داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

آدرنالین (۱)

1399/04/24

چندین ساله که داستان اروتیک می‌خونم، اما متاسفانه محتوای داستانی زیادی با زبان فارسی وجود نداره. تصمیم گرفتم با الهام از داستان هایی که خوندم، کمی بنویسم.
تم اصلی این داستان همجنس خواهانه و در مورد روابط جنسی بین مردان هستش. همه شخصیت ها و اتفاقات داستان خیالی هستن.


سپهرم ۲۲ ساله، لاغر اندام، سبزه، موهای مشکی و چهره معمولی. علیرضا یکی از همکلاسی های دانشگاه بود که از شانس، خونمون هم تو یه خیابون بود. دانشجوی تهران بودیم و خونه کرج. علیرضا یه پسر قدبلند، خوش‌تیپ و خوش هیکل بود. ورزشکار بود و چندتا مقام جودوی کشوری داشت. از اون تیپ پسرای شوخ و دخترباز که همیشه در حال مسخره بازی هستن.
با اینکه علیرضا پسر خوش تیپ و خوش‌هیکلی بود، به هیچ وجه دوست نداشتم باهاش سکس کنم. چون هم نمی‌خواستم تو دانشگاه برام دردسر درست بشه هم اینکه علیرضا از اون تیپ پسرای استریت بکن در رو بود، همین ویژگیش باعث می‌شد هیچ فکر جنسی در موردش نکنم. حداقل قبل از همه داستانا این طور فکر می‌کردم.
از همون ترم اول که با هم آشنا شدیم روزایی که کلاس داشتیم رو تقسیم کرده بودیم و بعضی روزا اون ماشینش رو می‌آورد بعضی روزا من ماشین بابام رو. بعد از چند ماه اول حسابی رفیق شده بودیم و جدا از دانشگاه با هم این ور اون ور می‌رفتیم. از همه چیز با هم صحبت می‌کردیم، اما سوژه اصلی صحبت هامون همیشه دخترا بودن. علیرضا عاشق این بود که از دوست دخترا و سکس هاش تعریف کنه و من هم مجبور بودم همراهیش کنم و بعضی وقتا واسه این که شک نکنه از دوست دخترای خیالیم خالی ببندم. اون یه ساعتی که صبح ها از کرج تا تهران تو راه بودیم معمولا مشغول صحبت راجع به همین چیزا بود. شروع داستان های ما هم از همون ماشین بود. از همون پرشیای سیاه.

اون روز رو هیچوقت یادم نمیره، شنبه بود. علیرضایی که همیشه صبح ها خسته و خواب آلوده بود از همون اول که سوار ماشین شدم انرژی داشت. یه ربع اول از چیزای مختلف و درسا صحبت کردیم. اولای اتوبان بودیم که علیرضا بالاخره صحبت در مورد موضوع همیشگیش رو شروع کرد، کس.

  • سپهر دیشب یه دختره رو تو فلکه اول بلند کردم عجب چیزی بود. یه ذره با هم دور دور کردیم گفت بریم چیتگر بام لند غذا بخوریم.
  • واسه یه کس تا چیتگر رفتی آخه کسخل؟
  • صبر کن گوش کن بابا. کل مسیر تا اتوبان رو حرفای سکسی می‌زد، از این دختر حشریا بود. ببین وسطای اتوبان دستش رو گذاشت رو پام و بعدم رو کیرم. فکر کن حاجی وسط اتوبان شروع کرد بازی کردن با کیرم. آبم رو همونجا وسط اتوبان موقع رانندگی آورد. خیلی کاربلد بود.
  • خب حالا یه جق زده برات دیگه، اینقدر آب و تاب دادن نداره که.
  • نه کسخل، تو اون وضعیت، موقع رانندگی با سرعت بالا کسی برات نزده بفهمی چه حالی میده، چه هیجانی داره.
  • کسخل شدیا تو هم.
    اینو که گفتم علیرضا برگشت یه نگاه کرد بهم.
  • تو هم سری بعد به دوست دخترت بگو بزنه برات تو ماشین بعد ببین چه فازی می‌ده.
    می‌خواستم از سرم بازش کنم یه چیزی گفتم که اگه نمی‌گفتم شاید هیچ کدوم از این اتفاقا نمی‌افتاد.
  • اون اهل این کارا نیست، قبول نمی‌کنه عمرا.
    بعد از اون دیگه چیزی نگفتیم تا چند دقیقه بعد که علیرضا سکوت رو شکوند.
  • سپهر میگم دوست دختر تو که پایه نیست واسه این کارا منم شاید دیگه دختر اون شکلی به تورم نخوره. از یه طرف هر روز صبح هم که ما تو ماشین هستیم با هم، فقط هم کسشر میگیم.
    یه ذره مکث کرد بعد ادامه داد
  • ببین بیا واسه هم بزنیم صبحا تو ماشین.
    این رو که گفت بازم برگشت من رو نگاه کرد، شوکه شده بودم، چیزی نگفتم.
  • روزایی که من ماشین میارم تو بزن روزایی که تو میاری من می‌زنم برات.
    بالاخره تونستم یه چیزی بگم:
  • برو بابا کونی فکر کن من دست بزنم به کیرت.
  • بابا سپهر اذیت نکن یه جقه دیگه، به خدا یه بار تجربه کنی می‌بینی چه حالی میده.
    چیزی نگفتم. علیرضا کم کم دستش رو گذاشت رو پام. فکر کنم همون لحظه که دستشو گذاشت شروع همه چیز بود. نمی‌شد به پسر جذابی مثل اون راحت گفت نه.
    دستم رو گرفت برد سمت خودش و گذاشت رو کیرش.
  • آ باریک الله.
    شروع کردم آروم مالیدن، بزرگ شدن کیرش زیر دستم رو احساس می‌کردم. حس می‌کردم کیر خودمم داره حرکت می‌کنه.
    علیرضا سرعتش رو زیاد کرد، انداخت تو باند سبقت و شروع کرد لایی کشیدن. واقعا دیوونه بود این پسر. منم یه کم خایه کرده بودم از رانندگیش.
    همینطور که لایی می‌کشید گفت: درش بیار دیگه.
    منم بعد چند ثانیه مکث شروع کردم باز کردن کمربند و دکمه و زیپ شلوارش. یه شرت مشکی تنگ پاش بود. از اندازه کیرش یه کم جا خوردم، فکر نمی‌کردم بزرگ باشه اینقدر. رو شرتش، دقیقا روی سر کیرش یه نقطه خیس شده بود. معلوم بود خیلی حال کرده. دستم رو که کردم تو شرتش و کیرشو گرفتم یه آه کشید.
  • اووف سپهر خیلی فاز میدهه.
    یه کم شرتشو دادم پایین، کیرشو گرفته بودم دستم و بالا پایین می‌کردم. اون هم فقط آه و ناله می‌کرد. بعد از چند دقیقه گفت:«سپهر دستت رو بیار جلو دهنم.»
    بردم جلوی دهنش، یه تف انداخت تو دستم. تف رو مالوندم به سر کیرش و زدن رو ادامه دادم. کیرش کلفت تر از چیزی بود که بتونم دستم رو دورش حلقه کنم.
  • به خدا از اون دختر جنده هم بهتره وااای.
    کیرش بزرگ بود، بزرگ تر از اندازه معمول، کلفت و خوش فرم. داغ داغ بود توی دستم. کیر خودمم دیگه کامل شق شده بود. اگر چشم علیرضا بهش میوفتاد حتما متوجهش می‌شد، شایدم دیده بود و چیزی نمی‌گفت.
    بعد از چند دقیقه زدن براش دیگه دستم داشت خسته می‌شد که احساس کردم کیرش داره قرمز تر میشه. سر و صداش هم بیشتر شده بود. فهمیدم آبش داره میاد. سرعت دستم رو زیاد کردم.
  • داره میاد، داره میاد.
    تا جمله‌ش تموم شد آبش پاشید. فکر کنم ۵- ۶ بار کیرش منقبض شد و آب پاشید. اولیش رفت بالا و یه کم پیرهنش رو کثیف کرد ولی بقیه زیاد بالا نرفت بیشترش ریخت رو دست خودم و کیر خودش.
  • اوف سپهر عالی بود. خیلی حال دادی حاجی. دستمال تو داشبورده.
    داشبورد رو باز کردم، چند تا دستمال برداشتم و شروع کردم تمیز کردن دستم.
    سرعت رو کمتر کرده بود و دیگه نرمال رانندگی می‌کرد.
  • کیر منم تمیز می‌کنی تا خشک نشده؟
    یه دستمال دیگه برداشتم و کیرشو تمیز کردم.
  • دستت درد نکنه.
    شرتشو کشید بالا و کیرشو پوشوند ولی شلوارش رو نه. من هنوز شق بودم و حشری ولی ضایع بود جلوی اون واسه خودم بزنم. باز بودن شلوار و دیدن برآمدگی شرتش بیشتر هم حشریم می‌کرد. شاید می‌دونست و از قصد می‌کرد، نمی‌دونم.

نزدیکای دانشگاه که شدیم خودش رو جمع و جور کرد و پیاده شدیم، کیر منم خیلی وقت بود خوابیده بود. یه ذره استرس داشتم که تو دانشگاه صداشو دربیاره ولی خوش‌بختانه نیاورد. کل روز کاملا نرمال گذشت، جوری رفتار می‌کرد که انگار نه انگار تو ماشین اتفاقی افتاد بود، ولی من نمی‌تونستم بهش فکر نکنم، سر کلاسا تمرکز نداشتم.
بعد از آخرین کلاس طبق معمول با بچه ها خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم. اولای مسیر عادی گذشت تا این که نزدیک اتوبان شدیم. علیرضا بدون اینکه چیزی بگه زد کنار، کمربندش باز کرد و شلوارش رو تا زانو داد پایین بعدم حرکت کرد و وارد اتوبان شد. از وقتی حرکت کرده بود چیزی نگفته بودیم. بعد از چند دقیقه حرکت و سرعت گرفتن مثل دفعه پیش دستم رو گرفت برد رو کیرش. همه اتفاقات مثل مسیر رفت تکرار شد، با این تفاوت که آبش دیرتر و کمتر اومد. نزدیکای کرج که شدیم خودش رو جمع و جور کرد. دم خونه من که رسیدیم موقع خداحافظی و دست دادن، دستم رو ول نکرد، با یه پوزخند گفت:

  • امروز خیلی حال دادی سپهر، جبران کنم.
  • فردا ماشین میارم جبران می‌کنی نگران نباش.
  • جون بابا.
    دستم رو ول کرد، خداحافظی کردیم و پیاده شدم. وارد پارکینگ که شدم دیدم ماشین بابا نیست، عجیب بود برام چون همیشه اون موقع خونه بود بابا. وارد خونه که شدم دیدم بابا خونه هستش. تعجب کردم. ازش پرسیدم ماشین چرا تو پارکینگ نیست؟
  • دیشب از بنگاه زنگ زدن بالاخره مشتری پیدا شد براش، امروز صبح رفتیم دفترخونه، ردش کردم رفت.
    لعنتی!

ادامه دارد …


نوشته: G.erotica


👍 2
👎 6
8776 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

898979
2020-07-14 20:33:09 +0430 +0430

سپهرجان .بجان خودم به جا این کس تلاوت کردنات‌اگه تاپیک بزنی و یه چنتا عکس از سوراخت بذاری بیشتر حال میکنیم تا با این کسشعرا.

6 ❤️

898980
2020-07-14 20:34:05 +0430 +0430

کص نگو پسرم :(

4 ❤️

898987
2020-07-14 20:44:56 +0430 +0430

اگه ماشین بابات اونجا بود ادامشو مینوشتی؟ (rolling)
در کل قلم خوبی داشتی؟
ولی کاش گی نمی بود.

6 ❤️

899099
2020-07-15 02:48:39 +0430 +0430

جمع کونیا داره زیاد میشه یه سایت مخصوص باید بزنیم براشون .
گاییدی خودتو کون دادن چیه که داستانم می‌نویسی برایش 🤮

3 ❤️

899118
2020-07-15 03:35:56 +0430 +0430

میگماااا
تو که وفت گذاشتی ،فکر سوزوندی خب یه چیز دیگه مینوشتی میبینی که اینجا همه از گی بدشون میاد حتی از واقعیتش بعد تو میای اینجا تازه فانتزی های کیری خودت رو مینویسی
ریدم به داستانت و داستان های گی
دیس

4 ❤️

899225
2020-07-15 11:57:29 +0430 +0430

تو که میخوای داستان بنویسی و میبینی گی اینجا طرفدار نداره خب ننویس . وقتتو بزار یه داستان سکسی درست بنویس .

1 ❤️

899250
2020-07-15 13:18:14 +0430 +0430

چرت ، مزخرف ، جمله اخر داستانت نشون میده که کلا پارت دومش از پارت اول مزخرف تره ، از الان مشخصه چون بابات ماشینو فروخته باید بری باز ساک بزنی واسه رفیقت و در نهایت بهش بدی ، موضوعت و اوج داستانت هم تو مزحرف ترین حالت ممکن بودن
ننویس دیگه

2 ❤️

899293
2020-07-15 19:50:13 +0430 +0430

با این داستانت نهنگا خودکشی کردن

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom