آتنای شیطون

    چند سال پیش تو یکی از شهرای جنوب دانشجو بودم. سال دوم دانشجویی برای گذران زندگی رفتم تو یکی از موسسات مشاوره درسی و کنکوری. پولش زیاد خوب نبود ولی مراجعه کننده های زیادی داشتم. بعد مدتی به صاحب موسسه پیشنهاد دادم که با مبلغی کمتر از اساتید دیگه اونجا تدریس کنم که قبول نکرد و به فکر افتادم که برم تو کار تدریس خصوصی توی منزل، چون جایی نداشتم که بخوام شاگردام رو اونجا ببرم.
    اول از کسایی که میومدن مشاوره شروع کردم و موقع رفتن شماره میدادم بهشون که اگر مشاوره خواستن تماس بگیرن تا در صورت امکان بتونم باهاشون کلاس بگیرم، یه سری اعلامیه هم تو بازار و کنار مدارس چسبوندم که شاید شاگرد گیرم بیاد. بعد از سه هفته تونستم سه تا شاگرد بگیرم که دوتاشون پسر بودن و یکیشون یه دختر به اسم آتنا.
    برای آتنا مادرش زنگ زده بود، وقتی رفتم برای مشاوره اول، چون جوون بودم مادرش مخالف بود ولی من قیمت پیشنهادیم پایینتر از اساتید دیگه بود، احتمالا بخاطر همین بود که قبول کرد تا برم خونشون برای تدریس.
    آتنا سوم دبیرستان رشته تجربی بود و برای درس ریاضی قرار شد برم برای تدریس. یه دختر سفید رو، چشم و ابروی مشکی، تقریبا لاغر و قد متوسطی داشت و دختر سر زبون داری بود.
    جلسه اولی که رفتم خونشون کلاس رو توی پذیرایی و روی میز ناهار خوری نشستیم، یکم من معذب بودم چون تا الان شاگرد دختر نداشتم، مادرش هم حواسش بهمون بود. کلاسا رو خیلی رسمی برگذار میکردم، در صورتی که کلاسایی که با پسرا داشتم خیلی با شوخی و خنده پیش میرفت. اما بعد از گذشت چند جلسه بخاطر اینکه خود آتنا دختر سرزبون داری بود منم یکم یخم باز شد و راحت تر شدیم که دیگه تو درس آتنا رو به اسم کوچیک صدا میزدم، مادرش رو هم خانم سیاحی صدا میزدم که رسمی تر بود. پدر آتنا تو یه شرکت هواپیمایی کار میکرد که معمولا تو تایم کلاس سر کار بود و برادر کوچیکه آتنا که اسمش آرش بود کلا
    س چهارم بود که باهام دوست شده بود ولی سر کلاس تو خونه میچرخید برا خودش.
    زندگی کاملا عادی ادامه داشت تا یه شب که تو خوابگاه بودم یه شماره ناشناس زنگ زد و دیدم کسی حرف نمیزنه. زنگ زدم بهش وصل کرد ولی حرف نزد باز. پیام دادم بهش:
    -شما؟
    -یه دوست خوب!!
    -خوتون رو معرفی کنید لطفا
    - میخوام باهات دوست بشم!
    -لطفا خودتون رو معرفی کنید، وگرنه لطفا دیگه مزاحم نشید
    -وای چه عصبانی، نخوریمون بابا
    پیش خودم گفتم الان بچه های خوابگاه خط جدید خریدن میخوان سوژه خنده گیر بیارن، بهتره سوتی ندم، گفتم نمیخورمت، یا خودتو معرفی کن یا دیگه پیام نده
    گفت ترسیدم بخوریم، فعلا!!
    دیگه منم جواب پیامش رو ندادم.
    پس فرداش دوباره با آتنا کلاس داشتیم که سر یه سوال چند بار براش توضیح دادم اما حواسش رو جمع نمیکرد عصبانی شدم و یکم اخم و تخم کردم به آتنا که دیدم گفت وااای ترسیدم، نخوریمون بابا!!! یه لحظه یخ کردم، نگاه کردم دیدم مادرش رفته تو آشپزخونه چایی بیاره بهش گفتم تو بودی؟؟ گفت چیه مگه؟ گفتم بچه جون بشین درست رو بخون که مادرش اومد و کلام قطع شد.
    شب دیدم پیام اومد که:
    -میخوام باهات دوست بشم آقا معلم اخمو
    -براش نوشتم که آتنا بچه بازی در نیار بشین درسات رو بخون
    - گفت راستی سوال برام پیش اومده بود که چجوری میتونی منو بخوری!!
    دیگه وسوسه شدم که باهاش سر شوخی رو باز کنم
    -گفتم تو که اندازه جوجه هستی با یه گاز میشه خوردت
    -گفت:واااای نه، منو گاز نگیر، دردم میاد من بستنی ام. باید لیسم بزنی
    -گفتم کجاتو؟
    -همه جا
    -بستنی رو با جلدش که نمیشه خورد
    -جلدشم در بیار....
    -گفتم اووووکی، منم بستنی دارما
    -گفت از اون قیفی خوشمزه ها؟
    -گفتم آره ولی نمیدونم خوشمزه باشه یا نه
    گفت خیلی دوست دارم بستنی قیفی ببینم!!


