شما اینجا هستید

عاشقی

عاشقی با عسل

هوا چقدر سردِ ! بهش میگم بیا بریم تو ولی‌ وقتی‌ برگشتو تو چشام نگاه کرد می‌تونستم توش بخونم که دوس داره بشینِ دوس داره طلوع آفتابو ببینه . میشناسمش از خودش بهتر واسش یه پتو آوردم . میندازم روش ، نفس عمیقشو حس می‌کنم . عسلم خانومم دوست دارما سرما بخوری میمیرما . بازم ساکته فقط نگام می‌کنه . میترسم میترسم بغضش بترکه نمی‌خوام غرورش بشکنه . گلم آخه سرما بخوری من توانِ مریض داری ندارم . لبخند می‌زنه و باز برمیگرد به آفتاب نگاه می‌کنه . چقدر هوای عجیبیه کاش عسلم مثل خورشید دوباره نور و به زندگیم برمیگردوند . دیگه اون شادی قدیمی‌ توش نیست . مامانش تنهاش گذشته . مامانش دنیاش بود .

داستان سکسی:

اولین سکس زندگیم همراه با عشق

سلام دوستان. قبل از تعریف داستانم میخواستم بگم من خیلی وقته به این سایت سر میزنم و نظرارو میبینم. داستانم یه داستانه کامله تا زمانه اولین سکسم. درضمن خیلی دلم میخواست داستان بزارم ولی چون سکس نکرده بودم نمیخواستم کس شعر الکی بزارم. اول بخونید بعد نظر بدید. امیدوارم لذت ببرید. اسمم فرزاده 23 سالمه اهل آذربایجانم. دانشجوی کامپیوتر هستم دارم لیسانس میگیرم. بدنم رو فرمه فقط یذره شکم دارم که اونم طبیعیه.

داستان سکسی:

عشق تو ایستگاه اتوبوس

وقتی دستشو تو دست یه دختر دیگه دیدم گریه هام تبدیل به هق هق شدن خودمو از جلو چشماش دور کردم نمیخواستم اشکامو ببینه ولی قلبم داشت از تو سینم میزد بیرون خیلی بده عشق یه طرفه اخرش همین میشه ......

داستان سکسی:

بوسه عاشقانه

حدود یک سال از ماجرایی که میخوام تعریف کنم می گذره و یک سوال ذهن منو همچنان به خودش درگیر کرده
من یه دوست بسیار صمیمی به نام مهشید دارم که خیلی با هم جوریم و حرف همو می فهمیم اما اون دیگه الان ازدواج کرده و یک سال از ازدواجش می گذره و بیشتر وقتشو با شوهرش می گذرونه

داستان سکسی:

جان مریم

سلام من حسینم و این ماجرای عشق اول منه که در تیر ماه 1387 در همدان اتفاق افتاد. امیدوارم بپسندید.لطفا نظراتتون رو هم بنویسید دختر داییم مریم برای من نوستالژی عشق اول بود،حدودا نه سالی از من بزرگتر بود یادمه از دوم راهنمایی به بعد کم کم حس کردم خیلی دوستش دارم،یه عشق خالص و بچه گانه همیشه محو صورتش میشدم از زیبایی بین همه ی دخترای فامیل سر بود همه جام همینو میشنیدم،خب بگذریم.

داستان سکسی:

عشق اول و آخرم شیوا

دوشنبه بود،داشتم از مدرسه بر میگشتم که ناگهان یه دخترو دیدم که نمیتونستم ازش چشم بردارم، خیلی زیبا بود. دختری که همیشه تو آرزو هام میدیدم. من اونموقع 14 سالم بود و سوم راهنمایی. تا اون موقع عاشق نشده بودم که شیوا رو دیدم. دختری با نگاه معصومانه و مظلوم.چند هفته گذشت من هرروز میددمش اونم سنگینیه نگاهمو رو خودش حس میکرد یه روز دلو زدم به دریا و رفتم که بهش شماره بدم وقتی شمارمو گرفت جلو روم پاره کرد و تهدیدم کرد که به داداشم میگه،

داستان سکسی:

امر خیر

می خوام برای شما داستانی رو تعریف کنم که آشنایی من و مریم رو به هم اتصال داد و موجب وصلت من و اون شد . تا دیگر هر روز سر راه همدیگر سبز نشده بلکه همیشه در کنار هم قرار بگیریم. ماجرا از اونجا شروع شد که من یک روز از او دعوت کردم که به خانه ما بیاید . وقتی که او این دعوت منو قبول کرد . شرط گذاشت و گفت که کسی نباید در خانه شما باشد و من هم که می دونستم که حقیقت هم همین است قبول کردم. منزل ما به شکلی بود که طبقه پایین اون درب مجزا داشت. از این رو من اون طبقه رو برای خود دست و پا کرده بودم کسی هم بدون اجازه من وارد اون نمی شد. چون درب اون رو قفل کرده می رفتم تا موقعی که از بیرون می آمدم .

داستان سکسی:

عشق اول و آخر هستی

اسمم هستیه 19سالمه داستان زندگیمو زود شروع میکنم .2سال پیش با پسری به اسم رامین اشنا شدم انقدر به هم وابسته شده بودیم که تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنىم 1 سال از دوستیمون میگذشت که مامانم از رابطه مون باخبرشد وقتی قضیه روبهش گفتم گفت خانوادشو میفرسته خونمون اما این تازه اول بدبختیمون بود خانوادش راضی نمیشدن از طرفی ام مامانم بهم فشار میاورد دیگه طاقتم تموم شده بود نمیدونستم چیکارکنم شب و روزم گریه بود.1سال به سختی گذشت هردفعه که رامین رو میدیدم گریم میگرفت اون بغلم میکرد آغوشش برام پراز آرامش بود وقتی با دستاش اشکامو پاک میکرد یه بوسه ام رو چشمام میذاشت بهم میگفت خانومم گریه کنی منم گریه م

داستان سکسی:

عشق نطلبیده و پایدار تو اوج تنهایی

سلام به دوستای گلم
بچه ها من امروز میخوام یه داستان متفاوت براتون بگم
مدتیه که تو شهوانی داستانای درست و حسابی نمیذارن ولی امروز میخوام یه داستان مشتی بنویسم
همین اول بگم داستان دروغه یعنی تخیلی می نویسم حالشو ببرین (هرچند اکثرا دروغه داستانا)
با گوشی می نویسم ببخشید اگه غلط داره طولانیه ولی مطمینم خوشتون میاد.کامل بخونید چیزی رو جا نندازین.
بریم سر اصل مطلب
تخیلات مغز من با اسامی الکی از اینجا شروع میشه البته تا حدودی از لحظه های واقعی خودم رو هم توش توصیف می کنم:

داستان سکسی:

سند عشق را زدم

از تمام دنياگله داشتم حدودا ساعت 5بود از خونه بيرون زدم کنار جدول پارک نشسته بودم هم دستم شکسته بود و هم پشت سر هم بد مياوردم متوجه زمان نبودم انگار زمان متوقف شده بود ومن خاطراتو مرور ميکردم باصدای خنده های بلند که ازلحنش ميشدحدس زد برای يک خانومه از فکر و خيالام خارج شدم و به دنيای معمولی برگشتم مثل بچه ای که مادرشو گم کرده به دنبال صداميگشتم که سه تادختر جذاب نظرمو به خودشون جلب کردن بين هرسه تاشون نگاهم به نگاه يکيشون که از همه خوشگلتر و هيکلیتر بود دوخته شد دختره همينطورکه به من زل زده بود از جلوی من رد شد و گفت:پرو...اگرکسه ديگه ای اين حرفوبه من زده بود به حسابش ميرسيدم اماحيرون موند

داستان سکسی:

عشقی که آخرش جدایی بود

سلام این داستانیه خاطره عاشقانه س که الان شده داغ دل واسه من چون از دستش دادم واسه همیشه.سکسی هم نیست اما خوندنش خالی از لطف نیست.
اسم من میلاد 20 سالمه دانشجو

داستان سکسی:

آغوشش خانه ام است

بیدارم اما چشمام بسته است ، تازه هوشیاریم داره برمیگرده...چه خواب عمیقی بود...
به سختی چشمامو باز میکنم و سرمو از زیر پتو میارم بیرون...اوووه نور آفتاب اذیتم میکنه...دوباره برمیگردم زیر پتو تو لونه ام...
یه لحظه به خودم میام...عصبانی میشم از دست خودم که اینقدر ورجه وورجه میکنم...بدون هیچ حرکتی سعی میکنم خودمو به خواب بزنم ،کمکم بی حس میشه یه طرف بدنم که خودمو نگه داشتم روش و سنگینیه بدنمو تحمل میکنه...
پاهام سرده سرده ...سعی میکنم آروم جابجا شم...
آخ پای سردم خورد به پای گرمش...تکون خورد...اه بیدارش کردم
_عشقم...
+ ببخشید
_ جونم...چرا؟

داستان سکسی:

اون غروب لعنتی

برام دردناکه خاطره هاتون
با تمام وجودم آرزو میکنم که همه ی نوشته ها و کامنت هاتون دروغ باشه
این نوشته ها روحتون آزار نمیده ؟؟؟؟؟؟؟
.
.
سال های اول دانشگاه بودم که باهاش دوست شدم
فوق لیسانس عمران بود و یک ترم دیگه بیشتر نداشت تا مدرکشو بگیره و راحت بشه
منم عمران میخوندم
اینترنتی باهم دوست شده بودیم
تو سایت کلوب
بعد از چند ماه چت کردن
اولین قرارمون تو دانشگاه فردوسی بود
قسمت گلخونه ی دانشگاه فردوسی
وقتی همو بعد از چند ماه چت کردن دیده بودیم حس خوبی بهمون دست داد

داستان سکسی:

عشق و مستى روح

هنوز هوا روشن نشده,دم دماى صبحه,بدنم داغ داغه,.....................چنگ ميزنم تو موهاش,به بدنم فشار مياره ,گردنموليس ميزنه,با لباش با گوشم بازى مى کنه ,سرشو ميارم سمت لبام,محکم ميخورم,ميک ميزنم,زبونمو ميکنم تو دهنش,بعد زبونشوميکشم تو دهنم,چند لحظه با زبونم باهاش بازى ميکنم وميک ميزنم,بعد لباش ميخورم,گازهاى کوچيک ميگيرم,همزمان دستشو ميذارم رو سينه هام وبا حرکت دستم بهش حالى ميکنم فشارشون بده وبمالتشون,چند دقيقه لبهاى هموميخوريم,با عشق ولذت,لبام مي سوزه,با دست سرشو هل ميدم سمت گردنم,اونم شروع ميکنه به خوردن و ليس زدن و بوسيدن,....کس ام خيس خيسه,کيرشو لاى پاهام حس ميکنم,پاهامو حلقه ميکنم دورش و

داستان سکسی:

بعد از تو با مرگ همخواب میشم

خیلی وقت بود ازهم دیگه خبرنداشتیم ، بعداز اون همه حرفای الکی و بیخودی که بهم زدیم،بعداز همه اون شب هایی که تاصبح باهم درددل میکردیم و اشک میریختیم ،همشون عذابم میداد خاطراتش،عکساش،حرفاش،حتی دیگه ازعطر نفسش بیزارشده بودم!
کسی که مثل بت میپرستیدمش منو بایه دنیا خاطره گذاشت و رفت ، خیلی دنبالش دویدم به هردری زدم که این رابطه رو حفظ کنم اما اون تصمیم خودشو گرفته بود یادمه قبل ازاینکه ازم جدابشه یروز بهم گفت : من باید بین تو و زندگیم یکیو انتخاب کنم و انتخابم و هم کردم ... دل تو دلم نبود ازیه طرف فکرمیکردم میخواد سوپرایزم کنه و بگه تا ابــــد باهاتم آریـــا امّا طرف دیگه...

داستان سکسی:

تنهای تنها

بعد اون حادثه ی غمناک واز دست دادن پدر و مادرم کارم فقط این شده بود هرروز برم باشگاه سر تمرین و برگردم خونه ولی امروز برام فرق داشت . تو این مدت اصلا مصدوم نشده بودم ولی امروز سر بازی زده بودن تو رون راستم خیلی درد داشتم یاد وقتایی افتادم که میومدم خونه مامان برام جاهایی رو که درد داشت با پماد می مالید ولی الان چی باید تنهایی این درد و تحمل می کردم
سه ماه بود تنها بودم .سه ماه بود بی کس شده بودم نه مادرم پیشم بود که مثل بچه ها نازم کنه نه پدرم پیشم بود که بهم راه و رسم زنگی تو این گرگ بازار زندگی رو یادم بده

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در RSS - عاشقی