داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

آشنایی با دختر خیابونی

1397/08/18

سلام خدمت همه ی دوستان جغی و دست به سالاره خودم

ماجرای من برمیگرده به زمستون ۹۵
خاطره ای فراموش نشدنی برای خودم و اون…
زمانی که سنم ۱۷ بود

نمیخوام بگم پسری بودم قد بلندو چشم سبزو یا چمیدونم با یه بدن سیکس پک…

اما چون کشتی میرفتم پشت بازو و نسبتا چهار شونه بودم … خلاصه بگذریم

با رفیقم رفته بودیم دوتایی پارک ملت (دوستان مشهدی میدونن کجاس,جایی ک توش پره از هلوی خام و رسیده ?)
طبق معمول بعد نشستن روی نیمکت رفیقم مهرداد شروع کرد سیگارشو روشن کردن و منم طبق معمول عادت داشتم واسه نکشیدنش بهونه بیارم چون به کشتی لطمه میزد…
یه ربعی نشستیم و دیگه سرمای هوا اجازه نمیداد بیشتر بمونیم
مهرداد گوشیش زنگ خورد و عادت داشت موقع حرف زدن مثه خیلیا پاشه راه بره … ازم دور میشد و منم فقط دستام تو جیب کاپشنم بود و نگاش میکردم…سرمو انداختم پایین چونمو بردم زیر یقه کاپشن تا گرم تر بشم و چشام بسته بود…
صدای قژ قژ کوچولوی صندلی باعث شد بفهمم یکی نشسته اما خب فک میکردم مهرداده واسه همین چشامو بسته نگه داشتم…
یهو با شنیدن اسم نازک یه دختر که بخاطر سرمای هوا همراه با لرز بود منو شوکه کرد … دیدم سمت چپم یه دختر نهایتن ۱۸ ساله نشسته که تو خودش جمع شده و با چشای قرمز نگام میکنه…
هنوز چیزی نگفته بودم که دیدم میگه جا خواب داری؟!دارم میمیرم از سرما!!!
فهمیدم از این دختر فراریاس…
محل ندادم …
مهرداد اومد بالا سرش واستاد گفت بفرما در خدمتم!؟دختره همون جمله رو اینبار با نا امیدی بیشتری ب اون گفت…
اما جوابه مهرداد هم منو هم دختره رو شوکه کرد…
مهرداد خندید و گفت آره خانوم داریم
دختره پاشد روبروش واستاد گف بدونه شوخی؟
مهرداد دستشو انداخت دور کمرش گفت معلومه… دختره سریع کشید عقب و یه تف انداخت جلوی پای مهرداد و گفت خاک تو سرت کنن… بمیرمم حاضر نیستم دست به کثیف بازی بزنم …
مهرداد همینطور که دستاشو «ها» میکرد که گرم شه خندید و گفت پس بهتره تو این سرما بمیری خانومه محترم…
چند قدم بیشتر نرفته بودیم ک دختره مارو صدا زد و گفت آهای پسرا واستین یه لحظه …
اومدم واستم مهرداد زد تو کمرم گف بیا
دختره بدو بدو اومد و بازوی مهردادو گرفت و نگهش داشت گفت قبول اما باید یه چیز دیگه ام بدی … مهرداد گفت مثلا چی؟گف مواد!!!
دیگه خداییش شوکه شدم و با دست زدم تو سینه دختره و هلش دادم و گفتم برو احمق واسه ما ام شر درست نکن
اما مهرداد با انگشت دستشویی عمومی رو بهش نشون داد و گفت ده دقیقه دیگه اونجا باشی!دختره رفت و به مهرداد گفتم زده به سرت؟!گفت گه نخور یه کس میکنیم میریم کی مکان داره این وسط!گفتم مگه کاندوم داری؟گفت ن بابا کاندومم کجا بود…ولی میرم یه پاکت وینستون لایت میگیرم براش حداقل بکشه اروم شه … تا رفت سمت دکه روزنامه فروشی برای سیگار دوییدم سمت دستشویی رفتم پیش دختره…
توی جیبم حدود ۴۰ تومن بیشتر نداشتم …دختره اومد سمت صداش بیشتر میلرزید و معلوم بود ترسیده اما آروم دستمو گذاشتم رو شونش گفتم نگران نباش…اون مکان نداره…میخواد این کارو بدون کاندوم انجامش بده… اومدم این پولو بهت بدم که بری
دختره پولو اروم گرفت و گفت ینی نمیخواد بهت…!؟گفتم نه اصلا گفت میخوام ولی یه کاری برات کرده باشم…
دیدم خودش یکمم راضیه گفتم بیا سمت دیوار پشتی دستشویی…
زیپ شلوارمو کشیدم پایین و شروع کرد توی اون سرمای زیاد با دهن و دستای گرمش کیرمو گرم کردن… حدود یه ربع ساک زد …چندین بار گوشیم زنگ خورد که مهرداد بود اما ج ندادم و گذاشتم سایلنت…
اینقد خورد و مک زد که آبم داشت میومد
گفتم بسه داره میاد گفت بخورمش؟!
گفتم نه ممکنه خطرناک باشه یه لبخند زد با دست جغ زد برام …
منم ریختم توی چمن نزدیک به دستشویی… دیدم داره میخنده گفتم چیزی شده؟گفت میریزی تو چمن بچه هات گل در میان !!!
منم خندم گرفته بود…
شمارمو دادم دختره
بعد اون ماجرا چهار بار شده که زنگ زده یا پیام داده رفتیم بیرون و آخرشم یه جور دیگه جبران کرده D:

داستان واقعی بود درحالی که میشد یه مشت کسشر بنویسم و تبدیلش کنم به فیلم سوپر… اما بازم دوس دارم نقاط ضعفشو بگین و کمکم کنین…
موفق و سربلند…

نوشته: master x


👍 7
👎 6
14370 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

729379
2018-11-09 20:10:52 +0330 +0330

پسرم پاشو دیرت میشه
حبیب آقا منتظرته ، کاندوم یادت نره فقط

2 ❤️

729386
2018-11-09 20:21:27 +0330 +0330
NA

دیوص رفیقتو پیچوندی کیر تو رفاقتتون

1 ❤️

729440
2018-11-09 23:50:33 +0330 +0330

تو واسه نویسندگی استعداد خوبی داری .
حداقل توضیحاتی که خواننده برای تصویر سازی لازم داره رو تو داستان آوردی.
واقعا 19 سالته؟

0 ❤️

729475
2018-11-10 06:57:48 +0330 +0330

تا اونجایی خوندم ک گفتی سیگار ب کشتی لطمه میزن .
عمو جون لطف کن ننویس مینویسی کص ننویس آ باریکلا عمویی

1 ❤️

729528
2018-11-10 16:10:35 +0330 +0330

راجع به داستانت نظری ندارم ولی پیام قشنگی داشت، کاش همه بفهمن یکم مردونگی بد نیس، بهتره یاد بگیریم

0 ❤️

729693
2018-11-11 13:17:56 +0330 +0330

به نظرم واقعی بود و واسه خیلیا از این دس اتفاقا میوفته واسشون …
اگ بعد از این داستانت یه سکس کامل رو ک اگ باهاش داشتی و اضاف میکردی خوب میشد …
درکل داستان خوبی بود

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom