آره، من مشکل دارم!

    -گفتین گم شده؟
    آره...آره!
    - بیماری چیزی دارن؟؟ حواس پرتی؟؟
    _نخیر بیمار نیست.
    _آخه یه زن ۲۵‌ساله سالم و عاقل که گم نمیشه!
    _حالا که شده! رفته، نیستش...
    - پس گم نشده. برای چی رفته؟
    _با هم مشاجره داشتیم، قهر کرده شاید.... نمی‌‌دونم والا نیستش. نیستش.
    شما ۳ روزه ازش بی خبرید؟ به خونه ی فامیلش سر زدید؟
    بله. رفتم. نبود...
    _دعواتون سر چی بود؟ چرا فرار کرده؟
    فرار؟! نه نه... قهر کرده...
    - خب به خاطر چی دعواتون شد؟
    چیز مهمی‌ نبود. شخصی بود. شما کمک کنین پیداش کنم.
    - چرا دستات می‌لرزه؟ خودت حالت نرماله؟
    خب زنم "فرار کرده" معلومه که نرمال نیستم. معلومه که عصبی می‌شم.



    • پس قهر نکرده! فرار کرده! اگه راستشو نگی نمی‌‌تونیم کمکت کنیم. از چی فرار کرده؟


    نمی‌‌تونستم راستش رو بگم. نمی‌‌خواستم بلایی سر لیلا بیاد. اگه می‌فهمیدن سنگسارش می‌کردن! کاش می‌دونستم کجا رفته. نکنه واسه همیشه رفته باشه. نکنه پای کس دیگه ای هم در میون بوده....



    • حواستون کجاست آقا؟ شما خودتون مشکوکین... باید صحبتی با پدر و مادرهمسرتون داشته باشیم. شماره تماسشون لطفا؟


    _ نه.. نه من بهشون نگفتم. من... من همه چیز رو می‌گم. فقط... فقط آبروریزی نشه...



    • خب بگید... همه چیز رو، مو به مو.


    _راستش من به زنم شک ‌کردم که با یه مردی رابطه داشته، اسمش نادره. خدا لعنتش کنه! خیلی عوضیه... به خاطرش با زنم ‌دعوام شد. زنم رفت! نمی‌‌دونم کجا یا... با کی!


    .........................................................................


    نمی‌‌دونم از دیشب چند نخ سیگار کشیده بودم. نه خواب داشتم و نه آروم می‌گرفتم.


    هم عذاب‌وجدان داشتم، هم دلم خنک شده بود! حس دوم رو دوست داشتم اما اولی رو ذهنم خط می‌نداخت.


    از روز اول مادرم گفته بود این دختررو نگیر، زن خوشگل مال مردمه... اما کر شده بوم..


    خوشگلیش تو نگاه اول دلم رو برد. اما بعد عاشق همه چیزش شدم. اخلاقش، دست پختش، عشوه هاش، صداش، هیکل بی نقصش، زنونگی‌های بی نظیرش.


    جا سیگاری و تمام میز پراز ته سیگار بود. نفسم سخت بالا میومد.
    گرسنه ام بود و حالت تهوع داشتم. صدای ریز گریه ی هرزه خانوم قطع شده بود!
    دوتا پیتزا سفارش دادم آوردن، غذا و آب بردم براش.‌
    به اتاق نگاه کردم، خودِ جهنم بود!
    تمام اتاق به هم ریخته بود. سرامیک کف اتاق خونی بود. تمام صورتش رو خونی کرده بودم.


    غذاشو خورد و خواست بره حمام. با ترس نگاهی تو صورتم کرد. حولشو برداشت و آروم به سمت حمام رفت. بدنش با همه کبودیهاش هنوز خوشکل بود! هنوز سکسی بود! بالا پایین شدن باسنش دوباره منو یاد اون وویس لعنتی انداخت:


    " اوووف چه تنگی لیلا... چه کونی داری تو.... معلومه نزاشتی شوهرت انگشتم توش بکنه‌ها! .... تو کونیه منی لیلا؟؟...."


    دوباره خشم همه وجودمو پر کرد. دوسال بود ازدواج کرده بودیم و تو این مدت نمی‌‌زاشت سمت این کون برم اما حالا....


    " آره آررره کونیتم نادر... این کون واسه توئه... مختص کیر توئه نادر... بکن توش عشقم....."


    دوباره سیگار و پک زدنهای عمیق و ریه ای که از آه و دود پر شده بود!
    از حمام که برگشت، فقط نگاهش می‌کردم. تنش رو خشک کرد. روبروی آینه ایستاد. کمی‌ صورت خودشو نگاه کرد و بی اختیار اشک ریخت.


    از روی صندلی بلند شدم. به سمتش رفتم. موهای خیسش رو از پشت گرفتم و حولشو از رو تنش در آوردم.


    _هرزه خانم خنده‌هات مال نادر بود اشکات واسه من؟؟
    _ولم کن! به خداااااا داری اشتباه می‌کنی... خودت می‌فهمی‌ چی می‌گی؟ من با نادر هیچ رابطه‌ای نداشتم. چیکار کردی با خودت لعنتی....


    _خفه شو! خودم شنیدم صداتون رو. قربون صدقه کیر نادر می‌رفتی واسم.... آره؟؟


    پرتش کردم روی تخت. رو شکم خوابوندمش و دوباره رو باسنش نشستم. التماس هاش تمومی‌ نداشت. دوباره کمربند و دوباره ضربه های بی رحم به باسنش.


    خیلی طول نکشید که عذاب وجدان سراغم اومد. هنوزم این هرزه رو دوست داشتم. هنوزم با اشکهاش دلم آتیش می‌گرفت. کنارش دراز کشیدم. صورتشو بوسیدم و گفتم: ببخشید لیلا... ببخشید.... دست خودم نیست.... نباید باهام اینکارو می‌کردی....


    _آرش! من کاری نکردم به خدا. می‌دونی چندروزه بیداری؟؟ می‌دونی من چند وقته نادر رو ندیدم؟ می‌دونی ..... لعنتی تَوهم زدی. تَوهم.... چرا عذابم می‌دی؟؟ التماست می‌کنم بزار برم خونه پدرومادرم چند روز. اون وویسی که ازش می‌گی کو؟؟ چرا نمی‌‌زاری من بشنوم؟ همش تو سرته آرش. همش تَوهمته لعنتی....


    دروغ نمی‌‌گفت. یادم نمیومد آخرین بار کی خوابیده بودم. ولی تَوهم؟؟ خودم صداشون رو ضبط کردم و شنیدم. می‌خواستم بدون گوش دادن به صدای ضبط شده خودش اعتراف کنه. می‌خواستم خودش اظهار پشیمونی کنه.


    _می‌خوای بری خونه پدر و مادرت تا با نادر فرار کنی؟؟؟ عشقت منتظرته؟ هوس کون دادن کردی؟ می‌خوای خودم بکنمت آروم بشی؟


    شلوارکم رو پایین کشیدم و دوباره رو تنش خوابیدم.
    می‌خواستم نوازشش کنم، می‌خواستم بغلش کنم، می‌خواستم..... اما صدای تو سرم مدام تکرار می‌شد:
    "آخ آره دوس‌ دارم.... بکن منو... یه جوری که دیگه نتونم پاشم نادر، از دو طرف جرم بده!"


    لیلا از ترس سکسکه می‌کرد. از رابطه ی پشت متنفر بود. حیا داشت. عاشقم بود. یعنی دوسال نقش بازی می‌کرد؟!
    با شال دهنش رو بستم. به سختی تونستم سیخ کنم! تلاش می‌کردم که تا ته پشتش فرو کنم!!


    تنگی شدیدش تنها دلیلی بود که باعث می‌شد صدای هق هقش، شهوتم رو نخوابونه!


    چرا باید به جای من، نادر ازین موهبت بهره می‌برد؟! اونقدر حرص و کینه داشتم که خونی که از پشتش جاری شده بود رو ندیدم.
    بعد از ارضا شدنم تازه متوجه خون شدم.
    _ببین چقدر کیر نادر کوچیک بوده که....


    از اتاق بیرون زدم، همه ی خونه بوی گند خیانت می‌داد، سرم دوباره خالی شده بود! باید دوباره جنس می‌ خریدم....
    رفتم توی اتاقم. کلبه تنهایی و دنجم! زنگ زدم و سفارش جنس دادم....


    به سمت پذیرایی و اتاق خواب برگشتم.


    لیلا توی اتاق چشماش پر از اشک و نگاهش پر از کینه بود. شال و کلاه کرده بود و با کرم پودر اوضاع صورتش کمی‌ بهتر شده بود.
    - کجا شال و کلاه کردی؟
    صداش گرفته بود:
    - دست بهم بزنی زنگ می‌زنم پلیس، برو کنار، من دیگه تو این جهنم نمی‌‌مونم. مهرم حلال...


    حرفش با جلو رفتن و ‌کشیده ی محکم من نصفه موند. روی زمین افتاد.
    - کدوم گورستونی می‌خوای بری؟ پیش نادر عشقت؟
    _ دستش رو روی صورتش گذاشت و با نفرت گفت:



    • آره....آره ....دیوونم کردی. تمام تنم درد می‌کنه. میرم شکایت می‌کنم ازت. طلاق می‌گیرم ازت روانی...


    _اصلا چرا تو خجالت نمی‌‌کشی؟! مگه خیانت کارا نباید پشیمون باشن؟! چجوری روت می‌شه بهم نگاه کنی؟؟
    به سختی از جاش بلند شد تا بره. می‌خواست بره پیش نادر! دوباره باهاش بخوابه تا جرش بده....


    صدای بوق موتور جلوی در رو شنیدم. با عجله به سمت در رفتم.
    _داشتم پول رو می‌دادم و جنس رو تحویل می‌گرفتم. لیلا با عجله از خونه بیرون زد و رفت....


    ......................................................



    • حرف دیگه ای هم هست؟ همه چیز رو گفتی دیگه؟
      _بله. همه چیز...

    • بجز نادر، به کس دیگه ای هم شک داری؟
      _ نه... نمی‌‌دونم...

    • آدرسی از نادر داری؟ یا شماره‌اش؟
      _ بله. هم شماره‌اش رو دارم و هم خونشو بلدم. عوضی...

    • شماره رو بده تا باهاش تماس بگیریم....


    _ جناب سروان مردیکه رو بگیرینش. جرمش شلاق داره؟!
    - بستگی داره...
    _ به چی؟ جرمش سنگینه! ولش نکنید! کم جرمی‌ نیست زنا با زن شوهردار! من نمی‌‌گذرم. من...




    • پس با همسرت رابطه داشته؟ گفتی فقط شک بوده که! در حین رابطه دیدیشون؟
      دستام شروع به لرزیدن کرد! عرق از صورتم سرازیر.... دلم سیگار می‌خواست!
      _ نه نه! ندیدمشون،... فقط شک کردم... همین!
      سرش رو تکون داد و نگاه معناداری به صورت عرق کرده و دست و پای لرزون و حال بی‌قرارم کرد.




    • هرچیزی رو مخفی کنی به ضرر خودته! بگو! توی پیدا شدن همسرت موثره. ممکنه بلایی سرش بیارن!
      _گفتم همه چیزو. آدرس و شماره نادر رو هم دادم.
      _خیلی‌خب. شما فعلا مهمون ما باشین تا با نادر تماس بگیریم و به آدرسی که دادین سر بزنیم.




    _من باید برم خونه جناب سروان! شاید برگرده لیلا. بزارین برم...
    _نخیر! شما با این حال و روزت باید بمونی اینجا.... سرکار! بیا این بنده خدا را ببر بازداشتگاه...


    ........................................


    _آرش رضایی....بیا بیرون....


    خیس عرق بودم. به سمت اتاق بازرس رفتم. صدای نادر از همونجا به گوشم می‌رسید:


    _جناب سروان شما صورت و قیافه خواهرم رو ببینید! این مردک مدتیه که مشکل داره و خون خواهرم رو توی شیشه کرده. چندبار خواستیم یه درس حسابی بهش بدیم ولی همین لیلا با التماس مانع شد. می‌گفت شوهرمه و دوستش دارم. حالا جواب محبت‌هاشو با این اراجیف می‌ده. ما ازش شکایت کردیم و کوتاه هم نمیایم.


    وارد اتاق شدم. هردوشون کنار هم... می‌دونستم پیش نادره. عشقش. دوباره خشم و دستهای مشت کرده.


    لیلا نگاهش رو ازم دزدید. نادر هم با وقاحت تو چشمام خیره شده بود و هارت و پورت می‌‌کرد.


    _خب آرش‌خان! چرا نگفتی نادر برادر خانومته؟ مگه نگفتم همه چیز رو بگو؟ همون اول هم مشخص بود حالت نرمال نیست و مشکل داری. این چه کوفتیه می‌‌کشی؟ حیف این زن نیست؟ خجالت نمی‌‌‌کشی؟ تهمت هم می‌زنی؟؟


    از جیب کوچیک شلوار جینم مموری میکرو رو درآوردم.
    _اگه می‌گفتم برادرشه باور می‌کردین حرفمو؟ اصلا دنبالش می‌رفتین؟؟ این صدای این خواهر و برادر که سنگشون رو به سینه می‌زنید. گوش کنید لطفا....


    _می‌دونی که صدای ضبط شده مدرک مستدلی برای قاضی و دادگاه نیست....


    _واسه دادگاه شما آره.... واسه دادگاه زندگی یه کلمش هم کافیه..... واسه پاشیدن یه زندگی ازهم و واسه شکستن کمر آدمها یه جملش هم زیاده.... آره من مشکل دارم. اما هنوز آدمم. هنوزم از گوشت و پوستم و عاشق این زن.... تورو خدا گوش کنید..... بعد قضاوتم کنید.....


    بازرس بعد از نصب مموری به لبتاپ اداره با هندزفری شروع به گوش دادن فایل صوتی کرد.


    صورتش آروم آروم سرخ شد..... نگاهش به سمت لیلا و نادر بیشتر و بیشتر معطوف شد..... حالا این نادر بود که دستاش می‌لرزید و این لیلا بود که با نگاهش و استرس تو چشماش و عرق صورتش، داشت حرفم رو تایید می‌کرد.....


    نوشته: مهران

  • 173

  • 16




  • نظرات:
    •   hirssaa1
    • 1 هفته،2 روز
      • 18

    • پرکشش و سینوسی ( پر از فراز و فرود )
      آفرین. لایک سوم


    •   hot1734
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • زوج سبزواری یا دختر خانومی که دانشجوی سبزواره و یا کلا خانومی از سبزوار پایه دوستی هست پیام بده همه جوره هستم باهاش هواشم دارم تو دوستی


    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 10

    • قبل از اینکه کسیو بازداشتگاه بندازن کامل میگردنش حتی وسائل شخصیشو میگیرن حتی یک قرص نمیتونی ببری داخل چطوری گشتنش که فلش مموری رو ندیدن؟؟ به علاوه مدرک به این مهمی که هر شکیو از بین میبره رو چرا همون اول نداده به بازپرس؟؟


    •   Sin_shin
    • 1 هفته،2 روز
      • 12

    • اخه مهرررران چیطو میتونیییی انقد خوب سورپرایز کنی؟؟ (rolling) فک میکردم تهش معلوم شه طرف قاطی کرده،بعدش معلوم شد حق با اونه!نه وااااقعا چیطو میتونی این طور بنویسییی لهنتییی (wanking) (wanking) (erection) (erection) ببشید داستانت خوب بود،یوهو ترکیدم دارم چرت و پرت مینویسم:|مرسی از داستان عالیت!(rose)


    •   جان.کوچولو
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • خوبه که نمیخاستی همه چی به سروان بگی؟؟؟
      آفرین .


    •   lovely_grl
    • 1 هفته،2 روز
      • 12

    • دومین لااایک ..خیلی عالی تمومش کردی همونطور ک انتظارش میرفت همونطور ک جذابترین حالتشه


    •   Amir_78
    • 1 هفته،2 روز
      • 11

    • قشنگ بود
      یاد گیم‌اف ترونز و سرسی و جیمی لنستر افتادم (biggrin)


      لایک دهم‌تفدیمت


    •   lady_darkness
    • 1 هفته،2 روز
      • 26

    • فلش مموری که نگفت شاه ایکس
      گفت مموری میکرو
      اینم داستانه
      اشاره به ماه رو ول کردی انگشت رو نگاه میکنی؟
      میخوای بگی نکته بینی؟
      تو چرا میسوزی؟
      بلدی بهتر بنویس خب:-*
      مهران داستاناش همیشه خوب بوده
      این رو من نمیگما کامنتای زیر داستانش میگه .خوش قلب تر باش


    •   سعید تبریزی
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • داستاناتو دوس دارم


    •   Mamdali0102
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • ای بابا اومده بودم بنویسم به تخممممممم ک مشکل داری
      دیدم اهل حشر تعریف کردن
      اوکی لایک یازده رو میزنم
      آفرین خوب نوشتی


    •   mina.hisss
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • خیلی خوب بود. واقعا خواستم ازین سایت برم دیگه از بس چرت خوندم.
      خسته نباشی واقعا. لایک 12تقدیم بهت.


    •   Soroush_Khi
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • مثل همیشه عالی داااش مهران!


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • بابا دسخوش. عالی. (rose)
      خیلی قشنگ بود. اوجشم غافلگیری خواننده در اخر داستان بود.
      داستانت با اینکه جریانش واقعی نبود ولی یه داستان واقعی بود.!


    •   .Horny.man.
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • لایک 14مهران جان تقدیمت


      داستان قشنگی بود


    •   NecroNomicon
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • کلا کامنتا رو بخاطر شاه ایکس میخونم (biggrin)


    •   Hana95
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • خیلی جالب بود... !


    •   دل_خسته
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • عاااالی بود
      خوب مینویسی
      لایک ??? خدمتت


    •   Fuker_man228
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • ایولا داستانت قشنگ بود ادامه بده موفق میشی


    •   Annahita
    • 1 هفته،2 روز
      • 9

    • عالی بود خیلی عالی بود خصوصا پایانش فقط با اون تیکه ی "زن خوشگل مال مردمه" اصلا حال نکردم ولی کلیت داستان عالی بود


    •   royaei
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • خوب بود ؛
      خوب که نه عالی بود ؛ هم هیجان هم دلشوره هم اضطراب وهم دلسوزی وهم ....
      فقط یه کم باورش سخته که خواهر و برادر .....؛
      البته داستانه دیگه تو داستان هم هر اتفاقی ممکنه بیافته ؛
      اینایی که داستان مینویسن این داستانها رو بخونن تا انقدر داستانهای آبکی ننویسن ؛
      موفق باشی


    •   عاطفه۶۸
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • مثل همیشه عالی..
      و اینکه ناخوداگاه تا اخر داستان میخونی و فکر میکنی ..پایان داستان مشخشه
      ولی هرقسمتش با اوج همراه بود.


    •   عاطفه۶۸
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • مثل همیشه عالی..
      و اینکه ناخوداگاه تا اخر داستان میخونی و فکر میکنی ..پایان داستان مشخصه
      ولی هرقسمتش با اوج همراه بود.


    •   sexybala
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • قشنگ بود


    •   darya54
    • 1 هفته،2 روز
      • 9

    • بازم یه شاهکار دیگه از آقا مهران.
      اینکه وسطای داستان خواننده فکر میکنه آرش بخاطر مصرف مواد توهم زده اما آخرش میفهمه حق با اون بوده ،عالیه،
      واز همه غافلگیر کننده تر رابطه خواهر و برادری لیلا و نادر بود که جذابیت داستان رو بیشتر کرده بپد.
      البته داستان تلخ بود.تم خیانت همیشه تلخ هست،اما آقا مهران این موضوع زشت و تلخ رو خیلی جذاب به تصویر کشیده بودند.
      مثل همیشه عالی


    •   Artemisi
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • خوب بود... بازم بنویسسس


    •   Master.shoja
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • مثل باقی کارات درجه یک نبود مهران جان.

      نمی‌دونم چرا خیلی به دلم ننشست..


    •   SSAa699
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • اوفففففف مهران خوشگل چقدر قشنگ مینویسی تو ...
      داستانهات همیشه خوندنی هستن و لایک دارن ..
      لایک40. (rose)


    •   موری.جون
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود از خوندنش لذت بردم دم شما گرم


    •   moji_0731
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • این داستان یک معتاد سربلند احسنت (biggrin)


    •   sepideh58
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • لایک 41
      بسی جذاب بود و پر کشش !هیجان داستان آدرنالین خون رو به حد نهایت رسوند!
      داستانهات مثل مارپیچ تو در تویی هست که خواننده نمیدونه آخر این مارپیچ چی انتظارشو می کشه!


    •   ناصر39
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • نویسنده داستان که دست بر قضا یکی از بهترین رفقای مجازی من هم هست ، کوه استعداده! چرا ؟ دلیلش کاملا معلومه . کافیه داستان های اول مهران رو بخوانید. پله پله و مرحله به مرحله داره پیشرفت می کنه و الان میشه گفت که کاملا پخته شده . جسارت مهران رو دوست دارم ، نویسنده ای که چرا داره تلخ بنویسه، طنز بنویسه ، از زوایای متفاوت بنویسه و این یعنی استعداد . نویسنده یعنی ، خواننده رو مجبور کنه تا آخر داستان رو بخوانم و این در مورد اندک نویسندگان سایت صدق می کنه . آروزی موفقیت برای مهران عزیز رو دارم و ضمنا چند نکته هم بگم اول اینکه مواد مخدر اصلا خوب نیست دوم اینکه عمر کوتاه هست و اگر جایی فهمیدید اشتباه کردید ، دور بزنید به هر قیمتی .


    •   amiralixyz
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • فوق العاده بود


    •   m...h...a...
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • مهران تو از معدود نویسنده های واقعا خوب شهوانی هستی..نمیخام بگم داستانت مثلا از صد نمره صد بود ولی خب خیلی عالی بود..لطفا ادامه بده..نزار ی مشت جقی شهوانی رو قبضه کنن..هرچند که فعلا کردن...موفق باشی..لایک چهل و هفت مال منه


    •   M.bay
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • دمت گرم واقعا


    •   کسخورر
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • افرین
      ولی چی.زدی اینو نوشتی؟


    •   mohammadaziizii42
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • مرز های کوس شعر رو هزاران کیلومتر جابجا کردی


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • ای جانم مهران دمت گرم داداش بلخره دست به قلم شدی
      دیگه داشتم از سایت نا امید میشدم .


    •   boy.t0p
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • لایک 59 . عالی مثل همیشه.


    •   Amoo-Reza
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • کیرم تو ناموس شاه ایکس، دیگه با اکانت دیگه نیا تو نظرات از خودت تعریف نکن


    •   Paria_1991
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • مهران خان خیلی وقت بود منتظر یه داستان جدید ازت بودم
      مثل همیشه عالی
      دستت درست


    •   Doroti
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • بهترین داستانی بود ک تو شهوانی خوندم ❤


    •   Golazar
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • جالب بود....معدود داستان هایی که یه سناریو درست و حسابی داشت


    •   سفیدبرفی74
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • خیلی خوب نوشتین،لایک 64 واستون


    •   سفیدبرفی74
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • خیلی خوب نوشتین،لایک 64 واستون


    •   تخم هایش
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • من گفتم الان شوهر کیر میشه صداییم نیس :دی

      مهران داداش سکس محارمم که مینویسی ؛دی

      کیر تو کیون خائنا بخدا که.


    •   Alone_sesd
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • بازم یه شاهکار دیگه از مهران عالی نوشتی


    •   bn1380
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • خوب بود


    •   Ares.1
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • عالی بود
      حس استرسی که کاراکتر شخص اول داستان داشت ، بین تمام جمله ها موج میزد
      بار اول که خوندمش ، حس کردم بخاطر عجله و سریع نوشتن ، بعضی جاها پرش داره و یه قسمتی از داستان گم میشه ، اما بار دوم ، استرسی که آرش داشت رو حس کردم


    •   Niusha_sh
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • Rainboy99 پسر رنگین کمونی عزیزم به نظرم زندگی هممون تلخی داره و نباید انقدر بهش منفی نگاه کرد! داستان الفرار ما هم تلخ بودا(لبخند)


    •   Niusha_sh
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • فکر کنم تو زندان بازرسی بدنی میشه مهران جان مخصوصا قبل بازداشت ولی خب شایدم نشه فکر کنم باید یه بارم این رو تجربه کنم. ولی خب شبیهه داستان نبرد شیاطین بود به نظرم خیانت و انکار... در کل خوب بود ولی میتونست خیلی بهترم باشه و اینکه پلیس از کشیدن مواد ساده رد نمیشه و خب آرش باید مواد کشیدنش رو هم پنهان میکرد تا پلیس بره دنبال زنش همونطور که نگفت نادر برادرخانومشه.


      ولی خب اسم داستان به نظرم حرف نداره و خیلی دوسش دارم.
      نمیخوای ژانر دیگه رو امتحان کنی؟از بازلورمن بودن دست بکشی؟ اونم تلخ تموم میکرد ولی خب عاشقانه های حماسی بود(شونه بالا انداختن و اینا)


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • یا خدا چه تعلیقِ وحشتناکی (hypnotized) دمت گرم مهران جان (rose)


    •   narange
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • داستان قشنگ بود.
      خشونتش رو دوست نداشتم. هر چند که تو فرهنگ ما اجتناب ناپذیر به نظر میاد.


    •   Zhazha
    • 1 هفته،2 روز
      • 14

    • سلام خدمت دوستان. یه نکته ای رو عرض میکنم جهت درک بهتر فضای داستان برای اون دوستانی که آشناییشون کمتر هست؛ اونجا زندان نیست، شخصیت اول داستان به یک کلانتری رفته تا شکایت کنه، از اونجاییکه رفتارش عادی نبوده پلیس میتونه ۲۴ ساعت بدون جرم تحت نظر نگهش داره، تو بازداشتگاه کلانتری. اونجا هم بند کفش و سیگار و کیف و خرت و پرت هاش رو میگیرن و یک بازرسی جزیی که مثلا چاقو یا مواد همراهش نباشه، کسی به دنبال یه مموری کوچیک نیست. تازه اگه افسر یا سرباز بازداشتگاه هپلی باشه که دیگه هیچی. بعد هم دوستانی که ایراد میگیرن بازرسی شده بر فرض مموری هم توی وسایلی هست که تحویل داده. گم که نشده، میگه مموری رو از تو وسایلش بهش بدن. من داستاهایی اینجا خوندم که یهو شهین تبدیل به شهرام شده ولی این بحث مموری خداییش سوتی به حساب نمیاد.


    •   moj7878
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • از معدود داستانهایی بود که اینقدر جالب و.......


      مرسی عالی بود--من اصلا داستانها را دیگه نمیخونم از بس مزخرفند اما ناخوداگاه اینو خوندم


      چقدر نگارشتون زیباست


    •   saeed-mrz
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • آقا مهران تعظیم همراه با (rose) آقا واقعا عالی بود نمیدونم ماشاالله اونقدر لایک زدن بچه ها نمیدونم چندمیه ولی لایک طلایی و ? تقدیمتون .قلمتون همیشه روان


    •   saeed-mrz
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • آخه پفیو.ز hadi_helli20 خجالت بکش بابا خیلی اینا آلت پریش نفهم بیشعور تشریف دارن،مهران جان شرمنده نتونستم تحمل کنم


    •   eyval123412341234
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • واووووو!!!! واقعا قشنگ بود مهران عزیز :-) دمت گرمه ها شیطون! خیلی عالی مینویسی!


    •   kokarostam
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • زیبا


      موضوع جالبی داشت. لذت بردم. موفق باشی.


      ها کـُکا


    •   .درویش.
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • عرض شود که وقتی با کیر زن انتخاب کنی اخرش همین میشه مرد باس با خایش زن انتخاب کنه نه کیرش (preved)


    •   abasgolabipoor
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • انصافا عالی بود


    •   mmb923
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • پسر محشر بود


    •   nilajooni
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • میدونی ک قلمتو دوست دارم
      ولی بازم میگم انقدر درگیر اون شوک ته داستانی روند داستان از دستت خارج میشه
      رو نکردم مموری و تو بازداشتگاه بردنش اشتباه فاحشی بود
      موضوع قشنگ بود ولی دقت بیشتری میخواست
      مرسی ک مینویسی
      لایک ٩١


    •   20مهدی20
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود عالی


    •   Mehraaan@
    • 1 هفته،1 روز
      • 23

    • نیلای عزیز من رو مجبور به کامنت کردی.
      بین دوستان دو نفر ایراد شما رو گرفتن. یکی که فلش مموری و میکرو مموری رو یکی میدونست و یکی هم تفاوت زندان و بازداشت موقت رو نمیدونست و با وجود اعتراف به عدم تجربه، اصرار به نظر در این مورد داشت!
      کامنت کاربر zhazha اینقدر کامل و واضح بود که من رو از جواب به اونها بی نیاز کرد.
      اگر بعد از خوندن کامنت اون، کامنت گذاشتی که کلا تسلیم و حرفی ندارم! (biggrin)

      اما اگر نخوندی توصیه میکنم بخونی.
      ظاهرا شما خانم ها تجربتون بیشتر از ماست.
      چه نظام قانونمندی داریم که بردن یه مموری میکرو توسط یه فرد معتاد که متخصص جاساز کردنه! به بازداشتگاه یه کلانتری بعید و غیرممکنه.
      نمیدونم چجوری تو زندانها اینهمه مواد و کوفت و زهرمار داره خرید و فروش میشه.
      در آخر من بابت این اشتباه فااااااحش از شما معذرت میخوام. (dash)


    •   sina.ssss
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • داش خیلی توپ مینویسی انصافا.
      دمت گرم .
      بیشتر جذابیت داستانات به اون شوک اخرش و غیرقابل پیش بینی بودنشه. همین فرمون برو جلو .


    •   Shamim.20
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • انسجام متن و پايان عالي
      قلمت پايدار


    •   Saeid@bina
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی بود خصوصا آخر داستان


    •   Amoomamal
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • اولین داستان جذذذذابی که تا حالا خوندم، کلا پنج دیقه وقت برد خودندش اما انگار پنج ساعت زندگی کردی با داستانش


    •   Iarashwarr
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • مثل همیشههههههه گل کاشتی مهران جان متفاوت بی نقص جذاب بازم میگم حیف استعداد تو ک با داستان سکسی هدر بره


    •   روح بیمار
    • 1 هفته،1 روز
      • 7

    • عجب...
      باشه تو خوبی!
      ولی خیییییییییییییییلی خوبی کصصصصکششششش (biggrin)


    •   Mehraaan@
    • 1 هفته،1 روز
      • 7

    • روح بیمار: کصکشی از خودته کصکش... (biggrin) (biggrin)


    •   روح بیمار
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • مهی: ای کلک (biggrin) (biggrin)


    •   no-roots
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • مرسی داستان لایک


      ولی کم بود :(


    •   ehsan9000
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • عالی و مختصر و مفید.
      107 تقدیمت.
      برچشم بد هم لعنت.


    •   Horny...Girl
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • دقیقا الان تو تلویزیون داشت فیلم از نوید محمدزاده پخش میکرد، شوهر لیلا رو شبیه اون تصور کردم و خیلی هم بهش میخورد!
      خشونت جذابه دیگه.


      Ps: بالاخره خوندم ~___~


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • عالی بود داستانت ، عالی


    •   miloobex
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • معرکه تعریف کاملیه واسه این داستان?


    •   شب_گرد_تنها
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی خوب بود افرین ادامه بده از بس کستان خوندیم خسته شدیم ولب تو عالی افرین لایک ۱۲۰


    •   روانیی
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • من تا حالا با کسی نبودم ولی حتی فکر یا خبر اینکه یکی خیانت کرده به زوجش واقعا تن و بدنمو می لرزونه


    •   Niusha_sh
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • علاوه بر اینکه توصیه کردم یکی از دوستام بخونه خودمم چند بار خوندم...
      حس پریشون حالی آرش کاملا به مخاطب انتقال داده میشه
      کشش داستان عالی بود
      بیخودی طولانیش نکردی و در بهترین نقطه به پایان رسید
      مثل همیشه غافلگیر کننده بود و تا چند دقیقه بعد خوندن داستان تو فکر غرق شدم
      لایک کردم ولی فاز نه نفری که دیس دادن رو نمیفهمم
      مرسی از دستات و قلم اعجاب انگیزت...گل رز هفت رنگ به نیت شیش رنگ رنگین کمون تقدیمت


    •   marjan_aydin
    • 1 هفته
      • 1

    • خسته نباشین


    •   ارشام اریایی زبل
    • 1 هفته
      • 1

    • عالی بود


    •   tofan_man20
    • 1 هفته
      • 1

    • کس شعر محض
      دیسلاک


    •   Mk5198
    • 1 هفته
      • 1

    • مهران دستخوش لایک 15هم مال من دمت طلا


    •   Soozan70
    • 1 هفته
      • 0

    • اخ کوزم


    •   Mori636363
    • 1 هفته
      • 1

    • نزن اخوی ، اقلا کمتر بزن جق رو نمیگما اون جنسی که میزنی رو میگم لامصب کدوم پارک میری؟؟؟


    •   mazhd
    • 1 هفته
      • 1

    • ادبیاتت عالیه یکی از بهترین داستانا


    •   Ramior
    • 1 هفته
      • 1

    • داستانات رو دوس دارم هرچند که با این یکی خیلی حال نکردم


    •   Mori636363
    • 1 هفته
      • 2

    • مهران جان سه تا نکته و ایراد داشت داستانت: اول اینکه مشخص نبود وویسها از کجا اومده ، دوم اینکه میانه داستان که میخواستی ذهن خواننده رو به سمت متوهم بودن مرد ببری اینقدر اغراق کردی (مثل خون امدن یا لحن محکم زن در متوهم بودن مرد)که واقعی بودنش رو غیر قابل باور کرد همه میدونن کونی که یه بار کیر خورد دیگه خون اومدنش محال نباشه غیر ممکنه و سوم اینکه ادمی که کونش گهی باشه طلبکار نمیشه در حالی که زن داستان تو لحن و عملش طلبکار بود کاش همونقدر که تو متوهم جلوه دادن مرد قلم زدی تو تردید زن هم قلم میزدی میدونم هدفت غافلگیر کردن بوده ولی تناقض لذت غافلگیری رو از بین برد


    •   تپلدوست
    • 1 هفته
      • 1

    • عالی بود لایک داری ......بازم بنویس منتظریم


    •   Different man
    • 6 روز،23 ساعت
      • 1

    • لایک 141 مهران جان


      داستان قشنگی بود تشکر


    •   fazi20
    • 6 روز،21 ساعت
      • 1

    • همون اولش حدس زدم این داستان کار توعه احتمالا و خب ی پایان خفن و غیر منتظره هم که همیشه ازت انتظار میره همین جذاب میکنه داستانو اصلا.... درکل باورم شده بود مموری ی توهمه و صدایی نیس آرشم کلا دارع چرت میگه اما تهش معرکه بود همه چی چرخید موفق باشی مث همیشه مث خودت عالی :)


    •   Sina9_7
    • 6 روز،13 ساعت
      • 1

    • مشکل ملت ما اینه وقتی ی چیزی ترند شد دیگه چشم بسته به به و چه چه میکنن! واقعا یکی از ضعیف ترین داستان های مهران بود ، دیس?


    •   Paranam
    • 6 روز،12 ساعت
      • 1

    • لایک 143 داداش...


    •   Eshghjanam
    • 5 روز،21 ساعت
      • 1

    • تتلو تو مموری بود؟؟؟


    •   Eshghjanam
    • 5 روز،21 ساعت
      • 1

    • تتلو تو مموری بود؟؟؟


    •   خشم_شب
    • 5 روز،7 ساعت
      • 1

    • عـــالــی ، لایک :)


    •   sdwe
    • 5 روز،4 ساعت
      • 1

    • میخواستی نیای دیگه که!


    •   aref.3200
    • 4 روز،1 ساعت
      • 1

    • مثل اینکه خیلی دیر رسیدم لایک 158 خدمت شما خوب بود داستانت ولی آدمو تو خماری گذاشت اخرش واقعا چه اتفاقاتی بعدش افتاد ؟
      منتظر بودم پایان داستان نوشته باشی ادامه دارد ...


    •   raul14
    • 3 روز،13 ساعت
      • 1

    • عالی بود و جالب
      با اینکه از داستانهای محارم و خیانت متنفرم و این دوتاش رو داشت اما نثر روان و یدست و جالبش تا آخر من رو کشوند


    •   nasrin1980
    • 3 روز،6 ساعت
      • 1

    • منهی خیالی بودنش خوب بود


    •   Danialoviç
    • 2 روز،19 ساعت
      • 1

    • جالب بود ، البته میتونست خیلی بهتر باشه ولی بد نبود


    •   mistress.f
    • 2 روز،13 ساعت
      • 1

    • خوشم نیومد. کلی نقد میشه بهش وارد کرد ولی ارزش نقد نداره. حداقل نصفه شب داستان ننویس که اینقدر داستانات دارک نشن. اگر هم میخوای نویسنده ی خوبی بشی اول افسردگیتو درمان کن بعد هم به تعریف و تمجید دوستانتو چهارتا جقی به هیچ وجه گوش نده چون منحرفت میکنن. اگر نمیتونی این دوتا کار و انجام بدی کلا ننویس.
      دیسلایک


    •   kosbaz1993
    • 2 روز،1 ساعت
      • 1

    • خوب بود


    •   intrajectory
    • 1 روز،7 ساعت
      • 1

    • مهران جان، هنوز خیلی خوب مینویسی ولی یه انتقادی دارم، این خوب نوشتن و جذابیت مخاطب رو سرگرم میکنه ولی در نهایت پیام داستان رو . . .


    •   imanmilani
    • 1 روز،7 ساعت
      • 1

    • عالی عالی عالی


    •   k.haghighatmanesh
    • 1 روز،2 ساعت
      • 1

    • جالب بود


    •   Dariush_gh
    • 1 روز،1 ساعت
      • 1

    • حال کردم عالی بود مشتی


    •   Arvin2u
    • 12 ساعت،29 دقیقه
      • 0

    • عالی بود دستت درد نکنه.حس داستانت رو بخوبی منعکس کردی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو