آل

    دخترک تازه ۱۸ سالش رو تموم کرده بود ، تو یه اتاقک کوچیک با یه تخت دونفره نگاهش به چارچوب در بود. در باصدای گوشخراشی باز شد و مرد مسن و درشت هیکلی تو چارچوبش نمایان شد.
    به سمت تخت قدم برداشت و تن لخت دختر و تو حصار دستاش گرفت ، چشمای سبز رنگِ خالی از احساس دختر و چشمای درنده ی مرد به هم خیره بود ، مرد بی اختیار لبای درشتش رو به لبای کوچیک دختر چسبوند و دستای زمختش رو به برجستگی های بدن دختر میکشید ، دختر تسلیم بود و با بی میلی مرد رو همراهی میکرد ، فضای اتاق بوی شهوت گرفته بود و صدای سیلی مرد روی باسن دختر سکوتش رو میشکست ، صدای ناله ی خفه ی دختر از لا به لای انگشتای مرد بیرون میزد و سینه های کوچیک دختر حالا بازیچه ی دست مرد بود و دخترک توی دلش به طالع نحسش لعنت فرستاد.




    ساعت حدود ۵ عصر بود . چندبار زنگ خونه رو زدم‌ یه در آهنی کوچیک زنگ زده توی یه کوچه ی تنگ و قدیمی ، بعد از ۱۵ سال "آل" از زندان آزاد شده بود و علاقه ای که از همون‌ اول روی این پرونده داشتم من رو به دیدنش کشونده بود. "آل" این اسمی بود که روی پرونده ی زنی که نوزادهارو از بیمارستان میدزدید گذاشته بودن ، و لقبی که بعدش به این زن دادن.. در باز شد و چند دقیقه بعد رو به روش نشسته بودم و دکمه ی ضبط صوت رو زدم و کاغذام رو آماده کردم و هیجانم برای این مصاحبه و کنجکاویم برای فهمیدن آدمی که دست به این جنایات زده بود وجودم رو پر میکرد از سوال.
    کی از زندان آزاد شدید؟؟
    یک هفته ای میشه
    خوشحال میشم توضیحات این اتفاقات رو از زبون خودتون بشنوم ، مایلید صحبت کنید؟ اصلا چرا همچین کاری کردید و چرا به آل معروف شدید؟
    برای حرف زدن کمی مِن مِن کرد و روسریش رو روی موهاش مرتب کرد.. یه زن تقریبا ۴۷،۸ساله که به چهرش نمیومد انقد سنگدل باشه.
    از وقتی خودم رو شناختم پیش یه بابایی بودم صداش میکردیم عمو اِبی اسم کوچیکش ابراهیم بود ، ما که سنی نداشتیم ، روزا براش گدایی میکردیم و شبا یه تیکه نون خشک و یه وجب جا برای خوابیدن بهمون میداد ، هیچوقت از ننه بابامون چیزی نمیگفت ، میگفت همه ی ما سرراهی بودیم یا ننه بابامون معتاد بوده ، گذشت و ما ۱۵ سالمون شد. جوون شده بودم و بَر و رویی داشتم ، عمو ابی دیگه من رو نمیخواست ، میگفت سنت بالاتر از چیزیه که به کارم بیای ، تا که یه شب یه پیرمرد اتو کشیده با کراوات و کت شلواری که برق میزد اومد تو اون خراب شده . عمو ابی قرار شد در ازای مبلغی که از اون یارو میگیره مارو بهش بفروشه . من و دوتا دیگه از دخترا که سنمون دیگه مناسب گدایی نبود ، همون شب با اون آقا که عمو ابی آقای فرهمند صداش میکرد بقچه مون رو داد زیر بغلمون و مارو باهاش راهی کرد ، یه ماشین شیک و گرون قیمت داشت از اون مدل بالاها ، اولش فکر میکردم بدبختیم دیگه تموم شده و هُمای سعادت روم سایه انداخته ولی...
    با آقای فرهمند به یه خونه ی مجلل رفتیم از اون خونه ها که فقط توی فیلماس.. مارو فرستادن حموم و حسابی که تمیز کردیم برای هرکدوممون یه دست لباس شیک زنونه آوردن ، توی اون لباس خودم رو برانداز کردم ، مثل ماه شب ۱۴شده بودم ، آقای فرهمند من رو از پله های خونه بالا برد و در یکی از اتاقا رو برام باز کرد ، یه اتاق کوچیک با یه تخت دو نفره تنها رو تخت نشستم و تو دلم برای آیندم رویابافی میکردم و از خدا بخاطر فرستادن فرهمند که به چشم فرشته ی نجات نگاهش میکردم تشکر کردم ، نیم ساعتی تنها رو تخت نشسته بودم که در اتاق با صدای رو مخی باز شد ، یه مرد حدودا ۴۰ ساله قد بلند که ظاهرش مثل فرهمند شیک بود اومد کنارم نشست.
    ضبط صوت رو خاموش کردم و فقط میخواستم به حرفای آل گوش بدم که ادامه داد : آره . اون مرد اومد کنارم نشست و دستشو رو سرم کشید از خجالت لپام سرخ شده بود ، بهش گفتم : عمو جون آقای فرهمند خیلی آدم خوبیه ببین چه لباسایی تنم کرده خوشگلن ؟؟
    مرد خندید ولی نمیدونم چرا خندش بهم حس خوبی نمیداد ، من یه بچه که تازه ۱۵ سالش شده بود... چه میدونستم چه بلایی قراره سرم بیاد ؟! مرد همونطور دستشو رو سرم کشید و شالم رو از سرم درآورد بیشتر خجالت کشیدم ولی خب چیکار میتونستم بکنم ؟! سرم رو پایین انداخته بودم که با دستای خشکش چونم رو گرفت و سرمو بالا آورد و به چشمام زُل زد ترس وجودمو در برگرفته بود ، نفهمیدم چی شد که لباش رو به لبام چسبوند ، بدنم یخ کرد و فقط تونستم تا جایی که توانش رو داشتم جیغ بکشم ، مرد با همون دستای زمختش دهنم رو گرفت و تو گوشم سیلی زد اشک از چشمام بی اختیار سرازیر شد ، مثله یه گنجشک ضعیف زیر دستای مرد گیر افتاده بودم که لباساهام رو پاره کرد لباس هایی که عاشقشون بودم ، لباس های که شبیه خانومای با کلاسم میکرد فقط اشک میریختم دستشو که از جلوی دهنم برداشت با گریه و التماس گفتم : عمو چرا لباسم رو پاره کردی؟! عمو فرهمند ممکنه ناراحت بشه . بی توجه به حرفم دستاشو رو سینه هام کشید سینه هایی که تازه جوونه زده بود ، سینه هایی که خیلی کوچیکتر از حجم دستاش بود ، از اینکه یه مرد غریبه بدن لختم رو میدید خجالت میکشیدم ولی راه فراری هم نبود حالا کل تن من زیر دستای اون مرد بود و اشکای بیصدام هم باعث نمیشد دلش به رحم بیاد . دوباره لباش رو به لبام قفل کرد ، مدام باخودش میگفت که : جووون فرهمند چه جیگری آوردی . ترو تازه چی بودن اون پیرزنای قبلی.. پوست سفید و نرمم رو از زیر دستای سختش میگذروند و زبونش رو توی دهنم میچرخوند حالم داشت به هم میخورد ، مردک بلند شد و لباساش رو درآورد ، خجالت میکشیدم نگاهش کنم ولی باز منو مجبور کرد نگاهش کنم ، کیرش رو روی صورتم میکشید و رو لبام با کیرش ضربه میزد من که تا حالا از نزدیک آلت مردارو رو ندیده بودم میخواستم بالا بیارم که به زور دهنم رو باز کرد و کیرش رو توی دهنم جا داد ، داشتم‌ خفه میشدم چند بار عوق زدم و اون بی توجه کیرش رو توی دهنم‌ عقب و جلو میبرد ، مدام دندونم با پوست کیرش برخورد میکرد و همین باعث میشد با عصبانیت بهم سیلی بزنه ، گونم از شدت چک هاش سرخ شده بود و اشک امونم نمیداد حسابی که کیرش خیس شد درش آورد و من رو به پشت روی تخت انداخت سرش رو برد بین پاهام و زبونش رو روی کُسم کشید ، حس عجیبی بهم دست داد ، چیزی که تا قبل از اون هرگز تجربش نکرده بودم ، هم خوشم‌ میومد هم چندشم میشد کمی که کسم رو خورد بلند شد و سر کیرش رو روی کسم‌ میکشید حس عجیبی داشتم قبلا از چندتا از بچه ها شنیده بودم که ما دخترا وقتی برای اولین بار کسمون باز شه ازش خون میاد چون یه پرده داریم که اون زخم میشه و بهش میگن پرده ی بکارت . منم خیلی ترسیده بودم که نکنه یه وقت این پرده رو زخمی کنم ، به نگاه های پرهوس مرد چشم دوختم و دستی روی ته ریشش کشید و خنده ی شیطانیش روحم رو آزار میداد فکر کردم‌ ممکنه الان پردمو بزنه که با التماس بهش گفتم : عمو توروخداباهام کاری نداشته باش ، توروخدا تو نبرش.
    خندید و با چک محکم زد روی باسنم که دردم گرفت و تونستم موندگی جای انگشتاش روی باسنمو حس کنم با صدای کلفت و مردونش گفت : خفه شو دختر ، میدونی چقدر بیشتر به اون فرهمند لاشخور دادم که خودم‌ پردتو بزنم؟؟ من عاشق زدن پرده ی دخترای باکرم.
    دوباره از حرفش ترس بهم غلبه کرد و دوباره هق هقم تو اتاق طنین انداخت ، اون مرد مدام کیرش روی کوسم‌ میکشید و گاهی کمی سرش رو میبرد تو کسم مجبورم کرد رو دستاش تف بندازم و دست لزجش رو روی کیرش مالوند و کس خیس من رو خیس تر کرد ، حس میکردم کیرش هرلحظه بیشتر داره وجودم رو میشکافه با دستام جلوی چشمام رو گرفتم و مثل بچه ها گریه میکردم و آرزو میکردم کاش بزرگ نمیشدم و کاش مثل همون روزا گوشه ی خیابون گدایی میکردم ، از لابه لای انگشتام دیدم اون مرد یه چیزی (کاندوم) رو روی کیرش کشید یه چی شبیه بادکنک اونموقع که نمیدونستم چیه ، دوباره با اون کیرشو روی کسم گذاشت و با یه فشار کیرش رو تو کسم فرو کرد ، درد تو مغز و استخونم پیچید ، تحمل نداشتم و فقط جیغ میزدم ولی کسی به دادم‌ نمی رسید حس میکردم خون ریزی دارم که مرد بعد از چند دقیقه بی حال کنارم دراز کشید و منی که گریه و اشک و درد توانم رو گرفته بود . پیشونیم رو بوسید و اون چیزی که فکر میکردم بادکنکه از کیرش بیرون کشید و لباس هاش رو پوشید و رفت. دیگه جونی برام نمونده بود که اشک بریزم ، در باز شد و ترسیدم و خودم رو روی تخت جمع کردم ، یه پیرزن با پشت خمیدش اومد و دستمو گرفت یه سبد دستش بود منو بلند کرد و ملافه ی کثیف روی تخت رو برداشت و عوضش کرد ، دوباره منو مجبور کردن برم حموم بعد حموم دوباره برام لباس آوردن و چشمم به دوتا دوستم خورد که اونام از من بهتر نبودن ، خلاصه اینکه اون شب من عفتم رو از دست دادم ، توی همون خونه ساکن شدیم چند ماه بعد عمو ابی رو دیدم که میگفت اومده قسط دوم فروش مارو از فرهمند بگیره ، حرفای عمو ابی اون روز مثل پتک تو سرم خورد که اعتراف کرد منو یه زن از تو بیمارستان دزدیده میگفت : بهش پول میداده که بچه های مردم رو ببره تحویلش بده که باهاشون کاسبی کنه یه کم بعد زن توبه میکنه ولی از عذاب وجدانش یه شب توی زیرزمین خودش رو دار میزنه .... با روحیه ی خراب فقط روزام رو میگذروندم هر روز با یه آدم جدید میخوابیدم همه جور سکسی رو تجربه میکردم تا یه روز فرهمند بهم گفت که دیگه بهم نیاز نداره . منو مثله یه تیکه آشغال بیرون انداخت تازه تو ۳۰ سالگیم بودم ، من که جایی نداشتم رفتم پیش اِبی و با التماس راضی شد بهم جا بده ، ولی در مقابل ازم خواست که همون بلایی که سر خودم آوردن رو سر بچه های مردم بیارم . اولش قبول نکردم منو انداخت بیرون و تو سرمای زمستون داشتم یخ میزدم ، یادمه سرما و گرسنگی قدرت تصمیم گیری رو ازم گرفت قبول کردم که اون جنایت رو انجام بدم ، یادمه اولین بار حدود ۱۸ سال پیش رفتم تو یه بیمارستان . پرستار کشیک رو اِبی با پول خریده بود ، انقدری بهش داده بود که دهنش رو ببنده و به من که با چادر صورتم رو پوشونده بودم اجازه بده برم داخل بخش نوزادان ، بالای قفسه ی نگه داری نوزاد وایسادم و داخلش یه دختر که شکل پنجه ی آفتاب بود دیدم، دستام میلرزید . دستمو بردم تو و با دستای کوچیکش با دستم بازی میکرد ، با چشمای سبزش بهم‌ لبخند میزد . اشک از چشمام روی گونم سُر خورد . چشمامو بستم و برش داشتم و با چادر صورتم رو پوشوندم که دوربینا چهره ام رو نبینن ، از بیمارستان بیرون زدم ..حس میکردم یه گرگم که یه آهوی پاک رو به دندون گرفته ، بعدش بچه رو به ابی تحویل دادم ابی خندید و دندونای زردش که پشت خنده اش مشخص شد حالم رو به هم زد . چند بار میخواستم توبه کنم ولی ابی تهدیدم میکرد که منو لو میده و میگفت : جرمم سنگینه . نمیدونم شاید ۵ تا بچه رو همینجوری از بیمارستان دزدیدم همشون دخترای خوشگل و پاکی بودن شاید بچه هایی که بعد چند سال نذر و نیاز خدا به خانوادشون بخشیده بود ، یه کار بد رو انجام دادن فقط اولاش سخته بعدش برات عادت میشه . تا که یه روز پلیس کمین کرده بود و من رو توی بیمارستان درحالی که یه فرشته ی کوچولو بغلم بود دستگیر کرد ، از روی تنفر اِبی و باندش و فرهمندم لو دادم ولی هیچوقت دستگیر نشدن ، نمیدونم بچه هایی که من دزدیم الان تو چه وضعیتی هستن ولی من بدترین وضعو دارم ، کل جرم رو پای من نوشتن و برام ۱۵ سال حبس بریدن اونموقع بهم لقب آل رو دادن ، اسم کوچیکم فرشته هست . اسمی که ابی بهم گفته بود ، مردم منو با سنگ و آشغال میزدن تو زندانم کسی نزدیکم‌ نمیشد و همه آل صدام میکردن آلی که بچه هارو نه از تو شکم‌مادرشون بلکه از تو بیمارستان کِش میرفت ، خیلی وقته مردم با این اسم صدام میکنن اونموقع یادمه روزنامه هام تیتر آل رو با حروف درشت میزدن " آل بالاخره دستگیر شد " راستش دیگه به این اسم عادت کردم ، الانم وقتی بیرون میرم و اونایی که من رو میشناسن روم‌ تف میندازن ، میبینی منم یه طعمه بودم امیدوارم بچه هایی که زندگیشون رو نابود کردم من رو ببخشند ، این خونه رو هم با بدبختی اجاره کردم و با هزار تعهد نمیدونم باید چیکار کنم ؟؟ چجوری خرجم رو دربیارم ؟؟ هیچ جایی حاضر نیستن به زنی با سوابق من کار بدن ، من بابت کارهای گذشتم شرمنده ام ولی کسی این فرصت رو بهم نمیده که جبران کنم.
    _ با پشت دست اشکامو پاک کردم فکر نمیکردم زنی که فکر میکردم یه هیولاس چنین زندگی دردناکی داشته باشه . به فرشته نگاه کردم . چشماش خیس اشک بود و ازش خداحافظی کردم ، از در خونه بیرون زدم حدود دوساعتی از مصاحبه ام میگذشت و قلبم گرفته بود تصمیم گرفتم مصاحبه اش رو با سانسور بخشایی کوچیک منتشر کنم ... باید یه مقاله می نوشتم یه مقاله با عنوان :
    " زندگی تلخ یک آل"




    صدای جیر جیر فنر های تخت و ناله های مرد ، و هق هق دختر شهوت اتاق رو بیشتر میکرد ، محکم کیرش رو داخل کس دختر بیچاره حرکت میداد ، شاید قرص های تاخیری که مرد استفاده کرده بود این سکس رو طولانی تر کرده بود و دختری که دیگه به درد عادت داشت. سنگینی وزن مرد روی دخترک بیشتر شد و با لرزش بدنش و ناله های پر هوس . خودش رو توی دخترک خالی کرد . کیرش رو از کسش بیرون کشید و کاندوم رو از کیرش جدا کرد و اون رو پرت کرد توی سطل آشغال کوچیک کنار تخت ، بی حال روی تخت دراز کشید و چند دقیقه بعد با ظاهری شیک آخرین سیلی رو روی کون دخترک زد ، مرد رفت و باسن دختر حالا از شدت چک های مرد کاملا سرخ شده بود و خون مردگی های گردن دخترک و تن لخت و بی جونش روی تخت نشون از خستگیش میداد ، یه خستگی همیشگی . چشماشو بست و دوست داشت بخوابه . صدای پیر مردی که وارد اتاقش شد آرامش کوتاه دخترو بهم زد. پیرمرد آروم‌ به سمت تخت قدم برداشت و عینک ته استکانیش رو روی چشمش تنظیم کرد ، ساعت مچیش رو نگاه کرد و درحالی که داشت کراواتش رو مرتب میکرد رو به دخترک گفت : تموم شد بالاخره شیما جون ، ببخشید که شکنجه شدی. ولی این مرتیکه بابت همین دوساعت سکس کلی پول داد ، نمیتونی تصورش رو بکنی که چقدر تو این هفته برام درآمد داشتی . بیشتر از همه ی بچه های دیگه که زیر دستم هستن ، همه ی مشتری ها فقط تورو میخوان ، حقم دارن لذت سکس با یه دختر چشم سبز و لوند هوش از سرشون میبره ‌. با این حرف دستش رو روی باسن نرم دختر که حالا رد انگشتای مرد رنگ متضادی رو با پوست سفیدش به وجود آورده بود کشید.
    _باید از اون ابیِ بی سر و پا متشکر باشم که همیشه موردای خوبی مثل تورو برام جور میکنه . با این حرف خندید و خنده ی پیرمرد روح دختر رو زخمی میکرد ، با بیشترین توانی که داشت بدن بی جونش رو از روی تخت بلند کرد و به پیرمرد چشم دوخت ، این نگاه پر از تنفر مرد رو ترسوند . برای اولین بار حس تنفر و انتقام رو توی اون چشمای سبز دید حسی که هر لحظه شعله ور تر میشد . دختر عصبی و کلافه بود خسته بود و روحش دیگه تحمل ادامه ی این نوع زندگی رو نداشت همه ی نفرتش رو توی قلبش جمع کرد. پیرمرد رو مثله طعمه میدید . خیلی سریع به سمتش پرید و قبل از اینکه پیرمرد بتونه بلند شه و از خودش دفاع کنه کِرِواتش رو گرفت و مثل یه طناب دار دور گردنش حلقه کرد. با آخرین توانش هر لحظه حلقه رو تنگ تر میکرد و ناله های خفه ی پیرمرد و دست و پا زدنای بی هدفش لذت بیشتری به دختر میداد، چند دقیقه بعد خسته روی جسد بی جون پیرمرد افتاد و به چشمای پیرمرد که کاملا باز شده بود خیره شد . خندید یه لبخند که بعد از انتقام دختر رو سبک میکرد. تو ذهنش سعی کرد فکراش رو مرتب کنه و تصمیم بگیره ، تصمیم برای گرفتن انتقام از مردی که عمو اِبی صداش میکرد و به پیرمرد فروخته بودش ، تصمیم برای پیدا کردن و گرفتن انتقام از زنی که اون رو از بیمارستان دزدیده بود. وجود دخترک پر از انتقام بود ، پر از کینه... پر از نفرت... پر از اراده....


    نوشته:‌ lovely_grl

  • 99

  • 15




  • نظرات:
    •   Man.to.ok
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • اول شدم


    •   M.R.mamad
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • لاولی گرل عزیز نوشتتون عالی بود!لایک.خسته نباشید.


    •   Baby_unicorn
    • 3 هفته،5 روز
      • 4

    • ی جایی وسط مصاحبه چند بار گفت کیر، بعد یهو گفت آلت...
      ارتباط نگرفتم با این تیکه.
      آخرش یه ذره عجولانه شد. اون تیکه که شیما یهو پرید و پیرمرده رو کشت. که حس میکنم فرهمند بوده باشه اون پیرمرده
      ولی در مجموع خوب بود. اگه ادامه داشته باشه که بهتر. (devil) (rose)


    •   sepideh58
    • 3 هفته،5 روز
      • 10

    • خدای من... آوا خیلی خوب بود این چه پیشرفت چشمگیری داشتی دختر !
      چه بکر بود و تلخ ...روح آدمو نابود میکنه این داستان ...فلش بک عالی بود ...آفرین ! یکی از بهترین داستان هایی بود که این مدت توی سایت خوندم !
      لایک 4


    •   nima58teh
    • 3 هفته،5 روز
      • 4

    • تا آخر داستان را خوندم
      تبریک میگم ، تونستی خواننده را پای نوشتت نگه داری طوری که تا آخر منتظر نتیجه داستانه ، البته انتخاب ژانر هم بی تاثیر نیست .
      دو سه مورد کوچیک هم داشتی مثل دوربین در هجده سال پیش که عمومیت نداشت ، نه اینکه نبود ، فقط در مکانهای امنیتی بود ، دوم دستگیر نشدن ابی و فرهمند با توجه به رسانه ای شدن موضوع که کمی عجیب به نظر میرسه.
      لایک پنجم تقدیمتون


    •   sepideh58
    • 3 هفته،5 روز
      • 6

    • یه عالمه رز هم تقدیمت (rose)


    •   jerard96
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • ۱۸ سال پیش و دوربین مداربسته؟؟


      هر چند که بعضی جاهاش برام قابل هضم نبود علی الخصوص اپیزود دوم ک نمیدونم برا چی در ادامه داستان اومد


      ولی با این حال خوشم اومد


      ممنونم از قلمت


    •   Kosdat
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • داستان خوبی بود ولی پنج تا بچه از یه بیمارستان یکم زیادی طولانی شد تا بگیرن بعد لو شون داد پلیس کاری بشون نداشت! جواب خانواده بچه چی دادن؟


    •   ali80xx
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • وااااای مرسی lovly grlخیلی قشنگ و البته غم انگیز بود
      فقط ی سوال:واقعیت داشت؟


    •   shahx-1
    • 3 هفته،5 روز
      • 15

    • فکر کردم آل پاچینو رو کردن!! (biggrin)


    •   nima58teh
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • نکته آخر اینکه قسمت سوم و آخر داستانتون اگر نبود خیلی بهتر بود ، البته پیشرفتتون کاملا محسوس و قابل تحسین هست .
      امیدوارم از نقد داستان آزرده خاطر نباشید .
      منتظر داستانهای بعدیتون هستم ، من بعد اسم شما به همراه عزیرانی مثل سپیده و مهران و ایول به عنوان نویسنده ای در خور توجه در نزد اعضا ثبت خواهد شد.


    •   Nafas-
    • 3 هفته،5 روز
      • 9

    • ووییییییی چی بود این!(biggrin) (biggrin)ال چی میشه؟شیما چ میکنه؟نقش اون روز نامه نگاره قراره چی باشه؟هیییییچ حدسی نمیتووووونم بزنممم (dash) لایک ۱۰با کلی بوس و اینا برات :)


    •   Mahsa_golden_girl
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • قشنگ بود عزیزم


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،5 روز
      • 11

    • خوب بود و خوب نوشته بودیش.
      برا من اینکه یه زن تو برخورد اول با یه روزنامه نگار اینطور بی پرده از سکس حرف بزنه و مستقیما از کلماتی مثل کیر و کس و اینا استفاده کنه باورش سخته.
      تا جایی که مقاله نویس تصمیم به سانسور قسمتهایی از حرفاشو گرفت قبل از اینکه دچار خود سانسوری شده باشه.
      لایک.


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • بر خلاف داستان سیما داستانت مخاطبو جذب میکرد
      آفرین به خلاقیتت
      تبریک میگم


    •   Dariush_gh
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • جدا خوب بود از این نویسنده خوشم میاد ایراد های زمانی هم داشت که دوستان اشاره کردن 18 سال پیش دوربین مدار بسته و ...
      بالاخره هیچ کس بی ایراد نیست عالی بود دوست داشتم


    •   Sami_bsh
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی بود، امیدوارم برای هیچ کس این اتفاقات نیوفته :(


    •   Mehraaan@
    • 3 هفته،5 روز
      • 14

    • آوا خیلی خوب بود. نگارش خیلی بهتر و پخته تر از قبلی بود و ایراد خاصی نداشت. پایان هم عالی بود.
      فقط ترکیب چند موضوع تلخ با همدیگه توی داستان کمی آزاردهنده بود.... (rose)


    •   amir81709792
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • باحال بود.امیدوارم ادامه داشته باشه


    •   ar30ar30
    • 3 هفته،5 روز
      • 5

    • لاولی گرل عزیز
      خوب بود!
      و کم نقص.نگارش زیبا و روون و همچنین استفاده بجا از تشبیه و استعارات نوشته شما رو پر مغز تر کرده و خب فلش بک ها و برش های زمانی هم برجذابیت اون افزوده.فقط می مونه یه سری حفره های داستانی و غیرملموس بودن بعضی عبارات و اتفاقها،مثل دوربین مداربسته هجده سال پیش،پول گرفتن پرستاری که مستقیما خودش مسئول گم شدن نوزاده،بی پرده سخن گفتن و توضیح جز به حز سکس و تجاوز توسط یه زن به یه خبرنگار،زن سی ساله ای که بعد هز پونزده سال روسپی گری هرچند ناخواسته اونهم با ثروتمندترین اقشار نتونه خرج خودش رو در بیاره و بازگشت مفتضحانه و التماسش برای بدبخت کردن چندین دختر مث خودش اونهم با وجود زجری که کشیده ،تبدیل قربانی به آل بخاطر یک لقمه نون و نه از روی انتقام و سادیسم پرورش یافته در زجر....(اینها فقط تحلیل شخصیه و جهت کمک به شما،امیدوارم جسارت تلقی نشه) موفق،مانا و نویسا باشید!!!


    •   Nazi.mirzayi3244
    • 3 هفته،5 روز
      • 5

    • بدنبود.منم مثل شاه ایکس فکر کردم آل پاچینورو کردن خخخخ


    •   Artemisi
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • بسار عالی لذت بردم


    •   ashkaanm
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • زیبااا و متفاوت و خواندنی ..
      خسته نباشی لاولی گرل


      ??


    •   off_boy
    • 3 هفته،5 روز
      • 5

    • به به ببين كي داستان نوشته.كسي كه از كوچكترين فحشي زير داستاناي بقيه دريغ نداره (biggrin)

      و اما داستان:شخصيت فرهمند يه آدم پولدار بوده كه ماشين مدل بالا و خونه اي در حد كاخ داشته پس اين آدم نميتونه كس كش باشه و دختر واسه كسي جور كنه.اين جور آدما خودشون صد تا كس كش دارن.دوست فرهمند هم كه رفت تو اتاق هم مشخصه مايه داره كه پول سرِ باكره ميده و اين جور پولا با زحمت كشي و بيل زدن بدست نمياد كه بخواد دستش زمخت باشه.قبل اينكه داستان بنويسي برو با يه آخوند دست بده ببين چه دستاي لطيفي داره(نمونه اي بود كه نگيد پيرمردا همه دستاشون زمخته)
      دوما اين مدل سيستما آدمو ياد تن فروشاي ايراني تو دبي ميندازه.تصور اينجور حركات اونم حدود ٢٠ سال پيش تو ايران بيشتر شبيه توهمه.
      حداقل تخيلي مينويسيد توجه داشته باشيد كه تبديل به تخمي تخيلي نشه داستانتون.
      البته داستان مهم نيست.ظاهرا نويسنده برندِ و لايك و كامنت مثبت دريغ نميشه واسه داستان
      انصافا لياقت لايك نداشت ولي ديس هم نميدم
      -_-


    •   R.Renger22
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • خداروشکر بعد از 1000تا داستان چرت ی داستان فوق العاده تو شهوانی خوندم.
      1000تا لایک تقدیمت lovely_grl


    •   ssonna
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • عالی بود ،واقعیت تلخ آدماست،من شک ندارم از انسان موجودی بی رحمتر و زشت سیرت تر و شیطانی تر وجود نداره.


    •   ssonna
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • درمورد معنی آل رفتم سرچ کردم خیلی باحال بود هرکی خواست بره بخونه
      https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=https://fa.m.wikipedia.org/wiki/%25D8%25A2%25D9%2584_(%25D8%25A7%25D9%2581%25D8%25B3%25D8%25A7%25D9%2586%25D9%2587)&ved=2ahUKEwiB9J3JnZrkAhWnq1kKHSRpCDYQFjAAegQIAxAB&usg=AOvVaw2PJ-tOerIIeyV-F8n9Wgu3


    •   شب_گرد_تنها
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • و چه آل های بی گناهی که دزدیده شدن و دزدیدن...لایک


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • داستان جالبی بود، و خواننده رو جذب میکرد صحنه پردازی مختصر و گنگش راه رو برای تصور صحنه به انتخاب خواننده باز گذاشته بود و خیلی خوب بود، فلاش بک رو بخوبی در داستان جا انداخته بودی و توصیف اتفاقات سکسی کافی و منتقل کننده بود. خسته نباشید، منتظر داستانهای بعدی شما میمونم


    •   Zhazha
    • 3 هفته،5 روز
      • 4

    • لایک نمودیم، باشد که رستگار شوید.


    •   1992omid
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • تا وسطش بیشتر نتونستم بخونم خیلی غمگین بود و خیلی دقیق و عالی بود اگه نوشتن اینجور داستانها مجاز بود واقعا یکی از بزرگترین نوسنده ها میشد نویسنده این داستان


    •   masih.
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی بود داستانت


    •   ک+ک+ک
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • من دوزاریم کجه میشه بفرمایید داستان چه ربطی به آل و جن و پری داشت


    •   masih.
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی بود داستانت


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 3 هفته،5 روز
      • 9

    • خوب بود انصافا داستانت با موضوع بکر که تا حالا حداقل من ندیده بودم
      موفق باشی دخملی (rose)


    •   mahdi@milf
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • آواخانم دست مریزاد. لایک 34 و یه عالم اوف به این قلم و نگارش خاص . (rose)


    •   mahboob66
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • اخه چه فکری می کنید با خودتون که داستان هایی با مضامین پند اخلاقی اینجا می نویسید ?اینجا شهوانیه


      موضوع کاملا تکراریو کلیشه .


    •   hirssaa1
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • ایده تلخ ولی خاص و جذاب و نگارشی به مراتب بهتر و کم نقص تر. آفرین به ذهن و قلمت.
      اما هنوز هم معتقدم به جهت غرق شدن در داستان و ایده پردازیت کمی شتابزده می نویسی و جزییات داستان از دستت در میره.
      روی رعایت فاصله حروف و علائم نگارشی و استفاده درست ازشون بیشتر کار کن. (در
      این مورد پیشنهاد میکنم به نوشته های هیدن مون عزیز و تمرکزش روی جزئیات دقت کنی)


    •   موری.جون
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • خوب بود کاش میشد ادامه بدی و با شخصیت دخترچشم سبزه ازفرهمند انتقام میگرفتی و رودرو با زنی که دزدیده بودش قرارمی گرفت و از گذشتش خبر پیدا میگرد و سر دوراهی برای بخشش یا انتقام داستانو تموم میکردی


    •   خشم_شب
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • فوق العاده بود :) آرزو دارم یه روزی بتونم به خوبی شما داستان بنویسم (rose)


    •   badman.pir
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • مثل همیشه عالی


    •   dashakoll
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • مزخرف! دیسم تو کونت! بنظرت خیلی بی‌سروته ننوشتی؟ حتما فک میکنی خیلی هنریه؟؟ واقعا لازم بود آل تو مصاحبه از ریزترین کارهای زمان سکس حرف بزنه؟ داشت مصاحبه میکرد یا داستان سسکی تعریف میکرد؟ (به این سبک میگن سبک نویسنده کودن) بجای اینکه آل یه کلمه بگه بهم تجاوز کرد شروع کرده به وصف سکسش، مخصوصا اونجاش که به کاندوم میگه بادکنک! نویسنده فراموش کرده زمان مصاحبه ،آل ۴۷هشت ساله‌ست نه یه دختر۱۵ساله، مطمینا یه جنده ۴۷هشت ساله اسم کاندومو بهتراز هرکسی میدونه، دیگه حوصله تایپ ندارم وگرنه داستان کلا ایراده، اونایی که لایک کردن باحتمال زیاد کوسلیسانی بیش نیستن وگرنه این متنی که من خوندم حتی ارزش زدن کلید دیسلایکم نداشت


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،5 روز
      • 15

    • از همه ممنونم بابت لطفی که به من دارن ، اما چند نکته در مورد داستان :
      پارت اول داستان درمورد سکس یه دختر و یه مرده که کامل گفته نشده چون تکمیلش تو آخر قصه هستش ، پارت دوم مصاحبه با آل هستش ، قبول دارم که گفتن واژه های رکیک سکسی توی این مصاحبه توسط آل یه کم عجیبه ولی دوستان داستان باید در چارچوب قوانین سایت باشه و گفتن جزییات سکس آل هم درهمین راستا بود و باید مایه ی سکسیش رو نشون داد ک داستان آپ بشه ، یه نکته ی ریز که برای خودم مهم بود اسم شخصیت آل بود " فرشته " ببینید آل یه موجود افسانه ای هستش یه زن پلید که نوزادهای انسان رو میدزده و اون رو با نوزاد اجنه عوض میکنه این شخصیت پلید و شیطانی یه تناقض جالب و قابل فکر با اسم و شخصیت داستان داشت . درمورد پارت آخر که در حقیقت فلش بک داستان هستش و ادامه ی پارت اول ، سعی کردم سرنخ های واضحی به مخاطب بدم که این دختر چشم سبز در حقیقت اولین بچه ای هستش که آل از بیمارستان میدزده و با اشاره به مدت زمان سکس از زبان پیرمرد ( فرهمند) و مصاحبه کننده که میگه دوساعت از مصاحبه گذشته ، مخاطب میفهمه که بله کل سکس در طول مصاحبه رخ داده ، پیرمرد که میمیره فرهمند بوده و اینکه این یه نوع بیزینس برای فرهمند و امثالش هست و ربطی نداره ک چون پولداره نیاز به کسکشی نداره به قول یکی از دوستان .. ببینید این نوع کار و تجارت منفی متاسفانه توی جامعه به وفور دیده شده.. این یه چرخه بود اِبی دخترای معصوم رو وادار به گدایی میکرد و سنشون که بالا میرفت اوناو به فرهمند میفروخت توضیح دیگه ای نیست امیدوارم مورد پسند بوده باشه


    •   20Amirkhan20
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • درام سکسی افرین


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • آخ که چقد بد و تلخ بود اما پر از رنگ واقعیت...
      خسته نباشی عزیزم : (


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • مثل همیشه عالی و بی نقص.
      مرسی از قلم زیبات


    •   Amir.h.02671
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • ‌قشنگ بود ولی بیشتر سناریوی یه فیلم بود
      خوب بود


    •   ssonna
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • یکی از دوستان این جمله ی پر از احساسو زیر این داستان کامنت کردن :
      "و چه آل های بی گناهی که دزدیده شدن و دزدیدن...لایک"
      دوست عزیزم این همه احساست از پهنا تو حلقم
      دزده داستان همون آله . آل یه موجود شیطانی افسانه ایه که باور عوام برینه که میاد به نیت ترسوندن زن حامله و کشتن خودشو بچش و یا دزدیدن بچه و گذاشتن بچه ی خودش بجای اون . (biggrin) اون بزرگوارایی که لایک کردنو که بگذریم (dash)


    •   ssonna
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • یا یه موجود از پایه باطن شیطانی داره یا با توجیح شرایطش روحشو بخاطر راحتی خودش به شیطان میفروشه و در هر صورت هیچی اعمال سیاهشونو توجیح نمیکنه منظورم اینه که آل خودش انتخابش شیطانی شدن بوده اینکه اونو بیگناه و مظلوم داستان ببینیم و براش دلسوزی کنیم عین حماقتمونه البته این انتقاد من به داستان و نوع نگاه نویسنده ی توانای اون هم هست
      این انتقاد معنیش کم کردن قدرت و دانش بالای نویسنده نیست که برعکس تایید توانمندیشونه که انقدر ماهرانه نوشتن که ما بدون اینکه بفهمیم داریم برای یک شیطان دلسوزی میکنیم غمگینیم


    •   happysex
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • لایک ۶۷
      این شد نگارش
      یک جهش عالی در زمانی کوتاه
      توصیف خاصی ندارم
      همه چیز در جای خودش بود
      به امید نگارشهای بهتر شما آوای عزیز


    •   Yazd19badboy
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • بیستی بیست... یعنی یزد بودی طلا میگرفتمت...


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • جقی ها،شومبول به سرها،کص کشایی که بلد نیستین داستان بنویسید..بیاید اینم ی داستان عالی از لاولی گرل عزیز که طبق معمول داستانش خیلی خوب بود..تا تهش خوندم و لایک زدم...ولی خیلی ناراحت شدم...کشور ما پر شده از این آدمای گرگ صفت که برای رسیدن به پول هر غلطی میکنن..‌بازم ازت تشکر میکنم لاولی گرل..‌امیدوارم روز به روز بیشتر بدرخشی...


    •   Master.shoja
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • داستان و تمش و نوع نگارش شما قابل ستایش اما نظر گذاشتن زیر داستان برای انتقاد کردن نه؟

      انتقاد اول فاصله بین داستان هاتون بیشتر کنین این البته توصیه س.

      انتقاد بعدی..تعریف ماجرای سکس از نگاه آل کاملا بیهوده، باید اشاره سطحی به تجاوز میشد نه با جزئیات ،اگه مشکل داشتن سکس برای انتشار داستان میتونستین سکس دختر دزدیه شده چشم سبز بیشتر کنین.

      با آرزوی موفقیت برای شما.


    •   Aram375.1
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • داستانتو دوست داشتم ،خسته نباشی


    •   Amoomamal
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • اولین داستانی که وقتی اولش رو میخونی عجله ای برا رسیدن به انتهاش نداری یا روزنامه وار نمیخونیش. عالی بود.یه اشکالای جزیی داشت ولی خدای حرف نداشت.موفق باشی.بازم بنویس


    •   amiralixyz
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • فوق العاده بود


    •   zojbandari
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • چه عمو بی تربیتی داشته!!!


    •   alipishi
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • فوق العاده


    •   alipishi
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • فکر می کنم ایده داستان رو از خبر خانمی که چند روز پیش از بیمارستان بچه دزدیده بود گرفتی . قطعا می تونی با رفع چند تا نکته کوچیک و یه کم مشاوره نویسنده بسیار خوبی بشی. کارت از سطح اکثر داستانا بهتر بود.❤


    •   Sina9_7
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • اولش میخواستم دیس بدم ولی بعد ک کامنتت رو خوندم و اون نکات ریز مثه سبز بودن چشما و دو ساعت و... رو ک گفتی لایک دادم،ممنون


    •   mina.hisss
    • 3 هفته
      • 1

    • خسته نباشی گلم . خیلی قشنگ بود. لایک 84 واسه داستان خاصت.


    •   فرهاد.60
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • گفتی آل، فکر کردم با آل کاپون صمیمی هستی! داستانت قشنگ بود مرسی.


    •   fazi20
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • این یکی ترکیب خوبی بود ... مث قهوه بود خخ میدونم تلخه اما میخورم ... تلخ بود ولی باید تا تهشو میخوندم لایک موفق باشی :)


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • لاولی گرل عزیز داستان مایه خوبی داشت ولی قبول کن میتونستی بیشتر روش کار کنی،امیدوارم زودتر بتونی تگ خودتو بگیری البته با داستانهای پخته تر (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    داستان های مشابه


    جستجو