داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

آرزویم تو بودی (۱)

1395/08/16

هفده سالم بود که پدر و عموی کوچک ترم بعد از سال ها قهر با هم آشتی کردند ؛ عموم که یک درجه دار ارتش و عضوی از نداجا بود در بندر عباس زندگی میکرد . اون سال عید ما برای اولین بار به خانه عمو رفتیم و من زن عمو و پسر عموم و دختر عمو هام رو دیدم . سفر یک هفته ای ما سفری خاطره انگیز بود و به همه خوش گذشت اما برای من همه چیز فرق داشت . مهمان نوازی زن عمو ، پوشش راحتش ، لحن صدای مهرابانش و همه و همه دست به دست هم دادن تا من برم تو کف زن عموم . راه تهران تا بندر عباس دور بود و شغل نظامی عمو اجازه نمیداد که بیشتر از سالی یکبار به تهران بیان که اون هم تابستون ها بود که گرمای بندرعباس دیوانه کننده بود و شرجی هوا آدم رو میکشت !! . چند ماه گذشت و توی تیر ماه عموم اینا اومدن تهران وقتی که فهمیدم قراره اونها بیان تهران حس عجیبی داشتم انگار لحضه ی وصال به معشوقم نزدیک باشه خلاصه اونها اومدن و چند روزی هم موندن ، توی اون چند روز من هر لحضه دل بسته تر میشدم ؛ خانواده ما خانواده ی نرمالی بود نه خیلی بسته ولی حریم ها وجود داشتن و شکستنشون تاوان های سنگینی داشت . روز اخر که عمو اینها میخواستن برگردن یادمه با مادرم و خواهرم و زن عمو و دختر عموی پنج ساله ام داشتیم توی شهر چرخ میزدیم و زن عمو از مادرم خواست که جلوی یک سوپر مارکت توقف کنه تا یک سری چیز برای توی راهشون بخرن . چون جای پارک نبود فقط من و زن عمو پیاده شدیم و مادرم با دادن کارت عابر بانک به من فهموند که باید من خرید ها رو حساب کنم . خلاصه من و زن عمو پیاده شدیم و بقیه توی ماشین موندن ؛ خرید که تموم شد به مسئول فروشگاه گفتم : آقا چقدر تقدیم کنم ؟ که زن عموم سریع گفت که نمیخواد مسعود جان من خودم حساب میکنم . ولی من مصمم بودم که حتما من حساب کنم . اینکه حساب بابام بود حاظر بودم کل پس انداز خودم رو هم بدم و از کارت خودم بکشم . خلاصه به شدت تعارف میکردیم و من میخواستم کارت رو به فروشنده بدم ، هنوز دستم حرکت چندانی نکرده بود که زن عمو دستم رو گرفت و گفت نه . مطمعنم اون لحضه هیچ منظور خاصی نداشت ولی برای من تیر خلاص بود . کلا لال شدم !! حاضر بودم قسم بخورم دستی به نرمی اون دست رو تا حالا نگرفته بودم . تنم داغ شد و به راحتی حس کردم که دارم سرخ میشم . خلاصه زن عمو حساب کرد و برگشتیم تا سوار ماشین شیم . مادرم دور زده بود و به صورت دوبله کنار یک ماشین دیگه توقف کرده بود وقتی سوار ماشین شدیم مادرم با اشاره از من پرسید که حساب کردی و منم سری بالا انداختم . برزخی شد و به زن عمو گفت : یسرا جان تورو خدا ببخشید من به این مسعود بیشعور گفته بودم که حساب کنه ولی انگار نکرده . زن عموم که تغییر حالت ضایع منو حس کرده بود و مبنی بر حیا و خجالت و پاکی گذاشته بود گفت : نه بابا مسعود جان اتفاقا خیلی هم تعارف کرد فقط چون یکم خجالتی بود من موفق شدم حساب کنم . با گفتن این حرف اون صحنه که لحضه ای از جلوی چشم من کنار نمیرفت وضوح بیشتری گرفت و دوباره سرخ شدم . مادرم که از شنیدن خجالتی بودن من متعجب شده بود با چشم هایی بیرون زده به عقب برگشت و من رو نگاه کرد . اون شب من کاملا ساکت بودم . در اصل تا یک هفته کم حرف شده بودم . به هر جهت فردای اون روز اول صبح خانواده ی عمو راهی بندر عباس شدند و از لحضه ای که مادرم کاسه ی آب رو پشت سرشون ریخت انگار کاسه ی اب یخ رو روی ن خالی کرده باشن ؛ حس غم شدیدی داشتم و این حس من رو به شدت عذاب میداد . تا اینکه هفته ی بعدش عموم زنگ زد ، زن عموم با مادرم حرف زد و به من فقط حرف زدن با عموی چندش آورم رسید ( البته عموم ادم محترمی بود اما از دید من اون لیاقت زن عموم رو نداشت و برای همین حس نفرت نسبت بهش داشتم ، فکر میکردم اون عشق من رو دزدیده !!) خلاصه برای جلب آبرو احوال پرسی گرمی با عمو کردم تا همه فکر کنند که ناراحتی من بخاطر علاقم به عمومه نه زن عمو !! . خلاصه عموم در آخر حرف هاش گفت مسعود جان تو سال دیگه کنکور داری ، عمو جون من حس میکنم خیلی درس نمیخونی ( بی اهمیت ترین چیز برای من کنکورم بود !!، در حقیقت زن عمو اجازه نمیداد به چیز دیگه ای فکر کنم ) عمو جان بشین درستو بخون که ایشالله توی کنکور پزشکی قبول شی . ایشالله همین پزشکی بندر عباس رو قبول شی که بیای پیش ما . اصلا چرا اینجا ایشالله یه رتبه ی عالی میاری و پزشکی دانشگاه تهران قبول میشی . سرم گیج رفت ، ذهنم از کلمات تهی شده بود و داشت کم کم معنی کلمات رو درک میکرد !! از عمو با بی حالی خدا حافظی کردم ، بیچاره فکر کرد از نصیحتش ناراحت شده بودم . اون شب تا خود صبح توی رخت خواب بیدار دراز کشیدم و به سقف اتاقم نگاه کردم و فکر کردم . با گوشی موبایلم تحقیق کردم و دیدم واقعا بندر عباس دانشگاه علوم پزشکی داره . هر بار که به این فکر میکردم که ممکنه یه روزی پیش زن عموم زندگی کنم انقدر ذوق میکردم که میخواستم از خوشی عربده بکشم !! خلاصه ساعت هفت صبح با یک تصمیم قاطع تسلیم خواب شدم . من باید پزشکی بندر عباس رو قبول میشدم !!!
.
اون روز ظهر از خواب بیدار شدم و بعد از صرف ناهار به بابام گفتم که میخوام برم کتاب خونه
بابام که فکر میکرد یه بهونه ی جدیده که بتونم از خونه بزنم بیرون دنبال ولگردی مخالفت کرد . بعد از ظهر کتاب هام رو جمع کردم وشروع به برنامه یزی کردم . درسم افتضاح بود . معدلم 12.5 بود و از مبانی برنامه ریزی هیچی سر در نمی آوردم . یکم که گذشت اشکم در اومد حس کردم غیر ممکنه که بتونم توی کنکور موفق بشم …
.
.
این داستان ادامه دارد و در صورت استقبال کاربران قسمت های بعدی آن منتشر خواهند شد
در ضمن کلیه ی محتوای این داستان زاده ی تخیل نویسنده بوده و هیچ قسمتی از آن در زندگی حقیقی وجود ندارد . این رمان بیشتر سبک داستان گونه دارد و قسمت های جنسی ان در مقایسه با متن کلی کم و ناچیز اند . امید وارم نظرات شما من رو به ادامه نوشتن ترغیب کنه .


👍 0
👎 3
4169 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

563697
2016-11-06 20:18:41 +0330 +0330

ناموسن اگه محارمه بیا اعصاب خودتو مارو بهم نریز

0 ❤️

563729
2016-11-06 23:56:37 +0330 +0330
NA

ادامه بده
باشد که رستگار شوی

0 ❤️

563733
2016-11-07 00:34:38 +0330 +0330

فقط زود شرشو بکن

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom