خیانت در خیانت

    1390/5/3

    چند ماهی بود گذشته بود از آخرین دیدارمون. طبق معمول آدم منطقی ای هستم و زیاد حال نمیکنم غرورمو بذارم زمین و گیر بدم. ولی خب انگار دادن راحتتره تا کردن. دادن منت کشی و خالی بندی نمیخواد. ولی کردن خیلی سخته. البته اگه نخوای خانوم بیاری. روز آخر بعد از دو ماه غیب شدنش بود. که دیگه صبرم تموم شده بود و بهش گفته بودم ببینیم همو و تمومش کنیم این وضعو. اونم استقبال کرده بود. اینجوری عذاب وجدانش کم میشد که انگار من خواسته بودم تمومش کنیم!
    وقتی دیدمش اینقدر سوال پیچش کردم و منطق رفتاریش رو زیر سوال بردم که لو داد که یکیو دوست داره که من میشناسم و از این دری وریا... منم خیلی شیک گفتم مرسی که گفتی و بهم احترام گذاشتی. رسما کس شعر گفتم که به نظر همون آدم معقول به نظر بیام و آدم خوبه من باشم. خلاصه تموم شد و اون شب ما جر خوردیم بس که حالمون بد بود و راه رفتیم و پلیس گیر داد و بالاخره رسیدم خونه. داشتم درو باز میکردم که زنگ زد. میخواستم جواب ندم. دیگه مهم نبود چی بخواد سرهم کنه! ولی خب گفتم بذار غرورم حفظ بشه. جواب دادم و فهمید چقدر حالم بده. فکر کنم داشت از شرمندگی میمرد. و قطع کردم و گفتم: برو به زندگیت برس
    این جمله تقریبا شده تکیه کلامم. به نظر میاد بعد از گذشت اینهمه سال از زندگیم دیگه عادت کرده باشم به این کنجکاویهای دخترونه ک دلشون میخواد با هر کس و ناکسی بخوابن!!!
    چندماهی گذشته بود که دوباره اس ام اس زد. فقط جواب دادم: کاری داری زنگ بزن. دیگه حوصله اس ام اس بازی با تورو ندارم. اونم چند دقیقه بعدش از تو خیابون زنگ زد. بعدا بهم گفت که تو کافی شاپ با همون یارو بوده و اینقدر اون داشته ایور و اونورو دید میزده و تو جمع دوستاشون اینقدر داشته با یه دختر اسپانیایی که اومده بوده ایران و حالا با واسطه اونجا دعوت شده لاس میزده که خسته شده و س ام اس داده. خلاصه جواب دادم و گفتم: علیک
    گفت: چرا اینقدر بد جواب میدی؟
    گفتم: یا خیلی اعتماد به نفست خیلی بالا رفته یا منو قورباغه فرض کردی که حافظه م پاک شده بعد سه ماه؟!
    گفت: نه به خدا. فقط ببین واقعا ناراحتم.
    گفتم: تازه یادت افتاده یا الان فکر کردی میتونی تبرئه بشی؟
    چیزی که نگفت دوباره گفتم: بی خیال. بهت فکر میکنم ولی میگذره و بزرگ میشم یادم میرهه. حالا بعدی میاد باید براش جا داشته باشم.
    یهو گفت: یعنی هنوز با کسی دوست نشدی؟
    گفتم: هندونه نیست خانوم. دختریه که دیگه به این سادگیا بهش اعتماد نمیکنم.
    سکوت محض بود.
    گفتم: اگه کاری نداری بذار منم به زندگیم برسم؟
    گفت: ببین چه کار کنم آدم حسابم میکنی؟
    گفتم: الان دیگه کاری از دستت برنمیاد. ولی اگر همون روزای آخر بود یه وداع تلخ و شیرین برگزار میکردیم و تموم. اینطوری انسانی هم بود.
    گفت: به خدا اگه لازمه دوباره برمیگردم. اصلا اینو ولش میکنم. هر وقتم تو خواستی همون وداع رو برگزار میکنیم.
    که و ذهنم همه چی بود الا خاطراتش!!! گفتم: نمیخوام. خیالت راحت. خداحافظ
    و قطع کردم.
    چند روز بعدش اس ام اس داد از اینا سند تو آل شده ست: تئاتر فلان با کارگردانی فلانی و بازیگران فلان و بیسار... ساعت بهمان و فلانجا و اینا...
    حسودیم شد. چون فکر میکردم که فقط وقتی با من بود تونسته بود یه کار بازی کنه و حالا که با اون پف یوز بود یه کار دیگه. بازیگر تئاتر بود. از اون خوشگلاش که هی بازیشون میدن به شرطها و شروطها!!!
    زمان من تا اون آخریه هنوز راه و چاه بازیگری رو یاد نگرفته بود و سر به راه بود. ولی حالا دیگه راه به راه کارهای جدید داره.
    پاشدم و شال و کلاه کردم و رفتم همون سالن فلان جا و تئاترشو دیدم. خوب بازی میکرد و همین بیشتر حسادتمو تحریک میکرد. تموم که شد با حسرت عجیبی راه افتادم طرف خونه. حالم بد بود. اس ام اس داد: کارم چطور بود.
    گفتم: پیشرفت کردی. حالا دیگه یاد گرفتی سرتو بالا بگیری و دیالوگاتو بگی!
    گفت: آره یادم دادند.
    گفتم: میدونم تئاتر خیلی چیزا یاد آدم میده!
    گفت: متلک نگو دیگه.
    چون همشون فضای داغون تئاتر رو میدونن متلکهاشم خوب میفهمن!!!
    هوا سرد بود و منم خونه نه غذا داشتم و برنامه ای. جمعه بعداز ظهر بود. اس ام اس دادم: پایه وداع تلخ و شیرین هستی هنوز؟
    تا ده دقیقه چشمم به گوشیم بود. جوابی نیومد. با خودم گفتم احتمالا یه فحشی چیزی میده. گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم جیبم. یه نصفه شب بود و خوابم نبرده بود. هنوز خاطراتش تو مخم بود. حتی اولین سکسمون یا اینکه من اصرار داشتم باهم سکس نداشته باشیم ولی هی اون میگفت مشکلی داره!!!
    و خلاصه یه دفعه به ذهنم رسید نکنه ورداره اس ام اسو نشون ملت بده. آبرومون بره!!! گوشیو روشن کردم که درینگ درینگ هی اس ام اس اومد. شاید 50 تا!!!
    هی گفته بود تو که پیشنهاد میدی چرا گوشیتو خاموش میکنی؟!!!
    و آخرش گفته بود روشن کردی هر وقت بگی من میام.
    به ساعت نگاه کردم دیدم نزدیکه دوئه!
    اس ام اس دادم: شارژم تموم شده بود. الان میتونی بیا.
    که زرتی اس ام اسش اومد که میام فقط موهام یه کم خشک شه. تازه از حموم در اومدم.
    اس ام اس دومش هم رسید: انی لندهورم تازه کارش با من تموم شده. خوابش برده.
    اس ام اس دادم: مشروبم داری بیار.
    که جواب داد: خوبشم دارم مال همینه. خوردن داره. وقتی صبح پاشه ببینه ه من هستم نه مشروبش جر میخوره.
    تا برسه اس ام اس بازی میکردیم. حتی پانشدم برم دوش بگیرم یا به خودم برسم. واقعا حس لاشی بودن داشتم. من که مثلا خیلی آراسته و تر و تمیزم. ولی انگار ناخودآگاهم گه بازی هم میتونه در بیاره. همش فکر میکردم اینبار اون مجبوره انگار ییا حالا هرچی. بذار راحت باشم. اصلا برام مهم نیست ممکنه بدش بیاد ازم!!!
    وقتی رسید ساعت 3 بود. اومده بود تو و داشت تمام جاهای خونه رو نگاه میکرد. میخواست ببینه چیزی تغییر کرده یا نه؟
    بهش گفتم: به چیزی دست نزدم. هنوز چیدمان و دکوراسیونیه که خودت چیدی رو دارم.
    گریه ش گرفته بود. گفت: میدونم منو دوست داشتی.
    منم نه گذاشتم و نه ورداشتم: نه حالا دوست ندارم ولی خب کسی هم نیومد جات که بزنیم خاطراتتو فاکداپ کنیم! خندیدم.
    رفت و دولیوان با یخ آورد و مشروبش رو ریخت. یه ضرب و تلخ اول خودش بالا رفت. کم آروم خوردم. گفت: اگه تو بخوای تا ابد با تو میمونم. اونم میذارم فکر کنه باهاشم. فقط میخواسته به دستم بیاره.
    گفتم: دست بهش بزنی روت بالا میارم. تو هرز شدی منکه نشدم!
    گفت: دیگه توهین نکن. بذار وقتی برات ساک میزنم عق نزنم!
    گقتم: اینم برام مهم نیست. فقط برام مهمه یه بار دیگه وقتی با کسی هستی بکنمت.
    لیوانشو دوباره پر کرد و یه ضرب و تلخ بالا رفت: اگه با این دلت خنک میشه. من میذارم عقب و جلومو یکی کنی و خونین و مالین برم از اینجا.
    هر چی باشه از جنس خودمون بود و خوب بلد بود کاری که که احساسات انسان دوستانه ی آدمو تحریک کنه. هیچ حس سکسی باهاش نداشتم. امیدوارم بودم امتناع کنه تا یه چیزی تو مایه های تجاوز رو باهاش داشته باشم. اینطوری شاید روحیه حیوانیم بزنه بالا و راست کنم.
    لباساشو در اورد و با یه جین پاره پوره و تاپ خیلی باز نشست رو کاناپه. خونم کوچیکه ولی قشنگه. از هر چایی یه چیزی آوردم. از افغانستان بگیر تا سیستان و بوشهر وبیا بالا و برو غرب کردستان و برو ارومیه و برو شمال و مازندران و ...
    یکی دو شات دیگه هم باهاش زدم و انو تقریبا مست بود و خسته از اجرای اون شبش. و سکس آخر شبش با اون لندهور. اون لندهور که میگم خودش یکی از همین بازیگرای خوش تیپ روزگاره ها. که دخترا میرن ازش بالا و میان پایین میبینن بهش دادن!!! همه هم فقط دلشون میخواد اولین سکسشون با اینا باشه. رزومه پر میکنند که مثلا بگن به این بچه کونیا ندادن. بلکه به این یارو دادن!!! حالا فرقی هم نداره ها. همه یه کاری میکنن!
    اینقدر میدن و میکنن که یه روزی یادشون میره اصلا لذت ببرن!!!
    تقریبا دمدمای صبح بود. گفت: اگه تلخه وداعمون واسه اینه که خودت نمیخوای شیرینش کنی. یه کاری کن توروخدا؟
    گفتم: تو یه کاری کن.
    اونم به زور از جا بلند شد و اومد.
    صحنه ی سکس رو حوصله ندارم توضیح بدم. عین بقیه تونه! ولی وقتی ظهر شده بود از خواب پاشدم رفته بود. یادداشت گذاشته بود: میخواستم امتحانت کنم ببینم توام عین بقیه ای یا مثل قدیما هنوز معقول و خاص که دیدم ریدی!


    تمام. خوش باشین بچه ها.


    نوشته: آرش

  • 8

  • 0

  • برچسب:



نظرات:
  •  
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • عادت کرده باشم به این کنجکاویهای دخترونه ک دلشون میخواد با هر کس و ناکسی بخوابن!!!
    اين يعني چي؟
    يعني همه دخترا دلشون ميخواد هرزه باشن
    جدا اينطوري فكر ميكني و خواهر مادرتم در اين حد ميبيني؟




    اينارو خودت هم بخون
    خیلی اعتماد به نفست خیلی بالا رفته
    به نظر همون آدم معقول به نظر بیام
    به خدا قسم داستانت دروغ بود
    يعني خيلي دلم برات سوخت
    خوش باشي با خيالاتت


  •   ساینا جون4
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • داستانت بد نبود ولی تو که ادعات میشه چرا ؟ نمیشد یه .یرایش کنی نصف کلماتو جا گذاشته بودی یا دو بار نوشته بودی


  •   Shahin70
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • قشنگ بود
    اما بگی نگی آخرشو خراب کردی


  •   hami.20
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • تا حالا دوم نشدھ بودم
    بزار بخونم میام نظر میدم...


    خب خوندم اومدم نظر بدم...


    تو ھم کھ گوزیدی با این داستانت...!! =)) =))
    ھمھ داستان میزارن صحنھ سکسیشو توصیف کنن!
    بعد تو کلی پنیر پیتزا زدی تنگش آخرش گفتی حال ندارم بنویسم! X)
    خب برادر من دست تو از شرتت درار خستھ نشی! =))


  •   ensane bad
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • گه خوردی


  •  
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • آرش جان
    نه تنها دراثبات خاص و معقول بودنت ریدی که در نوشتنت هم تر زدی
    کاش حوصله نمیکردی این چند خط رو هم نمینوشتی که خیلی سنگینتر بودی.
    ببین گیر من این نیست که سکست رو توضیح ندادی و گفتی این صحنه مثل بقیه است گیر من اینه که درک نکردی تم داستانت هم حرفی واسه گفتن نداشت از این دست کارا زیاد اینجا نوشته شده پس اگه اینقدرم نمینوشتی اتفاقی نمیفتاد. اگه اومدی غم و غصتو بیرون بریزی که بگی دختره خیانت کرده بازم مالیدی آخه تو که خودت میفرمائی از اون دست بازیگران بوده که به شرط و شروط بازی میکرده پس حرف حسابت چیه؟
    خدائی حقت نیست فحش بخوری؟
    من نه خودت؟


  •   kodex
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • چرت و پرت و کس و شعر بود همش کلا رییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییدییییی


  •   UM
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • انقدر نمایشنامه نوشتی که فکر کردی اینجام نمایشنامه هات کاربرد داره!!
    دیگه ازین شعرا نسرایی که خرابت میکنن !!


  •   parva_jigar
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • چرت بود ب شرطها و شروطها، من نميدونم يعني اين دختره اينقدر بي ننه بابا بوده كه هرشب زيرخواب يكي بوده كه بفهمه اون طرف خاص ومعقول يا داره ميرينه،به هر حال داستانت افتضاح و چرت بود متنشم طوري بود كه ب سختي ميشد فهميد چي تايپ كردي ب قول اون دختره در كل رديدي عموووووووو:-D


  •  
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • داستانو اینقدر بد و بیحال نوشته بودی که تا شرط و شروط خوندم
    اگه وقت کردم میخونم،این نظرمو ویرایش میکنم!
    ولی بد نوشتی


  •   sara sweet
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • چه خود شیفته و پرادعا !!! تو با این اعصابت کی میگه داستان بنویسی؟ یک ویرایشی هم میکردی بد نبود با این حالت . به تو که خیانت نکرده امتحانت کرده که بازم تو خراب کردی رفت :d با اینکه از خیانت متنفرم ولی خوبت شد حالتو گرفته تا دفعه دیگه دخترا رو جمع نبندی
    feri151 مرسی =d>
    نظر فری رو چند بار بخون بهتر هم میشی


  •   shadow_man
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • چرند نوشته بودی ولی نمیدونم چرا خوشم اومد
    یه جورایی شبیه داستانای ارا بود


  •   sara_cute
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • دختره جنده بوده دیگه نباید از کارش ناراحت می شدی اما بیجا می کنی همرو با اون جنده های تئاترت مقایسه می کنی


  •   sepideh58
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • جالب بود یکم توی نگارشت کار کن
    داری داستان مینویسی باید خوب بپردازی به جزئیا یهو میگی صحنه سکسیشو حوصله ندارم بنویسم؟خوب اصلا چرا نوشتی؟


  •   khodemon
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • هیچ شباهتی به خاطره نداشت بیشتر شبیه نمایش نامه بود تا خاطره.واقعا ریدی با این نوشتنت


  •   eshqoolane
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • منم با um موافقم


  •   تیرداد
  • 5 سال،4 ماه
    • None

  • عالی بود فقط اخرش دوست نداشتم اون زهرشو بریزه باید تو تموم کننده باشی با یه دیالوگ معنی دار نه اون با این حرف مسخره که فقط ار دخترا برمیاد(میخواستم ببینم تو هم مثل بقیه)


    حالشو بگیر نذار بدون اینکه برنده بشی میدون رو ترک کنه


  •   sharmand
  • 5 سال،1 ماه
    • None

  • این گل واژه ها چی بود


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

داستان های مشابه


جستجو