شما اینجا هستید

ارباب و برده

پاهای میسترس

روﺯ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻨﻢ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ . ﺍﺭﺑﺎﺑﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯﻡ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺮﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻇﺎﻫﺮﺍ ﻣﯿﺴﺘﺮﺱ ﯾﮏ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﮐﺎﺭﻫﺎﺷﻮﻥ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ . ﻣﻦ ﺗﺎ ﺑﺤﺎﻝ ﻓﻘﻆ 1 ﺑﺎﺭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﺑﺸﻢ ﮐﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﺴﺘﺮﺱ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﺸﻮﻥ ﺩﺭ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻦ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﯿﺰ ﮐﻨﻢ . ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺮﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺍﯾﺸﺎﻥ ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺠﯿﺐ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ .

داستان سکسی:

عاشقانه های یک زن برده

این داستان رو تقدیم می کنم به کسی که نگاه من به رابطه ی ارباب و برده رو عوض کردن، عمیق ترین فانتزی هام رو با لطیف ترین احساساتم گره زدن، باعث شدن بیش از همیشه در مورد این احساسم تحقیق کنم و آگاه شم، به مردی که ارباب خیالی من شد و و خواه ناخواه پادشاه خیالات من موند...
این فقط ابتدای داستانی از یک زندگی روزانه ی بی دی اس ام و با وصف جزئیات زیاده، اگر علاقه ای به این روابط ندارید یا دنبال صحنه های صرف سکس هستید، وقتتون رو تلف نکنید، اینجا جای شما نیست!

داستان سکسی:

برده زن داداش

با سلام.من علی رضا هستم و 25 سالمه
می خوام ماجرای خودم و زن داداشم رو براتون تعریف کنم که چه جوری من نوکر ایشون شدم
سال 1386 بود که دانشگاه قبول شدم(سراسری قزوین).ما خونه مون تهران بود و خونه ی داداشم قزوین بود.
خوشحال بودم که قزوین قبول شدم چون میخواستم برم و پیش اونا زندگی کنم و این جوری راحتتر میتونستم به درسم برسم .
بلاخره ترم اول شروع شد و من رفتم قزوین خونه داداشم .اونا دو نفری زندگی میکردن و داداشم تو یه شرکتی کار میکرد که تا ساعت 9 شب کارش طول میکسید و زن داداشم میگفت خوشحاله که من رفتم پیش و از تنهایی درش آوردم

داستان سکسی:

بردگی من برای شیوا

باین داستان و مینویسم تا با سکس خشن آشناتر شید و راضی نیستم که مسبب جلق زدن کسی بشه که باعث بی برکتی زندگی من همین جلق تو سن پایین بود من سامانم 23 سالمه و 6 ماهه برده شدم و این از یه خل بازی با دوست دخترم شروع شد.امتحان مقاومت مصالح داشتیم و من پیاده بودم واسه همین با کلی التماس راضیش کردم بیاد بهم درس بده از طرفی دانشگاه نمیذاشت بالا بریم کتابخونه هم نمی شد رفت واسه همین گقتم بیاد خونمون با اینکه اصلا نمی خواستم خونمونو یاد بگیره و بیاد ولی اگه میوفتادم ترم دومم میشد و ضایع بود پس بیخیال شدم و رفتم دنبالش در ضمن هر روز تو خونمون تا 5 که مامانم میاد منم و حوضم.

داستان سکسی:

برده سحر و ناهید

سلام
اسم من احسانه و الان ۲۱ سالمه این داستان مال ۳ سال قبله ، یه کمی از خصوصیات خودم بگم تقریبا تپلم با پوستی سفید و اعتماد به نفس کم که همین قضیه باعث شده طرف هیچ دختری نرم حالا بریم سراغ داستان و ۳ سال قبل
اون موقع ها من عاشق این بودم که برده باشم همیشه هم تو یاهو و نیمباز دنبال یه ارباب بودم
بیشتر مواقع تو رومهای سکسی نیمباز دنبال ارباب بودم اما بیشترشون یا پسر بودن یا دخترایی که میخوان شارژ از ادم بگیرن . جست و جو من ادامه داشته تا اینکه یه روز تو یکی از رومای نیم یه ایدی بود به اسم . . . که رفتم باهاش چت خصوصی ، نوشتم سلام میخوایی سگ و بردت بشم

داستان سکسی:

کامبیز یک ساعت برده ام شد

سلام
داستان راسته میخواهین باور کنین نمیخواهین هم باور نکنین
من محسنم 24 ساله 174 قد 68 وزن اندامم هم خوبه بدنسازی سفیدم چهرم هم خوبه میگن خوشگلی به هر حال یه شبه پنج شنبه رفتم پارک ...... رو صندلی نشسته بودم اصلا هم تو این فاز ها نبودم
صدام خوبه اکثرا با خودم زمزمه میکنم یا میخونم خوندن رو دوست دارم زیاد میخونم تو جمع دوستان همیشه میگن بخون برامون ......

داستان سکسی:

سکس من و اربابم غفور

سلام.
من کیوان 29 سالمه. بدنسازی کار میکنم. قیافم هم کاملا پسرونست. عاشق برده شدن واسه پسرای بدنسازم. یه روز خونه یکی از دوستام بودم. اون بمن پیشنهاد سکس با یه پسرو داد که خودش زیاد از برخورد اون خوشش نمیومد. من شماررو با یجور بیمیلی گرفتم. در صورتیکه اصلا بیمیل نبودم و تو اون لحظه تو کف سکس بودم.
من تا شب صبر کردم. اولین پیامو ساعت هشت فرستادم. خودمو معرفی کردم. گفتم شماررو از یکی از دوستام گرفتم.
بهم جواب داد . گفت اسمش غفوره.
من همون لحظه روم نشد بگم دنبال برده هستم. پس صبر کردم.

داستان سکسی:

برده ی المیرا شدم

سلام
اسم من رعناست
18 سالمه و تهران زندگی میکنم
خونمون تو صادقیه است
این داستان واقعی منه که یه ماه پیش اتفاق افتاده
خونمون 2 طبقست که یکیشو اجاره میدیم به دانشجوهای دختر
الآن 2 ساله که که المیرا مستاجر ماست
رادیولوژی غیر انتفاعی میخونه
من زیاد پیشش میرفتم دوسا پسرش زیاد میومد پیشش همیشه هم من کمک میکردم خانوادم نبینه
یواش یواش منو کشوند طرف از و من خوشم اومد
هفته ای 3 4 بار میرفتم تا حال کنیم
با دستگاه ویبره و برق ضعیف سیم تلفن به هم حال میدادیم تا ارضا شیم

داستان سکسی:

دوست دختری که تخمم رو گایید

توی خونه بودم و داشتم اتاقم رو مرتب می‌کردم که صدای چرخیدن کلید توی در رو شنیدم. نگاه کردم دیدم دوست دختر قبلیم اومد تو.

گفتم: تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟

-اومدم با هم حرف بزنیم

-من اصلاً علاقه‌ای ندارم با تو صحبت کنم

-منم ازت نپرسیدم علاقه ای داری یا نه!

دامنش رو بالا زد و گفت

کس من همیشه باعث می‌شه تو راست کنی. مهم نیست خودت بخوای یا نه. این ساده ترین مثاله واسه اینکه بدونی منم که تو رو کنترل می‌کنم. تو دوباره برمیگیردی و با من خواهی بود و یاد میگیری که کی رئیسه.

داستان سکسی:

من یک برده ام

من حس اسلیو بودن رو دارم و از بچگی دوشت داشتم برده ی خانم ها باشم و بهشون خدمت کنم اما هیچ کس ارباب من نمیشد و کلا تو ایران میسترس پیدا نکردم یا جن.. بودن و پول میگرفتن و … که اسم خودشتون و گزاشته بودن میسترس برای همین تصمیم گرفتم این حس و به دخترای عادی بگم شاید خوششون بیاد و بشن میسترس من.

داستان سکسی:

پابوسی خاله

مدتي بود كه از طريق اينترنت با حس فوت فتيشي و بردگي براي خانمها و بوسيدن پا هاي اونها آشنا شده بودم و كم كم خودم هم به اين احساس علاقمند شدم.ولي چون دخنر یا خانمی هم حس با خودم پیدا نکرده بودم به کسی در این مورد حرفی نمی زدم.گاهی اوقات که با دوستام یا همکلاسیهای دانشگاه غیر مستقیم در این مورد حرفی میزدم اونها یا خیلی تعجب میکردند یا میخندیدند و جدی نمی گرفتند.تقریبا کسی باورش نمیشد که این حس هم می تونه تو وجود پسرها یا حتی دخترها وجود داشته باشه.به همین خاطرمدتی با خودم کلنجار میرفتم وامیدوار بودم کسی پیدا بشه که بتونم این رابطه را باهاش تجربه کنم.

داستان سکسی:

لذت بردگی میسترس شقایق

من از بچگی به پاهای دخترا علاقه خاصی داشتم. اما از رابطه اسلیو و میسترس خبری نداشتم تا حدود یه سال پیش که تو اینترنت از این رابطه باخبر شدم اولاش میگفتم چه رابطه مسخره ای البته نه واسه دخالت پای زنا تو اون رابطه واسه چیزای دیگش اما به تدریج به اسلیو بودن علاقه پیدا کردم.من همیشه تو نت دنبال یه میسترس میگشتم اما کسیو که واقعا از این رابطه خوشش بیاد و پیدا نمیکردم اگه هم پیدا میکردم همشهری من نبود وضعیت من طوری نبود که برم اونجا واسه بردگی. اینم بگم من 18 سالمه پشت کنکوریم هستم.

داستان سکسی:

سعید هستم، برده‌ی مرتضی

مجبورم کرده بود وقتی دست به سر و گردن‌ام می‌کشد مثل گربه‌ها فرفر کنم. یعنی این را یک‌بار مستقیم گفت. گفت «وقتی دست به گردن‌ات می‌کشم، صدای گربه از خودت دربیار» و وقتی نگاه متعجب من را دید ادامه داد «دیدی وقتی گربه رو ناز می‌کنی چه صدایی از خودش درمی‌آره؟» سرم را منطقی تکان دادم، «خب دقیقن همون صدا رو دربیار». هیچ‌کدام از چند صدای مختلفی که سعی کرده بودم نزدیک به فرفر گربه‌ها باشد مورد قبول‌اش قرار نگرفت و قرار شد صدای بیماری را درآورم که دارد درد می‌کشد و نفس‌اش را همراه با صدای آه می‌دهد بیرون تا بل‌که از دردش کاسته شود.

داستان سکسی:

اشتراک در RSS - ارباب و برده