ارباب و برده

این داستان رو تقدیم می کنم به کسی که نگاه من به رابطه ی ارباب و برده رو عوض کردن، عمیق ترین فانتزی هام رو با لطیف ترین احساساتم گره زدن، باعث شدن بیش از همیشه در مورد این احساسم تحقیق کنم و آگاه شم، به مردی که ارباب خیالی من شد و و خواه ناخواه پادشاه خیالات من موند...
این فقط ابتدای داستانی از یک زندگی روزانه ی بی دی اس ام و با وصف جزئیات زیاده، اگر علاقه ای به این روابط ندارید یا دنبال صحنه های صرف سکس هستید، وقتتون رو تلف نکنید، اینجا جای شما نیست!
"عاشقانه های یک زن برده" خاطره نیست، داستانی بر اساس خیالات و فانتزی های من هست، که اونم از چیزهایی که دیدم و خوندم قالب گرفته و تصور و ذهن من بهشون پر و بال داده. امیدوارم که لذت ببرین:)

We found love in a hopeless place...we FOUND love in a hopeleesssss place…
چشمام رو باز کردم، دستم رفت سمت گوشیم، آلارم رو سریع قطع کردم، نگاهشون کردم، آروم خوابیده بودن، بازوهای محکمشون رو دور بالشت پری سفید حلقه کرده بودن و عمیق نفس می کشیدن...چه خوب بود شب هایی که اجازه می دادن زیر تختشون بخوابم، با شمردن نفس هاشون به خواب برم و چشم های خواب آلودم رو با تمرکز روی خط های قشنگ تن و چهرشون بیدار کنم... آفتاب صبح من، عشق به اربابم بود که توی قلبم طلوع می کرد و تنم رو حرکت می داد، عشق سوخت تن من بود، تا تموم روز با بهترین و توانا ترین بخش های وجودم بهشون خدمت کنم...
بلند شدم، روی پنجه ی پاهام بیصدا از اتاق بیرون اومدم، رفتم سمت آشپزخونه، آب رو گذاشتم جوش بیاد، شیر توی شیرجوش ریختم، نون های تست شده رو تکه تکه کردم، ارباب همیشه لقمه هاشون رو کوچیک می خواستن، شکلات، پنیر و کره، کره و عسل، نیمرو... از هر نوع چند لقمه گرفتم و توی ظرف چیدم، هر چیزی که میلشون میشد می خوردن و اضافه ش صبحانه ی خودم میشد...
دوش گرفتم، اما اجازه ی خشک کردن بدن و موهام رو نداشتم، مسواک زدم، بیرون اومدم، قلادم رو بستم و چهار دست و پا سمت تختشون رفتم... از پایین تخت خودم رو بالا کشیدم روی پاهاشون خم شدم لبم رو روی نوک انگشت پاشون فشار دادم و آروم بوسیدم، انگشت به انگشت، بعد فاصله ی انگشت تا مچشون رو با بوسه هام طی کردم، دور مچشون رو لیس زدم، روی پا و بغل هاش رو لیس زدم، انگشت هاشون رو یکی یکی توی دهنم گرفتم و مک زدم...می دونستم کم کم هشیار شدن، شاید زیرچشمی می دیدنم... باسنم رو بالا دادم.
مک زدن انگشت هاشون که تموم شد، آروم آروم لبم رو بالا بردم، ساق ها، زانوها ران هاشون رو نقطه به نقطه بوسیدم و بالا رفتم، از ران بالاتر بدون دستور مستقیمشون، اجازه ی لمس کردن یا بوسیدن نداشتم...لبم رو به گوششون نزدیک کردم، نرم و آروم زمزمه کردم،
"سرورم...صاحب من، همه چیز من، همه کسم...تن حقیرم فدای پلک های بستتون بشه، چشم هاتون رو باز کنید سرورم، چشم های شما خورشید صبح منه، طلوع کنید، گرمای تن من، نور چشم من...من بی نور وجودتون گم میشم، نابود میشم...بیدار بشید سرورم، همه چیزم، همه کسم..."
با چشم های بسته، دستشون رو بلند کردن، موهام رو که توی صورتم ریخته بود توی دستشون گرفتن، دیگه سکوت کردم، سرم رو پایین نگه داشتم، ثابت و بی حرکت، موهام هنوز خیس بود، باید خیس میبود، دوست داشتن وقتی بیدار میشن، صورتشون رو با خیسی موهای من بشورن، موهای بلند و نرمم رو توی مشتشون گرفتن، روی لب های خشکشون کشیدن، بوییدن، شامپوم روهمیشه خودشون انتخاب می کردن و عاشق عطر موهام بودن...گونه ها، چشم ها ، پیشونی و گردنشون رو با موهای تاب دار من، تر کردن.
دست هام روی تخت بود،روی پنجه ی پاهام بودم، زانو زده، سرم رو خم و ثابت به فاصله ی چند میلیمتری ملافه ی سفید تخت نگه داشته بودم، نفس هام اون هوای چند میلیمتری محصور میون تنم رو، سنگین و گرم می کرد، هوای سنگین باعث میشد عمیق نفس بکشم، چشم هام رو بسته بودم و انگار تار موهام حس داشت، عصب داشت و حلقه ی انگشت هاشون رو احساس می کرد، خشکی پوست خوش رنگ صورتشون و هرم نفس های عمیقشون رو انگار نه با یک تار که با تمام وجودم احساس می کردم...
چونم رو با انگشت اشارشون بالا گرفتن، اجازه نداشتم توی چشم هاشون نگاه کنم، چشمم به دستشون خیره بود، صورتم رو سمت خودشون کشیدن، لب هام رو بین لب هاشون گرفتن، من، مشتاقانه لب هاشون رو بوسیدم، لیسیدم، زبونشون رو توی دهنم فرو کردن و مکیدم...
قلادم رو زنجیر انداختن، با فشار دستشون فهمیدم باید راه بیفتم، دستام رو روی زمین گذاشتم، و مثل گربه از تخت پایین خزیدم، زنجیر رو روی کمرم رها کردن و روی باسنم زدن،
"بجنب گربه‌ی سحرخیزم ، آماده شو تا بیام."
با بیشترین سرعتی که می تونستم روی چهار دست و پام راه برم تا آشپزخونه رفتم، قهوه شون رو آماده کردم و میز رو چیدم، صندلیشون رو گذاشتم و کنار میز زانو زدم، پاها کمی باز، کمر صاف، سر خم موها ریخته روی کمر و دست ها حلقه پشت سر.
بعد از بیست دقیقه ای انتظار، صدای قدم هاشون رو شنیدم، سر سفره نشستن، کت شلوار مشکیشون ر پوشیده بودن، بوی ادکلنشون مستم می کرد، کاملاً آماده، کاملاً جدی، این لحظه ها برهنه زیر پاهاشون زانو زدن بیش از وقت های دیگه تحقیرم می کرد، جایگاهم واضح و مشخص بود، من یک برده بودم، یک حیوون خونگی، وسیله و دارایی ارباب، برای هر جور مصرفی که طلب می کردن.
ظرف شیر رو برداشتن، مدتی بود گاز رو خاموش کرده بودم، با سر انگشتشون دماش رو چک کردن و کمی ظرف رو تکوندن تا خنک تر بشه...
"تشنه ای؟"
"بله ارباب..."
"گربه ها حرف نمی زنن احمق!"
سرم رو بلند کردم، چشم هام رو ملتمسانه به چشم هاشون دوختم، زیر لب ناله کردم،
"میوووو..."
"چی گفتی؟"
با صدای بلندتر تکرار کردم،
"میوووووووووو..."
ظرف رو کمی خم کردن یه قطره شیر روی زمین ریخت...دستام رو جلوم روی زمین گذاشتم، چشمام کمی خیس شده بود و می دونستم برق میزنه، پر از ضعف و بیچارگی صاحبم رو نگاه می کردم، تقریباً فریاد زدم،
"میووووووووووووووووو..."
حسش می کردم، اینقدر توی قالب نقشم می رفتم که اگه توی اون لحظه می دیدم دست هام به پنجه ی گربه تبدیل میشه و تنم تغییر شکل میده، تعجب نمی کردم! می تونستم احساساتم رو به زبان حیوانیم بیان کنم، گشنه بودم، تشنه بودم، سهم غذام توی دست های صاحبم بود، برای داشتنش باید التماس می کردم، جوری که دل ارباب به رحم میومد و قطره های شیر رو توی دهنم می ریختن...
دم خیالیم رو تکون می دادم، با التماس، با کمی عشوه با چشم هایی مظلوم میو میو می کردم، خط های محکم صورتشون کمی نرم شد، ترحم توی چشم هاشون پیدا شد یک قدم بهم نزدیک شدن،با ذوق و شوق روی زانوهام بلند شدم، سرم رو بالا گرفتم و دهنم رو تا جایی که میتونستم باز کردم، شیر رو خیلی آروم توی دهنم می ریختن، گاه به گاه بهم فرصت میدادن که نفس بکشم و قورت بدم، گاهی دستشون رو تکون میدادن و قبل اینکه بتونم دهنم رو توی خط درست قرار بدم، شیر روی صورت و بدنم میریخت، با دست هام به پوستم می‌مالیدمش...ارباب می‌گفتن شیر پوستم رو لطیف تر میکنه و پوستم باید همیشه لطیف باشه تا اجازه ی لمس کردن تن گرمشون رو داشته باشم.
آخرای ظرف بود، ازم فاصله گرفتن، ظرف رو کج کردن، با شیر روی زمین دایره کشیدن و روی صندلیشون نشستن،
"بلیس، یه قطره شیر روی زمین بمونه تنبیه میشی"
سرم رو پایین انداختم، میو کنان روی زمین خزیدم، هنوز سرامیک های کف بوی مواد تمیز کننده ای رو میدادن که دیشب یک ساعت تمام روی کف سرد خونه زانو زده بودم و زمین رو باهاشون سابیده بودم...مزه ی شیر با مواد شوینده مخلوط می شد و زبونم رو تلخ میکرد.
"پاها باز، باسن بالا، موهاتو با دو دستت جمع کن ، وقت دوباره شستنشون رو نداری!"
حالت بدنم، تحقیر شدن و نگاه سنگین ارباب که حین خوردن صبحانشون لیسیدن من رو تماشا می کردن، تحریکم میکرد، می دونستم چشم هاشون از انگشت های پام که به سختی سعی می کردم جلوی لغزششون رو بگیرم بالا میاد، از مچ پام که نشان مخصوصشون روش حک شده بود میگذره، زاویه ی بین ساق ها و ران هام رو که به سنگ فشرده میشد طی میکنه، کس خیسم رو شکاف میده، روی خط باسنم بالا میاد...حتی با تصور نگاهشون روی لپ های باسنم پوستم تیر می کشید، انگار که همون لحظه شلاق خورده باشم...
میدونستم نگاهشون روی خمیدگی کمرم که سایه ی ستون فقرات کشیده شدم روش می افتاد، سر میخوره، موهای بلندم رو به بازی میگیره و روی قلادم ثابت میمونه...میدونستم از اینکه از من، اسب وحشی تربیت نشده، یه حیوون خونگی آروم و رام ساختن لذت می برن...
پوزه و نوک سینه هام رو روی زمین میکشیدم، زیونم رو تا جایی که می تونستم بیرون میدادم و زمین رو لیس میزدم...بدنم رو تا جایی که می تونستم خوش حالت گرفته بودم...اگه الان رضایتشون رو جلب میکردم، ممکن بود تا شب بهم رحم کنن و گربه ی ملوسشون بمونم.
حفظ تعادلم سخت بود، همه ی وزنم روی زانو ها و انگشت های پام بود و باید مرتب می چرخیدم و جابجا میشدم. سرمای سنگ پوستم رو مورمور میکرد ، زبونم سر شده بود، گردنم درد گرفته بود...اما با هر سختی که بود شیر رو تا قطره ی آخر لیس زدم، نشستم و سرم رو با دو دست گرفتم.
"بلند شو، بیا اینجا"، به کنار صندلیشون اشاره کردن...جلوی پاهاشون نشستم، قلادم رو باز کردن، گردنم رو ماساژ دادن، دستشون رو توی موهام فرو کردن و صورتم رو بالا گرفتن، با دست های خودشون چند لقمه دهنم گذاشتن...
"تو برده ی خوبی هستی..."، لبخند زدم و دستشونو بوسیدم. رضایت رو توی چشم هاشون میدیدم و این رضایت بود که هر درد و خستگی رو از تن من بیرون می کرد.
"چه احساسی داشتی؟"
"تحقیر شدم ارباب و تحریک شدم!"
خندیدن، موهام رو با دستشون بهم ریختن،
"کوچولوی بیچاره، مجبوری فعلاً با خیسیش سر کنی!"
"حرف حرف شماست سرورم."
"پاشو لباس بپوش، زود آماده شو، باید راه بیافتیم"

نوشته: slavegirl

با سلام.من علی رضا هستم و 25 سالمه
می خوام ماجرای خودم و زن داداشم رو براتون تعریف کنم که چه جوری من نوکر ایشون شدم
سال 1386 بود که دانشگاه قبول شدم(سراسری قزوین).ما خونه مون تهران بود و خونه ی داداشم قزوین بود.
خوشحال بودم که قزوین قبول شدم چون میخواستم برم و پیش اونا زندگی کنم و این جوری راحتتر میتونستم به درسم برسم .
بلاخره ترم اول شروع شد و من رفتم قزوین خونه داداشم .اونا دو نفری زندگی میکردن و داداشم تو یه شرکتی کار میکرد که تا ساعت 9 شب کارش طول میکسید و زن داداشم میگفت خوشحاله که من رفتم پیش و از تنهایی درش آوردم
زن داداشم اسمش یلدا بود و خیلی سکسی بود ، باسنش هر مردی رو دیونه میکرد.اون خونه دار بود و داداشم اجازه نمیداد کار کنه بیرون.
منم راستش رو بخواین خیلی عاشق اندامش بودم و به خصوص پاهاش.وای خدا عجب پاهایی داشت ، یعنی هر بار که میدیدمش ذل میزدم به پاهاش ، اونم متوجه نمیشد
با خودم میگفتم چی کار کنم اینجا؟ چه جوری مخش رو بزنم؟
روزی 2 بار جلق میزدم واسش اما فایده نداشت
من یه چیز قوی تر لازم داشتم.روزای اول مینشستیم و با هم در مورد حقوق زنان حرف میزدیم و اینکه تو ایران به زن ها ظلم میشه
اون با نظراتم موافق بود و منو قبول داشت
منم که فقط تو فکر این بودم که چه جوری پاهاش رو بلیسم
واقعا درمونده شده بودم تا اینکه یه روز لب تابم رو گذاشته بودم تو اتاقم و خاموشش نکرده بودم و داشتم فیلم های فوت فیتیشی رو نگاه میکردم که از یوتیوب دانلود کرده بودم
خلاصه یه جلق زدم و رفتم حموم .زن داداشم خونه نبود منم فکر نمیکردم به این زودی بیاد .رفتم حموم و لب تاب رو جا گذاشتم و فیلم هم داشت پخش میشد
تا اینکه یهو زن داداشم اومد خونه و خریدهاش رو گذاشت آشپزخونه و اومد طرف اتاقم ببینه صدای چیه داره میاد
رفت سر لب تابم و دید یه مرده داره پاهای خانمش رو میلیسه
منم تو این حین تو حموم بودم
اومدم بیرون بدون لباس چون فکر نمیکردم اون خونه باشه،اما دیدم یهو از اتاقم اومد بیرون منم که شوکه شده بودم فورا برگشتم حموم و گفتم شرمنده ببخشید نمی دونستم برگشتی
اونم خندید و گفت اشکالی نداره برو لباست رو بپوش و بیا اینجا کارت دارم
بعد از 15 دقیقه رفتم پیشش تو آشپزخونه
نشستم پیشش و گفتم کارم داشتی؟
اونم گفت یه سوال میپرسم اما میخوام سریع جواب بدی
منم گفتم خوب بفرما
گفت : میخوام نوکر من بشی
منم گفتم چی میگی؟متوجه نشدم
گفت : فیلم روی لبتابت رو دیدم،میدونم تو هم از اونها هستی،پس خودت رو گول نزن
منم که از خوشحالی دل تو دلم نبود گفتم خیلی خوشحال میشم نوکر شما باشم
باید چیکار کنم؟
فورا پاهاش رو آورد بالای میز ناهار خوری و گفت فعلا میخوام کاری رو که دوس داری انجام بدی و پاهای منو بلیسی و تمیزش کنی چون بیرون بودم و خیلی بو میده
باور کنید جوری انگشت های پاهاش رو میلیسیدم که حودش ترسید از اینکه یهو نخورمش
10 دقیقه فقط پاش رو میلیسیدم
تا اینکه گفت بسه
گفت:از امروز تو نوکر من هستی و هر چی بگم باید گوش کنی
منم گفتم شما ارباب من هستین و فقط کافیه دستور بدین
گفت چهاردست و پا بشین میخوام سوارت بشم چون تو هم الاغ هم سگ و هم نوکر من هستی
فورا سوارم شد و با یه لگد محکم منو به سمت اتاق خواب هدایت کرد
داشتم از خوشحالی میمردم، یعنی این منم که خر زن داداشم شدم؟وای خدا ازت ممنونم
رفیتم اتاق خواب و از رو پشتم پیاده شد و نشست روی تخت خوابش
گفت می خوام یه سری قوانین واست بذارم
اینا رو خوب تو سرت فرو کن
تو نوکر من هستی و آفریده شدی واسه این که فقط به من خدمت کنی و من تو خونه دیگه با پا جایی نمیرم و فقط سوار تو میشم و از فردا هم برات یه زین میخرم و رو پشتت میذارم در ضمن باید کارهای منزل به جز آشپزی رو برام بکنی
منم گفتم چشمف هر چی شما بگین
یهو دیدم رفت سر کمدش و دوباره لباس پوشید و رفت بیرون
بعد از 2 ساعت برگشت
در رو باز کرد منم مثل یه سگ دویدم طرفش و گفتم سلام خانوم.و کف هاش رو درآوردم و شروع کردم به لیسیدن پاش که یهو با لگد زد تو دهنم و گفت کی بهت دستور داده پای منو بلیسی؟
منم جا خوردم از این حرفش و گفتم یعنی شما اینو دوس نداری؟
گفت از این به بعد بدون دستور من هیچ کاری نمیکنی و تا من بهت اجازه ندادم و ازت نپرسیدم حتی آب نمیخوری
منم گفتم چشم
گفت از حالا تو دیگه حق حرف زدن نداری و هر چی خواستی فقط باید پارس کنی
سوارم شد و رفتیم اتاقش ، دیدم از توی یه نایلون بزرگ یه جفت پوتین درآورد و گفت این مال دوستمه که میره پیست اسب سواری و امروز قرضش گرفتم تا فردا یکی بخرم
چکمه ها رو پوشید و سوارم شد و با یه لگد محکم زد به باسنم که از شدت درد افتادم زمین .نمی دونستم چرا اونقدر درد داشت که یهو خانوم خندید و گفت این چکمه ها پاشنه ش از این میخ ها دارن که اگه سریع از دستورم پیروی نکنی محکم میزنمت باهاش
منم حساب کار اومده بود دستم و میدونستم واقعا میزنه
اینبار آرومتر زد بهم و منم فورا راه افتادم و راه هی بهم میگفت: یالا حیوون ، هی ، برو حیوون و با لگد منو میزد
من واقعا براش مثل یه الاغ بودم چون اون اصلا براش مهم نبود من درد میکشم یا نه ، فقط با لگد میزد تا اینکه رسیدم آشپزخونه
اونجا اومد پایین و رو صندلی نشست و بهم گفت دراز بکش و پوتین رو گذاشت جلوی دهنم و دستور داد بلیسمش تا کف پوتینش کاملا تمیز بشه.منم شروع کردم به لیسیدن تا اینکه کاملا تمیز شد .بعد یه نگاهی به کف پوتین کرد و گفت کاملا تمیز نشده
بعد گفت بلند شو ، بلند شدم و سوارم شد دوباره و اینبار با یه لگد محکم تر از دفعه اول زندگی رو برام جهنم کرد ، واقعا درد داشت ، میخ پوتینش تو پوستم فرو رفته بود اما اصلا توجهی نمیکرد و میگفت عاقبت درست انجام ندادن کار همینه
منو برد اتاق خواب دوباره و دراز کشید رو تخت و دستور داد تا پوتینش رو دربیارم و بو کنمش
پوتین رو درآوردم و بو کردمش واقعا بوی خوبی داشت
بهد شروع کردم به لیسیدن کف پاهاش که چون جوراب نپوشیده بود حسابی عرق کرده بود.عجب حالی میداد .من داشتم حسابی حال میکردم که یهو دیدم خوابیده
(پایان قسمت اول)

نوشته:‌ علی رضا

باین داستان و مینویسم تا با سکس خشن آشناتر شید و راضی نیستم که مسبب جلق زدن کسی بشه که باعث بی برکتی زندگی من همین جلق تو سن پایین بود من سامانم 23 سالمه و 6 ماهه برده شدم و این از یه خل بازی با دوست دخترم شروع شد.امتحان مقاومت مصالح داشتیم و من پیاده بودم واسه همین با کلی التماس راضیش کردم بیاد بهم درس بده از طرفی دانشگاه نمیذاشت بالا بریم کتابخونه هم نمی شد رفت واسه همین گقتم بیاد خونمون با اینکه اصلا نمی خواستم خونمونو یاد بگیره و بیاد ولی اگه میوفتادم ترم دومم میشد و ضایع بود پس بیخیال شدم و رفتم دنبالش در ضمن هر روز تو خونمون تا 5 که مامانم میاد منم و حوضم. خلاصه شیوا خانوم و با سلام و صلوات آوردیم و بردیم تو اتاقمونو و میوه آوردیم و پذیرایی کردیم و خیرسرمون خواستیم شروع کنیم که گفت نگفته بودی گیتارم میزنی! حالا جای درسی که فردا امتحانشو دارمو بیرمزم نشستم دارم گیتار میزنم اونم انگار نه انگار، داشت با ذوق و شوق گوش می کرد منم اول شادمهر زدم بعد توکه نباشی نبی زاده و داشتم نت آخرشو میرفتم که دیدم دستشو کشید رو صورتم! سرمو آوردم بالا با تعجب و خیلی جدی نگاش کردم دستش هنوز رو صورتم بود که یهو با نگاه عشوه اومد و خندید. گفتم خوبی؟ لبشو گاز گرفت و صورتشو آورد جلو طوری که نفسشو حس میکردم و گفت خودت گفتی اگه دلت خواست آبم کن با هرم لبهات... گیتارو از دستم گرفت و کشیدتم کنج دیوار و لباشو گذاشت رو لبام منم هم اولین بارم بود هم شوکه شده بودم هم اصلا همچین انتظاری نداشتم که یهو کف دستشو گذاشت زیر چونم و سرمو داد بالا و شروع کرد گردنمو خوردن! به جای اینکه من با اون بازی کنم اون داشت با من بازی میکرد خواستم که این وضع رو عوض کنم که شروع کرد به در آوردن پیرهنم و منم سریع لباسشو در آوردم وقتی سوتین قرمز توریشو دیدم یه جورایی فهمیدم چقدر من خرم انگار اون حشری تر از من بوده و برنامه برام داشته! دوباره با شدت بیشتری شروع کرد به لب گرفتن تا اومد منم لباشو بخورم ناخوناش کرد تو پهلوهام و محکم چسبید و کشیدم روی تختم و موهاشو بازکرد و شروع کرد به در آوردن شلوارم و اومد نشست روی کیرم، دیگه آمپرم زده بود بالا میخواستم سوراخش کنم. اومدم بگیرم بخوابونمش که خوابوند زیر گوشم و بلند شد من هاج و واج مونده بودم که یعنی چی؟فقط میخواست لختمون کنه و لب بگیره!!!!!!!!که یهو گفت طناب داری؟ گفتم جدا حالت بده ها طناب میخوای چیکار؟ اونم گفت میخوام رامت کنم. تازه دوزاریم افتاده بود، شیوا تو سکس خیلی وحشی بود و با اون ظرافتش خیلی بدن قویی داشت. منم بلند شدمو بندای کیکبوکسمو دادم(که زیر دستکش به دست میبندن و دوتا هم زرد به پاها) او نم اونارو دولا کردو محکم بست. واقعا سفت بسته بود. از تو کیفش یه کاندم درآورد و میخواست با دهنش بکشه رو کیرم که گند زد و آخر با دست کشید منم بهش گفتم مجهز اومده بودیا کلک فقط امتحانو کی بخونیم اونم گفت امتحان چیه و اومد نشست روم و شروع کرد به بالا و پایین رفتن بهش گفتم جووووون چقده تنگه خانومی تاخیری نداری همراهت اونم گفت کمر خودت باید سفت باشه تاخیری چیه من لونژیل دارم و خندید. بلند شد و پشت بهم شروع کرد به بالا پایین پریدن و دوباره برگشت و دستاشو گذاشت رو سینم ولی اینبار انگار جلو عقب میرفت و هی سرعتشو زیاد میکرد یهو خم شد و بالای تخت و گرفت لذت توی چهرش کاملا معلوم بود. دستاشو گذاشت رو گلوم و شروع کرد خیلی آروم به آه و ناله و یهو محکم کوبید رو سینم و چنگ انداخت بعد یه دستشو برد تو موهاش بعد سینشو می مالوند و یهو آروم کرد و گفت داری حال میکنی یا نه؟ گفتم آدرنالین همه وجودمو گرفته خندید و بلند شد رفت سمت کیفش و موبایلشو برداشت و چک کرد و اومد بالا سرم رو زانوهاشو و شروع کرد با خودش بازی کردن. پشتش به من بود و صداش در اومده بود که آروم اومد پایین و منم با ولع شروع به خوردن کردم اونم واسه اینکه منو دیوونه کنه هی تکون میداد و بلند میشد، یه دستشو گرفته بود بالای تخت و یه دستشم تو موهاش بود و سرشو یکم چرخونده بود و زیر چشمی نگام میکرد منم زبونمو رو کسش میکشیدم و تو کسش میکردم و جلوشا فشار میدادم. اونم داشت خیلی لذت میبرد که یهو شروع کرد: اینجا اتاق سامانه و اینیکه الان بستمش و زیر کسم خوابیده و داره میخوره هم خودشه که بلند شد و از صورتمم گرفت و قطعش کرد گفتم مگه دیوونه شدی یکی یهو میبینه گفت واسه خودمون گرفتم که فقط خاطره شه نترس به کسی نشون نمیدم گفتم پس چرا از خودت نگرفتی گفت اولش از خودم گرفتم و نشونم داد و بعد گفت اصلا باید از اولشو میگرفتم و دوباره روشن کرد و نشست رو صورتم ، یکم که براش خوردم یه آه بلند کشید و 69 کردشو و برام ساک زد که صدام در اومد گفتم بسه بسه که بلند شد و دیدم هنوز موبایلش دستشه و ازم داشت فیلم میگرفت که سریع اومد کنارم و از جفتمون گرفت و گذاشتش لب پنچره و گفت حالا چیکار کنیم گفتم بابا این دستامو باز کن یخورده من بخورمت.
دستامو اومد باز کرد اومدم دست بهش بزنم خودشو کشید عقب گفتم چی شد؟! که با دستش هولم داد و گفت تو بگیر بخواب و رفت پایین و زیرم نشست و خم شد و کاندومو در آورد و کیرمو گذاشت لای سینه هاشو ... دیگه خودتون میدونید. همه آبم ریخت لای سینه هاش و روشون و گففت حالامی تونی بشینی. تا نشستم اونم اومد جلو و سینه هاشو گرفت جلو صورتم و گفت بخور از اینکه آبم بره تو دهنم اصلا خوشم نمیومد ولی لحنش اینقدر حشریم کرده بود که داشتم دیوونه میشدم از طرفی سینه های شیوا اینقدر گرد و خوش تراش بود که نمی شد ازشون گذشت.
شروع کردم به خوردنشون اونم مجبورد کرد تمام سینشو لیس بزنم و تمیز تمیزش کنم و بعد لبخندی پر از رضایت زد و گفت چی میخوری اینقدر آبت زیاد و سفته گفتم هیچی خندید و دوباره خوابوندم و کش موهاشو از رو زمین برداشت و انداخت دور تخمام و گفت دستاتا بگیر بالای تخت و یدونه آروم با انگشتاش زد روشون اینطور بگم که از درد پریدم! و بعد شروع کرد به مکیدنشون. با اینکه کشش خیلی سفت بود و از این لاستیکیا بودیه تخمم کاملا رفته بود تو دهنش.
دوباره سیخ سیخ شده بودم، هنوز پاهام بسته بود و دستامم گرفته بودم بالای تخت که شروع کرد به ساک زدن. زیر چشمی نگام میکرد، تخمامم هنوز درد میکردن ولی با شهوت مخلوط عجیبی شده بود و بیشتر داشتم تحریک می شدم. نیم خیز شدم و دستام و بردم رو سرش که سرشو آورد بالا و تو چشام نگاه کرد و با شیطنت لبخند زد و لبشو گاز گرفت و دوباره آروم زد رو تخمام، حس میکردم مغزم داره گاییده میشه. بهم گفت میتونی بشینی ولی دستات جلو نیاد منم نشستم.
بادستش تخمامو کشید عقب و شروع کرد به لیس زدن و اون یکی دستشم کرد تو دهنم تا براش بمیکم دوباره داشت همه تنم ارضا میشد که بلند شد و کاندومو از زیر پام برداشت و کشید روی کیرم و روش کرم مالید و یکی از بندارو بست دور گردنم و شروع کرد به باز کردن پاهام و گفت حالا نوبت توئه. فهمیدم که دلش آنال می خواد، تعجب کرده بودم ولی وقتی دستاشو گرفت لبه میزمو کونشو داد بالا مثل یه خرس رفتم سراغش.
آروم آروم کردم تو و مثل وحشیا تلنبه میزدم اونم سرشو گذاشته بود رو میزو با یه دستش دهنشو و با اون یکی غلاده ی منو گرفته بود و میگفت همینه عشقم آفرین اسلیو خوب که پاشو از وست پام آورد بالا و زد تو تخمم کشیدم بیرونو گفتم گاییدی مارو بابا. غلاده مو چسبید و گردنمو کشید جلو و شروع کرد به لب گرفتنو با اون یکی دستش کاندومو در آورد و کیرمو تف زد و برگشت تا دوباره بکنم تو کونش...
باز شروع کردم به تلنبه زدن که انگار تخمام از پری داشتن میترکیدن که خیلی زود آبم اومد و شیوا یه جیغ بلند کشید و خندید و گفت واااااای چه داغ بود همون طوری برگشتو منو کشید رو خودشو و دستاشو حلقه زد وشروع کرد به لب گرفتن.تو چشمام نگاه کرد و بهم گفت خیلی دوست دارم عشقم.
خواستم لباسامو بپوشم که گفت کجا هنوز مونده درس بی درس باید جلوم جلق بزنی گفتم میخوای مارو بفرستی اون دنیا؟ یه مقاومتو می خوای توضیح بدیا... گفت پس جلو اربابت زانو بزن خوااااااهش! منم زانو زدم و اونم برگشت و با دستاش از پشت سرمو کرد لای کونشو گفت میخوام سوراخ کونمم مثل سینه هام تمیز کنی آفرین اسلیو خوبم ... لیس نزن میک بزن... آفرین کوچولوی خودم ... آفرین... یهو برگشت و گفت حالا کسم و اومد جلو طوری که افتادم و اون فقط با دستاش سرمو نگه داشته بود.
تا دستام و گذاشتم زیرم اونم دستشو برد رو کسش و شروع کرد به مالوندن منم که دوباره راست کرده بودم با یه دستم شروع کردم به جلق زدن. شیوا داشت بالای کسشو می مالوند وسرشو گرفته بود بالا و آه وناله میکرد به 30 ثانیه نکشید که انگار بدنم به لرزه افتاده باشه و تمام عضلاتم منقبض شده باشه یهو خم شدمو و آبم آروم آروم ریخت بیرون شیوا زد زیر خنده گفت حالا شدی کوچولوی جلقی خودم که یهو آه بلندی کشیدو آبش پاشید روی صورتم و همه تنم. با حالتی که انگار توی اوج لذت باشه خندید و بریده بریده گفت حالا تو حموم چیکارکنیم؟
گفتم عمرا اگه با تو بیام حموم گفت باشه قول میدم تو حموم بچه خوبی باشم . با اینکه داشتم از حال میرفتم ولی باز تو حموم حالی به حالی شده بودم ولی شیوا به لب گرفتن اکتفا کرد و اومدیم بیرون و رفتیم رو تخت مامان بابام یه نیم ساعتی شیوا تو بغل من درازکشید و خودمم یه یه ربعی یه چرت کوچولو زدم و چشامو که وا کردم دیدم با دوتا نسکافه بالاسرم نشسته و بلند شدیم رفتیم سر درس ولی دیگه چیزی ازتوش در نیومد و ولی پاسش کردم.
الان شیوا هلنده و منم دارم سعی میکنم واسه دلف فاند بگیرم ولی هم یه خورده گرونه هم زبان مشکل دارم الان یه دو روزیم هست نمیدونم چرا نه شبا یاهو میاد نه موبایلشو جواب میده... نوشتن این داستان 2 ساعت از وقتمو گرفت ولی فکر میکنم بد نیست بگم که اونایی که خودشونو دقیقا مثل یه تیکه آشغال تو سکس مستر اسلیو فرض میکنن به یه تایپ خاص علاقه ندارن بلکه حتما باید تحت نظر یه روانپزشک قرار بگیرن و یه کمم خایه و وجود قرض کنن
برادرای من علاقه به پا لیسی و فتیش های عجیب غریب و اینکه یکی با کیر بزاره درتون یه جورایی مشکل روحی و کمبود های عاطفیه برید بکنید تو پریز بهتره! به نظر من کردن یه دختر به مراتب بهتره تا آدم پای فیلمو کامپیوتر خودشو خراب کنه اصلا اگه طرف تا 4 ماه قبل با کسی نبوده باشه شرعا هم میتونید متعه کنیدش در آخر از شما هم ممنونم که خوندید .از روحانی هم مچکرم. نظر یادتون نره

نوشته: سامان

سلام
اسم من احسانه و الان ۲۱ سالمه این داستان مال ۳ سال قبله ، یه کمی از خصوصیات خودم بگم تقریبا تپلم با پوستی سفید و اعتماد به نفس کم که همین قضیه باعث شده طرف هیچ دختری نرم حالا بریم سراغ داستان و ۳ سال قبل
اون موقع ها من عاشق این بودم که برده باشم همیشه هم تو یاهو و نیمباز دنبال یه ارباب بودم
بیشتر مواقع تو رومهای سکسی نیمباز دنبال ارباب بودم اما بیشترشون یا پسر بودن یا دخترایی که میخوان شارژ از ادم بگیرن . جست و جو من ادامه داشته تا اینکه یه روز تو یکی از رومای نیم یه ایدی بود به اسم . . . که رفتم باهاش چت خصوصی ، نوشتم سلام میخوایی سگ و بردت بشم
اول جواب نداد دوباره نوشتم لطفا جواب بده دیدم جواب داد : سگ و برده واقعی ؟
اول فکر کردم از این پسراست که میخواد اذیت کنه اما دلو زدم به دریا گفتم اره نوشت اد کن منم ادش کردم
سریع نوشت اصل کامل خودت و خانوادت منم جوابشو دادم دیدم نوشت که منم ناهید ۳۴ بعدشم گفت ما دوتا ارباب هستیم میتونی یا نه گفتم اشکال نداره و بعدش نوشت کار دارم فردا ساعت ۵ عصر ان باش
اصلا قضیه رو جدی نگرفتم چند دقیقه دیگه ان موندم کسی نبود رفتم خوابیدم فردا هم یادم رفت ان بشم پس فردا صبح همینکه ان شدم دیدم یه خروار فحش برام نوشته که سگ کونی من کجایی و از این حرفا کم کم داشت خوشم میومد براش اف گذاشتم شب ساعت ۱۲ میام ساعت۱۲ رفتم اولش همش بهم فحش داد یه کم با هم حرف زدیم گفت ازت خوشم میاد گفت حالا میخوام فردا ببینمت من و سحر گفتم باشه بیام کجا . ادرس رو داد و اف شد منم خوابیدم صبح ساعت و گذاشتم رو زنگ ساعت ۶ بیدار بشم تا صبح خوابم نبرد ، صبح رفتم حموم خودمو تمیز کردم موهای بدنمو زدم ، همش فکر این بودم که پسر باشن یا اینکه بخوان تیغم بزن تا ساعت ۱۰ رفتم سر قرار یه کم منتظر موندم دیدم یه پرادو اومد جلوم وایساد گفت احسان گفتم اره گفت سوار شو .
صندای جلو سوار شدم یکی راننده بود یکی هم عقب نشسته بود همینکه گفتم سلام اونی که عقب نشسته بود یه دستمال گذاشت جلو بینیم یه کم دست و پا زدم و بعد نفهمیدم چی شد
تا اینکه با یه سر درد خفیف به هوش امدم دیدم کاملا لخت رو یه تخت خوابیدم دست و پاهام و بسته بودن یه کم داد زدم و کمک خواست انگار کسی نبود یه ۲۰ دقیقه بعد در باز شد و یه زن اومد داخل گفت چطوری سگم
گفتم من کجام ؟
جواب داد خونه اربابت من ناهید هستم . ناهید یه زن تقریبل چاق بود با موهایی شرابی و سینه هایی خیلی گنده و پوست سفید ، قدش زیاد بلند نبود وزنش هم حدود ۸۰ میشد
دیدم سحر رو صدا زد سحر اومد داخل یه کم از ناهید چاقتر بود اما سینش کوچکتر بود موهاشم قهوه ای بود با مش استخونی گفت خودتو اماده کن و رفت یه ۱۰ دقیقه گذشت برگشتن دیدم واییییییییی دوتا زن با لباس لاتکس که یکیشون یه کیر مصنوعی گنده دستش بود اومدن داخل
سحر اومد سراغم اول یه کم با کیرم بازی کرد کیرم شق شد گفت وایی مادرجنده تا من نگفتم نباید شق کنی حالا باید کتک بخوری ناهید هم کنار نشسته بود سیگار میکشید دستمو باز کرد گفت بلند شو به شکم بخواب ، پاهام هنوز بسته بود و نمیشد خوب بچرخم با هزار بدبختی چرخیدم نمیدونستم چی منتظرمه که دیدم رفت . گفتم شاید دلش سوخته ولم کرده تا صورتمو برگردوندم دیدم دوتاشون هم ناهید هم سحر دوتا چوب دستشونه اولی رو سحر زد یدفه کونم سوخت یه اخی گفتم انگار با شنیدن اخ من اینا وحشی شدن یکی سحر میزد یکی ناهید دیگه داشتم گریه میکردم که ناهید گفت دیگه بسه ما با این کون زیاد کار داریم گفت حالا بچرخ اصلا نمیشد کونم بدجور میسوخت به هر جون کندنی بود چرخیدم سحر با کون نشست رو صورتم سوراخ کونش جلو صورتم بود یه بوی بدی میداد کونشو هم خوب نشسته بود حالم داشت به هم میخورد گفت بلیس مامان جنده زبون اول رو زدم به سوراخش گفت جووون بلیس کسکش منم داشتم میلیسیدم کیرم دوباره شق شده بود . ناهید رو دیدم یه چیز شبیه جعبه بود کرد دور کیرم یه قفل کوچیک هم زد سرش منم داشتم کون سحر رو میلیسیدم زبونمو میکردم تو سوراخش اونم همش داشت اخ واوخ میکرد یه دفه گفت اماده باش میخوام بشاشم تا اینو گفت اومد عقبتر و شروع کرد به شاشیدن دماغم و چشام پر شاش شد و شدید میسوخت اومدم داد بزنم کسشو گذاشت جلو دهنم ، دهنمو پر شاش کرد خیلیشو دادم بیرون اما خیلیشو هم قورت دادم گفت جون عجب سگی هستی ناهید گفت حالا نوبته منه ، من تقریبا بیهوش بودم و اون اومد نشست رو صورتم کسشو گذاشن رو دهنم،گفت بخور اروم شروع کردم به لیسیدن لبای کسشو داشتم میخوردم همینجور که داشتم میخوردم سحر گفت محکم بشین روش و پاهامو داد بالا یواش یواش داشت کونمو انگشت میکرد منم داشتم کس ناهید رو،میخوردم گفت بسه دستشو اورد بالا باورتون نمیشه از من بیشتر مو داشت گفت بلیس وای بو عرق میداد میخواستم بالا بیارم همینجور داشتم میلیسیدم یه دفه احساس کردم کونم داره میسوزه یه کم سوخت یه دفه یه دردی کل وجودمو،گرفت یه دادی زدم ناهید خنده ای کرد و،گفت پردشو زدی ؟
سحر گفت اره خوب تنگه فقط داشتم داد میزدمو کمک میخواستم سحر داد زد بیا کمک او شرتو هم بچپون دهنش سحر داشت کیر،مصنوعی یه اون گندگی رو میکرد تو کونم ناهید هم جعبه رو باز کرد و یواش یواش داشت برام جق میزد سحر مثل وحشیا داشت کونمو میکرد و منم نمیشد داد بزنم فقط گریه میکردم یه دفه دیدم دس کشید گفت حالا تو بیا دیلدو کمریشو باز کرد و داد به ناهید ، ناهید گفت چیکار با این بدبخت کردی کونش داره خون میاد
منم از شدت درد نای بلند شدن نداشتم کل بدنم درد میکرد چشام و بینیم بدجور میسوخت کونم هم انگار اتیشش زده بودن ناهید کیرو کرد تو کونم کم کم دردش خوابیده بود و سحر داشت برام جق میزد ناهید تند تند داشت تلمبه میزد و سحر هم داشت برام جق میزد که ابم اومد
نفهمیدم چیشد انگاری بیهوش شدم
وقتی بلند شدم دیدم لباسمو تنم کردن و خودشون نشستن دارن عصرونه میخورن گفتن خوب حال دادی سحر اومد یه دستی به سرم کشید یه دفه دوباره یه دستمال گذاشت رو صورتم وقتی به هوش اومدم دیدم همونجایی که سوارم کردن منو انداختن بلند شدم خیلی منگ بودم اون موقع شب اونجا کسی هم رد نمیشد با پا کم کم رفتم طرف خونه .
تمام میدونم شاید خیلی هابهم فحش بدن اما این یکی از واقعیت هاییه که باعث شد دیگه من نرم طرف اسلیو بودن
الانم با یه دختر و خوب و متین و زیبا نامزد کردیم و ایشالله اول مهر هم عروسی میکنیم.

نوشته:‌ احسان

سلام
داستان راسته میخواهین باور کنین نمیخواهین هم باور نکنین
من محسنم 24 ساله 174 قد 68 وزن اندامم هم خوبه بدنسازی سفیدم چهرم هم خوبه میگن خوشگلی به هر حال یه شبه پنج شنبه رفتم پارک ...... رو صندلی نشسته بودم اصلا هم تو این فاز ها نبودم
صدام خوبه اکثرا با خودم زمزمه میکنم یا میخونم خوندن رو دوست دارم زیاد میخونم تو جمع دوستان همیشه میگن بخون برامون ......
دیدم یک مرد هیکلی زل زده به من پیش خودم گفتم دنباله کون میگرده که یکی از جلوم رد شد لباساش هنرمندی بود توجهم رو جلب کرد خلاصه پاشدم از پارک اومدم بیرون که دیدم یکی دنبالم میکنه توجه نکردم اومد تا رسید به من همون یارو که تریپ هنرمندی داشت بود الکی سر حرفو باز کرد یادم نیست در موردچی بود خودشو معرفی کرد گفت از تو خوشم اومده یه کمی با هم پیاده رفتیم منم میدونستم منظورش چیه سری رفتم سر اصل مطلب بهش گفتم میدی یا میکنی گفت میدم گفتم بیا بریم بکنمت جا هم دارم گفت نه خونه خودم راحت ترم چون یه کمی دیر شده بود گفتم نمیتونم بیام ولی یه کمی کونتو میمالم که یه فیضی ببری انگتش کردم دیدم کیرم بلند شد خودم حشری شدم بد جوری گفتم پس باید خودت منو ببری و بیاری همین جا اونم که از خداش بود سریع به دربست گرفتیم تو راه هم چو عقب نشسته بودیم تا تونستم انگشتش کردم یه جوون 27 ساله بچه مایه دار که از خوشی زیاد کون میداد می گفت پدر مادرم خارجن منم میخام برم میگفت از سکس با دختر خوشش نمییادو از این چرتو پرتا رسیدیم خونش یه خونه مجردی داشت جایه جالبی بود مشروب خوردیم با آهنگ یه کم رقصیدیم داغ داغ شدیم گفنم موقشه رفتیم تو اتاقش لباساشو در اورد منم در مورد برده داستان زیاد خوندم دوست داشتم امتحان کنم لختش کردم شرت پاش بود منم لباسمو در اوردم با شرت حشری حشری بودبم جفتمون جوری که دست به کیرم میزد یه لذت عجیبی داشتم اینم بگم چهرش بد نبود یه کم شکم داشت پوستش سبزه بود کونش خیلی سفت بود هر کاری میگفتم برام میکرد گفتم زانو بزن زانو زد شرتمو در آوردم اول تخمامو گذاشتم دهنش آی می خورد برام بعد گوشاشو گرفتم کیرمو تو دهنش عقب جلو می کردم کنارمونم یه آینه بزرگ بود میگفنم نگاه کن به خودت دهنتو دارم میگام بلندش کردم گفتم سوراختو جلو اینه از هم باز کن برام باز که میکرد میزدم رو سوراخش بعد گفتم موقع گاییدنته نگو تا حالا فقط لاپایی میداده به منم نگفته بود کاندوم کشیدم گفتم خم شو خم شد محکم کردم تو سوراخش داد نزد ولی معلوم بود بد جوری دردش امده نگه داشتم گشاد کرد منم عقب جو میکردم بد جوری --- میگفت جر خوردم منم بدتر میگاییدمش کاندومو در اوردم خابوندمش کردم تو دهنش دوباره کونش گذاشتم هر چقدر تلمبه زدم آبم نیوومد تا جایی که خودش خسته شد از دادن منم چون قبلش کف دستی زده بودم آبم نیومد که نیومد.

نوشته:‌ محسن

سلام.
من کیوان 29 سالمه. بدنسازی کار میکنم. قیافم هم کاملا پسرونست. عاشق برده شدن واسه پسرای بدنسازم. یه روز خونه یکی از دوستام بودم. اون بمن پیشنهاد سکس با یه پسرو داد که خودش زیاد از برخورد اون خوشش نمیومد. من شماررو با یجور بیمیلی گرفتم. در صورتیکه اصلا بیمیل نبودم و تو اون لحظه تو کف سکس بودم.
من تا شب صبر کردم. اولین پیامو ساعت هشت فرستادم. خودمو معرفی کردم. گفتم شماررو از یکی از دوستام گرفتم.
بهم جواب داد . گفت اسمش غفوره.
من همون لحظه روم نشد بگم دنبال برده هستم. پس صبر کردم.
فردا با غفور قرار گذاشتم. اما دوس داشتم قبل از دیدنمون بهش بگم چجور سکسی رو دوس دارم. بهش گفتم من دوس دارم سگش بشم. غفور اولش تعجب کرد. اما بسرعت قبول کرد.
غفور تو اطراف تهران مکان داشت ازم خواست عصر بعد از قرار بریم اونجا. منم قبول کردم. عصر رفتم ببینمش. وقتی دیدمش انگار تو دلم قند آب شده بود. دقیقا همون مردی بود که من تو ذهنم دوس داشتم. یه مرد کشتیگیر که گوشاش شکسته بود. با بازوهای قوی و دستای پهن. وقتی بهم دست داد مردونگیشو حس کردم. باهام مودب بود لوطی و خوش صحبت. اهل کلاس و این چیزا نبود. من از آدمای لوطی خوشم میاد. خلاصه من با ماشینش رفتیم مکان. من رفتم نشستم اتاق. یکم با هم حرف زدیم و بعد غفور پرسید سکس کنیم. گفتم اگه همونجور که گفتم آره من مشکلی ندارم.
غفور هم بعلامت موافقت پلک زد. اومد سمت من. قدش از من بلندتره. وایساد گفت پاشو ببینم. منم پاشدم. گفت حالا دولا شو. منم گفتم چشم.
انگار فکری تو ذهنش بود. رفت تو انبار یه طناب آورد. من همونجوری دولا شدم. زود رسید. طنابو بست گردنم. گفت مادر جنده راه برو میخوام بچرخونمت. با این حرفش منو حشری کرد. من میرفتم. رسیدیم تو هال. من دولا بودم. یه لگد زد تو صورتم نشست گفت باید هر چی میگه گوش کنم. گفتم چشم ارباب.
گفت جورابشو درارم. منم در آوردم. پاهاش بو میداد. چه بوی خوبی. بهم گفت توله سگ پاهامو بلیس. من شروع کردم لیسیدنو. از نوک شستس شروع کردم. شور بود. واقعا لذت داشت. عین یه سگ لیس میزدم و میذاشتم روی چشام . بهم فحش میداد. گفت بی عرضه عوضی لیاقتت خوابیدن تو توالته. گفتم من جام زیر پای شماست. دوباره با پاش زد تو صورتم. بعد ده دقیقه لیسیدن پاهاش گفت کونده سگ لخت شو. من با گفتن چشم لخت شدنو شروع کردم. طنابو از گردنم باز کرد. اما وقتی کاملا لخت شدم گفت برگرد انتر. من برگشتم. دستامو از پشت محکم بست. منو برگردوند. گفت جلو اربابت زانو بزن. من زانو زدم. پیراهنشو دراورد. گفت خوب لیسیدی حالا واست جایزه دارم. گفت دهنتو واز کن چشاتو ببند. منم امر اربابو اجرا کردم. صورتشو یکم آورد نزدیک دهنم. یه خلط سینه انداخت ته حلقم. گفت کیر تو دهنت مادر جنده. لیاقتت کمتر از خلط منه من بهت لطف دارم. من از خوشحالی و حشر داشتم میمردم. با رقبت همشو قورت دادم.
زیپشو کشید پایین. اون کیر خوشگلشو در آورد بیرون. وقتی زیر کیر غفور بودمو بالا رو میدیدم تا از لحظه اشستفاده کنم.شیکم شیش تیکش منو کشته بود. سینه های برجسته. ریش خیلی بهش میومد. گفت لاشی دهن گندتو واز کن باز تا نگفتم نبند منم گفتم چشم ادباب. دو طرف سرمو گرفت یکم کیرشو مالوند به لبام. بعد با فشار کرد تو حلقم. سی ثانیه تا ته تو حلقم نگه داشته بود. من دستام بسته بود. عق میزدم. دوباره تف کرد تو صورتم. من چشامو باز نگه داشتم تا تفش بره تو چشام. گفت فقط دهنمو واز بذارم. منم همون کاریرو کردم که خواسته بود. تا ته میکرد تو دهنم. گفت اینجوری نمیشه دهنمو بگاد موهامو گرفت منو انداخت رو مبل. سرمو پایینتر گذاشت. کیر نازشو کرد تو دهنم. جوری دهنمو گایید که اگار داره میکنه تو کون. من یکم عق زدم. کیرشو درآورد دوتا چک زد در گوشم. دوباره دهنمو گایید. گفت کیرتو دهنت خوارکسه. منم خایهای خوشگلشو که تازه تیغ انداخته بودو که به دماغم میخورد نگاه کردم. منو بلند کرد. رفت کاندوم آورد گذاشت سر کیرش. منداخت تو کونم. دهنمو سفت گرفت داد نزنم. از درد مردم. وقتی منو میگایید تخماش میخورد به رونام. تف کردنو فداموش نمیکرد. من دهنم خشک شده بود تفاشو قورت میدادم. کیرشو درآورد. دوباره انداخت تو دهنم نعره زد. آبشو ریخت تو دهنم. من همشو قورت دادم.
حالش اومد سرجاش. منو دید که هنوز حشرم. گفت توله سگ برو توالت. منم فهمیدم چی تو کلشه رفتم. اومد دستامو باز کرد. من کیرم راس شده بود. گفت بشین. نشستم. گفت بی لیاقت انخور بگوزم بهیکلت؟ گفتم منو به بردگی قبول کن. کونشو آورد رو صورتم سوراخشو گذاشت نزدیک دهنم یه گوز گنده داد. واییییییییی من داشتم میمردم. بوشو دوس داشتم. روشو کرد بطرفم. گفت دهنو واز کن. منم گفتم چشم. کیرشو نزدیک آورد پاهاشو واز کرد شاشید تو دهنم. من شاششو خوردم. کیرشو نگه میداشت تا من شاشایی که تو دهنمه قورت بدم تا دوباره دهنمو پر کنه. من تقریبا همشو با ولع خوردم جلق زدمو آبم اومد. این خاطره واقعی بود. من بعد از این ماجرا فهمیدم که یک برده واقعیم.
اگه دوس دارید امتحانش مجانیه

نوشته: کیوان

سلام
اسم من رعناست
18 سالمه و تهران زندگی میکنم
خونمون تو صادقیه است
این داستان واقعی منه که یه ماه پیش اتفاق افتاده
خونمون 2 طبقست که یکیشو اجاره میدیم به دانشجوهای دختر
الآن 2 ساله که که المیرا مستاجر ماست
رادیولوژی غیر انتفاعی میخونه
من زیاد پیشش میرفتم دوسا پسرش زیاد میومد پیشش همیشه هم من کمک میکردم خانوادم نبینه
یواش یواش منو کشوند طرف از و من خوشم اومد
هفته ای 3 4 بار میرفتم تا حال کنیم
با دستگاه ویبره و برق ضعیف سیم تلفن به هم حال میدادیم تا ارضا شیم
اون هیچ محدودیتی نداشت چون پرده نداشت با دست و پا کسشو حال میآوردم
اما من پرده داشتمو زیاد آزاد نبودم
همیشه دوست پسرش میگفت شماها خیلی با هم سکسی هستین یه دوستم داشت که خیلی دوست داشت با من سکس داشته باشه
ولی من قبول نمیکردم
بریم سر اصل مطلب
یه ماه پیش بود که المیرا بهم زنگ زد گفت رعنا من خیلی حشریم مامان باباتم که امشب نمیان
بیام بالا
منم که دلم میخواست گفتم بیا
نشسته بودم رو پاش لب میگرفتیم که برگشا گفت میخوام امشب تا صبح باهات باشم
میخوام بردم شی به ارگاسم برسونمت
منم دیدم بد نمیشه
رفتم از تو انبار طناب و چسب آوردم
بعد بهم گفت لباستم تاپ و دامن باشه با جورابه شیشه ای رنگ پا ساق کوتاه
و اون سوتین سفیدتو با تاپ سفسدو دامن قرمزتو بپوش
شرتتم فقط سفید باشه
منم لباسامو پوشیدمو اومدم تو پذیرایی دراز کشیدم دستمو از پشت بست و پاهامم بست به هم دهنمم چسب زد
بعد گفت برم ویبراتور بیارم
رفت و وقتی برگشت دوست پسرشو دوستش باهاش بودن
اونموقع فهمیدم که جریان چیه
شروع کردم به سروصدا کردن ولی دهنم بسته بود
خیلی ترسیده بودم
المیرا اومد کنارم نشست دست تو موهام کشید گفت نترس رعنا جون
قرار نیست پردتو بزنه قراره چهارتلیی حال کنیم
با تو عم فقط از پشت کار دارن
بغض کرده بودم وحشت برم داشته
سیروس(دوست پسر المیرا) اومد بلندش کرد بردش رو کاناپه و دستآشو بست به پاهاش سارع یع نگاه به من کرد و با لبخند یه چشمک زد
بعد داوود اومد سراغ من تاپمو زد بالا بین سینه هامو لیسید. اومد زیر گردنمم لیسید
برگردوندم رو شکمو دامنمو زد بالا
شرتمو زد کنار یه تف انداخت رو سوراخ کونم و بادست مالید یه انگشتشو کرد تو کونم یکم درد داشت
بعد دو تا و بعد سه تا که صدام در اومد محکم زد رو کونم
دوباره برگردوندم رو پشت و اومد رو شکمم نشست
سوتینمو باز کرد
زیپشو کشید پایین و دکمشو باز کرد شلوار و شرتشو در آورد با دیدن کیرش تمتم تنم لرزید خیلی بزرگ بود
اونورم صدای المیرا مدام میومد که یهو بالا گرفت نگاه کردم دیدم دستگاه ویبره رو کرده تو کسش
داوود اومد نشست رو شکممو تف زد بین سینه هام و کیرشو گذاشت بینشون و مالوند
خیلی حشری شده بودم کسم خیس شده بود
بهم گفت میخوام دهنتو باز کنم داد نزن دیگه
منم به نشونه تایید سرمو تکون دادم
همین لحظه بود که المیرا جیغ زد و دیدم ارگاسم شده و آبش پاشید
پ سیروس دوباره دستگاهو گذاشت رو کسش
دهنمو باز کرد و لب گرفت بعد کیرشو کرد تو دهنم و سرمو گرفت و عقب جلو کرد دو سه بارم اوق زدم بعد گفت رعنا قیچی کجاست
گفتم بهشو رفت آورد شرتمو باهاش برید
برگردوند منو رو شکم و کمرمو آورد بالا(سگی)
بعد کیرشو دم در کونم مالید و کرد توش درد وحشتناکی بود جیغ کشید و گفتم نه نه نه
آنقدر درد داشت که افتادم رو شکمم و اون تلمبه میزد و من جیغ میزدم که دهنمو چسب زد و گفت خیلی صدا میدی
و ادامه داد
بعد دامنمو در آورد و بلندم کرد برد تو اتاق تو این مدتم المیرا مدام صدا میداد دو سه بارم ارضا شده بود
پاهامو باز کرد بست به میله تخت بالا سرم. بعد جای گیر لباس پرسید و رفت گیره و با دستگاه ویبره آورد
سیروسم المیرا رو آورد تو اتاق المیرا دیگه جون نداشت چشاش خسته خسته بود و منو نگاه میکرد سعی کردم نشون ندم که درد دارم
داوود گیره هارو زد به کسمو سر سینه هام و یدونه هم به زبونم
دستگاه ویبررو روشن کرد از سینه هام شروع کرد و رفت پایین دستگاه گذاش رو کسم
حس تمتم بدنمو گرفته بود فقط و فقط حس ارضا بهم دست میداد تا اینکه حس کردم دیگه نمیتونم نگه دارم و همون لحظه یه ضربه به سینم زد مثل این بود که بمب منفجر بشه جیغ زدمو آبم پاشی تمتم بدنم میلرزید
گیره هارو باز کرد و گفت چه کسی اووممممم
کیرشو مالید روشو یواش یواش کرد توش
جیغ زدم نه درد داره قرار بود به پردم دست نزنی که دهنمو دوباره چسب زد و فهمیدم که تمومه المیرا نگاه میکردو داد میزد اما نمیتونست کاری کنه
داوود کار خودشو کرد و یهو کرد تو کسم درد وحشتناکی داشت با خودم فکر کردم الآنه که بمیرم داد زدم بغضم ترکیدو اشکام در اومد آمد داوودم مدام میکرد و من درد میکشیدم
سیروس المیرارو باز کرد و دستآشو از پشت بست آوردش طرف من
داوود کیرشو کشید بیرونو من خونو. دهن المیرا باز کردن و گذاشتن رو کسم تا بلیسه هم درد داشتم هم لذت
بعد داوود دهنمو باز کرد و اشکامو پاک کرد و گفت تموم شد دیگه حال میکنی
کیرشو کرد تو دهنم تا ساک بزنم
از لسی زدن المیرا میغهمیدم جون نداره
همون لحظه سیروس کیرشو کرد تو کس المیرا و شروع کرد کردن المیرا دیگه نمیتونست هیچکار کنه که سیروس بردش رو زمینو پاشو داد بالا کردش خیلی بد میکردش المیرا هم فقط آه آرومو بدون انرژی میکرد داوود دسگاه ویبره و برداشت و افتاد به جون کسم هی میزد و دستگاهو میکرد توش تمام بدنمو قرمز کرد و منم فقط آه میکشیدم چند بار که ارضا شدم دیگه جون آه گفتنم نداشتم که پاهامو باز کرد و دراز کشید و منو رو به خودش نشوند رو پاهاشو کیرشو کرد تو کسم
اندفعه بیشتر حال داد تا اینکه سیروس اومدو کیرشو کرد تو کونم که دیگه دردم زیاد شد و جیغ زدم همون لحظه داوود لب گرفت در حین کردنم دو بار ارضا شدم یه نگاه به المیرا کردم
داشت جون میگرفت
بعد المیرا رو آوردن با من به صورت 69 گذاشتن روم
و سیروس اونو میکرد و من کیرشو ساک میزدم وداوودم منو میکرد
سیروس آبش اومدو اون تو دهن من ریخت و گفت نگهش دار
بهدشم داوود ریخت تو دهن المیرا
بلندمون کردن و رو زانو هامون نشوندن گفتن حالا با هم دیگه لب بگیرین
داشتیم لب میگرفتیم سیروس خیلی بد با کسم ور میرفت آب هی میریخت رو بدنمونو ما هم همدیگرو میلیسیدیم
بعدش داوود بلندم کرد و گذاشتم رو تخت دستگاه ویبره و گذاشت زیه شککمم طوری که کسمو بلرزونه و اومد رو کمرمو کرد تو کسم و تلمبه زد خیلی حال داد تا اینکه چند بار آبم اومد دیگه جون نداشتم که داوود کرد تو کونم هیچکاریم نمیتونستم بکنم
آبشو ریخت تو کونم و دستامو باز کرد و لب گرفت کنارم دراز کشید بغلم کرد المیرا و داوودم اومدن و کنار ما دراز کسیدن من المیرارو بغل کردم و لب گرفتیم و سینه به سینه المیرا و کیر داوود رو کونم خوابیدیم
الآنم با داوود دوستم و هفته یکی دو بار با هم حال میکنیم
تو سکس خیلی خوبه

امیدوارم خوشتون اومده باشه

نوشته: رعنا

توی خونه بودم و داشتم اتاقم رو مرتب می‌کردم که صدای چرخیدن کلید توی در رو شنیدم. نگاه کردم دیدم دوست دختر قبلیم اومد تو.

گفتم: تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟

-اومدم با هم حرف بزنیم

-من اصلاً علاقه‌ای ندارم با تو صحبت کنم

-منم ازت نپرسیدم علاقه ای داری یا نه!

دامنش رو بالا زد و گفت

کس من همیشه باعث می‌شه تو راست کنی. مهم نیست خودت بخوای یا نه. این ساده ترین مثاله واسه اینکه بدونی منم که تو رو کنترل می‌کنم. تو دوباره برمیگیردی و با من خواهی بود و یاد میگیری که کی رئیسه.

من بر خلاف میل خودم داشتم راست می‌کردم. نزدیکم اومد و دست راستشو آروم گذاشت روی کیرم. و شروع به مالوندنش کرد. یه پوزخند زدم و گفتم

فکر میکنی اینکه تو باعث میشی من راست کنم دلیل اینه که میتونی به من مسلط باشی؟!؟

گفت:

"نه...من فکر میکنم میتونم تو رو کنترل کنم.......با کمک....."

دست چپش رو گذاشت روی شونم. دست راستش رو هم آروم برداشت و اونم گذاشت روی شونه م.

"!!اینا"

به محض اینکه کلمه ی "اینا" از دهنش خارج شد احساس کردم خایه م منفجر شد. با زانو زده بود تو تخمم. یه شوکی بهم وارد شد. نه میتونستم حرف بزنم نه میتونستم تکون بخورم نه حتی میتونستم بیفتم رو زمین. بعد از یه مدت کم کم داشتم از شوک در میومدم که ضربه ی دوم رو محکم تر زد و بعد از ضربه زانوشو به سمت بالا هل داد و تخمام کش اومد. دوباره همون حالت شوک بهم دست داد. اون میدونست که این درد باعث میشه من فلج بشم و میتونست تا هروقت که دلش میخواد این وضعیت رو ادامه بده و من رو به حالت فلج نگه داره.

بار سوم که زانو زد تو تخمم دستشو از رو شونه هام برداشت و منم نتونستم تحمل کنم و از هوش رفتم. احتمالاً چند دقیقه بیهوش بودم و وقتی کم کم به هوش میومدم دیدم حس کردم نشسته روی سینم. زانوهاش دو طرف سرم بود و چوچول فوق العادش فقط چند سانتی متر با دهنم فاصله داشت. سوتینش رو هم باز کرده بود و سینه های بزرگش آزاد بودند با نوک های قهوه ای سفت بی نظیرشون. راستش تنها دلیلی که این همه مدت باهاش بودم بدن خوش تراشش بود. کم کم احساس کردم بر خلاف درد تخمام کیرم احساس خوبی داره...چون داشت با دست میمالیدش.

گفت پس بالاخره به هوش اومدی! نزدیک بود آبم بیاد که یک دفعه با مشت چنان کوبید تو تخمام و لهشون کرد که دوباره از هوش رفتم.

بعد از مدتی به هوش اومدم و دیدم کاملاً نشسته روی صورتم. با یه دستش موهامو گرفته بود و به کسش فشار میداد و میگفت بلیسش. سرمو تکون دادم و دهنم رو آزاد کردم و گفتم "من عمراً تو یکی رو ارضا نمی‌کنم!" با یه دست دیگه ش دمبال بیضه هام گشت و منم سعی میکردم خودمو ول کنم از دستش. پاهامو میبستم و باز میکردم و تکون میخوردم. فکر میکردم الانه که دوباره یه مشت حواله تخمم کنه. ولی عوضش رگی به که تخمام وصل میشه رو پیدا کرد و به طور ناگهانی فشارش داد. یک دفعه کیرم به قدری سفت شد که از درد به خودم میپیچیدم. انگار توش پر خون شده بود و میخواست منفجر بشه. اون دوباره گفت "بلیسش." منم گفتم نمیلیسم. با قدرت بیشتر همون رگ رو فشار داد. دردش غیرقابل تصور بود. این بار علاوه بر درد وحشتناک آلتم تخمام هم یه جوری شده بود که انگار میخوان قطع بشن و بیفتن. درد تا شکمم پیچیده بود.

دیگه به غلط کردن افتادم و حاضر بودم هرکاری بکنم که دردش متوقف بشه. شروع کردم به لیسیدن کسش. اونم شروع کرد به مالوندن کیرم. تحریک شده بود و بالا پایین میرفت. من یکهو ناخودآگاه گفتم آه داره میاد! تا این گفتم یک دفعه از رو صورتم پاشد و با دستش کیرم رو گرفت و شرع به جق زدن کرد برام. با یه دست دیگه هم بیضه ها مو آروم مالش میداد. اولین جهش منی که ازم خارج شد یک دفعه دیدم رو زانوش چپش خم شد و با زانوی راست کوبید تو تخمم. آبم چنان با فشار پاشید بیرون که تا حالا تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم. دوباره دوباره...سه بار با زانو محکم زد وسط تخمام. درد وحشتناک و شهوت و حس ارگاسم با هم قاطی شده بود هیچوقت همچین حسی رو تجربه نکرده بودم.

وقتی تموم شد دوباره دست به تخمام برد و اون رگ رو پیدا کرد. ولی این بار فشارش نداد. گفت حالا تو باید برگردی و با من باشی و من هم رئیس هستم. حالا پاشو برو این کثافت کاری هاتو پاک کن و با هم صحبت می کنیم.

همه چیزو پاک کردم و لباسامو عوض کردم و اونم لباسشو پوشید و نشستم رو به روش.

شروع کرد:

از خودت نپرسیدی چرا وقتی بار اول بیهوش شدی من کسمو آوردم جلو صورتت و با مالوندن کیرت به هوشت آوردم؟ چون میخواستم بفهمی که یه زن به شما مردا غلبه داره. میدونم این وضعیت تا یک هفته ادامه داره. چون من تجربه دارم و رو پسرای دیگه هم امتحان کردم. منظورم از وضعیت اینه که تو به محض اینکه تحریک جنسی میشی تخمت به شدت امروز درد میگیره. توی بیچاره هم چاره ای نداری که جق بزنی واسه اینکه درد تخمت از بین بره و تو میشی پسر کوچولوی جقی من که دیگه هیچوقت نمیتونه درست و حسابی یه سکس داشته باشه. وقتی بعد از یک هفته این حالتت از بین رفت، من دوباره میام و همین بلاهای امروز رو سرت میارم.

منم گفتم حرفت خیلی مسخره است. امکان نداره

اون گفت "میدونستم باور نمیکنی" و بعد پاهای کشیده و خوشگلش رو از هم باز کرد و کس بزرگ و حشریش رو بهم نشون داد. به محض اینکه یه کم باهاش بازی کرد چنان دردی تو خایه هام پیچید که انگار یه لگد دیگه خوردم. بی اختیار شروع کردم به جق زدن و از شدت درد اشکم داشت درمیومد. نمیخواستم این کارو بکنم ولی چاره ی دیگه ای نداشتم. زدم تا یه بار دیگه خالی شدم.

گفت "خب...بهتره حرف گوش کن و مودب باشی وگرنه کیرتو میبُیرم که جق هم نتونی بزنی و تا آخر عمرت با درد تخمات زندگی کنی."

حالا اون هفته ای یک بار میاد و همین کارا رو باهام میکنه. من چه بخوام چه نخوام باید هروقت بگه براش جق بزنم. باید تخمام رو در اختیارش بذارم. باید هرکاری اون میگه بکنم چون همونجوری که خودش گفت بهم فهموند اون رئیسه.

فرستنده:‌ 68ss

من حس اسلیو بودن رو دارم و از بچگی دوشت داشتم برده ی خانم ها باشم و بهشون خدمت کنم اما هیچ کس ارباب من نمیشد و کلا تو ایران میسترس پیدا نکردم یا جن.. بودن و پول میگرفتن و … که اسم خودشتون و گزاشته بودن میسترس برای همین تصمیم گرفتم این حس و به دخترای عادی بگم شاید خوششون بیاد و بشن میسترس من.

پارسال تابستان بود که من تو اینترنت با یه دختر 17 ساله به نام نرگس اشنا شدم بعد از کلی مخ زدن و شماره گرفتن یه روز گفتم تو چیزی از میسترس و فوت فتیش و …. میدونی؟گفت نه و گیر که بگو منم به 1000 بد بختی نگفتم و یه روز تو نت با یه ایدی دیگه پی ام دادم و گفتم من این حس ودارم و اینجوریه و کامل با چند تا سایت و عکس براش توضیح دادم اینم گفت یعنی چی؟احترام ادم ها خیلی بیشتر از اینه که بخوای برده ی من شی و …. منم گفتم نه شما ارباب من هستید و و اول خجالت میکشید و میگفت نه که من سیریش شدم و گفتم من عاشق این هستم به عنوان سگ به شما خدمت کنم و پاتون و لیس بزنم و …….. که اونم گفت اتفاقا پام خیلی بو میگیره و من گفتم عاشق همون بو هستم و نیمزارم یه زره اون هدر بره و …………..

خلاصه بعد اینکه از این حس خوشش امد بهش گفتم کی هستم و …. که یه مدت باهام قهر بود که با سیریش شدن من اشتی کرد و قرار شد من یه جا گیر بیارم این حس و امتحان کنه منم چند تا بلاگ معرفی کردم که داستان داشت مثل فوت اسنیفر یا برده ی مغرور و بره بخونه یه ذره وارد شه مکان و گیر اوردم و گفت به شرتی میاد که کل مدت دست و پای من بسته باشه!قبول کردم . قرار شد فردا بعد ظهر برم دنبالش و با خودم طناب و قلاده و شمع و چسب و …. به برم و بریم.

فردا رفتم دنبالش تو ماشین همش می خندید و میگفت خاک تو سرت دهنت صافه کل اینکارارو که تو بلاگا بود باهات میکنم منم میگفتم شما اربابید و من مثل چرک لای انگشت پاتونم و میخندید و تو چشاش یه برق خاصی میزد و منم خوشحال چون واقعا دوسش داشتم و الانم به ارزوی چندین و چند سالم داشتم می رسیدم که اون چیزی نبود جز خدمت کردن به نرگس وقتی رسیدیم رفت تو مانتوش و دراورد و انداخت رو سرم و و رفت رو مبل نشست و گفت خوب اول برو لخت شو و طناب و بیار.

منم رفتم لباس های خانم و اویزون کردم و لخت شدم و طناب ورداشتم و رفتم و گفت مگه وارد نیستی کدام سگی جلو اربابش وایمیسه؟منم سریع حالت سگی گرفتم و گفت دیگه حق حرف زدنم نداری و هر جا لازم باشه بهت میگم حرف بزنی و من و دیگه ارباب صدا میزنی حالا دستات و بیار جلو و دست و پای من و محکم بست و گفت خوب حالا شد.

بعد پاشونو که تو یه صندل صورتی برق میزد با یه لاک صورتی ناز انداختن رو اون یکی پاشون و گفتن یالا سگ خوب بخواب زیر پام و کف کفشم و فقط بوس کن.منم که به ارزوم رسیده بودم و همیشه ارزوی همچین لحظه و داشتم سریع خوابیدم زیر پاشون و کف کفششون و تند تند بوس کردم مزه خاک و حس میکردم اما خاک کفش ارباب بود با علاقه بوش میکردم تا پاشون و بلند کردن و اون یکی پاشون و گزاشتن رو صورتم و باز من شروع کردم به بوس کردن که بعد پاشون و ورداشتن و یه توف گنده انداختن رو صورتم و با کفش مالیدنش به کل صورتم و شروع کردن خندیدن و گفتن خوب حالا برو قلادت و برو بیار به بندم.منم سریع پا شدم و قلادم و اوردم و ارباب بست گردنم و گفت خوب حالا دماغت و کن لای انگشتای پام و حسابی بو کم منم دماغم و کردم لای انگشت پای خانوم و شروع کردم نفس کشیدن که ارباب داد زدن صدای نفس کشیدنت نمیاد و من بلند نفس عمیق میکشیدم و بعد گفتن خوب حالا دونه دونه از انگشتای پام بیا بالا و شروع کن و بوس کردن.منم سریع اطاعت کردم و پاهای پرستیدنی خانم که تو صندل برق میزد و من و عاشق خودش کرده و بوس می کردم پای خانوم بوی خیلی خوبی می داد و معلوم بود تازه اون پاهای پرستیدنیشون و شستن بعد از یه مدتی گفتن خوب خیلی هوس خر سواری کردم یالا خر احمق منم سریع جلوی ارباب مثل خر شدم وسرورم سوار من شدن و قلادم و گرفتن دستشون و کشیدن و هم زمان یه لگد محکم با جفت پاشون زدن و پهلوم و گفتن را بیفت حیوان.یه لحظه خیلی دردم گرفته بود و گردنمم همینطور داشت با قلاده کشیده میشد اما سریع اطاعت کردم و راه افتادم اربابم همینطور می خندیدن و و محکم و پاشون ضربه می زدن به پهلوم و میگفتن تندتر حیوون. بعد گفتن ناهار پیتزاو همینطور که سوار من بودن زنگ زدن سفارش پیتزا دادن و کلی مخلفات از من پول گرفتن و گفتن برو تو یه اتاق که تخت داشته باشه یالا حیوون منم سریع اطاعت کردم و رفتم سمت اتاقی که تخت داشت و خانوم پیاده شدن و نشستن رو تخت وگفتن یالا گمشو طناب و بیار منم سریع اطاعت کردم و طناب و اوردم که خانم پاشودن و گفتن خوب حالا دراز بکش و منم دراز کشیدم و خانوم امدن رو تخت و من و بستن به تخت و وایسادن رو سینه ی من و اول با صندلشون با ک..م بازی کردن و خندیدن و بعد زیر پاشون ک..رم و له کردن و داد زدن وای به حالت صدات در بیادبعد از 5 دقیقه که همینطور رو ک..ر من بودن امدن رو سینم و صندلشون و در اوردن و انداختن رو ک..ر من و بعد شروع کردن پریدن رو سینه های من و بعد امدن رو صورت من و می خندیدن و بعد با شصت پریستیدنی پاشون با لب ن بازی کردن و بعد گفتن زبونتو بیاربیرون میخوام له له بزنی واسه پام من زبون و اوردم بیرون که خانم کل کف پای زیباشون و کشیدن رو زبونم منم داشت لذت میبردم و با اشتیاق مزه ی پای خانوم و حس میکردم اولین بار بود مزه ی اون پاهای زیبا و حس میکردم که خانوم اون یکی پاشونم کشیدن رو زبونم و بعد افتادن رو شکمم که من یه اخی گفتم کخ با پا زدن تو سرم و شروع کردن خندیدن بعد دونه دونه انگشتای زیبای پاشون و می کردن تو دهنم و می گفتن میک بزن سگ خوب و انگشتاشون و می کردن تو دهنم و منم تا می تونستم میک میزدم که ارباب بلند شدن و ازادم کردن و گفتن برو تدارک ناهار و به بین که الان میاد.منم سریع رفتم اشپزخانه و میز و مرتب کردم که زنگ زدن خواستم برم در و باز کنم که خانوم گفت بشین سر جات بابا کدام سگی در و باز میکنه تازه اگه لختم باشه و زدن زیر خنده و در و باز کردن و غذا و تحویل گرفتن و گفتن خوب خرم کو؟منم سریع رفتم جلوشون و محکم زدن تو شیکمم که از این به بعد نباید صدات کنم و سوارم شدن و رفتیم نزدیک میز ناهار خوری که خانم پیاده شدن و من صندلی و کشیدم کنار و خانوم نشستن و به من گفتن بشین بغل میز لبتو بزار رو پام و اروم بوس کن که من اطاعت کردم و لبم و گزاشتم رو پای خانم و شروع کردم بوسیدن پاهای خانم که خانم گفتن خوب حالا می تونی حرف بزنی.غذا میخوای؟منم سریع جواب دادم اگه لطف کنین بله سرورم.که گفتن خوب پس التماس کن شاید دلم به حالت سوخت منم شروع کردم التماس کردن که ارباب یه ذره به سگتون غذا بدید و ….. که یه لقمه پیتزا جویدن و توف کردن جلوم بعد یه خرده نوشابه ریختن روش و با یه تفم تزئین کردنش و گفتن دیگه زر نمیزنی و غذاتو کوفت کن که من سریع شروع کردم خوردن غذا و کامل کف زمین و لیس زدم و تمیز کردم و بعد پای اربابم و به خاطر تشکر بوس کردم و که بعد دوباره لبم و چسبوندم به پای خانم و شروع کردم بوسیدن وای چه لذتی داشت بوسیدن پاهای سرورم که میسترس پاشون و گزاشتن رو سرم و و سوارم شدنو محکم کوبیدن به پهلوم و گفتن مبل منم سریع اطاعت کردم و رفتم سمت مبل که خانوم پیاده شدن و نشستن رو مبل و گفتن حالا نوبت بازیه و باید من و سر گرم کنی بازیش اینجوریه که من یه کلمه میگم و تو شروع میکنی درباره من که اربابتم و تویه کره خر جمله میگی مواظب باش که زود بگی وگرنه بعد تنبیه میشی تنبیهتم هم بدنیه هم اینکه دیگه تا اخر عمرت اربابت و نمیبینی پس حواست باشه و شروع کردن.اولین کلمه گوه بود که من گفتم من گوه اربابم هستم و افتخار می کنم.بعدی سگ کثیف و …… که خانم می خندیدن و می گفتن خاک تو سرت و بعد گفتن من کلاس دارم و باید برم بدو اماده شو.من سریع اماده شدم و امدم جلو ارباب که گفتن برو صندلم و بیار پام کن و منم سریع اوردم و جلوی پای خانوم گزاشتم و پای خانم و با احترام بلند کردم و درون صندل گزاشتم و بعد اون یکی صندل و ادای احترام کردم و پای خانم و بوسیدم و خانم بلند شدن و گفتن جای پام و تا دم در به بوس و منم همینکار و کردم و دم در خانم گفتن بسه دیگه پاشو و رفتیم خانم و رسوندم خانه و گفتن وایسا کتابام و وردارم و ورداشتن و رسوندمشون و اخر سر تک تک انگشتانشون و گزاشتن رو لبم و بوسیدم و گفتن ساعت 5 منتظرتم و رفتن و من از اون موقع برده ی اربابم هستم و قرار هست با هم ازدواج کنیم و غیر از این رابطه عاشق هم هستیم.

نوشته: برده

مدتي بود كه از طريق اينترنت با حس فوت فتيشي و بردگي براي خانمها و بوسيدن پا هاي اونها آشنا شده بودم و كم كم خودم هم به اين احساس علاقمند شدم.ولي چون دخنر یا خانمی هم حس با خودم پیدا نکرده بودم به کسی در این مورد حرفی نمی زدم.گاهی اوقات که با دوستام یا همکلاسیهای دانشگاه غیر مستقیم در این مورد حرفی میزدم اونها یا خیلی تعجب میکردند یا میخندیدند و جدی نمی گرفتند.تقریبا کسی باورش نمیشد که این حس هم می تونه تو وجود پسرها یا حتی دخترها وجود داشته باشه.به همین خاطرمدتی با خودم کلنجار میرفتم وامیدوار بودم کسی پیدا بشه که بتونم این رابطه را باهاش تجربه کنم.

توی محله ای که ما زندگی میکردیم.پدر بزرگ و مادر بزرگم هم ساکن بودند و یک کوچه بالاتر از کوچه ما ساکن بودند. خاله ام هم چون هنوز مجرد بود و ازدواج نکرده بود با اونها زندگی میکرد.خاله ام مهندسی کامپیوتر خونده بود و توی یک شرکت تجاری مشغول کار بود. با اینکه دختر زیبا و تحصیل کرده ای بود و خواستگاران خوبی داشت ولی به هیچ کدام جواب مثبت نداده بود و هنوز دوست داشت مجرد بمونه. گاهی اوقات که به خونه پدر بزرگم میرفتیم یا اونها به خونه ما میومدند میدیدم که خاله ام عین یک میسترس لباس میپوشه . بقیه هم که از فرم این جور لباس پوشیدن اطلاعی نداشتند توجهی به اون نمی کردند. اینجور مواقع من با یک احساس خاصی به خاله لم و مخصوصا به پاهای اون نگاه میکردم که البته بعضی وقتها این نگاهها از چشم خاله ام دور نبود ولی من متوجه نبودم. . يادم هست يه شب كه خاله ام به خونه ما اومده بود بهش گفتم شب پيش ما بمونه. اون هم از روي خنده وشوخي طوري كه فقط من بشنوم بهم گفت : اگه میخوای بمونم باید پاهام را ببوسی. از اون شب به بعد اين حس تو وجود من قوي شد.و حتي گاهي وقتها فكر ميكردم خاله ام يه ميسترسه يا حداقل افكار ميسترسي داره. از اون شب به بعد آرزو میکردم که بتونم رابطه برده و میسترس را با خاله ام تجربه کنم. تا اینکه اتفاقی افتاد که باعث شد من به تا اینکه اتفاقی افتاد که باعث شد من به این آرزو برسم. پدر بزرگ و مادر بزرگم میخواستند یک هفته به مسا فرت بروند و خاله ام هم به علت مشغله کاری که داشت نمی تونست همراه اونا بره. به همین خاطر از من خواست تا مدتی که اونها نیستند.شبها پیشش بمونم که تنها نباشه من هم قبول کردم و قرار شد از فردای اون روزی که خاله ام این کار را از من خواست چند شب پیشش بمونم و اين شروع ماجراي بردگي من براي خاله ام و رابطه فوت فتيشي و برده و ميسترس من با اون بود.

اون روز یادم هست پنجشنبه بود.عصر همون روز من مشغول گشت و گذار توی سایتهای میسترس وبرده بودم و دیگه حسابی حس بردگي و فوت فتيشي من گل كرده بود. اون شب موقعي كه به خونه پدر بزرگ پیش خاله ام رفتم خودش در را باز كرد وكلي از اومدنم خوشحال شد. من هم که دیدم خاله ام باز شبیه بک میسترس لباس پوشیده خوشحال شدم که حد اقل با نگاه کردن به اون میتونم خودم را کمی ارضا کنم.اون شب اتفاق خاصي نيافتاد.با صحبت كردن با هم سرگرم بوديم و خاله ام هم در حین صحبت با من در حالی که پشت میز نشسته بود کارهای شرکت را انجام میداد. بعد از مدتی خاله ام به من گفت: من خیلی خسته ام و کارهای شرکت هم زیاده ولی مجبورم امشب کمتر بخوابم و بیشتر به اونا برسم و فردا هم باید مشغول اونا باشم. به همین خاطر میخوام یک ساعت بخوابم و بعدش میخوام منو بیدار کنی که به بقیه اونا برسم. من هم که نمیتونستم کمکش کنم و باید به تنهایی اون کارها را انجام میداد قبول کردم و خاله ام توی اتاقش رفت و من هم با تماشای تلویزیون خودم را سر گرم کردم.اما افکار بردگی من را راحت نمیذاشت و دوست داشتم حتی یک بار هم که شده حد اقل پای خاله ام را ببوسم. توي همين افكار بودم كه يهو متوجه شدم وقت بیدار کردنش رسیده. به اتاقش رفتم و دیدم روی تخت خوابیده. من هم ناگهان فکری به سرم زد و تصمیم گرفتم حالا که خوابه قبل از بیدار کردنش پاهاش را ببوسم. به همین خاطر جلو رفتم وکنار تخت زانو زدم و مشغول بو کردن و بوسیدن پاهای قشنگش شدم.چند دقیقه ای مشغول این کار بودم که یهو احساس کردم خاله ام بیدار شد و متوجه کاری که میکردم شد. من كه اولش حسابي جا خورده بودم خیلی ترسیدم که مبادا ناراحت بشه و با من دعوا کنه.اما اون اول منو با تعجب نگاه کرد و بعد لبخندی زد و گفت: از موقعی که اومدی توی اتاق مواظبت بودم. من بیدار بودم و خستگی و کار شرکت را بهونه کردم تا ببینم این کار را انجام میدی یا نه.. آخه دیدم چند بار به پاهای من زل میزنی و من هم متوجه شدم منظورت چیه.

من که ناراحت بودم که چرا اینطوری رو دست خوردم. پرسیدم منظورم چیه؟؟؟؟؟

خاله ام جواب داد:دوست داری برده من باشی و پا هام را ببوسی. من خودم هم اینکاره ام و هر موقع فرصت داشته باشم توی سایتهای بردگی برای خانمها و فوت فتیش میگردم. و کم کم به میسترس بودن علاقمند شدم.و دوست دارم يه پسر يا مرد را به بردگي بگيرم و تحت سلطه خودم داشته باشم،

میدونی چرا خواستگارام را رد کردم؟ چون اونا حاضر نبودند این رابطه را با من داشته باشند. بعد با خنده ادامه داد: اگه دوست داري میتونی برده من بشی و ميتونيم همين حالا شروع كنيم.

من كه اولش حسابي جا خورده بودم و تعجب كرده بودم ديگه نتونستم جلو خودم را بگيرم و جواب دادم:راستش بدم نمي آد برده يك خانم باشم. و جلوي پاش زانو زدم و گفتم :خواهش ميكنم خاله تا مدتي كه من اينجام منو به بردگي قبول كنيد و سرور من باشيد.

خاله ام از جاش بلند شد وگفت: خيلي خوبه... حالا صبر كن تا من خودم را آماده كنم بعد صدات ميكنم.يادت باشه فعلا برده مني و تو را به اين نام ميشناسم. تو هم بايد منو سرور و ميسترس خودت بدوني و دستوراتم را مو به مو اجرا كني.

من هم كه از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم گفتم اطاعت ميشه سرورم . از اتاق اومدم بیرون و منتظر موندم

خاله ام بعد از چند دقيقه لباسهاش را عوض كرد و منو صداكرد.

(اجازه بديد از اينجا به بعد واژه های ميسترس و سرور را به کار ببرم)

وقتي وارد اتاق شدم ديدم ميسترس روي يك مبل نشسته. اون يك تاپ كوتاه خردلي به همراه يك دامن بلند لخت كه تقريبا تا مچ پاهاش ميرسيد پوشيده بود. جورابهاي بلند سياه وتقريبا نازكي پوشيده بود و صندلهايي خردلي رنگ به پا داشت. موقعي كه منو ديد گفت چهار دست و پا به طرفش برم. من هم سريع روي زمين نشستم و چهار دست و پا به طرف پاهاي ميسترس حركت كردم. موقعي كه جلوي پاهلش رسيدم سرم را خم كردم و گفنم: سرورم من در خدمتم .من برده شمام و فقط امر شما را اطاعت ميكنم. ميسترس كه از اطاعت من خوشش اومده بود گفت:يادت باشه به خاطر هر نا فرماني و اشتباهي كه انجام بدي تنبيه ميشي ولي اگه وظايفت را خوب انجام بدي تشويقت ميكنم.

من كه كم كم داشتم مشاعرم را از دست ميدادم گفتم : امر امر شماست سرورم.

ميسترس گفت: حالا دلم ميخواد كفشهام را با زبونت تمييز كني

من بدون معطلي شروع به ليس زدن صندلهاي زيباي ميسترس كردم.و با دقت و وسواس خوبي كف اونها و بقيه جاهاي اونها را حسابي تميز كردم و برق انداختم.

ميسترس گفت: حالا كفشهام را در بيار. من شروع به باز كردن بند اونها كردم و با احترام زيادي كفشهاي ميسترس را در آوردم.و كنار مبل گذاشتم. سرورم جوراب سياه بلند كفه دار زيبايي پوشيده بود .ضمن اينكه ميدونستم پاهاي زيبايي داره. ميسترس پاهاش را روي شونه ها و زانو هاي من گذاشت و چند دقيقه به همين حالت موند. من در همون حالت به ميسترس گفتم: سرورم اجازه ميديد پاهاي زيباتون را ببوسم؟ميسترس جواب دادند:اين وظيفه توست برده من و همين حالا بايد انجام بدي.

من مشغول بوسيدن پاي سرورم شدم و روي پاهاي سرورم را در حالي كه اون ميخنديد ولذت ميبرد بوسيدم .

بعد كف پاهاي ميسترس را با احترام روي صورتم گذشتم و بوسيدم.چند دقيقه اي مشغول بوسيدن پاهاي ميسترس بودم كه اون گفت: حالا پاهام را ماساژ بده ومن مشغول ماساژ دادن پاهاش شدم. مدتي گذشت. ميسترس گفت: برده جورابام را در بيار و پاهام را ليس بزن. من هم بلا فاصله اطاعت كردم و جورابهاي ميسترس را در آوردم و شروع به ليس زدن پاي سرورم كردم.بعدش انگشتهاي پا هاش را دونه دونه بوسيدم و

كف پاي سرورم را ليس زدم. سرورم پاشون را روي شونه ام گذاشت و دستور داد كه اون يكي پاش را ليس بزنم و من هم اطاعت كردم.مدتي مشغول ليس زدن پاي ميسترس و تميز كردن اونها بودم.تا سرورم اجازه دادند اون كار را تموم كنم.

ميسترس به من گفت:ديگه دير وقته و وقت خوابيدن رسيده.اما قبل از اون بايد دندونهام را مسواک بزنم.

همون لحظه به دستور ميسترس چهار دست و پا روی زمين قرار گرفتم و ايشون سوار من شدند و به طرف دستشويی حرکت کردم. جلو در دستشويی که رسيدم سرورم پايين اومد وگفت همينجا بمون تا من برگردم. بعد از چند دقيقه سرورم بيرون اومد در حالی که من بوی خمير دندون خوشبويی را که به دندونش زده بود حس ميکردم. ميسترس دوباره سوار من شدند و به دستور ايشون به اتاق خواب رفتم. توی اتاق خواب میسترس روی تخت نشست وبه من گفت: آفرین برده من امشب وظايفت را خوب انجام دادی و فکر ميکنم برای امشب کافی باشه. حالا ميخوام به عنوان پاداش اجازه بدم امشب زير پاهای قشنگم بخوابی..

من جلوی ميسترس تعظيم کردم و گفتم : سرورم من دستوراتتون را اطاعت میکنم و مطيع و برده شما هستم.

سرورم به خواب رفتند و من طبق دستور ايشون پا ها شون را روی صورتم گذشتم و بعد از بوسيدن اونها به خواب رفتم.

اميدوارم که از قسمت قبلی داستان خوشتون اومده باشه. قسمت دومش را تقديمتون میکنم. خوشحال ميشم که نظر بدبد.

صبح روز بعد زودتر از خواب بيدار شدم.خاله ام هنوز خواب بود. تصميم داشتم اون روز بهتر از ديشب دستورات را انجام بدم. بلند شدم و به دستشويی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم به اتاق بر گشتم و منتظر موندم تا خاله ام بيدار بشه. موقعی که بيدار شد پرسيد:"شب راحت خوابيدی؟؟ "گفتم: آره . خاله ام گفت:خوبه
يکی از دوستام قراره به خاطر کار همسرش مدتی به خارج بره و قراره امروز برای خدا حافظی پيش من بياد. من گفتم: خاله اگه ممکنه برنامه ديشب را ادامه بديم و شما هنوز سرور من باشيد.
خاله ام گفت: ميدونی اين دوستم اسمش النازه و اون هم مثل من افکار ميسترسی داره. ولی نه به اندازه من.. به همين خاطر جز من واون هيچکسی حتی همسرش هم اين موضوع را نميدونه. از تو هم ميخوام که پيش خودمون بمونه. ... ..
من هم به خاله ا م قول دادم که به کسی چيزی نگم.
خاله ام گفت :حالا اگه اون بياد حاضری جلوی اون هم نقش نوکر و برده من را بازی کنی ؟ ؟؟
من گفتم: باشه.... حتی حاضرم دستورات ا يشون هم را اطاعت کنم و انجام بدم.به شرط اينکه شما هم چيزی در مورد اين که من خواهر زاده شمام نگيد. خاله ام هم قبول کرد.
بعد گفت : من حاضرم. شروع ميکنيم
(از اينجا به بعد از واژه های سرور و ميسترس استفاده ميکنم.)
ميسترس از جاش بلند شد.و به طرف كمد لباسهاش رفت. از داخل كمد يك پيراهن و يك حوله برداشت. يك حوله هم جلوي من انداخت و گفت: برده من ميخوام به حمام برم و دوش بگيرم. تو هم موقعي كه من در حمام هستم.بايد تخت من را مرتب كني. بعدش به آشپزخونه برو و صبحانه من را آماده كن. البته میتونی قبل از اون خودت اونجا صبحانه بخوری. بعد از آماده شدن صبحانه من با اين حوله جلو در حمام بيا و منتظر من باش.
من همانطور كه روي زمين نشسته بودم چهار دست وپا به طرف ايشون رفتم و پاي ميسترس را بوسيدم و گفتم: تمام اوامر شما را اطاعت ميكنم سرورم. كه ناگهان ميسترس عصباني شد ومو های من را گرفت و منو بلند کرد وبعد از کشيده ای که به من زد گفت:يادت باشه تا بهت دستور ندادم هيچ كاري انجام نميدي... من كه بهت نگفتم پا هام را ببوسي. و منو روی زمين رها کرد. من هم فورا روی زمين زانو زدم و با التماس گفتم:
ببخشيد سرورم .ديگه تکرار نميشه... قول ميدم بدون اجازه شما حتی آب نخورم.
ميسترس به طرف حمام رفت و من مشغول انجام وظايفم شدم.و بعد از آماده کردن صبحانه پشت در حمام حوله به دست منتظر موندم.
چند دقيقه ای گذشت و ميسترس از حمام بيرون اومد.به دستور سرورم پاهاشون را با حوله ای که دستم بود خشک کردم . بعد از اون چهار دست وپا شدم و سرورم سوار من شدند و دستور داد به اتاق نشيمن برم.
وقتی به اونجا رسيدم.ميسترس روی مبل کنار تلفن نشست وگفت:حالا صبحانه منو بيار برده..
من سريع بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم و صبحانه سرورم را که آماده کرده بودم برداشتم و به اتاق آوردم و از ميسترس خواهش کردم که از من به عنوان ميز برای خوردن استفاده کنند که ايشون هم قبول کرد.
در مدتی که ميسترس صبحانه ميخورد از من به عنوان ميز استفاده ميکرد.
بعد از خوردن صبحانه ميسترس تصميم گرفت به دوستش (ميسترس الناز)تلفن بزنه که به اونجا بياد.اما قبل
از اون به من گفت : برده زير پاهای من بخواب. من سريع زير پای ميسترس خوابيدم و ميسترس پاهاش را روی صورتم گذاشت و گفت :حالا ميتونی موقعی که با تلفن صحبت میکنم زير پایی من باشی.ميسترس مشغول صحبت با تلفن شدند.ومن هم زبر پاهاش بودم.در حين صحبت ميسترس با انگشتهای پاش با لبهای من بازی ميکرد. ميسترس صحبتش را با تلفن تمام کردوبه من گفت:
"ميسترس الناز تا يک ساعت ديگه میاد. تو هم فعلا به آشپزخانه برو وميوه ها و شيرينی ها را از توی يخچال بردار و توی ظرفها بچين و بعدش به اتاق من بيا."
من هم دستور ميسترس را اطاعت کردم و بعد از آماده کردن ميوه وشيرينی ها اونا را توی اتاق پذيرايی و اوردم و روی ميز گذاشتم. بعدش به اتاق ميسترس رفتم. ميسترس جلوی آينه پشت ميز آرايش نشسته بود و مشغول آرايش صورتش بود.لباسش را هم عوض کرده بود. من روی زمين زانو زدم و گفتم ":سرورم من در خدمتم". ميسترس نگاهی به من کرد و گفت:"بلند شو از توی دراور يکی از جورابهای بلند و سياه منو بيار و پام بکن تا من آرايشم را تموم کنم". من سريع بلند شدم وبعد از باز کردن دراور ديدم داخل کشو چند جفت از جورابهای میسترس قرار داشتند که هرکدام به راحتی ميتونستند منو به زانو در بيارند. جورابی که ميسترس خواسته بودند را آوردم و پاشون کردم . ميسترس هم نگاهی به ساعت انداخت و گفت :"ديگه ميسترس الناز بايد بياد. دلم ميخواد نشون بدی که چه برده خوب و حرف شنويی هستی. وقتی که اومد کفشهاش را از پاش دربيار و اگه بهت گفتم :حتما از دستوراتش اطاعت کن."
هنوز حرف ميسترس تمام نشده بود که صدای آيفون بلند شد.سرورم به آيفون جواب داد و جلو در منتظر اومدن ميسترس الناز شد.
من هم چهار دست و پا کنار پای ميسترس منتظر موندم . ميسترس الناز داخل خونه شد و با سرورم سلام و احوالپرسی کرد.ايشون هم سن وسال سرورم به نظر ميرسيد. يک مانتوی زيبای طوسی با شلوار جين مشکی پوشيده بود. جورابهای سياه زیبايی به پا داشت و يک جفت صندل قشنگ قهوه ای توی پاهاش خود نمايی ميکرد بعد نگاهش به من افتاد و گفت:
"وای اين همون برده ات هست که پشت تلفن گفتی؟؟؟"
من هم سريع به ميسترس الناز سلام کردم و شروع به بوسيدن و ليس زدن صندلهای ايشون کردم.موقعی که ميخواست صندلهاش را در بياره با اشاره ميسترس بهش گفتم." اجازه بديد من اين کار را براتون انجام بدم"
ميسترس الناز هم با يک لبخند اجازه داد. من هم صندلهای ميسترس الناز را با احترام از پاش دراوردم و توی جا کفشی گذشتم. سرورم همراه ميسترس الناز به اتاق پذيرايی رفت و به من گفت: "فعلا توی آشپز خونه بمون تا اگه لازم شد صدات کنم."
من هم توی آشپز خونه نشستم. حدود دو ساعتی گذشت . در اين مدت خانمها مشغول گفت و گو وخنده بودند و منم کم کم داشت حوصله ام سر ميرفت.که ميسترس صدام کرد:"بيا اينجا برده."
من سريع بلند شدم و به طرف اتاق پذيرايی رفتم.سرورم به اتفاق ميسترس الناز کنار هم روی مبل نشسته بودند.جلوی سرورم زانو زدم وگفتم: "در خدمتم سرورم." ميسترس گفت "زير پامون بخواب" من سريع اطاعت کردم و جلوی مبل دراز کشيدم. خانمها پاهاشون را روی صورت و سينه من قرار دادند و به گفت و گوی خودشون ادامه دادند. من هم مشغول بو سيدن کف پای میسترس الناز که روی صورتم بود شدم.
بعد از نيم ساعت میسترس الناز به اتفاق سرورم تصميم گرفتند برای ناهار به يک رستوران برند.
سرورم بلند شد و به میسترس الناز گفت:" من بايد لباس بپوشم و خودم را آماده کنم . يک کار کوچيک هم هست که بايد برای شرکت انجام بدم که فکر ميکنم نيم ساعتی وقت ببره."بعد به من اشاره کرد و گفت:" تا وقتی که من اين کار را انجام ميدم ميتونی با اين کوچولو بازی کنی.تا من بيام"
سرورم به اتاقش رفت. و ميسترس الناز به من دستور داد که چهار دست و پا بشينم. من فورا اطاعت کردم و چهار دست و پا در مقابل ايشون قرار گرفتم .ميسترس الناز پا هاش را روی پشت من گذاشت و گفت:"آخ... چقدر لذت بخشه آدم پا هاش را روی ميز بذاره". بعد از چند دقيقه ميسترس الناز سوار من شدند و دستور دادند ايشون را دور اتاق پذیرايی بگردونم. من هم با انجام اين کار و اطاعت دستور ايشون.تونستم اونو خوشحال کنم.
بعدش ميسترس الناز روی مبل نشست و پا هاش را روی زانوهای من که مقابلش روی زمين نشسته بودم گذاشت و گفت:" جورابای من را در بيار." من جورابهای بلند و زيبای ايشون را در اوردم و پاها شون را دو باره با احترام روی شونه ها وزانوهام گذشتم. ميسترس الناز گفت:" آفرين برده ....تا اينجا که خوب بود.
من امروز فرصت نداشتم که دوش بگيرم و خودم را تميز کنم.ولی خيلی برام اهميت داره که پا هام هميشه تميز باشه .حالا هم از تو ميخوام که پاهام را با زبونت تميز کنی و مثل يک سگ خوب اونا را ليس بزنی."
من زود دستور ميسترس الناز را اطاعت کردم و شروع به ليس زدن پای راستش کردم.بعد پاش را بالا
آوردم و شروع به ليس زدن کف پای ميسترس الناز کردم .از صورتشون معلوم بود که حسابی لذت میبره.
بعد از بوسيدن انگشتای پاش اون را روی شونه ام گذشتم تا خشک بشه وپای چپش را هم کاملا ليس زدم وتميز کردم. بعد از اينکه کارم تموم شد به دستور ميسترس الناز جورابهای ايشون را به پاشون کردم.
ميسترس الناز که کاملا راضی از کار من به نظر ميرسيد گفت:" آفرين.. تو برده خوب و وظيفه شناسی هستی و معلومه که کارت را خوب بلدی...يادم باشه موقعی که به ايران برگشتم اگه سرورت اجازه داد برده من هم باشی. حالا ميخوام دستمو ببوسی و به خاطر اينکه اجازه دادم بهم خدمت کنی ازم تشکر کنی."
من هم دست ميسترس الناز را بوسيدم و گفتم":از اينکه اجازه داديد به پاهای شما خدمت کنم ممنونم.اميدوارم روزی شما هم سرور من باشيد."
در اين موقع سرورم در حالی که لباس پوشيده بود از اتاقش بيرون اومد و به ميسترس الناز گفت:من آماده ام" .
و به من گفت":برده زود کفشهای من و میسترس الناز را بيار و پامون کن که دير شده و بايد زود بريم."
من اطاعت کردم . خانومها روی مبل نشستند و من کفشهای اونا را پاشون کردم. ميسترس الناز دستی به سر و گوش من کشيد و بيرون رفت. سرورم هم قبل از بيرون رفتن به من گفت:" ميتونی بری خونه. يادت باشه امشب هم منتظرتم."
بعد از رفتن خانومها من هم خونه را مرتب کردم و به خونه خودمون برگشتم.

خلاصه...اينطوری شد که من حس برده وميسترس و فوت فتيشی را با خاله ام تجربه کردم.خاله ام بعد از چند ماه تن به ازدواج داد و از شرط بردگی شوهرش بدون اينکه چيزی به اون بگه صرف نظر کرد.چون
برده ای مثل من پيدا کرده بود. بعدا از زبون خاله ام شنيدم که خانم الناز هم موقعی که به ايران برگشت از خارج همراه خودش يه خانم را به عنوان برده و نوکر خودش آورد. از اون به بعد هر موقع که شوهر خاله ام به خاطر ماموريتهای کاری يا مسايل ديگه ای به مسافرت بره يا شبی خونه نباشه به بهونه تنها بودن خاله ام پيش اون ميرم و برده اش ميشم

نوشته:‌ maral.slave@yahoo.com

من از بچگی به پاهای دخترا علاقه خاصی داشتم. اما از رابطه اسلیو و میسترس خبری نداشتم تا حدود یه سال پیش که تو اینترنت از این رابطه باخبر شدم اولاش میگفتم چه رابطه مسخره ای البته نه واسه دخالت پای زنا تو اون رابطه واسه چیزای دیگش اما به تدریج به اسلیو بودن علاقه پیدا کردم.من همیشه تو نت دنبال یه میسترس میگشتم اما کسیو که واقعا از این رابطه خوشش بیاد و پیدا نمیکردم اگه هم پیدا میکردم همشهری من نبود وضعیت من طوری نبود که برم اونجا واسه بردگی. اینم بگم من 18 سالمه پشت کنکوریم هستم. قیافمم زیاد بد نیست.خیلی از دخترا تو شهرستانمون دنبال منن تا با من رابطه داشته باشن اما من زیاد از این رابطه ها خوشم نمیاد.اینارو کاملا در صحت کامل میگم.هر وقت میرفتم بیرون فقط دنبال پاهای دخترا بودم تا خوشگلشو پیدا کنم و بهش نگاه کنم.تو کوچه ما یه دختر خوشگلی هست که همسن خودمه اونم الان پشت کنکوریه.علاوه بر این پاهای بسیار خوشگل و شهوتی داره. واقعیتش یه سال پیش دو بار بهم پیشنهاد دوستی داد و فهمیده بودم که واقعا منو دوس داره اما من جواب رد بهش دادم.خبرم میگرفتم زود به زود که با کسی نیست که میدونستم با کسی دوس نیست.مدتی بود وقتی تو کوچه میدیدمش فقط به پاهاش خیره میشدم.نمیدونم فهمیده بود یا نه اما اون هروقت منو میدید به من زل میزد خیلی دوسم داشت.تو فکر بودم که شمارشو پیدا کنم و بهش پیشنهاد بدم . شمارشو هرجوری شد پیدا کردم اما غرورم اجازه نمیداد بهش بزنگم ( اگه دختر بودم چقدر مغرور میشدم من !!!) تا این که یه روزی درست همون شماره ای رو که پیدا کرده بودمش رو گوشیم دیدم داشتم شاخ در می آوردم.اون به من زنگ زده بود اما من متوجه نشده بودم و بعد از 1 ساعت فهمیدم که زنگیده نمیدونستم چیکار کنم ناخواسته یهش زنگ زدم گفتم شما زنگ زدید و بعد از یه کم گپ سه باره بهم پیشنهاد دوستی داد ( شاید از نگاهای من مطمئن شده که این بار جواب مثبت میگیره) منم بعد از یه مکث جواب مثبت رو بهش دادم.یه مدتی باهاش بودم اما از علاقم به بردگی چیزی نمیدونست. معمولا همه روزه باهم صحبت میکریم تا اینکه یه روزی نا اون خبری ازش بود و نه من بهش زنگ زدم. اون روز باهم حرف نزده بودیم تا اینکه شب اس داد تو اس ام اسش اینو گفته بود:
سلام آرش میتونم یه سوال ازت بپرسم ؟
منم به تنها چیزی که فک نمیکردم اون سوالی بود که اون پرسید اس دادم بهش گفتم حتما! بپرس! اونم در جواب گفت تو از رابطه اسلیو و میسترس چیزی سردرمیاری؟ منم وقتی اس رو دیدم داشتم شاخ در میآوردم خیلی تعجب کردم بهش اس دادم گفتم آره چطور مگه ؟ شقایق گفت: من عاشق داشتن این رابطه با تو هستم هرچند این یه ریسکه شاید بخاطر این حرفم ازم جداشی اما این رابطه رو بیشتر از تو دوس دارم ببخش!
اینو که گفت دیگه نمیدونید چه حالی شدم خیلی خوشحال بودم منم اس دادم گفتم نه چرا ازت جداشم راستشو بخوای منم خوشم میاد و واقعیتش واسه همین جواب مثبت بهت دادم. بعد از این پیامک من دیگه اس ام اسی از طرف اون نیومد منم اس ندادم دیروقت بود خوابم بردتا اینکه صبح شد صبح جمعه. ساعت حدودا 10 بود که زنگ زد منم زود جواب دادم بدن اینکه سلام کنه با حالت جدی گفت : دیشب پدر و مادر و برادرم راه افتادن به تهران منم با هزار التماس و به بهونه درس خوندن اینجا موندم و باهاشون نرفتم . پاشو همین الان بیا خونه ما. اینو گفت و قطعش کرد.منم که همه جمعه ها نه درس میخوندم و نه تاشب میرفتم خونه لباسامو پوشیدم و رفتم خونشون. وای که چه لحظه ای بود وقتی رفتم تو نگام به شقایق افتاد چه خوشگل شده بود یه کفش ورنی پاشنه بلند قرمز با پاهای خوشگل و پرستیدنی شقایق تو اونها خیلی جذاب شده بود. یه شرت و یه کرست قرمز هم تنش بود . آرایششم قرمز بود .خیلی جذاب شده بودم تاحالا شقایقو اینطور ندیده بودم.گفت درو ببند بیا تو. رفتم تو اومد جلو با ناخنای دستش زیر چونمو برد بالا ( آخه ناخناش خیلی دراز بودن (با لاک قرمز)) گفت : از کی دوس داری برده من شی؟ منم یه مکث کردم و با ترس گفتم : یه سالی میشه. اونم خندید و یهو عصبانی شد و یه سیلی آبدار به سمت راست صورتم زد و گفت پس چرا تا حالا نگفتی سگ کثیف؟ از همین حالا تو برده منی و بدون اجازه من حق هیچ کاریو نداری اینم بگم امروز تا شب در اختیار خودمی. اسممم حق نداری بیاری فقط میگی سرورم ، اربابم فهمیدی عوضی؟ منم گفتم : بله ارباب. گفت : خوبه حالا لباساتو دربیار زود تا من میام رفت تو اتاقش و برگشت یه قلاده دستش بود باورم نمیشد که آرزوم داره به حقیقت تبدیل میشه. من لخت شده بودم قلاده رو به گردنم بست و گفت خوب نمیخوای تشکر کنی که اجازه دادم سگم بشی؟ گفتم ممنونم سرورم .با کفشاش به شکمم زد خیلی درد داشت گفت همین؟ کفشامو بلیس سگ نجس. منم بدون هیچ حرفی رفتم سراغ کفشاش و شروع به لیسیدنشون کردم بعد از یه 5 دقیقه ای گفت بسه کفشامو دربیار منم درشون آوردم گفت رو پشتت دراز بکش منم اینکارو کردم اومد رو سینم ایستاد گفت دهنتو باز کن ببینم بازش کردم پای راستشو تا آخر کرد تو دهنم عجیب بود دهن من این پا توش جاگرفت گفت بمک آشغال خیلی خوشمزه بودن کیرم شق شده بود .یه لحظه احساس کردم ناخنای پاش رفتن توحلقم چیزی نمونده بود زخمیش کنه که آروم پاشو بیرون آورد منم فقط میلیسیدمش. از شکمم اومد پایین .قلادمو گرفت گفت هرجا میرم با نگاه به کونم مثل سگا چهار دست و پا پارس کنان دنبالم مای مگه اینکه خودم لازم ندونم فهمیدی؟ منم واسش پارس کردم و گفتم بله سرورم. قلادمو کشید و رفت اتاق خودش منم پارس کنان دنبالش رفتم. رفت رو تخت نشست قلادمو کشید گفت بشین رو زمین رو به من منم نشستم روبروش من رو زمین اون رو تخت طوری که پاهاش رو زمین بودن هر دو پاشو آورد جلو صورتم گفت ببوس منم شروع کردم به بوسیدنشون گفت حالا بلیسشون منم با لذت تمام اینکارو کردم یهو قلاده رو به سمت خودش کشید و با پاهاش به صورتم فشار میاورد نمیتونستم بلیسمشون پاهاش صورتمو گرفته بودن بعد یه چند دقیقه ای پاهاشو آورد پایین .بعد بلند شد از رو تخت گفت بیا رو تخت بخواب رو شکمت منم اینکارو کردم رفت طناب آورد به حالت ضربدری منو به تخت بست. بعد رفت شلوارمو آورد و کمرمو ازش درآورد و شروع کرد به شلاق زدن من دو تا زد و گفت تو فقط لیاقت بردگی منو داری سگ کثیف. که به من جواب رد میدی ها؟ چرا به من جواب رد دادی یه سال پیش ها؟ باید اینجوری این غرور مسخرتو بزرای کنا تو فقط باید سگ من باشی. منم میگفتم: غلط کردم سرورم اشتباه کردم دیگه از این غلطا نمیکنم اما اون هی شلاق میزد به پشتم خیلی درد داشت داشتم از شدت درد میمردم بعد از حدود 20 تا شلاق اومد رو تخت جلوی سرم وایستاد گفت سرتو بلند کن سرمو بلند کردم انگشت بزرگه پاشو گذاشت تو دهنم گفت بمکش عوضی منم منم اینکارو کردم اون دوباره شروع کرد به زدن من این بار به کونم میزد سه چهار تا زد و اومد پایین گفت : تشکر کن عوضی منم حالم بد بود درد داشتم حواسم نبود یه شلاق دیگه زد گفت مگه نشنیدی عوضی ؟ منم گفتم : ببخش ارباب . ممنونم که منو زدی. میسترس شقایق گفت: آها حالا خوبه دست و پاهامو باز کرد و مثل مرده ها اونجا افتاده بودم حال نداشتم اونم به یه رستوران زنگ زد واسه سفارش غذا منم خوشحال شدم واقعا به یه چیزی احتیاج داشتم آخه صبح هم از شدت هیجان صبحونه نخورده بودم اما اون گفت یه پیتزا مخصوص بیارید به آدرس .... . منم فهمیدم که نمیخواد به من غذا بده اگرم بده زیاد نمیده ناراحت شدم.اون یه کم عرق کرده بود مشخص بود اومد جلو گفت پاشو عوضی منم به سختی نشستم رو تخت گفت رو زمین بشین سگ من! منم اونجا نشستم اومد رو تخت نشست گفت زیر بغلمو تمیز کن هر جا عرقه باید تمیز بشه زود باش با زبونت عرقمو بلیس منم که خیلی میترسیدم دوباره منو بزنه زود اینکارو کردم لذت خاصی داشت اینکار.زنگ خونرو زدند یه مانتو و یه شلوار پوشید رفت غذارو گرفت و برگشت لباساشو درآورد گفت بیا دنبالم رفتیم آشپزخونه گفت بیا زیر پاهام خم شو سجده کنان زیر پاهاش بودم اونم پاهاشو گذاشت رو پشتم یه کم که خورد گفت گرسنت نیست گفتم گرسنمه سرورم گفت هرچند ارزش نداری اما یه کم میدم بهت بخوری بعد یه کم پیتزا دهنش گذاشت خوب جویدش گفت دهنتو باز کن نزدیک شد همشو کرد تو دهن من بعد یه تف هم کرد تو دهنم گفت اینم از ناهارت منم خوردمش و بعد با لیسیدن پاهای ناز میسترس شقایق ازش تشکر کردم.بعد از خوردن غذا رفت اتاقش منم به دنبالش. با قلادم منو کشید گفت بیا کونمو بلیس شورتشو یه کم داد پایین با دست سرمو فشار میداد به طرف کونش .کونش رو هم به دهنم میچسبود منم میلیسیدمش خیلی خوشمزه بود یه پنج دقیقه ای به همون حالت .بعد گفت من میخوابم خستم تا 2 ساعت دیگه بلند میشم تو هم میتونی بخوابی اما وای بحالت اگه خواب باشیاون خوابید اما من از ترس همش 10 دقیقه نخوابیدم وقتی بلند شد ساعت 4 و نیم بود گفت خوبه خواب نیستی .بعد گفت گرسنت نشده منم بی اطلاع از تفکراتش گفتم چرا سرورم گرسنمه.(فک میکردم غذا میده بهم ) گفت میخوای بهت غذا بدم منم گفتم آره سرورم. گفت بیا دنبالم رفتیم آشپز خونه منم خوشحال بودم. یه ظرف آورد رو زمین گذاشت شورتشو در آورد نشست و تو ظرف رید منم دیگه ناراحت از ماجرا با خبر شدم ظرف رو پر کرد و گفت بیا جلو اما من نرفتم اون اومد کونشو آورد به طرف من و پشت به من وایستاد گفت تمیز کن کونمو کثافت! منم گفتم سرورم رحم کنید یه کم گه هنوز اطراف کونش بود گفت عوضی مگه با تو نیستم منم باز اون ضربه های شلاق یادم اومد مجبور شدم بوی بدی میداد اما وقتی زبونمو به کونش زدم بو یادم رفت فقط لذت بود و لذت. کونشو تمیز کردم. گفت آفرین حالا برو غذای اصلیتو بخور اون میگفت برو اَن منو بخور اما من نرفتم دوباره منو برد اتاق 25 ضربه کمر زد واقعا درد داشتند منم خودم ناخواسته گفتم غلط کردم سرورم میخورمش ظرف رو آورد در حالی که قاشق توش بود منم با ولع تمام شروع کردم به خوردن حالم به هم خورده بود دیگه اون لذته هم زیاد همراش نبود قاشق آخر بود که میسترس گفت اینو زود قورت ندی ها گفت باید تا من میگم قورتش ندی منم تو دهنم نگش داشتم خیلی بد مزه بود با اون بوی بدش بعد از دو سه دقیقه در حالتی کاملا رلکس گفت میتونی قورتش بدی . منم با قورت اون یه نفس راحت کشیدم. گفت تشنت نیست؟ نذاشت جواب بدم گفت دراز بکش دهنتو باز کن اون شاشید تو دهنم ادرارش از همه بیشتر لذت باهاش بود. گفت حالا برو حموم خودتو تمیز کن منم رفتم حموم آخرای حمومم بود که در زد و گفت نیا بیرون تو حموم گفت دراز بکش دهنتو بازکن منم مطیع بودم انگشتشو کرد تو دهنش تا استفراغش بیاد اولش نمیومد اما آب دهنشو میکرد تو دهنم بعد یهو استفراغ کرد رو صورت من نصفش رفت تو دهنم گفت خوب قورتش بده و رفت بیرون منم اونو خوردمو دوباره خودمو تمیز کیرد و رفتم بیرون. گفت بسه واسه امروز وازاین به بعد تو سگ منی و... .
منم پاهاشو بوسیدم رفتم خونمون. اون شب اصلا خوابم نبرد...

نوشته: برده

مجبورم کرده بود وقتی دست به سر و گردن‌ام می‌کشد مثل گربه‌ها فرفر کنم. یعنی این را یک‌بار مستقیم گفت. گفت «وقتی دست به گردن‌ات می‌کشم، صدای گربه از خودت دربیار» و وقتی نگاه متعجب من را دید ادامه داد «دیدی وقتی گربه رو ناز می‌کنی چه صدایی از خودش درمی‌آره؟» سرم را منطقی تکان دادم، «خب دقیقن همون صدا رو دربیار». هیچ‌کدام از چند صدای مختلفی که سعی کرده بودم نزدیک به فرفر گربه‌ها باشد مورد قبول‌اش قرار نگرفت و قرار شد صدای بیماری را درآورم که دارد درد می‌کشد و نفس‌اش را همراه با صدای آه می‌دهد بیرون تا بل‌که از دردش کاسته شود. اوایل وقتی فرفر یا آه‌آه می‌کردم می‌دیدم که تمسخرآمیز لبخند می‌زند و من سرخ می‌شدم، اما بعد دیگر برای هر دوی‌مان طبیعی! شد.
توی آشپزخانه بود که مرا صدا کرد. وقتی داشته در بطری آب‌جو را باز می‌کرده، کمی‌اش کف کرده و ریخته بوده روی دست‌اش. وقتی رسیدم پیش‌اش، دست‌اش را دراز کرد سمت‌ام و گفت «لیس‌اش بزن». به‌اش نگاه کردم و دیدم هیچ چیزی روی صورت‌اش نیست که نشان دهد این جمله‌اش عادی نبوده. خب، باور کردم و لیس زدم. بعد گفت «بگو ممنون که گذاشتین دست‌تون رو بلیسم». سرم را انداختم پایین و کمی گذشت، چند ثانیه‌ای. دست‌اش را برد بالا و چنان پس‌گردنیِ محکمی به من زد که واقعن احساس کردم برق از چشم‌های‌ام پرید. پشت‌بندش گفت «کری؟». تند نگاه‌اش کردم و گفتم «ممنون که گذاشتین لیس بزنم دست‌تون رو». بعد دست انداخت و کیر شق‌شده‌ام را لمس کرد. ناخودآگاه خودم را عقب کشیم. لبخند زد و گفت «آفرین».
همیشه این‌جوری نمی‌شود. از آن وقت به بعد را می‌گویم. مرتضی را می‌گویم. از آن به بعد، من همیشه در تعلیق بوده‌ام؛ تعلیقِ بین این‌که مرتضی کی ارباب می‌شود و کی یک هم‌خانه‌ی معمولی. مثلن همان روز که کفِ روی دست‌اش را لیس زدم، آمد نشست روی کاناپه، جلوی تلویزیون و آب‌جوی‌اش را خورد. حتی با من حرف هم نزد. نه این‌که پشیمان شده باشد، نه. شاید می‌خواسته به من فرصت بدهد تا لیسنده‌بودن‌ام را باور کنم. بعد بلند شد و لباس‌های‌اش را پوشید و رفت بیرون. سرش کمی گرم بود. شب هم که آمد یک‌راست رفت خوابید، آن‌قدر که خسته بود.
اولین‌بار که دیده بودم‌اش با دوست‌دختر قبلی‌اش آمده بود دیدنِ اتاق. خانه‌ای که من اجاره کرده‌ام، دو تا اتاق دارد. برای دیدن و اجاره‌کردن اتاق دیگر آمده بود. اتاق او درست چسبیده به اتاق من است؛ یعنی شب‌هایی که دوست‌دختر قبلی‌اش را می‌آورد، نه‌تنها صدای آه‌آه‌کردن دخترک را می‌شنیدم، که صدای فرمان‌دادن‌های دم‌گوشی و گاه بلند مرتضی هم شنیده می‌شد. خانه را که نشان‌شان دادم پرسیدم «دو نفرید؟». دخترک که خودش را به مرتضی آویزان کرده بود خندید، بعد مرتضی خندید، گوش‌های‌ام داغ شد، مرتضی نگاه‌ام کرد و با همان چهره‌ی خندیده گفت «نه، واسه خودم می‌خوام، این نخودی‌ه.» این یعنی دخترک. دخترک از این‌که مرتضی با چنان لفظی خطاب‌اش کرده بود نه‌تنها ناراحت نشد، که وقتی چشم توی چشم من شد دیدم دارند غنج می‌رود؛ انگار که مرتضی مثلن گفته باشد «نه، این شازده‌خانم توی کاخ پدرش می‌خوابه شب‌ها».
وقتی صدای‌اش را از پشت تلفن می‌شنوی احساس می‌کنی انگار همین الان تازه از خواب بیدار شده است. خودش هم نه این‌که با طمانینه حرف می‌زد، این حس را بیش‌تر در آدم تقویت می‌کند. زنگ زده بود که آدرس بپرسد و بیاید خانه را ببیند. آدرس که دادم و تمام شد، بی‌که خداحافظی کند گوشی را گذاشت. فکر کردم مزاحم بوده است یا که وقتی آدرس را دیده پشیمان شده. نیم ساعت بعدش دوباره زنگ زد. تا گوشی را برداشتم گفت «آقا ما پشت دریم، در رو وا کن». ما؟ «ببخشید شما؟». «نیم ساعت پیش زنگ زده بودم، واسه دیدن خونه». «آهان، بله، اجازه بدید، اومدم.» رفتم پایین و در را باز کردم و آمدند بالا. وقتی نشان‌دادن خانه تمام شد، خودش رفت نشست روی کاناپه و دوست‌دخترش هم بعد از چند ثانیه رفت نشست کنارش و دست‌اش را گذاشت روی ران مرتضی. وقتی سرش را آورد بالا تازه چشم‌های‌اش را از زیر لبه‌ی کلاه بیسبالی‌اش دیدم. «آقا! خونه‌ات خوب‌ه. کرایه‌اش رو فقط با ما را بیا». پرسیدم «دو نفرید؟»
اوایل، یعنی درست قبل از این‌که اولین‌بار گفت صدای فرفر از خودم درآورم، دوست داشتم وقتی مرتضی می‌رفت حمام، کتاب و دفترم را ببرم توی هال و بنشینم روی کاناپه، تا وقتی از حمام می‌آید بیرون بدن برهنه‌اش را ببینم. باشگاه هم می‌رفت، باشگاه بدن‌سازی. از حمام که می‌آمد بیرون، یک «چه‌طوری تو؟» به من می‌گفت همان‌جور حوله‌به‌کمر می‌گشت توی خانه؛ برای خودش چای درست می‌کرد و می‌رفت توی تراس سیگار می‌کشید و همان‌جور می‌آمد سشوار می‌کشید و بعد سوت‌زنان می‌رفت توی اتاق‌اش. من هم کتاب‌دفترم را جمع می‌کردم و می‌رفتم توی اتاق‌ام.
احساس می‌کنم همه‌اش را خودم خواسته بودم، یعنی خودم خواسته بودم که شروع شود و به این‌جا هم ختم شود. نه این‌که از قبل می‌دانستم چه می‌خواهم و می‌دانستم چه باید بکنم، نه. مثلن غذا درست می‌کردم و صدای‌اش می‌کردم که بیاید با هم بخوریم. خب این‌جوری می‌توانستم ببینم‌اش و حرف بزنیم. اما فقط یک ماه بعدش، وقت‌ام را جوری باید تنظیم می‌کردم که حتمن قبل از رفتن به دانشگاه یا بیرون، غذا را پخته باشم و آماده باشد. که اگر نمی‌کردم، شاکی می‌شد و به روی‌ام می‌زد. منظورم این است. خب من نمی‌دانستم که از سرویس‌دادن به او لذت می‌برم و برای همین هم بود که – به‌تدریج – شستن لباس‌ها و تراشیدن موهای پشت گردن‌اش و تمیزکردن کل خانه و حتی اتاق‌اش و کارهای بسیارِ دیگر از وظایف من شده بود.
یکی از معدود روزهایی که توی اتاق‌ام داشتم درس می‌خواندم شنیدم که در باز شد و صدای خش‌دار مرتضی را تشخیص دادم اما بعد شنیدم که تعارف کرد و بعد صدایی که به اندازه‌ی کلفتی صدای مرتضی نبود گفت «بابا خونه‌ی مجردی و این همه تمیس!»، بعد صدایی دیگر، اما این صدا تیز بود و شیطنت داشت «عمرن اگه مرتضی اهل تمیزکردن خونه باشه» و خندید و صدای خنده‌ی آن یکی را هم شنیدم. دل‌ام شور افتاد، اگر می‌فهمیدند که مرتضی با من چه برخوردی دارد چه فکر می‌کردند؟
«سعید؟» مرا صدا می‌کرد. «سعید؟» باید می‌رفتم، باید می‌رفتم و می‌گفتم «بله؟». نگاهی به سر و وضع‌ام انداختم و جلوی آینه دستی به سر و صورت‌ام کشیدم و رفتم توی هال. مرتضی ایستاده بود جلوی تلویزیون و داشت کانال‌ها را عوض می‌کرد و دو نفر دیگر نشسته بودند روی کاناپه. «سلام». سعید نگاه‌ام کرد و بی‌که جواب سلام‌ام را بدهد گفت «ناهار چی داریم؟». نگاهی به آن دو نفر انداختم که ببینم صورت‌شان چه می‌گوید، آیا فهمیده‌اند که من خانه را تمیز می‌کنم؟ آیا می‌دانند که من ناهار و شام را درست می‌کنم؟ یا بدتر از آن، آیا فهمیده‌اند که مرتضی هرجور که دل‌اش بخواهد با من رفتار می‌کند؟ آن یکی که صدای تیزی داشت گفت «سلام داداش!». آن یکی سرش توی موبایل‌اش بود. «می‌خوام قیمه درست کنم، دوست داری؟». رفت ایستاد کنار کاناپه، کنار آن دو نفر، کنترل تلویزیون رو داد دست صداتیزه گفت «از مهمونامون باید بپرسی چی دوست دارن! ... سیاوش ... امیر». پس آن‌که صدای تیزی داشت اسم‌اش امیر بود، و چه قدر هم به صورت استخوانی و ظریف‌اش می‌آمد. ابرو و چشم و لب‌های‌اش بسیار زیبا بودند اما روی گونه‌ی راست‌اش یک خط کلفت گوشتی افتاده بود و روح صورت‌اش بسیار مردانه و هراس‌انگیز بود. نمی‌توانستم به هیچ وجه حتی خیال کنم که روزی با امیر دوست شده‌ام. سیاوش هنوز سرش توی موبایل‌اش بود.
امیر با زرنگی تمام دیگران را قانع کرد که امروز فسنجان درست کردم، که غذای محبوب خودش بود. باید از روی اینترنت دستورش را می‌دیدم و می‌رفتم خرید می‌کردم. وقتی از خرید برگشتم دیدم هر سه لباس خانه پوشیده‌اند و لباس‌های‌شان بسیار آشنا بود. همین‌که امیر نگاه‌ام کرد و لبخند زد فهمیدم لباس‌های خود من است؛ امیر شلوارک‌ خاکستری‌ام را پوشیده بود با زیرپیراهنی رکابی سفید خودش، و تن استخوانی‌اش احساس رهایی می‌کرد و نوک شانه‌های‌اش نور را منعکس می‌ساخت. سیاوش هم پیراهن‌اش را درآورده بود و بالاتنه لخت بود و یکی از شلوارهای خانگی مرا پوشیده بود؛ تن سیاوش برخلاف تن امیر پر از مو بود، موهایی که انگار دو هفته‌ی پیش با تیغ زده باشد‌شان. بدن‌اش شکل گرفته بود و می‌شد فهمید که زمانی باشگاه بدن‌سازی می‌رفته. مرتضی ولی لباس‌های من را اصلن نمی‌پوشد، می‌گوید لباس‌های من بوی «تخمی‌ای» می‌دهند. همان تی‌شرت آستین حلقه‌ای قرمز و شلوارک سیاه و سفیدش را پوشیده بود. داشتند ورق بازی می‌کردند.
توی آشپزخانه بودم که مرتضی تقریبن داد زد «یه دست چایی بیار». یادم رفته بود کتری را بگذارم روی اجاق. مرتضی خانه که باشد هر ساعت یک‌بار چای می‌نوشد. می‌دانستم که اگر بفهمد چای نگذاشته‌ام دعوای‌ام می‌کند، اما شاید جلوی مهمان‌های‌اش نه، گفتم «الان می‌ذارم». دیدم مرتضی بلند شد و با دست به من اشاره کرد که بیایم اتاق‌اش. رفتم و در را بستم. مرتضی دست به کمر روبه‌روی‌ام ایستاده بود، خاموش. زود به پای‌اش افتادم و معذرت‌خواهی کردم. دست انداخت و موهای‌ام را مشت کرد و بلندم کرد. صورت‌ام با صورت‌اش فاصله‌ی اندکی داشت، چشم‌های‌اش را تنگ کرد و گفت «دفعه‌ی آخرت باشه آشغال! یه‌بار دیگه این اتفاق بیافته جلوی هر کی باشه خوابوندم تو گوش‌ات. شیرفهم شدی؟» نفس‌اش می‌خورد به صورت‌ام. «بله، بله، مرسی ارباب.» مشت‌اش را باز کرد و سرم را هل داد. موهای‌ام به هم ریخته بود. رفت. رفتم جلوی آینه موهای‌ام را مرتب کردم. نگاه‌ام به خودم افتاد. از این‌که شق کرده بودم خجالت کشیدم، از این‌که مرتضی به من توهین کرده بود و به پای‌اش افتاده بودم کیرم شق کرده بود.
سفره را جمع کردم و چای آوردم. مگر خر باشند که نفهیده باشند که من توی خانه‌ی خودم کلفت مرتضی هستم. نگاه سیاوش، برعکس امیر، خطری نداشت؛ پر از حس تمسخر بود. فهمیده بود. امیر هم فهمیده اما شاید دارد هنوز سبک‌سنگین می‌کند که چه استفاده‌ای می‌تواند از من بکند. مرتضی تی‌شرت‌اش را درآورد و به رو دراز کشید، «سعید؟ بیا برو رو کمرم!» سینی چای را گذاشتم زمین و رفتم روی کمر مرتضی. «بالاتر!». رفتم بالاتر. گرچه نگاه‌ام به ایوان بود اما از سکوتی که توی اتاق بود می‌توانستم نگاه سنگین امیر و سیاوش را روی خودم احساس کنم. مرتضی دستور داد که بیایم پایین.
امیر و سیاوش رفته بودند. نصفه‌های شب بود. مرتضی اس‌ام‌اس داد «همه‌ی چراغا رو خاموش کن، لخت شو، بیا اتاق‌ام». همه‌ی چراغ‌های خانه را خاموش کردم و لخت شدم و در زدم. «بیا تو!». توی تاریکی امیر را دیدم که نشسته روی زمین، تکیه داده به تخت. بوی علف توی اتاق پیچیده بود. مرتضی شب‌ها قبل از خواب علف می‌کشد. رفتم نشستم زیر پای‌اش. با تردید دست بردم جوراب‌اش را درآورم، چون نگفته بود تردید داشتم. دست‌ام رسید به جوراب‌اش اما حرفی نزد، یعنی که باید همین کار را کنم. جوراب‌اش را درآوردم و توی هم کردم و گذاشتم کنار. به پای‌اش بوسه زدم، به هر دو پای‌اش. سرد بودند، و هنوز بوی جوراب و کفش کتانی می‌دادند. بوسیدم و بوسیدم. لیسیدم. همه‌ی انگشت‌ها، بین انگشت‌ها، کف پای‌اش را بوسیدم. صدای خفیفی آه‌مانند از مرتضی بیرون می‌آمد. با برخوردن زبان‌ام، پاهای‌اش انگار که جنینی باشند داخل شکم مادر، حرکت می‌کردند و داد می‌زدند که دارند لذت می‌برند. سرم را بلند کردم و تی‌شرت‌اش را درآوردم. زبان‌ام – که حالا کمی خشک شده بود – گذاشتم روی پستان‌اش، مک زدم. شیر می‌نوشیدم، شیری که مزه‌ی عرق بدن می‌داد. صدای آه‌کشیدن‌اش را حالا به وضوح می‌شنیدم. پستان دیگرش را مک زدم. آن‌قدر سینه‌های‌اش را مک زدم که موهای‌ام را مشت کرد و آرام برد گذاشت روی کیرش. کیرش سفت شده بود، از روی شورت و شلوارک‌اش می‌توانستم بفهمم که حتی پیش‌آب‌اش هم آمده است. کیر مرتضی وقتی سفت می‌شود مثل ماهی‌ای است که دمر افتاده باشد؛ کلفت و پهن. عاشق کیرش هستم.
شلوارک و شورت‌اش را درآوردم و شروع کردم با ولع کیرش را خوردن. دیگر رسمن بلند آه‌آه می‌کرد. مرتضی علف که می‌کشد آب‌اش خیلی دیر می‌آید. من با هر بار فروکردن کیرش درون دهان‌ام، باور نمی‌کردم که دارم کیر مرتضی را می‌خورم، کیرش طعم دارد، اندازه است، همه‌ی دهان‌ام را پر می‌کند. دست‌اش را گذاشت روی سرم و سرم را فشار داد پایین که یعنی تا تهِ کیرش را بکنم توی دهان‌ام؛ تا ته فرو کردم. چشم‌های‌ام داشت می‌ترکید، از اشک پر شدند. دست‌اش را که برداشت سرم را بلند کردم و کیرش را از دهان‌ام بیرون کشیدم. نفس کشیدم. نگاه‌اش کردم. تصویرِ خیس مرتضی داشت به من پوزخند می‌زد؛ به چشم‌های قرمزشده‌ی پر از اشک‌ام نگاه می‌کرد و آن پوزخند توهین‌آمیز را روی لب‌اش انداخته بود و من داغ‌تر شدم. با دست سیلی زد روی صورت‌ام، «باز کن!» بعد تف کرد توی دهان‌ام. دوباره سیلی زد. «ممنون ارباب، ممنون.» دوباره سرم را کشید پایین و کیرش را کردم توی دهان‌ام و به ساک‌زدن‌ام ادامه دادم.
هنوز کیرش توی دهان‌ام بود که برخاست و کیرش از دهان‌ام خارج شد. دهان‌ام خالی شد. گفت «بخواب زمین! به پشت!». دراز کشیدم و مرتضی انگار که بخواهد روی کاسه‌ی توالت بنشیند نشست روی صورت‌ام و مقعد تنگ و خوش‌بوی‌اش را گذاشت روی دهان‌ام. زبان‌ام را آوردم بیرون و با نوک‌اش مقعد مرتضی را لمس کردم. تکانی خورد، مزه‌ی خیلی ترشی می‌داد. بو کردم، بو کردم، بوی خوبی داشت. لیسیدم. آه کشید. لیسیدم. آه کشید. مقعدش باز شد. چُس کرد. لیسیدم. نوک زبان‌ام را کردم توی سوراخ‌اش، می‌خواستم با زبان بکنم‌اش، کردم تو. لب‌های‌ام رسیده بود کون‌اش. زبان‌ام را فرو می‌کردم و بیرون می‌آوردم. آه می‌کشید. سوراخ‌اش حسابی باز شده بود. فرو کردم و بیرون کشیدم. لیسیدم. لیسیدم.
بلند شد روی تخت دراز کشید. رفتم روی تخت. از زیربغل‌اش شروع کردم. لیسیدم. زبان‌ام حسابی خشک زده بود. لیسیدم. سینه‌اش را، شکم‌اش را، کیرش را، ران‌های‌اش را، خایه‌های‌اش را. دست‌اش را گذاشت روی سرم که روی لیسیدن خایه‌های‌اش ادامه دهم. لیسیدم. تخم‌های‌اش فرار می‌کردند. با دست تخم‌های‌اش را گرفتم و انداختم‌شان توی دهان‌ام. لیسیدم و مک زدم. لیسیدم و مک زدم. موهای‌ام را مشت کرد و دهان‌ام را آورد سمت دهان‌اش. فهمیدم که باید دهان‌ام را باز کنم، باز کردم و تف کرد توی دهان‌ام. سیلی محکمی هم خواباند توی گوش‌ام. فحش داد، «جنده!» چشم‌های‌اش برق می‌زدند و خم شده بودند با پایین. چشم‌های‌اش خبر می‌دادند که بسیار لذت برده و حالا از فحش‌دادن به من لذت می‌برد. «آشغال!». سیلی دیگری زد، بعد همین‌جور که صورت‌ام به صورت‌اش نزدیک بودند دست‌اش را کرد توی دهان‌ام و دهان‌ام را باز نگه داشت و دوباره تف کرد. بعد عصبی بلند شد و هنوز موهای‌ام توی مشت‌اش بود. مرا کشاند کنار دیوار و مرا خم کرد و کیر کلفت و شق‌شده‌اش را کرد توی کون‌ام. داد زدم. اما مرتضی بی‌توجه به درد من، داشت سریع کیرش را می‌کرد و درمی‌آورد. وقتی آب‌اش می‌خواهد بیاید عصبی می‌شود، دور سوراخ‌ام حسابی داغ شده بود، مرتضی بی‌رحمانه می‌کرد. تا این‌که بعد از یکی‌دو دقیقه‌ای تلمبه‌زدن، آب‌اش آمد و توی کون‌ام ریخت. حس کردم که مایعی گرم توی کون‌ام ریخته شد. سرم را بلند کرد و از پشت – هنوز کیرش توی کون‌ام بود – بغل‌ام کرد و دست‌اش را کشید روی سینه‌ام و نوازش‌ام کرد.

نوشته: سعید

همزمانسازی محتوا