شما اینجا هستید

عاشقی

بعد از تو با مرگ همخواب میشم

خیلی وقت بود ازهم دیگه خبرنداشتیم ، بعداز اون همه حرفای الکی و بیخودی که بهم زدیم،بعداز همه اون شب هایی که تاصبح باهم درددل میکردیم و اشک میریختیم ،همشون عذابم میداد خاطراتش،عکساش،حرفاش،حتی دیگه ازعطر نفسش بیزارشده بودم!
کسی که مثل بت میپرستیدمش منو بایه دنیا خاطره گذاشت و رفت ، خیلی دنبالش دویدم به هردری زدم که این رابطه رو حفظ کنم اما اون تصمیم خودشو گرفته بود یادمه قبل ازاینکه ازم جدابشه یروز بهم گفت : من باید بین تو و زندگیم یکیو انتخاب کنم و انتخابم و هم کردم ... دل تو دلم نبود ازیه طرف فکرمیکردم میخواد سوپرایزم کنه و بگه تا ابــــد باهاتم آریـــا امّا طرف دیگه...

داستان سکسی:

تنهای تنها

بعد اون حادثه ی غمناک واز دست دادن پدر و مادرم کارم فقط این شده بود هرروز برم باشگاه سر تمرین و برگردم خونه ولی امروز برام فرق داشت . تو این مدت اصلا مصدوم نشده بودم ولی امروز سر بازی زده بودن تو رون راستم خیلی درد داشتم یاد وقتایی افتادم که میومدم خونه مامان برام جاهایی رو که درد داشت با پماد می مالید ولی الان چی باید تنهایی این درد و تحمل می کردم
سه ماه بود تنها بودم .سه ماه بود بی کس شده بودم نه مادرم پیشم بود که مثل بچه ها نازم کنه نه پدرم پیشم بود که بهم راه و رسم زنگی تو این گرگ بازار زندگی رو یادم بده

داستان سکسی:

آخرین دیدار

نمی دونم چندمین بار بود که می رفتیم بیرون
اما اون روز تولدم بود.تولده 19 سالگیم.
همیشه واسه دیدنش لحظه شماری می کردم.اون دانشجو بود تو یه شهره دیگه و من هنوز پیش دانشگاهی.اون چند هفته یه بار میومد.هر جوری بود می رفتم پیشش.
-آیدا کجایی تو بیا دیگه؟
-دمه درم وا کن در
-بیا بالا فدات شم بدو
پله ها رو سه تا سه تا میرفتم بالا مثه بچه ها ذوق داشتم.فک نمی کردم تولدم یادش باشه.یعنی چیزی نگفت منم واسممم نبود فقط اومده بودم ببینمش.بغض و خنده با هم تو وجودم بود در و که باز کرد بغلش کردم.رو نوکه پا هام بودم هنوز کتونیام پام بود

داستان سکسی:

عشق اشتباه

من تو عمرم کلا يبار سکس داشتم
من حمید هستم 19سال دارم خب بريم سراغ داستان البته بگم که داستان زیاد سکسی نیست در کل مرگ یه احساس رو توصیف کردم
داستان من بر میگرده به یه سال پیش هر روز که مدرسه میرفتم یه دختر منو به خودش جذب کرد هر روز صب واسه سرویس مدرسه منتظر ميموندن منم همیشه بخاطرش یکم دیرتر میرفتم مدرسه تا بیشتر ببینمش تا اینکه دیدم بدون اینکه اون بفهمه وابستش شدم مجبور بودم بهش بگم وگرنه یه احساس تو وجودم باید میمرد

داستان سکسی:

عشق پاک به سکس رسید

سلام به تمام خوانندگانی که حداقل باانصاف داستانهارو میخونن ونظرمیدن حتی اگه بااهانت باشه باز هم من انتقاد همه رامیپذیرم چون لااقل زحمت خوندن داستانمو به خودش داده خب اصل داستان اسمهاهمه مستعارهستن من آرتین هستم الان44سالمه ساکن یکی ازشهرهای جنوب ازدوران بلوغ بادیدن جنس مخالف خیلی احساس شهوت میکردم دست خودم نبودحدودسالهای64سال اول دبیرستان بادختری آشناشدم به اسم شیدا(البته مستعار)که تمام دین ودنیام شده بود چشمانی گیرا و چهره خیلی جذابی داشت خانواده شیدا با خودش شش تا خواهربزرگتروکوچکترازخودش بودن وازنظرمالی مثل ما متوسط بودن بهرحال منو شیدا هرروزبا باردوبدل کردن نامه یک قدم خودمونوبه سرزمین

داستان سکسی:

مهرزاد عشق اول و آخرم

من مینا هستم 27 سالمه متاهل ودارای فرزند.این داستان من کاملا واقعیه.من توی یه شهرستان زندگی میکنم بچه که بودم باخانواده ام کنارپدربزرگ ومادربزرگ زندگی میکردیم تمام اقوام ما درتهران وکرج وقزوین هستندوعلاقه ای که پدرم به پدرش داشت مارومجبورکرد تا باهم زندگی کنیم.ماازیه خانواده ی کاملا سنتی ومذهبی هستیم البته بزرگترهامون اینجورین هرسال عیدوتابستون وتعطیلات سال خانواده ی پدریم به خانه ی پدربزرگ ومادربزرگم میومدند چون حیاط ماباپدربزرگم مشترک بود بااومدن فامیلا حیاط میشد مهدکودک.بیشترازهمه عمه ی من میومد باخانوادش طوری که کل عید و2ماه تابستون روتوشهرمابودن.من یه خواهرداشتم7 سال ازخودم کوچیکتر.خو

داستان سکسی:

سکس با عشق اولم

ماعاشق هم بودیم روانیش بودم امانزاشتن بهم برسیم و اونو مجبوربه ازدواج با دخترعموش کردن
وقتی فهمیدم میخواستم خودموبکشم تحمل نداشتم همه چیزای که ازش داشتم شکستم و سوزوندم دیگه دست به دامن قرصای عصاب و تپش قلب شدم چندماه گذشت ارامش به جونم برگشت تا اینکه بهم زنگ زد و گفت بیا فرارکنیم من که طاقت اینو نداشم دوباره حالم بد بشه خطمو عوض کردم اما دلم پیشش بود تا اینکه شنیدم نامزدیشو بهم زده میخواد بیادخاستگاری شوکه شدم که بعد فهمیدم دروغه
بعد از اون خاستگارای زیادی داشتم تا اینکه محمد اومدخاستگاریم. منم از روی لج بهش جواب مثبت دادم
اما اصلادوستش نداشم

داستان سکسی:

تو تموم آرزومی

سلام من سامان هستم35ساله. متاهل دریکی ازشهرهای مرزی کردنشین زندگی میکنم یک فروشگاه لوازم خانگی بزرگ دارم وفرزند آخر یه خانواده مذهبی و خوشنام . داستان من کاملا واقعیست برخلاف داستانهای دیگه سکسی نیست بلکه عاشقانه میباشد.اما داستان من به7سال پیش برمیگرده که تازه از خونواده جدا شده بودم ودنبال خونه میگشتم بعد مدتها یه خونه پیدا کردم که دوطبقه بود وصاحبخونه یه زن ومرد جوان همسن وسال خودم وهمسرم بودند شبی که برا نوشتن قرارداد به خانه آنها رفتم وقتی شیلان (اسم مستعار زن صاحبخونه) برامون چای آورد یهو با دیدنش دلم ریخت انگار سالهاست میشناسمش ویه حس دوست داشتن.

داستان سکسی:

عشق ممنوع

سلام به همه
این داستان سکسی نیست
من یه دخترم یه دختر 24ساله که خواستم باهاتون دردو دل کنم.
اگه حوصله داشتید بخونید؛اگرهم نه که نخونید و فحش ندید
ممنون ازهمه دوستان مخصوصاً جناب آقای خوشتیپ مک کوىین که عاشق نظراشم.
7سال پیش بود که بایکی ازپسرای همسایمون دوست شدم پسریکه من باتمام وجودم عاشقش شده بودم.
اما دوستی من ومجتبی فقط به اس و زنگ ختم میشد.
که بعد 6ماه باهم کات کردیم؛اونم بخاطر بچه بازیای من بود،همیشه میترسیدم باهاش برم بیرون ویکی ببینتمون.
خلاصه بعد 2سال ازتموم شدن رابطمون من هنوزم عاشقش بودم.

داستان سکسی:

آي عشق چه كس تو را ساخته

به آرامی نزدیک می شوی ، این اولین تماس است و به این می اندیشی که برای این لحظه ی پر از اضطراب که هنوز رعشه ی شرم و شایدم ترس و ناباوری قلبت را سخت می فشارد، چقدر صبر کرده ای . چه ساعت هایی تمام سرمایه ی های تجسمی ات را ، همه ی پس انداز رویاهایت را بر سر قمار ساختن این لحظه حراج کردی .

داستان سکسی:

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

از صبح تا حالا یه ریز دارم به ساعت نگا میکنم! دل تو دلم نیست.
-شبنم پس کی تموم میشه؟ من که مردم آخه!!
-ای بابا کار یه ربع نیست که! تو برو بیرون یه هوایی بخور دیگه داره تموم میشه!
-حالا نمیشه بیام تو؟!
-گفتم که نه. اینجا یه عروس دیگه هم داره آرایش میشه نمیشه بیای!
باز به ساعت نگاه کردم. دوماد دیگه ای که غیر از من اونجا بود(مشهدی بود!!) گفت:
-چرا اِقَدِ هولی؟!
-نمیدونم دست خودم نیست...
-خو کسخل زنت ایجوری ببینتت که وا مِده فِقط(ینی کاملا کنترلشو از دست میده و مضطرب میشه!) یکم مرد باش!
-چجوری آخه؟

داستان سکسی:

روزهای دل دادن (1)

از کلاس برمیگردم طبق معمول هنسوری تو گوشمه و دارم اهنگ جدید شکیلا"حسرت" رو گوش میدم و میام تو اسانسور
طبقه ی 4 رو میزنم و چشامو میبندم،چند ثانیه بعد بوی عطر تند و تیزی رو حس میکنم و چشامو باز میکنم
سلام
سلام خانوم
حاله شما خوبه ؟
مرسی ممنون خوبم ،شما انگار بهترید؟
ههههه، نه بابا من دیگه زدم به سیم اخر!
هر دو میخندیم و طبقه ی 8 از اسانسور میایم بیرون
و هر کدوم به سمت واحد خودمون میریم
راستی اقا میلاد !
بله بفرمایید
میشه بپرسم شما چرا همیشه بوی سیگار میدید؟!

داستان سکسی:

عشق ناتمام

سلام به دوستای خودم من تازه بااین سایت آشناشدم بیشترداستانهاتخیلی بودن یابیشترازروی هوس اتفاق افتاده بودمن اولین باره دارم مینویسم امایکدفعه دلم خواست شماروهم باخاطره عشقی خودم شریک کنم
اسم مستعاری من هانیست اسم عشقم رضا
مبدوسال پیش باهم آشناشدیم همینطورکه روزهامیگذشت عشق ماشدیدترمیشدمامیخواستیم ازدواج کنیم رضامیگفت توبرای خودمی عشقمی براهمین منم عاشقش شدم

داستان سکسی:

عشقی شبیه سراب

سلام عزیزان؛ خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم ازبدترین خاطرات زندگیمه؛ اسمم تو این داستان ماندانا است؛ 23 سالمه؛ داستانم اصلا لذت بخش نیست اگه دوس ندارید روحیتون خراب بشه نخونید، اما درعوض عبرت آموزه، ماجرا برمیگرده به 2سال پیش، من یه پسرعمه دارم که ازبچگی شیفتش بودم، قیافش طرزنگاهش، آرامشی که درچهرش موج میزنه، خیلی دوس داشتم یه جوری درکنارش باشم دوس داشتم شریک زندگیش باشم دنبال یه راهی میگشتم که خودمو بهش نزدیک کنم تااینکه 2سال پیش شمارشو ازروی گوشی داداشم که خیلی باهاش رفیق بود برداشتم. ازفرستادن یه مسیج عاشقانه شروع کردم، طبق روال همیشه چون نشناخت جواب داد؛شما؟

داستان سکسی:

فقط به فکر عشق

سلام به همه ی هم سنو سالای خودم(16 سالمه)
اینو نوشتم تا تجربه ای بشه به شما که به حال من نیفتین
حدودا ماه رمضون سال پیش بود که دختری رو تو پارک دیدم قبل این که ببینمش بچه ای بودم که از خونه بیرون در نمیومدم میرم سره اصل مطلب فردای همون روز دوباره دیدمش وقتی رو چرخ و فلک نشسته بود و داشت با دوستاش حرف میزد از حرفاشون فهمیدم که بچه ی همین محلست.چند روزی گذشتو هرروز برای دیدنش به پارک میرفتم

داستان سکسی:

اولین تنهایی با عشقم

سلام خدمت همه ی دوستان شهوانی
اول داستان بگم که این داستانی که میگم همین 3 ساعت پیش اتفاق افتاد . به نظر خودم و خیلی دیگه از دوستان هم فک کنم سکسی نباشه . فقط این داستانو می نویسم که بگم واقعیت با اون چیزی که خیلی ها تو داستاناشون میگن فرق داره ... شاید هم دوس دختر ما 8 سیلندر بود .... !!!!
اولین بارمه که داستان مینویسم . امیدوارم که خوشتون بیاد
همه ی اسم های داستان هم مستعار هستن
علی هستم . 19 ساله از یه شهر نسبتا کوچیک که همه هم دیگه رو میشناسن . یه شهری که نمی تونی دسته عشقتو تو خیابون بگیری . از ترس اینکه یه اشنا ببینه و اون موقع ....

داستان سکسی:

عشق 12 ساله: سکس، عذاب و حسرت

سلام دوستان.خواهشا توهین نکنید.عین واقعیت رو دارم میگم .اتفاقی با این سایت آشنا شدم.از آدرسی که رویه یه عکس بود . چند تا از داستان ها رو خوندم گفتم بذار منم یه داستانی رو بگم که واسم اتفاق افتاد.

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در RSS - عاشقی