فیس بوک

سام و اليک
من کسري هستم 18 سالمه. موضوع از اينجا شروع ميشه که يه مدت بود من خيلي تو کف بودم (اين مال وقتي بود که 14 سالم بود ) و توي فيس بوک افرادي رو ميديدم که بخاطر بدنشون خيلي دختر دوروورشون بود .
من هم تصميم گرفتم شروع کنم . از فرداش با يک برنامه عالي شروع به تمرين کردم . جق رو کم کردم و بيشتر فکر انرزي بودم
يک سال که گذشت هيکل فيتنسي داشتم ولي چه فايده کسي نميدونست .ي روز اين مشکلو به داني گفتم اون به من فيس بوک رو پيشنهاد داد وااو چرا خودم فکرشو نکرده بودم.
بعد چهار ماه فرند هاي زيادي داشتم .
يک روز تو پيج يکي از ستاره هاي فيتنس بودم که ديدم يک دختر همه ي عکسهاشو شيير کرده گفتم اين از اون دختر حشري جنده هاس .
خلاصه با یکم کس لیس زدن و اینجور کارا شمارشو گرفتم اسمش فاطی بود ولی می گفت رادینا هستم . سه سال از من بزرگ تر بود. بعد یک هفته بهم گفت تو بدت فتوشاپه سر این قضیه یکم رابطه سرد شد .
.بعد دو سه روز زنگ زد گفت بیا اگه بدن خودت بود
حاضرم باتو عشق بازی کنم .
قرار گذاشت. اولین باری بود با دختر بالغ بیرون میرفتم خیلی میترسیدم که نپسنده.
دوستشم باهاش بود سه تای از گلدیس تا فردوس پیاده رفتیم رسیدیم خونه گفت زود رو کن اون هیکل فتوشاپی رو
تی شرتو در اوردم حسابی کیرش کردم گفتم حالا وعدتو که فراموش نکردی؟! تو شب به اون روشنی زد زیرش منم کون نکردم دست بزنم بهش
دیگه نه زنگ و نه اس میداد بلاکم کرد
پس فرداش یه دختر زنگ زد گفت منم نگار دوست فاطمه. نشناختم.
گفت یادت نمیاد اون شب ...
فهمیدم اسمش دروغ بوده تو فیس بوک
سه تا اسم نا نا ز رادینا فاطی تیغ ریدم
نگار رک گفت ازت خوشم اومده میخام باهم باشیم با اینکه یه سال کوچک تری.
تیغ ریدم...تیغ ریدم.....تیغ ریدم....تیغ ریدم...تیغ ریدم......تیغ ریدم
والا گوشت به اون خوبی ندیدم
شب ها از سکس حرف میزدیم که یهو گفت اینا حرفه میخام واقعی شو تجربه کنم
با خودم گفتم اره جون عمت قبل من با صد نفر بودی
من کیرم نبود چون اولین سکسم بود میخاستم ففط کس داشته باشم
فرداش ساعت های 9:07 زنگ زدم گفت بیا همون جای قبلی ساعت های 10 بود رسیدم
گفت دیر شده زود باش من بگو دست پام سست شده بود پریدم کانارش تاپشو کشیدم
......تیغ ریدم
دولم داشت میشکست فشار میورد
بر خلاف اون کس های باحال پورن استارها این زیاد سفید نبود
طی سکس فقط ساکت بود و عرق میریخت
چون اولین باری بود سکس داشتم میترسیدم زود ابم بیاد واسه همین حرفی از ساک مجلسسی نزدم فورن خمش کردم گذاشتم دم کونش یکم خیسی دیدم جا نمیخوره اندازشو زیاد کردم این بار که فشار دادم فررت پرید توش
اررر .... اررر کردناش شرو شد یه تکون داد دولم پرید بیرون سایزش 16 تا بیشتر نمیشد (تخمینی)
خابوندمش خابیدم روش چیزی حدود پنج دقیقه طول نکشید .قدرتم با ابم زد رو پله هاش
بعد فقط کنار هم بودیم زیر پتو بی سر صدا فقط نگاش میکردم
باورم نمیشد اولین سکسم وای ی
هیچ وقت از یادم نمیره
سه روز بعد واسه عوض کردن باشگاه رفتم که باز
تیغ ریدم...تیغ ریدم.....تیغ ریدم....تیغ ریدم...تیغ ریدم......تیغ ریدم
با نگار بودیم دست تو جیبم کرد به شوخی فتوشناسنامرو که دید
تیغ رید ... ... .. .. . . . . .
سن من ...پپپپپفففف
رفت پشت سرشم نگا نکرد

نوشته: MR.sipackian

اسم من بهاره س
تو فیسبوک فرندای حشری زیاد دارم... اون موقا که هنوز سابسکرایب و این چیزا نبود یکی به اسم علیرضا ریکوئست داد که هیچ فرند مشترکی نداشتیم. من آدم گیری بودم اون موقعا ولی وقتی یه کم سرک کشیدم تو عکساش خوشم اومد. پسر خوشکل و بانمکی بود. من رو گردن مردونه خیلی حساسم. یادمه همون موقع یه عکس گذاشته بود که داشت آسمون نگا میکرد... گردنش کل عکسو گرفته بود... شایدم چشمای منو! ناخودآگاه یه بوس هوایی حواله گردنش کردم و دلم غنج رفت. ولی هرگز هرگز هرگز فکرشم نمیکردم یه روزی همین گردنو ببوسم. من تا اون موقع سکس نداشتم. تصورشم برام مشکل بود...
کانفیرمش کردم و بعد یه مدت که کاری به کار هم نداشتیم تو چت آنلاین شد و شروع کرد به آمارگرفتن و سر حرفو باز کردن..من اون موقعا تا 6 بعدازظهر سرکار میرفتم و کلی درس و پروژه داشتم و نمونه یه دختر پرکار بودم خیر سرم.
علیرضا ولی حتی سرکارم نمیرفت. من داشتم با شوق و ذوق تعریف میکردم از مشغله هام که دیدم نه.. این آدم نه دانشگاه میره نه سرکار. میگفت لازم ندارم. مربی بود فقط. محض تفریح اونم. خلاصه من اونشب داشتم میرفتم با خونواده شام بیرون نتونستم زیاد باهاش صحبت کنم. همینم فرصتی شد که شماره شو بده تا براش میس بندازم و باقی ماجرا.. هر از گاهی اس ام اس میداد و زنگ میزد که ببینیم همو. آخر یه روز جور شد و من با کلی تاخیر خودمو رسوندم خونه دوش گرفتم به قول خودمون داف کردم برم ببینمش. خیلی دوس داشتم باهاش باشم چون واقعا بانمک بود.. توراه اس ام اس زدم که دارم میام جواب نداد. تماس گرفتم باهاش دیدم خوابه. خیلی تعجب کردم چون تاحالا ندیده بودم کسی تا 10 دیقه قبل قرارش خواب باشه. گفت پاشو بیا شهرک گفتم بلد نیستم سخته پاشو بیا تنبل... بالاخره رسید سرقرار تماس گرفت گفت این ماشینم که فلانجا وایساده. فکر میکردم ماشین بهتری داشته باشه. رفتم نشستم تو ماشین و سلام و این حرفا. قدش از اونی که فکر میکردم کوتاهتر بود. دماغشم انقد تو اسکی شکسته بود کج شده بود. مثه عکساش خوش تراش نبود دیگه. راه افتاد. گفتم بریم کافه فلان خوبه بشینیم حرف بزنیم... گفت بچه ای مگه؟؟ کافه؟؟ همچین گفت که یه آن از گفته خودم پشیمون شدم. حس کردم چه پیشنهاد خزی دادم.. بعد سیگارشو درآورد گفت میکشی؟ گفتم نه. گفت آره خب مگه چن سالته که سیگار بکشیی؟! بچه ای دیگه...
همین جوری که اتوبانو میرفت گفتم تو که بچه نیستی برنامه ت چیه؟ گفت میریم حالا ببینیم چی میشه.. وقتی پیچید تو ورودیه شهرک فهمیدم میره خونه شون. اما به خودم گفتم بی جنبه بازی درنیار.. عجیب اینکه هیچ حسی نداشتم. رفتیم تو پارکینگ و آسانسورو خونه و بعدم اتاق. خونه لوکس چیده شده بود اما به محض اینکه وارد اتاق شدم حس کردم انباریه. ویو خوبی داشت اتاق بزرگی بود ولی دقیقا مثه انباری بود.. هرچی یه گوشه همه لباسا رو کاناپه ولو.. جعبه ابزار پخش زمین. گفتم وای اینجا بمب گذاشتی؟ گفت تازه اتاقمو عوض کردن.. اون طرف بودم قبلا. پرده ی تراسو زدم کنار که نور بیاد. هوا یه کم ابری بود. گفتم من از پرده متنفرم! یه لبخند مزخرف زد که... تازه فهمیدم چی گفتم! منظره خیلی خوبی داشت تراسش.
کتمو شالمو درآوردم و آویزون کردم. علیرضا شیرجه زد روتخت و شروع کرد خودشو لوس کردن: آخیش. چقد خوابم میاد. گفتم منو دعوت کردی که بگیری بخوابی بیشور! یه کم خندید گفت خب توام بیا بخواب. رفت زیر لحاف. رفتم نشستم رو تخت و شروع کردم اذیت کردن اما پا نشد. من هنوز بوت پام بود گفت درشون بیار دیگه ینی انقد سخته؟ نق زنان درشون آوردم که آخه کلی بند داره.. رفتم کنارش دراز کشیدم شروع کردیم شرو ور گفتن و اتاقو مسخره کردن. میدونستم چه گهی خوردم ولی علیرضا انقد آروم و راحت بود که فکر کردم حتما میشه پیچوند و جای باریک نرفت. یه کم چرند گفتیم بعد همینجوری که دراز کشیده بودیم دستشو برد زیر گردنم و با دست دیگه ش لحافو کشید روی جفتمون. بین ملافه های سفید نیم علت خوردیم برگشتیم سمت هم. صورتامون انقد نزدیک بود که تنها کار ممکن جز نفس کشیدن لب دادن بود. حتی حرفم نمیزدیم همینجوری لبای همو میبوسیدیم و به هم گره میخوردیم. زبونش داغ و شیطون بود.. مدام میون لبام, تو دهنم میچرخید...
دستاش ولی یخ بود. آروم در گوشش گفتم دستات سردن عزیزم. گفت تو گرمشون کن. انگشتای سردشو گرفتم تو دستم و محکمتر از قبل لباشو بوسیدم...
دستشو که برد روس سینه م یه آن استرس همه تنمو گرفت.آروم گفتم علیرضا. علیرضا. گفت جان؟ گفتم واسه سکس نیومدم عزیزم. گفت باشه. بدون اینکه تغییر خاصی تو رفتارش بده ادامه داد. یه کم که گذشت دستش رفت رو کوسم شروع کرد مالیدن از رو شلوار. گفتم علی برای سکس نیومدم. اما دیگه هیچی نمیشنید. همش سعی میکردم مهارش کنم. استرس زیاد باعث شده بود تحریک نشم. وسطش انقد بدقلقی کردم دست کشید گفت عزیزم میتونم برم یه سیگار بکشم؟ منم از خدا خواسته گفتم آره البته. به این خیال که شاید این فاز از سرش بپره.... رفت تو تراس سیگارشو روشن کرد رفتم پیشش. همینجوری که پک میزد اشاره کرد بشینم رو پاش. دوباره شروع کرد به مالیدن کوسم. به خیالش داشت آماده م میکرد. نمیدونست از استرس خشک شدم.... دود سیگارش برام خوشایند بود. نفهمیدم شایدم سیگاری ای چیزی بود که اینقد نسخ بود و وسط عشقبازی حس کرد باید بره بکشه بیاد. بغلم کرد آورد رو تخت. آباژورو روشن کرد. از پشت بغلم کرد و با یه حالت تند و خشنی شروع کرد سینه هامو چنگ زدن... میخواست نوکشونو بکنه انگار... وادادم که یه کم حرصش بخوابه. صدای اذان میومد از بیرون. آرومتر شد یه حالت لش بی حال دراز کشید و منم با خودش خوابوند. واقعا این حالتو دوس داشتم. شروع کردم گردنشو بوسیدن. همون چیزی که تو عکس دیوونه م کرده بود.
زبری ته ریش شو میکشیدم به لبام به صورتم.. لیسش میزدم. لاله گوششو میلیسیدم و میبوسیدم. شده بودم عین یه گربه خونگی که صاحبشو میلیسه. هر از گاهی به خودم میگفتم چه غلطی داری میکنی؟ داری تحریکش میکنی دیوونه! بعد میخوای نگادت؟
خودمو میذاشتم جاش میدیدم داره لذت میبره کیف میکردم... واقعا نمیتونستم جلو خودمو بگیرم. آخرش به خودم گفتم بیخیال خفه شو میخوام لذت ببرم! صدای نفساش که گاهی با صدای مردونه ش همراه میشد کافی بود که بیشتر تحریک شم و عمیق تر ببوسمش. شونه هاشو. گردنشو. گوشاشو. سینه شو. بازوهای سفت و مردونه شو... مست کرده بودم دیگه. اونم چشماشو بسته بود و لذت میبرد. یه کمی هم سیگار گرفته بودش گمونم. خیلی حالت خوبی بود خیلی. زیر گوشش آروم گفتم عزیزم هنوز خوابت میاد؟ یه کم جابجا شد. چشماشو بازتر کرد گفت نه...نه . بعد نگام کرد یه جوری که انگار بگه: خودت داری کرم میریزیا! منم دستامو زدم زیر چونه مو نگاش میکردم. دلم میخواست با ولع نگاش کنم. خل شده بودم قشنگ. الان که چشماش باز بود دیگه نمیتونستم به صورتش زل بزنم. خندم میگرفت. داشت اذیت میشد قشنگ معلوم بود تحریک شده و طاقت نداره. هم خوشم میومد از این حالتش و هم میترسیدم. دستشو آورد رو صورتم لبامو لمس میکرد و خیره نگام میکرد. گفت: خوشت میاد؟ لذت میبری؟ ( از اینکه اذیتش میکردم!) منم فقط خندیدم. گفت : آره؟ دستشو گرفتم تو دستام و بوسیدم. انگشتاشو میبوسیدم. گربه شده بودم قشنگ. شروع کردم لیسیدن انگشتاش. انگشت اشارشو گذاشت توی دهنم. منم چشمامو بسته بودمو لیسش میزدم. بعد آوردش بیرونو شصتشو گذاشت تو دهنم مثل کیر عقب جلوش میکرد.. منم با لبام بازی میکردم باهاش. که یهو مثه برق گرفته ها خودشو رو بالش کشید بالاتر و زیپشو باز کرد. طاقتش تموم شده بود. با یه صدای آروم و پر از خواهش گفت کیرمو بمال.. منم لیز خوردم کنار پاشو شروع کردم از رو شلوار براش مالیدن... گفتم نمیخوای بخوابونیش؟ گفت هنوز بیدار نشده که بخوابونمش.. راست میگفت. منم یه کم خیالم راحتتر شد شروع کردم بوسیدنش از رو شلوار. با همه تنم دلم میخواست بیدارش کنم. بالاخره دید من درش نمیارم شلوارشو داد پایین . کیرش از زیر شورت قشنگ معلوم بود. به یه طرف خوابونده بودش . یه کوچولو سفت شده بود. از رو شورت گرفتمش تو دستم و فشارای کوچولو میدادمش . نوازشش میکردم. دیوونه شده بود. شورتشو داد زیر تخماش و گفت بخورش. من مات نگاه کردنش بودم. گرفتمش تو دستم و نوکشو بوسیدم. نوازشش میکردم و تو دلم میگفتم چقد خوب که زیاد بزرگ نیست... تاحالا کیر کسی رو تو دستم نگرفته بودم اما همیشه کیرای کلفت و بلندو دوست داشتم. همیشه فکر میکردم اگه باکسی ازدواج کنم که کیرش بلند و کلفت نباشه حتما یه روز از شهوت بهش خیانت میکنم. اما حالا که باهاش مواجه شده بودم دیدم همینم به زور تو دهنم جا میشه!! فکر کردم این چه جوری میخواد تو کوسم جا شه؟ کوس ای که انگشت خودمم به زور تو سوراخش می رفت...
حالا کیرش تو دستام بود و من زیر تخماش تا نوکشو با زبون میکشیدم و میبوسیدم. من عاشق تخم ام... نگاه کردن به تخماشم دیوونم میکرد چه برسه به اینکه تو دستام بود و میتونستم بخورمشون. یه آن حس کردم بارها این کارو کردم... انقد که تو تصوراتم تمرین کرده بودم فکر نمیکردم بار اولمه... تخمشو با ولع کردم تو دهنم و همین که خواستم یه کم باهاشون بازی کنم انگار که ترسیده باشه تخماشو جمع کرد تو پوستش... نفهمیدم چرا ولی خیلی خورد تو ذوقم. گفتم شاید بدش میاد از اینکار. دوباره رفتم سراغ سر کیرش و شروع کردم با زبونم زیرشو تحریک کردن... دلم میخواست کلی باهاش عشق کنم که گفت بکنش تو حلقت. یا اون خیلی عجله داشت یا من خیلی حوصله داشتم ولی چون بار اولم بود هر عکس العملی باعث میشد فکر کنم دارم یه کار اشتباه میکنم... یه لحظه به کیرش نگاه کردم و به خودم گفتم کجا اومدی؟ میخوای بخوریش؟ بعد گفتم آره چون اگه نخورم میرم خونه و پشیمون میشم که چرا فرصت به این خوبی رو از دست دادم. چشمامو بستم و گذاشتمش رو زبونم و فرستادمش تو دهنم. اول نوکشو میخوردم و با زبونم زیرشو تحریک میکردم که بازم نالش درومد که بکنش تو حلقت! منم تا ته حلقم بردمش. قبلا میدونستم چطور باید این کارو کنم که عوق نزنم. میبردمش تا ته حلقمو لبامو محکم دورش میگرفتم که دندونام اذیتش نکنه و میکشیدمش بیرون. چنبار که این کارو کردم آه و ناله ش بلند شد. گفت کونتو بده طرف من. اون میمالید و من براش ساک میزدم. یه دفعه شروع کرد خودش تو دهنم تلمبه زدن. نفسم بند اومد. دقیقا داشت همه جونمو از تو دهنم تلمبه میزد... کشیدمش بیرون. نفسم جا اومد دوبار گذاشتمش تو دهنم و اونم شروع کرد تلمبه زدن. محکم و تند میکوبیدش ته حلقم. لذت داشت اما زیاد که ادامه میداد جونم بالا میومد. چون نمیتونستم نفس بکشم.
بلند شد نشست لبه تخت و کیرشو گذاشت تو دهنم. ساک زدن براش واقعا لذت بخش بود. یه کم که ساک زدم شونه هامو گرفت بلندم کرد و عقب عقب هلم داد تا دیوار. کمرمو تکیه داد به دیوار یه لب محکم از لبام گرفت و دکمه شلوارمو بازکرد زیپشو کشید پایین و گفت کیرمو بذار لای پات. من ترسیدم. کاندوم نداشت. و یکی از چیزایی که منو از سکس دور میکرد این بود که با همچین خریتی باردارشم. چون میدونستم اسپرم کافیه برسه به کوس.. انقد سمجه که خودشو جا می کنه و... هلش دادم عقب و دوباره نشوندمش رو تخت و ساک زدم براش. میدونست میخوام اینجوری ارضاش کنم. با ناله گفت اینجوری نمیاد پاشو. بعد دوباره بلندم کرد و چسبوندم به دیوار گفتم علی نه کاندوم نداری. دوباره هلش دادم لبه ی تخت و شروع کردم ساک زدن همینجوری که ناله میکرد بلندم کرد و خوابوندم رو تخت. اومد روم. مثل یه پلنگ درنده شده بود. بلیزمو داد بالا و سینه مو از رو سوتین گاز گرفت و سوتینمو کشید پایین سینه هام. باحرص و ولع میخورد و مالید. نمیتونستم جم بخورم زیر دستش.. سعی میکرد کل سینمو تو دهنش جا بده. نفس نفس میزد و با هر بار که سینمو از دهنش میاورد بیرون نوکشو یه گاز کوچولو میگرفت. رفت پایینتر و یه کم شکممو لیسید. بعد مثه دیوونه ها تو یه چشم به هم زدن شلوارمو از تنم کشید بیرون و پرت کرد پایین تخت. بلافاصله شورتمو تو یه ثانیه از پام کشید و پرتش کرد یه گوشه. من همینجوری نگاش میکردم که چطور مثه یه پلنگ گرسنه داره لباسامو از تنم میکنه...
پاهامو از هم باز کرد و گذاشت دوطرفش... خیره خیره کوسمو نگاه میکرد. گفتم علی نه خواهش میکنم نه علی... گفت باشه فقط باهاش بازی میکنم. کیرشو گرفت دستش و سرشو مالید به کوسم که از ترس پاهامو جمع کردم و با خواهش گفتم نه علی نه. صدام بلند بود. گفت اوکی اوکی.... انگشتشو کرده بود تو کوسمو باهاش ور میرفت. منم نالم درومده بود... کنارم دراز کشید و برم گردوند. پشتم بهش بود. کونمو میمالید از هم بازش میکرد گفت سر کیرمو بذار رو سوراخ کونت. از من میخواست این کارو کنم که استرسم کم شه ولی نوک کیرش دقیقا رو سوراخ کونم بود. یه فشار کوچولو داد که جیغم درومد. حتی تو نرفت. همون درش کلی درد گرفت. بازم صدای نالم همه جارو برداشت علی نه توروخدا علیرضا.... گیج شده بود. گفت باشه کاری ندارم بعد برم گردوند و رو به هم بغلم کرد و خوابید روم. آروم و حشری در گوشم گفت کیرمو بگیر... بگیرش... منم محکم گرفتمش تو دستم. اون لحظه هرچی که میگفت حاضر بودم قبول کنم اما نکندم. کیرشو محکم تو دستم بالا پایین میکردم و اونم رو تنم میلغزیر و شونه هامو میبوسید. سرشو کرده بود تو موهامو بو میکشید. ناله میکرد و من در جوابش میگفتم جونم... جونم عزیزم... کم کم ناله هاش بلندتر شد. داد میزد و محکم منو به خودش فشار میداد. منم با دست دیگم سرشو نوازش میکردم و همینجور که سرش و گردنشو میبوسیدم در گوشش میگفتم. جون... عزیزم... هیچ جمله ای تو مغزم نبود. فقط این کلمه ها در جواب ناله هاش بی اختیار میاومد. انقد تحریک شده بود که بعد چند دیقه آبش ریخت رو دستم و بلیزم.... تمام عضلاتش منقبض شده بود. عین کوره داغ داغ... تب کرد یهو. تمام تنش خیس عرق شد. آروم که شد ولو شد رو تنم. کیرش هنوز دستم بود و یواش یواش داشت کوچیک میشد و منم آروم نوازشش میکردم. گردنمو چندبار محکم بوسید و آروم تو گوشم گفت دیدی چیکار کردی؟ لباستو کثیف کردی دختر.... باورم نمیشد اومده باشه و آبشو ریخته باشم روم. فکر میکردم قبل اومدن بهم میگه و یه جا دیگه میریزدش... آبش موقع ساک زدن میومد تو دهنم... خیلی دوست داشتم بخورمش ولی بجاش تنم خیس شده بود. یه نفس عمیق کشید و گفت اوفف چقد عرق کردم... بذا برم دسمال بیارم. دسمال کاغدی آورد و کیرشو پاک کرد و نشست رو تخت. منم بلند شدم نشستم. یه نگا به کوسم انداخت و دسمال مچالشو پرت کرد طرفش. یه دسمالم به من داد. خودمو پاک کردم.گفتم باید برم.تعجب کرد. گفت بری؟چرا؟ گفتم مهمون دارم امشب... پاشد شورتشو پوشید. بعد دنبال شلوارش میگشت. یه شلوار از رو کاناپه برداشت گفت این مال من بود؟؟ خندم گرفته بود. منم شورتمو پیدا کردم و همین جوری که میپوشیدم نگام میکرد. بعد شلوارمو برداشتم مرتب کردم و پوشیدم چشم برنمیداشت. سیر نشده بود. شایدم چون نزدیک آباژور بودیم میخواست بهتر ببینه با کی خوابیده! گفتم یه لیوان آب اینجا پیدا میشه؟ گفت آره آره. رفت بیرون که آب بیاره. منم بلیزمو در آوردمو مانتومو بدون بلیز پوشیدم و رفتم تو تراس. پشت سرم اومد و از پشت چسبید بهم و محکم فشارم داد. کیرشو فشار میداد به کونم و سرشو میکرد بین موهامو بو میکشید... لبامو به لبش رسوندم و تو همون حالت یه لب محکم ازش گرفتم. ارضا نشده بودم. میخواستم هنوز.... اومدیم تو بلیزمو رو تخت دید گفت در آوردیش؟ یه جوری که انگار حیف من دیر رسیدم! : ))) گفتم آره. یه کم آب خوردم و لیوانو گذاشتم رو میز. نشسته بود لبه تخت و حرکات منو نگاه میکرد. وایسادم جلوش سرشو گرفتم تو دستم و گفتم تو خیلی شیطونی علیرضا. لباشو بوسیدم. همون حالت که نشسته بود دستاشو حلقه کرد دور کونم و بلندم کرد و چند بار چرخوندم.. میخندیدم. انگار انرژی ش صد برابر شده بود. نه به اون خوابالوی اول نه به این... گذاشتتم زمین و چسبوندم به دیوار و بازم لب... من که سیر نمیشدم. خیلی حشری بود. گفت یه چیزی ریخته اینجا بعد شروع کرد ور رفتن با سینه هام که پاکش کنه... مثه بچه ها. دلش نمیومد ولم کنه. منم همینجوری نگاش میکردم. دوباره گفتم تو واقعا شیطونی علی... خندید گفت بریم؟ گفتم آره. لیوان آب منو سر کشید موبایل و سوییچشو برداشت. منم کت و کیفمو برداشتم و رفتیم. دوستاش همش زنگ میزدن که کجایی...ماهم از بدشانسیشون گیر کرده بودیم تو ترافیک... دستشو که رو دنده بود گرفتم تو دستم داغ بود. گفتم دستات گرم شدنا! گفت مرسی.. رسیدیم. دست دادم و یه لب دیگه ازش گرفتم و رفتم خونه. شب دوباره اس ام اس داد فردا بیام دنبالت؟ وقت نداشتم... تا یه هفته سعی کرد یه قرار دیگه بذاره و بیاد دنبالم اما من وقت نمیکردم. واقعا دلم میخواست. ترسم ریخته بود دلم میخواست خود علیرضا پرده مو بزنه. انقد قرار گذاشتیم و نشد که امتحانام شروع شدن. یکی دو بار آخری که بهش اس ام اس زدم یه جور طعنه آمیزی منو با اسم فامیلم خطاب کرد. نمیفهمیدم داره شوخی میکنه یا جدیه.جا خوردم. فقط تو محل کار و دانشگاه اینجوری صدام میکنن. ترسیدم که نکنه آشنا باشه یا دوست یکی از آشناها باشه. فکر کردم شاید کسی خواسته امتحانم کنه و هزار جور توهم توطئه دیگه.... از ترسم شمارشو پاک کردم که اگه از حشر مردمم دیگه باهاش تماس نگیرم...

نوشته: بهاره

همزمانسازی محتوا