آروم باش کوچولو!

    یکی من میگفتم یکی اون.. یه لیوان من میشکستم دو تا بشقاب اون.. معتقد بودم که فیلش یاد هندستون کرده اون قسم میخورد که نه من میگفتم قبلا عاشقش بوده و هنوز بهش فکر میکنه اون گریه میکرد که نه ... میگفتم قسم بخور که دوستم داری و اون چیزی نمیگفت! چرا نمیگفت چون هنوز عاشق اون عوضی بود... گفتم باید فکر جدی درباره ی زندگیمون بکنیم به هر حال کم چیزی نبود که شکسته های غرورمو از زیر پای یه پسرک قرتی بردارم و برگردم خونه!
    بعد از دعوای مفصل و اعصاب خورد کنی که با پونه داشتم حس میکردم اون عشقی که بابتش طلبم با دنیا صاف شده دیگه تموم شده ... یه حس بیخود و موذی یقه امو گرفته بود و تا پرتگاه خودم خرکشم میکرد. خون خونمو میخورد. دیگه تحمل این زندگی کوفتی و نداشتم . حس میکردم از همه آدمای شهر بی مصرف ترم تو آینه نگاهی به خودم انداختم. با اون سبیل مضحک و پاپیون زرشکی رنگی که زیر یقه ام بهم دهن کجی میکرد شبیه دلقکای سیرک شده بودم! بخاطر پونه این قیافه رو واسه خودم ساخته بودم... یه دختر بیست و پنج ساله که همه ی امیدم بود! زنم!.. ولی وقتی برای اولین بار تو این سه سالی که از ازدواجمون میگذشت اون پسرعموی بی همه چیزشو دیدم تو جشن .. که ... .. که .. .. .. ناخودآگاه به شیکمم نگاه انداختم ، شکم من کجا سیکس پکای اون که از زیر اون لباس جذب معلوم بودن کجا! سبیلی که روی صورت قناص من بود کجا و چهره ی خوش استیل اون با همین مدل سبیل و یه ته ریش کمرنگ کجا!... دیگه روم نمیشد جلوی آینه وایسم! پاپیون و محکم از سرم کشیدم بیرون و بسته مارلبرو مو از بین خرت و پرتای کشوی کنسول برداشتم و رفتم سمت پشت بوم!.... ... ... مغزم دونه دونه خاطره های مرتبط رو واسم یاداوری میکرد.... همین چندشب پیش مثلا ....
    شلوارک لی که لبه هاش ریش شده بود و یه تیشرت رنگ و رورفته توسی با طرح چاپی یه میکی موسی که فاک نشون میداد ، اینا برهنگی تن پونه رو میپوشوندن. دست چپشو زده بود لبه روشویی و تو پوزیشنی که عاشقش بودم داشت جلو آینه مسواک میزد.
    ساسی میخوند آقامون جنتلمنه جنتلمنه ، پونه ام با دهنی که دورش کف آبی رنگ خمیر دندون پخش شده بود برمیگشت سمت من و تکرار میکرد با آهنگ.
    رفتم نزدیکش سیب توی دستمو گاز زدمو گفتم میدونی چه صحنه ای یادم میاد با این قیافه؟ مث گربه ها از تو آینه نگام کرد چشماشو جمع کرد و با ناز دور لبشو لیسید و کونشو چند بار تکون داد. دلم ضعف رفت و یه نیشگون از باسنش گرفتم که یه جیغ کوتاه کشید.
    از اینستا بوتی دنس دانلود میکرد و تمرین میکرد تو خونه بعضی حرکاتش واقعا تمیز و بی نقص شده بود و خیلی قشنگ از قسمت دنبالیچه کونشو بالا پائین تکون میداد. چشمم رو رد شرتش از روی شلوارک مونده بود.نوک انگشتمو که روی کمر شلوارک حس کرد یکی زد رو شیکمم و گفت هیز بازی درنیار ، برو اومدم
    آشغال سیبو پرت کردم تو سینک و وقتی اومد تو هال آهنگ دامتوکسیتا از اسپیکر داشت پخش میشد. کنارش رفتم ، شل کمرشو گرفتم و باهم یه رقصی که چند بار تمرین کرده بودیم و هیپ هاپ بود و رفتیم. از عمد خودشو میمالید به شیکمم و با یه دستش موهای فر سیم تلفنیشو پریشون میکرد.. بعد دو هفته دوری که بخاطر درمان قارچش نمیتونستیم نزدیکی داشته باشیم ، مثل دو تا قحطی زده بودیم که بهشون یه یخچال ساید پر از خوراکی تعارف شده! حجم قلمبه های گرد سینه اش حتی زیر اون تیشرت گشاد معلوم بود و دلم نمیومد تو تنش جرش بدم چون این لباسو خیلی دوست داشت! من زیاد بلد نبودم فقط همراهیش میکردم و خودمو الکی تکون میدادم و گاهی به اشتباه زدنام میخندید. به نفس نفس افتاده بودم لامپو خاموش کرد و گفت دیگه خوابم میاد! و با یه نگاهِ "اگه واقعا دلت میخواد پس بیا من و بکن" سمت اتاق راشو کشید رفت. البته که خودشو موش کرده بود واسم و رو هوا گرفتم نقشه شو و دنبالش رفتم تو اتاق... سمت تخت میرفت که بخوابه تندی از پشت گرفتمش چسبوندمش به دیوار! و دستاشو آوردم عقب تا تقلا نکنه- چه خبررررر؟ گفتم برف اومده تا کمرررررر!! خندید ، ساکت که شد ، گیره ساس بندشو از شلوارک جدا کردم و نفس صدا داری کشید. یقه تیشرتو کج کردم و پوست تیرشو بوسیدم.. از خودم تیره تر بود پوستش.. و در اونلحظه گرمتر! لبه تیشرتشو از زیر شوارک بیرون کشیدم و دستمو کشیدم رو شکمش... منقبض شد و گردنشو ول کرد سمتم و آه کشید. آهش دلمو لرزوند و بیقرارتر شدم.
    دندونم که گیر گوشش شد بیطاقت زیپ شلوارکشو پائین کشید و از تنش درآورد.. طعم بدون رژ لباش خوب بود مخصوصا که الان نفسش هم بوی مریدنت میداد.
    رکابیمو کشید بیرون از تنم و مث کوالا ازم آویزون شد.
    حرکت بعدیمون واسه هم رو بود. من میکوبیدمش رو تخت و اونم تیشرتشو درمیاورد.
    اندامش توی اون ست لباس زیر زرد لیمویی که تو نور کم اتاق حالت شب رنگ داشت و با پوست برنزه اش تضاد قشنگی داشت ، هربار بدتر دیوونم میکرد اون سوتینش که سینه هاشو قلمبه جمع کرده بود بالا رو دلم میخواست خیلی یواش تو تنش جر بدم!! رون هاشو مثل ماهی کنار هم نگه داشته بود و نور کمرنگ آباژور ، ازش یه الهه ی ناز ساخته بود برام. روش سایه انداختم و طوری که فقط یکم وزنم روش بود کنار گوشش و تا فکش لیسیدم. یه طره از فرفری های موهاش دور انگشتم پیچیده بود و دستاش سینه هامو میکاوید. از شنیدن صدای نرم و دلنشینش که انگار آه از گلوش فرار میکرد بیشتر خراب شدم و به بوسه هام شدت دادم. دستش سمت کش شلوارم رفت که وسط راه نگهش داشتم. دم گوشش گفتم-از مسیر لذت ببر! یه قهقهه ی خیال انگیز زد و ناخناشو کشید رو پشتم. بالاتنه شو که لمس میکردم، ناخودآگاه قفسه ی سینه اش بالا میومد ، چشماشو میبست و با یه اخم نازک گوشه لب پائینشو بین دندون خرگوشیاش اسیر میکرد. خب کی جای من بود که دَووم بیاره؟ طاقتم طاق شد و شلوارمو تا زانو کشیدم پائین..دستشو دراز کرد و کاندوم و از روی عسلی چنگ زد و داد دستم. با دندون باز کردم و نفهمیدم چجوری اونقدر سریع کشیدمش رو آلتم! .. شرتشو کشیدم کنار در حدی که اون کلوچه ی کوچیک و ورم کرده اش پیدا شه! و رئیس و که بادکرده بود و مث چماق عَلم شده بود کشیدم رو لبه های لیز و لزجش! یکم وول میخورد زیرم و گاهی اسممو به زبون میاورد که منم در جوابش میگفتم جانِ حسام! همینکه میخواستم فرو کنم هیکلشو از زیرم کشید کنار و برم گردوند! انگشت اشاره شو جلو چشمای گیجم تکون داد و گفت- نچ نچ! میونبر نداشتیم! سرشو آورد کنار گوشم و زمزمه کرد- درش بیار واسم! مسیر طولانیه.. یکم خودشو روم کشید بالا و در این حین خودشو مالوند به رئیس شق و ضایع شده ام! با خشونت پهلوهاشو گرفتم و پرتش کردم رو تخت و سرمو بردم سمت اون قسمتی که هنوز پوشیده بود! موهامو چنگ زد و گفت آروم باش کوچولو! و ساق پاهاشو دور گردنم چفت کرد اینطوری که با اعتماد به نفس گاهی اوقات کنترل و دستش میگرفت دوست داشتم... آروم آروم با دندونم گره کنار لگنشو باز کردم و بعد نوک بینیمو چند بار مالوندم زیر نافش و اونم دستشو کشید رو موهام.. معلوم بود هیجان داره و خودشو کنترل میکنه که کار اضافی نکنه ... چند تا بوسه روی غنچه ی مرطوب رزش زدم و بگی نگی نوک زبونم با نوک قله ی کوچیکش برخورد کرد و طعم خاویارِ گرونشو چشیدم! نفسشو رها کرد و دستشو تو موهام بیشتر فشار داد. شست دستام پهلوهاشو آروم نوازش میکرد به مرحله ای رسید که با پنجه هاش موهامو میکشید بالا که یعنی بسه!اومدم روشو و لبای نه چندان چسبناکمو رسوندم به لباش! با ورود آلتم تو شکاف اون رز خوشرنگ، زیر شکمم ازونهمه تنگی و گرم و لیزی از سرخوشی تیر کشید و کنار گوشش گفتم -طعم خوبی داری... ناخودآگاه کمر میزدم و حواسم بود که هیکلم نیافته روش! نزدیکاش بود که بیاد! کمرمو سفت چسبید و همونطور که سرم تو حجم موهاش بود شنیدم که گفت- حسن! ..... یکهو شل شدم و انگار هرچی تو کمرم بود برگشت!... وقتی از شدت ارگاسم ناخناشو تو پهلوم میفشرد من به این فکر میکردم که درست شنیدم؟!....... حالا با دیدنش تو جشن عروسی خواهرش سمانه مطمئن شده بودم که پونه اتفاقی نمیگفت حسن! تنها پسر عموی پونه که خواستگارش هم بوده و با شنیدن خبر عقدمون ایران رو به مقصد ترکیه ترک کرده بود حالا برگشته بود واسه عروسی خواهرش!... .... به خودم اومدم دیدم یه بسته رو تموم کردم و دارم رو پشت بوم یخ میزنم از سرما! برگشتم تو اتاق . پونه خواب بود اما همینکه دراز کشیدم گفت ترک کرده بودی... صداش خش داشت ...چیزی نگفتم دوباره گفت قسم میخورم دوستت دارم! پوزخند عصبی زدم و باز چیزی نگفتم. دستش که واسم رو شده بود ، حالا که دلیل اصراراش به سبیل گذاشتن و میدیدم اینکه حسن بجای من گاهی وسط سکسمون بود.. حالا یادش افتاده دوسم داره... دوباره گفت- دلیل اینکه ردش کردم این بود که ... اونم مینور بود. - قبلا چیز دیگه ای میگفتی - قبلا بحث زندگیم نبود ، من همیشه دلم میخواست با مردی ازدواج کنم که سبیل میذاره!... حسن خیلی قبل تر ازینکه تو رو ببینم ، عشقشو به من ابراز میکرد ولی جدی نمیگرفتمش! اون موقع ها وقتی حسن فهمید مدام سبیل میذاشت.. ... از کشوی عسلی یه اسپری درآورد تو دهنش چند پاف زد و ادامه داد- رو دیوار داخلی کمد دیواریم عکسای نیکول مت چسبیده بود ، سمانه دیده بودشون و به حسن گفته بود من عاشق سیکس پکم!.. منم جدی نمیگرفتمش ولی هرچند روز یه مکمل جدید میخرید عمو هرجا مینشست میگفت پونه عروس منه! ... یه روز دیدم بخاطر من رفته کلاس گیتار یه روز بخاطر من میرفت خوش نویسی... کم کم بهش علاقه مند شدم.... خس خس میکرد صداش و دوباره اسپری استفاده کرد - تا اینکه تو رو دیدم تو شرکت!.. ولی ما تازه آزمایش داده بودیم و منتظر جوابش بودیم.. جواب که اومد راحت شدم! چون جفتمون مینور بودیم واسه بچه دار شدن به مشکل میخوردیم البته میگفتن با دستکاری ژنتیکی درست میشه ولی همه چیز پنجاه پنجاه بود و منی که دلم پیش تو بود! اگه یبار خودمو راضی میکردم به چشم شوهر ببینمش بارها خودمو تو آغوش تو تصور میکردم که نازم میکنی و نیاز میشم.... دیگه نه سبیل داشتن واسم مهم بود نه سیکس پک! تو شده بودی کعبه و تو خیالم دورت میگشتم! ... میگی باید تکلیف زندگیمون معلوم شه چون من هوایی شدم؟ شک داری به وفاداریم؟ باشه ... همین فردا میرم خونه پدرم ، فکر میکنم باید فکر کنیم هردومون!....... فردا وقتی از خواب بیدار شدم ازینکه پونه پیشم نبود تعجب کردم. فکر نمیکردم واقعا بره! ولی خب هردومون به زمان نیاز داشتیم.. یکی دو تا از شکلات های رو میز خوردم و آماده شدم برم سرکار.. یه نامه کنار سوئیچم رو کنسول بود. بازش کردم دستخط پونه میگفت :« همونطور که گفتی برای ادامه این زندگی باید فکر کنم چرا که حس میکنم نفرین سحر گرفته منو... سحر پاکنژاد! ... همونکه قبل از ازدواجمون باهاش خوابیده بودی و مجبورش کردی سقط کنه!... بهت نگفته بودم! همکلاسیم بود و البته ، توئم نگفته بودی.... » از حجبی که داشت حتی تو روم نگفت این مسئله رو! بهش نگفته بودم چون نمیخواستم ناراحت شه ... یه رابطه آنی بود از سر خامی و صرفا راست کردن واسه اداهای یه دختر! فکر نمیکردم که بدونه و چیزی نگه چون حساس بود همیشه به گذشته ام... نمیدونم ، شما بگید که باید چکار کنم؟


    نوشته: NASOOT

  • 35

  • 12




  • نظرات:
    •   وب.گرد
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • خیلی سعی کردم نظر شخصیمو اعمال کنم و به خاطر ساسی دیسلایکت کنم ولی چون داستانت خوب بود موفق نشدم ا:
      لایک.


    •   mehdi.98
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • احساسم میگه که یه جای کار میلنگه


    •   Neshane21
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • استرس داشتم. اسمش منو کشوند تو! جالبه که کامنتا به تعداد لایک و دیسلایک نمیخوره! بیخیال به یه ورت اصن.. رز


    •   Clay0098
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • یاد فیلم انعکاس (خارجی) افتادم‌
      بله ما آدما قضاوت کردن رو خوب بلدیم و همیشه خودمون رو مظلوم میدونیم و سایرین رو ظالم.
      داستانت قشنگ بود و مرسی که با ما (تقسیمش کردی‌)
      هر چه زودتر داستان بعدی رو قوی تر و طولانی تر بخونیم
      لطفا بازم بنوسید.
      لایک


    •   Clay0098
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • راستی لایک ۵


    •   Amojohnidovom
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • من کامنت عراجیف زیاد میزارم(نمیدونم درست نوشتم یا نه)
      ولی از این خوشم اومد


      بیشتر بنویس واسمون


    •   Different man
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • داستان خوب ولی بی روحی بود از نظر من


      اصلا به پای داستانای قبلیت نمیرسید رفیق


      ولی لایک 6 واسه زحمتت


    •   Cleverman1358
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • همیشه از آدمایی که زود گول میخورن خوشم نیومده ، احمق جون وسط سکس اسم یکی دیگه را گفته ، دقت کن ، به اون مرحله رسیده که بلند گفته یعنی هزار بار با تو خوابیده اونو دیده ، تنها راه جدا شدنه . شایدم بتونی ببخشی ولی یادت نمیره .
      با اینکه داستان بود و واقعیت نداشت در عوضش خوب نوشته بودی ، لایک


    •   Kaveh0020
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • خیلی عالی بود دمت گرم حاجی ❤❤


    •   شواليه-ايران
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • مينور؟دقيقا يعني چي؟ فقط واسه ازدواج فاميليه؟ من خاستگاري نرفتم كمك كنيد. راستي لايك


    •   sepideh58
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • قرار بود بهتر و جذاب تر بنویسی هر بار !اما ننوشتی ...
      وقتی نویسنده ای توقع آدم رو بالا میبره برای اپ کردن داستاناش باید بیشتر دقت کنه ..البته این نظر شخصی منه و اصراری به درست بودنش ندارم ....خب زیادی در تفکراتم دیکتاتور مآب هستم ...موضوع مردهای بدبخت در برابر زنا رو بیخیال شو...طرحی نو بینداز
      اما دیس


    •   Teenwolf.
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • ووووی خوب بود ناسوتی (inlove) آممما...! رز اینا چیه بابام جان؟ (dash) تو که همرو نوشتی آلت تناسلی گفتنت چیه؟آخه رز؟گلش؟ (rolling)
      اما واقعا قشنگ نوشته بودی (rose)


    •   sikir
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • آخه دیگه انقد وارد جزئیات نشو که
      اسم رقص و مارک سیگار و خمیردندونو ...
      انگار داستان تبلیغاتی بود
      اگه اینا نبود و آخرش که نظرخواهی کرده بودی، لایک میکردم


    •   Man.to.ok
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • داستان زیبا بود اگرم واقعیت باید ببخشی اون اگر حسن میخواست با اون ازدواج میکرد همه چیز زندگی به هیکل وقیافه نیست ادم با قیافه فقط چند ساله اول زندگی میکنه اخلاقیات مهم تره حالا اون اسمی به زبون اورده شاید فکرش درگیری زیباد داشته نمیشه بخاطر یه اسم بردن انگ بی وفایی زد


    •   king.artoor
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • خخخخخخ ای تو روحتون با این اصطلاحاتتون لعنتیا (biggrin)

      خخخخ میگه دنبالیچه کونشو تکون تکون میداد
      دنبالیچه؟!!!داداش مگه کفتره؟!!


    •   lezatbebarim
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • لایک زیباذبود و دیگه دهیچ


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • مغزم رگ به رگ شد
      خوب بود خوب توصیف کرده بودی
      فقط اونجاش که نوشته بودی مثل قحطی زده ها که یخچال ساید بای ساید اگر مینوشتی خرهایی که تی تاب بهشون میدن خیلی ملموس تر و باور پذیر تر بود
      درسته تا میومد شق بشه به یه اصطلاحی می‌رسیدم تا بخوام هضم کنم میخوابید ولی در کل دمت گرم


    •   جندهjon
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • تا آخر داستان حواسم ب میواک زدن و کف آبی دور دهنش بود حالم بد شد اخه مجبوری اول داستان از مسواک زدن تخمیه عشقت بگی


    •   royaei
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • داستانت عالی بود نگارشت عالی تر ؛
      فقط نمیدونم شاید من مشکل دارم چون با اون همه فضا سازی و تعریف از هر چیزی و کش دادن داستان مخالفم یجواریی حوصله ام سر میره ؛
      شما از زمان مسواک زدن تا تو اتاق خواب رو بخون ببین چقدر شاخ و برگ بهش دادی و غیره ...؛
      ولی در کل خوب بود ؛
      البته فقط یه نظره زیاد جدی نگیر ؛
      اما اینکه چیکار کنی ، اگه همدیگه رو دوست دارید بشینید و برای آخرین بار در مورد گذشته با هم صحبت کنید و تمومش کنید و به هم قول بدید که کلا گذشته رو فراموش کنید و بیاد هم نیارید و زندگی کنید ؛
      موفق باشی


    •   Hooman.esf.59
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • داستان خوب بود منم لایک دادم
      در جواب شوالیه هم باید بگم منظور نویسنده از مینور، تالاسمی مینور هست یعنی تالاسمی خفیف
      ولی اگه یه خانم و آقا که هردو مینور هستند باهم ازدواج کنند بچه شون به احتمال 25درصد ممکنه سالم باشه
      50درصد تالاسمی مینور
      و 25 درصد تالاسمی ماژور میشه، برای همین بهتره ازدواج نکنند. چون به ریسکش نمی ارزد.


    •   Mr.masoOd
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • جق بزن درست میشه


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • راستش بگم خوب نبود دروغ گفتم و بگم حال کردم هم دروغ گفتم.
      پس نظر نمیدم حقی ناحق نشه.
      موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • چیزی که یادم رفت بگم این بود که بنظرم داستانت اون روح و کشش لازم رو نداشت و خیلی همه چیز رو توضیح میدادی که باعث شد چند خط در میون بخونم تا تموم بشه.یجورایی حوصلم سر رفت.
      و بنظرم داستان قبلیت خیلی بیشتر لذت بردم.


    •   بچه-ای-خوب
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • گفتم اسم طرف اون هم توی سکس چیزی نیست که بشه با دوتا توجیح فراموش کرد!
      پسر خاله من هم با همچین داستانی مواجه شد و بیخیالی طی کرد تا جایی که توی خونش و روی تخت خودش زنش رو با طرف لخت دید!
      تصمیم با خودت


    •   vitamin4rooh
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • ناسوت داستانتو دوس داشتم. البته ب خوبی بعضی داستانای قبلت نبود.
      راستی فکر کنم قناس درست باشه.
      بازم بنویس. ولی قوی‌تر


    •   mariii_a
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • خيلي احمقي كه به خاطر چنين چيزايي به زنت شك كردي
      مردك احمق!


    •   mariii_a
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • الان نظراتو خوندم!! داستان بود !؟ (hypnotized)
      الكي اين همه. عصباني شدم يني (dash) (dash) (cry)


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • dastanaye qablitoon keshesh v jazabiate bishtri dasht ;)
      iN dastaNo doS ndasHtm
      vaLi disSsSsSm nmidm


    •   _Azi_
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • سوال داره؟
      ببخشش
      یه زندگی به این اسونی تباه نکنید
      چیز بزرگی نبوده
      مربوط به گذشته س
      تو حال زندگی کنید
      از اول شروع کنید


    •   NASOOT
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • داستان که آپ شد ، هنوز سه دقیقه نگذشته بود ، شیش تا دیسلایک گرفت (biggrin) یعنی روند منطقی رو در نظر بگیریم حداقل چهار دقیقه برای تند خون ها وقت میبره خوندنش ، دو دقیقه برای کامنت= شش دقیقه. (biggrin) من اصلا نمیگم چرا نقد میکنید من میگم بخونید بعد دیسلایک بدید (biggrin) گذشته از بحث لایک و دیس من با هیچ گروه یا دسته ی خاصی اینجا نه رفیقم نه دشمن این حجم از حرص و بغض و مسخرگی رو واقعا درک نمیکنم.


    •   Indiana_jones
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • خواستی با الفاظی از جمله خاویار و رز خوشبو فلان بیسار کارت رنگ و روی جدیدی به خودش بگیره، ولی اصلا موفق نبوده، هیچ احساس و روایتی برای بازگو کردن نداشت.


    •   Neshane21
    • 2 هفته
      • 0

    • میتونم خواهش کنم توجهی به این مسائل نکنید؟ اساطیر رفت شمائم برید واقعا ....! نگم دیگه! لطفا جواب کامنتو بدین


    •   vampier9788
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • بدنبود داش فقط حسن همون حسن کچل خودمون نبود?


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو