آخرین سکس زمین

    خورشید سرخ رنگ،دو سوم آسمان را پوشانده بود و نور داغش را بر سر سنگ‌های تاس بیابان می‌تاباند.
    شعله ها خاموش شده بودند اما دود همچنان تن خود را به آسمان می‌سایید.
    زن در حالی که سنگینی تفنگش را به دوش می‌کشید و هوای سنگین داغ را می‌بلعید؛قدمهای سخت بر شن نرم می‌گذاشت و سلانه سلانه به سوی هدفی نامعلوم پیش می‌رفت.
    چندمین تپه سوخته را پشت سر گذاشته بود که جنبشی توجهش را جلب کرد.تفنگش را به سمت جنبنده که پشت صخره‌ای پنهان شده بود نشانه گرفت و با صدای بلند گفت:«از پشت اون سنگ بیا بیرون!دستاتو بزار روی سرت و بشین رو زانوهات!»
    مدتی در سکوت و سکون گذشت.خبری نشد.زن مردد بود که خود جلو برود یا نه؛که تفنگی از پشت صخره چند متر آن‌سو تر پرتاب شد.زن سریع حالت دفاعی به خود گرفت؛صخره را با چشمانش می‌پایید.
    لحظه‌ای بعد مردی از پشت صخره بیرون آمد در حالی که زخم روی رانش را فشار می‌داد و خون از لای انگشتانش به بیرون تراوش می‌کرد.
    زن اسلحه‌اش را بالاتر گرفت و جمله پیشینش را تکرار کرد:«گفتم دستاتو بزار رو سرتو بشین رو زانوهات!»
    مرد در جواب خنده‌ای کرد و چند قدمی جلو آمد.
    زن نگران شد.تن صدایش را بالا برد:«مگه کری؟نمیشنوی چی می‌گم؟»
    مرد پاسخ داد:«همه کشته شدن!میفهمی؟میتونی بیاریش پایین.کسی دیگه باقی نمونده.از اولش هم می‌دونستم جنگ روی منابع پرتوزا نتیجه‌ش چیه.»
    زن با تردید به مرد می‌نگریست.مرد گفت:«چرا خبری از پایگاه خودتون نمیگیری؟ببین کسی جواب می‌ده؟هرچند بعیده به‌خاطر تداخل امواج؛وسایل ارتباطی کار کنن.»
    زن خش خش مداوم بیسیمش در چند ساعت اخیر را به یاد آورد.همچنان مرد را نشانه گرفته بود که انفجاری از سمت اردوگاه نیروهای خودشان؛با نوری کور کننده از سی کیلومتری؛باعث شد زن و همچنین مرد زخمی روی زمین دراز بکشند.
    مرد فریاد زد:«میبینی؟کسی هم اگه مونده بود با این انفجار دیگه کارش یکسره شد.میتونی تا فردا اسلحه‌ت رو روی من نشونه بگیری تا از خون‌ریزی بمیرم؛خودت هم چند روزه از شدت تششعات می‌میری!حالت دیگه‌ش هم اینه که که هوا_فضانورد اسقاطی رو که پیدا کردم راه بندازیم و گورمونو از اینجا گم کنیم.تنهایی نمیشه راهش انداخت»
    چند دقیقه‌ای روی زمین دراز کشیده بودند.زن بلند شد و به سمت مرد که رو به آسمان داشت و زخمش را با درد می‌فشرد حرکت کرد.بالای سرش ایستاد:«شلوارتو در بیار.»


    مرد با خنده توأم با تعجب گفت:«جان؟فکر میکردم این جنگا واسه این بود که مردا شلوارشون پاشون باشه»
    زن با جدیت گفت:« اگه قراره قبل از اینکه از تششعات بمیریم از اینجا بریم؛باید زخمت رو ببندم.وگرنه قبل از روشن کردن هوا_فضاپیما اگه از تششعات نمیریم تو از خون ریزی می‌میری و تک نفره نمیشه روشنش کرد.»
    مرد سری تکان داد.کمربندش را که باز کرد مشغول درآوردن چکمه‌هایش شد.زن که از انتظار و سکوت ساعتهای گذشته‌اش بیزار بود پرسید:«از کجا معلوم؛بعد از روشن شدن اون وسیله منو نکشی؟»


    مرد که داشت بند چکمه دیگرش را باز می‌کرد؛بدون نگاه کردن به صورت زن پاسخ داد:«این جنگ جنگ ما نیست.قبلتر هم نبوده.یه زمانی،قبل از اینکه ما وجود داشته باشیم؛اون موقع که خورشید به غول سرخ تبدیل نشده بود،یه ذهنیت وجود داشت.یه ایده...ایده برابری زن و مرد...قدیمیا بهش فمینیسم میگفتن...کم کم این برابری جای خودش رو به خود برتر بینی داد.جمعیت ما آدما کمتر و کمتر شد.تا آخر سر توی نسل ما؛دوتا گروه کوچیک زن و مرد به جون هم افتادن؛الانم که اینجاییم.این جنگ ریشه‌ش به قبل از ما بر می‌گرده؛از سر یه کینه یا ... نیست از سر خود روشنفکربینی و افراط یکسری آدم دیگه‌س.یه کمکی میکنی؟»
    به شلوارش اشاره میکرد.زن در حالی که به فکر فرو رفته بود جلو آمد و پاچه‌های شلوار مرد را گرفت و کشید.پاهای مرد از درون شلوار بیرون آمدند.
    صورت مرد از درد در هم کشیده شد.زن موهای طلایی‌اش را کناری زد و دست در کیف کمک‌های اولیه که به رانش بسته بود کرد و وسایلی را بیرون آورد.در همین هنگام صدای انفجار دیگری؛که نسبت به قبلی مهیب‌تر و نزدیکتر به نظر می‌آمد زن را روی مرد انداخت.
    چند دقیقه‌ای را در خلسه گذراندند.سینه‌های نرم زن روی سینه مرد فشار داده می‌شد و موهایش رو موهای مرد ریخته بود.
    پس از مدتی متوجه چیز سفتی شد که به شکمش فشار می‌آورد.
    حدس می‌زد چه باشد اما به روی خود نیاورد.گیج و منگ از روی مرد بلند شد و لختی بعد مشغول بخیه زدن زخم مرد بود.
    مورفین همراهش نداشت پس با هر بخیه شاهد صورت پر درد مرد بود.سعی میکرد نگاهش را از برآمدگی درون شرت مرد بگیرد.


    برای پرت کردن حواس مرد از درد؛پرسید:«بنظرت دلیل این انفجارا چیه؟»
    مرد در حالی که دندانهایش را از درد روی هم میفشرد گفت:«خورشید مثل هر ستاره ای نسبت به گذشته بزرگ تر شده...آخ...هرچقدر سطحش بزرگتر شده،گرمای تابشش با توان چهار افزایش پیدا کرده.حالا...آخ آروم...حالا یه انفجار کوچیک پر انرژی که از موشک‌بازیای جنگ ما تولید شدن؛میتونه به کمک اون گرما...به کمک اون گرما بیاد و باعث شکافته شدن نوترون اتمهای پرتوزا بشه.چندتا اتم پرتوزا که تعادلشون از دست رفت و از هم پاشیدن...اوه...نوترونهاشون داخل بقیه اتمها میره و واکنش زنجیره‌ای هسته‌ای تولید میشه.یچیزی مثل بمب اتمی در ابعاد کوچیک به بزرگ.»
    زن که توجهی به حرفهای مرد نداشت زخم را پانسمان کرده بود و گفت:«بفرما!تموم شد»
    مرد نگاه زن را تا روی شرت خودش تعقیب کرد.زن متوجه شد و نگاهش را دزدید.
    مرد گفت:«حالا که میدونی بخاطر چیزی که اصلا بهش باور نداشتی میجنگیدی،میدونی به عنوان ‌آخرین مرد زمین به چی فکر میکنم؟»
    زن حدس زد:«به همون چیزی که من به عنوان آخرین زن زمین فکر میکنم»
    سپس پرسید:«بلدی?!»
    مرد خندید و گفت:«از جایی که لک‌لکا منقرض شدن و بچگیم رو یادمه آره!تو چی؟»
    زن گفت:«خب...با چندتا از دخترای اردوگاه یه کارایی کردم»
    مرد وضعیتی که در آن بودند به فراموشی سپرد؛دستهایش را ستون بدنش کرد و نشست؛ شیطنت‌وار گفت:«مثلا چی؟»
    زن صورتش را به صورت مرد نزدیک کرد.هردو برای انجام کاری که در گذشته ممکن بود آنها را به
    دادگاه نظامی ببرد نفس نفس می‌زدند.
    مرد شروع کرد به بوسیدن لبهای زن.بوسیدنی که کم کم به مکیدن تبدیل شد.
    دست چپ مرد لای پاهای زن رفت و دستهای زن متقابلا روی کیر او.شروع به حرکت دادن دستهایشان کردند.
    مرد دست دیگرش را به سینه‌های زن رساند و سرش را در دریای طلایی موهایش غرق کرد.
    نفس‌های دختر به شماره افتاده بود.
    زمان زیادی نگذشت که طاقت دختر طاق شد و با یک حرکت شرت مرد را پایین کشید.سرش را از سر مرد جدا کرد و بنا کرد به مکیدن کیر سفت شده‌اش.مرد با دستش که روی سر دختر بود او را همراهی می‌کرد.
    دست دختر زخم روی ران مرد را آزار می‌داد.پس مرد بی هیچ حرفی بلند شد و ایستاد.دختر متوجه منظور او شد.روی زانوهایش ایستاد و مشغول ساک زدن شد.
    به آرامی کیر را در دهانش حرکت میداد و با زبانش با آن بازی می‌کرد.
    مرد سر دختر را محکم نکه داشت و شروع به عقب و جلو کردن کرد.دختر عق میزد و مرد را مصمم تر می‌کرد.بعد از چندبار که مرد کیرش را در حلق دختر نگه داشت؛آن را بیرون آورد.
    دختر با مچ دست خیسی دور دهانش را پاک کرد.سپس پیش از آنکه هیچ کدام چیزی به دیگری بگوید؛به شکل غریزی شروع به درآوردن لباسهایشان کردند.
    مرد با دیدن تن برنزه و بی‌موی زن به سمت او حرکت کرد و شروع به دستمالی کردن بدنش کرد.نفسهای زن به شماره افتاده بود.
    کیر مرد به بدنش ساییده می‌شد و در حال بوسیدن لب یکدیگر بودند.دختر دستی به کیر مرد کشید و خود خم شد و دستهایش را روی زمین گذاشت.
    غریزه داشت بر تمام کدنویسی‌های خودساخته ساختار پیچیده و پوسیده مخلوق مغز،چیزه میشد.مرد بخشی از وزنش را روی تن دختر انداخت.کیرش را به کس او میمالید و با چند بار آزمون و خطا داخل کرد.
    عقب و جلو کردنهای مرد آغاز شد.با هر ضربه زن به جلو رانده می‌شد و آهی شهوت‌انگیز و شهوت‌آلود میکشید.مرد خیس‌تر شدن کس داغ زن را حس می‌کرد.
    سرعت تلمبه زدنهایش را تندتر و تندتر می‌کرد.با هر ضربه‌اش نیروی بیشتری نسبت به ضربه پیشین وارد میکرد.
    دختر تقریبا داشت جیغ می‌زد.مرد احساس خستگی توأم با لذت جدیدی داشت.
    زن را وادار به ایستادن کرد.زن رویش را به سوی او گرداند و‌ مرد سینه‌هایش را به دندان گرفت و شروع به زبان کشیدن روی آنها کرد.
    سپس با ولع شروع به دوباره بوسیدن او کرد.زن عقب عقب رفت و مرد روی او افتاد.خنده ای کرد و وقتی پاسخ خنده‌اش را با خنده گرفت
    ساق پاهای زن را گرفت و روی شانه‌اش گذاشت.کیرش را دوباره روی کس زن تنظیم کرد و با یک حرکت داخل برد.
    شروع به ضربه زدن کرد.حالت صورت زن را دوست داشت.با هر ضربه تلمبه زدنش زن قیافه‌ای پر از بی‌پروایی و لذت به خود می‌گرفت.
    زن پاهایش را روی شانه‌ها و گردن مرد فشار می‌داد و همراه با نفس‌های بریده بریده‌اش پاهایش را به هم می‌پیچید.
    دوباره عقب و جلو کردن های مرد سرعت گرفته بود.سرعتی که هر آن به لذت عملشان اضافه می‌کرد.
    مرد نفس‌هایی کشدار با صداهایی عجیب می‌کشید.
    ناگهان به سمت جلو خم شد و تمام آبش را در کس دختر خالی کرد.
    همزمان با او؛دختر نیز با تبدیل شدن صدای نفسهایش به جیغ؛ارضا شدن خود را اعلام کرده بود.




    ساعتی بعد مرد و زن؛لباسهایشان را پوشیده و آماده خروج از مهلکه بودند.طبق محاسبات مرد؛میتوانستند سه ساعته به محل سقوط نزدیکترین هوا_فضاپیما برسند.
    با اینکه انسان دیگری نبود اما هر دو خوشحال بودند.از اینکه با قانون شکنی؛جنگی بزرگ را به پایان برده بودند.
    در همین هنگام؛صدای پایی از پشت یک صخره توجهشان را جلب کرد.هر دو با نگاههایی متعجب به هم نگاه کردند.مرد دست چپش را سایبان چشمش کرد و به صخره خیره شد.بلند گفت:«فکر میکنم یچیزی اونجاس،فکر کنم یه...»
    صدای گلوله حرفش را قطع کرد.مرد روی زمین افتاد.زن به او شلیک کرده بود.
    مرد در حالی که خون سرفه می‌کرد و حدس می‌زد ریه‌اش پاره شده باشد،به سختی پرسید:«چرا؟»
    زن پیروزمندانه پاسخ داد:«اون جنبش به این معنیه که یه نفر اونجاس و جنگ ادامه داره.ممکنه از ما باشه که من وظیفه‌م عمل کردم.اگه هم از شما بود من جنگ رو قاطعانه تموم کردم وگرنه شما من رو‌ می‌کشتید.»
    مرد لبخندی زد.پیش از اینکه چشمانش را ببندد بریده بریده گفت:«اون...آدم نبود...فقط...فقط یه....یه سگ بود.»


    نوشته: Y.m

  • 47

  • 5




  • نظرات:
    •   بچه-ای-خوب
    • 4 هفته
      • 6

    • شب جمعه ای اومدیم داستانی بخونیم و جلقی بزنیم با این داستان باید فیزیک هسته ای رو تعریف کنیم و شکافت هسته ای رو یاد بگیریم!
      اتم های بیضه هامون تعجب کرد با این داستان!!!


    •   SexyMind
    • 4 هفته
      • 3

    • کاش ده بار دیگه میخوندیش و هی ویرایش میکردیش... میتونست خیلی خوب شه... ولی الان هی خوب میشه هی بده میشه...ولی لایک...نوآوری داشت


    •   Khalkobra
    • 4 هفته
      • 2

    • کیر جنتی آدم فضایی ها تو کونت


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 4 هفته
      • 4

    • ایول داستان عالی ای بود
      انگار دنیا به اخر رسیده مرد و زن با هم میجنگن
      و اخرین مرد و اخرین زن هم به هم میرسن برای نجات به هم نیاز دارن ولی حماقت زن باعث نابودی خودش شد
      لایک داری


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 4 هفته
      • 4

    • دوست عزیز قلمت حرف نداره
      داستان های قبلیت عای بودن
      این داستان هم عالی بود فقط تصویر سازی بسیار ضعیف و گنگ بوده


    •   شواليه-ايران
    • 4 هفته
      • 3

    • ياد فيلم جاني كيج افتادم.خخ بد نبود لايك


    •   Missgol
    • 4 هفته
      • 4

    • باحال بود اتفاقا،هم سکسی هم سرگرم کننده


    •   shahx-1
    • 4 هفته
      • 6

    • ایزاک اسیموف شدی جناب وای ام!!!! (biggrin)


    •   lovely_grl
    • 4 هفته
      • 3

    • خب خوب بود ولی یه ایرادی که میشه ب این مدل داستانا مخصوصا شروعش گرفت اینکه ک این مقدمه اینکه ب سکس بکشه ی کم تو ذوق زنه ولی خب نگارشت خوب بود


    •   MFM_iran
    • 4 هفته
      • 1

    • شهوانی در هزاره سوم
      شهوانی پلاتینیوم


    •   Shamim.20
    • 4 هفته
      • 3

    • كل داستان سريال واكينگ دد جلوي چشمم بود
      نگارش خوبي داري
      بيشتر ازت بخونم
      پايانش عالي بود


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 5

    • خب دوباره شبی که داستانم منتشر شد خوابم برد.و خب خدا رو شکر که این یکی داستان هم از لحاظ فحش‌آوری مثل سه تا داستان قبلی بود.


      بچه ای خوب عزیز...من صرفا علمی تخیلی نوشتم(هرچند هشتگ دیگه ای جر فانتزی براش نبود)تا بگم سبکهای دیگه هم میشه نوشت.اینکه با اون سبکها حال و هوای تازه ای به خود سکس داشت.


      رویا جان خداروشکر(با لحن مهران مدیری)!شما فقط راضی باش


      سکسی مایند عزیز!خوشحالم که بدت نیومده.مشکل ویرایش مشکل بزرگ من توی نوشتن هست که قسمتهای قبل هم تو ذوق میزد....چون ذهنم وقت ویرایش باز هم همون چیزی رو میخونه که قصد داشته بنویسه.


      لاولی گرل و سپهر عزیز؛هرچند فکرش رو که میکنم اعتراضتون وارده؛اما من وقت نوشتن داستان صرفا به این فکر کردم که با دو نفر آدم و حوا گونه طرفم که تنها قانونی که جلوشون رو میگرفته یه قانون سیاسی نظامی که حالا برطرف شده و غریزه و میل انسان به انجام کار ممنوع؛چطور با شکستن همون ساختاری که گفتم باعث سکس میشه.


      Oberyn.martell عزیز؛آره راست میگی الان که دوباره خوندمش زنه و فضا منو یاد مد مکس انداخت و آخرالزمان منو یاد سریال صد؛البته توی همون سریال صد اکتیویا هم با هرکی میرسید میخوابید


      مهدی جان خوشحالم خوشت اومده سعی میکنم مشکل فضاسازی رو حل بکنم....چون سبکش متفاوت از زندگی مردم هست؛درست میگی نیاز به توصیفات بیشتری داره.


      شوالیه و missgol ممنون ازتون


      شاه ایکس عزیز!من از آسیموف زیاد میخونم اما به نظرم تخیل بیشتر از علم توش دخیله...اینجابیشتر مایکل کرایتون بودم تا آسیموف...


      Mfm:شهوانی پلوتونیم_اولتیماتوم شهوانی


      شمیم جان ممنون از نظرت...خوشحال شدم


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • محمد هفت بند عزیز!شما دیس بده...یسری دوست داشتن؛یه داستان آپلود کردن به اسم گی با اصغر (dash) شما همونو بخون


    •   Siavvvashhhhhhh
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • لایک ۱۷ ، آخرش رو عالی تموم کردی


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • ممنونم سیاوش جان


    •   SSAa699
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • وای ...اخرش چه. ناراحت کننده بود . :( لایک ۱۹


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • لایک ۲۲ ولی خیلی فانتزی بود دیگه.
      ولی بازم جالب بود.
      موفق باشی؛


    •   SexyMind
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • بده چند نفر بخونن قبلش... اینجوری چندتا نکته ویرایشی هم شاید گرفتی و قلمت قوی تر از اینی که هست شد :)


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • خسته نباشید


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • حمید جان ممنون از نظرت...بیشتر علمی تخیلی بود تا فانتزی؛فانتزی صرفا تخیل هست و علمی یه متن ساده مثل کتاب داستانی که گالیله نوشت...علمی تخیلی راه رفتن روی لبه تیغی بین این دوتاست که هر کج رفتن باعث تغییر مسیر داستان میشه


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • سکسی مایند عزیز!بیرون از این سایت که واسه شندرغاز پول مینویسم؛همیشه قبل از ارائه میدمش که برادر کوچیکم بخونه با صدای بلند...این یکی یه مقدار نشدنی هست بنا به دلایل مشخص


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • مرجان جان سلامت باشی


    •   shahx-1
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • وای ام عزیز بنده هرچی از ایزاک اسیموف مایکل کریتون و ارتورسی کلارک ایران چاپ شده داشتم همشو بارها خوندم بچگیم با کتابهای این اقایون گذشت مایکل کرایتون هرگز فضایی ننوشته ارتورسی کلارک هم همیشه یه طنز و تمسخر پنهان داره توش اینی که شما نوشتی اسیموفه کرایتون یه فاز دیگس..........


      پینوشت : از سندنگار گوگل استفاده کنی همه غلطها رو برات اتوماتیک میگیره نرم افزار گرامرلی هم قراره افزونه برای زبانهای دیگه هم بده فارسیش بیاد اونم یه قدم دیگه به جلو برای نویسنده هاست....


    •   SexyMind
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • نه نه حضوری که نه... منظورم بچه های سایته... چند نفر رو میشناسی بالاخره دیگه... در واقع قبل از کامنت های عمومی چندتا کامنت خصوصی داشته باشه


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • شاه ایکس!نگفتم کرایتون فضایی مینویسه که.گفتم سطح علم و تخیلش متعادله و سعی کرده برای هر کلمه‌ش به جمله علمی بگه.مثلا کتاب تو کنگو کلا ول میکنه داستان رو؛و شروع به توضیح پنج الی ده صفحه ای میکنه.
      توی کتاب طعمه ‌ش همینطور....یهو داستان رو‌ ول میکنه و‌ سه صفحه تفسیر هوش مصنوعی و الگوریتمای مختلف و... میکنه.
      این کارش باعث میشه یه داستان با غلظت علمی بیشتر بنویسه


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • ممنونم سعید جان


      الان منظورتو گرفتم سکسی مایند.من از دار این سایت کلا ینفرو میشناسم اونم باید بهش بگم ببینم چی میگه...پسر گلیه ولی مغزش خرابه...سعی میکنم حلش کنم


    •   SexyMind
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • درود بر تو... منتظر بعدی هستم پس :)


    •   shahx-1
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • وای ام عزیز خدا پدر مادرتو بیامرزه این یکی از دستم در رفته بود الان رفتم پیداش کردم اما همه از ترجمه قاسم کیانی مقدم به شدت شاکین و فحش کشش کردن!! ظاهرا خیلی بد ترجمه کرده!! امیدوارم نسخه شما از ایشون نباشه الان دارم دنبال نسخه زبون اصلیش میگردم برا دانلود که عصر جمعه ای یکم خوش بگذرونم!! خواستم به بهانه تشکر یکم اذیتت کنم حسودیت بشه قراره متن اصلی و کلمات خود نویسنده رو بخونم نه ابگوشت دستپخت مترجم قراضه و دوستان عزیزم در وزارت ارشادو!!!! (biggrin)


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • شاه ایکس نمیدونم منظورت مترجم کنگو بود یا طعمه.کنگو رو دم دست داشتم از مترجم پارک ژوراسیک بود خانم انوشیروانی‌
      اما در مورد طعمه؛یا کتابهایی از این دست؛طرف اهل فن باشه متوجه میشه کجای کدوم کتاب مشکل داره.
      مثال غیر تخصصیش توی طعمه که یادم هست عبارت بیابان نودا بود.که خودمون میدونیم درستش نوادا هست.


      این مشکل مترجم درموارد تخصصی تر؛مشخص تر و قابل حل تر هست.مثلا اونجایی که در همون طعمه درمورد باکتریوفاژها بحث میکنه و متن دائم‌السکته هست؛اهلش از خود کرایتون بهتر متوجه میشن.
      این موضوع دوباره در دنیای گمشده درمورد پریون‌هایی که کاراکتر اصلی درموردش با ریچارد لواین صحبت میکنه و از اون ها بعنوان پروتئین‌های زنده مغزخوار صحبت میشه؛مشخصه کرایتون به عنوان یک پزشک چی گفته و مترجم چی ترجمه کرده


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • سکسی مایند من یه داستان دیگه یا به نوعی خاطره هم آپلود کردم چند روز دیگه منتشر میشه اونم ممکنه همین ایراد رو داشته باشه...باید نگه داری تا داستان بعدیش


    •   Cukur
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • میگی قبلا همچین کاری اصلا نکردن حتما پرده دختره حلقوی بود ک خون نیومد. عالی بود لایک (rose)


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • Cukur جان اگه توجه کنی دختره گفت با چندتا دختر تو اردوگاهمون...


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • کاملا متفاوت و زیبا
      مرسی مثل داستان قبلی که ازت خوندم.
      لایک


    •   Y.m_writer
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • خوشحالم خوشت اومده آیس فلاور


    •   _Azi_
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • عالی بود مرسی


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • Y.m جان بهتر بود اسمشو میذاشتی آخرین بُکُنِ دنیا ،داستان کشش داشت بازم ادامه بدیا (rose)


    •   mrchicco
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • ترکیبی از تخیل و علم با چاشنی سکس و داستان اخر زمان و جنگ و... خیلی خوب بود برای یه همچین سبکی نمیشه ایراد نگرفت به هر حال کار جدیدی بود من که خوشم اوجد برای تو هم ارزوی موفقیت دارم
      پ.ن :همینم بگم اینقدر خوب بود شاه ایکس نتومست چیز خاصی بگه بهت تبریک میگم


    •   Clay0098
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • برای بار دوم خوندمش
      واقعا خسته نباشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو