شما اینجا هستید

دنباله دار

اولين باری كه كوس دادن زنم رو ديدم

باسلام من بهنام هستم الان ٤٠ سالمه زنم میترا هم ٣٧ سالشه اين واقعيتي كه براتون تعريف ميكنم برميگرده به ١٠سال پيش كه يه روز ساعت ١٢ظهربود كه همسرم میترا بهم زنك زِد گفت ماشين لباسشويي داشت كار ميكرد يه دفعه خاموش شد كلي هم لباس نشسته دارم حالشم ندارم با دست بشورم گفتم زنك بزن نمايندكي بيان درستش كنن گفت زنك زدم گفتن فردا ميتونيم بيايم گفتم خوب بزار فردا ميان ديكه گفت اين سر خيابون يه تعميركار هست زنك بزنم ببينم مياد يا نه گفتم باشه زنك بزن اومد خداحافظي كنه گفت مرسي عزيزم باي منم گفتم خواهش ميكنم من كه كاري نكردم ديدم خيلي خوشحال شد نه به اولش كه زنك زِد اونقدر ناراحت بود من گفتم ببين جي شده

داستان سکسی:

داستان دو نفر (1)

یه معذرت خواهی به خاطر اینکه طولانیه و پر بار نیست. اصلا نمیدونم واقعیت داره یا نه.چندسال پیش برای من که اونقدر هوسران بودم و اوج لذت جنسی رو با میترا، دوست دختر خوشگل دوران دانشگاه تجربه کرده بودم، این روزا خیلی سخت میگذشت.خیلی وقت بود با هیچ دختری رابطه ای نداشتم.یعنی بعد از میترا که با اون همه مکافات و عذاب وجدان ولش کردم و رفتم واسه خدمت سربازی، فقط چندتا سکس بد مزه با یه دختر داغونتر از خودم داشتم و اونم دست آخر واسم ناز کرد و دیگه نتونستم یا نخواستم که با کسی باشم.

داستان سکسی:

مرز عشق و شهوت پریسا (1)

ماجرا از جایی شروع شد که با شوهرم دوست صمیمی شد و پاش به خونه ما باز شد . کیارش پسر خوشتیپ و قدبلندی بود . به گفته خودش چند سال بود ورزش میکرد . هیکل خیلی خوبی داشت اما مثل خیلی پسرها پف کرده نبود . من سه سالی بود ازدواج کرده بودم . با بهنام همکلاسی دانشگاه بودیم و بعد از مدتی دوستی . نامزد کردیم و بعد از فارق التحصیل شدنمون ازدواج کردیم . هردو معماری خونده بودیم . بهنام موقعیت شغلی بهتری داشت و برای همین اون شروع به کار کرد و من توی خونه موندم . من 30 سالم شده بود . دختر شوخ طبع و گرمی بودم . توی دانشگاه دوست های زیادی داشتم .

داستان سکسی:

خاطرات و خطرات (1)

من داستان نویس نیستم اما داستان زندگی من پر است از خاطراتی که گاه آزارم میده و گاهی باعث شادیم میشن. یکی از این خاطره ها رو با شماها درمیون میزارم: یه روز پاییزی با سرمای غیر معمول بود دم دمای غروب هوا سایه روشن ولی نه کاملاً تاریک، نشسته بودم جلوی آلونک روی شیرونی و طبق معمول دور از چشم پدر و مادر داشتم سیگار میکشیدم، سرما یه کم اذیتم می کرد. تازه اومده بودیم رشت یه کم بیشتر از 12 سال داشتم به عنوان یه پسر 12-13 ساله چیز زیادی از سکس نمیدونستم. بین لذت سیگار کشیدن مخفی و اون سرمای لعنتی در تقلا بودم که یه دفعه چراغ اتاقی توی خونه روبرویی روشن شد.

داستان سکسی:

تجارب معلم کوچولو (1)

سلام داستانم زیاده واقعا طویل هست اگ حوصله نداری نخون ولی بخدای افریننده احساس ها واقعیته
من المپیاد شیمی و زیست مقام اوردم و تا امسال ک پزشکی تهران قبول شدم بچه زرنگ بودم و همیشه اسم منو بدیوار مدرسه و محله میزدن تو شهرمون تن تن مراسما دعوت میکردن و ...... بخاطر همین سابقم خیلیا ازم میخاستن ک باهاشون کار کنم از اونجایی ک واقعا واس درسام تلاش میکردم میشه گف یه معلم خوب شده بودم در سطح دبیرستان البته با تجربه کم

داستان سکسی:

زنی از جنس عشق (1)

امروز صبح انگار با بقیهٔ روزها فرق داشت. حتی دوش معمولی خسته کننده اش که هر صبح می گرفت به نظرش هیجان انگیز و متفاوت بود. برای اولین بار بعد از ۱۴ سال ، خودشو به چشم خریدارتو آینه نگاه کرد و با کمال تعجب متوجه شد که داره مثل ۱۶ سالگی اش فکر میکنه. همونقدر نا مطمئن و بی دست و پا. حتی اگه دختر کوچولو... راستی چند سالش بود؟ نمیتونست سن و سال دختر رو از صورتش تخمین بزنه .یه لحظه غم دنیا ریخت تو قلبش. ۱۴ سال پیش وقتی سرطان پروستات گرفت، فکر میکرد که دیگه زندگی سکسی اش تموم شده. اون موقع ها تازه از زن اولش جدا شده بود. بچه ای هم نداشت که دلش به چیزی خوش باشه.

داستان سکسی:

مهسا (5 و پایانی)

...قسمت قبل

داستان در مورد جوان سی و چند ساله نویسنده ای به نام سیاوش است که در رابطه ای با مهسا ، دوست خواهر خود که آرایشگری حرفه ای و مطلقه است ، دل به او میبازد ، اما این دلباختن ، هنوز رنگ واقعیت نگرفته و سیاوش درگیریهایی با خود و اطرافیان و حتی شوهر سابق مهسا که هنوز حضور سایه وار او در زندگی انها احساس میشود دارد.
و حالا ادامه داستان....

داستان سکسی:

عشق خطرناک (1)

دِمیتری از پشت پردهٔ اتاقِ کارش به حیاط سر سبز و تازه بهاریِ قلعه نگاهی انداخت. براش جالب بود که به این خونه لقب قلعه داده بودن ،چون اینجا یه جنده خونهٔ بزرگ و اشرافی بود با ۲۱ اتاق خواب مجهز که البته یکیشون مطب دمیتری بود که به عنوان دکتر اینجا کار می کرد.بقیهٔ اتاقها برای راه اندازی کار مشتری ها استفاده می شدن.ماه مِی بود و آغاز زندگی. تمام موجودات از درختان تا حیوانات قرار بود یه شانس دوباره داشته باشند برای زندگی, واین در حالی بود که خیلی ازانسانها در شُرُفِ از دست دادن این شانس قرار داشتن.دمیتری دستی به سرش کشید که بیشتر حالت کچلی داشت تا کم پشتی.

داستان سکسی:

ماندانا (1)

از روی صندلی بلند شدم و یه نگاهی به اینه انداختم.بعد از مدت ها حس شادی رو درونم پیدا کردم.حس امید و انگیزه و مفید بودن.زنگ تلفن منو از افکارم بیرون اورد.
-جانم امیر
-کجایی؟کیک رو گرفتی؟من دارم میرم دنبالش.دیر نکنی همه چی خراب شه.
-نه بابا راه افتادم حواسم هست.
-راسی یکی از دوستای قدیمیم هم میاد برای اماده کردن نور اتاق و اینا.عکاسه.اسمش سپهره زود برو نمونه پشت در.
-باشه.فعلا

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در RSS - دنباله دار