شما اینجا هستید

پدر و دختر

بابا هوسم یه عشقه

وقتی که نسرین از سکس با باباش می گفت من دهنم از تعجب وا مونده بود و جز این که حسرت بخورم که چرا من نمی تونم بابابام سکس داشته باشم کار دیگه ای از دستم بر نمیومد . البته اونا حتما یه آمادگی و انگیزه هایی داشتند . می گفت اون و باباش شاهد صحنه ها یی بودند که مادرشو با دوست پسرش دیدند . از این می گفت که حتی دیگه دختر نیست و از این بابت تاسف نمی خوره . ولی من نمی دونستم تو خونه خودم چه بهونه ای بیارم . بابام خیلی خوش تیپ بود . بین دخترا طرفدار زیادی داشت . اون سی و نه سالش بود و من تازه هیجده سالم شده بود .

داستان سکسی:

کمربند

کامپیوتر رو روشن کردم و طبق معمول همیشه رفتم اینترنت! تصمیم گرفته بودم امروز فقط یک ساعت وصل باشم اما........شانس بدم همه تو اد لیستم «آن» بودن ومشتاق حرق زدن با من!

@@@@@@@@@@

هنوز سرم توی کامپیوتر بود وداشتم تند تند جواب این و اونو میدادم که پدر با عصبانیت تمام در اتاقمو باز کرد وسیم کامپیوتر را با شدت از پیریز کشید. با شگفتی و ترس از جا پریدم و لبمو گاز گرفتم ،چدر داد کشید:« تو خجالت نمیکشی؟از ظهر تا حالا هر چی زنگ میزنم تا بگم امشب مهمون داریم این کوفتی اشغاله! نه...واقعا 6ساعته داری چی ور میزنی؟ ها؟ مگه نمیگم این قدر تلفنو اشغال نکن؟...»

داستان سکسی:

اشتراک در RSS - پدر و دختر