آیناز من کجایی..؟ (۱)

    با استعانت از خداوند متعال و با یاد امام راحل خاطره خود را شروع میکنیم
    سال آخر دبیرستان بودم تازه با دوس دخترم که دوسش داشتم بهم زده بودیم.
    فکرم مدام درگیر سهیلا بود.هیچ وقت رابطه جنسی نداشتیم و رابطمون کاملن احساسی بود ،شاید هم اقتضای سنمون بود.و شرایطی که دهه شصتی های بیچاره در اون رشد کردن. خونه های پنج شش نفره که ارزوی خونه خالی رو به دل ادم میذاشت. و اگه خدا کمک میکرد سالی یه بار یه مراسمی جشنی برگزار بشه که پدر و مادر با هم از خونه بیرون برن که اونم نهایتن با یه ویدیوی قدیمی با دوتا از دوستان خلاف بشستیم یه فیلم هندی دوبله نشده یا ایرانی قدیمی یا شو نگاه کنیم و یه دس پاستور هم بازی میکردیم که شبمون کامل بشه.و قرار دختر و پسرای اون زمان از ترس کمیته و گشت و کوفت و ذهر مار یا مسیر مدرسه تا خونه بود و یا شب کنج حیاط خونه های ویلایی. تو محله ما همه خونه ها ویلایی بود وبیشتر این خونه ها یه باغچه گوشه حیاط داشت که محل قرار بود.و با وجود چن باری که با سهیلا سر قرار رفته بودم خونشون ولی از یه بغل کردن احساسی فراتر نمیرفت.
    مدام به نبودنش فکر میکردم و دنبال کسی بودم که شاید با بودنش نبودن سهیلا رو جبران کنه .گذینه هایی رو تو ذهنم مرور میکردم ولی باز دلم راضی نمیشد.یک سال به تنهایی گذشت. و من دانشگاه قبول شده بودم و به خودم این امید را میدادم که در دانشگاه نیمه گمشده ام را پیدا میکنم.ولی تقدیر جوری دیگر برای من نوشته بود.
    یه همسایه داشتیم که خونه زن دومش ته کوچه مابود .معلم بود و زن دومش از شاگردهای دبیرستان روستایی بود که اونجا درس میداد.کمتر از سه سال بود که ازدواج کرده بودن، ظهر پاییز بود و منظره ای هزار رنگ از باغها و درختان شیراز جلوی چشمان هرکس که دلش پاییزی بود جلوه گری میکرد و هر تنهایی را به به نگاه بیشتر ترغیب میکرد .به ته خیابان زل زده بودم.دختری قد بلند و لاغر اندام با چادری سیاه و گلدار داشت از خیابان به طرف من می امد محو نگاهش شده بودم ساده و بی الایش بود و صورت گرد و گونه دار و چشمای درشت که در صورتش خودنمایی میکرد ،مثل ماهی که در اسمان تاریک خود نمایی میکر
    د صورتش در میان چادر سیاهش میدرخشید.نزدیکتر که شد راهش رو به طرف کوچه ما کج کرد .وارد کوچه شد و من جلوی درب حیاط بی حرکت نگاهش میکردم نزدیک که شد بی اختیار گفتم:چقده تو خوشکلی دختر؛ از روی غضب نگاهی تند بهم کرد چش غره ای بمن رفت و گفت:خفه شو آشغال.
    تا اخر مسیر که رفت باز هم خوشکم زده بود.دلخور بودم ولی میدونستم که این همون نیمه گمشده منِ. باید میفهمیدم این کیه و ایا مجرده کسی توی زنگیش هست یا نه؟ ولی چطوری؟


    رفتم خونه و از زنداداشم که رابطه خوبی با زن همسایمون داشت خواستم برا اونجا و برام ته توی قضیه رو در بیاره.دل تو دلم نبود و نمی دونستم باید چیکار کنم .رفتم داخل گیم نت یکی از دوستام که بیشتر وقت بیکاریم اونجا میگذروندم و سرگرمیمون بازی فوتبال پی اس ۱ بود اونم شرطی برد و باخت(هر کس میباخت باید پول بازی رو حساب میکرد) خلی کم اتفاق میفتاد که من ببازم ولی اون روز استرس داشتم ،کف دستام عرق میکرد،مدام دست و پام میلرزید و اصلن تمرکزی روی بازی نداشتم.و همه بازیها رو باختم.


    برگشتم خونه ،یراس سمت خونه داداشم رفتم که یه خونه نقلی کنار ساختمون اصلیمون بود .با گشاد کردن چشمام و تکون دادن سرم ازش جواب خواستم.که گفت:چون ماهرخ بارداره و شوهرشم هفته یکی دو روز بیشتر اینجا نیست. خواهرش اومده امسال پیشش باشه همینجا هم میره مدرسه.حرفش و قط کردم و پرسیدم اسمش چیه.:گفت اسمش آینازه.
    توی حیاط ما انباری بزرگی بود که با چن تا پله از داخل حیاط میشد رفت روی سقفش و منظره بسیار جالبی داشت موازی کوچه بود و داخل کوچه دید داشت.
    از بالای انباری باغهای انار و گردو و درختان دیگه که برگهاشون رو به زردی میرفت و به معنای واقعی پاییز هزار رنگ رو میشد دید .ظهر ها چند ساعت منتظر میشدم تا آیناز از کوچه رد بشه و من بتونم ببینمش .
    یه مدت که گذشت متوجه شده بود که بهش علاقمند شدم و زیر چشمی نگاه میکرد بعضی وقتها هم یه لبخند میزد و ادامش زیر چادر مخفی میکرد .یه روز موقعی که داشت از مدرسه رد میشد، با لبخندی زوری و ترس و استرس صداش زدم،میشه آیناز من باشی ؟! ولی با کمال تعجب دیدم باز بد و بیراه گفت و سریع رفت خونه و در حیاط رو محکم بست. ناامید شده بودم و دیگه روی انباری نمیرفتم. و بیشتر وقتم با دوستان و دانشگاه صرف میشد و وقتی که خیلی احساس تنهایی میکردم با شرابهای دست گیری که با انگورهای باغمون درست میکردم تنهاییم پر میکردم.
    چند ماهی گذشت واول اسفند ماه بودو محرم چند روز دیگر شروع میشد. و من بخاطر اعتقادم شراب نمی نوشیدم. و حالم گرفته بود .بعضی وقتهااز دانشکده حقوق و علوم سیاسی که بالای تپه ارم بود پیاده را میفتادم و تا نزدیک شهرک گلستان میرفتم.(حدود ۷،۶ کیلومتر)عروسی یکی از همسایه ها بود .میدونستم که حتمن خواهد آمد.داخل حیاط چش چرونی میکردم که بایه لباس محلی بسیار زیبا و ارایشی ملایم وارد حیاط شد لباسش زمینه زرد کم رنگی داشت و گلهایی از رنگ قهوه ای کم رنگ نارنجی صورتیروی اون خود نمایی میکرد. با لبخندی از کنارم رد شد. محو تماشایش بودم و اندام بی نقصش را برانداز میکردم.قد ب
    لندی داشت و با لباس محلی بلندتر به نظر میرسید.تمام شب تا پایان عروسی فقط نگاهش میکردم و وقتی متوجه نگاهم میشد نگاهم رو میدزدیدم.
    فردای اون روز یه کارت پستال با یه هدیه کوچیک خریدم و به زنداداش دادم و گوشزد کردم که هر گلی زدی بسر خودت زدی (چون میخواست جاری خودش بشه). باز هم انتظار کشنده ، ولی به پایان رسید.اومد و گفت جوابش مثبت بشرطی که قصدت ازدواج باشه.!!!


    محرم شروع شد.شب دوم محرم بود.
    گفت: میخوام برم هیئت
    من:باکی میخوای یری؟
    -:با چن تا از زنا و دخترای همسایه،
    +:میتونی بپیچونی؟
    :چطوری؟
    +:به ابجیت بگو میرم هیئت تو کوچه که رسیدی من رو پشت بوم انباریمون دستت میگیرم میکشمت بالا.
    :میترسم،
    +:ترس نداره یه کم حرف میزنیم بعدم لباست میپوشی میری خونه،!!
    هر دوتامون خندمون گرفت،
    روی پشت بوم منتظرش موندم تا اومد لباس راحت پوشیده بود و چادر سرش کرده بود.کوچه رو ورانداز کردم و دستش گرفتم کشیدمش بالا قدرتم چن برابر شده بود،تو بغل گرفتمش و رفتیم گوشه پشت بوم انباری که سایه درخت بزرگی تاریکش کرده بود.(روی همون درخت من یه خونه درختی درست کرده بودم که توی حیاطشون دید داشت و بیشتر موقع روی همون درخت حیاطشون دید میزدم)یه پتو که قبلن آماده کرده بودم پهن کردم.روی ارنج دراز کشیدم دستم باز کردم و با انگشتام بهش فهموندم که بیاد بغلم،اومد بغلم کرد و لبامون گذاشتیم روی هم و یه دل سیر همدیگر بوسیدیم.گفت لبام ملتهب شده و درد میکنه. ولش کردم و تو
    ی اغوشم فشارش دادم دستم بردم سمت کمرش و خواستم شلوارش یبکشم پایین، شدیدن مقاومت کرد. باز نوازشش میکردم حشری که میشد میگفت کاریت ندارم ولی باز دستم که به سمت شلوارش میرفت سرخ میشد و ممانعت میکرد.
    اون شب من فقط تشنگیم بیشتر شد مثل تشنه ای که اب شور میخوره و عطشش بیشتر میشه، صدای هیئت قطع شد و اون باید بر میگشت خونه.از همونجایی که اومده بود دادمش پایین و رفت. فرداش ساعت هشت امتحان داشت. من بهش گفتم بگو ساعت ۳ امتحان دارم ولی از صبح بزن بیرون بریم داخل باغمون. (داخل باغ بوته های تمشک که زیاد شده بودن رو وسطش من یه اتاقک کوچیک درست کرده بودم که بیشتر موقها میرفتم اونجا و جز خودم هیچ کس نمی دونست)میخواستم ببرمش اونجا قبول کرد شب توی رختخواب فشار زیادی روم بود و خودم با خود ارضایی خالی کردم(البته با یاد آیناز)نمی دونم چقد خوابیدم که صب شد و توی کوچه پشت
    در وروی باغ که کمی بالاتر از در خونه اونا و پایینتر از خونه مابود منتظرش موندم.ساعت حدود نه بود که سر و کلش پیدا شد در رو نیم لا کردم و دعوتش کردم داخل اون هنوز نمی دونست که من یه مکان اینجا دارم و فکر میکرد فقط میخوایم قدم بزنیم. یواش یواش دستمون روی شونه هم بود و به طرف گوشه باغ میرفتیم.


    ادامه دارد....


    نوشته: بابک

  • 2

  • 2




  • نظرات:
    •   PayamSE
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • خخخ
      نه به اعتراضت به سرکوب و خفقان دهه شصت و نه به یادی که از امام راحل مسبب اون شرایط کردی. اون راحل اگه زنده بود میداد سر و ته دارت بزنند
      داستانت اما بد نبود،لایک کردم.


    •   بابک.خرمدین63
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • PayamSEسپاس از حضرتون اون ابتدای داستان یه نوستالژیک بود که وقتی توی مدرسه میخواستیم انشا بخونیم اول این به خوردمون میدادن.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو