همجنسگرا

او من را در انحصار خودش گرفته است.
من، کنترلِ همه ی زندگی ام را به وی دادم. زندگی ما یکنواخت است. یکنواختیِ عشق. یکنواختیِ او و من در این جا: یک آپارتمان پاریسی.
من با او هستم، عاشق اش هستم، چاره ی دیگری هم ندارم. فقط به خاطر اوست که در فرانسه هستم، فقط به خاطر تیمارکردنِ او. من پسرش هستم، عشق اش، معشوقاش هستم. او آقای من است.
نام اش را میپرستم: مارلون! مثل مارلون براندو. دوست دارم داد بزنم: «مارلون، مارلون، مارلون، بیا پیشِ من ... مارلون مارلون مارلون مرا با خودت ببر ... تویِ خودت ...»
آمریکایی است. اهل نیویورک.
من مراکشیم، اهل پایتخت، رَباط. خیلی خوب انگلیسی حرف نمیزنم، همیشه هم اشتباهی حرف میزنم. من فرانسه را به عنوان زبان خارجی در کشورم یادگرفتم. به پاریس آمدم تا در سوربن دکتریِ ادبیات فرانسه را تمام کند. اما اینجا مارلون را دیدم. همه چیز تغییر کرد. من، خودم نیستم.
حالا من، تک و تنها، هر روز، انگلیسی یاد میگیرم. میخواهم همه چیزِ خودم را به مارلون بگویم، از احساسات ام، کشورم، زادگاهام، تن ام، پوست ام ... من میخواهم تا جایی انگلیسی را یاد بگیرم که بتوانم همه ی حرفهای او را بفهمم. او از دنیای دیگری است – یک دنیای دور. من را برای زندگی در فرهنگهای عربی و فرانسوی درست کرده اند. حتی توی خواب هم خودم را توی آمریکا ندیده ام. این آمریکا بود که پیشِ من آمد، دو هفته قبل از اینکه از مراکش بروم.
من توی کاخ الودایهی رَباط زندگی میکردم. تنها. غمگین. من چایِ معطرم را توی کافه ی مشهورِ مور میخوردم. به مادرم، مبارکه، فکر میکردم؛ او نمیخواست که من از مراکش بروم. نقشه هایی برای آینده ی من کشیده بود، درباره ی کارم، خانه ام، حتی درباره ی زن و بچه ام. من مبارکه را دوست دارم. جایی خواندهام که اگر کسی میخواهد بزرگ شود باید تا جایی که میتواند از مادرش دور شود. من همیشه خودم را بچه میدانستم. بچه ی کسِ دیگر. اول، بچهی مبارکه. و حالا بچه ی مارلون.
من بچه ی مارلون هستم. دوست دارم این را تکرار کنم تا به خودم مسلم شود که حقیقت دارد. این تکرارکردنها به من احساس امنیت میدهد. مارلون مرا دوست دارد و از من محافظت میکند. او قسم خورده است که هرگز مرا ول نکند. اولین قدم را او برداشت. با لبخند از من پرسید: «چه ساعتی کافه مور بسته میشود؟» بهاش نگاه کردم: یک مَرد، یک مرد واقعی، بزرگ، خیلی بزرگ، گُنده، سفید، با چشمهای آبی، موهای سیاه، شکم نداشت. مدت زیادی بهاش نگاه کردم. دوباره از من پرسید: «چه ساعتی این کافه بسته میشود؟ میتوانی انگلیسی حرف بزنی؟» من جملهی دوم را فهمیدم. یک جواب بیشتر نداشتم، یک جواب کوتاه. "نه!"
»Et le francais? Tu parles le francias?«
خدایا شکر! او میتواند فرانسه حرف بزند، روان نیست اما لهجه ی ملیح و مردانه ای دارد. «من آمریکایی هستم. من از پارسال توی پاریس زندگی میکنم. اولین بار است که به مراکش میآیم، به رباط. این شهر را دوست دارم. میتوانم بنشینم؟»
این جمله های کوتاه را با صدایی بزرگ و گرم گفت. من کاملا مجذوب اش شده بودم. خیلی خودمانی با من حرف میزد. خیلی راحت هر چیزی که میخواست گفت. او مرا دوست داشت، اما عین همین عبارت را نگفت. چشمهایاش، دستهایاش، سرش به سرم نزدیک شد.

- آره، میتونی بنشینی ... با کمال میل!
- اهل رباط هستی؟
- بله، رباطیم ... مثه من چایِ معطر دوست داری؟
- بله. چرا انگلیسی حرف نمیزنی؟
- آه! انگلیسی را در لیسه (دبیرستان) یاد گرفتم، اما همهاش فراموشام شده ... همهاش. حالا همهی انرژیام را گذاشتهام روی فرانسوی ... چون میخواهم بروم پاریس.
- خوب است! تو باید در پاریس شروع کنی دوباره انگلیسی یاد بگیری ... جدی ... بهاش نیاز داری، مطمئنم.
- با کی؟
- با من ... فقط با من!

جدی به نظر میرسید. جوری که من عاشقاش شدم.
او چای مراکشی را دوست داشت.

- فکر کنم بدانی که این چای را چهطور درست میکنند؟
- نه.
- باید از مادرت بپرسی که چهطور درست میکند، چون من واقعا دوستاش دارم و میخواهم تو برای من درست کنیاش ... توی پاریس.
- قبل از اینکه به پاریس بیایم ازش میپرسم ... قول میدهم ...
- خداحافظ! آیندهی بزرگی توی پاریس منتظر توست.
- با تو؟
- آره، با من! فقط ...
- با تو!

الان، دو سال بعد، من توی پاریسم، شهر روشن. آپارتمان مارلون از آن پاریسیهای بورژوازی است. توی سن-ژرمن است، نزدیکِ یک عالمه انتشاراتیِ مشهور، لو سوی، اکت سود، استوک ... هر بار که وارد آپارتمان میشود، من را میبیند که منتظرش هستم، قلبام و دستام شروع میکند به تپیدن انگار که اولینبار است میبینماش. میدَوَم سمتاش، یعنی همیشه میدوم، مثل نینا سیمون، با همان جمله: «هی! سلام، برای توست که اینجام ... کاملا برای تواَم!»
همهی کارهایام را باید تا قبل از برگشتنِ او در ساعت هفت بعد از ظهر انجام دهم. طاجینهای عزیزش را باید آماده کنم و آپارتمان را مرتب کنم. همهچیز تمیز، سر جای خودش است. او اینجوری شادتر است. بعد غذای مراکشی میخوریم، چای معطر مینوشیم و زمانِ درازی عشقبازی میکنیم آرام. هیچ ابری در آسمان نیست. من خشمگینی او را دوست ندارم: اینقدر میترسم وقتی به من چشمغره میرود، که نمیدانم چه کنم، چه بگویم، حتی همین چند کلمه انگلیسیای که بلدم و باهاشان میتوانم از خودم دفاع میکنم را فراموش میکنم. اما عصبیاش نمیکنم. او را شاد و خرسند میخواهم و میخواهم همیشه با من عشقبازی کند.
بله، نینا سیمون، من کاملا مالِ او هستم. تو تنها کسی هستی که میتوانم بیپرده از عشقام حرف بزنم، بیاینکه شرم کنم، بیاینکه پشیمان شوم. من، به نام عشق، بردهی او هستم. آوازهای تو، نینا، از همین میگوید، تو من را میفهمی، که چرا من عاشق تو هستم. روزی، وقتی بتوانم به راحتی انگلیسی حرف بزنم، زندگینامهی تو را خواهم خرید، تو را طلسم میکنم. نمیخواهم آن را به فرانسه بخوانم. ترجیح میدهم با کلمه های خودت، با آهنگ و نَفَس و صدای خودت با زندگیات روبرو شوم. وقتی آمدم اینجا مارلون آلبومهای تو را به من هدیه داد. او گفت، و من حالا کلمه هایاش را خوب به خاطر دارم: «این بانو برای تو، یکروزی میفهمی چرا ...» حق با او بود. او هم عشقاش را به من داد و هم یک دلگرمی، تو را. خیلی بخشنده است، نه؟ "بیشتر بگو به من، بیشتر و خیلی بیشتر" اولین آهنگی از تو بود که با هم شنیدیم، توی رختخواب، تنهایمان چسبیده بود به هم، جدانشدنی، بعد از عشقبازی.

- از خودت، از زندگیات توی آمریکا بگو!
- من؟
- آره، تو، مثل نینا سیمون که آوازِ روزهایاش را، قصه اش را، سرگذشتاش را میخواند.
- خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر میکنی طول میکشد ...
- همه ی زندگیِ من وقفِ شنیدنِ توست، برای کشف کردنِ زندگیِ آمریکاییِ توست.

همیشه همینجوری بوده است: عاشقانه! همیشه خواستهام که بگویم عاشقانه. هیچ جنگی بین ما نیست، هیچ اختلافی، فقط عشق است. فقط من و او در پاریس.
از زندگیاش به من گفت. خیلی مختصر. همه ی حرفهایش را نفهمیدم.
توی بوستون به دنیا آمده بود. فارغ التحصیل علوم سیاسی از دانشگاه نیویورک است. هم در سازمان ملل کار میکند و هم در نیویورک سیتی. نه برادری دارد، نه خواهری. مادر و پدرش مرده اند. تنهای تنها؛ این را وقتی که غمگین است میگوید. رابطه ی عاشقانه ی بزرگی هم با ... یک زن داشته است: مارلون بیست و شش ساله بود، و ده سال با هم زندگی کردند. حالا چهل ساله است و من اولین عشقِ همجنسگرایانه اش هستم. همیشه از ورزشکردن و جاز و سینما لذت میبرد. دوستان زیادی در نیویورک ندارد (و همینطور در پاریس!). هر جایی میتواند زندگی کند، هیچ مشکلی هم ندارد، حتی، یک روزه، توی مراکش. همجنسگرا نیست. او عاشق یک پسر شده است. البته که فرق میکند.
این همه ی آن چیزی است که من از مارلون میدانم. خیلی مرموز است. شاید جاسوس باشد، یک جاسوسِ دوجانبه ی خطرناک. وقتی از این ایده های بد باهاش حرف میزنم میخندد. از ته دل اش میخندد. قوی است ... بزرگ ... اینجوری به چشمِ من میآید ... او چاله ی مرا پر کرده است. در رباط دیدم اش. هنوز توی ذهن ام ما همانجاییم و داریم اولین چای مراکشیمان را میخوریم، همدیگر را میکاویم و به دنبال یک هتل ارزان توی این شهر قدیمی، توی این مدینه، جایی که توانستیم شدیدا عشقبازی کنیم، جایی که خودم را به اش دادم، تن ام را، روحام را و کاملا دورن اش برهنه شدم.
دیروز دوباره شگفت زدهام کرد.
«میخواهم به من عربی یاد بدهی ... می خواهم صدای تو را به عربی گوش کنم ...»
سَنَدِ بزرگِ عشقِ او! پذیرفتم، من استاد او خواهم شد.
ما امروز شروع کردیم، 11 سپتامبر. درس اول.

نوشته: عبدالله الطایع

ترجمه ی حمید پرنیان

فرستنده: توماج روستا

همزمانسازی محتوا