ابدیت

    داستان عجیبی بود یک روز مثل هر روز دیگه که با دوست مادر به خطای همیشگی مشغول علافی بودم و داشتیم محله دوست دخترش رو با ماشین میگشتیم یهو با گفتن این دختر و میشناسی توجهم و جلب کرد گفت اسمش مهسا است واز نامزدش طلاق گرفته درست وقتی چهرش و دیدم که داشت با یک دختر دیگه بگو بخند میکرد راستش و بگم هیچوقت رابطهء جدی و آنچنانی نداشتم و اساسا اونایی که باهاشون بودم دوست دختر که سهله هیچی به حساب نمیومدن اولین بار بود واقعا از یک دختر خوشم میومد و عاشق میشدم و برای اولین بار تصمیم گرفتم برای رسیدن بهش قدم وردارم اونم چه قدمایی...!
    بعدها فهمیدم اون موقع که من پاپیچش شده بودم با یک پسره دیگه در رابطه بود صادقانه بگم دوست پسرش ازون مادربه خطاهایی بود که هر روز تو خیابون و دانشگاه میدیدم ازونایی که به نظر من داشتن اکسیژن زمین و هدر میدادن و باعث گرم شدن زمین میشدن بگذریم،گذشت تا اینکه خبردار شدم تو دانشگاهی که من درس میخوندم ثبت نام کرده و این ترم میاد دانشگاه یک فرصت طلایی که بتونم به دستش بیارم اما بجای فرصت طلایی فقط آفتابهء قهوه ای نسیبم شد؛هرطور که شد شمارش و پیدا کردم و بهش پیام دادم با اصرار خواست خودم و معرفی کنم بعد اینکه من و شناخت و کمی که صحبت کردیم گفت جدا شده ولی هنوز عاشقشه و ازین مزخرفات اینم گذشت تا اینکه پاییز بود یا زمستون یکی از دخترای دانشگاه ازدواج کرد درواقع یکی از همکلاسی های مهسا بازم یک‌آفتابهء قهوه ای...
    روز عروسی خودم و آماده کردم و با رفیق فابریکم پسر دایی پایه رفتیم عروسی همینکه نشستیم و روبروم و نگاه کردم دیدم اون طرف نشسته و داره لبخند میزنه لبخندی که هیچوقت یادم نرفت منم جوابش و دادم با لبخند؛موقع رقص و آخرای شب وقتی که با یکی از دوستای قدیمیم حرف میزدم زیرچشمی متوجه نگاه های عجیب مهسا شدم که داشت با نگاهش دوستم سینا رو قورت میداد همونجا گرفتم قضیه چیه جنده خانوم از سینا خوشش اومده بود و من که دیگه تحمل این همه خفت و نداشتم با فرهاد پسرداییم برگشتم خونه.
    چند روزی از عروسی گذشته بود ظهر بود و داشتم بی هدف خیابونای شهر لعنتی رو قدم میزدم که سینا سبز شد جلوم بعد احوالپرسی پرسیدم اون شب اون دختره بدجور نگات میکرد گفت مهسا رو میگی وقتی این و گفت تعجب نکردم ادامه داد که بعد رفتنم مخش و زده البته اولش چیزی از مخ زدن نگفت و ازم پرسید از کجا میشناسمش منم پیچوندم گفتم همسایه بودیم و فقط در حد سلام و احوالپرسی در ارتباطیم(قطعا همینطوره!)وقتی خواستم برم صدام کرد حقیقت و گفت شمارش و بهم داد وگفت ولی الان جدا شدن و رابطه ندارن(بازم جای شکرش باقیه من با این حد قناعت چرا چیزی نشدم...مسئله این است)اما بعد رو شد که سینا زرنگ تر ازین حرفاس.
    دو شب بعد وقتی خواب بودم گوشیم زنگ خورد همون شماره ای بود که سینا داده بود و خاموش بود(توله سگ زرنگ بازی واسه من دراورده بود غافل ازینکه من کاراگاه بودم)ورداشتم و گفت زنگ زده بودین‌گفتم نه گفت اما شمارت بوده و فلان روز و فلان ساعت...خلاصه بعد کلی کل کل گفتم منم دیار خندید و گفت شمارم و سینا داد بهت تعجب کردم اما انکار نکردم گفت امشب پیام داد گفت دوست پسر قدیمیت دیار رو دیدم[یه لحظه بعد شنیدنش واقعا فکر کردم دوست پسرش بودم]
    اون شب و تا سحر صحبت کردیم راجب همه چیز صحبتای معمولی داشتیم فکرمیکردم همه چیز تموم شد و مهسا مال من شد اما ای دل غافل گفت نمیتونه با من باشه و مم انتخابش نیستم بعدا گفت اون شب کلی دنبالم گشته تا برم پیشش و بهش پیشنهاد بدم اما من رفته بودم و اون به سینا جواب مثبت داد البته هیچوقت نفهمیدم راست گفت یا دروغ مهم هم نبود این بحث دعوا ها دو شب دیگه هم ادامه داشت البته با اضافه شدن سینا هرکاری میکردم ازین قضیه خلاص بشم اما همش پام گیر میکرد تا اینکه کلا تموم شد همه چی و من کلا از مهسا و حریف تمرینیم سینا بیخبر شدم دیگه هیچی مهم نبود هیچی...
    ماه ها گذشن و من حتی مهسا رو نمیدیدم...اصلا؛ یه روز که خواب بودم طبق معمول،گوشیم زنگ خورد اون یکی شمارهء مهسا بود که سینا بهم نداده بود اما من داشتم چجوریش و بماند که از چنتا رابط استفاده کرده بودم(قضیه جاسوسی شد)ورداشتم و طوری وانمود کردم که نمیشناسمش وقتی گفت منم مهسا منم فاز و صمیمی کردم و باهاش احوالپرسی کردم الکی مثلا دعوایی نبوده بینمون بعد کلی حرف زدن و چونه زدن گفت امروز وقت داری ببینمت اصلا باورم نمیشد واسه چی میخواد من و ببینه آیا قیامت شده یا همهء اینا تو خواب اتفاق میفته گفتم آره هرجا تو بگی قرارمون شد پارک اصلا باورم نمیشد یعنی چه نقشه ای داره ساعتا نمیگذشت هرجوری شد سرساعت رسید و پارک همدیگر و دیدیم باورم نمیشد خوشکل تر شده بود این دختر واقعا خوشکل بود من واقعا دوستش داشتم هنوزم...نشستیم و حرف زدیم واسه من فقط خنده هاش کافی بود حواسم نبود چجوری زمان گذشت شب و اصلا خوابم نبرد یک حس برتری و تملک تو وجودم برای این پیروزی به وجود اومده بود روزها گذشت رابطمون بهتر شد گفت که متاسفه عشق من و پس زده و همون موقع پشیمون شده اما میترسیده برگرده و الان بجز من عشق کسی و نمیخواد روزا میگذشتن و قرارهای ما بیشتر میشد یه روز بارونی واقعا زیبا بود وقتی که توماشین اومد بغلم و چشماش و بست و سرش و گذاشت رو سینم ماتم برده بود هنوز تو شوک بودم من واقعا به دستش آورده بودم؟
    وقتی چشماش و باز کرد و بلند شد دلم و زدم به دریا کشیدمش سمت خودم لبام و گذاشتم رو لباش شروع کردیم لب گرفتن وقتی جدا شدیم فقط یک لبخند رضایت زد همین. چند هفته بعد خانوادشون رفتن یک سفر کاری و تنها خونه بود و شبا میرفت خونه فامیلشون با خواهر کوچیکترش یه روز گفت حوصلش سر رفته گفتم حاضرشو بریم بیرون گفت نه بیرون نمیریم میام خونه شما رفتم دنبالش رسیدیم خونه هردومون رو مبل ولو شدیم تو بغل هم نیم ساعت بیشتر همینجوری گذشت بلند شد رو سینم نشست شروع کرد لب گرفتن کم کم داشت لباسام و درمیاورد واکنشی نداشتم(داشتم پرواز میکردم حقیقتش)منم لباساش و دراوردم تا اینکه فقط لباسای زیرمون موند شورتم و دراورد کیرم و گرفت تو دستش یکم ورانداز کرد گذاشت دهنش فقط چشام و بستم و منتظر موندم بعدش گرفتمش بلندش کردم بردمش تو اتاق رو تخت سوتین و شورتش و دراوردم شروع کردم خوردن کوسش این بشر تو بدنم بی عیب بود بعد کلی کس لیسی برگشت فهمیدم وقت چیه سوراخ کونش و چرب کردم بعد کلی انگشت کردم تا جا باز کرد کیرم و روغن زدم و شروع کردیم اولاش سخت بود بعد جا باز کرد بهتر شد و اعتراضی نکرد اون روز گذشت تا اینک چن هفته بود گفت دیگه نمیخواد با من باشه وبعد کلی دعوا رابطه رو قطع کرد بازم یک‌شوک دیگه چرا اومد چرا داد چرا رفت؟!
    تقریبا یک سال بیشتر گذشت یک روز فرهاد پسرداییم با عجله اومد پیشم گفت خبرداشتی مهسا یک سال پیش ازدواج کرده الانم طلاق گرفته باهم نساختن اون یکسال تقریبا بهش فکر نکرده بودم چون نه فایده داشت نه ارزش همینجوری زل زده بودم به فرهاد اتفاقا همون سال منم داشتم ازدواج میکردم هرجوری شده با کمک فرهاد خونشون و‌پیدا کردم فهمیدم پاتوقش همون پارکیه که باهم قرار میزاشتیم بعدازظهرها یکی دو ساعت میرفت رو یک نمیکت مینشست بعدش میرفت نمیشد دم در منتظر باشم رفتم همون پارک منتظر موندم سومین نخ سیگار داشت تموم میشد که از دور داشت میومد جوری نشستم من و نبینه اومد نشست پاشدم رفتم روبروش وایسادم سرش و بلند کرد وقتی من و دید خشکش زد هیچی نگفت چشاش قشنگ تر شده بود اما یک غم بزرگ تو چشاش موج میزد نشستم پیشش بازم اعتراضی نکرد وقتی گفتم خوبی گفت خوبم تو چطوری فهمیدم عصبانی نیست بلند شدیم رفتیم کافه ای که دوست داشت قهوه خوردیم بازم پاییز بود و هوا سرد بود رابطمون دوباره شروع شده بود ولی من داشتم ازدواج‌میکردم و اونم خبر داشت هنوز عقد نکرده بودم اما اصلا دوست نداشتم خیانت کنم عشق من به مهسا دیگه باید فراموش میشد یکی از همین روزا گفت برای آخرین بار میخواد تو بغلم بخوابه وقتی دراز کشیدم و اون سرش رو سینم بود خوابم برد نمیدونم چقدر خواب بودم بیدار شدم دیدم تو همون حالت اونم خوابش برده هردومون خواب بودیم همینجوری میخکوب شده بودم چند دقیقه بعد اونم بیدار شد و باز همون لبخند چای درست کردم و خوردیم فنجون دوم و ریختم دستم گرفت بلندم کرد بردتم تو اتاق انگار جادوم کرده بود بدون کلام همراهیش میکردم تو اتاق طاقت نیاوردم و شروع کردم لب گرفتن تو همون حالت لباسای هم و دراوردیم جلوم زانو زد شروع کرد ساک زدن تو اون حالت احساس پادشاهی رو داشتم که جلوش زانو زدن؛آروم ساک میزد ولی خوب بلند شد‌ من و انداخت رو تخت بازم شروع کرد ساک زدن تخمام و‌ میکرد تو دهنش این حرکتش و دوست داشتم که یهو برگشت و کوس تنگش و گذاشتم رو دهنم از پایینم داشت کیرم و میکرد تو حلقش بهترین69 عمرم بود قبلا گفته بودم تو سکس دوست دارم بالا باشه تموم که شد برگشت آروم کیرم و کرد تو کوسش خودش شروع کرد تلمبه زدن و همزمان ممه هاش و میکردم تو دهنم خیلی خوشش میومد خوابوندمش کیرم و گذاشتم دم کوسش واقعا تنگ بود همینجوری تلمبه میزدم که ارضا شد و محکم من و گرفت با پاهاش قفلم کرده بود با صدای ارضا شدنش منم ارضا شدم و خالی کردم توش همینجوری روش خوابیدم دم گوشش گفتم آخه برای چی رفتی‌چرا ترکم کردی الان میتونستیم زن و شوهر باشیم هیچی نگفت پاشدیم خودمون و تمیز کردیم آماده شد رسوندمش نزدیک خونشون دو هفته بعد من عقد کردم و رابطم به کلی با مهسا قطع شد ۶ماه بعد مهسا برای همیشه رفت خارج از کشور و دیگه هیج وقت ندیدمش منم ازدواج کردم و بعد مدتی جور شد با همسرم رفتیم خارج از کشور و برای همیشه ازین شهر لعنتی رفتم.


    نوشته: شوالیهءبادها

  • 6

  • 13




  • نظرات:
    •   artin4116
    • 3 هفته
      • 1

    • تو که راست میگی جقتو زدی اومدی یا میری بزنی


    •   Mahdi5624
    • 3 هفته
      • 4

    • حالا زده بالا و به جالب ترین روش های ممکن کس می گی کاری ندارم
      ولی ادمی که به رفیقش می گه مادر به خطا واقعا خیلی ..........
      جای خالی را با درایت خویش پر کنید


    •   Orginalboy
    • 3 هفته
      • 2

    • ی بار خودت بخون بعد بفرس رو سایت مومن


    •   عشقبازمست...
    • 3 هفته
      • 1

    • منم ببرین خارج(ش) آهااای


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته
      • 3

    • اینقدبدم ازین پسر کنه ها میاد خوب خوشش نمیادباباازت ولش کن بیخی اه چراهی میچسبید ب کسی ک دوستتون نداره ؟؟؟؟؟


    •   shahx-1
    • 3 هفته
      • 13

    • اگر بعد از درس رفتی خارج یعنی احتمالا دانشجوی دکترا باشی اما سواد خوندن نوشتنت در حد دوم دبستانه. داستانت هم خیلی یخ و بی مزه بود مثل این خاطره ها که پیرزنا موقع سبزی پاک کردن تعریف میکنن نه سر داشت نه ته.....


      پی نوشت: یه چیزی اینجور وقتا میگن که گوز اگر اعتماد به نفس تورو داشت امپراطور بادها بود!! ببین تو چی بودی که این همه اومدی بالا تازه شدی شوالیه!!! (biggrin)


    •   Farzinx57
    • 3 هفته
      • 0

    • شر و ور محض


    •   MosiBokon12
    • 3 هفته
      • 0

    • گاییدی چرا همه میرین خارج خو خارج اسم نداره جاکش . پفیوز ??


    •   lovely_grl
    • 3 هفته
      • 5

    • از نامزدش طلاق گرفته؟؟؟ طلاق وقتی شکل میگیره که خطبه ی عقد جاری بشه اصطلاحا به جدایی ک تو نامزدی شکل بگیره به هم زدن میگن


    •   Deanmorgan
    • 3 هفته
      • 3

    • شک نکن بعد چند سال پیداش میشه و یه بچه میذاره بغلت میگه اونروز که خالی کردی توش بعد ۹ ماه اومد بیرون مخصوصا که الان هردوتون خارج رفتید
      فقط اون لحظه خیلی دیدنیه (rolling)


    •   Cleverman1358
    • 3 هفته
      • 1

    • اسمت که مثل این سریالهای آبکی کره ایه و داستانت صد برابر آبکی تر .
      دیس


    •   HYPERMAN98
    • 3 هفته
      • 1

    • خوب بود


    •   گنجینه
    • 3 هفته
      • 0

    • من که چیزی دستگیرم نشد دیس دوم


    •   Caboos1
    • 3 هفته
      • 3

    • وقتی یه نفر توی یه محل همه رو مادر بخطا میدونه شکی درش نیست خودش از همه مادر قهوه تره
      دانشمندا اینو ثابت کردن مقاله شو به اسم جهان در خطر مادر قهوه ها خصوصی برات فرستادم
      قهوه رو قحبه بخون ازگل
      نوشتم تایید نشد


    •   mr.j77
    • 3 هفته
      • 2

    • حاجی رفتی کافه دراز کشیدی اونم تو بغلت خوابید کدوم کافه رفتی؟بعدشم بلند شدی چایی درست کردی؟؟؟مغزتو...


    •   ssonna
    • 3 هفته
      • 3

    • ثواد داری؟نچ نچ!،بی صوادی آره آره پث طو خر من حثطی (rolling)


    •   charles23
    • 3 هفته
      • 1

    • خارج منظورت بعد از پلیس راهه؟


    •   mariii_a
    • 3 هفته
      • 1

    • نصفشو خوندم اصلا نفهميدم چي شد خيلي بد نوشتي اصلا دوسش نداشتم


    •   arya2020a
    • 3 هفته
      • 1

    • تا اونجایی خوندم ک ثبت نام کرده دانشگاتون
      باو مگ مجبورتون کردن
      ننویسین لاشیا (dash)


    •   جوکر_
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • ازین شهر لعنتی رفتی؟ داداچ خودتو لو دادی! باید میگفتی ازون شهرلعنتی رفتیم (rolling) (cool)


    •   darya54
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • واقعا معنی اینهمه خیانت رو نفهمیدم. دم به دقیقه یا نامزد میکرد جدا میشد یا با یه پسری میرفت.چه دختر مزخرف سست عنصری. شما هم بهتون بر نخوره از اون پوچ تر و سطحی تر بودین.لطفا اسم عشقو لوث نکنین و اسم هوستون رو عشق نذارید


    •   zamankhan400
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • تلخ بود ولی بدک نبود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو