آنچه خوبان هیچکدام ندارند....

    مقدمه: این داستانی که میخونید، نتیجه این ایده بود که بنده حقیری که تموم عمرم دم پر جماعت معتاد بودم، منی که نافم رو با همون قیچی ای که باهاش لول تریاک رو چیده بودن بریدن، منی که به قول کرمونیا "از کُت معتادا در رفتم (کُت = سوراخ - لانه / مثلا «کُت مرغ = لانه مرغ » -- «کُت کون = سوراخ کون»!)"، چرا من داستان با تم فلاکت ندم!؟ داستان دنیا و مردمی که به چشم خودم دارم زندگیشون رو میبنم و خودم هم بخشی ازشونم. به هر حال، فقط سه تا نکته پیش از خوندن:



    • دوم اینکه، بعضی چیزای داستان ممکنه براتون ایجاد سوال کنه. سعی میکنم به همشون جواب بدم.

    • سوم، این داستان نه به اندازه دو قسمت محتوا داشت، نه تونستم به اندازه یه قسمت خلاصش کنم. لذا اگه میبینید خیلی الکی طولانیه، ببخشید؛ شرمنده همه تونم.

    • و نکته اول، این داستان واقعی نیست، ولی واقعیت داره. بر اساس اتفاقاتیه که توی زندگی اطرافیانم بسیار شاهدشون بودم ...




    "بگو چی صدات کنم/ نرو بذار ..." اوسکول دوباره زنگ گوشیمو عوض کرده بود که آبروم تو جمع بره. دستمو تو هوا رو به قاسم تکون دادم که یه دقیقه دست نگه داره. گوشیم رو در آوردم که ببینم کی زنگ زده، که جفت آجر با هم فرود اومدن رو پام و هوارم به هوا رفت. نگاه کردم دیدم قاسم با دهن باز داره نگام میکنه و میخواد یه جفت دیگه رو پرت کنه بالا. انگار اصلا هیچ درکی نداره از جهان اطرافش. یکی از آجرا رو برداشتم که بزنم سقط کنم این نفهم رو، نگام افتاد به گردن دراز و کله کچل گال گرفته و پشت لب سبزش. با خودم گفتم این طاقت یه لگد رو نداره. چه برسه به آجر. به یه تشر اکتفا کردم که «بی خاصیت، نمیبینی میگم ننداز یه دقه، بذار تلفن جواب بدم» همونطور با دهن باز داشت نگاه میکرد. و تلفن همچنان ضجه میزد. به خودم قول دادم که اینبار هرچی آهنگ تخمی هست رو پاک میکنم که هربار این بساط نباشه. تو اون آفتاب، به زور اسم پدرم رو روی صفحش دیدم و جواب دادم. «سلام پسرم. کجایی الان؟» پفففف! پسرم! همونجا تا تهش رو خوندم. در حالت معمول، نهایت احترامی که به من میذاشت "هوی عبدالله" بود و بقیه موارد به همون "هوی" اکتفا میکرد. ولی چه کنم که پدر بود و احترامش واجب! جواب دادم: «سلام بابا. انتظار داری کجا باشم. سر ساختمون. پی عملگی.» گفت: «ظهر یه سر میای تا اینجا؟ [حدسم درست بود!] مادرت بزقرمه درست کرده گفته عبدالله خیلی دوست داره. گفت بگم حتما بیای.» میدونستم سلام گرگ بی طمع نیست! گفتم: «دستش درد نکنه. لیلا رو میفرستم، خودمم سعی میکنم بیام» گفت: «نه سعی نکن؛ حتما بیا. ازونا هم بتونی پیدا کنی بیاری خیلی خوب میشه.» نگفتم!؟ بار اولش نبود که! با یه لحنی که بی حوصلگی و بی علاقگی رو داد میزد گفتم: «چشم بابا جان. میام» گوشی رو گذاشتم تو جیبم و نگا کردم به خورشید سوزان و ریشم رو خاروندم. صدای قاسم از پایین پام اومد: «هوی عبدالله، میگیری بندازم؟ ظهر شد الان اوستا میاد کونمون میذاره» نگا کردم پایین پام و با خودم گفتم آیا روزا مگسا تو دهن این زاد و ولد نمیکنن؟ تو این دهنی که همیشه خدا اینطوری بازه؟


    سر ظهر اوستا اومد و رفتم پیشش که بگم عصر یه ساعت دیرتر میام. یخورده منت سرم گذاشت و نهایتا قبول کرد. زنگ زدم به لیلا و مقداری دعوا کردم باهاش که چرا زنگ گوشیم رو عوض کرده. حاشا میکرد و منم با اون مخی که زیر آفتاب نیم پز شده بود، حوصله بحث بیشتر نداشتم. گفتم ظهر بره خونه مادرم و منم احتمالا میام همونجا. بعد لیست مخاطبای گوشی رو باز کردم که ببینم اینبار باید به کی زنگ بزنم. آبرون: این یارو از آخرین باری که فهمیده پیشش نرفتم قهر کرده جوابم رو نمیده. جوکار: طلبش خیلیه و روم نمیشه برم سراغش. رادی: این دیوث که جنساش به درد کس عمش میخوره. شمسی: گرون فروشه و دزد. طاها: این اسمه یا فامیل؟ اینم مثقال فروش بود؟ یادم نمیومد! کاربخش: اینم که جنسش هیچوقت جور نیست و حواله میده به فردا. نصیری: اینم آشناست و همون یه بار هم که رفتم پیشش خبط کردم. یه بهمن دول گذاشتم گوشه لبم و به امید اینکه گرمای آفتاب روشنش کنه، دنبال فندک نگشتم. نگام افتاد به قاسم که با دهن باز داشت نون پنیر گوجه میخورد. با خودم گفتم بعید نیست مثقال فروش آشنا داشته باشه. رفتم و ازش پرسیدم، همونطور مث بز در حال نشخوار خیره شد بهم. دوبار دیگه سوالمو تکرار کردم تا آخر نشونه هایی از فهمیدن از خودش بروز داد. گالکسی اس 5 ـش رو از جیبش در آورد و باز این نکته رو به من یاداوری کرد که این گدا گشنه چکارش به اینطور گوشیا؟ حتما دزدیده. داشت تو منو هاش جلو عقب میشد، که سرش رو آورد بالا و پرسید: «گفتی چکار کنم؟» تو دلم گفتم کاش واقعا اون آجر رو زده بودم تو سرش. دوباره، اینبار خیلی شمرده تر سوالمو تکرار کردم. چشاش رو تنگ کرد و گفت: «باشه بابا. نفهم که نیستم.» دیگه با این جملش حرفی برای گفتن نمیموند؛ حتما من نفهم بودم دیگه. باز خیره شد به صفحه گوشی و با انگشتش بالا و پایین کردن. خیلی طولش داد، با خودم گفتم حتما باز یادش رفته باید دنبال چی بگرده و خواستم بیخیال بشم و برم. که گفت: «بیا، ببین میتونی اسمشو بخونی؟» نگا کردم، به شکل فینگلیش یه اسمی نوشته بود که با خودم گفتم احتمالا اونی که این اسمو رو گوشی سیو کرده، منظورش یا صادقی بوده یا صدقی. ازش پرسیدم خودت چی صداش میزنی؟ گفت «هَن؟» گفتم: «وقتی خودت زنگ میزنی به این یارو، به چه اسمی صداش میکنی؟» خیلی راحت و بی دغدغه، جوری که انگار بدیهی ترین سوال دنیا رو ازش پرسیدم، گفت: «ساقی» یکم مث مهران مدیری به لنز دوربین خیره شدم، خودم رو قانع کردم که بیخیال، ارزش دیه دادن نداره. شمارش رو سیو کردم رو گوشیم. سیگار گوشه لبم رو روشن کردم و زنگ زدم به طرف. آهنگ پیشوازش تو حلقم؛ داشت همون نوحه معروف نزار القطری رو میخوند! با عربده «چی میگی» جواب داد. گفتم: «شماره شما رو قاسم فلاحتی به من داده. زنگ زدم ببینم میتونم ازتون یخورده وسیله بخرم؟» با یکم مکث جواب داد: «قاسم؟ همون کله خشک خرفت گال گرفته؟» نشونی درست میداد، گفتم آره. گفت: «باشه. بیا فلان جا ببینم چکار میتونم برات بکنم. فقط پول نقد نداشته باشی عنم ندارم برینم برات.»


    قطع کردم و نشستم رو موتور. با خودم حساب کردم 10 مثقال برا دو هفتش بسه؛ تا هفته بعد هم احتمالا حقوق بازنشستگیش رو میدن و اگه تموم کرد دیگه به خودش مربوطه؛ از قرار مثقالی 12 تومن (قیمت آخرین باری که خریده بودم) میشه 120 تومن؛ ایشالا که اینقدر رو دارم تو کارت؛ پس بسم الله. دقیقا دوازده تا هندل زدم تا موتور روشن شد و راه افتادم سمت خودپرداز. 132 تومن ته کارتم بود که بیشتر از 122 تومن نمیشد بردارم. نگاه کردم تو کیف پولم، حدود 40 - 50 تومنی نقد داشتم. 90 تومن کشیدم و راه افتادم سمت آدرسی که یارو داده بود. رسیدم به یه کوچه خالی و خاکی تو محله ای که سگ و شغال ها هم جرأت رفت و آمد ندارن. اگه آدم معمولی بودم تخم نمیکردم به اینطور محله ای حتی نگاه کنم. چه برسه که دنبال خرید تریاک هم بیام. ولی زور عملگی و قیافه ریشو و هیکل گنده ام، اینطور جاها بهم اعتماد به نفس میداد. در سیاه زنگ زده ای که یارو توصیف کرده بود همون اول کوچه خودنمایی میکرد. دره نه زنگی داشت و نه کلونی. با سنگ زدم به در منتظر شدم یکی بیاد. از تو خونه صدای فحش و دعوا بلند بود. بعد چند دقیقه دعوا، در باز شد و یه زن جوون، که داشت چادرش رو صاف میکرد، در رو باز کرد. همونطور که با سر پایین، قدم از در بیرون میذاشت به من گفت «وایسا الان خود پدرسگش میاد.» و از کنار من گذشت و من رو تو این فکر برد که صدا و لحنش چقد آشناست. گفتم: «ببخشید خانوم یه لحظه ...» روش رو برگردوند بهم و با هم چشم تو چشم شدیم؛ چشای قرمز از گریه اون و چشای خسته از آفتاب من. شناختمش، اونم منو شناخت و سریع روش رو برگردوند و راهش رو گرفت و رفت. صدا زدم: «سهیلا وایسا جون همدیگه ...»


    سهیل و سهیلا برادر و خواهر دوقلو بودن. از بچگی تا 18 سالگی مون همسایه بودیم و عملا سه تایی با هم بزرگ شدیم. سهیل همکلاسی و همبازی من بود. و همین همبازی بودنمون، پای سهیلا رو هم به جمعمون باز میکرد. در طی سالها خیلی به هم نزدیک و وابسته شده بودیم. اونقدر نزدیک، که سه تایی عملا همدیگه رو برادر و خواهر میدونستیم. هیچ چیز پنهونی بینمون نبود. صمیمیتمون در بالاترین حالت ممکن بود. اونقدر که حتی تو دوران دبیرستان، زمانی که شهوت پسرا توی نقطه اوجه و نفسشون بوی تستوسترون میده و آب دماغشون از جنس منیه هم، رابطه ما چیزی کمتر از برادر و خواهر نبود. یعنی جوری بار نیومده بودیم که نگاهی غیر از این به هم داشته باشیم (خودم و سهیلا رو میگم!). اون بعد از ظهری که خانواده اونا اسباب کشی داشتن، تو خرابه پشت خونه ما اولین سیگاری عمرمون رو سه تایی کشیدیم و قول دادیم همیشه احوال گیر هم بمونیم (البته بعدش، تو فاز کره کردن، من بجای خوراکی، کتک مفصلی از پدر گرامی نوش جان کردم! اونا رو نمیدونم دیگه). و البته مثل تمام قول و قرارای نوجونی، احتمالا همگی تا یک سال بعد، فراموش کردیم زمانی سهیل و سهیلا و عبداللهی با هم رفیق بودن. القصه ... اون روز انتظار دیدن هر کسی رو تو این دنیا داشتم بجز سهیل یا سهیلا رو. وقتی فهمیدم این زن سهیلاست اونقد خوشحال شدم که نگو.


    گفتم: «سهیلا، وایسا جون همدیگه. میدونی چند وقته ندیدمت؟ هم تو هم سهیل؟» چند قدمی دنبالش رفتم و دوباره خواستم صداش بزنم که شنیدم در همون حال رفتن گفت 6 سال. یه صدایی از پشت سرم اومد: «داداش کاری داشتی با ما؟» برگشتم گفتم: «حاجی یه لحظه بصبر. الان میام خدمتت» در کمال تعجب من دیدم داد زد: «حاجی عمته. من نوکر پدرت نیستم که یارو» برگشتم باهاش دست به یقه بشم، دیدم خیلی گولاخه. یارو یه چیز دیگه زیر لبش گفت که من نشنیدم و برگشت تو خونه و در رو بست. برگشتم طرف سهیلا دیدم از خم کوچه پیچید و ناپدید شد. دوراهی راحتی پیش روم بود. موتور رو گرفتم دستم و دویدم طرف سهیلا. جلوش وایسادم و گفتم: «دلت تنگ نشده واقعا؟ دل من خیلی تنگ شده برا دوتاتون. کاش میشد یکم صحبت کنیم به یاد قدیما.» چشاش ناجور قرمز بود و معلوم بود الانه که بزنه زیر گریه. گفت: «میتونی منو تا یه جایی برسونی؟» چرا که نه. ترک موتور سوار شد و گفت بریم پارک صحبت کنیم. تو خیابونای خلوت سر ظهر تابستون این شهر خرابه، زود رسیدیم پارک. نگام به درختای نارونی افتاد که برگاشون زیر این آفتاب پدر نیامرز چنان سوخته که دست کمی از برگ ریزون پاییزه ندارن. تو این فکر بودم با این وضع زیر کدوم سایه بشینیم. به هر حال نیمکت مناسب رو دیدیم و نشستیم. اولین سوالم این بود: «سهیلا، تو کجا، اونجا کجا؟» تو صورتم نگاه نمیکرد و گفت: «نپرس. منم نمیپرسم در خونه ساقی شیشه چی میخواستی.» شیشه!؟ یاد قیافه نزار قاسم و مغز خشک معیوبش افتادم. دیدم نه تنها تعجب نداره، بلکه اینکه همچین تصوری نداشتم خیلی عجیبه! یکم با هم درمورد گذشته صحبت کردیم، ولی هربار بحث به الان و زندگی شخصیش، میرسید جواب سربالا میداد. در مورد وضعیت سهیل، تنها توضیحی که داد این بود که "آخرین باری که ازش شنیدم، زندون بوده". ولی اینو از زبونش کشیدم که اومده بود برا شوهرش شیشه بخره. پرسیدم: «شوهرت شیشه میخواد، چرا خودش نمیاد؟ چرا زنشو میفرسته؟» سهیلا همونطور که سرش پایین بود توضیح داد: «تو شوهر منو میشناسی؟» ـ جوابی نداشتم ـ «پس نمیفهمی.» ولی میفهمیدم. با دیدن رژ لب سرخ پخش شده روی صورتش که رنگشم تو ذوق میزد، چشای قرمزش، یاداوری لحن یارو از پشت در، میفهمیدم قضیه چیه. ازش پرسیدم کمکی از دست من بر نمیاد براش؟ جوابش منفی بود. با توجه به اصرار زیاد من، باز هم چیزی نگفت. ولی انگار برای عوض کردن بحث، خودش پرسید که من اونجا چکار داشتم. براش توضیح دادم که به دستور پدرم و معرفی یه گوسفند، اومده بودم از یه ناشناس تریاک بگیرم که انگار کلا راهم اشتباه بوده. سهیلا یکم فکر کرد و گفت: «اگه بخوای یکی رو میشناسم که ممکنه داشته باشه چیزی که میخوای رو. فقط ممکنه به اون قیمتی که فکر میکنی نده. مشکلی نیست؟» ته دلم یخورده نگران شدم و پرسیدم چطور مثلا؟ گفت: «خودش هرچقدر بخره، دو سه تومن میکشه رو هر مثقالی. میخوای زنگ بزنم بهش؟» گویا راه دیگه ای نبود. گفتم: «فقط یکم چونه بزن باهاش که بیشتر از 130 – 140 تومن نشه چون ندارم بیشتر از این. که دعاگوت هم بشم. خدا خیرت بده.»


    چند قدم دور از من، تماس گرفت و توی مدت حرف زدنش، من فکرم پیش این بود که چه بدبختیا هست و مردم باهاشون درگیرن و من حتی باهاشون کوچکترین تماسی ندارم. و تازه خودم رو هم بدبخت میدونم. از اون فاصله، قد و قواره سهیلا رو نگاه میکردم و از تصور بهایی که پای مواد شوهرش میداد، به حالش افسوس میخوردم. این ایده ته ذهنم وول میخورد که عدالت این دنیا رو با کدوم پیمونه قسمت کردن که سهم من شده عملگی، سهم سهیلا شده تن فروشی، و سهم یکی زندگی توی بهترین عمارت ها و داشتن زیبا ترین خدمه و همراه. هیچوقت توی عمرم، بیشتر از اون لحظه، به جبر جغرافیایی اعتقاد نداشتم. جبر به دنیا اومدن توی پست ترین موقعیت های خونوادگی، بزرگ شدن توی بیغوله های اطراف شهر، تعامل با فرهنگ ضعیف مردم اون محله ها که یکی درمیون دزد یا معتاد یا تن فروش بودن، وضع مالی وحشتناک خانوادگی که امکان ادامه تحصیل رو بالکل ازمون صلب کرد، اعتیاد اعضای خونواده و تموم آشنا و غریبه های اطراف؛ و ... و ... و ... . واقعا چطوری میشد با رشد کردن توی این وضعیت، آینده ای غیر از اینی که امثال من و امثال سهیلا داریم رو متصور شد؟ تازه با این وضعیتی که ما بودیم، من یکی تا حدی خوش جستم. یه کار تقریبا مشخص دارم و درامدش شکم خودم لیلا رو سیر میکنه، دوتا اتاق اجاره ای دارم که شبا، پرده آسمون لحافم نباشه. یه همدم دارم که با همه بحث و دعواهامون، همیشه با نداری هام ساخته. خدا رو شکر، پام گیر چیزی نیست، نه خودم نه لیلا. ولی همه به خوش شانسی من نبودن. گویا سهم سهیلا از عدالت نداشته این دنیا حتی از من هم کمتره. با این حال، چندان به نظر نمیومد که شکایتی داشته باشه. سر و زبونش هنوز مثل قدیم بود. هنوز شوخی هاش حالت آشنای قبل رو داشتن، فقط لحنش خیلی تلخ تر و غمگین تر شده بود.


    با صدای سهیلا از این فکر و خیالا بیرون اومدم. گفت: «با طرف حرف زدم، به مثقالی سیزده و نیم راضیش کردم. فقط باید همین الان بریم.» نشستیم ترک موتور و به زور هندل و هول، نهایتا روشنش کردم و افتادیم توی خیابونای خلوت به سمت آدرسی که مقصدش، دست کمی از آدرس قبلی نداشت. محله ای همونقدر داغون، با خونه ای همونقدر جن زده، با آدمایی همونقدر مشابه. سهیلا پیاده شد و گفت همراش بیام داخل. نمیخواست تنها بره تو. پرسیدم چرا، گفت بیای تو خودت میفهمی. ذهنم خیلی جاها رفت، ولی موتور رو زدم در خونه و دنبالش راه افتادم. وارد یه بیغوله کلنگی و کاهگلی شدیم که شیشه های در و پنجره هاش ریخته بود و همون در ورودی کج و معوجش هم درست بسته نمیشد. قبل ورود به در ساختمون، سهیلا ازم خواست که 135 تومن رو بدم به خودش، وگرنه تا آخر راهرو پولی برام نمیمونه! منظورش رو تا چند دقیقه بعد نفهمیدم، ولی کیف پولم رو خالی کردم تو دستم و مقدار لازم رو دادم به سهیلا؛ و یه دونه 500 تومنی کهنه رو برگردونم تو کیف. از در که وارد شدم، چشام تیره شد و سرم گیج رفت. تیرگی، بخاطر دود و غبار داخل اتاق بود، ولی سرگیجه م بخاطر بخاطر بوی مهلکی بود که منشاء ش رو با نگاه دوم توی اتاق پیدا کردم: دو تا دختر که پشت بساط زرورق و فتیله و فندک چمباتمه زده بودن و نوبتی، برای همدیگه راه میگرفتن. دو تا دختر جوون که به نظر نمیومد دهه سوم زندگیشون رو به پایان رسونده باشن. روم رو گردوندم که ببینم سهیلا کجا داره میره، که نگام افتاد به یه دختر دیگه تو همون محدوده سنی، که کنار دیوار به شکل افقی، مچاله افتاده بود؛ و کنار دستش، سرنگ و نوار چرمی.


    خواستم سهیلا رو دنبال کنم، که یه جفت دست دور کمرم حلقه شد. ترسیدم و برگشتم، یه دختر دیگه که گویا موقع ورود کلا ندیدمش، از پشت اومده بود و با عشوه نگام میکرد. یه دستش رو گذاشت رو شونم و اون یکی رو از روی شلوار، گذاشت رو کیرم. یا بخاطر بخورات موجود تو هوا، یا بخاطر جا خوردن شدید از مکان و موقعیت، چندین ثانیه طول کشید تا مغزم از هنگی خارج شد و متوجه شدم که داره آروم آروم هولم میده سمت دیوار و همزمان اون یکی دستش داره میره تو شلوارم و لباش داره به صورتم نزدیک میشه. رسیدم به دیوار کنار اون دوتا دختر و گویا اونا تازه اون موقع متوجه حضور من تو اتاق شدن. دوتایی خزون خزون اومدن سمتم و با دست به ضریح شلوارم (یعنی کمربندش!) دخیل بستن. اونی که روبروم وایساده بود، تیشرتش رو در آورد. قد بلند و بدن صاف و لاغری داشت. رو قفسه سینش جای کبودی دیده میشد و روی بازو هاش هم چنتایی محل تیرگی سوزن تزریق داشت. بجز اینا، بر خلاف اون دوتا، دختر زیبایی بود. از خودم سوال میکردم این سن واقعیش چقدره، که الان با اینقدر مصرف مواد، بازم اینطور جوون به نظر میاد. بهش نمیومد بیشتر از 24 یا 25 داشته باشه. دلم براش میسوخت. دلم میخواست به یه شکلی کمکش کنم. دلم میخواست از این وضعیت بیارمش بیرون. بدنش رو نگاه میکردم و دیدم دستش رفت پشت سرش تا سوتینش رو باز کنه. یه لحظه، گذشته این دخترا و احتمالات چند دقیقه بعد، و قیافه لیلا اومد تو ذهنم. بازو هاش رو گرفتم و با نگاه ازش خواستم ادامه نده. نمیدونم متوجه شد یا نه؛ اصن قادر به فهمیدن بود یا اینم مث قاسم نیاز به تفهیم ویژه داشت. ولی گوش نکرد و سوتینش رو باز کرد و درش آورد و یه جفت ممه خوشگلش رو انداخت بیرون. بزرگ نبودن، ولی قشنگ معلوم بود که متعلق ان به یه جوون. سفت بودن و سر بالا. سوتینش رو انداخت رو زمین و با دستاش، دوتا دست منو از بازو هاش جدا کرد و یکی رو گذاشت رو سینش و اون یکی رو برد سمت لای پاش. نرمی سینه هاش زیر دستای زمخت و کارگری من تناقض عجیبی داشتن. همین حسش، و چهره معصومی که به عمق چشمام خیره بود، باعث شد که فکرای قبلی تا حدودی از ذهنم دور بشن. ولی خنده یکی از دخترای پایین پام، یه لحظه حواس دوتامون رو پرت کرد. نگاه کردم دیدم به یه دستش یه پونصد تومنی پاره اس و به اون یکی، کیف پول من. با خنده خطاب به اون دوتای دیگه گفت: «اینو ولش کنین. این از ما گشنه گدا تره! آبی ازین گرم نمیشه.» روم برگشت سمت دختره روبروم، دیدم چنان پوزخند قبیحی روی صورتشه که هرچی فکر قبل از اون درموردش کرده بودم رو شست و از ذهنم خارج کرد. بدون هیچ حرفی، با همون نگاه تحقیر کننده و پوزخند، خم شد و تیشرتش رو برداشت و پوشید و نشست کنار بساط اون دوتا و اونا هم بهش ملحق شدن. کیف پولم رو از رو زمین برداشتم. نگاهی به سر و وضع خودم انداختم که ببینم چه چیزی بهشون ایده اشتباه داده بود؟ شلوار ارتشی گشاد خاک آلودم، پیراهن رنگ و رو رفته و سوراخم، یا ریش ژولیده ام، یا موهای کثیف و عرق مالم. برام مهم نبود. انگار کردم که نه خانی اومد و نه خانی رفت.


    مسیری که سهیلا به سمت راهرو روبروم رفته بود رو ادامه دادم و رسیدم به در پشتی ساختمون و ازش خارج شدم. اثری از سهیلا اینجا نبود. برگشتم داخل و از تنها در که تو راهرو بود رفتم تو. یه اتاق کوچیک بود پر خرت و پرت، که یه زن میانسال گوشش نشسته بود و آهنگ گوش میداد. متوجه من شد و با چشای گرد خیره شد بهم و داد زد: «تو دیگه کدوم خری هستی؟ اینجا چه گهی میخوری. گورتو گم کن تا داد نزدم پلیس خبر نکردم» حدس زدم چه گندی بالا آوردم و چه کلاهی سرم رفته. انگار آب سرد ریختن روم و برام مهم نبود چه تهدیدی داره میکنه. گفتم: «من با سهیلا اومدم. قرار بود از تو برام تریاک بخره. پولم بهش دادم. الان یا بگو خودش کجاست، یا جنسمو بده یا پولمو.» زنه با همون لحن عصبی داد زد: «سهیلا حرفی از تو نزد. اومد پول داد و شیشه ـش رو گرفت و گورشو گم کرد. تو هم گورتو گم کن تا برا خودت شر درست نکردی.» این حرفا حالیم نبود. اون پول قرار بود خرجی کل هفته باشه. حالا اگه خرج پدرم هم میشد، مادرم یجوری جبرانش میکرد. اینطور سناریویی قرار نبود پیش بیاد. نگام افتاد به یه صندوق چوبی کنار دست زنه و رفتم طرفش. زنه خواست مانعم بشه، با دست هولش دادم کنار و جیغش در اومد. جعبه رو باز کردم، توش چنتا نخود گَرد و چنتا پلاستیک احتمالا شیشه و دو سه تا لول تریاک بود. یه دسته پول هم کجکی یه گوشش گذاشته بودن که از ظاهرش حدس زدم همون پول خودمه. برش داشتم و بدون اینکه نگاهی به اطراف بندازم، راه برگشت رو پیش گرفتم. دیدم جلو در اتاق، سه تا دختره وایسادن و هم ترسیدن و هم متعجب ان. زدمشون کنار و به راهم ادامه دادم. تو اون اتاق اولی دیدم دختره که تزریق کرده بود، سر پا وایساده و همینطور منگ و با دهن باز خیره اس به پنکه سقفی و هیچ ذهنیتی از وضع اطرافش نداشت. قیافش تو این حالت به شکل غریبی یاداور قاسم بود! فقط کلش مو داشت. اگه اون لحظه کسی میگفت این خواهرشه، اصلا تعجب نمیکردم. به هر حال بدون صبر، از کنار اونم گذشتم و از ساختمون و کلا خونه خارج شدم و پریدم رو موتور.


    صدای داد و بیداد زنه هنوز میومد و الان صدای اون سه تا هم بهش اضافه شده بود. و حالا باید یکی این موتور رو راضی میکرد به روشن شدن؛ هی هندل بزن و هی هندل بزن و هی هندل بزن و موتور همچنان با لجاجت از روشن شدن امتناع کنه. وقتی دیدم صدای این چارتا رسیده دم در، و کله همسایه ها داره هم یکی یکی از لای دراشون تو کوچه دیده میشه، به خودم گفتم گور باباش. همونطور نشسته رو موتور، پا زدم سمت خیابون و سعی کردم با هول دادن روشنش کنم، که اینم افاقه نکرد. یه نگاه کردم پشت سرم دیدم اون چارتا زن همچنان دارن در خونه هوار "دزد - دزد" سر میدن و ازونطرف سه چارتا گردن کلفت با چوب و چماق دارن میدون طرفم. الان دیگه وارد خیابون خلوت شده بودم. یکم دیگه سعی کردم با پا زدن فرار کنم، ولی دیدم جونم از موتور مهم تره. خواستم پیاده شم و بدوم، که یه چوب خورد پشت کتفم و با پیشونی پخش آسفالت شدم. اون سه نفر ـ شایدم چار نفر ـ رسیدن بالای سرم و با چوب و لگد افتادن به جونم. چیزی از داد و قال هاشون نمیفهمیدم، ولی قشنگ خورد و خمیرم کردن، یکیشون دست کرد تو جیبم و پولا رو برداشت و دوباره نفری یه لگد حوالم کردن و رفتن.


    یه دقیقه ای تو همون حالت درازکش به خودم پیچیدم. نفسم که جا اومد و فهمیدم کجام، خودمو کشوندم به سمت کناره خیابون و نشستم رو جدول. نگاهی انداختم به سر تا پای خیابونی که بازتاب نور آفتاب، حتی از آسفالت سیاهش هم چشم رو میزد؛ دنبال یه زن چادر سیاه بودم، ولی تنها جسم متحرکی که درش دیده میشد، تایر موتور چپ کرده من بود که همینجور برا خودش داشت میچرخید. خون دهنمو تف کردم تو جوب پشت سرم. به زور و زاری، با درد پهلو، پاکت بهمن رو از جیبم در آوردم. شنیدم یکی کنارم داره امید میخونه! نگا کردم دیدم گوشیم دو قدم اونطرف تر افتاده. زحمت نکشیدم که تو این نور ببینم اسم کی رو صفحش نوشته. جواب که دادم، فهمیدم لیلاست و شنیدن صداش خوشحالم کرد. ولی این خوشحال در ثانیه بعد، با داد و هوارش از پشت تلفن ناپدید شد: «تو بیخود میکنی یبار دیگه منو بفرستی خونه اون پدر گند اخلاقت و خودت پیدات نشه. اصن گه میخوری که یبار دیگه از من بخوای برم خونه پدرت ...» حدس میزدم چه اتفاقی افتاده اونجا. بیچاره حق داشت عصبانی باشه. ازش معذرت خواستم و قطع کردم. نگاهی به چارتا سیگار له شده تو پاکت انداختم و اونی که سالم تر مونده بود رو در آوردم و گذشاتم گوشه لبم که دیدم یه قطره خون چاق، نصفش رو قرمز کرد. دست کشیدم رو پیشونیم و از سوزش ناجور و حس قطعه گوشت گوشه بالای چشمم زیر انگشت، فهمیدم قطع به یقین، بخیه لازم ام، و ذهنم رفت سمت 40 تومن توی کارت و 500 تومنی تو کیفم و خیال کردن اینکه بخیه بدون بیمه چقد میشه آیا ... صدای دوباره زنگ موبایل از فکر و خیال درم آورد. اوستا کارم بود و با صدای آروم و لحن پر طمانینه ای گفت: «توی بیناموس نگفتی شاید یه ساعت دیر کنی؟ کارمون که موند، به کنار. فردا هم لازم نکرده بیای.» چشام به زور باز بود و حوصله بحث و التماس نداشتم. فقط گفتم باشه، و قائله ش رو بستم. به نیت فندک دست کردم تو جیبم و با خورده پلاستیک مواجه شدم. احتمالا کار لگدی بود که یکی از اون الندگا زده و بجای پهلوم اشتباهی خورده به فندک. تو دلم ناراحت شدم. فندک خوبی بود. هرچی این موتور لکنته هزارتا هندل میخواست تا روشن بشه، این فندک با یه حرکت روشن میشد. یکم از حرص ته سیگار رو جویدم که گوشی تو دستم شروع به لرزیدن کرد. قبل اینکه صدای عنش بلند شه جواب دادم و فحش پدرم پرده گوشم رو گزید: «پدر نامرد، من به تو نگفتم ظهر جنس بگیر بیار؟ دوساعته معطل توی ...» قطعش کردم. سیگار بیمصرف رو انداختم بیرون و خیره شدم به خورشید. که صد و پنجاه میلیون کیلومتر اونطرف تر، بدون توجه به زندگی نکبت ما داشت برای خودش میسوخت. خون تازه تو دهنم رو تف کردم بیرون. سادگی این قضیه خیلی راحت برام قابل درک بود. اونی که زرنگ بود یا زور داشت، برد کرد، اونی که خنگ بود و ساده، کتک خورد!


    یه نگاه دیگه به خلوتی خیابون انداختم. انگار سرتاسر خیابون و شاید حتی شهر رو گَرد مرده ریخته بودن. دیگه تایر موتور هم از چرخش وایساده بود ...


    نوشته: sepideh58

  • 76

  • 15




  • نظرات:
    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 22

    • دوستانِ جان و عزیز، این داستانی که ملاحظه می فرمائید نوشته دوست عزیز جناب
      TheBitchKing
      هست و بنده فقط کبوتر نامه رسانی هستم که کمک کردم داستانش اپ بشه

      هر گونه انتقاد و پیشنهادی در مورد داستان دارید ارجاع داده می شود به ایشون
      و من ا... توفیق!


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 14

    • TheBitchKingجان آپ شدن داستانت رو بهت تبریک میگم، ولی میذارم فردا سر فرصت بخونم و نظرم رو بگم ولی لایک اول رو میدم واسه خودت، امیدوارم دستم برات خوب باشه رفیق


    •   مستر_نیچه
    • 1 ماه
      • 7

    • مثل اینکه امشب گشادیسم پیدا کردم.حال خوندن هیچ داستانیو امشب ندارم. علی الحساب لایک رو دادم تا فردا که قشنگ تجزیه و تحلیلش کنم.


    •   MMR60
    • 1 ماه
      • 3

    • خیلی طولانی بود.....


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه
      • 8

    • تگ هارو که خوندم لایک دادم . داستانو که خوندم، با عرض شرمندگی لایکو پس گرفتم. این سبک داستانارو دوست دارم ولی نتونستم با متنتون اخت شم (احتمال میدم خودتونم زیاد نشده باشید). البته که این چیزی از ارزش هاتون کم نمیکنه (biggrin) . امیدوارم داستان های بیشتری ببینیم تو این خراب شده. (منظورم از دیس دادن این نبود که داستانتون بد باشه یا قلمتون مشکل داشته باشه بلکه نسبت به سایر داستاناتون پایین تر بود این )
      قلمتون شیوا . موفق باشید.


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه
      • 10

    • مال کینگ بود؟ آقا شرمنده . دومین داستان کینگه که خوندم ولی قبلیو یادم نمیاد. در هر صورت لایک .


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 12

    • Irish..GuNNer
      لایک رو از من گرفتی بعد دیدی پادشاه فلان داستان داده بهش دادی ؟:-(
      باااااااشه (نگاه چپ چپ غضب آلود با دشنه ای در دست )


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه
      • 8

    • :( :( شرمنده شدم به خدا (biggrin)


    •   .سامان.
    • 1 ماه
      • 15

    • جناب بیچ کینگ، بسیار بسیار عالی بود...از نظر من، هیچ ایرادی نداشت. اسم داستان هم، خیلی به جا و عالیه.
      لایک ۶ تقدیمت، بازم بخونیم ازت.


    •   Mah_mb7
    • 1 ماه
      • 13

    • با اینکه صحنه سکسی به اون صورت نداشت ولی خیلی خیلی قشنگ بود و گیرا اونقدی که منو کشوند تا اخر:)) امیدوارم بیشتر بخونیم ازت.


    •   .Ambivalence
    • 1 ماه
      • 5

    • اوه...چقدر خوب نوشته بودی...چقدر غمگین..غمگین بودنش ب خاطر احتمال واقعی بودن و اتفاق افتادنشه
      دمت گرم...


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 9

    • وقتی هیچی نداری هیچی نه پول نه عشق هیچ
      بعد از هزار تقلایی میکنی که داشته باشی ولی نمیتونی و شایدم زورت نمیرسه و آخرشم پر از باخت و شکسته برات
      بعد یه مدت
      یه حس پر از تهی بودن و گیجی و منگی میاد سراغت با خودت میگی چی شد چی اومد بسرم مات و مبهوت به زمین و زمان زل میزنی فرو میری تو پوچی و گندیدگی باتلاق وجودت و خودت تو شکست ول میدی و میگی کون لق و دنیا و مافیهاش و از همه چی و همه کس میبری و بی خیال همه چی میشی

      بی دغدغه بی مسئولیت بی حس مرگ و زندگی برات فرقی نداری
      اونجاست که میگی خدایی وجود نداره


    •   آقای_عزیز
    • 1 ماه
      • 5

    • شما نمیگفتین هم معلوم بود داستان از زبون مرد روایت شده


    •   AH_art1
    • 1 ماه
      • 7

    • کینگ عزیز زیبا بود انتظار اپ شدن همچین ژانری رو نداشتم فک میکردم قراره فقط ازتون طنز بخونم
      قلم فوق العاده ای دارید موفق باشید
      برای خالی نبودن عریضه سپیده از شماهم ممنون (biggrin)


    •   Esfandiar49
    • 1 ماه
      • 5

    • هر وقت داستانای سپیده رو میخونم بهترین حالو دارم
      مخصوصا باغچه سپید ...


      بیچ کینگ ؟ یا ابرفض لایگ


    •   saeedno15
    • 1 ماه
      • 6

    • دوست عزیز جناب بیچ کینگ واقعا عالی بود (rose)
      داستان بر پایه واقعیت که خوانندرو جذب میکنه که تا آخر بخونه.
      منتظر داستان های بعدیتون هستم.


    •   Daniani
    • 1 ماه
      • 5

    • داستانت خیلی خوب بود واقعا همه چیزش کامل بود حق داشتی این همه مدت چرا داستانت اپ نمیشه TheditchKing


    •   chiiman
    • 1 ماه
      • 6

    • دوسش داشتم (rose)


    •   خروسجنگی
    • 1 ماه
      • 4

    • بسیار عالی بود.نگارش روان.بدون غلط املایی .تصویر سازی فوق العاده خوب و جذاب.اولش فکر کردم یه نویسنده ادبی حرفه ایی داستان رو نوشته.در کل لذت بردم.موضوع خود داستان زیاد جذاب نبود ولی فضا سازی و.نگارش فوق العاده عالی بود ممنون.موفق باشی .منتظر کارهای جدیدتون هستم.شاد ومانا باشی


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 5

    • داستان خوبی بود، لایک ۱۵ تقدیم شد، جز یه جا که یک کلمه دوبار تکرار شده بود اشکال ویرایشی نداشت و جای تشکر داره.


    •   off_boy
    • 1 ماه
      • 5

    • فكر ميكنم همه فهميدن تنها كسي كه به برند (تگ نويسنده) نگاه نميكنه و بي تعارف نقد ميكنه منم.اين داستان حتي ده خط در ميون هم نتونست منو مجاب كنه تا آخر بخونم.دوست داشتم حداقل واسه زحمت تايپي كه كشيدي لايك بدم ولي متاسفانه اصلا مورد پسندم نبود.
      ديس لايك به اميد پيشرفتت
      البته سعي كن كوتاه بنويسي.طولاني كردن داستان اينجا يه ضعفه بزرگه...


    •   Ramchush
    • 1 ماه
      • 4

    • خدایی یکی بیاد این نویسندگی رو یادم بده


    •   PayamSE
    • 1 ماه
      • 6

    • کاش خیلی بیشتر از اینا طولانی بود،خیلی زیبا بود.


    •   Farzinx57
    • 1 ماه
      • 4

    • سپيده جان دستت درد نكنه همينطور بيچ كينگ عزيز،از هردوي شما عزيزان ممنونم بابت داستان زيبا و روايت تلخش كه كاملا ملموس و واقعي بود.لايك


    •   سامان۹۹۹
    • 1 ماه
      • 4

    • همین که نقطه گذاشتی خوب بود


    •   Mah_mb7
    • 1 ماه
      • 8

    • خب ایرادم هست اینکه صحنه سکسی نداره چون به هرحال تو یه سایت سکسی هستیم ولی میگم که.. انقد قوی کار شده اصلا این به چشم نیومد واقعا.


    •   Tomas39
    • 1 ماه
      • 4

    • زندگینامه ی هرکدوممون پر از اتفاقات تلخ اجتماعیه.
      راستیتش اصلا حوصله خوندنشو ندارم.
      به شخصِ اینجام که یه کمی دور شم از هر نوع مسائل بد که داره تو اجتماع رخ میده.


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 9

    • The bitch king
      دو قسمت قبل این داستان رو خونده بودم، چقدر حیف شد که اسمش رو مجبور شدی تغییر بدی.
      بهرحال باز هم از ارزش قلم شما کم نمی کنه.
      در کنار طنزهای نهفته در داستان بسیار دردناک و سیاه بود، برشی مقطعی از زندگی معتادین،فقر و فحشا!
      و شما خیلی خوب به تصویر کشیدی.
      خوشحالم که این افتخار نصیب من شد که داستان رو آپ کنم .
      لایک ۲۰
      موفق باشید(rose)


    •   zanbory
    • 1 ماه
      • 4

    • داستانت خیلی قشنگ بود اون خانمه رو که گفتی مواد فروشه..یاد غربیتها انداختی منو کسی جرات نمیکنه تو محلشون نطق بکشه دخترای زنیکه باور کن لاتی هستن براخودشون تا برسه به بقیشون یبار درگیرشدم با یکیشون و ازشانس خوبم ننشون بدادم رسید و نجاتم داد والا گوشمو بریده بودن.
      عالی نوشته بودی زندگی یه کارگر معمولی و بدبخت توی ایران و خیلی قشنگ به تصویر کشیده بودی.
      (rose)


    •   eyval123412341234
    • 1 ماه
      • 13

    • سپیده ی عزیز واقعا ممنونم که اینقدر کبوتر شیرینی هستی و همچین داستان قشنگی رو برامون آوردی!


      و اما بیچ کینگ عزیز! واقعا آفرین! واقعا عالی بود! انگار داشتم فیلم میدیدم! نمیدونم داستان دیگه ای از شما خوندم یا نه اما این؟! واقعا به جز آفرین چیز دیگه ای به ذهنم نمیاد! اول صبحی کیفففففف کردم!!!!! کیففففففف!!!!!!


    •   saeed7989
    • 1 ماه
      • 4

    • خوب بود بنویس


    •   Paria_1991
    • 1 ماه
      • 6

    • گریه کردم گریه کردم، اما دردمو نگفتم


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 8

    • آقا به سوال فنی:-|
      از وقتی کامنت دادم یه سوال روی مخم رژه میره !
      اون داستانی ک ازت خوندم قسمت قبل این داستان بود یا من اشتباه کردم؟ لطفا پاسخگو باش (biggrin)


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه
      • 6

    • تو این دنیای کثیف یا باید سیاه بود یا سفید.


      رنگی به اسم خاکسری وجود نداره


      بیچ کینگ عزیز با داستانت حال کرد.


      نویسنده هایی مثل شما و چند تا از دوستان جور تمام کسشعرهای بقیه رو به دوش میکشند و حداقل منو ترغیب میکنن به خوندن داستان تو شهوانی


      عالی بود
      لایک


      نقطا (rose)


    •   ایکاروس
    • 1 ماه
      • 13

    • مضامین اجتماعی همیشه مورد علاقه م بوده .
      لاکن از نویسنده حمایت می کنم و یه نامه به مجله ی سرنخ می نویسم تا زودتر این داستان رو چاپ کنند .
      و من الله توفیق


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه
      • 10

    • بیچ کینگ عزیز ؛ منظور من این نیست قلم شما از خانم سپیده ضعیف تر باشه . تفاوت تو سبکاتونه . من سه چهار داستان تازگیا خوندم از ایشون (قبلا رو یادم نیست) و ایشون این مدلی ننوشتن . وقتی این سبک جدید رو ازشون دیدم، منتظر متنی که آروم و روون جلو بره بودم ولی ندیدم . داستان خیلی افت و خیز داشت . امیدوارم منظورم رو گرفته باشی دوست عزیز چون لایکی که دادم واقعا به خاطر داستان دادم . (rose) (rose) (rose)
      پ.ن : میدونستم یه داستان رو دادی ایشون بفرسته ولی دیروز پریروز بود که گفتی و فکر نمیکردم به این زودی آپ شه... در هر صورت شرمنده . من ارادت دارم به شما (rose)


    •   AH_art1
    • 1 ماه
      • 5

    • مثکه من ففط همون طنزه رو خوندم (biggrin)


    •   Siakav
    • 1 ماه
      • 2

    • دلم یه سکس توپ با یه خانوم سن بالا میخواد


    •   Alouche
    • 1 ماه
      • 5

    • قشنگ بودا ولی خعلی کشش دادی مثلا اونجا ک دنبال شماره طرف بود..به اندازه داستان قبلیت جذبم نکرد..لایک


    •   سدمرتضی
    • 1 ماه
      • 3

    • از اون داستاناس که آدم دوست داره دروغ باشه مثل سقوط هواپیما به دست نیروهای خودی مگه داریم مگه میشه ولی متاسفانه داریم خوبم داریم اینجا ایرانه همه چیز توش ممکنه مثل گم شدن دکل نفتی


    •   ARAM375HASTAM
    • 1 ماه
      • 4

    • سپیده ی عزیزم مثه همیشه عالی
      واسه داستانات نمیشه گفت کدوم بهتره
      دوست داشتم داستان کمی طولانی تر بود
      لایک به دختر دوست داشتنی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 14

    • داستات خیلی بهم چسبید همین.
      حتما حتما بازم بنویس که منتظرم.
      فکر کنم ادمین بخاطر نداشتن سکس آپش نمیکرده


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 6

    • آخه چی بگم
      یه دوست نوشته
      یه دوستم فرستاده
      هیچ راهی برام نذاشتید


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 6

    • مزاح بود
      لایک برادر به شما و سپیده 58
      بابا اسم تو رو میخوام بنویسم دست و دلم میلرزه یه وقت 85 ننویسم


    •   s.mamad
    • 1 ماه
      • 4

    • خیلی خوب نوشته بودی
      دمت گرم
      قلم خوبی داری
      خسته کننده نیست
      ولی به درد قوم ملجوق نمیخوره
      ...و بهتر که نخوره
      لایک


    •   nilajooni
    • 1 ماه
      • 4

    • واااااو


    •   Daniani
    • 1 ماه
      • 4

    • محسن نامجو یه اهنگ داره
      * جبر جغرافیایی موسیقی متن همین داستانه *


    •   f.f.life
    • 1 ماه
      • 4

    • چی بگم والا. داستان ها هم خایه فنگ کننده اند و متاسفانه با مضمونی مشترک با زندگی من. فقط اونجا که دخترا می خواستن باهات سکس کنن قشنگ یه طنز تلخ همراه با ترس و درام رو به خواننده القا میکرد.پایان تلخی داشت ولی خب زندگی هم به همین تلخیه


    •   .سامان.
    • 1 ماه
      • 5

    • بیچ کینگ دیلیت اکانت کردی!


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه
      • 4

    • سپیده جان مرسی...خیلی لذت بردم.مثل همیشه لایک


    •   arsh2452
    • 1 ماه
      • 4

    • لایک ۳۸ تقدیم به بیچ کینگ عزیز و سپیده بانو .
      دمتان گرم و سرتان خوش باد.


    •   hamid2194
    • 1 ماه
      • 2

    • سلام عالي بود داستانت لايك داري عزيزم?


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 3

    • پادشاه فلان چرا دیلت کرده؟:-/
      (شکلک بشدت متفکر دو دستی در حال خاراندن کله) (biggrin)


    •   Yavarkoort
    • 1 ماه
      • 3

    • داداش این داستانت اصلا سکسی نبود اما واقعی بود من 18 سال مواد کشیدم البته فقط تریاک هشیش ومدت یه سال شیشه دیگه به بقیش لب نزدم واعلانم 4 ساله تر تمیزم خداراشکر فقط گاه گداری مشروب میزنم اما من نصف شهرهای ایرانا گشتم وتنها شهری که اونم یه سرم کلاه گذاشتند وپولما قاپ زدند کرمان بود


    •   Mustang.gt
    • 1 ماه
      • 2

    • دوست عزیز تبریک میگم بخاطر قلم رسایی که داری و اینکه هنجار های اجتماعی و روزمرگی رو خیلی خوب نگارش کردی من مخاطب با این داستانت خودم جای راوی قصه بودم لذت بردم (clap)


    •   Gozaran
    • 1 ماه
      • 2

    • سپیده جان
      مقدمه داستانت. فلاکت بار بود
      دو چیز در مقدمه هست که گند میزنه به داستان
      ۱ اینکه نویسنده تاکید کنه واقعیته
      ۲ بر عکسش تاکید کنه دارم داستان مینویسم
      البته یک سومی هم هست که ربطی نداره
      قدم انقدره کونم انقدره


    •   Gozaran
    • 1 ماه
      • 2

    • حالا سپیده نه اقای کینگ


    •   nasrin1980nn
    • 1 ماه
      • 2

    • حداقل اولش گفتی واقعی نیست.


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 3

    • بیچ کینگ نوشت انداخت گردن تو سپیده
      یه بار با دقت داستانو بخون ببین چی نوشته که اینکارو کرد


    •   miss_thetis
    • 1 ماه
      • 6

    • بالاخره یه چیز درست و حسابی خوندیم این چند روزه این گی ها پدرمون رو درآوردن =/
      نگارش و موضوع هر دو خوب بودن:)
      لایک47
      پ ن:سپیده عزیز شما همون دست های پشت پرده این؟ (biggrin) داستان منم تا چند روز آپ نشه یا خودسوزی میکنم یا دست به دامن شما میشم (biggrin)


    •   Vashkin
    • 1 ماه
      • 2

    • داستان با هر پایه و اساس که نوشته میشه واسه اینجا باید تم شهوانی رو حفظ کن.
      در غیر اینصورت محکوم به شکسته.
      حالا شاید بعضی از دوستان رعایت خود نویسنده رو میکنن و لایک میکنن.
      با وجود اینکه داستان خوبی بود
      مناسب اینجا نبود
      دیس


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 2

    • لايك (rose)


    •   Avvaaa
    • 1 ماه
      • 2

    • خیلی روان و زیبا....بی غلط و دلنشین


    •   ehsan9705
    • 1 ماه
      • 2

    • لذت دوبل یعنی یه داستان بخونی با تگ سپیده ولی نویسندش کینگ باشه.
      کیف کردم هر چی گی و کس‌شعرای این جوری بود رو شست برد.
      ممنونم که هستید.
      شهاب‌سنگای شهوانی


    •   M.k@
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • آقا من کاری به داستان ندارم فقط یه سوال داشتم،
      چطوری میشه تو شهوانی تاپیک درست کرد؟


    •   s_is_not_a_wolf_amir
    • 4 هفته
      • 2

    • توی توصیف کردن شخصیت ها و مکان ها عالی بودی ولی آخرش رو خیلی کش دادی (rose)


    •   فرهاد.60
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • تو اینو نوشتی سپیده؟! تا آخر قصه قیافه اکبرجنّی خدابیامرز جلوی صورتم بود!


    •   Lucky.man
    • 3 هفته
      • 2

    • بیچ کینگ عزیز
      سپیده عزیز
      ببخشید که دیر آمدم. موضوع واقعیت نداشت، اما حقیقت داشت. دوستان نقدها را گفتند.
      قلم هر دوی شما را دوست دارم. کسانی که سینه سوخته هستند، با مطاع های داستان بازی کردند، و امید دارم خیلی نسوخته باشند و آتش ها را خاموش کرده باشند؛ با داستان زندگی کردند.
      بیگ لایک


    •   ARYA52
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • اول که خوندم از لحن داستان و نوع روایت تعجب کردم . فضا اصلا شبیه داستان های سپیده نبود . مثل اینکه عادت داشته باشی سالهای سال برسیم رستوران مشتری ثابت باشی به طعم چلوکباب اونجا عادت کنی . بعد یک روز بری اونجا بدون پرسش جاوا پیتزا بزارند . تعجب میکنید اما به خاطر اعتماد به رستوران پیتزا رو تست می‌کنی ( خودم رو میگم البته) .
      و اما داستان من داستان رو با فضای ذهنی سپیده خوندم برای همین برام کم گنگ و غیر ملموس شد. البته فضای کلی داستان خوب بود . ملموس و واقعی با درون مایه تلخ. اما میگم چون با لحن روایی سپیده متفاوت بود من رو سردرگم کرد. تا پایان داستان کامنت سپیده رو خوندم . نویسنده فکر کنم قبلا تلاش برای نوشتن داشته چون داستان نشان از یک کار ابتدایی و خام نداشت . گرچه انگار خود نویسنده بعد از ارسال داستان ترک سایت نموده . به هر روی لایک کردم باشد که رستگار شوید.


    •   Different man
    • 4 روز
      • 1

    • چ داستان ملسی بود


      دوسش داشتم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو