آخرین بوسه

    از همون قدیم الایام میگفتن عقد پسر عمو دختر عمو رو تو آسمونا بستن،هرچند ما الان تو قرن ۲۱ هستیم ولی خانواده های ما هنوز به این سنت دیرینه پایبندن.از همون بچگی تو مغز ما کردن که من و احسان بزرگ شیم باید باهم ازدواج کنیم،من با این موضوع مشکلی نداشتم چون احسان هم زیبا بود هم مهربون هم با اخلاق و دوس داشتنی.
    بالاخره روز موعود رسید و قرار بود شب خانواده ی عموم بیان خواستگاریم...
    من خوشحال بودم و هیجان داشتم ولی معلوم بود احسان اصلن ازین اتفاق خوشحال نیست،میشد نارحتی رو تو چشاش دید،عموم از ما خواست که بریم تو اتاق باهم دیگه صحبت کنیم،رفتیم تو اتاق نشستیم ولی احسان حرفی نمیزد:
    +احسان نمیخوای چیزی بگی؟
    -چی بگم
    +هرچی مثه اینکه امشب شب خواستگاریمونه
    -ببین رویا من تورو خیلی دوست دارم ولی نه به عنوان عشق و همسر،من تورو به عنوان یه دختر عمو دوس دارم من هیچوخت نمیتونم به چشم عشق یا همسر به تو نگاه کنم...
    بغض گلومو گرفت شوکه شدم چرا الان باید اینو بگه تو این همه سال چرا چیزی نگفته بود:
    +الان باید اینو بگی؟چرا تو این همه سال چیزی نگفتی؟
    -مجبور بودم تو خودت میدونی تو خاندان ما مرد سالاریه اگه چیزی میگفتم پدرمو عموم بدبختم میکردن
    +پای کسی دیگه ای در میونه؟
    -نه باور کن بحث این جور چیزا نیست موضوع چیزه دیگه ایه
    +چه موضوعی میشه بگی من حق دارم بدونم
    -ببخشید واقعا نمیتونم بگم این یه رازه
    +به خود زنیهای رو دستت ربط داره؟
    -اره،فقط بهم قول بده حرفامون بین خودمون بمونه امیدوارم خوشبخت بشی،من فردا میرم بعد رفتنم بهشون بگو
    +کجا میری
    -یه جایی که آدما اذیتم نکنن
    +من به کسی نمیگم ولی شرط دارم
    -چه شرطی؟
    +رازتو به من بگی
    -باشه،بهت میگم به وقتش(با تردید)
    از حرفاش معلوم بود پای یکی دیگه در میونه ولی نمیخواست چیزی بهم بگه که آبروش حفظ بشه،اون شب من تا صبح نخوابیدم و گریه کردم،احسان با احساسات من بازی کرده بود...
    فرداش حس و حال هیچیو نداشتم و تا ظهر تو رختخوابم بودم،که با جیغ مادرم بلند شدم و دویدم تو حال ببینم چی شده،مامانم نشسته بود رو زمین و گریه میکرد:
    +وای مامان چرا اینجوری شدی چت شده؟چیزی شده؟
    -احسان...
    +احسان چی مامان حرف بزن نصفه جونم کردی
    -احسان خودکشی کرده...
    شوکه شدم باورم نمیشد،غیر ممکن بود احسان یه همچین کاری کنه،سریع خودمو رسوندم خونه ی عموم،کسی خونه نبود بجز خواهر کوچیک احسان،خواهرش زار زار گریه میکرد گفتم بقیه کجان احسان چی شده،گفت احسان خودشو تو اتاقش حلق اویز کرده بود الان بردنش بیمارستان،میخواستم برم بیمارستان که خبر دادن احسان فوت شده...
    حس غریبی بود،برای همه سوال بود که احسان چرا خودکشی کرده همه این سوال رو از من میپرسیدن،حتی زن عموم من رو مقصر میدونست و فک میکرد دلیل خودکشیه احسان منم.
    بعد از هفتم احسان که یکم حالم بهتر شده بود،یکی از رفیقای احسان به اسم رضا بهم زنگ زد و باهام قرار گذاشت،گفت میخواد در مورد احسان یه چیزایی بهم بگه،ازم خواست که ازین ماجرا کسی بویی نبره،رفتم سر قرار رضا یه دفتر صورتی رنگ بهم داد و گفت این دفترو احسان بهم داد که بعد مرگش به تو بدم،نباید بجز تو کسه دیگه ای این دفتر رو بخونه...
    سریع برگشتم خونه رفتم تو اتاقم و درو بستم،دستام میلرزید و نفسام ناهماهنگ شده بود،بدون اینکه حتی لباسامو عوض کنم دفترو از تو کیفم در اوردم و شروع کردم به خوندن:
    "از همون بچگی من با بقیه ی پسرا فرق داشتم،اخلاق و رفتارم،شخصیتم،روحیاتم،بازی کردنم،گریه کردنم حتی حرف زدنم،من بجای فوتبال بازی کردن با پسرا تو کوچه با دخترا خاله بازی میکردم،بجای بازی با ماشین و تفنگ با عروسکا بازی میکردم،به جای کار کردن تو تابستون دوس داشتم از مامانم آشپزی رو یاد بگیرم،ولی از همون اول منو از همه ی اینا محروم کردن و گفتن تو پسری نباید مثه دخترا رفتار کنی...
    یه تضاد عجیب بین جسم و روحم وجود داشت که حتی خودمم ازش بی خبر بودم،خیلی سعی میکردم مثله پسرا باشم ولی تقریبا برام غیر ممکن بود مخصوصا تو سن بلوغ.
    تو سن بلوغ که بودم رفیقام با دیدن بدن برهنه دخترا تحریک میشدن ولی من هیچ حسی به دخترا نداشتم و برعکس با دیدن بدن پسرا تحریک میشدم،بعضی وقتا بخاطر احساسم از خودم متنفر میشدم واقعا چرا من این شکلیم؟!
    تو سن ۱۵ سالگی دیگه مطمن شده بودم من واقعا فرق دارم و تمام اخلاق و روحیاتم دخترونس ولی دلیلشو درک نمیکردم چون من یه پسر بودم،تا اینکه تو دبیرستان با یه پسر به اسم رضا اشنا شدم،رضا پسر خوبی بود و اولین کسی بود که من بهش اعتماد داشتم،من تا اون موقع مشکلم رو به کسی نگفته بودم...
    ولی یه روز تو راه برگشتن از مدرسه دلو به دریا زدم و مشکلم رو به رضا گفتم:
    -داری جدی میگی احسان؟یعنی تو یه ترنسی؟
    +ترنس دیگه چیه؟
    -ببین یه ادمایی هستن که روحشون با جسمشون فرق داره،مثلا روحشون دختره ولی جسمشون پسره مثله تو،یا برعکس تو.
    +یعنی الان من یه ترنسم؟خب این ترنس بودن دقیقا یعنی چی؟یکم بیشتر توضیح بده.
    -مطمن نیستم ترنس هستی یا نه باید پیش یه روانپزشک بریم اون تشخیص بده،تو باید عمل کنی و جنسیتت رو تغیر بدی یا با همین جسم مثله دخترا زندگی کنی...
    +من واقعا گیج شدم نمیدونم تو چی میگی
    -ببین تو باید بری پیش یه روانپزشک فقط یه روانپزشک میتونه کمکت کنه.
    چن روز بعد با رضا پیش یه روانپزشک رفتیم،بعد از چندین جلسه روانپزشک تایید کرد که من یک ترنسم...
    خانوم روانپزشک میگفت من باید مشکلم رو به خونوادم بگم ولی من واقعا نمیتونستم و میترسیدم،مثله همیشه از رضا کمک خواستم:
    -ببین احسان تو دو راه بیشتر نداری،یا باید به خونوادت همه چیو بگی و ازشون رضایت بگیری که عمل کنی،یا همه چیو بهشون بگی ولی عمل نکنی خیلی ترنس ها مثله تو هستن بدون عمل کردن،دارن زندگیشونو میکنن،ترنس بودن خجالت نداره این خواست خدا بوده و انتخاب تو نیست تو حق داری زندگی کنی مثه بقیه ی آدما
    +ولی رضا من نمیتونم اگه چیزی بگم یا کاری کنم پدرم منو میکشه تو اونو نمیشناسی
    -خب با این حال باید تا اخر عمرت کسی باشی که واقعا نیستی،تا اخر عمرت باید نقش یه مرد رو بازی کنی،احسان تو یه دختری چرا نمیخوای اینو بفهمی،من بهشون میگم
    +نه رضا من میترسم تو نباید اینکارو کنی
    ولی رضا کار خودشو کرد همه چیو به خونوادم گفت دقیق همونطوری شد که فک میکردم،پدرم رضارو از خونه بیرون کرد و من رو هم حسابی کتک زد و تا یه هفته تو انباری زندونیم کرد،بجز رضا کسی من رو درک نمیکرد،اکثر ادما من رو بخاطر لحن حرف زدنم و اخلاق دخترونم مسخره میکردن،بعضی هام دنبال این بودن که ازم سواستفاده ی جنسی کنن،زندگی برام سخت بود خیلی سخت تا اینکه با مونا آشنا شدم...
    مونا یه دختر بیست ساله بود که اونم مثله من ترنس بود یه روح پسرونه با جسم دخترونه،اونم مشکل من رو داشت و جرعت اینو نداشت که تو جامعه مثه پسرا لباس بپوشه و مثله پسرا رفتار کنه.
    من و مونا چند ماهی با هم دوست بودیم ولی رابطه ی ما بیشتر از یه دوستیه ساده بود ما عاشق هم شده بودیم،قرار گذاشتیم که عمل تغیر جنسیت رو انجام بدیم و باهم ازدواج کنیم،اون موقع من ۱۸ سالم بود مونا ۲۰ سالش.
    چون ما به سن قانونی رسیده بودیم برای عمل تغیر جنسیت به رضایت خونواده هامون نیازی نداشتیم و فقط به تایید یه روانپزشک نیاز داشتیم،بعد از گرفتن تاییدیه از روانپزشک تصمیم گرفتیم قبل از عمل به خونواده هامون خبر بدیم اگه مشکلی نداشتن که هیچی اگرم مخالفت کردن باهم فرار کنیم...
    روز سیزده اردیبهشت بود عصر تا شب با مونا باهم بودیم قرار بود شب موضوع رو به خونواده هامون بگیم،تو راه برگشت به خونه تو یه کوچه باریک مونا گفت میخوام قبل از عملمون یه بار دیگه ببوسمت،تو کوچه همدیگرو بغل کردیم،آغوش گرمش امن ترین و بهترین جای دنیا بود،تو چشای همدیگه نگا کردیم تو رنگ چشاش غرق شده بودم،آروم آروم لب هامون به همدیگه نزدیک شدن،لبامون رو گذاشتیم رو هم،یه تضاد عجیب عاشقانه،یه جوری لبهای همدیگه رو میبوسیدیم که انگار قرار بود آخرین بوسه باشه...
    شب بعد از شام وقتی همه جمع بودیم:
    +پدر من میخوام عمل تغیر جنسیت رو انجام بدم همه کاراشو کردم قبلنم گفتم دوس دارم شما کنارم باشید من بجز شما ها کسی رو ندارم
    -خفه شو پسره ی بی عرضه ی دختر نما ابرو گرفتن و مو رنگ کردنت کم بود حالا میخوای عملم کنی؟ایخدا من چه گناهی به درگاهت کردم که باید همچین پسری داشته باشم،تو محل واسمون آبرو نذاشتی میخوای دق مرگم کنی؟
    بعد از سرزنش و توهین و نصیحت بقیه از خونه زدم بیرون،به مونا زنگ زدم که باهاش حرف بزنم آروم بشم ولی گوشیش خاموش بود...
    تا صب بیرون موندم عجیب بود مونا هنوز گوشیش رو روشن نکرده بود،نکنه اتفاقی واسش افتاده؟
    طاقت نیاوردم رفتم تو کوچشون یه سر و گوشی آب بدم شاید مونا بیاد بیرون و ببینمش،یه دختر بچه تو کوچه بود،پرسیدم عزیزم نمیدونی خونه ی اقای جوادی کجا رفتن؟گفت عمو شب تو خونشون دعوا بود نصفه شب آمبولانس اومد دخترشونو برد بیمارستان...
    وای دنیا رو سرم خراب شد،یعنی برای مونای من چه اتفاقی افتاده بود؟
    یه هفته گذشت،من هنوز خونه نرفته بودم و خونه ی رضا بودم تو اون یک هفته هر گند و کثافتی که بود کشیدم از سیگار بگیر تا گل و شیشه...
    اون شب لعنتی بعد از اینکه مونا موضوع عملشو به خونوادش میگه زیر مشت و لگد پدرش له میشه و تو اتاقش زندونی میشه،نصفه شب وقتی مادرش میره بهش سر بزنه میبینه مونا تو خون غرقه،تا میرسوننش به بیمارستان مونا به علت خونریزیه داخلی جمجمه فوت میشه..."


    رویا:چیزی رو که خونده بودم باور نمیکردم یه حس عحیب مثه ترحم داشتم چی به سر احسان و مونا اومده بود واقعا تاسف بار و شایدم ترسناک...
    بقیه ی صفحه های دفتر سفید بود بجز صفحه ی آخر که نوشته بود:
    "زمانی روح من آرامش خواهد داشت که بدونم در دنیا هر ترنسی از حقوق و مزایای شهروندی مانند سایرین برخوردار است"
    (در دنیا از هر پنج نفر ترنس یک نفر به قتل میرسد،و سالانه به طور میانگین ۴۳ درصد ترنس ها اقدام به خودکشی میکنن)


    (رفقا داستان واقعی نیست و ساخته ی ذهن خودمه ولی بدون شک تو دنیا خیلی ازین اتفاقات رخ داده،من ترنس نیستم فقط میخواستم با این داستان یکم بیشتر ترنس هارو بشناسیم و درکشون کنیم،ببخشید اگه طولانی شد ممنون که وقت گذاشتید و خط خطی های منو خوندید)


    نوشته: سفید دندون

  • 8

  • 5




  • نظرات:
    •   26Sexlover
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • من نمیدونم اینهمه کستان ازکجا میاد


    •   Daland
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • تا آخرش خوندم.ولی نتونستم فوش ندم ببخشید.
      کیرم تو دهنت کس کش کس گشاد اینهمه مث شرلوک همز تعریف کردی آخر داستان گفتی ساختگیه .خاک بر سرما که نشستیم کستان تورو خوندیم


    •   ناژو
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • خواستی خاص بنویسی نشد...غلط املایی داشتی.


    •   The.BitchKing
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • والا همون نتفلیکسم از فصل دوم 13 دلیل شروع کرد به تر زدن. حالا دیگه یکی بدون مطالعه و بدون حتی چس مثقال دانش بخواد از روش اسکی بره و اینطور تهش شعار بده، معلومه چه کستانی از توش در میاد.


      زیادی بیدلیل طولانی بود. اتفاقاتش همینجور بدون پرداخت حسی، حالت روایت خشک ماشینی داشتن. تهشم یجوری شعار داده بودی که عملا عقم گرفت. دیس


    •   sissyznpsh2
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • داستان قشنگی بود یکمی گریه کردم
      منم ترنس ام ما ترنسا تو این جامعه جایی نداریم...اصن نمیتونم چیزی بنویسم حالم بد شد اینو خوندم...


    •   ariyaii-boy
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • آقا چرا جفنگیات تون رو با اسم مقدس احسان مینویسید.


    •   شاه ایکس
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • میدونم داستان بود ولی اصلا منطقی نبود میتونست پدرمادرشو ببره خواستگاری مونا بعد از ازدواج با هم برن هر جا که میخوان اونجا عمل کنن. کسی هم شک نمیکرد زنو شوهر بودن. درمورد درکت از ترنس ها هم اگر روانشناس هستید که هیچ اگر ترنس هستید بازهم قبوله اما شما هیچ کدومش نیستید پس نمیتونید ادعای درک کردنشون رو داشته باشید.


    •   لاکغلطگیر
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • نمی خوام کامنت داستان قبلی تُ تکرار کنم اینجا
      ولی پرداخت داستان خوب نبود.همچین به دل نمی شینه.
      زحمت کشیدی ولی کم بود.بیشتر تلاش کن که حتما می تونی


    •   nihav.sexy
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • خوب بود


    •   Emogayshz
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • داستان قشنگی بود به امید روزی که هرکسی با هرگرایش جنسی که داره بتونه ازادانه از این گرایشش لذت ببره.


    •   forestgumpnew
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • ترنس نیستی ولی با این نوع نوشتنت احتمالا یا دوست ترنس داری یا کمی علاقه داری ، اون چهل و سه درصدی که نوشتی فکر نکنم درست باشه


    •   زولان
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • همجنس گرایی پسرم؟


    •   mti_plng
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • این موضوع توی فرهنگ غربی ها تازه جاافتاده ولی باز هم جوون های هم سنو سال اون افراد ترنس باعث ازار و اذیت اونا هستن!
      امیدوارم این موضوع بتونه جای خودشو اینجا با تلفات کمتری باز کنه!
      امیدوارم
      ممنون از نوشتت:-)


    •   arash.abi
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • مرد مومن اینو تو دوتا پاراگراف هم میتونستی بگی..
      خدا کمک کنه..
      البته که الان بهزیستی واسه همه کارت میده.. تو خیابون کسی گیر نده
      برای بعضی از ادما فرق گی و ترنس خیلی سخته.. صرف امار دیداری خودم میگم. اکثر ترنس هایی که عمل میکنن درگیر سکس بیزینسی و جنده گی میشن


    •   kokarostam
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • شخماتیک


      خیلی بد نوشتی، وقتی دقیقا نمیدونی که ترنس چیه، مگه مجبوری در موردشون داستان بنویسی؟ احسان ترنسه، نسبت به زنها احساسی نداره، زنها و مردها رو چطوری تشخیص میده؟ خب به هیکلشون و قیافه شون نگاه میکنه، اگه مردونه بود، بهش جذب میشه. حالا خودت بگو احسان بعد از دیدن قیافه و هیکل زنونه‌ی مونا، چطوری جذبش شد و عاشقش شد؟ به این میگن تناقص. شما محترمانه ریدید توی شهوانی. من هم که طبق معمول شاشیدم به داستانت.


      ها کـُ‌کا


    •   mo8ha8mad
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • بیانگر جامعه مون بود قشنگ بود


    •   ali80xx
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • پشمام
      فک کردم واقعیه


    •   Amirrrr_1379
    • 1 هفته
      • 1

    • ترنس ها خیلی مظلومن...


    •   مردتنها90
    • 6 روز،22 ساعت
      • 0

    • اینکه آخرش نوشتی داستان ساخته ذهن خودت هست رو لایک دادم (clap)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو