تجاوز

سلام
این خاطره تلخ زندگیم رو فقد انجاست که میتونم بازگو کنم برام مهم نیست باور کنید یا نه فقد میخوام اروم شم
من دانشجوی ترم اخر دانشگاه زاهدان بودم خودم بچه تهرانم ادم مذهبی نیستم اما به یه اصولی پایبندم تو 4سال که زاهدان بودم با این که امکانات داشتم خونه تنها داشتم اما هیچ وقت به نامزدم که تهران بود خیانت نکردم چون فکر میکنم اگه ادم تو زندگیش خیانت نکنه شوهرشم بهش خیانت نمیکنه خلاصه میرم سر اصل مطلب
شب اخر که از زاهدان داشتم میرفتم تهران چون گوشیم اعتبار نداشت که زنگ بزنم 133امدم سر خیابون تا تاکسی بگیرم
چون دیرم شوده بود جلوی یه پراید که رانندش پیر مرد بود رو گرفتم تو مسیر نگاه سنگین راننده رو توی اینه به خودم احساس میکردم اما خوب جدی نمیگرفتم تا این که راننده جلوی پای 3 مرد ترمز زد من که ترسیده بودم گفتم اقا من دربست گرفتم چرا مسافر سوار میگنی که دیدم در عقب باز شده از هر دو طرف دوتامرد سوار شدن من تاامدم جیق بزنم تیزی چاقو رو روی شکمم حس کردم یهو انگار دنیا رو سرم خراب شد راننده با سرعت حرکت کرد به سمت کمربندی منم فقد گریه میکردم التماس اما هیچ فایده ای نداشت فقد از حرفاشون فهمیدم در مورد گاو داری صحبت میکنند چون با لحجه حرف میزدند من خیلی متوجه نمی شودم خدایا منی که تا به حال دست نا محرم بهم نخورده بود حالا دستای سنگین یه مرد غریبه رو رو پاهای توپلم حس میکردم
از خدا ارزوی مرگ میکردم امدم جیق بزنم کی با تو گوشی سرنشین جلو تمام بدنم بی حس شد بهم گفت اگه دختر خوبی باشی قول میدم اذیت نشی اما اگر بخوای اذیت کنی جنازتم سالم نمیزارم من از ترس همراه با درد اون تو گوشی تمام بدنم داشت میلرزید که یدفه دیدم نفری که کنارم بود سرم حول داد پاین با پاش نگه داشت بعد از چند دقیقه ماشین وارد یع جاده خاکی شد لز لرزش ماشین میشود فهمید تا این که بعد از حدود 5دقیقه ماشین وایستاد یه در باز شد ماشین رفت داخل سرنشین کنارو که پاش رو سرم بود پاشو برداشت سرم اورد بالا دورو ور همه جا تاریک بود فقد نور لامپ یه اتاق معلوم بود بهم گفت بیا پین دختر خوبی باش تا بهت خوش بگذره من که فقد گریه میکردم امدم پاین پاهام رمق راه رفتن نداشتن تا امدم پاین یکیشون که خیلی هشری بود دست زد به باسنم گفت جان اجب خوش فرمه خودشو از پشت چسبونده بهم سفتی کیرشو
که بهم میخورد حس میکردم از خودم بدم میامد منو بردن تو یه اتاق یه فرش پهن بود با چند تا بالش یه پیکنیک تعدادشون به5 نفر رسیده بود نفر اول امد کنارم دستاشو گذاشت روی سینه هام امدم مقاومت کنم که با لگد زد تو شکمم افتادم روی زمین نفسم بالا نمیامد شرو کردم بلند بلند گریه کردن که یه هو 5نفر ریختن سرم کمتر از 1دقیقه تمام لباسامو در اوردن شرتمو پاره کردن دیگه هیچی نمیفهمیدم فقد با دستو پا زدن تلاش میکردم بهم نزدیک نشن اما هر چی من بیشتر دست و پا میزدم اونا شهوتی تر میشودن تا این که یکیشون نشست روی سینم گلومو گرفت داشتم خفه میشودم دو نفر دیگه پاهامو گرفتن همون بس شرف راننده شلوارشو دراورد وای خدای من فکر میکردی یه چوب دراز که سوختنش سیاه بود بی شرف اورد جلوی دهنم من دهنمو محکو بستم اونم گداشت روی سورتمو روی لبام که یدفه با فشار گلوم دهنم باز شد اون بی شرف تمام کیرشو کرد تو دهنم مزه شوری کیرش تمام وجودمو گرفته بود که یدفه احساس کردم اتیش گرفتم بله یکی از اون بی شرفا بکارتمو زد انقدر درد داشتم که کیر که تو دهنم بود رو گاز گرفتم که ای کاشک این کارو نمیکریم چون بعدش به مدت 5دقیقه فقد لگد و تو گوشی بود کی میامد طرفم هنوز که دارم مینویسم بدنم کبوده دیگه هیچی نفهمیدم وقتی بف خودم امدم فقد صدای پکنیک بودو دود تا تکون خوردم پیر مرده امد سراقم گفت جنده کیره منو گاز مییگیری جرت میدم من که دیگه کاملا تسلسم شده بودم دیگه هیچی نمیگفتم یه تف انداخت رو کیرشو منو به پهلو خوابوند کیرشد فرستاد توی کسو خیلی درد داشتم فقد جیق میزدم اونم با دست میزد روی باسنم تلمبه میزد کم کم دردم کم میشد من بی صدا گریه میکردم تا ساعت 3صبح هر 5 نفر من کردن بعدشم مثلا یه سگ ولم کردن
حالا تحت درمان روان پزشکم عصبی شدم شب از خواب می پرم همش اون صحنه جلود چشمه
حالا به نظر شما چکار کنم نامزدم ولم کرده پدر مادرم بهم شک دارن از زندگیم خستم چکار کنک؟

نوشته: سمیرا

سلام اسم من آرزوست 20سالمه،اين داستان رو اينجا نوشتم چون ميترسيدم به شخص ديگه اي بگم و ازطرفي هم روي دلم سنگيني ميكرد اولين باره مينويسم اگر خراب بود به بزرگواري خودتون ببخشيد.يه پسر خاله دارم به اسم فرهاد 4 سال ازم بزرگتره. خالم چند وقت پيش تصادف كرد مامانمم منو فرستاد خونه خالم تا يه مدت كاراشو انجام بدم. دو سه روز اول زياد كاري بهم نداشت اما كم كم رفتارش عوض شد. يه شب حال خالم بد شد ازطرفي هم بخاطر درد نميتونست بخوابه مجبور شديم ببريمش بيمارستان،براش قرص خواب اور دادن تا كمي بخوابه. اون شب شوهرخالمم شيفت شب بود وقتيكه خالم خوابيد منم رفتم داخل اتاقم تا بخوابم،تازه چشمام داشت سنگين ميشد كه احساس كردم تختم داره تكون ميخوره تاچشمام رو باز كردم فرهاد جلوي دهنمو گرفت كنار گوشم گفت امشب به مامانم بيشتر قرص دادم ازطرفي كسي هم صداتو نميشنوه پس الكي دادنزن كه فقط خودتوخسته ميكني هركارميكردم نميتونستم از دستش فراركنم تاخواست لباسمو دربياره از زير دستش در رفتم اما كثافت در اتاقو قفل كرده بود بهش گفتم تومثل داداشمي اين چه كاريه كه داري انجام ميدي تورو خدا ولم كن امافرهادگفت عزيزم يه امشبو بهم حال بده بعد ميشم داداشت گريم گرفته بود اما اون فقط ميخنديد،امد دستمو گرفت وپرتم كرد روي تخت داد ميزدم اما فايده نداشت چون اتاق من طبقه بالا بود از طرفي هم خالم خواب خواب بود،لباشوگذاشت رولبام لبمو ميمكيد زبونشو ميكرد داخل دهانم زبون منو ميگرفت وميخورد حالم داشت بهم ميخورد دستشو برد طرف پيراهنم اونو به زور در اورد به بدنم يه نگاهي كرد دم گوشم گفت جوون چه بدن سفيدي داري وقتي اونطوري نگام ميكرد حالم از خودم بهم ميخورد سوتينمو دراورد بدنمو ميليسيد وميخورد اما من از اين كارش بدم ميومد به زور شلوارمو دراورد شورتمم با شلوارم درامد لباساي خودشو هم دراورد وقتي شورتشو دراورد خيلي ترسيدم. اون لعنتيشو اورد جلوي دهنم وگفت بخور ولي من قبول نميكردم به زور كرد داخل دهانم وقتي ديد كاري نميكنم با دستاش سرمو گرفتو خودش جلو وعقب ميشد حالم بد شده بود بالاخره دراورد منو دوباره روتخت انداخت سر اون لعنتيشو اورد فقط گريه ميكردم لاي پاهام تاخواست فروكنه دستمو گذاشتم لاي پاهام قسمش ميدادم اون كار رونكنه اما انگار هيچي حاليش نميشد دستمو به زور برداشت وبا دستاش دو دستمو محكم گرفت هنوز خواستم چيزي بگم كه يه درد وحشتناكي زير شكممو كمرم احساس كردم فقط جيغ ميزدم اما اون هيچي حاليش نبود، داشتم از درد ميمردم يه لحظه بيرون اورد وبا لباسم خوني رو كه روش بود رو پاك كرد دوباره كرد داخل، ايندفعه دردش كمتربود اما براي من همونم بدبود كم كم داشت خودشو تكون ميداد اينقدر به كارش ادامه داد كه باالاخره بعد ازچند دقيقه از روم بلندشد اومد كنارمو اون لعنتيشو جلوي صورتم گرفت وهي دست ميكشيد روش يكدفعه يه مايعي ازش بيرون امد همشو ريخت روي صورتم بعدشم بيحال خوابيدكنارم من فقط بي صدا اشك ميريختم كم كم به خودش امد ، اومد منو بغل كرد وگفت من تورو دوست دارم ميخوام زنم بشي پس غصه نخور اما اين حرفا براي من آبروي از دست رفتم نميشد از طرفي برام مهم نبود چون ميدونستم همش دروغه.اگرطولاني بود ببخشيد اما يكم سبك شدم،ممنون كه حرفامو گوش كردين.

نوشته: آرزو

سلام دوستان عزیز خاطره ای روکه میخوام.براتون بگم برمیگرده به پنج.ساله پیش وقتی 15ساله بودم اول دبیرستان.من تنها بودم هیچ دوستی نداشتم چیزی هم ازسکس رابطه با پسرنداشتم یه بارتوراه مدرسه یه تابلو1/5کشیده بودم نقش عصرعاشورا. محرم بود بایدتابلو رو واسه نمایشگاه مدرسه میبردم سرجاده بو م که یه ماشین بوق زد که یه پسرجوان جلو نشسته بود. وقتی سوارشدم فهمیدم دوست هستند راننده وپسره پسره خودشو مسلم معرفی کردخلاصه منه ساده قبول کردم دوستش شم یه مدتی گذشت یه یک هفته ای میومد دنبالم با همون ماشین دوستش یه روزبهم زنگ زدگفت بیا بریم بیرون یه تابی بخوریم توطبیعت من اولش من من کردم ولی. راضی شدم فرداش یک ساعت قبل رفتن به مدرسه اماده شدم به بهونه کلاس فوق الاده ریاضی.رفتم امدن دنبالم رفتی دیدم در یه خونه ایستادن گفتم این جاکجاست چرا وایسادین گفت میریم تودوستم چایی درست کنه میوه ورداره بریم توطبیعت گفتم پس من توماشین منتظرتونم گفت بده همسایه هامیبینن ترسیده بودم اخه اونا دوتا بودن وهیکلی ولای من یه دخترچل کیلویی بودم به زوراسرار رفتم تو گفتم توحیاط میمونم که مسلم دستموگرفت وبه زوربردم توخونه وپرتم کرد. وزمین ناخوداگاه گریم گفت گفتم بامن چه کارداری تروخدا بزار برم ولی گوشش خریدارنبودعین وحشیا حمله کرد بهم لباسامودراوردهرچی قسمش دادم گریه کردم فایده نداشت که دوستشم ازتواتاق امد دیگه زورم نمیرفت دوتاشون افتادن به جون سینه هام منم فقط گریه میکردم که مسلم برگردوندم بهش گفتم من دخترم ولم کنیدگفت به کست کارندارم گفتم پس بزاربرم گفت با کونت حالاحالاها کاردارم دیم گفت چهاردست وپا شوگفتم نه دیدم دوستش کمربندشوباز کردیکی زد تو کمرم اهم رفت توهوا ناچارقبول کردم که مسلم کیرشوثراود یه گفت بخورش حالم بهم میخور ولی مجبوربودم کیرش تودهنم می خورد به دندونام اخه بلدنبودم درش اورد گفت کیرموگازمیزنی الان پارت میکنم یه رفت پشت سرم کیرشو گذاشت دم سوراخ کونم .سوراخش خیلی تنگ بود هر کاری میکرد نمی رفت ولی من داشتم میمردم التماس میکردم اشک میریختم اما اون کارخودشو میکرد. یه هو زور زد کیرشو محکم کردتو کونم داشتم میمردم جیغ کشیدم که دست گذاشت رو دهنم دوستشم شرو کرد باکمربند به کمرم زدن داشتم دق میکردم که غش رفتم وقتی بهوش امدم فهمیدم دو تا شوت از کون کردنم گفتم پردم گفتم زدیمش. مردم. میخواستم خودکشی کنم بردنم لب جاده پیادم کردنمیتونستم راه برم یا بشینم کمرمم کبودبود اگه خونوادم میفهمیدن ابروم میرفت پارسال برای یه مشکل به دکتر زنان رفتم که فهمیدم پردمودارم یکم خوشحال شدم ولی این خاطره هرگز پاک نمیشه شما قضاوت کنین این انصافه؟

نوشته: پریسیما

سلام! نونا هستم!! زير٢٠سال سن دارم!تازه عضو شدم,اين داستان رو واسه جذب مخاطب با جاذبه هاي سکسي و متن قوي نذاشتم! صحنه هاي سکس اصلا شرح داده نشده!پس کسي بخونه که داستان ها رو بخاطر مطالب فوق دنبال نميکنه!!
٨ساله بودم! نسبت به پچه هاي هم سن و سال خودم در مورد بدن زن و مرد خيلي ميدونستم,به لطف فيلم هاي سکسي داداش بزرگم که به خيال اينکه من سر کامپيوترش نميرم توي ۵/۶تا پوشه گذاشته بود!!
تابستون بود,پسر خاله و داييم که هر کدوم 16 سالشون بود از شيراز اومدن خونه ي ما بوشهر! براي تعطيلات!!چون با داداشم هم سن بودن خيلي باهم بيرون ميرفتن و بگو بخند ميکردن منم خيلي احساس تنهايي ميکردم,هيچ دوستي نداشتم! خلاصه دنبال هر بهونه اي بودم که باهاشون برن اينور اونور!!
روز دوم بود که امين بهم گفت بيا با هم بازي کنيم! مامان و بابام و بقيه خواب بودن!! رفتيم توي حياط خلوت! گفت چه بازي دوست داري؟! منم گفتم نميدونم!!
اونم گفت دکتر بازي! ((يادم رفت بگم که نسبت به همسن هام درشت تر و قد بلند تر بودم)) يه حس غريزي ميگفت ميخواد خط قرمز هارو رد کنه! ترسيده بودم! خودم و زدم به اون راه! اما اون گفت که ميخوام يه چيزي نشونت بدم! بعدش کيرش رو در اورد من چشامو بستم! واسه اينکه دست از سرم برداره و زود جيم بزنم يه نگاه زود بهش انداختم و گفتم ديدم و بعد فوري رفتم توي اتاقي که داييم خواب بود!!
شب که شد داييم و داداشم رفتن فوتبال بازي کنن اما امين گفت دوش ميگيرم بعد ميام! مامان بابام رفته بودن خريد!!هر کاري کردم دايي ام اينا منو نبردن,نميشد که لو بدم پسر خالمو!! ميدونستم خيلي بد ميشه! بعدش که تنها شديم اومد پيشم گفت واسم کتاب قصه بخون,منو گذاشت رو پاش من شروع کردم تند تند خوندن,دستش روي سينه هام کار ميکرد ولي فشار نميداد تا دسش رسيد به شورتم گفتم من دستشويي دارم! گفت باشه برو زود بيا! رفتم تو دستشويي نشستم يه گوشه و گريه کردم تا مامانم اينا اومدن!
از اون موقع ديگه باهام قهر کرد با دايي ام اينا همش اينور اونور بودن,تا اينکه يه دو روز بعد بهم گفت اگه باهاش دکتر بازي نکنم ديگه منو باخودشون نميبرن,آخه بيشتر امين ميگفت که اونا راضي شن يه بچه دختر ٨ساله با خودشون ببرن بيرون!!
قبول کردم,تو عالم بچگي پيش خودم واسش نقشه کشيدم که اگه خواست دوباره شروع کنه چطور در برم ولي اون رو دست زد نامرد!! شب که داشتن ميخوابيدن بم گفت بيا پيش ما بخواب,داشتن مارتال کمبت نگاه ميکردن پاي فيلم داييم اينا خواب رفته بودن,بابام شب کار بود! امين دسشو برد توي شرتم! نفسم حبس شد تو سينم!!
سرشو برد لاي پامو شروع کرد ليس زدن چشامو بسته بودم و دنبال بهونه ميگشتم در برم! نميدونم چرا روم نميشد بش بگم ولم کن! شايدم ميترسيدم که تنها شم باز!
کسمو ول کرد اومد از لب گرفت! من تکون نميخوردم!نميدونم چقد گذشت که ولم کرد منم زود رفتم پشت سر داييم خوابيدم!
فردا سر سفره ناهار توي يه برگه نوشتم دايي امين منو اذيت ميکنه,بهش نگو ولي کمک کن به من! و بهش دادم سر سفره! بعد از اون امين سمت من نيومد,نميدونم بين اونا چي گذشت!! فقط ميدونم,داييم از اون دستخط لرزون و در هم چيزي نفهميد!
سالها از اون روز ميگذره,با امين رو در رو ميشم تو فاميل,نگاهم بهش مثل نگاه کردن به يه سگ ميمونه! خودشم اينو ميدونه!
نميبخشمش!!درسته توي بد سني بود!! ولي خيلي کار کثيفي کرد! خيلي!!!

نوشته: نونا

سلام دوستان عزیز من آرام 22ساله هستم از تهران خاطره ای که براتون به تصویر میکشم مربوط به 1سال پیشه یادمه اونشب سرد زمستونی فقط من و مامانم خونه بودیم سر یه چیز بیخود با مامانم بحثم شد و اونم یه سیلی به گوش من نواخت منم دختر بسیار مغروریم اونشبم بخاطر جریحه دار شدن غرورم واسه اولین بار و آخرینبار ساعت 1شب از خونه زدم بیرون تا به خونه ی پدربزرگم برم از خونه ی ما تا خونه ی پدربزرگ پیاده نیم ساعت راهه

انقد عصبی بودم که وقتی به خودم اومدم دیدم کوچه پدربزرگ و رد کردم و دو کوچه اونورترم قصد داشتم تغییر مسیر بدم و برگردم که یهو متوجه یه موتور سوار و یه پژو پرشیا شدم که با دیدنم شروع به پچ پچ کردن منم که متوجه نیت شومشون شده بودم قدمهامو تند تر کردم و تقریبا دویدم اوناهم افتادن دنبالم منم از ترس وارد اولین کوچه شدم و بدون توجه به ساعت زنگ یکی از خونه هارو به صدا دراوردم پژو پرشیا به آرومی از کنارم رد شد و لاک پشت وار به آخر کوچه نزدیک میشد انقد سرعتش پایین بود که راه رفتن آروم من بصورت معمول از ماشینه تندتر بود مطمءن بودم آروم میرن تا مطمءن شن من ساکن اون خونه هستم از یه طرفم صدای یه پسر جوون پشت آیفون که میپرسید کیه کیه من و به شک انداخته بود که ازش کمک بخوام یا اینکه نه میترسیدم اونم یه بلایی سرم بیاره وقتی منو بی پناه تو اون سیاهیه شب ببینه آخه اگه تعریف از خود نباشه من دختر زیبا و خوش استیلیم هستم که خیلی پسرا و مردا با دیدنم تو خیابون رد میشن و کارای زننده ای میکنن و ...تا از اصل ماجرا دور نشدیم بذارید ادامه ی این داستان حقیقی و بگم همونطور که دودل بودم از پسر پشت آیفون کمک بخوام یا نه با نگاهی به ته کوچه و با توجه به فاصله ی ماشین تا من تصمیم گرفتم با سرعت هرچه تمامتر خودمو به کوچه ی بعدی که کوچه ی پدربزرگ بود برسونم قلبم از ترس مثل یه گنجیشک میزد خیلی ترسیده بودم و همش از خدا کمک میخواستم مطمءن بودم اگه گیر پسرای تو ماشین که 5نفر بودن بیفتم فاتحم خوندست و مرگ واسم بهتر از اون ذلت بود تا دیدن از کوچه زدم بیرون فوری دور زدن و با سرعت هرچه تمامتر اومدن دنبالم من و میگی گریم گرفته بود تنها شانسی که اوردم این بود که کوچه پدر بزرگ بن بست بود و این دفعه ترسیدن با ماشین بیان تو کوچه با گریه و ترس شروع کردم محکم در خونه رو کوبیدن هرچی زنگ میزدم نمیشنیدن ظاهرا از بخت برگشته ی من زنگشون خراب بود نفهمید کی اینا اومدن تو کوچه هر 5تا پسر دورمو گرفتن بقدر بهم نزدیک بدن که با کوچکترین تکون با بدنشون در تماس بودم خیلی ناامید شده بودم با نا امیدی جیغ زدم و داییمو صدا زدم یادمه گریه میکردم و میگفتم گم شید اینجا خونه ی پدربزرگمه ولم کنید یکیشون که سمت چپم وایساده بود با خونسردی لبخندی تحویل داد و گفت دروغ نگو خوشگل خانم اون بارم الکی رفتی دم خونه ی مردم با زبون خوش با ما بیا وگرنه...یهو زیباترین صدای زندگیمو شنیدم صدای داییم بود که میپرسید کیه با شنیدن این صدا اونا پا به فرار گذاشتن

تا داییم درو باز کرد اونا کوچه و ترک گفته بودن داییم تا من و اونوقت شب اونم تنها با رنگ پریده و چشمای گریون دید شوکه شد و به داخل دعوتم کرد من همونجا تو حیات رو یه سکو نشستم زبونم بند اومده بوده و نمیتونستم حتی یه لحظه ی دیگه رو پاهام بایستم دایی که کمی از شوک دراومده بود پرسید آرام چت شده چرا رنگت پریده اینوقت شب اونم تنها اینجا چیکار میکنی همینجا بود که صدای گاز ماشینی آشنارو شنیدم که دقیقا دم خونه ی پدر بزرگ چندی توقف کرد وای هنوز نرفته بودن میخواستن مطمءن شن که اینبار مثل دفعه ی قبل برای پیچوندنشون یا در واقع بهتر بگم ترسوندنشون زنگ یه خونه و نزده باشم شنیدم که ماشین دور زدن و با سرعت از کوچه زد بیرون کم کم زبونم باز شدو داستان و واسه دایی تعریف کردم اونم فوری رفت تو کوچه تا اگه هنوزم بودن حسابشونو برسه آخه دایی سالها ورزشکاره خدارو شکر رفته بودن و درگیری پیش نیومد منم تنها راه نجاتمو بخشش و رحمت خدا میدونم چه بسا به قول بی افم بعد از اینکه حسابی ترتیبمو میدادن واسه اینکه شناسایی نشن میکشتنمو و جسدمو یه جا زیر پلی جایی مینداختن و میشدم تیتر حوادث روزنامه هدفم از نوشتن این خاطره این بود که ما جوونا هرچقدر که مغروریم مخصوصا ما دخترا که آسیب پذیر تریم نباید بخاطر یه کشیده یا سرزنش پدر مادرمون خونه و به هر دلیلی ترک کنیم چون مطمئنا اون بیرون پر از گرگاییه که منتظر یه اشتباه از طرف ما هستن تا با دیدن بی پناهینون مخصوصا تو دل سیاهی شب و خلوت بودن خیابونا بهمون حمله کنن و پاکدامنیمونو یا حتی جون و آبرومونو ازمون بگیرن.یا علی.

نوشته:‌ آرام.ر

سلام این خاطره هیچ جنبه سکسی نداره فقط می خوام با تعریف اون بگم تو چه جامعه ای هستیم
پدرم معتاد هست خیلی از این بابت رنج میکشیم مادرم تو 15 سالگیم فوت کرد از بس کار کرد تو یه خونه کوچیک مستاجر بودیم مواد پدرمو براش میاوردنو اون هم مصرف میکرد قبلا یه خونه داشتیم اما پدرم اونو فروخت برای خرج موادش طبقه پایین خونه صاحب خونه بود که هر وقت از مدرسه میومدم با یه لبخند زشت منو تا بالا نگاه میکرد
17 ساله بودم که خسته از مدرسه میومدم خوشحال بودم که دیپلم گرفتمو تا چند روز دیگه پیشم تموم میشه میرم دانشگاه دیدم صاحب خونه تو راه رو وایساده هنوز قیافش یادمه با یه زیر پیراهن ابی موهای سینش و شلوار راحتی که یه چیزی بلند شده بود سرمو انداخت پایین خواستم از کنارش رد بشم که دستمو گرفت داد زدم تخم سگ ولم کن به زور منو برد خونش جیغ زدم بابامو صدا کردم گریه کردم اهمیت نداد با لباس مدرسه منو پرت کرد رو زمین اول مثل سگ بو میکرد تمام بدنمو دیگه صدام در نمیومد فقط دعا می کردم قلبم انقدر تند میزد از گوشم صداشو میشنیدم مانتومو دراورد خیلی مانع شدم بعد شلوارمو رسید سوتینمو زد بالا گریه کردم همش می گفتم الان ول می کنه رسید به شورتم داد زدم شورتم نه شورتم نه زد تو گوشم چشام سیاه شد شورتمو دراورد بعد شلوارشو دراورد تف زد بهم حالم بد بود اروم اشک میریختم اول یکم فشار داد تمام رگ بدن کش میومد بعد محکم کرد تو جیغ زدم با شکمش افتاد روم فقط میفهمیدم بالا پایین دارم میشم بعد خودشو انداخت روم دهنش بو پیاز میداد بعد گفت جم کن برو بالا بابات 5 ماه کرایه خونه نداده تو برای 5 ماه بودی اروم گریه میکردم لباسامو پوشیدم بعد گفت صبر کن چنان سینه هامو فشار داد داد زدم بعد دوباره بو کرد منو گفت برو رفتم بالا دیدم بابام نشه هست واسه همین صدای جیغامو نشنیده رفتم حموم گریه می کردم تا شب شد خوابیدم دیدم یه چیز سنگین روم هست نفسم در نمیومد دید صابخونه هست دامنمو زد بالا شروع کرد باز بالا پایین رفتن گریه کردم دستش رو دهنم بود اگرم داد میزدم بابام انقدر نشعه بود که نمی فهمید کارشو کرد پاشود یه لگد زد بهم رفت پایین تا صبح نخوابیدم همش فکر می کردم صبح حاظر شدم برم مدرسه صدام کرد گفت اگه می خوای خرج عمل باباتو بدمو اینجا نندازمتون بیرون باید مدرسه نری بیای پایین پیش خودم دستش رو سینه هام بودو داشت ور میرفت منم فکر می کردم قبول کردم اخه کجا باید میرفتیم گفتم عقدم کن گفت مگه بیکارم شر بخرم 1 هفته موندم خونش شب میرفتم بالا خیلی وحشی بود گاز میگرفت یه بار یه لوله رو کرد تو کونم داد زدم گفت باید گشاد بشه تا راحت بشه کرد عذاب زیاد کشیدم اخر هم رفتم شهرستان خونه خالم منو عقد پسر معتادش کرد حداقل تجاوز بهم نمیکنه چون نعشه هست همش
حالا تو اینجا راحتم یه دوست دارم به اسم صغری اینترنت داره میایم اینجا می خندیم صغری خواهش کرد بنویسم تا همه بفهمن همه رو بالشت قو نمی خوابن دخترایی هستن که الان زیر دست پیرمرذها یا پسرای سنگ دلن یا به خاطر یه لقمه نون خفت تحمل می کنن اونوقت پسره عکسشو میزاره اینجا همه کلی فحش میدن به دختره کلی حرف زشت میزنن بابا به خدا اونا نمی خوان اینطوری بشه مجبورن پس یکم مراعات حال دیگرانن کنن

نوشته: دلارام

سلام.اتفاقی این سایت و پیدا کردم.من از سکس بیزارم و هیچوقت دنبال سایتای سکسی نمیرم.اما ازداستانای این سایت خوشم اومد وقتی داستان رها رو خودنم (اتفاق بد برای من و مامانم) خواستم تجربه ی تلخ خودمو بنویسم.12سالم بود.اونروز مامانم تلفن کرد به مدرسه و از مدیرمون خواست به من بگه بعد مدرسه برم خونه بابابزرگم چون مامان و بابا قراره فورا برن سفر و نمیتونن منو با خودشون ببرن بعدا فهمیدم که بخاطر فوت پسرعموی بابا مجبور شدن بدون هماهنگی قبلی برن تهران شهر ما تا تهران حدود دو ساعت فاصله داره . بگذریم . خونه بابابزرگم حومه شهر بود خونه باغ بود خونه های اطرافشم همین حالتو داشتن. منم تا یه مسیری رو با دوستام رفتم و بقیه راه رو تنها بودم وقتی رسیدم به خیابون فرعی که تا خونه بابابزرگم یه ربعی فاصله داشت ترس برم داشت نمیدونم چرا ولی خیلی ترسیده بودم تند و باعجله راه میرفتم تا برسم خونه بابابزرگم البته اون وقتا چیزی از سکس حالیم نبود از این میترسیدم که منو بدزدن و بکشن و ... چیزایی که مامانم یادم داده بود همینا بود... یهو دیدم دو تا پسر از پشت سرم اومدن و کنارم راه میرفتن و با من حرف میزدن خیلی ترسیده بودم از ترس گریم گرفت حالم هزار برابر از حال الانم که دارم میلرزم و این خاطره لعنتی رو مینویسم بدتر بود یه کم دویدم آخه اصلا قدرت تصمیم گیری نداشتم نمیدونستم چیکار کنم اینقدر خونه ها بزرگ بودن که صدام به هیچکس نمیرسید تازه ظهرم بود و خلوت.اون دوتا کثافت بغلم کردن و تو یه چشم بهم زدنی بردنم تو یکی ازین خونه هاو... اینقدر گریه کردم به شوک شوک افتاده بودم هم درد داشتم هم نمیدونستم چی شده. قبل اونروز پریود نشده بودم نمیدونستم خونریزی داشتنم بخاطر پرده بکارتمه البته اصلا نمیدونستم چی هست بکارت. تازگیا فهمیدم.با همون حال نزار رفتم خونه بابابزرگم.دوتا خاله مجرد داشتم یکیشون خونه بود تا منو دید پرسید چی شده منم ترسیدم تا براش تعریف کنم گفتم سگ دنبالم کرده بود. اونطرفا سگ زیاد بود همه داشتن تو خونشون. بخاطر این موضوعو بهش نگفتم چون پدربزرگم خیلی آدم آبروداریه تو شهرمون میترسیدم آبروی خانوادمون بره و یا شاید خانوادم منو مقصر بدونن و... هزارجور فکرو خیال کردم و حالمم اصلا خوب نبود خالم که دید لباسام خونیه فکر کرد پریود شدم و لباسای تمیز برام آورد تا عوض کنم بعدم مامان بزرگم شیر گرم آورد و بهم گفت استراحت کنم اما هیچ کس نمیدونست چی شده. حتی خودم!این بگم که بعد اون ماجرا پریود ماهانم شروع شد و منم فکر کردم اون خونریزی هیچ ربطی به اون ماجرا نداره.

روزای سختی رو تو تنهایی خودم گذروندم. از همه مردا بیزار شده بودم. میترسیدم.درسم خوب بود و دستی هم به قلم داشتم و گاهی شعر گاهی داستان مینوشتم. تنهایی هامو با درس خوندن و شعر و ... پر کردم تا 18 سالم شد و رفتم دانشگاه.تو کلاس تنظیم خانواده یه چیزایی درمورد بکارت فهمیدم ولی ذره ای شک نکردم ممکنه خودم نداشته باشم. البته میشد از دوستامم بپرسم ولی خوشم نمیومد ازین سوالها بپرسم. اگر جایی صحبتی میشد گوش میدادم تا ببینم چیزی میفهمم یا نه.تو همون گیر و دار پسر یکی از دوستای خانوادگیمون کهپدرامون خیلی با هم رابطه صمیمی داشتن و دوستای بچگی هم بودن اومدن خواستگاری. مامان بابا که جز من بچه دیگه ای خدا بهشون نداده خیلی حساسن. تا اونروز هر کسی میومد واسه خواستگاری باب میل خودشون که نبود رد میکردن ولی این یکی فرق میکرد پسر خوبی بود و از بچگی هم میشناختنشو هزار تا دلیل واسه دادن جواب مثبت داشتن. من دیوونه هم به جای این که اول موضوعو به مامانم بگم گفتم هرچی شما بگین. تا اونروز چندین بار سعی کردم موضوعو به مامانم بگم ولی نشد.اون پسرای کثافتم همسایه های بابابزرگم بودن میترسیدم اگه چیزی بگم باز یه اتفاقی بیفته.سه سال پیش دست یکیشون تو کارخونه از مچ قطع شد.شاید بخاطر اینهمه گریه های من بوده...از زمان اومدن اونا برای خواستگاری تا جواب دادن ما یه سالی طول کشید.الان شیش ماهه که عقد کردم.تو کلاس مشاوره همه چیو توضیح دادن و من کاملا فهمیدم اونروز چه اتفاقی افتاده. میخواستم برم پیش خانم دکتر زنانی که دوست مامانمه ولی ترسیدم مامانم بفهمه. یه دکتر دیگه پیدا کردم و واسه معاینه رفتم پیشش گفت پردم خراش برداشته ولی خراشش زیاده و اگر برم پزشکی قانونی حتی روز و ساعت رابطمو میتونن تشخیص بدن. از اونروز هر روز آرزوی مرگ میکنم نه میتونم موضوعو به نامزدم بگم نه نمیتونم نگم چون نامردیه که اون فکر کنه باکره بودم ولی من نبودمو از یه طرفم اگه موقع عروسی بفهمه مطمئنم مامان بابام دق میکنن.اینقدر حال و روزم خرابه که نمیدونم چیکار کنم. تو این مدت که عقد کردیم همش از نامزدم فرار میکنم که نکنه ازم چیزی بخواد. دنبال یه بهانه میگردم عقدمو به هم بزنم مامانم یه کمی شک کرده که ما مشکل داریم . بهش گفتم دوسش ندارم. ولی واقعا نمیدونم چیکار کنم هر روز هزار بار آرزو میکنم دیگه فردا زنده نباشم ولی این فقط یه آرزوی محاله... خاطره ی تلخمو اینجا نوشتم تا شاید راهنمایی بگیرم یا همدردی دیگران حداقل آرومم کنه. منو مثل خواهر خودتون بدونین برام دعا کنین بخدا خیلی داغونم.

نوشته: مریم

این خاطره واقعیه .......
دوسال پیش بود اوایل تیرماه89 ..علی (دوست پسرم) بهم زنگ زد که خونه دوستش خالیه وخودش و دوستش هستن گفت : بیا قلیون بکشیم ! منم باکلی اصرار از مامانم اجاره گرفتم که برم خلاصه مامانم راضی شد.منم اماده شدم و خونه ما شهرری هست و خونه دوست علی تهرانپارس بود ...و اینوبگم مامانم میدونست با علی دوستم . من راه افتادم توی راه دلشوره گرفتم و نمیدونستم قراره چه بلایی سرم بیاد........ بعداز نیمساعت رسیدم خونه دوست علی ... میلاد دوستش هم بود! نشستم و علی کنارم نشست و میلاد هم داشت قلیون اماده میکرد ... احساس بدی داشتم و علی دست سردمو گرفت و گفت : حالت خوبه سپیده ؟ من با صدایی اروم : اره خوبم .علی سرشو نزدیک گوشم کرد و اروم گفت : میخواهیم با میلاد مشروب بخوریم توهم باید بخوری .من با دهن باز : علی ؟؟؟من جنبه ندارم نه اصلا نمیخورم علی زل زد تو چشامم : باید بخوری ابرومو جلو دوستم نبر.من اخم کردم و حرفی نزدم ....میلاد امد باقلیون نشستیم قلیون کشیدیم و میلاد مسخره بازی در اورد .... عقربه ساعت 10:30 شب رو نشان میداد ..مامانم زنگ زد : نمیخوای بیای خونه ؟ من : چرا مامان الان راه میوفتم گوشی رو قطع کردم و به علی گفتم : ماشین بگیر برم . علی: وایسا دو پیک مشروب بخور برو . من : باشه .ولی فقط 2پیک چون جنبه ندارم. ( ای کاش پام میشکست نمیرفتم که الان با یه فاحشه فرقی ندارم ) !!!!!!!!! مشروب اوردن . علی رو به روم نشست و میلاد هم شد ساقی .... اولین پیک رو خوردم و میلاد پیک دوم رو ریخت من قبل اینکه بخورم گفتم : این پیک اخریه منه !!! علی با اخم : بخور صدات در نیاد ...من یه چپ چپ بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم.... 3تا پیک خوردم احساس کردم داغ شدم ...5 پیک بود که گیج شدم و با صدایی خفه اعلام کردم : بسه دیگه . میلاد با خنده : این پیک مادره بخور اینو هم .. من از خودم بی خود شدم و گفتم : باشه . اخرین پیک رو که خوردم دیگه مست مست شدم ....

فقط یه لحظه به خودم امدم دیدم من و علی هستیم بهش گفتم : میلاد کو؟ علی : رفته زغال بخره .امد کنارم نشست و یادمه داشت لبامو میخورد و منم چشمامو بستم و هیچی نفهمیدم .....دقیقا به یاد ندارم چی شد ... بعداز چند لحظه دیدم یه چیزه تیزی به داخل بدنم فرو میره اونقدر بی حال شده بودم به زور چشامو بازکردم دیدم لخت لختم و دیدم علی خم شده بین پاهام و دیدم داره انگشتشو به داخل دستگاه تناسلیم فرو میکنه و گفتم : چیکار میکنی ؟ خندید و بلند داد زد : میلاد یه دستمال بده داره خون میاد میلاد از اشپزخانه امد و دستمال اورد و وایساد بالا سرم و علی با دستمال خون هارو پاک کرد و کیرشو تا اخر هل داد امدم جیغ بزنم دهنمو گرفت و درد داشتم با چشامم التماس میکردم اما اون فشارش رو بیشتر کرد و یهو دیدم میلاد لباسشو در اورد و گفت : طاقت ندارم منم میخوام ..... از حال رفتم فقط صدا می شنیدم صدای ناله علی که داشت به حالت ارگاسم میرسید و دیگر هیچی نفهمیدم ............................

پریدم دیدم علی نشسته داره قلیون میکشه و میلاد امد سراغم دوباره خواست کیرشو بکنه تو کوسم منم با لگد زدم تو شکمش خورد به دیوار .یه لحظه دیدم درد عجیبی توی مثانه ام گرفت جیغ بلندی کشیدم . علی به میلاد گفت : دهنشو بگیر.میلاد امد دهنمو با زور گرفت و دیدم لاپایی گذاشت و ارضا شد ......... بلند شدم و علی کمکم کرد لباس پوشیدم ساعت رو دیدم از 1شب گذشته بود یکمی مستی ازسرم پریده بود . علی دستمو گرفت مثل وحشی ها منو از پله ها پایین برد و تاسر کوچه منو برد .دستمو ول کرد و گفت : خودت برو . من خشکم زد و گفتم : با این حالم کجابرم؟یه ماشین بگیر برام . دیدم علی یه نگاهی کرد و بدون هیچ حرفی رفت.من داد زدم : علی ؟؟؟؟علی صبرکن ..کجامیری؟؟؟!!علی؟؟؟...... علی توسیاهی شب ناپدید شد ......من موندم توکوچه و پس کوچه های تهرانپارس یکمی حالت عادیم امده بود سرجاش.گوشیمو از کیفم در اوردم دیدم 56بار مامانم زنگ زده بوده.شماره علی رو گرفتم دیدم اشغال کرد گریه ام گرفت.. اروم اروم به سمت خیابون رفتم دیدم یه مغازه بازه.رفتم دم مغازه. ( اینجارو دقیقا یادم نیست ) فقط به مرده گفتم : اقا توروخدا یه ماشین بگیر واسم .مرده یه نگاهی بهم کرد و دلش به حالم سوخت و گفت : کجامیری دخترم؟ من داشتم ضعف میرفتم گفتم : شهرری - میدان معلم ......... چشمام سیاهی رفت و افتادم............ چشمامو بازکردم دیدم توی پراید نشستم و روی صندلی جلو.سرمو برگردوندم دیدم یه 1 مرده داره باکس نوشابه میذاره تو ماشین .به صندلی عقب نگاه کردم دیدم یه عالمه باکس نوشابه هست و فهمیدم مرده داره بار میزنه و باصدای گوشیم به خودم امدم دیدم مامانمه . جواب دادم . بله مامان ؟ مامانم با عصبانیت : کدوم گوری هستی؟میدونی ساعت چنده ؟ من : مامان (به دروغ گفتم) ماشین گیر نیومد . مامانم : خفه شو بیا خونه فقط. گوشی رو قطع کردم.و به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 2:24دقیقه هست. مرده امد و راه افتاد و نیمساعتی کشید تارسیدیم شهرری و جلو در خونه بودم و به مرده گفتم : اقا چقدر میشه ؟ مرده : 7تومان .من دستمو کردم تو کیف پولم و در اوج ناباوری دیدم 11 تومان پولم نیست !! دیدم حتی کارت 2تا کارت عابرمم نیست!! گریه ام گرفت و به مرده گفتم : اقا پولام نیست.فردا بیا همینجا کرایه ات رو بدم. مرده یه ذره نگام کرد . گفت : برو. نمیخواد.من تشکرکردم و درو بستم و امدم سمت پارکینگ خونمون و مستی ازسرم پریده بود دیگه و شالمو رو سرم درست کردم و اروم به سمت پله های خونه رفتم .....در زدم مامانم درو وا کرد سلام کردم مامانم جواب سلامم رو نداد.امدم داخل و نشستم رو مبل یهو دیدم مامانم امد و 2تا کشیده زد تو صورتم ............. 2سال ازاین ماجرا میگذره ...هنوز خانواده ام نمیدونن که سپیده شان دخترنیست!!یادم رفت بگم من پدر ندارم ............ علی رو هم تا زمانی که نفس میکشم نفرین میکنم...................... (فقط ای کاش نمیرفتم )!!!!!!!!!!

نوشته: Sep!deh AroSak Morde

من تا اين چند وقت پيش مفعولي ميكردم و از اينكار هم خوشم مي آمد اما اخير با يك تصميمي جدي كنار گذاشتم البته مثل ترك سيگار يا اعتياد ديگه برام مشكله اما بايد ميگذاشتم كنار حالا خلاصه اي از روند مفعول شدنم را براي عبرت جوانان براتون مي نويسم
من و برادرم مثل خيلي هاي ديگه باهم تو يه اطاق ميخوابيديم او از من 10 سال بزرگتر بود من كلاس دوم دبستان بودماو داشت پيش دانشگاهيشو ميگرفت او شبها تو مغازه بابام واي مي ايستاد و تقريبا دير مي اومد خونه و تا او بياد من ميخوابيدم
يه شب تو خواب احساس كردم يه چيزي ليز لاي پاهام حركت ميكنه جدا چيزي به ذهنم نميرسيد با كمي تامل متوجه شدم او از عقب منو بغل كرده و داره آلتش را در لاي قاچ اونجاي من حركت ميده من هل شده بودم و چيزي نميتونستم بگم خودمو زدم به خواب عميق و او بعد از مدتي خودش را خالي كرد و شلوارمو كشيد بالا و رفت خوابيد البته من هم بعد از نيم ساعت پاشدم رفتم توالت خودمو تميز كردم اين كار او تا سه چهار ماه ادامه داشت و من نميتونستم به روي خودم بيارم كه يه شب دلش خواست التش را وارد مقعدم كند كمي با انگشتش داخل مقعدم وارد كرد و راستشو اگه بگم من هم بعد از اين مدت يه جورائي از اينكار او بدم نمي اومد
آنگاه سرالتش را گذاشت دم سوراخم و به ارامي فشار ميداد اولش خوشايند بود و نوك التش برام جزخوشي چيزي نداشت اما وقتي كلاهك التش وارد شد درد گرفت و من خودمو كشيدم جلو و دستمو بردم شلوارم بكشم بالا كه مانع شد و چون ديد فهميده ام ضمن عذر خواهي يه چيزائي بافت و برام گفت و آخر سر منو مجبور كرد تن به اينكار بدم كه من گفتم بشرطي كه داخل نكني كه دردم مياد قبول كرد و گفت تا اونجاش كه دردت نياد وارد ميكنم و مدتي هم اينكار را ميكرد و تا كلاهكش وارد ميكرد اما اينكار او موجب بوجود آمدن لذت براي من شد و بعد ها بيشتر از كلاهك وارد ميكرد البته چون مواظب بود دردم نياد و اصلا درد نكشيدم يعني هر دفعه يه مقدار بيشتر وارد ميكرد و مقعد من هم بيشتر از دفعه قبل آمادگي پيدا ميكرد تا اينكه بعد از دوسال كار بجائي رسيد كه من خودم منتظرش ميشدم و معمولا هفته اي دوبار اينكار انجام مشد و من براش قمبل ميكردم از جلو وارد لاي پاهام ميشد و از اين چيزا
چهار سالي هم كه او در دانشگاه بود و يكسال كه پشت كنكور ماند من مثل يك زن براش مفعولي ميكردم و انصافا خودم هم لذت ميبردم و يادم نمياد كه من فكر فاعل بودن هم كرده باشم بعد از 5 سال كه او در اصفهان قبول شد و رفت بعدش هم اونجا ماندگار شد من احساس ميكردم كه به يك فاعل نيازمندم در نتيجه با پسر عموم - نوه عمم – پسر همسايه مون – پسر برادر شوهر خوهرم – و يكي از بچه هاي هم محلمون هم بستر شدم يعني هركدوم از اونها در برهه اي فاعل من شدند
الان كه در دانشگاه قبول شده ام تصميم گرفتم به هر قيمتي هست كنارش بزارم البته دارم درد ميكشم
خواستم بنويسم كه جوانها بدانند برادر هم ميتواند به انسان تجاوز كند

نوشته: خير اله

سلام من اولین باره که میخوام خاطرمو برای شما بگم نمیدونم از کجاشروع کنم یه روز داشتم میرفتم فرهنگسرا که یکی از بچه های محلو دیدم نمیخوستم منو ببینه چون یک سال بیشم درحد تلفن باش بودم چون خوشم ازش نمیومد بیچوندمش بهش زنگ نمیزدم تاکه همون روز دیدمش سرمو پایین انداختم که نشناسه متاسفانه دیدم منو وافتاد دنبالم گفت شمارمو بگیر تو رو خدا کارت دارم منم چون نمیخواستم بیوفته دونبالم تومحل زشت بود ازش گرفتم گفت زنگ بزن شمارت بیوفته رو گوشیم مجبورشودم بزنم تا بره

شبش بهم زنگ زدصحبت کردیم سرتونوبه دردنیارم خلاصه بعد از چند روز گفت بیا ببینمت گفتم نمیتونم اجازه ندارم بیام خلاصه رو مخم رفت گفتم باشه کجا گفت چون وقت زیاد نداری بریم خونه خواهرم گفتم نه اصلا قسم امام حسین قران جون مادرش خلاصه قسم فک و فامیلشو خورد گفتم خونش کجاست گفت تو محل ادرس اپارتمانی را داد که خونه دوست صمیمی من تو همون ساختمون بود زنگ زدم به دوستم گفتم دارم میام تو ساختمونتون حواست باشه اتفاقی افتاد زود بیای. قبول کرد زنگ زدم به بسره که اسمش همت بود وقتی نزدیک خونه شدم گفت برو تو پارگینگ تا بیام رفتم وقتی امد گفتم چرا اینجا گفت صبرکن چو دامادمون امده تو خونست تا بره. بعد از چند دقیقه دیدیم نرفت به دوستش زنگ زد گفت هستی بیام بارفیقم گفتم من جای دیگه نمیرم گفت بابا انجاست روبرو ساختمون گفت بهم اعتمادکن اتفاقی نمیوفته من هستم منم چون داشت دیر میشد قبول کردم

رفتیم یه کارگاه بودکه یه اتاق بالای کارکاه بود خیلی هم کثیف نشستیم یه کی از دوستاش امدبالا چون من یه ادم خیلی شوخی هستم باشوخی گفتم به دوستش وقت کردید اینجا رویه دست بکشید. گفت میدم تو جارو کنی گفتم عمرا.گفت روحرفه من حرف میزنی حالا ببین . به خودم گفتم وا جنبه شوخی نداره .بعدرفت پایین تا قلیون حاضرکنه همتم صدازد. نمیدونم اون پایین چی شدکه دلم به لرزه افتاد. امد بالا قلیون اورد. همت بعد از چند دقیقه کشیدن قلیون همت کم کم داشت بهم نزدیک تر میشد خواست ازم بوس بگیره که نذاشتم ولی اون دست برنداشت و شروع کرد به لب کرفتن همین طورکه لب میکرفت حشرش زدبالا میخاست لباسامو در بیاره که نذاشتم گفت باشه فقط شلوارتو در بیار تا از پشت کارمو بکنم من که دیدم خیلی حالش بده چیزی نگفتم و کشیدم تانصفه بایین گفت روبه دیوار باش و کمرتو خم کن

داشت لب میگرفت که یه دفه کرد تو گفتم اروم بابا دردم گرفت خلاصه بعد اینکه ارضا شد گفت بشین برم پایین ذغال بیارم خاموش شده. وقتی رفت دست وباهام داشت میلرزیدچرا دیر کرد. یه چاقو میوه خوری بغلم افتاده بود کرفتم دستم تا اتفاقی نیوفته در محکم باز شد دیدم دوستش همت که اسمش حیدر بود امد تو گفت منو مسخره میکنی تا دیدمش فهمیدم کارم ساختس گفتم شوخی کردم بابا داشت به سمتم میومدچاقو گرفتم سمتش گفتم جلو نیا. گفت منو میترسونی بدن خودم براز چاقو تو از چاقو منو میترسونی؟ چاقو رو از دستم کرفت ولامپ خاموش کردگفت دخترا بیشتر تو تاریکی دوست دارن حال کنن زبونم بند افتاده بود اول روسریمو دراورد گفتم چیکار میکنی گفت حرف نباشه در بیار اشک دورچشام جمع شدگفتم توروخدا تورو 12 امام قسم تو رو جون مادرت نکن این کارو هرچی قسم بود بهش دادم گفت من به هیچ چیز اعتقاد ندارم

به زور مانتووشلوارمودراورددیگه واقعا داشتم گریه میکردم اصلاباورم نمیشودهرچی ازش خواهش میکردم گوشش به کارنبودمنم که واقعادیرم شوده بود گفتم فقط زودکارتوبکن دیرم شوده گفت من زودارضانمیشم تاخوب حال نکنم فقط خداخدامیکردم تموم شه تااینکه تموم شودداشتم باگریه لباسامو می پوشیدم که دیدم داره ازم میگیره گفت نمیزارم بپوشی تازه یکی دیگه از همکاراش سفارش کرده بیاد منو میگی داشتم مثل بچه ها گریه میکردم داشتم. به باش میوفتادم ازش خیلی خواهش کردم تا لباسامو بده وقتی پوشیدم اون طوری که من گریه میکردم یه ذره دلش به رحم امدو زنگ زدبه همکارش پایین گفت اجازه نمیده گفت یه کاری بکن دیگه بهم گفت شریکمه نمیتونم بپیچونمش میخواستم به سمت در بدوم که جلومو گرفت گفتم بخدامن جنده نیستم فکرکن من خواهرتم نزار بیادگوشیم ازدستم کرفت و شمارمو واردگوشیش کرد دیدم دوستش که سنش زیاد بود امد داخل تا دیدمش گریم چند برابر شد گفت ول کن بیخیال شو دوستش گفت نه گفت بس لباساشو در نیار بعد اون رفت پایین دوستش موند من که داشتم یه سره گریه میکردم ازش خواستم تابیخیال شه کیر حرومزادشو از شلوارش بیرو اورد گفت بخور منم که چاری نداشتم خیلی خیلی دیرم شده بودشروع به ساک زدن کردم درحال ساک زدن بودم که داشتم به دوستم اس میدادم که من روبروی خونتونم اخه دوستم یه سره داشت زنگ میزدمنم از ترس اینکه گوشیمو نکیرن جواب ندادم

بعد5 دقیقه دیدم ارضاشد سری امدم پایین حیدرمنو دید گفت صبر کن ماشینو بیارم بیرون تایه جای مسیرو ببرمت گفتم نمخوام گفت وایسا.وقتی سواره ماشین شدم گفت سعی کن به هرکس اعتمادنکنی گفتم همت کجارفت گفت همت بهانه زغال خریدن رفت بیرون گفت برید بالا حال کنید

وقتی از ماشینش امدم بایین دیدم همت زنک زد منم با گریه هرچی از دهنم درامدبهش گفتم امدم خونه فکراین بودم که خودموخلاص کنم فکرمیکردم یه جندم بعد از اون ماجرا حیدر یه سره بهم زنگ میزد گفت منو حلال کن ازاون روز هم من وهم دوستم عذاب وجدان کرفتیم.

نوشته: شراره

روزنامه همشهری مورخه 15/11/1381
آگهی استخدام
به يک خانم ترجيحا مجرد , آشنا به تايپ و کامپيوتر جهت امور منشی گری نيازمنديم .
تلفن : ....
***
طبقه سوم ساختمان ايکس
واحد ششم
ساعت پنج بعد از ظهر مورخه 16/11/1381
دوازده نفر روی مبل های راحتی منتظر نشسته اند .
در اتاق رئيس شرکت باز می شود و دختر جوان با گونه های سرخ و لبخندی معنی دار از اتاق بيرون می آيد .
- چی شد ؟
- گفت باهم تماس می گيره .
نفر بعدی داخل اتاق می شود .
دختری بيست و يک ساله با چشمان خاکستری روشن و ابروان کشيده قهوه ای .
اين اولين تجربه جستجوی کاری اوست .
مردی پشت يک ميز بزرگ نشسته است و پيپ دود می کند .
مرد چهل و يک سال دارد .
با صورت کاملا تراشيده و چشمانقهوه ای مات .
مرد لبخند می زند و دختر را به نشستن دعوت می کند .
فاصله مبلی که دختر روی آن می نشيند تا ميز حدود نيم متر است .
- خيلی خوش اومديد.... خانم ( مرد فرم پرسشنامه دختر را مرور می کند ) خانم صديق ...
مريم صديق .
- بله .
- خب ... ( مرد در حالیکه با ولع پيپ را می مکد اندام دختر را با نگاهی چسبنده و خريدارانه مرور می کند ) ببين عزيزم ... شرايط کار اينجا خيلی ساده است ... همه چی به خودت خلاصه می شه ... من خيلی رک بهت بگم من از دخترای خشک خوشم نمياد ... دوس دارم کسی که منشی من ميشه اهلحال باشه ... منظورم از اهل حال بودن شوخ طبعی و شيطون بودنشه ... من دوس دارم از محيط کارم لذت ببرم .. و اين لذت رو تمام اجزای محيط کارم بايد برام به وجود بيارن .... معنی حرفمو میفهمی ؟
- دقيقا نه .. منظورتون ...
مرد از روی مبل بلند می شود و چند قدم حرکت می کند .
- ببين ... منظور من روابط اجتماعيه.. من عادت دارم با منشی خودم خيلی ريلکس برخورد کنم .. خيلیاوپن .... مثه يه دوست ... در مقابل حقوق خوبی هم می دم ... حقوق خيلی خوب علاوه بر مزايا و پاداشفوق العاده ... تو .... تو می تونیانتظارات منو برآورده کنی ؟
دختر به فکر فرو می رود .
نياز شديد مالی راهی به جز پاسخمثبت برايش نمی گذارد .
- خب .. پس من با تو تماس می گيرم ... ظرف امروز يا فردا .
مرد دستش را جلو می آورد و دختر پس از يک مکث کوتاه دست ظريفش را به دستان پهن مرد میسپارد .
مرد لبخند می زند و دست دختر را اندکی می فشارد .
دختر سرخ می شود و دستش را از دست مرد بيرون می کشد .
***
يکهفته بعد .
دختر اولين روزکاری خود را در شرکتی که فقط سه نفر کارمندو يک رئيس دارد شروع می کند .
دختر تمام روز فقط به تلفن جواب می دهد .
چهار روز به همين منوال می گذردو هيچ اتفاق خاصی نمی افتد .
روز چهارم مرد ( رئيس ) از دختر می خواهد که بعد از ظهر هم بهمحل کار برود .
دختر قبول می کند .
ساعت پنج بعد از ظهر دختر به شرکت بر می گردد .
رئيس تنها در شرکت منتظر اوست .
مرد چند برگ تايپی را به دختر می دهد و از او می خواهد آنها را تايپ کند .
دختر مطيعانه مشغول می شود .
مرد در دوربين فيلم برداری مدار بسته را به کار می اندازد و از پشت به دختر نزديک می شود
دختر متوجه سنگينی دستان مرد بر روی شانه های خود می شود .
- ببخشيد ...
مرد با چشمان مات خود حريصانه صورت دختر را نگاه می کند .
- مشغول کارت باش ....
- ولی ... امکان داره دستتونو از رویشونه من برداريد .
مرد با يک حرکت سريع روسریدختر را از سرش بر میدارد .
- من اينطوری بيشتر دوس دارم .
دختر جيغ کوتاهی می زند و از رویصندلی بلند شده و به عقب می رود .
مرد لبخند می زند .
- نترس عزيزم .. اين همون شوخيه معمولی منه ... بشين کارتو بکن
- ميشه روسری منو بدين .. من بايد برم .
لبخند مرد محو می شود و به سمت جلو گام بر می دارد .
- چی گفتی ؟ بايد بری؟
مرد مچ دست دختر را می گيرد و به سمت خود می کشد .
دختر بهت زده و ترسيده سعی می کند دستش را بيرون بکشد .
نگاه مرد بر روی صورت رنگ پريده دختر می لغزد و بر روی لبان عنابی رنگ دختر ثابت می ماند .
مرد وحشيانه لبان خود را به لب دختر می چسباند و سعی می کند دهان دختر را باز کند .
دختر سرش را تکان می دهد و و دهانش را به هم فشار می دهد .
مرد با دست ديگرش پشت گردن دختر را می گيرد و لبان دختر را گاز می گيرد .
دختر به روی زمين می افتد و مرد اندام سنگين خود را روی او می اندازد .
مرد از امتناع دختر حشری تر می شود و لباس دختر را می دراند .
دختر سعی می کند جيغ بزند ولیدستان پهن مرد دهانش را می پوشاند .
مرد کمر بند خود را باز می کندو همزمان دکمه های شلوار جين دختر را می گشايد .
دختر با تمام توان تقلا می کند و سعی می کند دستان مرد را گاز بگيرد .
مرد روسری دختر را دور گردنش می پيچد و فشار می دهد .
- ... جيکت در بياد خفت می کنم..
فشار روسری صورت دختر را سياه می کند و او از ترس جان ساکتمی شود .
مرد با يک تکه طناب دستان دختر را از پشت می بندد و لباسهای او را می دراند .
دختر آرام گريه می کند .
مرد با اندام دختر را لمس می کندو سينه او را می بوسد .
- قرار بود دختر خوبی باشی ... قرار نبود اذيتم کنی پدر سگ .
مرد روی سينه دختر می خوابد و باچشمان وحشی خود به صورت اونگاه می کند .
کمر مرد اندکی بالا می رود و دختر درد شديدی را ميان پايش احساس می کند .
مرد هميشه از هم خوابگی با دختران باکره بی تابانه لذت می برد .
صورت مرد از شدت لذت عميق ساديسمی اش سياه می شود .
مرد به شدت خود را تکان می دهد و دختر نيمه جان نفس نفس می زند .
نگاه بيروح دختر به روی صفحه مانيتور و کاغذ های تايپ نشده ثابت می ماند و مرد نفس های عميق می کشد .
مرد به اوج لذت جنسی خود می رسد و تمام فشار اندام تنومندش را روی تن دختر می کشاند .
دختر احساس می کند مرده است .
مرد بلند می شود و شلوارش را بالا می کشد .
- بد نبود ولی خيلی شيطونی کردی ... پاشو لباستو مرتب کن.. ديدی چيزی نبود .
مرد لبخند می زند و موهايش را مرتب می کند .
دختر سعی می کند بلند شود اما تمام بدنش درد می کند .
صدای مرد از اتاقش به گوش می رسد .
- راستی .. اين جريان کوچولو بين خودمون باشه ...

نوشته: مریم

سلام من رها هستم و این یک واقعیت تلخلی هست که هیچ وقت فراموش نمی کنم وبرای این تعریف می کنم که مردا یک کم به خودشون بیان و زندگی رو برای دیگران تلخ نکنن و ازتون می خوام تا هیچ وقت تجاوز تو زندگی تون نکنید.
من تو یک شهر کوچیکی زندگی می کنم که خبر ها زود پخش می شه این رو کسایی که تو شهر کوچیک هستن می فهمن سال 86 بابام فوت کرد و من و مادرم تنها شدیم من تنها دختر خونوادم بودم خیلی دردناک بود چون عزیر دردونه بابا بودم موقع مرگ بابام من 18 سال داشتم و مامانم 45 سال و این برای هر دومون سخت بود تمام اقوام پدرم یک شهر دیگه بودن به دلیل اینکه موقع خدمت سربازی بابام و مامانم با هم اشنا شده بودن و اقوام مامانم دو تا خاله بودن که اونم یکی شون تو شهر دیگه بود خونه ما تقریبا گوشه شهر و دور از مرکز شهر هست ولی بزرگ و ویلایی هست اینجور خونه ها خیلی تو شهر های کوچیک زیاده بعد از 40 بابا تقریبا همه اقوام به شهرای خودشون رفتن و ما موندیم تنها شهر ما تقریبا امنیت خوبی داره ولی هیچ وقت فکر نمی کردیم قراره حادثه بسیار بدی برا مون بیوفته و این باعث بش ه دیگه نتونم به زندگی عادی برگردم.
ساعت 2 شب بود که با مامان کنار هم خوابیده بودیم که صدایی شنیدم ولی فکر کردم خیال می کنم و دارم خواب می بینم بعد صدای پا می امد بلند شدم تو رختخواب نشستم که چند تا سایه دیدم داشت قلبم می استاد مامانم رو صدا کردم تا اومدیم چراغ رو روشن کنیم دیدیم در اتاق باز شد زبون دوتایی مون بند اومده بود نفس نمی تونستیم بکشیم مامانم شروع به جیغ کشیدن کرد یکی از اون مردا چراغ حال رو روشن کردن و 2 تا مرد دیگه پریدن دهنمون رو گرفتن و تهدید کردن که مامانم ساکت بشه یکشون چاقو رو گذاشت زیر گردن من تا مامانم ساکت شد حدود یک دقیقه سکوت بود اونا چهره هاشون رو پوشونده بودن مامانم شروع به التماس کرد و گفت هر چی می خوای ن بردارین تمام طلاهام ولی اوها کلافه بودن یهو دیدیم 2 تاشون لخت شدن
من و مامان فقط اروم گریه می کردیم واقعا ترسیده بودیم نمی تونم اون حالت رو براتون توصیف کنم تازه فهمیدیم برای دزدی نیومدناومد بالای سر مامان و سینه هاشو می مالوند و یکی دیگشون هم سینه های منو یکی دیگشون هم رفت نگهبانی بده مامانم می گفت با دخترم کاری نداشته باشید هر کاری بخواید با من بکنید مرده گفت اگه خوب حال دادی باهاش کاری نداریم اون یکی مرده می خواست منو ببره تو اتاق دیگه که مامانم نذاشت و دباره جیغ کشید که می بریدش کجا و اونم پشیمون شد گفت می خوای جلو دخترت بکنیمت خجالت رو می تونستم تو چشمای گریون مامانم ببینم با سر گفت اره
مامانم رو لخت کردن و به من هم گفتن لخت شو مامان گفت چرا دخترم گفتند کاری با جلوش نداریم تو چشم به هم زدن لخت بودیم فقط اروم گریه می کردیم.
مرده کیرش رو روی صورت مامانم می مالید و یکی ددیگشون به من گفت ساک بزنم کلی خجالت جلو مامانم می کشیدم
اونها خیلی دست پاچه بودن به مامانم گفت دمر بخواب و یک بالش گذاشت جلوش و التش رو کرد....
مری که با من بازی می کرد گفت منم دمر بخوابم که مامانم گفت با دخترم کاری نداشته باشید مرده گفت کاریش نداریم
و مرده گذاشت رو باسنم و بالا و پایین می کرد که دیدم اونی که با مامانم بود ارضا شد بعد با مبایلش به دوستش زنگ زد
و دوستش اومد و لخت شد و التش رو کرد ..... مامانم
اون مردی هم که روی من بود ارضا شد و ابش رو روی کمرم خالی کرد
بعد فوری از خونه ما فرار کردند اون شب بدترین اتفاق زندگی من بود که هنوز نمی تونم فراموش کنم تا چند ماه خجالت می کشیدیم تو چشم هم نکاه کنیم و خیلی زود رفتیم پیش اقوام پدرم.
خدا هیچ خونه ای رو بی صاحب نکنه

نوشته: رها

دختر بچه نگاهش رو به زمین دوخته بود و حرف نمی زد
اگه نگی کی باهات این کار رو کرده نمی تونم کمکت کنم
دخترک ساکت بود
فکر می کنی خودت به تنهایی می تونی از پس این مشکل بر بیایی؟
باز هم حرفی نزد
من فقط می خوام کمکت کنم به هیچکس هم هیچی نمی گم ولی باید بهم اعتماد
کنی، می فهمی؟
دخترک سرش رو بلند کرد، و با چشمهایی که مثل دو تیله براق بودن به شهرزاد زل زد.
یکبار بهش اعتماد کرده بود و انگار می خواست مطمئن بشه که می شه بازم به
این آدم اعتماد کرد.

وقتی مطمئن شد گفت:
محسن...برادرم محسن...
رنگش پرید. توی اون یکی دو سالی که مشاور مدارس پایین شهر تهران بود به
دختر بچه هایی کمک کرده بود که انواع و اقسام مشکلات روحی و روانی رو
داشتن. ولی این یکی با همه فرق می کرد. توی اون دل کوچیکش یه راز بزرگ
داشت. رازی که دیگه بیشتر از اون نمی تونست پنهونش کنه.
رازی که داشت شکل می گرفت و دست و پا در می آورد.

دخترک بیچاره، یکی دو ماهی بود که سکوت کرده بود و با هیچ کس حرف نمی زد.
نه درس جواب می داد و نه با همکلاسی هاش بازی می کرد. معلمهای دیگه، از
شیوه های رایج، جواب نگرفته بودن و فقط شهرزاد بود که موفق شد از زیر
زبون دخترک بکشه که دردش چیه. دخترک از برادرش حامله شده بود
نترس عزیزم من کمکت می کنم، بهت قول می دم...

فردای اون روز شهرزاد رفت خونه دخترک که با مادرش صحبت کنه.یک جایی دور و
بر میدون ......به اسم انبار گندم.

آدرس رو به سختی پیدا کرد. در زد ومنتظر شد تا یکی باز کنه... توی دلش
خدا خدا می کرد که برادره در رو باز نکنه... که نکرد... چون خونه نبود...
زنی که در رو باز کرد در یک کلمه-هر چند که یک کلمه کمه- خسته بود. خسته
از همه چیز حتی خسته از بازکردن در...

سلام من شهرزادم معلم دخترتون...
سلام
باید باهاتون صحبت کنم...
چی شده با بچه ها دعوا کرده می خوایین بیرونش کنین...
نه...نه...قضیه خیلی جدیه، جلوی درنمی شه گفت. اجازه هست که بیام داخل؟

زن با بی میلی راه رو باز کرد و شهرزاد از مقابلش گذشت و داخل شد.داخل
جایی که داخل و بیرون نداشت.یه اطاق کوچیک فرش شده بود با دو تا پشتی یک
طرف و چند تا تشک و پتوی روی هم چیده شده، کنج دیوار. یکاجاق گاز و یکی
دو قابلمه وچند بشقاب هم همون کنار زن خسته حوصله تعارف نداشت، نه چای نه
میوه و شیرینی، تا در روبست، گفت: چی کار کرده؟
شهرزاد نگاهش رو از در و دیوار اون اطاق کوچیک برداشت و به چهره پژمرده
زن خیره شد. معلوم بود که سن چندانی نداره ولی تکیده و رنگ و رو رفته
بود. چشمهاش با دخترش مو نمی زد، فقط مال این برعکس دخترش، دیگه مثل تیله
برق نداشت.

شما چند تا بچه دارین خانم؟
به جز دخترم یه پسر هجده ساله هم دارم
اسمش محسنه نه؟
آره ...محسن ولی الان خونه نیست سر کاره
چی کار می کنه؟
نمی دونم صبح می ره شب می آد
درس نمی خونه؟
نه...چند ساله که مدرسه نمی ره دیگه
چی کار می کنه روزها؟

مگه تو معلم دخترم نیستی چرا سراغ پسرم رو می گیری
شهرزاد به چهره شکاک و در هم زن نگاه کرد و گفت
دخترتون حامله اس، از برادرش
زن حرفی نزد
می دونم سخته که باور کنین ولی بچه مال پسرتونه
زن کماکان ساکت موند
سکوت زن خسته، به نظر شهرزادطبیعی بود. به همین دلیل نفس حبس شده اش رو
با صدا بیرون داد و به اطراف نگاه کرد،
تا بهش وقت داده باشه که از اون شوک بزرگ بیرون بیاد...

دیوارهای ترک خورده و زرد شده از زردآب بارونی که احتمالا از سقف به
پایین نشت می کرد... پارچه بلندی که از درگاهی توالت به جای در آویزون
بود...
کمد چوبی قدیمی درهمون باریکه راه ورودی... خبری از آشپزخونه و حمام نبود
و به نظر نمی رسید که اون خانه کوچیک اتاق دیگه ایی داشته باشه
شما با پسر و دخترتون همه توی همین اتاق می خوابین

زن به حرف اومد و گفت: آره همینجا می خوابیم باباشون هم هست...
یعنی چهار تایی کنار هم می خوابین
جا که نداریم مجبوریم
بر خلاف تصور شهرزاد اثری از شوک در چهره و گفتار زن دیده نمی شد و ظاهرا
نفهمیده بود که چه اتفاقی افتاده.به همین خاطر شهرزاد دوباره رفت سر اصل
مطلب و با تاکید بیشتری گفت:
دخترتون حامله شده، می دونم که باور نمی کنین کار پسرتون باشه ولی من
تقریبا مطمئن هستم و واقعیت اینه که...
زن حرف شهرزاد رو قطع کرد و گفت : خودم به پسرم گفتم که باهاش بخوابه!
باباش هم باهاش می خوابه! اینجا توی این محل خیلی ها ایدز دارن نمی خوام
شوهر و پسرم آلوده بشن. این دختر هم که هست. مال خودمونم هست، می دونیم
که پاکه، چرا نکنن که بعدش برن با ناشناس ها بخوابن، مریض بشن
شهرزاد خیلی خودش رو کنترول کرد که بالا نیاره و غش نکنه. اون خونه واقعا
جای غش کردن نبود.

دیگه با زن خسته حرف نزد و از اون خانه محقر خارج شد چند روزی حالش خوب
نبود و با کسی حرف نمی زد ولی بعد گشت و یکی رو پیدا کرد که سقط می کرد.
دخترک رو برد پیشش و به خرج خودش بچه رو ازشر اون رازی که دیگه چندان هم
رازنبود خلاص کرد.

دست آخر هم نشست و فکر کرد که واقعا چه کمکی می تونه به اون بچه بکنه و
چون به هیچ نتیجه درستی نرسید وقتی که برای آخرین بار رفت بهش سر بزنه-
به اتفاق یکی از دوستان پسرش، (به جز بار اول هیچوقت جرات نکرد تنها بره
توی اون خانه) دو تا بسته هدیه با خودش برد. توی اولی یک عروسک زیبا
گذاشت و توی دومی دویست تا کاندوم. عروسک رو داد به دخترک که حالش بهتر
شده بود و لبخند به لب داشت و کاندوم ها رو داد به مادره.
لااقل مراقبت کنین که بچه بیچاره دوباره به این روز نیفته...

اون شب پدر خونواده- تکیده و چرک و چروک- کنار دیوار همون خانه محقر به
پشتی ها تکیه داده بود و سعی می کرد، نگاهش با نگاه شهرزاد تلاقی نکنه،
ولی از محسن خبری نبود

این روایت بانهايت تاسف واقعي است
وتمامي نامها مستعار است

نوشته: کمانگیر

سلام اين ي داستان نيست واقعيتي که هيچ وقت ازذهنم پاک نميشه من ادم ساده اخمو و افسرده اي بودم در عين حال از نظر ظاهري خيلي متفاوت و جذاب متولد روز عاشق ها (ولنتاين) که به تعداد روز های زندگیم بهم پیشنهاد سکس از طرف همجنس (پسر)داده شده و اما ی بار هم پیشنهاد از جنس مخالف ام (دختر) نداشتم خونوادم تو بعضي مسائل به شدت افراطي تو زندگيم نه دوست دختر داشتم نه دوست پسر

26 سالم بود ي شب زمستوني 28 دي ماه ساعت 7-8 بد ترين روز زندگيم بود تنهاي تو ي پارک داشتم قدم ميزدم که چند نفر ريختن سرم کشون کشون بردن طرف دستشويي گفتن يا مثل بچه ادم با ما راه مياي يا کاري ميکنم که هيچ وقت هوس نکني بيرون بياي من بهشون گفتم من ا هل اين کار هانيستم بزاررين برم چند بار کوبيدنم ديوار گفتن فکر نکن از دست ما ميتوني فرار کني بدنسازي کار کرديم لهت مي کنيم گفتم هر کاري دوست داري بکن بکشی هم قبول نمي کنم خنديد گفت مرده تو به چه درد ما ميخوره ما با زنده تو کار داريم يک شون سعي داشت با ي لنگ دست پاهام ببنده نميزاشتم تا اينکه اون يکي ي مشت خابود شروع کردن به زدن من گريم گرفته بود يقم گرفتن بلندم کردن گفت هر چقدر جيغ داد کني اينجا کسي صدات نميشنوه همينطور داشتم گريه ميکردم ميگفتم بخدا من اينکار نيستم تا حالا سکس نداشتم ميترسم من کشوندن پشت دشتشوي ي جاي خيلي باريک تنگ بود گفت به هر حال ما اين کار مي کنيم چاقو رو از جيب اش در اورد گذاشت رو صورتم گفت اگه تقلا کني با اين چاقو صورت قشنگ ات رو خراب ميکنم شلوارم در اوردن کيرشون بزرگ بود نميشد اون دو نفر ديگه محکم من گرفتن جوري بهم تجاورز کردن که شلوارم خوني کثيف شده بود بعد نوبتي بهم تجاوز کردن ميگفتن چه تيکي تو من هم ديگه تو خودم نبودم تو سرما پاهام ميلرزيد گفت حالا نوبت تو ميخواهم من بکني گفتم ديگه باهام کاري نداشته باشيد گفتن نميشه بايد از اينجا بري اين شماره موبايل اش هم داد داشتم ميرفتم که چند تا سگ از روبرو اومدن من اونقدر ناراحت بودم که برام مهم نوبو.د ميدونستم بخاطر بوي خون شايد بهم حمله کنن اما اونها بهم خير شدن گذاشتن رفتن خيلي بغض عجيبي گرفته بود خودم تر تميز کردم وقتي رسيدم خونه يواشکي رفتم اتاقم لباس هام عوض کردم از مقعدم زخم شد بود خون ميومد از ترس مريضي حسابي زد عفوني کردم فرداش ي راس رفتم مشاوره روانپزشک اون هم بهم گفت فايده نداره شکايت کني و اينکه ابروي تو ميره بايد فراموش اش کني و چون قيافت شبيه دختر هاست توجه بقيه بهت جلب ميشه همراه ات ي چاقو بردار اشکل نداره داشته باشي باش تهديد شون کني موهات رو کوتا کن تا توجه بقيه بهت جلب نشه
اما من قبول نکردم موهام کوتاه کنم تا اينکه ي روز تصميم گرفته بودم ي ماشين برا خودم بگيرم يکي از دوستام ي کسي رو معرفي کرد اون شخص هم من برد دفترشرکت اش گفت ي چند ديقه اينجا بشين الان ميام بعد حرفهاي زياد شروع کرد گفت خسته شدي ي موزيک گذاشت شيريني چاي گفتم من نميخورم با اجازه من برم گفت نميشه بري در ها رو بستم کاري باهات ندارم فقط يکم ميخواهم خوش بگذرونيم من شروع کردم به تهديد کردن اش اون شروع کرد به رقصيدن گفت بي باهم برقصم گفتم نه رفتم طرف در ديدم در آهني رو قفل کرده گفتم چاقو دارم نزديکم بياي ميزنم ات بزار برم گفت باشه اين ها کيليد باز مي کنم من با تو کاري نداشتم شروع کرد به آرم کردنم گفت فقط ي لب مهمونم کن که ي دفع بغلم کرد گفت دوست دارم فقط يکمي بزار بغلت کنم من هم هي ميگفتم تموم اش کن گفت الان الان بهم لب نميدي گفتم نه اصلا باشه واسه کس ديگه نيگه اش داشتي گردنم بوس کرد کم کم ي حس بهم دست ميداد اما خودم کنترل کردم گفتم بس ديگه بزار برم گفت تو رو خدا من که بهت صدمه نزدم ي چند دقيقه بشين تو اين کانا په من زنم ميارم جورش کني اگه پسر خوبي باشي من بهت تجاوز نمي کنم فقط بگذار بدن ات ببينم گفتم دروغ ميگي همينطوري هي حرف زد اروم ارم لباسام در مياورد گفت شرط ات زو بهم يادگاري بده گفتم محاله هي من ور انداز کرد دست ميزد انگار گنج پيدا کرده بعد آب کيرش ريخت روي شورتم من هم داد هوار اما انگار نه انگار گفت الان تميز ميکنم بعد گذاشت برم
ي چند بار هم تو سواري شخصي مشکل پيدا کردم تا جايي که گير ي آقا زاده نوه ي نماينده ----- چون دست اش بيسم بود داشت مامور بود نتونستم خالفت کنم سوار ماشين ام کردن تو راه قضيه برعکس شد (چون خسته شدم خلاصه ميکنم ) خود موني شد خاست با هم رابطه داشته باشم قبول نکردم من برد نا کجا اباد گفت پياده شو گفتم نميشم مگه به زور آخرش ديد زوراش نميرسه دير اش هم شده من برد ي جاي نزديک خونه پيادم کرد گفت ديگه آفتابي نشو جلوي من
گذاشت رفت بعد اين مسايل وقتي ي نفر بهم زياد گرم ميگيره يا جدي ميفته دنبالم واقعا ميترسم دلم ميخواهد يهمرام ي اسپر فلفل يا شوک الکتريکي باشه چون از چاقو نميتونم استفاده کنم با اين حال دست از مدل موهام و کوتاه کردنش هم بر نميدارم چون تو دوران تحصيلات همش موهام کوتا بود درسته سنم زياده اما مردم و دوستام بهم ميگم چيني کره اي پسر خاله جمونگ شيطان پرست دو جنسه سه چهار جنسه مهتابي قورت داده از اين حرف ها با اين احوال من زياد دوست دارم به خودم برسم چون تو دوران تحصيل به غير از من همه هم کلاس هام تا حدي هم جنسبازي داشتن الا من که باعث شد بهترين دوستام از دست بدم چون سر اغفال کردن من شرط بسته بودن اما موفق نشدن اين باعث شد من هميشه تنها باشم خونوادم هم اجازه استفاده از تلفن و چت بهم نميدادن من از اون موقع قسم خوردم ديگه دست به تلفن خونه و ايميل نداشته باشم اين ايميل هم دوستام با اصرار براي بازي آنلاين برام درست کردن من از اين همه ضديت متنفرم کردن اونقدر افسرده تنها شدم که ماهي ي بار بيرون از خونه ميرم شايد فکر کنيد که اين نميتونه نوشته هاي ي ادم 26 ساله باشه اما هست و همه نسبت به سن من اشتباه مي کنن فکر مي کنن 18 -20 سال بيشتر ندارم من هم دوست دارم همه اينطوري من بشناسن چون زندگيم تباه کردن به هيچ جايي نرسيدم

نوشته: ساسکه کون

سلام بکس شهوانی.من حمیدم میخوام ماجرایی که درباره دوست دختر یا بهتر بگم زن آیندم اتفاق افتاده بگم.چند وقت پیش 2تا از بچه های محل اومدن پیشم یکیشون با خنده گفت حمید نبودی کیوان.الهه رو بزور کرد((خبر نداشت قصده ازدواج داریم))گفتم کی؟؟گفت 3روز پیش تو خونشون تعجب کردم گفتم رضا جدی میگی گفت منو احسان باهم دیدیم.دنیا رو سرم خراب شد خیلی بده قبل از خودت زنتو کرده باشن آآروم آروم رفتم سمت خونه اومدم تو سایت شهوانی چندتا از داستانارو خوندم کیرم سیخ کرده بود.واسم خیلی عجیب بود منی که قبلش حس انتقام داشتم حالا داشتم سکس اونارو تجسم میکردم.گفتم زنگ بزنم الهه از اون بشنوم بعد از سلام و احوال پرسی گفتم الهه چرا صدات گرفته گفت هیچی گفتم ساک زدن بلد نبودی؟؟گفت چی؟؟گفتم فیلمتو با کیوان دیدم اشکال نداره من که میدونم بی تقصیریو کس و شعر....گفتم کامل بگو قضیه رو شروع کرد:صبح خواب بودم در زدن بلند شدم گفتم شاید مامانمه رفته خریدو برگشته داشتم با تاپو شلوارک کوتاه میرفتم درو باز کنم باز کردم درو دیدم کیوانه که اومده بره پیش احسان ولی اشتباهی در مارو زده.(کیوان یکی از لاشخورای محله و احسان یکی از دوستام که تو ساختمون الی ایناس)چند لحظه نگام کرد که متوجه وضعم شدم سریع اومدم تو و درو بستم.یادم اومد که مامان سره کاره.یربع بعد دوباره درو زدن دزو که باز کردم کیوان مثله برق اومد تو و دهنمو گرفتو درو بست.برد تو اتاق و شروع به مالیدنم کرد بدم میومد که بهم دست بزنه(الی بزور میذاشت خود من بهش دست بزنم سکسم نداشتیم)ولی جاره ای نبود.تاپمو در اوردو سوتینمو پاره کرد(الهه لاغره پستوناش سایز 60ولی کونش تپلتره یه مقدار)خلاصه پستونامو خوردو کیرشو در اورد کیرش زیاد بزرگ نبود ولی کوچیکم نبود.کیرشو مالید به سینه هامو گفت بخور گفت نخوری آبمو بزور میریزم تو دهنت ترسیدم یه ذره خوردم بدم اود اوغ زدم گفت شورتتو بکش پایین گفتم من دخترم گفت نترس پردت واسه بکنات.کشیدم پایین کلشو گذاششت لای پام کسمو خورد منم کم کم داشتم حشر میشدم ولی بروی خودم نمیووردم که پررو نشه کیرشو مالید به کسم از ته دل آرزو داشتم این حرکتو تند تند انجام بده چون خیلی حال میداد کیوان دقیقه شادم کمتر مالیدو شروع کرد لبامو خوردن کارش عالی بود منم یذره کم بهش حال دادم.پستونامم داشت میمالید(پستوناش با کوچیک بودنش یدونس)بعد منو خوابوندو کیرشو تف زد کون منم باز کردو گفت همینطوری نگه دار منم گوش کردم که یهو کیر داغشو تو کونم حس کردم خیلی درد داشت کیوانم دره گوشم میگفت کونت خیلی تنگه و جنده ی منی.چندتا تلمبه زد گفت کسی که نمیاد خونه منم چون دوست داشتم ادام بده گفتم نه 2باره اومد رو کسم و داشت میخوردش خیلی حشر بودم کسمو خوردو کیرشو گزاش لای سینه هامو بزور سینه هامو بهم رسوند و شروع کرد به تلمبه زدن منم حال میکردم ولی ساکتو بی حرف فقط آه آه میکردم بعدش 2باره اومد رو کونم با خودم گفتم آلان 2بار کونمو پاره میکنه ولی دیدم کلشو گزاشت لای کونمو لیسید دیوونم کرده بود ؟آب از کسم راه افتاده بود.یزره لیسیدو 2باره کرد تو کونمو تلمببه زدو آّشو ریخت رو کمرم بعدش پاشد و گوشیشو در اوردو یه عکس ازم گرفت ولی قیافم معلوم نبود چون دستم روس بود.بعدشم گفت بازم مزاحم این کون تنگت میشمو گشادت میکنمو رفت......دوستان امیدوارم خوشتون اومده باشه اینم بگم الی میدونست که واسه شهوانی و بچه های خوبش این ماجرارو پرسیدم.

نوشته: حمید

سلام من هادی هستم و میخواهم داستان سکس سارا رو براتون بنویسم.
سارا هستم بابای من افغانی و مادرم ایرانی هستند. سالها پیش وقتی بابام اومده بود ایران برای کار کردن، با مامانم آشنا شده بود و بعدا با هم عروسی کردند و من تولد شدم، بعد از چند سال بابام به جرم قتل (سوءتفاهم شده بود چون بابام کسی رو نکشته بود) به مدت پانزده سال زندانی شد. بعد ازینکه بابام آزاد شد رفت سراغ آدمای خلافکاری که بابام رو انداخته بودن زندان. اما اونا بابام رو کشتند و میخاستن وارد خانه ما شوند و چون من و مامانم تنها بودیم میخواستند روی ما تجاوز کنن. روزها و شبها همش بیدار بودیم و زندگی ما از یک طرف با گرسنگی و از طرف دیگه با ترس میگذشت. تا اینکه من و مامانم تصمیم گرفتیم بریم افغانستان و از فامیل بابام کمک بخاییم. با هزار مشکلات یک قاچاقبر رو پیدا کردیم که مارو به افغانستان برسونه و راضیش کردیم که وقتی اونجا رسیدیم پولشو میدیم.
خلاصه به افغانستان رسیدیم و روز اول یکی دو آدرس رفتیم و از فامیل و آشناهای بابام کمک خاستیم اما ما رو قبول نکردن و به ما کمک ندادن. نزدیکای غروب بود و مجبور شدیم دوباره به جایی بریم که قاچاقبر زندگی میکرد، تا افغانستان که اومده بودیم قاچاقبر فکر میکرد ما اینجا آشنا و فامیل داریم و به ما کاری نداشت و مزاحمت نمیکرد. اما اون شب وقتی از همه جا نا امید شدیم و رفتیم خانه قاچاقبر اونوقت فهمید و شاید از همون شب برای سکس با من و مامانم نقشه کشیده بود. خب هرطور بود شب خابم نبرد جون میترسیدم اما مامانم از بس خسته بود خابش برد. فردا صبح دوباره همه جا رو گشتیم اما کسی کمک نمیکرد وقتی تو خیابونا میگشتیم دوباره با قاچاقبر روبرو شدیم، میدونستم چه نقشه ای داره شاید تمام مدت دنبال ما بوده و تعقیب میکرده، از ما دعوت کرد که امشب هم بریم با اونا باشیم. تازه وقتی میرفتیم بطرف خانه، خودش رو معرفی کرد و بهم گفت اسمم حامد است و دیگه بهم نگو (قاچاقبر)، چون هیکل خیلی گنده ی داشت ازش میترسیدم و با صدای لرزان گفتم چشم آقا حامد.
شب وقتی شام خوردیم به مامانم گفت همین الآن ازتون پول میخام، من و مامانم بطرف همدیگه دیدیم و مامانم بهش گفت: آقا حامد خودتون از حال و روز ما خبر دارین چند روزه دنبال پول شما میگردیم اما خودتون شاهدین که نتونستیم پول جور کنیم، یکم دیگه هم فرصت بدین خدابزرگه واستون میارم.
من سرمو انداخته بودم پایین و به پاهام که از راه رفتن و زخم هایی که داشت بدجور میسوخت،میدیدم که ناگهان حامد به من حمله کرد و از پشت محکم بهم چسپید. میتونستم به خوبی کیرشو حس کنم خیلی ترسیده بودم. حامد به مامانم گفت فرصت تموم شد یا الآن پول بیار و یاهم تورو و هم دخترتو تا صبح میکنم.
مامانم رنگش پریده بود و داشت گریه میکرد، من از ترس زیاد اشکام خشک شده بودن و حتی یک کلمه هم نگفتم، مامانم گفت حامد جان لطفا تو جای پسر منی لطفا این کارو نکن از خدا بترس. حامد سیلی محکمی زد زیر گوش مامانم و گفت به من نگو از کی بترسم و از کی نترسم. مامانم افتاد روی زمین و با دیدن این حالت شروع کردم به چیغ زدن و گریه کردن. داد میزدم کمک،،،،،،،،،،کمک،،،،،،،که حامد اومد و دهنمو گرفت و گفت کسی صداتو نمیشنوه اینجا ایران نیست!!! افغانستانه...... هیچ کس نمیاد کمکت... فامیل بابات هم شمارو جواب دادن.......... فقط من میتونم کمکت کنم و امشب تا صبح کمکت میکنم........!
مامانم روی زمین بیهوش افتاده بود و من تو چنگ اون وحشی بودم از ناچاری خودمو میزدم به در و دیوار و میخاستم فرار کنم اما همه راه های خروج بسته بود.
حامد اومد طرفم و منو پرت کرد روی رخت خابش و خودش اومد پهلویم خابید..............زیاد کوشش میکردم خودمو از دستش نجات بدم و بلند بشم اما فایده ای نداشت چون من با این اندام دخترانه نمیتونستم حریف یک مرد چاق و قوی بشم،،،،،،،،،بهم گفت از سکس حوشت میاد.... من جون تا هنوز نه سکس داشته بودم و نه هم به سکس فکر کرده بودم هیچ حرفی نزدم و همش چیغ میزدم تا یکی کمکم کنه.
حامدبا یه دستش محکم منو گرفت و با دست دیگرش شلوارمو از پام در آورد فقط شورت پام بود و مثل گرگ وحشی داشت به شورتم نگاه میکرد. شورتمو کشید پایین و کسم رو داشت با دست کلفتش لمس میکرد....... من که نا امید شده بودم و فهمیده بودم کسی نیست کمکم کنه دیگه چیغ نمیزدم فقط کوشش میکردم از دست این وحشی خودمو آزاد کنم و با چاقویی که سر سفره که تا هنوز پهن بود یا خودمو بکشم و یا هم این وحشی رو.
کسمو یه لیس زد و گفت تو خیلی با ارزشی چرا مامانت بجای پول یه شب تورو بهم نمیده خیلیم خوب میشه......منم میتونم حساب این کس خوشکلو برسم و شما هم میتونین از دادن پول آزاد بشین.
داشت با ولع و حرس کسمو میخورد اما حالا کمی ترس از بین رفته بود و کم کم داشتم لذت میبردم. اما جالب بود برام که چرا فقط داره لیس میزنه.............نمیدونستم چیکار کنم. که یهو دیدم شورت و شلوارمو داد و گفت هله زود بپوش ببینم.زودباش
من خیلی خوشحال شده بودم فکر میکردم دلش به حال ما سوخته و میخاد هم از پول و هم از ما بگذره. داشتم شلوارمو میپوشیدم که چاقو رو گرفت و بطرف مامانم رفت.......................ناگهان چیغ زدم و گفتم تورو خدا به مامانم کاری نداشته باش........................ تورو خودا بزار ما بریم قول میدم به کسی چیزی نگیم و هرطور شده پولتو جور کنیم فقط فردا رو فرصت بده. برگشت و گفت دیگه نمیخاد پول بدین............ اون پول رو فراموش کنین.................... خیلی خوشحال شدم از شنیدنش و باور کردم..........راست میگی!!!!؟؟؟؟؟ یعنی ما آزادیم؟؟؟؟؟؟؟ نه دختر غلط فکر کردی، شما دیگه برای من کار میکنین.......چه کاری؟؟؟؟ اونشو به زودی میفهمی.
با چاقو بطرفم اشاره کرد که ساکت بشینم و دوباره بطرف مامانم رفت و......
ادامه دارد...

نوشته: سارا

سلام دوستان شهواني
من عضو سايت نيستم ولي هميشه به شهواني ميام
اسمم مژگان و 22 سنم هستش داستان من به حدود 6 سال پيش بر ميگرده زماني که 16 سالم بود و زياد از اين مسائل حاليم نبود از طرف مدرسه به اردو رفتيم به يکي از سرابهاي غرب کشور تقريبا نزديکاي ظهر بود که من فضوليم گل کرد و از جمع بچه ها جدا شدم رفتم تو درختا همون موقع احساس کردم شاشم مياد بخاطر همين سعي کردم دور بشم و يه جاي کاملا خلوت پيدا کنم و راحت ادرار کنم يه 5دقيقه رفتم ديگه هر چي دور وبرم و نگاه کردم کسي نبود با نگراني مانتومو زدم بالا و شلوارمو کشيدم پايين داشتم ميشاشيدم که يه صداي پا شنيدم بر گشتم ديدم يه پسرس سريع شلوارمو کشيدم بالا امدم فرار کنم که يکي ديگه جلوم سبز شد و منو بغل کرد يه جيغ زدم اما سريع دهنمو گرفتن هي دست و پا ميزدم گريه ميکردم اما فايده اي نداشت اونا پسر بودن و قوي منم لاغرو استخوني يکيشون سنش بيشتر بود هموني که دهنمو گرفته بود دستشو کرد تو روسريم و موهامو کشيد گفت دستم بر ميدارم صدات درد بياد ميزنمت خيلي ترسيده بودم آروم دستشو برداشت افتادم به التماس اما فايده اي نداشت پسر کو چکتره شلوآر شرتمو بارهم کشيد پايين اونم که موهامو بادستش گرفته بود با يدست کمربندشو باز کرد کيرشو در آورد منم گريم ديگه تبديل به حق حق شده نفسم بالا نمي امد نامرد کيرش سياه بود کلفت پر مو بازور کردش تو دهنم دهنم داشت جر ميخورد اون يکيم از پشت داشت سوراخ کونمو خيس ميکرد يدفعه يه چيز داغو رو سوراخم حس کردم فشارداد اما من جم شدم که بهم گفت دختر ميخوام کونت بذار اگه اذيت کني ميکنمش تو کوست ترسيدم اون يکي هم کيرشو در مياورد دو باره ميکرد تو دهنم که احساس کردم يه سيخ داغ کردن تو کونم داشتم پاره ميشدم کم دردش کمتر شد اما من حسي جز بدبختي نداشتم که کونم سوخت پسره آبشو ريخت تو کونم کيرشو در آورد آومد موهامو گرفت اون يکي هم اومد کيرش راحت رفت تو دو سه بار عقب جلو کردو ريختش تو کونم ولم کردن از تو کونم آب سرازير بود ولم کردن و رفتن شلوارمو با بدختي کشيدم بالا روسريمو درست کرد کونم هم درد ميکرد هم خيس بود باهر سختي بود خودمو رسوندم اين اولين آخرين سکس مجرديم بود.

نوشته: مژگان

سلام من ستاره 17ساله ام و اهل شمالم ماه قبل اتفاقي برام افتاد كه اميدوارم براي هيچ دختري نيفته .ماه قبل قرار بود براي تفريح بريم بيرون اما از شانس گند من معلم فيزيك مي خواست ازمون امتحان بگيره خلاصه من با كلي ناراحتي موندم خونه تا درس بخونم عمم اينا يه خيابون اونور تر از ما ميشينن مادرمم كه ديد من تنها ام بهشون گفت كه حواسشون به من باشه خلاصه دو سه روزي گذشت و من امتحانمم خوب داده بودم و خوشحال داشتم تلوزيون نگاه ميكردم كه يه هو صداي زنگ اومد آيفونو برداشتم پسر عمم جواب داد منم برات غذا ْوردم منم بي خبر درو باز كردم و رفتم تو اتاقم روي تخت دراز گشيدم و مشغول تلوزيون نگاه كردن شدم صداي بسته شدن در كه اومد داد زدم بزارش تو آشپز خونه ميام ميخورم فكر كردم پسر خالم رفته چون دوباره صداي در اومد بي خيال نشسته بودم كه يه دفعه در اوتاقم باز شد پسر عمم بود برگشتم گفتم مگه تو نرفتي گفت نه هنوز يه كار مونده كه بايد بكنم درو بستو قفل كرد يه دفعه شلوارشو در آورد به كل ماجراپي بردم رفتم پشت تخت و گفتم به خدا اگه بياي جلو ...بهم امان نداد اومد جلو پستونمو گرفتو تا ميتونست فشار داد گفت خفه شو انقدر درد داشت كه دوست داشتم فرياد بزنم به حالت التماس گفتم نكن ديگه باشه به خدا درد داره گفت مگه نگفتم خفه شو بعد دستشو انداخت دور كمرم بلندم كردو خوابوندم رو ي تخت بهش ميگفتم تورو خدا نكن جون هركيو دوست داريولم كن همين طور داشتم التماس ميكردم كه دستشو برد رو شلوارم و خواست بكشتش پايين اما من نميزاشتم عصباني شد بلند شد كابل هاي كامژيوترم باز كردو اول دوستا منو زد و بعد هم با اونا دستو پامو بست ديگه كاري جز التماسو گريه از دستم بر نميومد
اومد جلو و دونه دونه لباسامو در آورد ديگه لخت لخت بودم بعد شروع كرد به لخت كردن خودش كيرشو كه ديدم درد احساس مي كردم من بر گردوند سوراخ كونم باز كرد يه توف حسابي انداخت توش تا حال كسي به سوراخم دست نزده بو د ديگه داشتم زجه ميزدم و التماس ميكردم ام انگار اين كار فقط شهوتشو زياد ميكرد
بعد يه توف هم كرد رو كيرشو و اونو گذاشت دم سوراخم داد زدم گفتم نه نكن جون مادرت اما انگار نه انگاربا يه فشار كيرشو تا ته كرد تو كونم يه جور جيغ كشيدم كه وحيد داد زد خفه شو كوني
كوشم رفت بعد شروع كرد تلمبه زدن با هر تلمبه جونم ميرفتو ميومد يه وايساد كيرشو در آورد خوشحال شدم پاهامو بازكرد گفتم ديگه تموم شده كه يه دفعه برم گردوند پاهامو داد بالا و باز كرد
دستشو گذاشت رو كسم اونو باز كرد به كيرش تف زد و گذاشت لب كسم با التماس گفتم وحيد جون بكن تو همون كونم من تحمل ميكنم تو رو خدا پردمو نزن منو بد بخت نكن گفت نه نميشه من از كس خوشم مياد كيرشوكمي فشار داد تو هنوز به پرده نرسيده بود
من داشتم ازترس ميمردم كه يه دفعه كيرشو كرد تو بد جوري در داشت از كسم خون ميومد منم درد ميكشيدمو گريه مي كردم ديگه كار از التماس گذشته بود و من مجبور بودم تحمل كنم
چندتا تلمبه زد و بعد كيرشو در آورد گذاشت رو صورتم بهم گفت دهنتو باز كن اما من باز نكردم گفت اگه باز نكني ازت فيلم ميگيرم و پخش مي كنم منم از ترس باز كردم كيرشو گذاشت تو دهنم چند بار بالا پايين كرد يه دفعه صداي آهش درومد و آبشم اومد همه ي آبشو ريخت تو دهنم خيلي گرم بودو خيليم شور و بد مزه
كيرشو در آورد خواستم تف كنم بيرون كه نزاشت و مجبو رم كرد كه
آبشو بخورم منم از ترس فيلم خوردم واي كه چه بد مزه بود بهتون توسيه ميكنم اولا خونه تنها نمونيين يا اگرم مونديدن هيچ پسري رو راندين راستي من الان پردمو دوختم.

نوشته: ستاره

سلام به همه ی دوستان خوبم اسم من مهسا هستش و الان 17 سالمه این خاطره رو میخوام واستون تعریف کنم تا بدونید بعضیا می تونند تا چه حد کثیف باشند
چند ماه پیش بود که بابام یه اپارتمان شیک خرید با تمامی امکانات که به نظز جای خوب و ارومی برای زندگی می اومد اپارتمان 10 طبقه بود و توی هر طبقه دو واحدصدوده متری ماهم طبقه ی هشتم بودیم توی این اپارتمان به جز من دو تا دختر بودن که بعد از مدتی با هم دوست شدیم اما قسمت بدش این جا بودکه هفت تا پسر هم توی این اپارتمان زندگی میکردند من گاهی اوقات میدیدم که سحر وملیکا یعنی دو تا دختر دیگه ی اپارتمان به پسرا نخ میدادن منم به روشون نمی اوردم و یه جورایی خودم رو از قضیه پرت میکردم تا این که یه روز صبح مثل همیشه که میخواستم برم مدرسه از توی پارکینگ یه صدایی شنیدم کنجکاو شدم ببینم چیه وقتی سرک کشیدم دیدم که اقا پدرام پسر همسایه طبقه سوم داره از سحر لب میگیره و محکم سینه هاشو با دست فشار میده اول پیش خودم گفتم وایسم ببینم چی کار میکنن ولی بعد یه غلطی کردم که کاش نمی کردم یهو رفتم جلو گفتم اهای دارین چه غلطی میکنین سحر که ترسیده بود گفت هیچی منم برای اینکه بترسونمشون و بهشون بفهمونم که کارشون اشتباهه حد اقل تو پارکینگ گفتم سحر الان به بابات میگم و رفتم اونم هول کردو با کلی خواهش منو که واقعا همچین تصمیمی نداشتم راضی کرد که به کسی چیزی نگم
چند روزی از این قضیه گذشت یه روز که به دستور مامانم رفتم از توی انبار چند تا قابلمه بیارم دیدم در انباری پشت سرم سته شد رومو که برگردوندم دیدم پدرامه ترسیده بودم گفتم چیه این جا چی میخوای اومد جلومو گردنمو محکم گرفتو گفت خانومی یه حالی به ما میدی منم گفتم برو گمشو خواستم از انباری بیرون بیام که دیدم منو محکم از پشت گرفت بایه دستش یکی از سینه هامو گرفته بود و با دست دیگش داشت کسم رو میمالید منم که کاری ازم برنمی اومد و از طرفی داد هم نمیتونستم بزنم چون ممکن بود کسی بفهمه و ابروم بره داشتم الکی زور میزدم که شاید ولم کنه و التماسش میکردم که بذاره من برم ولی اون گوشش بده کار نبود شروالم رو پایین کشید پیش خودم گفتم من که کاری از دستم بر نمیاد فوقش اینه که از کون منو بکنه بعدا حالیش میکنم ولی دیدم بی وجدان منو کوبید زمینو یه بالش گذاشت زیر کمرم و میخواست بکنه توی کسم داشتم التماسش میکردم که نکنه توی کسم گفتم من دخترم باشه هر چی تو بگی میخوای منو بکنی بکن ولی با جلوم کاری نداشته باش ولی بی وجدان میخواست منو از جلو بکنه منم در عین ناباوری با یکی از کوزه های کنار دستم محکم کوبیدم توی سرش افتاد روی زمینو ناله میکرد منم سریع قابلمه رو برداشتم دویدم بیرون و درو بستم حقش بود یه چند ساعتی اون تو باشه
بعد از سه ساعت رفتم و درو براش باز کردم دیدم خون زیادی ازش رفته کمکش کردم بیاد بیرون و به امبولانس زنگ زدم و طوری وانمود کردم که کسی نفهمید چه اتفاقی افتاده اما میدونستم که این کارم بی جواب نمیمونه
از این قضیه یک ماه گذشت و توی این یک ماه من اصلا پدرام رو ندیدم وکاش اصلا نمیدیدم ولی دیدم اونم به بدترین شکل ممکن مامان و بابام چند روزی رفتن شیراز خونه ی عمم که قلبش رو میخواست عمل کنه و من توی خونه موندم چون درس داشتم مامانم هم به داییم گفته بود که پیش من بمونه داییم از صبح میرفت سر کار و تا غروب خونه نمی اومد و به عبارتی فقط شبا پیش من بود چون زن و بچه نداشت از این بابت خیالش راحت بود
روز سوم بعد از رفتن مادر و پدرم مثل همیشه داییمم رفت سرکار و من موندم خونه چون جمعه بود نمیدونم پدرام این موضوع رو از کجا فهمیده بود که من تنهام طرفای ساعت ده صبح بود که دیدم زنگ پارتمان رو زدند منم مثل همیشه عجول درو باز کردم وااااای خدا پدرام بود با سه تا از دوستاش تا دیدمش وحشت کردم خواستم درو ببندم که نذاشت به ز.ور اومدن تو گفتم گمشین بیرون و گر نه جیغ میزنم پدرام که انگار چیزی واسش مهم نبود گفت جیغ بکش ابروی خودت میره انگار اون روزو یادت رفته مهسا خانوم اون سه تا دوستش در حالی که میخندیدن وشهوت همه ی وجودشون رو در بر گرفته بود منو لخت کردن من جیغ میکشیدم ولی چون روی دهنم رو گرفته بودن کاری ازم بر نمی اومد پدرام لخت شد و داشت اروم با دستش روی کس من میکشید چند بار بوسش کردو با زبونش باهاش بازی میکرد منم فقط گریه میکردم منو بستن به تخت به حالت ضربدری و همشون لخت شدن وحشت کرده بودم پدرام اومد جوم و یه بوسم کرد و گفت خودت خواستی این جوری بشه کیرش رو که دیدم داشتم سکته میکردم با یه فشار همه ی کیرش رو کرد تو کسم چشام سیاهی میرفت سرم رو که بلند کردم دیدم خونی شدم فهمیدم پردم رو زده من از شدت درد هیچی نمیفهمیدم کار پدرام که تموم شد اون یکی دوستش شروع کرد منم بی حال افتاده بودم و نای جیغ کشیدن نداشتم هر چهار نفریشون به مدت تغریبا دو ساعت منو گائیدن و ازم فیلم گرفتن این اخریا من بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم دیدم داییم کنارمه و یه پتو زده روم و دستام رو باز کرده فهمیده بود چه خبره ولی نمیدونست کار پدرام و دوستاش بوده بعد کلی حرف زدن راضیش کردم که به کسی چیزی نگه نمیخواستم مثل یه جنده باهام رفتار بشه یه دوش گرفتم و خوابیدم بعد یه هفته هم فهمیدم که پدرام و مامان و باباش از این اپارتمان اسباب کشی کردن و دوستاشم نمیشناختم چند وقت بعد هم فهمیدم باردارم به داییم گفتم اونم منو برد پیش یه دکتر که صغدش کنم و ردم الان از هر چی مرده بدم میاد و از همشون متنفرم
این داستان بر اساس واقعیت است...

نوشته: مهسا

رضا دوبار پیش از این آورده بودتش خونه و تو انباری و یکبار هم تو خونه ای مرتضی باهم کرده بودند و با تعریف هایی که از کون تنگ پسره و اینکه پول هم نمیگیره واینکه مثل کوس تمیز و بدون صدا میاریش و حال میکنی و ردش میکنی میره منم هوس کردم و آوردمش با رضا داخل خانه و کسی نبود ساعت یک نصفه شب بود و رضا کارشو کرد و بمن گفت اگر تونستی نگه دار تا صبح ومن گفتم بکنمش ردش میکنم بره و بعداز رد کردن رضا داخل اتاق شدم و اولش دادم تا برایم حسابی ساک زد و دوبار کردمش و ساعت نزدیک سه نیمه شب بود برای سومین بار روش خوابیده بودم که تلمبه میزدم و همون حالتی هردومون خوابیده بودیم که با صدای در خونه هردومون از خواب بلند شدیم و سه سوت پوشیدیم و من آرووم ردش کردم توراه پله پشت بوم و مادرم بود که وقتی دییده بود من خواب هستم و کسی هم نیست دوباره برگشت تو کوچه و منم از لبه پنجره دیدم با همسایه ها داره تو کوچه بغلی حرف میزنه و صورتم رو شستم و پسره رو آوردم داخل کوچه و بهش گفتم بره سر کوچه تا بیام با موتور ببرمش نزدیک خونه برسونم سلام احوال پرسی کمی طولانی شد با مادرم و بهش گفتم کاری هست که باید برم

آمدم هرچی تا سرکوچه نگاه کردم خبری نبود و خیلی برایم عجیب بود پول برگشتن نداشت و پس چطور شد تو راه هم نبود و دوبار رفتم و برگشتم و آخر رفتم خونه. غروب روز بعد با بچه ها سر تنگه نشسته بودیم و حرف میزدیم که یکی از بچه های محل اومد و گفت اینجا چیکار میکنید بیاید تومحل ببینید چه خبره و جمع کردیم ورفتیم جایی که مردم واساده بودن بسیجی های پایگاه هم بودن که ماشین اورژانس روی یکی رو پوشانده بود و ماشین کلانتری دوتا از بسیجی ها رو دست بند زده بود و همراه لعنت و نفرین مردم که پشت سرشون میگفتن باخودشون برد چند روزی مرتضی و رضا و من خیلی ترسیده بودیم و پسره چطوری گیر اون دوتا عوضی میافته خدا میداند ولی هرچی تو زیر زمین کتک و شکنجه اش میکنن و با چاقو تهدید و برای ترسوندنش بدنش رو خط میکشیدن که یکی از از ضربات آنها روی سینه پسره با دستان بسته دهان بسته و ضربه خلاص اون شده بود اما مرد بود که جلوی اون عوضی ها لب باز نکرده بود دوماه گذشته بود هر شب جمعه کارمون تا یک سال سرخاک او رفتن و برایش دعا کردن بود . خدایی نمیدونیم اون دوتا چرا شکنجه اش کرده بودند و هیچ تحقیقاتی هم نشد که مامورها یا کسی پرس جو کنه تا یکی از آشناهای مرتضی که تو کلانتری محل بود چند ماه بعد گفته بود که دونفری بزور تجاوز کرده بودند و برای اینکه این کار رو گردن لات و لوت ها یا اراذل بندازن خط انداخته بودن و حتی دوسه جاشو شکسته بودن و قرار بوده که بندازن توتنگه اما اون توضربه ای یکیشون تموم میکنه وهمونجا دعواشون میشه که با ضربه ای تو مرد و اون یکی میگه نخیر قبل از آن مرده بود خلاصه زنگ میزنن که دوستانشون از پایگاه بیان که باز به یکی از آن ها که ترسیده بود و از تلفن سکه ای پلیس را مطلع میکنه و بعد پایگاه رو خبر میکنه و خانواده هردوشون یک ماه نشده از محل با خفت رفتن .ولی یکی از آندو در زندان خودشو کشت و دومی خبری ندارم .

پ ا ی ا ن
تاریخ حادثه 64 /3/27
کرج
خدا بیامرزتش .

نوشته: ؟

همزمانسازی محتوا