمان کمر درد بودم و بعد با علائم عفونت مواجه شدم که کمردرد شدید و ترشحات بودار و تیره بودو من همشو داشتم.
بدنم جوش میزد.رفتم دکتر پوست.برام چکاپ کامل نوشت.حتی سونوگرافی.گفت احتمالا مشکل داخلی دارم.مجبـــــــور شدم برم دکتر زنان.گفت تنبلی تخمدان داری.گفت کیست از نوع فولیکولید (تخمکهای آزاد نشده) داری و عفونت...
عفونتی که یه مدت قطع شد و حالا دوباره به طرز فجیعی اومده سراغم و من دارم از درد میمیرم و نمیتونم دم بزنم
از شدت درد نمیتونم صاف بشینم.از استرس غذام کم شده.ظرف دو هفته ای که درد دارم سه کیلو وزن کم کردم.منی که از وقتی یادم میاد همیشه چاق بودم!!!دارم وزن کم میکنم!!خودم باورم نمیشه...
فک نمیکردم یه روزی برسه که از استرس لاغر شم.باورم نمیشه!
و حالا ام دارم ازدرد میمیرم.

دلم میخواد ازدواج کنم.دلم میخواد مث دوستام که از ازدواجای موفقشون حرف میزنن و با نهایت احساسشون حلقشونو تو انگشت دومشون بازی میدن،منم اون حلقه رو تجربه کنم.نگاهای زیر زیرکی رو تجربه کنم.خیلی تنهام ولی از ترس باکره نبودنم هرکی بهم میگه برات خواستگار پیدا شده با داد و بیداد یه سخنرانی فمینیستی و ضد مرد شدید تحویلش میدم که فکر کنن از ازدواج متنفرم.دیگه هیشکی خبر نداره که دارم از تنهایی و بی همزبونی میمیرم.

نکنه بدون اینکه بفهمم پردمو تو سه سالگی از دست داده باشم؟چطور بفهمم باکره ام یانه؟این خیلی مهمه.کسی میدونه چطوری؟

توروخدا اگه کسی میتونه راهنماییم کنه برای عفونتم چکار کنم.
هرتکونی که میخورم درد میکشم.خیلی درد دارم...دکترم نمیخام برم.نمیخوام مامانم بفهمه.خیلی عذاب میکشم.
توروخدا یکی کمکم کنه.
خصوصا دخترا.اگه کسی مشکلی شبیه من داشته و میدونه بگه چی کار کنم.یا پیام خصوصی بدین شهرمو بهتون بگم یه دکتر قابل اعتماد بهم معرفی کنین...

نوشته:‌دختر بچه

سلام من جدیدا به این سایت میام وبرای باراوله خاطره مینویسم بعضی خاطره هامن ویادخودم می اندازه یادسادگی وحماقت خودم وپست بودن بعضی آدمهامن24سالمه وخاطره ام مال سه چهارسال پیشه چندوقتی بودیک شماره ناشناس بامن تماس میگرفت وحرف نمیزدوپیامای عاشقونه میفرستاداماچون زیاد برام پیش اومده بودنه کنجکاوشدم وهول ورم داشت ومحل نذاشتم تا اینکه یشب اسی که فرستاد اسم من وتوش نوشت فکرکردم آشناس وشاید دخترخاله ام باشه بهش اس دادم گفتم اگه مردی بذارصداتوبشنوم اونم زنگ زدوخلاصه اش این بودکه گفت منومیشناسه عاشقمه وبا بدبختی شمارمو پیداکرده اما بازهم متأثرنشدم.

سه چهارماهی به این شکل گذشت گاهی زنگ میزدواس میدادمنم جوابشومیدادم همش گلایه میکردکه چه گناهی کرده که دچارعشق من شده ازخودش وخانواده اش گفت ؛مادرش فوت شده بودومیگفت عاشق مادرشه مدتی اصرارداشت که من فقط ازدوراونوببینم واگرپسندیدم بیادخواستگاری خلاصه منم پذیرفتم و یبارازدور توپارک دیدمش نمیدونم چراازدورحس کردم عاشقش شدم باصداولحن حرف زدنش فرق داشت اماوقتی فهمیدخوشم اومده بازاصرارکردیکبارباهاش برم بیرون فقط جهت آشنایی وقسم خاک مادرشوخوردکه بهم دس نمیزنه منم خرشدم پذیرفتم اماسرقرارباموتوراومدومن قبول نکردم سوارشم امااون پیله شدوبازقسم خوردجای بدی بودم راهموبسته بودسوارشدم رفت یجای دورترسیده بودم امابعدجوری رفتارکردخوشم اومدوترسم ریخت داشت غروب میشدوبایدبرمیگشتم ولی اون کشش میدادتااینکه نفهمیدم چیشدمنوکشیدبغلش وازم لب گرفت غیرمنتظره بوداماچیزی نگفتم امااون حشری شدودیگه ول کن نبودالتماسش کردم بازقسم خوردفقط لب میخواد دستموگرفت وکشوندزیریک درخت وبزورخوابوندم روخاروخاک التماسش کردم به خاک مامانش قسمش دادم فایده نداشت بزورازتولباس سینه هاموتودستش فشارمیداداون قدبلندوورزشکارومن لاغروظریف زیرش قرارداشتم میخواستم مقاومت کنم اماداشت شب میشدوخانواده ام خانواده ام بسیارسخت گیر شلوارموپایین کشیدمن وبه شکم خوابوند وازپشت بهم تجاوزکرد دردشدیدی حس میکردم ازشدت ناراحتی وشوک اشکی بیرون نیومدوقتی کارش تموم شدرسوندم تاکسی گرفتم برگشتم وبعدمدتی گفت باباش نمیذاره زن بگیره من ازدرون بخاطرتجاوزش متلاشی شدم وتاالان فراموش نکردم و نمیبخشمش من توحال خودم بودم چندماه ادای عشاق ودرآوردوبعدنابودمسلام من جدیدا به این سایت میام وبرای باراوله خاطره مینویسم بعضی خاطره هامن ویادخودم می اندازه یادسادگی وحماقت خودم وپست بودن بعضی آدمهامن24سالمه وخاطره ام مال سه چهارسال پیشه چندوقتی بودیک شماره ناشناس بامن تماس میگرفت وحرف نمیزدوپیامای عاشقونه میفرستاداماچون زیادبرام پیش اومده بودنه کنجکاوشدم وهول ورم داشت ومحل نذاشتم تااینکه یشب اسی که فرستاداسم من وتوش نوشت فکرکردم آشناس وشایددخترخاله ام باشه بهش اس دادم گفتم اگه مردی بذارصداتوبشنوم اونم زنگ زدوخلاصه اش این بودکه گفت منومیشناسه عاشقمه وبابدبختی شمارموپیداکرده امابازهم متأثرنشدم سه چهارماهی به این شکل گذشت گاهی زنگ میزدواس میدادمنم جوابشومیدادم همش گلایه میکردکه چه گناهی کرده که دچارعشق من شده ازخودش وخانواده اش گفت ؛مادرش فوت شده بودومیگفت عاشق مادرشه مدتی اصرارداشت که من فقط ازدوراونوببینم واگرپسندیدم بیادخواستگاری خلاصه منم پذیرفتم و یبارازدور توپارک دیدمش نمیدونم چرا ازدورحس کردم عاشقش شدم با صدا و لحن حرف زدنش فرق داشت اما وقتی فهمید خوشم اومده بازاصرارکرد یکبارباهاش برم بیرون فقط جهت آشنایی وقسم خاک مادرشوخورد که بهم دس نمیزنه منم خرشدم پذیرفتم اما سرقراربا موتوراومدومن قبول نکردم سوارشم امااون پیله شد و بازقسم خورد جای بدی بودم راهموبسته بودسوارشدم رفت یجای دورترسیده بودم امابعدجوری رفتارکردخوشم اومدوترسم ریخت داشت غروب میشدوبایدبرمیگشتم ولی اون کشش میدادتااینکه نفهمیدم چیشدمنوکشیدبغلش وازم لب گرفت غیرمنتظره بوداماچیزی نگفتم امااون حشری شدودیگه ول کن نبودالتماسش کردم بازقسم خوردفقط لب میخواد دستموگرفت وکشوندزیریک درخت وبزورخوابوندم روخاروخاک التماسش کردم به خاک مامانش قسمش دادم فایده نداشت بزورازتولباس سینه هاموتودستش فشارمیداداون قدبلندوورزشکارومن لاغروظریف زیرش قرارداشتم میخواستم مقاومت کنم اماداشت شب میشدوخانواده ام خانواده ام بسیارسخت گیر شلوارموپایین کشیدمن وبه شکم خوابوند وازپشت بهم تجاوزکرد دردشدیدی حس میکردم ازشدت ناراحتی وشوک اشکی بیرون نیومدوقتی کارش تموم شدرسوندم تاکسی گرفتم برگشتم وبعدمدتی گفت باباش نمیذاره زن بگیره من ازدرون بخاطرتجاوزش متلاشی شدم وتاالان فراموش نکردم و نمیبخشمش من توحال خودم بودم چندماه ادای عشاق و درآورد و بعد نابودم کرد.

نوشته: مریم

سلام به همه ی عزیزان
اولش قصد نداشتم این خاطره رو بنویسم ولی بعد از خوندن این خاطرات تصمیم گرفت داستانمو بنویسم این داستان کاملا واقعی هست فقط اسامی تغییر کردن.
از خودم شروع میکنم 22 سالمه و این قضیه بر میگرده به 2 سال پیش نمیگم خیلی خوشکل یا خوش هیکلم قدم 165و وزنم 50 کیلو هست کلا هیکل ظریفی دارم خب بگذریم دو سال بود که درس میخوندم برای دانشگاه دولتی و هنوز کنکور نداده بودم بخاطر شرایط خانوادگی (یعنی سختگیری های بیش از اندازه ی پدر و مادرم) باید حتما داخل شهر خودم قبول میشدم.
تو دانشگاه ابجیم بود و یه روز من از راه کتابخونه رفته بودم دانشگاه ابجیم که باهم بریم خونه زمستون بود و بارون میومد هر چی منتظر تاکسی شدیم نیومد هوا تاریک شده بود با پدرم تماس گرفتیم گفت نمیتونه بیاد دنبالمون پس مجبور شدیم بازم منتظر باشیم حسابی سرد بود، با ماشینش اومد جلومون ایستاد گفت خانوم ..... منتظر کسی هستید خواهرم گفت منتظر تاکسی گفت من میرسونمتون ما هم دیدیم بهتر از وایسادن تو خیابونه با کلی ناز کردن قبول کردیم وقتی رسیدیم خونه مادرم ازش دعوت کرد که یه چای با ما بخوره اونم قبول کرد خیلی ازش خوشم میومد ولی سابقه ی دوستی نداشتم میترسیدم. گذشت تا اینکه اومد داخل من و ابجیم رفتیم لباس عوض کنیم گوشی ابجیم کنارش بود در نبود ما شماره ی منو برداشته بود البته خودش بعد ها اینطور گفت. چند روز زنگ و اس میداد جواب نمیدادم تا اینکه گفت علی..... هستم منم که سر از پا نمیشناختم خوشحال بودم بهم گفت در نگاه اول از من خوشش اومده ولی ای کاش باور نمیکردم...
چند وقت گذشت ارتباطمون زیاد شده بود ولی هنوز از سکس و اینجور چیزا حرف نمیزدیم نمیخواستم بهش رو بدم اون بچه ی شهرستان بود و داخل شهر ما یه خونه دانشجویی داشت اون زمان بگیربگیر زیاد بود و ما هم همیشه همدیگرو تو خونه میدیدیم کنار هم بودیم ولی رابطه ای نداشتیم یعنی سنگی من و غرور اون اجازه نمیداد تا اینکه یه چند روز ابجیم گفت که فلانی چند روزه دانشگاه نمیاد منم نگران شدم چون دائما ارتباط نداشتیم زنگ زدم با صدای گرفته ای جواب داد گفتم چی شده گفت سرمای شدیدی خوردم اصلا توان تکون خوردن ندارم کاش هیچوقت باور نمیکردم(البته بعد ها فهمیدم گرفتگی صداش بخاطر تازه بیدار شدنش از خواب بود). بهش گفتم بهت سر میزنم فردا من همیشه میرفتم کتابخونه و به همین بهانه میرفتم پیشش فردای اون روز رفتم خونش رو تختش دراز کشیده بود بهم گفت سارا تشنمه یه لیوان اب بهم میدی تا رفتم اب بیارم صدای قفل شدن در رو شنیدم اومدم بیرون لیوان از دستم افتاد شکست ترسیده بود فهمیدم که همش نقشه بوده برای ....
عقب عقب میرفتم تا جایی که خوردم به دیوار بهم رسید گریه میکردم و التماس میکردم که باهام کاری نداشته باشه اونم فقط مثل دیوونه ها میخندید اون درشت هیکل بود قدش 185-190 و وزنشم نمیدونم ولی هیکل ورزشکاری پری داشت.. منم بغل کرد و برد سمت اتاقش با یه دستش دستامو گرفته بود و لبشو چسبوند به لبام سرمو تکون دادم نمیخواستم بتونه بخوره زیادم رغبتی نشون نداد بعد از چند دقیقه همونطور که دستامو گرفته بود مانتو رو باز کرد نمیزاشتم لباسمو در بیار تکون میخوردم دستمو ول کرد لباسمو پاره کرد مشخص بود که حشرش روی 100 هست سوتینم رو زد بالا کمتر از 10 دقیقه سینه و گردنمو خورد حشری شده بودم ولی نمیخواستم باهاش همکاری کنم رفت اسپری از کمدش برداره که موقعیتو مناسب دیدم فرار کنم غافل از اینکه یادم رفته در قفله وقتی رسیدم به در بهم رسید تنها چیزی که از اون لحظه یادمه گرمی سیلی بود که روی صورت یخ زدم فرود اومد موهامو گرفت و پشت سر خودش میکشید... پرتم کرد رو تخت دیگه گریه هام زیاد شده بود و فقط التماس میکردم ولی نمیشنید کر شده بود روی شکم خوابوندم اسپری هم که زده بود چند دقیقه صبر کرد شلوار و شورتمو تا روی زانو کشید پایین بدون هیچ کرمی یا هر چیزی خشک خشک کیرش رو گذاشت در سوراخ کونم با یه فشار کردش تو جیغ میزدم اصلا اهمیت نمیداد فقط تلمبه میزد نیم ساعت یا شاید بیشتر فقط تلمبه میزد و من با هر تلمبه جیغم بالاتر میرفت اونم میخندید تا ابش اومد تو کونم نریخت ریخت تو دستمال و یکم دراز کشید منم که دیگه نایی نداشتم فقط اروم گریه میکردم دستمو بردم طرف کونم دیدم خونیه گفت نترس چند جاش زخم شده بعد از چند دقیه یکم جون گرفتم بلند شدم نمیتونستم درست راه برم یا حتی بشینم داشتم اتیش میگرفتم وخیلی درد داشتم پاشد و در رو باز کرد منم اروم مانتوم رو پوشیدم و شلوارمو کشیدم بالا روسریم رو پوشیدم کیفمو برداشتم رفتم طرف در بلند شد اومد دنبالم سرمو بالا گرفت گفت دستم بشکنه گفتم خفه شو کثافت و از خونش اومدم بیرون رفتم خونه مادرم نبود یه دوش کوتاه گرفتم و خوابیدم. چند وقت بعدش فهمیدم مدتی که خبری ازش نبود رفته بوده برای مراسم خواستگاریش و چند روز بعدشم خبر عروسیش با کارتشو برامون اوردن.
منم هنوز پشت کنکورم البته بماند که خودکشی کردم و تا چند وقت دیوونه شده بودم ولی کسی دلیلشو نمیدونست هیچوقت نمیبخشمش هیچوقت... ببخشید طولانی شد و ممنون میشم با همه ی بدیای داستانم نظر بدید مهم نیست باور کنید ولی این داستان کاملا واقعیه با تشکر از همتون.

نوشته: سارا

سلام به همه ي دوستان. من اولين باره كه اينجا خاطره مينويسم اونم به پيشنهاد يكي از دوستان واسه اين كه تو خودم نريزم.. اسم من نسيم و اسم دوست صميميم صدف هستش (اسم ها مستعارن). من يه دختره ١٧ ساله خوشگل با قيافه معصوم.. دوستم صدف هم ١٨ سالشه.. داستان از اونجايي شروع شد كه ما شباي ماه رمضان مثل خيلي از دختر پسرا تا صحر بيرون بوديم و دور دور همه چي خوب بود..
تا اينكه يه شب ما تو دور دور شماره گرفتيم از يه پسره و چون اسمشو نگفت من شمارشو كوپه (همون جنسيس كوپه) سيو كردم و گذشت تا شب احيا.. ماشين مامان دوستم تميرگاه بود و ما چون بي وسيله بوديم زنگ زديم به همون كوپه.. ميخواستم بياد مارو برسونه خونه حديث دوستم كه دور هم باشيم و اينا.. من خودم دوس پسر داشتم ولي زياد باهم اوكي نبوديم يعني اون با صد نفر ديگه بود.. خلاصه به اون كوپه زنگ زدم گفت مياي خونمون با يكي از دوستامم تو هم دوستتو بيار دور هم باشيم.. منم الكي گفتم اوكي كه بياد و مارو برسونه خونه دوستم حديث. خلاصه اين اومد ما هم سوار شديم رفتيم وسط هاي راه گفتم سروش من حالم بده قلبم درد ميكنه اگه ميشه مارو بزار خونه مادر بزرگم يه شب ديگه هماهنگ ميكنيم. دوستم صدف هِي ميخنديد كه اوسكلشون كرديم و اينا يه دفعه پسره انگار فهميد قاطي كرد گفت گوشيتو بده من Plain Face بعد من گوشيمو ندادم اخه دوس پسرم داشت زنگ ميزد يه دفعه سروش دستشو اورد بالا كه منو بزنه منم از ترسم گوشي و دادم. بعد شيشه ماشين و داد پايين گفت پسوردتو بگو منم از ترس اينكه گوشيمو نندازه بيرون گفتم. رفت تو ميس كال ديد دوس پسر دارم زنگ زد گفت داداش اين ديگه از امشب ماله من اونم فك كرده بود من گوشيو دادم كه سروش زنگ بزنه و بپيچونمش گفت واسه خودت داداش من ديگه استفادمو كردم.!!!! در صورتي كه ما اصلا هم ديگرو شايد سه يا چهار بار ديده بوديم چه استفاده اي اخه؟!؟! خلاصه اين سروش تو شماره هام ميگشت به دفعه ديد اسمش كوپه سيو شده داد زد كوپه دوس داره جنده...؟؟ من فقط اشك ميريختم ساكت بودم اومدم بگم اخه نگفتي اسمتو كه يهو برگشت گفت الان ميبرم ميزارمت جاجرود پيادتون ميكنم كه بفهمي با كي طرفي و منو اسكل نكني.. بعد فهميدم پسره كيه و باباش كله گنده ي شهرك غربه.. فقط اشك ميريختم و ميگفتم توروخدا ما رو پياده كن.. مثله باد ميرفت.. كه مارو بزاره جاجرود و بره.. دوستش ميگفت چرا اعصابه سروش و بهم ريختبن و شبمون و خراب كردين.. چرا اينكارو با سروش كردين.. مدام اين جمله رو تكرار ميكرد كه با اعصابه سروش بازي كنه.. ديگه اشك ريختنم تبديل شد به هق هق.. سروش حتي نميزاشت حرف بزنم ميگفت صدات دراد دادمت دسته پليس.. رفت يكي ديگه از دوستاشو سوار كرد.. كلي التماسش كردم تا راضي شد يه لحظه پياده شه باهاش حرف بزنم.. پياده شديم من و بغل كرد من گريه ميكردم كه بزار بريم گفت بيا خونمون من به مرگ مادرم و پدرم دست بهت نميزنم ميدونم دختري و سالم با من اومدي سالمم با من برميگردي.. اشكامو پاك كرد و رفتيم نشستيم تو ماشين رفتيم سمت شريعتي جنوبي.. يعني ته ته شريتي.. پياده شديم رفتيم سمت يه ساختمون خرابه كه در دو لنگه داشت من يهو از شدت ترس سرم گيج رفت سره اولين پله فشارم افتاد خوردم زمين.. تو زندگيم همچين جايي نرفته بودم.. سروش كمكم كرد وايسم دست و پام داشت ميلرزيد كاملا سست شده بودم.. رفتيم طبقه اول در خونه از اين در چوبي سفيد هايي كه چوبش كنده شده.. سروش در و زد يه مرد سن بالا و ترسناك درو باز كرد.. من رنگ گچ شده بودم.. صدف هم ماتش برده بود.. رفتيم تو يه خونه ي ٦٠ متري تقريباً كه سه يا چهار تا مرد ترسناك از اين خلاف كارا نشسته بودن رو زمين داشتن تخته و ورق بازي ميكردن و مشروب ميخوردن.. سروش گفت ما بريم تو اتاق اينا زياد جالب نيستن نشينيم بهتره.. ما هم قبول كرديم رفتيم تو اتاق.. يا تشك بود رو زمين كنارش روغن بچه و سه تا صندلي.. من و سروش و دوستش(اشكان) و ساينا نشستيم. سروش هرچي ميگفت من ميخنديدم كه عصباني نشه خيلي ترسيده بودم گفت بيا بشين رو پام اخه سه تا صندلي بود. يكي صدف نشست يكي اشكان يكي هم منو سروش. سروش گفت ده دقيقه بشينيم زشته بعد ميريم . من خدا خدا ميكردم راست بگه.. يه دفعه گفت صدف بيا بشين اينجا.. رو اون يكي پاش.. من گفتم واااا سروش غيرتيييم من.. كه مثلا با دوستم كاري نداشته باشه و اصلا كار به جايي نكشه.. يه دفعه گفت خفه شو Plain Face. صدف نشت رو اون پاش فقط زل زده بود تو چشام و با چشاش التماس ميكرد يه كاري كنم.. منم دستو پام ميلرزيد.. يه دفعه سروش گفت پاشين ماهم خوشحال پاشديم رفت اب بياره ديديم در قفله دستگيرشو هم از اونور دراوردن.. سروش برگشت گفت گوشياتون و بدين.. مجبور شديم بديم از ترس اينكه بلايي سرمون نياره.. بعد به اشكان گفت : اشكان ايفون فايو ميخواي يا فور اس؟ بعد خنديدن و گوشيامونو گذاشت تو جيبش.. بعد باز قيافش جدي شد گفت چه قد جونتونو دوس دارين بعد من بي اختيار زدم زير گريه يكي خوابوند زير گوشم بعد بغلم كرد گفت جنده جيك بزني دادمت او مردايه بيرون تيكه پارت كنن بعد موهامو گرفت پرتم كرد روي تشك بعد به صدف گفت لخت شو.. منم لخت كرد اشكان افتاده بود رو صدف و داشت كيرشو ميكرد تو از جلو تو صدف كه صدف گفت به قران دخترم از جلو نكن توروخدا بعد سروش اومد دستشو فشار داد رو كسمون گفت هردو پرده دارن كاري نداشته باش با جلو.. بعد سروش اومد رو من داشت كيرشو روغن بچه ميزد.. در گوشش گفتم پس قولت چي؟ گفت يه كلمه ديگه كافيه حرف بزني تا لخت پرتت كنم بينه شش تا كير توي حال.. منم ساكت شدم فقط اشك از بغل چشام ميريخت.. اومد بكنه تو ديد نميره دلش سوخت گفت دفعه اولته گفتم اره به قران گفت فقط سرش و ميكنم تو.. كيرش خيلي بزرگ بود به سانت نميدونم اما خيلي بزرگ بود از اشكان بزرگتر.. صدف هم دقيقا كنارم داشت گاييده ميشد.. از ديدن اين صحنه ها تو شك بودم ميخواستم فقط زودتر تموم شه كه يه دفعه اشكانِ لاشي گفت : سروش يادته دفعه قبلي دختره خودشو از شيشه پنجره پرت كرد پايين؟ روحش شاد و فلان.. بعد نگا كردم ديدم اره شيشه دقيقا اندازه يه ادم كه پريده شكسته.. ديگه فقط التماس ميكردم مارو سالم برسونه خونه.. سروش كليد ماشينشو داد گفت اين دست كه باور كني ميرسونمت.. فك ميكردم مارو ميكشن كه حرفي نزنيم.. بعد اشكان پاشد اومد به من گفت سگي بخواب منو برگردوند كرد تا ته توم كه من جيغ زدم دهنمو گرفت.. بعد موهام كه تا رونم بلنده رو گرفت دو دور، دور دستش پيچيد و كشيد عقب و تند تند عقب جلو كرد.. ابش كه اومد ريخت تو.. وقتي عقب جلو ميكرد فقط يه جمله رو مدام تو گوشم ميگفت : چرا شب ما رو خراب كردين؟ چرا شب مارو خراب كردين؟ داشتم ديوونه ميشدم.. سروشم داشت صدف و ميكرد.. بعد كار اشكان كه تموم شد در زدن اون يكي دوستشون هم كه تو راه سوار كردن اومد.. اسمش پيمان بود بوي گه ميداد..بعد گفت من كس ميخوام يكيتون به انتخاب خودتون بياد جلو .. ما هم التماس ميكرديم.. كيرش از سروشم گنده تر بود.. گفت بياين بخورين.. بعد به من گفت تو خوب ساك نميزني و ميكنمت از پشت.. من ديگه انقد پشتم درد ميكرد و ميسوخت كه قيد پردمو زدم و گفتم خودم ميزنم پردمو بعد هركاري خواستي بكن.. سروش دلش سوخت اومد مثلا كمكم كنه.. گفت بيا روم بخواب من لاپات ميزارم تو اخ و اوخ كن فك كنن پردتو زدم.. منم اشك ميريختم گفتم باشه. همون كارو كرديم صدف هم واسه اين كه پيمان منو از جلو نكنه تند تند ميخورد كه ابش بيادو بيخيال شه.. همينطور شد.. اونا هم فكر كردن ديگه من اوپن شدم انگار عقدشون خالي شد.. اشكان دوباره اومد اين سري صدف و كرد و ابش و ريخت توش.. بعد سروش به من گفت تو ديگه بسته بپوش لباساتو.. منم سريع پاشدم پوشيدم و نشستم داشتم صدف و كه واسه سروش ساك ميزنه رو ميديدم و گريه ميكردم.. اب سروشم اومد پاشيد تو صورت صدف و لباس پوشيدن و رفتيم.. سروش تو ماشين گفت يكيتون بايد گوشيشو بده وگرنه نميرسونمتون خونه.. صدفم گفت لپتاپمو ميدم با گوشيم هم قيمته قرار شد بريم دم خونه من بمونم تا صدف بياره لپتاپو كه خداروشكر نظرشون برگشت و بيخيال شدن.. رسيديم خونه دوستم پياده شديم رفتيم خونشون..... مرسي كه خونديد ببخشيد طولاني شد چيزي جز حقيقت نبود.. خدانگهدار..

نوشته: دخترک

سوم دبستان بودم باپسرعمم دم درحیاط وایستاده بودیم یه مرده حدودا ی ساله اومد دستامو گرفت نشست جلوم گفت یه جه هست کلی عروسک ریخته بیابریم بهت نشون بدم برشون دار به مصطفی گفتم قبول نکرد تا اقاه دید فبول نکرده گفت واسه شماهم ماشین اسباب بازی هست مصطفی هم قبول کرد باهمون اومد رفتیم هرجی میرفتیم میگفتم چرانمیرسیم دیگه از اخر رسیدیم سر یه کوچه ای به پسر عمم گفت اسباب بازیایه پسرانش اوجلویه تویم بامن بیا بهت نشون بدم اقا مایم خر قبول کردیم.
منو برد تویه خرابه ای هرچی دورو برمو نگاه میکردم اثری از عروسک نبود اومد دو تا دستامو گرفت بهم گفت عزیزم ابمیوه میخوای کیک میخوای منم گفتم اره بعد پس شلوارتو در یار بهت بدم خودش برام در اورد..هنوزم تعجب میکنم چرا اینقر خر بودم.
شلوارشو در اورد تو دلم گفتم این چیه دیگه چقد بزرگه اونجا بود ک ترسیدم میگفتم مصطفی کجایی یا دیگه ولی خبری بود ازش.
هوای خیلی گرم بود ب زور خوابوندم رو زمین امد رو پشتم خوابید گریه کردم گفتم اغه سوختم سریع پاشد کاتونای پاره پوره گذاشت باخوابوندم رو زمین کیرشو ب زور کرد توکونم تند تند عقب جلو میکرد منم فقط گریه میکردم میگفتم مصطفی هر چی میگفتم ولم کن ول نمیکرد باتمام وجود کیرشوتوکون یه دختر 9ساله میکرد.
الهی واسه خودم بمیرم خداااااااا.
بهم گفت پاشو شلوارتو پات کن باهمون حالت گریه پاشدم پام کردم رفتم دیدم پسرعمه ی خر تر ازخودمم سرکوچه وایستاده باکلی گریه رفتم خونه و روم نشد به بقیه بگم واسه همین گفتم منو یهاقاهه دزدید ومنو زد فکر کنم اونایم باور کردن الان ک 20 سالمه خیلی وقته ازون ماجرا میگذره بازم مثل همون موقع ها اشکام بیاد و ناراحتم اخه رومم نمیشه برا کسی تعریف کنم حتی پسر عمم یادش نیست.قبل اونم یه اتفاقایی واسم افتده بود ک ازهمون بچگی ازهرچی مردو کیرو سکس و دوست داشتن بدم اومده ازهر چی جنس مخالفه نفرت دارم.ایشالا به قصد جلق زدن نیومده باشین بخونین...

نوشته: فرزانه

سلام به همه من میخوام داستان بدترین اتفاقی که تا حالا برام اتفاق افتاده رو واستون تعریف کنم.این داستان عین واقعیته و هیچ جلوه سکسی دروغی بهش اضافه نکردم.فقط ی خاطرست. . . . زمانی که این داستان اتفاق افتاد من و خانواده ام در تهران زندگی می کردیم و پسرخاله ام)مهرداد( با خانواده اش کرج بودند.چون رابطه خیلی نزدیکی با انها داشتیم تقریبا روزهای تعطیل به انجا میرفتیم و شب هم می ماندیم. یک روز دختر دایی ام با من تماس گرفت.بغض در صدایش و اضطراب در لحن حرف زدنش احساس میشد. سراسیمه خودم رو به سمیرا رسوندم گریه میکرد.وقتی قضیه رو پرسیدم گفت دیشب عمه عفت خونشون بوده و برای خواب هم مونده بودن.وقتی خواب بوده مهرداد اومده پشت سرش و یواش لباساشو درآورده و کیرشو گذاشته لایه پاهاش.اونم شوکه شده بوده و خشکش زده بوده و همینطور خودشو به خواب زده بعدم که کمی جلق زده دوباره لباساشو تنش کرده و رفته. یکم دلداریش دادم و رفتم. باورم نمیشد،از مهرداد همچین انتظاری نداشتم.هرچی باخودم کلنجار رفتم باورم نشد پنجشنبه به خاطر نامزدی خواهر مهرداد رفتیم کرج...شب شده بود و مادرم و خاله ام که درگیر تدارکات مجلس بودند خونه نیومدند.اخه قرار بود نامزدی رو توی ویلای داییم برگذار کنن واسه همین همه اونجا بودند.اون موقع منو به همراه چند نفر دیگه برگردوندند خونه خالم.چون مهرداد خونه نبود با خیال راحت خوابیدم.نصفه شب بود که احساس کردم یه نفر داره دست میزنه به زیپ شلوارم.تا مرز سکته راهی نداشتم.من اون موقع فقط 17سالم بود.اصلا تو فکر سکس و این چیزا نبودم.قلبم تند میزد.نمیتونستم بیداریمو نشون بدم.از ترس آبروم نزدیک بود بی آبرو بشم.آخه مهرداد مثله داداشم بود.تکیه گاهم بود.دوستش داشتم ولی دیگه حالم ازش به هم می خورد.ولی نمیتونستم مثله دخترداییم راحت بهش اجازه بدم بهم تجاوز کنه.خودم یه تکونی دادم و انگار که دارم تو خواب حرف میزنم گفتم: چه قد اینجا گرمه یکم تکون خوردم اونم ترسید که بیدار بشم پاشد رفت.تا صبح نخوابیدم. چندبار دیگه خواست امتحان کنه ولی ترسید.بعد ازین قضیه هم من و هم دخترداییم سعی کردیم دیگه خونه خالم نمونیم یا حداقل نخوابیم. . . . ببخشید داستانم خیلی سکسی نبود.چون داستان نیست خاطرست،یه خاطره تلخ امیدوارم هیچ پسرخاله ای اینقدر پست نباشه که بخواد به ناموس خودش تجاوز کنه بازم شرمنده که وقت گرانبهاتون رو گرفتم بوس بوس

نوشته: sssssisisexy

سلام من سمیه هستم 26 سالمه.اولین بارمه که مینویسم.ببخشید اگر ایرادی دارم لطفا اگر میخواین فوحش بدین به خودم بدین پای خانوادمو وسط نکشید.
نمیدونم از کجا شروع کنم
من تا قبل از 18 سالگی دختر خوبی بودم نمیگم خیلی خوب اما خوب بودم دست پسر داشتم اما 1 یا 2 بار فقط دست داده بودم اونم به اجبار اونا خودم هم با کسی دوست نشدم معمولا از طرف دوستام بهم معرفی میشدن دوستم با دوستشون دوست بود برای اینکه تنها نباشه منم با دوستای دوست پسراش دوست میکرد.این حرفا مال دوران اول دبیرستانه من از دوم دبیرستان رفتم یه شهر دیگه واز اونا جدا شدم از دوم تا پایان سوم سرم تو لاک خودم بود سومو که تموم کردم پشت کنکور بودم (هنرستان درس خوندم)عروسی همون دوستم دعوت شدم با مامانم رفتم عروسی و شب عروسیش داماد از من خوشش امد منم بی خبر خلاصه یه مدت گذشت دوستم موبایل نداشت با گوشی شوهرش بهم اس ام اس میداد.یه دفعه داشتیم اس های جک میفرستادیم به هم که زشت بودن که بعد از 1ساعت دوستم اس داد گفت میدونستی داشتی با شوهرم اس ام اس بازی میکردی؟کلی نارلحت شدموخجالت کشیدم وبا دوستم بحث کردم تا مدتی اس نمیدادم دوستم بخاطر اینکه منو تحریک کنه وقتای سکس با شوهرش به من زنگ میزد.دلم میشکست اما کنجکاو بودم.آخه زیاد درباره سکس نمیدونستم اون به من اطلاعات میداد خلاصه یه مدت شوهرش مزاحمم شد منم کلی باهاش دعوا کردم وقطع کردم چند روز بعد دوستم به من اس داد من فکر کردم شوهرشه اس دادم اگه 1 بار دیگه مزاحم من بشی به دوستم میگم وای منه از خدا بی خبر نمی دونستم دوستمه دعوایی به پا شد که آخر همه فکر کردن مقصر من بودم شوهرش همش میگفت من تورو دوست داشتم و ندا رو دوست ندارم و... که من هرچی به دوستم گفتم بخدا من مقصر نیستم باور نکرد که نکرد منم کلا قیدشو زدمو باهاش قهر کردم یادم رفت بگم اون موقع که دوست پسر داشتیم هربار دوستم منو می پیچوندو با رفیق من میرفت خونشون و موتور سواری که من متوجه میشدم باهاشون قطع رابطه میکردم.اینبار هم بخاطر اینکه زندگیش بهم نخوره پامو کشیدم کنار و همه کاسه کوزه ها سر من خالی شد شوهرشم نامردی کردو شماره منو داد به همکارش تا مخمو بزنه که خدارو شکر نتونست و منم پا ندادم

چند ماه که گذشت داییم که چند سال بود خارج زندگی میکرد و با هم از طریق چت در ارتباط بودم بی خبر برگشت خیلی خوشحال بودم وقتی دم در دیدمش از خوشحالی چنان گریه ای کردم که مامانم از ترس نمازشو شکست یه 2 ، 3 سالی بود ندیده بودمش کلی عوض شده بود و بقول من عوضی اصلا فکر نمیکردم دایی خوبم تا این حد اخلاقش بد شده دیگه هیچکسو قبول نداشت نه پیامبری نه خدایی هیچکس حتی خانواده
همش تو گوشم میخوند عقیده های مزخرفشو منم ساده بودم و چون دوستش داشتم باورش میکردم مدتی گذشت خیلی بهش وابسته شده بودم تا اینکه خاله ام فوت کرد تو مراسم خاله ام که خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستش داشتم از ناراحتی و افسرده شدن من سو استفاده میکرد به بهانه دلداری دادن من منو بغل میکرد و لبامو میبوسید تعجب میکردم اما انگار زبونم بند آمده بود هیچ عک العملی نشون نمی دادم تا تو مراسم جلسه قرآنی که واسه خالم گذاشته بودن و مجلس زنونه بود منم تو اتاق خواب بودم و لباس راحتی تنم بود داییم اومد تو اتاق و با کلی حرف مزخرف شروع کرد به من که خواب آلود بودم ور رفتن نمیدونستم چکار کنم از طرفی نمیتونستم داد بزنم بخاطر آبرومون و ازطرفی چون لباس راحتی تنم بود روم نمیشد برم تو مجلس آخه بزرگ حساب میشدم 18 یا 19 سالم بود درست نبود و از طرفی هم بخاطر حرفاش خام شده بودم همش تو ذهنم فکر میکردم چکار کنم داییم هم انگشتشو کرده بود تو شورتم اولین بارم بود که کسی به بدنم دست میزد احساس خوبی بود اما عذاب وجدان داشت خفم میکرد اون اصلا به فکر من نبود انگشتشو کرد تو کونم فکر کردم کیرشه ترسیدم و همش خودمو میکشیدم بالا تا دستش بهم نرسه و خدا خدا میکردم کسی بیاد صداش کنه که بره گورشو گم کنه ترسیده بودم که در همین زمان پدربزرگم درو باز کردو اومد تو چون زیر پتو بودم متوجه نشد ایستادو داییمو با خودش برد من از بس ترسیده بودم نمیدونستم باهام چکار کرد حالا همش با خودم میگقتم نکنه انگشت تو کسم کرده باشه پردم پاره شده باشه یا نکنه کیرش بوده خیلی ناراحت بودم و کونم درد میکرد خلاصه اینبار نجات پیدا کردم.
ببخشید اگر داستانم بد بود و سرتونو به درد اوردم آخه الان که چند سال گذشته هنوز خاطرش عذابم میده
امیدوارم خوشتون امده باشه تا توی داستان بعدی بقیه ماجرارو براتمو تعریف کنم.

سمیه ساده خنگ 26 ساله

سلام من اسمم احمد در جایی زندگی می کنم که هر روز یکی رو می کنن به زور.این شهر بندر دیلم نام.خلاصه من یه روز با دوست صمیمیم به بسکتبال رفتم ولی برای برگشت وسیله ایی نداشتم که برگردم یه دفعه یکی اومد گفت برسونمتون من نمی شناختمش و دوستم یه کم می شناختش سوار شدیم اون مارو رسوند و بعد از چند من اون با هم دوست شدیم و کم کم به هم وابسته شدیم یه روز من خود به خود باهاش قهر کردم ولی نمیدونم چرا یه هسی بهم می گفت که باهاش دوست بشم سر همین کار اون دیگه منو دوست نداشت و هی باهام قهر می کرد یه روز با هزار بدبختی باهاش دوست شدم و فردای اون روز بهم گفت باید یکی بهم گفتم نه نمی دم بعد نمی دونم چرا حس شیشمم بهم می گفت بگو باشه، گفت خونمون خالی شد بهت زنگ می زنم عصر اون روز بهم زنگ زد نرفتم اما فرداش زنگ زد رفتم وقتی خواستم برم یه دفعه پسر عموش که خیلی کثیف تر بود اومد گفت یکی می دی یا آبروتو می برم منم ناچار شدم بدم بار دوم پسره گفت یا میای یا آبروتو می برم بار سوم و بار چهارم که رفتم پسر عموی اون ما رو دید گفت یا می دی یا آبروتو می برم رفتم و از اون بار بعد نرفتم و با هزار بدبختی باهاش قهر کردم اون به چند نفر گفته بود من به کسی نگفته بودم تا ایکنه یه روز یه شماره قریب رو گوشیم اس داد نوشته بود می خوام کمکت کنم شنیدم خیلی اذیتت می کنن منم گفتم آره تا اینکه یه روز بعد اینکه باهاش دوست شدم گفت می خوم باهات قهر کنم من حرفی نزدم.یه دفه نصف شب همون روز بهم گفت می خوام تا قبل اینکه باهات حال کنم گفتم نه نمیام گفت اگه نیو مدی خواهرم کسو اگه بزارم درست زندگی زندگی آبروتو می برم من نفسم بند اومد هیچی نگفتم گفت خودتو آماده کن واسه فردا.فردا از صبح تا عصر به یکی از دوستام که تو بسیج بود گفتم نمی دونم کی رفت به داداشم گفته بود داداشم با عصبانیت بهم گفت کی باهات این کارو باتو کرده برم خواهر مادرشو بگاییم من همه ماجرا رو بهش گفتم و از موقع تا الان یه دو ماه گذشته تو این دو ماه همش دارن اون دوتا رو مجازات می کنن.باور کنین بخدا همش راس بود.پایان

نوشته: احمد

سلام. من رضا هستم 17 سالمه، اهل خوزستان هستم و در اصفهان زندگی میکنیم. من وقتی بچه بودم، به شدت کَم رو و خجالتی بودم. خیلی زیاد. شاید باورتون نشه دوستان. ولی مثلا حتی با مدیر مدرسه یا با معلمها هم میخواستم حرف بزنم، بغض میکردم و گریه ام میگرفت. تقریبا هر کسی هم بهم چیزی میگفت یا پیشنهادی میداد، نه نمیگفتم. برای همین خیلی توی بچگی ضربه خوردم. خدا رو شکر الان دیگه 180 درجه با بچگیهام فرق کردم . تعریف از خودم نباشه ولی بچه که بودم خیلی خوشگل و ناز بودم. طوری که همه فامیلا منو برای دختراشون نشون کرده بودن. ولی خب الان به خاطر سن بلوغ و این چیزا جوش در آوردم و عین قبلا نیستم Big Grin بگذریم... خب بریم سر اصل مطلب. داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به حدود 7 سال پیش. در ضمن کاملا واقعی هم هست و مثل بعضی از داستانهایی که نوشته میشه، ساختگی نیست. دوستان ممنون میشم فحش ندید و با احترام نظر خودتون رو بنویسید. اون موقع ها ما توی یکی از محله های دور افتاده اصفهان زندگی میکردیم که دیگه تقریبا از شهر خارج بود و تازگیا اونجا رو ساخته بودن. معمولا افغانی ها اونجا زندگی میکردن. ولی خب از بی پولی مجبور بودیم اونجا خونه بخریم. من در اون دوران دوچرخه سواری رو خیلی دوست داشتم و همیشه عصرها به دوچرخه سواری میرفتم و خلاصه همه کوچه های محلمون رو بلد بودم. تقریبا هر روز همه کوچه ها رو میگشتم. یکی از روزهای گرم تابستون که داشتم دوچرخه سواری میکردم، از کنار یه خونه در حال ساخت رد شدم. یعنی هنوز ساخته نشده بود. تا حالا به این ساختمون توجه نکرده بودم. ولی یه نگاهی انداختم دیدم بَه بَه عجب غوره های درشتی به درختهای حیاط اون ساختمون آویزونه. میدونستم این محله اَمن نیست و بدون اجازه بابا و ماما نباید به خونه کسی برم. ولی این غوره هاش هوش و حواس رو از سرم پرونده بود. دلم رو به دریا زدم و رفتم پیش در اون خونه. یه زنگ زدم. به محضی که زنگ زدم دیدم یه سگ از همون اطراف به طرف من حمله ور شد. سگه داشت میدوید بیاد برام که دیدم از توی ساختمون نیمه کاره یه مرد قد بلند تقریبا 30 ساله خارج شد. مَرده که اومد سگه همونجا ایستاد. فهمیدم سگ مال اون مَرده است. قیافه مَرده خیلی برام آشنا بود. ولی هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که اون رو کجا دیدمش. بهم گفت: اینجا چیکار داری؟ گفتم: میخوام یه خُرده از این غوره هاتون بخورم. گفت: اشکالی نداره عزیزم. یه پلاستیک پُر میکنم میدم دستت برو خونه بشین بخور.کلی خوشحال شدم. ولی گفت یه شرط داره. وقتی ازش پرسیدم چه شرطی، گفت: من دارم این ساختمون نیمه کاره رو میسازمش. میخوام با هم بریم طبقه چهارم از اونجا محله رو نگاه کنیم ببینیم ساختمون دیدِ خوبی داره یا نه. من هم قبول کردم و باهاش از پله های نیمه ساخته بالا رفتم. رفتیم تا رسیدیم طبقه آخر. فقط دو طرفِ ساختمون دیوار داشت. از طرف های دیگرش میشد کاملا کل محله رو نگاه کرد. داشتیم با هم نگاه میکردیم و تعریف میکردیم. بعد از چند دقیقه گفتم خب حالا بریم. گفت فقط یه کار کوچیک دارم. دیدم خم شد نشست رو دو تا زانو هاش. دستشو آروم آروم بهم نزدیک کرد. دو تا دستاشو حلقه کرد دور کمرم و داشت باهام حرف میزد. الان دقیقا یادم نیست چی بهم میگفت. بعد از حدود یه دقیقه آروم دستشو بُرد رو باسنم. داشت آروم آروم دستاشو حرکت میداد و باسنم رو ماساژ میداد. کم کم دستاشو برد تو شلوارم. منِ بیچاره هم هیچی نمیگفتم. بعدش هر دوتا دستای سیاه و کارگریش رو برد توش شرتم گذاشت رو دوتا قمبل هام. نمیدونستم باید چیکار کنم. اصلا هم شهوتی نشده بودم. توی اون سن این چیزا سرمون نمیشد. بعد احساس کردم کم کم داره دستاشو از رو باسنم سُر میده میاره طرفِ جلوم. همینطور که داشت میاورد جلو، یه دفعه جلوشو گرفتم. نذاشتم به جلوم دست بزنه. یه عالمه خواهش و تمنا کرد و تکه کلامش این بود: خدا وکیلی. من اون موقع ها نمیدونستم خدا وکیلی یعنی چی. با خودم گفتم این یارو حتما با خدا در ارتباطه و این چیزا. خلاصه کلی خواهش کرد من هم دستامو برداشتم. دستشو آورد گذاشت رو دودولم. آروم آروم شلوار و شُرتم رو کشید پایین. دیدم داره دودولمو میماله. من حس شهوت بهم دست نداده بود ولی به طور ناخودآگاه، دودولم شق شد. بعدش دیدم دو تا لباشو گذاشت رو دودولم و آروم عقب جلو کرد. منم فقط چشم هام رو بسته بودم. البته آب دهنش رو به دودولم نزد. چند دقیقه همینطوری کرد بعد بهم گفت: پشتتو بکن باسنتو بده طرف صورتم. اصلا روم نمیشد. ولی از اونجایی که نه نمیگفتم، بعد از کلی التماس قبول کردم. باسن تپلم رو دادم طرفش. اون هم شروع کرد به مالیدن و لیسش میزد. هِی میگفت چقد تو خوشمزه ای عزیزم! نمیدونستم داره چیکار میکنه. یعنی چی که من خوشمزه ام؟؟؟ بعد بهم گفت حالا نوبت توئه. یهو دیدم یه چیز عین دسته بیل از تو شلوارش در آورد. حسابی شق کرده بود. گفت حالا تو برام بخورش. اینبار دیگه سفت و سخت قبول نکردم. باز هم خواهش و تمنا کرد. من پیش خودم فکر میکردم حالا اگه دهنم رو بذارم رو کیرش، اون جیش میکنه تو دهنم. بعد مریض میشم. هر چی خواهش کرد قبول نکردم. بعد گفت خب حداقل برام بمالش. گفتم نه بدم میاد. گفت اگه اینکارو نکنی نمیذارم بری خونتون. من هم مجبور شدم و قبول کردم. براش مالیدمش. آروم آروم شروع شد به قرمز شدن. راستش اولین بارم بود که کیر میدیدم. (مال خودم که خیلی کوچیک بود Big Grin) گفتم چرا اینجوری شدی؟ اون اصلا جواب نمیداد فقط میگفت عزیزم تندتر بمال. من هم دیدم داره دیر میشه باید زودتر برم خونه براش تند تند مالیدم. یهو دیدم یه دادی کشید یه چیزی ازش خارج شد (اون موقع ها که نمیدونستم چیه) بهش گفتم جیش کردی؟ گفت نه این به خاطر اینه که لذت بردم. سریع لباساشو پوشید و لباسای منم تنم کرد و از پله ها رفتیم پایین. دیدم یه کارگر دیگه هم همونجا ایستاده. یه چشمک بهش زد و رفت چند تا خوشه غوره برام چید از درخت و گذاشت تو یه پلاستیک و بهم داد. منم مات و مبهوت با غوره ها برگشتم خونه. چند بار دیگه هم که منو دید سوار موتورم کرد برد برام بستنی و این چیزا خرید ولی دیگه باهام کاری نکرد. ما هم چند روز بعد از اون خونه اسباب کشی کردیم و رفتیم. حالا که فکرشو میکنم، میبینم چه شانسی آوردم یارو منو ندزدید یا یه وقت نخواست منو بکنه... چند روز قبل از اسباب کشی متوجه شدم که اون یارو با چند تا دیگه از بچه های محله که شامل افغانی و عرب و این نژادها بودند، همین کارو کرده. ولی هیچکدومشون مثل من سفید و خوشگل نبودن. کوفتش بشه که از من سو استفاده کرد. هیچ وقت نمیبخشمش...
دوستان امیدوارم از خوندن داستان من، حداقل بدتون نیومده باشه. به هر حال هر چی که گفتم عین واقعیت بود. اگر هم غلط املایی یا اشتباهی توی تایپش دیدید به بزرگی خودتون ببخشید. منتظر نظرات شما هستم.
«پایان»

نوشته: رضا

سلام
من سارا هستم.کارمند.منشی .البته منشی که چه عرض کنم.21 سالمه.وقتی 11 سالم بود مادرم به خاطر سرطان فوت کرد.پدرم بازنشسته ارتش هست و در حال حاضر به خاطر اعتیادش تمامی حقوقش را مصرف میکنه.برادرم دنبال زندگی خودش هست و ماهی یه بار شاید بیاد دیدن ما.بعد از این که دیپلم گرفتم تصمیم گرفتم برم سر کار تا حداقل خرج خودم را در بیارم.هر جا رفتم دنبال کار گفتن سابقه کار.گفتن دانشگاه.تا این که بعد از 4 ماه هرروز روزنامه خریدن و این شرکت و اون شرکت رفتن و شنیدن این جمله که باتون تماس میگریم رفتم این شرکت خراب شده
2 سال و نیم پیش اومدم این شرکت واسه کار.وقتی با کار من به صورت ازمایشی موافقت کردن به قدری خوشحال بودم که انگار دنیا را بهم داده بودن.
بعد از2ماه که به صورت ازمایشی مشغول شده بودم یه روز مدیرم من را صدا کردن و گفت که شرط ادامه همکاری تغییر ساعت کاری به ساعت 11.30 صبح تا 10.30 شب هست در صورتی که بقیه کارمندها از ساعت 8 تا 5 در شرکت بودند.وقتی دلیلش را پرسیدم گفت چون خودشون دیر میان سر کار و تا دیر وقت در شرکت هستند من هم باید به عنوان منشی در شرکت باشم.و برای این موضوع به حقوقم مبلغ 100 تومن اضافه میکنند و هرشب میتونم با اژانس برم خونه.من به این کار فوق العاده احتیاج داشتم و از یه طرف نمیدونستم چطور باید پدرم را راضی کنم.یه هفته فرصت داشتم تا جواب ادامه کار را به رضا بدهم.توی این یه هفته هر طوری شده بود پدرم را راضی کردم.
بعد از اینکه کارمندا از شرکت میرفتن مثل همیشه مشغول به کار بودم.بعضی وقتا رضا زودتر از شرکت میرفت ولی به من میگفت حتما باید تا ساعت.10.30 شرکت باشم و با تلفن چک میکرد که من شرکت باشم البته به خاطر سیستم های امنیتی و دستگاه حضور غیاب و دوربین ها نمیتونستم زودتر برم ولی بازم خودش همیشه چک میکرد.یه روز وقتی فقط 7 دقیقه زودتر از شرکت رفته بودم چنان سرم داد کشید که از ترس دلم میخواست گریه کنم.دلم نمیخواست اخراجم کنه و هر روز تهدیدم میکرد که اگه دوباره تکرار بشه اخراجم میکنه.تنهایی توی شرکت بودن واسم سخت بود و مخصوصا وقتایی که رضا شرکت نبود چون هیچ کسی توی ساختمون نبود میترسیدم ولی به خاطر اضافه حقوقی که بهم میدادن راضی بودم.یه روز بعد از اینکه همه رفتن صدام کرد توی اطاق و چک اولین حقوقم را داد .اولین حقوق بعد از تغییر ساعت کاری .خیلی خوشحال شدم به جای 100 واسه اضافه کاری 150 تومن بهم داد و یه قرارداد که برای کار امضا کنم.بهم اجازه نداد قرارداد را بخونم فقط گفت امضا کنم بعدش چند تا سفته داد که اونا هم امضا کنم.میدونستم از بقیه کارمندا هم سفته گرفته ولی شنیده بودم 10 میلییون سفته.وقتی رقم سفته ها را دیدم که 10 تا سفته 10 میلیونی هست و پرسیدم چرا گفت فرمالیته هست و واسه ضمانت لازمه.نمیدونم شاید ترسیدم که اگه اعتراض کنم اخراجم میکنه واسه همین امضا کردم و اثر انگشت زدم. بهم گفته بود به بقیه کارمندا بگم تا ساعت 7 شرکت هستم.منم همین را به همه گفته بودم.
تقریبا میشه گفت من بعد از این که بچه ها میرفتن بیکار بودم ولی نمیفهمیدم چرا انقدر اصرار داشت حتما باید بمونم.بعضی وقتا خودش تا 10.30 میموند و بعضی وقتا زودتر میرفت.وقتایی هم که دوستاش میومدن شرکت و مشروب میخوردن میگفت باید همه لیوان ها را بشورم واطاقش تمیز بشه بعد میرفتم .میفهمیدم که داره اذیتم میکنه ولی نمیدونستم چرا.بعضی وقتا بهم روزنامه میداد و میگفت از روی روزنامه تایپ کنم.وقتی دلیلش را میپرسیدم میگفت هر کاری میگم فقط بگو چشم.کلا رفتارش بعد از اینکه بچه ها میرفتن فرق میکرد.بیخودی بهم گیر میداد و سرم داد میزد.منم به خاطر ترس از اخراج میگفتم چشم.من 4 ماه هر روز دنبال کار بودم تا این کار را پیدا کردم...یه کار با حقوق عالی وشرایط غیر عادی پیدا کرده بودم.حالا با تمام غر غر های بابام از اینکه این کار را داشتم خوشحال بودم و هر روز یه دروغ به بابام واسه دیر رفتنم میگفتم.
تقریبا 2 ماهی میشد که تا شب سر کار بودم که یه روز حدود ساعت 7 شب صدام کرد توی اطاقش.دوستش سعید از عصری اونجا بود.چون قبلش واسشون شیشه مشروب و لیوان اینا برد بودم فکر کردم صدام کرده یا اطاق را تمیز کنم یا چیزی براشون ببرم..وقتی رفتم توی اطاق و دیدم دوستش لخت هست ترسیدم.پرسیدم اینجا چه خبره که رضا گفت یه چند ساعتی هر چی دوستم گفت فقط میگی چشم .زبونم بند اومده بود .توی یه لحظه سعید خودش را رسوند به من.دستش را حلقه کرد دور گلوم و اون یکی دستش را گذاشت رو دهنم.رضا مدیرم روسرسم را دراورد و فشار داد توی دهنم.سعید چنان دستش را دور گردنم حلقه کرده بود که صدام در نمیومد.رضا شروع کرد لباسام را دراوردم و وقتی من پاهام را تکون میدادم به سعید اشاره کرد محکمتر بگیرش.اونم چنان گلوم را فشار میداد که نفسم بند اومد شلوارم را پرت کرد گوشه اطاق و وحشیانه شورتم را دراورد .خیلی بی حال شده بودم.دیدیم سعید ارنجش را شل کرد موهام را گرفت و صورتم را چرخوند سمت خودش و گفت اگه اروم باشی کمتر اذیت میشی.اشک توی چشام بدون اراده من میومد.بعد من را هول داد روی کاناپه.رضا خندید و گفت اینم از قولی که بهت داده بودم.سعید داشت شلوارش را در میاورد.شروع کردم التماس کردن.میدونستم اون ساعت هیچ کدوم از واحدها کسی نیست که صدای من را بشنوه .چون ساختمون اداری بود و همه رفته بودن.سعید چنان سینه من را فشار میداد که نفسم گرفته بود.بعد رضا اومد سمتم و همونطور که سعید مشغول گاز گرفتن سینه هام بود شروع کرد به فشار دادن کسم.وقتی سعید کیرش را گذاشت روی صورتم جیغم رفت هوا.خیلی بد بود.بعد من را بلند کرد و برد سمت میز و من را پرت کرد روی میز .خودش اومد سمتم و کیرش را گذاشت روی سوراخ کونم.و یه دفعه شروع کرد عقب جلو کردن.از درد زیاد نمیتونستم جیغ بزنم.نمیدونم چند دقیقه طول کشید و کاملا حس میکردم فلج شدم بعد دوباره من را وایسوند.رضا اومد پشتم و سعید که حسابی حشری بود وایساد جلوم.کونم بی حس بود.اندفعه رضا محکم کیرش را فشار داد و بعئ هم سعید از کسم شروع به عقب جلو کردن کرد..نمیدونم چقدر طول کشید تا وقتی به هوش اومدم و دیدم وسط دفتر لخت هستم.رضا بالای سرم بود.بهم گفت اگه در مورد این موضوع با کسی صحبت کنم سفته را اجرا میزاره و گفت که کسی حرفم را باور نمیکنه چون توی قرارداد ساعت کاری تا 5 بعد اظهر هست و من هم امضا کردم هم انگشت زدم.گفت که فیلم سکس دوستش با من را هم همه جا پخش میکنه.گفت فردا به جای ساعت 11 صبح باید 8 صبح دفتر باشم وگرنه فردا سی دی را به بابام میده.شوک بودم.همه بدنم درد میکرد.وقتی رضا از دفتر رفت بلند شدم برم خونه.ترسیده بودم.بدنم درد میکرد .به هر زحمتی بود پاشدم ساعت 11 شب بود.از دم در یه دربست گرفتم.وقتی بابام زنگ زد گفتم تاکسی تصادف کرده به خاطر همین دیر اومدم.حالم خیلی بد بود.نمیدونستم باید چی کار کنم.اون شب تا صبح بیدار بود ولی میترسیدم به پدرم بگم.فردا صبح 8 صبح دفتر بودم.و رضا وقتی من را دید خندید و گفت مطمئن بوده که من به موقع سر کار میایم.هنوز حالت تهوع داشتم و به زور چشمام را باز نگه میداشتم.به طوریکه همه بچه ها فهمیده بودن من حالم غیر عادی هست ولی نمیدونستم باید به کی بگم.
چند روزی گذشت.سختگیری ها و کارهای بیهوده ای که توی دفتر انجام میدادم بیشتر شده بود.به هر بهونهای جلوی همه کارمندا ازم ایراد میگرفت و سرم داد میزد.هر وقت ازش میخواستم در مورد این موضوع باهش حرف بزنم یه جوری دست به سرم میکرد و میگفت بعدا.اگرم زیاد پا پی میشدم تهدیدم میکرد که فیلم را به بابا و برادرم بدهد.یواش یواش جز کاهای روزانه ام بود که هر چند روز یه بار بعد از رفتن بچه ها یا با رضا یا با دوستاش سکس داشته باشم.
میدونم تقصیر من بود که با سکوتم به رضا اجازه هر کاری را میدادم ولی میترسیدم.
اونم هر ماه که حقوقم را میداد یه مبلغی از اون 150 تومن که اضافه بود کم میکرد و میگفت حقوق منم باید مثل بقیه کارمندا باشه.هر چقدر به خودش و دوستاش التماس میکردم فایده ای نداشت.بعد از چند ماه یه منشی دیگه استخدام کرد.گفت که کارها زیاده و من به همه کارها نمیرسم.من توی یه اطاق جداگانه میشستم و در طی روز باید در اطاقم بسته بود.نمیخواست من با بقیه کارمندا صحبت کنم.البته اگرم صحبت میکردم هیچ فرقی نداشت چون من از ترسم به هیچ کس هیچی نمیگفتم ولی به خاطر اذیت کردن من این کارها را میکرد.طی روز کارم این بود که یا روزنامه یا یه کتابی را از روش تایپ کنم و اخر روز بعد از اینکه همه میرفتن با رضا یا دوستاش سر و کله میزدم.اگرم دفتر نبود تنهایی میشستم و گریه میکردم.بعضی وقتا واسه این که بیشتر بترسم و اعتراض نکنم فیلمهای که با گوشی ازم گرفته بود را نشونم میداد و همش یاد اوری میکرد که این دفتر دوربین مدار بسته داره و فیلمهای کاملتری هم داره.دیگه واسم عادی شده بود.
شما جای من بودین چی کار میکردین؟ بابام و داداشم من را میکشتن.از ترسم هر روز سر ساعت میومدم و حتی وقتایی که رضا دفترم نبود حتی میترسیدم 1 دقیقه هم زودتر برم چون فرداش دستگاه حضور غیاب را چک میکرد و حتی یه بار واسه3 دقیقه هم به قول خودش تنبیه میشدم که بفهمم وقتی توی دفتر هم نیست باید قوانیم را رعایت کنم و به قول رضا فقط بگم چشم.
یواش یواش کل اون 150 تومنی هم که اضافه میداد را از حقوقم کسر کرد.هر ماه که حقوقم را میداد ازم رسید میگرفت.یه بار وقتی اعتراض کردم چرا مبلغ رسیدی که امضا میکنم با دریافتیم فرق میکنه خوابوندم روی زمین و سیگارش را روی شکمم خاموش کرد.به قول خودش بهم این درس را داد که اعتراض نکنم.
دیگه عادی شده بود واسم.یا دوستاش میومدن شرکت یا بعد از ساعت کاری رضا من را میبرد خونه دوستاش یا خودش توی شرکت میافتاد به جونم.کاملا حرفه ای شده بودم.خیلی حس بدی بود ولی مجبور بودم.دیگه اعتراض نمیکردم و حداقل این خوبی را واسم داشت که به خاطر اعتراضام کتک نمیخوردم. هر 6 ماه یه بار هم یه قرارداد جدید باهم امضا میکرد تا نتونم هیچ حرفی بزنم و اعتراضی کنم.
یه بار کلید گاو صندوق را از جیبش بر داشتم تا قراردادها و سفته ها را از گاو صندوق بردارم.ولی وسط راه میفهمه کلید را با خودش نبرده و بر میگرده شرکت.وقتی داشتم در گاو صندوق را باز میکردم همون لحظه اومد شرکت و فهمید.اون شب بهم گفت که شب حق ندارم برم خونه و فقط اجازه دارم با بابابم تماس بگیرم.بازم مثل همیشه زنگ زدم و گفتم خونه همکارم که نزدیک شرکت هست میمونم.همه لباسام را ازم گرفت حتی شورتم را با خودش برد که نتونم از شرکت بیرون برم.
الان که دارم اینها را تایپ میکنم کتاب علوم مریم دخترش را بهم داده و گفته تا صفحه 100 را تایپ کنم. خودم خوب میدونم فقط این کارها را میکنه که بفهمم حق اعتراض ندارم و به قول خودش باید براش مثل یه سگ باشم و تا هر وقت اون بخواد در خدمتش باشم.
میترسسسم شما جای من بودین چی کار میکردین

نوشته: سارا

سلام من سحرم .21سالمه واین داستان ماله دوساله پیشه ومیخوام داستانمو براتون بنویسم این داستان واقعیه .قدم172 وهیکل خوبی دارم خیلی لاغر نیستم سینه هام هم سایزش70 هست .
یه روز از خواب بیدار شدم دیدم از بیرون سروصدا میاد رفتم بیرون ودیدم پسرخالم بهنام بیرونه وداره با مامانم حرف میزنه.من باهاش خیلی راحتم وباهم خیلی صمیمی هستیم.رفتم پیشش وبعد از کلی حرف زدن گفت
-سحر میای شمال
-شمال؟باکی؟
-آره شما با اکیپ
-اخ جون معلومه که میام
بعد روبه مامانم گفت
-خاله جون دیدی خودشم راضیه می ذارید بیاد
-حالا که خودشم راضیه پس بهتون خوش بگذره

قرار بود جمعه بریم شمال .امروز پنج شنبه بود تصمیم گرفتم برم برای فردا خرید کنم.جلوی یه پاساژ که رسیدم ماشینمو پارک کردمو ورفتم توش اما برخلاف ظاهر پاساژ لباساش اصلا خوب نبود داشتم می رفتم سمت ماشینم که سر راه یه بوتیک شیک رو دیدم و رفتم توش لباسای قشنگی داشت چند دست لباس پرو کردمو برداشتم بوتیکه خیلی شلوغ بود مبایلم زنگ خورد از کیفم درحالی که لباسا دستم بود دراوردم که یهو بایه چیز سفتی برخورد کردمو افتادم سرمو بالا گرفتم یه لحظه توی چشمای آبیه یه پسرغرق شدم سریع گفت
-حالتون خوبه
سرمو تکون دادم.پسره روبه فروشنده های اونجا گفت
-برید برای خانوم یه چیزی بیارید بخوره
از جام پاشدم لباسارو برداشتمو رفتم به سمت صندوق یه خانومه پشتش نشسته بود.بعد از این که پول لباسارو دادم ازش پرسیدم
-ببخشید خانوم این آقا که من باهاشون برخورد کردم کی بودن
-ایشون صاحب اینجاهستن
-ممنون
اومدم برم بیرون که پسره اومد دنبالمو بهم گفت
-ببخشید خانوم...حالتون خوبه
-بله
سرم یهو گیج رفت ومبایلم از دستم افتاد اومدم برش دارم که پسره مبایلمو برداشت ویه شماره زد توشو یه زنگ زد به گوشیش وروبه من گفت
-این شماره منه با اسم شروین ثبتش کردم اگه مشکلی پیش اومد با من تماس بگیرید
-فکر نکنم مشکلی پیش بیاد
واز اونجا رفتم.جمعه فرا رسید ساعت ده صبح بود که زنگ خونه به صدا در اومد رفتم پایین دیدم چهارتا ماشین وایسادن .بهنام از ماشینش پیاده شد وروبه من گفت
-سلام...با آرتین باید بیای(من از آرتین متنفر بودم)
ولی قبول کردم.گفتم
-ماشینش کدومه ؟
-اون پورشه دودر مشکیه
-ممنون چمدونمو تو ماشین اون بزارم
-نمی خواد میزارم تو ماشین خودم
رفتمو دروباز کرد وبدون این که نگاهی بهش بکنم سوار شدم
-سلام
-سلام
احساس کردم داره نگام میکنه نگاهش کردم.خیلی خوشگل شده بود همیشه به چشای عسلیش حسودیم میشد دستی توی موهای روشن خوش فرمش کردو گفت
-چه جیگر شدی
-آرتین خودتی؟
-پ ن پ عموتم.خب خودمم دیگه
-خیلی عوض شدی راستش قبلا شکله عروسک زشتا بودی الان شکل عروسک خوشگلا شدی
-توهم خیلی جیگر شدی.راستش سکسی تر شدی
اخمی بهش کردمو رومو برگردوندم وخوابیدم.باتکون های دسته یکی بیدار شدم داشت میگفت
-رسیدیم بیدارشو
یه هفته گذشت بچه ها قرار بود برن رستوران سرم درد می کرد نرفتم .توی اون یه هفته با شروین دوست شده بودم دوسال ازم بزرگتر بود عاشقش شده بودم باخانواده خوش اخلاق وپولدار ازهمه مهمتر عاشقم هم بود .توی اتاقم بودم که بهنام اومد خدافظی کردورفتن.منم رفتم یه دوش بگیرم وقتی اومدم بیرون یه لباس خواب توری مشکی پوشیدم خواستم بخوابم که آرتین دروباز کردو اومدتو.دستی به سرم کشیدوگفت
-چرا موهات خیسه
-حموم بودم
-صبر می کردی تا منم بیام
بعد یه نگاهی به بدنم انداخت شهوت از سرو روش میبارید یه قدم اومد نزدیک منم یه قدم رفتم عقب انقدر اومدجلو ومن رفتم عقب که آخر به دیوار خردم اومد نزدیکم وچسبید بهم لباشو چسبوند به لبام و وحشیانه میمکیدشون بار اولم بود خوشم اومده بود اما نمی خواستم با اون تجربش کنم.چندشم میشد.بهش گفتم ولم کن وحشی
بغلم کردو انداختم رو تخت دونفره اتاقم وشروع کرد به در اوردن لباساش بعد از یه دقیقه فقط با یه شرت جلوم بود کیرش راست شده بود ترسیدم امشب دیگه زن میشدم اما نمی خواستم.هرگز نمی خواستم تاقبل از ازدواجم همچین بلایی سرم بیاد.اما از بس آرتین برنمیومدم من یه مورچه بودم واون یه غول بود.لباس خوابو از تنم دراوردو تا چشمش به سینه هام افتاد چشماش برق زد گفتم
-آرتین ترو به عیسی مسیح این کارو باهام نکن منو بی عفت نکن
-برو بابا من تورو می خوام...میام خاستگاریت ...میگیرمت
-آرتین تروخدا
-عزیزم چرا می ترسی؟درد نداره که
دیگه فقط گریه میکردم گفت
-یا همکاری می کنی یا مجبورت می کنم
با دستم سوتینمو گرفتم تا نتونه درشون بیاره یه سیلی بهم زد جوری که نصف صورتم سوخت گفتم
-نمی خوام مگه زوره
یه سیلی دیگه زدوگفت
-اره..پس می خوای مجبورت کنم
-نه...آرتین ترو خدا
سوتینمو دراورد وافتاد به جون سینه هام می مکید وگاهی گاز میگرفت راستش تحریک شده بودم اما نمی خواستم با اون این تجربه هارو داشته باشم .بعد از یه ربع پاشد شرتشو دراوردو کیرش رو دیدم حدودا 18 سانت بود فکر کنم البته کلفت بود .اومد وگفت بخور
-آرتین...برم میاد...تروخدا
کیرشو کرد تو دهم مجبور بودم دیگه براش فقط لیس میزدم وباخودم میگفتم این شروینه نه آرتین بالاخره گفت بسه بلندشدمو رو تخت نشستم شرتمو دراورد وخوابوندم رو تخت وافتاد به جون کسم داشتم میمردم راستش دلم می خواست کیرشو بکنه اونتو اما بازم با این فکر که این شروینه نه آرتین .اومد روم خوابید وگفت
-یکم درد داره باید تحمل کنی
لباشو چسبوند به لبام وبا فشار کیرشو کرد تو خواستم جیغ بزنم اما نمیشد دندونامو روی هم فشار دادم.اشک توی چشمام جمع شده بود بعد از ده دقیقه شروع کرد به تلمبه زدن یهو احساس کردم زیرشکمم سوخت گفتم چی کار کردی عوضی گفت آبمو خالی کردم(اون موقع نمی دونستم باعث میشه باردار بشم)بالاخره کیرشو در اورد گفت برگرد گفتم چرا گفت می خوام بکنم تو کونت نه آرتین تروخدا گفت برگرد برگشتم داشتم التماس میکردم که تا اومد کرم افتابمو برداره درباز شد بهنام بود شروع کرد به زدن وفوش دادن آرتین منم فقط زار میزدم.فرداش برگشتیم منو بهنام توی یه ماشین تنهابودیم گفتم
-به کسی چیزی نگو
-باشه
-چجوری فهمیدی ؟
-وقتی گفتن آرتین مونده ومسته جرقه ای به سرم زد وگفتم تنهات نزارم وزود برگشتم اما مثله این که دیر رسیده بودم
من به شروین قضیه رو کامل گفتم اونم اومد خاستگاریمو باهم ازدواج کردیم به پیشنهاد اون بچه ای روکه از آرتین داشتمو نگه داشتم وبه همه گفتیم بچه خودمونه.آرتین هم قبل از من با دختر خاله ام ازدواج کرد والان دوتا بچه دارن .آرتین یه بار دیگه هم به من تجاوز کرد که اگه بخواید براتون مینویسم

نوشته: سحر

همزمانسازی محتوا