    خلاصه تا ساعت نزدیک ۴ صبح اس بازی کردیم و طعنه ای و کنایه ای از خوردن و بستنی و ... حرف زدیم. اونروز عصرش دوباره با آتنا کلاس داشتم، خیلی برخوردمون سرد و بی کلام شده بود، هر دوتامون انگار از حرفای دیشب شرمنده بودیم!! یا خجالت میکشیدیم. اون‌کلاس انگار ۱۰ ساعت طول کشید تاتموم بشه. وقتی از خونه رفتم یه نفس راحت کشیدم. رسیدم خوابگاه دیدم پیام رو گوشیمه که:
    -دیدمت دست و پام لرزید
    -من: من نمیدونم چم بود دختر قبض روح بودم
    -اتنا: دوست داشتم بغلت کنم
    -من: ااگه میشد شاید منم آروم میشدم
    شهری که توش درس میخوندم شهر کوچیکی بود، نمیشد باهاش بیرون قرار بذارم، بهش گفتم بیاد موسسه تا به بهونه مشاوره ببینمش. اونجا مشاوره هام رو تو یه کلاس انجام میدادم. رفتیم تو کلاس و در رو باز گذاشتم که مشکلی پیش نیاد، یکم باهم حرف زدیم دیگه اون شرم ناشی از اس ام اس بازی اونشب از بین رفت، یه لحظه حواسم نبود که آتنا پاشد بوسم کرد و مرومز خندید و گفت من دیگه باید برم آقا معلم.
    دیگه منم فکر و ذکرم شده بود آتنا ولی نه جای ببرون رفتن داشتیم و نه جای درستی برای حرف زدن، فقط محدود شده بود به اس ام اس و بیشتر حرفای سکسی و سوالایی که تو ذهن یه دختر دبیرستانی میچرخه.
    یه روز مادر آتنا زنگ زد که اگر امکانش هست تایم یکی از کلتسا جابجا بشه چون شام رو خونه یکی از دوستای شوهرش دعوتن.
    منم قبول کردم، چند دقیقه بعد آتنا پیام داد که تایم کلاس خودم رو هم برام نگهدار. گفتم باشه!!
    کلاسی رو که جابجا کردم رو رفتم و فرداش هم اتنا گفت از درسا عقبم بیا جبرانی کار کنیم، گفتم ولی مادرت کنسل کرده کلاسو، مهمونی دارین. گفت من نمیرم، میخوام پیش تو کلاس برم، میای؟
    خونم به جوش اومد، بدنم داغ شد. گفتم بله که میام. گفت پس منتظر باش تا خبرت کنم.
    اونروز از شدت هیجان کلاسای عصرم رو نرفتم، همش چشمم به گوشی بود تا دیدم آتنا زنگ زد گفت: عزیزم؟ نمیخوای بیای سر کلاست؟ گفتم باش که اومدم.
    یه آژانس گرفتم و سریع خودمو رسوندم، زنگ خونه رو زدم و در باز شد. با احتیاط رفتم تو. مادر آتنا وقتی خونه بود میومد دم در حیاط استقبال. اما اینبار خبری نبود. در باز بود، رفتم داخل آتنا جلوم ظاهر شد، چشمام از حدقه زد بیرون تز بس خوشگل شده بود. یه تاپ صورتی تنش بود که یکی از شونه هاش بیرون بود و یه ساپورت سورمه ای. وقتی چشم تو چشم شدیم نمیدونستیم باید چیکار کنیم، اتنا اومد تو بغلم، بوم کرد و گفت آخخخخخیش، چقدر دلم این بغل رو میخواست. منم محکم فشارش دادم به بدنم و قشنگ نرمی سینه هاش رو روی بدنم حس میکردم. اونم خودشو محکم بهم فشار میداد.
    دست بردم توی موهاش، بوش کردم، بدن آتنا داغ بود، انگار تب داره، دستم که به گردنش خورد نزدیک بود بسوزم، صورتش سرخ شده بود، دست بردم زیر تاپش، از روی سوتین سینه های کوچولوش رو تو دستام گرفتم، قشنگ تو مشتم جا میشدن، لطیف و نرم و داغ بودن، آتنا دستش رو برد سمت کیرم، دستش که بهش خورد گفت وااااای این چیه؟ گفتم بستنی قیفیه عزیزم. گفت واااای من عاشق بستنی ام ولی این ترسناکه. گفتم نترس من پیشتم.
    چرخیدم رفتم پشتش و دو تا سینه هاشو گرفتم تو دستم، اندازه دو تا لیموی تازه رسیده بودن ولی نرم بودن، نوکشون زده بود بیرون، تاپشو در آوردم و سوتینشو باز کردم، تن لاغرش تو بغلم خوب جا میشد، صورتم رو بردم سمت گردنش و دستم رو آروم بردم سمت نافش و بعد از بالای ساپورت رفتم سراغ کسش، دستم رو گرفت، گفت نه، گفتم عزیزم من مراقبتم، نگران نباش، میخوام بهت حال بدم، یکم با زور دستم رو رسوندم به کسش، یه نفس بلندی کشید و کونشو چسبوند به کیرم و میمالید، کسش خیس خیس بود، لزج و گرم، انگشت وسطیم رو وقتی وسط کسش گداشتم داشت میسوخت، یکم با کسش بازی کردم تا چوچولش رو پیدا کنم،
    همونطور چسبیده بودیم بهم رفتیم و روی مبل درازش کردم،
    شلوارشو دادم پایین، تو عالم خودش نبود، اول خواست نذاره شلوارشو در بیارم اما حرکت دستم رو چوچول کسش داغش کرده بود. وقتی چشمم به کس سفید و بدون موی آتنا افتاد بدنم داشت میسوخت، کیر لامصب داشت شلوارمو جر میداد، پا شدم شلوارمو در آوردم و ادامه دادم به مالدن کسش، پشتش رو کرده بود به من و کیرم رو گذاشتم لای کونش، وقتی حال کردنش بیشتر شد کونشو میمالید به کیرم، صدای نفساش بیشتر شد، تنش داغتر شد و شروع کرد چنگ انداختن بهم، منم دیگه طاقت نیاوردم و آبم رو تو چاک کون کوچولوش خالی کردم، گفت وااااای چه دننیایی بود، گفتم من که مُردم. تمیزش کردم و بغل هم بودیم که هوس
    بستنی کرد. رفتم شستمش و دادم دستش. بلد نبود اصلا ساک بزنه ولی از اینکه باهاش بازی میکرد خوشم میومد. یه بار دیگه آبم رو با دست و دهنش آورد و دیگه بعد یکم بغل کردن پا شدم رفتم.
    این اولین بار من و آتنا بود اما دفعه آخرش نبود، تو دو سالی که با هم بودیم نه کسش رو کردم و نه کونش رو، چون کون که قبول نمیکرد، کسش رو هم نمیخواست بی پرده بشه. ولی با هم حال میکردیم. سال بعد دانشگاه شیراز قبول شد و رفت. منم درسم تموم شد و یه سال بعد اون از شهر رفتم. الان دو ساله از هم بی خبریم.


    نوشته: کوکا

  • 19

  • 4




  • نظرات:
    •   Master.darkness
    • 3 ماه،4 هفته
      • 0

    • .


    •   esiiishahi30cm
    • 3 ماه،4 هفته
      • 0

    • بسیار عالی و جالب بود ....


    •   ali80xx
    • 3 ماه،4 هفته
      • 0

    • ای بدک نبود.منم دوس دارم ازین عشق بازیا


    •   DON_BEEN
    • 3 ماه،4 هفته
      • 0

    • شما با تمام سوادتون صلاحیت تدریس ندارید برادر


    •   kiredivoone
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • وقتی میگم کونی هستی همینه دیگه!
      بلد نیستی چیکار کنی،تو فقط کون بده اغا معلم


    •   Naz10100
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • خوبه حد اقل مغزت کار کرد که بزور نکنی.


    •   Sepehr_2000
    • 3 ماه،4 هفته
      • 0

    • به نسبت کسشعرای توی شهوانی واقعی بود
      به نسبت واقعیت کسشعر شهوانیک بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو