آهنگ گل سرخ (1)

    1398/4/28

    زندگی ما آدم ها معمولا سرشاره از لحظه چیزی که تا امروز تجربه کردم اینکه گذشته در هر صورت حسرت آفرینه اگه بد باشه ناراحتت میکنه که چرا اینطوری بود؟
    اگر هم خوب باشه باز هم ناراحت میکنه که چرا الان نیست؟
    حداقل زندگی من اینطوری رقم خورده قصه ای که امشب براتون تعریف میکنم از فراتر از چند صفحه از کتاب زندگیمه شاید بشه گفت یه فصله فصلی که صدای خش خش برگ های پاییز زیر پا ها توش میپیچه شبهاش مثل زمستون بلنده و هواش مثل بهاره گاهی ابریه گاهی بارونیه گاهی آفتابیه.
    تو زندگی شاید بگیم بد ترین چیز بی پولیه شاید بگیم بی کسیه شایدم بگیم و بگیم و بگیم ولی باور کنید بد ترین چیز بلا تکلیفی و پارادوکسه وقتی هست که اشک تو چشمات جمع شده از غصه و خنده رو لباته از خوشحالی یادم نیست دقیقا کی بود ولی میگفت این بهترین لحظه زندگی یه نفره ولی هیچ وقت نگفت که بدترین هم میتونه باشه.
    همیشه یاد اون روز ها میوفتادم یا بهش فکر میکردم این حس توی من به وجود میومد روز هایی که وقتی بودن بهترین صفحات کتاب زندگی من نوشته میشدو ورق میخورد روز هایی که دوتایی دست همدیگرو میگرفتیم از کنار رودخونه برگ ها رو زیر پامون له میکردیم تا برسیم مترو روز هایی که وقتی از دانشگاه برمیگشتیم دستامو میمالیدم بهم میگفتم: یخ زدم چقدر سرده اونم کاپشنش رو در میاورد مینداخت رو شونه هام روز های تولدم که میرفتیم پارک پشت دانشگاه بهم میگفت: چشماتو ببند بدش دستامو میگرفتو لبامو بوس میکرد بهم میگفت: یه سال بهم نزدیک تر شدیم.
    هیچ کس مثل اون من رو خوب نمیشناخت هیچ کس مثل اون منو آروم نمیکرد هیچ کس مثل اون وسط گریه و هق هق ازم منو به خنده نمینداخت و در آخر هیچ کس مثل اون دوستم نداشت.
    سنم که کمتر بود با خودم عهد بسته بودم که هیچ وقت پیراهنمو برای کسی تا قبل ازدواج در نیارم ولی اون موقع از قدرت عشق بی خبر بودم همیشه بهم میگفت: اگه عشق توی کار نباشه با هم خوابیدن ذلته.
    آشناییمون از جزوه گرفتن شروع شد از جزوه ای که درسش هنوز هم تو زندگی من پاس نشده از جزوه ای که سر کلاس قلبم هنوز هم درسش ادامه داره از درسی که اول امتحان گرفت استادش و بعد بهمون یاد داد اون روزو نمیتونم فراموش کنم30 آذر ماه بود آخرای ترم سر کلاس یکی زد رو شونه ام و یه کاغذ تا شده داد بهم اولش فکر کردم شماره است و بچه ها باز دارن لوس بازی در میارن میخواستم پارش کنم که نمیدونم هنوز چرا این کارو نکردم؟ کاغذو که باز کردم توش این جمله نوشته شده بود: سلام ممکنه جزوتو بعد از کلاس بدی کپی کنم؟
    وقتی برگشتم پشت سرمو نگاه کردم برام دست تکون داد و یه چشمک زد و سرشو تکون (حرکت کاملا سوالی منظورش این بود که میدی یا نمیدی) منم با دستم و یه لبخند کوچیک بهش اشاره کردم که میدم کلاس که تموم شد رفتیم دم مغازه که شلوغ بود مثل همیشه وایستاده بودیم تا خلوت بشه و بریم تو نم نم بارون شروع به باریدن کردن دستشو گرفت زیر بارون وگفت: به به من عاشق بارونم
    بهش یه لبخند کوچیک زدم و گفتم: مگه میشه کسی از بارون بدش بیاد؟
    گفت: آره دورو برت رو نگاه کن همه عین گربه از آب فراری هستن من من نمیدونم مگه اینا کاغذن که میترسن زیر بارون وا برن؟
    بهش خندیم مغازه خلوت شد کپی ها رو گرفتیم بارون هم شدید تر شده بود از مغازه که اومدیم بیرون کلاسورمو گذاشتم روی سرم و بعد ازم پرسید: خونتون کجاست؟
    گفتم نزدیک های فلان جا.
    گفت: خب باشه من خونمون نزدیکه بهت بیا برسونمت تا زیر بارون وا نری یه وقت تو هم.
    خندیدم بهش رفتیم سوار ماشینش شدیم فاصله دانشگاه تا خونه ما هم زیاد بود هم مسیر های پر ترافیک داشت ترافیک که برای مردم اون شب شده بود اعصاب خوردی جنگ و جدل برای ما شده بود آشنایی و با هم حرف زدن اون شب رو خوب یادمه تو همون ترافیک کنارمون یه ماشین بود یه پژو بود که یه مرد و زن داشتن با هم دعوا میکردن توش اونقدر جیغ و داد میکرد زنه که صداش بین اون همه سر و صدا گوش ملت رو کر میکرد تو اون لحظه داشتم به همین پارادوکس ها فکر میکردم که چه طوره ما داریم میخندیم و اون دوتا دارن دعوا میکن (البته اون روز اول آشناییمون بود) دستم گذاشته بودم روی شیشه و داشتم به همین فکر میکردم که صدام کرد: سونیا ... سونیا ... کجایی؟
    به خودم اومدم و گفتم: ها هیچی یه لحظه رفتم تو فکر
    گفتش: حالا به چی فکر میکردی؟
    گفتم: هیچی ولش کن چیز مهمی نبود
    گفت: نه دیگه وقتی شما دخترا میگید چیز مهمی نبود یعنی چیز مهمی بوده پس بهم بگو دیگه.
    گفتم: هیچی داشتم به این زن و شوهره که دعوا میکردن فکر میکردم ولشون کن مهم نیست ببینم ضبظ ماشینت خرابه؟ از وقتی که راه افتادیم یه بند داریم همدیگرو باز جویی میکنیم.
    خندید بهم گفت: خب سر کلاس ها که عین ماشین تایپ داری جزوه مینویسی اولین نفر هم میای اولین نفر هم میری پس من هم باید از این فرصت باز جویی نهایت استفاده کنم دیگه درست نمیگم؟
    خندیم بهش سرمو انداختم پایین ضبظو که روشن کرد یه آهنگ قدیمی پلی شد مال ویگن بود (گل سرخ) قشنگ بود بین خواننده های قدیمی فقط ویگن و ستارو دوست دارم میخواست آهنگو عوض کنه و گفت: ای بابا ببخشید من زیاد به روز نیستم ولی دو سه تا آهنگ از ساسی دارم شاید خوشت بیاد (ساسی اون موقع خیلی رو بورس بود سال 88).
    گفتم: نه نه نه نمیخواد اتفاقا من ویگنو دوست دارم این آهنگش قشنگه بزار بمونه.
    ساعت حول و حوش هفت و نیم شب بود که رسیدیم خونه بهش گفتم: خوشحال شدم از آشنایی باهات ممنونم که رسوندیم.
    صدام کرد و گفت: سونیا خیلی دوست دارم.
    یه خورده گفتن دوستت دارم توی ملاقات اول اونم اون موقع ها غیرعادی بود نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم راستش بین همه ی پسرا همیشه گوشه دلم اون داشتم اکثر اوقات هم تو دانشگاه یواشکی و زیر چشمی نگاهش میکردم بدون اینکه کسی بفهمه ولی اون لحظه نمیدونستم واقعا چه واکنشی نشون بدم فقط سرمو انداختم پایین و خداحافظی کردم از ماشین پیاده شدم و رفتم توی کوچه امون بوی خوش خاک میزد تو صورتم قشنگ ترین قسمت بارون که بعد از زیرش قدم زدن همین بو بود به همیشه میگفت: آسمون ابری پیش غذاست بارون غذای اصلی و بوی نم خاک هم دسره.
    اون وقتی رسیدم خونه طبق یه عادت همیشگی رو تختم دراز کشیده بودم دستام زیر سرم بود پنجره اتاقم رو باز کرده بودم به آسمون خیره شده بودم و فکر میکردم به یه جمله ساده که شاید امروزه خیلی از دخترا و پسرا میگن و میشنون
    به این جمله: دوست دارم.
    خیره بودن به آسمونی که کیپ تا کیپ گرفته بود آسمونی که مونس منو دزدیده بود من عاشق مهتاب بودم از طرفی هم دلم پیش ابرا و بارون بود اون شبی بود که این پارادوکس فعلی برای اولین بار شیرین ترین لحظه زندگی من رو ساخت یعنی خوشحالی و غم در یک لحظه.
    بعد از اون ماجرا خوردیم به فرجه امتحانات ترم اول و...


    نوشته: سونیا

  • 4

  • 3




  • نظرات:
    •   sina.ssss
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • همین قسمت اولتو واسم بشکافی خودم تا صبح لایکت میکنم:
      زندگی ما آدم ها معمولا سرشاره از لحظه چیزی که تا امروز تجربه کردم اینکه گذشته در هر صورت حسرت آفرینه اگه بد باشه ناراحتت میکنه که چرا اینطوری بود؟


    •   ali80xx
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • جالب بود ولی فک کنم ادامه داره


    •   ARYA52
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • سونیا منم خیلی دوست دارم اگه بگی الان چی شد؟جزوه ها رو نصفه کپی گرفتید احتمالا بقیه داستان جا موند؟ این دلیل خنده و گریه و اقای ایکس( شاه ایکس رو نمیگم) کی بود ، چی شد؟ تو بارون وا رفت تموم شد؟


    •   مهتاب عشق
    • 4 ماه،3 هفته
      • 3

    • عنوان مناسب برای این کستان
      چس ناله های سونیا


    •   sashaarian
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • قسم خوردی پیراهنتو تا قبل ازدواج برای کس دیگه در نیاری ، خوب انگار تو از آپشنهای سکس بی خبری چون اصل کار شلواره که در میاد ؛ پیراهن هم دکمه هاش در بیاد کافیه


    •   وب.گرد
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • اون تضاده مجید جان پارادوکس یعنی محال یعنی چیزی که تصورشم محاله.


    •   king.artoor
    • 4 ماه،3 هفته
      • 4

    • به این پارادوکس هم فکر کن که رفتی دانشگاه واسه خودت کسی شی ولی ماشاله واسه خودت کسی شدی...


    •   Paria_1991
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود
      حتما ادامه بده
      ,?


    •   Takmard
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • لایک رفیق ،
      متن داستانت مثل هوای بارونی ش ابری بود
      عاشقانه هایی که هممون تجربه کردیم
      کمی خاطره نویسی بود و زیر و بم ش خطی بود
      موفق باشی


    •   Ares.1
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستان یه خط یکنواخت و بدون پستی و بلندی ، و جذابتی که آدم رو به ادامه دادنش حریص کنه
      یکم کارت رو چالش دارتر کن ، امیدوارم بهتر بشه :-)


    •   Weed-m@n
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • این نوشتتو خوندم قصد تخریب ندارم ولی انصافا خودت خوندی بعد تایپ ی سری چیزا هست ک اصن رعایت نکردی یکیش استفاده از ویرگول . از حق نگذریم استعدادشو داری برا نوشتن ولی انقد سر سری ن سعی کن رو فضا سازی داستانت کار کنی .


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو