آقای خشن

    سال دوم دانشگاه بودم، یه دختر درونگرا و به خاطر روحیه ای که داشتم با کمتر کسی میتونستم صمیمی باشم.
    ترم جدید برای یکی از کارگاههامون استاد جوونی گذاشته بودن که البته موههای سفیدش اصلا به سنش نمی اومد. همیشه اخم میکرد و به ندرت میخندید.
    با این که دخترا خیلی سعی داشتن با شوخی و خنده جایی تو دل استاد جوون و خوشتیپ داشته باشن. منم از این قاعده مستثنا نبودم اما راهشم بلد نبودم.
    یه جلسه تمرینی داد و گفت که هرکسی اینو انجام بده پنج نمره پیش من داره. تمرین سختی بود همه رفتن برای تایم استراحت، اما من نشستم و تمرین رو انجام دادم. حالا یا واسه نمره یا واسه این که جلب توجه کنم.
    وقتی برگشت تمرینمو بهش نشون دادم تعجب کرد، اومد بالای سرم خم شد یه دستش به صندلی بود، یه دستش موس رو ازم گرفت طوری که اگه برمیگشت صورتش تو صورتم بود، بوی ادکلنش هنوزم تو مشاممه. یادمه صورتم داغ شده بود، قلبم تند میزد.
    چند دقیقه ای همونطوری بالای سرم ایستاد، مثل یه مجسمه فقط موس رو تکون میداد و بعدش گفت خوبه و رفت. گفت جلو اسمت علامت میذارم که یادم بمونه.
    اون ترم تموم شد و جلسه آخر شماره ش رو داد که اگه سوالی داشتیم باهاش در تماس باشیم.
    خیلی با خودم کلنجار میرفتم که به یه بهونه ای بهش پیام بدم اما هر بار جلوی خودمو میگرفتم. تا این که تو اینستاگرام پیداش کردم.
    لابلای پستاش دنبال رد پایی از یه دختر میگشتم، پیدا کردم، یه پست با گل و کیک که زیرش نوشته بود «جای خالیت همیشه تو زندگیم حس میشد، ممنون که هستی»دوس دختر داشت.
    سالها گذشت و شماره ش با تاریخ تولدش از این گوشی به گوشی دیگه ای منتقل میشد. انگار دلم نمیومد پاک کنم.
    چند سال بعد ازدواج کردم و برای کار جدیدم، یه روز واسه کلاس خصوصی بهش زنگ زدم. قرار گذاشتیم و رفتم استدیوش.
    اصلا فکر نمیکردم بعد از اون همه سال هنوزم این همه کشش داشته باشم بهش.
    اولش اصلا منو نشناخت. بعدشم قرار کلاس رو تو استدیو خودش گذاشتیم. هفته ای یه بار میرفتم. اما هر بار که برمیگشتم تا چند روز بهش فک میکردم.
    یه روز که بارون میومد و یه مقدار از راه رو پیاده اومده بودم وقتی رسیدم استدیو خیس بارون بودم، پالتومو درآوردم و نشستم. وقت رفتن همیشه دعوتم میکرد که یه چایی یا قهوه با هم بخوریم. اون روزم بعد از این که درس دادنش تموم شد پرسید قهوه یا چای؟ و رفت که آماده کنه.
    پاشدم گشتی تو استدیو زدم، ادکلن هاش رو یکی از استندهای گوشه سالن بود، درشونو باز کردم و بو کشیدم. سرم پر شده بود از عطرش، همه اون سالها دوباره یادم اومد. صدام که زد برگشتم دیدم چایی رو میزه و خودش داره نگاهم میکنه. از حسی که تو نگاهش بود خجالت کشیدم.
    نشستم روبروش. اونروز کلا یه آدم دیگه بود. بعد از این همه ملاقاتی که داشتیم اولین باری بود که خنده ش رو میدیدم. انگار چشام منو لو داده بودن. بعد از نیم ساعت گپ زدن پاشدم که برم گفت: من با دوستم اون سمتا قرار دارم، میرسونمتون. داخل آسانسور کوچیک ساختمون روبروم ایستاده بود، انقدر نسبت بهش کشش داشتم که دلم میخواست همونجا برم تو بغل مردونه ش خودمو قایم کنم. تو راه خیلی حرف نزدیم و دوستش زنگ زد و قرارشون رو کنسل کرد. دم خونه که رسیدیم گفتم ببخشید که با این که قرارتون کنسل شد منو رسوندین این همه راه، برگشت نگاهم کرد طوری که دلم ریخت گفت: نه من که حتما باید امشب شما رو میرسوندم.
    این حرفش کافی بود برای این که بفهمم حسی که من بهش دارم یه طرفه نیست. تو اون لحظه فقط دلم میخواست از ماشینش پیاده شم و تو هوای آزاد نفس بکشم. خداحافظی کردم و اومدم خونه. چند دقیقه وایستاد و بعد رفت. از خودم خیلی خجالت میکشیدم. از حسی که به عنوان یه زن متاهل به یه مرد دیگه دارم.
    از اون روز دیگه نرفتم پیشش اما روزی نبود که بهش فکر نکنم. تا این که بعد از سه ماه یه روز یکی از استوری های اینستاگرامشو که مربوط به تولدش بود رو ریپلای کردم و تولدشو تبریک گفتم.
    بلافاصله جوابمو داد و پرسید چرا دیگه نیومدین کلاستونو؟ گفتم حالم خوب نبود.
    هفته بعدش رفتم. بعد از این که درسش تموم شد دوباره ازم پرسید قهوه یا چای؟ گفتم هیچکدوم دیرم شده من باید برم. گفت پس اجازه بده من حاضر شم میرسونمتون گفتم نه خودم میرم ممنون. فهمید نمیخوام بهم نزدیک بشه.
    موقع رفتن مثل همیشه تا دم در باهام اومد، در رو باز کردم و گفتم خداحافظ یهو بازومو گرفت و کشید منو داخل به سمت خودش و لبامو بوسید. در رو بست، آخ که چه لحظه بدی بود، کشمکش با خودمو احساسم.
    از یه طرف دوس داشتم به بوسیدنش ادامه بده و منو محکم تر تو بغلش بگیره، دوس داشتم منو ببره رو همون کاناپه ای که هر دفعه مینشستیم و چای میخوردیم لباسامو از تنم دربیاره و همه تنمو ببوسه داغی تنشو رو تنم احساس کنم، داغی لباشو رو گردنم. داغ شده بودم مث کسی شده بودم که یه شیشه ودکا رو سر کشیده. سرم از اون همه حسی که بهش داشتم سنگین شده بود، هلش دادم عقب و با یه صدایی که از حاصل شهوت و استرس بود گفتم: چه کار میکنی؟ گفت: معلوم نیست؟ چشام که داره داد میزنه چقدر مستم برات.
    اومدم که بیام دستشو گذاشت روی در و نذاشت که باز کنم گفت: خواهش میکنم تو چشام نگاه کن، میدونم دوسم داری. انکار نکن، من شرایط تورو درک کردم که تا الان هیچ‌ کاری نکردم. اما از آخرین باری که رفتی یه روزم بدون فکر تو نگذشته.
    با شنیدن این حرفا قلبم مث موم تو سینه‌م داشت ذوب می شد.
    اشکام صورتمو خیس کرده بودن، گفتم: دیگه واسه این حرفا دیره خودتم میدونی. بغلم کرد، تو بازوهای مردونه ش گم شدم. هق هق میکردم، سرم روی سینه ش بود و نوازش میکرد.
    گفت: من کور بودم تو چرا یه بار نیومدی سمتم؟ چرا یه بار یه عکس العملی نشون ندادی که بدونم دوسم داری؟
    گفتم: اون موقع ها خواستم بگم اما فهمیدم با کسی دوستی.
    صورتمو، چشامو بوسید. اشکامو پاک کرد. گفت: خاک بر سر من.
    انگار اونم نمیخواست از بغلش منو جدا کنه.
    بغلش کردم و ازش خداحافظی کردم. از اون روز دیگه ندیدمش. اونم فهمید که من آدمی نیستم که بخوام با توجه به شرایطی که دارم، باهاش رابطه داشته باشم. دیگه باهام تماس نگرفت.
    نمی دونم شاید یه جای دیگه یه جور دیگه ببینمش اما حسرتش میدونم که تا همیشه تو دلم میمونه.


    نوشته: مهرا

  • 34

  • 13




  • نظرات:
    •   جان.کوچولو
    • 2 هفته،2 روز
      • 5

    • چای یا قهوه ؟؟ شربت نداشت.


    •   ناصر39
    • 2 هفته،2 روز
      • 5

    • لایک دادم چون تو جنگ عقل و احساس - عقل پیروز شد


    •   shahx-1
    • 2 هفته،2 روز
      • 8

    • یکی از چیزایی که هرگز نفهمیدم داستانه یه واقعیت این شماره دادن استادا به دانشجوها بود چهارسال درس خوندم حتی یه استاد هم ندیدم که شمارشو به دانشجوها بده البته احتمالا اینم که تو دانشگاه ما دانشکده و کلاس های پسرها از دخترها سوا بود بی تاثیر نبوده!!! (biggrin)


    •   ARYA52
    • 2 هفته،2 روز
      • 7

    • اووووستاد بفرمیو!!!


    •   Ares.1
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • اول اینکه با وجود شوهرت و ازدواج کردنت ، بازم دلت پیش کسی دیگه گیر بود ، فوق العاده رو اعصابه
      دوم اینکه چرا بیشتر دانشجوهای دختر که از استاد خوششون میاد ، بلد نیستن مخ بزنن؟! پس این هم کلاسی های دختر من ک هرکدوم با یه استاد مچ شدن چجوری اینجوری شدن ؟؟
      سوم و از دو مورد بالا ، بهتر اینکه ب قول دوستمون کار خوبی کردی بین عقل و احساس ، عقل رو انتخاب کردی
      خیانت ، این روزا بدترین درد جامعه ی تاهل این کشور شده
      کنترل کنید ، نذارید زندگیا از اینی ک هست سخت تر و بدتر بشه


    •   داریوشم
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • خیانت نکردی آفرین (clap)


    •   Elenajoon
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • خیلی بده حسرت یکی تو دل آدم بمونه


    •   boko+net
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • بهت لایک میدم , چون داستانت نمادی بود از کسایی که نمیدونن تو زندگی چی میخوان .


    •   Blackhorse
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • اسمش رو میزاشی جای خالی بوسه


    •   mostoufi
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • میان عشق و عقلم بس جدال است
      بنازم کس نابم را که مال است
      مکن شک میدهم کس را به استاد
      زمانش را نپرسین، این سؤال است؟


      ها وولا


    •   King.night
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • تو ی موقعیت مشابه گیر کردم و منم تصمیم تو رو گرفتم اما افسوس ک دیگه حسرتش از زندگی ات نمیره


    •   فوت-لاو
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • برو ی سر بازار کص قیمت بازیارو ببین حسرت همه چی به دلت میمونه
      ساقه طلایی خشک کن گلو۳۰۰۰ تومن😠😠😠


    •   Neshane21
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • گور باباش باو... اگه میخواستت بهت میگفت کزکش.... شاایکس!! دانشگاتون جدا جدا بوده؟!!!!امام صادق درس خوندی کلک؟


    •   mariii_a
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • افرين دوسش داشتم


    •   king.artoor
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • ‏آدمیزاد یسری کارا رو میکنه شرمنده عقلش نشه
      بعدش شرمنده دلش میشه.....


    •   zamankhan400
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • عشق سوخته
      میسوزونه


    •   Shaye666
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • كيرم تو خودتو استادت


    •   mohammadreza431
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • كس يا كون؟؟
      اسپرم نداشت؟


    •   taraz555
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • امان ازین حسرتی که به دل می مونه.لعنتی تا بهش فکر میکنی داغت تازه میشه.لایک ۱۷ تقدیم ب نوشته زیباتون


    •   sys_625
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • خوب بود آفرین


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • ریدم به داستان تخمی تخیلیت


    •   2711668
    • 2 هفته
      • 0

    • یه زن مطعلقه تک بزنه یا اس بده از بوشهر09367941326بیام واسش


    •   nilajooni
    • 2 هفته
      • 0

    • داستانتو دوست داشتم ولی اسم خودتو بیشتر


      لایک


    •   arashmh
    • 2 هفته
      • 0

    • داستان زیبائی بود


    •   mehranmahani9
    • 2 هفته
      • 0

    • خیلی خوب بود. خیلی. هرچند دیالوگای آخرش میتونست بهتر باشه. ولی واقعا برای اولین بار یه داستان خوب خوندم تو این سایت. مرسی


    •   afsanejonjon
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • در جوانی حاصل عمرم به نادانی گذشت آنچه باقی ماند آنهم در پشیمانی گذشت

      عشق اول هیچ وقت از یاد آدم نمیره هر کی هم بگه نه دروغ گفته

      مهم اینه که تو اون شرایط بتونی تصمیم درستی بگیری با اینکه میدونی تا آخر عمرت باز بیادش هستی


    •   اریو113
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • کاری به اصل داستان ندارم و باور میکنم که راسته و خوب نوشتی ولی اولین باره بعد چند سال یه داستان میخوانم که بهش فحش ندادن البته جز چند نفری که در هر صورت فحش میدن چه خوب بنویسی چه بد
      موفق باشی پیروزی عقل بر احساس پشیمانی نداره


    •   sdwe
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • منم خیلی استادم رو دوستش دارم
      ۱۵سال اختلاف‌سنی داریم
      ولی‌ هیچ واکنشی نشون نمیده..


    •   miago
    • 1 هفته
      • 0

    • يكي از تخمي ترين رسوم اين سايت اينكه هميشه غير اروتيك ترين داستانها رو واسه داستان برتر انتخاب مي كنند ، واسه همين هر وقت يه داستاني ميره تو برترها ، يدور با تند خواني تا پايينش مي خونم كه يهو وقتمو واسه يه نويسنده گداي توجه ، كه داستانشو تو سايت سكسي مي گذاره ، هدر نداده باشم


      عين اين داستان ، خب كه چي؟ اين سكسي و اروتيك بود الان؟ جاش اينجا بود؟ غير اينكه نويسندهه هر جوري شده نياز به توجه داره؟


    •   Kaguya
    • 6 روز،18 ساعت
      • 0

    • الان نمیدونم این چی بود...چون اکثرا این دخترای 14 ساله که آرزوی رفتن به دانشگاه و زدن زیر ابرو و اینکه استادشون عاشق سینه چاکشون بشه...واسه خودشون رمان عاشقی بنویسن ازین تخیلات دارن یا هنوز تو 14 سالگی وا موندی... مضخرف


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 3 روز،14 ساعت
      • 0

    • اقا خواهشن لطفا شرافتا ناموسا به همسراتون خیانت نکنین
      از اول چشاتونو باز کنید با کسی که دوست دارید ازدواج کنید
      اگر هم نیازاتونو براورده نمیکنه باهاش صحبت کنید یا مشاوره بگیرید از یه روانشناس
      به هم تعهد داشته باشیدِ


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو