آزادی (۱)

1399/10/16

+اووو،آروم باش!به این خوبی که تو هستی ۱۰ ثانیه هم دووم نمیارم!
_خب،سنت بالاست بایدم اینجوری بشه…الان پسرای جوون تر هم بیشتر از اینا نمیکشن،شیر پیر من
+من اونقدرام پیر نیستم! آدم باید ذهنش جوون باشه!من خودم پسر ۱۷ ساله دارم،انقد جق میزنه مخش تاب ورداشته!
زن که تا حالا با دستش با کیر حسام بازی میکرد،دستشو برداشت
+همینجوری بین زمین و هوا،آخه؟
زن خودشو کمی عقب کشید و دستشو کرد تو شورتش!
+عاشقشم!
آروم دست انداخت رو کناره های شرتش و اونها رو در امتداد پاهاش آورد پایین…
_دوست داری؟
+چرا که نه؟
_حیفِ تو که زنت قدرتو نمیدونه،اگه جای زنت بودم که تو بری و هر روز سگ دو بزنی تا من بشینم خونه و کصمو فربه کنم ،نمیذاشتم شوهرم کمبودی داشته باشه،میذارم هر کار دوست داره بکنه،دهنم،کونم،کصم،حتی گوشم رو هم میدادم بکنه ،انقد آبتو میاوردم که کیر خشک شه و کنده شه از جاش…
+خخخخخ
بعد زن دوپاشو باز کرد و کصش رو مقابل کیر راست شده حسام گذاشت،
_راستی،زنت چرا سکس نمیکنه؟
+زنا که ارضا نمیشن!فقط حامله میشن!فقط سه بار کردمش تا بالاخره دوتا بچه آورد…خیر سرش!
_هر کی ابنو گفته کیرتو بکن تو همه جاش! حالا زنت مث خودت ذهن زیبا داره؟اصلا چیکارست؟
+هیچی!فقط کصشو وجب میکنه!ولی اگه خودمو بخوای میخوام ایرانو عوض کنم!
_با این ابوقراضه !
+ببین کی داره درباره من نظر میده، یه سوراخ که مردم کونش میذارن!خخخ
چهره زن عوض شد ولی با یه لبخند مصنوعی سعی کرد بحثو عوض کنه:
_راستی!به نظرت میتونم،این افعی رو رام کنم؟
+فک کنم بتونه سه چهار تا اژدها تو کصت جا بدی،جنده خانم!
_هیچ تعجبی نداره!
حسام با دستاش که هنوز رمق جوونی اش رو داشت زن رو گذاشت رو کیرش! و یه ذره داشت از تشویشش کم میشد!
در همون حال که به زور خودشو روی صندلی ماشینش جابه جا میکرد پرسید…چی تعجلی نداره؟
_اااااااه،چه اژدهایی داری پاره شدم!
+هی جنده،بگو چی تعجبی نداره؟
_اینکه از مردی با این شعور یه زن ناراضی و یه پسر جقی میاد بیرون!
+بهت گفتم جنده ناراحت شدی؟…میخوای یه اسم دیگه برات بذارم کص شارژی چطوره؟
_پول هندجابو بده.‌.من دیگه نمیمونم!مرتیکه بی شعور!
+صبر کن،باید تصویه حسابی بکنم!
بعد حسام اون زنو رو صندلی شاگرد خوابوند …سرشو محکم چسبوند به کف صندلی…سریل کیرشو کرد تو کون سفید زن
_آآآه…کمک!نکن!خواهش میکنم!
+تو فقط یه تیکه جنده ای! امثال من آینده مملکتو میسازن،باید افتخار کنی کیرمو دادم دستت،بیچاره!..زیاد داد نزن!نکنه میخوای بگی از کون باکره ای؟
درد زن زیاد طول نکشید و ۴۵ سالگی حسام باعث شد با تلمبه سوم آب حسام بیاد…حسام شاید کیرش آروم شده بود ولی هنوز ذهنش پر از کشمکش بود…وقتی هنوز کیر خوابیده اش تو زن بود،در ماشینو وا کرد،سر زن رو از کف صندلی جدا کرد و سریع گوششو آورد کنار دهنش:انگل های جامعه فقط همین گیرشون میاد!
انگار خود زن مقاومتی نمیکرد ولی حسام دوست داشت زور بازوش رو نشون بده پس یقه زنو گرفت و اونو هل داد بیرون!
با حس عصبانیت و روکشی از غرور در ماشین رو بست و اون رو راه انداخت…پاشو گذاشت رو گاز و فقط انگار میخواست فرار کنه …چند متری که دورشد،زن رو تو آینه دید که با گریه از جاش بلند شد و شرتشو پوشید، با طمانینه ای وسایلشو از کف خیابون جمع میکرد که انگار تا ابد وقت داشت،وقتی این صحنه ها رو دید،انگار یه زندان بزرگ دورش ساخته شد که فرار ازش فایده ای نداشت،نگاهش به صورت خودش هم افتاد،چشم هاش پف کرده بود، موهاش رو خیلی وقت بود که رنگ نکرده بود و ته ریش هایش هم صورت صاف و سفید همیشگی رو بی روح کرده بودن.
یه چیزی انگار باعث شد تا سریع دنده عقب بگیره تا به زن برسه،
زن متوجه حرکت عجبیش شده بود و همینطوری خشکش زده بود.
بالاخره حسام به زن رسید.
مثل بچه هایی که میخوان مادرشون رو راضی کنن…دست پاچه بود و نمیدونست چیکار کنه تا خودو راضی کنه…
سریع دست کرد تو داشبورد و پولهاشو کشیدبیرون، یه نیم نگاه به چهره بهت زده و اشک آلود زن انداخت و با عجله شصتشو کشید رو زبونش و شروع کرد به شمردن…کمک بهت زن داشت به نفرت تبدیل میشد،زیر این روکشی که معلوم نیست از کجا اومده یه چیز قدیمی و پوسیده است،همون چیزیه که به اون تجاوز کرد و حالا داره بهش پول تجاوز رو‌ میده!
حسام با نگاه دوباره به زن متوجه چیزهایی شد و کل اون اسکناس های کج و کوله و کهنه رو به روی زن گرفت!
+بیا،این…حق توعه…من چیز بودم…عصبی بودم…ممکنه درک نکنی ولیاین قضیه از تو بزرگتره،از منم همینطور…این …به اندازه ایرانه!
زن با نگاه معصومانه پول رو گرفت ولی بعدش با کیفش شیشه نیمه پایین کشیده شده جلو رو تو صورتش خرد کرد!
حسام بی اتیار پاشو گذاشت رو گاز …همه چی خیلی سریع تر از اون چیزی بود که ذهنش اونو تحلیل کنه…فقط چیزی بود که اتفاق افتاده بود،نقش حسام تو این دنیا انجام اونکار بوده و نقش مخالفاش یه چیز دیگه…ولی کی راست میگه؟شاید هیچوقت نفهمه…شاید هرکس دیگه هم جای اون بود،همه چی به اینجا ختم میشد،شاید وقتشه مخالفاش بهش حق بدن که اون به اینجا رسیده…آیا دشمن تراشی کاری نبوده که مخالفینش کردن؟
اصلا باید از کی بپرسه؟تا حالا سه دهه از زندگیشو به این فک میکرده ولی هنوز حرفای بقیه رو تکرار میکنه!
آیا فرصت میکنه زندگط کنه یا با یه صدای گلوله تق تق نفله میشه؟
تق تق تق تق …_حسام آقا؟
به خودش میاد و میبینه که چند دقیقه است جلوی خونه پارک کرده ولی بیرون نمیاد و فقط به جلو زل زده
_حسام،چی شده؟
+چی،چی شده؟
_خودت،شیشه ماشین؟
+هیچی بابا،داشتم مسافر میبردم که یهو تصادف کردم…
_خسارتشو گرفتی؟
+نه،من مقصر بودم…کل دشت امروزم دادم بهش…
_از بغل زدی به کسی؟
+حالا ،تو خونه بقیه رو میگم ،بیا بریم تو…
_لا اله الا الله،حسام…ماشینو ول کنیم به امون خدا؟
+ای بابا!نصف شبی آخه کجا بازه زن؟ بگو امیر بیاد توش بخوابه تا دزد نبردش…صبح،خودم…یه کاریش میکنم دیگه!
وقتی رسید خونه…دیگه همون سلام خشک و خالی هم به دختر و پسرش نمیکنه و یه راس میره تو تنها اتای خونه و در رو قفل میکنه!
همسر حسام،اونو رو که پله های راه پلهی تنگ آپارتمان رو دوتا یکی کرد تعقیب میکرد
_یا حضرت فاطمه زهرا،ماشینو ول کرد رفت…آخه مرد حسابی ما از کجا بیاریم بخوریم بدون ماشین؟
امیر:مامان بزار امام زاده بیژن هم صدا کنیم!
ریما:چقد بامزه ای!هر هر!
تا همین چند کلمه بین افراد خونه رد و بدل شد حسام حنجره خودشو پاره کرد:یه دقیه خفه شید،بزارید کارمو بکنم!
_پسرم،عزیزم! قربونت برم! بیا برو پایین مراقب ماشین باش! بابات خسته است…
امیر:ریما هم که همسن منه چرا اون نره؟
_اون دختره،مامانی!
ریما:یعنی چی دختره؟یعنی دخترا نمیتونن؟من خودم میرم اصلا!
بزار امیر بتمرگه!
امیر:برو…خدا به همراهت! ولی یادت باشه که سرخی…نه…سیاهی چادرت از سرخی خون من برتر است و از این حرفا!خخخخ
ریما:نخیر امروز چهارشنبه سفیده!من رفتم دیگه!
_تو بدون چادر جایی نمیری! امیر هم بلند میشه همراهت میاد وگرنه ببینم، از فردا با کدوم موبایل میخواد درس بخونه؟
امیر:ای بابا! توی عقده ای!
ریما:اینو باهاش موافقم!
_امیر بدو پایین ببینم!بدو!هنوز بچه ای و اینجوری تو روم واسادی!بدو پایین!
امیر سلانه سلانه راه افتاد که سوییچ رو برداره ولی ریما سریع تر اونو قاپید و به سمت ماشین دوید!
امیر:باشه!تو سریعی!
حسام بعد از اینکه از رفتن بچه های پر سر و صداش مطمئن شد!
عجولانه خودشو رو تخت قدیمی جهاز زنش انداخت و هندزفری رو گذاشت تو گوشش ، امنیت بچه هاش تو اون شب داره فدای یه وویس میشه که خبر اومدنش چندین روزه ذهنشو مشغول کرده!

نوشته: A.m


👍 0
👎 2
4701 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

784947
2021-01-06 00:12:12 +0330 +0330

خخخخخ؟!
اتیار؟؟
ولیاین؟
راستش پر از غلط تایپی بود و انگار خواننده اصلا براتون مهم نیست و زحمت یه ویرایش ساده رو به خودتون نمیدید
محتوای داستان هم خیلی بهم ریخته بود و چیز خاصی نداشت. موضوع جنده هم دیگه بیش از حد کلیشه ای شده. با عرض پوزش نتونستم تا آخر ادامه بدم…

2 ❤️

784978
2021-01-06 00:54:28 +0330 +0330

خیلی بی سر و ته بود
غلط املایی هم که فراوان

1 ❤️

785049
2021-01-06 10:05:43 +0330 +0330

میدونی من به کسایی که میان زیر داستان و خاطره و نوشته های مزخرف فحش میدم خیلی انتقاد میکنم.
برای همین مجبورم سکوت کنم و فحش ندم
ولی خداوکیلی خودت یه بار اینو بخون و ببین چی نوشتی
یا از نوشتت پیرینت بگیر و به یکی از دوستات بده بخونه و نگو نویسنده خودت بودی
بعدش بیا اینجا و عکس العمل دوستتو برامون کامنت کن!
من مطمئن هستم یه پکیج کامل از فحش های ناموسی خواهی شنید

0 ❤️







Top Bottom