آرزوی مرگ

    1398/10/20

    این اولین باری بود که با مینا تو یه خونه تنها بودم و این اتفاق کاملا تصادفی و ناخواسته بود.
    خاله بزرگم نزدیک زایمانش بود، بخاطر شغل شوهرش تو یه شهر دیگه زندگی میکردن و هیچ فامیلی اون دور و بر نبود که بخواد بره پیشش و مراقبش باشه، بنابراین مادر بزرگم برای یه مدت رفت پیش خاله م بمونه و مینا که کوچیکترین خاله مه چون تازه توی بیمارستان مشغول به کار شده بود، نمیتونست همراه مادر بزرگم بره، مجبور بود با برادرش بمونه ولی از اونجایی که حسین دایی، تو یگان ویژه کار میکرد و اون شب سرکار بود، به من زنگ زدن که برم پیش مینا تا تنها نباشه.
    راستش زیاد با مینا رابطه خوبی نداشتم و دوست نداشتم باهاش صمیمی بشم، چون هم پنج، شیش سالی ازم بزرگتره و هم دو سه باری بدجوری بهم ضدحال زده بود.
    اون موقع من هیجده سالم بود و زیاد اهل دختر بازی نبودم و تنها کسی که باهاش رابطه داشتم دختر خاله م الهه بود که اونم در حد بوس و بغل و لب و سینه.
    هروقت که فامیل دور هم جمع میشد، من و الی میپیچیدیم تا یه گوشه کناری عشق و حال کنیم، ولی این مینا خانم دست از سر ما برنمیداشت و همیشه برنامه رو خراب میکرد و بهمون میخندید (به این معنا که دیدید دوباره ضد حال زدم)بخاطر همین از همون بچگی باهاش لج بودم، از بچگی ما بچه های فامیل تقریبا هرکدوم با یه نفر بودیم، همینطور که من با الی بودم، داداشم با خواهرش بود و میگم هرکس یه نفر رو داشت ولی مینا از بچگی و زمان خاله بازی چون کسی رو نداشت نقش مادربزرگ رو بازی میکرد و فکر میکنم دلیل این کاراش حسادت بود که چون خودش کسی رو نداره باید به بقیه هم ضد حال بزنه.
    ولی اونشب، با ورودم به خونه احساس کردم خیلی فرق کرده، شایدم از اول همینطوری بوده و من چون باهاش تنها نبودم یا زیاد نمیپریدم متوجه نبودم.
    ولی مطمئن بودم هیچوقت جلوم اینطوری لباس نپوشیده بود.
    یه تاپ سفید نازک تنش بود که کاملا سوتین فسفری رنگش و بالای سینه هاش معلوم بود و یه دامن تا بالای زانوهاش که باعث خودنمایی پاهاش میشد، اونشب خیلی تحویلم میگرفت و این بنظرم عادی نبود، خیلی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم و به بدنش نگاه نکنم ولی حتی وقتی بهش نگاه هم نمیکردم بدن مثل بلورش جلو چشمام بود، مطمئن بودم که متوجه شده بزور دارم جلوی خودم رو میگیرم.
    گفت:چیه؟
    چرا انگار معذبی؟
    گفتم والا تا حالا با این لباسا ندیده بودمت یکم دارم اذیت میشم، پیش خودم گفتم با این حرفم میره لباس بهتری تنش میکنه ولی!!!
    گوشه چشمی نازک کرد و با خنده گفت:عوضی فکرای بد به سرت نزنه ها من خالتم.
    گرچه مشکلی هم نداره، ما که با هم محرمیم.
    دیگه داشتم از درون آتیش میگرفتم که با گفتن کلمه ی صد در صد بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.
    تا رسیدم دستشویی شروع کردم به جلق زدن تا یکم از آتیشی که تو وجودم شعله ور بود کم کنم.
    بعدش که برگشتم پیشش احساس کردم سبک تر شدم و دیگه عشوه هاش زیاد تحریکم نمیکنه.
    گفت تا من یه آهنگ خوب پیدا میکنم برای رقص تو هم برو قلیون رو ردیف کن دو تایی امشب یه حالی بکنیم، همینطوری که میرفتم سمت آشپزخونه گفتم منکه رقص بلد نیستم پس یه آهنگ لایت بذار حالش رو ببریم.
    زغال و توتون رو گذاشتم و اومدم، دیدم بله آهنگ رو پلی کرد و اومد دستام رو گرفت که بیا برقصیم، یذره اینور اونور کرد و وقتی دید نه من برقص نیستم، گفت پس بشین ببین من چطوری میرقصم.
    رقص که چه عرض کنم مطمئن بودم فقط میخواد آب من رو بیاره تا رقص، هی سعی میکرد سینه هاش رو به چشمم بیاره یا خودش رو خم و راست میکرد که تا پرو پاچه ش رو ببینم و تحریک بشم که بنظرم کم کم داشت موفق هم میشد.
    گفتم خاله چیزی زدی؟
    گفت مثلا چی؟
    گفتم نمیدونم مشروبی چیزی؟
    گفت من و مشروب؟
    من نخورده مستم.
    گفتم معلومه خیلی بالایی.
    قلیون رو آوردم و بزور نشوندمش تا قلیون بکشیم، خودش رو بزور میکرد تو بغلم و سرش رو میذاشت رو سینم میگفت یکم با موهام بازی کن.
    همینطور که با موهاش بازی میکردم ناخودآگاه چشمم میرفت تو چاک سینه هاش و احساس میکردم کیرم داره بلند میشه، سعی میکردم ذهنم رو درگیر فکرای دیگه کنم ولی هیچ فایده ای نداشت، با این حال هرجور بود جلوی این رسوایی رو گرفتم و دم دمای ساعت دوازده بود خواب رو بهونه کردم تا دست از سرم برداره و این شب کذایی تموم بشه.
    جامون رو تو اتاق انداخت ولی من گفتم میرم تو هال بخوابم، لحاف و تشک رو برداشتم و اومدم تو هال تا بخوابم ولی مگه میتونستم؟
    هرکاری میکردم نمیتونستم از فکرش بیام بیرون و تا چشمام رو میبستم حرکاتش، رقصیدنش و بدنش جلو چشمام بود.
    فکر کنم یک ساعتی تو همین حالت بودم که احساس کردم نفس یه نفر داره میخوره به گوشم، تا برگشتم دیدم مینا بغلم دراز کشیده و داره بهم نگاه میکنه، یه متر پریدم بالا و تازه فهمیدم که خوابم برده بود.
    گفت چته؟مگه جن دیدی؟
    گفتم اینجا چیکار میکنی؟
    گفت خوابم نمیبره میترسم تنهایی تو اتاق بخوابم، میشه بغلت بخوابم؟
    دستم و باز کردم و سرش رو گذاشت رو بازوهام، بوی عطرش ،بوی نفساش و گرمای تنش داشت حالم رو دگرگون میکرد و کیرم رو راست.
    گفت یچیزی بپرسم؟
    گفتم چی؟
    گفت رابطه ت با الهه چقدره؟
    گفتم رابطه؟
    هیچی دخترخالمه و منم پسر خاله ش.
    پاشد نشست و گفت به من که دیگه نگو، ده بار خودم مچتون رو گرفتم، گفتم خوب که چی؟
    اگه میدونی چرا میپرسی؟
    گفت میخوام بدونم چرا اینکار ها رو میکنید؟
    گفتم خووووب یه جور احساسه دیگه همه بهش نیاز دارن، ماهم باهمیم، البته اگه بعضی ها بذارن و مچمون رو نگیرن.
    خندید گفت عوضی منظورت منم؟
    گفتم آره دیگه هربار یجوری ضد حال زدی.
    گفت:میدونم کار درستی نکردم ولی امشب میخوام برات جبران کنم.
    گفتم چطوری؟
    دستش رو برد سمت کیرم، تا اومد بگیرش خودم رو کشیدم عقب و گفتم نه تو خاله می، نمیشه.
    گفت چون خاله تم احساس ندارم؟ نیاز ندارم؟
    اگه به تو نگم به کی بگم؟
    مگه میشه بیرون به کسی اعتماد کرد؟
    بهت قول میدم کسی از امشب چیزی نفهمه، اگه برم بیرون و بلایی سرم بیاد تو خودت رو میبخشی؟
    سعی میکردم پشیمونش کنم ولی خودمم کم کم داشت دلم میخواست و دوست داشتم زودتر قانع بشم.
    مینا هم که متوجه حالم شده بود، همینطوری که حرف میزد آروم دستش رو به کیرم رسوند و تو دستاش گرفت.
    دیگه اختیاری از خودم نداشتم، محکم بغلش کردم و تا اونجا که میتونستم لبام رو به لباش فشار دادم و بوسیدمش.
    شروع کرد به خوردن گردنم و منم دستم رو بردم پشت کمرش و به خودم فشارش میدادم.
    بدنش رو لمس میکردم و هر لحظه آتیشم تند تر و شعله ور تر میشد.
    دستمو بردم زیر لباسش و کمرش رو دست میکشیدم و مینا مثل مار به خودش میپیچید، دوباره لبامون روی هم رفت و شروع کردیم به لب گرفتن، اینبار دستام رفت زیر دامنش و کونش رو لمس میکردم و با دستم لپای کونش رو فشار میدادم.
    با دستاش سرم رو به سمت سینه هاش هدایت کرد و با اولین برخورد لبم به سینش بوسیدمشون و سعی کردم تاپش رو از تنش در بیارم.
    بلندشدیم و لباسمون رو درآوردیم، حالا من با رکابی بودم و مینا با یه سوتین فسفری رنگ که تو اون تاریکی به شدت خودنمایی میکرد.
    سوتینش رو دادم بالا و شروع کردم به خوردن سینه هاش، هرچقدر سینه هاش رو میخوردم سیر نمیشدم،
    مینا بلند شد و رفت تا یه موزیک بذاره، ازش خواستم چراغ اتاق رو خاموش نکنه، تا برگرده شلوارم رو درآورده بودم و با یه شرت نشسته بودم، اومد دامنش رو درآورد و مستقیم نشست رو کیرم و شروع کردیم به لب گرفتن و بدن هامون رو به هم میمالیدیم.
    ازم خواست تا دراز بکشم و شرتم رو از تنم درآورد و کیرم رو تو دستاش گرفت، نفساش به شماره افتاده بود و یجوری به کیرم نگاه میکرد که انگار به بزرگترین آرزوی زندگیش رسیده.
    سرش رو به سمت کیرم برد و شروع کرد به بوسیدن کیرم و بو کشیدنش، با خنده پرسید بچه پرو چرا این بوی مایه ی دستشویی رو میده؟
    خندیدم و گفتم راستش امشب یکی دو بار خودم رو تخلیه کردم تا بهت دست درازی نکنم ولی آخرشم تو بردی.
    خندید و سرِ کیرم رو کرد تو دهنش و شروع کرد برام ساک زدن، چند ثانیه نشده بود که گفتم صبر کن اینطوری آبم میاد.
    بلند شد و رفت اسپری دندون آورد و به کیر و خایه م زد و گفت فکر کنم این جلوش رو بگیره.
    باز اومد تو بغلم دراز کشید و لب گرفت.
    گفت تا اون اثر کنه تو میکنی؟
    گفتم چیکار؟
    با اشاره بهم فهموند که کسش رو بخورم.
    رفتم وسط پاهاش نشستم و آروم شرتش رو درآوردم، تا حالا کس ندیده بودم و حالا داشتم کس کسی رو میدیدم که هرگز فکرش رو نمیکردم.
    چقدر خوشگل بود، یه کس صورتی خوشگلِ بدون مو، که معلوم بود قبلِ اومدنِ من تمیزش کرده بود.
    سرم رو به سمت کسش خم کردم و بوسیدمش، چوچولش رو به لبام گرفتم و آروم شروع کردم به خوردن، وحشیانه کسش رو میخوردم و کاملا قرمز شده بود، لپای کونش رو تو مشت هام میگرفتم و فشار میدادم، یه احساس خوبی داشتم که تا حالا تجربه نکرده بودم.
    مینا هم نفساش رو حبس کرده بود تا بیشترین لذت رو ببره.
    یکم بعد از جاش بلند شد و گفت فکر کنم اثر کرده، گفت برو بشورش تا بخورم وگرنه لبای منم سر میشه، رفتم دستشویی و شروع کردم به شستن کیرم، کیرم رو احساس نمیکردم تا وقتی که آب رو گرفتم روش، چنان درد و سوزشی داشت که قابل وصف نیست، سریع با دستمال شروع کردم به خشک کردنش، بعد خشک کردن خیلی دردم کم شد ولی وقتی شروع کرد به خوردن کیرم دیگه دردی احساس نمیکردم، گرچه درست و حسابی کیرم رو هم حس نمیکردم ولی همینکه میدیدم مینا داره برام ساک میزنه لذت بخش بود.
    بعد اینکه حسابی برام ساک زد گفت:میتونی از پشت بکنی جوری که دردم نیاد؟(راستش چندباری کون پسر کرده بودم و یچیزایی بلد بودم.)
    گفتم میخوای بکنم اگه دردت اومد ادامه ندیم.
    سرش رو به نشانه تایید تکون داد و گفتم یچیزی بیار باید لیزش کنم.
    رفت و یکم بعد وازلین به دست اومد و شروع کرد کیرم رو وازلین زد و بعدش دراز کشید.
    لپای کونش رو باز کردم به سوراخش نگاه میکردم، چقدر قشنگ و لذت بخش بود، واقعا بدنش حرف نداشت، یجورایی همونی بود که همیشه واسه جلق هام تو ذهنم تصور میکردم.
    انگشتم رو وازلین زدم و شروع کردم با سوراخش بازی کردن، آروم آروم انگشتم رو وارد کونش کردم و وقتی دردش کمتر میشد یه انگشت دیگه رو اضافه میکردم تا جایی که احساس کردم دیگه آمادس.
    کیرم رو چندباری روی سوراخ کس و کونش مالیدم و گذاشتم لای پاهاش بالا پایین کردم، انقدر لذت بخش بود که میخواستم بی خیال کونش بشم و همونجا آبم رو بیارم ولی باید کار رو تموم میکردم، سر کیرمو گذاشتم رو سوراخش و آروم به داخل هدایتش کردم، هر ذره ای از کیرم که وارد کونش میشد یه فشار و گرمای زیادی رو احساس میکردم، روش دراز کشیدم و هر از گاهی مقدار بیشتری از کیرم رو تو کونش جا میدادم، به صورتش نگاه کردم که مثلِ لبو قرمز شده بود و حتی نفس هم نمیتونست بکشه، به سختی پرسید خیلی مونده؟
    یه نه گفتم و بقیه ی کیرم رو فرو کردم تو کونش، یه جیغ کوچیک زد و همونطوری روش دراز کشیدم و گفتم تموم شد، ازم خواست که فعلا تکون نخورم، با کیرم دیواره های کونش رو احساس میکردم که نبض میزنه، دستم رو به کسش رسوندم و شروع کردم با کسش بازی کردن، یکم خودش رو زیرم تکون داد و گفت آروم شروع کن، اولین تلمبه های عمرم تو کون یه دختر بود که داشتم میزدم، اولش بدون اینکه ذره ای کیرم رو بیرون بکشم همونجا بازی میدادم ولی یواش یواش حرکتش رو بیشتر کردم و کمی بعد تا آخر میکشیدم بیرون و دوباره میکردم تو کونش، تند تند تو کونش تلمبه میزدم و مینا هم زیرم جیغ میکشید و تشویقم میکرد که ادامه بدم، انقدر تلمبه زدم که دیگه احساس میکردم کیرم داره آتیش میگیره کیرم رو بیرون کشیدم و به سوراخ کون مینا نگاه میکردم که همونطوری باز مونده بود و اِنقدر قرمز شده بود که فکر میکردی خون اومده، باز موندن سوراخ کونش حس غرور بهم میداد.
    یکم دیگه وازلین زدم و دوباره کیرم رو فرو کردم تو کونش، بعده چند تا تلمبه زدن ازش خواستم اون ادامه بده، بلند شد و جوری که صورت تو صورت بودیم آروم نشست رو کیرم و اون رو تو کونش جا داد.
    ازش خواستم تکون نخوره و همونطور که کیرم تو کونش بود شروع کردم به خوردن لباش و گردنش، بغلش کردم و جوری که سینه هاش رو بدنم مالیده میشد شروع کرد بالا پایین کردن.انقدر این کار رو ادامه داد تا جایی که یکدفعه محکم بغلش کردم و تموم آبم رو تو کونش خالی کردم و آروم گرفتم.کیرم که از کونش دراومد دستمال گذاشت روش و تو بغلم دراز کشید و به هم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم و گاهی هم از هم لب میگرفتیم.
    ساعت نزدیکای سه و نیم بود که گفت بریم دوش بگیریم، بلند شدیم و رفتیم حموم و شروع کردیم به شستن بدن همدیگه ولی مینا سیر مونی نداشت و دوباره شروع کرد به ساک زدن و بعد بلند شدن کیرم دوباره شروع کردم به کردن کونش.
    فکر کنم یه یک ربعی بود که داشتم تو کونش تلمبه میزدم و آه و نالمون دنیا رو پر کرده بود که یهو دیدم شیشه ی حموم شکست و دایی حسینم مات و مبهوت ما رو تو اون وضع داره نگاه میکنه! من و مینا از ترس مثل سگ میلرزیدیم و دوست داشتیم زمین دهن باز کنه و ما بریم تو زمین، داییم هم با لگد به در میزد و فحش میداد و با داد و بیداد، سعی میکرد در رو باز کنه ولی دستش به دستگیره نمیرسید و میگفت در رو باز کنید، جفتتون رو میکشم، داد میزدیم که گه خوردیم ولی داییم خون جلو چشماش رو گرفته بود و فقط داد میزد که در رو باز کنید.
    جفتمون مثل بید میلرزیدیم و جرات هم نمیکردیم به سمت در بریم ولی داییم هر لحظه عصبی تر میشد و محکم تر به در لگد میزد تا بالاخره در رو شکوند و به سمت ما حمله کرد.
    خودم رو به سمت پاهاش پرتاب کردم و با دستام پاهاش رو گرفتم و داد میزدم دایی گه خوردم دایی غلط کردم و مینا هم سعی میکرد دستاش رو بگیره ولی هیچکدوم حریفش نشدیم و شروع کرد با لگد تو سر و صورت من ضربه زدن و این وسطا مینا رو هم بی نصیب نمیذاشت، خون کل حموم رو برداشته بود و دندون های خورد شده ی تو دهنم رو احساس میکردم، یهو یه لگد محکم به سرم خورد و دیگه چیزی نفهمیدم، وقتی به هوش اومدم تو بیمارستان بودم و داداشم رو دیدم که از پشت شیشه داشت بهم نگاه میکرد و تا دید به هوش اومدم شروع کرد بقیه رو صدا کردن که دوباره از هوش رفتم.
    دوباره وقتی به هوش اومدم تو بخش بودم و نمیدونستم چه خبره، همه بالا سرم بودن تا متوجه شدن به هوش اومدم بغلم کردن و شروع کردن به گریه کردن و میگفتن خدارو شکر که به هوش اومدی.
    جرات حرف زدن نداشتم، نمیدونستم، چند روز گذشته و بعد بی هوشی من چه اتفاقی افتاده، فقط میترسیدم و بدنم به شدت میلرزید،
    ولی تو این بین فقط لباس سیاهی که به تن داشتن توجه من رو به خودش جلب کرد.
    همه از اون شب کذایی میپرسیدن و من فقط اشک میریختم، از تو حرفاشون فهمیدم که داییم مرده و مینا هم ناپدید شده و جواب همه ی سوالاشون رو از من میخواستن ولی منم بجز اشک ریختن هیچ جوابی براشون نداشتم.
    نمیدونستم چیکار باید بکنم، شروع کردم به زدن خودم که پرستار ها رو صدا زدن و بهم آرام بخش زدن و همونطور که دوباره داشتم به خواب میرفتم، یه آرزو کردم."آرزوی مرگ"


    این فقط یه داستان بود و به درخواست دوستان نوشتم و هدفم از نوشتنش این بود که بچه های سن پایینی که توی سایت داستان محارم میخونن فکر نکنن اینا همش واقعیت داره و هرگز مشکلی پیش نمیاد و بخوان یک روزی به سمتش برن و امتحان کنن، من خودم از سکس با محارم متنفرم و کاملا مخالفم ولی متاسفانه این روزا اینجور داستان ها و فانتزی ها به شدت زیاد شده و همه فکر میکنن با هرکسی میتونن سکس کنن و مشکلی پیش نیاد.


    دوست دارم بعد خوندن این داستان کسایی که به این موضوع علاقه دارن و فکر میکنن، خودشون رو جای پسر داستان بذارن و فکر کنن که بعد به هوش اومدن چه جوابی برای گفتن دارن و چیکار میخوان بکنن.
    آیا یه لذت زود گذر ارزش این رو داره که تو یه همچین موقعیتی قرار بگیریم؟؟؟


    نوشته: hamid30ghari

  • 202

  • 16




  • نظرات:
    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 101

    • با سلام خدمت دوستان خودم.
      پیشاپیش میخواستم معذرت خواهی کنم که برخلاف میل خودم مجبور به نوشتن داستان محارم شدم، ولی تنها هدفم این بود که به بچه ها هشدار بدم و بفهمونم رابطه با محارم بجز اینکه از نظر انسانیت و وجدانی چقدر زشت و ناپسندیده هست چقدر میتونه به بنیان خانواده ها صدمه بزنه و چه مشکلات و بی آبرویی های غیر قابل جبرانی رو به بار بیاره.
      امیدوارم داستان بتونه تاثیرات خودش رو داشته باشه و همه چیزمون رو برای یه هوس زودگذر نابود نکنیم.
      دوستدار شماhamid30ghari


    •   amir21mash
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • نه به محارم


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 16

    • لایک دوم تقدیم شد حمید عزیز، امیدوارم این داستان همونطور که مد نظرت بود، درس عبرتی بشه برای کسانی که بدون فکر به عواقبش از سکس با محارم دم میزنن.


    •   تنها-شب
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • کاید اسرار


    •   .سامان.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 24

    • لایک ۴ تقدیم شما حمید عزیز؛بسیار عالی بود و آموزنده.


    •   King_hesam
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • دمت گرم حمیدجان باداستانهای قشنگت وروونت حالمونوعوض میکنی ادامه بده...داش گلم


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • amir21mashعزیز موافقم رفیق.
      R.B.behruzعزیز ممنون رفیق هم بخاطر کامنتت و هم بخاطر کمک هات، وسط مسافرت مزاحمتم شدم.امیدوارم ارزش زحمتمون رو داشته باشه.


      تنها-شب عزیز ممنون که وقت گذاشتی.


      .سامان. عزیز رفیق خوبم ممنون که وقت گذاشتی و خوشحالم مورد پسندت بود.


      Saramame20 عزیز پوزش که زودتر کامنت دادم و اول نشدی.


    •   Mah_mb7
    • 1 ماه،1 هفته
      • 12

    • گل گفتی واقعا.
      هدف نوشتنت خیلی با ارزشه.
      امیدوارم داستانای بیشتری بخونیم ازت:)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • King_hesamعزیز مرسی رفیق.من همیشه شرمنده حمایت های شما هستم و این شمایید که باعث میشید تمام تلاشم رو برای بهتر شدن داستان هام بکنم.


      Irish..GuNNer عزیز مرسی،واقعا همونطور که گفتم من خودمم جزو کمپین نه به محارم هستم ولی بنظرم باید مینوشتمش، ممنون بابت حمایتت و خوشحالم مورد پسندت بود.


    •   Alouche
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • اخیش اولش فک کردم محارمه میخاستم بپرسم بین اینهمه دختر و زن و. چرا محارم ک تهش دیدم اموزنده بود لایک


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • Irish..GuNNer واسه ما هم ارور میده.


      Mah_mb7عزیز ممنون، خوشحال میشم اگر بتونم خدمتی بکنم.مرسی که وقت گذاشتی.


      Alouche عزیز لایک به وجودت


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • حمید جان من که کاری نکردم، همه زحمتش رو خودکشیدی. حتما ارزشش رو داره دوست من.


    •   Havigshoor
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • دوست عزیزم hamid30gari
      وجود انسانی به بزرگواری شما با رسالت خیر خواهی جامعه و فارق از قید های زمان و مکان ،موجب ستایش و کرنش این حقیر در برابر افکار والای شما گردید.
      صمیمانه ارزوی موفقیت برای شما دارم.


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • بلاخره اپ شد داستانت که تبلیغشو خیلی دیدم


      میزارم برا فردا صبح


      چون میدونم ارزش خوندن داره


      وخونده لایک


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • Havigshoorعزیز ممنون در مقابل لطف و کامنت محبت آمیز شما کاری جز تشکر از دستم برنمیاد.از همینجا دستت رو میفشارم دوست خوبم.


      Irish..GuNNer عزیز خیلی لطف داری به من، خدا شاهده سعی کردم توی تمام داستانام مفید واقع بشم و امیدوارم این داستان هم مانند بقیه داستان ها مورد پسند دوستان باشه و بتونه کمکی بکنه.
      امیدوارم بزودی دست به قلم بشید و داستانهای زیبایی ازتون بخونم


    •   Mah_mb7
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • واقعا تموم داستانای بد اخیرو شست برد =)


    •   mahdi0044
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • از اون قسمت اسپری زدن و کون کردنت معلومه که حرفه ای هستی(حداقل از لحاظ تئوری)
      حق با توعه داستانای محارم خیلی زیاد شده امیدوارم کسایی که تو این فازا هستن بعد از خوندن این داستان بیخیال شن
      لایک


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • TheBitchKingعزیز صد درصد موافقم که داستان بدون ایراد نبوده و نیست و از این بابت که مورد پسند نبود عذر خواهی میکنم.ممنون بابت وقتی که گذاشتید.


      zodiakxxx عزیز ممنون.امیدوارم خوشت بیاد


    •   Hunter7508
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • اقا ی سوال.اینا خاله ها و عمه ها و دختراشون رو چیکار میکنن که همش تو فکر کمر به پایینن? (biggrin) خدایی نمیترسن ی روز ابرو شرفشون بره تو فامیل،یا اینکه همه جندن و باهم حال میکنن!


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خاک توسره خودتو داییت وخاله ی جندت ازترس مردم که اه نصف شبی


    •   khanomgolllliiiii
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • توضیح آخرت حالمو بهم زد اولا
      دوما یه کوچولو جیغ زد؟لامصب کیر تاحالا نرفته توت که بدونی سرشم جیغ بنفش داره نه تا ته بره ریلکس بگم عزززیییزززززم چندمتر دیگه داری؟؟؟
      باع باع باع


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • ای وای ببخشیداآقاحمیدشمابودین دیر نویسنده رودیدم فکرکردم یکی ازین جقی هاست بازتوهم زده.خیلی ببخشید.ولی درکل داستان ترسناکی بود خیلی ترسیدما.


    •   Dadiosavi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • محارم دوست ندارم ولی نکته اخلاقی جالبی داشت.


    •   Scott12
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • داییه مرد؟پلیس هم اینقدر چیز؟ من فکر کردم این دختره میمیره بعد بابائه خودکشی میکنه.نگو دختره بیشتر بارش بوده.پشمام
      من عمرا کسی رو بکنم دیگه تموم شد.از اول نکردیم دیگه هم نخواهیم کرد.
      لایک 15


    •   Smoker70
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • کار ب محارم بودنش ندارم تمیز کردیش حسابی حال داد من لایک زدم


    •   just.ahmadilar2@gmail.com
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خالت چی شد؟ اگه اون مرده و اون یکی فرار کرده کی تورو برد بیمارستان خیلی سریع ناجور شد


    •   Chem30
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • این ک یکی میگه واسه تحریک چیزایی ک گفتی کلیشه ایه بنظرم درست نیس
      چون اگر بخاد شدید تر از این باشه انگار باید بیاد درجا بپره بغلت بهت بده ک خب کسشره
      اگرم کمتر باشه ،ک انگار باس میگفت :بهم گفت سلام ،گفتم این کونش میخاره ک این کسشر تره


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • Mah_mb7عزیز ممنون خوشحالم مورد پسند بود.


      mahdi0044عزیز مرسی که وقت گذاشتی، خیلی تلاش کردم خودم رو آماتور نشون بدم ولی انگار نشد.منم امیدوارم.


      Hunter7508عزیز بعضی اوقات اینطوری میشه دیگه حشریت بر بشریت غلبه میکنه، تو اینجور مواقع هست که باید هواسمون جمع باشه، چون بخوای حساب کنی تمام این کسایی که میدن و یا میکنن بالاخره دایی و خاله و عمه ی یه نفر هستن دیگه!!!


      khanomgolllliiiiiعزیز ممنون که وقت گذاشتی ولی حق با شماست تجربه نداشتم و امیدوارم تجربه هم نکنم.


      خوشگلخانم عزیز اشکال نداره شما همه جوره عزیز هستید، پوزش که بهتون استرس دادم.


      Dadiosavi عزیز مرسی که خوندی و باهات هم عقیده ام.


      Scott12 عزیز مگه پلیسا نمیمیرن، کاره دیگه دختره هول کرده هلش داده خورده یجا مرده یا با چیزی زده تو سرش، مهم اینه که مرده.خوشحال شدم دوباره دیدمت.


      Smoker70 عزیز لطف داری ممنون.


      just.ahmadilar2@gmail.com عزیز مرسی که وقت گذاشتی ولی اون موقع شب اون همه سر و صدا بشه یکی پیدا میشه به پلیسی چیزی زنگ بزنه بیاد دیگه.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • Chem30 عزیز نظر منم همینه اگر کمتر یا بیشتر میشد بنظرم باعث میشد غیر واقعی بشه ولی خُب هرکسی نظر خودش رو داره و برای من محترمه.مرسی که وقت گذاشتی


    •   kiri.face
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خب کس پیدا نمیشه ک یه سری جغی میرن سراغ محارم اینم از شدت محدودیت هایه تخمیه بزرگانه


    •   saeedno15
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • لایک 27
      حمید جان عالی بود, پایانش غافلگیر کننده بود, موفق باشی و قلمت پایدار (rose) (rose)


    •   Lucky.man
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • حمید دهنت سرویس. پسر داشتم پس میافتادم.


      دمت گرم، چه قلم روان و نافذی. با رعایت نکات دستوری. لایک 29


      بازم بنویس، منتظرم


      موفق باشید.


    •   Seven300
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • آفرین ... آفرین به این ایده آفرین به این خلاقیت و به این راهکار موثر
      دوست خوب و عزیز من ...
      الحق والانصاف داستان هیجان انگیز و جالب و در محتوای ارسال پیغام به مخاطب در انتهای داستان بهت تبریک میگم.


      واقعاً نمیدونم چطور تشویق کنم یا تقدیر و یا خواهش برای ایجاد خلاقیت های داستانی با محتوای آموزنده کنم؟


      فقط و فقط من جمله تمام
      صمیمانه ترین تشکرات رو تقدیمت میکنم .


    •   SsSexyMan
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خیلی زیبا و آموزنده بود آفرین به قلمت


    •   سیاه_مشق
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • آموزنده بود، گرچه کامنت ما بین بزرگان گم هست، اما خب من حداقل اشکالی به اون صورت ندیدم .
      واقعا عالی بودید و یک داستان ضروری بود واسه سایت .
      آن شا الله که تاپیک ب نام خودت پیدا کنی ک واقعا داری خوب می نویسی


    •   sixhot69
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی طولانی


    •   Farzinx57
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • دمت گرم آقا حميد،دست مريزاد


    •   Lieba
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • لایک واسه نتیجه آخر
      قسمتای سکسیو اصلا نخوندم فقط پریدم ببینم تهش چی میشه
      ×سکس با محارم×


    •   messaf81012
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • ناموسن پشمام !!!
      حاجی با اینک تصورات ذهنی بود ولی واقعا حس کردم از رو واقعیت نوشتی ظریف کاری داشت دمت گرم


    •   اشی۸۵مشی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • حمید خان سلام .اول تشکر و خسته نباشید رو باید بگم که خیلی خوب و واقعی داستان رو تصویر ذهنی کردی به خواننده و

      آماااااا


      آمآآآاآ    اینکه  :

      خدا بهتون انصاف بده

      خیر سرم الان بیدار شدم که سریع دوش بگیرم و حاضر شم تا بتونم برا ساعت ۱۰ برسونم تهران.
      ولی با این داستان خوب و ترسناکتون خیلی ببخشید
      ریدم بخودم


      خدایی یع مدلی داستان تموم شد که منتظرم هوا کمی روشن شه تا راحتتر این ۳ ساعت راه رو رانندگی کنم


    •   Sajjjjadseski
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود داداش


    •   f.f.life
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • حاجی با احترام تمام کیرم تو اون شانست راست میگن بدبختی درست وقتی که فکرشم نمیکنی واست راست میکنه
      باز هم مرا با پایانی خایه فنگ کننده و پندی اموزنده به تحیر اوردی می خوام بهت لقب شیخ رو اعطا کنم


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • مخالفم باهات حمیدآقا تمام ملت باداستان محارمت نشستن جقشونو زدن ازآخرم اومدی عذرخواهی که قصدو نیتم این نبوده..
      داستان اگر برای عبرت و پند آموزیس شما خودت ابدا نباید گرایش داشته باشی به سکس با محارم ..منظورم داخل خود داستان هست عزیز.شما از محارم بدت میاد بعد خاله خانم را هم تو خونه کردی هم داخل حمام ..این یعنی تشویق به زنا بامحارم و معنای دیگری ندارد.خیلی جالبه درحال سکس بودی که ینفر دیگه اومده جلوگیری کنه .کسی که خطا میکنه اونم توی اون وضعیت که کاملا لخت هست فرصت دفاع و فکر کردن ازش سلب میشه و سعی میکنه فرار کنه نه اینکه دفاع کنه.وخیلی مضحک تمامش کردی چون یه مرد نتونسته جلوی داییشو بگیره بعد یدختربچه زده اونو کشته ..
      داستانت عبرت آموز که نبود تبلیغ محارم بود ..بایک معذرت خواهی و نوشتن این داستان ممکنه ذهن ینفر کشونده بشه بسمت محارم ..و مسبب شما هستی ،چون دوستان اکثرا نوجوان هستند و فکر میکنن سکس بامحارم شدنیست ...
      متاسفم..حرفی ندارم


    •   RADYABE KOS
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • حمید جان مثل همیشه عالی? (rose)


    •   سیخ@زن@جهنم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • سکس با محارم و خانم متاهل کثیف ترین اثریه که محدودیت جنسی توی جامعه ایران گذاشته از این که به تعداد زیادتوی جامعه وجود داره بخصوص شهرهای مذهبی و جوامع به اصطلاح ناموسی نمیشه گذشت واین مسئله احتیاج به روانپزشکی جامعه داره


    •   ممدپالیس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • جغی یه مفلوک.


    •   .zy.zy.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • هدفتو تحسین میکنم


    •   sexybala
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی


    •   Paria_1991
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خوب بود هر چند بعضی جاهاش میشه گفت سوتی بود و تابلو بود تخیلی بودنش


    •   sepideh58
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • لایک۴۵
      خوشحالم باز ازت می خونم حمید عزیز
      قلمت رو دوست دارم .ممنون که این موضوع رو انتخاب کردی برای آگاهسازی بچه هایی که توی سایت هستن.اما کاش کمی بیشتر قصه پردازی کرده بودی و باور پذیر تر بود .
      نصف شب اومدن دایی کمی غیر معمول بود و قبولش سخت
      بهر حال مرسی که می نویسی. (rose)


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • داستان زیبایی بود خسته نباشی.


    •   Pirefarzane
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • آقا خیلی خوب بود.دستت درست !هم ثواب بود وهم صواب!همین مورد سالها پیش توی فامیل ما دیده شد.بین دایی و خواهر زاده سالها از اون قضیه میگذره هر چند بخاطر آبرو ریزی بیشتر موضوع را کش ندادن که می‌تونست بسیار بدتر هم بشه،ولی در نهایت می‌دونم که با هم قهر هستن.حتی فانتزی زنا یا محارم بده.ذهن هرچی رو بسازه جسم به دنبالش می‌ره،برای همین میگن پندار نیک داشته باشید چون به دنبالش کردار نیک هم میاد.


    •   ایکاروس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 13

    • دوست گرامی حمید عزیز تاییدتان می کنم و چند تا نامه ی تشکر آمیز و اعلام حمایت هم برات فرستادند که در زیر نام می برم :
      سخنگوی کتابهای مرجع کتابخانه های عمومی کشور
      سخنگوی سازمان حمایت از شوهر خاله های گمنام
      سخنگوی انجمن ادبی پن
      و مهمتر از همه ... شوهر عمه ی خود من !


    •   seidal_bak
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بوددمت گرم اول خاستم فوشت بدم ولی اخرش گل کاشتی


    •   Sami.ahvz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • محارم اشنباست همون جلق رو بزنید ، از هر صدتا یکیش بگا بره ام بدبختیه


    •   Mahdi2i
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • بسیار عالی . لایک 50


    •   samira1389
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • با توجه به زیا دشدن طلاق عاطفی و نیاز شدید زن و مرد به رابطه ی جنسی، و آزاد نبودن روابط جنسی تو کشورمون و نداشتن جا و مکان، ترس از بهره برداری کردن جنده ها(مرد و زن نداره) چاره ای جز روابط با محارم و یا بستگان ندارن. و امری طبیعی به نظر می رسه.
      روابط با بستگان خوبیش به اینه که همیشه دستت بازه. اما باید جوانب احتیاط رو در نظر گرفت.


      قفل کردن در، کلیدرو پش تدر گذاشتن و ی زن به دایی زدن که کی می یاد و و و جوانب احتیاطه.
      هر چند اتفاق گاهی خارج از محاسباتت هم هست اما زیرک باشی. لو نمی ری.


    •   m...h...a...
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • خب ظاهرا تقدیر اینطوری رقم خورده که توی آخرین روز حضورم توی شهوانی داستان یکی از بهترین دوستان عزیزم یعنی حمید دوست داشتنی رو بخونم..
      این کامنت بیشتر از اینکه مربوط به داستان باشه بیشتر مربوط به حضورم توی شهوانیه.از روزی که اومدم اینجا خیلی سعی در تغییر نگرش بعضی از دوستان نسبت به نگرش خودم و هم نوعان خودم شدم.گاهی موفق بود و گاهی ناموفق.امیدوارم اونایی که این کامنت رو میخونن و احیانا از من به نحوی دلگیرم هستن من رو ببخشن..از دوستان عزیزم هم خداحافظی میکنم.
      اما حمید سیگاری عزیز:
      خیلی خیلی خیلی دوستت دارم و دلم خیلی زیاد برای خودت و داستان های قشنگت تنگ میشه.بدون شک تو از بهترین و باحال ترین دوستان من در این سایت بودی و هستی.
      داستانت هم طبق معمول عالیه.و اینکه یه تذکر خوب به بقیه عزیزان داد که در مورد روابط خودشون یک سری حد و مرزهارو رعایت کنند.
      لایک زدم برات عزیزم.به امید موفقیت روزافزونت در تمام مراحل زندگیت.خداحافظ (rose)


    •   Hamidarakii
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • حمید جان عالی بود داداش. مرررسی. فدایی داری


    •   دهقان.خلافکار2
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • بله درسته سکس با محارم اوج حقارته این همه جنده که هست چرا با محارم


    •   شوالیهءبادها
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • ما ازین داستان نتیجه میگیریم خواهر مامورا جنده هستن (rolling)


    •   SSAa699
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • حمید جون :داستانت خیلی قشنگ بود و وخیلی هم آموزنده..
      خوشحالم که هستی و مینویسی
      آرزو میکنم همیشه سلامت باشی و بنویسی


      لایک۶۳تقدیم با عشق (rose)


    •   Daniani
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کی از چی عبرت بگیره ؟!
      افرین به چی ؟؟؟
      اخه افرین داره! ؟ اینکه به خاطر یه سکس یه نفر کشته بشه ینفر نا پدید یکیم بره رو تخت بیمارستان این داستان افرین داره ؟ هر جای دنیا این داستانو بزاری که به خاطر ذهن مالیخولیایی پیگرد قانونی واست میزنن
      سکس با محارم تو مسلموناس که بده بعضی از ادیان که کلا یه ثوابیم داره
      اینکه تو ایران مردا انقدر تو کفن که به جای سکس با یه خانوم دنبال کون کردنو جقو دید زدنه اقوامشونن مشکله
      زنامون خشگل میکنن نه اینکه به چش مردا بیان به خاطر اینکه مده جلو دوستاش جلوه کنن این مشکله
      میدونم اهل مطالعه هم نیستی برو اهنگای شاهین نجفیو گوش کن حتما تغییر میکنی
      ولی اگه واقعا دنبال اینی تغییر ایجاد کنی برو چارتا کتاب بخون بجای کستانت برو مطلب علمی بزار تو انجمن


    •   eyval123412341234
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • حمید سیگاری عزیز داستان خیلی جذاب و پر کششی بود. خیلی هم حرفه ای نوشته شده بود :-) البته قسمتهای سکسشو گذاشتم رو تند(به خاطر بیحوصلگی خودم) اما واقعا داستانی بود که واقعا ارزش خوندن رو داشت :-) واقعا آفرین!


    •   ahhahh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • سلام به همگی حمید آقا عالی هم محتوای آموزنده هم مرتب هم نوشته ات با اسمی که رو داستانت گذاشتی مطابقت داشت فقط یه ایراد کی قبل اینکه کیر رو ساک بزنه اول بوش میکنه بهتر بود بگی مزه مایع دستشویی میده ولی لایک دادم بازم از داستان خوبت ممنون ادامه بده


    •   سدمرتضی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • میشینیم تا ته داستان و می‌خونیم چندتا جق می‌زنیم بعدش چندتا فحش نثار نویسنده میکنیم میگیم جاکش محارم ننویس کیو داریم گول میزنیم


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • kiri.faceعزیز ممنون که دقت گذاشتی.ولی جلق بزنن بهتره.


      saeedno15عزیز ممنون دوست من خوشحالم خوشت اومد.


      Lucky.manعزیز ممنون رفیق لطف داری.مرسی که هستی.


      Seven300 عزیز ممنون که انقدر بهم محبت داری.


      SsSexyManعزیز ممنون.مرسی که وقت گذاشتی رفیق.


      سیاه_مشق عزیز شما برای ما خیلی بزرگ هستی و عزیز.
      خوشحالم مورد پسندت بود رفیق.


      sixhot69عزیز مرسی که وقت گذاشتی، اگه کوتاه تر میشد داستان ناقص میشد،ببخشید اگه یکم طولانی بود.


      Farzinx57عزیز ممنون رفیق.


      Liebaعزیز مرسی که وقت گذاشتی و ممنون که تا آخر خوندی.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • messaf81012عزیز مرسی رفیق، خوشحالم که خوشت اومد.


      اشی۸۵مشی عزیز خدا لعنتت کنه کلی به کامنتت خندیدم.ممنون یولداش.


      Sajjjjadseski عزیز مرسی داداشی.


      f.f.life عزیز تو فقط کامنت بذار من بخندم، یاده کامنتت تو داستان قبلیم افتادم.خیلی خوبی، مرسی که هستی.


      zanboryعزیز ولی با تمام احترامی که براتون قائلم واقعا با نظرتون مخالفم دوست داشتید توی خصوصی پاسخگو هستم.ولی ممنون که وقت گذاشتی و پوزش که باب میلت نبود.


      RADYABE KOSعزیز مرسی که خوندی رفیق.


      سیخ@زن@جهنم عزیز به امیده روزی که این معضل حل بشه.


      ممدپالیس عزیز ممنون که وقت گذاشتی.


      .zy.zy. عزیز ممنون لطف داری.مرسی که خوندی.


      sexybala عزیز ممنون که وقت گذاشتی.


      Paria_1991 عزیز مرسی که وقت گذاشتی، داستانه دیگه هرجور بنویسی به نظر یه نفر غیر منطقی میاد.ما سعی میکنیم چیزی رو بنویسیم که اکثریت خوششون بیاد وگرنه بهترین و بزرگترین نویسندگان دنیا چه مرده و چه زنده هم نمیتونن نظر همه رو جلب کنن، چون نظرات متفاوت هستن.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • sepideh58 عزیز ممنون که داستان رو خوندی و خوشحالم که نظر دادی،بنظرم اونطوری بیش از حد طولانی میشد و از اونجایی که دایی خوده من نظامی هست و بارها شده نصف شب و بی خبر اومده خونه این شغل رو برای شخصیت داستان انتخاب کردم.امیدوارم شماهم هرچه زودتر دوباره دست به قلم بشید و ما لذت ببریم و برکت رو به سایت برگردونید.


      Ado_Den_Haag عزیز خوشحالم خوشت اومد.


      Pirefarzane عزیز مرسی از کامنت زیبات واقعا لایک داری.


      ایکاروس عزیز ممنون، تا به کامنتت برسم داشتم فکر میکردم به کی قراره نامه بزنی.خخخخ


      seidal_bak عزیز ممنون، بیشتر ممنون که تا آخرش خوندی وگرنه که فحش کشمون میکردی.خدارو شکر.(لبخند و چشمک)


      Sami.ahvz عزیز موافقم.


      Mahdi2i عزیز ممنون رفیق.


      samira1389 عزیز با کامنتت یه تنه هرچه رشته بودم پنبه کردی که.نامرد همه ی نکات رو هم که باید رعایت بشه گفت.


      m...h...a... عزیز و دوست داشتنی، واقعا خودت خوب میدونی که چقدر از اینکه داری از سایت میری ناراحتم، واقعا امثال تو ستون های این سایت هستید و با نبودتون سخت میشه تو این سایت دوام آورد.دل به دل راه داره و خودت میدونی چقدر برام عزیزی.دلمون برات تنگ میشه رفیقه همیشه خوب.


      Hamidarakii عزیز ممنون و خوشحالم مورد پسندت بود رفیق.
      دهقان.خلافکار2 عزیز مرسی که وقت گذاشتی رفیق.


      شوالیهءبادها عزیز ممنون که وقت گذاشتی .


      SSAa699 عزیز، دوست و حامی همیشگی من خیلی لطف داری بهم و خوشحالم که خوشت اومده مهربون.


      Daniani عزیز مرسی بابت نظرت و ببخشید که داستان باب میلت نبود رفیق.


      eyval123412341234 عزیز مرسی که نظر دادی و خوشحالم که مورد پسندت بوده. وقتی چون شمایی از داستانم تعریف کنه باید به خودم ببالم.


      ahhahh عزیز مرسی رفیق.خوشحالم که مورد پسندت بود ولی فکر کنم آدم هرچیزی رو بخواد بخوره قبلش بو میکنه تا مزه ها، بخصوص بخواد آلت تناسلی یه نفر باشه.مگه سوپه رفیق؟؟؟خخخخ


      سدمرتضی عزیز مرسی رفیق که وقت گذاشتی.


    •   off_boy
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • همينقدر كه بچه هاي كم سن و سالي كه عضو سايت هستن بفهمن كه سكس هاي نا متعارف فقط توهم و خياله و اگر هم اتفاق بيفته تو خانواده هاي از همه نظر خراب اتفاق ميفته كافيه كه داستان لايك رو بگيره
      حميد جان خسته نباشي..


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • off_boyعزیز مرسی که نظر دادی، با شناختی که ازت دارم همیشه بی رو دربایسی حرفت رو میزنی و خوشحالم که داستان مورد پسندت بوده رفیق


    •   Daniani
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • از داستان نقد کردم ولی خوب میگن نیمه پر لیوانم باید دید
      بدون غلط جمله بندی عالی
      درس عبرت منم ازین داستان
      1. در خونرو قفل کنم قبل سکس
      2. حمومی که شیشه با پنجره داره نرم
      3. همون اول شب اگه موقعیت پیش اومد سکسمونو بکنیم به نصف شب بکشه بگا میری
      4. طرفت اگه داداش یگان ویژه بود نری بکنی بگاییه
      5. همون نکته یک رو قبل سکس دوباره چک کنی
      6. یه نکته پزشکی سکس تو حموم باعث ضعف تو بدن میشه و زرتی میری بیمارستان
      7. خالتون که پنج سال ازتون بزرگتره بکنید بگا میرید تاریخ تولدو حتما چک کنید
      8. اسپری دندون باعث سوزش کیر میشه
      9. بازم نکته شماره پنج و یکرو حتما قبل سکس مد نظر داشته باشیم
      10. همه جقیا بعد اومدن ابشون توبه میکننو داستان عبرت انگیز مینویسن
      11. سایت شهوانیم دیگه بگا رفته


    •   Blue_Angel
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • واقعا عالی بود
      تعجب کرده بودم حمید سیگاری عزیز چنین داستانی نوشته،هرچی گذشت واسم جالب تر شد تا پاراگراف اول و کامنت حمید رو خوندم،واقعا خسته نباشی چنین داستانی لازم بود


    •   nilajooni
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • لایک ۷۵ تقدیمت


    •   Caboos1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • بابا تهه باز فیلم نامه
      بابا اصغر فرهادیه سایت
      اصغر سیگاری ببخشید حمید سیگاری جان زیبا بود و آموزنده
      فقط قربون دستت یه داستانم برا درس عبرت کونیا مونیا هم بنویس تعدادشون داره از کنترل خارج میشه
      بهت قول داده بودم اومدم داستانت رو خوندم حمید فرهادی جان
      لایک داداش موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • Blue_Angel۶ عزیز خوشحالم که مورد پسندت بود رفیق.
      امیدوارم تو داستان های بعدیم هم بتونم جواب این همه محبت دوستان رو بدم.


      قابل توجه دوستان نقطه ای،تمام تلاشم رو کردم که با نقطه های مثبت، مفید و به اندازه شروعی باشم برای نقطه گذاری های موفق.
      امیدوارم تو این امر مهم موفق بوده باشم.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • nilajooniعزیز ممنون لطف داری.لایک به وجودت.


      کابوووووس چقدر دلم برای کامنتت تنگ شده بود عوضی.خدا شاهده از صبح منتظر کامنتت هستم.
      داداش شک نکن حتما یه داستان گی خواهم نوشت، ولی اجازه بده اول تجربه کنم و بعد بنویسم.
      خیلی لطف کردی، جای خالی کامنتت داشت اذیتم میکرد.


    •   ایکاروس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • حالا که همه ی دوستان نظراتشون رو نوشتن وقتشه که دست بکار بشم ...
      می خوام یه نامه ی مفصل به سازمان ملل متحد بنویسم ...
      بلههههه ، اینطوریاست !


    •   Hosein467356
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • من به هر داستانی که میرسم لایک و کامنت نمیدم ولی این یکب از معدود داستان هایی بود که هم واسش لایک گذاشتم هم کامنت!!!
      ناز قلمت!


    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 11

    • بعد از چندماه امروز اومدم و چشمم به داستانت افتاد. خوشحالم که پرقدرت مینویسی و همچنان پیشرفت تو نوع نگارش و انتخاب موضاعاتت محسوسه.
      خسته نباشی حمید عزیز. (rose)
      لایک 82


    •   exotimo
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خب دایی همه که اینقد وحشی نیست


    •   کاربر.قدیمی.هستم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • دمت گرم داداش.خدا کنه با این داستانت حداقل بعضیها به خودشون بیان


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • ایکاروس ملل متحد چرا؟؟؟


      Hosein467356 عزیز ممنون، و خوشحالم که داستان مورد پسندت بود و افتخار دیدن کامنتت نصیب من و داستانم شد.


      exotimo عزیزخودت رو تو اون شرایط باید بذاری ببینی چه عکس العملی نشون میدی.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • Mehraaan عزیز دوست و رفیق همیشگی من، فکر نکنم چیزی به اندازه کامنتت زیره داستانم میتونست انقدر خوشحالم کنه، اگر میدونستم قراره زیره داستانم کامنت بدی مطمئنن زودتر از این ها دست به قلم میشدم، گرچه قلم و داستان های من در برابر قلم تو هیچی نیست و حیف و صد حیف که ما رو از قلم زیبات محروم کردی.
      به امیده روزی که دوباره بتونم داستان های زیبات رو بخونم و از تک تک کلماتشون لذت ببرم.
      فکر کنم این کامنت من حرف دل بیشتر بچه های سایت باشه.
      خیلی خوشحالم کردی رفیق.هرجا هستی پاینده باشی.


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • تا اونجایی خوندم که خاله گفت ما به هم محرمیم....اومدم پایین تا گنجینه سخنان نابم رو تقدیم نویسنده کنم....ولی وقتی اسم نویسنده و اولین نظر رو خوندم،متوجه اشتباهم شدم :)
      آقا حمید،حتی این نوع داستان رو هم خوب نوشتین...البته خود شما و دوستان استاد هستید، ولی از نظر یک خواننده معمولی مثل من ،خیلی خوب بود.... (ok)


    •   ایکاروس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • سازمان ملل متحد رو گفتم چون شاهد دوتا جنایت علیه بشریت بودم که صورت گرفت :
      ۱. سکس با محارم
      ۲. قتل مشکوک فامیلی
      از شریک جرم هم می خوام زودتر خودش رو به پلیس بین الملل معرفی کنه قبل از اینکه جرمش سنگین تر بشه ...
      آقا حمید ، پات گیره ...
      و من الله توفیق . (cool)


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • حمید جان داداش واقعا دمت گرم...عالی بود آقا عالی بود...هم سکسی هم عبرت آموز هم اینکه یه شوک خیلی خفن به خواننده وارد کردی.دمت
      لایک تقدیم قلم توانات


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • Avvaaa عزیز ممنون بابت کامنتت و لطفی که به من داشتی.
      راستش برای نوشتن این داستان خیلی مردد بودم ولی آخر خودم رو قانع کردم که حتی اگر مورد فحاشی هم قرار بگیرم، این وظیفه رو دارم که این داستان رو بنویسم و هشدار بدم.
      بنظر من این نوع داستان سرایی بهترین راه هشدار دادن هستش، چون خواننده خودش رو تو اون شرایط قرار میده و عمق فاجعه رو درک میکنه گویی که برایش اتفاق افتاده و این میتونه خیلی موثر باشه.


      ایکاروس عزیز رحم کن به من، هنوز خیلی آرزو دارما.


      Marshaall_Boss عزیز مرسی داداشم، خوشحالم که از داستان لذت بردی.


      همینکه میبینم دوستان خوششون اومده همه ی خستگی از تنم میره.مرسی که هستید.


    •   323Mazda
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • قشنگ بود داداش. ??


    •   323Mazda
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • اون دوتا علامت سوال اخر کامنتم لایک بود ک تبدیل ب علامت سوال شده. دوباره دمت گرم


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • کاربر.قدیمی.هستم عزیز خوشحالم دایتان مورد پسندت بود و امیدوارم این اتفاق بی افته.


      323Mazda عزیز ممنون داداشی لطف داری، لایک به وجودت


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • این mehraaaan همون مهرانیه که داستاناش حذف شده؟
      خیلی ارادت دارم بهت آقا مهران .
      اونقدری دوست دارم فریده شجاعی یا دنیل استیل رو از نزدیک ببینم همونقدر آرزویه دیدن ایشونو دارم واقعا فوق‌العاده هستن . قبلا اکانت نداشتم کامنت بذارم زیر داستاناشون و چه حیف الان هستم ایشون داستان نمیذارن (dash)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • Irish..GuNNer عزیز بله خودشه، مهران عزیز برای همه ی بچه های سایت عزیزه و مطمئنا هرگز داستان ها و شخصیت قشنگ خودش از یاد ها نمیره.
      منم مثله شما از رفتنش خیلی ناراحتم ولی این نوید رو بهت میدم زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی بتونیم بجای فقط داستان ، کتاب های مهران عزیز رو مطالعه بکنیم.
      امیدوارم هرچه زودتر این اتفاق بی افته...


    •   Shamim.20
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • داستان خوبي بود حميد عزيز خسته نباشي
      شروع و روند داستانت خيلي عالي بود و با يك ريتم درست پيش رفت
      پايان داستان به تنهايي خوب بود اما يك باره خيلي سريع تموم شد
      ميتونست پايانش جزييات بيشتري داشته باشه و كامل تر و جذاب تر بكنه داستان خوبت رو
      شيوايي و رواني داستان عالي بود
      و خواننده ميتونست كاملا با داستان ارتباط برقرار كنه
      اميدوارم بتونم داستان هاي بيشتري ازت بخونم
      موفق باشي


    •   lovely_grl
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • گاهی یه داستان میتونه خیلی بازدارنده باشه ممنون ک وقت گذاشتی و بسیار زیباس


    •   ahhahh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • والا من کاربر تازه هستم یه دو هفته ای هست اومدم ولی بهترین داستان بود که خوندم یکبار لایک دادم اگه میشد یه لایک دیگه میدادم راستی حمید جان فهمیدی تو داستان های برتر به رتبه دوم رسیدی


    •   leylakos
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • برو جقتو بزن بعدم مسواک بزن بگیر بکپ


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • Shamim.20عزیز ممنون که وقت گذاشتی و خوشحالم مورد پسندت بود، درباره ی پایان داستان هم نمیخواستم داستان زیاد طولانی بشه و هم اینکه دوست داشتم بچه ها خودشون رو جای پسره داستان بذارن و فکر کنن که چه کاری انجام میدادن بنظرم اینطوری تاثیر بیشتری داره.
      و من اگر هرجوری آخر داستان رو میبستم با توجه به نظرات مختلف انتقاد میشد.


      lovely_grl عزیز نطر منم همینه و امیدوارم تاثیر گذار باشم.مرسی که داستان رو خوندی و خوشحالم مورد پسندت بود.


      ahhahhعزیز خیلی خوش اومدی به سایت و امیدوارم دوست های خوبی برای هم باشیم.لینک بقیه داستان هام توی پروفایلم هست دوست داشتی میتونی بهشون سر بزنی.
      درباره ی دوم شدن داستانم ،این نشون دهنده لطف دوستانه.


      leylakos عزیز نمیشه به همون جلق بسنده کنی و بیخیال مسواک بشیم!!!؟(این شوخی بود)
      ممنون که داستان رو خوندی رفیق.


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • خسته نباشید آقای حمید


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • marjan_aydin عزیز ممنون.
      مرسی که وقت گذاشتید و داستان رو خوندید.


    •   Chem30
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • این ک کامنت اینایی ک فوش میدنو لایک میکنی
      یاد اون سکانس مارمولک میوفتم ک یارو رو مسخره کردن حاجاقا هم گفت به مادر محترمه سلام برسون (biggrin) (dash)


    •   exotimo
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • من میگم همچین شرایطی خیلی احتمالش کمه که اصلا فکر کردن بهش مزخرفه


    •   mardvahshi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بودحاوی نکات تربیتی اثربخش میتونه باشه


    •   Gayaneh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اول که شروع کردم به خوندن با خودم گفتم مگه میشه؟مگه داریم؟حمید و این حرفا؟
      ولی به انتها که رسیدم پیام داستان توجیه کرد همه چیزو (ok)
      خالی از اشکال نبود ولی اینو میذاریم بپای اینکه تو نخ محارم نیستی،موفق باشی (rose)


    •   serpico173
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • احسنت


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • لایک 100 رو من بهت دادم
      در حین اینکه داشتم داستان رو میخوندم، حس کردم که این قلم داش حمید خودمونه، مثل همیشه عالی بودی
      تو واقعا میتونی نویسنده ی رمان های خوبی بشی، از این موضوع سرسری نگذر
      آفرین


    •   Amir11228
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی خانواده حساس و سخت گیری دارین


    •   حاجعلی-کصخواه
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • مرد حسابی اینقدر خوب نوشتی که بیشتر جوونها رو به این کار ترغیب میکنی که ? دمت گرم


    •   ehsan9705
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • تلخی بی پایان.
      این سری همه داستانا زهر مارن، تلخن، خیلی تلخ.


    •   سرو_تنها
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • بعضی جاها تناقض داشت ولی در کل خوب بود...


    •   Caboos1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • عزیزمی حمید جان
      ممنونم ازت
      هستم حاجی ولی خیلی کمرنگ
      دیدم داستانا دیگه حال نمیده بچه ها هم نیستن مثل زامبیا افتادم تو تاپیکا
      بعضی وقتا به چیزایی میبینی که یاسر عرفات بخونه سر کیرش چمن سبز میشه
      دوسال پیش تاپیک زده میخوام بدم یارو الان زیرش ای دی تلگرام میزاره بهش میگم کسخول این دوسال پیش میخواسته بده الان به قول خودشون پوزش عوض شده میری میزندت زمین بدبخت
      برا همینه این قدر کونی زیاد شده
      یارو تاپیک زده کشته شدن قاسم سلیمانی حقیقت یا دروغ کس مغز زیرش زده نفر سوم ماساژور نمیخواید
      دیدم حضورم تو تاپیکا مثمر ثمرتره (biggrin)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • Chem30عزیز مرسی که وقت گذاشتی رفیق.
      من واقعا از کسی چیزی به دل نمیگیرم، حداقل تلاشم رو میکنم که به دل نگیرم، وقتی میشه لبخند زد، چرا باید اخم کرد؟؟؟
      فکر کنم حسن آقا میری روم تاثیر گذاشته (biggrin)


      exotimo عزیز چی بگم والا ولی ثابت شده غیر ممکن وجود نداره، حالا بقول شما به ندرت اتفاق می افته، ولی حرف من اینه هواسمون باشه اونی که قراره تو اون به ندرت بگا بره ما نباشیم.مرسی رفیق.


      mardvahshi عزیز ممنون که وقت گذاشتی رفیق، امیدوارم همینطور باشه.


      Gayaneh عزیز دلتنگت بودم، مرسی که اومدی و داستان رو خوندی، بعضی داستان ها نوشتنش واقعا سخته و جرات میخواد، این داستان برای من اینطوری بود.


      serpico173 عزیز ممنون رفیق، مرسی که وقت گذاشتی.


      HYPERMAN98 عزیز و دوست داشتنی، خیلی خوشحالم که داستان مورد پسندت بود و تشکر ویژه بخاطر لطفت رفیق.


      Amir11228عزیز مرسی از وقتی که گذاشتی، باید تو اون شرایطش باشی و بگی چیکار میکردی.


      حاجعلی-کصخواه عزیز کلی به کامنتت خندیدم، خوب خواستم خواننده از قسمت اروتیک داستان هم لذت کافی رو ببره و تو داستان غرق بشه تا بتونم ضربه ی نهایی رو بزنم.عشق منی (rose)


      ehsan9705 عزیز تلخی داستانم رو ببخش، این تلخی از دنیای بیرون به داستان هامون نفوذ کرده.


      سرو_تنها عزیز خوشحالم مورد پسندت بود.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • کابووووس جون داداچ شما تو همه جای این سایت حق آب و گل داری و سرقفلی به نامته، خوشم میاد هرجا هستی این روحیه ی خوب و شیطنتت رو که من رو عاشق خودش کرده همراه خودت داری.
      تا قبل دیدنت فکر میکردم تنهام و به دیوونگی من وجود نداره با دیدنت فهمیدم دو هیچ ازت عقبم.


    •   arsh2452
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • حمید جان خوب نوشتی . دیگه داشتم سر این دوتا داستان اخری بالا میاوردم . نجاتم دادی !


    •   arsh2452
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • لایک 107


    •   Hooman.esf.59
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • حمید جون رفیقمی ولی دیس دادم بهت من اصلا محارم هیچجوره تو کتم نمیره حتی نکوهشش


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • لايك (rose)
      مرسى بابت آلارم :)
      تا باشه از اين آلارما باشه (rose)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • سردار69 عزیز مرسی که وقت گذاشتی، بله این فقط یه داستان هستش و بیشتر برای آگاه سازی.


      arsh2452 عزیز عشق منی خوشحالم خوشت اومده رفیق.


      Hooman.esf.59 عزیز تو همه جوره عزیزی، من خودمم مثله تو دوست ندارم ولی باید خطراتش رو گوشزد میکردم.
      مرسی که وقت گذاشتی داداشی.


      Sexybreasts عزیز و دوست داشتنی ممنون که وقت گذاشتی و خوشحالم هم چون مورد پسندت بود و هم اینکه بعده مدتها دیدمت.لایک به وجودت عزیز.


    •   a__m
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک ۱۱۲ داداش من زیاد نمیام تو سایت هر چند ماه یک باره
      اما اینو بگم من تجربشو داشتم اما سکس نبوده البته جزع محارمم بنوده خدارو شکر!
      اما واقعا کارت درسته دمت گرم قلمت عالی بود
      اون حس ترس که بهم داد واقعا همون حس ترسی بود که قبلا سر یه رابطه اشتباه بهم وارد شده بود
      دمت گرم
      نمیدونم چجور بگم
      خیلی خوب بود موفق باشی
      ودر پایان به همه بگم
      سکس خوبه اما نه با محارم و اشنایان
      تجربه بدی داشتم و امیدوارم هیچ وقت گرفتارش نشین


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • مرسى لطف دارى
      نه به محارم ١٠٠٪؜
      ولى ممنون از شما كه هشدار و زنگ خطر خوبيو به يه سرى افراد گوشزد كرديد :)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • a__mعزیز ممنون از کامنتت و تجربت که باهامون درمیون گذاشتی.لایک داری رفیق.


      Sexybreasts عزیز مجددا تشکر و وظیفه ای بود که باید انجامش میدادم.مرسی بخاطر حمایتت.


    •   mamh7030
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • سکس همیشه شیرینه امااگربدون تعقل باشه ممکنه تلخیه ماندگاری بجابذاره.سکس بامحارم همیشه شیرین نیست وریسک بالایی داره وحتی درممالک غربی هم که آزادی زیادی دارن نسبت به سکس بامحارم یه حد و حدودایی دارن.


    •   Mehdi20011379
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • حمیدجان داستانت جالب بود منویادداستان های مسیحا انداخت ولی باعرض معذرت داستان به خوبی مسیحا نمیرسه


    •   Caboos1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اینجوریام نیست حاجی
      یه سری که برامون قیافه میگیرن داداش


    •   3rix
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • یه پسر ۱۸ساله مگه چقدر قدرت بدنی داره که هم دو سه بار جق بزنه هم بخواد ۲بار سکس کنه؟?


      نه_به_محارم


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • mamh7030عزیز مرسی که وقت گذاشتی، باهات هم عقیده ام.


      Mehdi20011379عزیز داداش مسیحا که استاد ماست همینکه بتونم شبیه مسیحا بنویسم افتخار میکنم.


      3rix عزیز شخصیت داستان که یبار جلق زده و یبارم ارضا شده بار دومم که بگا رفته، اگرم نمیرفت تو از پسر هیجده ساله قوی تر و شهوتی تر کی رو میشناسی؟
      والا ما که تو هیجده سالگی دو سه کله به بعد تازه روشن میشدیم. (biggrin)


      کابووووس جون قدر زر زرگر شناست قدر گوهر گوهری.
      اگه اشتباه گفتم به روم نیار، چون همیشع تو این ظرب المثل گیر دارم (rolling)


    •   Winston991
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستان خوب و آموزنده ای بود ای کاش یه سریا عبرت بگیرن ولی کاش توضیح بیشتری راجع به نحوه مرگ دایی و سرنوشت مینا میدادی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • Winston991عزیز مرسی که وقت گذاشتی و خوشحالم مورد پسندت بود.
      اگر بیشتر میخواستم توضیح بدم خیلی طولانی میشد و مهم رسوندن منظورم بود که فکر میکنم موفق شده باشم.
      اونی که بخواد درس بگیره میگیره


    •   saeed1hamraz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • جالب بود حمید خان اما فراموش نکنیم وقتی حرف از آزادی هست باید بدونیم که میبایست به تمام نظراتو خواسته ها احترام بگذاریم یکی سکس طبق شرایط معمول که در کشور هست دوست داره یکی دیگه با خودش دوست داره سکس کنه و الی تا بینهایت . اگر موردی هم خوب نیست باید دید که آیا به دیگران میتونه ضرری بزنه یا آزادی دیگران و محدود یا نقض میکنه یا خیر و اگر مشکلی برای نقض آزادی دیگری نیست و ضرری قانونی برای دیگر افراد نداره .حتی اگر منو شما خوشمون نمیاد و دلایل بیشماری هم برای اشتباه بودنش داریم >باز هم حق نداریم دیگران و منع کنیم البته این و نمیگم دوست دارم بلکه هدفم اینه که اگر ما آزاد اندیش و آزادی خواه باشیم و به منشور آزادی بشریت اعتقاد داریم و احترام میگذاریم باید چنین مواردی و در نظر بگیریم که ابدا حق نداریم بخاطر باور و خواسته خودمون به خواسته دیگری مهر غلط بودن و اشتباه بودن بزنیم /چه بسا دیکری هم نظرات و باورهای ما رو غلط و اشتباه بدونه . من لذت بردم از مطلب ارسالی شما و تشکر میکنم از اینکه توجه میکنی به مسایل مختلف و سعی میکنی هدف دار بنویسی .یعنی دو وجهی مینویسی که به بیانی هردو طرف ماجرا رو متوجه کنی و رضایتخواننده ها برایت اهمیت داره / موفق باشی


    •   saeed1hamraz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • البته حمید جان برگشتم که لایک کنم چون یادم رفته بود و دیگر اینکه منو شما دوستی قبلی داریم که فعلا حرفی نزدم تا بعد بشما معرفی کنم البته اگر متوجه نشی . موفق باشی ونظرم و که نوشتم مربوط به داستان قشنگت نبود بلکه بطور کلی نظرم با همه دوستان در سایت بود که مهمان یا کاربر عضو هستند و داستان و میخونند اگر زیر داستان و هم بخونن نظر این حقیر و هم بخونن اندکی فکر کنند اگر حرفم غلط بود خوشحال میشم بخودم با ذکر مورد یاد آوری کنند . تا بعد بای


    •   Reza18aa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اون الهه که هیچی بهش نرسید تو این داستان (biggrin)


      منم تقریبا یه دختر عمه این مدلی دارم و واقعا عاشقشم ولی سعی میکنم همیشه رابطمو باهاش کنترل کنم تا زمانی که شاید خودش پیش قدم شه و.... در ضمن داداش داستانت هم عالی بود و جدا لذت بردم . فقط یه چیزی تو این داستانی که نوشتی کاراکتر اصلی (پسره ) ۵ بار ارضا شد ، ناموسا من یه بار پنج دفعه جق زدم ، دفعه آخر دیگه هیچی از کیرم نمیومد بیرون (biggrin) ()just for fun


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • asal173عزیز لطف داری.خوشحالم مورد پسندت بود عزیز.


      saeed1hamraz عزیز ممنون از کامنتت.
      من سعی کردم تو داستانم کسی رو محکوم نکنم و حتی دیدید که پایان کار نوشتم شما بودید چیکار میکردید.اینجا خواستم هرکسی با توجه به شرایط خانوادگی، ادبی و تربیتی و سطح و فرهنگش با موضوع برخورد کنه.
      ولی اینکه گفتم هدفم هشدار بود برای این هست که به جرات میتونم بگم بالای ۹۵ درصد ایرانی ها به این موضوع واکنش خوبی نخواهند داشت، پس فعلا تو جامعه ما حداقل برای جلوگیری از مشکلات بعدی باید تو رابطه هامون بیشتر دقت کنیم.راستی بگو ببینم شیطون فیک کی هستی؟؟؟غلط املایی داشتی میگفتم....هستی ولی نداشتی.


      Reza18aaعزیز امیدوارم بهش برسی، کلا یبار جلق زده، یبارم با کون ارضا شد دیگه چطوری پنج تا؟
      چشمات ضعیف شده ها شیطون.ولی خُب هرکسی نسبت به توانایی های خودش داستان مینویسه دیگه، چیکار کنیم که من رکوردم خیلی بالاتر از این حرفاست.


    •   fredmveii
    • 1 ماه
      • 1

    • یع ربع داشته تو کونش تلمبه میزده، توی حموم (biggrin)

      چطوری این داستان این همه لایک گرفته جدی (dash)


    •   miss_thetis
    • 1 ماه
      • 1

    • فک میکردم لایک نکردم از خودم تعجب کردم
      اومدم لایک کنم
      دیدم لایک کرده بودم از لایکا کم شد
      بازم لایک کردم
      بازم یادم رفت لایک رو زدم
      بازم دیدم کم شد بازم زدم
      اصلا یه وضعیه (dash)
      یه بار دیگه خوندم گفتم این چقدر آشناست (dash)
      آقا حمید مثل همیشه هم موضوع داستان هم نگارش.هم نکته سنجی تون
      از یه جایی به بعد فقط میشه تعریف کرد
      لایک 144 برای بار نمیدونم چندم :)) (biggrin)


    •   fael16
    • 1 ماه
      • 1

    • حاجی پشمااام خارو مادر داستان بود حسابی دی خوش داری


    •   69amirarsalan69
    • 1 ماه
      • 1

    • داستانت لایک داشت واقعا لیاقتشو داشت ، ولی فراموش نکن زندگی ارزش همه چیو داره که دلت میخواد اینو نمیگم ی مشت بچه کونی برن رو خواهر مادرشون چشم داشته باشن نه داستان این نی داستان اینه که چیزی که دلت میخواد انجام بدیو بایدد انجام بدی حالا هر اتفاقی میخواد بیفته بیفته ی سری چیزا دس ما که نیس اقا جان قبول کنین دیگه اون کسی که خر بزه میخوره باید پایه لرزشم وایسته من شخصا هیچ سکسی ما محارم نداشتم دوس ندارمم داشته باشم ولی اللللللان دوس ندارم داشته باشم و همه چی در حال تغییره امکانش هس که فردا دوس داشته باشم والا دیگه کی از فردا خبر داره که ما داشته باشیم در کل ی ضرالمثلی ترکا دارن هیچ وقت یادم نمیره میگن ورررن آشی ایچرلر میدونی یعنی چی؟ آشی که میدن باید بخوری حالا هر کی بره واس خودش هر جوری که دوس داره چرتیکشو بزنه.


    •   Yavarfaaqer
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب بود اما دو بار جرق زدی و ی بار از کون کردی احتمالا بار سوم آبت اومد باید بی هوش میشدی و مینا میبردت بیمارستان


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 0

    • fredmveii عزیز مافیای لایک که میگن منم دیگه، (biggrin) یجور از یک ربع تلمبه زدن، اونم بعده یه جلق و یه سکس، تعجب کردی که فر خوردم.واقعا به نظرت یک ربع خیلیه!!!؟


      miss_thetisعزیز با لایک و بی لایک عزیزی، مرسی که انقدر پیگیر بودی.ممنونم بخاطر تعریفت.


      fael16عزیز خوشحالم خوشت اومد رفیق.خداروشکر


      69amirarsalan69عزیز با حرفت موافقم، این داستان نمیخواست به کسی بگه چیکار بکن چیکار نکن، بیشتر هدف این بود که اشخاص خودشون با توجه به شرایط خانوادگی خودشون از داستان برداشت کنن و اگر کامنت ها رو بخونی متوجه میشی که همین اتفاق هم افتاده.ممنون بابت نظرت.


      Yavarfaaqerعزیز یکبار جلق زده بود ولی پیش خالش اغراق کرد که یکی دو بار بوده، ولی بی شوخی من هیجده سالگیم دو سه راند شروع کارم بود، کامنت ها رو میخونم نگران جوون ها شدم که بنظرشون زیاده.
      فکر کنم من رکورد سکس تو یک روزم رو بگم به دیوانگی و دروغ گویی متهم بشم.
      چون به قول تو اون روز اگر رو کار نمیگرفتنمون جفتمون بیمارستانی میشدیم. (biggrin) (wanking)


    •   AM1111AM
    • 1 ماه
      • 1

    • داستانت عالی و آموزنده بود همیشه هم گفتم سکس با محارم تف سر بالاست


    •   saeed1hamraz
    • 1 ماه
      • 1

    • حمید جان از اینکه به تک تک پیام ها پاسخ دادی لذت میبرم و جای سپاس بسیاری داره .
      برای توجهی که داشتی ممنونم .
      گفتی اگه غلط املایی داشتم میدونستی کی ام خب بگو شاید درست باشه . خدارو چه دیدی ممکنه خود خودش باشم .
      البته مهم اینه که فیک نیستم فقط اسمم و عمدی عوض کردم و شاید جنسیت و ...؟؟//؟؟


    •   خاستگاه
    • 1 ماه
      • 1

    • واقعا ی لحظه خودمو گذاشتم تو اون موقعیت گفتم چیکار میکردم، بعدم متوجه شدم خیلی عوضی هستم چون فهمیدم چی بگم خخخ، من بودم میگفتم شب بی وقت دایی اومد بعد بهم گفت میخواد با خاله خصوصی حرف بزنه منم خواستم کلا راحت باشن رفتم حموم کم کم صداشون جوری بلند شد ک تا حموم میومد دایی ب خاله میگفت آبروی خانواده رو بردی بعد دیدم خاله داره در حمومو میزنه میگه درو وا کن داداش میخواد منو بکشه منو درو با عجله باز کردم خاله پرید تو درو بست من مغزم اون لحظه قفل کرده بود نمی‌دونستم چیکار کنم ک دایی درو پنجره حمومو شکست اومد تو جلو جششو خون گرفته بود اومدم جلوشو بگیرم خوردم زمین پاشو گرفتم ک با چند تا لگد زد تو دهنم و بیهوش شدم و الانم ک اینجا بهوش اومدم.
      اما اول فکر کردم واقعیته تو قلبم چقدر خالتو فحش میدادم می‌گفتم بابا ی کون دادن ارزش این همه بی آبرویی نداره


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 1

    • AM1111AMعزیز خوشحالم مورد پسندت بود.


      saeed1hamraz عزیز اگر اشتباه نکنم تو خودتم زیره داستانات به هوادارات پاسخ میدادی.
      امیدوارم بازم صدات رو بشنوم رفیقِ زود رنج.البته اگه اشتباه نمیکنم.


      خاستگاه عزیز خوشحالم که داستانم ذهنت رو درگیر کرده ولی الان گفتنش راحته ولی اون موقع انقدر ازت سوال میپرسن که یجا سوتی بدی.بعد حس عذاب وجدان و اینکه نکنه خاله پیداش بشه بگا برم وووو. آدم رو نابود میکنه حتی اگه باورت کنن.همیشه یه ترس از رسوایی همراهته.
      مرسی که به داستان فکر کردی، واقعا، واقعا خیلی خوشحال شدم رفیق


    •   Aghaysaye
    • 1 ماه
      • 1

    • حاجی پشمام ریخت


    •   خاستگاه
    • 1 ماه
      • 1

    • میدونم صد در صد آدم همیشه استرس داره ولی فعلا اینو میگفتم تا خوب بشمو بعدشم فرار کنم از شهر، اما در کل ممنونم ک ذهن همه رو ب چالش کشیدی واقعا داستان جالبی بود


    •   Amirali_Joon
    • 1 ماه
      • 1

    • یه گونی لایک تقدیم به تو (rose) (rose)


    •   miss_smile
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی خوب تموم کردید داستانو،خوشم اومد،ممنون و خسته نباشید✿




      نسخه فانتزی و توهمی برخی هم میرسه به اینکه داییم یهو رسید ما رو تو اون وضع دید،یهو گرفت هر دوتامونو کرد،از اون روز تا حالا هم داریم بهش میدیم تا رازمونو به کسی نگه تا به فاک بریم...و هم چنان ادامه دارد،تازه خیلی هم خوش میگذره ‌: d


    •   Saman.rt
    • 1 ماه
      • 1

    • عرض شود که یه ذره مشکل نگارشی داشت و اینکه بعضی جاها حس کردم عجله داری برسی به قسمت اومدن دایی
      ولی در کل خب بود و من به خاطر انگیزت برای نگارش این داستان لایک کردم
      خیلی وقت بود حوصله نمیکردم داستان بنویسم یا بخونم ؛ خوشحالم که این داستانو برای خوندن انتخاب کردم
      تشکر میکنم عضلات عالی منبسط


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 1

    • __secretamعزیز خوشحالم که خوندی و مورد پسندت بود امیدوارم داستان های جدیدت رو زودتر بخونیم کاک صدرا.


      Aghaysayeعزیز خوشحالم خوشت اومده رفیق.


      Amirali_Joonعزیز لایک به وجود مبارکت عزیز.


      خاستگاه عزیز عشق منی رفیق.


      miss_smileعزیز خوشحالم مورد پسندتون بود


      Saman.rtعزیز عشق منی ممنون رفیق.


      taranehhh76 عزیز مرسی که وقت گذاشتی و خوشحالم که مورد پسندت بود.


    •   nda_v
    • 1 ماه
      • 1

    • سلام هروقت داستان نوشتی یادت باشه مخاطب دنبال آخر خوش وهیجانیه نه رسوایی وضدحال


    •   jokker
    • 1 ماه
      • 1

    • لایک 165


      واقعا قشنگ بود


    •   aligh7916
    • 1 ماه
      • 1

    • تو الان هدفت فقط این بود که به ما بفهمونی سکس با محارم خوب نیست؟؟؟پس گوه خوردی انقد داستانتو سکسی نوشتی نزدیک بود ابمون بیاد بعد واسه ما فازه نصیحت برمیداری خخخ ولی انصافا خوب نوشتی.لایک


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 1

    • nda_vعزیز خوشحالم داستان مورد پسندت بود ولی فکر کنم کامنت ها رو بخونی متوجه میشی خیلی ها باهات مخالفن، چون اگر قرار باشه آخره همه ی داستانا با خوشی تموم بشه که میشه فیلم هندی و ته همه ی داستانا معلوم میشه، قشنگی داستان به اینه که هر اتفاقی آخرش بتونه بی افته.


      jokkerعزیز لایک به وجودت، خوشحالم خوشت اومد.


      aligh7916عزیز نمیدونم تعریفت رو ملاک قرار بدم تا توهینت رو، رفیق باید خوب بنویسم که خواننده مجاب بشه تا انتهای داستان رو بخونه و بهش لذت بده تا هشدار آخرش رو بخونه،قرار باشه بدرد نخوره تا آخرم نمیخونه که بتونه پند بگیره و از طرفی هم سایت سکسیه و جوری باید بنویسم که دوستانی هم که برای جلق زدن داستان رو میخونن راضی باشن.خوشحالم که خوشت اومده.


    •   dsa321
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • ایول دمت گرم یه مرد پیدا شد نصیحت بکنه ولی ایکاش میتونستی جوری سر همئ بیاری که به سکس نرسه
      بازم ممنون خوب بود


    •   BIG_KING
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی خوب بود اولین داستانی بود که منو تحت تاثیر قرار داد ??


    •   MamalSparow
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • ای کصکش ، ای کصکش (rolling)


    •   Jajii
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی خوب بود،همه‌چی داشت توش،خصوصا عبرت


    •   hamid30gari
    • 4 هفته
      • 1

    • seni0r عزیز لایک به وجودت خوشحالم مورد پسندت بود.


      dsa321 عزیز خوشحالم مورد پسندت بود ولی اگر به سکس ختم نمیشد کلا داستان باید عوض میشد.ممنون رفیق.


      BIG_KING عزیز خوشحالم این رو میشنوم.


      Jajii عزیز خوشحالم خوشت اومده رفیق.


      MamalSparow من سعی کردم جواب همه رو محترمانه بدم حتی منتقدین و کسایی رو که فحش دادن، ولی تو دیگه زیادی دهن گشادی و نمیفهمی چی از دهنت بیرون میاد و انگاری من رو با بابات اشتباه گرفتی، من کی خواهر مادر تورو واسه این و اون بردم که کسکش شدم؟؟؟یه مدت رو تاکسی کار میکردم ولی دقیقا نمیدونم ناموس تو رو جابجا کردم یا نه.برو آمارشون رو از کسای دیگه بگیر فکر کنم بِکش زیاد داشته باشن.


    •   Gozaran
    • 4 هفته
      • 1

    • اول بگم که با سکس با محارم موافق نیستم
      اما فکر میکنم اینجا سازمان تبلیغات اسلامیه که این داستان کشکی انقدر لایک شده
      واقعا نمره این داستان ۲ از صد هست
      چرند و بیهوده و ضعیف
      توان نوشتن شما در حد این سایت خوب هست اما طرح و ایده فوق ضعیف بود


    •   Gozaran
    • 4 هفته
      • 1

    • خوشبختانه و یا متاسفانه
      وقتی نویسنده شناخته شده سایت مینویسه
      یک سری خودشون رو درگیر نمیکنند و نظر نمیدن
      که شاید هم روش درستیه
      اما وقعا میشد داستان بهتری بنویسی
      حتما نیاز به خون ریزی نبود


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • Gozaranعزیز مرسی که نظرت رو گفتی، ببخشید که داستان باب میلت نبود ولی فکر نمیکنم ۱۸۶نفری که داستان رو لایک کردن رفیقای من بوده باشن و بخاطر اسمم بهم لایک داده باشن.
      کاش ایرادات داستان رو میگفتی.
      غیر قابل باور بود؟
      سکس نداشت؟
      سکسش بد بود؟
      مشکل املایی یا نگارشی داشت؟
      یا بدآموزی داشت؟
      ولی درکل نظر ها باهم فرق داره و امیدوارم تو داستان بعدی نظر شما رو هم جلب کنم عزیز.


    •   kokarostam
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خاله


      من خاله ندارم، ولی خیلی از دوستان نزدیکم که باهاشون رفت و آمد دارم، خاله های پیر و جوان و خوشگل و سکسی هم دارند. با اینکه برای من غریبه هستند ولی هرگز به چشم خریدار به آنها نگاه نکردم و حتی دوستام هم نشنیدم که حرف هرزه‌ای در مورد آنها زده باشند. کلا اسم خاله یک جور احترام آمیزه. شاشیدم روی احساسی که برای خاله کیر صاحبش را شق کنه. چونکه اینجا یکجورایی با هم دوست هستیم بهت فحش نمیدم، ولی دفعه دیگه اگر سکس با محارم بنویسی، تنبونت رو پرچم میکنم. الان با همین داستانت خیلیها جق مرتب زده‌اند


      آنکه با محرم کند سکس و صفا
      از چه پندارد که مانــَد در خفا
      عاقبت کونش گذارند دیگران
      هم گناهکار است و هم بیند جفا


      ها کـُ‌کا


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • kokarostamعزیز رفیق دوست داشتنی من شما تاج سری، فحشم بدی عزیزی به مولا.
      ولی این کلا داستان بود و همونطور که گفتم قصدم ترویج نبود و یجورایی خواستم خطراتش رو نشون بدم ولی برای اینکه خواننده جذب داستان بشه و بتونم آخرش منظورم رو برسونم واقعا لازم بود که یه سکس در خور جلق هم بهش اضافه کنم، مطمئن باش اگر راهی داشت یا حداقل به ذهنم میرسید که بدون سکس بنویسمش و بتونه تاثیر گذار باشه حتما اینکار رو میکردم رفیق.
      مرسی که داستان رو خوندی و بیشتر خوشحالم که تعریف الکی نکردی و واقعا نظرت رو گفتی.
      بابت سعرتم که مثله همیشه عالی بود و منم همچنان هوادارتم. (rose)


    •   Samer66
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • داداش مثله همیشه عالی بود.
      قلمت مانا.
      لایک ۲۰۰تقدیمت (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو