دختر دبیرستانی

سلام. من اسمم علیه، 20 سالمه
داستانی که می خوام بنویسم، در مورد تنها دوست دختر زندگیم و تنها سکس زندگیمه
یه دختری به اسم نازنین بود که من حدود یک سالی باهاش دوست بودم، رابطمون در حد اس ام اس دادن و تلفنی حرف زدن بود. کلا چهار پنج بار بیشتر بیرون نرفتیم تو این یک سال چون شرایط خانوادگی و محیط کوچیک شهرمون این اجازه رو نمی داد.
تو حرفامون هیچ وقت از رابطه ی جنسی یا حتی بوسیدن و این چیزا نبود، خلاصه که همیشه حسرتش رو دلم مونده بود. نمی خوام سرتونو درد بیارم
تو یه فروشگاه کار میکنم که با صاحب کارم خیلی رفیقم، صاحب کارم رفته بود مسافرت و کلید خونه ش رو به من سپرده بود تا سر بزنم به خونش و گلدوناشو آب بدم و این حرفا
منم که مکان رو پیدا کرده بودم به دوست دخترم گفتم یه بهونه ای جور کنه یه روز عصر بیاد بیرون باهام.. خلاصه بعد از کلی اصرار یه روز کلاس مدرسشو پیچوند (کلاس اول دبیرستانه) و من با ماشین پسر عمم رفتم دنبالش.
تو مسیر بعد از اینکه حسابی حرفای نگفتمون رو زدیم، با این که می دونستم منظورمو متوجه میشه، گفتم خونه ی صاحب کارم کسی نیست می خوای به جای آس و پاس بودن تو خیابون بریم اونجا؟ خلاصه اونم گفت بریم. هنوز مطمئن نبودم موافق سکسه یا نه ، چون خیلی خیلی بهم اعتماد داشت و میشه گفت همه ی فامیلمون رو هم میشناخت. حتی شماره ی دختر خاله ام رو هم داشت و یه جورایی دوست بودن با هم.
خلاصه رسیدیم خونه. همینجوری با چادر و لباس مدرسش نشست رو مبل. منم نشستم کنارش. اصلا نمی دونستم چی باید بگم چه جوری می تونم شروع کنم؟ حسابی دست و پام رو گم کرده بودم. می ترسیدم یهو همه چیز به هم بریزه و هم اونو از دست بدم هم آبرومو
تلوزیون رو روشن کرده بودیم داشتیم فیلم می دیدیم! ولی خدا میدونه تو دل من و اون چی میگذشت. اینقدر با خودم کلنجار رفتم و خودمو از این بی دست و پایی خودم (!) عصبانی کردم تا موفق شدم، یهو بهش گفتم گرمت نیست؟ اگه گرمته خوب لااقل چادر و روسریتو در آر!
این اصل کار بود برام می دونستم اگه اینکارو بکنه (تا حالا با سر برهنه هم ندیده بودمش) یعنی دیگه همه چیز تمومه. باورم نمیشه اینقدر قشنگ تر ازچیزی که من همیشه میدیدم بود ! وقتی با این حرکتش به اعتماد به نفس رسیدم خودمو بهش نزدیک تر کردم. دستمو گذاشتم پشت گردن رو شونه هاش.
مرتب وقتی نمی دونستم چکار باید بکنم از فیلم تلوزیون حرف میزدم! تا اینکه ذل زدم تو چشماش، اونم همینجوری نگام کرد بعد بهش لبخند زدم، اونم لبخند زد. دیگه زیبایی چشاش دیونم کرده بود، صورتمو یواش یواش بردم جلو و ازش لب گرفتم.. مرتب لبهاشو می بوسیدم بر میگشتم بهش نگاه می کردم، انگار هاج و واج مونده بود منم مث ندیده ها همینجوری لبشو می بوسیدم.
کم کم مانتو مدرسشو از تنش در آوردم. سینه های ریزی داشت ولی سفید و خوشگل. مرتب سینه هاشو می بوسیدم، باورم نمیشد، یه جورایی سکس همیشه برام رویا بود. آخه تا قبل از این حتی دست دختری رو هم نگرفته بودم. خودش پا شد شلوارش رو در آورد منم خودم، لباسای خودمو در آوردم و کامل لخت شدیم. همینجوری ایستاده دور کمرشو گرفتم و شروع کردم به لب گرفتن. اونو به خودم فشار میدادم و از برخورد کیرم به کسش وسینه های محکمش به بدنم احساس فوق العاده ای داشتم. آرزوم بود که می تونستم تو کسش بکنم ولی خوب کسش خط قرمز بود میدونستم. کاندمو آماده کرده بودم از قبل زدم به کیرم و خواستم از پشت بکنمش که راضی نمی شد. اینقدر باهاش حرف زدم گفتم اگه گفتی نکن من سریع می کشم بیرون و... خیالشو راحت کردم که هیچ نوع تجاوزی صورت نمیگیره! خلاصه تف انداختم و یواش ترین حالت ممکن هی باهاش بازی می کردم و فشار میدادم. اونم آخ آخ می کرد یکی دوبار هم یواش گفت بسه.. ولی چون دیدم یواش میگه و خودش شک داره گوش ندادم.. تا اینکه شروع کردم به تلمبه زدن، دیگه واقعا آخ آخ می کرد ولی از شدت لذتی که میبرد هیچی نمی گفت، بعد چند دقیقه آبم اومد که سریع کیرمو کشیدم بیرون و ریختم رو کونش
بعد از پشت همینجوری سوارش شدم اینقدر خودمو روش روی منی های لیز دادم تا هر چی بود همه جا پخش شد ، حس خوبی بود. بعد هم نیم ساعتی تو بغل هم بودیم و هی همدیگه رو می بوسیدیم . مرتب با سینه های بازی میکردم. و لباشو می بوسیدم. دیگه واقعا بی حس و بی حال شده بودیم. پا شدیم رفتیم حموم و برگشتیم.
باورم نمی شد کسی که تا به حال بهش دست نزده بودم به این راحتی باهام سکس کرد، الان یه ماهی میگذره، منتظر جور شدن یه مکان دیگه ام که دوباره بیارمش.
نمی دونم داستان خوبی بود یا نه، ولی از اونجا که به کسی نمیتونستم بگم، تو دلم مونده بود خواستم اینجا بنویسمش.
شادباشید

نوشته:‌ علی

اسم احمده از استان کرمان خونه ما نزدیک مدرسه دبیرستان دخترانه شبانه روزی یه روز که من بیرون خونه نشسته بودم یه دوتا دختر خوشکل و تپل مپل نظر من رو جلب کردن خلاصه اون روز تو کف شون جاتون خالی یه جلق درست حسابی زدم خلاصه چند روز گذشت تا اینکه من یه روز ماشینو برداشتم برم شهر کوس چرخی بزنم ماشینو از تو حیات اوردم بیرون دیدم اون دوتا دختر سر جاده منتظر ماشین هستند(چون اون روز چهارشنبه بود و روز بعدش مدرسه تعطیل بود) میخواستن برن خونه من سری بدون اینکه در حیات رو ببندم سری رفتم جلوشون ایستادم گفتم بفرماید برسونمتون خلاصه با یه ادا اتفاری سوار شدند حرکت کردم. بعد ازشون پرسیدم سال چندمید هر دوتاشون سال آخر دبیرستان بودن رشته تجربی هر دوتاشون مانتوهای تنک چسپان کرده بودن و اون سینه هاشون که از روی مانتو دید میزدم دیونم میکرد بعد یه فکر زد به سرم که یه جوری یکشون رو بیارم صندلی عقب زدم بغل بهشون گفتم ماشین خراب شده بعد هر دوشون اومدن پایین من به بهانه آب رفتم که دستام رو بشورم رفتم صندوق عقب که آب بردارم بعد جور هم شق کرده بودم چهار لیتری رو بر داشتم گذاشتم رو صندلی عقب که دستام بشورم بعد یه کاری کردم که آب ها ریختن نصف بیشتر صندلی خیس شد بعد گفتم وای بعد دوتا خوشکل ها اومدن گفتن چی شد گفتم ابها ریختن رو صندلی بعد گفتم باید یکی تون بیاید صندلی جلو کیرم من هم بدجور شق بود برجستگی از روی شلوارم معلوم بود دوتا خوشکل کیر شق منو دیدن بهم یه چیزای میگفتن میخندیدن بهشون گفتم سوار بشید یکی شون اومد جلو اون یکی هم رفت صندلی عقب بعد ازشون اسمشون رو پرسیدم این صندلی جلوی اسمش مرجان بودن صندلی عقبی هم ناهید خلاصه از بس کیرم شق شده بود دیگه حالم بعد جور خراب بود نمیدونستم چی کار میکنم ناخدا گاه چشم به سینه مرجان افتاد یه مرتبه دستم رو بردم به طرف سینه هاش و از روی مانتو مالوندم چه حالی میداد سینه های بزرگ خوبی داشت خوب تو دست جا میشود دیدم هیچی نگفت خوب مالوندم از روی شلوار کوس رو مالوندم چه حالی میکرد مرجان و ناهید هم که صندلی عقب بود دستش تو شلوارش بود برگشتم طرف خونه که کلیدهای خونه خالی که تو شهر داشتیم رو بردارم با سرعت 180 تا رسیدم در خونه (ماشینم پژو پارس بود نه فکر کنید که پراید چطور 180 رفته)سریع کلید ها رو بر داشتم با همون سرعت رفتم رفتم طرف شهر خلاصه بعد از نیم ساعت حال تو ماشین رسیدیم تو شهر رفتیم تو خونه تو خونه همه چیز بود آوردم براشون آب انبه خوردن رفتم وسط دوتاشون نشستم با هم لب میگرفتیم یه دستم رو سینه های مرجان بودن اون یکی دستم رو سینه های ناهید خوب سینه های بلوری خوشکلی داشتن هر چی میخوردم سیر نمیشدم بعد رفتیم تو اتاق خواب هر دوتاشون رو لخت کردم کوس های تپلی هم داشتن برجسته بودن بعد اون مثل گرگ گرسنه افتادن به جون من و منو لخت کردن مرجان میگفت عجب کیر تپلی و درازی داری ناهید هم با خایه های من بازی میکرد بعد هر دوتا رو خوابوندم رو تخت کیرم رو گذاشتم وسط سینه های بلوری هر دوتا بعد ار نیم ساعت باهاشون حال کردن از قبیل لب گرفتن لاپای سینه مالیدن اول ناهید برام ساک میزد و مرجان هم رو سرم نشته بود و کوس رو لیس میزدم و با دست هام سینه هاشو میمالوندم و بعکس مرجان ساک میزد و منم کوس ناهید رو میخوردم نوبت به کردن رسید از بس حشری بودن اون میگفت اول منو بکن اون یکی میگفت اول منو بکن من هم که بعد جور حشری بودم ناهید رو خوابوندم رو تخت کیرم رو کردم تو کوسش و تلمبه میزدم ازش لب میگرفتم و با یه دستم سینه ناهید رو گرفته بودم و با اون یه دستم سینه مرجان و ناهید ارضاء شد نوبت به مرجان رسید میخواستم از کون بکنمش نذاشت گفت درد داره کیرم گذاشتم تو کوسش آآآآ...ه میکرد منم بعد جور حشری میشدم بعد از 10 دقیقه آب داشت میومد گفتم آب داره میاد نصف شو رو سینه های مرجان و بقیشو رو سینه های بلوری ناهید خالی کردم یه نیم ساعتی تو بغل هم خوابیدیم بعد شمارهای هر دوتاشون رو گرفتم و هفته یه بار میکنم شون

نویسنده: احمد

سلام.
اسم من سیاوش.این خاطره رو برای این مینویسم که خودم کاری کردم که اگر میدونستم هیچ وقت انجامش نمیدادم.
متاسفانه این موضوع واقعییه .
من الان 30 سالمه 3 سال که از همسرم جدا شدم و ادم گرم ودیر ارضایی هستم.چون زنم یک ادم سردی بود که تو سکس همیشه کم میاورد و خسته میشود منم مجبور بودم ارضا بشم چون سکس رو ول میکرد و میخوابید.
هیچ وقت لحظه سکسی خوبی نداشتم با زنم با اینکه ما زمانی که ازدواج کردیم من21 و زنم 18 سالش بود.
همیشه فکر با یک دختر کم سن و سال که داغ واسم ارزو بود چون کارم زیاد بود وقتی نداشتم که خودمو در گیر مسایل سکسی کنم تا اینکه 2 ماه بعد طلاقم خیلی دلم سکس میخواست.رفتم تو چت و با یک دختر 2 دبیرستانی دوست شدم. اولش بهم دروغ گفت سنشو بخاطر همین باهاش چت کردم ولی بعدا اعتراف کرد که چرا دروغ گفته.
حرفامون تو چت ادامه دار بود منم از خودم میگفتم اونم همش سوال میکرد.شمارمو گرفت و فرداش زنگ زد صدا از جای شلوغی میومد مثل بازار یا مترو اون موقع حدسم به مدرسه نمیرفت..اسم دختره تینا بود و با شیطونی و خنده های مسخره پشت تلفن عصابمو خرد میکرد.
به در و دیوار میخندید الکی .دیگه به مغزش شک کرده بودم و حس کردم این سنش کمه.
اصرار میکرد که سنش 25 ساله ولی بهش نمیخورد شک داشتم تا اینکه باهم قرار گذاشتیم .هیچ وقت تینا رو نمیتونم فراموش کنم چون هیکل سکسی اون حالمو بد میکرد و همیشه زیر شلوار لی کیرم درد میگرفت جوری که بعدا شلواره پارچه ای میپوشیدم.
یک هیکل تو پر برنزه وزن حدود 60 قد در حدود 167 لبای درشت و دستای کشیده و ناخن بلند که همیشه لاک میزد و این کارو بخاطر من میکرد جون بخاطر مدرسه نمیتونست و باید پاک میکرد خلاصه کون برجسته و سینه سفت و درشت و نوک دار که زیر مانتو معلوم بود.
احساس کردم که بچه است ولی بعدا دیدم ازش نمیتونم بگذرم اونم تو این مدت که با من صحبت با تل میکرد به من وابسته شده بود و چون اوضا خوبی نداشت تو خونه و کسی بهش محبت نمیکرد از من خوشش اومده بود.

روز اول که تو ماشین دستمو گرفت منم که حالم بد بود و چیزی نمیشود و چیزی هم در مورد سکس نگفتیم.
وقتی که رسوندمش بهش گفتم سنت کمه و نمیتونم باشم و بمونم چون میدونستم درد سر میشه ولی اون عاشق شده بود .وکار از کار گذشته بود.
ورفت وقتی رفتم خونه بهم زنگ زد و تینا گفت همه جوره باهام میمونه و نمیخواد که برم.
منم بهانه اوردم که منصرف بشه.همه چی گفتم ولی کار ساز نبود تا اینکه بهش گفتم اگر سکس باشه بازم هستی ؟تینا هم گفت اره .دیگه بهانه نداشتم. بهش گفتم کی وقت داری و میای خونمون اونم با یکم مکث جواب داد که میام ولی تنها باشیم و فیلم و عکس هم نباشه .منم گفتم باشه.
3 روز بعد 5 شنبه زود تعطیل میشود.گفت نمیخوام با لباس مدرسه ببینمش بخاطر همین 1 ساعت دیر تر اومد سر قرار .ساعت حدود 4 بود و منم کلا شب تنها بودم.
اونم به بهانه سینما با دوستاش تا 8 رو از خونه اجازه گرفته بود.اون روز رو فراموش نمیکنم.
وقتی اومد تو ماشین کفش پاشنه دار 7 سانت مانتو تنگ کوتاه شلوار لی راسته و یک شال صورتی انداخته بود باور کنید هنوز که این خاطررو میگم نفسم حبس میشه از خدا چی میخواستمو چی شد.
فاصله نیم ساعته تا خونرو دست تو دست بودیم اون بخاطر خجالتی بودنش بهم دست نمیزد و قرمز شده بود چند باری هم به پاشو سینش دست زدم تا اینکه رسیدیم خونه من سعی میکردم اروم باشم .اون اول با مانتو و همون لباس های تو ماشین نشست تا عادت کنه بعدش واسش اب میوه اوردم و کنارش نشستم و گله کردم که چرا سنشو بهم دروغ گفته اونم شرو عکرد به توجیح که چون نمیخواسته من برم دروغ گفته
خلاصه تینا رو ازش پرسیدم که مانتو شو در بیاره اونم قبول کرد و روسریشم برداشت.
وای
چی بود زنم تو اون چند سال اینقدر واسم خوشگل نکرده بود که تینا برای بار اول پیشم اینقدر خوشگل کرده بود موی بلند و چشمای درشت و گوشواره بزرگ حلقه ای و لبهای درشت ماتیک صورتی و تنه برنز و تاپ صورتی نصفه اصلا جلو خودمو نمیتونستم بگیرم دستمو انداختم پشت سرش و شروع کردم از زیر گردنش نفس کشیدن و صورتمو بهش میکشیدم دیدم نفس نفس میزنه و دستمو بردم رو شکمش و شروع کردم به اروم مالیدن چشماشو نگاه کردم دیدم حشری شده دستمو بردم لای پاش و مالیدم دیدم شروع کرد به ناله بلند منم دیدم شاید کسی بشنوه تو راه پله اوردمش تو اتاقم بهم گفت کسی نیاد یهو تا من گفتم نه عزیزم اه بلندی کشیدو افتاد رو تخت منم از خدا خواسته لباسامو در اوردم و اونم که همش ناله میکرد و صدام میزد. من فقط شرتمو در نیاوردم بهم گفت سیاوش من تا حالا تجربه نداشتم تورو خدا اذیتم نکنی منم گفتم نه عزیزم جاتون خالی بود من از رو لبش شروع کردم رفتم تا گردنش چنان ناله ای میکرد که حال منو هم بد کرده بود چه برسه اون بد بختی که صدامونو میشنید. منم اومدم تا قفسه سینش سینه دروشتو نوک دارش بهم چراغ میزد با اون دستم سینشو گرفتم و شرو کردم مالیدم سینه سفتش عالی بود تاپشو زدم بالا دیدم ی سوتین توری خط دار تنشه که مشکی بود و بندش دور گردنش گول خورده بودم چون بند دور گردنش مال سوتین بود نه تابش چه میدونستم والا خلاصه بند دور گردنشو باز کردم و سینه هاشو لمس کردم و لیس زدم به نوکه سینش که رسیدم از خود بی خود شودو از رو شورتم کیر نازنینمو سفت گرفت اول دردم گرفت بد یواش تر واسم مالید منم به کارم ادامه دادم شورتم خیس شده بود از پیش ابم منم یواش یواش رفتم پایین دکمه شلوار لیشو باز کردمو زیپ رو کشیدم پایین انگار خواب میدیدم سعی میکرد پاشو سفت کنه اینقدر لیسش زدم که پاشو باز کرد وقتی شلوارشو کشیدم یواش یواش ی شورت خطی توری که ست بود با سوتینش دیوونه داشتم میشدم لبه شورتشو که زدم کنار اینقدر ازش اب اومده بود که خجالت میکشید من ببینم منم که از کیر درد حالم بدو یک دختر اینجوری رو اگر دیونش نمیکردم تو حشری کردنش ول کن نبودم مخصوصا اینکه اولین بارش هم باشه اون دختره خلاصه چنان از لای کسش خوردمو اون ناله کرد که منو کشید بالا شروع کرد ساک زدن واقعا داشت ابم میومد و داشتم مقاومت میکردم که گفتم میخوام بره توش اونم گفت هر کاری میخوای بکنی بکن فقط دردم نگیره منم از پشت این کیر نازنینو کردم داخل کونش که چشمام خمار شد اون ناله بلندی کردو منم کیرمو خیسس میکردم که راحت تر بره اینقدر تنگ بود که نفسم بند میومد جایی که خودم میخواستم بکشم عقب اون نمیذاشت دستمو میکشیدم رو تنه سفتش و سینشو میک میزدم تختو چنگ میزدو همش صدا میزد منم هی جواب میدادم که جون چی میخوای اون چشماش خمار بود و هر کاری میخواستم تو هر حالتی انجام میداد من خوابیدم و اون نشست از کون سره کیرم که تا داشت میرفت توش ناله منم در امده بود سینشو میمالوندمو اونم چنان ارضا شد که جیق زد منم ابمو ریختم تو کونش اون روز گذشت وقتی به سکسمون فکر میکردم حالم بد میشود چند باری باهم سکس داشتیم ولی از پشت . اونم یک جورایی ول کن من نبود خوشش اومده بود اینقدر که تو مدرسه واسه هم کلاسی هاش تعریف کرده بود از من از سکس نه ولی از خوبی و مهربونی این چیزا که خودم باور کردم فرشتم وخبر نداشتم .
تو دوستای تینا 1 دوست حسود بود که به تینا حسودی میکرد و جوری که من فهمیده بودم باور نکرده بود حرف تینا رو که دوستی بنام سیاوش پیدا کرده داستان اصلی من از اینجا به بعد شروع میشه که حسادت دخترا بعضی وقتا روح ادمو زنده میکنه .

تا اینجا بگم که یک روز زنگ تفریح تینا موبایلشو تو کلاس جا میزاره و همون دختر حسوده که اسمش پریسا بوده شمارمو بر میداره و تو گوشیش نگه میداره تا فضولی کنه.
ادامه داستان رو بعدا میگم

تا بعد سیاوش

وباره سلام سینا هستم که خاطره های حق السکوت و امتحان رو نوشتم و حسابی فحش خوردم البته بگم فحش های نا حق بره برای آبا و اجدادشون ، قراره نظر بدین نه فحش.اون دفعه هم گفتم اینا اتفاقاتی که برام افتاده و میفته.

اگه تو داستان قبلی یادتون باشه من با پروانه دوست بودم که یه خواهرشوهر به اسم زهرا داشت که باهاش راحت بود و همیشه که پروانه بهم زنگ میزد من با زهرا هم حرف میزدم.زهرا اونموقع سال سوم دبیرستان بود و چون آمارمو داشت که اصلا دور هیچکدوم از دختر دبیرستانیا نمی رفتم کلی برام حال میکرد و برای پروانه هم تعریف کرده بود اونم دیگه کمتر گیر میداد.
تا اون موقع من فقط چندبار زهرا رو از دور دیده بودم لاغر بود با قد متوسط ولی پوستش سفید بود. تا یه روز که با پروانه قرار شد بریم بیرون من ماشین آوردم و چند کوچه پایین خونه شون منتظرش بودم که دیدم زهرا هم اومده باهاش یه مانتو کوتاه تنش بود با یه شال سبز رو سرش ، نزدیکتر که اومد دیدم خیلی ضایع هم آرایش کرده بود ولی در کل قیافه ش بدک نبود .نشستن تو ماشین.از همون لحظه ی اول که زهرا نشست تو ماشین میخ شد تو آیینه ی ماشین منم روم نمیشد چیزی بهش بگم که دیدم در گوشی ولی یکمی بلند که منم بشنوم به پروانه گفت:چه چشایی داره (آخه من رنگ چشام سبزه) دیدم پروانه هم خندید. زهرا تو ماشین داشت بدجور لوس بازی درمیاورد ، یه عروسک تو ماشین بود که برش میداشت و میبوسیدش یا میکشیدش رو سینه هاش.چند لحظه نیگاش کردم که متوجه شدم داره اشاره میده منم از لج اون ماشینو یه جای خلوت نگه داشتم به زهرا گفتم میشه جلو بشینی .که رفت جلو نشست ، ولی داشت پشتو نگاه میکرد که افتادم به جون پروانه و همه جاشو خوردم ، اونم بهش برخورده بود ولی به روی خودش نیاورد.هیچی اونروز گذشت .زهرا رشته اش انسانی بود و منم تو دبیرستان ریاضی میخوندم.یه بار که پیش پروانه بود و بهم زنگ زدن گفت: آقا سینا میتونی تو درسام کمکم کنی ؟ گفتم : من اجازم دست پروانه س که پروانه گفت : فردا شب بیا اینجا شوهرم نیست خونه زهرا هم میاد اینجا.منم قبول کردم .فردا شبش ساعتای 11 بود که راه افتادم ، به خونه هم گفتم امشب میرم پیش یکی از دوستام البته اونا عادت کرده بودن که من شب خونه نباشم.رسیدم در خونه باز بود آیفون رو زدم و رفتم تو دیدم پروانه یه تاپ مشکی تنش بود با یه شلوار تنگ که آدم با دیدنش سیخ میکرد.دیدم زهرا هم خیلی خودمونی لباس پوشیده همونجوری مثل پروانه یه تاپو شلوار تنگ پاش بود البته چون لاغر بود بهش نمیومد.بعد از سلام و احوالپرسی پروانه رفت تو آشپزخونه برام غذا بیاره که من هرچی گفتم سیرم قبول نکرد و غذا رو آورد.میگفت باید امشب برای یه سکس هارد آماده بشی.این وسط زهرا هم میخندید.غذا که سالاد الویه بود رو سه نفری با هم خوردیم.زهرا خواست بره کتاباشو بیاره که دیدم پروانه رفت تو اتاق و منو صدا زد.منم پشت سرش رفتم زهرا اعصابش خورد شده بود میگفت : پروانه نمیشه بزاری یه وقت دیگه ، تو همین حرفا بود که من در اتاقو باز کردم دیدم پروانه لخت رو زمین نشسته و منتظر منه.با خنده به زهرا گفتم : تو خودت پسر بودی از این مال میگذشتی؟ دیدم روشو برگردوند.گفتم زود تموم میشه و برمیگردم.رفتم تو از دم در تا رسیدم پیشش شلوارو پیرهنو شرتو هرکدوم یه طرف پرت کردم ، امونش ندادم به پشت خوابوندمش و پاهاشو روی شونه هام گذاشتم سر سینا کوچولو رو میکشیدم رو کسش ( اینکارو خیلی دوست داشت ) که صدای اف و اوفش بلند شد و بدون معطلی کردم تو دو پوزیشن دیگه هم امتحان کردیم و خلاصه کارمون تموم شد.اومدم بیرون دیدم زهرا دراز کشیده و حالش گرفته اس منم نشستم پیشش و گفتم کتاباتو بیار. اونم بلند شد و با ناراحتی گفت: تموم شد ؟ گفتم: آره .ولی نمیدونم یه جوری بودم با خودم گفتم چجوری امشب یه حالی با اینم بکنم اما نمی شد پروانه مثل عقاب میومد و میرفت.یه ساعتی میشد که داشتم براش درس میگفتم و تو این مدت هم پروانه ازمون پذیرایی میکرد.تا حدود ساعت 1.5 بود که پروانه گفت میخوام برم حموم ، منم تو کونم عروسی شد گفتم 50% درست شد ، پرسیدم میری حموم یا میخوای دوش بگیری؟ هیچی جواب نداد و رفت تو حموم ( در حموم تو یکی از اتاق ها بود ) تا صدای دوش حموم اومد خودمو چسبوندم به زهرا ، شروع کردم به خوردن زیر گوشش و لباش ، که اونموقع فهمیدم که زهرا هم دلش میخواسته ولی نمیدونسته چجوری بگه.چون همش میگفت الان پروانه میاد بس کن تمومش کن.منم چون وقت تنگ بود سریع لباساشو در آوردم ولی لباسای خودمو در نیاوردم.سوتین نبسته بود و سینه های ریزش اندازه ی دو تا لیمو بود که وقتی شروع کردم خوردنشون زهرا چنگ میزد تو موهام ولی همونجوری میگفت سینا بس کن ، ولی معلوم بود بدش نمیومد سریع رفتم سر اصل مطلب شلوارشو کشیدم پایین و گفتم داگ استایل وایسه کیرمو با کرمی که رو میز بود چرب کردم سوراخ کونشم همونطور کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش ، یه دستمو گذاشتم جلو دهنش و بهش گفتم دردت اومد گازش بگیر ولی جیغ نزنی و با اون دستم با سینه ها و کسش بازی میکردم ، میلیمتری جلو میرفتم ( جوری حشری بودم که انگار نه انگار 1 ساعت پیش سکس داشتم ) دیدم زهرا تکون نمیخوره ولی هرچی جلوتر میرم فشار دندوناش بیشتر میشه شاید دو دقیقه همون حالت بودیم که دیگه بیشتر از نصف کیرم تو رفته بود همونجوری یواش یواش شروع کردم عقب و جلو کردن چند دقیقه ای طول نکشید که دست چپم خیس شد فهمیدم خانم ارضا شده و دیگه فشار گاز گرفتنش کمتر شد.دیگه داشت آبم میومد که چیزی بهش نگفتم و آبم تا آخرش تو کونش خالی کردم. برش گردوندم یه لب اساسی ازش گرفتم و لباساشو تنش کردم و نشستیم پای درس.دو دقیقه بعد پروانه حوله خواست زهرا نمیتونست راه بره من بلند شدم رفتم حوله رو به پروانه دادم.اون شب تا صبح پروانه یه کلمه هم باهام حرف نزد.ساعتای 7 بود که اومدم حتی جواب خداحافظیمم نداد و تا یه هفته جواب زنگامم نداد که زهرا بهم زنگ زدو گفت باهاش یه دعوای حسابی کرده ، تا بعد از اون یه هفته دوباره انگار نه انگار پروانه بهم زنگ زد مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده با هم بودیم تا آخرای دوستیمون یه بار که بهم زنگ زد همه چیزو گفت : که اون شب فقط دوشو باز کرده و تو حموم نرفته و همه چیزو دیده بود.

نوشته :سینا

همزمانسازی محتوا