خاطرات و داستان های سکسی

داستان ها و خاطرات سکسی خود را با بقیه به اشتراک بگذارید.

کسی هست فانتزی سکس با آخوند داشته باشه؟

نوشته special_sex_2012 در 3. January 2013 - 22:44
عکس های special_sex_2012

سلام
کسی هست فانتزی سکس با آخوند داشته باشه؟
من تا حالا با چند نفر در این مورد صحبت کردم شما هم اگه صحبتی دارید بفرمایید.
لطفا اد کنید و آف بذارید که در مورد فانتزی سکس با آخوند هستی
special_sex_2012@yahoo.com

داستان خونه ی خاله

نوشته babak_eps77 در 3. January 2013 - 21:56
عکس های babak_eps77

این مطلبو تو فیس بوک دیدم به نظرم جالب بود. در مورد این داستان هایی که جدیدا مینویسن.

(((یه روز رفته بودم خونه ی خالم در زدم دیدم کسی درو باز نمیکنه بعد یهو در به اذن پرودگار باز شد من رفتم تو، دیدم خالم تو حمومه، خالم یه زن سی و دو ساله ی سفید پوست و تپل با سینه های گرده که همه مردا و زنا و بچه های فامیل تو کفشن!
بعد دیدم خالم داره صدام میکنی میگه قادر بیا پشت منُ کیسه بکش بعد منم با خجالت رفتم تو براش کیسه کشیدم گفت نه قادر اینطوری تمیز نمیشه باید منُ بکنی تا پشتم تمیز بشه.
منم شروع کردم به کردنش تعریف از خود نباشه من "مجنونمُ سر به زیر دارم / سی سانت مفید کیر دارم" تازه من کلا یه چیز تو مایه های کویره لوتم آبم اصن نمیاد.
بعد که کارم تموم شد خالم شبیه علامت تعجب شده بود که یه پسر بیست سال از خودش کوچیک تر اینطوری تونسته ارضاش کنه چند دقیقه بعد دختر خالم اومد ما رو اینطوری دید بعد دختر خالمم دیگه گرفتم کردم بعد یه کم گذشت پسر خالم اومد اونم گرفتم کردم بعد شوهر خالم اومد اونم گرفتم کردم یه پیره زنه بود همین طوری داشت از اونجا رد میشد اونم گرفتم کردم!
الان حدودا یک ساله که باهمشون رابطه دارم.
این داستان واقعی بود)))

در موردش نظر بدین.

سکس کون

نوشته majiadmad در 2. January 2013 - 3:04

تازه دارم یاد میگیرم عکس توسایت بزارم ببخشید

این داستان سکس نیست، واقعیته!!!

نوشته parsocks در 1. January 2013 - 7:11

امروز نخواستم داستان سکسي بنويسم
مي خوام واقعيت ها رو بنويسم ، چيزايي که داره آزارم ميده بايد يهجا مي نوشتمشون!!!!
اون موقع دانشجو بودم مي دونستم يکي تو فاميل از من خوشش مياد اما کي نميدونستم ، خلاصه آدميزاد يه سري چيزا رو حس ميکنه اونم مني که حس ششم واقعا قوي دارم .
دوران دانشجوي تازه با فرشته بهم زده بودم خيلي ناراحت بودممي خواستم از همه انتقال بگيرم ، با دوستام قرار گذاشته بوديم که تو يه ترم کي بيشترين مخ ميزنه، اون موقعه ها جوون بوديم و جاهل به فکر بچه بازي ، خيلي دورو وره خودم و شلوغ کرده بودم که يه روز دختر عموم زنگ مي زنه ، ميگه پارسا يکي هستش ازت خوشش مياد ، گفتم کي ، گفتش که تو حاضري باهاش باشي ، گفتم اول بگو کي تا بگم اره يا نه خلاصه نشست کلي گفت گفت آخر گفت الناز ، حالا الناز کيه يه دختر 14 ساله که فکر کنيد من تو اون 18 سالگي برم با يه فنچي کهدست راست و چپش رو نميشناسه دوست بشم . اونم تازه چي دختر عمو ميگفت واسه يه عمر زندگي منو ميگي ترکيدم از خنده نگو اينم اونجا بود و خيلي بهش بر خورده بود ، خلاصه اون قضيه تموم شد . چند سال گذشت مجبور شدم دانشگاهم رو با معدل 17.44 از رشته برق ول کنم.
داشتم کارا سربازيم رو مي کردم که برم سربازي که هربار به يه مشکلي بر مي خوردم تازه کاره جديدم رو شروع کرده بودم ، کارم شبکه بود وقت آزادم زياد داشتم . من از 14 15 سالگي از خواهر الناز خيلي خوشم ميومد مي خواستم براي يه بارم که شده باهاش طعم سکس با اونو بچشم سينه هاي شغ و رقي داشتخوشم ميومد ازش با نمک بود . شمارش دستم رسيده بود که مخ اينو بزنم که خواهرش گفت من نميتونم با تو دوست بشم و اين حرفا که طحش در اومد به خاطر خواهرشه اون عوضي نمي زاره ، منم پيش خودمم گفتم که آره بزار با الناز بريزم رو هم سوراخ فوريش ميکنم (ميدونم چوب اين طرز فکرم رو خوردم) . الناز اولشميگفت نه منم زياد اسرار نکردم که اخر خودش اومد سمتم ، برايکنکور ميخوند ، از همون اول احساس ميکردم داره دروغ ميگه ولي هيچي نمي گفتم ف يه مدت خيلي باهم بوديم هرروز با هم بيرون ميرفتيم ، منم رفته رفته ازش خوشم اومد ولي بازم حس ميکردم خيلي بهم دروغ ميگه . خيلي حرص مي خوردم ، خيلي سخته فکر کني داري دروغ ميشنوي طرفم تو صورت وايسه بگه داري تو بد دلي اشتباه فکر ميکني .
دو هفته اي گذشت دعوتش کردم خونه ، خلاصه با هزار نه و نو بلاخره راضي شد بياد منم شبش رفتم حسابي واسه صبحونه خريد کردم ، 8 صبح بود اومد خونه يهصبحونه حسابي درست کردم که جالب اينجاست به جز يه ذره شبرکاکائو چيزي نخورد Sad بهم برخورد ولي گفتم بيخيال .
رفتيم رو مبل نشستيم آروم لباي همرو خورديم قبلشم يکي دوبار لب گرفته بودم ازش مشکلي نداشت، لباي همو مي خورديم دستم رو کم کم بردم سمت سينه هاش آروم سينه هاشو ماليدم يه دفعه تندش کردم نفسش ديگه بالا نميومد بعد دست انداختم لباسشو در آوردم بعد سوتينشو باز کردم . واي خداي من چه سينه هاي سفتو خوبي از خواهرش فکر کنم بهتربود ، لاي سينه هاش خيلي تنگ بود سايز 75 بود ولي حسابي خوردني بودن .
مثل وحشي ها افتادم به جون سينه هاش واي خدا من بيشتر از من اون لذت ميبرد آه و اوهش در اومده بود که يهو گفت پارسا ميدونستي تو بهترين کسي هستي که سينه مي خوري . که گفتم مگه کسه ديگه هم خورده گفت نه ‍!! گفتم باشه تو که راست مي گي . بحثمون شد ولي بازم گذاشت ادامه بدم
دست انداختم آروم کسش و ماليدنو سينه هاشو خوردن بعدش با يه دستم سينه هاشو مي خوردم بايه دستم سينه هاشو ميماليدم شلوارکش رو از پاش در آوردم يه شورت گلدار ناز پاش بود الان هنوز به اين نتيجه نرسيدم چرا ست نپوشيده بود :دي يه کس معمولي هم داشت . از رو مبلاومديم پايين رفتم بالش آوردم پاهاش و باز کردم افتادم به جون کسش کس داغ و آبدار داشت منم خوردنم خوبه هي مي خوردم بعد خودش رو چرخوند شلوارم رو در آورد شروع کرد کيرم و خوردن چرخوندمش رو خودم کسش رو من مي خوردم اون کيرمو مي خورد ، حقيقت از ساکس زدنش خوشم نميومد خورد خورد منم خوردم تا تونستم ارضاش کنم . من با ساکس زدن ارضا نمي شم زياد خوشم نمياد مگه اينکه طرف يکم تپل باشه که دهنش داغ باشه بچسبه بهم
خلاصه خواستم بکنمش نميزاشت گفت چي کار کنم پس گفت هيچي همينجوري گفتم برو بابا خلاصه اروم چرخوندمش از کون بکنمش يه ذره با کونش با انگشتام بازي کردم سوراخش بد باز نشد آقا اومديم اروم کيرمونو بکنيم تو کونش نميدونم چي شد يهو کل کيرم رفت تو کون اين واي چه ناله اي کرد چه دادي زد زد زيره گريه ، خيلي درد داشت معلوم بود ديگه نزاشت بکنم آروم که شد گفت ميخورم تا ارضا بشي خورد خورد ديگ بعد از 20 دقيقه آبم اومد . رفتم دستشويي خودم و بشورم ديدم داره با گوشيش حرف ميزنه تا اومدم بيرون قطع کرد . قاطي کردم سرش بعد شروع کرد منت کشي کردن گفت مي خواستم تورو حساس کنم و اينا منم زياد عادت به تلفن چک کردننداشتم ديگه بعد از ارضا شدنم ديگه ادم يه جورايي به فکر پيچوندن طرفه خلاصه هي ناز کشيد منم سيب زميني وار را ندادم . رفتيم از خونه بيرون من قاطي کردم داشتم ميرفتم خونه مادربزرگم هي بهم زنگ ميزد تو مترو بودم . دوباره با هم دوست شديم خيلي زنگ زد و گريه کرد. بعد از يه هفته گوشيش رو چک کردم ديدم يه نفر ديگه هم اس اماس ميده قاطي کردم رفتم از سفره خونه دوباره باهم دوست شديم که بازم يه مدت بعدش مچش رو گرفتم . خيلي عوضي بود بعدا يکي دوبار گفت اينا واسه شيطنته نه رفاقت گفتم عوضي من با دوستاي تو سلام عليکم کنم پارم ميکني اون وقت تو اينجوري .
بهم زدي بلاخره باهم
بهمن ماه بود که من رفتم سربازي خيلي کارم به مشکل خورده بود ولي خداروشکر جاي خوبي افتادم آموزشي زياد خونه ميمودم دوره طلايي بوديم که نزديک عيد بود بهم زنگ زد ، حرفزديم اينا که دوباره برگرديم گفت پارسا چقدر خدمتت مونده گفتم 18 ماه گفتم مشکلي داره گفت نه همنيجوري پرسيدم خداحافظي کرديم گوشيشو خاموش کرد ارديبهشت بهم زنگ زد من يگان افتاده بودم هرروز ميامدم خونه اداري بودم، کامپيوتر به دادم رسيده بود. تز کلاس زبان رو دادم که باهم بريم رفتيم ثبت نام کرديم دو هفته دوست بوديم باهم وقتي کلاس ميرفتيم که گوشيش و باز چک کردم ديدم با 2 تا پسر ديگه هم هست . هيچي بهش نگفتم ، هيچي گفت پارسا بزار بگم بد فکر نکن گفتم نميخواد اصلا چيزي بگي. رفتيم آموزشگاه هيچي بهش نگفتم ، شب اس ام اس داد هيچ وقت انقدر باهات احساس غريبي نمي کردم . گفتم هميشه چيزاي با ارزش واسهآدم مهم ميشن . گفت آره خلاصه تا يک ماه قهر بوديم خيلي نميومد سره کلاس و غيبت ميکرد . منم حواسم بهش بود ، خونشون رو عوض کردن واقعا خونه جديدشون راه خطرناکي داشت. يادم رفت بگم اون روز کهاومد خونمون دست رو قران گذاشت که با کسي سکس نداشته حتي ارواح خاک پدرشم قسم خورد. راه خطرناکي داشت خونشون با اين که قهر بودم بيشتر شبا ميبردمش که يه شب تو روم وايساد گفت پارسا من نميتونم فقط با يه نفر بمونم . خيلي اعصابم ريخت بهم ترم 3 زبان شد باهم دوباره دوست شديم
اين سري خيلي به من بي توجه بود ، خيليييييي منم سرباز بودم شکننده شده بودم اعتماد به نفس سابق رو نداشتم ، يه ذره هم چاق شده بودم با اينکه قدم بلند بود زياد نشون نميداد ،دنبال مهربوني بودم ولي دريق از کمي مهربوني خيلي ميگفت دوست دارم ولي خوب باورم نميشد
ناراحتم ميکرد بدونه اينکه معذرت خواهي کنه خيلي کارا براش مي کردم خيليييييي هرکاري که فکر کنيد بهترين جا ميبردمش همه کار مي کردم درآمدم خوب شده بود. ولي هرروز ناراحتم ميکرد جوري شده بود انگار طلسم شده بودم نميتونستم به جزء اون فکر کنم
تا اينکه بلاخره تموم کرديم . من ديگه کلاسم نيومدم ، ولي اون ميرفت
يه روز با ميثم داشتيم مشروب ميخورديم که ميثم گفت شماره بده بخنديم منم شماره الناز رو دادم جالب اينجا بود سريع پا داد بهش جفت کرده بودم فرداش باميثم قرار گذاشت
ساعت 7:15 با هم قرار داشتن ميثمرفت دل تو دلم نبود نميدونستم چي ميشه، ولي مطمن بودم يه اتفاقي ميافته ميثم کس بازه قهاري بود ساعت 8:30 دقيقه بود به دلم افتاد اينو تو ماشين ساک خور کرده نميدونم چرا ولي يه حسي بهم همينو گفت
داشتم ديونه ميشدم ساعت 11 بود ميثم زنگ زد گفت به خدا همينالان رفتن با خواهرش اومده بود .
رفتم پيش ميثم که گفت خواهرشو پياده کردم بردم جاده شهريار ساکس خورش کردم
داشتم ديونه ميشدم آزانس گرفتم رفتم قهوه خونه نکلت زبون گرفته بودم ادم يه سگم بياره خونش بعد از يه سال عادت ميکنه بهش . واي خدا ميثم حالم ديد گفت کاش نميگفتم . باور نشد گفت خودت با گوشي من اس ام اس بده بهش
اس ام اس دادم :
عزيزم اون لحظه که لبامو خورديم واسم ساکس زدي و آبمو خوردي بهترين لحظه عمرم بود
جواب داد :
خوشحالم که بهترين لحظه زندگيت رو بامن داشتي
گفتم کي مياي بکنمت :
گفت وايسا وقتش برسه خودم سينمو ميزارم دهنت
خيلي حالم بد بود ... خورد شده بودم
صداي شکستن دلمو شنيدم
شب تا صبح بيدار بودم رفتم پادگان فقرمانده ساعت 12 گفت برو حالت بده
اومدم خونه ميثم گفت امروز مي خواد بياد خونمون . ميثم برد کردش
ميگه گوشيش مثل بنز زنگ مي خورد . ميگفت خيلي لاشي چرا باهاش رفاقت کردي
بعدم ميومد ازش حالم بهم مي خورد فکر اينم که با همچين ادمي سکس کردم ناراحتم ميکرد چندشم ميشد
ميثم تو 3 روز يه بار داد خورد 2 بار کردش ( يه بارم فرداش) ميخواستم بهش بگم ميثم گفت بزار کونش بسوزونيم
به ميثم دروغ گفته بود ميگفت سکس نکردم 3 بار فقط تو خيابون خفتم کردن منو کردن
چقدر دروغ چقدر دروغ دنيا دوره سرم ميچرخيد
الان ديگه گفتم حتي لياقت گرفتن حالشم نداره
بزار تو گوهي که توش گير کرده بمونه
خسته ام خيلي خسته ام
واقعا انقدر دروغ لازم بود من تنها چيزي که اذيتم ميکنه دروغه
تو داستان بالا کلي از جزئيات رو ننوشتم چون خيلي زياد ميشد ديگه
پاک کردن پیام

گي هاي قمي بيان تو

نوشته mard_sex91i در 30. December 2012 - 20:19
عکس های mard_sex91i

گي هاي قمي ، هر قمي كه سكس دوست داره بياد تو

داستان اسپنک شدن نگار از زبان خودش

نوشته safire_eshgh_live در 25. December 2012 - 11:15

داستان اسپنک شدن
اسمم نگاره 21 سالمه.دانشجوی مهندسی کشاورزی ام. می خوام براتون اخرین خاطره اسپنک شدنمو تعریف کنم. دوستی دارم به اسم مهناز که دانشجوی معماریه تو دانشگاه کیش. من امتحانام تموم شده بود و اونم همین طور.بهم زنگ زد و گفت که برای تحویل پروژش برم کمکش چون اونجا تنهاست و واقعا نیاز به کمک داره.حتما می دونید که یکی از درسای مهم بچه های معماری طرحع که آخر ترم باید براش یه ماکت و شیت و البوم تحویل بدن. من امتحانام تموم شده بود و علاف بودم خب منطقی بود که برم! مامان بابام ه مشکلی نداشتن و کاملا پایه بودن که من برم مسافرت! زنگ زدم به ماکان دوست پسرم،اینکه میگم دوست پسر بخاطر اینه که ما هنوز رسما ازدواج نکردیم اما رابطمونو همه میدونن ولی خب هنوز نرفتیم تو قید و بند ازدواج! ما هردو دانشجو هستیم و همکلاسی. سال اول داشنگاه با هم دوست شدیم.ماکان هم 21 ساله است! نه بزرگتر از منه نه خیلی درشت و هیکلیه که من ازش حساب ببرم اما حساب میبرم!
خلاصه زنگ زدم به ماکان و گفتم قضیه رو.گفت ما که قبل امتحانا کیش بودیم که! گفتم خب بیا دوباره میریم ما که بیکاریم! گفت تو بیکاری من باید برم سرکار! گفتم پس من چیکار کنم؟ گفت تو برو بچه! به من میگه بچه! بعدم یه کم امار گرفت مبنی بر اینکه کی میروم و کجا می مونم و منم که هنوز بلیط نگرفته بودم! خلاصه جور شد و ما برای 4 روز راهی کیش شدیم! صبحی که می خواستم برم اومد دنبالم و چمدونم رو برد و همینجوری که تو راه فرودگاه محترم بودیم یه بند نصیحت کرد! شیطونی نکنی مراقب خودت باش نری اونجا پا به پای اون تا صبح بیدار بمونی نفهمم نصفه شب بیرون رفتی.گفتم خب باهم که اونجا بودیم که کلا 10 به بعد می رفتیم بیرون گفت خب با هم بله ولی تو اونجا یه دختر تنهایی.هر شب راس 11 به من از تلفن خونه زنگ می زنی. بعد هم یه کم مچ دستمو فشار داد تا جیغم دراومد و گفتم خب بابا باشه فهمیدم! ماکان گفت نگار یادت نره هرجا هستی به من اس ام اس بدی.گفتم باشه بابا! البته تهران هم همینطوره من هرجا میرم و میام بهش خبر میدم!
دیگه کش نمیدم من رسیدم کیش و با تاکسی رفتم به خونه مهنازو هر لحظه هم به ماکان اس ام اس میدادم. 2 روز بعدش تحویل پروژه مهناز بود.منم کلا خوش سلیقه و منظمم تو کاراش کمکش می کردم براش کاتر میزدم و یه سری طراحی هاشو با 3D براش انجام میدادم! خودش می گفت باورم نمی شده انقدر بتونی کمک کنی. منم هرشب طبق قرار ساعت 11 از خونه به ماکان زنگ میزدم و کلی باهم چرت و پرت می گفتیم و منم خداییش که خیلی دلم براش تنگ شده بود.واقعیت هم که ما اصلا اگه می خواستیم هم وقتشو نداشتیم که بخوایم شب بریم بیرون وگرنه من انقدر هم بچه حرف گوش کنی انیستم ولی خب سعی میکنم بهانه دستش ندم! صبح روز سوم ساعت 10 بعد از شب بیداری های دو روزه پروزه آماده شد و مهناز خرامان خرامان روفت به سمت پردیس بین المللی که ترمی خدا تومن شهریه شه! طرحشو تحویل داد و اومد خونه جفتمون داشتیم از خستگی می مردیم من به ماکان اس ام اس دادم که دیشب تا صبح بیدار بودم الآن می خوابم تا هروقت که شد! ماکان هم جواب داد که مگه نگفتم شب بیدار نمون و بگیر بخواب تهران جوابتو میدم! البته این تهدید بود ولی نه جوری که نگران بشم چون هیچ وقت سر این حرفا تنبیه نمیشم! خلاصه که من و مهناز گرسنه و تشنه از 12 ظهر خوابیدیم تا 7 شب! 7شب بیدار شدیم! داشتیم از گشنگی میمردیم! در درجه اول زنگ زدم به ماکان و صبح بخیر گفتم اونم یه کم دعوام کردو یه کم قربون صدقه م رفت! اجاز گرفتم که بریم بیرون برای غذا و اونم خب اجازه داد . رفتیم بیرون مهناز اونجا ماشین داره و البته یه دوست پسر خوش تیپ . مهناز خونه ش تو یه شهرک ماننده و اجازه نداره کسیو ببره پیش خودش غیر از فامیل منم با کارت ملی خواهرش رفتم! اما کیوان جان دوست پسر محترم در یک اپارتمانی منزل دارن و بعدا فهمیدم که همسایه هاشون هم چندتن از رفقاشون هستن!یه آپارتمان چهار طبقه که هیچ ربطی به پردیس دانشگاه نداره و البته یه جنسیس کوپه زرد!
رفتیم یه جا غذا خوردیم ساعت حدود 9 بود اینم بگم که من تو کیش با توجه به اینکه گشت ارشادی به اون صورت وجود نداره خیلی راحت لباس می پوشم مثلا همون روز مذکور من یه پیراهن گلدار استین حلقه ای پوشیده بودم که تا مچ پام می رسید و روش یه شنل طوسی پوشیده بودم. مهناز پشت فرمون بود که کیوان زنگ زد و کلی باهم هره کره کردن دوتایی و کیوان به مهناز گفت که من و مهناز بریم خونه شون .منم یه نگاه به ساعتم کردم و گفتم نه. مهناز زد کنار و با کیوان خداحافظی کرد و گفت الان میایم. گفتم مهناز ماکان گفته شب بیرون نمونم گفت میشه بس کنی این همه اطاعتو؟ گفتم بحث اطاعت نیست من احترام میذارم و اونم احترام میذاره.گفت باشه بیا بریم راس 10:45 میریم خونه یه نگاه به گوشیم کردم که به ماکان زنگ بزنم دیدم همچین شارژی هم نداره و داره باتریش تموم میشه. اومدم اس ام اس بدم که مهناز گفت مرض داری الکی مشکوکش کنی خل و چل؟میریم برمیگردیم دیگه.من و من کردم می ترسیدم ولی از یه طرفم می گفتم بابا از کجا می خواد بفهمه آخه. من که تا 11 میرم خونه.
رفتیم خونه کیوان جان! چشمتون روز بد نبینه من فکر کردم قراره دور هم باشیم اما بعد دیدم نخیر اونجا مهمونیه و یه عده دور هم نشستن دختر و پسر یهو از ترس لرزیدم اگه ماکان بفهمه رفتم مهمونی اونم بدون خودش دارم میزنه.باسنم تیر کشید یاد اسپنکاش افتادم..یه قدم رفتم عقب که مهناز دستمو گرفت چه مرگته؟ پارتی نیست بابا دور هم اومدیم جشن گرفتیم واسه پایان امتحانا نگو تا حالا مهمونی نرفتی! خب نرفته بودم چون ماکان اهل جشن نیست طبیعتا منم جز مهمونیای دخترونه جایی نرفته بودم! رو میز چند نوع مشروب بود راستش من خودم اصلا خوشم نمیاد از الکل بابام هم اهل خوردن نبود ماکان هم همین طور.ماکان کلا یه مقدار زیادی سنتیه. نه که مذهبی باشه ها فقط سنتیه.مثلا میگه روسری نمیخواد سر کنی ولی حق نداری تاپ حلقه ای بپوشی یا کفش جلوباز با لاک ناخن! مهناز گفت میدونم نمی خوری نترس بابا. هیچی دور هم نشستیم واقعا هم دور همی بود نشسته بودن دور هم بطری بازی می کردن و منم نشسته بودم خداروشکر هیچ بار به من نیفتاد! 15 16 نفری بودیم حواسم تا 10 :30 به ساعت بود گفتم 11 از تلفن ههمین جا به ماکان زنگ می زنم. مهناز که یه جورایی میزبان هم بود رفت و زنگ زد واسه همه غذا اوردن من و خودش که سیر سیر بودیم.

دور هم که نشسته بودیم یه پسری که به چشم برادری خیلی هم خوش تیپ بود هی با ما تیک میزد و منم که از بیخ عرب بودم نمی گرفتم و هی به چشم احترام به ایشون لبخند میزدم. حواسم به گوشی نبود که خاموش شده. آهنگ گذاشتن و منم که عاشق رقص گفتم به کم می رقصم و آژانس می گیرم میرم خونه مهناز. اون آقای خوش تیپ هم هی می اومد و با ما می رقصید! منم هی بگیر ول کن بودم! یه کم باهاش می رقصیدم و یه کم ازش دور می شدم. وای....

یهو نگاه ساعت کردم ساعت 3 بود...3ساعت بود که داشتم می رقصیدم دنیا رو سرم خراب شد...ماکان...ماکان منو می کشت. مهناز...ماکان...مهنازم یه کم استرس گرفت.مثل سیندرلا زود شنلمو پوشیدم و زنگ زدیم آژانس و رفتیم خونه مهناز. داشتم از استرس می مردم گوشیم خاموش شده بود. رسیدم خونه تا رسیدم گوشیو زدم به شارژ و 15 تا اس ام اس
اس ام اس آخر: نگار می کشمت هر گوری هستی می کشمت! زنگ زدم بهش.گوشیو برداشت پشت تلفن داد میی زد: نگار کدوم گوری بودی؟ ساعت 3 نصفه شبه.تا این موقع شب کدوم گوری بودی که گوشیتو خاموش کردی؟ بعد خودش شاکی تر می شد گوشیتو خاموش می کنی؟گوشیتو رو من خاموش می کنی نگار؟ می کشمت.انقدر می زنمت صدای سگ بدی. منم پشت سر هم می گفتم غلط کردم بخدا یادم رفت...بخدا خونه بودم.گوشیو قطع کرد. زنگ زدم دوباره ریجکتم کرد.بغض کرده بودم از اونور مهناز هی داد و بیداد می کرد که مگه چی شده چرا انقدر ازش می ترسی دیوونه مگه لولو خور خوره است...10 دقیقه بعد اس ام اس داد فردا کی میرسی؟ جواب دادم 10 صبح...

..

..

..

..

..

..

..

..

فردا صبح رسیدم تهران.پر ترس بودم ماکان پشت گیت منتظرم بود.چمدونمو گرفتم و اومدم بیرون.سلام کردم و ماکان چشم غره رفت بهم...چمدونو ازم گرفت و گفت راه بیفت جلو. راه افتادم رفتیم تو ماشین. طبق عادتم یه وری نشستم به سمت ماکان چمدونو گذاشت عقب و سوار شد و تشر زد: درست بشین نگار.کمربندتو ببند. صاف نشستتم. راه افتاد تو راه یهو گفتم ماکان چته؟ گفت ساکت. گفتم خب بگو چته..حالا منم پررو اصلا به روی خودم نمی آوردم! گفت خفه می شی یا با پشت دست ساکتت کنم؟ کپ کردم.هیچ وقت تو گوشم نزده بود الان اما اگه شلوغ می کردم مثل اینکه سیلی هم می خوردم. گوشیم زنگ خورد مهناز بود اومدم جواب بدم پرسید کیه گفتم مهناز.گفت جواب نده. گوشیو گذاشتم کنار دستم. دوباره زنگ خورد مامانم بود گفتم مامانممه جواب بدم.گفت بده. به مامانم گفتم که رسیدم و اومدم با ماکان بریم بیرون و خداحافظی کردم...ماکان پوزخند زد: یه گردشی نشونت بدم که بفهمی! رفتیم در خونش ...درو باز کرد و رفتیم تو. گفت برو تو دوش بگیر اگه میخوای. گفتم نه راحتم.
رفتیم تو و دوباره مهناز لعنتی زنگ زد....گوشیمو گرفت ماکان و سایلنت کرد که مهناز اس ام اس داد. رفتیم تو خونه. مانتو روسریمو در اوردم با شلوار جین و تاپ بودم...موهامو باز کردم و دوباره بستم ماکان اس ام اس مهناز و باز کرد من فکر نمی کردم مهناز چیز خاصی اس ام اس داده باشه اما یهو ماکان داد زد نگار بیا ببینم این چی میگه.گفتم کی ؟ گفت مهناز خانوم رفیق شفیقت...اس ام اس و دیدم و دنیا رو سرم: کجایی؟ ببین اگه ماکان طلاقت داده بگو ها! این محسن من و کیوان رو کشته بس که گفته نگار خانوم کجا رفته؟!

ماکان سرخ شده بود.لعنت بهت نگار..محسن کیه؟ نکنه همون پسره است...وای من اصلا اسمشو نمیدونستم حالا چی بگم به ماکان. ماکان داد زد و دستمو کشید و برد تو اتاق خوب و پرتم کرد رو تخت تو چه غلطی کردی این دو روز آخه لعنتی؟ گریه می کردم هیچ وقت انقدر وحشی نشده بود ماکان.ترسیده بودم. نشست لب تخت...صداشو آورد پایین همیشه گریه من تحت تاثیر قرار می دادش .گفت نگار گریه نکن بلند شو لباساتو دربیار تا تنبیهت نکنم آروم نمی شم. بلند شدم طبق عادت همیشه لباسامو درآوردم...گفت بیا اینجا خم شو رو پاهام. رفتم جلو خم شدم رو پاهای ماکان. اینم بگم که ماکان قانون نداره که با چی بزنه و چقدر بزنه فقط بعد عر ضربه معذرت خواهی می خواد .خم شد همین جوری که دست می کشید رو باسنم گفت خب حالا تعربف کن ببینم محسن کیه...اشکام میریخت رو شلوار جین سفید ماکان. داد زد گریه نکن نگار تعریف کن. با هق هق همه شو براش تعریف کردم که ایکاش نمی کردم. فکر کن ماکان غیرتی فهمید که من نصفه شب تو یه پارتی با یه محسن خانی رقصیدم.
داد می زد ماکان.انقدر می زنمت که دیگه نتونی حرف بزنی. شروع کرد با دستش ضربه زدن قبلش نگفت بشمارم یا بگم معذرت میخوام یا غلط کردم. شترق

آخ

شششششرق

آی ماکان نزن

نمیدونم چقدر زد.فقط اینکه با پاش منو گرفته بود.از یه طرف سینه هام فشرده میشد رو پاهاش و بیشتر درد می کشیدم.

آی ماکان توروخدا

جون نگار نزن

ششششرق

شترق

یکی چپ میزد یکی راست

یکی بالا یکی پایین

من ضجه میزدم.

شترق

بگو غلط کزدم

نگار: ماکان غلط کردم

پاهامو ازاد کزد.داشتم می مردم صورتم خیس گریه بود.دختره لعنتی بلند شو.

ماکان نمی تونم

داد زد:بهت میگم بلند شو.

بلند شدم.باسنم داغ داغ بود گیره سرم یه وری شده بود و موهام تو گردنم بودن.لنگ میزدم اومدم دست بزنم به باسنم که گفت دست نمی زنی. زود دستمو پس کشیدم. هنوز نشسته بود. رفتم طرفش اومدم زانو بزنم کنار پاش که با دست منو پس زد. دوباره بغض کردم ماکان غلط کردم. ماکان دیگه ادم میشم.

نگار خفه شو برو دراز بکش رو تخت.

درد باسن کبود شده یه طرف ترس ادامه اسپنک یه طرف.

مگه تموم نشده؟

گفتم انقدر میزنم که نتونی حرف بزنی فعلا که خیلی راحت داری حرف می زنی. بخواب رو تخت.

دراز کشیدم.
ررفت تو هال و چند لحظه بعد برگشت.کیف منو

آورده بود. دست کشید رو باسن داغ من. دستاشم داغ بود یواش گفتم آی...

گفت:چند وقته باتری گوشیت داغون شده؟

گفتم ببخشید

-جواب سوال منو بده...

-2ماه

و تو این دوماه من چندبار گفتم بده ببرم برات باتری بگیرم؟

-زیاد

خوبه که خودتم میدونی.اونوقت چرا رفتی بیرون بی اینکه گوشیتو شارژ کرده باشی یا شارژو برده باشی؟

-غلط کردم.

-میدونم واسه همین 10 تا میزنم که دیگه از این غلطا نکنی.

دستشو از رو باسنم برداشت دست کرد تو کیفم و شارژر گوشیمو درآورد.

شارژر من یه کابل USB هست که برای وصل به پریز یه رابط داره.رابطو در آورد.

10 تا با شارژر میزنم که یادت بمونه همیشه باید همرات باشه.

بعد هر ضربه میگی معذرت میخوام.

ماکان با اون نه...

من تعیین می کنم با چی.

سیمو دو لایه کرد.دستشو برد بالا سیم اومد و وسط باسنم نشست...

1

جییییییییییغ

معذرت نشنیدم.دوباره 1

ضربه دوم دقیقا رو جای ضربه اول نشست.

معذرت می خوام

حالا شد

2

ضربه زیر ضربه های قبلی نشست

غلط کردم ماکان

گفتم میگی معذرت میخوام

دوباره 2

ضربه نشست رو کپل چپ

آخ معذرت میخوام

آفرین

4.....

.

.

.

.

.5

6.

7

8

9

نزن ماکان معذرت میخوام بسه دیگه بسه.

10 رو جوری زد که حس کردم تک تک عضلاتم درگیر شدن.

آخ معذرت

ماکان بسه.

سیمو انداخت زمین. نگار بلند شو

بالش از اشکام خیس بود.توروخدا ماکان بسه دیگه نمی تونم.

هنوز داری حرف میزنی پس یعنی میتونی...

خفه می شم.به خدا خفه میشم. بسه

داد زد:میگم بلند شو

به زحنت بلند شدم حس میکردم جای سیم ها روی باسنم هر لحظه ترک میخورن.

کمکم کرد از رو تخت پاشم.میری وای میستی گوشه دیوار.دستات نزدیک باسنت هم نمیشن. دستاتو میذاری پشت سرت.

ایستادم گوشه دیوار هق هقم قطع نمی شد.

به خدا دیگه تکرار نمیشه.

هنوز تموم نشده نگار خانومم. صبر کن.

ایستاده بودم دستامم پر درد بودن انگار.
فکر کنم نیم ساعتی ایستاده بودم که اومد تو اتاق. گریه م بند اومده بود.

اومد طرفم می تونی دستاتو برداری. دستامو انداختم من کلا خیلی زود خسته میشم حالا فکر کن نیم ساعت با اون درد دستامو گرفته بودم پشت سرم. برگشتم به سمت ماکان.صورتش پر غصه بود. ماکان من توروخدا منو ببخش.

نم تونم نگار تا درست حسابی تنبیه نشی نمی تونم.

دنیا به چشمم تیره و تار شد مگه تموم نشده بود؟

ماکان دیگه نه..دیگه نمی تونم.

می تونی بچه. غلط اضافه کردی وایسا کتکشو بخور.

ماکان...

انقدر اسم منو صدا نکن. برو لبه های میز تحریرو بگیر...

هق هقم بلند شد توروخدا

منو قسم نده اون موقع که تو بغل محسن خان می رقصیدی فکر اینجاشم می کردی...

به خدا...

بهت میگم خفه شو نگار.

لنگان رفتم و لبه های میزو گرفتم.

ایستاد پشت سرم. وای به روزگارت اگه دستات بیان طرف باسنت اونوقت دیگه فقط باسنتو نمی زنم همه تنتو کبود می کنم.

چشم..

هه! چشم.اگه حرف من واسه تو ارزش داشت تا 3 شب تو شهر غریب نمی رفتی پارتی. ول شدی نگار.

لال شدم.هرچی می گفتم بد بود.اصلا نمی دونستم با چی می خواد بزنه.

دست کشید رو باسن ملتهبم که هنوزم داغ بود: 10 تا با کمربند میزنم واسه اینکه 11 شب خونه نبودی

10 تا با ترکه واسه رقصیدن با اون پسره هیز

یا خدا..اگه میخواست همین جوری گناهامو بشماره که یه 100 تایی میزد.خدا خدا میکردم که گفت:

خیلی دلایل دیگه هم هست اما دلم نمیاد این تن خوشگل بیش از این کبود بشه فعلا همین مقدار واسه امشب بسه.

حالا کی میخواست کمربندو دووم بیاره

ترکه از کجا آورده بود؟

قبلا هم کمربند خورده بودم اما نه بعد از یه اسپنک سخت با دست و بعدم با سیم.

10 تا میزنم پشت پاهات

برق از سرم پرید....

پشت پاهام؟

واسه اینکه دیگه اون ساق پای سفیدو بیرون نندازی

دردش درد ترکه بود گمونم

نشست پشت ساق پای راستم.

آخ

1

آی ماکان نه

2

اوووخ غلط کردم

3

ادامه بده انقدر بگو غلط کردم که واقعا بفهمی غلط کردی.

4

به خدا پشیمونم

مگه نگفتم بگو غلط کردم. دوباره 4

غلط کردم

5

.

6

.

...خوردم ماکان

.

7

مگه نمیگم اسم منو صدا نکن؟ هان؟

8 رو محکم جوری شد که یهو حس کردم پاهام دیگه توان داره افتادم زمین.

بلند شو

ماکان مهربون من مثل شمر شده بود.

با درد بلند شدم

دوباره از اول 1

آی نه توروخدا

.

.

.

.

بگو غلط کردم.

دوباره 1

2

غلط کردم.

.

.

.

.

.

..

ساق پام تا مچ درد داشت حس میکرد همه پشت بدنم ززخمه و هر لحظه از یه جا خون بیرون میزنه.

10

غلط کردم.ماکان....

-خیله خب ترکه تموم شد.
تا هم کمربند میخوری که دیگه لال بشی.

التماس میکردم:ماکان به خدا نمی تونم یکی دیگه بزنی میمیرم به خدا می میرم رحم کن بهم.

کمربندشو باز کرد و دولا کرد:نچ نمی میری

ببمیری هم بهتر حداقل میدونم زیر دست خودم مردی...

ازت متنفرم ماکان...

نمیدونم چرا این حرفو زدم. ازش متنفر نبودم فقط شرمنده بود وگرنه به اندازه همیشه دوسش داشتم حتی بیشتر

خون جلو چشماشو گرفت.از من؟

از من متنفری؟ دستشو برد بالا و سنگین رو گونه چپم اورد پایین...

جیغ زدم.

داد میزد: من دارم واسه خاطر تو خودمو می کشم توکه حتی طاقت 4تا ضربه ترکه واسه گناه بزرگ خودن نداری پس لیاقت هیچیو نداری.منو بگو که همه زندگیم تویی

فهمیدم چه غلطی کردم.

ماکان نشست لبه تخت سرشو گرفته بود بین دستاش و زیر لب حرف میزد.سوزش گونه هم اضافه شد به درد باسن و پاهام. رفتم دوزانو نشستم زیر پاش.درد پاهام که حالا خمشون کرده بودم داشت منو می کشت.

ماکان زر مفت زدم.هرچقدر میخوای بزن حقمه زیر پاهات بمیرم. کمربندش کنارش بود کمربندو برداشتم و گفتم بزن جای 10 تا 100 تا بزن به خدا نفهمیدم یه لحظه چی گفتم.عاشقتم به خدا عاشقتم ماکان.

دستشو از رو سرش برداشت:برو گمشو

ناله کردم:اینجور نگو هرکار میخوای بکن فقط نگو برو دوستت دارم. میدونم که دوسم داری ولم نکن.

کمربندو گذاشتم کنارش و بلند شدم و دراز کشیدم رو پاهاش: بزن عزیز دلم. جیک نمی زنم. هیچی نمی گم.دنیا رو نمی خوام اگه تو ازم ناراحت باشی.

گفت خیله خب پاشو.

گفتم بزن..

گفت میزنم دراز بکش...

انگار آب یخ ریختن روم فکر نمی کردم دیگه بزنه فکر کردم احساستشو تحریک کردم خیر سرم!

-دراز بکش رو تخت بالشو بذار زیر شکمت

-چشم.

می گفتم چشم اما داشتم می مردم از ترس.

-آفرین بچه

سرم رو تشک بود.مطمئن بودم بعد کمربند رسما بیهوش می شم. یه دست کشیدم رو باسنم که جا به جا ورم کرده بود و بالا اومده بود.

ماکان برگشت: دستتو از رو باسنت بردار کوچولو

زود دستمو کشیدم.

-میخواستم 10 تا بزنم با کمر اما فکر کنم خودتم الآن میدونی که مستحق 30 تا هستی هوم؟

-اوهوم.

-آفریم دختر خوب.

نمیخوام بشماری.قول میدم زود تموم بشه.

خدایا کمک کن...

ماکان یواش بزن

باشه بچه!نگران نباش زنده می مونی قول میدم
دستمو فشار می دادم رو تشک.بالش نرم شکممو قلقلک میداد. صداشو می شنیدم که بالا سرم میره و میاد...کمربند و برد بالا چشمامو بستم....منتظر شدم که جیغ بزنم....

.

.

.

.

اما کمربند درست کنار من رو تشک فرود اومد.

ماکان؟

ساکت.

می زد رو تشک و می شمرد

تا می گفتم ماکان می گفت حرف نزن.

30 تا ضربه زد به تشک.من با هر ضربه می مردم و زنده می شدم.

تموم شد.

کمربندو انداخت زمین.

نشست کنارم شروع کرد بوسیدن تن من.

ببخشید نگار

ببخشید خیلی زدمت

اشکاش می ریخت رو کمرم

میخواستم بلند شم برم بغلش اما نتونستم...

هق هق می کرد...

خیلی دردت گرفت؟ عزیز دلم...بمیرم برات.

خلاصه اونشب ماکان خان تا صبح بالا سر ما نشست و پماد مالید به تن ما و قربون صدقه من رفت.

بماند که در این حین مهناز جان یه اس ام اس دیگه داد: چی بگم به محسن پس؟!

ماکان به روی خودش نیاورد اما!
...
..
.
زندگی شیرین ما ادامه داره

پایان!
..

عشقم نسیم(1)

نوشته ♥sex love♥ در 24. December 2012 - 22:09

Love Struck سلام .آرمین هستم 19 سالمه بچه شمالم ....
داستانی که می خوام بگم براتون واسه پارساله.تابستون پارسال...
داییم تهران زندگی میکنه هر سال تابستون میان شمال و با هم میریم گردشو پیک نیکو از این چیزا....
زیاد طولش نمی دمو داستانو خلاصه میکنم.یه دختر دایی ناز خوشگل دارم که یه سال از من کوچیک تره .ما از بچگی با هم بزرگ شدیم کلی خاطره با هم داریمو ، علاقه شدید داریم به هم اما هیچ وقت جوری رفتار نمی کنیم که کسی بفهمه ما دوتا عاشق همیم البته خو همه می دونن ...تابستون که اومده بودن همه دسته جمعی رفیم یه جای باحال معروفه به( قلعه رود خان) یه قلعه قدیمیه بالای کوه و یه رود خونه هم پایین کوهه که خیلی قشنگه...منو دختر داییم یکم خجالتی هستیم یعنی روز اول زیاد با هم حرف نمیزنیم ولی بعدش حسابی با هم شوخی میکنیمو می خندیمو اینا..اصلش از جایی شروع میشه که ما رسیدیم به قلعه از ماشین پیاده شدیم و رفتیم یه جا برای نشستن پیدا کردیم...بعدش پدر بزرگ مادر بزرگم چون نمی تونستن از پله ها بیان بالا همونجا نشستن منو،دختر داییمو،بابامو داییم و ... رفتیم بالا به سمت قلعه ...بعد از ساعتی رسیدیم بالا کلی عکس دسته جمعیو تکی گرفتیم بعد راه افتادیم که برگردیمو ناهار بخوریم
اومدیم پایین ناهارمونو خوردیم..بعد ناهار هرکی واس خودش یه گوشه ای دراز کشید که استراحت کنه منم نشسته بودم داشتم میوه می خوردم که دختر داییم اومدو بهم گفت ورق بازی میکنی گفتم چرا که نه بیار بازی کنیم گفت اینجا نه بریم یه جادیگه ...گفتم کجا؟ گفت بریم پایین کنار رودخونه منم بلند شدمو یه نکاه انداختم دیدم هیچکس حواسش نیست رفتیم سمت رود خونه ..رودخونه ابش خیلی کم بود گفت بریم یه جا پیدا کنیم بشینیم راستش منم یه جارو پیدا کردم که از هیچ طرف دید نداشت نشستیم رو یه تخته سنگو شروع کردیم بازی کردن
بعد نیم ساعت بهم گفت یه چیز بگم ناراحت نمیشی ؟گفتم نه عزیزم راحت باش ...صداش میلرزید من میدونستم چی می خواست بگه ولی منتظر موندم حرفشو کامل بزنه خلاصه همونجوری که صداش میلرزید بهم گفت: آرمین....من...من...عاشقتم ...اینو که شنیدم خیره شدم تو چشاش اخه هیچ وقت بهم نگفته بود ...گفت چیه ناراحت شدی گفتم نه عزیزم ...گفت ارمین من خیلی وقت بود می خواستم بهت بگم اما نمی تونستم ولی دیگه تحملم تموم شد می خوام بگم دوستت دارم ،دیوونتتم... منم گفتم نسیم جون راستشو بخوای این حرفارو منم خیلی وقته می خوام بگم اما نمی تونم نمیدونم خجالته چیه ولی نمی تونستم بگم بهت..ولی می خوام بگم خیلی دوستت دارم ،عاشقتم،با دنیا عوضت نمی کنم ،همینجوری که داشتم نگاش میکردم دیدم اروم چشاشو بست و کم کم صورتشو نزدیک کرد لبمو گذاشتم رو لبش اخ لباش انقد داغ بود که دلم نمی خواست اون لحظه تموم بشه نزدیک دو سه دقیقه داشتیم لب هم دیگرو می خوردیم بعدش من دس کشیدم رو سینش از رو لباس سینا هاشو یکم مالوندم تا اومدم برم پایین سراغ کسش دستمو گرفت اورد بالا گذاشت روی صورتش گفت خواهش میکنم الان نه منم با این که خیلی بهش احترام میذاشتم گفتم باشه خانومی ،وای این اولین باری بود که مزه لباشو می چشیدم خیلی خوب بود ،هیچ وقت اون لحظه یادم نمیره ...هیچ وقت بعدش دستشو گرفتم بوسیدم گفتم تمام زندگیمی ،بعد یکم تو چشای هم خیره شدیمو منم یه بوس کوچیک از لباش گرفتم گفتم بریم بالا الان شک میکنن اونم تایید کرد و با هم برگشتیم پیش بقیه خدا رو شکر هنو کسی متوجه ما نبود ....بعدش پاشیدم همه باهم دوباره یه دوری زدیمو برگشتیم وسایلو جمع کردیمو نشستیم تو ماشین رفتیم به سمت خونه....
کل روزو بعد اون لحظه داغی لباشو رو لبام حس میکردم....حتی یه لحظه هم فکرش از سرم بیرون نمی رفت....تمام مدت تو ماشین که بودیم بهش نگاه میکردم... اصلا دیوونش شده بودم.... خوب این بود اولین داستان من این داستان ادامه داره....
اما...اما....اول نظرای دوستای خوبم بعدش باقی داستانو میذارم ...خداییش اولین باری بود که خاطرمو نوشتم ببخشید اگه طولانی بود ...
هرکی می خواد ادامشو بدونه که چه اتفاقایی افتاد نظر یادش نره خواهشن فحش ندین ممنونم از همه دوستای گل..........
منتظر ادامش باشین جالب تر میشه......
♥آرمین♥
Love Struck

عکس های kiaesf

سلام.
این تاپیک رو درست کردم که دختر پسرا بیان و دخترا از پسرای فامیل واونایی که دوسشون دارن و یا باهاشون سکس داشتن ویا تصوراتشون رو بگن و پسرا هم از دخترای فامیل و آشنا

اگه هم عکس ازشون بذارید که فوق العاده میشه...

راستی من خودم دنبال یه دوس دختر خوبم هستم.پیام بذارید...

ببینم چیکار میکنید... از هرکسی بنویسید از خواهرو مادر و برادر گرفته تا دختر خاله پسرخاله دخترعمو عمه...
از مهمونیا و لباساشون...خاطرات سکسی کوتاه سوتیاشون و خلاصه همه چی...

سکس

نوشته takvitrin در 23. December 2012 - 1:29

کسانی که اهل سکس با شوهردار هستند و کیر کلفت اند پیام بدن.سن زیر 28 . من 34 سالمه و زنم 28.

سکس

نوشته takvitrin در 23. December 2012 - 1:29

کسانی که اهل سکس با شوهردار هستند و کیر کلفت اند پیام بدن.سن زیر 28 . من 34 سالمه و زنم 28.

گی سکس با 2 تا داداش می خوام

نوشته arash3x در 19. December 2012 - 16:22

من پسر هستم، و خیلی دوست دارم با 2 تا برادر سکس کنم.
من پسر زير 30 سال از تهران يا کرج که هيکلش کاملاً ورزشي و زيبايي اندامه ،و اهل سکس با پسر هستش واسه سکس واقعي و حضوري مي خوام، همه جوره هم بهش حال مي دم. شناگرا، بدنسازا، پسراي سکسي و خوشتيپ و فشن در الويت هستن.

لطفاً سن بالاها،بچه بازا، بد هيکلا، کسايي که شکم دارن، کسايي که از تهران يا کرج نيستن، اونايي که از سکس با پسر خوششون نمياد پيام ندن
.

من پسر هستم، اوا خواهر و زنونه پوش نيستم، زیر 20 سال نیستم ،کسايي که اونجوري مي خوان پيغام نزارن.

سر کاريا، مزاحم ها، فضولها و اونايي که فقط دنبال چت هستنم پيغام نزارن.

اگه اهلش هستي و شرايط و داري پیام خصوصی بده .

هرکي لباس زنونه کامل داره بخونه

نوشته zoj_slave در 17. December 2012 - 2:09

من سينا از تهران 17ساله هستم عاشق اينم لباس زنونه بپوشم اما اصلا نميتونم بخرم يا نگه دارم دنبال يکي هستم کلي لباس زنونه داشته باشه از هرکدوم چند مدل زير و رو من بپوشم هر نوع حالي بخواد بهش ميدم اهل همه نوع سکس و حال هستم چه کثيف چه دردناک همه کار ازاديد بکنيد با من فقط لباس زنونه کامل مهمه برام هرکسي لباس زنونه نداره پيام نده چون قبول نميکنم شرطم لباسه پولي نيستم بي مو هستم 165 57
توي لباس ها حتما بايد اينها باشه : جوراب بلند , سوتين و شرت , تاپ و شلوارک ,لباس خواب ,لوازم ارايش همه مشکي و توري

سلام نیما هستم 31 ساله از تبریز
قد 184 وزن 74 سایز کیر 18
کی دوست داره زنشو بکنم یا در مورد زنش تلفنی صحبت کنیم یا چت کنیم
آدرس آیدی من
y.loginmail @yahoo.com
هست اددم کنین بهم پی ام بدین
منتظرم
ممنون
----------

روژین

نوشته alidarimano در 13. December 2012 - 5:32
عکس های alidarimano

سلام اسم من علی 22 سالمه و اما داستان من این داستان ریشه در واقعیت داره اما کاملا عوض شده و کمی از اون واقعیه
خوب من در شهر بسیار ساکت,ارام و مقدس زندگی میکنم (قم) شاید اجب باشه اما خب دیگه
یه دوست دختر داشتیم به نامه روژین اون موقع من سرباز بودم تو نیروی انتظامی سر پست دیدمش خلاصه کارشو راه انداختم من اپراتور بودم خلاصه مخشو زدم و رفاقت اغاز شد هر روز زنگ میزدم یا زنگ میزد اقا یک دل نه صد دل عاشق این شدم هر روز برا دیدنش میپیچیدم و میرفتم سر قرار وقتی بر میگشتم افسر نگهبان با تشر میگفت اقایه .... بازداشگاه 48ساعت به خاطر یک ساعت گذشت تا رسیدم به 20ماه خدمت به قول مروف پایه رفت بالا و دیگه نمیگشه
یه جمعه با رفیقم تصمیم گرفتیم که با دوست دخترامون بریم بیرون محسنم یکی مثل خودم قرار گذاشتیم یکیو کاشتم جا خودمو لباسامونو عوض کردیم ماشین یه بدبختو گرفتیم دبرو که رفتیم محسن رفت دنبال دوست دخترش البته زن داداش میگفتیم بهش بعدش رفتیم دنبال روژین وقتی دیدمش مثل همیشه فقط فکرم باهاش بود و کس دیگه ای رو نمیدیدم روژین یه دختر سفید چهره چشم ابی بود انقدر زیبا که ادم تو ادم بودنش شک میکرد سوار ماشین شدیم محسن رفت دمه در خونشون وایستاد گفت بریم خونه یه نگاه بهش کردم گفتم مامانم خونست کسی نیست مادرش مارو میشناخت خیلی وقتا میرفتیم اونجا رفتیم تو مادرش اماده شده بود بره محسن پرسید کجا مامان مادرش گفت میره جایی نمیدونم ختم کی بود یادم نمیاد خلاصه مادره رفتو ما هم یه مقدار با هم صحبت کردیم بد یهو محسن یه چیز در گوش زن داداش گفتو بعد به من گفت علی راحت نیستی برید تو اتاق من اتاقش تو حیاط پشتی بود گفتم نه ناراحت چرا راحت راحتیم گفت نه ناراحت به نظر میرسید من خنگم اصلا موضوعو نگرفتم گفتم تارف نمیکنم روژین در گوشم گفت خنگ خدا اینا ناراحتن تازه فهمیدم جریان چیه پا شدیم رفتیم اتاق به روژین گفتم جریانو گرفتی گفت اره با روژین یک سالی بود که دوست بودم و فقط همو میبوسیدیم نه بیشتر واقعا دوستش داشتم
چند دقیقه گذشت و لب گیری شروع شد اما ایندفه فرق داشت داشت لبامو ارجا میکند لاکردار لبامو کبود کرد با زبونش زبونمو میکشید تو دهنش و می مکید انقدر عاشقانه این کارو میکرد که یه احساسی بهم دست داد که نمیشه توصیفش کنم منو خابوند رو زمین و گردنمو گرفت به لباش منم گوشاشو میخوردم شالش مزاحم بود درش اوردم موهاش یه بویه خاصی داشت بدنشم همین طور بعد فهمیدم هر کسی یه بویه خاصی داره مثل اثرانگشت سرشو بلند کرد گفت علی گفتم جان علی گفت دوستت دارم خیلی خیلی خاصم بگم من بیشتر لباشو چسبوند به لبام اروم در حالی که لب میگرفتیم پیراهنمو در اورد و اروم سینه و شکممو میخورد زد به سرم کشیدمش زیر خودم و چسبیدم بهش گردن و گوششو میخوردم دستم رو سینش بود و دکمه هایه مانتوشو باز کردم و ...... باقی ماجرارو میدونین یک هفته بعد رفتم سر قرار اون اونور خیابون بود گفته بود کار واجبی دارم باهات به منه خر اشاره کرد گفت بیا اما من از یه دست فروش داشتم لبو میخریدم یکی از لبوهارو گرفتم بالا و نشونش دادم خیابون خلوت بود اصلا ماشینی نبود باز مثل همیشه مسخ شدم از دیدنش داشت از خیابون رد میشد که یهو بووووووووووووق از ترس چشامو بستم و بعد صدایه ترمز شنیدم چشمامو باز کردم سریع دویدم طرفش افتاده بود رو زمین غرق خون کنارش زانو زدم سرشو گذاشتم رو زانوم داشت میخندید من گریه دستشو اروم اورد بالا با دستش که خونی بود اشکامو پاک کرد دستشو گرفتمو بوسیدم گفت دوستم داره و بعد بعد از خاک سپاریش مراسم تموم شد همه رفتن دمه غروب بود رفتم سرقبرش تا صبح پیشش بودم محسن اومد دنبالم با یه برگه احضاریه به دادگاه تو دادگاه مسول پرونده یکی از دوستام بود برگه پزشک قانونیو نمیداد ببینم محسن کشیدش کنار برگرو گرفت و گفت العان بفهمه بهتره برگرو گرفتم روژین قبل از مرگش یک هفته از هاملگیش میگذشت .....

زنم راضی به ضربدری نمیشه

نوشته laldan در 11. December 2012 - 15:32
عکس های laldan

من31سالمه وزنم26سالش من علاقه زیادی به سکس ضربدری دارم ولی متاسفانه اون هیچ رقبتی نشون نمیده .شما دوستان وزوجهای عزیز اگر راه حلی برای این مشکل من دارید برای من ایمیل بزنید .ممنون ازهمه شما بچه های شهوانیm.h407@yahoo.com

سکسی مدل

نوشته xxx.g در 9. December 2012 - 22:45
عکس های xxx.g

سلام من یه fuck manهستم از تهران :می خوام سکسی ترین لیدی این سایتو انتخاب کنم لیدی های زیبا وسکسی میتونن عکساشونو برام بفرستن یا پیام خصوصی بدن لطفا عکسها با شورت بدون سوتین باشه:تذکر لطفا آقایون زن نما,جقی,swich wife,guyوکسایی که ضعف سکسی دارن وارد نشن مرحله بعد به صورت پیام خصوصی اعلام میشود همتونو دوست دارمxxx.g

داستان من (تا ابد)

نوشته diana-nicebest در 9. December 2012 - 20:10

اسم من ترانه است.19 ساله هستم.می خوام شما رو درحس کردن مهم ترین ترین خاطره زندگیم شریک کنم.
ساعت از 9 گذشته بود.با خودم گفتم نکنه نیاد؟صدای ایفون رشته افکارمو پاره کرد.رو به روی اینه ایستادم دستی به موهای مشکیم کشیدم.شیطنت از چشمانم می بارید.صدایش را از پذیرایی می شنیدم که با پدرم خوش وو بش می کرد.از اتاقم خارج شدم چشممو به چشمای قهوه ای روشن او دوختم.با همان صدای رسای همیشگیش گفت:خوب...شروع کنیم؟
مرد محبوب من اقای احمدی دبیرفیزیکم بود.مردی جذاب با قامت کشیده که 48 سال داشت.ارامشی همیشگی در نگاهش جریان داشت.می پرستیدمش.شخصیت ارام و مهربانش را.افکار ازاد از قید تعصبش را.4 سال بود که از همسرش جدا شده بود.تنها فرزندش پسر 27 ساله اش بود که در المان تحصیل می کرد.تقریبا یک سالی می شد که به من خصوصی درس می داد.نمی دانم چه نوضیحی باید درباره رفتارش بدهم گاهی شیطنت های کوچکم را بی پاسخ نمی گذاشت گاهی هم حتی نگاهش را ازمن می دزدید.نمی خواستم دیدارهای مان به پایان برسد.اردیبهشت بود و ما به پایان سال تحصیلی نزدیک می شدیم.باید کاری می کردم
سه شنبه باز هم به خانه ما امد.کمی صمیمی تر رفتار کرد.نمی توانستم نگاهم را از لبهای صورتیش بردارم.فکرم همه جا بود به غیر از مزخرفات فیزیک و فرمولهایش.دلم می خواست محکم بغلم کند.ببوسد.از نگاهم افکارم را می خواند.گوشه ی لبش را با دندان گزید.به چشمانش نگاه کردم.شهوت را در ان چشم ها دیدم.اروم گفت:حواست کجاست؟زمزمه کردم پیش شما.دستش را بر گونه ام کشید و لبخند زد.بعد از ان همه چیز مثل روزهای دیگر سپری شد اما من می دانستم دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.احساس می کردم به من نزدیک است همیشه.چند روز بعد در حیاط کلاس کنکور دیدمش.می دانستم انجا تدریس دارد اما روز دیگری کلاس داشت برنامه اش را می دانستم.ساعت حدودا 8.30 بعد از ظهر بود.کلاسم تمام شده بود.از دور به نظر میامد منتظر است.نزدیک رفتم سلام کردم.به قدری تصنعی اظهار تعجب کرد که خنده ام گرفت.کمی ماندم و با دوستانم صحبت می کردیم.عرض حیاط اموزشگاه را می رفت و بر می گشت.7 تا 8.30 اخرین کلاسها تشکیل می شد.پس انجا چه کار داشت.در اموزشگاه فقط دفتر دار بود و او و من ودوستم.به طرفش برگشتم تا خداحافظی کنم.ندیدمش.راه ورودی به کلاسها یکی دقیقا از دفتر می گذشت و دیگری ازدر پشتی.من از در پشتی وارد راهرو شدم نمی خواستم دفتر دار سوال و جوابم کند که چرا مانده ام.از گوشه در دفتر داخل را نگاه کردم فقط دفتر دار عنق را دیدم که مشغول مرتب کردن اوراق روی میزش بود.از پلکانی که به طبقه بالا منتهی می شد بالا رفتم.در یکی از کلاس هایی که پنجره نداشت اندکی باز بود.فقط چراغ راهرو روشن بود.در را به ارامی باز کردم.پشت به در روی صندلی نشسته بود.ارام صدایش کردم:اقای احمدی کلاس دارین این وقت شب؟نگاهش جور دیگری بود حتی کمی ترسناک.از جایش بلند شد و به طرفم امد بدون هیچ حرفی دستش را روی چانه ام کشید بعد کمی بالاتر.لب هایم را به ارامی با انگشتانش نوازش می کرد.باز لبش را گزید ارام چونه ام را به سمت خودش کشید و لب هایش را روی لب هایم گذاشت.بوسه های کوچک تبدیل به بوسه های شهوانی شدند.زبانش را در دهانم فرو کرد.می لرزیدم.می خواستمش.منو به خودش می فشرد و لبانم را زبانم را با ولع می مکید.خیس شدم دلم فقط اورا می خواست.بوی بدنش را می خواست.بلاخره بوسه را تمام کرد کتش را روی زمین پهن کرد.با سر اشاره کرد که بنشینم.در حالی که اطاعت می کردم صدای بسته شدن در نیمه باز را شنیدم.تنها روشنایی اتاق هم رفت.کنارم نشست.محکم مرا در اغوش کشید.بین بازو هایش بودم دیگر هیچ نمی خواستم مقنعه ام را از سرم در اورد.دکمه های مانتو را باز کرد.با تی شرت و جین در اغوشش بودم.بی طاقت بود لباسم را به سرعت در اورد.سرش را روی سینه هایم گذاشت و می بوسید و می لیسید.خودش ارام لباس های خودش را در اوردفقط شلوار داشت در حالیکه من با لباس زیر روی کتش دراز کشیدموپاهایم روی زمین سرد بود.رویم دراز کشید.گردنم را می بوسید.دستم را روی کمرش گذاشتم فهمید دیگر تحمل ندارم.کمر بندشو باز کرد.شلوار و شرتشو با هم در اورد دوباره روی من دراز کشید با دست راستش موهایم را از صورتم کنار می زد و با دست دیگر شرتم را در اورد.خیس خیس بودم دلم می خواست چیزی پرم کند پاره ام کند.کمرش را چنگ زدم.دست چپش را زیر سرم گذاشت پاهایم را باز کردم.التش را بین پاهایم می مالید.اهههههه کشیدم.فورا لبم را به دهان گرفت و هم زمان می مکید.اخ که چقدر دلم فشار التش را می خواست اب کمرش را.باکره بودم و خوب می دانست.پای چپم را بالا کشید و کیرش را در شکاف باسنم تکان می داد.دلم فریاد می خواست.دوست داشتم بکارتم را باعشق پاره کند اما نکرد فقط بین پاهایم التش را تکان می داد.شکافم از داغی التش و اب خودم می سوخت لبش را برداشت ارام صدایش کردم:محمد...بکن توش.من جونم رو هم به خاطر تو می دم.فقز بهم خیره شده بود.دستم را در موهای جو گندمی اش فرو کردم.سرعتش را زیاد کرد.داشتم منفجر می شدم.اه اهههههه ....محمد.....با ناله ای بی حال شدم فشار مایع گرمی را احساس کردم نگاه عاشقانه ای انداخت و بلند شد.با دستمال سریعا مرا از ابش پاک کرد.کمک کرد لباسهایم را بپوشم خودش هم لباسش را پوشید.ارام از ان کلاس خارج شدیم.از در پشتی بیرون رفتیم. درحالیکه هر دو خوب می دانستیم دیگر هم را نخواهیم دید.
پایان.
این خاطره مربوط به یکی از دوستان من هست که با من در میون گذاشتند.راست و دروغ بودن اون هم پای خودش است!در ضمن اسامی هم تغییر داده شدند.

داستانهاي زنم

نوشته dime در 6. December 2012 - 4:32

داستانهاي زنم رو كه اينجا مي زارم واقعي هستند با اندكي تغيير در اسامي و برخي از مطالب.

29 سالمه از شرق تهران ، تحصیلکرده و مودب . دوست دارم دوست پسر داشته باشم و با هاش سکس سافت کنم ( اهل گی ... دادن و کردن نیستم ) فقط رابطه در حد لا پایی و ساک زدن و لذت بردن از بدن همیدگه رو دوست دارم .

سن تا 29 سال باشه ، پسرایی که مثل خودم بور و سفید هستند .

در کمال احترام و ادب .....

همزمانسازی محتوا