آبی گرم ترین رنگ را در ذهن دارد

    1398/5/23

    گل سرخ من تولدت مبارک
    نمی دونی کی هستم ...این سوالی بود که 12 سال فهمیدنش برای خودم هم طول کشید...اما الان کی هستم رو در قالب یه عذر خواهی میخوام بهت بگم جلوی همه....همه چی از پدرمادرم شروع شد ...بچه که بودم که بابام موهامو مثل پسرا کوتاه میکرد و کت و شلوار لی تنم میکرد...فیلم های جنگی نگاه میکردم ...با این حال هرگز تو کوچه بازی نکردم و نمیذاشت با بچه های همسایه بازی کنم...یه بچه تنها بودم ....یه روز خونه پدر بزرگم با عموم تنها بودم اونم اومد دستمالیم کرد و شلوارشو درورد تشویقم کرد تا به الت تناسلیش دست بزنم..وگفت دفعه بعد میبرمت حموم ...منم فقط 4 سالم بود ...یه روز که فک کنم عاشورا بود درگوشش با ذوق گفتم کی منو میبری حموم..اونم گفت:شیش ...هر وقت تنها شدیم...و خدا رو شکر به خاطر اختلافات خانوادگی نتونستم حتی روز مرگش فاتحه بخونم.....وقتی دبیرستان بودم با مادرم قضیه رو گفتم ..اونم گفت من دیگه باید به کی اعتماد میکردم...راستش قلبم ازشون شکسته بود اونا فقط باعث میشدن من از علایقم دست بردارم مثلا حق نداشتم کلاس موسیقی برم و یا تنها با دوستم برم خرید در حالی که عرضه نداشتن بدونن شیطان واقعی هم خونشون بوده و اعتماد کاملا رو نسبت بهشون از دست دادم....از خدا متنفر شدم و بعد ها با خوندن نقد قرآن دکتر سها و کتاب های حلبچه ای و غیره کلا بی خدا شدم...و دوران رکود زندگیم شروع شدم ...حسادت از اینکه والدین دوستام چقدر به بچه هاشون اهمیت میدن و من از همه چی میترسیدم ...درسم افت کرده بود و میترسیدم والدینم بفهمن و بگن به درد درس خوندن نمیخوره و شوهرم بدنو افکار خودکشی همبازی من شد ..ازشون متنفر بودم و همیشه جلوشون میگفتم آرزو دارم بمیرید....توی شرایط بدتری قرار گرفتم و اون لحظه توی قلبم یکی رو صدا زدم و صلیبی که دو سال بود گمش کرده بودم و پیدا کردم و دیدم با شنیدن اسم عیسی هم گریه میافتادم و ازش خواستم که چوپان من بشه و منو ببره و واقعا منو برد به همون شهر و رشته ای که میخواستم...دختر زشتی نبودم و به اندازه تو زیبا هم نبودم...خواستگار داشتم و همش نه میگفتم ..خانوادم منو بردن روانشناس و اونم ازم پرسید چرا هی نه میگی؟ گفتم تا مستقل نباشم و خونه و ماشین نداشته باشم و خودم تنهایی سفر نرم شوهر بی شوهر..اصلا از بابام چه خیری دیدم که از پسرمردم ببینم...روانشناسه زد تو هدف و گفت مطمئنی اصلا تو تمایل به رابطه با مرد داری چون داری مثل یه مرد فکر میکنی ...علاقه ای به جلوه گری نداری...راستش تمایل به مردا هم داشتم بعد از قضیه عموم خود ارضایی با تفکر سکس خشن داشتم ....اما حقیقتش این بود که عاشق زنا هم بودم و گوشیم پر عکسای دخترای سکسی بود و به قول دوستام :جوری که تواز مونیکا بلوچی و مدلا تعریف میکنی آدم خیس میشه پسرا دیگه براشون چیکار میکنن...بالاخره پس مطاله و فکر کردن زیاد فهمیدم دو جسگرام ...من مسیحی بودم اما قلبا و غسل تعمید نخورده بودم چون خانوادم نمیذاشتن و مرتد فطری شناخته میشدم و میترسیدم از جامعه طرد بشم و بدتر ازون دوجسگرا هم بودم و کلا یه احساس گند بهم دست میداد...یه عده از بچه های رنگین کمان بهم میگفتن دوجنسگرا ها واقعا لاشین ...یا هوس ران و غیر قابل اعتمادن ...و ازین کلمه دوم یعنی غیر قابل اعتماد واقعا زجر میکشم فکر میکنم مثل والدینم هستم...یادته ازم پرسیدی چرا عاشق رنگ آبی؟ منم گفتم آبی رنگ خلوصه و پاکی...گفتی :پس چرا عاشق اینی که من قرمز بپوشم...بهت گفتم که قرمز نگاه آدمو جذب میکنه دوست دارم چشمام تو رو فقط درآغوش بکشه ..زمان من رو منجمد کرده تو فقط میتونی ذوبم کنی که جاری بشم و دوباره چشمه پر از اشک سرد افسانه ها باشم...بهم اعتماد کن ...شازده کوچولو هم یه باغ پر از گل سرخ دید اما بازم رنج سفر و خداحافظی رو کشید تا برگرده پیش تک ترین گل سرخ دنیا چون عاشقش بود و اهلی اون گل سرخ بود ...هنوز یادمه که باهم به تماشای سرخی غروبی نشسته بودیم که آبی روز رو آماده سیاهی شب برای خوابی پرستاره با نجوای جیرجیرک ها میکرد... به امید آبی صبح دیگه با نوای روزخوش قمری ها...دوستت دارم


    نوشته: کاگویا

  • 11

  • 9




  • نظرات:
    •   mahdidl698547
    • 3 ماه
      • 0

    • اصن داستانو نخوندم فقط خواستم بگم اول


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 4

    • از ی پرسپولیسی انتظار نداشته باش از تیتر داستان خوشش بیاد


    •   mahdidl698547
    • 3 ماه
      • 0

    • داستان سکسی بود یا کلید اسرار؟


    •   Hana95
    • 3 ماه
      • 3

    • هر توهم و چرندی رو تایپ نکنید
      نویسنده محترم چرا فکر میکنی توهمات بی سر و ته شما جذابه برای خواننده؟!نگار ازبساط حشیش کشی یه چند خطی داستان ارسال میکنند دوستان:)


    •   kokarostam
    • 3 ماه
      • 4

    • مزخرف


      با عقاید تخمیت کاری ندارم ولی نمی‌دونم اومدی اینجا چه کونی یا کـُسی بدی. بهتر بود یک تاپیک جدا میزدی و اراجیفت رو اونجا می‌گذاشتی تا کون‌مشنگ‌هایی مثل خودت رو پیدا کنی و از تنهایی در بیایی. البته در این سایت چوپان زیاد هست که گوسفند‌هایی مثل تو را بچرونند.


      ها کـُکا


    •   AH_art
    • 3 ماه
      • 1

    • قشنگ بود کایوگای عزیز خسته نباشی


    •   وب.گرد
    • 3 ماه
      • 3

    • داستانت یا شاید خودت پر از مارک و لیبل هست.مثل مسیحی دختر پسر دوجنسگرا رنگین کمون و.....
      اگه میخای همه اینا رو باشی به همون که خودت گفتی میرسی که نمیدونی کی و چی هستی.
      مارک دوست ندارم. افکارت و داستانت خیلی پیچیده هس.


    •   Artemisi
    • 3 ماه
      • 0

    • حس کردم دارم نامه ای به امام رو میخونم (biggrin)


    •   ماینر
    • 3 ماه
      • 1

    • خوب بود حداقل نسبت ب بقیه داستانای امشب خوب بود داستانا امشب بحدی مزخرف بود ک مجبورشدم داستان با برچسب عاشقی بخونم ولی گنگ بود بی سروته مشخص نبود چی رومیخای منتقل کنی ب مخاطبت!درضمن بشدت نیازبود قبل ارسال ویرایشش کنی چون غلطهای نوشتاری چنتا داشت ک باعث میشد مخاطب شوقش کم بشه برا خوندن بقیه داستان.


    •   Light.bringer
    • 3 ماه
      • 0

    • فقط بخاطر آبی لایک کردم?


    •   ناصر39
    • 3 ماه
      • 4

    • نویسنده داستان رو باید از پریز بکشید بیرون ! انگولک بچه چهار ساله ! مسیحیت! دوجنسگرایی! نفرت از والدین! هر چی فکر می کنم علاج همون هست که گفتم ! ندیسنده رو از برق بکشید !!!


    •   royaei
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • خوب بود ؛
      بنظرم شما خواستید تو این داستان وا زدگیه خودتون رو از دنیایه دور و برتون بگید ؛
      وقتی آدمها درد و دل میکنن تازه میفهمی که هر آدمی تو این دنیا برای خودش یه دنیاییه ؛
      دنیای هر آدمی خیلی کوچیکه ولی وقتی بخوای از دنیای همه آدما سر در بیاری کاریه که از عهده هیچ آدمی بر نمیاد که این فقط کاره خداست نه کار ما ؛
      تا کفشی رو که تو پای کسی هست نپوشی نمیتونی بفهمی چرا لنگ میزنه ؛
      چقدر همدیگه رو بدون اینکه بدونیم چه مشکلی داره نقد میکنیم ؛
      تا خدا بی ناخدا رفتن خطاست ؛
      موفق باشی


    •   amiralixyz
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • خیلی اشتباه داشت ولی بازم بنویس،با دقت بنویس


    •   Siavvvashhhhhhh
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • خیلی شبیه زندگی خواهرزاده من نوشتی ، اون اوضاعش از تو بدتره
      اگر خواهرزادام شرایط نوشتن یا گوشی داشت مطمئن میشدم که اون نوشته ،
      شرایط سختی تو ایران داریم لعنت به دین و مروجین و رهبران ج ا ا


      یه نکته اینکه کسی که از اسلام میبره و میره دنبال یک دین دیگه ، خیلی احمقه ، چون تمامی ادیان سر و ته یه کرباسند


    •   Different man
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • معرکه بود


      لایک 8


    •   Blackfyre
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • تهمت نميخوام بزنم ولى مثل ترجمه يك وان شات انگليسى خونده ميشه داستانت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو