پدر و دختر

وقتی که نسرین از سکس با باباش می گفت من دهنم از تعجب وا مونده بود و جز این که حسرت بخورم که چرا من نمی تونم بابابام سکس داشته باشم کار دیگه ای از دستم بر نمیومد . البته اونا حتما یه آمادگی و انگیزه هایی داشتند . می گفت اون و باباش شاهد صحنه ها یی بودند که مادرشو با دوست پسرش دیدند . از این می گفت که حتی دیگه دختر نیست و از این بابت تاسف نمی خوره . ولی من نمی دونستم تو خونه خودم چه بهونه ای بیارم . بابام خیلی خوش تیپ بود . بین دخترا طرفدار زیادی داشت . اون سی و نه سالش بود و من تازه هیجده سالم شده بود . هنوز یه ماه نمی شد که رفته بودم دانشگاه ولی دخترا که اول اونو دیدند فکر می کردند دوست پسرمه . بعدشم که فهمیدن بابامه اصلا خجالت نمی کشیدند و این که من مادری هم دارم می گفتند باباتو واسه ما جورش کن . منم تو دلم می گفتم کل اگر طبیب بودی سر خود دوا بکردی . البته سر و گوش بابام خیلی می جنبید . نسرین بهم یاد داد که لباسای تحریک کننده بپوشم و با یه حالت سکس و لختی تو خونه بگردم تا ببینم عکس العمل بابام چیه . اگه خوشش اومد که چاشنی رو زیاد تر و زیاد ترش کنم . می گفت اگه اون زیبا پسنده و غریبه ها رو دوست داره و جوونا رو حتما این انگیزه رو هم پیدا می کنه که به تو گرایش پیدا کنه . اون بابا هایی که هزار جور فسق و فجور و جنایت می کنند و لاف از این می زنند که عشق دختری و از این حرفا همش کس شعری بیش نیست . وقتی جنس خراب شد و خلاف شد و عوضی در اومد دیگه طرف به دختر خودش رحم نمی کنه . البته مسئله مهمی نیست . می خوان از هم لذت ببرن . گناه که نکردن . پدره میره هزار جور جنایت می کنه زن مردمو زیر کیر خودش داره میاد میگه وای من و دخترم ؟/؟ اصلا حرفشو نزن .. می دونی چیه حس می کنم تو هم موفق میشی ولی بابات خیلی خوش تیپ تر از توست . هر کاری رو که نسرین می گفت انجام دادم تا این که یه روز من و بابام خونه تنها بودیم . مامان و داداشم رفته بودن خونه مامان بزرگ و تا شب هم بر نمی گشتند . با یه تی شرت و شورت توی خونه می گشتم . یه تی شرت سفید همرنگ شورتم . البته قدش به تی شرت نمی خورد چون فقط تا وسطای کونمو می پوشوند . سوتین هم که نداشتم . چند بار از جلوی بابام رد شدم ولی اعتنایی بهم نداشت . تجویز نسرین تا حالا کار ساز نبود . چند بار به بهانه بر داشتن چیزی قمبل کردم تا عکس العمل اونو ببینم ولی بازم فایده ای نداشت . نه این جوری فایده ای نداشت . رفتم توی اتاق خودم دراز کشیدم . نمی دونستم دیگه باید چیکار کنم . یه بار که بابام بغلم زده بود و مثلا به عنوان محبت و علاقه منو به خودش می فشرد حس کردم که کیرش خیلی کلفت شده و سفت ولی با این حال من که کیر مردی رو تا حالا لمس نکرده بودم که بدونم مال بابا در چه وضعیتی قرار داره . ولی نسرین می گفت که پدرم هم حشری شده بوده . چون اون اندازه ای رو که براش ترسیم کرده بودم می گفت که در وضعیت حشری بودن و تمایل به سکسه . اینو هم می گفت که دیگه وقتی یک پدر و دختر با هم سکس می کنند خارج از زمان سکس نباید به این مسئله پیله کنند و زیاد کشش بدن . زدم به سیم آخر . در اتاقمو باز کرده رو تختم دراز کشیدم شورتمو در آورده کف دستمو گذاشتم روی کسم و آروم آروم با باز کردن چاک کسم باهاش ور می رفتم .. چشامو بسته بودم و خودمو زدم به بی خیالی . این جوری بد هم نبود . لذت می بردم . فکر می کردم که الان بابا اومده روم و کیرشو چسبونده به کسم و داره باهام حال می کنه . ولی من هنوز یه دختر بودم . اون که نمی تونست کسمو بکنه . ولی من راضیش می کردم . بوی بابا رو حس می کردم . بوی عطرشو . اون باید همون نزدیکیها باشه . می دونستم همونجاست . می خواستم چشامو باز کنم ترسیدم که فرار کنه . ولی خیلی کم چشامو باز کردم و اونو دیدم که کاملا لخت و تر وتازه از حمام در اومده با موهایی خیس یه گوشه در وایساده و با کیرش داره بازی می کنه . تونسته بودم اونو حشریش کنم . ..با خودم می گفتم .. بابا بابا چرا نمی پری روم . چرا بهم حال نمیدی . مگه نمی بینی دخترت چطور داره تو آتیش هوس می سوزه . ؟/؟ فرصت بهتر از این نمی شد . اون در یک حالت عادی نبود و نمی تونست برام شیخ بازی در بیاره و نصیحتم کنه . مثل دونده دو صد متری که منتظر شلیک و استارته منم همون خوابیده رو تخت گارد گرفتم . همچین از جام بلند شده به طرف بابا یورش بردم که تا بخواد بفهمه چی شده و از شوک بیاد بیرون کیرش میون دو تا دستام بود -نهههههه جمیله جمیله چیکار داری می کنی زشته زشته .. زشته .. دختره پررو -بابا چی رو زشته من که خودم دیدمت داری بهم نگاه می کنی و با کیرت بازی می کنی . میری با زنای شوهر دار رابطه داری زشت نیست ؟/؟ با دخترا ارتباط داری زشت نیست ؟/؟ میای دزدکی باهام حال می کنی زشت نیست ؟/؟ تا کی این قدر ریا کاری . بس کن بابا بس کن دیگه . تا بخواد چیز دیگه ای بگه کیر خوشمزه تازه از حموم در اومده و خوشبوی بابا رو گذاشتم تو دهنم . طوری واسش ساک زدم که دیدم همونجا داره شل میشه میفته -بابا جون تو که از من بد تری . بنازم به این اشتهات . این همه می خوری بازم میل داری . فقط اگه امروز بخوای بهم نرسی من می دونم و تو و مامان -تهدیدم نکن که حالتو می گیرم جمیله . یه خورده جا رفتم ولی سکوت کردم . دستشو گرفتم و با هم رفتیم روی تخت . پدرو بغلش زدم . بدنمو به بدنش چسبوندم . پوست بدنش در کنار پوست بدن من یه دورنگی خاصی رو ایجاد کرده بود اون سفید بود و من تقریبا سبزه . -بابا بیحال نباش . به کسم دست بکش . دوستت دارم . دوستت دارم منو ببوس ببوس . منم دخترتم .. -دختر! فقط پیش کسی حرفی نمی زنی -بابا مگه من دیوونه ام که آبروی خودم و تو رو ببرم و نون خودمونو آجر کنم .. ولی به نسرین می گفتم تا پزشو بدم . بابا جمال آتیش به جونم زد . پاهامو بازش کرد و اون دهن گنده شو طوری گذاشت روی کسم که وقتی سبیلاش به روی کس می خورد خونه رو به لرزه در آورده بودم . زبونشو فرو کرده بود توی کسم و به یه حالت نیش ماری کسمو لیس می زد . موهای بور و چشای سبز و خوشگل بابا و صورت سرخ و سفیدش هوس منو زیاد تر می کرد -بابا بابا جونم نهههههههه نهههههههه ... من کیرتو می خوام .. -از این حرفا نزن . من سر حالت می کنم . دیگه صحبت بی وفایی نکن . کوس کوچولومو که از هوس ورم زیاد ی کرده بود گذاشته بود توی دهنش و مثل یه آدامس یا یه غذای خوشمزه اونو خیلی آروم می جوید . .. یه حس قشنگ و آروم کننده ای بود . -پدر پدر .. -جوووووووون .. نمی دونستم این قدر باحالی جمیله . چشام تا حالا کور بود و فقط غریبه ها رو می دیدم . -گوشتو می کشم بابا جونم .. ادامه ندادم چون می دونستم پدر که نمی تونه کسمو بکنه ولی باید اونو راضیش می کردم که این کارو بکنه . چون این روزا دیگه این که یه دختر بکارت نداشته باشه مد شده و یواش یواش دخترای پرده دار دخترای بی کلاسی تلقی میشن . -اوووووخخخخخخ بابا جون بابا جون اوی اوی اوی اوی ... بدجنس ولم کن ولم کن .. ولی بابا جمال ولم نمی کرد . می خواست این جوری ارضام کنه . اون مدل ار گاسمی که تا به حال نشده بودم .. این جوری دیگه بهش نمی گفتم که بیا و کسمو بکن .. حس کردم دارم جیش می زنم .. سربابا رو محکم به کوسم چسبونده و کسمو چند بار محکم به صورت و بینی بابا جون مالوندم و فشارش دادم .. حس کردم داره ازم می ریزه .. چه حس آروم و آتشینی .. یه احساس سبکی خاص یه حس خوب .. یه حس آروم کننده . همونی که نسرین ازش حرف می زد . ولی من دوست داشتم کیر بابا رو توی تنم داشته باشم واسه همین وقتی گفت می خواد کونمو بکنه خوشحال شدم تازه خودم ول کنش نبودم اگه منو نمی کرد . -جمیله کونت باید تپل تر و گنده تر شه -بابا تا حالا چه حرفی بهم زدی که گوش نکردم . به خاطر تو هر چی تو بگی . ولی پدر .. پدررررررررر -نه نمیشه ..... ادامه ندادم . فکرمو خونده بود .متوجهش کردم که دلم می خواد که کسمو بکنه .. سه قوطی کرم آورد تا کونمو چربش کنه . واسه این که دلمو نشکنه کیرشو گذاشت روی کسم و چند بار به طور عمودی از پایین تا بالای کسو با کیرش مالید .. منو بر گردوند و سوراخ کونمو آماده کرد .. جای این که به درد فکر کنم داشتم به این فکر می کردم که از فردا باید مجهز شم برای این که کونمو تپل ترش کنم . پدر شروع کرد به نوازش پشت گردن و کمر و موهای سر و پاهام بعد دستاشو گذاشت رو قاچای کونم و اونا رو به دو طرف بازشون کرد .. دو تا بالش دو طرفم قرار داده و به شدت بهشون چنگ انداختم تا درد رو یه جوری تحمل کنم . کیر بابا بالاخره تا یه حدی رفت توی کونم . حس کردم آروم شدم از این که زیر کیر اونم احساس امنیت و لذت می کردم . به آرزوم رسیده بودم . می دونستم اون روزی هم میاد که کیرشو توی کسم ببینم . کار سخت انجام شده بود . اون که مسئله ای نبود . گذشت آن زمانی که آن سان گذشت . با این که کیر بابا جمال وقتی که می رفت عقب و میومد جلو کمی دردم می گرفت ولی لذتش فوق العاده زیاد بود . به من آرامش می داد . حس می کردم خانوم شدم و برای پدرم اهمیت دارم . اون بهم اهمیت داده بود . حالا دیگه خیلی بیشتر به رقیبام حسادت می کردم . دیگه می تونستم با دخترایی که می گفتند باباتو واسه ما جورش کن راحت تر در گیر شم . دیگه نمی تونستم کیر بابا رو توی تن بقیه حس کنم . حتی به مامانم هم حسودیم می شد . .. در همین افکار بودم که حس کردم بابا با دو تا دستاش پهلوهامو گرفت و کونمو بیشتر به بدنش چسبوند و صدای ناله اش در اومده بود -جمیله داره میاد .. اوووووفففففف چقدر تنگه .. داره میاد .. تقصیر من نیست . کیر باباتو قفلش کردی .. آبشو داری خالی می کنی -پدر بریز بریز برای اولین بار داغی آب کیر رو توی بدنم حس می کردم .. بابا چند تا آه کشید و خودش و منو یه پهلو کرد و منو بغلم زد . دو تایی مون آروم گرفتیم . حالا این من بودم که یه دور بابا رو بر گردونده روش قرار گرفتم . لبامو گذاشتم رو لباش تا با یه بوسه گرم به هم نشون بدیم که رابطه بین پدر و دختر فقط یک هوس نیست بلکه عشقم درش دخالت داره .. با همه اینا داشتم به این فکر می کردم که چیکار کنم که بابام دختری دخترشو بگیره ..... پایان ...

نویسنده .... ایرانی

سلام
می خواستم براتون داستان سکس منو بابامو بگم . من آرزو 23 سالمه قدم 180 وزنم 70 اندام پری دارم سینهام 80 دور باسنم 69 و رشته ورزشیم بسکتباله . داشجو زبان هستمو با پدرم تنها زندگی میکنم .راستی یادم رفت بگم من تو 11 سالگیم مادرم رو تو تصادف از دست دادم و تو این دنیا فقط پدرم و دارم که بعد تصادفش پاهاش و از دست دادو دیگه حس نداشت. پدرم بازنشسته ی اداره بیمه هستش 1 سالیه پرستار داره و ازش پرستاری می کنه فقط بخاطر من ازدواج نکرد. همیشه از سره تنهاییش یا کتاب می خوند یا مجله .این اواخر که دانشجو شده بودم همیشه دلم پیشش بود که تنهای چیکار میکنه پرستارش میرسه بش یا نه . خلاصه وسط ترم مهر بود که پرستارش بهم زنگ زدو گفت که 3 4 روزی نیستو بچش مریضه مرخصی می خواد مام با خونواده مادری و پدری رابطه انچنانی نداشتیمو از هم دور بودیم . عصابم خود شده بود کلی از درسام عقب میوفتادمو حوصله منت کشی استاد و نداشتم.

خلاصه یه بلیت گرفتمو اومدم شهرمون رفتم خوده دیدم بابام ازخوشحالی می خوات پاشه انقدر خوشحال بود که انگار 3 4 ساله ندیدتم اخه خیلی بم واسته بود بهر حال منو بابام کسی و جز هم نداشتیم. پرستار خداحافظی کردو رفت من شاید باورتون نشه اولین باری بود که از بابام مراقبت می کردم یعنی می کردم اما ن اینکه کامل . خلاصه اولین روز به خوبی تموم شد و صبح روز بعد بابام خاست بره دستشویی منم کمکش کردم جای سختش و خودش انجام می داد خیالم راحت شد . عصر همون روز بابای بیچاره ی من اومد به گل ها اب بده که نمی دونم چی شد ویلچرش چپه شد تو باغچه نمی دونم چقدر موند تا من دیدمش و جغ ردم بیچاره حتی صدامم نکرد چون گلو خاک خیس شده بود حسابی گلی شد . بلندش کردم گفت خودم درستش می کنم دلم خیلی سوخت .انقدر که اشک از چشمم میومد وقتی داشتم می بردمش تو اما اون نمیدید. واسش لباس اودم اما دیدم تمام زیر پوشش گلی شده حتی موهاش ...

گفتم بابا باید بری حموم دیگه کار از تعویض لباس گذشته . البته با شیطنت گفتم که حالو هواش عوض شه . اونم گفت راست میگی باشه بابا میرم . منه خنگ حواسم نبود که این بیچاره رو تا اونجا باید ببرم گفت بابا کمکم می کنی برم . وای از خجالت اب شدم چقدر من خنگ بودم . الکی گفتم خواستم برم شامپو رو بیارم ... خلاصه بردمش حموم دیدم منتظره گفتم بابا هرچی میخوای بم بگو گفت بابا کمکم کن لباس هامو درارم منم شرو کردم پیراهن و تاپشو دراوردم خیلی وقت بود تن بابارو ندیده بودم پشمالووی من بود اما خوش استیل بودو شیکم نداشت دیدنم خودشو تکون دادو پاهاشو از پایه انداخت پایین و گفت بابا کمر بندمو باز کن خودم بقیشو انجام می دم یکم خجالت کشیدم اما خوب پدرم بود جلو ویلچر نشستم و اروم کمر بندشو ازکمرش دراوردم بابام همیشه دلش می خواست کاراشو شده با زور خودش انجام بده و اگه کسی کمکش می کرد یه طوری بش بر می خورد دیدم دکمه شروارشو واکرد به بهونه اوردم شامپو رفتم بیرون و بر گشتم دیدم هنوز داره ور می ره عصبی شده بود من که دیدم عصبی شده با شیطنت گفتم بابا مگه بام تا رف داری ? داشتم از خجالت ای می شدم اما باید کمکش ی کردم جلوش نشستمو دستمو بردم پشتشو اون دستشو گذاشت رو دسته ویچرو یکم خودشو بلند کرد تا من شلوارو از زیره باسنش رد کردم و تا زانوش کشیدم پایین سرم دقیق لای پای بابام بود همین که سرمو بلند کردم نوک دماقم به کیره بابام خورد البته سری خودمو جمو حور کردمو از پاش دراوردم و گفت ممنون دخترم کمکم کن بشینم رو صندلیم .درست بود دختر قوی و درشت جسه ی بودم اما دیگه نه اینکه کسی و جا بجا کنم.واسه بلند کردن بابام اموزش دیده بودم و رفتم از جلو دستمو دور بابام حلقه کردم با شمارش بلندش کردمو در حن بلند کردم چسبوندمش به خودم سینهام درد گرفته بود دست بابام دور گردنم اما دووم نیاوردمو یهو محکم نشوندمش رو صندلی بابامم واسه اینکه تعادلش بهم نخوره دستش به شیره اب خوردو اب وا شد از شانس بد منم رو دوش بودو اونم اب سرد که من جیغ زدنمو گفتم بابااااا بابام که این صحنرو دید زد زیره خنده منم با دیدن لبخند بابا خندم گرفت و گفتم خیسم کردی بابا اونم گفت خود بعد من تو حموم کن پیراهنم خیس شد اما چون درفتم شلوارم خشک موند . به بابا گفتم من که خیس شدم واستم بشورمت اونم سری گفت نه خودم حموم می کنم لباست خیس میشه من گفتم میشه بگین الان اب رو سره کی ریخت ؟ بابام که دید راس میگم گفت شلوارت خشکه منم سری گفتم میرم شلوارک می پوشم اونم با حرس و شوخی گفت خودم می شورم .من رفتم کمدو وا کردم دیدم هیچی ندارم بپوشم همهی لباس هامو برده بودم خوابگاه فقط 2 تا شلوارک بود یکی لی بود که تنگم بود اون یکی هم خیلی کوتاه بود باید سری می رفتم بابام منتظرم بود ناچارن شلوارک کوتاهو که یه وجب زیره کسم بود و پوشیدم و پیراهنم که خیس شده بودم دراوردمو یه تاپ گشاد که راحت باشم تنم کردم.من قده بلندی داشتم و رونه پاهام خیلی کشیده یود جل. ایینه رفتم دیدم فقط رونه پا دید داره با کلی خجالت رفتم دیدم بابام تمام صورتش پر شامپو هست به اب به صورتش زد و منم جلوش تاغ باز رو صندلی نشستمولگن لباس هم وسط پام و خودمو به شستن لباساش مشغول کردم که اول اون منو ببینه اخه خجالت می کشیدم حواشم بش بود که وقتی واسه اولین بار دید شامپو از دستش رها شدو دوباره برداشت وگفت کی اومدی سکتم دادی دختر . . منم خندیدم گفتم کفی بودید ندیدن و بلند شدم گفتم بدین من بشورم سرتونو خلاصه شمپو رو ازش گرفتمو ایستادم جلوش واقعا وقتی جلوش واستادم گفتم عجب قلتی کردم چشماش دقیق روبروی رونپام بود کامل شستمش و گفت ارزو یه شامپو دیگه منم خم شدم شامپو بردارم متوجه نگاه سنگین بابام شدم که با واستادنم چشمشو به یه جا دیگه معطوف کرد . شرو یه شستن کردم اما نا خودا گاه حواسم به بابام بود که لای رونه پامو نگاه می کرد اخه نمی دونم اونجا چه خبر بود اما متوجه شدم از نگاه کردم من خوشش میاد خوب دخترشم . منم لفت دادم نگاه کنه که گفت ارزو میشه منو تو وان حموم بزاری منم ناچارن گفتم چشم بابای من دوباره به همون روش بلندش کردم اما باید چونم زیره گردنش می بود که اگه یهو رها شد گردنش اسیب نبینه . بلندش کردم وقتی بلندش کردم نمی دونم چرا یهو شل شد که یهو نفس کشیدم زیره گردنش اون یهو سفت کرد بلقشو سینهام خیس شد تمام اب بدنش تاپمو خیس کرد. اومدم اب وانو باز کنم دیدم گفت نکن دخترم من خیلی وقته اینتوری خودمو میشورم میدونم یادت رفته بود . دلم به درد اومد من چجور دختری بودم که ....
از دست خودم خیلی ناراحت شدم . رفتم پی لباسا حواسم به خودم بود و از خجالت به پشت بودم گفتم ببینم بابام چکار داره می کنه دقیق روبروی من یه ایینه کوچیک بود دیدم بابام خیره به پشتمه و داره خودشو میشوره من که فهمیده بودم بابام خوشش اومده با خودم تصمیم گرفتم که بابام هرچی خواست من ببینه تو دلم گفتم به هر حال مرده کسی و نداشت نداره حداقل دخترش که محرمه ببینه اروم پاشدم همون طوری به پشت مشغول جدا کردن لباس ها شدم من میدونستم چه کونه توپوی تو ای شلوارک دارم یه 1 دقیقه ای صبر کردم سرم پایین بکار خودم بود برگشتم با دستم که خیس بود کف روی رونمو پاک کردم و به همون حالت نشستم دیدنم بابام چشماش 4 تا شده خوشحال بودم بلندشدم گفتم بابا چیزی نمی خوای گفت نه دخترم لیاس یشور من تو دلم خندم گرفت و گفتم چه ربطی داشت‍!!بلند شدم به بهونه ی برداشتم لیف به پوشت جلوش خم شدم بعد برگشتم رو در رو جلوش رو زمین نشستمو پاهامو باز کردمو به اب کشیدم لیف مشغول شدم اب روی زمین تمامه کونمو خیس کرده بود بابا هم هر چی دیلش می خواست می دید یهو کف پرید به صورتم تاپمم گشاد خواستم با اون پاکش کنم تا جایی بالا کشدم که شیکنن و زیره سینه های افتادم معلوم شد خودمو زدم به بهحواسی گفتم بابا شما که هنوز هیچ کاری نکردین ابو سرد می کنین من باید تا شب صبر کنمااا بابامم با خنده گفت توکه خیسه خیسه حمومه دیگه هرهر خندید و گفت من لیف بکشم تو دلم گفتم بابا خوشش اومده ها و هر هر خندیدم . بلندش کردم گفت بزارم رو زمین دست اون که دوره کمرم بود همین طور که به زمین نزدیک می شد دستش از کمد به باسن بعد رونه پام کشیده شد و گفت دراز میکشم امدم اب بریزم دیدم بابام انقگار یه چیزی لای پاش با دست فشار داد منم به رو خودم نیاوردم با برگشتن من دستشو سریع برداشت منم کنارش دوزانو نشستمو رونه پاهام گنده شده بودو شلوارکمم تنگ بابام هم دیگه کم کم وقتی حتی رومم ترفش بود نگا می کرد دستامو کفی کردمو تمام بالا تنشو شستم رسید به رونه پاش پاشو یکم باز کردم دیدم کیره بابام داره همین طوری بالا میاد گفتم چه خاکی توسرم کنم ای صحنرورد کنم اب ریختم رو شکم بابام دیدم خاک به سرم پارچه شورت بابام چشبید به کیرش قشنگ ملوم شده بابام داش از خجالت می مرد که من بیتفاوت شرو به شستن بالا تنش کردم دوباره تو دلم با خودم کلنجار می رفتم که چرا اینتوری شد گفتم خیلی وقته زنی نبوده کنارش بزا بابام حالشو کنه که رفتم سره رونه پاش کامل بازش کردم و شرو به شستن کردم کیره بابام اگه جا داشت شورتو پاره می کرد و از سقف میزد بیرون داشت می ترکید بابام بعد 5 دقیقه اروم شدو عادی شد براش من کنارش نشسته بودم اومدم اب بریزم روی رون پاش تمام لباسمو خیس کردمو با عصبانیتو شیتنت یه اب رو سرم ریختم و بابام خندید و گفت عیبی نداره دیگه باید حموم بری منم پرو گفتم حموم برم ؟ الان کجام پس بابامم گفت نظورم شستو شوی گفتم منم خودمو میشورم بد یهو زدم تو دهنم گفتم ببخشید بابام غش غش می خندید و گفت برو حموم توکن من یکم خودمو میشورم منظورش و فهمیدم که منظورش کیرش بود گفتم باشه بلند شدمو به پشت شرو کردم به دراوردن لباس هام تاپو کندمو زیرش یه با سوتین بودم باورم نمیشد اینتور راحت باشم بابام که میخ رو من بود دکمه شلوارکمو وت کردم خیلی تنگ بود خم شدم به جلو کونمم قمبول شد نمی دونم چطور شد یهو شوارکو شورتم باهم تا زیره لپ کونم اومد پاییین منم که قمبول بودم یهو واستادم یه جیغ کوچیک زدم همیتوری اروم کشیدمش بالاو اروم شلوارکمو کشیدم پاییینو دراودم بابام دیگه بی حال شده بود مخصوصا با دیدین اون صحنه ی غیره عمد . برگشتم دیدم بابام زیره چشمی فقط به کونو سینه هام نگاه می کنه منم هی اینورو اونور می رفتم بابا رو به حال خودش گذاشتمو به بهونه سابیدن گل روی پیزاهن با یه دست به پشت چار سدتو پا واستادم با تکون دادن دستم سینها و کونم مثل ژله میلرزید بابام دیگه داشم منو می خورد که پاشدم گفتم بابا شستی ؟ گفت اره دخترم اما پشتم مونده ذحمت می کشی گفتم چشم بابایی به شیکم خوابوندمش دیدم با دستش کیزشو رو داد لا پاش منم شرو به شستن پشتش کردم طوری نشستم که صورتش روبروس کونم باشه احساس خوبی داشتم از اینکه منو ببینه خوشش میاد دستمو بردم زیره شورتش کونشو شستم جو یهویی بردم کونشو سفت کردو انتظار نداشت من پاهاشو باز کردم لای پاهاشم شستم دستو بردم پایین بین لای پاش که یهو دستو کیرشو لمس کرد فوق الاده کلفتو داق سری دستمو بیرون اوردم دیدم بابام چشماشو بسته رونه پاهاشو باز کردم از پشت فقط بیزه هاش و نصف تنه ی کیرش با اون سره کلفتش معلوم بود لیفو دستم کردم و مثلا اینکه حسش نمی کنم و قستم شستنه شورع به مالادن بیزه هاش کردم از زیر دست به کیرش می کشیدم یهو دستشو پرت کرد رو ساق پام که مثلا اتفاقی بود خلاصه بابام دیگه تاقت نداشت حتی با دیدم حال بابام خواستم یه توری به بفهمونم اگه خواست راحتش کنم اما من دختر بودم از همه مهم تر دخترش .شورتشو دیگه بالا نکشیدم و گفتم بابا تموم شد مو خوام برتون گردونم با صدام چشماشوباز کردو و روبه اسمون خوابوندمش تن خودمو خیس کردمو به بابا گفتم پاهامو شما بشور اونم گفت چشم دخترم پاهامو داشت می کند محکم میمالوند من به پهلو خوابونده بودمش و پاهامو جلوش دراز کرده بودم 2 3 باز نزدیک کسم شد تنم مور مور میشد خوشم میومد یهو دست کرد لای پامو مشغول شستن اونجا شد یکی از انگوشتاش به کسم می خورد خیلی خوشم اومده بود کیره بابا دیگه شورتشو بلند کرده بود چون از پوشت پایین بود یه جورایی معلوم بود گه گفتم بابا بالا تنمم شما بشور منم کنارش خوابیدم شرو به دست شکیدن کرد با دستش اب لاسینم می ریختدستشو کامل لا سینم میکرد که وقتی میخواست دستشو بکشه بیرون واسه اخرین بار منم از پشت سوتینو وا کردم نفهمید البته که سینه های گندم جلو چشش زد بیرون اون جا خورد امادید می عادی هستم شرو به مالوندم و شستن کردم خیلی اروم میمالوند سینه هام سفت شده بود گفتم بابا پهلومو بشو و بعد پشت بهش کردم کونمو دادم سمتش اونم شرو به شستن کردن کم کم مثلا لیز می خوردم عقب رفتم که نوک کیرشو احساس کردم نوکش روی شورتم بود دیدم بابا سینهامو باز میماله فهمیدم خوشش اومده برگشم روشکم بابا دیگه خودم میمالوند تا رسید به کونم کونمو فشار می داد هیو با دستاش شورتمو لا کونم کردو کونمو اب کشید من حشری شده بودم بابام که از حا رفته بود می دونستم باید یا ساک بزنم یا زا کون بکنتم یا جغ بزنم براش اما چطوری یهو پاشدم گفتم بابا وسیله اصلاحت کجاست جاشو نشونم دادو امادش کردم گفتم تا اونجایی که من میدونم باید لای پای مردا سیو بشه بهر حال خودت که نمی تونی بابا جام من برات انجام میدم بابامو رو ب اسمون خوابوندم کیرش دیگه مثل سنگ شده بود به بابا گفتم بابا می خوام اصلاه کنم بلعکس رو سینش نشستم و گفتم خجالت نکشی ها بابام گفت نه دخترم ممنونم اول یه قوس ناز به کمرم دادم که کونم قمبول شه بعد اروم شورتشو کشیدم پایین بزور از رو کیرش ردش کردم با دستام از لای پام پارچه ی روی کسمو شکیدم که از کمر شورتم پایین بیاد تا 2 3 ثانت پایین کشیدم بقیشو با عقب جلو رفتن رو سینه بابام پایین اوردم شورتم کامل پایین بود خم شدم رو پاهاش به بهونه اصلاح
کونمو دا چونش دادم عقب طوری که اگه با چشاش پایینو میدید سوراخ کونو کسم جلوش بود با شامپو حسابی کیرشو میمالودمو 2 3 دقیقه گذشت دیدم یه چیری یه سوراخ کونم خورد اما عقب کشد چون یهو شد من کنمو سفت کردم غریزی بود دوباره شل کرمو دیدم که انگار زبون بابام بود کرد تو سوراخ کونمو اون تو می چر خوند خیلی خوشم میومد با دستاش لپ کونمو با ز کرد گفت دخترم خسته شدم عقب تر بشن منم رفتم انقد عقب که بالای کسم جولولبش بود شرو کرد به لیسیدم منم کیرشو میمالوندمو اصلاح رو کیرش اب ریخم که کفش پاک شه بعد با ترس اروم تو دهنم کردم یه بار چون صابونی بود تلخ بود خوشم نیومد دیگه نکردم دلم می خواست بابام ارضا شه اما نمی شد که به بابا گفتم تموم شد پاهام دو طرف سرش بود بلند شدم واستادم دیدم بابا داره لای پامو نگاه می کنه یه نگه به کیرش کردمبا خودم گفتم چطور بفهمونم هنوز دخترم تمام حواس بابام به کسم بود امدم رم سینش نشستم دوباره کونمو دادم سمت کیرم شورتمو که پایین بود پایید تر کشیدم نشستم رو کیرش طوری که لای کسم بره واسش عقب جلومی کردم علنا داشتم میدادم به بابام بابامم خودشو به سینهام چسبونده بود که دیدم با دستش منو اورد بالا تر کیرشو با کونم میزون کرد من که کیرشو دیده بودم عمراا اگه می رفت یا من میموردم یا ... خلاصه دوباره کردمش لا پام دیدم بابام منو سف تر از قبل کشید بالا با دستش نوکه کیرشو روی سوراخ کونم نگه داشت نمی زاشت نکن بخورم اروم فشار داد نمیرفت تو منم دستمو دور گردم بابام حلقه کرده بودم درد میکشیدم چی میتونستم بگم 3 4 بار سعی کرد دید نمیره منو با دستش گذاشت کنار خودشگفت دخترم به پهلو بخواب خوابیدم و اونم خابید انقدر ترسیده بودم که دلم می خواست بگم نکنه دردم میاد باباز از پشت 2 3 بار کیرشو لا کسم کشید ترسیدم توش کنه دیدم کیرشو تفی کیرده دوباره رو سوراخم گذاشت اما دستم رو کمروباسنم دستشو اورد رو سینهام محکم فشارشون داد و اروم کیرشو فشار داد نوک کیره کلفتش جا باز کرد تو کونم داشتم میموردم با دستش کسو سینمو میمالوند کمی اروم شدم با تلمه های کوچیک کیرشو تا ته کرد ته کونم از کونم خون میومد کیرشو کشید بیرون کرد تو و من شل شدم دیگه توان نداشتم انگار کل انرژیمو از کونم می کشید 25 دقیقه ای داشت می کرد منو دردش عادی شده بود شل بودم اما دلم می خواست محکم تر بکوبه تو کونم که احساس کردم 4 5 تا محکم تر از بقیه تلمیه زدو کل ابشو لای پام ریختو با انگوشتش به کسو کونم مالید از پشت چسبید بهمو کلی پشتمو بوسید و گفت بهترین حموم عمرم بود دخترم منم بیحال کیرشو گرفتمو یه ساکه محکم زدم که هرچی اب مونده بود خوردم اینم داسنتان من .

نوشته: prp

کامپیوتر رو روشن کردم و طبق معمول همیشه رفتم اینترنت! تصمیم گرفته بودم امروز فقط یک ساعت وصل باشم اما........شانس بدم همه تو اد لیستم «آن» بودن ومشتاق حرق زدن با من!

@@@@@@@@@@

هنوز سرم توی کامپیوتر بود وداشتم تند تند جواب این و اونو میدادم که پدر با عصبانیت تمام در اتاقمو باز کرد وسیم کامپیوتر را با شدت از پیریز کشید. با شگفتی و ترس از جا پریدم و لبمو گاز گرفتم ،چدر داد کشید:« تو خجالت نمیکشی؟از ظهر تا حالا هر چی زنگ میزنم تا بگم امشب مهمون داریم این کوفتی اشغاله! نه...واقعا 6ساعته داری چی ور میزنی؟ ها؟ مگه نمیگم این قدر تلفنو اشغال نکن؟...»

من من کنان گفتم:« ا...ام....ب..بب...ببخشید! به خدا حواسم نبود میخواستم یکساعته کارمو تموم کنم ولی...»که داد پدر لالم کرد:« ساکت شو ! دختره بیشعور!قبض تلفن این ماه بیاد من میدونم و تو!حالا هر چقدر دلت میخواد ور بزن و بی ادبی کن تا بموقعش ادبت کنم!»

و درو محکم کوبید بهم و رفت بیرون! تنم از ترس میلرزید بغض گلومو فشار میداد........زدم زیر گریه!

@@@@@@@@@

کم کم تهدید پدر یادم رفت! مثل قبل بالای 5 ساعت تلفن اشغال بود!پدرم هم کاری بهم نداشت فقط لب میگزیدو سرشو تکون میداد!تا اینکه یه روز که داشتم با مریم حرف میزدم...........

«هه هه! آره فهمیدم مریم خیلی باحال پسره رو اسکول کرد....................اه جدا؟ چطور من چیزی نفهمیدم؟!.............آره بابا اون که همه اش لاف میزنه!.....»

که با صدای کوفته شدن در از جا پریدم و تا خواستم از مریم خدافظی کنم پدر وارد اتاقم شد و سیم تلفن رو از پیریز کند!!!!!!!!!هم ترسیده بودم و هم از اینکه پدر نزاشته بود با مریم درست و حسابی خدافظی کنم کفری شدمو شروع کردم به دادوهوار کردن:«اه...! این چه کاری بود؟....داشتم خدافظی میکردم ازش......حالا اگه قهر کنه تو میای منتشو برام میکشی؟......»

که پدر با عصبانیت گفت:« مثل اینکه یادت رفته امروز قبض میاد؟!»

خشکم زد، یاد تهدید پدر افتادم، تنم لرزید اما اگه قبض زیاد اومده بود تا الان دو- سه تا سیلی از پدر خورده بودم حتما کم اومده بود پس! یواش پرسیدم : چند اومده؟

که پدر داد کشید: اه پس برای خودت هم جالبه بدونی چه قدر وراجی کردی؟.......خوب دوست داری چقدر بشنوی؟.....سیصدو ده هزار تومن رکورد خوبیه نه؟

جا خوردم، مخم سوت کشید....«360 هزارتومن؟.............پس چرا بهم سیلی نزد؟.........میخواد چه کارم کنه پس؟.....شاید یه ماه از اینترنت محروم شم.......مم...بدم نیست تنبیه خوبیه!»پدر کفری دور اتاقم قدم میزد و با نگاه انگار که دنبال چیزی باشه وسایل اتاقمو برنداز میکرد. برس چوبی که از شمال خریده بودم رو برداشت و همین طور که با پشت برس میزد روی نرمه کف دستش گفت:« تصمیم دارم این بار تنبیه سختی برات در نظر بگیرم! طوری که دیگه راحت نتونی بشینی پای اینترنت و تلفن و این طوری پول منو بدی باد هوا!...همین الان هم تنبیهت میکنم که مادرتو واسطه قرار ندی بازم از تنبیهت بگذرم باید این بار بفهمی یه من ماست چقدر کره داره!»

پدر در اتاقمو بست و کلیدشو برداشت.عصبی شده بودم، همیشه این دعوا ها با یکی دو تا سیلی حل میشد اما این بار ....واقعا نمیدونستم پدر میخواد چه کار کنه. پدر با خونسردی نسشت روی لبه تخت و همین طور که با برس ام ور میرفت گفت:« هر دوره بدون حساب وراجی های تو معمولا فقط 50 تومن پول قبض میاد که جناب عالی 7 برابر حد معمول حرف زدی درسته؟........فکر کنم یادته که بهت گفتم قبض این ماه که بیاد چه بلایی ممکنه سرت بیاد؟!»

سرمو انداخته بودم پایین و این پا و آن پا میکردم! خیلی میترسیدم. تا حالا پدر این طوری موقع عصبانیت با آرامش حرف نمیزد یعنی میخواست چه کار کنه؟

پدر به فکر فرو رفت و بعد چند دقیقه گفت:« خوب....اگه فقط برای قبض باید تنبیه میشدی 70 ضربه میشد اما متاسفانه چند دقیقه پیش خیلی با پدرت بد حرف زدی باید برای اون هم تنبیه شی پس میشه به عبارتی..........سرجمع 100 ضربه که بنظرم برای دختر گستاخی مثل تو کافی باشه!!» متعجب شدم صد ضربه؟ چه خبره؟ به کجام میخوای بزنی؟ یه حدسی زدم اما نه میخواستم و نه می تونستم باور کنم که پدر بخواد صد ضربه به باسنم بکوبه...اوه....صد ضربه! پدر با عصبانیت بازومو گرفت و کشید سمت پاش :« خوب عزیزم انتظار که نداری صدتا بزنم توی گوشت که؟ هم گوشت کر میشه هم آبروت میره که تنبیه شدی برای همین ...(همین طور روی پاش خمم کرد)...جایی میزنم که هیچ کس سرخی و احیانا کبودیشو نبینه.......» زدم زیر گریه...« نه.....باسنم نه...پدر خواهش میکنم.......من فقط تو کارتونا این روشو دیدم ...نمیتونی توی واقعیت اجراش کنی!......»هق هق میکردم اما پدر بی توجه به حرف من باسنمو روی پاش جا به جا کرد تا در دسترس تر باشه و پاهامو زیر پای محکمش نگه داشت و گفت:« خوب مثل اینکه آماده ای برای تنبیهت خوب 20 تا از رو شورت میزنم 80 تا هم لخت! بدون چونه 50 تای اول با دستمه!اگه خیلی ورجه ورجه کنی یا سرو صدا راه بندازی جریمه میشی!» وبرس رو گذاشت کنار پاش و با دست چپ کمرمو محکم گرفت و شلوارمو خیلی آروم کشید پایین. وحشت زده شروع کردم به دستو پا زدن و با گریه التماس کردن« بابایی! بابایی جونم غلط کردم ! ببخشید دیگه تکرار نمیشه بابایی غلط کردم!..........» پدر با لحن تحقیرآمیزی گفت:« عزیزم 100% غلط کردی برای همین دارم تنبیهت میکنم که دیگه از این غلطا انجام ندی...» و اولین ضربه رو خیلی محکم به کپل راستم کوبید. آتش گرفتم، سعی کردم از زیر دستش فرار کنم اما خیلی محکم نگهم داشتم بود. با هر ضربه تکان سختی میخوردم و بلند تر از قبل به پدر التماس میکردم. پدر ضربه ها را یکی چپ و یکی راست می کوبید و به التماس های من هم کاری نداشت تا بالاخره 20 ضربه تمام شد اما پدر بدون اینکه وقفه ای به زدنش بدهد شورتمو کشید پایین و ضربات محکمتری را حواله باسنم کرد:

«بابا جونم...(شترق).... تورو خدا...(شترق)...ببخشید...(شترق).....غلط کردم...(شترق)»

به خودم میپیچیدم و التماس میکردم..........

« یه خدا دیگه سمت تلفن هم نمیرم................»

پدر:« کار...شترق....خوبی.....شترق....میکنی...شترق...»

احساس میکردم باسنم داغ شده، جای دست پدر روی کپلهام می سوخت اما گریه ها هم تاثیری توی یواشتر زدن پدر نمیزاشت و حتی می تونم بگم ضربه ها محکمتر هم میشدن!

پدر لحظه ای مکث کرد بعد برسم را از کنار پاش برداشت و با تهدید از جلوی چشمم توی دست هاش جابه جا کرد حالا برس توی دستی بود که تا همین چند ثانیه قبل کپلهام رو نوازش میداد تازه فهمیدم بقیه ضربات رو قراره با چی بخورم :« بابایی نه....تو رو خدا....با اون نه......خیلی درد داره.....خو...ا...هش...می.....کنم.....»

پدر همین طور که با نرمی پشت برس رو به کپلم میزد گفت:« میدونم درد داره!!! اگه درد نداشت که با ترکه میزدمت!!!» بعد برس رو گذاشت روی کپل چپم...« خوب نسرین خانوم! بازم با دوستات ور میزنی؟!» تا خواستم جواب بدم اولین ضربه برس کپل چپم رو برید.....جیغ بلندی کشیدم و تونستم از لای دست قدرتمند پدر فرار کنم....!

دویدم سمت در تا از اتاق بزنم بیرون بلکه بتونم از بقیه تنبیهم فرار کنم اما..........هر کاری کردم در باز نشد! با دو دستم کپل هام رو گرفته بودم و زار میزدم :« بابا ......غلط کردم...به خدا غلط کردم......ببخشید!» باسنم به شدت حرارت میزد، قرمزی باسنم رو حس میکردم . با هراس به پدرم نگاه میکردم.......پدر به آرومی بلند شد و آمد سمتم: « مگه نگفتم حق ورجه ورجه کردن رو نداری؟...» و بازومو گرفت و کشون کشون برد سمت تخت:« نه.....دیگه نه.....بابا ....درد داره.....به خدا فهمیدم اشتباه کردم!.....» پدر نشست و منو دوباره خم کرد روی پاش و محکم تر از قبل نگهم داشت و بیرحمانه شروع کرد با برس زدن... :«....شترق....حالا....شترق....که....شترق....فرار...شترق...کردی....شترق...20 ضربه....شترق....جریمه....شترق....میشی...شترق...»

اشک مثل قطره های آب از صورتم میچکید، بس که با دستام پای پدر رو فشار دادم دستام درد و بس که جیغ زده بودم صدام به شدت گرفته بود. با حرف پدر تلاشم برای خلاص شدن بیشتر شد و به راستی معنی« به...خوردن افتادن» رو فهمیدم!

باسنم باد کرده بود و با هر ضربه میترسیدم باسنم بترکه! هر ضربه برس مثل یه مشت سوزن داخل باسنم فرو میرفت. اما پدر بی توجه ضربات رو محکمتر میزد. بالاخره 50 ضربه تمام شد تا اومدم یه نفس بکشم پدر با لحن بی تفاوتی گفت:« یادت که نرفته 20 ضربه جریمه برای خودت خریدی!»

جا خوردم اصلا فکرشم نمی کردم پدر بخواد بیستای دیگه بزنه التماس گویان شروع کردم به گریه:« نه بابایی....خواهش میکنم...دیگه بستمه.....باسنم داغون شد.....خواهش میکنم.....!»

پدر نگاهی با باسنم کرد و با تفکر گفت: « نه... این طور نیست...هنوز داغون نشده...جا داره بیستای دیگه هم نوشجان کنی....بلند شو ببینم....!»

با کمک پدر از روی پاش بلند شدم و پدر خودش منو برد سمت دیوار :« شلوار و شورتتو کاملا در بیار تا نگفتم هم نه دست به باسنت میزنی و نه بر میگردی!»

هق هق میکردم نمیدونستم میخواد جریمه رو با چی بزنه چون بلندم کرده بود مطمئن بودم وسیله دیگه داره خودشو آماده میکنه تا نوازشم کنه!چند بار وسوسه شدم لمس کنم چه بلایی سر باسنم اومده اما تا میامدم دست بزنم یاد جریمه میفتادم و دستمو پس میکشیدم. از پشتم سرو صدا میشنیدم اما جرئت نگاه کردن نداشتم. وقتی دوباره اتاق ساکت شد پدر گفت:« حالا میتونی برگردی..(خدای من تمام وسایل میز تحریرمو گذاشته بود زمین و میز رو خالی کرده بود)........بیا و روی میز خم شو!...»

لنگان لنگان رفتم سمت میز و خم شدم.

« پاهاتو کاملا از هم باز کن.....خوبه!.......حالا قوانین : دستات باید محکم لبه میزو بگیرن اگه دستت ول شه و تصادفی بیاد از کپلت محافظت کنه جریمه میشی! اگه حالتتو تغییر بدی جریمه میشی! اگه بخوای دوباره فرار کنی جریمه الانت دوبرابر میشه بعلاوه برای فرارت هم جریمه میشی!....(با داد)فهمیدی؟»

ترسان گفتم : بله بابایی.......تو رو خدا یواش بزنید......بغضم ترکید...»

صدای شکافته شدن هوا.....و......رد سرخ آتش روی کپلهای من! جیغ کشیدم و نا خداگاه با دستام باسنمو گرفتم.....« وای....سوختم......بابایی....سوختم....» پدر دستامو کنار زد: « این بار میبخشمت اما دیگه بخششی در کار نیست....سریع حالتتو بگیر...».....به سختی با دستام لبه های میزو گرفتم اما هر ضربه مثل میله داغی باسنمو میسوزوند....« بابایی......ببخشید.....درد داره...خیلی درد داره.....غلط کردم...»

-:«.....شترق...میدونم.....شترق... درد.....شترق... داره .....شترق...میخواستی.....شترق... موقعی .....شترق...که.....شترق... تلفن.....شترق... رو.....شترق... مشغول.....شترق... میکردی.....شترق... یاد.....شترق... دردش.....شترق... هم.....شترق... بیفتی.....شترق...»

بالاخره 20 ضربه جریمه هم تمام شد و پدر کمربندشو گذاشت روی میز و کمکم کرد به تخت برم.

انگار باسنمو گذاشتن لای گیره بکس. با صدای بلند گریه میکردم! پدر برام آب آورد و کمکم کرد کمی آب بخورم. و گذاشت گریه کنم........بعد نیم ساعت که گریه ام کمی یواش تر شد...مودم و تلفن رو برداشت و گفت:« فکر کنم تا 7 دوره دیگه به اینا احتیاجی نداری.....حالا استراحت کن که فردا مدرسه داری!»

نوشته: روشنک

همزمانسازی محتوا