آرزو

    ماشین رو زیره سایه ی یه درخت پارک کرده بودم و داشتم سیگار میکشیدم و با صدای کم آهنگ گوش میکردم که با صدای گوشیم که یهو گفت اسسسسسنپ به خودم اومدم و با عجله به گوشی نگاه کردم مسافر نزدیک محل توقفم بود و کرایه بنظرم خوب اومد و درجا گزینه ی تایید رو انتخاب کردم و به سمت مسافر حرکت کردم.وقتی رسیدم و منتظر بودم که مسافر بیاد از سرِبیکاری داشتم با گوشی ور میرفتم که یک لحظه اسم مسافر ذهنم رو مشغول کرد.ناصری!!!
    چقدر این فامیلی برام آشنا بود.
    تو ذهنم داشتم دنبال افرادی که میشناختم و فامیلیشون ناصری بود فکر میکردم که یهو درب عقب ماشین باز شد و یه خانم حدودا سی ساله با قدی نسبتا بلند و هیکلی نه چندان لاغر سوار ماشین شد.تو نگاه اول خیلی بهش دقت نکردم ولی خالِ گوشه ی لبش خیلی توجهم رو جلب کرد و احساس میکردم این چهره رو قبلا یه جایی دیدم ولی هرچی بیشتر بهش نگاه میکردم بیاد آوردنش برام سخت تر میشد که گوشیش زنگ خورد و با جواب دادن گوشیش گفت سلام، جانم؟؟؟
    نمیدونم طرف پشت خط بهش چی گفت ولی وقتی گفت من آرزو هستم شماره رو اشتباه گرفتی و دکمه ی سه رو نگه دار، متوجه شدم طرف شماره رو اشتباه گرفته و با کس دیگه ای کار داره و درحال گفتن چشم ، چشم و جمله ی هرچی پیرتر میشن بیشتر رو مخی ترم میشن تلفن رو قطع کرد.
    ولی وقتی گفت آرزو هستم .انگار که جواب تمام سوال های توی ذهنم رو گرفته باشم یه لبخند رضایت نشست روی لبم.
    یاده اولین عشقم افتادم.اون وقتا که کلا دوازده سیزده سال بیشتر نداشتم که به اصرار بچه های محل که تقریبا دخترای محل رو بین خودشون تقسیم کرده بودن قرار شد من با دختری به اسم آرزو و رفیقم داریوش با خواهرش زهرا که یک ماهی میشد به محله ی ما اومده بودن دوست بشیم.ولی وقتی دیدمش یه دل نه صد دل عاشقش شدم.البته دوستی که میگم مثه الان نبودا.اون موقع ها کل عشق و حال ما این بود که از کنار هم رد میشدیم یه نگاه بهم میکردیم و لبخند میزدیم یا ته تهش جوری که کسی متوجه نشه گاهی یه چشمک ریزی میزدیم و تنها راه ارتباطی این بود که یه نامه مینوشتیم و به یه بچه میدادیم که برسونه به طرف مقابل.
    که اونم از شانس بد من یروز که نامه رو داده بودم به بچه که ببره بده به آرزو یکی از پسرای محل که رفیق داداش آرزو بود و یه شیش هفت سالی از ما بزرگتر بود به اسم علی شست دراز که به من و آرزو شک کرده بوده،نامه رو از بچه ی نامه رسون میگیره و همه چیز رو میفهمه صاف میذاره کف دست داداشاش. من و آرزو هم از همه جا بی خبر وعده کرده بودیم ساعت نه آشغال به دست به سمت سر کوچه بریم و تو راه همدیگه رو ببینیم.منم طبق قرار آشغال به دست به سمت سر کوچه میرفتم که یهو از پشت درخت محمد و عبدا... داداشای آرزو ریختن سرم و یه کتک پدر و مادر دار به من زدن.من تو اون لحظه که تو جوب افتاده بودم و کتک میخوردم فقط نگاهم به علی بود که داشت از دور نگام میکرد و لبخند رضایت میزد.جوری که به هدفش رسیده باشه.تموم شد و رفتم خونه و بابام با دیدن سر و وضع من و فهمیدن جریان رفت در خونشون و یه کتک حسابی به اون دوتا زد و یَک شیر تو شیری شده بود.ولی منکه علی رو مقصر تمام این جریان میدونستم و بجز کتکی که خورده بودم عشقم رو هم از دست داده بودم و زورمم بهش نمیرسید پیش پسر عموم که باشگاه بوکس میرفت رفتم و جریان رو توضیح دادم و اونم اومد علی رو همونطور که دلم میخواست زد ترکوند و بعده کش مکش های زیاد به یکماه نرسید که خانواده آرزو از اونجا اسباب کشی کردن و رفتن و ما دیگه همدیگه رو ندیدیم.حالا اینکه میگم عشق،بچه ی سیزده ساله چیزه زیادی از عشق و عاشقی یا حتی سکس نمیدونه.حداقل زمان ما اینطوری بود.ولی اون موقع احساس میکردم آرزو نیمه ی گم شدمه و واقعا خیلی دوسش داشتم و مال خودم میدونستمش.فکر کنم همه اولین جنس مخالفی که باهاش دوست شدن رو هیچوقت فراموش نکنن.از یک طرف خوشحال بودم که بعده بیست و چند سال آرزو رو دیدم و از طرفی هم نمیدونستم سر حرف رو چطوری باهاش باز کنم.ناخودآگاه چند بار از تو آینه وسط بهش نگاه کردم و لبخند میزدم،تو افکار خودم غرق بودم که با صداش به خودم اومدم.دفعه اول متوجه نشدم چی گفت که با گفتن کلمه ی جان؟خواستم که حرفش دوباره تکرار کنه.
    گفت میگم چیزی گم کردید که تو صورت من دنبالش میگردی؟؟؟
    گفتم نه چطور مگه؟
    گفت از اون موقع که سوار شدم صدبار عقب رو نگاه کردی.
    خنده ای کردم و گفتم راستش تو فکر این بودم که چطور سر صحبت رو باهتون باز کنم.
    ابروهاش رو تو هم گره زد و با یه حالت جدی گفت:اونوقت چرا باید سر صحبت رو باز کنید؟؟؟
    گفتم شما همیشه انقدر عصبانی هستید؟
    گفت عصبانی نیستم ولی لزومی هم نمیبینم باهاتون بگو بخند کنم.
    گفتم حرف شما درسته منم اهل بگو بخند با غریبه ها نیستم ولی راستش رو بخواید اولش که فامیلیتون رو دیدم به نظرم آشنا اومد و وقتی خودتون رو دیدم مطمئن شدم قبلا یجا دیدمتون ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد تا اسمتون رو گفتید و شناختمتون و لبخندی که میبینیت بخاطر اونه.
    با تعجب گفت شناختید؟
    اون وقت کجا من رو دیدی؟
    گفتم شما هم من رو میشناسید.
    تعجبش بیشتر شد و به صفحه گوشیش نگاه کرد تا عکس و اسمم رو ببینه.بعدش سرش رو بلند کرد و گفت فکر کنم اشتباه گرفتید چون فکر نمیکنم شما رو بشناسم.گفتم مگه اسم خواهرت زهرا نیست؟
    با این حرفم خودش رو جابجا کرد و یکم به سمت جلو خم شد گفت درسته.زهرا رو از کجا میشناسی.
    حالا که دیگه مطمئن شده بودم و استرسم کمتر شده بود به حالت شوخی اخمام رو کردم تو هم و از تو آینه بهش نگاه کردم و گفتم آرزو واقعا هنوز من رو نشناختی؟؟؟
    بزار راهنماییت کنم اسمم حمیده.
    گفت اون رو که تو گوشی دیدم ولی متاسفانه بجا نیاوردم.
    بهش گفتم داستان واسه خیلی ساله پیشه.من همونیم که بخاطره تو و دوست داشتنت داداشات یه کتک حسابی بهم زدن.حالا یادت اومد؟؟؟؟
    همونطور که از تعجب دهنش باز مونده بود و چشماش گرد شده بود خنده کنان دستش رو جلو دهنش گرفت و گفت واااای تو حمیدی؟؟؟
    چقدر فرق کردی.اصلا نشناختمت.
    که دیگه پشت سر هم شروع کرد حرف زدن و پرسیدن.
    خوبی؟
    از بچه ها چه خبر؟
    اصلا فکر نمیکردم باز ببینمت و ......
    گفتم والا منم اولش فکر کردم اشتباه میکنم ولی شکر خدا اشتباه نکردم.کلی از گذشته و بعده جداییمون حرف زدیم وقتی از زندگیش پرسیدم گفت تقریبا هشت سال پیش ازدواج کرده و یروز که با شوهرش و پدر مادرش داشتن میرفتن مشهد شوهرش پشت فرمون خوابش میبره و ماشین میره تو شونه خاکی و چندتا ملق میزنه و شوهرش و مادرش درجا میمیرن و باباش هم به کما میره و بعده چند روز میمیره و آرزو هم با اینکه خیلی صدمه میبینه ولی هرجور شده زنده میمونه.الانم تو خونه یه پیر زنه میمونه و بعنوان پرستار کارهاش رو انجام میده و یه حقوق نا چیزی میگیره گفت همونی که سوار شدم بهم زنگ زد.وقتی داشت تعریف میکرد خیلی دلم گرفت.
    بحث رو عوض کردم تا یکم فضا عوض بشه.اومده بود بیرون خرید کنه.رفتیم خریداش رو انجام داد و برگشتیم رسوندمش خونه.ازش اجازه گرفتم که شمارش رو ذخیره کنم.
    با گفتن کلمه ی حتما این اجازه رو بهم داد و گفتم بی زحمت تو هم شماره ام رو ذخیره کن و اگه کاری داشتی حتما بهم بگو.
    از همون شب پی ام دادن های ما شروع شد و دوباره آرزو مال من شده بود اما بدون اون محدودیت های مسخره ی گذشته.تقریبا یه دوماهی از ارتباطمون گذشته بود که ازش خواستم بریم خونه من.
    بعده یکم ناز کردن و لوس بازیای معمول قبول کرد و قرارمون شد ساعت یک.گفت غذای زنه رو بدم و وقت خوابش که شد بیام و زود برگردم.
    راس ساعت یک اس دادم که من جلوی درم و بعد چند دقیقه اومد.حرکت کردیم به سمت خونه.
    وقتی رسیدیم خونه محکم بغلش کردم که واقع لذت بخشه کسی رو که خیلی دوست داری بعده سالها بدستش بیاری.پیشونیش رو بوس کردم و آروم بردمش به سمت کاناپه.نشستم و اون رو نشوندم تو بغلم و محکم به خودم فشارش میدادم و صورتش رو بوس میکردم.سرم رو نزدیک گردنش کردم و همونطور که بوس میکردم سعی میکردم بدنش رو بو کنم.یه عطر خیلی ملایم زده بود که آرومم میکرد.هنوز هیچی نشده احساس میکردم نفساش سنگین شده ،به چهرش نگاه کردم که یذره رنگش پریده بود و قشنگ معلوم بود حالی به حالی شده.به چشمام نگاه کرد و از لبخندم متوجه شد که فهمیدم حالش خرابه.بدون هیچ عکس العملی چشماش رو از چشمام دزدید.محکم تر از قبل به خودم فشارش دادم و اول کنج لبش رو و بعد خودش رو محکم و یه کمی طولانی بوسیدم.
    بوسیدن لبهاش رو تکرار کردم و یواش یواش دیگه داشتم لباش رو میخوردم و آروم دستم رو از رو لباس گذاشته بودم رو سینه های شصت و پنجش که بخاطر شهوت زیاد مثه سنگ شده بود.از بغلم بلندش کردم و خوابوندمش رو کاناپه و تیشرت قهوه ای رنگش رو دادم تا بالای سینه هاش و قشنگ بدنش رو نگاه میکردم و آروم سرم رو بردم به سمتش و شروع کردم به خوردن سینه هاش.همینطور که سینه هاش رو میخوردم آروم دستم رو روی بدنش میکشیدم و این کارم باعث میشد بدنش مور مور بشه.به سمت پایین حرکت کردم و خواستم نافش رو ببوسم که با نزدیک شدن لبم به پوست بدنش یه لحظه بدنش رو سفت کرد و انگار که نفسش رو حبس کرده باشه.نافش رو بوسیدم و آروم ساپورتش رو کشیدم پایین و سرم رو بردم لای پاهاش و با چسبوندن روناش به هم جفتشون رو بوس کردم.از رو شرت چند تا بوس کردم و بو کشیدم و شرتش رو کشیدم پایین و کس سفید و نازش رو که کاملا قسمت پایینش خیس شده بود و حتی به بغلای رونش هم خورده بود نگاه کردم.بالای کسش رو چندتا بوس کردم و لبام رو گذاشتم رو چوچولش و با لبام بازیش میدادم.به صورتش نگاه کردم که خیره بهم نگاه میکرد ولی قشنگ معلوم بود که غرق شهوته.اینبار یه لبخند قشنگ زد و بازم نگاهش رو ازم دزدید.سرم رو بردم پایین با اولین زبونی که به کسش کشیدم یه آه طولانی ولی آروم کشید.حرکاتم رو تند تر انجام میدادم سعی میکردم جایی رو فراموش نکنم و گاهی زبونمم تا جایی که میشد وارد کسش میکردم.والا اینکه نلرزید تا من بفهمم ولی باتوجه به آبی که از کسش میمومد و لذتی که میبرد معلوم بود که ارضا شده.
    کیرم رو بین پاهاش گذاشتم و همونجوری دراز کشیدم روش و شروع کردم به خوردن لباش که ایندفعه دیگه خجالت رو کنار گذاشته بود و محکم لبام رو میخورد و زبونش رو میکرد تو دهنم و وقتی منم همینکار رو میکردم زبونم رو محکم تو دهنش میک میزد تا حدی که زبونم درد میگرفت و بزور میکشیدم بیرون.
    تو همین حالت کیرمم روی کوسش بالا پایین میکردم و با جمع کردن و چسبوندن پاهاش به هم سعی میکرد بیشتر کیرم رو حس کنه.
    بلند شدم و چند باری کیرم رو روی کسش کشیدم و آروم کله ی کیرم رو فرستادم داخل و اون با حرکاتی که انجام میداد سعی میکرد قسمت بیشتری از کیرم رو وارد بدنش بکنه که من خودم رو میکشیدم عقب.وقتی احساس کردم که قشنگ شهوتی شده به هوای اینکه دوباره میخوام کله کیرم رو بکنم تو یکدفعه کلِ کیرمو رو وارد کسِ داغ و لزجش کردم که یه آه عمیق کشید و دهنش باز مونده بود و یکدفعه شروع کردم تند تند و با تمام قدرتم تو کسش تلمبه زدن.دیگه حتی نمیتونست کونش رو رو کاناپه بزاره و انقدر لذت میبرد که کونش رو با فاصله ی ده پونزده سانت از کاناپه بالا گرفته بود و فقط آه میکشید.
    منکه قرص انداخته بودم و خیالم راحت بود به این زودیا آبم نمیاد حسابی تو همین حالت کردمش و بعد داگ استایلش کردم و یه چند دیقه ای تو اون حالت کردمش.و بعد نشستم رو کاناپه و جوری که روش به سمت من بود نشوندمش رو کیرم و یه یکی دو دقیقه ای تو همون حالت بودیم و فقط لب بازی میکردیم و محکم بغلش میکردم به خودم فشارش میدادم.یواش شروع کرد بالا پایین کردن که گفت اصلا نمیتونم به پهلو خوابوندمش و تا حدی که بتونم کامل براندازش کنم ازش فاصله گرفتم و قشنگ نگاهش کردم یه بدن سفید و قشنگ با کونی معمولی، بودنِ کوچکترین نقص،یه خالِ کوچیک رویِ کونش داشت که بنظرم کونش رو خوشگلتر جلوه میداد.به کوسِ کوچیکِ پف کردش نگاه کردم که حالا دیگه بر اثر رفت و آمد های کیرم و ضربه هایی که خورده بود خودش و کناره هاش تا حدودی قرمز شده بودن.
    جلو اومدم و نیم رخ صورتم رو روی لپ کونش گذاشتم و یه فشاره کوچیک دادم.کونش یه خنکیِ دلچسبی داشت.سرم رو بلند کردم و یه بوس از لپ کونش کردم،همیشه این حرکت رو دوست داشتم و بیشتر از همه برام لذت بخش بود،بعده تنظیم کردن کیرم با سوراخ کسش آروم فرستادم داخل،این بار آروم تا ته میکردم داخل و همونطور کامل میکشیدم بیرون و دوباره و دوباره،وقتی خوب لذت بردم تندتر از قبل شروع کردم به کمر زدن.خوب که تو این حالت کردمش ، خوابوندمش رو زمین و یه بالش گذاشتم زیرش و تو کسش تلمبه میزدم.انقدر تلمبه زدم تا احساس کردم آبم داره میاد کشیدم بیرون بعده چندبار بازی دادن با دستم آبم اومد و همش رو ریختم تو دستمال و همونطوری روش دراز کشیدم.یکم بعد اومدم پیشش دراز کشیدم که دیدم خوابش برده.یه بوس از لپش کردم یه بوسم از لبش و کنارش دراز کشیدم و یکم بعد بلند شد و رسوندمش به خونش.
    امیدوارم از داستان خوشتون اومده باشه.خیلی سعی کردم شربت بهش ندم و رو ابرا نریم و ازش نپرسم آبم رو کجا بریزم و اینکه موقع ارضا شدن آرزو رو سفت چسبیده بودم که نلرزه.امیدوارم موفق بوده باشم.
    و در ضمن داستان واقعی نبوده و فقط جهت جق زدن شما دوستان عزیز نوشته شده.البته قسمت دیدار مجددش ساخته ذهنم بود و دوستی گذشته ما همش حقیقت بود.


    دوستدار شماhamid30ghari

  • 54

  • 10




  • نظرات:
    •   Psycho369
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • بیشتر وقتها اول اخر داستان رو میخونم
      واس همین میتونم بگم این کامنت جهت کسخل خطاب کردنت فرستاده میش


    •   @shab
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • دو خط اول رو خوندم فهمیدم چرت گفتی
      خب طرف اشتباه گرفته مثلا گفته مریم خانم؟ خب اون طرفم میگه نه اشتباهه چه کرمیه بگه نه اشتباهه من آرزو هستم. مونده آدرسم بده


    •   Mehraaan@
    • 2 هفته،3 روز
      • 21

    • حمید عزیز خیلی خوب بود. لایک 3
      ساده و صمیمی نوشتنت رو خیلی ذوست دارم. از داستان قبلت خیلی بهتر بود.


      بعضی قسمتها رو کمی طولانی ازش گفتی مثل اون ذعوا با برادرهای آرزو که اگه خلاصه تر میگفتی کشش داستانت بیشتر میشد.

      بعضی کلمات هم بیش از حد استفاده کردی مثل "کله کیر" (biggrin)

      دختری هم که اون همه داداش غیرتی داره آشغالها رو ساعت 9 شب تنها نمیبره سر کوچه!!


      میدونم که میدونی هدفم گیر و ایراد تخمی نیست و واسه بهتر نوشتنت میگم. (rose)


    •   lovely_grl
    • 2 هفته،3 روز
      • 8

    • خب من دوست داشتم ساده و بی تکلف


    •   shahx-1
    • 2 هفته،3 روز
      • 11

    • یعنی شما از سیزده سالگی تا به حال ایشون رو ندیدی ولی همچنان به یادش........... (biggrin)


      پی نوشت :امیدوارم اعضای کمیته المپیک هم عضو شهوانی باشن با تیم ملی بفرستنت بلکه مدال طلای جق استقامت رو برای کشور عزیزمون به ارمغان بیاری!!! (biggrin)


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • شبای عزیز ایشون چون پیره زنه که پرستاریش رو میکرده چون سواد نداشته شماره ی هرکسی که احتمالا لازم بوده باهاش تماس بگیره رو روی تلفن ذخیره کرده و هر شماره رو نگه داری به یک نفر زنگ میزنه.(همون تماس سریع) و از اونجایی که بعده تماس گفت هرچی پیرتر میشن....یعنی طرف رو میشناخته.بازم پوزش که باب میلت نبود


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • سعید تبریزی عزیز متوجه کامنتت نشدم دوستم.ولی مرسی که خوندی.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • مهران جون داداشم اول داستان آشغال رو بگم.خب اون موقع ما دوازه الی سیزده سال بیشتر نداشتیم و رو بچه ی سیزده ساله حتی برادرای غیرتی هم زیاد کلید نمیکنن و البته تو حساب کن نه شب تو تابستون خیلی دیر وقت نیست.
      نکته دوم هم بابت توضیح زیادم.اون دلیلش اینه که اگه اینجا دقیق توضیح ندی طرف یه حساب سر انگشتی هم نمیکنه و موضوع رو گرفته یا نگرفته فقط میاد یه کامنت بده.البته نمیخوام به کسی جسارت بکنم ها.
      فقط مثلا همین تماس اشتباه.من خواستم کوتاه بنویسم و با یه جمله بعده تماس نشون بدم که طرف آرزو رو میشناخته و فقط شماره رو اشتباه گرفته.و اگه دوستان دقت میکردن به قول رفیقمون @shab عزیز اگر طرف غریبه بود و اشتباه گرفته بود لزومی نداشت که اون بگه من آرزو هستم پس ایشون حتی زحمت نداده یه فکر کوچیک روش بکنه و اگر دقیق میخوند متوجه میشد.دلیل توضیح زیادم همین مساله بود.
      و درباره ی کله کیر هم من به شدتت ازت معذرت میخوام.تو عشق منی و ممنون که وقت گذاشتی و مرسی بابت نقده درست و بجات.
      بوس


      lovely_grl عزیز مرسی بابت تعریفت و خوشحالم مورده پسند بود.همینکه اساتیدی چون شما ازم تعریف کنن مایه ی افتخارمه


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • Oberyn.Martellعزیز خدارو شکر که راضی هستی.خوشحال شدم خوندی


    •   lezatbebarim
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • مثل همیشه با افتخار خواندم و لذت برذم اگر ایرادی هم من متوجه میشدم حتما میگفتم ولی فوق العاده از قلمت لذت میبرم و لحطاتی همه چیز و حتی خودم و از یاد میبرم متشکرم برای حضور قشنگت کاش بتونم روزی جبران کنم عزیزم برایت آرزوی سلامتی و موفقیت بیشتر دارم و امیدوارم شرایط بهتری پیش بیاد تا بهتر بتونی برای مخاطبین خیلی بیشتری قلم بزنید .پایداریت را امیدوارم و خواهان حضور گرم همیشگی ات هستم .‌‌‌‌‌‌لایک ناچیزی تقدیم شد .


    •   Clay0098
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • حمید جان این داستانت کجا و قبلی کجا( شناختی از هم نداریم که الکی نرفق بزنم و بی تعارف نظرمو میگم)
      این خیلی خیلی بهتر بود و خیلی خوب بود(قبلی هم خوب بود ولی معلوم بود روی این وقت گذاشتی و زحمت کشیدی)
      لایک ۵ تقدیم شما
      صحنه تو ماشین و دیالوگ های راننده و دختر خیلی با حال بود و یاد یه جریانی انداختم (دمت گرم)
      فقط کاش اون آخرش رو نمی نوشتی که واسه بچه ها و جق نوشتم و شربت و ابر نداره...
      در نهایت دستت درد نکنه که کیف کردیم(عجب صحنه سکسی جالب و طولانی هم داشت من از کمر به پایین لمس رو یه تکون اساسی داد خخخخ)
      داستان بعدیت رو زودتر بخونیم
      مخلصم


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • شاه ایکس عزیز بعضی آدما هیچوقت از یاده آدم نمیره بخصوص اولین دوست دختر.البته که من اون همه بیادش نبودم ولی مسلما آدم یه دوست قدیمی رو بعده هر چند سال ببینه میشناسش بخصوص تو نگاه اول.گاهی هم آشنا به نظر میرسه ولی یادت نمیاد.منم آخرش گفتم داستان حقیقت نداشته.
      ولی بازم خدا از دهنت بشنوه خوشحال میشم کاری از دستم بر بیاد و واسه مملکتم انجام بدم.(چشمک و خنده)


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • lezatbebarimعزیز یه کامنتی گذاشتی که نیشم یه متر باز شده بسته نمیشه.ممنون واقعا لطف داری به من و واقعا خوشحالم که تونستم لحظات قشنگی رو برات بسازم.هرچند خیلی کم


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • Clay0098عزیز شما که همیشه به من لطف داشتی و داری.خوشحال شدم که مورده پسند بود و اون چند خط آخرم که اشاره کردم واسه این بود که شاید بتونن لبخند رو لب خواننده بیارم.بازم ممنون


    •   Nikan.a
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • آقا حمید یه بار نظرمو بهتون گفتم که قشنگ بود لایک ۸ تقدیم شما


    •   parto_banoo
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • فقط بخاطر پاراگراف آخرش لایک کردم
      چ صادقانه گف همش تخیلی بود (rolling)


    •   Mr.masoOd
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • دستکشای بوکس تو کونت پسر عمدت اینقدر کسش خله برای تو جقی بیاد دعوا


    •   Ice_flower
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • خوشم اومد ساده و شیوا خالی از تعریف و توصیف های الکی و واهی.
      لایک ۱۱ هم منم


    •   Ragnarlothbrok1435
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • عالي


    •   ashkaanm
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • خوب بود حمیدخان ممنون


    •   nima_rahnama
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • حمید عزیز دمت گرم داداش با داستانت خیلی زیاد حال کردم ساده و رئال و بشدت باور پذیر
      شروع خوبی داشتی و با معرفی شخصیت ها خوبتر جلو رفتی دیالوگهای عامیانه و موقعیت های ک این روزا زیاد باهاش برخورد میکنیم
      بخش اروتیک ماجرا هم خوب بود بدرد جقی ها میخورد خخخ
      داداش دعوتت میکنم ب ضیافت عرق سگی ارمنی پَز و بهمن دولی حمید سیگاری
      موفق باشی دوست من


    •   saradavoodi
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • ba inke gofti vaqeie nabud vali mn fk krdm khaterasto vaqeiye


    •   mehdi.98
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • از صداقتت راضیم


    •   SSAa699
    • 2 هفته،2 روز
      • 5

    • حمید عزیزم من کلا داستانهای ساده ..
      روون و نسبتا کوتاه و ..خیلی دوس دارم .
      داستان شما مورد دلخواهم بود ...


      خوشحالم که هر بار پیشرفت میکنی گلم بازم بنویس لطفا.


      لایک ۲۰ (rose)


    •   boy.t0p
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • لایک 21 اقا حمید . خسته هم نباشی.


    •   وب.گرد
    • 2 هفته،2 روز
      • 7

    • حمید خیلی از لرزیدنا شاکی هستیا (biggrin)

      آخه میدونی نه که این لرزشه یه چیز خاص و خیلی کم اتفاق میفته ملت فکر میکنن اگه بنویسن طرف لرزید همین یه کلمه داستانشونو خاص میکنه!
      داستانتو خوب شروع کردی. صحنه های سکسیش میتونست بهتر باشه.
      در کل دیشب نخونده اولین لایکو زدم و حالا فهمیدم که اشتباه نکردم.
      عجله نکن!بنویس!


    •   sepideh58
    • 2 هفته،2 روز
      • 7

    • عه حمید آقا به به از اینورا (biggrin)

      چقدر ساده و صمیمی و بی تکلف بود داستانت ...عشق اون دوران بچگی رو خیلی قشنگ نشون دادی ...من دوس داشتم داستانت رو ...فقط یه چیزی !داستانت چی شد تهش؟اینو دوس نداشتم :-)
      لایک 24 !
      باز بنویس ...راستی دخترا اون موقع اشغال نمیبردن سر کوچه وقتی دوتا داداش نره غول داشتن (biggrin)

      من ک یادم نمیاد آشغال برده بشم (biggrin) البته پسر همسایه همسن هم نداشتم ک دلیل بزرگ اشغال نبردنم بود (rolling) داداشم میبرد .اونم حتما مث تو مخ دختر همسایه رو زده بوده!
      در کل نگارشت رو دوس دارم
      Ps:معلق درسته! (biggrin)

      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • Nikan.aعزیز قبول نیست تو قبلا خونده بودی (biggrin)


      mazhdعزیز خوشحالم که خوشت اومد.و امیدوارم که این اتفاق بی افته.واقعا بحث سکس نیست و فقط برام جالبه الان چه شکلی شده.مرسی بابت کامنت قشنگت.


      parto_banooممنون بانوی عزیززززز.ما که داستان می نویسیم قرار باشه همش حقیقت باشه که کمر نمیمونه برامون.خخخخخخ


      Mr.masoOdعزیز همونطور که آخر داستان گفتم اون قسمتش راست بوده.امیدوارم شما دعوا نکنی ولی اگه کردی پسر عموت بالا خواهت درآد.


      Ice_flowerعزیز خوشحالم خوشت اومد و ممنون بابت تعریفت.


      Ragnarlothbrok1435عزیز. tanks. بوس


      ashkaanmعزیز خوشحالم که مورده پسند بود.


      nima_rahnamaعزیز کامنتت رو خوندم یه متر نیشم باز شد.مرسی بابت تعریفت و عرق سگی ارمنی پز و بهمن دولی.عشقی.


      saradavoodiعزیز به نکته ی خوبی اشاره کردی.واقعا مشکل منم با داستانهای شربتی و زیارتی همینه.من میگم قرار نیست حالا که داستانه هر خزعبلاتی رو توش جا بدی.بنظر من قشنگی داستان به اینه که خواننده بتونه باورش کنه.و خدارو شکر که تونستم این حس رو به شما منتقل کنم.لایک.


      mehdi.98عزیز قابلی نداشت.(چشمک)


      SSAa699عزیز به روی چشم امیدوارم بتونم راضی نگهتون دارم.و واقعا خوشحالم که مورده پسندت بود.


      boy.t0pعزیز مرسی داداشم.واقعا با این همه کامنت قشنگ مگه خستگی میمونه؟؟؟لایک داری.


      واما وب.گرد عزیز.آره واقعا شاکی هستم و تقریبا همه چیز رو خودت گفتی.من میگم هست نه لرزش شما بگو زید من بعده ارضا شدن پرواز کرد من باور میکنم ولی نه اینکه همه اینطوری باشن و بطرف از زیدش لب گرفت طرف ارضا شد و پرواز کرد رفت.چون واقعا من ندیدم.ولشون کن خودت رو عشق است.


      سعید تبریزی واقعا این رو نوشته بودی؟خخخخخ.واقعا اصلا شبیه هم نبود که بشه حدس زد.خخخخ.ممنون داداشی مرسی بابت تعریفت و پوزش بابت ناصری.خخخخخ


      سپیده ی عزیز خوشحالم که خوشت اومد و مرسی بابت کامنت قشنگت.کدوم قسمت دقیقا؟؟رفتم نگاه کردم نفهمیدم ولی چشم سعی میکنم کلا اون آخر از لب بازی به بعد رو حذف کنم.خخخخخخخخخ.
      درمورد آشغالم والا بخدا میاورد حالا من نمیدونم چطور.البته اینم بگم ما تو اسلام آباد کرج بودیم و نمیدونم از اونجا شناخت داشتی یا نه.ولی واقعا مثله اهالی یک روستا که چطور همه همدیگه رو میشناسن و و رفت و آمد دارن واقعا اینطوری بود.شاید باورت نشه ولی ما با بیشتر همسایه های اون موقعمون که الان هرکدوم یک طرف هستن رفت و آمد داریم.شاید هم بخاطر تفاوت محیط ها نمیتونید قبول کنید چون از قدیم میگن جا با جا فرق داره،آدم با آدم.اوف چقدر شد.مرسی که خوندی مرسی بابت نظره قشنگت.لایک


      در آخر هم تشکر میکنم از همه ی دوستان که وقت گذاشتن و خوندن و خوشحالم که خوشتون اومد.و اون چند نفری که مورده پسند نبود عذرخواهی من رو بپذیرید.بنظرم نمیشه تو یه داستان برای همه ی سلایق نوشت و شاید من نتونم.موفق و پیروز باشید.یا حق


    •   sepideh58
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • حمید جان اینکه داستانت اخرش مشخص نشد چی میشه و با سکس تموم شد منظورم بود .قضیه آشغال هم شوخی بود.همه چی خوب و به جا بود .


    •   Caboos1
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • حمید چون تو توی همه ی داستانا همه ی کامنتا رو لایک میکنی دلم نیومد چیزی بگم
      جهنم یه جقم بخاطر شما میزنیم فقط کجا بریزم؟


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • سپیده ی عزیز الان گرفتم چیشد.مرسی.به قول دوستان پایان باز گذاشتم.خخخخخخخخ


      Caboos1 خخخخ حالا یه جقم مهمون ما باش چی میشه؟؟؟بنظرم بریز تو دستمال کاغذی از همه بهداشتی تره.دقت کنی من تو همه ی داستانام میریزم تو دستمال.طرف فکر میکنه بریزه رو سینه هاش یا مثلا صورتش خیلی خارجیه.خخخخ.بقرآن جرات داری بریز رو صورت طرف اگه با چوب دنبالت نکرد.خخخخخخخ.ول کن این حرفارو.مرسی که وقت گذاشتی و امیدوارم خوشت اومده باشه.بوووووس


    •   Nikan.a
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • آقا حمید یه دور دیگه ام دیشب خوندم واقعا قشنگ بودم و خوشم اومد و هرچقد جا داشت مطمین باش لایک میدادم (biggrin)


    •   esy20
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • esy20 همچنین عزیزه دل.


      sepehr059 عزیز ممنون بابت انتقاد بجات.واقعا الان که گفتی بنظرم حق با توء.ولی یه جاهایی و رو نباید کجا بخونی و خواننده میچسبونه به کلمه ی قبلی.البته نمیدونم شاید من اینطوری باشم.ولی چشم حتما سعی میکنم دقت کنم به این موضوع.بازم ممنون رفیق


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • سپهر جان لطف کردی.آدم اگه نقد نشده نمیتونه ایراداتش رو درست کنه.ممنونم ازت


    •   nima_rahnama
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • به به داش حمید بچه محل، همه ی بچه های زورآباد با اون پنیرهای نابشون؛ پرچم بالاست
      هییییییییی جوووووووونی کجایی ک یادت بخیر
      (هنوز ضبط سونی ۵۴ زابلی ک خلیل سه تیغ برام زده بود رو دارم (rolling) (rolling) )


    •   mohamahdi
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • بد نبود حمید جان :)


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • mamoOoLi bod (rose) like


    •   pinkford74
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • کیرم دهنت فقط همینو میتونم بگم


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • nima_rahnama داداشی کلی تلاش کردم و با خودم جنگیدم و نوشتم اسلام آباد،یک تنه ریدی توش.خخخخخخخخخ
      پرچمت بالاس بچه محل.کامنتم رو که درباره ی اونجا بود رو قبول داری؟


      mohamahdi عزیز مرسی که وقت گذاشتی.داستان بعدیم بهتره.قول میدم.خوشحالم که باب میلت بود.


      Sexybreastsعزیز ممنون که وقت گذاشتی رفیق.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • pinkford74عزیز اینم در نوع خودش یه نظره.پوزش که باب میلت نبود.
      ولی کامنتت من رو یاده یه داستان انداخت.
      اون وقتا تاکسی داشتم که یه پسر گولاخ که قیافه ای نخراشیده داشت من رو دربست گرفت و گفت میخوام پدرم رو ببرم دکتر.رفتیم در خونشون گفت پدرم وزنش زیاده و تنهایی نمیتونم بیارمش اگه میشه کمکم کن.رفتیم بالا گفتم پدرت کو؟گفت تو اتاقه.تا رفتم تو اتاق رو نگاه کنم در خونه رو قفل کرد.اولش فکر کردم تیریپ خفتگیریه و با خودم گفتم کونه رو بگا دادم.یکم شلوغش کردم و حمله کردم بهش و درحالی که بهش فحش میدادم گفتم در رو باز کنن بابا کیرم تو دهنت.تا این رو گفتم گفت منم همین رو میخوام.بخدا ترسیدم مستقیم بگم قبول نمیکنی.آقا پشمام ریخته بود تازه فهمیدم طرف اوب داره.خلاصه بزور مجبورم کرد دادم بهش خورد و شمارم رو گرفت،بعدشم کرایه رو داد و بعدا هرچی زنگ زد جوابش رو ندادم.الان یهو یاده اون افتادم.امیدوارم قسمتت بشه.


    •   nima_rahnama
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • آره داداش کاملا درست میگی اونجا یه ایالت خودمختاره خخخ
      کارت درسته دادا


    •   Caboos1
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • حاجی پشمام
      والا اونی که دادی خورده دیگه بهش نمیشه گفت کیر، پاستیل شده بوده با این وضعیت
      چه عذابی کشیده بدبخت ،چقدر خورده تا راست کردی دوباره


    •   شواليه-ايران
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • خودت ميدوني دير ميخونم داستانارو معمولا، لايك ميكنم.ميگي چرا؟ ميگم بقول خودت حتما لايك داشتي كه لايكت كردم. راستي سيگار داري يه نخ بده بعد يه داستان خوب ميچسبه بكشي تو بالكن


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • آره والا داداشی.ولی آدم باید حقبقت رو بگه ساکی که اون برای من زد هیچکس نزد.تو حلقی و پر تف میزد تووووپ.فقط میگم قیافش خیلی غلط بود دیگه.گه گاه با رفیقا سرشوخی کل کل میکردیم عکسش رو نشون میدادم میگفتم این کونیه منه میخوای بدم کونت بزاره؟؟؟باورشون نمیشد تا پیام هاش رو نشونشون دادم.بعدا هرجا کل کل میشد خوده رفیقام به همدیگه میگفتن.


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • داستان خوب پیش رفت تا جایی که صحنه سکسیش شروع شد، به اونجا که رسید یهو سرعت گرفت و بقول خود نویسنده باب جق زدن جماعت مجلوق شد، ولی ویرایشش خوب بود .
      پتانسیلش موجوده لطفا بیشتر بنویس
      لایک ۳۵ تقدیم بهت


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • شواليه-ايران جان خوشحالم که خوشت اومد.
      داداشی من سیگاری نیستم قبلا پخش سیگار داشتم از اون موقع لقب سیگاری موند روم ولی بازم چشم اشاره کن باکس باکس میارم برات داداشی.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • R.B.behruz جان شکر خدا که مورده پسند بود.داداش یکی دیگه فرستادم بنظرم همین روزا آپ بشه.
      یک داستان دیگه هم در حال نوشتنم ولی چون دربارش زیاد اطلاعات ندارم یذره طول میکشه.
      چشم.باعثه افتخارمه براتون بنویسم.
      امیدوارم تا آخر بتونم راضی نگهتون دارم


    •   Sakopako
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • جای تو بودم ماجرای به این قشنگی رو با سکس خراب نمی کردم.
      یه قهوه
      ی شام
      ی آهنگ
      برای جلسه اول مناسب تره.


    •   saeid4321
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • داستان جالب و قشنگی بود ! عشق دوران بچگی عالمی داره برا خودش !!! لایک تقدیم شما !


    •   marjan_aydin
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • من خوشم نمیومد نه اینکه بد نوشته باشین یا روی داستانتون عیبی بزارم نه
      خودم خوشم نیومد
      اما لایک کردم
      خسته نباشید آقای حمید


    •   Hooman.esf.59
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • یعنی چی
      مگه میشه؟ مگه داریم؟
      آقا قبول نیست تو دیدی
      حمید خاطرات منو از کجا میاری اینجا مینویسی؟ واقعا چقدر جالبه البته من از داداشاش. کتک نخورده بودم ولی باخودش سر یه جریانی بحث مون شده بود وقتی بعد سالها بچه بقل نشست توی ماشینم خشکم زد جالبه وقتی فامیلش و دیدم اسمشو خودم بهش گفتم شوکه شده بود
      پرسید اسم منو از کجا میدونید؟ گفتم یادته شونزده سال پیش یه شب اومدی تو مغازه م و فلان
      ما هم باهم سکس نکردیم فقط یه شب منو دعوت کرد به شام و رفتیم مث دوتا دوست قدیمی بیرون و یه خرده با ماشین تابیدیم قراره یه شب هم من دعوتش کنم
      ولی چون حرف طلاق و جدایی از شوهرش و زد نخواستم که روی تصمیمش تاثیرگذار باشم واسه همین دست نگهداشتم.


    •   King_hesam
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • دمت گرم هممونوکيرکردي
      خوب وباحوصله نوشتي هرچندچندجاي داستاتت ويرايش لازم بود
      موفق باشي


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،1 روز
      • 4

    • دمت گرم حمید جان عالی بود رفتم تو ۱۴ ۱۵ سالگی خودم که روی دختر سبزه ی همسایه کراش داشتم ،بدون اینکه بهَم حرفی بزنیم اون با دوستش میومدن دم در و منم با دوستم دم در خونمون مینشستیم و فقط نگاه و گاهی یه لبخند ریز و گاهی هم چشمک ریز ،جالبه دلمون هم میلرزید با این چیزا،یادش بخیر اون دختر سیاه چرده الان تو آمریکا خواننده شده (inlove)


    •   doki-kar balad
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • من الان سرکارم تو آزمایشگاه چجوری جغ بزنم؟؟ :)
      فقط برا جغی هاست این داستان حمید جان؟؟؟
      :( :)
      لایک طلایی تقدیم حضور شد


    •   james84hetfield
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • مرسی حمید جان. دوتا نقطه قوت داشتی. اول انتخاب سوژه ای که برای خیلی ها واقعا اتفاق افتاده یعنی پیدا کردن یه عشق گمشده و رابطه مجدد و رسیدن به آرزوی دیرین که باعث میشه خیلی ها باهاش همزادپنداری کنن و لذت ببرن. و دوم صداقتت. لایک


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • بازم کامنتم نیومد.من نمیتونم کامنت بدم هرچی مینویسم میگه واژه نامناسب بکار بردی.والا من فقط مینویسم ممنون که وقت گذاشتید و خوندید ولی نمیاد.اگه این اومد بدونید خیلی مخلصم و مرسی داستان رو خوندید.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • james84hetfield عزیز مرسی که وقت گذاشتی و خوشحالم که مورده پسند بود.


      امیدوارم این کامنت هم نزنه واژه ی غیر مجاز.خخخخخ
      البته فکر کنم چون بچه ها رو مخاطب قرار میدم میزنه غیر مجاز و فکر میکنه داریم دعوا میکنیم.ولی تا دیروز اینطوری نبود.


    •   Minow
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • بد نبود لایک


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • Minow عزیز tanks.


      دوکی کار بلد عزیز یه کارش کن دیگه.خخخخ


    •   Hooman.esf.59
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • آره حمید جان وقتی آی دی کسی را بنویسی اینجوری میشه اکانت قبلی من بااینکه بعدیا قبل آی دی بچه ها علامت @ میزاشتم بلاک شد.


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • آخه اگه بالا رو نگاه کنی مشکلی نداشت و مینوشتم ولی از دیروز اینطوری شده.کلی برات نوشته بودم چندبار امتحان کردم نشد بیخیال شدم.تهش این بود که مردونگی کردی که فعلا سمتش نرفتی تا باعث طلاقش نشی.هرکس جای تو بود تلاش میکرد طرف زودتر طلاق بگیره تا یه بیوه خوب گیرش بیاد.حرکتت لایک داره


    •   Shamim.20
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • راست ميگي
      اولين ها هيچ وقت فراموش نميشن
      چه مجازي ، چه واقعي
      با سكس يا بي سكس
      اولين ها يه تيكه از وجودت با خودشون ميبرن


    •   kokarostam
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • داستان


      مشخص بود که داستانه و خاطره واقعی نیست. جالب بود و موضوع نسبتا خوبی داشت، میشد بیشتر روش کار کنی. کمی کلیشه‌ای بود و چند تا اشتباه هم داشت. در کل برای کسانی که دست به کیر داستان میخونند باید جالب بوده باشه.


      ها کـُ‌کا


    •   seni0r
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • کاش منم دوباره ببینمش دلم تنگش شد کیر تو داستانت هواشو کردم نصف شبی سیگارمم تموم کردم کیر آقا مهدی دکه سر کوچه تو کیونت که بسته هست


    •   Ali.کس.کن
    • 2 هفته
      • 1

    • این مشخساتی ک داده مالو دختر دایی همه پس لاش بازه الان میرم کیکنمش ممنون ک گفتی??


    •   hamid30gari
    • 2 هفته
      • 2

    • کاکا رستم عزیز کامنتت اعتباره داستانه.ممنون که نظر دادی.کاش شعر هم میگفتی (rose)


      Shamim.20عزیز چه کامنت قشنگی گذاشتی بخصوص قسمت آخرش.


    •   ŇÔÝÂŇ.ĐP
    • 2 هفته
      • 1

    • بد نبود (erection)


    •   _Azi_
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • از راه نرسیده کردیش؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو