آشتی کردنی که به سکس ختم شد

    سلام دوستان این اولین داستانیه که دارم مینویسم و اولین تجربه ی سکس منه.قبل از داستان یه نکته رو بهتون بگم که من برعکس خیلی از کاربرای دیگه میگم فحش بدین آقا هرچی دلت خواست بگو چون بگم فحش نده بازم میدین فقط من ضایع میشم. ماجرا از این قراره که من 6 تا خاله دارم که 5 تاش ناتنی هستن.مامانم با یکی از خاله هام (بزرگه)رابطه نداشت و خیلی سال پیش باهاش قطع رابطه کرده بود.واسه همین من زیاد این خاله رو نمیشناختم و فقط تو عروسی ها میدیدمش.فقط تنها چیزی که برام عجیب بود این بود که با اینکه باهامون رابطه نداشت ولی منو دوس داشت.یه روز عروسی پسرخالم بود که مامانم با خالم آشتی کردن یه سری ماجراها اتفاق افتاد که باعث شد آشتی کنن.از اون به بعد رفت و آمدشون بیشتر شد ولی من همچنان خونشون نرفته بودم.چون اولا برام غریبه بودن بعدشم درسامو بهونه میکردم.


    تقریبا یه سال گذشت تا اینکه خالم سکته کرد و مرد.اون سال من کنکوری بودم.مامانم رفته بود خونشون منم قرار بود بعد کلاس برم اونجا.کلاسم که تموم شد تاکسی گرفتم رفتم خونشون.وارد که شدم حالم گرفته شد فکر نمیکردم زیاد روم تاثیر بذاره چون اصلا خالمو نمیشناختم و غریبه بود.به پسرش تسلیت گفتم و رفتم نشستم.مراسم که تموم شد اکثرا رفتن و فقط خودی ها موندن.مامانم صدام زد رفتم پیشش بهم گفت ازبش حواسم پرت بود یادم رفت به داداشت بگم بیاد اینجا یه زنگی بهش بزن(داداشم کلاس کاراته بود و بعدشم رفته بود خونه)اونم قضیه رو فهمید و اومد و زود هم رفت. تو حیاط وایساده بودم که دوتا دختر داشتن گریه میکردن چند دقیقه بعد مامانم اومد بیرون باهاشون حرف زد و دلداریشون داد داشتیم برمیگشتیم که ازش پرسیدم :مامان اون دوتا دختر تو حیاط کی بودن؟ مامانم:کدوما؟همونایی که داشتن گریه میکردن؟

    -آره همون دوتا مامانم:طفلیا مادرشونو از دست دادن مونا و میترا بودن من تاحالا ندیده بودمشون آخه اصلا عروسی نمیرفتن منم که اینارو فقط میتونستم تو عروسی ها ببینم. میترا که 24 سالش بود و ازم بزرگتر بود ولی مونا هم سن من بود و اونم کنکوری بود. زیاد قیافشون یادم نمیومد آخه همدیگرو بغل کرده بودن نمیتونستم کامل صورتشونو ببینم.


    یه چند وقتی گذشت که یه روز مامانم گفت آرمین بیا بریم خونه خالت گفتم چرا گفت چیو چرا؟طفلکیا مصیبت زده ان یه خبری ازشون بگیریم روحیه بگیرن.باهم رفتیم خونشون در رو میترا باز کرد دختری لاغر اندام که حتی شاید 50 کیلو هم نمیشد پوستی روشن قیافشم خیلی بد نبود خیلی خوب هم نبود رفتم تو دیدم مونا دراز کشیده یه پتو هم روش مامانم پرسید چی شده؟گفت مریضه دارو خورده.از مونا بگم.با اینکه تو حالت مریضی بود ولی خداییش زیبایی صورتش مشهود بود لبای غنچه ای داشت چشمای مشکی خمار با پوستی سفید.سلام احوالپرسی کردم باهاش مامانم رفت آشپزخونه کمک میترا منم نشسته بودم تو پذیرایی.گفتم مونا جان ایشالا خوب میشی سعی کن انرژیتو حفظ کنی به خدا مادرتم راضی نیست تو اینطوری باشی.تا اسم مادرش رو آوردم زد زیر گریه گفت تو میدونی تو 18 سالگی مادر رو از دست دادن یعنی چی؟تو میدونی ما دوتا دختر که مامانمون برامون همه چیمون بود داریم چی میکشیم؟؟یه کم دلداریش دادم و حرفای تسکین دهنده بهش زدم و گفتم تنهایی این نیست که مادر بره تنهایی اینه که هیشکیو نداشته باشی دوستت داشته باشه تو پدر داری خواهر داری پس تنها نیستی یه کم گذشت مامانم و میترا اومدن نشستن.زیاد لفت ندادیمو زود برگشتیم از این قضیه یه دوماه گذشت.یه روز داشتم تو اتاقم درس میخوندم که یه اس ام اس اومد باز کردم خوندم نوشته بود چقدر به حرفایی که اون روز زدی اعتقاد داری؟جواب دادم شما؟گفت مونا.گفتم کدوم حرفا؟؟گفت همونی که گفتی تنهایی وقتیه که کسیو نداری دوستت داشته باشه گفتم خیلی اعتقاد دارم گفت پس من خیلی تنهام یه کم دیگه اس بازی کردیم آخرش پرسیدم شمارمو از کجا آوردی؟گفت از پسرخالم گرفته و گفته ازش سوال دارم.خداحافظی کردیم همش تو فکرش بودم قیافش میومد جلوی چشام حس عاطفی بهش نداشتم ولی ازش خوشم میومد.دوس داشتم یجوری بهش نزدیک بشم.با خودم فکر کردم و دنبال بهونه بودم که ببینمش آخرش جمعه بهش زنگ زدم گفتم کار مهمی باهات دارم میخوام ببینمت گفت بیا خونه حرف میزنیم.خودمو رسوندم خونشون.فقط میترا و مونا بودن رفتم اتاق مونا بعد از احوالپرسی گفتم ببین مونا جان میخوام با خودت روراست باشی.مامانت خیلی حتما روتون حساب کرده شنیده بودم درست خیلی خوبه ولی چندوقته اصلا نمیخونی این اصلا کار درستی نیست همه ی ما یه روزی میمیریم و این دلیل نمیشه بقیه زندگی رو تعطیل کنن.نصیحتش کردم که درساشو دوباره خوب بخونه حرفام که تموم شد لبخند زد گفت مطمئنی فقط برای گفتن همینا اومدی؟گفتم چطور؟گفت خب میتونستی تلفنی هم بگی فکر کردم کار مهمتری داری به هرحال خودم هم همین تصمیم رو داشتم از تو هم ممنونم که به فکرمی. گفتم رو کمک من حساب کن.برگشتم خونه از اون روز به بعد ارتباط ما بیشتر شده بود هر روز بدون استثنا اس بازی میکردیم البته طوری نبود که به درسام لطمه بزنه کم کم حس میکردم ازش بیشتر خوشم میاد دختر ساده و مهربونی بود وقتی میخندید دلم غش میرفت.یه روز که از با داداشم دعوا کرده بودم اعصاب نداشتم بهم زنگ زد که سوال بپرسه منم تند برخورد کردم که گفت بعدا میپرسم.نیم ساعت نشده بود که اس داد که اگه مزاحم بودم میشد راحت تر بگی لازم نبود سرم داد بزنی.فورا بهش زنگ زدم جواب نداد رفتم خونشون خودم هم میخواستم یه سره کنم ماجرا رو. در رو باز کرد تنها بود خواهرش رفته بود دانشگاه.رفت تو اتاقش خیلی سرد بود منم رفتم پیشش روبروش ایستادم دستاشو گرفتم گفتم"مونا جونم بابت امروز ببخشید به خدا منظور بدی نداشتم تو هیچوقت مزاحم نبودی از دست مهران عصبانی بودم بد حرف زدم ببخشید"یه اخمی کرده بود که از صدتا لبخند دیوونم میکرد حتما میدونید چی میگم.گفت کافی نیست نباید اونطوری حرف میزدی. دلو زدم به دریا گفتم مونا راستش من اومدم که یه چیز مهم تری رو بگم ولی با این اعصابت مططمئنم عصبانی میشی.اینو که گفتم آروم شد چون کنجکاو بود گفت آرومم بگو گفتم نه دیگه نشد باید بخندی.بالاخره خندید منم آماده شدم بگم اولین بارم بود که میخواستم پیشنهاد دوستی بدم میترسیدم واسه فوت مادرش ردکنه دستام میلرزید قلبم تند تند میزد.گفتم مونا راستش تو این دوسه ماهی که باهم در ارتباط بودیم من خیلی بهت فکر کردم و ازت خوشم میاد.میدونم شرایط مناسبی نداری ولی فقط میخوام رو حرفم باشم.آره تنها کسیه که هیشکی دوستش نداشته باشه تو گفتی تنهام میخوام از تنهایی درت بیارم اگه لایق باشم تو اولین کسی هستی که دارم این حرفارو بهش میزنم گفت آره حتما من اولیم گفتم به جون مادرم راست میگم همیشه سرم تو کتابام بوده حالا انتخاب با خودته پشیمونت نمیکنم اگه بعد چندوقت دیدی من اونی نیستم که تو میخوای دوستی مون رو تموم میکنیم.یه کم فکر کرد گفتم بعدا جواب میدم برگشتم خونه همش گوشی دستم بود آخرای شب بود که اس داد گفت خب دوس داری چی صدات کنم؟؟با خوندن این اس آنچنان خوشحال شدم که نگو جواب دادم هرچی دلت بخوااااااد. رابطه ی ما اینطوری شروع شد میترا رو هم در جریان گذاشتیم و رفت و آمد من به خونشون بیشتر میشد طوری که بعضی وقتا باهم درس میخوندیم.خیلی بهش وابسته شده بودم حالا احساس میکردم دوستش دارم هروقت دلش میگرفت بغلش میکردم عاشق این بود که موهاشو ناز کنم.پیشروی ما فقط در حد لب و بغل بود و بس.هیچ نقشه ای واسه سکس نداشتم و بیشتر دنبال آرامشش بودم.تقریبا عاشقش شده بودم اگه یه روز صداشو نمیشنیدم حالم اون روز گرفته میشد.عکسشو هرروز 20 بار نگاه میکردم از خوشگلی هیچی کم نداشت یه ترکیب بدنی فوق العاده که همه ی پسرای فامیل با دیدنش کیرشون شق میشد.اونقدر بهش محبت کردم که کم کم اونم عاشقم شد گاهی اوقات پشت تلفن گریه میکرد وقتی دلش تنگ میشد.اکثرا براش گل رز میبردم عاشق رز قرمز بود. یه روز که از کتابخونه خسته رسیدم خونه ساعت تقریبا هفت شب بود ولو شدم رو تخت.بعد نیم ساعت چرت طبق معمول رفتم دوش بگیرم تا سرحال شم برنامه ی همیشگیمه مونا هم اینو میدونس.از حموم که اومدم بیرون دیدم 5 تا میس کال از مونا دارم زنگ زدم بهش جواب نداد سه چهار بار زنگ زدم جواب نداد نگران شدم اس دادم که مونا جان چرا جواب نمیدی؟؟چیزی شده؟که اس داد"آرمین بدو بیا دارم میمیرم زود باش به خدا تحمل ندارم دیر کنی تموم میکنم" وقتی اینو خوندم انگار یه آب سرد ریختن روم قلبم داشت از دهنم میومد بیرون سریع لباس پوشیدم همزمان زنگ زدم آژانس بدو بدو پله هارو رفتم پایین نزدیک بود زمین بخورم از چشام یه کم اشک میومد آخه چی شده که بهار میگه دیر برسی تموم میکنم.مثل جت خودمو رسوندم در باز بود قلبم مثل بمب میزد بیشتر نگران شدم آروم رفتم تو همه جا تاریک بود وارد که شدم آروم گفتم مونا کجایی؟یهو چراغا روشن شد و مونا با یه کیک اومد طرفم میترا هم داشت دست میزد.مونا یه لباس مجلسی زرد پوشیده بود که رو سینش مورب میشد و خط وسط سینه هاش مشخص بود یه رژ ملایم قرمز هم زده بود لاک قرمز هم زده بود منم مثل جن زده ها خشکم زده بود مونا اومد بغلم کرد در گوشم گفت تولدت مبارک عشقم تازه یادم اومد که امروز روز تولدمه و طبق معمول مامان بابام یادشونم نیست اصلا براشون مهم نبود.کل اتاق رو قشنگ تزئین کرده بود گفتم مونا هم دوس دارم گازت بگیرم هم ببوسمت نگفتی سکته میزنم درجا میمیرم؟؟خندید گفت فداسرت به جاش هیجان داشت.گفت زود آرزو کن شمعارو فوت کن فوتشون کردم میترا هم اومد روبوسی کرد تبریک گفت.مراسم رو دور هم بودیم که بعد یه ساعت میترا گفت من میرم همین جا خونه ی دوستم کار دارم شما راحت باشین.(بعدا مونا گفت که هماهنگ شده بوده) با مونا که تنها شدم پریدم روش بغلش کردم گفتم حالامنو میترسونی اونم همش میخندید بغلش کردم زل زدم تو چشاش دنیا رو میدیدم توش آروم بهش گفتم مونا ی من؟ ب
    -جان؟ من
    -خیلی دوستت دارم ب
    -منم همینطور عاشقتم من
    -ببخشید به خاطر من تو این شرایط مجبور شدی جشن بگیری؟ ب
    -کدوم شرایط؟؟مگه خودت نگفتی خود مامان هم راضی نیست اونطوری؟4 ماه افسرده بودم همینم مدیون توام تو چشماش نگاه کردم هیچی نمیگفتم مونا گفت آرمینم همه ی زندگی منی نتونستم جلوی خودمو بگیرم چشام خیس شد مونا زود لامپا رو خاموش کرد و چراغ رنگی راویز رو روشن کرد اومد بغلم گفت آرمین میخوام امشب بهترین شب زندگیت باشه.به روش خندیدم گفتم تا الانشم هست سرشو گذاشت رو شونم خوابوندمش رو زمین خودمم روش بودم چشامو بستم آروم لبامو گزاشتم رو لباش آروم میخوردمش زبونشو میکرد تو دهنم منم میمکیدمش.با دستام موهاشو ناز میکردم میدونستم دیوونش میکنه نفساش داغ تر شده بود آروم آروم اومدم رو گردنش زبونمو میتابوندم رو گردنش صدای نفساش میومد نفسای عمیق میکشید.با دستم سینه هاشو میمالیدم حس فوق العاده ای داشتم حس قدرت حس برتری.همه ی پسرای فامیل دنبال دختری بودن که تو اختیار منه.دیوانه وار دوستش داشتم لاله گوششو لیس زدم سرشو تکون میداد.با دستاش پشتمو فشار میداد در گوشش گفتم خانومی اجازه هست ؟یه لبخند زد گفت صاحب اختیاری.لباساشو درآوردم سوتین و شرت ست سفید پوشیده بود تی شرت و شلوار خودم رو هم درآوردم دوباره رفتم سراغ لباش تا میتونستم خوردم و گاز گرفتم سوتینشو دادم بالا دهنم واموند دوتا سینه ی بلورین سفییییییید سفت با نوک قهوه ای دقیق سربالا نه زیاد بزرگ نه کوچیک خیلی باحال بود از اطرافش لیسیدم تا رسیدم به نوکش صداش دراومده بود نوکشو میلیسیدم میمکیدمش با دستم هم اون یکیشو میمالیدم بعد 5 دقیقه اومدم رو شکمش و لیسش زدم پهلوهاشو ماساژ میدادم اومدم سراغ پاهاش از رونش چندتا گاز آروم گرفتم که محکم سرمو گرفت فهمیدم رو پاش حساسه لای پاهاشو میخوردم تا بالا ناخونم کوتاه بود و نمیتونستم با ناخن تحریکش کنم.صداش خیلی واضح شده بود پاهاشو باز کردم از رو شرت چندبار کوسشو بوسیدم.درش آوردم از پاش.اووووف خدای من همه جای بدنش به کنار این یه جا بی نظیر بود واقعا از هیچی کم نداشت.اصلا مو نداشت بوی خوبی هم میداد سفید بودنشو حدس میزدم ولی چون تاریک بود و زیر سایه بود نتونستم دقیق متوجه بشم زبونمو که کشیدم روش یه آه بلند کشید.چوچولشو خیلی زود پیدا کردم و میکش زدم موهای سرمو میکشید کمرشو بالا داده بود نفساش بند اومده بود منم سرعت لیسیدنمو بیشتر و بیشتر کردمو میگفتم جوووون عسله شیرینه سرمو محکم به جلو فشار میداد صداش که بلندتر شد تند تر خوردمو با انگشتم میمالیدم که لرزیر و ارضا شد.کنارش دراز کشیدم و لباشو بوسیدم گفتم دیدی چقدر عاشقتم؟گفت آره ولی تو ندیدی حالا نوبت منه اومد روم یه کم لب بازی کردیم از گردنم صاف رفت رو پهلوهام نمیدونم نقطه ضعفامو از کجا میدونس عضلات شکمم منقبض شده بودن.سرشو به پایین هل میدادم ولی بی توجه مشغول کارش بود با ناخنای بلندش پاهامو خراش میداد کیف میکردم به دردش می ارزید.از لبه های شرتم زبونشو فرستاد لای پام نزدیک بود از لذت داد بزنم اولین بارم بود که یه دختر داشت با زبون تحریکم میکرد بعد شرتمو از پام در آوردم و رفت وسط پاهام.زبونشو گذاشت رو تخمام از پایین به بالا میکشید گاهی هم حرکت دورانی انجام میداد منم فقط چشامو بسته بودم و موهاشو گرفته بودم تو چنگم و نفس نفس میزدم.یه کم که تخمام و زیر تخمام رو لیسید کیرمو گرفت دستش و بوسیدش گفت اینهمه مدت نزدیکم بودی و من ازت غافل بودم امشب شب توه.لیسش زد و سرشو گذاشت تو دهنش محکم میکش میزد بیشتر کرد تو دهنش درش میاورد میلیسید دوباره میکرد تو دهنش من تو فضا بودم هیچ حسی بهتر از اون لحظه نبود سرعتش بیشتر شد و تند تند داشت برام ساک میزد دیدم نزدیکه آبم بیاد بلندش کردم خوابوندمش یه کم لباشو خوردم تا وقفه ایجاد بشه دوباره یه کم کوسشو لیسیدم.گفتم بهارم از پشت آزاده؟گفت درد داره ولی چون شب تولدته اشکالی نداره خیلی خوشحال شدم ولی زود منصرف شدم باور کنید دروغ نمیگم شاید بگید وسط سکس امکان نداره اما من اونقدر دوستش داشتم که حاضر نبودم درد کون دادن رو بکشه سینه هاشم اونقدر بزرگ نبود که بزارم لاش پاهاشو به هم چسبوندم و لاپاش گذاشتم یه ربع عقب جلو کردم بعدش یه کم ساک زد نزدیک اومدن آبم بود که هولش دادم و همرو رو سینه هاش خالی کردم بعد هم بیحال افتادم کنارش تا نیم ساعت فقط همدیگرو میبوسیدیم نگام کرد گفت آرمین من حاضرم واسه تو هرکاری بکنم بغلش کردم و چشامو بستم یه آهنگ زمزمه میکرد که باهاش خودش گریه کرد تو گلوی منم یه بغض بزرگ گیر کرده بود یه جوری جو رو عوض کردمو بعدش دوتایی رفتیم دوش بگیریم تازه تو روشنایی فهمیدم چه جیگری زیر من بوده خیلی حال کردم از اون شب که اولین خاطره ی سکسم باهاش بود از اون به بعد فقط دوبار دیگه باهم سکس داشتیم که هرکدوم بهتر از اون یکی هنوزم با مونا جونم هستم و همیشه هم عاشقش میمونم فعلا که هردومون دانشجوییم و دارم کاراشو ردیف میکنم بیاد شهری که من هستم آخه قراره چندوقت دیگه عقد کنیم.ببخشید که طولانی شد خواستم کامل بگم و بر اساس واقعیت.ممنون که حوصله به خرج دادید و خوندید.دوستتون دارم


    نوشته: آرمین

  • 6

  • 0




  • نظرات:
    •   samur_samur
    • 3 سال،8 ماه
      • None

    • fosh nemidam ama lotfan begu chetor dafeye avale ke sex daari vli hudude 20 min kardish!!!!!!!!!!!!!


    •   zhigool
    • 3 سال،8 ماه
      • 1

    • استاد اول مونا بود بعد شد بهار؟


      "از چشام یه کم اشک میومد آخه چی شده که بهار میگه دیر برسی"


    •   ely21
    • 3 سال،8 ماه
      • None

    • مبارک باشه بهار جون . خوشبخت بشین


    •   back front
    • 3 سال،8 ماه
      • None

    • بهار جونت مثل مونا و میترا پورن استار بوده که اینطوری ساک زده و حرفه ای ازپرضات کرد. تو تم ماشالله بعد از نیم ساعت ساک و بیست دقیقه لاپایی رفتن اآبت اومد. اونم تو اولین سکس. کمر نیست تیرآهنه.
      مواظب باش این همه جلق میزنی به درست لطمه نزنه.


    •   @@@ali@@@
    • 3 سال،8 ماه
      • None

    • اقا کس نگین راسته داستانش
      موفق و خوش بخت باشین عشق پاک لیاقت میخواد و نصیب هرکسی نمیشه


    •   dodoste
    • 3 سال،8 ماه
      • None

    • برادر مراقب باش درسات به جلق زدنت لطمه نزنه .. :)


    •   elaherezaii
    • 3 سال،8 ماه
      • None

    • dash1


    •   a2a1
    • 3 سال،8 ماه
      • None

    • همش واقعی نبود


      کردیش اما مثل خروس که میره پشت مرغ


    •   rezaisapour
    • 3 سال،8 ماه
      • None

    • با حاب بود.


    •   rezaisapour
    • 3 سال،8 ماه
      • None

    • با حال بود.


    •   0311ali
    • 3 سال،8 ماه
      • None


    •   b tajrobe-74
    • 3 سال،8 ماه
      • None

    • نیمه کاره خوندم ارزش نداشت وقتمو تلفشکنم
      دروغ بود beee


    •   bizat
    • 3 سال،8 ماه
      • None

    • خوشبخت بشین اینشااااااااااااااااااااااااااااااااالا


    •   hosam1999
    • 3 سال،7 ماه
      • None

    • داستانش خوب بود ولی الکی بود


    •   سوراخکن
    • 3 سال،7 ماه
      • None

    • این وسط پدر و برادراش کجا بودن اهان حتما دم در ژتون میفروختن.حالا دیدی بچه راه کون هستی ...ٔ..مادر به خطا


    •   strange from sea
    • 1 سال،10 ماه
      • 0

    • نمیدونم چرا نسبت به داستان هایی که توش دو تا عاشق هستن و تهش وصال داره حس خاصی دارم انگار بعد خوندنش باید گریه کنم شایدم اثرای عوض کردنه سیگارمه نمیدونم به هر حال عاقا کمل عکس دار نخرید گلو رو میزنه وینستون هم که افتضاح شده فعلا کسی سیگار خوب سراغ نداره هر چی میخریم آشغاله سیگار اصلیمم که تو ایران نیست هر چی میگردم. :|


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو





    تاپیک‌های داغ